فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جشن گل سرخ

کتاب جشن گل سرخ

نسخه الکترونیک کتاب جشن گل سرخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جشن گل سرخ

ملامحمد پس از نماز صبحگاهی کنار ستونی ایستاده بود و به آسمان می‌نگریست و در انتظار بود تا آخوند مهتر به مدرسه درآید. یاد روستایش افتاد و دل‌تنگ شد. برای پدر و مادرش و نظیره. و زیر لب گفت: «اینک آن‌ها به چه حال‌اند؟ هنگامی‌که امتحان‌ها به پایان رسد سری به آن‌ها خواهم زد.»‌ و کتابی که به دست داشت گشود. ـ چگونه‌ای ملامحمد! خلوت گزیده‌ای. ـ آه آقا شمایید. در انتظارتان بودم. آخوند مهتر دانه‌های تسبیح بینداخت و به ملامحمد خیره شد. ـ خیر باشد! ـ ان‌شاءاالله امروز می‌خواهم به بازار شوم از برای دیدن دوستی. آخوند مهتر گفت: «کتاب به کجا می‌بری؟» ـ تا به بازار رِسَم می‌خوانم. باید مساعی خویش به غایت رسانم تا با امتیاز عالی امتحان‌ها را به فرجام رسانم. ـ احسنت بر تو باد که هیچ فرصتی را از دست نمی‌دهی. برو! برو به سلامت. ملامحمد از مدرسه بیرون شد و سوی چشمه‌ی قلمفور رفت. لختی در کنار آن بیاسود سپس به زیارت عبدالرحمن جامی ‌شد و از آن‌جا عازم بازار. به دکان صرافی ژوزف رسید. بسته بود. زیر لب گفت: «چه پیش آمده که دکان بسته است؟» لختی ایستاد و سپس سوی خانه ژوزف شد. جماعتی از زن و مرد چلیپا به دست و ردا به دوش یا بی‌ ردا به کرات به خود خاج می‌کشیدند. در آن جماعت عده‌ای صلوات می‌فرستادند و آیه‌الکرسی می‌خواندند. محمد قدم تند کرد و به جماعت ملحق شد. ـ چه واقعه‌ای رخ داده!؟ کسی از میان جمعیت گفت: «دختر مرد نصرانی صاحبِ این خانه، در مزار شریف شفا یافته.» ملامحمد آهی کشید. در بسته بود. ملا از لای جمعیت خود را به در رساند و آن را به سختی کوبید. صدایی نیامد. صدای جماعت کوچه را پر کرده بود و دسته‌ای کبوتر چاهی لب دیوار، بی‌هراس از مردمانی که غریو می‌کشیدند نشسته بودند. ناگهان در باز شد. ـ گام‌های‌تان را به چشم می‌گیرم. رخصت دهید و در دسته‌های چند نفری داخل شوید. عذر می‌خواهم که سرایم گنجایش همه را ندارد. بکتاش کنار ژوزف ایستاده بود. قبراق و مهیا چشم به دهان ژوزف و روی جمعیت می‌چرخاند و سر تکان می‌داد. ـ او ملامحمد است. بکتاش این بگفت و بشد و دست او را گرفت. ملامحمد و ژوزف و بکتاش یک‌دیگر را در آغوش کشیدند و اشک شوق بسیار ریختند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جشن گل سرخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سواری که این بگفت دشنه از نیام بیرون کشید.
ـ صبر کن! او یکه است و از پس ما بر نخواهد آمد. پس نیازی به سلاح نیست.
مهتر این بگفت و سوار تیغ به نیام نهاد و هر سه سوی محمد روان شدند.

