فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حلقه سیاه

کتاب حلقه سیاه
مجموعه نیروی سیگما - قسمت سوم

نسخه الکترونیک کتاب حلقه سیاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲۶,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب حلقه سیاه

آتش سوزی عمدی یک کتابفروشی در کپنهاگ، تعقیب و گریزی را در سطح چهار قاره شروع می کند و توطئه سرقت انجیلی متعلق به چارلز داروین، پدر نظریه فرگشت تکاملی را آشکار می سازد. فرمانده گری پیرس هم درگیر ماجرایی می شود که به آلمان نازی و آزمایش وحشتناک روی انسان باز می گردد. در قاره دیگری، جنون به معبدی در ارتفاعات نپال حمله مره و راهب های بودایی را به وحشیان آدمخوار تبدیل کرده است. لیزا کامینگز، دکتر جوان آمریکایی که مشغول بررسی موضوع است، ناگهان به هدف آدمکشی بیرحم تبدیل می شود که قصد مدفون کردن همه شواهد را دارد. تنها متحد لیزا، کسی نیست جز پینتر کرا، مدیر نیروی سیگما که در معبد مخفی شده و خودش نیز عوارضی از جنون و زوال مغزی را نشان می دهد. حالا گری پیرس وظیفه دارد لیزا، پینتر و دنیایی که با خطر روبرو شده را نجات دهد. نیروی سیگما هم باید نقشه شوم صدساله برای نابودی نظم دنیا و تغییر سرنوشت بشریت را فاش کند.

ادامه...

بخشی از کتاب حلقه سیاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نکات علمی

حیات از هر افسانه دیگری عجیب تر است. تمام مطالب این رمان درباره مکانیک کوانتومی، طراحی هوشمند و فرگشت بر اساس حقایق هستند.



این حقیقت که فرگشت، ستون زیست شناسی است و از این رو زیست شناسی در موقعیت علمی خاصی بر پایه یک نظریه پیشرفته قرار می گیرد، بر مبنای علم است یا ایمان؟
چارلز داروین

