فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازی دروغ

کتاب بازی دروغ

نسخه الکترونیک کتاب بازی دروغ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بازی دروغ

یاد روزهای مدرسه سالتن که می‌افتم، چیزی که خیلی به نظرم می‌آید تفاوت‌هاست. نور کورکننده آفتابش که در روزهای زمستانی از سمت دریا می‌تابید و تاریکی‌های شب‌هایش که تمام روستا را می‌گرفت ــ و حتی تاریک‌تر از هر پارکی در لندن بود. سکوت محضی که توی کلاس‌های هنر بود و همهمه توی ناهارخوری، با سیصدتا دانش‌آموز که منتظر بودند تا به آن‌ها غذا بدهند. و مهم‌تر از گروه‌گروه شدن بچه‌ها که فقط بعد از گذشت چند هفته در آن خوابگاه گرم به وجود آمد... و دشمنی‌هایی که به دنبال داشت. اولین شب، صدایی آمد و من را بدجور از جا پراند. فاطیما و من داشتیم چمدان‌هایمان را باز می‌کردیم که زنگ شام بلند شد. داشتیم در اتاق می‌گشتیم که جَوی راحت و دوستانه داشت، آن‌گاه صدای زنگ آمد. وقتی صدای زنگ بلند شد و ما با عجله طرف راهرو دویدیم، توی راهرو با هاله‌ای نامرئی از صدا برخورد کردیم که در برابر صدایی که ظهر شنیده بودیم در واقع هیچ بود ــ و وقتی وارد ناهارخوری شدیم، صدا وحشتناک شد. وقت ناهار به‌اندازه کافی شلوغ بود، اما باز عده‌ای بودند که تازه رسیده بودند و حالا ناهارخوری غلغله بود، هیاهوی سیصد نفر دانش‌آموز که به‌اندازه‌ای بلند بود که می‌توانست پرده گوش را پاره کند. من و فاطیما بلاتکلیف ایستاده بودیم، دنبال جا می‌گشتیم که بنشینیم و دخترها از کنارمان رد می‌شدند و پیش دوستانشان می‌نشستند که من تیا و کیت را دیدم که پشت میز چوبی بزرگ و براقی روبه روی هم نشسته بودند و کنار هردوشان خالی بود. به فاطیما اشاره کردم و رفتیم، اما همان‌ لحظه دختری دیگر را جلوی رویمان دیدم که سمت همان میز می‌رفت. و اگر او می‌نشست برای هردوی ما جا نبود. به فاطیما با لحنی که انگار برایم مهم نیست، گفتم: «تو برو آنجا بشین. من برای خودم جای خالی پیدا می‌کنم.» فاطیما دوستانه روی شانه‌ام زد و گفت: «خودتو لوس نکن. من ولت نمی‌کنم. یه جایی باید برای دونفرمون باشه.» اما از جایش جنب نخورد. دختری که سراغ کیت و تیا می‌رفت یک‌جای کارش می‌لنگید ــ انگار منظور خاصی داشت، دشمنی‌ای که نمی‌توانستم دلیلش را بفهمم. دختر به تیا که رسید، تیا با ملایمت به او گفت: «دنبال جا می‌گردی؟» بعداً فهمیدم اسم آن دختر هلن فیتزپاتریک بود، دختری سرخوش و خاله‌زنک. خنده عصبی می‌کرد، در بهت و ناراحتی بود. «مرسی، اما ترجیح می‌دم دم در دستشویی بشینم. برای چی به من گفتی دوشیزه وتربی حامله ‌است؟ براش کارت تبریک فرستادم و اون کلی از دستم عصبانی شد. شش هفته جریمه‌ شدم و حق ندارم از مدرسه پام رو بیرون بذارم.» تیا هیچ نگفت، اما می‌دیدم که سعی کرد تا جلوی خنده‌اش را بگیرد. و کیت، که پشتش به هلن بود، انگشتانش را بالا آورد رو به تیا و بی‌صدا به او گفت ده امتیاز و خندید. هلن گفت: «خب؟» «اشتباه از من بود. حتماً اشتباه شنیدم.»

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بازی دروغ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

