فیدیبو نماینده قانونی انتشارات ترانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مسئله اسپینوزا

کتاب مسئله اسپینوزا

نسخه الکترونیک کتاب مسئله اسپینوزا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۳,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مسئله اسپینوزا

بنتو همین‌که سروصدای حمام‌کردن برادرش را شنید که برای مراسم روز سَبَت آماده می‌شد، گفت: «صبح‌بخیر، گابریل.» گابریل با غُرغُر پاسخ داد، اما دوباره وارد اتاق‌خواب‌شان شد و به‌دشواری روی تخت چهاردیرکی باابهت‌شان که هر دو از آن استفاده می‌کردند، نشست. تخت که بیشتر فضای اتاق را دربرگرفته بود، یکی از بازمانده‌های خانوادگی گذشته‌شان بود. پدرشان، میخائیل تمام اموال خانواده را برای بنتو، پسر بزرگش به‌جا گذاشته بود، اما دو خواهر بنتو بر اساس اینکه او تصمیم گرفته عضو راستین جامعه یهود نباشد، به وصیت‌نامه پدر اعتراض کردند. هرچند دادگاه یهود به نفع بنتو حکم صادر کرده بود، بنتو با تسلیمِ همه اموال خانواده به خواهرها و برادرهایش، همه را شگفت‌زده کرد و فقط همین تخت چهاردیرکی والدینش را برای خود حفظ کرد. پس از ازدواجِ دو خواهر، بنتو و گابریل در خانه سفید سه‌طبقه‌ای که خانواده اسپینوزا ده‌ها سال اجاره کرده بودند، تنها ماندند. خانه‌شان روبه‌روی آبراهه هوت‌، نزدیک شلوغ‌ترین تقاطع‌ بخش یهودی آمستردام، درست یک بلوک دورتر از کنیسه کوچک بث‌ژاکوب و کلاس‌های مجاورش بود. بنتو و گابریل با تأثر و افسوس تصمیم گرفتند از آن خانه نقل‌مکان کنند. با رفتن خواهران، خانه قدیمی برای آن دو خیلی بزرگ بود و تصویر مرگ فضای خانه را دربرگرفته بود و نیز، بسیار گران بود. جنگ انگلیس و هلند در سال ۱۶۵۲ و حمله دزدان دریایی به کشتی‌هایی که از برزیل می‌آمدند برای تجارت واردات اسپینوزا فاجعه بود و دو برادر را مجبور کرد خانه‌ای کوچک اجاره کنند که با پنج‌دقیقه پیاده‌روی به آن می‌رسیدند. بنتو نگاهی طولانی به برادرش انداخت. وقتی گابریل کودک بود، مردم بیشتر وقت‌ها او را «بنتو کوچولو» صدا می‌زدند، زیرا هر دو چهره غمگین و صورت بیضی و چشمانی نافذ همچون جغد و بینی‌ای بزرگ داشتند. اکنون، با این وجود، گابریل با اندامی متناسب، حدود پانزده‌کیلو از برادر بزرگش سنگین‌تر و دوازده‌سانتی‌متر بلندتر و بسیار قوی‌‌تر بود. و دیگر چشم‌هایش شبیه برادرش نبود. دو برادر در سکوت پهلوی هم نشستند. بنتو به‌طور عادی سکوت و تنهایی را دوست داشت و از خوردن غذا همراه با گابریل و کارکردن با او در مغازه بدون ردوبدل حرف احساس آسودگی می‌کرد. اما این سکوت طاقت‌فرسا بود و افکار تیره و تاری پدید می‌آورد. بنتو به خواهرش، ربکا اندیشید که در گذشته همیشه پرحرف و پُرجوش‌وخروش بود. اما اکنون او نیز در کنارش ساکت بود و هر وقت او را می‌دید نگاهش را برمی‌گرداند. نیز، همه مردگان، همه کسانی‌که روی همین تخت از دنیا رفته بودند، ساکت بودند؛ مادرش، هانا که هفده‌سال پیش، وقتی او کودکی شش‌ساله بود، چشم از جهان فروبسته بود؛ برادر بزرگش، آیْزِک شش‌سال پیش؛ نامادری‌اش، اِستر سه‌سال پیش؛ پدر و خواهرش، میریام دو سال پیش. از خواهرها و برادرانش، آن گروه پُرسروصدا و بانشاط که با آن‌ها بازی و دعوا و آشتی ‌کرد و برای ازدست‌دادن مادرشان همراه با آن‌ها غصه ‌خورد و آهسته‌آهسته به نامادری‌شان علاقه‌مند شد، فقط ربکا و گابریل باقی مانده بودند که هر دو به‌سرعت از او دور شدند. بنتو به صورت پف‌کرده و رنگ‌پریده گابریل نگاه کرد و سکوت را شکست: «گابریل، دوباره کم خوابیدی؟ فکر کنم از چیزی ناراحتی.»

ادامه...

بخشی از کتاب مسئله اسپینوزا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول. آمستردام، آوریل ۱۶۵۶

