فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کوچه مرجانی‌ها

کتاب کوچه مرجانی‌ها

نسخه الکترونیک کتاب کوچه مرجانی‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۲۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کوچه مرجانی‌ها

انتهای آشپزخانه، حیاط خلوتی بود. هست. هم در خانه ما، هم در خانه شکوفه. نمی‌دانم این خاصیت طبقه اول بودن است یا قانون شهرداری. برای خانه‌ها حیاط خلوت می‌سازند تا فاصله بین آپارتمان‌ها را بگیرد یا برای بعضی‌ها مثل من، یک روز فقط یک مربع موزاییکی باشد، یک روز سلول انفرادی. از حیاط خلوت شکوفه بوی ترشی می‌آمد. بوی ادویه‌های تند، بوی لواشک در سینی‌های رویی، بوی رب گوجه فرنگی. یک طرفش که سقف داشت را قفسه‌بندی کرده بود. قفسه‌های فلزی طوسی که با شیشه‌هایی محافظت می‌شد. در تمام طبقات این قفسه‌ها کتاب گذاشته بود. می‌گفت: «اینا رو قبلاً خونده‌م. وقتی دختر بودم. دلم نیومد بدمشون بره، مامانم جا نداشت نگه‌شون داره، توی خونه‌م که جا نمی‌شن.» کتاب‌های شکوفه را که می‌دیدم شک می‌کردم به شوق نوشتن و خواندنم. چطور می‌شود بی‌هیچ ادعایی، بی‌هیچ مدرک دانشگاهی و روشنفکر‌بازی، این همه کتاب خوانده باشی! ذهنت پر باشد از قصه، از همه چیزهایی که من فکر می‌کردم آنها را، در میان استعداد بزرگی به نام نوشتن کشف کرده‌ام. چطور می‌شود تعریف عامی از زن باشی و این‌قدر خاص؟ شکوفه از کجا می‌آمد که می‌توانست از همه چیز داشته باشد، همان‌قدری که باید. چطور می‌شد که گوشه‌ای از حیاط خلوت شکوفه بوی کاغذ می‌داد، بوی داستان، بوی عطر ربه‌کا، بوی خاک بلندی‌های بادگیر، بوی یتیم‌خانه تناردیه... حیاط خلوت ما بویی نداشت. ندارد. گاهی بوی بادمجان کبابی و جوجه می‌داد. وقتی مسعود می‌آمد و آذر بساط میرزاقاسمی را در اجاق کوچک خیاط خلوت برپا می‌کرد. حالا شاید بوی پودر ماشین بدهد و شامپو و کرم دست و پا یا میوه‌های نشسته‌ای که روزها می‌مانند و خورده نمی‌شوند. میوه‌هایی که می‌خرم تا فکر کنم من هم یکی از همین آدم‌هایی هستم که در این حیاط خلوت سهمی دارم. سهمی برای راه انداختن صدای خش‌خش نایلون و جا‌به‌جا کردن و گاهی حرف زدن با موبایل. بیشترین سهم من از این فضای موزاییکی مربع، به جز موبایل که جای دیگر آنتن نمی‌دهد، ماشین لباس‌شویی است که همیشه در این حیاط خلوت زندگی می‌کند. قبلاً بزرگ‌تر بود و ساده‌تر. حالا جایش را با مدل دیگری عوض کرده. مدلی که در زندگی با رضا خریده بودیم. رضا خودش نخواست. گفت: «من چیزی از اینجا نمی‌برم. بهتره اثری از همدیگه تو زندگی‌مون نمونه!» چقدر خوب است اگر همه چیز همان‌طور که رضا می‌گفت باشد. چیزهایی از زندگی آدم برود و دیگر هیچ اثری از آن باقی نماند. این ماشین رخت‌شویی هم باید برود. باید جایش را بدهد به تازه‌ترها. این قاعده دنیاست. همیشه چیزهایی می‌روند و چیزهای دیگری جایشان را می‌گیرند. مثل آدم‌ها که می‌میرند و آدم‌ها که به دنیا می‌آیند. مثل عشق‌ها که با کسی تمام می‌شوند و با کس دیگری شروع. بدترین چیز دنیا این است که بخواهی با این رفتن و آمدن‌ها کنار نیایی. آدم‌های خوشبخت زیادی هستند که این کنار آمدن را بلدند. مطمئن نیستم که من هنوز این را خوب یاد گرفته باشم. اگر یاد گرفته بودم حیاط خلوت، کابوس امروزم نمی‌شد. از وقتی تنها در این خانه زندگی می‌کنم هربار که به این مربع موزاییکی می‌آیم، صدای تمام واحد‌ها را می‌شنوم، صدای حرف زدن‌ها، تلویزیون تماشا کردن‌ها، شستن ظرف‌ها، گریه کردن بچه‌ها، خنده‌های بلند مردها، جیغ‌های کوتاه زن‌ها... صداها، حس تنهایی من را بیشتر می‌کند. گاهی فکر می‌کنم تازگی‌ها فوبیای تنهایی گرفته‌ام که در حیاط خلوت عود می‌کند. یک حس حسرت می‌آید سراغم. حس خالی بودن. حس پشیمانی. یک‌جور ترس از آینده. ترس از تمام شدن بی‌ادامه، بی‌نشان.