علم بدون دین لنگ است و دین بدون علم، کور.
آلبرت انیشتین

چه کسی گفته من تحت حفاظت خاص خداوند نیستم؟
آدولف هیتلر

پیشگفتار

سال ۱۹۴۵

۴ مه، ۶:۲۲ صبح

لهستان، شهر قلعه ای بریسلاو

جسد روی لجن جاری در فاضلاب نمناک شناور بود. لاشه بادکرده و موش جویده یک پسر، بدون پوتین، شلوار و پیراهن. هیچ چیز در این شهر محاصره شده هدر نمی رفت.
فرمانده ارشد اس.اس، ژاکوب اسپورنبرگ، سقلمه ای به جسد زد و لجن را به تلاطم انداخت. مدفوع و زباله. خون و قی. دستمال خیسی که روی دهان و بینی اش بسته بود، کمک زیادی به کاهش بوی تعفن نمی کرد. این نتیجه جنگ بزرگ بود. قدرتی که ناچار شده برای فرار از بین فاضلاب ها بخزد. ولی او هنوز دستوراتی داشت.
بالای سرش صدای شلیک و انفجار متناوب توپخانه روسیه، شهر را شخم می زد. هر انفجاری با موج انفجارش دلش را به لرزه می انداخت. روس ها دروازه را شکسته، فرودگاه را بمباران کرده و حالا هم تانک هایشان روی سنگفرش خیابان ها حرکت می کرد و هواپیماهای نفربرشان هم در خیابان کایزِراِشتِراسه فرود آمده بودند. خیابان اصلی با دو ردیف موازی بشکه نفت سوزان که دودشان آسمان صبح را پر کرده بود و جلوی طلوع خورشید را می گرفت، به باند فرود تبدیل شده بود. جنگ در همه خیابان ها و خانه ها، از اتاق زیرشیروانی تا زیرزمین جریان داشت.
هر خانه ای یک قلعه است.
این آخرین دستور گولایتر(۱) هانکه به مردم بود. شهر باید تا آخرین نفس مقاومت می کرد. سرنوشت رایش سوم به این شهر بستگی داشت و به ژاکوب اسپورنبرگ.
به افراد پشت سرش دستور داد: «سریع تر.»
واحد امنیتی خاصش با عنوان کماندوهای تخلیه ویژه، پشت سر او تا زانو در آن آب متعفن راه می رفتند. چهارده مرد. همگی مسلح. با لباس سیاه. کوله های سنگین. در بین آن ها، چهار نفر از تنومندترین ها که عضو سابق نیروی دریایی شمال بودند، میله هایی بر دوش داشتند که صندوق های بزرگی روی آن قرار گرفته بود.
دلیلی برای یورش روس ها به این شهر یکه و محصور در اعماق کوه های سودتس(۲)، بین آلمان و لهستان وجود داشت. استحکامات بریسلاو از راه ورودی به ارتفاعات پشتش دفاع می کرد. طی دو سال گذشته کارگران اجباری از کمپ تجمعی گراس-روزِن، یکی از قله های کوهستان مجاور را خالی کرده بودند. صدها کیلومتر تونل با انفجار و حفاری برای دور نگه داشتن یک پروژه مخفی از چشمان فضول متفقین ایجاد شده بود.
پروژه غول.
اما خبرها پخش شده بود. شاید یکی از روستاییان بیرون معدن واتسلاو چیزی درباره بیماری گفته بود؛ مرضی ناگهانی که حتی کسانی که بیرون از مجموعه بودند هم به آن مبتلا می شدند.
اگر وقت کافی برای اتمام پروژه داشتند...
با وجود این بخشی از وجود ژاکوب اسپورنبرگ امتناع می کرد. چیز زیادی از این پروژه نمی دانست، بیشتر از اسم رمزش خبر داشت: خُرونوس؛ اما به قدر کافی فهمیده بود. اجساد استفاده شده در آزمایش ها را دیده و صدای فریادها را شنیده بود.
پلیدی.
این تنها واژه ای بود که به ذهنش می رسید و بدنش را به لرزه می انداخت.
مشکلی با تیرباران دانشمندان نداشت. شصت و دو زن و مرد بیرون برده شدند و به سر هر کدام، دو گلوله شلیک شد. هیچ کس نباید می فهمید در اعماق معدن واتسلاو چه چیزی رخ داده... یا کشف شده است. فقط یک محقق مجوز زنده ماندن داشت.
دکتر تولا هیرشفِلد.
ژاکوب از پشت سرش صدای شلپ شلپ پاهای این زن را می شنید که دست هایش پشتش بسته شده بودند و یکی از افراد ژاکوب تقریباً او را می کشید. برای یک زن قدش بلند بود، حدود سی سال و سینه های کوچک، اما کمری باریک و پاهای خوش فرمی داشت. موهایش سیاه و لخت بودند و پوستش از گذراندن چندین ماه زیر زمین، به سفیدی شیر شده بود. او هم باید همراه دیگران کشته می شد، اما پدرش، کارمند ارشد، هوگو هیرشفلد و ناظر این پروژه، بالاخره خون ناپاک و میراث نیمه یهودی اش را نشان داده بود. هوگو سعی کرده بود نتایج تحقیقاتی اش را نابود کند، اما پیش از اینکه بتواند دفتر زیرزمینی اش را منفجر کند، به دست یکی از نگهبان ها کشته شده بود. از بخت خوب دخترش، یک نفر با اطلاعات کامل از ناقوس باید زنده می ماند تا کار را ادامه دهد. تولا هم که مانند پدرش یک نابغه بود، بیش از بقیه دانشمندان از تحقیقات پدرش خبر داشت.