قانون اول. دروغ بگو

صدا، صدای معمولی پیام کوتاه است، «بیب بیبِ» آهسته که نصفه شب نه اُووِن(۲) را از خواب بیدار کند و نه من را، مگر اینکه خودم بیدار باشم و در تخت دراز کشیده باشم، خیره به تاریکی، بچه چسبیده به سینه ام با بینی کیپ نفس بکشد، نه شیر بخورد و نه سینه ام را ول کند.
چند ثانیه در تخت دراز می کشم و به پیام کوتاه فکر می کنم، در فکر این که چه کسی فرستاده است. چه کسی این ساعت شب پیام می فرستد؟ هیچ کدام از دوستانم الان بیدار نیستند... مگر اینکه میلی(۳) درد زایمانش شروع شده باشد... «خدای من، یعنی ممکنه میلی باشه، آره؟ قول داده بودم که اگر پدرومادرش نتونستن از دِوون(۴) خودشون رو به موقع برسونن، من از نوآ(۵) مراقبت کنم، اما اصلاً فکرشم نمی کردم...»
از جایی که دراز کشیدم دستم به موبایلم نمی رسد، در نهایت انگشتم را گوشه دهان فریا(۶) می گذارم تا او را از سینه ام جدا کنم و آهسته او را به پشت می خوابانم، سیراب از شیر، مثل آدمی لایعقل با خیالی راحت چشمانش را روی هم می گذارد. چند لحظه نگاهش می کنم، کف دستم را آرام روی تن کوچکِ استخوانی اش می گذارم، تاپ تاپ قلبش را توی قفسه سینه اش که خوابیده است حس می کنم. بعد برمی گردم و گوشی ام را برمی دارم تا نگاهی به آن بیندازم، قلب خودم هم کمی سریع تر می زند، انگار که انعکاسی ضعیف تر از قلب دخترم است.
روی صفحه گوشی ام می زنم تا رمزش را وارد کنم، نور صفحه تو چشمم می زند، کمی چشمانم را تنگ می کنم، به خودم می گویم بچه نشو ــ هنوز چهار هفته تا زایمان میلی مانده، مطمئناً فقط پیام تبلیغاتی است، آیا تا به حال به مبلغ بازپرداختی که بیمه شما آن را پوشش می دهد، فکر کرده اید؟
اما قفل صفحه را که باز می کنم، پیام از طرف میلی نیست. پیام سه کلمه است.
بهت احتیاج دارم.
ساعت سه صبح است و من بیدارِ بیدار هستم، روی زمین سرد آشپزخانه قدم رو می روم، ناخن هایم را می جوم و سعی می کنم هوس سیگار کشیدن را از سر بیرون کنم، ده سالی هست که حتی یک نخ هم نکشیده ام، اما بعضی مواقع که مضطرب می شوم و یا می ترسم، فکرش مثل خوره به جانم می افتد.
بهت احتیاج دارم.
لازم نیست بپرسم که چه منظوری دارد ــ چون می دانم، همان طور که می دانم کی آن را برایم فرستاده، حتی با این که شماره اش ناشناس است.
کِیت(۷) است.
کیت اَتَگان(۸).
حتی تلفظ اسمش هم مرا پیش او برمی گرداند، انگار یک آن از جلوی چشمم می گذرد ــ بوی صابون تنش، کک های روی برآمدگی بینی اش، رنگ موهای قرمز قهوه ای اش روی پوست گندم گونش. کیت. فاطیما(۹)، تیا(۱۰) و من.
چشمانم را می بندم و تک تکشان را تصور می کنم، موبایل در جیبم هنوز گرمای دستم را دارد، منتظرم تا پیام بعدی برسد.
فاطیما حتماً کنار علی (۱۱)، به پشت توی بغلش خوابیده است. جواب پیامش حدود ساعت ۶ صبح می رسد، وقتی که از خواب بیدار می شود تا برای نادیا(۱۲) و سمیر(۱۳) صبحانه آماده کند و راهی شان کند تا به مدرسه بروند.
تیا ـ تصور کردن تیا سخت است. اگر شیفت شب باشد، یعنی تو کازینوست که استفاده از موبایل برای کارکنان ممنوع است و گوشی اش خاموش در قفسه انتظار می کشد تا شیفتش تمام شود. شاید ساعت ۸ صبح شیفتش را تحویل بدهد و بعد با دخترهای دیگر برود تا نوشیدنی بخورد و بعدش جواب پیام را بدهد. هیجان زده از شبی که با موفقیت شرط بندی کرده، ژتون ها را روی هم گذاشته، کارت ها را نگاه کرده تا دست متقلب ها را رو کند و با قمارباز های حرفه ای سروکله زده است.
و کیت، کیت باید بیدار باشد ــ هر چه باشد برای ما پیام فرستاده است. حالا شاید پشت میز کار پدرش نشسته باشد ــ که حدس می زنم حالا دیگر مال خودش است، جلوی پنجره رو به دریای ریچ(۱۴). وقتی که دریا با پرتوهای آفتاب اول صبح خاکستری روشن می شود و انعکاس ابرها و خانه کلنگی سیاه تاید میل(۱۵) روی آب می افتد، کیت سیگار می کشد، همیشه این وقت صبح سیگار می کشد. نگاهش رو به امواج دریاست، به امواج همیشه در رفت وآمد خروشان دریا، که انگار در نگاه اول هیچ تغییری نکرده است، اما لحظه به لحظه که می گذرد دیگر مثل قبل نیست، درست مثل خود کیت.
موهای بلندش را از روی صورتش عقب زده، استخوان بندی صورتش دقیق معلوم است و خطوط کنار چشمش رد سی ودو سال باد و موج دریاست. نوک انگشتانش، کناره ها و زیر ناخن هایش آغشته به رنگ روغن است و چشمانش خیره به آبی تیره مات دست نیافتنی و عمیق دریاست. منتظر جواب ماست. اما خوب می داند چه جوابی به او می دهیم ــ جوابی که تا این پیام را از او گرفته ایم، داده ایم. جواب ما دو کلمه است.
دارم می آیم.
دارم می آیم.
دارم می آیم.
دارم می آیم!
اُووِن بین جیغ های گوش خراش خواب آلود فریا چیزی می گوید، من هم در پله ها داد می زنم «دارم می آم!»
وقتی به اتاق طبقه بالا می روم، فریا توی بغل اوست و او را راه می برد، صورتش قرمز است و هنوز رد متکا رویش مانده.
خمیازه اش را می خورد و می گوید: «ببخشید، سعی کردم آرومش کنم اما اصلاً آروم نشد. می دونی وقتی گرسنه است چه جوری می شه.»
چهاردست وپا روی تخت می روم تا سریع به متکا و بالای تخت تکیه بدهم، اوون فریا را که از عصبانیت قرمز شده است توی بغلم می گذارد که او هم نگاهی شاکیانه به من می کند و بعد خودش را با فریادی از رضایت سمت سینه ام می کشاند.
سکوت حاکم می شود و به جز صدای ملچ ملوچ با ولع فریا صدای دیگری نمی آید. اوون دوباره خمیازه می کشد، موهایش را مرتب می کند و به ساعت نگاه می کند، بعد لباس خوابش را درمی آورد.
با تعجب می پرسم: «می خوای بلند بشی ؟» سرش را به علامت تایید تکان می دهد.
«بهترین کاره. خوابیدن دیگه فایده ای نداره به هر حال باید هفت بیدار می شدم. دوشنبه کوفتی.»
به ساعت نگاه می کنم، شش است. از آنی که فکر می کردم خیلی گذشته است. خیلی بیشتر از آنکه متوجه باشم آشپزخانه را متر کرده ام.
اوون می پرسد: «حالا تو چه کار می کردی؟ صدای ماشین زباله بیدارت کرد؟»
سرم را به علامت منفی تکان می دهم.
«نه، نتونستم بخوابم.»
دروغ می گویم. تقریباً فراموش کرده بودم دروغ هایم سر زبانم چه حسی دارد و می توانم مثل آب خوردن دروغ بگویم و حالم به هم می خورد. وجود و گرمای گوشی ام را توی جیب ربدوشامبرم احساس می کنم. منتظرم که هر آن با پیامی به لرزه درآید.
اوون دوباره جلوی خمیازه اش را می گیرد و دکمه های پیراهنش را که می بندد می پرسد: «خیلی خب، قهوه درست کنم تو هم می خوری؟»
می گویم: «آره، چرا که نه» و بعد درست وقتی از اتاق بیرون می رود، صدایش می زنم «اوون؟»
اما از اتاق بیرون رفته و صدایم را نمی شنود.
ده دقیقه بعد با لیوان قهوه برمی گردد و این بار حرف هایم را مرور کرده ام و می دانم که می خواهم چه بگویم، تقریباً با لحنی معمولی آن را بیان می کنم. اما باز هم آب دهانم را قورت می دهم و لب هایم را خیس می کنم، گلویم از استرس خشک شده است.
«اوون، دیروز کیت بهم پیام داد.»
«همکارت؟» و آهسته لیوان را روی میز می کوبد؛ کمی از آن لبریز می شود و مجبور می شوم با آستین ربدوشامبرم دیواره لیوان را خشک کنم تا روی کتابم نریزد و این بهم وقت می دهد تا جوابش را بدهم.
«نه، کیت آتاگون. می شناسی ش، هم کلاسی مدرسه ام؟»
«آهان، اون کیت. همونی که سگش رو با خودش آورده بود به عروسی ای که رفته بودیم؟»
«آره، اسمش شدو(۱۶) بود.»
به شَدو فکر می کنم ــ سگ سفید ژرمن شپرد با پوزه سیاه رنگ و با خطی دودی رنگ که روی ستون فقراتش کشیده شده است. به این فکر می کنم که چطور دم در خانه بی حرکت می ایستاد و رو به غریبه ها با خشم خرناس می کشید، جلوی پای کسانی که دوستشان داشت می خوابید و روی شکم سفید رنگش که مثل برف بود غلت می زد.
اوون با کلامش به من تلنگر می زند: «خب؟» و من می فهمم که حرفم نصفه مانده و رشته کلام از دستم دررفته است.
«آهان داشتم می گفتم. خب منو دعوت کرده تا چند روزی برم پیشش بمونم و فکر کردم که شاید برم.»
«فکر خوبیه . کی می خوای بری؟»
«امروز راه می افتم. گفته امروز برم پیشش.»
«و فریا؟»
«با خودم می برمش.»
نزدیک بود که بگویم معلومه که او را با خودم می برم. بااینکه من و اوون خیلی تلاش کردیم، فریا تا الان یک بار هم با شیشه شیر نخورده است. و یک بار که من رفتم مهمانی از ساعت ۷:۳۰ تا ۱۱:۵۸ دقیقه بی وقفه جیغ کشیده بود و من با عجله پایم را که از در تو گذاشتم، فقط فریا را از دستان بی رمق و کلافه اوون قاپیدم.
دوباره سکوت می شود. فریا با کمی اخم سرش را عقب می برد و من را نگاه می کند و بعد آهسته آروغ می زند و دوباره خیلی جدی سرگرم شیر خوردن می شود. افکاری را که از سر اوون می گذرد از چهره اش می توانم بفهمم... اینکه دلش برایمان تنگ خواهد شد... اینکه توی تخت تنها می خوابد... و تا دیروقت توی تخت می ماند...