ـ کیستی؟
ـ بنده ی خدا! نامم محمد است.
مهتر با دستمال پَرِشالش شن ها را از روی بزدود و جلوتر رفت.
ـ این جا چه می کنی؟
محمد پی درپی پلک می زد تا بلکه بتواند آن ها را ببیند.
ـ عازم هراتم.
هر سه سوار خندیدند. یکی از مهتران از پی خنده گفت: «گمراه شده ای!»
محمد دندان هایش را به هم سایید و دست حایل چشمانش کرد.
ـ شود که از شما مدد خواهم تا مرا راهنمایی کنید؟
آن یکی کهتر خنده ای کرد و آب دهانش بینداخت.
ـ شود. اما وقتی سیم و زر بدادی و جیب ها سبک کردی!
هر سه بخندیدند.
ـ من از بهر طلب علم رهسپار هرات هستم نه از پی تجارت!
کهتر اولی قدمی پیش تر می خواست بردارد که مهتر آنان مانع بشد.
ـ این همه رنج و محنت بر خود روا می داری که بروی و طلب علم کنی؟
هر سه خندیدند.
ـ پیامبر فرموده طلب علم کنید اگر به چین باشد.
ـ ما را با این حرف ها کاری نیست.
سوارها پیاده شدند و گرد محمد درآمدند.
مهتر به آن یک فرمان بداد «او را جست وجو کن.»
محمد قدمی به عقب برداشت. به ناگه زیر پایش خالی شد و زمین افتاد.
ـ نیازی به جست وجو نیست. خود سکه ها را به شما دهم.
و دست به کیسه ی روی سینه برد و بند آن را بِبُرید و به مهتر داد.
ـ جهاز استر هم جزء کتاب و جامه چیز دیگری نیست. خدا را شاکرم که شما را در راه من قرار داد تا من گمراه نشوم!
ـ با این اندک می خواستی رهسپار هرات شوی!؟
مهتر این بگفت و کیسه به خورجین انداخت.
ـ خداوند رزق بندگان خویش می رساند. هم چنان که امروز روزی بر شما ارزانی داشت. حال خواهش می کنم مرا راهنمایی کنید تا شب فرا نرسیده به هرات درآیم.
مهتر گامی به پیش برداشت.
ـ تو که مرد خدایی تعبیر خواب می دانی؟
ـ کتاب های تعبیر خواب بسیار خوانده ام...
ـ پس به چادر درآ. مرا با تو کاری است.
چهار تن می خواستند به چادر درآیند که مهتر جلوی دو کهتر گرفت و مانع از ورود آن ها شد.
محمد نگاهی به چهار گوشه ی چادر انداخت. شن های ریز از پوست های بز به هم انداخته نفوذ می کردند و داخل چادر می شدند. در گوشه ی دگر صندوقچه ای بود به رنگ سیاه. مهتر رفت روی صندوقچه نشست. محمد ایستاده نظاره می کرد.
ـ بنشین!
محمد جلوی چادر نشست. باد پوست های بز آویخته به در چادر را تکان می داد و به پس گردن محمد شن می ریخت.
ـ در رویاهایم دختری افلیج می بینم که روبه روی تمثال عیسی صلیب به خود می کشد و اشک بسیار می ریزد. آن طرف تر مردی می بینم با سربند سبز که به دختر مدد می رساند.
محمد انگشت به دهان کرد و ناخن جوید.
ـ به کرات می بینی.
ـ آری.
ـ بدان و آگاه باش که خداوند به تو ماموریتی غیر از اینی که هستی واگذار نموده است...
مرد از کنار صندوقچه غرابه ی شراب برداشت و جرعه ای سر کشید و گفت: «چه ماموریتی!»
ـ نمی دانم! این امر بر من آشکار نیست. ولی آن چه من بر آن آگاهم آن است که خداوند می خواهد به لطف خویش تو را به حلقه ی مومنان درآورد.
مرد پوزخندی زد و سربند به تندی از سر گرفت.
ـ چگونه خداوند می تواند به یاد دزدانی چون من باشد؟
محمد اندکی جلوتر خزید.
ـ تو فکر می کنی خداوند فقط اولیاء خویش را از صالحان برمی گزیند؟ نه! نه! خداوند در همه حال به کار عبرت آموختن است.
ـ نمی فهمم چه می گویی جوان!
ـ عطار را می شناسی؟
ـ نه! نمی شناسم.
ـ تو آدم پاک نهادی هستی. هر چند دنیا و آخرت خویش بکار دزدی مکدر کرده ای! به خود آی! و این ناپیشه رها کن. در چشمانت که پنجره ایست به درون تو سرنوشتی دگر گمانم باشد.
ـ این را می گویی تا سکه به تو واگذارم!
محمد به پا شد.
ـ سکه ارزانی تو و یارانت باد!
ـ به کجا می شوی. من که اجازه رخصت نداده ام!
محمد نگاهی به بیرون چادر انداخت. گَوَنی به تندی از جلوی آن گذشت.
ـ می روم از درون جهاز خویش آیینه بیاورم!
ـ آیینه!؟ بهر چه؟
ـ هیچ. می خواستم در آن نگری!
مرد بلند شد و دست به خنجر پرشالش گذاشت و به تندی گفت: «مرا بازیچه ی دست خویش ساخته ای!؟»
محمد پا به بیرون چادر گذاشت.
ـ بایست. مرا نیز آیینه هست؟
و جل ها کنار زد. آیینه ای از لای جلی به زمین افتاد. محمد با دست به آیینه اشاره کرد.
ـ بردار و خویشتن در آن بنگر.
مهتر با تردید چنان کرد.
ـ چه سود از این کار؟
ـ آیینه را دو نقش مهم باشد. اول آن که خویشتن بینی. دوم آن که دگران بینی که در تو در نگرند.
مهتر آیینه زمین گذاشت و پوزخندی زد.
ـ چگونه دگران مرا در آن می بینند، اینک که خویش می نگرم!
محمد سربند به سر سفت کرد و روبه روی مرد نشست.
این غفلت تو باشد که به نقش اول آیینه دل خوشی!
مرد انگشت سبابه به دهان کرد و در فکر شد.
ـ من باید بروم. راه هرات کدام سوی است؟
مهتر بلند شد و همراه محمد از چادر به در شد و از خورجین کیسه ی وی بداد.
ـ نه. نمی خواهم. آن ناچیز روزی تو و یارانت است. اگر زمانی به هرات شدی من در آن جا طلبگی می کنم.



