فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اعترافات یک مادر

کتاب اعترافات یک مادر

نسخه الکترونیک کتاب اعترافات یک مادر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۸,۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب اعترافات یک مادر

زندگی من هیچ‌وقت قرار نبود در مسیر خودش پیش برود. قرار بود دبیرستان را تمام کنم و یک‌راست بروم دانشگاه. قصد داشتم از مغزم استفاده کنم؛ شاید حقوق، شاید تجارت، واقعاً مطمئن نبودم. اما در زمان خودم باهوش‌ترین شاگرد کلاس بودم؛ نورچشمی همیشگی معلّم، کسی که در هر زمینه‌ای نمرهٔ بالا می‌آورد. من همچنین ذاتاً آدم کسل‌کننده‌ای بودم و تا سال آخر دبیرستان همین‌طور بود، بدون آنکه حتّی یک پسر به من توجهی بکند. اما بعد وایات گیلِسْپی از من پرسید که آیا می‌خواهم یک آخرِ هفته با او فیلم تماشا کنم. او نمایندهٔ شورای دانش‌آموزی مدرسه و همچنین کاپیتان تقریباً هر تیم ورزشی‌ای بود که در آن سال ارزش توجّه داشت. وایات خرمنی از موهای مشکی مواج داشت و چشم‌های آبی عمیقی که هر وقت جرئت می‌کردم به آن‌ها نگاه کنم، به‌نظر می‌رسید برق می‌زنند. همه وایات را می‌خواستند و بعد ناگهان ـ به دلیلی کاملاً غیرقابل‌درک، او مرا می‌خواست. این عجیب‌ترین و حیرت‌آورترین اتفاقی بود که در هفده سال زندگی‌ام رخ داده بود. گفت: «بیا با هم عکس‌ها رو تماشا کنیم.» داشتیم از در ورودی مدرسه بیرون می‌رفتیم، گمان کردم دارد با کس دیگری حرف می‌زند، ازاین‌رو توجهی به او نکردم. «آیوی، بیا سمت عکس‌ها.» به او اخم کردم: «چرا؟» گفت: «چون من ازت می‌خوام.» و طوری به من زُل زد که دلم را به لرزه انداخت. پیش خودم فکر کردم: واقعاً چه چیزی در من هست که تو رو علاقه‌مند کنه؟ و چرا به‌جای من، از یکی از اون دخترای خوشگل نمی‌خوای باهات بیان؟ ـ اما در عوض، آنچه گفتم، نسبتاً حیرت‌آور بود. «باشه.» حتی در بی‌پروایی مبهم شهوت و هیجانی که وایات به زندگی‌ام آورد، به‌قدر کافی حواسم جمع بود که بایستی مراقب باشیم، بااین‌حال قدرت باروری آسان' در دوران جوانی را دست‌کم گرفته بودم. امتحانات نهایی‌مان که آغاز شد، فهمیدم که باردارم. هرچند تا بعد از تشخیص نهایی بارداری با خودِ وایات صراحتاً صحبتی نکردم. در آن گفت‌وگوی وحشتناک طوری حرف زدم که انگار اعترافی ناخوشایند و گناهکارانه است – «متأسفم وایات، به‌نظر می‌آد که من حامله‌ام.» همان‌طور که انتظار واکنشش را داشتم، وحشت کرد. پیش از آنکه قادر باشد حرفی بزند، برای مدتی با حالتی شوکّه به من خیره ماند و بعد با درماندگی نالید: «بابام منو می‌کشه.» او در این مورد اشتباه می‌کرد، والدینش او را نکشتند، اما حسابی از کوره در رفتند. والدین وایات صاحب خواروبارفروشی محلّی شهر بودند که در آن زمان کالا و خواروبار گیلِسْپی نام داشت. مادر من شعبهٔ محلّی انجمن زنان کشور را اداره می‌کرد و پدرم یک کشاورز بود؛ شغل‌هایی از هر لحاظ معمولی. اما در شهر کوچکی مثل میلتون فالز، همهٔ والدین به‌اندازهٔ ستاره‌های مشهور شناخته‌شده بودند. درنتیجه، درنهایت، برای آن موضوع راه‌حل دوّمی وجود نداشت – من و وایات داشتیم بچه‌دار می‌شدیم، پس باید ازدواج می‌کردیم، و حتی اگر امکان داشت، لازم بود مراسم' برای همان روز ترتیب داده شود. روزی که پذیرش دانشگاه رسید، من در محضر عقد و ازدواج بودم و غصهٔ عروسی ضرب‌الاجلمان را می‌خوردم. نه به‌خاطر اینکه نمی‌خواستم با وایات ازدواج کنم یا حتی عاشقش نبودم، او را دوست داشتم و می‌خواستم با او ازدواج کنم. مشکل این بود که من آن‌قدر باهوش بودم که بدانم این عشقی بچه‌گانه است، عشقی سطحی که ریشه‌هایش تنها به‌اندازهٔ جاذبهٔ فیزیکی میان ما عمق یافته بود. می‌ترسیدم این عشق به‌تدریج رنگ ببازد، و درواقع من و او – حتی با وجود استرس‌های حاملگی و ازدواج شتاب‌زده ـ بوسه‌های پنهانی و لحظات آرام تنهایی با یکدیگر را کنار گذاشتیم. من و وایات هیچ‌وقت واقعاً حرف نزده بودیم. ما در ساختن رابطه‌مان مرحله گفت‌وگو را از قلم انداخته و یک‌باره جسته بودیم سمتِ عشق‌بازی و معاشقه. بنابراین وقتی خودمان را با مسئلۀ حاملگی و ازدواج مواجه دیدیم، فهمیدن اینکه هیچ‌چیز مشترکی نداریم، تقریباً یک شوک بود.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اعترافات یک مادر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یک: اولیویا

اغلب اوقات مردم سعی می کنند از حرف زدن دربارهٔ آنچه اتفاق افتاده، اجتناب کنند. حتی وقتی ترفندهایشان برای گریز از آن موضوع شکست می خورد و درهرصورت مسئله سر زبان ها می افتد، آن ها فقط در مورد علائم هشداردهنده حرف می زنند... علی الخصوص علائم هشداردهنده ای که من به نوعی متوجه شان نبودم.
این را می دانم، واقعاً می دانم. اگر علائم هشداردهنده ای وجود داشتند و من آن ها را ندیدم، در این صورت تقصیرش با من است. خیلی آسان تر است که مرا سرزنش کنید تا یک مردِ مرده را. اگر علائم هشداردهنده ای وجود داشته باشند، بدین معنی است که کل آن وضعیت کاملاً اجتناب پذیر بوده است ـ و این یعنی مردم می توانند جلوی اتفاق آن را برای خود بگیرند. تنها کاری که آن ها باید انجام دهند، این است که کمی هوشیارتر از من باشند... اولیویایِ(۱) طفلکِ نادان ـ که آن قدر به آنچه درست در ذهن شوهر خودش داشت اتفاق می افتاد، کور بود.
می خواهم در موردش صحبت کنم، اما نمی خواهم دربارهٔ علائم هشداردهندهٔ لعنتی حرف بزنم. فقط می خواهم اسم او را بگویم. می خواهم با عصبانیت اسمش را فریاد بزنم و با اندوه نامش را شیون کنم. اغلب اوقات فقط دلم می خواهد صدای خودم را بشنوم که بلندبلند حرف می زنم؛ بدون آنکه احساس کنم هرکسی را که با من در اتاق است، به شکل غیرقابل تحملی معذّب می کنم.
اسم شوهر من دیوید وایات گیلِسْپی(۲) بود. وقتی مُرد، سی وهفت سال داشت. عضو شورای شهر بود و قصد داشت یک روز برای شهردار شدن در انتخابات شرکت کند. او ده سال کاپیتان تیم کریکت شهرمان بود و در زمان دانشجویی در مسابقات فوتبالِ بین دانشگاهی برای تیم دانشگاهش بازی می کرد. همیشه می گفت اگر آن قدر روی مدرک بازرگانی اش تمرکز نکرده بود، ممکن بود در فوتبال حرفه ای شود.
اینجا در میلتون فالز(۳) دیوید یک نمایندگی خودرو با خدمات کامل را اداره می کرد؛ تنها نمایندگیِ خودرو در شهر کوچک ما. ممکن نیست فکر کنید که یک دهکدهٔ کوچک استرالیایی مکان مناسبی برای نمایندگی معتبری مثل آن باشد، اما دیوید راهش را پیدا کرده بود. او در کاری که انجام می داد، آن قدر خوب بود که مردم از مایل ها در اطراف می آمدند تا ماشین جدید خود را از گروه نمایندگی او بخرند، و معمولاً برای تعمیرات هم مراجعه می کردند.
دیوید اندکی بیش از یک متر و هشتاد سانت قد داشت و در سال های آخر کمی اضافه وزن هم پیدا کرده بود. موهای مشکیِ پرپشتی داشت که سرسختانه رنگشان را حفظ کرده بودند، اما سالِ پیش از مرگش موهای جلوی سرش تازه شروع کرده بودند به ریختن. دیوید جذّاب بود و بی هیچ تلاشی دیگران را اغوا می کرد؛ یک فروشندهٔ تمام عیار. او می توانست با یک مشتریِ خشمگین روبه رو شود و با برق نیشخندی ملایم و حرف هایِ دلجویی دهندهٔ بجا خشم او را برگرداند و او را مرید و هوادار خود سازد. در دبیرستان از آن پسرهایی بود که همهٔ دخترها آرزویش را داشتند و همهٔ پسرها دلشان می خواست مثل او باشند. بدون شک از من سرتر بود ـ یا به هرحال من این طور فکر می کردم، تا اینکه من و او دوباره در دانشگاه همدیگر را ملاقات کردیم. شبی که همدیگر را دیدیم، در میان اتاقی شلوغ چشم هایمان به هم قفل شدند و انگار برای اولین بار داشتیم یکدیگر را می دیدیم. احساس می کردم که مثل شخصیتی در یک رُمانِ عشقی یا شاهزاده ای در فیلم های دیزنی هستم که به طریقی زنده شده ام.
خنده دار است که چطور حتی خاطرهٔ آن شب نخست هم دیگر ناب و خالص نیست؛ بلکه آمیخته است با گناه و تردید. آیا احساس می کردم که آن کشش و جاذبهٔ ناگهانی و منکوب کننده به خاطر علاقهٔ واقعی به دیوید بود یا که می خواستم یکهو عاشق شوم؟ من در آن ماجرا تابع و تسلیم نبودم، این نوعی عاشق شدن نبود، کاملاً با دو پا جستن در عشق بود، کاملاً پیش از آنکه ببینی ایمن است یا نه. من می خواستم افسانه ای زندگی کنم و به خودم می گفتم که دارم همین کار را می کنم؛ حتی تا مدت ها پس ازآنکه معلوم شد پایان خوشی نخواهد داشت.
حتی اکنون، وقتی به او فکر می کنم، می ترسم. او مرده است و من در امنیت هستم، اما هنوز می ترسم. شاید عجیب ترین مسئله در کل این ماجرا این باشد که بی هیچ انکاری من عاشقش نیز بودم، حداقل یک زمانی.
گاهی واقعاً دلم برایش تنگ می شود، اما بعد در همان نفسِ بعدی درمی یابم که آن قدر از او متنفرم که امیدوارم جهنمی وجود داشته باشد تا او فقط بتواند رنج بکشد، همان طور که او مرا در اینجا رها کرد تا رنج ببرم.
والدین دیوید شش خانه آن طرف تر از من زندگی می کنند. پدرش، وایات(۴)، معمولاً هرروز صبح درست بعد از ساعت شش با دستهٔ کوچک سگ های نژاد پامرانیانشان(۵) از کنار خانهٔ من عبور می کند. مادر دیوید، آیْوی(۶)، معمولاً درست بعد از ساعت شش عصر دوباره با سگ ها از جلوی خانه می گذرد. اگر من در زمین چمن جلوی خانه باشم، آن ها یک «سلام» خشک وخالی سمتم پرتاب می کنند و قدری سریع تر راه می روند. اگر آنجا نباشم، نیم نگاهی به خانه می اندازند، اما نمی ایستند. این را می دانم، زیرا حواسم به ساعت هست و حتی اگر در هرکدام از این دو وقت از روز' اتفاقی بیرون باشم، وقتی قرار است آن ها عبور کنند، با شتاب می روم داخل. معمولاً از پشت پرده های اتاق نشیمن نگاه می کنم تا کاملاً مطمئن شوم که آن ها نمی ایستند.
درواقع این دقیقاً همان کاری است که اکنون دارم انجام می دهم. درحالی که دخترم زویی(۷) را در بغل دارم، در اتاق نشیمن ایستاده ­ام و همان طور که آیْوی نزدیک می شود، خیابان را می پایم. او خوش لباس است و از خودش مراقبت می کند، درنتیجه ازآنچه واقعاً هست، خیلی جوان تر به نظر می رسد. سابقاً گاهی به اشاره به من می گفت که باید بیشتر به ظاهرم توجه نشان دهم. به شلوار یوگا و تی شرتِ لکه داری که تنم است، نگاهی می اندازم. وقتی زویی را از بیمارستان به خانه آورده بودم، این پیراهن را پوشیده و بلافاصله دوباره درش آورده بودم، زیرا به شکل آزاردهنده ای تنگ بود، اما حالا خیلی خیلی برایم بزرگ شده است. نمی توانم به یاد بیاورم که آخرین بار کی موهایم را شسته ام – با معیار فعلی­ ام، موهایم را به شکل گوجه ای به هم ریخته ای بسته ام. اگر آیْوی اتفاقی امشب مرا می دید، به شدت خجالت زده می شد.
او را می بینم که به صندوق پست می رسد و علاوه بر نیم نگاه همیشگی اش به خانهٔ ما' درنگ می کند. این موضوع آن قدر نامعمول است که قلبم شروع می کند به تپیدن. کوبش نبضم را در سراسر بدنم احساس می کنم تا جایی که می توانم صدایش را در گوش هایم بشنوم. زویی را که در بغلم می جنبد، به آرامی جابه جا می کنم و وقتی می بینم آیْوی به سمت پنجره هایی که من پشتشان پنهان شده ام، نگاه می کند، گامی به عقب برمی دارم تا مطمئن شوم مرا نمی بیند.
ازاین رو وقتی از میان باغچه می گذرد، او را نمی ­بینم، و وقتی بعد از چند لحظه' زنگ در به صدا درمی ­آید، صدای آن، در خانهٔ به غایت ساکتِ من، مثل صدای انفجار بسیار بلندی مرا وحشت زده از جا می­ پراند و آدرنالین را در خونم بالا می ­برد. قصد دارم به او محل نگذارم و وانمود کنم خانه نیستم، اما چراغ ها روشن هستند و علاوه بر آن... مطمئن هستم که او هنوز کلیدها را دارد. آیا کلیدهای قفلِ جدیدی که دیوید درست قبل از مرگش نصب کرده بود را نیز دارد؟ احتمالاً نه. پس شاید در امان باشم. احتمالاً می توانم او را نادیده بگیرم.
بااین حال این کار را نمی­ کنم. احساسم به آیْوی به اندازه احساسی که به پسر مرحومش داشتم، مبهم است. دل تنگش می شوم و دوستش دارم، اما... کاملاً مطمئن نیستم که به او اعتماد داشته باشم. آیْوی هیچ وقت قادر نبود عیب های دیوید را ببیند؛ حتی وقتی آن عیب ها درست جلوی چشمش بودند. ازاین رو می توانم کاملاً مطمئن باشم که او معتقد است آنچه اتفاق افتاد، تماماً تقصیر من بوده است.
شاید در این مورد حق با اوست. من به قدر کافی احساس گناه می کنم ـ و دیوید دقیقاً به من گفته بود که اگر زمانی ترکش کنم، چه اتفاقی خواهد افتاد.
درحالی که به در نزدیک می شوم، از روی عادت به آرامی زویی را «پیش پیش» می­ کنم و بعد درحالی که با دستِ آزادم در را باز می ­کنم، او را به حالت لمیده به خودم تکیه می­ دهم.
به دوستانه ترین حالتی که قادر هستم، می­ گویم: «آیْوی، حالِت چطوره؟»
به خشکی جواب می دهد: «خوبم.»
دستش را به سویم بالا می­ آورد و پاکت نامه ای را به من می­ دهد.
«راس(۸) امروز صبح این رو آورد. از طرف ادارهٔ انحصار وراثته، برای همین فکر کردم ممکنه لازمش داشته باشی.»
پاکت نامه را می ­گیرم و نگاهی به آن می ­اندازم. به نشانی مِلک دیوید گیلِسْپی در خیابان وینتر(۹) شمارهٔ ۱۵ و ۱۶، میلتون فالز، است. آیْوی و وایات در خیابان وینتر شمارهٔ ۲۱ زندگی می کنند، درست سر نبش، اما این چند ماه آخر' راسِ نامه رسان در مورد نامه های ما تصمیم یک جانبه ای گرفته است؛ نامه هایی که نشانی خانهٔ ما را دارند، سر از خانهٔ مامان و بابا درمی آورند و نامه هایی که برای من به آدرس آنجا می رسند، مستقیماً به اینجا می آید.
این رفتارِ راس خیرخواهانه اما بدجور آزاردهنده است و من باید سعی کنم یادم بماند که به ادارهٔ پست بروم و به او بگویم که واقعاً تمامش کند و نامه ها را به آدرس صندوق پستی خودشان بیندازد. شاید به زودی این کار را انجام بدهم.
اما از طرف دیگر ادارهٔ پست درست وسط شهر قرار دارد؛ پاتوق سایر آشنایانِ خیرخواه و تماشاچیان بی شرمی که احمقانه زل می زنند، و دقیقاً به همین دلیل است که هنوز موفق نشده ­ام تنها به آنجا بروم.
زویی را در بغلم کمی بالاتر می ­برم و به آیْوی نگاه می­ کنم. می ­بینم به بچه زُل زده و لب هایش را جمع کرده است، انگار می خواهد چیزی بگوید. با دستِ دیگرم در را می­ گیرم و سعی می­ کنم پاکت را با احتیاط باز کنم.
«بسیار خوب... ممنون که اومدی...»
آیْوی می گوید: «گوش کن اولیویا...» و چنان اخم عمیقی می­کند که احساس می­ کنم دلم آشوب می­ شود. در حالت چشم های آبیِ سردش دیوید را می بینم ـ اما افسوس را نیز می بینم، و قضاوت را، و همان بیچارگیِ دل آشوب کننده ای را که این روزها هرکجا می روم، مرا دنبال می کند. بعد آیْوی خیره می ­شود به زویی و فکر می­ کنم قصد دارد بخواهد او را بغل کند و من واقعاً نمی توانم این اجازه را بدهم. دست هایم غیرارادی دور بچه تَنگ می ­شوند.
«تو... تو فکر نمی کنی وقتِ...»
حرفش را قطع می ­کنم: «فقط چند هفته شده. هنوز وقت هیچی نیست.»
«همچنان طوری رفتار می کنی که انگار تازه اتفاق افتاده. حتی از خونه بیرون نمی ری. شنیدم حتی خواروبارت رو هم نمی خری.»
این تهمت را بی هیچ تاملی و با نفرتی آنی از دهانش بیرون می ­پراند، انگار که موضوع به خاطر تنبلی محض باشد، یک نقص شخصیتی. اصلاً حقیقت ندارد، من خواروبارم را می خرم... گاهی اوقات... وقتی مامان و بابا یا لوئیزا(۱۰) وقت دارند تا با من به فروشگاه بیایند. اما وایات صاحب آن فروشگاه است. مطمئناً آیْوی درک می کند که چقدر برایم سخت است به آنجا قدم بگذارم؛ حتی با وجود همراهی اعضای خانواده. و علاوه بر آن، من واقعاً بیشتر اوقات نیازی به خرید مواد غذایی ندارم، چون مردم هنوز مرتباً برایم غذاهای منجمد می آورند. فریزرِ صندوقی خانه ام تا بالا پر است از این غذاها، و فریزر کوچکِ کنار یخچال نیز تقریباً همان طور است.
پره های بینی آیْوی قدری می ­لرزند، اما لب هایش را به هم می ­فشارد و بعد با حالتی عصبی اضافه می­ کند: «نمی تونی تا ابد این طور ادامه بدی. این چیزی نیست که دیوید می خواست.»
پوست صورتم گُر می­ گیرد. چشم هایم را برای لحظه ای می بندم تا قیافه اش را نبینم، اما با این کار' دیوید را می ­بینم. این مثل همان لحظه ای ست که فهمیدم دیوید آن چنان در ذهن من عمیق حک شده است که اگر چشم هایم را ببندم، هنوز می توانم حالت خاکستری صورتش را وقتی که پشت فرمان افتاده بود، ببینم. من چیزی مثل حافظهٔ تصویری ندارم و همچنان به آن تصویری می اندیشم که یقیناً سرانجام محو می شود، اما تا الآن گذر زمان به هیچ وجه باعث نشده است جزئیات در ذهنم تار شود.
و در مورد این وضعیت' قطعاً بدترین چیز این است که آیْوی کاملاً در اشتباه است، زیرا این دقیقاً همان چیزی­ ست که دیوید می خواست. واقعاً او این موضوع را نمی داند یا آن حرف ها را فقط از روی کلیشه می زند؟
چشم هایم را باز می ­کنم و به او خیره می ­شوم. فقط دلم می خواهد ازاینجا برود، و برای همین آن چیزی را می ­گویم که فکر می کنم دلش می خواهد بشنود.
«روش فکر می کنم.»
می­ پرسد: «دست کم فکر کردی بری پیش یک روان درمانگر؟»
نزدیک است بگویم: «بله، من یک مشاور سوگ(۱۱) دارم، این به تو هیچ ربطی نداره، خیلی ممنونم.» اما بعد اضافه می­ کند: «منظورم اینه که... شاید... شاید اگه از دیوید خواسته بودی بره پیش یک مشاور ازدواج، به جای اینکه...»
«نه.»
این کلمه را به آرامی و با صراحت می ­گویم، اما حتی به گوش خودم هم ضعیف می­ آید. به خودم می­ گویم که آیْوی نیّت بدی ندارد، اما واقعاً از غیظِ شدیدی که در لحن رئیس مابانه اش است، گیج شده­ ام. می خواهم خشمم را نشان بدهم، اما نمی توانم. آیْوی پسرش را از دست داده است؛ تنها پسرش را که نور چشم هایش بود، اما لزومی ندارد از او تهمت بشنوم. خیلی خوب می دانم که آنچه اتفاق افتاد، کاملاً تقصیر من بود. با این فکر خشمم فرومی نشیند و آنگاه تمام احساسی که دارم، همان احساسی ­ست که همچون شالودهٔ زندگی ام در زیر روزهایم جریان دارد؛ درماندگی و شرم.
آیْوی به پاهایش زُل زده است. او هم درمانده به نظر می رسد. ازاین رو نمی توانم به او خشم بگیرم، اما از او دلجویی هم نمی کنم.
او طوری با من حرف می زند که انگار بچه هستم، اما اگر واقعاً بچه بودم، آیا با من همدردی نمی کرد؟ یا تا وقتی که نیاز داشتم به من فرصت سوگواری نمی داد؟ یا حتّی اندکی حمایتم نمی کرد؟
می ­گویم: «در موردش فکر می کنم.» و در راهرو قدمی به عقب برمی دارم.
«اولیویا، فقط اینکه من و وایات... ما واقعاً...»
«من باید برم. باید زویی رو بخوابونم.»
در را می­ بندم و آن را قفل می­ کنم. اول قفل پایینی را می­ بندم که قفل اصلی­ ست، و بعد قفل وسطی را که دیوید بعد از به دنیا آمدنِ زویی نصب کرده بود تا مرا در خانه نگه دارد، و بعد هم قفل کشویی را می­ بندم که خودم پس از آن حادثه نصب کرده بودم، چراکه در همه جا به شدت احساس ناامنی می کنم و به هر تلاشی متوسل می شوم تا دوباره حس بهتری داشته باشم. به صدای قدم های آیْوی گوش می­ دهم که دور می شود و بعد به در تکیه می زنم، چشم هایم را می ­بندم و نفس های عمیقی می­ کشم تا وقتی دوباره کمی آرام شوم.
به زویی نگاه می­ کنم؛ او چیزی است که مرا به ادامه دادن وا می دارد. در غیر این صورت احتمالاً تا حالا کاملاً وامانده شده بودم؛ شاید همچنان دلم همین را می خواهد. فکر خزیدن در یک سوراخ و به نحوی ناپدید شدن' هنوز جذاب ترین ایده ای­ ست که برای آینده ام دارم.
اما نمی توانم این کار را انجام بدهم، زیرا بچه ای دارم که به من نیاز دارد و باید به فکرش باشم.
درحالی که حالت آوازگونه ای به صدایم می دهم، به دخترم می­ گویم: «بجنب عزیزم، بیا بریم تو تخت.»