در آخر می گوید: «منم کارهای اتاق بچه رو تمام می کنم.» و من به تایید سر تکان می دهم، با اینکه این ته مانده بحثی طولانی بین ماست ــ اوون دوست دارد من پیش خودش باشم و اتاق خواب فریا حاضر باشد که وقتی شش ماهه شد، توی اتاق خودش بخوابد. و من... نمی خواهم. و دلیل اینکه وقت نمی کنم اتاق به هم ریخته مهمان را مرتب و با رنگ های شاد کودکانه آن را دوباره رنگ کنم هم همین است.
می گویم: «باشه.»
اوون در نهایت می گوید: «خب پس تو برو. من همه چیز رو همان طور که باید روبه راه می کنم.» برمی گردد تا جلوی آینه کراواتش را ببندد، گردنش را می چرخاند و از کنار شانه اش می گوید: «ماشین رو می بری؟»
«نه، لازم ندارم. با قطار می رم. توی ایستگاه کیت می آد دنبالم.»
«مطمئنی؟ تو که نمی خوای تمام وسایل فریا رو دنبال خودت توی قطار بکشونی، می خوای؟ ببین صافه؟»
یک آن نفهمیدم که مننظورش چیست، «چی ؟»، اما بعد فهمیدم ــ کراوات. «آهان آره. صافه. نه راستش خوشحالم که با قطار می رم. این جوری راحت ترم. هروقت فریا بیدار بشه می تونم راحت بهش شیر بدم. وسایلش رو می ذارم زیر کالسکه ش.» اوون هیچ جوابی نمی دهد و من می فهمم که از همین حالا غرق کارهای پیش رویش شده است، کاری هایی را که باید انجام بدهد روی لیست توی ذهنش تیک می زند، دقیقاً کاری که من چند ماه پیش می کردم، فقط انگار خیلی از آن روزها گذشته است. «باشه، خب، ببین، پس شاید من امروز برم البته اگه از نظر تو مشکلی نداره.»
می پرسد: «امروز؟ عجله ت برای چیه؟» و بعد پول خرد هایش را از توی صندوق روی دِراور برمی دارد و توی جیبش می گذارد و به سمتم می آید تا برای خداحافظی پیشانی ام را ببوسد.
دروغکی می گویم: «عجله ندارم.» حس می کنم که گونه هایم قرمز می شود. از دروغ گفتن متنفرم. بچه که بودم از دروغ گفتن لذت می بردم ــ تا زمانی که مجبور شدم دروغ بگویم. الان دیگر خیلی به دروغ هایم فکر نمی کنم، شاید چون خیلی وقت است که نوک زبانم هستند، اما همیشه وجود داشته اند، مثل دندانی است که مدام درد می کند اما در کنار این درد، هر از گاهی هم تیر می کشد.
با این همه، من باز هم از دروغ گفتن به اوون متنفرم. هر طوری که بوده سعی کردم پایش به دروغ های من باز نشود، اما حالا انگار بی فایده است. به پیام کیت فکر می کنم که توی گوشی ام جا خوش کرده است و انگار سمی لزج از خودش ترشح می کند که توی تمام اتاق پخش می شود و قصد دارد همه چیز را مسموم کند.
«الان تعطیلات بین نمایشگاه های کیته، برای اون زمان خوبیه و... خب، منم چند ماه دیگه باید برگردم سر کار، انگار الان از هر وقت دیگه ای بهتره.»
اوون غرق در افکارش است، اما به چیزی مشکوک نشده است. می گوید: «باشه. خب، پس فکر کنم بهتر باشه اون جور که باید و شاید برای خداحافظی ببوسمت.»
پس آن طوری که باید و شاید من را می بوسد، طوری که یادم بیندازد چرا دوستش دارم، چرا از دروغ گفتن به او بدم می آید. بعد خودش را عقب می کشد و فریا را می بوسد. فریا سر می گرداند تا با نگاه چپ چپش او را خجالت زده کند که باعث شده یک آن از شیر خوردنش دست بکشد، بعد دوباره با اراده و مصمم سرگرم مکیدن می شود و من عاشق این رفتارش هستم.
اوون با مهربانی به فریا می گوید: «منم دوستت دارم، خون آشام کوچولو.» بعد رو به من می پرسد: «چقدر تو راه هستید؟»
«شاید حدود چهار ساعت. بستگی به تاخیر قطارها زمان عوض کردن خط داره.»
«باشه، خب پس خوش بگذره. وقتی رسیدی بهم پیام بده. فکر می کنی چند روز اونجا بمونی؟»
مردد می گویم: «شاید چند روز! قبل از تعطیلات آخر هفته برمی گردم.» دروغی دیگر. نمی دانم. واقعاً نمی دانم چند روز می مانم. هر چقدر که کیت بهم احتیاج داشته باشد، می مانم. «برسم اونجا ببینم اوضاع چطوره، بعد تصمیم می گیرم.»
دوباره می گوید: «باشه. دوستت دارم.»
و در آخر می توانم حرفی بزنم که حقیقت دارد. «منم دوست دارم.»