فصل دوم

گرگ تخته سنگی عظیم نشیمن گاه خود کرد و زوزه ای کشید. ماه چنان نزدیک بود که در هُرم دهان حیوان لختی به خود لرزید. بز چاره آن دید که به تخته سنگ دیگری فرازتر از آنی که گرگ اسکان گرفته بود بپرد. اما زوزه ای دگر به خود هوشیارش کرد. بر فراز آن تخته سنگ غول آسا گرگ دیگری زبان از کام بیرون افتاده به انتظار بود. بز در فکر مفری می گشت. از پایین، از فرود کوهسار، گرگ ها به فراز می آمدند و در فراز راه مسدود بود. اگر ماه چنان نبود بز از غلظت تاریکی بهره می برد و در بین صخره ها خود را ناپیدا می کرد اما افسوس که ماه به همدستی گرگان برآمده بود. گرگ ها عرصه بر بز تنگ تر می کردند تا آن که یکی از آن ها جستی زد و گردن بز به میان دندان هایش گرفت...

محمد با نفس های پی در پی از جا پرید و دست به سینه گذاشت و عرق سرد از پیشانی با پشت آستین سترد و به مقابل خویش خیره شد به دَرِ پیش روی اش که بازیچه ی باد گشته بود و در هر جنبیدنی «جیرجیر» می کرد. آبی از تُنگ به میانه ی کاسه ای فیروزه ای ریخت. اما انگار ماه بسانِ سکه ای سیمین ته کاسه نور می تاباند و خود را به رخ محمد می کشید. به همین سبب آب به احتیاط خورد.
پدرش خرناسی کشید و به پهلو شد و مُقَطَع چیزی گفت. مادرش آن سوتر گیسوهای حنا زده اش را بازکرده بود و دستی به صورت پرچین و چروکش برد تا مویی که به دهانش رفته بود برگیرد.
محمد جُل روی اش را کنار داد و به حیاط شد. در کنج حیاط پشت دَلوِ چاه، گَوَنی اسیر دست باد گرد خود می چرخید و دیوار گلی حیاط را می خراشید. جوان که در خود به سبب برفنجک دوشین خزیده بود با صدای پدر تکانی خورد.
ـ برو مادرت را بیدار کن تا نمازش قضا نرود.