همچنان که آخرین پرتوهای خورشید از فراز رودخانه زاونِنبِرگ وال عبور می کرد، آمستردام آهسته آهسته در تاریکی فرو می رفت. رنگرزان پارچه های زرشکی روشن و سرخ آتشین خود را از روی سنگ های کنار آبراهه جمع کردند. بازرگانان سایبان مغازه های خود را بالا دادند و درها را بستند. چند کارگر که سلانه سلانه عازم منزل بودند، برای خوردن غذایی ساده همراه با جین هلندی جلو دکه فروش شاهی ماهی در کنار آبراهه توقف کردند و سپس به راه خود ادامه دادند. آمستردام آهسته در حال رونق گرفتن بود. شهر سوگواری می کرد، زیرا هنوز در حال احیای خود از بیماری طاعونی بود که چند ماه پیش از هر نُه نفر یک نفر را کشته بود.
چند متر آن سوتر از آبراهه در خیابان بِری پلاک چهار، رامبراند فون رینِ(۳۲) ورشکسته و اندکی مست آخرین ضربه قلم موی خود را بر نقاشیِ «یعقوب در حال تبرک پسران یوسف» زد و نام خود را در گوشه راستِ پایین بوم امضا کرد، تخته شستی را روی زمین انداخت و از پلکان پیچ درپیچ و باریک پایین آمد. خانه اش که مقدر شده بود سه قرن بعد موزه و بنای یادبود وی شود، در این روز شاهد سرافکندگی او بود، مملو از پیشنهاد دهندگانی که در انتظار حراج همه اموال هنرمند بودند. در مقابل نگاه خیره کسانی که در راه پله بودند، با خشونت همه را به کناری هل داد و از در جلویی خارج شد. نسیم دریایی را فرو داد و تلوتلوخوران به سوی میخانه گوشه خیابان رفت.
در دِلفت، هفتادکیلومتری جنوب آمستردام، هنرمند دیگری دوران ترقی خود را آغاز کرد. یوهانس وِرمِر(۳۳) بیست وپنج ساله به نقاشی تازه خود، دلال محبت آخرین نگاهش را انداخت. از چپ به راست آن را ورانداز کرد. ابتدا روسپی در کُتِ زردرنگِ زیبا. خوب است. عالی است. رنگ زرد همچون نور لطیف و براق خورشید می درخشد و گروه مردان که او را دربرگرفته اند. عالی است، هر یک به آسانی می توانند از روی بوم بیرون بخزند و شروع به صحبت کنند. یوهانس خم شد و به بوم نزدیک تر شد تا نگاهش با نگاه دقیق مردان جوانِ چشم چران با کلاه ژیگول برخورد کند. وِرمِر به تایید برای مینیاتور خود سر تکان داد. بسیار شادمان شد و نامش را با نقش ونگار در گوشه راست پایین بوم امضا کرد.
در آمستردام، در خیابان بِری، پلاک ۵۷، فقط دو بلوک دورتر از حراجی برگزارشده در خانه رامبراند، بازرگان بیست وسه ساله ای که فقط چند روز با وِرمِر - کسی که او را تحسین می کرد ولی هرگز ملاقاتش نکرد - اختلاف سن داشت(۳۴)، آماده می شد تا مغازه صادرات واردات خود را ببندد. به نظر بسیار دقیق تر و زیباتر از آن می رسید که مغازه دار باشد. چهره اش عالی بود، پوست گندمگونِ بی عیب ونقص با چشمان سیاهِ درشت و پُراحساس.
برای آخرین بار نگاهی به پیرامون خود انداخت، بسیاری از قفسه ها به اندازه جیب هایش خالی بودند. دزدان دریایی آخرین محموله دریایی او از باهیا را بین راه متوقف کرده بودند و اکنون هیچ قهوه یا شکر یا کاکائویی برای فروش نداشت. طی یک نسل، خانواده اسپینوزا در کار تجارت پر رونق واردات و صادرات بودند، اما در حال حاضر برادران اسپینوزا، گابریل و بنتو، به اداره مغازه خرده فروشی کوچکی تنزل یافته بودند. بنتو اسپینوزا هوای پُر از گردوغبار را فرو داد و با حالت تسلیم متوجه شد که بوی فضله های متعفن موش با رایحه انجیرهای خشک، کشمش، زنجبیلِ شکرپوش، بادام، نخود و بوی تند شراب اسپانیایی همراه شده است. به بیرون قدم گذاشت و به نبرد روزانه خود با قفلِ زنگ زده درِ مغازه پرداخت. صدای ناآشنایی که به زبان پرتغالی رسمی صحبت می کرد، او را شگفت زده کرد.
«شما بنتو اسپینوزا هستید؟»
اسپینوزا برگشت و با دو چهره غریبه روبه رو شد. دو مرد جوان خسته و درمانده که به نظر می رسید از سفری طولانی آمده اند. یکی از آن ها بلندقامت بود با سری بزرگ و عضلانی که رو به جلو آویزان شده بود، گویی آن قدر سنگین بود که نمی توانست آن را صاف نگه دارد. لباس هایش جنس خوبی داشتند، اما خاک آلود و چروک بودند. دیگری، لباس روستایی ژنده ای به تن داشت و پشتِ سرِ همراه خود ایستاده بود. موهای بلند و درهم گوریده، چشمان سیاه، چانه ای قوی و بینی بزرگی داشت. خیلی رسمی و شَق ورَق ایستاده بود. فقط چشمانش حرکت می کرد و همچون نوزاد قورباغه ترسانی نگاهش می جهید. اسپینوزا با نگرانی با تکان سر تایید کرد.
مرد بلندقامت تر گفت: «من ژاکوب مِندوزا هستم. باید شما را ببینیم. باید با شما صحبت کنیم. ایشان پسرعموی من است، فرانکو بِنیتیز که او را از پرتغال آورده ام. پسرعمویم...» ژاکوب شانه فرانکو را محکم گرفت، «در بحران است.»
اسپینوزا پاسخ داد: «بله. و چه شده؟»
«در بحرانی شدید است.»
«بله. چرا دنبال من هستید؟»
«به ما گفتند شما کمک می کنی. شاید یگانه کسی باشی که می توانی کمک کنی.»
«کمک؟»
«فرانکو ایمان خود را از دست داده است. به همه چیز شک دارد، به همه مراسم های مذهبی و نمازها و دعاها. حتی به وجود خداوند. تمام مدت می ترسد. نمی خوابد. از خودکشی حرف می زند.»
«و چه کسی شما را با فرستادن نزد من گمراه کرده است؟ من فقط بازرگانی هستم که به تجارت های کوچک مشغولم. و همان طور که می بینید خیلی هم سودآور نیست.» اسپینوزا به پنجره خاکی مغازه اشاره کرد که از درون آن قفسه های نیمه خالی دیده می شد. «خاخام مورتریا رهبر معنوی ماست. باید نزد او بروید.»
«ما دیروز از راه رسیدیم و صبح امروز دقیقاً همین کار را کردیم. اما میزبان ما که پسرعمو یمان است، ما را از این کار بازداشت. او گفت: «فرانکو به کمک نیاز دارد، نه قاضی». او به ما گفت که خاخام مورتریا با شکاک ها سرسخت و خشن است و اینکه معتقد است همه یهودیان پرتغال که به مسیحیت گرویدند با بدبختی و فلاکت ابدی مواجه خواهند شد، حتی اگر مجبور شوند بین تغییر مذهب و مرگ یکی را انتخاب کنند. او گفت: «خاخام مورتریا فقط سبب خواهد شد فرانکو احساس بدتری پیدا کند. برو بنتو اسپینوزا را ببین. او در این مسائل خردمند و عاقل است».»
«این چه حرفی است؟ من فقط بازرگانم.»
«او ادعا کرد که اگر به سبب مرگ برادر بزرگ و پدرت مجبور نبودی به تجارت وارد شوی، خاخام بزرگِ بعدی آمستردام بودی.»
«من باید بروم. جلسه ای دارم که باید در آن شرکت کنم.»
«قصد داری برای نیایش روز سَبَت(۳۵) به کنیسه بروی؟ درست است؟ ما هم می آییم. فرانکو را هم می آورم، زیرا او باید به دین خود بازگردد. می توانیم همراه شما بیاییم؟»
«نه، من به جلسه دیگری می روم.»
ژاکوب گفت: «به چه جلسه ای؟» اما فوراً از حرف خود بازگشت. «ببخشید، به من ارتباطی ندارد. می توانیم فردا شما را ملاقات کنیم؟ در مراسم روز سَبَت مایل هستی به ما کمک کنی؟ اجازه آن را داریم، چون حکم الهی است. ما به شما احتیاج داریم. پسرعمویم در خطر است.»
اسپینوزا سرش را تکان داد: «عجیب است. هرگز چنین درخواستی نشنیده ام. متاسفم، شما در اشتباه اید. نمی توانم کمک کنم.»
فرانکو که هنگام صحبتِ ژاکوب به زمین خیره شده بود، اکنون چشمانش را بالا آورد و برای اولین بار حرف زد: «فقط خواستار چند کلام، چند گفته مختصر از شما هستم. دست رد به سینه همنوعی یهودی می زنید؟ این وظیفه شما در برابر فردی مسافر است. من از پرتغال گریختم، درست مانند پدرت و خانواده ات که مجبور به گریختن و فرار از دادگاه تفتیش عقاید...»
«اما من چه کمکی می توانم...»
«درست یک سال پیش پدرم در چوبه مرگ سوخت. جُرمش؟ آن ها صفحه هایی از تورات را یافتند که پشت خانه مان زیر زمین دفن شده بود. برادرِ پدرم، پدر ژاکوب را کمی پس از آن کشتند. سوالی دارم. این دنیا را در نظر بگیر که پسری بوی گوشت سوخته پدرش را استشمام کند. کجاست خدایی که چنین دنیایی را آفریده است؟ چرا اجازه چنین کاری را می دهد؟ آیا برای پرسیدن این پرسش ها مرا سرزنش می کنی؟» فرانکو چند لحظه عمیقاً به چشمان اسپینوزا خیره شد و سپس ادامه داد: «یقیناً مردی که او را «مقدس» ـ بنتو به زبان پرتغالی و باروخ به زبان عبری ـ می نامند، صحبت با من را رد نخواهد کرد؟»
اسپینوزا موقرانه سرش را تکان داد. «با شما صحبت خواهم کرد، فرانکو. فردا ظهر خوب است؟»
فرانکو پرسید: «در کنیسه؟»
«نه، همین جا. مرا همین جا در فروشگاه ملاقات کنید. فروشگاه باز خواهد بود.»
ژاکوب میان حرف شان آمد: «در فروشگاه؟ باز خواهد بود؟ اما روز سَبَت چه می شود؟»
«برادر کوچک ترم، گابریل به نمایندگی از خانواده اسپینوزا در کنیسه حاضر می شود.»
ژاکوب بدون توجه به فرانکو که آستینش را می کشید، پافشاری کرد: «اما تورات مقدس می گوید خدا می خواهد که روز شنبه کار نکنیم و اینکه باید این روز مقدس را به دعا و نیایش او بپردازیم و حکم های کتاب مقدس(۳۶) را اجرا کنیم.»
اسپینوزا چرخید و همچون معلمی به دانش آموزش، آرام گفت: «ژاکوب، به من بگو باور داری خدا قادرمطلق است؟»
ژاکوب سرش را تکان داد.
«اینکه خدا کامل است؟ نسبت به خود کامل و تمام عیار است؟»
دوباره ژاکوب با تکان سر موافقت خود را نشان داد.
«پس مسلماً موافقی که طبق تعریف، کامل و تمام عیار هیچ نیاز و نقصان و خواسته و آرزویی ندارد. این طور نیست؟»
ژاکوب اندیشید، دو دل شد، سپس با نگرانی سرش را تکان داد. اسپینوزا متوجه شروع لبخندی بر لبان فرانکو شد.
اسپینوزا ادامه داد: «پس، من اظهار می کنم که خدا درباره اینکه چگونه او را می ستاییم یا حتی اگر او را می ستاییم، هیچ خواسته وآرزویی ندارد. پس، ژاکوب به من اجازه بده تا خدا را به روش خودم دوست بدارم و به او عشق بورزم.»
چشمان فرانکو گشاد شدند. او به سوی ژاکوب چرخید، گویی می خواست بگوید: «می بینی، می بینی؟ این مردی است که در جست وجوی آن هستم.»