آن روز را می توانم با ساعت و دقیقه به یاد بیاورم، روزی که برای اولین بار کیت را دیدم. ماه سپتامبر بود. می خواستم با اولین قطار به سالتن(۱۷) بروم، تا بتوانم برای ناهار به مدرسه برسم.
روی سکو به طرف کسی رفتم و مضطرب داد زدم: «ببخشید!» صدایم از اضطراب نازک شده بود. دختری که جلویم بود به طرفم برگشت. قد بلندی داشت و خیلی زیبا بود، صورت کشیده، کمی مغرور مثل زنان نقاشی های مادیلیانی(۱۸) بود. موهای بلندش که تا کمر می رسید از ریشه مشکی بود، پایینش را روشن و طلایی رنگ کرده بود که لابه لای موهای مشکی اش گم بود و سر زانو و ران شلوار جینش پاره پوره بود.
«بله؟»
نفس نفس زنان پرسیدم: «ببخشید، این قطارِ سالتن است؟»
سر تا پایم را نگاه کرد و سنگینی نگاهش را روی خودم حس کردم که براندازم می کرد، نگاهش را دوخته بود به اونیفورم مدرسه سالتن که به تن داشتم، دامن آبی سیر که چون نو بود توی تنم شق ورق ایستاده بود و کت دست نخورده بِلیزر که آن روز صبح تازه برای اولین بار آن را از چوب لباسی جدا کرده بودم.
در نهایت گفت: «نمی دونم.» و برگشت سمت دختری که پشت سرش ایستاده بود و پرسید: «کیت، این قطار سالتن می ره؟»
دختر گفت: «عوضی بازی درنیار تی(۱۹).» صدایش نسبت به سن کمی که داشت زیادی بم بود ــ فکر نمی کردم که سنش بیشتر از شانزده تا هفده سال باشد. موهایش خرمایی روشن و خیلی کوتاه بود و دور صورتش را گرفته بود و وقتی بهم لبخند زد کک های صورتش که رنگ جوز هندی بود روی بینی اش کشیده شد. «آره، این سکوی قطار سالتنه. حواست باشه که سوار واگن های راست قطار بشی ، چون تو ایستگاه هَمتون لی(۲۰) واگن ها از قطار جدا می شن.»
بعد برگشتند و رفتند، وسط های ایستگاه رسیده بودند که به ذهنم رسید ازشان نپرسیدم واگن های سمت راست کدام یکی هستند.
به تابلوی اعلان بالای سرم نگاه کردم.
برای پیاده شدن در ایستگاه سالتن، هفت واگن اول قطار را سوار شوید. روی تابلو را خواندم، اما کدام واگن ها اولی هستند؟ واگن های اولی از سمتی که بلیت می زنیم، یا از طرفی که قطار از آن سمت آمده و همان مسیر را دوباره برمی گردد؟
آن دوروبر هیچ مامور اطلاعاتی نبود که ازش سوال کنم، اما ساعت بالای سرم نشان می داد که فقط چند ثانیه وقت داشتم تا تصمیم بگیرم، پس من هم واگن های آخری و دورتر قطار را سوار شدم، همانی که آن دو دختر سوار شدند و چمدان سنگینم را دنبال خودم به واگن کشیدم.
کوپه ای با شش صندلی خالی بود. در را که پشت سرم به هم کوبیدم، مامور قطار سوتش را به صدا درآورد و با حس وحشتناکی حاکی از آن که ممکن بود کاملاً در قسمت اشتباه قطار سوار شده باشم، روی صندلی نشستم که کرک های زبرش پایم را می خورد.
با صدای جرینگ جرینگ و قیژقیژ کردن چرخ های قطار روی ریل، قطار از ایستگاه سرپوشیده تاریک بیرون رفت و ناگهان نور خورشید کوپه را روشن و چشمم را کور کرد. سرم را به صندلی تکیه دادم، چشمانم را به خاطر نوری که بهم می خورد بستم. قطار که سرعت می گرفت خودم را تصور می کردم که اگر به سالتن نرسم چه اتفاقی می افتد، جایی که مربی تیم مدرسه منتظرم خواهد بود. اگر از برایتون(۲۱) یا کنتربری(۲۲) یا از جای دیگری سر دربیاورم چی؟ یا شاید بدتر ــ اگر با جدا شدن واگن های قطار، زندگی من هم دو نیم بشود و من زندگی را انتخاب کرده باشم که از آدمی که باید بشوم فرسنگ ها فاصله دارد.
کسی گفت: «سلام.» چشمم را باز کردم. «می بینم که قطار رو درست سوار شدی.»
دختر قدبلند توی ایستگاه بود، تی. دم در کوپه ایستاده بود، تکیه اش به چارچوب چوبی بود و یک نخ سیگار خاموش را بین انگشتاش می چرخاند.
با لحنی که یعنی دلخور هستم، چون خودش با دوستش صبر نکردند تا برایم توضیح بدهند که واگن های آخر قطار کدام سمت هستند، گفتم: «حداقل امیدوارم این واگنی باشه که به سالتن می ره، درسته؟»
بی حوصله گفت: «همینه.» دوباره سر تا پایم را نگاه کرد، ته سیگارِ خاموشش را به چارچوب در کوبید و بعد مثل آدمی که انگار می خواهد به من لطف کند گفت: «ببین، فکر نکن که من بدجنسم، فقط می خواستم کاری کنم بدونی بچه ها اونیفورم های مدرسه رو از توی قطار نمی پوشن.»
«چی ؟»

«بچه ها توی ایستگاه همتون لی لباس هاشون رو عوض می کنند. یه جورایی نمی دونم. مثل یه رسم بین بچه هاست. خواستم بدونی. فقط سال اولی ها و تازه واردها تو طول سفر اونیفورم هاشون تنشونه. این جوری بچه ها باهات گرم نمی گیرن و تنها می مونی.»
«پس... شما ها هم مال مدرسه سالتن هاوس(۲۳) هستید؟»
«آهان. برای تنبیه.»
صدایی از پشت سر دختر گفت: «تیا از مدرسه قبلی ش اخراج شده.» و من آن یکی دختر را دیدم، دختری که موی کوتاه داشت، توی راهروی قطار ایستاده بود، دو تا لیوان چای را با دقت در دستانش نگه داشته بود تا نریزد. «تا حالا سه بار اخراج شده و سالتن خونه آخرشه. دیگه هیچ مدرسه ای اونو ثبت نام نمی کنه.»
تیا گفت: «حداقل من صدقه ای مدرسه نمی رم.» اما از لحنش فهمیدم که هر دو دوست های خوبی برای هم بودند و تیکه هایی که به شوخی به هم می انداختند برایشان عادی بود، تیا رو به من گفت: «پدر کیت استاد نقاشی مدرسه است، پس درس خوندن مجانی دخترش توی مدرسه جزو قرارمداراشون با مدرسه است.»
کیت گفت: «و تیا نیازی به صدقه گرفتن نداره.» و قاشقش را از دهان بیرون کشید و انگار که نقره است با ژست خاصی آهسته چایش را هم زد و چند ضربه به نوک لیوان زد که یعنی تیا نازپرورده است و به من چشمک زد و من سعی کردم جلوی خنده ام را بگیرم.
کیت و تیا به هم نگاه کردند و من حس کردم بدون اینکه حرف بزنند بینشان سوال و جواب هایی ردوبدل شد و بعد تیا پرسید: «اسمت چیه ؟»
گفتم: «ایسا(۲۴).»
تیا ابرو بالا انداخت و گفت: «خوب ایسا چرا نمی آی پیش من و کیت؟ ما تهِ راهرو یه کوپه برای خودمون گرفتیم.»
نفس عمیقی کشیدم و با این حس که انگار قرار بود از تخته شیرجه خیلی بلندی بپرم، به آرامی سرم را به علامت رضایت تکان دادم. با برداشتن چمدانم و راه افتادن پشتِ سر تیا، حتی یک لحظه هم به ذهنم نرسید که حرکت به این کوچکی می تواند زندگی ام را برای همیشه عوض کند.

