فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آینده‌ی ما

کتاب آینده‌ی ما

نسخه الکترونیک کتاب آینده‌ی ما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۶,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آینده‌ی ما

چه می‌شود اگر بتوانید ببینید زندگی‌تان در آینده چطور پیش می‌رود؟ آن هم تنها با کلیک کردن بر روی یک دکمه. سال 1996 است، و کمتر از نیمی از دانش‌آموزان دبیرستانی آمریکایی تا کنون از اینترنت استفاده کرده‌اند. اِما به تازگی کامپیوتر جدید و یک سی دی امریکا آنلاین دریافت کرده. جاش بهترین دوست اِما است. آن‌ها در امریکا آنلاین ثبت نام می‌کنند و با سایتی به نام فیس‌بوک مواجه می‌شوند. هیچ‌کس در دنیا نمی‌داند آینده‌اش چه خواهد شد. جاش و اِما در آستانه کسب اطلاعات درباره آینده‌شان هستند...

ادامه...

بخشی از کتاب آینده‌ی ما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: یکشنبه ــ اِما

نمی توانم امروز با گراهام به هم بزنم، گرچه به دوستانم گفتم به محض اینکه ببینمش این کار را می کنم. ولی برای اینکه نبینمش در اتاقم پنهان شده ام و دارم کامپیوتر جدیدم را راه اندازی می کنم در حالی که گراهام در پارک آن طرف خیابان فریزبی بازی می کند(۱).
بابام به خاطر احساس گناهش نسبت به من این کامپیوتر را با کشتی برایم فرستاد. تابستان پارسال، قبل از اینکه با نامادریم از پنسیلوانیا به فلوریدا اسباب کشی کنند سوئیچ هوندای قدیمیش را به من داد و زندگی جدیدش را شروع کرد. بچه اولشان به تازگی به دنیا آمده و بنابراین بابام این کامپیوتر با ویندوز ۹۵ و مانیتور رنگی را برای من فرستاد.
با ماوس دارم بین اسکرین سیور(۲)ها می گردم که یکی زنگ در را می زند. مامانم می رود ببیند کی پشت در است چون من هنوز نتوانستم بین یک دیوار آجری مارپیچی متحرک و یک سری لوله های به هم پیوسته یکی را انتخاب کنم. خوشبختانه گراهام پشت در نیست.
مامانم با صدای بلند می گوید: «اِما! جاش اومده.»
از آمدنش تعجب می کنم. جاش تمپلتون نزدیک ما زندگی می کند و وقتی کوچک تر بودیم مدام به خانه همدیگر می رفتیم. توی حیاط پشتی چادر می زدیم، قلعه می ساختیم و صبح های شنبه با ظرف صبحانه اش به خانه ما می آمد تا روی مبل کارتون تماشا کنیم. حتی بعد از اینکه به دبیرستان رفتیم باز هم تمام مدت با هم بودیم؛ اما نوامبر پیش ناگهان همه چیز تغییر کرد. هنوز هم با چند تا از دوست هایمان با هم ناهار می خوریم، ولی در این شش ماه گذشته اصلاً به خانه ما نیامده بود.
اسکرین سیور دیوار آجری را انتخاب می کنم و به طبقه پایین می روم. جاش در قسمت ورودی در ایستاده، لبه کتونی اش را روی چارچوب در می کشد. از من یک کلاس عقب تر است، یعنی کلاس دهم است. خیلی وقت است او را ندیدم، هنوز موهایش لَخت و به رنگ قرمزِ بلوند است. مثل همیشه لبخندی خجالتی بر لب دارد، ولی امسال قدش پنج اینچ بلندتر شده است. ماشین مامانم را می بینم که دارد عقب عقب از در پارکینگ بیرون می رود. قبل از اینکه وارد خیابان شود بوق می زند و ماشین را جلو و عقب می کند.
جاش می گوید: «مامانت گفت کل روز از اتاقت بیرون نیومدی.»
من قضیه گراهام را کاملاً نادیده می گیرم و می گویم: «دارم کامپیوترم رو راه اندازی می کنم. خیلی خوبه.»