دو: آیوی

زندگی من هیچ وقت قرار نبود در مسیر خودش پیش برود. قرار بود دبیرستان را تمام کنم و یک راست بروم دانشگاه. قصد داشتم از مغزم استفاده کنم؛ شاید حقوق، شاید تجارت، واقعاً مطمئن نبودم. اما در زمان خودم باهوش ترین شاگرد کلاس بودم؛ نورچشمی همیشگی معلّم، کسی که در هر زمینه ای نمرهٔ بالا می آورد. من همچنین ذاتاً آدم کسل کننده ای بودم و تا سال آخر دبیرستان همین طور بود، بدون آنکه حتّی یک پسر به من توجهی بکند. اما بعد وایات گیلِسْپی از من پرسید که آیا می خواهم یک آخرِ هفته با او فیلم تماشا کنم. او نمایندهٔ شورای دانش آموزی مدرسه و همچنین کاپیتان تقریباً هر تیم ورزشی ای بود که در آن سال ارزش توجّه داشت.
وایات خرمنی از موهای مشکی مواج داشت و چشم های آبی عمیقی که هر وقت جرئت می کردم به آن ها نگاه کنم، به نظر می رسید برق می زنند. همه وایات را می خواستند و بعد ناگهان ـ به دلیلی کاملاً غیرقابل درک، او مرا می خواست. این عجیب ترین و حیرت آورترین اتفاقی بود که در هفده سال زندگی ام رخ داده بود.
گفت: «بیا با هم عکس ها رو تماشا کنیم.»
داشتیم از در ورودی مدرسه بیرون می رفتیم، گمان کردم دارد با کس دیگری حرف می زند، ازاین رو توجهی به او نکردم.
«آیوی، بیا سمت عکس ها.»
به او اخم کردم: «چرا؟»
گفت: «چون من ازت می خوام.» و طوری به من زُل زد که دلم را به لرزه انداخت.
پیش خودم فکر کردم: واقعاً چه چیزی در من هست که تو رو علاقه مند کنه؟ و چرا به جای من، از یکی از اون دخترای خوشگل نمی خوای باهات بیان؟ ـ اما در عوض، آنچه گفتم، نسبتاً حیرت آور بود.
«باشه.»
حتی در بی پروایی مبهم شهوت و هیجانی که وایات به زندگی ام آورد، به قدر کافی حواسم جمع بود که بایستی مراقب باشیم، بااین حال قدرت باروری آسان' در دوران جوانی را دست کم گرفته بودم.
امتحانات نهایی مان که آغاز شد، فهمیدم که باردارم. هرچند تا بعد از تشخیص نهایی بارداری با خودِ وایات صراحتاً صحبتی نکردم. در آن گفت وگوی وحشتناک طوری حرف زدم که انگار اعترافی ناخوشایند و گناهکارانه است – «متاسفم وایات، به نظر می آد که من حامله ام.» همان طور که انتظار واکنشش را داشتم، وحشت کرد. پیش از آنکه قادر باشد حرفی بزند، برای مدتی با حالتی شوکّه به من خیره ماند و بعد با درماندگی نالید: «بابام منو می کشه.»
او در این مورد اشتباه می کرد، والدینش او را نکشتند، اما حسابی از کوره در رفتند. والدین وایات صاحب خواروبارفروشی محلّی شهر بودند که در آن زمان کالا و خواروبار گیلِسْپی نام داشت.
مادر من شعبهٔ محلّی انجمن زنان کشور را اداره می کرد و پدرم یک کشاورز بود؛ شغل هایی از هر لحاظ معمولی. اما در شهر کوچکی مثل میلتون فالز، همهٔ والدین به اندازهٔ ستاره های مشهور شناخته شده بودند. درنتیجه، درنهایت، برای آن موضوع راه حل دوّمی وجود نداشت – من و وایات داشتیم بچه دار می شدیم، پس باید ازدواج می کردیم، و حتی اگر امکان داشت، لازم بود مراسم' برای همان روز ترتیب داده شود. روزی که پذیرش دانشگاه رسید، من در محضر عقد و ازدواج بودم و غصهٔ عروسی ضرب الاجلمان را می خوردم. نه به خاطر اینکه نمی خواستم با وایات ازدواج کنم یا حتی عاشقش نبودم، او را دوست داشتم و می خواستم با او ازدواج کنم. مشکل این بود که من آن قدر باهوش بودم که بدانم این عشقی بچه گانه است، عشقی سطحی که ریشه هایش تنها به اندازهٔ جاذبهٔ فیزیکی میان ما عمق یافته بود. می ترسیدم این عشق به تدریج رنگ ببازد، و درواقع من و او – حتی با وجود استرس های حاملگی و ازدواج شتاب زده ـ بوسه های پنهانی و لحظات آرام تنهایی با یکدیگر را کنار گذاشتیم. من و وایات هیچ وقت واقعاً حرف نزده بودیم. ما در ساختن رابطه مان مرحله گفت وگو را از قلم انداخته و یک باره جسته بودیم سمتِ عشق بازی و معاشقه. بنابراین وقتی خودمان را با مسئله حاملگی و ازدواج مواجه دیدیم، فهمیدن اینکه هیچ چیز مشترکی نداریم، تقریباً یک شوک بود.
قطعاً وایات آدم احمقی نبود، اما مردی بود ساده با علائق و سلایق ساده. من به شدّت دوست داشتم سفر کنم، و او باخوشحالی امکان آن را بررسی می کرد ـ مادامی که مقصد نهایی سفرمان مانند نوعی مسابقهٔ کریکت یا بازی فوتبال بود. من می خواستم به تئاتر بروم، او می خواست برود سینما. من ساعت ها وقت صرف می کردم تا ادویه ها را با نسبت هایی متوازن مخلوط کنم و از هیچ' غذایی کاری درست کنم و او از سرِ کار می آمد، به طرز مشکوکی هوا را بو می کشید و از من می خواست برایش یک ساندویچ ژامبون درست کنم. من به او می گفتم وقتی بچه به دنیا آمد، می خواهم سعی کنم راهی برای تحصیل پیدا کنم، اما او از همان اوّل می گفت که این کار وقت تلف کردن است ـ مدرک به چه درد من می خورد؟ او از خانواده مان حمایت می کرد و از دانستن اینکه تمام دوران کاری اش در سوپرمارکت پدرش سپری خواهد شد، کاملاً خرسند بود.
به سختی می توانستم باور کنم که ظرف فقط چند ماه' از یک زندگی با فرصت های بی نهایت به آینده ای دچار شده بودم که در آن' شهر بسیار کوچکمان برای همیشه تمام دنیایم می شد. احتمالاً تنها چیزی که مرا در ماه های اولِ ازدواجمان از ناامیدی نجات داد، درک این حقیقت بود که ورای همهٔ این آشفتگی ها و شوک زدگی ها معجزه ای داشت پدیدار می شد. همه چیز از دست نرفته بود؛ هنوز راهی وجود داشت تا بتوانم به زندگی ام ارزش ببخشم. خانواده مان و نوزادم هدف من بودند. درست تا زمان تولّد بچه، وایات به جِد می خواست نام بچه مان را وایات جونیور(۱۲) و یا اگر دختر بود، نام برِندا(۱۳) را از اسم مادرش بگذارد. من از هر دوی این اسم ها بیزار بودم و می خواستم بچه را دیوید یا سِلینا(۱۴) بنامم؛ اسم هایی که امیدوار بودم بچه را از همان لحظه تولّدش به تاریخچهٔ خانواده گیلِسْپی زنجیر نکند.
بعد از بیست وسه ساعتی که وایات با درماندگی محض در اتاق نشست و به من زل زد که داشتم درد زایمان را تحمل می کردم، بهتر دید تسلیم شود و اجازه دهد من اسم بچه را انتخاب کنم و بنابراین پسرمان دیوید وایات گیلِسْپی به دنیا آمد.
من زن غیرمنطقی و زورگویی نبودم و دست کم اسم میانی بچه را قبول کردم. بچه دار شدن چیزی نبود که قصدش را داشتم، اما از لحظه ای که چشم هایم به بچه افتاد، تمام آن ناکامی و ناامیدی که با قرار دادن خودم در آن موقعیت احساس می کردم، از بین رفت. زمانی که دیوید را در آغوش گرفتم، احساس کردم به دام افتاده ام ـ اما به محض اینکه او را دیدم، رها شدم. باشکوه بود ـ فقط دلیلی نبود برای جبران همهٔ ناکامی ها ـ بلکه تمام آن دلیل بود. تمام آنچه نیاز داشتم، یک لحظه در آغوش گرفتن او بود و بعد همه چیز در زندگی ام دوباره معنا یافت. رنجِ وضع حمل، آن احساس ناکامی که به خاطر بارداری ناخواسته داشتم، تردیدم نسبت به رابطه ام با وایات ـ همهٔ این ها در یک لحظهٔ سرنوشت ساز بی اهمیت شدند.
دیوید کامل کنندهٔ من بود ـ و همان دم' پرورش او هدف من شد. من خودم را وقف مادری کردم و حتی در سردرگمی هفته ها و ماه های اول بی خوابی' با حضور او در زندگی ام لذّتی شگفت انگیز یافتم. با هر زمزمه اش شاد می شدم و با هر لبخندش حظ می کردم، و پس از افسردگی خفیفی که در دوران بارداری داشتم، در سال های اولیه به دنیا آمدن دیوید به خوبی می دیدم که وارد دوران طلایی زندگی ام شده ام. سال های اوّل زندگی خانوادگی ما این گونه بود. وایات هرروز برای کار به عنوان دستیار پدرش به مغازه خواروبارفروشی گیلِسْپی می رفت و همچنان آخر هر هفته خودش را با ورزش مشغول می کرد. من در خانه می ماندم تا از خانه نگهداری کنم و زندگی ام را بر مبنای پسرمان قرار داده بودم. این اصلاً زندگی ای نبود که من می خواستم، اما واقعاً هیچ اهمیتی نداشت، من درهرصورت کاملاً خوش و خرّم بودم.