ادامه...

بخشی از کتاب کوچه مرجانی‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کوچه مرجانی ها

۱

دوشنبه از این کوچه می روم. دوشنبه آخر همین ماه. کجا؟ نمی دانم. باید فکر کنم. به پریا قول داده ام، دوشنبه آخر همین ماه کارهایم که تمام شود خانه را تحویلش می دهم. پریا شاگرد داستان نویسی من است...
شاید بروم سراغ کیوان. شاید به سرم بزند از خیر این کوچه که هیچ، از این شهر بگذرم و بروم پیش آذر، بروم از ترس روزهای نیامده، از حسرت روزهای گذشته، در سرازیری باقی مانده عمر، به کیوان کمک کنم، به خودم، به احساس زخم خورده ای که این روزها دوباره نفس می کشد.
شکوفه را صبح گذاشتیم زیر خاک. کوچه و من، بعد از مردن شکوفه با هم کاری نداریم. همه کوچه مرجانی های آن سال ها رفتند، حتی نگار. حالا دیگر از این کوچه، در فاصله بین تاتر شهر و تالار رودکی، جوان هایی می گذرند با جلیقه های ریشه دار، با مانتوهای چین دار و رنگی، با سیگارهایی میان انگشت های لاغر، نزدیک ناخن های بلند که آویزهای براق به آنها وصل است. حالا دیگر همه چیز این کوچه فرق کرده است.
فقط من مانده بودم و شکوفه. مثل دو بازمانده، در یک منطقه متروک جنگ زده... دو همسایه، دو دوست که تمام رازهای کوچه را می دانستیم. دو کهنه سرباز خسته از نبردی طولانی که حالا بخواهند یا نخواهند فقط همدیگر را دارند. ماموریت شکوفه تمام شد و بیشتر از آن ماموریت کوچه. کیوان هفته اولی که رفته بود، توی همه تلفن هایش می گفت:
«من که تو رو ول نمی کنم، چون ماموریتم هنوز تموم نشده!»
می گفت:
«همه آدم ها حتماً ماموریتی توی زندگی هم دارن و تا تموم نشه از زندگی هم نمی رن بیرون!»
پرسیدم:
«ماموریت تو چی هست حالا؟ اینکه منو دق بدی؟»
تلفن قطع شد و کیوان آن روزها جواب سوالم را نداد. جواب هیچ چیز دیگر را هم نداد. اصلاً رفت و دیگر جواب نداد. نمی فهمم بعد از ۲۵ سال ماموریتش چیست؟ آمده به من چه چیزی را بگوید؟ این کیوان تمام شده فقط بلد بوده در همه این سال ها خودش را تمام کند؟ من که همان سال ها تمام شدم. جنگ که تمام شد همه ما هم تمام شدیم، حتی شکوفه، حتی نگار.
تمام چیزهایی که کیوان می خواهد بگوید را زندگی و تمام این ۲۵ سال به من گفته است. زندگی همیشه از آدم ها جلوتر است. فرقش با آدم ها این است که عمودی و صاف نیست. موقع راه رفتن جلو پایش را نگاه نمی کند. سر به هواست. همه زندگی جاده چالوس است. پیچ هایی دارد که پشت هر کدام شان چیزهایی هست که می تواند تو را بکشد. مثل یک تریلی بزرگ، یا حتی یک پراید، با یک راننده ناشی که برای لحظه ای ماموریتش می شود تمام کردن کار خودش یا تو.
زندگی می تواند بازی دومینویی باشد و با اولین اشتباه فرو بریزد و تا آخر برود و دیگر نشود درستش کرد. تکان دادن یک مهره غلط، کاری است که من و شکوفه و کیوان و نگار و خیلی های دیگر کردیم. همه ما استاد فرو ریزاندن دومینوهایی بودیم که وقتی ریخت دیگر نتوانستیم درستش کنیم.
شکوفه تا پریشب که به حال احتضار نیفتاده بود، تا آن لحظه ای که نمی دانم چرا تسبیحش را در هوا می گرداند و صدا می زد: «احمد اینا چی ان دور سرم می چرخن؟» شکست نخورده بود. شکست خوردن را قبول نداشت. حتی وقتی احمد بعد از آمدنش نماند. حتی وقتی کوچه مرجانی ها چیزهایی درباره یاری گفتند.