ولی از اینجا به بعد باید هوای او را داشته باشند.
هر بار که ژاکوب برمی گشت و نگاهی به او می انداخت، چشمان تولا از خشم سرخ می شد. ژاکوب می توانست تنفر او را مثل یک کوره حس کند. ولی او هم ناچار بود همکاری کند... مثل پدرش. ژاکوب می دانست چطور با یهودی ها برخورد کند، به خصوص یهودی های دورگه. آن ها بدتر بودند. نیمه یهودی. حدود صد هزار نفر از این نیمه یهودی ها در ارتش رایش خدمت می کردند. سربازان یهودی. یک استثنای عجیب از قوانین نازی که اجازه می داد این دورگه ها زنده بمانند و خدمت کنند. این کار نیاز به بخشنامه خاصی داشت. غالباً این دورگه ها خشن ترین سربازان بودند که می خواستند وفاداریشان به رایش، بیش از نژادشان را ثابت کنند.
با وجود این، ژاکوب هرگز به آن ها اعتماد نداشت. پدر تولا هم صحت این شک را ثابت کرد. تلاش دکتر برای خرابکاری، به هیچ وجه ژاکوب را شگفت زده نکرد. هرگز نباید به یهودی ها اعتماد کرد، فقط باید آن ها را از بین برد.
اما مدارک استثنا شدن هوگو هیرشفلد توسط خود شخص پیشوا امضا شده و فقط به او، دخترش و یک پدر و مادر پیر، جایی در آلمان اجازه زنده ماندن می داد. پس با اینکه ژاکوب هیچ اعتمادی به دورگه ها نداشت، ایمانش به پیشوا را حفظ کرد. دستورات بعدی به این خاصی نبودند: همه منابع ضروری برای ادامه کار را از معدن تخلیه و بقیه را نابود کنید.
این یعنی دختر باید زنده بماند و کودک.
این پسر تازه به دنیا آمده، یک نوزاد یهودی دیگر که بیش از یک ماه نداشت، قنداق شده و درون یک کوله گذاشته شده بود. مسکن ضعیفی به کودک داده بودند تا در طول فرارشان ساکت باشد.
کراهت حقیقی و علت اصلی تنفر ژاکوب درون این کودک جای داشت. تمام امید رایش سوم به این دست های کوچک بود، دستان یک نوزاد یهودی. از این فکر می خواست استفراغ کند. بهتر بود این کودک را به سرنیزه می کشید، ولی دستور دیگری داشت.
ژاکوب حالت نگاه های تولا به این پسر را هم دیده بود. چشمان تولا با برقی از خشم و اندوه می درخشید. تولا علاوه بر کمک به پدرش در این تحقیقات، نقش دایه این پسر را هم داشت، او را می خواباند و به او غذا می داد. این پسر تنها دلیل همکاری تولا بود. فقط تهدید به مرگ این پسر بود که تولا را متقاعد کرد در مقابل درخواست های ژاکوب سر فرود بیاورد.
خمپاره ای بالای سرشان منفجر شد و همه زانو زدند، فضا هم پر از صدای انعکاس متناوب انفجار شد. سقف سیمانی ترک خورد و خاک روی گنداب ریخت.
ژاکوب زیر لب ناسزایی گفت و ایستاد.
جانشینش اسکار هِنریک، از او جلو افتاد و به یک تونل جنبی اشاره کرد.
«از اون تونل می ریم فرمانده ارشد. یه آبریز قدیمی. طبق نقشه شهرداری، این تونل با فاصله کمی از جزیره کلیسا، به رودخونه می رسه.»
ژاکوب با سر پاسخ مثبت داد. نزدیک جزیره، یک جفت قایق موتوری همراه واحد دیگری از کماندوها پنهان شده و منتظر آن ها بودند. راه زیادی نمانده بود.
با تشدید بمباران روسی ها از بالا، سرعت حرکتشان را بیشتر کردند. ازسرگیری حمله، نشانه آخرین فشارها به شهر بود. تسلیم شدن این شهر، اجتناب ناپذیر بود.
وقتی ژاکوب به تونل جنبی رسید، از گنداب بیرون آمد و روی لبه سیمانی قدم گذاشت. پوتین هایش با هر قدم صدا می داد. بوی گند خفه کننده ادرار و لجن برای چند لحظه بیشتر شد، انگار که فاضلاب او را تعقیب می کرد.
بقیه افراد هم به دنبالش حرکت کردند.
ژاکوب نور چراغ دستی اش را داخل تونل سیمانی تاباند. واقعاً هوا کمی تازه تر شده بود؟ با نیروی جدید دنبال نور راه افتاد. با نزدیک شدن به فرار، ماموریت هم تقریباً تمام شده بود. پیش از آنکه روس ها به انبارهای پر از موش معادن واتسلاو برسند، افراد او تا نیمه راه سیلزی خواهند رفت. ژاکوب هم برای استقبال گرم از روس ها، راهروهای آزمایشگاه را با تله های انفجاری آماده کرده بود. روس ها و متحدانشان چیزی جز مرگ در آن زمین های مرتفع پیدا نمی کردند.