سه: اولیویا

صبح روز بعد، درست بعد از ساعت ۸، دوباره زنگ در را می زنند. همان لحظه ای که صدای زنگ را می شنوم، می دانم کیست. همچنین می دانم که جوابش را نخواهم داد. درهرحال به سمت در می روم و وقتی از چشمیِ در نگاه می کنم، برای لحظه ای نگاهم روی او متمرکز می شود. سباستیَن مک نایوِن(۱۵) مثل همیشه که به دیدن من می آید، کاملاً چسبیده به در، با حالتی محتاط، درحالی که نشانه هایی از تسلیم و امید در چشم های عسلی اش در جدال اند، پشت در می ایستد. امروز موهای پرپشت قرمزش هنوز خیس هستند و از روز قبل که به دیدنم آمده بود، ریش هایش را که زیادی بلند شده بودند، تازه تراشیده است. او رئیس و دوست من است، بهترین دوست من ـ حتّی شاید تنها دوستم.
سباستیَن دارد می رود سر کار. یونیفرمی را به تن دارد که وقتی برای اولین بار مسئول درمانگاه شد، کمکش کردم تا نونوارش کند. آرم کلینیکِ دامپزشکی میلتون فالز(۱۶) روی قلبش است که کاملاً جای درستی قرار دارد، زیرا او حقیقتاً عاشق آن مکان است.
با لحن بسیار مهربانی می­ پرسد: «لیوی(۱۷)؟ عزیزم، اونجایی؟»
پیشانی ام را به در تکیه می­ دهم و چشم هایم را می ­بندم.
«لیوْ(۱۸)؟»
وقتی که سِب(۱۹) پشت در است، نمی توانم از حنجره ام صدایی دربیاورم. در عوض با سرانگشتم ضربه ای به در می ­زنم. آن ضربه' به سختی صدا می دهد، اما می دانم برای آنکه بفهمد من آنجا هستم، کافی است. از این بابت مطمئنم، زیرا در این چند هفته اخیر، تقریباً هرروز، کارمان همین است. سباستیَن در مسیرش به محل کار به دیدنم می آید. من تا دم در می روم، اما نمی توانم خودم را متقاعد کنم که در را باز کنم. مرا صدا می زند، تا وقتی که من، برای آنکه به او علامتی داده باشم، به در ضربه می زنم. اما هیچ حرفی نمی زنم. نمی توانم حرفی بزنم. از وقتی کارم را رها کرده ­ام، در تمام این ماه ها یک کلمه هم با او حرف نزده ام.
به آرامی می ­گوید: «سلام لیوی، امروز چطوری؟ من فقط اومدم تا کمی حرف بزنیم. اگر می خوای برم، فقط بهم بگو، باشه؟»
همیشه همین را می­ گوید و می دانم که این کار را می کند. اگر از او می خواستم برود، فوراً می رفت و ناپدید می شد. سباستیَن مک نایوِن چنین مردی است. اما از او نمی­خواهم برود، بنابراین مثل همیشه روی پله می نشیند و در مدتی که او حرف می زند، من به در تکیه می­دهم. صدای آرام و عمیقش به سویم روان می شود. من فقط به حرف های او گوش نمی دهم، بلکه در کلماتش غوطه می خورم و حرف هایش وجودم را سرشار می کند. امروز دربارهٔ کار حرف می زند ـ با جزئیاتی که اگر برای مشغول کردن ذهنم به چیز امن و بی خطری نیاز نداشتم، احتمالاً برایم خسته کننده می­ شد.
اما من مستاصلم و واقعاً تا حدی هم بی حوصله و کسل شده­ ام، ازاین رو دوست دارم بشنوم که او برای تلقیح احشام، چطور با پای پیاده از میان گل و شُل به مرتع رِیْف توماس(۲۰) رفته است، چراکه رفتن به آنجا با وانت بار غیرممکن بوده، و اینکه بعد یادش آمده اسپرم ها را در کلینیک جا گذاشته. وقتی به من می­ گوید که شب قبل تا نیمه شب بیدار مانده تا به صورت حساب های عقب مانده رسیدگی کند، چون اخیراً این کار را پشت گوش انداخته، می­ توانم به سختی نیم لبخندی بزنم، انگار چیز جدیدی است. او دربارهٔ مسئله ای نظر مرا می خواهد ـ یک ماده سگ لابرادور(۲۱) که مجبور بودند سزارینش کنند، حالا توله هایش را نمی پذیرد. می خواهد بداند که بایستی چه کار کند؟ جوابی نمی ­دهم، اما او هم واقعاً انتظار ندارد جواب بدهم.
بااین حال پیش از آنکه بگوید «بسیار خوب، لیوی. من بهتره برم. فردا باهات حرف می زنم.» بازهم مدتی منتظر می­ ماند. دوباره به در ضربه می زنم، فقط برای اینکه بداند به او گوش داده ام. سپس از زمین بلند می شوم و از چشمیِ در او را که دارد دور می شود، تماشا می­ کنم. عاشق روزهایی هستم که او دربارهٔ کار حرف می زند. در این روزها واقعاً احساس می کنم که باید در را باز کنم و بگذارم بیاید داخل. اگر در خانه شیر داشته باشم، فنجانی چایِ شیرین شده با دو قند برایش درست می کنم، درست همان طور که دوست دارد. پشت میز می نشینیم و به چشم های عسلی اش زُل می زنم و با حضورش احساس راحتی می کنم. اگر راهی وجود داشت که می توانستم اجازه بدهم بیاید داخل و درعین حال به شدت مراقب موضوع صحبتمان می بودم، آن وقت پشت در نمی نشستم و خودم را از او مخفی نمی کردم.
اما بعضی روزها او از کار حرف نمی زند و چنین روزهایی حتی نشستن در آن سوی در هم برایم کشمکش ایجاد می کند. چیزهای زیادی وجود دارند که لازم است من و سباستیَن در موردشان گفت وگو کنیم و به نوعی من هنوز قادر به صحبت کردن با او نیستم. بنابراین وقتی هرروز به دیدنم می آید، آن سوی در می نشینم و گرچه او آنجاست، دلم برایش تنگ می شود، اما به خودم اجازه نمی دهم که به علتِ آن دل تنگی فکر کنم.
من گرفتار روزمرگی ای شده ­ام که ناخواسته آن را برای خودم به وجود آورد­ام. بعد از رفتن سباستیَن صبحانه درست می ­کنم و با زویی روی زمین می نشینم. صدای پچ پچ گفت وگوهای بیخود از تلویزیون' در اتاق طنین انداز است. تلویزیون را صرفاً برای این روشن کرده ­ام که صدایی در فضا پخش شود. کاسهٔ غلات صبحانه را روی میزِ پیش دستیِ کنارم می گذارم، اما به آن دست نمی زنم. بااین حال، تا این لحظه دارم دومین فنجان قهوه ام را می نوشم و درحالی که فنجان را به سمت لب هایم بالا می برم، کاملاً غیرمنتظرانه، حقیقتی را درمی ­یابم که مرا تکان می ­دهد؛
اینکه دیگر نمی توانم آن طور زندگی کنم.
این فکر مثل حبابی از هوا، در خودآگاهم برمی­ خیزد، اما همین که می ترکد، با قدرت یک قطار به من اصابت می کند. از این فکر کاملاً به حیرت افتاده ام، به حدی که پیش از آنکه حتی بتوانم از خودم بپرسم معنایش چه می تواند باشد، مدت زیادی مبهوت و متحیر می ­نشینم.
تمام چیزی که واقعاً می دانم این است که اکنون، در خانه ای زندگی می کنم که از آن متنفرم. جایی که در آن' موانع فیزیکی مثل درها، و حصارهایی عاطفی همچون غم و اندوه، مرا از تمام چیزهای خوبِ زندگی ام جدا کرده­ اند. من در این گوشه گیر افتاده­ ام، در نزدیکی والدین همسر سابقم که طاقت روبه رو شدن با آن ها را ندارم. احساس می کنم به دام افتاده ام، اما آیا این طور است؟ آیا واقعاً اصلاً مجبور هستم اینجا بمانم؟
میلتون فالز خانه ام است. جایی امن ـ امن تر از هر جای دیگری. جایی که خانواده ام در آن هستند و پس از هفت سال که تقریباً با آن ها بیگانه شده بودم، تازه دارم رابطه ام را با والدینم و خواهر کوچک ترم از نو می سازم ـ من در زندگی ام به آن ها نیاز دارم. و بعد دوستانم هستند، همکاران و آشنایانم ـ و سباستیَن. به علاوه تقریباً همهٔ شهر مرا می شناسند و داستان مرا می دانند ـ من در این شهر بزرگ شده و به نوعی در آن مصون هستم. فریزرم پر است از غذا و حتّی آن پستچیِ فضول هم گواهی ست بر این امنیت. باید بمانم، اما هیچ راهی نیست که بتوانم ازنظرها پنهان باشم.
چطور می توانم بدون اینکه ازاینجا بروم، زندگی ام را تغییر دهم؟
می توانم بروم ـ شاید نه به شهری دیگر، اما مطمئناً می توانم از خانهٔ دیوید و تمام خاطراتی که در اینجا باقی مانده، دور شوم و به مکان جدیدی بروم که بتوانم آنجا را از آنِ خودم بدانم. مکان جدیدی پیدا کنم تا یک خانهٔ واقعی برای زویی بسازم؛ برای او که اکنون به آرامی روی پاهایم خوابیده است و واقعاً لیاقت مادری را دارد که دست کم بتواند مرتب دوش بگیرد.
باقی روز را به همین چیزها فکر می­ کنم. اکنون خانه مال من است. با وجودی که قبل از مرگ دیوید او را ترک کرده بودم، اما او فرصتی نداشت تا وصیت نامه اش را تغییر دهد، بنابراین خودبه خود هرچه را که از او باقی مانده است، به ارث برده ­ام. من از وکیل خواسته بودم که کسب وکار دیوید را به وایات و آیْوی واگذار کند، چون حتّی نمی توانستم فکر کنم که چطور می توانم از پس ادارهٔ آن بربیایم، اما خانه و حتّی حساب های پس اندازی را که هیچ وقت اجازه نداشتم به آن ها دست بزنم، همگی به من برگشتند. احساس می کنم که تا حالا شبیه طلسمی بوده، انگار که در یک قفس طلاکاری شده گیر افتاده­ ام. فکر کرده بودم که همهٔ پول دیوید را – همهٔ پولمان را – به خیریه اهدا کنم، فقط برای اینکه بتوانم خودم را از حضور او در زندگی ام خلاص کنم. اما حالا که دارم به شروعی تازه فکر می کنم، می ­فهمم که دست کم از یک جنبهٔ کوچک واقعاً خوش شانس هستم. من میلیون ها مسئله دارم که نگرانشان باشم، اما حداقل پول جزو نگرانی هایم نیست.
پس نیازی نیست که برای برگشتن به کار و تامین خودم عجله کنم. اما به محض اینکه به این موضوع فکر می کنم، به نظرم می ­آید که شاید برگشتن به کار' واقعاً فکر بدی نباشد. من دنبال راهی هستم که گفت وگوهایم را با سب(۲۲) کنترل کنم، مگر نه؟ پس چه چیزی بهتر از این است که یونیفرمم را بپوشم و برگردم سر کار ـ به کنار او، در یک موقعیت حرفه ای؟ می توانم درست مثل سابق با او ارتباط داشته باشم. می توانیم دربارهٔ مراجعانمان و وضعیت حیواناتی که برای درمان می آورند، صحبت کنیم و اگر او سعی کند در مورد چیز دیگری حرف بزند، می توانم خیلی زود بحث را به موضوع کار برگردانم. گذشته از همهٔ این ها محل کار واقعاً جا یا وقت این جور بحث ها نیست.
و خداوندا، دلیلی پیدا می کنم که مرتّب حمّام کنم.
به اتاق مطالعه دیوید می­ روم؛ یکی از اتاق هایی که در طول این چند ماهِ اخیر' اغلب اوقات از وارد شدن به آن اجتناب می کنم. زویی را به آرامی روی فرش می­ گذارم و به سمت تخته سفید می­ روم. نوشته ها و خط خطی های دیوید هنوز روی آن است؛ نوشته هایی دربارهٔ مشغله ها و افکارش که همگی به شغلش و کارش در شورا مربوط می شدند. برای تمیز کردن تخته' مقدار زیادی شیشه پاک کن استفاده می ­کنم، اما به محض اینکه تخته پاک می­شود یک ماژیک برمی­دارم.
چه عنوانی برای فهرستم بگذارم؟ لحظه ای به آن می­ اندیشم، سپس شروع می­ کنم به نوشتن – برنامهٔ اولیویا گیلِسْپی برای زندگی جدید. روی حرف «گ» در ابتدای کلمه گیلِسْپی مکث می­ کنم. من سال ها اولیویا گیلِسْپی بوده ­ام، اما آیا واقعاً من اصلاً این بودم؟ چرا اسم دیوید را گرفتم؟ در این هنگام، حس نسبتاً احمقانه ای را که نسبت به سنّت داشتم به یاد می­ آورم. من این ایده را که اسم فامیلی مشترکی داشته باشیم دوست داشتم و وایات دربارهٔ اینکه دیوید «نام خانوادگی را به نسل بعد منتقل کند» کلی صحبت کرده بود.
اما حالا با دانستن اینکه رابطهٔ ما تمام شده است، فامیل گیلِسْپی مثل نشان مالکیتی ­ست بر زندگی ام و می دانم که باید به محض امکان از آن خلاص شوم.
با پشت دستم حرف «گ» را پاک می­ کنم و در عوض می­نویسم:

اولیویا بِرنان شدن

۱. به فروش گذاشتنِ خانهٔ دیوید
۲. خریدِ خانهٔ جدید و نقل مکان
۳. پیدا کردنِ پرستار برای زویی
۴. بازگشت به کار
۵. آوردنِ یک سگ

به فهرست خیره می­ شوم. فکر آن کاری که بالای فهرست نوشته ­ام، یعنی فروش خانه ای که همچون سیاه چال است، جز لذّت و شادی حس دیگری به من نمی دهد. این کار را اوّل از همه انجام می دهم، زیرا می دانم برایم دشوار خواهد بود. خط دوّم فهرست، خرید خانهٔ جدید، کار پُراسترسی است اما می دانم اگر واقعاً بتوانم انجامش دهم، به من حس پیشرفت خواهد داد. فکر پیدا کردن پرستارِ بچه کافی ست تا اضطراب در سراسر بدنم طغیان کند، امّا می دانم که این هم اتفاق خواهد افتاد. از بعد از مراسم خاک سپاری از زویی جدا نشده ­ام، امّا بالاخره باید وقتش برسد.
دو مرکز مراقبت از کودکان در شهر وجود دارد؛ یکی قدیمی و دیگری جدید. من و مدیر مرکز جدید باهم به یک مدرسه می رفتیم. اسمش تِیْلُر وِیْجر(۲۳) است و می دانم زن بسیار مهربان و دلسوزی است. بااین حال وقتی خودم را تصور می­ کنم که زویی را پیش او می برم، واقعاً احساس می­کنم می خواهم بالا بیاورم. به دخترم نگاه می­ کنم، نمی دانم چگونه می خواهم این کار را انجام بدهم.
امّا این اتفاق باید بیفتد. بدون رهایی از قیدوبندی که پس از آن حادثه نسبت به دخترم پیدا کرده ­ام، راهی برای پیشبردِ برنامه هایم وجود ندارد. دوباره به تخته سفید نگاه می­ کنم. پیش از آنکه خودم را با موقعیتِ رنج آور پیدا کردن پرستارِ بچه مواجه ببینم، باید با فروش خانه و خرید خانه ای جدید روبه رو شوم. بیش از یک دهه است که حتی برای یک چیز در زندگی ام خودم تصمیم نگرفته ­ام. من به اندکی موفقیت و پیشرفت نیاز دارم ـ به قدری اعتمادبه نفسِ دوباره. به انجام رساندن کارهای ساده تر به من ثابت می کند که این ذوق و اشتیاق' آنی و نادرست نیست. این کار به کسانی که دوستم دارند، نشان می دهد واقعاً برای شروعِ تغییر آماده ام.
و البته بعد، نوبت به مهم ترین قدم می رسد ـ برگشتن به سرِ کار. از فکر اینکه یک چیز عادی به زندگی ام برمی گردد، لبخند می­ زنم ـ کاری که فکرم را به خود مشغول می کند و مرا از ذهنم بیرون می برد. و فقط یک کلینیک دامپزشکی در شهر وجود دارد، بنابراین مثل این است که گزینهٔ دیگری ندارم.
این کار سخت است، امّا همهٔ این کارها دشوار هستند. به همین خاطر ناچارم برای آنکه خودم را مجبورِ به پیشروی کنم، با وعده های الکی خودم را گول بزنم. نگاهم به خط آخرِ فهرست می­افتد و حالتی شبیه لبخند بر لب هایم می نشیند.
یک سگ برای خودم ـ چیزی که سال ها رویایش را دارم.
خم می ­شوم تا زویی را از زمین بلند کنم. او را توی بغلم به سمت تخته سفید می­ برم.
نگاهم را به فهرست می­ دوزم و زیر لب می­ گویم: «ببین زویی، متاسفم که این اواخر خیلی برات خوب نبودم، اما مامان می خواد برامون زندگی جدیدی درست کنه ـ یک زندگی بهتر. قول می دم.»

چهار: آیوی

وقتی دیوید سه ساله بود، وایات تصمیم گرفت که بچهٔ دیگری داشته باشیم. من ابتدا واقعاً از این ایده استقبال کردم ـ من عاشق مادری کردن بودم. فقط یک چیز مانعم می شد و آن دیوید بود. به یاد آوردم که ماه های اولِ به دنیا آمدن او چقدر سخت بود و برای انجام کارهای دیگر چقدر زمان کم داشتم؛ حتّی با وجود فقط یک بچه. نمی توانستم تصور کنم که دیوید چطور می تواند با قسمت کردن من میان خودش و یک نورسیدهٔ محتاجِ مراقبت کنار بیاید، و یا من چطور می توانستم رنج کشیدن بچه ام' دیوید را که ببیند توجه ام با یکی دیگر قسمت شده، تحمل کنم.
این بود که به وایات گفتم بچهٔ دیگری نمی خواهم. او ناراحت شد، اما به محض اینکه چنین تصمیمی را گرفتم، فهمیدم تصمیم درستی ست. در طی سال های بعد، وایات هرازگاهی از من می پرسید که آیا نظرم در مورد بچه عوض نشده است، امّا هرچه دیوید بزرگ تر می شد، بیشتر مطمئن می شدم که باید انرژی ام را روی او متمرکز کنم. و همین کار را هم کردم.
دیوید بچه ای بود که خیلی زود به تمام نقاطِ عطف زندگی اش رسید. در هشت ماهگی راه افتاد، تا وقتی دوساله شد جمله ها را کامل بیان می کرد، و از سن خیلی کم استعداد قابل توجهی در ریاضیات از خود نشان داد. به محض اینکه یاد گرفت حرف بزند، زندگی ام پر شد از «چرا»های بی پایانی که گاهی سرم را به درد می آورد. گهگاه از خواسته هایش، که ناشی بود از کنجکاوی بی حدش، به خشم می آمدم، بااین حال از اینکه به نظر می رسید درحالی که دارد دربارهٔ دنیا یاد می گیرد، آن را واکاوی نیز می کند، خیلی به او افتخار می کردم.
«مامان، کی تصمیم گرفته که اعداد چه ترتیبی داشته باشن؟»
«مامان، ماه چطور رسیده به آسمون؟»
«مامان، چرا بابابزرگ گیلِسْپی پیره؟»
«مامان، وقتی من غذا می خورم، شکمم چطوری غذا رو به مدفوع تبدیل می کنه؟»
«مامان، پروانه ها شب ها کجا می رن؟»
من دیوید را تا چهارسالگی پیش خودم در خانه نگه داشتم. مادرهای دیگر بچه هایشان را به کودکستان فرستاده بودند، اما من نمی توانستم خودم را به این کار راضی کنم. در مواقعی که او را به خانهٔ مادرم می فرستادم و می توانستم برای انجام کاری بیرون بروم، به طرز وحشتناکی برایش مضطرب می شدم. به هیچ وجه نمی خواستم برای یک هفته به جایی بروم که او جلوی چشمم نباشد. عاشق این بودم که به محض اینکه کوچک ترین مشکلی پیش می آمد – مثلاً اگر نمی توانست اسباب بازی اش را پیدا کند، یا بی هوا به زمین می خورد، یا صدای بلندی می شنید – به دوروبر اتاق نگاه می انداخت و سراسیمه دنبال من می گشت. بعد تند و یک راست می دوید طرف من، دست های کوچکِ تپلش را دور گردنم حلقه می کرد و صورتش را به صورتم می فشرد. این بود که به جای فرستادن او به کودکستان سعی می کردم خواسته های ذهن کنجکاوش را با بردنش به کتابخانه پاسخ دهم. یا مواقعی که برای گردش به خارج از میلتون فالز می رفتیم، به چشم غرّه های وایات محل نمی گذاشتم و پسرمان را به موزه می بردم.
دیوید بچهٔ باهوشی بود، درعین حال مهارت های حرکتی و آمادگی جسمانی اش نیز سریع پیشرفت می کردند، و متاسفانه چنین چیزی ازنظر وایات دور نمی ماند. طولی نکشید که آن ها ساعت های زیادی را در حیاط به توپ بازی می گذراندند. از اینکه آن ها داشتند به هم نزدیک می شدند، خوشحال بودم؛ کدام مادر است که نخواهد ببیند پسرش با پدرش ارتباط برقرار می کند؟ امّا من پشت پنجرهٔ آشپزخانه می ایستادم، بازی آن ها را تماشا می کردم و به خودم می گفتم که این دل آشوبه ای که دارم، چیزی غیر از حسادت است.
به زودی دیوید آن قدر بزرگ شد که به پیش دبستانی برود. برای اینکه ‘پسر بزرگی’ بشود خیلی هیجان داشت، اما من یکسره احساس نگرانی داشتم. او قرار بود سی ساعت در هفته از من دور شود و می دانستم که متوجه تغییر بزرگی که در شیوهٔ زندگی مان اتفاق می افتاد، نیست. صبح روز اوّل' پرانرژی و بی صبرانه در جنب وجوش بود. خیلی سریع در کلاس جا افتاد، اما من تقریباً یک ساعتی بیرون منتظر ماندم و از پنجره او را زیر نظر داشتم تا مطمئن شوم حالش خوب است. درنهایت، یکی دیگر از مادرهای نگران، که به اندازه من اشک می ریخت، مرا در آغوش کشید و پیشنهاد داد برویم یک قهوه بنوشیم.
آن روز صبح وقتی از در مدرسه بیرون می رفتم، واقعاً احساس می کردم که بخشی از روحم را جا گذاشته ام. می دانستم که همهٔ این ها بخشی از وظایف دشوار پدرومادر بودن است، اما احساس می کردم که خیلی زود از راه رسیده است ـ انگار نقش من در زندگی او شروع کرده بود به کمرنگ شدن. و این فکر' وحشت آور بود.