«از شما سرمشق خواهم گرفت، قربان و از تبارم صحبت خواهم کرد.»
«من شخصاً نسب شناسی خانواده ام را که به چندین قرن پیش برمی گردد، جست وجو کرده ام. تو چطور؟»
آلفرد به علامت نفی سرش را تکان داد.
«اصلاً می دانی چگونه چنین تحقیقی را انجام بدهی؟»
آلفرد دوباره سرش را تکان داد.
«پس یکی از پروژه های تحقیقی پیش از فارغ التحصیلی تو همین خواهد بود که جزئیات پژوهش درباره نسب شناسی را بیاموزی و سپس درباره اصل ونسب خودت تحقیق کنی.»
«یکی از پروژه هایم، آقا؟»
«بله. دو تکلیف لازم است تا تردیدهای مرا برای شایستگی فارغ التحصیلی و نیز شایستگی ورود به کالج صنعتی از بین ببری. پس از بحث امروزمان، آقای شافر و من درباره پروژه آموزنده دیگر تو تصمیم خواهیم گرفت.»
«بله، قربان.» اکنون آلفرد درباره موقعیت خطرناک و ناپایدارش آگاهی بیشتری می یافت.
مدیرمدرسه اِپستاین ادامه داد: «روزنبرگ، به من بگو می دانستی دانش آموزانی یهودی در گردهمایی دیشب حضور داشتند؟»
آلفرد آهسته سرش را تکان داد. مدیر مدرسه اِپستاین پرسید: «آیا احساسات و واکنش آن ها را در برابر حرف هایت درباره بی ارزش بودن یهودیان برای این مدرسه، در نظر گرفتی؟»
«اعتقاد دارم در برابر سرزمین پدری و پشتیبانی از پاکیِ نژاد آریایی بزرگ مان، نیروی نوآور در همه تمدن ها، وظیفه ای دارم.»
«روزنبرگ، انتخابات تمام شد. مرا از سخنرانی های خود معاف کن. به پرسشم توجه کن که درباره احساسات یهودیان حاضر در آن گردهمایی پرسیدم.»
«معتقدم که اگر مراقب نباشیم، نژاد یهود ما را سرنگون خواهد کرد. آن ها ضعیف هستند. طُفیلی هستند. دشمن ابدی و ضد ارزش ها و فرهنگ نژاد آریایی.»
مدیرمدرسه اِپستاین و آقای شافر شگفت زده از شور و حرارت آلفرد، نگاه های نگرانی با هم مبادله کردند. مدیر مدرسه اِپستاین به بررسی عمیق تر پرداخت.
«ظاهراً دوست داری از پرسش من طفره بروی. بگذار خط دیگری از بحث را امتحان کنم. یهودیان نژاد ضعیف و اَنگل وار و پست هستند؟»
آلفرد سرش را تکان داد.
«روزنبرگ، پس بگو چگونه چنین نژاد ضعیفی ممکن است نژاد آریایی قدرتمند ما را تهدید کند؟»
همان طور که آلفرد می کوشید پاسخی آماده کند، آقای اِپستاین ادامه داد: «به من بگو روزنبرگ، در کلاس آقای شافر درباره نظریه های داروین مطالعه کرده ای؟»
آلفرد پاسخ داد: «بله. در کلاس تاریخ آقای شافر و نیز در کلاس زیست شناسی آقار وِرنر.»
«و درباره داروین چه می دانی؟»
«درباره تکامل گونه ها و بقای مناسب ترین گونه اطلاعاتی دارم.»
«بله. مناسب ترین گونه باقی می ماند. پس حتماً کتاب عهدعتیق را در کلاس دروس مذهبی خود تماماً خوانده ای، نخوانده ای؟»
«بله، در کلاس آقای مولر.»
«بنابراین روزنبرگ، اجازه بده این حقیقت را در نظر بگیریم که در کتاب مقدس شرح داده شده که تقریباً همه قوم ها و فرهنگ ها، بسیاری از آن ها، منقرض شده اند. درسته؟»
آلفرد با تکان سرش تایید کرد.
«می توانی برخی از این قوم های منقرض شده را نام ببری؟»
آلفرد با بغض پاسخ داد: «فنیقی ها(۴۲)، موآبی ها(۴۳)... و اَدوم ها(۴۴)» و به آقای شافر که سرش را تکان می داد، نگاهی انداخت.
«آفرین! اما همه آن ها از بین رفته اند، به جز یهودیان. یهودیان باقی ماندند. آیا بر اساس نظریه داروین، یهود مناسب ترین نژاد است؟ متوجه صحبتم هستی؟»
آلفرد به سرعت برق پاسخ داد: «اما نه به وسیله قدرت خودشان. آن ها انگل بودند و مانع شایستگیِ بسیار نژاد آریایی شدند. آن ها فقط با مکیدن قدرت و طلا و ثروت ما باقی ماندند.»
مدیر مدرسه اِپستاین گفت: «آه، پس آن ها منصفانه و شرافتمندانه بازی نکردند. می خواهی بگویی در طرحِ بزرگِ طبیعت جایگاهی برای انصاف و عدل وجود دارد. به عبارت دیگر، حیوانات اصیل در مبارزه برای بقا نباید از استتار یا شکار پنهانی استفاده کنند؟ عجیب است، به یاد ندارم در آثار داروین درباره انصاف مطلبی دیده باشم.»
آلفرد با سرگردانی ساکت نشسته بود.
«بسیارخُب، درباره آن ناراحت نباش. اجازه بده مسئله دیگری را در نظر بگیریم. روزنبرگ، قطعاً موافقی که نژاد یهود انسان های بزرگی را پرورش داده است. سرورمان عیسی مسیح را در نظر بگیر که در سرزمین یهود متولد شده است.»
دوباره آلفرد به سرعت پاسخ داد: «خوانده ام که عیسی مسیح در شهرستان جلیل(۴۵) متولد شده است، نه در یهودیه(۴۶) که یهودیان در آن جا زندگی می کردند. گرچه برخی از مردمان جلیل سرانجام شعائر دینی یهود را به جا آوردند، قطره ای از خون حقیقی قوم بنی اسرائیل را نداشتند.»
«چی؟» مدیرمدرسه اِپستاین دست هایش را بالا برد و به سمت آقای شافر چرخید و پرسید: «آقای شافر، این عقاید از کجا می آیند؟ اگر بزرگسال بود از او می پرسیدم چه نوشیده است. این چیزی است که در کلاس تاریخ خود آموزش می دهید؟»
آقای شافر سرش را تکان داد و به سمت آلفرد چرخید: «این عقاید را از کجا آوردی؟ می گویی آن ها را خوانده ای، اما نه در کلاس من. تو چه خواندی، روزنبرگ؟»
«کتابی عالی و ممتاز، آقا. کتابِ بنیان های قرن نوزدهم.»
آقای شافر با دست به پیشانی اش زد و روی صندلی ولو شد.
مدیر مدرسه اِپستاین پرسید: «این چه کتابی است؟»
آقای شافر گفت: «کتابِ هوستن استوارت چمبرلن(۴۷). مردی انگلیسی و اکنون داماد واگنر. او تاریخ تخیلی می نویسد، یعنی تاریخی که در مسیر زندگی خود ابداع می کند.» و به سمت آلفرد برگشت: «چطور با کتاب چمبرلن آشنا شدی؟»
«بخشی از آن را در خانه عمویم خواندم و سپس از کتابفروشی آن سوی خیابان آن را خریدم. البته آن ها این کتاب را نداشتند، اما برایم سفارش دادند. ماه پیش آن را خوانده ام.»
آقای شافر با اشاره به سمت قفسه کتاب های جلدچرمی که دیوار دفتر مدرسه را پوشانده بود، گفت: «چه شور و اشتیاقی! فقط کاش برای درس هایت هم همین اشتیاق را داشتی. حتی برای یکی از درس هایت!»
مدیر مدرسه پرسید: «آقای شافر، شما این کتاب و چمبرلن را می شناسید؟»
«آنقدر که آرزو داشته باشم مورخ نمایی را بشناسم. او نوشته های آرتور گوبینو(۴۸) را به زبان ساده و همه فهم بیان می کند، نژادپرستی فرانسوی که نوشته هایش درباره برتری بنیادی نژاد آریایی، واگنر را تحت تاثیر قرار داد. گوبینو و چمبرلن هر دو ادعاهایی افراطی درباره پیشوایی تمدن های بزرگ یونان و روم دارند.»
آلفرد ناگهان میان صحبت آقای شافر پرید: «آن ها بزرگ بودند! تا اینکه با نژادهای پست، یهودیان ویرانگر، سیاهان و آسیایی ها درآمیختند. سپس، هر تمدنی متزلزل و ضعیف شد.»
مدیر مدرسه اِپستاین و آقای شافر به سبب جرات دانش آموزی که میان صحبت شان آمده بود، یکه خوردند. مدیر مدرسه نگاهی به آقای شافر کرد، گویی مسئول این اتفاق او بود.
آقای شافر سرزنش را به دانش آموزش منتقل کرد: «کاش چنین اشتیاقی را در کلاس درس داشت.» و به سمت آلفرد چرخید: «چندبار این مسئله را به تو گفتم، روزنبرگ؟ به نظر می رسد به آموزش خود علاقه چندانی نداری. چندبار سعی کردم تو را برای شرکت در مطالعه ها یمان برانگیزم؟ و با این حال، ناگهان امروز، تو این جا با کتابی آتش به پا کردی. چطور می توانیم علت این مسئله را بفهمیم؟»
«شاید به این علت باشد که پیش ازاین هرگز چنین کتابی نخواندم. کتابی که واقعیتِ اصالت نژادمان را بیان می کند و اینکه چگونه کارشناسان به اشتباه درباره تاریخ پیشرفت بشر نوشته اند، وقتی واقعیت این است که نژاد ما تمدن را در همه امپراتوری های بزرگ ایجاد کرد! نه فقط در یونان و روم، بلکه در مصر و سرزمین پارس و حتی هند. هر کدام از این امپراتوری ها فقط وقتی فروپاشیدند که نژاد ما با احاطه نژادهای پست آلوده شد.»
آلفرد به مدیر مدرسه اِپستاین نگاه کرد و تا آن جا که توانست با احترام کامل گفت: «آقا، اگر اجازه داشته باشم، این پاسخ من به سوال ابتدایی شماست. به همین علت درباره صدمه به احساسات چند دانش آموز یهودی نگران نیستم یا درباره اِسلاوها که آن ها نیز پست هستند، البته نه به اندازه یهودهای سازمان یافته.»
مدیر مدرسه اِپستاین و آقای شافر دوباره نگاه هایی ردوبدل کردند، سرانجام هر دو متوجه جدی بودن مسئله شدند. این فقط رفتار شیطنت آمیز یا غریزی پسری نوجوان نبود.
مدیر مدرسه اِپستاین گفت: «روزنبرگ، لطفاً بیرون منتظر بمان. ما باید خصوصی مشورت کنیم.»