تسبیح می چرخاند و هیچ کدام از ما که دور تختش نشسته بودیم چیزی نمی دیدیم. نگار نگاهم کرد. نگاهی پر از سوال. با نگاهم جوابش را دادم که نمی دانم، حتماً هذیان های دم مرگ این شکلی اند. مرگ چیزی نبود که ما از آن تعریفی داشته باشیم. آن وقت ها برای شکوفه یک بخش از زندگی بود و دور. یک ترس بود برای من و کیوان و یک میل بود برای نگار. فکرش را هم نمی کردم نگاری که این همه شوخ و شنگ است مردن را دوست داشته باشد. شاید مردن چیز خوشمزه ای باشد وقتی زندگی لابیرنتی شود که از هر طرفش بروی تاریک و بن بست است. این را بعدها فهمیدم. همان وقتی که نگار گفت که در خانه شان چه خبر است.
شکوفه گاهی انگار احمد و دور و بری هایش را رها می کرد و می آمد سراغ من. می گفت:
«ستاره، چی بود آخه؟!»
نفسش می رفت و دوباره برمی گشت. نگاه می کرد. به من نه، به نگار نه، به هیچ کس. نمی فهمیدم به کجا. روی دستش را نوازش کردم. دست های خشکی که رگ های آبی برآمده اش مثل لوله های سرم سفت و کلفت شده بودند. پرسیدم:
«چی، چی بود شکوفه؟»
تسبیحش را چرخاند. انگار بین من و احمد و آنهایی که دور سرش می چرخیدند مردد بود. نفسش به خرخر افتاد. چیزهایی گفت که هیچ کدام مان نفهمیدیم. نگار زد زیر گریه. با دست هایی که می لرزیدند پیشانی بی رنگ شکوفه را لمس کرد. گفت:
«دوست خوشگلم!»
به چشم من هم شکوفه هنوز خوشگل بود. همان زن جوان بیست و یکی دو ساله که یک شب میان کل و رقص و مبارک باد آمد و ساکن واحد روبه رویی ما شد. با همان چشم های روشن درشت. با همان صدای خش دار.
من همیشه می خواستم شکوفه باشد، حالش خوب شود، ویزایش را نگیرد و نرود پیش یاری. شکوفه اما با من فرق می کرد، بچه داشت، عشقش یاری بود، همه چیز را برای یاری می خواست، حتی به قیمت نبودن و نداشتن. شکوفه هیچ وقت با زندگی نجنگید.
تنها جنگ مشترک همه ما، جنگی بود که در شروع یا پایانش هیچ نقشی نداشتیم. من و شکوفه و نگار و همه کوچه مرجانی ها... جنگی که ما را این قدر به هم نزدیک کرد. جنگی که گاهی فکر می کنم کاش هیچ وقت تمام نمی شد.
جنگ آدم ها را یکی می کند. حس هایی به آنها می دهد که از جنس هم است. حس همدلی، حس ترس، حس ناامنی، حس انتظار، انتظاری برای پایان هر روز مردن. آدم ها در خیلی چیزها مثل هم می شوند. فقط به صداهایی خاصی گوش می کنند. به صدای آژیر، به صدای اخبار. چیزهای زیادی یاد می گیرند. یاد می گیرند چطور با کمترین ها زندگی کنند. از خوشبختی تعریف تازه ای پیدا کنند فقط برای اینکه از ناامیدی نمیرند. یاد می گیرند در تاریکی رادیوهاشان را کنار گوش بگذارند، دست هم را بگیرند و از پله ها بروند تا گوشه امن تر پارکینگ. یاد می گیرند وقتی موشک روی خانه آنها نمی افتد خدا را شکر کنند، درحالی که دارند گریه می کنند.
جنگ به آدم ها یاد می دهد که از سختی ها برای خودشان تفریح درست کنند. صبح زود در صف ها قرار بگذارند و احتمال حمله هوایی شب را تخمین بزنند و سرش شرط بندی کنند.
شاید این من بودم که می خواستم شکوفه را شبیه خودم ببینم؛ زنی تنها. زنی که ۲۵ سال در بالا و پایین زندگی دست و پا زد، نفسش صدبار بند آمد، صدبار مرد و زنده شد تا بالاخره یک بار مرد و دیگر زنده نشد.
شکوفه که مرده باشد، تنهایی می شود یک هجوم ترسناک. تازگی ها خیلی از تنهایی می ترسم. می خواهم پشت کیوان قایم شوم. حتی اگر یک سایه باشد. میان سالی این چیزها را هم دارد. بی خود نیست می گویند برای روز پیری تان کسی را نگه دارید. نگه نداشتم. هنوز پیر نیستم، اما می شوم، همین پنج شش سال دیگر که پنجاه سالم شود می شوم مثل زن های جاافتاده کوچه مرجان که آن وقت ها به چشم ما خیلی پیر بودند.