پنج: اولیویا

ناتاشا گرین(۲۴) مشاور سوگ من است. دکتر اریک(۲۵)، پزشک خانوادگی ما، می خواست که من به جای مشاورهٔ سوگ پیش یک روان پزشک بروم، اما در شهر ما روان پزشک وجود ندارد ـ نزدیک ترین جایی که روان پزشک دارد، یک شهر در منطقه ای به نام باتورْست(۲۶) است که تا آنجا یک ساعت رانندگی است. آن ها برایم از آن روان پزشک وقت گرفتند، اما وقتی مامان و بابا سعی کردند برای رفتن به آنجا مرا به زور سوار ماشین کنند، کاملاً عقلم را از دست دادم.
هنوز نمی توانم فکر نشستن در ماشین را تحمّل کنم. هر بار این کار را می کنم، به جای کسی که رانندگی می کند، دیوید را پشت فرمان می بینم و به وحشت می افتم. یکسره به خودم می گویم که این حالت می گذرد... که رفع می شود. شاید هم رفع شده باشد، اما هنوز نمی دانم، چون نمی توانم خودم را متقاعد کنم سوار ماشین بشوم و این را بفهمم.
وقتی مادرم از راه می­ رسد تا مرا برای قرار ملاقاتم با ناتاشا ببرد، با زویی جلوی خانه منتظر ایستاده ­ام. در مدتی که من با ناتاشا در جلسه هستم، او در اتاق انتظار می نشیند. بعد مرا پیاده به خانه برمی گرداند، ماشینش را برمی دارد و به نوبتِ کاری اش در بیمارستان کوچکی می رود که در آن به طور نیمه وقت پرستارِ رسمی بخش سالمندان است.
مامان و بابا قرار بود ماه دیگر بازنشسته شوند. پدر' صاحب یک دفتر کوچک حسابداری است. قصد داشت مدیری را جای خودش در دفتر بگذارد، یک ماشین کاروان بخرد و دورتادور استرالیا را با مادر سفر کنند. چند هفته پیش پدر به من گفته بود که تصمیم گرفته اند سفر را یک سال به تعویق بیندازند و من می دانم که همه اش تقصیر من است.
پرسیدم: «پس شما همین جا می مونین، امّا هنوز هم بازنشسته می شین؟»
«آه، قصد نداریم همین طور بیکار بشینیم. فقط یک سال دیگه هم کار می کنیم، اشکالی نداره.»
اما اشکال دارد، و من هر وقت فکر می کنم که آن ها چقدر سخت کار کرده­ اند تا به این مرحله برسند و چقدر لیاقت دارند که هرچه بیشتر از سال های بازنشستگی شان استفاده کنند، احساس گناه می کنم.
اینکه من هفت سال تقریباً با آن ها حرف نزده ­ام و بعد یک دفعه برگشته و بمبی در زندگی شان انداخته ­ام، به نظر عادلانه نیست. حتی اینکه مامان هر هفته برای ملاقات با مشاور مرا همراهی می کند، مزاحمت بزرگی ­ست. او نیمه وقت کار می کند، اما ناتاشا هم کارش نیمه وقت است و نمی توانیم قرار ملاقات هایمان را برای روزی برنامه ریزی کنیم که هر دو بیکار باشند.
بنابراین مامان هر پنجشنبه، یک ساعت دیرتر به سر کار می رود و همه اش به خاطر من است. او می گوید رئیسش با این موضوع مشکلی ندارد، بااین حال هنوز زحمت بزرگی­ ست.
ناتاشا همیشه اوّل جلسه می پرسد: «چه حسی داری اولیویا؟»
او از من جوان تر است و این موضوع مرا معذّب می کند. من امسال سی وپنج ساله می شوم و با توجّه به پوست صاف و شادابی که ناتاشا دارد، تا حد زیادی مطمئن هستم که در اواخر دههٔ بیست سالگی اش است ـ یا به طور دقیق تر، شاید هم اوایل سی سالگی. بااین حال نمی توانم فکر نکنم که چرا قوانینی وجود ندارند تا روان شناسان مجبور باشند پیش از اشتغال و قبل از آنکه بخواهند سعی کنند ذهن مردم را درست کنند، سن وسالی ازشان گذشته باشد. اگر او شصت سال داشت، احتمالاً به توانایی او در مشورت دادن به خودم اطمینان بیشتری داشتم. اما در عوض' او جوان تر از من است، و دربارهٔ زندگی چه می داند؟ می دانم که او خانواده و دو فرزند کوچک دارد. در مورد خودش چیزی به من نگفته است، اما می توانم شباهتش را با بچه های درون عکسی که روی دیوار کنار پنجره است، ببینم.
ناتاشا خیلی زیباست و بچه هایش خیلی دوست داشتنی هستند. شرط می بندم که همسرش نیز فوق العاده است و هرگز صدایش را زیادی روی او بلند نمی کند. شرط می بندم اگر شوهرش این کار را بکند، ناتاشا بچه های زیبایش را برمی دارد و یک راست از در می رود بیرون. زنی مثل ناتاشا هرگز چنین چیزی را تحمّل نمی کند ـ نه، او بهتر از این هاست؛ باهوش تر، قوی تر.
«اولیویا؟»
مرا از فکر بیرون می­ کشد.
به خودم تکانی می­ دهم، شانه هایم را بالا می ­اندازم و می­ گویم: «من خوبم.»
بااین حال هرگز نمی دانم که آیا این روزها با گفتن این حرف دارم دروغ می گویم یا نه؟
مردم تمام مدّت این سوال را می پرسند و واقعاً در پی جوابش نیستند، پس چرا نباید پاسخی بدهم که لزوماً منظورم نیست؟ این عادت است.
ناتاشا با ملایمت می ­پرسد: «مسئله خاصی هست که بخوای گفت وگویِ امروز رو باهاش شروع کنی؟»
البته که وجود دارد. نگاهم را از چهرهٔ فرشته گون بچه های ناتاشا می ­گیرم و به بچهٔ خودم متمرکز می­ شوم. زویی روی پاهایم نشسته است. دست هایم را دورش محکم می­کنم و سرم را بالا می­ آورم. خودم را برای واکنش ناتاشا نسبت به حرفی که می خواهم بزنم، آماده می­ کنم، چون شاید فکر کند ایده ام کاملاً وحشتناک است. در این صورت خیلی زود دلسرد می شوم. اگر او استقبال نکند...
این روزها همه طوری رفتار می کنند که انگار شکننده و ضعیف هستم. شاید دلیلی برای این رفتارشان وجود داشته باشد. اگر من این قدر دربارهٔ تصمیمم مردّد هستم که با یک جملهٔ دلسردکننده از زنی که به سختی می شناسم، متزلزل می شوم، پس شاید ضعیف هستم.
رقت انگیز است. ماندن در خانهٔ دیوید به قدر کافی رقت انگیز است، آن هم وقتی می دانم باید بروم. و ببین که این موضوع مرا به کجا رسانده است؟ چیزی باید تغییر کند. چیزی باید تغییر کند.
در همین ثانیه آخر' بار دیگر موجی از انگیزه در درونم به خروش درمی آید و به ناگاه می­ گویم: «قصد دارم خونه رو عوض کنم و برگردم سر کار.»
ناتاشا می­ گوید: «واقعاً؟»
ابروهایش را بالا می­ اندازد. پیشانی اش که همچون پیشانیِ نوزاد صاف و نرم است، موقتاً چین می­ افتد. با ناامیدی حالت چهره اش را برانداز می کنم. هنوز می ترسم سرش را با مخالفت تکان دهد یا اخم کند، اما در عوض لبخند ملایم و مهربانی می­ زند. نفسم را به یک باره آزاد می­ کنم.
«خب، بسیار خوب. پس... عوض کردن خونه؟ در موردش برام بگو.»
«آیْوی اومد دیدنم تا چند تا نامه رو برسونه و من فقط... من نیاز دارم از اون دور باشم. نیاز دارم از خونهٔ دیوید برم.»
ناتاشا به پیشنهاد می­ گوید: «می تونی برای مدتی برگردی خونه پدرومادرت؟»
ناخواسته سرم را به مخالفت تکان می­ دهم.
«نمی تونم. من یه جایی برای خودم می خوام ـ نیاز دارم جایی رو برای خودم بسازم.»
به پاهایم نگاهی می­ اندازم، بعد نگاهم را به او برمی­ گرداندم و با تردید می­ پرسم: «به نظرت این فکرِ وحشتناکیه؟»
ناتاشا به من خیره می ­شود، قدری سرش را کج می­ کند، اما بعد شانه هایش را بالا می­ اندازد و درحالی که لبخند می زند می­ گوید: «درواقع فکر می کنم این ایده فوق العاده ست.»
لبخند می­ زنم و شوروشوقم زیاد می ­شود.
«من یه سگ می خوام. من همیشه یه سگ برای خودم می خواستم.»
«پس چرا یکی برای خودت نگرفتی؟»
به سادگی جواب می ­دهم: «دیوید.»
انگار اسم او همه چیز را توضیح می دهد. برقی در چشم هایش می نشیند ـ همان برقی که وقتی دربارهٔ دیوید حرف می زنیم، در نگاهش هست، انگار با خودش می اندیشد: حالا به بخش جالبش رسیدیم. مطمئنم که دارد می میرد تا دربارهٔ زندگی ام با دیوید بداند، درست مثل بقیه ـ با این تفاوت که او می تواند بدون آنکه اوضاع بغرنج شود، دربارهٔ او از من سوال کند.
«در موردش بهم می گی؟»
یادم می آید اوایل ازدواجمان، یکی دو سال بعدازآنکه ساختن خانه را تمام کرده بودیم، یک شب، دیروقت، دیوید توی تخت نشسته بود. من همین طور خیلی عادی گفتم که آن روز صبح، سرِ کار، وضعیت سلامتی چند توله سگ چندقلوی نژاد دالماسیَن(۲۷) را که تازه متولد شده بودند، بررسی کرده و واکسیناسیونشان را انجام داده بودم. غذا دادن به توله سگ ها که هر شش تایی توی یک جعبه چپیده و با بدن های کرکیِ سفید و خال های سیاهشان توی هم می لولیدند و از سر و کول هم بالا می رفتند، خیلی لذت بخش بود.
«اون ها رو به زودی می فروشن ـ با یک قیمت واقعاً خوب. فکر نمی کنی حیاطمون برای نگهداری از یک سگ دالماسین به قدر کافی بزرگ باشه؟ ما این همه فضا داریم.»
دیوید درحالی که به مجلهٔ کسب وکاری که روی پاهایش بود، نگاه می کرد و به نظر آرام می رسید، جواب داد: «من نمی خوام یک سگ همه جای چمن رو به گند بکشه.»
تصمیم گرفتم کمی جدی تر پافشاری کنم.
«تو گفته بودی که وقتی ساختن خونه رو تموم کردیم، می تونیم در موردش فکر کنیم. به نظرم الآن واقعاً وقت خوبیه ـ بهار داره می آد و محوطه الآن کاملاً ساخته شده، پس...»
«لیوْ، نه. این اتفاق نمی افته.»
«اما، عز...»
«گفتم نه.»
«شاید بتونیم فکر کنیم...»
«اولیویا ـ ول می کنی؟ خدایا، مدام داری این حرف رو می زنی، انگار من یک هیولام ـ تمام روزِ لعنتی رو دوروبرِ حیوونایی. چرا می خوای یک سگ هم توی خونه داشته باشی؟ نه.»
ناتاشا با سوالی مرا به زمان حال برمی گرداند: «اون رفتارش چه حسی بهت داد، اولیویا؟» شاید بخشی از مشکل این است که من این روزها واقعاً هیچ احساسی ندارم، حداقل احساسی واضح و مشخص ـ فقط احساس کرختی می کنم، اگرچه گهگاهی متوجه می شوم که گردابی از آشفتگی در عمق وجودم، جایی که هنوز نمی توانم با آن ارتباط برقرار کنم، وجود دارد. این حس احتمالاً دست کم تا حدی به خاطر داروهای ضدافسردگی است که دکتر اریک اصرار دارد آن ها را مصرف کنم، و همچنین... شاید هنوز در شوک هستم. اما ناتاشا از من نمی پرسد که در همان لحظه چه حسی دارم، بلکه می پرسد مخالفت دیوید بااینکه اجازه دهد یک حیوان خانگی داشته باشم، آن موقع چه حسی در من ایجاد کرده بود، و از آن احساس هم نمی شود طفره رفت. بازوانم هنوز دور زویی حلقه هستند، اما دست هایم مشت می ­شوند. به انگشت هایم که در هم گره خورده ­اند، نگاه می­ کنم. به شدت تمرکز می­ کنم تا آن ها را شُل و رها کنم، اما به محض اینکه این کار را می­ کنم، اشک هایی داغ و سنگین در چشم هایم جمع می ­شوند.
صدایم می ­شکند و به هق هق می ­افتم: «این مسئلهٔ کوچیکی بود، مگه نه؟»
ناتاشا در موافقت با من به آرامی می ­گوید: «یه درخواستِ معقول.»
«اون قبلاً بهم گفته بود به محض اینکه خونهٔ خودمون رو بسازیم، یک حیوون خونگی می گیریم. اما هیچ وقت واقعاً چنین قصدی نداشت. نمی خواست تو علایق من شریک باشه.»
«و این موضوع باعث شد تو احساسِ...»
«عصبانیت.»
دیگر تا ماه ها آن موضوع را با دیوید مطرح نکردم، اما دفعهٔ بعد که درباره اش حرف زدم، صدایش را بالا برد و با حرکت خشمگین و تهدیدآمیز دستش مرا ساکت کرد. تا آن زمان می دانستم بعدازآنکه او دستش را بلند می کند، چه پیش می آید. می دانستم که به گریه و زاری من و احساس گناهی که بعداً به او دست می داد، می انجامد. نمی دانستم کدام یک بدتر است، درد کتک خوردن یا ابراز پشیمانی و التماس های رقت انگیز بعدِ او. تا آن زمان می دانستم تقصیر من است که او مرا می زند. او بارها و بارها به من گفته بود... من به قدری زیبا و فوق العاده بودم که او را دیوانه می کردم ـ عشق او به من این قدر شدید بود که واقعاً کنترلش را از دست می داد. و این تقصیر من بود!
اوایل می دانستم که این رفتارها همه اش احمقانه است و به سادگی انتظار داشتم او را تغییر دهم. من خوش شانس بودم که او مال من بود. در زندگی ام از تمام آن چیزهایی که دختربچه ها در رویای خود داشتند، برخوردار بودم؛ یک شوهر خوش تیپ، پول فراوان، یک زندگی راحت. من واقعاً او را می پرستیدم و باور داشتم که او بهترین خصوصیات را دارد ـ باور داشتم که من بهترین توانایی ها را دارم. فکر می کردم اگر به او فرصت بدهم و به قدر کافی صبور باشم، یاد می گیرم به او کمک کنم که خشمش را کنترل کند.
مگر دیوید میلیون ها بار همین را به من نگفته بود؟ من عشقِ زندگی او بودم. او به من نیاز داشت تا بر این مشکل غلبه کند. من فقط باید از تحریک کردن او دست برمی داشتم، و در این صورت می توانستم کمکش کنم.
نگاه کردن به گذشته' اکنون حس تحقیرآمیزی دارد، چون همهٔ این چیزها خیلی واضح بودند. اما اگر شما چیزی را به کرات بشنوید و اگر کسی که با تمام وجود عاشقش هستید، با خلوص و صداقت، دروغی را مدام تکرار کند، عقل و منطق سرانجام به آن معتقد می شود. اعتمادبه نفس چیز شکننده ای ست و می تواند به راحتی تحت شرایط مناسب متزلزل شود. و دایرهٔ محصوری مانند ازدواج' موقعیت مطلوب و تمام عیاری برای آن است. هرگز یک روز مشخصی نبود که منطق پیچیدهٔ او بالاخره مرا قانع کرده باشد ـ هرگز یک لحظه مشخصی نبود وقتی به این نتیجه رسیدم که آهان، پس با وجود همه چیز، این تقصیر منه! آمیختن تدریجی افکار و نظرات او با من' روندِ زیرکانه ای داشت، و آن قدر آهسته بود که من کاملاً از وقوع آن بی اطلاع بودم. به تدریج، در طول هفته ها و ماه ها و سال ها، شرم و سردرگمی من تبدیل شد به پذیرشی عجیب، حتی به سپاسگزاری ـ،به نوعی، به این باور رسیده بودم که وقتی او به من صدمه می زند، به خاطر خودم است. گرفتار این دروغ شده بودم که به تادیب شدن از سوی او نیازمندم. من این دروغ را پذیرفتم که این رفتارها عشق سرسختانهٔ شوهری است که بهترین ها را برای همسرش می خواهد. من قربانی ذهن پیچیدهٔ خودم بودم. شروع کرده بودم به بازتاب دادن دیدگاهی که دیوید در مورد جنبه های زشت ازدواجمان داشت ـ اینکه او مرد خوبی بود و من فقط مدام او را تحریک می کردم، پس درنهایت چه کسی واقعاً مقصر بود؟
ناتاشا به آرامی می ­گوید: «یک آدم همیشه مسئول اعمال خودشه، حتی اگر تحریکش کنن ـ و با توجه به چیزایی که تو الآن گفتی، من حتی قانع نشدم که تو دیوید رو تحریک می کردی.»
می ­پرسم: «اگر واقعاً تقصیر من نبود، چرا همچنان از اون یک سگ می خواستم؟ حتی وقتی می دونستم که این موضوع عصبانی ش می کنه؟ بااینکه می دونستم عصبانی ش می کنه، بازهم گاه و بی گاه حرفش رو می زدم. چرا این کار رو می کردم، اگر به نوعی فکر نمی کردم که به تنبیه نیاز دارم یا یک جورایی از تنبیه خوشم نمی اومد؟»
«بعد که دیوید کتکت می زد، چه حسی داشتی؟»
با بغض می­ گویم: «بعدازاینکه من رو می زد، شدت عشقش به من بیشتر می شد.»
«پشیمون می شد؟»
«بعد از هر خشونت می تونستم انتظار داشته باشم که تا چندین روز یا حتی چندین هفته من رو غرق توجهش کنه. با توجهی که به من می کرد، درد دیگه یک چیز فرعی می شد.»
«از اینکه بعد از رفتارهای خشن، از توجهی که بهت نشون می داد خوشت می اومد، احساس گناه می کنی، اولیویا؟»
نفس بریده ای می ­کشم و می ­گویم: «البته که بله!»
چنان خجالت زده هستم که کمی به سمت پنجره جابه جا می ­شوم تا رودرروی او نباشم. در چنین روزهایی که دیوید پس از خشونت پشیمان می شد، از سرِ کار که به خانه می آمدم، می دیدم که او زودتر آمده است. برایم حمامی گرم، پر از حباب های خوش رنگ، آماده کرده. یک گیلاس نوشیدنی روی لبهٔ وان گذاشته و دورتادور وان را شمع روشن کرده بود، درحالی که موسیقی ملایمی در پس زمینه پخش می شد. یا اینکه وقت ناهار، مرا در محل کارم، با جواهراتی که برایم هدیه آورده بود غافلگیر می کرد، یا آخر هفته به سفری عاشقانه می رفتیم و من از نهایت توجهش برخوردار می شدم. دیوید مرد جذابی بود، اما هیچ وقت به اندازهٔ وقتی که خطایی می کرد، اغواکننده نمی شد. و اغواکننده قطعاً لغت درستی بود؛ او با عذرخواهی ها و هدایا و قول هایش به آینده ای بهتر، دوباره کاملاً مرا اغوا می کرد.
گاهی اوقات واقعاً به این باور می رسیدم که دیویدِ پس از خشم، دیوید واقعی است.
«این دو چیز همدیگر رو خنثی نمی کنن. این یک معامله نیست ـ اون کتکت می زد، اما مشکلی نبود، چون بعدش کاری انجام می داد که تو دوست داشتی. زندگی این طور پیش نمی ره.»
«اما من مدام ازش تقاضای سگ می کردم. می دونستم که من رو می زنه ولی بااین حال ازش می خواستم. وقتی من کسی بودم که بحث رو شروع می کردم، گرچه می دونستم اون عصبانی می شه، پس واقعاً می تونم دیوید رو سرزنش کنم؟»