پیرزن به مطبخ شد و چاشت حقیری مهیا کرد.
ـ امروز کار بسیار داریم. چنان نان خور که توانا باشی.
پدر این بگفت و چای سر کشید و سوی در شد.
ـ تا به زمین درآیی من به تو پیوسته ام.
مرد گیوه ورکشید و گفت: «به کجا می خواهی بشوی؟»
محمد دست به سفره برد و نانی تکه تکه کرد و گفت: «راستش مرا با آخوند کاری باشد...»
پدر خندید. آفتاب بی رونق دندان های نامنظمش را نمایان تر کرد.
پدر پس از خنده گفت: «ای جوانی...!» و سری تکان داد و گفت: «جلدی بجنب و زودتر بیا».

محمد از پی پدر به کوی و برزن شد. آفتاب، بخیل به زمین می تابید و از بام های کوتاه خانه های روستا، باد شن به گوش و حلق جوان می کرد. آخوند کتابی در دست جلوی مسجد نعلین به پا می کرد. دست حایل چشمانش کرد و محمد را بدید که به تعجیل سوی مسجد روان است.
ـ هان محمد! تو را چه می شود که صبح زود...
ـ آقا به مسجد شویم تا بگویم.

آخوند دانه دانه تسبیح می انداخت و گوش به حرف های محمد سپرده بود.
ـ آن چه تو تاکنون از احلام خویش برایم گفته ای آیاتی است که تو را راهبر باشند.
محمد به آخوند می نگریست و گوش به حرف هایش سپرده بود.
ـ بسیار با تو گفته ام که تو باید به شهر شوی و از پی معرفت روی.
خادم بیامد و مُهرها را از روی قماش های سبز جمع کرد و به جعبه ی چرکینی در رَف بالای سر آن دو گذاشت.
ـ آخر چگونه چنان کنم؟ خود دانی که پیرمرد نخواهد توانست از پس کار به یکتایی برآید.
آخوند که بسیار این حرف از محمد شنیده بود دستی در هوا تاراند و عبا روی شانه هایش کشید.
ـ تو دلی زلال و استعداد بسیار داری. هیچ گاه فرامومشم نخواهد شد آن هنگام که تو موقع سجده چنان به خداوند باریتعالی تقرب جُستی که مدهوش شدی. حیف باشد که عمر خویش در غیر راهی که گفتمت صرف کنی!
ـ اما...
خادم چراغ های پیه سوز را فوت کرد و گردوغبار محراب گرفت و تشکچه ی منبر تکاند و سوی آخوند شد.
ـ بعد از چاشت مسجد جاروب کنم. حال اجازه ی رخصت می خواهم.
آخوند به گوشه گوشه ی مسجد نظر انداخت و با دست خادم را مرخص کرد.
ـ شب به منزل شما می شوم و با پدر ماجرای تو به میان می گذارم.
محمد صورت مرد ببوسید و عطر گلاب آن ببویید و از مسجد بدر شد. گیوه به نوک پا انداخت و نشست که پاشنه کشد. چشمش به دختر خادم افتاد. هر دو لختی بدان حالت ماندند.
ـ در عجبم هرگاه تو به مسجد می شوی...
آخوند اشاره به مهتابی روبه روی مسجد کرد و ادامه داد. خدا عاقبت همه ی مسلمین و مسلمات را ختم به خیر کند!

آخوند سلام نماز بداد و جماعت زمزمه کنان سوی دَرِ مسجد شدند. از آن میان مردی به سوی امام جماعت بشد و مسئله ای بپرسید. آخوند احتجاج کرد و از قرآن و احادیث آیه و روایت آورد. خادم چراغ های پیه سوز یک به یک خاموش کرد و به انتظار ایستاد تا آن دو از هم سوا شوند.