شکوفه که مرده باشد دیگر جرئت نمی کنم از پشت پنجره خیابان را نگاه کنم. آدم ها و ماشین ها را ببینم و دلم خوش باشد که می توانم قصه این آدم ها را برایش تعریف کنم. می توانم خیال هایم را با آنها تا خانه هایشان ببرم و روی کاغذی بنویسم و بروم در خانه شکوفه، در را باز کند، موهای قهوه ای مجعدش را با دست از دو طرف پیشانی کنار بدهد، بخندد و بگوید: «اومدی مصیبت؟!»
از جلو در کنار برود. ببینم که یکی از همان لباس های همیشگی بلندش را پوشیده است؛ یکی از همان هایی که طرح های سبز و بنفش و زرد و آبی و نارنجی دارد. برود کنار و رنگ ها روی هم راه بروند و شکوفه با آن قامت کشیده رنگین کمانی درست کند که جلوتر از من حرکت می کند. برگردد پشت سرش را نگاه کند و بگوید:
«چی نوشتی؟ بیا تو. خوب شد اومدی!»
شکوفه که مرده باشد خاطره های مرا هم با خودش می برد. خاطره ها اگر نباشند آدم می شود مثل نقاشی یک بچه پنج ساله. سر و دست و پا دارد، اما عمق ندارد، بُعد ندارد. می شود راحت پاکش کرد و دوباره کشید، شاید حتی از قبل هم قشنگ تر، اما همان قدر خالی. همان قدر بی معنی. فقط برای گفتن اینکه:
«وای باریکلا آدم کشیدی؟ چه قشنگه!»
بی آن که مطمئن باشی این نقاشی اصلاً آدم است؟! زن است؟ مرد است؟ پیر است؟ جوان است؟
با شکوفه فیلمی را تماشا کردیم درباره آدم هایی که داوطلبانه خاطرات شان را پاک می کردند. خاطره که نبود، آنها احمق می شدند. آنها اشتباه می کردند. بیشتر از قبل. گاهی برمی گشتند به همان آدم هایی که یک بار زندگی شان را به فنا داده بودند. چون یادشان نمی آمد با آنها چه خاطرات تلخی داشتند. گاهی از کنار شانس های بزرگ زندگی شان می گذشتند، نمی فهمیدند که قبلاً شیرین ترین خاطرات زندگی شان را با همین ها داشته اند.
چقدر من و شکوفه با هم فیلم تماشا کردیم. بعد از رفتن یاری و حتی قبلش. گاهی می نشستیم و فیلمی را تا آخرش تماشا می کردیم. شکوفه می گفت:
«اینو قبلا ندیده بودیم؟!»
راست می گفت، دیده بودیم. ما از همان سال های جنگ عاشق فیلم دیدن بودیم. دوستی مان با همین فیلم دیدن ها شروع شد. اول من و شکوفه با هم شریک شدیم. کمی بعد هم نگار آمد. گفت پول ندارد و هفته ای دو روز بیشتر فیلم نمی خواهد. فیلم کرایه می کردیم از مردی که پنجشنبه ها غروب، مثل کارآگاه ها با عینک آفتابی می آمد. این طرف و آن طرفش را نگاه می کرد. در صندوق عقب ماشینش را باز کرد. سرش را می کرد تو و تا وقتی مطمئن نمی شد کسی در کوچه نیست بیرون نمی آورد سامسونت مشکی بزرگی را به سرعت درمی آورد و در هنوز باز شده و نشده، خودش را می انداخت داخل راهرو.
شکوفه راست می گفت. من با گذشته زندگی می کنم؛ با خاطرات.
می خندید. می گفت:
«بالاخره تو اهل نوشتنی و نویسنده ها هم معمولاً خل و چلن!»
اخم می کردم. خودم را می زدم به قهر کردن؛ الکی. دوست داشتم بیاید و حرف های خوب بزند. گاهی حرصش را درمی آوردم و پیر دانا صدایش می کردم. شکوفه هرچه بود از من و نگار خیلی عاقل تر بود. می گفت:
«باید بفهمی که گذشته درگذشته!»