«گاهی توی یک رابطهٔ خشونت آمیز قربانی خودش رو متقاعد می کنه که خودش مسئول آسیب جسمی و روحی ای بوده که بهش وارد شده. این راهیه که دوباره بتونه خودش رو کنترل کنه و آروم بشه. فکر می کنی تو احتمالاً همچین کاری می کردی؟»
منظورش را درست نمی فهمم. همان طور نگاهش می­ کنم، لبخند مهربانی می ­زند و ادامه می ­دهد: «تو یه دامپزشکی اولیویا ـ واضحه که عاشق حیواناتی. تو یه حیوون خانگی برای خودت می خواستی و دیوید قبلاً، اوایل رابطه تون، بهت گفته بود اگه یک سگ داشته باشی، استقبال می کنه. تو فقط داشتی همون خواسته منطقی ت رو که درواقع اون قبلاً باهاش موافقت کرده بود، بهش یادآوری می کردی. موضوع سگ برات تبدیل به یک میدون جنگ شده بود، نه به خاطر اینکه مسئلهٔ بزرگی بود، بلکه فقط به این دلیل که دیوید از این موضوع استفاده می کرد تا تو رو کنترل کنه.»
من عینکی نیستم، اما تصور می کنم اگر به عینک نیاز داشتم، اولین لحظه ای که آن را به چشمم می زدم، احتمالاً مثل همین لحظه بود. انگار تا به حال افکاری را می دیدم که به نظرم آن ها را می فهمیدم، اما آن افکار تار بودند، تا وقتی که ناتاشا عدسی های متفاوتی روی چشم های من قرار داد و ناگهان آن ها وضوح یافتند. به تمام گفت وگوهایی که با دیوید در مورد سگ داشتم، فکر می­ کنم. به تمام آن دفعاتی می ­اندیشم که این بحث او را به خشم آورده بود ـ به همهٔ آن احساس گناه و به این تصور که من دیوید را به کتک زدن تحریک می کردم می ­اندیشم. می فهمم که این موضوع یکی دیگر از آن چیزهایی است که در درک من از زندگی به غلط تعبیر شده است. و عصبانی هستم، اما نه از آن عصبانیت های بیخود و از روی درماندگی که نسبت به خودم و حماقت هایم دارم ـ بلکه، سرانجام، از اینکه او آن طور با من رفتار کرده بود، عصبانی هستم.
من از آن جلسات مشاوره بیزارم، اما به دلیل همان بیزاری ست که به اینجا می آیم. وقتی شما چیزی را همان طور که واقعاً هست، می بینید، نمی توانید آن را نادیده بگیرید. با بازنگریِ زندگی ام مثل این است که دارم راهی برای التیام پیدا می کنم. کمی صاف تر می­ نشینم و حالا' از شدت اشک هایم کاسته شده است.
«الآن نمی تونه کنترلم کنه.»
«نه، نمی تونه.»
حالا قطعاً دیگر هیچ چیزی وجود ندارد که مرا از مالکیت این چیز کوچک باز دارد. اصلاً هیچ دلیلی وجود ندارد که نتوانم چیزی را که همیشه دلم می­ خواست، داشته باشم. که نتوانم این نیاز ساده ای را که انکار شده بود، برآورده کنم.
می­گویم: «قصد دارم یک سگ بگیرم.»، اما بعد به یاد تخته سفید می­افتم و ادامه می­ دهم: «اما الآن نه.»
«چرا لازمه صبر کنی؟»
«چون باید اول' همهٔ کارهای سخت رو انجام بدم و بعد وقتی تمومشون کردم، سگ رو به عنوان پاداش می گیرم.»
در پنج دقیقه ای که از جلسه مان باقی مانده است، ناتاشا گفت وگو را به سمت موضوعی هدایت می ­کند که همیشه امیدوار بود به آن برسیم. امروز به نظر می آید برنامه ای که برای حرکت به جلو دارم، ناتاشا را تحت تاثیر قرار داده است. آهنگ امیدوارانه ای در صدایش است وقتی می ­پرسد:
«بنابراین' آیا آماده ای در مورد سباستیَن حرف بزنیم، اولیویا؟»
حتی آهنگ اسم او، به طور هم زمان، هم به من احساس تسلی می دهد و هم مایهٔ عذاب و شکنجه ام می شود. شاید دلم می خواهد دربارهٔ دیوید حرف بزنم، اما از جهاتی، آرزو دارم بتوانم از سباستیَن بشنوم. حتی قادر نیستم وقتی آهنگ اسم او را می شنوم، مانع از افزایش ضربان قلبم شوم. اگر دیوید به من درد و احساسِ کنترل شدن داد، سباستیَن فقط به من عشق ورزید.
آرزو دارم که او هم بتواند چنین حسی به من داشته باشد.
اما هنوز نمی توانم به سباستیَن فکر کنم، چه برسد به اینکه بخواهم در مورد او حرف بزنم. زویی را محکم تر به سینه ام می­ فشارم و سرم را به علامت مخالفت تکان می ­دهم.
«به زودی.»
جمعه صبح از خواب بیدار می ­شوم، دوش می­ گیرم و برای اولین بار پس از ماه ها موهایم را می ­شویم. حتی سشوار هم می کشم. شاید این موفقیت به نظر ارزش جشن گرفتن نداشته باشد، اما واقعاً نقطهٔ عطف مهمی است. لباس های تازه و شسته شده ای را می پوشم و بعد کفش های مناسبی به پا می کنم ـ نه دمپایی لاانگشتی یا کفش کتانی، بلکه کفشِ رسمیِ جلوبسته.
به خودم در آینه نگاه می کنم. از اینکه این روزها این طور خسته و پیرتر از سنم به نظر می رسم، فقط می توانم افسوس بخورم. در قفسهٔ حمامی که در اتاق خواب اصلی قرار دارد، لوازم آرایش دارم... کرِم پودر، حداقل، رنگ پریدگیِ ارواح گونهٔ پوستم را تا حد زیادی مخفی می کند. اما آنجا اتاق مشترک من و دیوید بود و من هنوز قادر نیستم خودم را متقاعد کنم که واردِ آن شوم. به علاوه، شیشه کرِم پودر، خاطرات بسیار زیادی را زنده می کند. من در گذشته همان شیشه کرِم پودر را برای پوشاندن کبودی هایم موقع رفتن به کار استفاده می کردم؛ چیزی که هرگز سباستیَن را گول نمی زد. شاید احتمالاً گاهی پرستارهای دامپزشکی متوجه نشانه هایی روی صورتم می شدند، اما همگی آن قدر مودب و باملاحظه بودند که هیچ وقت به رویم نمی آوردند. همین طور سباستیَن.
از فکر آرایش کردن بیرون می آیم. پس، در این صورت، ظاهرم خسته به نظر می رسد... اما خب، من خسته هستم. به علاوه' آمادگی این را ندارم که بخواهم سعی کنم به چهره ام اهمیت بدهم یا خودم را برجسته سازم. برای شروع، همین قدر که فقط به خودم اجازه بدهم دوباره نمایان شوم، کافی ست.
بعد' زویی را در آغوش بندِ نوزاد قرار می دهم. عاشق این هستم که او را در آغوش بند بگذارم. او درست روی سینه ام و نزدیک قلبم قرار می گیرد. به این صورت می توانم او را نگه دارم، اما هنوز دست هایم برای انجام کارهای دیگر آزاد هستند. از طرفی، در طول این هفته های وحشتناک، دلم می خواهد که او تمام مدت به من نزدیک باشد. حالا که او در امنیت کامل به بدنم بسته شده است، بند کیف دستی ام را به شانه ام می آویزم و به سمت درِ جلویی می روم.
چفت و قفل های در را باز کرده و آنگاه، درحالی که دستم به دستگیرهٔ در است، مکث می کنم.
قرار است روز دشواری در پیش داشته باشم. اصلاً هیچ شکی نیست که معذب می شوم. دارم با زویی از خانه بیرون می روم و از زمان آن حادثه' این اولین باری است که خودم تنهایی این کار را انجام می دهم. تا حالا، دو بار با خواهرم، لوئیزا، و چند باری با پدرومادرم بیرون رفته ام... اما حتی با وجود خانواده ام که محافظتم می کنند، رفتن به مرکز دهکده هنوز برایم ناخوشایند است. می بینم که مردم چطور نگاهم می کنند. ترحم و افسوسشان را، که مثل خاری بر پوستم نیشتر می زند، به شدت احساس می کنم. گناهِ آن ها را نیز حس می کنم و سوالاتی که جرئت پرسیدنش را ندارند، می شنوم.
اما امروز اجازه نمی دهم که ترسم از هیچ یک از این چیزها مانعم شود. دستگیرهٔ در را می پیچانم و به حیاطِ جلویی خانهٔ دیوید قدم می گذارم.
خانهٔ ما به مرکز شهر نزدیک است. فقط سه بلوکِ کوچک با مغازه ها فاصله دارد. دیوید همیشه می خواست در قسمت آبادِ شهر، نزدیک به والدینش، زندگی کند. ما دو سالی در خانه ای اجاره ای زندگی کردیم تا بتوانیم دو خانهٔ کوچک در دو قطعهٔ پهلوی هم در اینجا بخریم؛ به جای اینکه یکی از آن قطعه زمین های نسبتاً ارزان در املاکِ جدید حاشیهٔ شهر را خریداری کنیم. بعداً ظاهر بنای قدیمیِ هر دو خانه در هر دو بلوک را تخریب کردیم و دیوید شخصاً به بازسازی ساختمانی که قرار بود آن را خانه بنامیم، نظارت کرد.
اینجا خانه ای دوطبقه با نمایی از سیمان سفید است. شکل آن مثل جعبه ای غول پیکر با چهار طرفِ صاف و سقفی صاف است. به جز پنجره ها، تنها نمای خارجی، یک در چوبیِ بزرگِ زغالی رنگ است که درست در وسط ورودی قرار دارد و همچنین درِ رختشوی خانه که در عقب ساختمان قرار می گیرد. حصار بلندی در امتداد حیاط جلویی قرار دارد که قصد داشتیم درنهایت در تمام طول آن' گیاهان پرچینی بکاریم تا همان طور که دیوید همیشه می گفت، حریم خصوصی مان حفظ شود، بااین حال گیاهانی که او برای کاشتِ پرچین انتخاب کرده بود، رشد کردنشان تا ابد طول می کشید. خانهٔ ما احتمالاً یکی از پرجلوه ترین خانه های میلتون فالز است. نمونهٔ فوق مدرنی از همان خانهٔ دوطبقهٔ آجرزردِ سبکِ قدیمی که آیْوی و وایات در اطراف شهر دارند. هر دو خانه تقریباً بزرگ تر از همهٔ خانه های دیگر هستند، انگار دیوید و وایات هر دو می خواستند خانه هایشان چنین حسی را در دیگران ایجاد کنند.
دیوید قصد داشت روزی خانه مان را با خانواده ای بزرگ پر کند، اما هیچ وقت نفهمیدم که چرا وایات و آیْوی به چنین خانهٔ بزرگی که همیشه فقط آن سه نفر در آن بودند، نیاز داشتند. خانهٔ آن ها بی نظیر است ـ آیْوی از آن مثل یک موزه نگهداری می کند. خانه همیشه مرتب و تزیین شده است و به روالی هرساله' تزیینات آن تغییر می کند. او هیچ وقت اظهار خستگی و کسالت نمی کند، اما در زندگی اش نشانه هایی را می توانید ببینید که این حس او را فاش می کند، و تغییر دکوراسیون های اجباری یقیناً یکی از آن هاست.
دیوید سابقاً می گفت که حقیقتاً در سرزمین اشتباهی به دنیا آمده است. چون اینجا بزرگ شده بود، از شهر متنفر بود ـ اما شاید بایستی در ملبورن(۲۸) به دنیا می آمد، یا در لندن، پاریس، یا منهتن(۲۹) ـ شاید می بایست برای خودش یک کارداشیان(۳۰) می شد و به همهٔ آن توجهات پوچ و بی معنی عشق می ورزید. این حقهٔ سرنوشت بود که، در عوض، فرزند وایات و آیْوی به دنیا آمد. آن ها ماهی های بزرگی بودند، اما به جای آنکه در زیر نورافکن صحنهٔ جهانی بدرخشند، در یک تالاب ریزه میزهٔ کوچک زندگی می کردند.
همان طور که از مقابل خانهٔ وایات و آیْوی عبور می کنم، به پیاده رو نگاهی می­ اندازم. ساعت ۹ صبحِ روز سه شنبه است، به همین خاطر می دانم که آیْوی خانه است. به احتمال زیاد دارد کارهای شست وشوی لباس ها را انجام می دهد ـ دوست دارد این کار را مقدم بر هر کاری در روز انجام بدهد. می بایست، الآن، پشت خانه مشغول آویزان کردن لباس ها روی بند باشد. فقط برای اینکه مبادا اشتباه کرده باشم، به شدت زل می زنم به پیاده رو و همین طور که عبور می کنم، قدم هایم را می شمرم ـ شمارهٔ هر قدم را زیر لب تکرار می کنم و روی صدایِ شمارش قدم ها متمرکز می شوم. شاید مثل یک زنِ دیوانه به نظر برسم؛ درحالی که با خودم زمزمه می کنم، از مقابل خانهٔ پدرشوهر و مادرشوهرم می گذرم. اما این کار' مرا از این فکرِ وسواس گونه بازمی دارد که الآن آیْوی می آید و سعی می کند با من حرف بزند. وقتی شماره «چهل وهشت» را به زبان می آورم، به قلمرو امن می رسم ـ به جلوی خانهٔ همسایه بغلی که متعلق به خانواده والتون(۳۱) است.
این مثل یک پیروزی است. ناگهان آرزو می کنم که ای کاش امروز یک نفر حساب امتیازاتِ پیشرفتم را نگه می داشت.
من شیر می خواهم و این یعنی لازم است به فروشگاه بروم، و البته وایات هنوز آنجا کار می کند ـ درواقع او مالک آن مغازه است. در دفتر فروشگاه می نشیند و من خودم تا حالا میلیون ها بار به آن اتاق رفته ام، بنابراین می دانم که دیواری که درست مقابل میز او قرار دارد، تماماً پوشیده است از دوربین های امنیتی. مرا وقتی که در دالان های میان قفسه های فروشگاه راه می روم، همراه با نوه اش که به سینه ام چسبیده است، می بیند. پایین نمی آید تا سلام کند. برخلاف آیْوی، از زمان آن حادثه، به طور خیلی جدی از من دوری می کند. برای همین کاملاً مطمئن هستم که وقتی در فروشگاهش هستم، حتی از دفترش بیرون نخواهد آمد. و اصلاً این تنها دلیلی است که دارم به آنجا می روم.
تقاطع قبل از خواروبارفروشی را دور می زنم، اما درحالی که از کنار کافهٔ کوچکی که اینجاست، می گذرم، رایحهٔ دانه های قهوهٔ ساییده شده به مشامم می رسد و می ایستم. از زمانی که به تنهایی روی یکی از این صندلی هایِ راحتیِ نرم و لبه دارِ آشنا نشسته و درحالی که مجله ای را ورق می زدم، یک اسپرسویِ درست شده به دست باریستا(۳۲) نوشیده بودم، چه مدت گذشته بود؟ این فکر خیلی وسوسه انگیز است. درِ کافه را به جلو هل می دهم و داخل می روم. کافه کاملاً شلوغ است ـ تعداد زیادی از کارمندان به صف ایستاده اند و صبورانه انتظار می کشند تا دوز کافئین نوبت صبحشان را، قبل از رفتن به محل کار، دریافت کنند.
درحالی که قدم به داخل می گذارم با خودم می گویم که بایستی تصور کنم پچ پچه های داخل کافه محو می شوند، اما وقتی جرئت می کنم که نگاه سریعی به اطراف بیندازم، تنش موجود در اینجا قابل انکار نیست. دوسه مرد کت وشلواری درحالی که نگاه هایی مردد به سمت من می اندازند، باهم زیرلبی حرف می زنند. باریستا دارد شیر را به کف می آورد، اما درحالی که با شیرجوش ور می رود، به من زل می زند و آرواره هایش باز می ماند. دو دانش آموز که در صف منتظر هستند و پشتشان به من است، می چرخند و دزدکی نگاهی به من می اندازند.
باریستا که هنوز خیره به من نگاه می کند، می پرسد: «می تونم کمکتون کنم؟»
به جمعیت اشاره می کنم و می گویم: «این ها جلوی من هستن.»
حرارتی در صورتم می پیچد. دانش آموزها با عجله کنار می روند، اما دو زنی که جلوی آن ها هستند، تکان نمی خورند. در ادامه می گویم: «من عجله ندارم. واقعاً می گم.»
این است که در صف به انتظار می ایستم. باریستا در فواصلی که قهوه ساز قهوه ها را آماده می کند، قهوهٔ مشتری های دیگر را تحویل می دهد و وقتی بالاخره نوبت من می رسد، با احترام می گوید: «چی بدم خدمتتون، اولیویا؟»
به برچسب اسمِ روی یونیفرمش نگاه می کنم. برونته(۳۳). او جدید آمده است و من قبلاً هیچ وقت در عمرم او را ندیده ام.
«یک اسپرسوی فلت وایت(۳۴) لطفاً. توی فنجون بزرگِ دسته دار.»
جواب می دهد: «بسیار خب.» آنگاه لبخند دوستانهٔ دیگری می زند و اضافه می کند: «برید بنشینید. من قهوه تون رو می آرم.»
«چقدر می شه؟»
«آه ـ خب ـ رایگانه.»
با سردرگمی می گویم: «شما مجبور نیستین به من قهوهٔ مجانی بدین.»
اما او لبخند کم حالی می زند و به اصرار می گوید: «لطفاً، من دلم می خواد. نمی شینید؟»
به نجوا می گویم: «از کی اینجا خدماتِ پشت میز هم می دین؟»
اما مشتری های دیگری پشت سرم هستند و هرچه بیشتر اعتراض کنم، توجه مردم بیشتر به من جلب می شود، بنابراین به سمت ردیفی از صندلی های خالی می روم و می نشینم. از روی تعدادی مجلهٔ کپه شدهٔ روی میز' یک مجلهٔ اخبار و رویدادهای روز را می کشم طرف خودم ـ پرخطر است. می دانم رسانهٔ ملی اتفاقی را که افتاده بود، پوشش داده است. در تصاویر و نوشته های صفحهٔ براقی که پر است از شایعات و اخبار ساختگی در مورد آدم های مشهور غرق می شوم. چند دقیقه بعد که برونته قهوه ام را می آورد، کنار میزم مکث می کند و لبخند دیگری می زند. جوان است، شاید فقط نوزده یا بیست سال دارد، و این موضوع به نوعی تحملِ ترحمش را دشوارتر می کند.
درحالی که قهوه را جلویم روی میز می گذارد، به نجوا می گوید: «به نظرم شما واقعاً شجاع هستین.»
به قهوه نگاه می کنم و بعد به قیافهٔ باریستا که خوش نیت و شاید قدری ترحم آمیز به نظر می رسد، آنگاه گلویم را صاف می کنم و زیر لب می گویم: «ممنونم؟»
قصد نداشتم آن کلمه را آن طور با حالت سوالی بیان کنم. برونته لبخند مهربانی می زند و دوستانه شانه ام را می فشارد، انگار من به نوعی آدم بیچاره و مفلوکی هستم، و بعد به صف مشتری ها که منتظر او هستند، برمی گردد.
خوشبختانه، قهوه این قدر خوب است که تقریباً ارزش آن همه سختی را دارد. قهوه خامه ای کاملاً تلخ و کمی زیادی داغ است... در دهانم طعم کاملی دارد و حس خوبش را روی زبانم مزمزه می کنم. این یکی از آن تجملاتی است که حتی فکر نمی کردم دلم برایش لک بزند؛ لذتی ساده که قطعاً برای باری دیگر آن را پاداش گرفته ام.
شاید این توقف کوتاه فقط یک چیز معمولی باشد، اما تنهایی بیرون رفتن به شهر همیشه کار سختی است. بااین حال، با خودم قول وقرار می گذارم هر بار که این کار را انجام دهم، از دشواری اش کاسته شود. بعد به خواندن شایعات در مورد آدم های مشهور مشغول می شوم و از قهوه ام لذت می برم، کمی بعد هم بلند می شوم و به راهم ادامه می دهم.