می گوید: «اگه نامادریت دوباره باردار شد به بابات بگو یه موبایل برات بخره.»
«اوهوم، باشه.»
قبل از نوامبر، من و جاش این جوری با خجالت جلوی در نمی ایستادیم. مامانم به او می گفت بیاید داخل و او هم فوراً مستقیم به اتاقم می آمد.
جاش یک سی دی در دست دارد و می گوید: «مامانم گفت این رو برات بیارم. اگه توی (۳)AOL ثبت نام کنی صد ساعت اینترنت رایگان بهت می ده. هفته پیش از طریق پست رسید.»
دوستمان کِلان به تازگی در سایت AOL ثبت نام کرده است. هر وقت یک نفر برایش پیامی می فرستد کلی سروصدا می کند. ساعت ها سرش را در کیبوردش می بَرَد و با کسی چت می کند که احتمالاً حتی در دبیرستان لِیک فارِست هم نیست.
از جاش می پرسم: «خونوادت این رو نمی خوان؟»
جاش سرش را تکان می دهد. «پدر و مادرم نمی خوان اینترنت داشته باشن. می گن وقت تلف کردنه و مادرم فکر می کنه این چت روم ها پر از کساییه که می خوان از آدم سواستفاده کنند.»
می خندم. «برای همین می خواد من این رو داشته باشم؟»
جاش با بی اعتنایی شانه هایش را بالا می ا ندازد. «به مادرت دربارش گفتم و گفت اگه خودش و مارتین هم بتونن ایمیل داشته باشن اشکالی نداره که توش ثبت نام کنی.»
هنوز هم نمی توانم اسم مارتین را بشنوم بدونِ اینکه چشم هایم را بچرخانم. تابستان پارسال مادرم با او ازدواج کرد و می گفت این بار دیگر عشق واقعی اش را پیدا کرده، اما این حرف را درباره اریک هم گفته بود و فقط دو سال رابطه شان با هم دوام آورد.
سی دی را از جاش می گیرم و دستش را در جیب های پشتی اش می برد. می گوید: «شنیدم یه کم طول می کشه تا دانلود بشه.»
می پرسم: «مامانم بهت گفت کِی برمی گرده؟ شاید الان وقت خوبی باشه که خط تلفن رو اشغال کنم.»
«گفت مارتین رو سوار می کنه و می رن به پیتزبرگ(۴) تا نگاهی به سینک های دستشویی بندازن.»
با ناپدری قبلیم اصلاً احساس راحتی نمی کردم ولی حداقل اریک خانه را متلاشی نکرد. در عوض مادرم را مجاب کرد که طوطی نگه دارند و در نتیجه سال سوم دبیرستان من سرشار از آواز پرندگان بود. به هر طریق مارتین هم مادرم رو متقاعد کرد تا تعمیرات اساسی انجام بدهند و در نتیجه این بار خانه ما پر شد از خاک اره و بوی رنگ. آن ها به تازگی کار آشپزخانه و فرش ها را تمام کرده اند و حالا رفته اند سراغ دستشویی طبقه پایین!
فقط برای اینکه سکوت را بشکنم می گویم: «اگه بخوای می تونی یه وقتایی بیای و از AOL استفاده کنی.»
جاش موهایش را از روی چشمانش کنار می زند. «تیسون می گه که خیلی باحاله. می گه زندگیتو تغییر میده.»
«آره، ولی اون فکر می کرد که همه قسمت های سریال فرندز هم زندگی آدمو زیر و رو می کنه.»
جاش می خندد و برمی گردد که برود. سرش فقط کمی با آویزهای بادی که مارتین از بالای در آویزان کرده بود فاصله داشت. باورم نمی شود که قدش تقریباً شش فوت شده. بعضی وقت ها از فاصله دور به سختی او را می شناسم.
***
سی دی را در کامپیوتر می گذارم و به صدای داخل رفتنش گوش می دهم. روی صفحات اولش کلیک می کنم و بعد دکمه اینتر را می زنم تا دانلود شروع شود. نوار آبی روی صفحه نشون می دهد که دانلود نود و هفت دقیقه طول می کشد. با اشتیاق از پنجره به یک بعدازظهر زیبای ماه مِی نگاه می کنم. بعد از یک زمستان پر از باد که بعدش هم چند ماه باران های خنک بهاری می بارید، بالاخره تابستان از راه رسید.