چطور می فهمیدم. تمام امروز مرا گذشته ام خراب کرد. من بلد نبودم از گذشته عبور کنم؟! بگذارمش کنار. شکوفه راست می گفت من آن قدر که باید محکم نبودم، اما شکوفه بود. از همه چیز رد می شد و فقط به جلو نگاه می کرد. خب، او شکوفه بود و من ستاره. شکوفه یک جاهایی خیلی مثل من بود. آنجاهایی که از عشق حرف می زدیم. آنجاهایی که احمد و کیوان و رضا را با هم مقایسه می کردیم. آنجاهایی که از شوق کتاب خواندن شکوفه و نوشتن من می گفتیم. اما اینها همه ما نبود. من باید از شکوفه چیزهای دیگر یاد می گرفتم. باید یاد می گرفتم که گذشته می تواند نور کم رنگی باشد و پشت سرت را مختصری روشن می کند تا مطمئن شوی چیز ترسناکی آنجا نیست. گذشته مثل پلی است که وقتی از آن می گذری غیب می شود. جایی برای برگشتن و انتخاب مسیر تازه وجود ندارد. آدم های گذشته بهتر است همان جا مدفون شوند. حتی اگر کیوان باشند و بعد از ۲۵ سال دوباره پیدا شوند. شکوفه با همان حال نزارش وقتی فهمید کیوان دوباره آمده، گفت:
«ولش کن ستاره، فکر نکنم تو بتونی اینو بپذیری!»
گفت:
«تو بلد نیستی یادت بره اون موقع باهات چی کار کرد!»
کیوان تکه بزرگی از گذشته من بود. مثل تکه ای سنگین از آوار یک حمله موشکی که نجات از زیر همان یک تکه، اگر هم بشود حتماً آدم را کور یا کر یا قطع نخاع می کند. تکه ای که دلت می خواهد همان طور یک جا ماندگار شود تا اینکه بلندش کنند و تازه بفهمی که دیگر هیچ کدام از چیزهایی که برای زنده بودن و زندگی کردن داشتی را نداری.
هنوز گیجم. هنوز موهایم بوی خاک شکوفه را می دهد. هنوز غسل میت نکرده ام. هنوز صورت شکوفه را می بینم که روی سنگ غسال­خانه یک بری نگاهم می کند. صدای خودم را می شنوم که به مرده­شور التماس می کنم:
«بذار بیام تو. بذار بیام بشورمش!»
هنوز نمی دانم که باید از کیوان بگذرم یا نه. حتی نگار هم گفت. گفت که باید بگذرم. آنها مرا خوب می شناسند. باید فکر کنم. باید دیگر کسی از این کوچه و گذشته ام را نبینم. اصلاً چه چیزی می تواند مرا اینجا، اینجا که نه، هر جای دیگر نگاه دارد. باید فکر کنم.
دوشنبه می روم. حتی اگر نگار بیاید - که نمی آید - و بگوید:
«دوشنبه ها نحسن. آدم کارهای مهم رو دوشنبه ها نمی کنه!»

۲

یکی دو سال بعد از جنگ، هفده­ساله بودیم؛ من و نگار. دختر کوتاه قدی که ((سین))ش می زد. شبیه به مینیاتورهای دیوان حافظ، صورتی استخوانی، چشمانی خمار و مژه هایی پرپشت، موهایی مشکی و بلند که از زیر هر شال و روسری یکی دو وجب بیرون می ماند؛ موهایی که بعدها، بارها برای او بافتم.
همه اینها کافی بود تا پسرهای کوچه مرجان از کنار پنجره ساختمان قدیمی میان کوچه دور نشوند، همان جا فوتبال بازی کنند، همان جا رد موشک ها را به هم نشان بدهند و ضدهوایی ها را تماشا کنند، همان جا خبر وضعیت زرد و سفید و قرمز را بلندبلند بگویند تا بلکه نگار پشت پنجره بیاید و آنها را نگاه کند. غروب ها در گرگ و میش هوا با اولین صدای آژیر دهانشان را رو به خانه نگار و نیر بگیرند و بگویند خاموش کن و لحظاتی بعد چراغ هال خاموش شود و کوچه در سکوت محض فرو رود.
خانه قدیمی، چهار پنج در آن ورتر از ساختمان ما بود؛ ساختمانی که من و شکوفه و کیوان در آن زندگی می کردیم. واحد های دیگر، جزو بازی ذهنی ما نبودند. آدم هایشان را می شناختیم، اما کمتر سوژه حرف هایمان بودند. حتی امروز هم کمتر سوژه داستان های من هستند. گاهی از ثریا و سیاسی بازی هایش می گفتیم. گاهی از گلناز و شوهرش که دعواهای خنده دار می کردند. اما فقط گاهی.