آخوند پس از دق الباب کتاب زیر عبا گذاشت و گوش تیز کرد.
ـ کیستی؟
ـ منم...
ـ آه آقا شما هستید؟
پیرمرد کلون در کشید و آخوند به حیاط درآمد.
ـ بی سعادت بودیم تا نماز به جماعت گذاریم. کار بسیار بود و دشوار.
آخوند از پله ها که بالا می شد گفت: «حرجی نیست. کار هم نزد خدا عبادت است». محمد در آستانه ی اتاق به پیشواز آخوند بشد.
ـ خدا قوت جوان. قرآن کریم می فرماید: «به والدین خویش نیکی کنید.»
و همان جا نزدیک در نشست.
ـ آقا این مخده از بهر شما مهیا می کنم . بفرمایید بالا.
آخوند دستی در هوا تکان داد.
ـ فرقی نمی کند سلیمان! بالا و پایین ندارد!
آخوند چون روی مرد درهم کشیده بدید از جا برخاست به آن جا نشست که سلیمان مهیا ساخته بود.
ـ دیر زمانی است که می خواهم خدمت برسم اما مشغله ی بسیار مانع از انجام این مهم می شود.
سلیمان کلاه از سر برگرفت و گفت: «این چه فرمایشی است. خدمت از کهتران است». آخوند دستار از سر گرفت و روی زانو نهاد و به محمد اشارتی زد. جوان به پا خاست و گفت: «من به کمک مادر می روم شاید او را حاجتی باشد دور از دسترس!» و بشد.
سلیمان اندکی تامل کرد تا آخوند سخن آغاز کند. اما نکرد و تسبیح دانه دانه بینداخت و ذکر گفت.
ـ چه زمانی مرمت مسجد آغاز می کنید؟
ـ استاد دیده ایم از برای کار. بهار به اتمام نرسیده به انجام می رسانیم.
محمد چای را زمین گذاشت و بشد. آخوند چای به نعلبکی ریخت و جرعه جرعه سرکشید و برای آن که فضا را سنگین کند تا حرف هایش اثر گذارد سکوت پیشه کرده بود. سلیمان به ناچار سخن آغاز کرد.
ـ امروز محمد می گفت...

ـ مادر به قربان قامت رعنایت، آن دیگچه ی مسین به من بده!
محمد روی پنجه ایستاد و ظرف بیاورد و دست مادر داد. پیرزن آتش را تیز کرد و دیگچه روی اجاق گذاشت.
ـ آقا از بهر چه کاری این وقت شب آمده است؟
محمد نگاهی به آژنگ مادر انداخت و صلاح آن دید تا قطعیت حاصل نیامده است از پیرزن کتمان کند.
ـ چه می دانم! لابد از برای تعیین خمس و زکات آمده.
آتش اجاق روی پیرزن را سرخ گردانیده بود و به انتظار به غلیان درآمدن آب دیگچه به گوشه ای روی تشکچه ای نشسته بود.