«خرافات و خردمندی هرگز دوستان نزدیکی نبوده اند. اما شاید بتوانم همراهانی هم عقیده با خودت را به تو معرفی کنم. به طور مثال، در این جا مردی است که باید با او آشنا بشوی.» فون دِن اِندن دستش را درون کیفش کرد و کتابی قدیمی درآورد و به سمت بنتو دراز کرد. «این مرد، ارسطو است. و این کتاب شامل بررسی پژوهش های وی درباره پرسش هایی نظیر پرسش های توست. او نیز به ذهن و پیگیری تکمیل قدرت های عقلانی به عنوان مهم ترین و بی نظیرترین پروژه انسانی ما توجه دارد. و کتاب اخلاق نیکوماخوسی(۵۶) ارسطو باید یکی از درس های بعدی تو باشد.»
بنتو کتاب را بالا گرفت و به بینی اش نزدیک کرد و پیش از بازکردن آن را بویید: «ایشان را می شناسم و دوست دارم با آثارش آشنا شوم. اما هرگز نمی توانیم گفت وگو کنیم. یونانی نمی دانم.»
«پس زبان یونانی نیز باید بخشی از آموزش تو باشد. البته پس از اینکه بر زبان لاتین مسلط شدی. چه حیف که خاخام های تحصیل کرده شما آنقدر اندک درباره ادبیات یونان و روم باستان می دانند. آنقدر چشم اندازشان کوچک و محدود است که بیشتر وقت ها فراموش می کنند غیریهودیان نیز درباره خردمندی پژوهش می کنند.»
بنتو بی درنگ پاسخ داد. مانند همیشه وقتی به وی حمله می شد، به یهودی بودن خود بازمی گشت: «این درست نیست. خاخام مناسا(۵۷) و مورتریا هر دو ترجمه کتاب ارسطو به لاتین را خوانده اند. و موسی میمونیدس(۵۸) عقیده دارد که ارسطو بزرگ ترین فیلسوف است.»
فون دِن اِندن قد راست کرد و گفت: «کاملاً موافقم، مرد جوان. موافقم. با این پاسخ، در آزمون ورودی مدرسه من موفق شدی. چنین وفاداری به استادان قدیمی سبب شد از تو دعوت رسمی کنم تا در مدرسه من تحصیل کنی. زمان آن رسیده است که نه فقط ارسطو را بشناسی، بلکه خودت را نیز بشناسی. می توانم او را همراه با دنیای دوستانش، سقراط و افلاطون و بسیاری دیگر در مسیر آموزش و درک تو قرار بدهم.»
«اما مشکل شهریه در میان است. همان طور که گفتم وضع تجارت خوب نیست.»
«با هم به توافق خواهیم رسید. مثلاً خواهیم دید که در زمینه تعلیم زبان عبری چگونه هستی. من و دخترم آرزو داریم زبان عبری خود را بهبود ببخشیم. و با این وجود ممکن است انواع معامله های پایاپای دیگری کشف کنیم. اکنون به تو پیشنهاد می کنم یک کیلو بادام به شراب و کشمش من اضافه کنی. و البته نه آن کشمش های لاغر، اجازه بده آن کشمش های چاق وچله قفسه بالایی را امتحان کنیم.»
خاطره ظهورِ زندگی تازه آنقدر گیرا و نافذ بود که بنتو غرق در رویای شیرین خود چند بلوک از مقصدش دور شد. ناگهان یکه خورد و به سرعت جهت خود را یافت و به سوی منزل فون دِن اِندن بازگشت. خانه چهارطبقه باریکی که رو به آبراهه سینگل بود. بنتو همان طور که به طبقه بالا، محل تشکیل کلاس ها می رفت، همچون همیشه در هر پاگرد درنگ کرد و به محل سکونت استادش نگاهی انداخت. علاقه مندی اندکی به کف ماهرانه کاشی شده آن جا داشت که ردیفی از سرامیک های سفیدوآبی با نقش آسیاب بادیِ شهر دِلفت حاشیه پاگرد اول را پوشانده بود.
در طبقه دوم، بوی ترشی کلم و رایحه تند غذا به او یادآور شد که بار دیگر فراموش کرده است ناهار یا شام بخورد.
در طبقه سوم، این پا و آن پا نکرد تا درخشش چنگ و فرشینه های آویخته را بستاید، اما همچون همیشه از بوی نقاشی های رنگ وروغن که همه دیوارها را پر کرده بودند، لذت برد. بنتو چند دقیقه به نقاشی کوچکی خیره شد که قایقی در ساحل را به تصویر کشیده بود و دقیقاً به منظره دو شمایل بزرگ در ساحل و دو شمایل کوچک درون قایق توجه کرد، یکی روی سینه قایق ایستاده بود و دیگری که حتی کوچک تر بود، روی دماغه قایق نشسته بود. تصویر را به خاطر سپرد تا همان شب با زغال مانند آن را طراحی کند.
در طبقه چهارم، فون دِن اِندن و شش دانشجوی جوان به استقبال او آمدند. یکی از آن ها لاتین می آموخت و پنج نفر دیگر تا یادگیری زبان و خواندن آثار یونانی پیش رفته بودند. فون دِن اِندن همچون همیشه کلاس عصر را با تمرین املاء لاتین شروع کرد که دانشجویان باید به هلندی یا یونانی ترجمه می کردند. فون دِن اِندن با امید به اینکه به تسلط بر زبان های جدید شور و هیجانی تزریق کند، متونی را آموزش می داد که جذاب و سرگرم کننده بودند. آثار اُوید(۵۹)، موضوع درسی سه هفته گذشته بود و امشب فون دِن اِندن بخشی از داستان نارسیس(۶۰) را خواند.
برخلاف دانشجویان دیگر، اسپینوزا علاقه مندی کمی به حکایت های خیالیِ مربوط به دگرگونی های عجیب نشان داد. به زودی آشکار شد که او به هیچ گونه سرگرمی ای نیاز ندارد. در عوض، مشتاق یادگیری است و استعدادی بی نظیر برای یادگیری زبان دارد. گرچه فون دِن اِندن فوراً متوجه شد که بنتو دانش آموزی استثنایی است، وقتی دید که این مرد جوان هر مفهوم و هر اصل کلی و هر دستور منحصربه فردی را پیش از اینکه توضیح هایش تمام شود، درمی یابد و به یاد می سپرد، حیرت زده شد.
دختر سیزده ساله فون دِن اِندن، کلاراماریا، با قامت و گردن بلند و لبخند فریبنده و ستون فقراتی نه چندان صاف بر تمرین روزانه زبان لاتین نظارت می کرد. کلارا خود در یادگیری زبان نابغه بود و با تغییر زبانی به زبان دیگر هنگام بحث با پدرش درباره درس های روزانه هریک از دانشجویان، بدون هیچ شرحی استعداد و توانایی خود را به نمایش می گذاشت. ابتدا بنتو شگفت زده شد: یکی از عقاید یهودی که هرگز زیر سوال نبرده بود، حقیربودن زنان بود، چه به لحاظ حقوق، چه به لحاظ خردمندی. کلاراماریا او را مبهوت کرده بود، اما او را در قانون نابرابری خردمندی زنان با خردمندی مردان، پدیده ای عجیب و استثنایی در نظر می گرفت.