در کمرکش کوچه، خانه نگار و نیر مثل یک زن حامله شکم جلو داده و راه را برای گذر عابران تنگ کرده بود. تن آجری و کهنه اش انگار کج شده و در چوبی که روزگاری طوسی بود حالا چرک مرد شده و پوستش لک و پیس درآورده بود. از آخرین باری که ساکنان این خانه رفتند، دو سه سالی می گذشت. می گفتند که آنها بهایی بودند. می گفتند مرد خانواده را که با دربار زد و بند داشته اعدام کرده و زن و بچه اش قاچاقی از مرز در رفته بودند. می گفتند این خانه حالا مصادره ای است و دولت آن را به هر کس که لازم بداند می دهد. خانه خالی بود تا آنکه نگار و نیر آمدند با یک وانت آبی. به قول فخری خانم که کلانتر کوچه بود با چهارتا تیلیک پیلیک.
صبح ها قبل از ساعت هشت نگار هم از در خانه شان بیرون می آمد. روپوش و مقنعه من قهوه ای بود، مال نگار سرمه ای. نگاهش را از من می دزدید. نمی گذاشت از او بپرسم که کدام مدرسه می رود. چه رشته ای می خواند. تند و تند راه می رفت و من از پشت سر، موهای بلند و پرپشتش را می دیدم که امتداد بسته شده آن زیر مقنعه تکان می خورد.
قبل از من و نگار، نیر به آذر سلام کرده بود. یک صبح زود پاییزی در صف شیر آمده بود و از آذر خواسته بود برایش جا نگه دارد. نیر از کجا می دانست که آذر تنها کسی است که او را خواهد پذیرفت؟ هر دو شان شال های عربی بلند سر می کردند. رژ لب های سرخ مکه ای می زدند و تابستان و زمستان پای بی جوراب با ناخن های لاک زده و صندل به کوچه می آمدند. هر دوشان نه ترس از کمیته و بگیربگیر داشتند، نه ترسی از هم کلام شدن با مردها. یک جور بی بند و باری و عشوه گری زنانه در وجود هر دوشان بود. چیزی که شاید - و فقط شاید - نگار از نیر به ارث برده است. اما من نه. آذر همیشه می گفت:
«بد نیست آدم یکی رو دوست داشته باشه! فقط دوست داشته باشه برای اینکه حالش خوب باشه. نه اینکه از صبح تا شب کار و زندگی­شو ول کنه و بره تو هپروت.» نیر اما حرف های دیگری به نگار می زد. او به نگار یاد داده بود که حتماً موهایش را اتو کند. شلوار های لی لوله تفنگی بپوشد و پیراهن های مردانه گشاد و رنگی را پایین تر از کمرش گره بزند و کمتر مانتوهای خفاشی اپل­دار بپوشد. چون این مانتوها به درد زن های قد بلند می خورد. نگار یاد گرفته بود با کفش های پاشنه بلند راه برود و مثل یک پری کوچک دریایی در پوشش های چسبان بخرامد و پسرهای کوچه مرجان و این­طرف آن­طرف تالار رودکی را دنبال خودش بکشاند. اما همه این پسرها را ناکام بگذارد، چون نیر به او راه و رسم دیگری را برای خوشحال بودن یاد داده بود. نگار خوشحال بود یا نبود؟
گاهی فکر می کردم نگار از همه ما خوشحال تر است، حتی از شکوفه. وقتی پای وحید به خانه آنها باز شد، نگار دیگر حرف از بی پولی نزد. هر روز یک دست لباس خرید. عصرها با وحید و نیر می رفتند بالای شهر. بازار صفویه و میرداماد. از فروشگاه ملکوتی لباس های شب دکلته و کوتاه می خریدند. یک­بار از نگار پرسیدم:
«شما که مهمونی شب نمی دید این لباسا به چه دردت می خوره؟»
خندید. دندان های ردیفش میان لب های برآمده اش پیدا شد. گفت:
«ما خودمون مهمونی شبیم، حاجی!»
خوشحالی می توانست امروز باشد و فردا نباشد. می شد ساعت به ساعت بیاید و برود. ساعت های آمدنش زود بگذرد. بشود ساعت هایی که احمد می آمد و عاشقی در چشم های شکوفه برق می زد. ساعت هایی که وحید نبود و با نگار و شکوفه سه­تایی تا صبح از خنده ریسه می رفتیم.
این روزها نگار را که می بینم دیگر ریسه نمی رود. از آن ریسه هایی که شکوفه عاشقش بود. انگار کُره مادیان کوچکی جایی گیر کرده و به فاصله شیهه بکشد.
خوشحالی دم دست بود. مثل ساعت هایی که مسعود نبود. آذر، کنار ما می نشست، فیلم های کلاسیک می دیدیم و از شباهتش به سوفیالورن و زیبایی لیز تیلور و راکوئل ولش برایمان حرف می زد. عکس هایش را می آورد. ابروهایش را که جینایی بود نشان­مان می داد و لباس هایش که مثل استر ویلیامز بود.