برگشتن به ایستگاه ویکتوریا(۲۵) حس عجیبی دارد. قطار سالتن با واگن های عمومی و درهای اتوماتیکْ شکل تازه ای به خود گرفته است و دیگر مثل قطار های قدیمی ای نیست که درهای آن از بیرون باز و بسته می شد و ما با آن به مدرسه می رفتیم. اما سکوی ایستگاه چندان تغییری نکرده است و من متوجه می شوم که هفده سال است که ناخودآگاه از اینجا دوری می کنم. از هر چیزی که من را به گذشته برگرداند دوری می کنم.
هر طور که شده با تلاش قهوه بیرون برم را توی دستم نگه می دارم و با دست دیگرم به زحمت کالسکه فریا را به قطار می برم، قهوه ام را روی میز خالی ول می کنم و تقلاهای همیشگی من برای جدا کردن کری یر از کالسکه شروع می شود ــ گیر کردن قلاب هایی که به سادگی رها نمی شوند. خدا را شکر که قطار ساکت است و واگن تقریباً خالی است و من شرمنده مردمی نمی شوم که برای رد شدن جلوی رویم و پشتِ سرم صف می بندد و با زور خودشان را از جای کمی که هست رد می کنند. ولی در نهایت مامور قطار سوت را که می زند قطار تکان می خورد و هوای ترمزش را خالی و خود را از ایستگاه بیرون می کشاند ــ آخرین قلاب رها و کری یر فریا از کالسکه اش جدا می شود و سبک توی دستم بلند می شود. او را که هنوز خواب است، با دقت در جای مناسب می گذارم، آن طرف میزی که قهوه ام را رویش گذاشته ام.
وقتی برمی گردم تا وسایلم را بیاورم، لیوان قهوه ام را هم برمی دارم. تصویرها با سرعت از جلوی چشمم رد می شوند ــ قطار ناگهان تکان شدید می خورد و قهوه داغ من روی فریا می ریزد. می دانم با عقل جور درنمی آید ــ فریا صندلی آن طرفی نشسته است. اما از وقتی به دنیا آمده من این جوری شدم. تمام ترس های بچه گی ام به من برگشته است ــ اینکه وقتی واگن ها توی ایستگاه از هم جدا می شوند من جا بمانم، ترس از آسانسور، راننده تاکسی های غریبه، حرف زدن با آدم هایی که نمی شناسم ــ تمام این نگرانی ها حالا روی فریاست.
در نهایت هر دوی ما آرام گرفته ایم؛ من با کتاب و قهوه ام، فریا با خواب و پتویش که تا زیر چانه اش بالا کشیده ام. صورتش، در نور درخشان ماه ژوئن خیلی معصوم است ــ پوست صورتش به طرز باورنکردنی ای لطیف و صاف است ــ و من غرق در عشق جوشان وخروشان فریا هستم، دردآور و متعجب انگار قهوه ام را تماماً روی قلبم ریخته باشند. می نشینم و برای لحظه ای هیچ کس نیستم به جز مادرش و در این دنیای پر از روشنایی و عشق به جز من و فریا هیچ کس دیگری نیست.
و بعد صدای گوشی ام را می شنوم که وزوز می کند.
روی صفحه گوشی ام نوشته است فاطیما چودری(۲۶). و حس می کنم قلبم از جا کنده می شود.
با انگشتان لرزانم پیام را باز می کنم.
نوشته است، دارم می آیم. امشب بچه ها که خوابیدن با ماشین راه می افتم. حدود ۹، ۱۰ می رسم.
همه چیز شروع شد. هنوز خبری از تیا نیست، ولی می دانم که خودش را به ما می رساند. طلسم شکسته شده است ــ دیگر رفتن من و فریا برای دو روز به تعطیلات کنار دریا خیال باطل است. دلیل واقعی اینجا بودنم را به یادم می آورم. یادم می آید که دست به چه کاری زدیم.
به بقیه پیام می دهم؛ «توی قطار ساعت ۵۰: ۲۱ دقیقه ویکتوریا هستم. کیت، می آی دنبالم ایستگاه سالتن؟»
جواب نمی دهد، اما می دانم که تنهایم نمی گذارد.
چشمانم را روی هم می گذارم. دستم را روی سینه فریا می گذارم که وجودش را حس کنم و بعد تلاش می کنم که بخوابم.
با هراس و تپش قلب از صدای گرومب لوکوموتیو و ریل عوض کردن قطار از خواب می پرم و غریزه ام من را اول از همه به سمت فریا می کشاند. اول نمی دانم چی من را بیدار کرده است، اما بعد به خودم می آیم: واگن ها از هم جدا می شوند و تغییر مسیر می دهند، ما در ایستگاه همتون لی هستیم. فریا توی گهواره اش به خود می پیچد و نق می زند، ولی به نظر می آید اگر خوش شانس باشم دوباره خوابش می برد ــ اما دوباره یک غرّش دیگر، این دفعه شدیدتر دفعه قبل و چشم هایش آزرده خاطر از ترس کاملاً باز می شود و ناگهان چهره اش از عصبانیت و گرسنگی درهم می رود و جیغ می کشد.
او را بغل می کنم، از پیله پتو و اسباب بازی ها که بیرونش می آورم، بدنش گرم است و دست وپایش را تکان می دهد. زیر لب می گویم: «هیس، هیس، هیچی نیست عسلم، مامان اینجاست عروسکم، از هیچی نترس.»
چشم هایش ناراحت و عصبانی است و تا می بیند دکمه پیراهنم را باز می کنم، با سر کوچکش به سینه ام می کوبد و شیرم جاری می شود و با اینکه هربار اتفاق می افتد اما انگار هنوز به آن عادت نکرده ام،...
فریا که شیر می خورد، دوباره صدای بنگ و قرچ قرچ بلند می شود، بعد قطار سوت می کشد، آهسته از ایستگاه خارج می شویم، سکو جایش را به ریل قطار و بعد به خانه ها و در نهایت به مزارع و تیرهای تلگراف می دهند.
مناظر آشنا نفسم را بند می آورد. لندن، که در تمام این سال ها در آن زندگی کرده ام، بی وقفه تغییر کرده است. مثل فریا، که هیچ شباهتی به روز قبلش ندارد. مغازه ای اینجا باز می شود، باری جای دیگر بسته می شود. برج هایی که ساخته شده اند ــ برج خیارشور و شارد(۲۷)ــ یک سوپرمارکت در تکه زمینی بی حاصل و آپارتمان هایی که مثل بذر کنار هم و انگار قارچ سمی خودشان روییده اند، قارچ هایی که در هوای مرطوب رشد می کنند و یک شبه آسفالت را می شکافند.
اما این مسیر، این راه ــ اصلاً تغییری نکرده است.
درخت سوخته نارون هنوز هم هست.
سنگر ویران شده از جنگ جهانی دوم هست.
پل زهوار دررفته ای که صدای چرخ های قطار روی آن انگار توخالی است.