فردا یک مسابقه دومیدانی دارم، ولی سه روزی هست که ندویده ام. می دانم احمقانه ا است که نگران باشم گراهام را ببینم. وِگنِر پارک خیلی بزرگ است. در واقع از حاشیه مرکز شهر تا قسمت ساختمان های جدید ادامه دارد. گراهام ممکن است هر جایی از این همه فضا در حال فریزبی بازی کردن باشد. ولی اگر من را ببیند، دستش را دور شونه ام می اندازد و به جایی می برد تا من را ببوسد. در مهمونی هفته پیش تمام مدت اطراف من بود. حتی نتوانستم با کِلان، روبی و بقیه دوستانم رقص ماکارِنا را انجام بدهم.
با خودم فکر می کنم دانلود را متوقف کنم و به خانه گراهام زنگ بزنم تا ببینم خانه است یا نه. اگر جواب داد، تلفن را قطع می کنم. دوباره به یاد حرف کِلان افتادم که درباره یک سرویس جدید در تلفن ها می گفت که می تواند شماره کسی که تماس می گیرد را نشان دهد. نه، باید بزرگ شوم. نمی توانم تا ابد در اتاقم مخفی شوم. اگر گراهام را در پارک دیدم فقط برایش دست تکان می دهم و با صدای بلند می گویم که باید به دویدنم ادامه بدهم.
لباسم را عوض می کنم، لباس ورزشیم را می پوشم و موهای فِرَم را بالای سرم جمع می کنم. واکمنم را با نوار چسبی دور بازویم می بندم و از خانه می روم بیرون به سمت باغچه جلوی خانه مان، آنجا می ایستم و حرکات کششی انجام می دهم. درِ پارکینگ خانه جاش باز می شود. چند لحظه بعد، با تخته اسکیتش بیرون می آید.
وقتی من را می بیند، جلوی در می ایستد. «دانلود رو شروع کردی؟»
«آره، اما انگار قراره تا ابد طول بکشه. کجا داری می ری؟»
«چرخ جدید لازم دارم، می رم اسکیت رتس.»
همان طور که به سمت خیابان می رود به او می گویم: «خوش بگذره.»
زمانی بود که من و جاش طولانی تر از الان با هم صحبت می کردیم، ولی این مربوط به گذشته ها است. آرام به سمت پیاده رو می روم و بعدش به سمت چپ می پیچم. وقتی به انتهای بلوک می رسم، میانبر می زنم و از مسیر سنگ فرش به طرف پارک می روم. دکمه پخش واکمنم را می زنم. کِلان این آهنگ ها را برایم میکس کرده تا موقع دویدن گوش بدهم، با آهنگی از آلانیس موریسته(۵) شروع می شود بعد آهنگی از پیرل جم(۶) و با دیو متیوس(۷) تمام می شود.
سه مایل را سخت و تند دویدم و خیالم راحت شد که هیچ فریزبی ای ندیدم. همین طور که به خیابان خودمان نزدیک می شوم، گیتارِ اول آهنگ Crash into me پخش می شود. آهنگ را با خودم تکرار می کنم، عاشقت شدم من خیلی عاشقت شدم. متن آهنگ همیشه باعث می شود به کُدی گرنجر فکر کنم. با من توی تیم دومیدانی است. او یک سال آخری است و یک قهرمان دو سرعت بی نظیر، در کل ایالت جزء بیست نفر اول است. بهار گذشته، وقتی داشتیم با ماشین از یک مسابقه برمی گشتیم کنارم نشست و همه چیز رو درباره مامورهای شناسایی و استخدام ورزشکارا گفت که از طرف دانشگاه با او تماس گرفته بودند. کمی بعد وقتی حتی فرصت نکرده بودم یه خمیازه بکشم گذاشت روی شونه هایش کمی استراحت کنم. چشمانم را بستم و وانمود کردم که خوابم برده ولی داشتم فکر می کردم، گرچه اعتقادی به عشق واقعی ندارم اما وقتی پای کُدی وسط باشد می توانم نظرم را تغییر بدهم. کِلان می گوید من