خوشحالی می توانست یک تلفن بدون حرف کیوان باشد وقتی آذر گوشی را برمی داشت، یک موسیقی که اسم رمز بین من و کیوان بود، می شد رفتن به خانه هادی و زحل باشد، با کیوان.
خوشحالی می توانست محو شود، وقتی خبر افتادن موشک در یک جشن تولد در خیابان گیشا پخش می شد، وقتی کودکان بستری در یک بیمارستان، هدف حمله هوایی قرار می گرفتند، وقتی تلویزیون هر روز، لحظه قطع شدن سر یک سرباز را قبل از اخبار نشان می داد، وقتی چراغ نئون هتل های بزرگ تهران خاموش می ماندند، شیشه­هاشان خرد می شدند و راهروشان از حضور خسته آوارگان جنگی بوی مرگ و زخم و عفونت می گرفتند، وقتی شهر ساکت و غم زده در تاریکی فرو می رفت و برق قطع می شد و آدم ها انگشتان سردشان را به تن چسب های ضربدری و مقواهای سیاه پشت پنجره ها می کشیدند.
خوشحالی آن روزها اندازه سن ما کوچک بود. می شد زود پیدایش کرد، حسش کرد. می شد نگار بیاید و بگوید که امروز چقدر خوشحال است، چون وحید و نیر قرار است به دوبی بروند و او می تواند بیاید و به داستان های من گوش کند. می تواند بیاید کنار من و شکوفه «بر باد رفته» تماشا کند و یک فصل از«جنایت و مکافات» را بخواند، حتی اگر نفهمد معنی اش چیست. خوشحالی آن روزها خیلی نزدیک تر بود. مثلاً همان صبح تابستانی بود که به صدای دعوا گلناز و شوهرش گوش می کردیم. صدای جیغ گلناز قطع نمی شد. مرتب داد می زد:
«کمک، کمک»
نگار نمی توانست آرام بگیرد. گفت:
«دارم از فضولی می میرم! نکنه راستکی بزنه زنه­رو بکشه خونش بیافته گردن ما!»
شکوفه گفت:
«به ما چه؟ بذار بکشتش راحت­شیم، دیگه جیغ نزنه!»
نگار گفت:
«می رم بالا ببینم چه خبره!»
کسی نمی توانست جلوی نگار را بگیرد. مثل قرقی فرز بود و مثل آهو سبک. به سرعت از پله ها بالا رفت. خیلی زود هم برگشت. دلش را از خنده گرفت و وسط خانه شکوفه ولو شد. از خنده به سکسکه افتاد. هر چه می گفتیم چه شد، نتوانست جواب بدهد. بالاخره گفت:
«در زدم، زنه درو باز کرد، غرق خون!»
گفتم:
«نه!!!!!»
نگار گفت:
«از سر تا پاش خون خالی! جیغ کشیدم، بعد شوهرش اومد، یه شیشه مربای آلبالو شکسته دستش بود، گفت خانم نترسید اینا مرباس!»
خوشحالی همین بود. این­قدر ساده، احمقانه، نزدیک. آدم که سنش بالا می رود خوشحالی را خوب نمی فهمد. مثلاً وقتی روز تولدش است نمی فهمد باید خوشحال باشد یا ناراحت. یک سال پیرتر شدن چیز خوبی است؟ سفید شدن موهای کنار شقیقه ها را باید پنهان کرد؟ نمی داند باید شمارش معکوس برای مردن را آغاز کند یا ببالد به تجربیاتی که برای هر کدامش صدها چاقو تا عمق روانش فرو رفته و بیرون آمده!
اگر پول دار باشد مطمئن نیست که این پول دیگر به دردش بخورد. فکر می کند این هم مثل خیلی چیزهای دیگر دیر به دستش رسیده است. این حس دیر شدن و از دست دادن ولش نمی کند. ذهن مرا ول نمی کند. ذهن من، همیشه مجید آقای ظروفچی فیلم سوته دلان است. در ذهن من همیشه خان­داداشی هست که بگوید:
«همه عمر دیر رسیدیم»
به شکوفه گفتم:
«این فکرها ولم نمی کنه!»
شکوفه گفت:
«چقدر مزخرف می گی. خوشحالی­رو باید از خودت شروع کنی. تو جوونم که بودی بلد نبودی چه­جوری خوشحال باشی!»
جوان هم که بودم به قول آذر فقط دراز می کشیدم روی تخت، خیال قرقره می کردم. خیره به سقف در رویای کیوان. همان موقع هم فکر می کردم من وقتی خوشحالم که عاشق باشم. همان موقع هم به دختری همیشه عاشق فکر می کردم که با عشق دنیا را فتح خواهد کرد. فکر می کردم نکند زیر بمباران بمیرم و عشقم به کیوان ناتمام بماند. فکرهایی می کردم دور از تمام واقعیت های امروز. فکرهایی که هیچ­کدام آن­طوری نشد که باید می شد.