شش: آیْوی

اوایل آن سالی که دیوید به کودکستان رفت، فهمیدم که مسحور یکی از دخترهای کلاسش شده است. دختر کوچولوی زیبا و محبوبی به نام رِیْچِل(۳۵) که مادرش همیشه موهای کاهی رنگ او را در دو طرف سرش، درست پشت گوش هایش، به شکل دم خرگوشی می بست.
با شروع ماه دوم مدرسه' معلم' دیوید را بغل دست رِیْچِل نشاند. رِیْچِل ساکت و خجالتی بود، اما دیوید اعتمادبه نفس بیشتری داشت و بی پرواتر و قُلدرتر بود ـ معلمشان به من می گفت امیدوار است آن ها یکدیگر را تعدیل کنند. به زودی، هر بعدازظهر که دیوید به خانه می آمد، سلام نکرده، حکایتی از رِیْچِل برایم تعریف می کرد: «اون یک جوک بامزه تعریف کرد؛ اون یک جمله واقعاً سخت رو کاملاً تنهایی خوند؛ اون برای ناهار ساندویچ تخم مرغ داشت؛ اون مریض بود و نیومد.»
می دانستم که علاقه دیوید به رِیْچِل کاملاً بدیهی است. همان طور که حتی وایات هم متوجه آن شد؛ وقتی که موقع شام همهٔ گفت وگوهایمان حول موضوع دوست بغل دستیِ دیوید بود.
وایات گفت: «چه جَلَب! از الآن به خانومای جوون توجه داره، به من رفته.»
و بعد چشمکی به من زد. به او چشم غره رفتم، اما باید قبول می کردم که این موضوع خیلی ستودنی است.
در ماه مارس که دیوید شش ساله شد، رِیْچِل را به جشن تولد او دعوت کردیم. در بعدازظهر روز یکشنبه ای' تولد دیوید را با حضور ده پسربچه و رِیْچِل در خانه مان جشن گرفتیم. من روز جمعه جولیا(۳۶) مادر رِیْچِل را جلوی مدرسه دیده و از او خواسته بودم که در جشن تولد دیوید به ما ملحق شود.
جولیا اعتراف کرد: «رِیْچِل خیلی تعجب کرد که دیوید دعوتش کرده. اون بهمون گفته بود که دیوید دوستش نداره. رِیْچِل فکر می کنه وقتی موقع ناهار باهم بازی می کنن، دیوید باهاش بدرفتاری می کنه.»
به پسرم که محکم و خونسرد پهلویم ایستاده بود، نگاه کردم. نگاهی پرسشگرانه به او انداختم، اما او خیلی معمولی به من خیره شد. نگاهم را به جولیا برگرداندم و سعی کردم رفتار دیوید را توجیه کنم و با احتیاط گفتم: «راستش دیوید خیلی در مورد رِیْچِل حرف می زنه.»
جولیا خندید و چشمکی زد: «من بهش می گفتم که احتمالاً همین طوره.»
رِیْچِل دست مادرش را با بی تابی کشید و گفت: «من نمی خوام برم. اون تمام مدت با من بدجنسی می کنه. امروز وقتی گل یاپوچ بازی می کردیم، منو هل داد! من دوستش ندارم.»
جولیا با تعجب' نفس بریده ای کشید و گفت: «رِیْچِل! خیلی داری بی ادبی می کنی! من بهت گفته بودم ـ پسربچه ها این طوری نشون می دن که دوستت دارن. خانم گیلِسْپی و دیوید خیلی بهت لطف دارن که ما رو به خونه شون دعوت کردن.»
جولیا به من نگاه کرد. گونه هایش سرخ شده بود. با لحنی کنایه دار گفت: «ما به جشن می آیم، آیْوی. یکشنبه می بینمت.»
دیوید ذوق کرده بود. وقتی پیاده به خانه می رفتیم، چنان با هیجان حرف می زد که جمله هایش باهم قاتی می شدند.
«جَک(۳۷) هم می آد... و اِلِن(۳۸)... و الآن رِیْچِل هم می آد. پس ما می تونیم "بگیر و ماچ کن"(۳۹) بازی کنیم! این بهترین جشن تولد می شه.»
«من خوشحالم که اون داره می آد، دیوی ـ اما می دونی، تو باید کمی مراقب باشی که ناراحتش نکنی، باشه؟ اون فقط یک دختربچه ست و من می دونم که شما پسرها دوست دارین خشن بازی کنین.»
دیوید شکایت کنان نالید: «نه، مامان! ما فقط تفریح می کنیم. اون خوشش می آد، می دونم که دوست داره.»
«دخترها خیلی ضعیف تر و حساس تر از شماها هستن ـ اون ها چیزهای متفاوتی رو دوست دارن و همیشه درک نمی کنن که شما فقط دارین بازی می کنین. پس لازمه که بیشتر مراقب باشی، باشه؟ تفریحت رو بکن، اما نه تا اون حدی که خودت رو توی دردسر بندازی.»
در جشن، درحالی که پسرها خانه را روی سرشان گذاشته بودند، رِیْچِل با قیافه ای عبوس و دمغ پهلوی مادرش نشسته بود. کیکی را که خودم درست کرده بودم، بریدیم و بعد همگی بیرون رفتیم تا بچه ها، قبل از رفتن، آخرین بازی شان را بکنند. جولیا تا آن لحظه حسابی از رِیْچِل ناامید شده بود و با حالتی عصبی دخترش را به طرف پسرها هل می داد.
«تو رو خدا برو بازی کن!»
رِیْچِل با بی میلی به طرف بقیه مهمان ها رفت، اما همین که بازی دوباره شروع شد، به شوق آمد و گرم بازی شد. از اینکه می دیدم او بالاخره اخم هایش باز شده و دارد می خندد، خیالم راحت شد. از این موضوع خشنود بودم و به نوعی احساس غرور می کردم که دیوید این قدر راحت با همه قاتی می شود، به طوری که یک دختر را به جشن تولد شش سالگی اش دعوت می کند، آن هم وقتی که بقیه دوستانش وحشتی مرگبار از «ویروس دخترانگی»(۴۰) داشتند.
وقتی زمانِ رفتن مهمان ها فرارسید، دمِ در ایستادم تا جولیا را بدرقه کنم. در این هنگام دیوید از ناکجا بیرون پرید و موهای دم اسبیِ رِیْچِل را به شدت کشید.
رِیْچِل جیغ کشید: «نکن!»
جیغ او هنوز در راهرو طنین انداز بود که مادرش به تندی گفت: «رِیْچِل! صدات رو توی خونه بلند نکن!»
دیوید خندید و رِیْچِل اخم هایش رفت توی هم. با ملایمت به پسرم تشر زدم: «کار خوبی نبود، دیوید.»
دیوید به رِیْچِل زبان درازی کرد و برگشت طرف اسباب بازی هایش. من آه کشان از روی عذرخواهی به مادر رِیْچِل گفتم: «پسرن دیگه.»
جولیا آهی کشید و جواب داد: «درسته، و دخترها باید یاد بگیرن اون ها رو بشناسن.»