ـ آقا چگونه گذارم محمد به شهر شود. مرا به جز او در کار امدادگری نیست!
آخوند کف دور دهان با دو انگشت گرفت و گفت: «خدا بزرگ است سلیمان. بگذار او به راهی رود که مستحق آن است...»
ـ آخر می دانی که من و همسرم در این زمانه که به کهولت دچار شده ایم...
آخوند عبا روی زانو کشید و به مخده تکیه داد و گفت: «خدا هیچ زمانی از بندگانش غافل نخواهد شد.» سلیمان به ترنج جاجیم خیره شد و گفت: «خداوند صلاح ندید که ما صاحب اولاد باشیم. حال که او را به ما ارزانی داشته چگونه از او دور بمانیم.»
ـ این حکمت خداوند است. تو هیچ می دانستی زمانی که برای زیارت به مزار شریف مشرف شده بودی این طفل به صحن آن جا یکه و تنها می بینی؟
ـ نه! نمی دانستم.
ـ پس بدان و آگاه باش که خداوند بصیر است.
محمد در باز کرد و داخل شد. آخوند به پا خاسته بود.
ـ آقا شام مهیا کرده ایم. منت بر ما بگذارید و بمانید.
سلیمان این بگفت و مقابل آخوند ایستاد.
ـ بیش از این اسباب زحمت فراهم نمی کنم. اجازه بفرمایید مرخص می شوم.
آخوند سوی در شد. پیرزن سفره به دست به آستانه ی اتاق درآمد و روبنده به قاعده کرد.
ـ اکنون سفره بگسترانم. اندکی صبر کنید!
پیرزن و محمد سفره پهن کردند و سلیمان دست به شانه ی آخوند گذاشت و وی را به پای سفره هدایت کرد.
ـ چون سفره گسترده شود، کفران نعمت بوَد ترک بی سبب آن.
و در ادامه ی حرفِ پیرزن سلیمان گفت: «می خواهی برکت از خوان بِبَری!؟» هر چهار تن خندیدند. آخوند انگشت سبابه به نمکدان زد و طعام با آن آغاز کرد تا استحباب کرده باشد.

سلیمان به احترام و برای بدرقه از پی آخوند شد.
ـ سرای خویش می دانم! حاجت هیچ راهنمایی نیست!

ـ پدر! من همراه آقا سوی منزل ایشان می شوم.
سلیمان با لبخندی رضایت خویش اعلام کرد. محمد و آخوند پای به کوچه نهادند. صدای آن ها در کوچه های باریک و تاریک می پیچید. باد می توفید و شن بر سر و روی آن ها می ریخت. ناله ی کودکی که بی خواب گشته بود از خانه ای به گوش می رسید. آن طرف تر پشت تپه ای سگی عوعو می کرد. سیاهی ای از روبه رو می آمد و چون نزدیک تر شد سلام و علیک گفت و در سیاهی شب گم شد.
ـ سخن با پدرم چگونه گفتی؟
آخوند به ستاره های نزدیک بام خانه ها نگریست و گفت: «دل او کمی نرم کردم. باشد تا او با خویشتن خلوت کند و از احتجاجاتم به نتیجه ای رسد.»
محمد به منزل خادم مسجد نگریست. آخوند نگاه محمد را پی گرفت و گفت: «وقتی تو به شهر شدی و طلبگی پیشه کردی آن وقت زود باشد که در خانه ی خادم به خواستگاری بزنیم.» محمد از روی شرم سربه زیر افکند و هیچ نگفت.

آخوند دست محمد را فشرد و پا به حیاط سرایش گذاشت.
ـ تا این جا آمده ای بگذار تو را کتابی دهم.
محمد در آستانه ی حیاط به انتظار ایستاد. با خویشتن گفت: «اگر خداوند یاری رساند و دل پدرم را راضی کند مرا دیگر آرزویی نیست.»
آخوند با کتابی به مقابل محمد آمد.
ـ بگیر و بخوان! این کتاب یادگار استادم علیه رحمه است. باشد که تو را در طی طریق پله های معرفت یاری رساند.
محمد کتاب بستاند و حجم آن را میان دست هایش آزمود.
ـ مرا رهین منت خویش کردی و نکویی به غایت رساندی.