وقتی فون دِن اِندن کلاس را با پنج دانشجوی در حال تمرین زبان یونانی ترک کرد، کلاراماریا با متانتی که برای دختری سیزده ساله خنده دار به نظر می رسید، آموزش واژه ها و تکلیفِ صرف آن ها به بنتو و دانشجویی آلمانی به نام دِرْک کرکرینک را آغاز کرد. دِرْک برای ورود به دانشکده پزشکی در هامبورگ، زبان لاتین را به عنوان پیش نیاز می آموخت. پس از تمرین و آموزش واژه ها، کلاراماریا از بنتو و دِرْک خواست شعری از شاعر معروف هلندی، ژاکوب کتز(۶۱) را به لاتین ترجمه کنند که درباره رفتار مناسب بانوانِ جوانِ مجرد بود. او شعر را با حالتی فریبنده و صدای بلند خواند و وقتی دِرْک به سرعت به بنتو پیوست تا اجرای خوب او را بستاید، با شادی خندید و ایستاد و تعظیم کرد.
همیشه آخرین بخش شب برای بنتو به یادماندنی ترین و مهم ترین بود. همه دانشجویان در کلاسی بزرگ تر جمع می شدند، یگانه اتاقی که پنجره داشت، تا به بحث فون دِن اِندن درباره جهان کهن گوش بدهند. موضوعِ بحث امشب او ایده جمهوری یونان بود که طبق نظر او کامل ترین نوعِ دولت بود. در اینجا به دخترش نگاهی انداخت که در تمام جلسه ها حضور داشت و تصدیق کرد که: «با این وجود، جمهوری یونان بیش از پنجاه درصد جمعیت، یعنی زنان و بردگان. را نادیده می گرفت.» و ادامه داد: «موقعیت پیچیده زنان را در نمایش های یونانی در نظر بگیرید. از یک سو، قدغن بود که زنان یونانی در اجرای نمایش ها حضور یابند. بعدها، در قرن های روشنفکری به آن ها اجازه دادند به آمفی تئاترها راه یابند، اما فقط حق داشتند در بدترین جای سالن بنشینند که زاویه خوبی برای دیدن صحنه نمایش نداشت. و با این وجود، زنان قهرمان در نمایش ها را در نظر بگیرید، زنان پولادینی که شخصیت های اصلی بزرگ ترین تراژدی سوفوکلس(۶۲) و اورپید(۶۳) بودند. اجازه بدهید به طور مختصر سه شخصیت خیره کننده و شکوهمند در تمام ادبیات را شرح بدهم: آنتیگون(۶۴) و فِدرا(۶۵) و مِدیا(۶۶).
پس از سخنرانی که در حین آن از کلاراماریا خواست چند عبارت قدرتمند از آنتیگون را به یونانی و هلندی بخواند، از بنتو خواست که پس از رفتن همه چند دقیقه بماند.
«بنتو، چند مسئله است که می خواهم درباره اش با تو صحبت کنم. اول، پیشنهاد مرا در دیدار ابتدایی مان در فروشگاه به یاد داری؟ پیشنهادم برای معرفی تو به متفکران هم عقیده ات؟» بنتو سرش را تکان داد و فون دِن اِندن ادامه داد: «آن مسئله را فراموش نکرده ام و می خواهم به وعده ام عمل کنم. پیشرفت تو در زبان لاتین بسیار خوب بود و اکنون به زبان سوفوکلس و هومر روی می آوریم. هفته آینده کلاراماریا آموزش الفبای یونانی را آغاز خواهد کرد. متونی را انتخاب کرده ام که در زمینه علاقه مندی تو باشد. روی بخشی از آثار ارسطو و اپیکور کار خواهیم کرد که در اولین دیدارمان تمایل خود را به آن ها نشان دادی.»
«شما به نوشته های دفتر روزانه ام درباره اهداف پایدار و ناپایدار اشاره دارید؟»
«دقیقاً. پیشنهاد می کنم برای تکمیل زبان لاتین خود، اکنون یادداشت های روزانه ات را به این زبان بنویسی.»
بنتو به نشانه موافقت سرش را تکان داد.
فون دِن اِندن ادامه داد: «و یک موضوع مهم تر، من و کلاراماریا آماده ایم تا آموزش زبان عبری را تحت سرپرستی تو شروع کنیم. آیا موافقی از هفته آینده آموزش را آغاز کنیم؟»
بنتو پاسخ داد: «با کمال میل. بسیار خوشحال خواهم شد و نیز به این ترتیب دِیْن بزرگم به شما را ادا خواهم کرد.»
«پس چه بسا وقت آن است که درباره روش های آموزشی فکر کنی. در تدریس تجربه ای داری؟»
«سه سال پیش خاخام مورتریا از من خواست تا در آموزش زبان عبری به دانش آموزان نوجوان به ایشان کمک کنم. عقاید و افکار بسیار زیادی درباره پیچیدگی ها و ظرافت های زبان عبری نوشته ام و امیدوارم روزی دستور زبان عبری را بنویسم.»
«چه عالی. خاطرت جمع باشد که دانش آموزانی مشتاق و دقیق خواهی داشت.»
بنتو اضافه کرد: «از اتفاق، امروز عصر نیز درخواستی عجیب برای آموزش داشتم. چند ساعت پیش، دو مرد آشفته و پریشان دنبال من می گشتند و سعی می کردند به نوعی مرا به عنوان مشاور و مربی خود به کار گیرند.» بنتو مواجهه خود با ژاکوب و فرانکو را به طور مفصل شرح داد.
فون دِن اِندن مشتاقانه گوش داد و وقتی صحبت بنتو تمام شد، گفت: «می خواهم به تکلیف واژه های لاتین امشب تو یک واژه دیگر اضافه کنم. لطفاً بنویس caute. می توانی معنای آن را از واژه اسپانیایی cautela حدس بزنی.»
«بله. احتیاط کن. به زبان پرتغالی می شود: cuidado. اما چرا احتیاط؟»
«به لاتین، لطفاً»
«quad cur caute?»
«من مخفیانه خبر دارم که دوستان یهود تو از اینکه در کلاس های من شرکت می کنی رضایت ندارند. ابداً راضی نیستند. و از اینکه به سرعت از جامعه آن ها دور می شوی ناخشنودند. احتیاط کن، پسرم. مراقب باش بهانه های بیشتری به دست آن ها ندهی. با افکار و تردیدهای عمیق تر خود به هیچ غریبه ای اعتماد نکن. هفته آینده خواهیم دید که آیا اپیکور مشاوره مفیدی به تو ارائه خواهد کرد.»