چشم هایم را می بندم و برمی گردم به گذشته، توی واگن با کیت و تیا، می خندیم و آن ها دامن مدرسه شان را روی شلوار جینشان می پوشند، پیراهن و کراوات را هم روی تاپ های تابستانی شان می پوشند. تیا جوراب ساق بلندش را می پوشید، یادم می آید که جوراب را از پاهای بیش از حد کشیده و لاغرش بالا می کشید و پایین دامنش را بالا می زد تا قلاب جوراب مدرسه را به کمری اش ببندد. یادم می آید که وقتی ناگهان نگاهم به رانش افتاد گونه هایم از خجالت گُر گرفت، نگاهم را از او گرفتم، به بیرون و مزارع گندم در فصل پاییز نگاه کردم، با قلبی که تندتند می زد و خنده تیا به حجب وحیای من.
کیت بی حوصله به دامن تیا اشاره کرد و گفت: «بهتره عجله کنی. تا وِست رِیدج(۲۸) چیزی نمونده. می دونی که اونجا همیشه مثل موروملخ آدم هست که از ساحل برمی گردن. تو که نمی خوای توریست ها رو سکته بدی؟» خودش لباس پوشیده حاضر بود، شلوار جین و پوتین هاش را توی چمدان و چمدان را توی جای بار کوپه گذاشته بود.
تیا فقط به او زبان درازی کرد و قلاب جورابش را انداخت و وقتی وارد ایستگاه وست ریدج شدیم، آرام دامنش را پایین داد.
و صد البته، درست همان طوری که کیت پیش بینی کرده بود، ایستگاه پر از توریست بود، قطار که توی ایستگاه توقف کرد، تیا آه کشید. در کوپه ما روبه روی یک خانواده سه نفره که توریست ساحلی بودند ایستاد. زن و شوهری با پسربچه شان که تقریباً شش ساله بود و در یکی از دستانش سطل شن با بیلچه اش بود و در دست دیگرش بستنی کاکائویی ای که آب شده بود و چک چک می ریخت.
پدر با مهربانی در کوپه را باز کرد و گفت: «جا برای سه نفر دارید؟» بعد هر سه به زحمت سوار شدند و در با سرعت پشتِ سرشان بسته شد. کوپه کوچک یکهو نفس گیر شد.
تیا گفت: «معذرت می خوام، ما واقعاً می خواهیم که شما پیش ما باشید، اما این دوست من.» به من اشاره کرد. «یه روز مرخصی گرفته و یکی از شرایط آزادی مشروطش که قاضی هم خیلی واضح و روشن بیان کرده اینه که نباید نزدیک پسربچه ها باشه.»
مرد با ناباوری پلک زد و خانم خنده عصبی کرد. پسر هم اصلاً گوش نمی داد، سرگرم پاک کردن بستنی ای بود که روی تی شرتش ریخته بود.
تیا با جدیت گفت: «من به فکر بچه شما هستم. البته اریادنه(۲۹) هم اصلاً دوست نداره دوباره به کانون اصلاح و تربیت برگرده.»
کیت که می دیدم سعی می کند جدی باشد، گفت: «کوپه بغلی خالیه.» و از جایش بلند شد و در کوپه قطار رو هل داد و باز کرد و ادامه داد: «واقعاً شرمنده ام، ما نمی خوایم براتون دردسر درست کنیم، ولی فکر کنم این برای همه بهتره، برای امنیت همه.»
مرد با نگاهی مردد به ما خیره شد و بعد زن و بچه اش را سمت راهرو هل داد.
با رفتن آن ها، تیا با خرناس از خنده ترکید، حتی صبر نکرد تا در کوپه کامل بسته شود، اما کیت با تاسف سرش را تکان داد.
صورت کیت یکهو خندان شد و گفت: «نتونستی متقاعدشون کنی، حرفت رو باور نکردن.»
تیا یه نخ سیگار از جیب کت بلیزرش درآورد و گفت: «اووف، بی خیال بابا.»
تیا بی توجه به علامت «سیگار کشیدن ممنوع» روی پنجره، پکی عمیق به سیگارش زد و گفت: «ولی رفتن، نرفنتن؟»
«رفتن، اما فکر کردن تو خل وچلی. این حساب نیست.»
با تردید پرسیدم: «جریان چیه؟ یه جور بازیه؟»
مدتی طولانی سکوت کردند.
تیا و کیت به هم نگاه کردند و دوباره دیدم که با نگاه باهم حرف زدند، مثل بار الکتریکی که از نقطه ای به نقطه ا ی دیگر جریان پیدا می کند، انگار این گونه باهم تصمیم می گرفتند چه جوابی بدهند. بعد کیت لبخند زد، لبخندی کم جان و تقریباً مرموز و خودش را جلو کشید تا فاصله بین صندلی ها را پر کند، آن قدر نزدیک که می توانستم رگه های مشکی مردمک چشم های خاکستری اش را ببینم.
«این فقط یه بازی نیست. این بازی واقعیه. بازی دروغ.»
بازی دروغ.
همه چیز سریع و واضح از جلوی چشمانم رد می شود، مثل بوی دریا و صدای مرغ نوروزی که توی ساحل ریچ(۳۰) پرواز می کند، نمی توانم باور کنم که این ها را از یاد برده بودم، برگه جمع امتیاز بالای تخت کیت را که پر بود از نوشته های مرموز که به روش خودش محاسبه شده بود. آن قدر امتیاز برای به تله انداختن آدم های جدید. آن قدر برای باور بی کم وکاست دروغ گفته شده. امتیازهای بیشتر برای دروغ های پی درپی، یا برای کسی که توانسته باشد با مدرک تقریباً بلوف دیگری را رو کند. چندین سال بود که به این ها فکر نکرده بودم، اما یک جورهایی چند سالی است که هنوز هم بازی می کنم.
آه می کشم و به فریا نگاه می کنم که با آرامش شیر می خورد، تنها دلبستگی اش در لحظه همین است. نمی دانم که من می توانم به گذشته برگردم یا نه.
چه اتفاقی افتاده است که کیت را وادار کرده این گونه ناگهانی و اضطراری نصفه شب به ما پیام بدهد؟
فکرم فقط به یک جا می رسد... و حتی جرئت ندارم که آن را باور کنم.
همین طور که قطار به سمت سالتن می رود، گوشی ام برای آخرین بار زنگ می زند، با فکر اینکه کیت می خواهد بداند کی می رسم، که به دنبالم بیاید، گوشی ام را درمی آورم و به آن نگاه می کنم. کیت نیست. تیاست.
دارم می آیم.