ژاکوب با این افکار رضایت بخش، به سمت جلو و نوید هوای تازه رفت. تونل سیمانی با شیب ملایمی پایین می رفت. سرعت گروه افزایش یافت و سکوت ناگهانی توپخانه هم شتابشان را بیشتر کرد. روس ها با تمام قوا پیشروی می کردند.
چیزی نمانده بود. رودخانه تا مدت کمی باز می ماند.
نوزاد هم که انگار اضطراب را حس کرده باشد، با از بین رفتن اثر داروی مسکن شروع به گریه آرامی کرد. ژاکوب به بهیار گروه اخطار داده بود که از مسکن ضعیف استفاده کند. جرئت نداشتند جان پسر را به خطر بیندازند. شاید اشتباهشان همین بود...
گریه های کودک شدیدتر شد.
یک گلوله خمپاره، جایی در سمت شمال منفجر شد.
گریه به زوزه تبدیل شد. صدا در تونل سیمانی می پیچید.
ژاکوب به سربازی که کودک را حمل می کرد، دستور داد: «بچه رو ساکت کن!»
مرد لاغر و نحیف، کوله را از روی دوشش برداشت و در این حین، کلاه سیاهش از سرش افتاد. تلاش کرد بچه را بیرون بیاورد، ولی فقط جیغ و فریادهای بیشتری نصیبش شد.
تولا ملتمسانه گفت: «بـ. بده من! من رو می خواد.» و سعی کرد خودش را از دست مردی که آرنجش را گرفته بود، رها کند.
سرباز حامل بچه، نگاهی به ژاکوب انداخت. سکوت در دنیای بالا حکمفرما شده بود. ولی این پایین جیغ بچه ادامه داشت.
ژاکوب، با چهره گرفته با سر پاسخ مثبت داد.
دست تولا باز شد. انگشتانش را مالید تا گردش خون را به آن ها برگرداند و دستش را به سمت کودک دراز کرد. سرباز هم با خوشحالی، کودک را به او داد. تولا کودک را بین دستانش در آغوش گرفت و خیلی آرام تکان داد. سرش را به سمت کودک خم کرد و او را به خودش چسباند. صداهای بی کلام و آرام بخشی از بین نفس هایش شنیده می شد. تمام وجود تولا پیرامون کودک را گرفته بود.
کم کم فریادهای کودک به گریه های آرام تری تبدیل شد.
ژاکوب با خیال راحت سری به سمت نگهبان تولا تکان داد. نگهبان هم تفنگ لوگر خودش را بالا آورد و به کمر تولا فشار داد. حال در سکوت راهشان را از بین تونل های زیرزمینی بریسلاو ادامه دادند.
به زودی بوی دود به بوی فاضلاب غلبه کرد. چراغ دستی ژاکوب به هاله دودی که خروجی تونل را نشان می داد، افتاد. توپخانه ساکت بود ولی صدای تک تیر و رگبار مسلسل ها هنوز ادامه داشت و بیشتر از سمت شرق شنیده می شد. از فاصله کوتاه تری هم صدای جریان آب به گوش می رسید.
ژاکوب به افرادش علامت داد که در تونل بمانند و به بی سیمچی هم دستور داد خارج شود. «به قایق ها علامت بده.»
سرباز سری تکان داد و با عجله جلو رفت و بین دود ناپدید شد. چند لحظه بعد، با یک سری قطع و وصل نور، پیامی رمزی را برای جزیره مخابره کرد. فقط یک دقیقه طول می کشید تا قایق ها از جزیره به موقعیت آن ها برسند.
ژاکوب به تولا که هنوز بچه را در آغوش داشت، رو کرد. کودک دوباره آرام شده و چشمانش را بسته بود.
تولا بدون اینکه تکانی بخورد به چشمان ژاکوب زل زد. سپس با جدیت کامل گفت: «می دونی که پدرم حق داشت.» نگاهش به جعبه ها افتاد و دوباره به سمت ژاکوب برگشت. «می تونم توی صورتت ببینم. هر کاری که کردیم... خیلی جلو رفتیم.»
ژاکوب پاسخ داد: «این تصمیمات به من و تو ربطی نداره.»
«پس به کی ربط داره؟»
ژاکوب سرش را تکان داد و خواست که برگردد. هاینریش هیملر شخصاً دستورات را به او داده بود. ژاکوب در موقعیتی نبود که پرسشی بکند. هنوز توجه زن را روی خودش حس می کرد.
تولا زمزمه کرد: «این کار، خدا و طبیعت رو به جنگ دعوت می کنه.»
صدایی به موقع ژاکوب را از پاسخ نجات داد. بی سیمچی از دهانه تونل برگشت و اعلام کرد: «قایق ها اومدند.»
ژاکوب آخرین دستوراتش را صادر و افرادش را در موقعیت قرار داد. جلو افتاد و افرادش را به انتهای تونل که به ساحل شیب دار رودخانه اودِر می رسید، هدایت کرد. کم کم پوشش تاریکی را از دست می دادند. خورشید از سمت شرق طلوع می کرد، اما اینجا ابری دائم از دود سیاه شناور بود که در رطوبت رودخانه تحلیل می رفت. این پرده دود کمک می کرد پناه داشته باشند.