فصل دوم. رِوال، استونی، ۳ می۱۹۱۰

زمان: چهار بعدازظهر
مکان: نیمکتی در سرسرای اصلی بیرونِ دفتر مدیر مدرسه ِاپستاین، مدرسه متوسطه پیتر

آلفرد روزنبرگ شانزده ساله که مطمئن نبود چرا او را به دفتر مدیر مدرسه فراخوانده اند، روی نیمکت با بی قراری وول می خورد. آلفرد بدنی لاغر و قوی و چشمانی آبی خاکستری داشت و چهره توتنی(۳۷) اش کاملاً متناسب بود. دسته ای از موهای بلوطی اش با زاویه زیبایی روی پیشانی ریخته بود. هیچ حلقه سیاهی دور چشمانش نبود. بعداً حلقه ها پدیدار شدند. چانه اش را بالا نگه داشته بود. شاید او سرکش و جسور بود، اما باز و بسته کردن مشت هایش نشانه نگرانی و تشویش او بود.
او شبیه همه بود و شبیه هیچ کس نبود. تقریباً مردی بود با تمام زندگی ای که در پیش روی خود داشت. هشت سال دیگر از رِوال به مونیخ سفر خواهد کرد و روزنامه نگار ضدبلشویک و ضدیهود فعالی خواهد شد. نُه سال دیگر در جلسه حزب کارگران آلمان، سخنرانی پُرشور نامزد جدید، کهنه سربازی از جنگ جهانی اول به نام آدلف هیتلر را خواهد شنید و مدت کوتاهی پس از هیتلر به حزب خواهد پیوست. بیست سال دیگر، قلم خود را زمین خواهد گذاشت و همان طور که آخرین صفحه از کتابش، اسطوره قرن بیستم را به پایان می رساند، با پیروزی نیشخندی خواهد زد. مقدر شده این کتاب که بیشترِ پایه های عقیدتی حزب نازی را فراهم خواهد آورد و توجیهی برای براندازی یهودیان اروپا ارائه خواهد کرد، با فروشِ یک میلیون نسخه ای پُرفروش ترین کتاب شود. سی سال دیگر، سربازان او به موزه کوچک هلندی در رینسبورگ یورش خواهند برد و کتابخانه شخصی اسپینوزا را با یکصدوپنجاه ویک جلد کتاب توقیف خواهند کرد. و سی و شش سال دیگر حلقه های سیاهِ دور چشمانش نمایان خواهند شد و او آشفته و سرگردان، هنگامی که مامور اعدام امریکایی در نورنبرگ از او خواهد پرسید: «در این لحظه آخر حرفی برای گفتن داری؟»، سرش را به علامت نفی تکان خواهد داد.
آلفردِ جوان صدای نزدیک شدن گام هایی را در سرسرا می شنود و مشاور و معلم آلمانی خود، آقای شافر را می بیند. سریع از جای خود بلند می شود و جلو می رود تا با وی سلام واحوال پرسی کند. آقای شافر همان طور که درِ اتاقِ مدیر مدرسه را باز می کند تا وارد شود، اخم می کند و سرش را آهسته تکان می دهد. اما درست پیش از اینکه وارد شود، درنگ می کند و به سمت آلفرد برمی گردد و با صدایی مهربان آهسته زمزمه می کند: «روزنبرگ، تو مرا، همه ما را با قضاوت ضعیف خود در سخنرانی دیشب ناامید کردی. این قضاوت ضعیف با انتخاب تو به عنوان نماینده کلاس پاک نمی شود. با این حال، هنوز باور دارم که آینده درخشانی داری. تا چند هفته دیگر فارغ التحصیل می شوی، در حال حاضر کار احمقانه ای نکن.»
سخنرانی انتخابات شب گذشته! اوه، پس موضوع این است. آلفرد کف دستش را به کنار سرش زد. البته، به همین علت است که گفتند به این جا بیایم. گرچه تقریباً همه چهل عضو کلاس بالایی ها آن جا بودند ـ بیشترِ آلمانی های کشورهای بالتیک(۳۸) همراه با تعدادی از روس ها، استونی ها، لهستانی ها و یهودی ها ـ آلفرد به صورت معناداری حرف های مبارزاتی خود را تماماً به اکثریت آلمانی خطاب کرده بود و آن ها را با صحبت درباره ماموریت شان به عنوان حافظان فرهنگ اصیل آلمان برانگیخته بود. به آن ها گفته بود: «نژادمان را پاک نگه دارید. نژادمان را با فراموش کردن سنت های اصیل و با پذیرش عقاید پست و آمیزش با نژادهای پست ضعیف نکنید.» شاید او باید در همین جا متوقف می شد. اما از خودبیخود شده بود. شاید خیلی فراتر رفته بود.
رویای شیرینش با بازشدن درِ بزرگ سه متری و صدای غرش مانند مدیر مدرسه اِپستاین به هم خورد: «آقای روزنبرگ، بفرمایید داخل.»
آلفرد وارد شد و مدیر مدرسه و معلم آلمانی اش را دید که در انتهای میز چوبی بزرگ و تیره سنگینی نشسته اند. آلفرد همیشه در حضور مدیر مدرسه اِپستاین احساس کوچکی می کرد که بیش از صدوهشتاد سانتی متر قد و چشمانی نافذ داشت و بسیار موقر بود و ریش پر پشت و بسیار مرتبش اقتدار وی را تجسم می بخشید.
اِپستاین به آلفرد اشاره کرد که روی آخرین صندلی پشت میز بنشیند. صندلی او به طرز درخورتوجهی کوچک تر از دو صندلی پشت بلند آن سوی میز بود. مدیر مدرسه وقت را تلف نکرد و به سرعت به اصل مطلب پرداخت. «خُب روزنبرگ، من از نژاد یهود هستم، درسته؟ و همسرم نیز یهودی است، درسته؟ و یهودیان نژادی پست هستند و نباید به آلمانی ها آموزش بدهند؟ و من نتیجه می گیرم که قطعاً نباید تا مدیر مدرسه شدن ارتقا یابند؟»
آلفرد پاسخی نداد. نفسش را بیرون داد و سعی کرد خود را بیشتر در صندلی جمع کند و سرش را پایین بیندازد.
«روزنبرگ، عقیده تو را به درستی بیان کردم؟»
«آقا... آ... قربان، من خیلی عجولانه و بدون تفکر صحبت کردم. آن حرف ها را فقط به صورت کلی گفتم. سخنرانی انتخابات بود و من به آن شیوه سخنرانی کردم، زیرا همان چیزی بود که آن ها می خواستند بشنوند.» آلفرد از گوشه چشمش آقای شافر را دید که خود را روی صندلی ولو کرد و عینکش را برداشت و چشمانش را مالید.
«بله، می فهمم. به صورت کلی صحبت کردی؟ اما اکنون من در این جا، نه در جمع، بلکه تنها در برابر تو هستم.»
«آقا، من آنچه را که همه آلمانی ها فکر می کنند، گفتم. اینکه ما باید نژاد و فرهنگ مان را حفظ کنیم.»
«و اما درباره من و یهودیان؟»
آلفرد در سکوت دوباره سرش را پایین انداخت. دوست داشت در مسیر نگاه خود به انتهای میز به بیرون پنجره نگاهی بیندازد، اما با دلواپسی سرش را بالا آورد و به مدیر مدرسه نگاه کرد.
«بله، البته که نمی توانی پاسخ بدهی. شاید زبانت باز شود اگر به تو بگویم که اصل ونسب من و همسرم آلمانی خالص است و اجدادمان در قرن چهاردهم به کشورهای بالتیک آمدند و به علاوه، لوتران هایی(۳۹) متدین هستیم.»
آلفرد آهسته به تایید سر تکان داد.
مدیر مدرسه ادامه داد: «و با این وجود، تو، من و همسرم را یهود می نامی.»
«من این را نگفتم. فقط گفتم شایعه هایی وجود دارند که...»
«شایعه هایی که برای سودجویی شخصی ات در انتخابات خوشحال می شدی آن ها را بپراکنی. و روزنبرگ، به من بگو این شایعه ها بر اساس چه اطلاعاتی هستند؟ اصلاً پایه ای دارند؟»
آلفرد سرش را تکان داد: «اطلاعات؟ آهان، شاید نام شما؟»
«پس اِپستاین نامی یهودی است؟ همه اِپستاین ها یهودی هستند، آره؟ یا پنجاه درصد؟ یا فقط برخی؟ یا شاید فقط یکی از هزارتا؟ پژوهش های کارشناسانه ات چه نشان می دهند؟»
پاسخی نیامد. آلفرد سرش را تکان داد.
«منظورت این است که با وجود آموزش علم و فلسفه در مدرسه ما، هرگز فکر نمی کنی که چگونه آنچه را که می شنوی، بفهمی و تمیز بدهی. یکی از درس های اصلی تو عصر روشنگری(۴۰) نیست؟ ما در حق شما کوتاهی کردیم؟ یا شما در حق ما؟»
آلفرد حیرت زده به نظر می رسید. آقای اِپستاین روی میز بزرگ و طویل با انگشتانش ضرب گرفت. سپس، ادامه داد.
«و نام تو روزنبرگ؟ نام تو نیز یهودی است؟»
«مطمئن هستم که نیست.»
«من اطمینان ندارم. اجازه بده درباره نام ها کمی تو را آگاه کنم. در عصر روشنگری در آلمان...» مدیر مدرسه اِپستاین درنگ کرد و سپس با فریاد گفت: «روزنبرگ، می دانی عصر روشنگری چه زمانی رخ داد و چیست؟»
آلفرد به آقای شافر نگریست و ملتمسانه به آرامی پاسخ داد: «قرن هجدهم... دوران... دوران خردگرایی و علم بود؟»
«بله، درست است خوبه! به آموزش های آقای شافر کاملاً توجه کرده ای. اواخر آن قرن، اقدام هایی در آلمان صورت گرفت تا یهودها را تبدیل به شهروندان آلمانی کنند و آن ها را واداشتند نام های آلمانی انتخاب کنند و مخارجش را هم متحمل شوند. اگر نمی پذیرفتند که هزینه را بپردازند، ممکن بود نام های مسخره ای دریافت کنند، مانند شموتزفینگر یا دِرِک لِکِر(۴۱). بیشتر یهودها پذیرفتند که برای نام های زیباتر و برازنده تر هزینه کنند، مثلاً برای نام هایی که از نام گل ها مانند، رُزِنبلوم یا به نحوی از نام های مرتبط با طبیعت، مانند گرین بام گرفته شده بودند. حتی نام های معروف تر، نام قلعه های باشکوه بودند. به طور مثال، قلعه اِپستاین، معنای ضمنی اصیلی داشت و متعلق به خانواده ای بزرگ از امپراتوری مقدس روم بود و بیشتر یهودیانی که در قرن هجدهم در مجاورت آن می زیستند، آن را انتخاب کردند. برخی از یهودیان برای نام های یهودی سنتی مانند، لِوِی یا کوهن هزینه کمتری پرداخت کردند.
«اکنون روزنبرگ، نام تو نیز نامی بسیار قدیمی است. البته تا بیش از صدسال زندگی جدیدی داشت. اما در حال حاضر، در سرزمین پدری، نام یهودیِ عادی ای شده است و به تو اطمینان می دهم که اگر به سرزمین پدری سفر کنی، متوجه نگاه های خیره و لبخندهای مسخره خواهی شد و شایعه هایی درباره اجداد یهودی در دودمانت خواهی شنید. به من بگو روزنبرگ، هنگامی که این اتفاق بیفتد، چه پاسخی خواهی داد؟»