سکوی سالتن تقریباً خالی ا ست. با دور شدن صدای قطار، آرامش به حومه شهر دوباره برمی گردد و می توانم دوباره صداهای سالتن را بشنوم ــ جیرجیرِ جیرجیرک ها، صدای پرنده ها، صداهای کمباین ها که از مزارع اطراف به گوش می رسید. همیشه وقتی می رسیدم، مینی بوس های مخصوص مدرسه سالتن با خطوط آبی تیره و روشن، اینجا منتظر ایستاده بودند. حالا همه آن ها خالی، گوشه ای پارک شده اند و خاک می خورند. هیچ کس اینجا نیست، حتی کیت.
کالسکه فریا را سمت در خروجی سکو هل می دهم، کیف سنگینم روی یکی از شانه هایم سنگینی می کند و در این فکر هستم که چه کار باید بکنم! به کیت زنگ بزنم؟ باید ساعت قرار را باهاش هماهنگ می کردم. به فرض اینکه پیامم را هم گرفته باشه، اما اگر شارژ گوشی اش تمام و خاموش شده باشد چه؟ میل که خط ثابت ندارد، من هم شماره دیگری ندارم تا به آن زنگ بزنم.
ترمز کالسکه را می زنم و گوشی ام را درمی آورم تا هم ببینم که پیام دارم یا نه و هم اینکه ساعت چند است. داشتم رمز گوشی ام را می زدم که صدای غرش موتور ماشین را می شنوم، برمی گردم و می بینم ماشینی در پارکینگ نگه می دارد. توقع داشتم لندرورِ(۳۱) زهواردررفته کیت را ببینم که هفت سال پیش با آن به عروسی فاطیما آمده بود، با صندلی های کشیده عقب ماشینش و شدو که با زبان آویزان سرش را از پنجره بیرون می آورد، اما او نیست. ماشین تاکسی است. یک آن مردد می شوم که خودش است یا نه، بعد کیت را می بینم، با در عقب ماشین درگیر است و قلبم به تپش می افتد و دیگر نه وکیل دولتم و نه مادر، بلکه دختربچه ای هستم که روی سکو سمت دوستم می دوم.
«کیت!»
هنوز هم مثل گذشته است. همان طور لاغر با مچ های استخوانی، موهایش قهوه ای تیره و پوستش برنزه، با بینی قوزدار و پر از کک. حالا موهایش بلندتر است، با کش از پشتِ سر دم اسبی بسته است، چند تا خط هم روی پوست ظریف دور چشم و لبش افتاده است، اما او هنوزم همان کیت است، کیت من، بویش می کنم، بوی نوع خاصی از سیگار، تربانتین(۳۲) و صابون، درست مثل گذشته ها. در بغلم نگهش می دارم و متوجه می شم که از خوشحالی می خندم، احمقانه، با وجود همه اتفاق هایی که افتاده است.
مثل احمق ها دوباره صدایش می زنم: «کیت.» و او دوباره من را در آغوش می گیرد و محکم فشارم می دهد، جوری که بندبند استخون هایش را حس می کنم، صورتش را توی موهایم می برد.
با صدای جیغ به خودم می آیم و یادم می افتد که از آخرین دیدارم با کیت، خیلی اتفاق ها افتاده است و آدم دیگری شده ام.
دوباره می گویم: «کیت.» به زبان آوردن اسمش هم برایم حس خوبی دارد، «کیت، بیا و دخترم رو ببین.»

آفتاب گیر کالسکه را عقب می زنم، قنداقش را باز می کنم و فریا را بغل می کنم و از کالسکه بیرون می آورم.
کیت او را از من می گیرد و نگرانی در چهره اش موج می زند اما بعد چهره لاغرش ناگهان خندان می شود.
به فریا می گوید: «تو چقدر خوشگلی.» و صدایش آهسته و گرفته است، همانطور که به خاطر می آورم. «درست مثل مادرت، خیلی دوست داشتنیه ایسا.»
به فریا نگاه می کنم و می گویم: «واقعاً خوشگله، نه؟» سرم را بلند می کنم، خیره، به صورت کیت نگاه می کنم، چشمان آبی ا ش توی چشمان آبی فریا قفل شده است. دست های تپل فریا می رود سمت موهای کیت، بعد موهایش را می گیرد و مکث می کند، چیزی براق توجهش را جلب کرده است. می گویم: «رنگ چشماش به اوون رفته.» همیشه دلم می خواست بچه ام چشمانش روشن باشد.
در نهایت کیت می گوید: «زود باش» نگاهش به فریاست، نه به من. دست فریا را می گیرد، با انگشتانش، دست ظریف تپل فریا، فرورفتگی بند انگشتانش را نوازش می کند. «بیا بریم.»
به سمت تاکسی می رویم و من می پرسم: «پس ماشینت کو؟» فریا در بغل کیت است و من هم کالسکه را با کیفم که در آن است، هل می دهم.
«نپرس، دوباره خراب شده، حالا می برم درستش کنن، اما فعلاً پول ندارم.»
«وای، کیت.»
می توانم بپرسم: «وای کیت، پس کی قراره یه کار درست وحسابی پیدا کنی؟ کِی میل رو می فروشی و می ری جایی که آدماش کارت رو جدی بگیرن به جای تامین کردن نیازهای بی ارزش توریست ها که برای تعطیلات می آن سالتن؟» اما نپرسیده جواب را می دانم. هیچ وقت. کیت هیچ وقت تاید میل را ترک نمی کند. هیچ وقت سالتن را ترک نمی کند.
راننده سرش را از پنجره ماشین بیرون می آورد و می پرسد: «خانوم ها، برمی گردید به میل؟» و کیت با سر تایید می کند.
«ممنون ریک(۳۳).»
راننده پیاده می شود و می پرسد: «من کالسکه رو براتون می ذارم صندوق عقب. از ایناست که جمع می شه دیگه؟»
«بله» و با قلاب دوباره درگیر می شوم که یادم می افتد لعنتی! صندلی کودک ماشین را فراموش کردم. به جایش کری یر را آورده ام ــ با این فکر که می تواند توی آن راحت بخوابد.
ریک در صندوق عقب را با زور روی کالسکه جمع شده می بندد و با آرامش می گوید: «اوه نترس خانم، اینجا تو مسیر ما پلیس نیست، جز پسر مری(۳۴)، که اونم مسافرهای منو نگه نمی داره.»
نگران پلیس نبودم، اما این اسم نظرم را جلب کرد، حواسم را پرت کرد.
به کیت نگاه می کنم: «پسر مری؟ نگو که مارک رِن(۳۵)؟»
کیت با لبخند تلخی گوشه لبش می گوید: «خودشه، الان افسر پلیس رِن صداش می کنن.»
«باورم نمی شه این قدر بزرگ شده باشه!»
کیت یادآور می شود: «فقط چند سال از ما کوچیک تره.» بعد می بینم که حق با اوست. سی سال برای افسر پلیس بودن کافی است. اما من نمی توانم به مارک رن به چشم یک مرد سی ساله نگاه کنم، او برای من پسری چهارده ساله ا ست که صورتش پر از جوش است و لب بالایش هم پهن تر و همیشه هم قوز می کند تا قد دو متری اش کمتر به چشم بیاید، در این فکرم که هنوز ما را به یاد می آورد؟ بازی دروغ را چطور؟
کمربندمان را که می بندیم، کیت می گوید: «ببخشید، اما فریا روی پای خودت باشه بهتره. می دونم که سختت هم هست.»
ماشین از جای پارک پر از دست انداز بیرون می آید و ما وارد تونلی می شویم که از گره خوردن شاخ وبرگ درخت ها در هم درست شده است، سپس ریک می گوید: «من فرمون رو چسبیده م. تازه چند کیلومتر هم بیشتر نیست.»
کیت می گوید: «از مسیر مرداب که کوتاه تره برو.» و بعد دست من را فشار می دهد و می دانم که به زمان هایی فکر می کند که باهم راه کنار مرداب شور را می گرفتیم و به مدرسه می رفتیم و برمی گشتیم. «اما امروز نمی تونیم با کالسکه از اونجا رد شویم.»
ریک با لحنی خودمانی می گوید: «هوا زیادی واسه ماه ژوئن گرمه، نه؟» و همین که پیچ جاده را می پیچد، ناگهان نور گرم خورشید از لابه لای درخت ها، گرم روی صورتم می تابد. نور چشمم را می زند و به این فکر می افتم که عینک آفتابی ام را برداشته ام یا نه؟
می گویم: «حسابی گرمه، اما گرماش به پای لندن نمی رسه.»
ریک از آینه نگاهم می کند و می گوید: «خب حالا چی شما رو کشوند سالتن؟ با کیت هم کلاسی بودی دیگه، درسته؟»
می گویم: «بله.» و ساکت می شوم. چی من را به سالتن کشانده است؟ پیام کیت؟ آن سه کلمه؟ به چشمان کیت نگاه می کنم و می دانم الان هیچ حرفی برای گفتن ندارد، حداقل نه جلوی ریک.
کیت ناگهان می گوید: «ایسا برای شام تجدید دیدار مدرسه سالتن اومده.»
متعجب به او خیره می شوم و او برای اینکه عکس العملی نشان ندهم آهسته دستم را فشار می دهد، اما همان لحظه از تقاطع جاده و راه آهن رد می شویم، ماشین تکان های شدید می خورد و مجبور می شوم دست کیت را رها کنم و دودستی فریا را نگه دارم.
ریک می گوید: «شنیدم مهمونی های مدرسه سالتن خیلی اعیونیه و پسر کوچیکم که برای پول تو جیبی اش توی مراسم ها گارسنه، همه چیز رو برام تعریف کرده، از طاق تزئینی وردی بگیر، تا شامپاین و برنامه هایی که دارن.»
کیت می گوید: «من تا حالا یک بار هم تو مراسم هاشون شرکت نکردم، اما پانزده سال از فارغ التحصیلی مون می گذره و فکر کردم امسال رو شرکت کنم.»
پانزده سال؟ یک آن فکر می کنم شاید کیت اشتباه حساب کرده است، اما بعد می بینم که نه، درست است. هفده سال از رفتن ما می گذرد، از گرفتن مدرک عمومی تحصیلات متوسطه(۳۶)، حق با کیت است، اگر ما سال ششم را توی مدرسه تمام می کردیم، مثل باقی همکلاسی هایمان، این پانزدهمین سالگرد تجدید دیدارمان بود.
با تکان شدید پیچ بعدی جاده فریا را محکم تر نگه می دارم، حس می کنم دلم می ریزد و آرزو می کنم که کاشکی صندلی کودکش را آورده بودم. حماقت من بود که به ذهنم هم خطور نکرد.
ریک از تو آینه نگاهم می کند و می گوید: «این طرف ها زیاد می آیید؟»
می گویم: «نه، من ـ من خیلی وقته که اینجا نیومده م. می دونی...» معذب در جایم جابه جا می شوم، می دانم خیلی محکم فریا را نگه داشته ام، اما نمی توانم رهایش کنم. «وقت نمی کردم.»
ریک در جواب می گوید «اینجا مثل بهشت می مونه. نمی تونم حتی فکرشم کنم که جای دیگه ای زندگی کنم، اما فکر کنم واسه کسی که اینجا به دنیا نیومده و بزرگ نشده داستان فرق می کنه. مادروپدرت مال کجان؟»
با تته پته می گویم: «مال... اون ها مال...» حضور کیت بهم قوت قلب می دهد، نفس عمیقی می کشم و ادامه می دهم: «پدرم حالا اسکاتلند زندگی می کنه، اما خودم تو لندن بزرگ شدم.»