ولی برای چه مدت؟
صدای شلیک ها همچنان به طرز غریبی ادامه داشت و به نظر می رسید آتش بازی برای جشن تخریب بریسلاو باشد.
حالا که از بوی گند فاضلاب آزاد شده بودند، ژاکوب ماسک مرطوبش را کنار زد و نفس عمیقی از هوای تازه کشید. نگاهی به پهنه آب های خاکستری انداخت. یک جفت قایق شش متری در رودخانه حرکت می کردند و موتورهایشان صدای زوزه دائمی ایجاد می کرد. روی دماغه هریک از قایق ها یک تیربار ام.جی ۴۲ نصب شده و تقریباً زیر یک برزنت سبز پنهان شده بود.
پشت قایق ها، تصویر سیاه جزیره به چشم می خورد. جزیره کلیسا واقعاً یک جزیره نبود. در قرن نوزدهم آن قدر گل و لای کنار جزیره انباشته شده بود که آن را به ساحل متصل کند. یک پل آهنی سبزرنگ از همان قرن نیز روی این قسمت قرار داشت. دو قایق، زیر پل از لنگرگاه سنگی جدا شده و نزدیک می شدند.
با تابش نور نافذ آفتاب روی نوک دو برج کلیسا که دلیل نام گذاری این جزیره سابق هم بود، ژاکوب سرش را به سمت آسمان گرفت. این یکی از دوجین کلیسای این جزیره بود.
حرف های تولا هیرشفلد هنوز در گوش ژاکوب می پیچید.
این کار خدا و طبیعت رو به جنگ دعوت می کنه.
سرمای صبحگاهی از لباس های خیسش رد می شد و پوستش را خنک و مورمور می کرد. وقتی کاملاً از اینجا دور شود و بتواند خاطرات چند روز گذشته را فراموش نماید، خوشحال می شد.
اولین قایق به خشکی رسید. از این حواس پرتی حتی بیشتر از حرکت، خوشحال شد و با عجله افرادش را مشغول بارگیری قایق کرد.
تولا با کودک که هنوز در آغوشش بود، کناری ایستاده و یک نگهبان از او مراقبت می کرد. چشمان تولا هم به برج های مرتفع و درخشان در بین آسمان پر از دود افتاد. تیراندازی ها ادامه داشت و نزدیک تر می شد. صدای غرش تانک ها هم به گوش می رسید. جیغ و فریادها هم در این بین به هوا می رفت.
این خدایی که تولا می ترسید ناراحت شود، کجاست؟
مطمئناً اینجا نبود.
وقتی قایق ها بارگیری شدند، ژاکوب کنار تولا رفت. «سوار قایق شو.» می خواست جدی تر باشد، ولی چیزی در چهره تولا باعث شد ملایمت بیشتری نشان بدهد.
تولا اطاعت کرد، ولی هنوز نگاهش به کلیسا بود و شاید افکارش بالاتر.
در آن لحظه ژاکوب متوجه زیبایی او شد... حتی با اینکه یک دورگه بود؛ اما پای تولا گیر کرد و سکندری خورد و خودش را نگه داشت. چشم های تولا به آب های خاکستری و هاله دود افتاد. چهره اش دوباره سخت شد و درهم رفت. حتی چشمانش هم به دنبال جایی برای نشستن خودش و کودک، سرخ شد.
تولا روی نیمکتی در پهلوی راست قایق نشست و نگهبانش هم کنار او رفت.
ژاکوب از آن ها دور شد و به قایقران علامت داد راه بیفتد. «نباید دیر برسیم.» پایین رودخانه را نگاه کرد. آن ها به سمت غرب می رفتند، دور از جبهه شرقی و خورشید در حال طلوع.
نگاهی به ساعتش انداخت. حالا باید یک هواپیمای ترابری آلمانی جی.یو۵۲ در یک فرودگاه متروکه به فاصله ده کیلومتری آنجا منتظرشان باشد. این هواپیما با صلیب قرمز آلمانی رنگ شده و با پوشش یک هواپیمای امدادی و افزودن کمی تجهیزات کمکی در صورت حمله، آماده بود.
قایق ها دور زدند و به سمت انتهای رودخانه حرکت کردند و صدای موتورهایشان بلند شد. حالا دیگر روس ها نمی توانستند آن ها را متوقف کنند. همه چیز تمام شده بود.
حرکتی توجه ژاکوب را به آن سوی قایق جلب کرد.
تولا روی کودک خم شده و بوسه آرامی بر سر پرزدار نوزاد می زد. سرش را بلند کرد و چشمش به چشمان ژاکوب افتاد. ژاکوب هیچ عصبانیت یا اعتراضی در آن ها نمی دید؛ فقط قطعیت.
ژاکوب فهمید تولا قصد انجام چه کاری را دارد. «نه...»
خیلی دیر بود.
تولا خودش را بلند کرد و از روی نرده کوتاه قایق، به پشت داخل آب افتاد و با پا شروع به شنا کرد. بچه را روی سینه اش گرفت و به پشت روی آب های سرد خوابید.
نگهبانش که از این اقدام ناگهانی جا خورده بود، چرخید و بی هدف به سمت آب شلیک کرد.