درباره کُدی خیلی توهّمی هستم. این حرف ها را به من می گوید ولی خودش از من بدتر است. تابستان گذشته که کِلان و تیسون با هم بودند، وقتی این دو نفر را می دیدی فکر می کردی اصلاً کشف عشق کار این دختر بوده. آی کیو کِلان در حد نابغه هاست و سرمقاله های پرشوری برای روزنامه مدرسه می نویسد، اما همه حرف هایش درباره تیسون بود؛ تیسون این و تیسون آن. وقتی بعد از تعطیلات زمستانی به هم زده بودند، کِلان آن قدر به هم ریخت که دو هفته کامل به مدرسه نیامد.
با وجود اینکه در آرزوی کُدی می سوزم، اما باید به زندگیم ادامه بدهم. این دو ماه گذشته با گراهام ویلد قرار می گذاشتم. با هم در یه گروه موسیقی هستیم. او درام می زند و من ساکسیفون. جذاب است، با موهای بلوندش که تا روی شانه هایش است، اما توی مهمونی همه اش به من چسبیده بود و خیلی اعصاب خردکن بود. حتماً به زودی با او به هم می زنم. یا شاید بگذارم همه چیز خودبخود در تابستون تمام شود.
***
نوار دانلود هنوز هم آروم پیش می رود.
دوش می گیرم و بعد روی صندلیم می نشینم تا یادداشت هایم را برای امتحانِ پایانیِ زیست شناسی بخوانم. امسال در درس زیست شناسی تمام نمراتم A بود، بدون شک بین همه درس هایم در این یکی از همه بهتر هستم. کِلان سعی داشت متقاعدم کند که پاییز بعدی با او در کلاس زیست شناسی که در دانشگاه است ثبت نام کنم، اما فکر نکنم چنین اتفاقی بیفتد. می خواهم سال آخر بی سروصدایی داشته باشم.
وقتی دانلود تمام می شود، دفترچه ام را می بندم و بعد کامپیوترم را ری استارت می کنم. به محض اینکه وارد AOL می شوم، بوق مودم به صدا درمی آید. وقتی آنلاین می شوم چک می کنم ببینم آیدی EmmaNelson@aol.com را می توانم انتخاب کنم یا نه، اما این آدرس ایمیل را قبلاً کسی انتخاب کرده بود؛ بنابراین EmmaMarieNelson را امتحان می کنم و در نهایت آدرس ایمیلم شد EmmaNelson۴Ever. قبل از اینکه برای پسوردم «Millicent» رو بنویسم، به چند تا کلمه دیگر فکر کردم. تابستان گذشته وقتی کِلان و تیسون تمام مدت با هم بودند، من و جاش برای اینکه مسخره شان کنیم وانمود می کردیم دو عاشقِ دلخسته میانسال هستیم به نام میلیسنت و کلارنس که ماکارونی پنیری می خوردند و اطراف شهر در یک کامیون بستنی فروشی قراضه می گشتند. کِلان و تیسون هیچ وقت فکر نمی کردند که این بامزه است، اما من و جاش از خنده ریسه می رفتیم.
دکمه اینتر را می زنم و همان صفحه AOL که روی کامپیوتر کِلان دیده بودم روی مانیتور من هم ظاهر می شود.
یک صدای الکترونیکی می گوید: «خوش آمدید!»
می خواهم اولین ایمیلم را برای کِلان بنویسم که نوری روی صفحه را می گیرد. جعبه کوچک و سفیدی با حاشیه آبی ظاهر می شود و از من می خواهد که دوباره ایمیل و پسوردم را وارد کنم.
تایپ می کنم. «EmmaNelson4Ever@aol.com» و برای پسورد می زنم «Millicent».
تقریباً بیست ثانیه مانیتور هیچ تغییری نمی کند. بعد آن جعبه سفید تبدیل به یک نقطه ریز آبی شده و یک صفحه اینترنتی جدید ظاهر می شود. در قسمت بالایی یک نوار آبی هست که رویش نوشته شده «Facebook». یک ستون پایین وسط صفحه هست که بالایش نوشته «News Feed» و زیرش عکس های کوچکی از افرادی ا است که من نمی شناسم. زیر هر عکس هم یه جمله کوتاه هست.