کاش شکوفه زنده شود، سرم داد بکشد. تکانم بدهد! کاش یاد بگیرم برای چیزهایی که هست خوشحالی کنم، حتی برای چند روز یا چند ساعت. مردن شکوفه و ترس از تنهایی و تکرار ناکامی ها را بپذیرم و اندازه آذر و نیر بی­خیال باشم و در لحظه زندگی کنم؛ با آمدن کیوان، با پیدا شدن نگار.
نگار آن روزها قرار نبود گم شود. قرار نبود از کوچه مرجان برود و از ترس نیر پشت سرش را هم نگاه نکند. قرار نبود بی­خبر از ما عروسی کند، بچه­دار شود، خواب گردی بگیرد، با نیر قطع رابطه کند و از دست وحید قایم شود.
هر روز می نشست روی نیمکت های جلو هنرستان موسیقی، از آرزوهایش حرف می زد، از پیانویی که روزی خواهد نواخت. انگشتانش را مثل یک پیانیست روی پا یا بازوی من می کشید و خواب های طلایی می زد. صدای نواختنش را با طنینی لطیف از حنجره بیرون می داد. پیانویی می شد که برای یک شاهزاده خانم ساخته شده بود. این پیانویی که از درون نگار را صدا می زد همان حس حبس شده نوشتن بود که بعد از هر بار آژیر خطر، بعد از هر بار دیدن کیوان، بعد از هر بار فکر کردن به آذر و مادرانگی های نیمه کاره­اش، در من آزاد می شد. همان میل افسارگسیخته شکوفه بود به کتاب خواندن، دانستن، زندگی کردن و عشق ورزیدن. ما همه مثل هم بودیم. آدم هایی که چیزی داشتند که با آن از دست دادن را فراموش کنند، رفتن را، وحشت و حتی ترس از مردن را.
نگار خیره می شد به شیشه های بلند تالار رودکی. دست می کشید میان موهای بلندش و به من می گفت:
«من حتماً یه روزی پیانیست می شم»
می گفت:
«حتماً یه روز تو همین تالار رودکی برنامه می گذارم. می آی
که؟!»
می خندیدم. شانه بالا می انداختم و می گفتم:
«فکر نکنم. من وقتم­رو واسه این چیزها تلف نمی کنم.»
می گفتم:
«من باید برم جایزه نوبل ادبی م رو بگیرم. حالا اگه تهران بودم شاید یه بار بهت افتخار بدم!»
رفتن به جلو هنرستان موسیقی، نشستن روی نیمکت فلزی و گفتن از آرزوها شد عادت. خیلی از حرف­هایمان را همان جا زدیم. شکوفه گاهی بود، گاهی هم که احمد می آمد نبود.
روی تن سرد نیمکت یک وری ولو می شدیم. نگار کاری به اینکه مردم چه فکری می کنند یا نگاه چپ­چپ­شان نداشت. همیشه یک­جور رهایی و بی­خیالی داشت. سرش را می گذاشت روی پای من، موهایش را از زیر گردن رد می کرد تا بیایند و برسند به نیمکت و از کناره آن آویزان شوند.
آن روزها، آن نیمکت که حالا عوضش کرده­اند و آن صدای آرام و بغض­آلود نگار را، از وقتی شکوفه مرده است و نگار دوباره آمده است در خواب و بیداری می بینم و می شنوم. صدایی که گفت:
«ستاره، من و تو خیلی مثل همیم نه؟»
گفتم:
«چرا؟ چون هر دومون به نیر و آذر نمی گیم مامان!»
گفت:
«فقط این نه. تو زندگی هر دومون یکی هست که کاش نبود!»
گفتم:
«کی؟ مسعود و وحید؟ مسعود آدم بدی نیست. شاید اگه نبود اوضاع ما بدتر می شد.»
موهایش را مثل همیشه حلقه و باز کرد. پرسید:
«یعنی تو راحتی وقتی مسعود می آد؟»
گفتم:
«آذر خوشش نمی آد مسعود که هست من خونه باشم!»
این­بار حلقه را که باز کرد تاب کوچکی افتاد پایین موها. گفت:
«خوش به حالت، تو چقدر خوشبختی!»
خوش به حالت، گفتنش را آن روز خوب نفهمیدم. شاید همین چند روز پیش که پیدایش کردم و به او گفتم بیا که شکوفه دارد می میرد، فهمیدم در برابر نگار، من واقعاً آدم خوشبختی بودم.

نظرات کاربران درباره کتاب کوچه مرجانی‌ها