فصل سوم. آمستردام، ۱۶۵۶

خیابان جودن بری هنگام غروب روز سَبَت، مملو از یهودیان بود. هریک کتاب دعا و کیف مخمل کوچکی که حاوی شال نماز بود، در دست داشتند. همه یهودیان سفاردی(۴۹)آمستردام به سوی کنیسه روان بودند، به جز یک نفر. بنتو پس از قفل کردن درِ مغازه اش روی پله جلوی در ایستاد، نگاهی طولانی به سیل یهودیان همنوع خود انداخت، عمیقاً نفس کشید، وارد جمعیت شد و در مسیر مخالف شروع به حرکت کرد. از برخورد نگاهش با نگاه دیگران دوری می کرد و زیر لب به خود قوت قلب می داد تا حالت عصبی و بی قرارش را کاهش دهد: هیچ کس توجه نمی کند. هیچ کس اهمیت نمی دهد. وجدان راحت مهم است، نه شهرت. بارها این کار را تکرار کرده ام. اما قلب پُرتَپش او در برابر سلاح های خردمندی ضعیف و بی اعتنا بود. سپس سعی کرد دنیای بیرون را از فکر خود بیرون براند و در درونش غرق شود و حواس خود را با حیران ماندن در مبارزه عجیب بین عقل و احساس پرت کند، مبارزه ای که در آن همیشه عقل از حریفش برتر بود.
وقتی جمعیت کمتر شد، بنتو با راحتی بیشتر پیش رفت و به سمت چپ، به خیابانی که هم مرز با آبراهه پادشاه(۵۰) بود، پیچید و به سوی خانه و مدرسه عالی فرانسیس فون دِن اِندن(۵۱)، استاد برجسته زبان لاتین و ادبیات یونان و روم باستان رفت.
هرچند مواجهه با ژاکوب و فرانکو چشمگیر بود، دیدار به یادماندنی تر، دیداری در فروشگاه صادرات و واردات اسپینوزا بود که چند ماه پیش روی داده بود؛ زمانی که فرانسیس فون دِن اِندن برای اولین بار وارد مغازه شد. بنتو همان طور که قدم می زد با به یادآوردن آن مواجهه احساس خرسندی کرد. جزئیات دیدار با شفافیت کامل در ذهنش باقی مانده بود.
نزدیک شفق بود، شبِ پیش از سَبَت، مرد میانسال فربهی با لباس های رسمی و رفتاری موقرانه به فروشگاه واردات او قدم گذاشت و اجناس را وارسی کرد. بنتو آنقدر غرق نوشتنِ صورت کالاها در دفتر روزانه اش بود که متوجه ورود مشتری نشد. سرانجام، فون دِن اِندن با ادب و متانت سرفه ای کرد تا حضور خود را اعلام کند و سپس محکم و با قدرت، اما نه با بی مهری، گفت: «مرد جوان، آنقدر سرمان شلوغ نیست که به مشتری توجه نکنیم، هست؟»
بنتو نوشته خود را ناتمام گذاشت و قلمش را انداخت و باعجله از جایش برخاست. «شلوغ؟ به ندرت آقا، امروز شما اولین مشتری من هستید. لطفاً بی توجهی مرا ببخشید. چه کمکی می توانم بکنم؟»
«یک لیتر شراب می خواهم و بسته به قیمت، یک کیلوگرم از آن کشمش های لاغری که در صندوق پایینی گذاشتی.»
همان طور که بنتو وزنه ای سربی را روی یک کفه ترازو می گذاشت و قاشق چوبیِ کهنه ای را برمی داشت تا در کفه دیگر کشمش بریزد و دو کفه را میزان کند، فون دِن اِندن گفت: «اما مزاحم نوشتن شما شدم. چه تجربه غیرعادی و تازه ای، نه، اجازه بدهید بگویم بیش از غیرعادی و حتی منحصر به فرد بود، وارد مغازه ای بشوی و با فروشنده جوانی مواجه شوی که غرق نوشتن است و به مشتریان خود بی توجه است؟ به عنوان معلم، معمولاً تجربه ای کاملاً برعکس دارم. با دانش آموزانی مواجه می شوم که وقتی باید در حال نوشتن و تفکر باشند، نمی نویسند و فکر نمی کنند.»
بنتو پاسخ داد: «وضع تجارت خوب نیست، بنابراین ساعت ها این جا می نشینم و هیچ کاری جز اندیشیدن و نوشتن ندارم.»
مشتری به دفتر اسپینوزا اشاره کرد که هنوز روی صفحه ای که می نوشت، باز بود. «اجازه بده درباره نوشته هایت حدسی بزنم. وضع تجارت بد است. بی شک درباره عاقبت فهرست کالاهایت نگران هستی. در دفتر روزانه جدول هزینه و درآمد می کشی، بودجه تعیین می کنی و راه حل های ممکن را فهرست می کنی؟ درسته؟»
بنتو با صورتی سرخ شده، دفترش را به پشت برگرداند.
«هیچ چیز از چشم من پنهان نیست، مرد جوان. من جاسوسی کارکشته هستم و راز نگه دار. و نیز به افکار ممنوع می اندیشم. به علاوه، استاد فن معانی و بیان هستم و یقیناً می توانم نوشتن تو را بهبود ببخشم.»
اسپینوزا دفتر روزانه اش را بالا گرفت تا برای بررسی به مشتری بدهد و با نیشخند ظریفی پرسید: «زبان پرتغالی تان چطور است، آقا؟»
«پرتغالی! حق با توست، مرد جوان. زبان هلندی، فرانسوی، انگلیسی، آلمانی، لاتین و یونانی را می دانم، حتی اندکی اسپانیایی و ذره ای عبری و آرامی(۵۲)، اما زبان پرتغالی، نه. هلندی را خیلی خوب صحبت می کنی. چرا هلندی نمی نویسی؟ مسلماً بومی همین جا هستی؟»
«بله. پدرم در کودکی از پرتغال به این جا مهاجرت کرد. هرچند در معامله های تجاری از زبان هلندی استفاده می کنم، در نوشتن به زبان هلندی کاملاً تسلط ندارم. گاهی اسپانیایی می نویسم و غرق مطالعه عبری بوده ام.»
«همیشه آرزو داشتم کتاب مقدس را به زبان اصلی بخوانم. متاسفانه در زمینه زبان عبری، یسوعیان(۵۳) فقط آموزش اندکی به من داده اند، اما هنوز درباره نوشته هایت پاسخ ندادی.»
«گمان کنم نتیجه گیری شما درباره نوشتن بودجه و فروش بهتر، پایه ای داشت. در واقع، بر اساس نظر من بود که گفتم وضع تجارت خوب نیست. استنتاجی معقول و منطقی، اما در این مورد خاص، حدس شما تماماً نادرست بود. ذهن من به ندرت غرق تجارت می شود و هرگز درباره آن نمی نویسم.»
«می پذیرم که اشتباه کردم، اما پیش از پیگیری بیشتر کانون نوشته هایت، لطفاً اجازه بده اندکی از بحث خارج شوم و نظری تربیتی، آموزشی ارائه کنم، عادتی که به دشواری می توانم آن را کنار بگذارم. استفاده تو از واژه «استنتاج(۵۴)» درست نیست. فرآیند ارائه نظری براساس مشاهده های خاص برای ایجاد نتیجه ای منطقی، به عبارت دیگر، ساختن نظریه ای از مشاهده های انتزاعی، استقراء(۵۵) نام دارد، در حالی که استنتاج با نظریه های پیشین شروع می شود و دلایل به مجموعه ای از نتایج ختم می شوند.»
فون دِن اِندن با دیدن تکان سرِ اسپینوزا به نشانه تفکر یا شاید قدردانی، ادامه داد: «مرد جوان، اگر نوشته هایت درباره تجارت نیست، پس درباره چیست؟»
«صرفاً آنچه از پشت پنجره مغازه ام می بینم.»
فون دِن اِندن چرخید و نگاه بنتو به بیرون، به خیابان را دنبال کرد.
«ببینید، همه در حال حرکت هستند. هر روز، در همه زندگی شان، دوان دوان از این سو به آن سو می روند. به سوی چه مقصدی؟ ثروت؟ شهرت؟ لذت بردن از امیال؟ مسلماً این مقصدها نمایانگر گرایش های اشتباه است.»
«چرا؟»
بنتو هرآنچه را دوست داشت بگوید، گفت، اما با پرسش مشتری خود جسارت پیدا کرد و ادامه داد: «چنین اهدافی زایا هستند. هربار به هدفی می رسند، صرفاً نیازی اضافی تولید می شود. بنابراین، هر چه بیشتر بدوی، بیشتر می جویی، تا ابد. حتماً راه درست به سوی شادکامی ماندگار در جایی دیگر قرار دارد. این چیزی است که به آن می اندیشم و درباره اش می نویسم.» بنتو به شدت سرخ شد. هرگز پیش از این چنین افکاری را با کسی درمیان نگذاشته بود.
چهره مشتری حاکی از علاقه مندی بسیار بود. پاکت های خریدش را زمین گذاشت و نزدیک تر رفت و به صورت بنتو نگریست.
آن لحظه... آری، بنتو عاشق آن لحظه چشمگیر بود. آن نگاهِ شگفت زده، آن علاقه مندیِ تازه و بسیار و آن توجه و احترامِ فردی غریبه. و چه غریبه ای! فرستاده ای از دنیای بزرگ غیریهود. مردی با نفوذ آشکار و مسلم. ممکن نبود که آن لحظه را فقط یک بار در ذهن خود بازبینی کند. برای بار دوم و گاهی برای بار سوم و چهارم آن صحنه را در خیال خود تصور می کرد. و هر بار که آن را تجسم می کرد، چشمانش پر از اشک می شد. استاد و فردی برجسته در دنیا به او علاقه نشان داده، او را جدی گرفته و شاید پیش خود اندیشیده بود: «این مرد جوان شگفت انگیز و استثنایی است.»
بنتو با تلاش خود را از این لحظه چشمگیر رها کرد و به یادآوری اولین دیدارشان ادامه داد.
مشتری پافشاری کرد: «تو می گویی که شادکامی پایدار در جای دیگری قرار دارد. درباره آن «جای دیگر» بگو.»
«فقط می دانم که در اهداف فناپذیر قرار ندارد. در بیرون نیست، بلکه در درون است. ذهن است که تعیین می کند چه چیزی ترسناک، بی ارزش، مطلوب یا باارزش است و بنابراین ذهن است و فقط ذهن که باید تغییر کند.»
«نام تو چیست، مرد جوان؟»
«بنتو اسپینوزا. به زبان عبری، باروخ.»
«و به زبان لاتین بندیکت است. نامی زیبا و مقدس. من فرانسیس فون دِن اِندن هستم. در زمینه ادبیات یونان و روم باستان مدرسه ای را اداره می کنم. گفتی اسپینوزا...آ... پس به زبان لاتین اسپین و اسپینوس می شود که به ترتیب به معنای «خار» و «پُر از خار» است.»
بنتو سرش را تکان داد و گفت: «و به زبان پرتغالی دسپینوسا، به معنای «از مکانی خاردار».»
«نوع پرسش های تو ممکن است «خاردار بودن، یا مشکل آفرین بودنِ تو را برای استادان سنتی و متعصب اثبات کند.» لب های فون دِن اِندن به شکل نیشخندی شیطنت آمیز چین خورد. «به من بگو مرد جوان، آیا همچون خاری در چشم استادانت بوده ای؟»
بنتو نیز نیشخندی زد. «بله. زمانی درست بود، اما در حال حاضر خود را از استادانم دور کرده ام. دردسر و خارهایم را به دفتر روزانه ام محدود کرده ام. در این جامعه خرافاتی کسی از پرسش های گوناگون من استقبال نمی کند.»