از روی پل آهنی مانع گذر حیوانات رد می شویم و بعد درخت ها کنار می روند و به مرداب شور می رسیم.
و یکدفعه به ریچ می رسیم. پهناور، خاکستری و پر از نِی هایی که تکه تکه توی آب به چشم می خورند. باریکه های ابر توی آسمان روی آبی منعکس شده است که باد آهسته امواجش را به حرکت درمی آورد و همه چیز خیلی درخشان، واضح و پهناور است که یک آن حس می کنم بغض گلویم را می گیرد.
کیت به صورتم نگاه می کند و من می بینم که لبخند می زند.
آهسته از من می پرسد: «فراموش کرده بودی؟»
سرم را تکان می دهم که «هرگز» اما این حقیقت ندارد ــ فراموش کرده بودم. حس و حال اینجا را فراموش کرده بودم. هیچ جا مثل ریچ نیست. رودهای زیادی دیدم که به دریا می ریزند، اما هیچ کدام به زیبایی ریچ نمی رسند، جایی که انگار مرزی بین آسمان و زمین و دریا وجود ندارد و آسمان و دریا در هم محو می شوند و درهم می آمیزند و جایی که ابرها تمام، دریا آغاز می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب بازی دروغ

روث ور عالیه عاشق طرح معما و داستانهای جذابشم
در 4 هفته پیش توسط ram...deh
👍👍👍👍👍
در 4 هفته پیش توسط jam...373
امیدوارم مثل در یک جنگل تاریک تاریک و زنی در کالین ۱۰ باشه
در 4 هفته پیش توسط ثمانه
روث ور عااااالی‌ه❤️❤️❤️❤️ اگاتاکربستی مدرن🕺🕺🕺
در 4 هفته پیش توسط las...iei
از روث ور خاطره خوب دارم رمانای معمایی جنایی پلیسی با موضوعات جدید و امروزی، عالیه
در 4 هفته پیش توسط tah...avi
آخ جان ترسناک👻👻👻👻
در 4 هفته پیش توسط امیرحسین
من این کتاب رو با انتشارات شمشاد از فیدیبو گرفتم و برخلاف کتاب قبلی این نویسنده(زنی در کابین ۱۰)، اصلا قشنگ نیست. آخر داستان هم اصلا نمیفهمی انگیزه افراد چی بوده و چرا این اتفاق افتاده. فوق العاده داستان ضعیف و اصلا پیشنهاد نمیکنم
در 4 هفته پیش توسط Zoha Nve
اصلا ارزش خواندن ندارد، یک داستان رو که میشد در نصف این حجم هم نوشت. کتاب های خیلی بهتری وجود داره برای خوندن. البته اگر کسی عاشق ژانر معمایی هست، قضیه ش فرق می کنه.
در 4 هفته پیش توسط rfa...n.2
بازی دروغ در سه قانون ساده خلاصه می شود: قانون اول: دروغ بگو؛ قانون دوم: حرفت را دوتا نکن؛ و قانون سوم: گیر نیفت. اگر شما هم می توانید این سه قانون را به درستی رعایت کنید، در بازی دروغ موفق خواهید شد در غیر این صورت…
در 4 هفته پیش توسط لاله
خیلی پر پیچ و خم و نفسگیره برای اونایی که عاشق کتابای معمایی هستن به شدت توصیه میشه من که در یک جنگل تلریک رو خیلی دوست داشتم
در 3 هفته پیش توسط vai...meh