سلیمان دست از پشت گره کرده بود و در اتاق گام برمی داشت.
ـ چه کسی او را مراقبت خواهد کرد و سفره برایش می گستراند؟
مرد لب می گزید و گام تندتر می کرد و دست هایش را در عقب به یک دیگر می فشرد.
ـ آن جا بی کس و یار خواهد ماند و ترسم از غریبی مریض احوال شود.
مرد ایستاد و چشم دراند.
ـ بس است زن!
و با لحنی آهسته تر گفت: «آقا بسیار احتجاج کرد و گفت مشیت خداوند این است...»
ـ از چه روی...
ـ از احلام بسیار که محمد می بیند. لابد آقا آگاه است به تعبیر آن احلام والا ایشان را چه سود که محمد کشاورز باشد یا طلبه؟
قطره اشکی از گوشه چشم پیرزن لغزید و پس از گذر از چین وچروک رویش به درز لبش رفت و کامش را شور کرد.
ـ در شهر خطر بسیار است. او چگونه از گزند مصون بماند؟
مرد گامی سوی پیرزن برداشت. پیرزن سر بلند کرد و مرد را بالای سر خویش بدید. چراغ پیه سوز پت پت می کرد و ظن آن می رفت که خاموش شود.
ـ اگر خواست خداوند آن باشد که به محمد گزندی نرسد، هیچ گاه، هیچ کس نمی تواند به او آسیبی رساند.
زن چشم به رف دوخت؛ به چراغ پیه سوز خاموش.

پس از نماز شامگاه هنگامی که امام جماعت سلام نماز داد سلیمان نزد آخوند شد.
ـ تقبل ا الله.
آخوند دستار از سر گرفت و دست سلیمان را به گرمی فشرد و گفت: «نیایش همه ی مسلمانان قبول درگاه حضرت باری تعالی باشد». سلیمان دو زانو کنار امام نشست.
ـ آقا پس از شور بسیار با مادر محمد، وی را مجاب گردانیدم تا به رفتن محمد رضایت دهد.
چند نفر آمدند و دست های امام جماعت را فشردند و سوی در شدند.
ـ خداوند تو را خیر دهد. اگر چنین نمی کردی وظیفه ای به دوش من می بود که تو آن را برگرفتی.
مسجد خلوت شد و خادم سوی آقای جماعت شد و کنار آن ها بنشست.
ـ حالا دیگر خیالم آسوده گشت. دانم که پس از فوتم روستا بی...
ـ نفرمایید آقا. عمر شما دراز و با برکت باد.
خادم گوش تیز کرد و مُهرهای در دستش را کنار زانو گذاشت.
ـ حال چه وقت قرار است به شهر شود؟
خادم دست برد و عبا به دوش آخوند کشید و گفت: «خیر باشد. خبری است؟»

خادم لقمه ای نان به دهان گذاشت و نگاهی به اطراف کرد.
ـ آری. حال قرار است که پسین فردا عازم شهر شود.
زنِ خادم خرده نانی از دامن گرفت و به سفره انداخت.
ـ او پسری به غایت نیکو و با حیاست و در روستا به مانند او نیست. امیدوارم که به سلامت...
ـ چه کسی را می گوید!!
دختر خادم این بگفت خود را به بیراهه زد. مادرش دست برد تا اسباب سفره جمع کند.
ـ چه بگویم!! تو که او را نمی شناسی! پس بیهوده باشد سخن گفتن!
مادر و دختر سفره برچیدند و به مطبخ شدند.
ـ پدر گفت چه وقت عازم شهر می شود؟
زن ظروف در هم چید و گفت: «ها! خیر باشد! بالاخره به جای آوردی!» و ادامه داد: «آگاه باش مادران به هرحال که باشند از احوالات فرزندان شان غافل نیستند.»