فصل چهارم. استونی، ۱۰می ۱۹۱۰

پس از رفتن آلفرد، دو دوست قدیمی از جای خود برخاستند و در حالی که منشی مدیر مدرسه اِپستاین ظرفی از اشترودل سیب و گردو روی میز می گذاشت، کش وقوسی به خود دادند و نشستند و آرام به خوردن پرداختند. منشی نیز چای شان را آماده کرد.
مدیر مدرسه اِپستاین گفت: «خُب هرمان، این چهره آینده است.»
«نه آینده ای که من می خواهم ببینم. فنجانی چای داغ حالم را جا می آورد. همراهی با او آدم را سرد می کند.»
«چطور باید نگران این پسر و نفوذ و تاثیرش بر همکلاسی هایش باشیم؟»
سایه ای عبور کرد، دانش آموزی از سالن می گذشت، آقای شافر برخاست و رفت تا در را که نیمه باز مانده بود، ببندد.
«از زمان شروع تحصیل معلم او بودم و در شماری از کلاس هایم شرکت داشته است. عجیب است، اصلاً او را نمی شناسم. همان طور که می بینی حالتی ماشینی و غیراجتماعی در او وجود دارد. دیده ام که پسران در گفت وگوهای سرزنده و بانشاط شرکت می کنند، اما آلفرد هرگز به آن ها نمی پیوندد و خود را کاملاً پنهان نگه می دارد.»
«هرمان، در این دقیقه های پایانی به سختی پنهان بود.»
«این حالت او کاملاً تازه بود. مرا حیرت زده کرد. آلفرد روزنبرگی متفاوت را دیدم. مطالعه کتاب چمبرلن به او جسارت بخشیده بود.»
«شاید این بخش روشن مسئله باشد. شاید اگر کتاب های دیگری سر راهش قرار بگیرند او را به روش متفاوتی به هیجان آورند. اگرچه به طور کلی تو گفتی که او عاشق کتاب نیست؟»
«عجیب است. پاسخ به این پرسش دشوار است. گاهی فکر می کنم که او ایده کتاب ها یا بوی آن ها یا شاید فقط جلد کتاب ها را دوست دارد. او بیشتر وقت ها با دسته ای کتاب از هاپتمان(۶۷)، هاینه(۶۸)، نیچه(۶۹)، هگل(۷۰) و گوته(۷۱) در زیر بغلش پیرامون مدرسه قدم می زند. گاهی طرز راه رفتنش خنده دار است. گویی خردمندی برتر خود را به رخ دیگران می کشد و فخر می فروشد که چنان کتاب های معروفی را انتخاب کرده است. بیشتر وقت ها تردید داشته ام که او واقعاً آن کتاب ها را خوانده باشد. امروز نمی دانم چه فکری بکنم.»
مدیر مدرسه اظهارنظر کرد: «چنین شور و اشتیاقی برای چمبرلن. آیا برای چیزهای دیگر هم چنین اشتیاقی از خود نشان داده است؟»
«مسئله همین جاست. او همیشه احساسات خود را بسیار کنترل می کند، اما هنگام اشاره به مسائل مربوط به دوران پیش از تاریخ بومی، کاملاً جرقه ای از هیجان را در او به یاد دارم. هرازگاهی گروه های کوچکی از دانش آموزان را انتخاب می کنم تا در حفاری های باستان شناسی شمال کلیسای سنت اُلای شرکت کنند. روزنبرگ همیشه برای چنین گروه های اعزامی داوطلب بود. در یکی از این سفرهای کوتاه، او کمک کرد تا بعضی از ابزارهای عصر سنگ و اجاقی از دورانِ پیش از تاریخ را کشف کنیم و او هیجان زده شده بود.»
مدیرمدرسه همچنان که پرونده آلفرد را زیرورو می کرد، گفت: «جالب است. او انتخاب کرده تا به مدرسه ما بیاید تا اینکه به دبیرستان برود و ادبیات یونان و روم باستان را مطالعه کند و سپس در رشته ادبیات یا فلسفه که به نظر می رسد زمینه علاقه مندی اش باشد، به دانشگاه برود. چرا تصمیم گرفته است به مدرسه فنی حرفه ای بیاید؟»
«گمان کنم دلایل مالی در میان است. وقتی نوزاد بوده، مادرش فوت کرده است و پدرش سلِ ریوی دارد و فقط گاهی به عنوان کارمند بانک کار می کند. معلم هنر جدید، آقای پُروی، او را نسبتاً طراحی خوب می پندارد و او را تشویق کرده است تا حرفه معماری را در پیش بگیرد.»
«بنابراین او فاصله خود با دیگران را حفظ می کند.» مدیر مدرسه پرونده آلفرد را بست و گفت: «و با این حال، در انتخابات برنده شد. او چند سال پیش هم نماینده کلاس نبود؟»
«فکر می کنم ارتباط اندکی با شهرت دارد. دانش آموزان به مقام و منصب اهمیتی نمی دهند و پسران معروف معمولاً به سبب وظیفه های دشواری که این مقام دارد و نیز آمادگی ای که برای سخنرانی مراسم پایان تحصیل نیاز است، از نماینده کلاس بودن دوری می کنند. تصور نمی کنم دانش آموزان روزنبرگ را جدی گرفته باشند. هرگز او را در میان جمع ندیدم یا در حال شوخی کردن با دیگران. بیشتر وقت ها او مایه شوخی و خنده شیطنت های پسران است. او منزوی و تنهاست، همیشه پیرامون رِوال، همراه با دفتر طراحی در زیر بغلش، به تنهایی قدم می زند. بنابراین خیلی نگران پخش عقاید افراطی او در این جا نخواهم بود.»
مدیر مدرسه اِپستاین برخاست و به سمت پنجره رفت. بیرون، درختان برگ پهن با شاخ و برگ های تازه بهاری دیده می شد و آن سوتر، ساختمان های سفید و باشکوه با سقف های آجرقرمز.
«درباره چمبرلن بیشتر برایم بگو. زمینه علاقه مندی من مطالعه کتاب های دیگر است. میزان نفوذ او در آلمان چقدر است؟»
«به سرعت پیش می رود. به طرز وحشتناکی سریع است. کتابش حدود ده سال پیش چاپ شده است و شهرتش پیوسته رو به افزایش است. شنیده ام بیش از صدهزار نسخه فروش رفته است.»
«تو آن را خوانده ای؟»
«شروع به خواندن آن کردم، اما صبر و حوصله ام سر آمد و بقیه را نگاهی اجمالی انداختم. بسیاری از دوستانم آن را خواندند. مورخان آموزش دیده و کلیسا و البته رسانه های یهودی هم در واکنش من سهیم بودند. با این وجود، بسیاری از افراد سرشناس آن را ستودند. قیصر ویلهلم(۷۲) و تئودُر روزولت(۷۳) امریکایی و بسیاری دیگر از روزنامه های خارجی برجسته آن را به طور مثبت و خوش بینانه ای نقد کرده اند، برخی حتی با شور و هیجان. چمبرلن از زبان ادبی استفاده می کند و مدعی صحبت با غریزه های اصیل تر ماست. اما گمان کنم او به تمایل های بنیادی مان میدان می دهد.»
«شهرت او را چگونه ارزیابی می کنی؟»
«او به نحو متقاعدکننده ای می نویسد و بر تحصیل نکرده ها اثر می گذارد. در هر صفحه از کتابش نقل قول هایی پُرمغز و معنادار از ترتولیانوس(۷۴) یا آگوستین مقدس(۷۵) یا شاید افلاطون یا برخی از اسطوره های هندی قرن هشتم ارائه کرده است. اما این کتاب فقط ظاهرِ علم و دانش است. در واقع، او صرفاً نقل قول هایی بی ربط از دوران های مختلف برداشته تا تصورات پیشین خود را پشتیبانی کند. شکی نیست ازدواج اخیر وی با دختر واگنر به شهرت او کمک کرده است. بسیاری او را وارث نژادپرستی واگنر می دانند.»
«واگنر سبب موفقیت او شده است؟»
«نه. آن ها هرگز یکدیگر را ندیده اند. واگنر پیش از اینکه چمبرلن از دخترش خواستگاری کند، از دنیا رفت. اما کاسیما، همسر دوم واگنر اجازه داد چمبرلن با دختر واگنر ازدواج کند.»
مدیر مدرسه فنجانی دیگر چای ریخت. «خُب، به نظر می رسد روزنبرگ جوان ما آنقدر عمیق جذب نژادپرستی چمبرلن شده که ممکن نیست به سادگی او را از آن دور کرد. اما وقتی درباره آن فکر می کنی، کدام نوجوان بی وجهه و منزوی و تاحدی بی کفایت با کمال میل زمزمه نمی کند که پی برده است نژاد او برتر است؟ که نیاکانش تمدن های بزرگ را پایه گذاری کرده اند؟ به ویژه پسری که هرگز مادری نداشته که او را تحسین کند و پدرش در شرف مرگ است و برادر بزرگش بیمار...» (۷۶)
«آه، کارل، طنین خیالبافی هایت را می شنوم، آن دکتر فروید(۷۷) وینی که متقاعدکننده می نویسد و به ادبیات کلاسیک هم دست می برد، هرگز بدون نقل قولی جالب و بامزه که تکیه کلامش به حساب می آید، ظاهر نمی شود.»
«گناه از من است. اعتراف می کنم که عقایدش بیشتروبیشتر به نظرم خردمندانه می رسد. به طور مثال، هم اکنون گفتی صدهزار نسخه از کتاب ضدیهود چمبرلن فروش رفته است. از میان انبوه خوانندگان، چه تعدادی همانند تو کتاب را کنار گذاشته اند؟ و چه تعدادی همچون روزنبرگ به هیجان آمدند؟ چرا یک کتاب چنین واکنش های مختلفی به وجود آورده است؟ باید حالتی در خوانندگانی خاص وجود داشته باشد که سبب شود از کتاب او، از زندگی او، از ویژگی های روحی او و از تصورش از خودش استقبال کنند. حتماً باید چیزی عمیقاً در ژرفای ذهن یا همان طور که فروید می گوید در ناخودآگاه(۷۸) وجود داشته باشد که سبب شود خوانندگانی خاص عاشق نویسنده ای خاص شوند.»
«موضوعی مختصر و مفید برای بحث سر شام بعدی مان! در ضمن، گمان کنم دانش آموز کوچک من، روزنبرگ آن بیرون دلواپس و نگران منتظر است تا بداند ما می خواهیم با او چه کنیم؟»

نظرات کاربران درباره کتاب مسئله اسپینوزا

این کتاب رو به هیچ وجه از دست ندید. من با همین ترجمه خوندم و عالی بود
در 3 هفته پیش توسط س ی