ژاکوب کنار نگهبان پرید و دستش را بالا زد. «به بچه می زنی.»
ژاکوب از روی لبه قایق خم شد و نگاهی به آب انداخت. بقیه افراد هم ایستاده بودند. قایق تکان می خورد. ژاکوب فقط می توانست تصویر خودش را در آن آب ببیند. به قایقران اشاره کرد که دور بزند.
هیچ چیز نبود.
ژاکوب به دنبال حباب ها روی آب می گشت، ولی بدنه قایق آب را خیلی به تلاطم انداخته و چیزی دیده نمی شد. مشتش را روی نرده کوبید.
عین پدرش...
فقط یک دورگه می توانست چنین اقدام احمقانه ای بکند. ژاکوب قبلاً هم چنین چیزی دیده بود: مادران یهودی بچه هایشان را برای ممانعت از عذاب های بیشتر، خفه می کردند. فکر می کرد تولا قوی تر از این باشد. البته در نهایت شاید گزینه دیگری هم نداشت.
ژاکوب آن قدر دور زد تا مطمئن شود. افرادش ساحل هر دو سمت را جستجو می کردند. تولا رفته بود. صدای صفیر خمپاره ای از بالای سرشان، انگیزه جستجوی بیشتر را گرفت.
ژاکوب به افرادش علامت داد روی صندلی هایشان بنشینند. به سمت غرب و هواپیمای منتظر اشاره کرد. هنوز صندوق ها و تمام مدارک را داشتند. این یک پسرفت بود، ولی قابل جبران. اگر یک بچه بوده، یکی دیگر هم می تواند باشد.
دستور داد: «برو.»
هر دو قایق به راه افتادند و صدای موتورهایشان به حداکثر رسید.
در عرض چند لحظه، بین دود ناپدید شدند و شهر بریسلاو در آتش می سوخت.
تولا صدای دور شدن قایق ها را شنید.
او از زیر آب خودش را پشت یکی از پایه های سنگی ستون های پل آهنی کلیسا رسانده بود. یک دستش را روی دهان کودک گذاشته بود تا او را ساکت نگه دارد و دعا می کرد هوای کافی از بینی به او برسد. ولی کودک خیلی ضعیف شده بود.
مثل خودش.
گلوله کنار گردنش را خراشیده بود. خون بیرون می زد و آب را قرمز می کرد. دیدش تنگ شده بود. با وجود این تلاش می کرد که کودک را بالاتر از آب نگه دارد.
چند دقیقه پیش که داخل آب پرید، قصد داشت که خودش و کودک را غرق کند؛ اما با هجوم سرما و زخم سوزناک گردنش، چیزی اراده اش را سست کرد. نور درخشان روی برج ها را به یاد آورد. این نه مذهب او بود و نه میراثش، اما نوید وجود نور در پس تاریکی را می داد. جایی که مردان برادرانشان را نمی کشتند. مادرها هم فرزندانشان را غرق نمی کنند.
داخل آب شنا کرد و اجازه داد جریان آب او را به سمت پل ببرد. زیر آب با هوای محبوس در ریه های خودش، از طریق بازدم به بینی کودک او را زنده نگه داشته بود. با اینکه برای مرگ برنامه ریزی کرده بود، وقتی نبرد زندگی شروع شد، شدت بیشتری گرفت و مثل آتشی در سینه اش شروع به سوختن کرد.
این پسر هرگز اسم نداشت.
هیچ کس نباید بدون اسم بمیرد.
با پاهایش شنا می کرد و بدون اینکه چیزی در آب ببیند، نفس های کوتاهی به کودک می داد. فقط شانس محض بود که کنار یکی از ستون ها از آب بیرون آمد و جایی برای پناه گرفتن یافت.
اما حالا با رفتن قایق ها، نمی توانست بیش از این صبر کند.
خون از او جاری بود. حس می کرد فقط سرما او را زنده نگه داشته است؛ اما همین سرما، زندگی را از این کودک شکننده می گرفت.
با ترس و گیجی ناشی از ضعف و کرختی، به سمت ساحل شنا کرد. داخل آب فرورفت و کودک را هم با خود پایین کشید.
تلاش کرد بالا بیاید، ولی آب دفعتاً سنگین تر و قوی تر شد.
نمی خواست خفه شود.
زیر پایش، پوتین هایش به صخره ها گرفت. فراموش کرد زیر آب است و فریادی کشید که باعث شد کلی آب بلعد. کمی بیشتر پایین رفت و برای آخرین بار پایش را به صخره های گل آلود کف فشرد. سرش از آب بیرون زد و بدنش به سوی ساحل کشیده شد.
ساحل با شیب تندی زیر پایش بالا می رفت.
با دست و پا خودش را از آب بیرون کشید و کودک را به گلویش فشرد. به خشکی رسید و با صورت روی ساحل سنگی افتاد. قدرت نداشت حتی یک دستش را حرکت بدهد. خونش روی بچه می ریخت. آخرین توانش را برای تمرکز روی بچه به کار برد.
کودک تکان نمی خورد. نفس نمی کشید.
چشمانش را بست و در حالی که یک ظلمت ازلی بر او چیره می شد، دعا کرد.
گریه کن لعنتی، گریه کن...