هفت: اولیویا

آخرین بلوک را به سمت فروشگاه طی می کنم. هر کس از کنارم می گذرد، نگاهی به من می اندازد و بعد به زویی نگاه می کند. سرم را پایین نگه می دارم و سعی می کنم از نگاه مردم دوری کنم، اما در لحظاتی غریب، شجاعتی محض و کاذب در من قوت می گیرد و گاهی مستقیماً به رهگذران نگاه می کنم. حتی، یک دفعه، این قدر به یک زن زل می زنم که خودش نگاهش را برمی گرداند. اسم این زن لیندا(۴۱) است و در شورای شهر کار می کند. روزگاری به من سلام می کرد، اما امروز فقط به زمین نگاه می کند و تقریباً دوان دوان، با سرعت دور می شود.
این موضوع تا حدی مرا به خنده می اندازد ـ احساس می کنم انگار به نوعی زرنگی کرده ام، اما در آخر حس خوبی ندارم و وقتی سرانجام همدردی در نگاهش آشکار می شود، احساس شرم می کنم. مشکل من در برخورد با نگاه های مردم این است که بلافاصله به یادم می آید که چقدر همه چیز عوض شده است. در تمام اتفاقاتی که در سه ماه گذشته رخ داده، هیچ چیز سخت تر از مواجه شدن با ترحم دیگران نیست. مثل یک توهین است ـ انگار نمی گویند «باهات همدردی می کنم.» بلکه می گویند «من واقعاً خیلی خوشحالم که جای تو نیستم.»
می دانم که امروز این شرایط بدتر خواهد شد ـ در فروشگاه اوضاع سخت تر از روبه رو شدن با افراد نسبتاً غریبه در خیابان است. اما از طرفی می دانم اگر برای همیشه خودم را از این وضعیت مخفی کنم، تمام آینده ام مثل بوم سپیدی خواهد بود که هرگز قدرت نقاشی کردن روی آن را پیدا نخواهم کرد، و نمی توانم اجازه بدهم که این اتفاق بیفتد. اگر واقعاً قدرت نداشته باشم که این کار را برای خودم انجام بدهم، پس باید راهی پیدا کنم تا برای زویی این کار را بکنم.
به علاوه، من فقط به شیر نیاز دارم و این همه اش دو دقیقه طول می کشد.
دم در ورودی فروشگاه چندین نفس عمیق می کشم و بعد قدم به داخل می گذارم.
مشتری هایی که روبه روی صندوق' جلوی فروشگاه هستند، نمی ایستند تا به من نگاه کنند. انتظار واکنش چشمگیرتری داشتم و عادی بودن صحنه ای که از من استقبال می کند، برایم تعجب برانگیز است. به جای اینکه با عجله به راهروی قفسه شیرها و بعد به سمت صندوق بروم، به طرف چرخ دستی ها می روم و یکی برمی دارم. تصمیم می گیرم حالا که اینجا هستم، چند کار دیگری را که می توانم، انجام بدهم و احتمالاً مدتی فقط در راهروهای میان قفسه ها چرخ بزنم.
در امتداد اولین راهرو به راه می افتم. چرخ دستی ام را هل می دهم و دخترم در آغوش بندِ روی سینه ام قرار دارد ـ فقط برای یک لحظه احساس می کنم انگار آدم دیگری هستم؛ یک آدم عادی ـ یک آدم خوشِ معمولی. شاید همهٔ این ها یک کابوس بود ـ شاید یک توهم وحشتناک بود ـ یا شاید فقط در زمان به عقب برگشته و دوباره همان اولیویای قبل از آن اتفاق شده بودم. برای لحظاتی زیبا من دیگر یادبودِ زندهٔ رسوایی های اخیر شهر نیستم ـ فقط یک مشتری ساده هستم که در یک فروشگاه معمولی گشت می زند. میوه ها و سبزی هایی را که واقعاً به آن ها نیازی ندارم، برمی دارم و بعد شیر و نان را در چرخ دستی ام می گذارم.
از وقت گذرانی با خودم لذت می برم و کاملاً مجذوب این لحظات ساده و معمولی شده ام. این کار واقعاً می تواند اعتیادآور باشد ـ با خودم می اندیشم که چرا تاکنون سعی نکرده ام چنین کاری انجام بدهم. این کار به نظر خیلی غلبه ناپذیر می رسد؛ ترس از اینکه مردم چه می گویند، ترس از اینکه تنها به میان مردم رفتن با زویی به نوعی هر دوی ما را بیشتر تحقیر کند. اما حالا دیگر اینجا هستم، تنها چند روز پس ازاینکه تصمیم گرفته ام زندگی جدیدی برای خودم بسازم، گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است، و در فروشگاه مشغول خرید هستم. می خواهم شرایطم را بهتر کنم، و در همین حال هم هستم و دارم ضربه شش امتیازی ام(۴۲) را می زنم، اما بعد، خانم جونز(۴۳) را می بینم.
خانم جونز بیوهٔ هفتادوچند ساله ای ست که از سرِ کار به خوبی او را می شناسم، زیرا عاشق جمع کردن گربه هاست. من از سال ها پیش دیگر برای نظارت وضعیت سلامت نمایشگاه گربه های او تلاشی نمی کنم، زیرا واقعاً نیازی به این کار نیست ـ او پول فراوانی دارد و از گربه هایش طوری مراقبت می کند که انگار بچه هایش هستند. او بانوی پیرِ شیرین و معصومی ست، بسیار خیرخواه و با توانایی شگفت انگیزی در نظارت بر آنچه تک تک ساکنان میلتون فالز برای صبحانه می خورند؛ دقیقاً از آن نوع آدم هایی که نمی خواهم امروز ببینم.
او را که می بینم، سعی می کنم چرخ دستی را به سمت دیگری بچرخانم، اما قبلاً مرا دیده است و به طرفم می شتابد. بی هیچ کلامی زل می زند به زویی، و بعد به من، و سپس چشم هایش پر از اشک می شود. ناخودآگاه قدمی به عقب برمی دارم.
نفسی می کشد و می گوید: «اولیویا.» بعد سرفه کوچکی می کند که من فکر می کنم احتمالاً پیش درآمدِ گریه و زاری است.
«دختر جون، من واقعاً خیلی متاسفم.»
در این لحظه' دومین تصمیم مهم امروز را می گیرم. ساده ترین راه این است که از خانم جونز دور شوم، چرخ دستی نیمه پرم را رها کنم و به تنهایی و خلوت امن خانه ام پناه ببرم. اما اگر این کار را بکنم، دیگر برنمی گردم ـ نه فردا، نه هفتهٔ بعد، شاید حتی نه تا سال بعد. اگر امروز شکست بخورم، به این معنا است که پذیرفته ام برای همیشه در انزوا زندگی کنم ـ پذیرفته ام که زندگی ادامه نخواهد یافت.
خیلی محتاطانه می گویم: «ممنون خانم جونز.» بعد دستم را روی دستهٔ چرخ دستی می گذارم، آن را هل می دهم و از او دور می شوم.
خانم جونز دست نحیف خود را دور آرنج من قلاب می کند. از حرکت بازمی مانم.
به مقابلم خیره می شوم. نمی خواهم دوباره به او نگاه کنم، چون ممکن است ترغیب شود حرف دیگری بزند. نمی خواهم به آنچه اتفاق افتاده بود، اشاره ای بکند، نمی خواهم بشنوم که اسم دیوید را به زبان می آورد؛ نه آنجا در فروشگاه ـ نه در میان قفسه هایی که او زمانی در میانشان کار می کرد، نه وقتی که پدرش از طریق دوربین مداربسته مشغول تماشا است.
می شنوم که خانم جونز نفس عمیقی می کشد. می فهمم الآن است که حرفی ثقیل، ناخوشایند یا حتی بدتر بزند؛ حرفی که به شدت از شنیدن آن بیزار هستم. چه حالی به من دست می دهد اگر قصد داشته باشد مثلاً بگوید: «اما جونم، تو نفهمیدی؟ مطمئناً نشونه های هشداردهنده ای بود». یا حتی بدتر، بگوید: «دیوید مرد خوبی بود. فقط کنترلش رو از دست می داد، مگه نه؟»
حتی زمانی که با تردید' به خودم جرئت می دهم و با خانواده ام بیرون می روم، بااینکه آن ها مشایعتم می کنند و مثل تیم محافظان امنیتی مراقبم هستند، بارها و بارها این سوال ها را می شنوم و نمی توانم تحمل کنم که دوباره چنین سوالاتی را بشنوم.
امروز نه!
بنابراین دوباره رو می کنم به خانم جونز و با نگاهی خشمگین به او زل می زنم. می خواهم درد مرا ببیند تا با دیدنش از ترس' راهش را بگیرد و برود. شاید اگر به او نشان بدهم که چقدر ازآنچه از سر گذرانده ام، آسیب دیده ام، بگریزد.
وقتی ناگهان مرا به شدت به سوی خود می کشد، وحشت می کنم. زویی میان ما گیر افتاده است و من به نفس نفس افتاده ام و سعی می کنم خودم را عقب بکشم، اما خانم جونز رهایم نمی کند. بغل سرم را می بوسد و بعد در گوشم به نجوا می گوید: «اولیویا، عزیزم، من هرروز برات دعا می کنم.»
در این لحظه خودم را با خشونت از او جدا می کنم. به سختی نفس می کشم و آدرنالین در سراسر بدنم به شدت جریان دارد ـ دست هایم می لرزند، قهوه در معده ام به هم می خورد. به بدن زویی دست می کشم و فقط وقتی می بینم حالش خوب است، می توانم دوباره نفس بکشم. با عصبانیت به خانم جونز نگاه می کنم، بعد به سرعت از او دور می شوم و مستقیم به طرف انتهای راهروی قفسه ها می روم.
درحالی که نگاهم به چرخ دستی ام است، بقیه راهروها را با سرعتی دیوانه وار می پیمایم. دست کم دو نفر دیگر به من سلام می کند و من حتی نگاه نمی کنم ببینم چه کسانی هستند. فقط سرم را پایین نگه داشته ام و با سرعت قدم برمی دارم. در تمام مدت' جریان بی وقفه ای از سوالات در ذهنم می دوند. آیا مطمئن هستم که شرایط آسان تر خواهد شد؟ اگر اشتباه کنم چه؟ اگر همیشه قرار باشد به عنوان اولیویا گیلِسْپی، زنی که شوهرش را تحریک به خودکشی کرد، شناخته شوم ـ زنی که جسد شوهرش را پیدا کرده است، آن وقت چه؟
قبلاً بیش از این چیزها بودم. قبل از آنکه زنی باشم که مورد تعرض همسرش قرار گرفته بود، می دانستم که بیش از فقط یک همسر هستم. من یک زن شاغلِ تحصیل کرده بودم. من یک دوست و یک خواهر و یک دختر بودم. من عاشق بودم. من مادر بودم.
من یک آدم بودم.
خریدهایم را به صندوق می برم. از نفس افتاده ام، دست وپایم سنگین و عضلاتم دردناک شده اند، انگار مسیر ماراتون را دویده باشم. باید به ادارهٔ پست هم بروم. آیا باید این کار را برای روز بعد بگذارم؟
نه.
احساس شکست خوردن چیزی است که مرا به سر خانهٔ اولم برمی گرداند ـ یعنی موقعیتی که هنوز خودم را از مردم مخفی می کردم و پشت خانواده ام پنهان می شدم. باید جلوی به تعویق افتادن پیشرفتم را بگیرم. زویی به من نیاز دارد و من هم به خودم ـ حتی مردم لعنتی شهر هم به من نیاز دارند. بنابراین' احوالپرسی متصدی صندوق را که سعی دارد ترحمش را به من تحمیل کند، با بی ادبی نشنیده می گیرم و وقتی به زویی نگاه می کند و اشک از چشم هایش جاری می شود، توجهی نمی کنم.
با چهار بستهٔ کوچک مواد غذایی از فروشگاه بیرون می آیم و مستقیم از وسط خیابان به طرف ادارهٔ پست به راه می افتم. در ادارهٔ پست یک راست به سمت پیشخوان می روم و این بار' صف کوتاه مقابل پیشخوان را نادیده گرفته و آن طور که درست است رفتار نمی کنم و در انتهای صف منتظر نوبتم نمی مانم. خیلی خسته هستم و از این همه توی چشم بودن به ستوه آمده ام ـ به علاوه، به نوعی، می دانم که هیچ کس اعتراضی نخواهد کرد. شاید مردم گاهی نسبت به این موضوع عکس العمل خوبی نشان ندهند، اما مردم میلتون فالز واقعاً سعی دارند به من توجه و مهربانی کنند. این احتمالاً تنها دلیلی است که توانسته ام این همه دوام بیاورم و این را دست کم نمی گیرم و از این بابت ممنون هستم.
متصدی پست با احتیاط می گوید: «سلام اولیویا.»
اسم او لیا(۴۴) است. نمی توانم به یاد بیاورم که او را از کجا می شناسم ـ اما می دانم که قبلاً همدیگر را دیده ایم.
خیلی خشک و صریح می گویم: «می خوام به راس بگین که از فرستادن نامه های من به آدرس اشتباه دست برداره.»
لیا چشم هایش گشاد می شوند و درحالی که لب هایش قدری می لرزند، به من خیره نگاه می کند. اول پاسخی نمی دهد. دفتر پست حالا کاملاً ساکت شده است و همه دارند نگاه می کنند ـ نگاهشان را بر پشتم احساس می کنم.
«لازم نیست از من محافظت کنه. من فقط می خوام نامه هام به آدرس خودشون تحویل داده بشن، صرف نظر از اینکه اسم چه کسی روی پاکت نوشته شده و بدون در نظر گرفتن این فکر که آیا اون نامه من رو ناراحت می کنه یا نه.»
لیا هنوز با نگاهی توخالی به من زل زده است، این است که نگاهی معنادار به او می اندازم و در ادامه می گویم: «واقعاً می تونی بشنوی چی می گم؟»
وقتی سرش را به نشانه تصدیق تکان می دهد، می چرخم و درست از کنار صف عبور می کنم، از در خارج می شوم و به طرف خانهٔ دیوید به راه می افتم. به محض اینکه وارد خانه می شوم و زویی را از آغوش بند بیرون می آورم و توی گهواره می گذام، احساس می کنم کار خارق العاده ای انجام داده ام. بعد به سمت تلفن می روم و به مادرم زنگ می زنم.
«سلام عزیزم. امروز چطوری؟»
می گویم: «مامان.» و بعد می زنم زیر گریه. بااین حال' اشک هایم از سر غرور است. من خُرد شده، اما پیروز شده ام. انجامش داده ام. به تنهایی از خانه بیرون رفته ام، به مرکز شهر. با مردم روبه رو شده ام. من دارم پیشرفت می کنم. هرچند به نظر نمی رسد که دارم پیشرفت می کنم، چون دارم به شدت گریه می کنم و تصور می کنم این کار کاملاً مادرم را نگران کرده است. سعی می کنم احساسم را توضیح بدهم. «من رفتم شهر و قهوه خوردم و مقداری مواد غذایی خریدم و رفتم به اداره پست.»
مادرم به نظر آشفته شده است.
«اما... لیوی، عزیزم. من بعد از کار می بردمت عزیزم ـ یا بابا ـ یا حتی لوئیزا می اومد باهات، اگر می گفتی. چرا صبر نکردی؟»
«مامان ـ نمی تونم تا ابد به شماها وابسته باشم.»
«اما وظیفه مونه، جانم.»
این وظیفه آن ها نیست، و من این را می دانم. این به طرز فجیعی ناعادلانه به نظر می رسد که آن ها اولین کسانی بودند که سعی کردند در تصمیم ازدواج من مداخله کنند و من از این بابت از آن ها متنفر بودم و آن ها را به کلی از زندگی ام حذف کرده بودم ـ و بااین حال، حالا که دیوید مرده، تمام زندگی شان به خاطر من مختل شده است.
مادر با تردید می پرسد: «پس... سوار ماشینت شدی؟»
جواب می دهم: «نه.» و بعد خیلی تند و کوتاه می گویم: «هنوز برای اون کار آماده نیستم. پیاده رفتم.»
«باشه، باشه.»
مادرم مکث می کند و بعد نفس بریده ای می کشد و ادامه می دهد: «اما، لیوی ـ زویی رو چه کار کردی؟»
به آرامی می خندم: «با خودم بردمش. فکر کردی چه کارش کرد م؟ هوای بیرون بالاخره گرم شد، اینه که فقط گذاشتمش توی آغوش بند. خیلی خوب بود.»
هنوز گریه می کنم، اما تا حدی مطمئن هستم که به قدر کافی قابل فهم حرف زده ام که مادرم بتواند حرف هایم را بفهمد. اما بعد برای مدت زیادی سکوت می کند و درحالی که منتظر پاسخش هستم، اشک هایم به تدریج محو می شوند. صدایی منفی در ذهنم پیچیده است که با آن مبارزه می کنم؛ صدایی که می خواهد فرض کند مادرم از این کاری که کرده ام، به نوعی رنجیده، یا که این کار برایم خیلی زود بوده، یا هنوز از اینکه در تمام آن سال ها به حرف او گوش نداده بودم از من عصبانی است. اما خیالم راحت می شود وقتی مادرم بالاخره نجواکنان می گوید: «آفرین. چه قدم بزرگی رو تنهایی برداشتی. خیلی بهت افتخار می کنم، لیوی.»