جیسون هالت
عشقِ نیویورک. همین الان دوتا کاپ کیک ماگنولیا خوردم!
۳ ساعت پیش. لایک. کامنت

کِری دیین
و حتی یه دونه ام به من ندادی؟
کرم کاکائو و شکلات ریز می خوام.
۲ ساعت پیش. لایک

مندی رییز
همین الان رفتم تو یه تارعنکبوت و نترسیدم.
یوووهووو!
۱۷ ساعت پیش. لایک. کامنت

ماوس را دور مانیتور می چرخانم، گیج و منگِ این عکس ها و نوشته ها می شوم. اصلاً نمی دانم این ها یعنی چه، «Status»، «poke» و «FriendRequest».
بعد، درست زیر نوار آبی چیزی تنم را به لرزه می اندازد. کنار عکس کوچکی از یک زن که کنار ساحل نشسته، نوشته شده «اِما نِلسون جونز». این خانم حدوداً سی ساله است با موهایی قهوه ای و فر و چشمانی قهوه ای. در معده ام احساس سوزش می کنم چون این خانم به نظرم آشناست.
خیلی آشنا.
وقتی ماوس را روی اسمش تکان می دهم، فلش سفید به یک دست تبدیل می شود. رویش کلیک می کنم و یک صفحه دیگر آرام آرام لود می شود. این بار عکس بزرگ تر است و اطلاعات زیادی اینجا هست که نمی دانم از کجا شروع به خواندن کنم. در ستون وسطی، کنار یک نسخه کوچک تر از همان عکس، می بینم:

اِما نِلسون جونز
دارم به موی هایلایت فکر می کنم.
۴ ساعت پیش. لایک. کامنت

اینجا نوشته شده اِما نلسون جونز به دبیرستان لِیک فارست می رفته. با کسی به اسم جُردن جونز جِی آر ازدواج کرده و متولد ۲۴ ژوئیه هست. ننوشته متولد چه سالی است، ولی ۲۴ ژوئیه تولد منه.
پیشانی ام را روی دستانم می گذارم و سعی می کنم نفس عمیقی بکشم. از طریق پنجره باز اتاقم، می شنوم که جاش دارد با اسکیت به طرف خانه شان می رود. چرخ های اسکیتش روی خطوط پیاده رو تلپ تلپ می کنند. می دوم طبقه پایین و از در جلویی می پرم بیرون، زیر نور خورشید چشم هایم را ریز می کنم.
بلند صدایش می کنم: «جاش؟»
تا جلوی در ورودی می رود، می ایستد و با پایش ضربه ای به تخته اسکیتش می زند و آن را در دستش می گیرد.
نرده جلوی در را محکم می گیرم تا بتوانم ثابت بایستم. «بعد از اینکه AOL رو دانلود کردم یه اتفاقی افتاد.»
جاش خیره به من نگاه می کند، آویز های بادی بالای در به صدا در می آیند و سکوت را می شکنند.
از او می پرسم: «می تونی یه دقیقه بیای بالا؟»
سرش را پایین می اندازد و به چمن ها نگاه می کند، ولی چیزی نمی گوید.
می گویم: «لطفاً.»
جاش با اسکیت در دستش به دنبالم به داخل خانه می آید.

نظرات کاربران درباره کتاب آینده‌ی ما