پدر واریک اولین کسی بود که صدای گریه را شنید.
او و برادرانش در سرداب شراب زیر کلیسای سن پیتر و پائول بودند. وقتی شب گذشته بمباران روسی ها شروع شد، به اینجا پناه آورده بودند. زانو زده و دعا کرده بودند که جزیره آن ها در امان باشد. این کلیسا که در قرن پانزدهم ساخته شده بود، از تغییر مدام اربابان این شهر مرزی نجات یافته بود. آن ها این بار برای نجات به محافظت الهی نیاز داشتند.
در همین سکوت زاهدانه بود که صدای ضعیف گریه به گوششان رسید.
پدر واریک با فشار زیادی روی پاهای پیرش ایستاد.
فرانز پرسید: «کجا می ری؟»
پدر گفت: «صدای درخواست مردمم رو می شنوم.» طی دو دهه گذشته او به گربه های بی خانمان و سگ های وحشی که به کلیسای ساحلی می آمدند، غذا می داد.
برادر دیگری با صدایی مملو از ترس گفت: «الان وقتش نیست.»
پدر واریک آن قدر زندگی کرده بود که از مرگ با چنین التهاب جوانی، ترسی نداشته باشد. از سرداب رد شد و سرش را خم کرد تا وارد راهروی کوتاهی شود که به در سمت رودخانه می رسید. قبلاً در این راهرو زغال نگهداری می شد و حالا جایش را بطری های سبز زیبا گرفته بود.
دستش را به سمت در کهنه زغال رساند، چفتش را برداشت و آن را باز کرد.
با شانه، در را کمی باز کرد.
اول بوی دود به مشامش رسید و بعد صدای ناله توجهش را به سمت پایین جلب کرد. «ماین گات ایم هیمل(۳)...»
زنی در فاصله چند قدمی از در جانبی کلیسا به سمت رودخانه، روی زمین افتاده بود. حرکت نمی کرد. واریک با عجله به سوی او شتافت، دوباره زانو زد و دعای دیگری بر لب راند.
دستش را به سمت گردن زن برد و به دنبال اثری از حیات گشت، اما فقط خون و زخم یافت. زن سر تا پا خیس و به سردی سنگ بود.
دوباره صدای گریه... از سمت چپ زن.
واریک تکانی خورد و کودک را تقریباً زیر جسد زن و آغشته به خون یافت.
با اینکه همان قدر خیس شده و از سرما کبود شده بود، هنوز زنده بود. کودک را از زیر جسد بیرون کشید. قنداق خیس کودک با وزنش از پای او درآمد.
یک پسر.
به سرعت دستی به اندام کوچک بچه کشید و فهمید که خون متعلق به او نیست.
فقط خون مادرش است.
با ناراحتی نگاهی به زن انداخت. خیلی وقت پیش مرده بود. نگاهی به آن سوی رودخانه انداخت. شهر در آتش می سوخت و دود به آسمان در حال روشن شدن می رسید. تیراندازی ادامه داشت. آیا زن عرض رودخانه را شنا کرده بود؟ فقط برای نجات کودکش؟
واریک زمزمه کنان به زن گفت: «آرام باش. موفق شدی.»
پدر واریک به سمت در زغال برگشت. خون و آب را از روی بدن کودک پاک نمود. موهای کودک نرم و نازک، اما به رنگ سفید برفی بودند. چیزی بیش از یک ماه از عمرش نمی گذشت.
با این خدمات پدر واریک، گریه های کودک قوی تر شد، صورتش رنگی گرفت، ولی خودش هنوز ضعیف بود، دستانش تکان نمی خورد و بدنش سرد بود.
«گریه کن، کوچولو.»
کودک در پاسخ به این صدا، چشمانش را باز کرد. چشمانی آبی به واریک دوخته شد. زیبا و خالص. البته بیشتر نوزادان چشم آبی هستند؛ اما واریک حس می کرد که این چشم ها رنگ آبی آسمانی را حفظ خواهند کرد.
کودک را برای گرم کردن به خودش چسباند. یک لکه رنگی نگاهش را جلب کرد. پای پسر را برگرداند. بالای پاشنه کودک، نشانی کشیده شده بود.
نه، نقاشی نبود. دستی به آن کشید تا مطمئن شود.
با جوهر قرمز خالکوبی شده بود.