هشت: آیوی

دیوید همیشه قدری به سگ های من حسادت می کرد. او هیچ وقت اشاره مستقیمی به این موضوع نکرده بود، اما می توانستم این حس را در او ببینم. من طبق برنامه ای منظم و جدی روزی یک ساعت را صرف تعلیم سگ ها و بردنشان به پیاده روی می کردم، و همچنین ناگزیر بودم برای آراستن مو و تیمار آن ها و آماده کردنشان برای نمایش سگ ها وقت بگذارم. در تعطیلات آخر هفته و در تعطیلات مدارس' دیوید گاهی اوقات خانه بود و تمام این کارها را تماشا می کرد. وقتی با سگ ها در حیاط پشتی کار می کردم، نگاه او را که از پنجرهٔ اتاق خواب به من خیره شده بود، احساس می کردم. گاهی از او می پرسیدم که آیا دلش می خواهد کمک کند، اما او در جوابم نگاهی غمگین و افسرده می انداخت و می گفت:
«تو با اون سگ ها بیشتر از من وقت می گذرونی، مامان.»
من با دلجویی جواب می دادم: «نه عزیزم، سگ ها تنها سرگرمی من هستن. وقتی تو مدرسه هستی، من نیاز دارم با چیزی خودم رو مشغول کنم، درسته؟»
این دیوانه کننده بود، خصوصاً با توجه به اینکه حس می کردم دیوید از بیست وچهار ساعتِ شبانه روز بیست وسه ساعتِ آن را به خودش اختصاص داده است. درست از زمانی که او به دنیا آمد، به نظر می رسید که من حتی موقع خواب گوش به زنگ بودم که مبادا او در طول شب به من نیازی داشته باشد. کوچک ترین سرفه یا تغییر در نفس کشیدن او را،حتی اگر در خواب عمیقی بودم، می شنیدم. تقریباً مثل این بود که انگار مراقبت از دیوید و امنیت او حتی مهم تر از نیازهای حیاتی خودم شده بود.
وقتی دیوید هشت ساله شد، درست قبل از تعطیلات مدرسه، چندین توله سگ جدید متولد شدند. کوئینی(۴۵) سگ زیبایی بود و از آمیزش با سگی در شهر، که از یکی از بهترین نژادهای پامرانیان چمپیون(۴۶) در کشور بود، چند توله سگ به دنیا آورد. آن ها شش توله داشتند که خیلی زود شروع کردند به دویدن و پخش وپلا شدن دورِ خانه، و یکسره شلوغ بازی و سروصدا به راه می انداختند. ازآنجایی که آن ها از نژادی اصیل و قوی بودند، گاهی اوقات برای یافتن خانه هایی مناسب برایشان ساعت ها وقت صرف می کردم تا به سوالات کسانی که تلفن می زدند و خواهان آن ها بودند، پاسخ بدهم.
دیوید هیچ علاقه ای به این همه هیجانی که توله سگ ها با خود آورده بودند، نداشت.
«من خیلی حوصله م سر رفته. تو برای تعطیلات من هیچ برنامه ای نچیدی. تو دوباره سرت با این سگ ها شلوغ شده.»
«چرا به من کمک نمی کنی؟ می تونی توی حیاط خلوت باهاشون بازی کنی.»
دیوید غرغرکنان جواب داد: «دلم نمی خواد.»
دیوید وقتی برنامهٔ مشخص و تعیین شده ای نداشت، دلش می خواست با اخم و اوقات تلخی جلوی تلویزیون بنشیند. این کار او اعصاب مرا خُرد می کرد، خصوصاً وقتی مشغول حرف زدن با تلفن بودم و او با سوالات بیخودی در مورد غذا یا اینکه آیا برایش از این اسباب بازی یا آن یکی می خرم یا نه، حرف مرا قطع می کرد. بالاخره یک روز از کوره در رفتم.
آن روز داشتم با تلفن حرف می زدم و دیوید گوشی تلفن را از گوشم کشید تا فقط بپرسد: «ناهار چی داریم؟»
به کسی که پشت خط بود گفتم: «یک لحظه من رو ببخشید.» بعد صدای تلفن را بستم و به در پشتی اشاره کردم.
«اون توله سگ های لعنتی رو ببر بیرون و به خاطر خدا چند دقیقه باهاشون بازی کن ـ تو و اون سگ ها می تونین کمی هوای تازه بخورین ـ بعد ناهارت رو می آرم.»
فقط چند دقیقه بعد بود که شنیدم دیوید جیغ کرکننده ای کشید. تلفن را قطع کردم و دویدم به سمت حیاط خلوت. دیدم که دیوید چهاردست وپا، درست کنار توله سگی که به پهلو روی زمین افتاده بود، نشسته است.
فریاد زدم: «چی شده؟» و دویدم به طرف توله سگ و کنارش زانو زدم. سگ داشت به خودش می پیچید و ردی از خون از گوشش بیرون زده بود. دیوید مثل گچ سفید شده بود. کوئینی و بقیه توله سگ ها وحشیانه زوزه می کشیدند و با بی قراری و آشفتگی آشکاری دور حیاط می دویدند.
«مامان، خیلی معذرت می خوام. من پام پیچ خورد. اون رفت زیر پام و من فقط افتادم روش.»
توله سگ داشت می لرزید. از اینکه هنوز تکان می خورد سعی داشتم خودم را امیدوار کنم، اما واضح بود که وضعیت خوبی ندارد. توله سگ را در یک حوله پیچیدیم و فوراً به کلینیک دامپزشکی رفتیم. سال ها بعد، همسر خود دیوید در آن کلینیک کار می کرد، اما در آن زمان، دکتر رایدِر ویلسون(۴۷) صاحب آنجا بود. او مسن بود و مردم او را به بداخلاقی می شناختند، اما همیشه سگ های ما را درمان می کرد.
دکتر رایدر توله سگ را معاینه کرد. من و دیوید نفس هایمان در سینه حبس بود و تماشا می کردیم. دیوید احساس گناه می کرد. به سختی می توانست بی حرکت بنشیند و چند باری عُق زد. پرستار یک سطل برایش آورد، که مبادا واقعاً بالا بیاورد. وقتی سرانجام دکتر رایدر توله سگ را روی پاهایش بلند کرد، دیدیم که دوباره به پهلو افتاد.
دکتر خیلی آرام گفت: «فکر نمی کنم این توله سگ خوب بشه.»
بعد نگاهی به دیوید انداخت و پرسید: «دیوید، واقعاً چه اتفاقی افتاد؟»
دیوید درحالی که سرش را تکان می داد، نگاه درمانده ای به من انداخت. خودم را جلو انداختم و به جای او پاسخ دادم: «اون فقط پاش پیچ خورد. تصادفاً افتاد روی توله سگ.»
دیوید گفت: «من خیلی متاسفم دکتر ویلسون. من داشتم باهاشون بازی می کردم و فقط پام پیچ خورد.»
دکتر زمزمه کنان گفت: «فکر می کنم جمجمهٔ سگ خورد شده.»
بعد نگاهی به دیوید انداخت و برای لحظه ای ابروهایش را در هم کشید، آنگاه با دقت گفت: «شاید تلوتلو خوردی و پات رفته روش؟»
«نمی دونم ـ منظورم اینه که من فقط ترسیده بودم ـ من از روی قصد این کار رو نکردم مامان. قسم می خورم، از روی قصد نکردم.»
سریع رفتم پیش پسرم و او را به خودم چسباندم. می توانستم حس کنم که بدنش می لرزد، و بعد، وقتی توله سگ مرد، دیوید چنان گریه ای سر داد که انگار دوباره نوزاد شده بود. من هم گریه می کردم، خصوصاً بعدازآنکه به خانه برگشتیم و دیدم کوئینی همچنان زوزه کشان به اطراف می دود و سعی دارد توله گم شده اش را پیدا کند.
به عقیده وایات رفتار هردوی ما مسخره بود. وقتی آن شب از سرِ کار به خانه آمد و شنید که چه پیش آمده است، فقط از این عصبانی شد که ما برای نجات جان آن سگ' پولمان را در دامپزشکی هدر داده بودیم.
«یا خدا، اون فقط یک توله سگِ کودن بود. شما هنوز پنج تای دیگه ش رو دارین.»
به آرامی گفتم: «خیلی ناراحت کننده بود.»
«وقتی داشتم بزرگ می شدم، گاهی اوقات اگر گربه مون بچه دار می شد و ما بچه گربه ها رو نمی خواستیم، کار من بود که ببرمشون بیرون، بندازمشون توی گونی و غرقشون کنم. تو باید کمی خشن باشی، پسر. این واقعیت زندگیه که توله سگ ها گاهی می میرن.»
دیوید گفت: «معذرت می خوام، بابا» آن وقت اشک هایش را پاک کرد و ادامه داد: «فقط حس بدی داشتم. قصد نداشتم بهش آسیب بزنم.»
وایات جواب داد: «خب، تو یک اشتباه کردی. زندگی همینه، مگه نه؟»
بعد، کنترل تلویزیون را برداشت و آن را روشن کرد.
دیوید گفت: «من باید بیشتر دقت می کردم.»
بااین حال می توانستم از نگاه پسرم بفهمم که می خواهد در مورد آن قضیه کمی بیشتر حرف بزند. می توانستم گناه را به وضوح در نگاهش ببینم، و دقیقاً نمی توانستم بگویم که آیا آن گناه به خاطر این بود که آن حادثه فقط یک اتفاق وحشتناک بود یا به این دلیل که تصادفی نبوده است. فقط می توانستم تصور کنم که چه نیرویی بایستی وارد شده باشد تا جمجمه توله سگ را خرد کند ـ و آیا این واقعاً می توانست تصادفی باشد؟ درنهایت، از اینکه حتی دراین باره شک کرده بودم، از خودم بدم آمد، و تقصیر این اتفاق را به گردن خودم انداختم ـ من واقعاً نباید او را مجبور می کردم که با توله سگ ها بیرون برود یا مسئولیت مراقبت از آن همه سگ کوچولو را به عهدهٔ پسربچه ای به آن کوچکی می گذاشتم.
فکر می کردم بعد از اتفاقی که برای آن سگ افتاد، شاید دیوید بخواهد کمی بیشتر با خانواده سگ ها قاتی شود، خصوصاً بعدازآنکه آن توله سگ مرد و او آن قدر ناراحت شد. اما اگر نگوییم اصلاً، او حتی کمتر از قبل دلش می خواست دوروبر سگ ها باشد. حتی دیگر آن ها را برای رفتن به توالت بیرون نمی برد، یا وقتی از او می خواستم ظرف آبشان را پر کند، از این کار سر باز می زد. در حقیقت، بعدازآنکه آن توله سگ ها همگی به خانه هایشان رفتند و من گفتم می خواهم در تابستان پیش رو، سگ ها را دوباره بارور کنم، دیوید سعی کرد متقاعدم کند که این کار را انجام ندهم.
«اون ها به دردنخورن، مامان. ما به سختی ازشون پول درمی آریم و اون ها خیلی مزاحمت ایجاد می کنن. به علاوه، تو هیچ وقت نمی دونی...»
بعد شانه هایش را بالا انداخت و با ناراحتی ادامه داد: «هیچ وقت نمی دونی کِی قراره آسیب ببینن. اتفاق می افته دیگه، مگه نه؟»
آن روز را به وضوح به یاد می آورم. می توانستم بشنوم که این یک تهدید بود، اما مطمئن بودم که دیوید چنین منظوری نداشت. او خیلی بچه بود ـ بچه تر از آنکه بخواهد زیرکانه حرفی بزند. شاید آن تهدیدِ در لفافه، فقط یک اشتباه بود ـ اشتباه من. به خودم گفتم که او شاید می ترسد دوباره تصادفاً به توله سگ های کوچک آسیب برساند. به خودم قول دادم که موضوع همین است.
آن تابستان سگ ها را بارور نکردم. سال ها صبر کردم تا وقتی که دیوید به نوجوانی رسید و آن قدر با ورزش و مدرسه سرش مشغول شد که دیگر امور مربوط به سگ ها برایش مهم نبودند و باعث عذابش نمی شدند. از آن موقع به بعد دیوید را حتی برای نمایش سگ ها هم دعوت نمی کردم، درواقع دیگر هیچ وقت از او نخواستم کمکم کند.
به عنوان یک مادر، شما ازلحاظ ژنتیکی طوری برنامه ریزی شده اید که بهترین مراقبت را از فرزندانتان بکنید. به این گونه است که ما قدرت می یابیم ـ این گونه است که از بچه هایمان در برابر کسانی که آن ها را نکوهش کرده و از سنین خیلی پایین خُرد و تحقیرشان می کنند، محافظت می کنیم. چه کسی است که وقتی همسرش فرزندش را به انجام کار وحشتناکی متهم می کند، از او دفاع نکند؟ یا چه کسی است که به موفقیت های فرزندش افتخار نکند؟ یا که قدری بیشتر به او فشار نیاورد تا به توانایی های بالقوه ای که به نظر می رسد نمی خواهد به آن ها دست پیدا کند، دست یابد؟ همهٔ این ها روی هم رفته برای یک پدر یا مادر سردرگم کننده هستند ـ آن حالت تدافع و آن انگیزش عجیبی که ما برای کمک به آن ها داریم تا به بهترین شکل پرورش بیابند. و من کاری را انجام می دادم که یک مادرِ خوب انجام می داد ـ من فقط به خوبی های پسرم اعتقاد داشتم.
من اتفاقی را که برای آن توله سگ افتاد از ذهنم بیرون راندم و تا دهه ها دوباره به آن فکر نکردم.

نُه: اولیویا

«... گیلی(۴۸) برای چایِ نوبت صبح' برش های کارامل درست کرده بود، اما با آرد بدون گلوتن، چون شوهرش مجبوره آرد بدون گلوتن مصرف کنه، برای همین کارامل ها مزه مقوا می دادن. من برای پرستارها، آموزشِ ضمن خدمت گذاشته بودم. همهٔ اون ها باهم چندهفته ای برای این سمینارِ توسعهٔ حرفه ای که با موضوع ایمنی زیستی بود، از سیدنی اومده بودن. بذار ببینم... چه اتفاق دیگه ای افتاد... اوه، چطور می تونم فراموش کنم؟ وَنِسا(۴۹)، دوست دخترِ آلیستر(۵۰) رو یادت می آد؟ اون ها دیشب نامزد کردن، پس گمونم دارم صاحب زن برادر می شم.»
پشتم را به در تکیه داده و نشسته ام. زویی روی پاهایم است. به حرف های سباستیَن از آن سوی در گوش می دهم.
می گویم: «دارم به فروش این خونه فکر می کنم.»
انگار برای لحظه ای فراموش کرده ام که این روزها قادر نیستم با حضور سباستیَن حرف بزنم، و از اینکه می بینم واقعاً این اتفاق افتاده، خوشحال هستم.
«لیوْ؟»
می توانم از لحنش بفهمم که او هم به اندازه من جا خورده است.
ادامه می دهد: «خودتی؟»
«وقت تغییر کردنه.»
نفسی می کشد و می گوید: «خوبه.»
می شنوم که پشت در تکان می خورد. ادامه می دهد: «کمکی ازم بر می آد؟»
به آرامی جواب می دهم: «شاید ـ شاید تا حالا هم کمک کرده باشی.»
«پس باید به این کار ادامه بدم ـ لیوْ؟ خبرم می کنی؟ حتی وقتی نمی تونی باهام حرف بزنی؟ من نمی خوام سد راهت بشم...»
می توانم از صدایش بفهمم که برای اشارهٔ مستقیم به این موضوع چقدر مضطرب است، و می دانم اگر می توانستم او را ببینم، می دیدم که دست هایش بی اختیار تکان می خورند و چهره اش پر از نگرانی و درد است. نگرانی اش محسوس است. احساسات او همیشه عیان هستند، حتی در بهترین حالت که همه چیز روبه راه است.
آن وقت کمی بلندتر می گویم: «درواقع، نه، الآن می تونی به کمکت ادامه ندی. در عوض من به زودی می آم سر کار و اونجا می بینمت، باشه؟»
«مطمئنی؟»
«آره.»
«شماره تماسم رو که داری. اگر به چیزی نیاز داشتی، بهم زنگ می زنی؟»
«سعی می کنم.»
«باشه لیوی، باشه.»
هرچند او را نمی بینم، اما لبخندش را حس می کنم.
در ادامه می گوید: «از شنیدن صدات خوشحال شدم.»
«منم از شنیدن صدات خوشحال شدم.»
«پس به زودی می بینمت؟»
به تخته سفید فکر می کنم و زویی را کمی محکم تر به خودم می فشارم.
«بله، امیدوارم.»
از آمدن سباستیَن و از آن ذوق و شعفی که وقتی با او حرف می زنم در صدایش است، روی ابرها هستم. بعد از رفتن او برای خودم یک فنجان چایی درست می کنم و می روم طرف لپ تاپ. عبارت «بنگاه معاملات املاک میلتون فالز» را جست وجو می کنم. انتظار دارم فقط اسم یک بنگاه را پیدا کنم و درواقع فقط به دنبال شماره تلفن آن هستم. اما وقتی نتیجه جست وجو اسم دو بنگاه را نشان می دهد، متعجب می شوم.
یکی از این بنگاه ها، بنگاه معاملات املاک میلتون فالز است، بنگاهی بزرگ که در گذشته به آن مراجعه می کردیم و من آن را می شناسم. صاحبش تاد مک کِی(۵۱) است که با من و دیوید به یک دبیرستان می رفت. همسرش سارا است و این روزها دیگر او را دوست خودم نمی دانم، هرچند در دوران دبیرستان مطمئناً یک دوست بود. دیگر فقط فرد آشنایی است که در مهمانی ها نزدیک می آید و سلامی می کند، اما بعد از آن بحران بزرگی که در زندگی ام رخ داد، از برخورد با من اجتناب می کند.
اما زیر اسم بنگاه معاملات املاکِ تاد' اسم یک بنگاه جدید به چشم می خورد. نمی دانستم که در شهر بنگاه جدیدی باز شده است، اما احتمالاً تازه تاسیس است ـ انحصار دائمی معاملات املاک شهر به دست خانواده تاد است. بنگاه جدید، بنگاه املاک اینگرید لیتِل(۵۲) نام دارد. وب سایت آن را باز می کنم و با پیام «به زودی فعال می شود» مواجه می شوم. اما یک شماره تلفن آنجا است. انگشت هایم روی صفحه کلید مردد می مانند.
واقعاً بایستی به بنگاه تاد مراجعه کنم. همهٔ کارکنان آنجا را می شناسم و آن ها از شرایط من آگاه هستند. اما چیزی مرا به بنگاه جدید جلب می کند. با خواهرم تماس می گیرم. لوئیزا در دفتر وکیل شهر دستیار است ـ اگر اینگرید لیتِل خانه ای فروخته باشد، لوئیزا می تواند مدارک نقل وانتقال ملک را ببیند.
وقتی به تلفن همراه او زنگ می زنم، احوالپرسی می کند: «چه خبر؟ چه می کنی؟»
«توی این فکرم که خونهٔ دیوید رو بذارم برای فروش.»
لوئیزا با تعجب می پرسد: «اما کجا می خوای زندگی کنی؟»
«فقط دارم بهش فکر می کنم، هنوز تصمیم نگرفته م.»
به دروغ این حرف را می زنم، چون لوئیزا گویا وحشت کرده و دلم نمی خواهد از خودم دفاع کنم.
ادامه می دهم: «اما اگر این کار رو انجام بدم، برای خودم یه خونهٔ جدید می خرم. یک خونهٔ کوچیک. فقط یک آلونک برای خودم و زویی ـ یا شاید بعداً هم یک سگ.»
«اما... یک کمی زود نیست، لیوی؟ تو هنوز تازه داری با اون اتفاق کنار می آی. نمی تونی بذاری کمی بیشتر آب ها از آسیاب بیفته؟»
«به هرحال... فعلاً این فقط یک ایده ست. داشتم دنبال شماره تلفن بنگاه تاد می گشتم، دیدم که یک بنگاه جدید توی شهر باز شده ـ اینگرید لیتِل. اسمش رو شنیدی؟»
لوئیزا آهی می کشد و زیر لب می گوید: «آره، شنیدم. تاسیسش تقریباً هم زمان بود با... با... وقتی که...»
لوئیزا حتی قادر نیست آن را به زبان بیاورد. کمکش می کنم: «می دونم چه زمانی رو منظورته، لولو(۵۳). بنگاه خوبیه؟»
«فقط برو پیش تاد. اون تو رو می شناسه.»
غرغرکنان جواب می دهم: «درست به همین دلیله که نمی خوام برم پیش تاد.» بعد دوباره می پرسم: «آیا دلیلی هست که نباید با اینگرید لیتِل کار کنم؟»
«فقط اینکه تو شهر تازه وارده و نمی دونه شرایط تو چقدر پیچیده ست.اگر با تاد کار کنی، می دونه که باید دقیق و حساس باشه. به علاوه، اون و دِ... دِیو...»
صدایش می برد، و بعد بی تابانه می نالد: «می دونی که سعی دارم چی بگم، لیوْ. اون ها دوست بودن. من مطمئنم که تاد هوات رو داره.»
این بار محکم تر می پرسم: «لوئیزا، فقط بهم بگو... هیچ دلیل خاصی وجود داره که نباید فروش خونه م رو به اینگرید لیتِل بسپارم؟ من واقعاً دلم می خواد برای فروش خونه م از این خانم استفاده کنم ـ حالا که تو شهر تازه وارده و دربارهٔ اتفاقی که افتاده، چیزی نمی دونه.»
«اولیویا، همه از اون اتفاق خبر دارن. فقط به نظرم تاد ممکنه باملاحظه تر باشه. اون ازت سوال های ناخوشایند نمی پرسه.»
آهی می کشم.
«در موردش فکر می کنم.»
تقریباً به محض اینکه صحبتم با لوئیزا تمام می شود، شماره اینگرید لیتِل را می گیرم.
صدایی دوستانه و خوش برخورد جواب می دهد: «بنگاه معاملات املاک اینگرید لیتِل. شما دارین با مِگ(۵۴) صحبت می کنین.»
ناگهان دستپاچه می شوم، می گویم: «آه، سلام مِگ. اسم من اولیویا گیلِسْپیه ـ یعنی، اولیویا بِرنان. من می خوام خونه م رو بفروشم و یک خونهٔ جدید بخرم.»
صدا جواب می دهد: «حتماً، من الآن شما رو به اینگرید وصل می کنم.»
یکی دودقیقه ای به آوای انتظار تلفن گوش می دهم و بعد صدایی می گوید: «سلام، اینگرید هستم. چطور می تونم کمکتون کنم؟»
بی هیچ شکی این دقیقاً همان صدایی است که بار اول تلفن را جواب داده بود. پیش خودم خنده ای می کنم و می گویم: «سلام اینگرید. اسم من اولیویا بِرنانه. من می خوام خونه م رو بفروشم و یک خونهٔ جدید بخرم. می تونید کمکم کنید؟»
گل از گلش می شکفد و جواب می دهد: «البته که می تونم!»
از او خوشم آمده است. حتی بیشتر از آن، از اینکه وقتی خودم را معرفی کردم، متعجب نشد یا حرف ناخوشایندی نزد، خوشم می آید.
«خب، کی وقتتون آزاده؟»
«همین الآن چطوره؟»
به دورتادور اتاق نشیمن نگاهی می اندازم و به هم ریختگی ها را ازنظر می گذرانم. مادر و پدر گهگاهی می آیند و در نظافت خانه کمکم می کنند، اما در فاصلهٔ آمدن آن ها حقیقتاً تلاش چندانی برای نگهداری از زحمتی که کشیده اند، نمی کنم. خانه به شکل شرم آوری کثیف است. این موضوع دیوید را کاملاً دیوانه می کرد، و شاید تا حدی به همین دلیل است که تا حالا کثیفی خانه مرا اذیت نکرده است.
«خب، من این هفته کاملاً آزادم، اما کمی وقت لازم دارم. باید خونه رو تمیز کنم.»
اینگرید می خندد و می گوید: «امروز از خونه عکس نمی گیرم. بذارین فقط بیام و یک نگاهی بندازم. می تونیم در مورد اینکه دنبال چه جور خونهٔ جدیدی هستین، صحبت کنیم. و من می تونم خونهٔ فعلی تون رو قیمت گذاری کنم. آدرستون چیه؟»

نظرات کاربران درباره کتاب اعترافات یک مادر

داستان بسبار زیبایی است. به شیوه فلش بک و از زبان دو روای بیان میشود: عروس و مادرشوهر. حدس زدن واقعیت غیرممکن است. وقتی حقیقت آشکار شد، از شدت تاثر زبانم بند آمد. تازگی داستانهای خوبی درباره خشونت خانگی به بازار آمده است، مثل ما تمامش میکنیم و دروغهای کوچک بزرگ. باشد که این آفت از زندگی مردمان پاک گردد.
در 3 هفته پیش توسط آناهیتا