ـ آن سکه ها در این کیسه بگذار و به گردن بیاویز!
پیرزن کیسه کوچکی دست محمد داد و او سکه ها را در آن ریخت. پسر فکری کرد و زیر لب گفت: «آن کتاب ها به خورجین گذارم و طعام...»
ـ اگر می گذاشتی با تو به شهر شوم خیالم آسوده بود.
محمد کتاب ها را بغل گرفت و جلوی در گذاشت.
ـ آسوده خاطر باش پدر! مرا نه کالایی گران بهاست و نه سکه های بسیار که قُطاع الطریقان را به طمع اندازد.
آفتاب از پنجره ی کوچک، چهار چارخانه ی روشن روی جاجیم انداخته بود؛ کنار کتاب ها. پدر به طویله شده بود تا استر مهیا کند. کبوتری چاهی لب بام نشسته بود و نوک زمین می زد و از دانه های گندم به جای مانده در لابه لای گُلَش ها می جست و می خورد. پدر از حیاط به سوی اتاق روانه شد.
ـ همه چیز مهیا کرده ای؟
محمد نگاهی به دور و بر خویش انداخت و گفت: «آری. نگران مباشید.» در زدند. محمد که در آستانه ی اتاق ایستاده بود گفت: «من می گشایم.» و از پله ها سوی در روان شد.
ـ سلام.
ـ سلام! تو این جا به چکار آمده ای؟
ـ شنیدم که بهر طلب علم به شهر می شوی. آمده ام تا تو را ببینم.
محمد نگاهی به حیاط و اتاق پشت سر انداخت و دستپاچه گفت: «اگر تو را ببینند...»
نظیره پارچه از روی کاسه ی حلیم برداشت و لبخندی زد.
ـ نذری آورده ام از بهر شماها!
محمد پشت گوش خاراند و کاسه گرفت و گفت: «حال دور باش تا...»
دختر لبخندی از نو زد و گونه هایش چال افتاد. محمد چنان غافلگیر شد که روی از او برگرفت و به پرنده لب بام خیره شد.
ـ به انتظار می مانم تا بازگردی.
محمد سری تکان داد.
ـ اینک برو!
ـ به کجا رسم چنین باشد که آش با جایش برند!؟
محمد دوان سوی مطبخ شد و باز آمد و کاسه بداد. نظیره خرامان شد. محمد نتوانست دروازه ببندد تا وقتی که دختر سَرِ خَم کوچه به عقب نگاهی انداخت. پیرزن و پیرمرد پشت پنجره محمد را نظاره می کردند که افگار سوی آن ها می شد.

استر به سختی گام برمی داشت و بادِ تند، گوش و چشم هایش را می آزرد. محمد دندان به هم می سایید. شن ها در دهانش «قِچ قِچ» صدا می داد. باد هر دم جان گزاتر می شد و آفتاب دیگر توانایی آن نداشت تا راه را روشن کند. محمد اندیشید «به پشت کومه ای شوم تا باد آرام گیرد». دست حائل چشمانش کرد و نگاهی به اطراف انداخت. درخت گزی در آن میانه برابر باد کمر خمانده بود و چون کمانی به نظر می آمد. محمد آن سو شد و زیر لب گفت: «باید پشت درخت کومه ای باشد. چه درخت ها سیل شن می گیرند و به پای خود انبار می کنند».
به درخت رسید و پشت آن کومه ای بدید. استر خوابانید و روبنده به سر و روی کشید. زمان گم شده بود و هیچ معلوم نبود چه وقت است. لختی به آن حالت ماند. حیوان لگد به هوا پرت می کرد و کلافه بود. محمد دستی به سر و گوش پر از شن حیوان کشید و گفت: «خدا یاری کند راه گم نکرده باشیم و به بیراهه نرویم.» کم کم شن آن ها را در میان می گرفت و اگر هر دم تکانی به خود نمی دادند بیم آن می رفت که زیر شن مدفون شوند. محمد زیر لب گفت: «بهتر است راهی برگزینم و بدان سوی شوم. انگار این توفان سر آرامیدن ندارد». و حیوان را به پا داشت و افسار کشید. استر مقاومت می کرد و قدم سفت کرده بود و گام پیش نمی گذاشت. محمد افسار حیوان را می کشید و خود زمین می خورد و بلند می شد و به دشواری راه می پیمود.

چند سوار آن سوتر جلوی چادری ایستاده بودند و نظاره گر سعی محمد در گذر از بیابان بودند.
ـ فکر نمی کنم مال بسیاری همراه او باشد.
این را سواری گفت که لابه لای ریش و سبیل هایش دانه های شن جمع شده بود و مهتر آن ها بشمار می آمد.
ـ بالاخره باید چیزی همراه خود داشته باشد که این گونه به بیابان زده است.

نظرات کاربران درباره کتاب جشن گل سرخ