نگاهی به آن انداخت. شبیه پای کلاغ بود.
ولی پدر واریک بخش زیادی از جوانی را در فنلاند گذرانده بود و این نشان را می شناخت. یکی از نشانه های الفبای رونی(۴) نُوردیک(۵). نمی دانست کدام نشانه و به چه معنا. سرش را تکان داد. چه کسی چنین کار احمقانه ای کرده بود؟
با اخم به مادر نگاهی انداخت.
مهم نیست. پسر که نباید گناه پدرش را به دوش بکشد.
آخرین قطرات خون را از روی سر کودک پاک کرد و او را بین ردای گرم خودش پیچید.
«پسر بیچاره... این دنیا چه استقبال سختی ازت کرده.»

نظرات کاربران درباره کتاب حلقه سیاه

دوستان سلام من امینم ۱۷ ساله بدون کتاب زندگی نکردم.‌تاریخ می خونم و رمان.به نویسنده و محتوا و عمق داستان و شخصیت پردازی فوق العاده حساسم.توی رزومه ی مطالعاتی ام کتابایی مثل پدر خوانده،نماد گمشده،راز داوینچی،سکوت بره ها،حشاشین،فرزندان خورشید،گذرگاه،نغمه ای از آتش و یخ،آخرین پدرخوانده،مورخ و روی تب آلود هست.اینا تعریف از خود نیست چون شما من رو نمی شناسین.کتاب ضعیف هم تا دلتون بخواد خوندم.اینارو گفتم ک بگم دنبال آدم پایه ام برای تبادل اطلاعات و معرفی کتاب های این ژانری.واقعیت تخیل هیجان رمز و راز و ..‌‌. کتابایی ک وقتی می خونی ۲ سانت میاد رو قدت و نمی تونی زمین بذاریشون... خوشحال میشم با کتابخون های این ژانر مکاتبه کنم. amin۱۰۴۵ald@gmail.com
در 2 روز پیش توسط amin ald
آخه این چ کاریه.... یه دفعه اومدین جلد ۳ و ۳ و نیم و ۵ رو گذاشتین!!!! پس جلدای اول دوم.‌‌‌... خوراکت ضد حاله فیدیبو یه کم کامنتارو بخون...
در 2 روز پیش توسط amin ald
سلام لااقل بعضی کتابها رو کامل مجانی بزارید ثواب داره بخدا مخصوصاً ما خارج از کشوریم و نمی‌تونیم به هیچ عنوان خرید ریالی انجام بدیم ارزی هم بماند
در 1 روز پیش توسط tar...fez