فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پس از خورشید

کتاب پس از خورشید

نسخه الکترونیک کتاب پس از خورشید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۷,۹۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پس از خورشید

خسرو به هر جا که می‌توانست سر زده بود. از قصابی و کله‌پزی گرفته تا لنچ‌سازهای لب رود. اغلب کارهایی سخت با حقوقی ناچیز. نه! این کارها، کارهایی نبود که خسرو بخواهد انجام دهد. نقالی شغل معتبرتری بود. او می‌خواست کار بعدیش یک پله بالاتر باشد اما دریغ. کارگر‌های هندی با ارباب انگلیسیشان همه جای شهر بودند. حتی به گاراژ تعمیر اتوموبیل‌های بریتانیایی هم سر زد. از جلو سینما رد شد و تبلیغ فیلم «شیر فروش» را دید و دلش سوخت که نمی‌تواند مثل قدیم به سینما برود. خسرو تقریباً به هر جایی که می‌توانست سر زد اما باز به قهوه‌خانه رفت و با سینه‌ای خسته نقالی‌اش را کرد و راه اداره پست و تلگراف را در پیش گرفت. وقتی به آن‌جا رسید جهان مشغول جابه‌جا کردن چند بسته بزرگ پستی بود. خسرو دستش را زیر یکی از بسته‌ها برد و گفت: - سلام داداش! - به خسروخان! را گم کردی؟ - حالا بزار برسم بعد تشر بزن. - خب حالا اخم نکن. کجایی؟ اومدم قهوه‌خونه. صاب کارت گفت از اون‌جا بار کردی رفتی. - آره یه جا اجاره کردم. - خب خدا رو شکر. - چه شکری؟ ما از اوناشیم که خدا دلش نمیاد آب و دونمونو زیاد کنه. - ناشکری نکن. ناشکری نکن. - ناشکری نیس. خرج و دخلم نمی‌خونه به هم. باید دنبال کار بگردم. از نقالی خسته شدم. صدا نزاشته برام. - هی خسرو از این شاخه به اون شاخه نپر. یه جا آروم نمی‌گیری؟ - من چکار کنم؟ یه ساله کار درست حسابی گیرم نیومده. - اون موقع که گیرت می‌اومدم پولشو خرج ادکولن و کفش و کلاه و سینما و عطینا می‌کردی. - جهان من یه سال می‌دویدم. نباس یه جفت کفش برا خودم می‌خریدم؟ باز من اومدم پیش تو. خیالت راحت. دیگه نونم ندارم بخورم. - بخر برادر من. ده جفت بخر ولی فکر همچین روزیتو هم باید بکنی. - ببین جهان من نیومدم گوش مفتت بشم. کلا سوراخ آسمون برا من تنگه. - بابا خدا کم نزاشت واست. خودت کج رفتی... خسرو رنگ به رنگ شد و پس سرش را خاراند و زیر لب گفت: - حالا ما یه خبطی کردیم. - یه خبط!! دارو ندارت و دادی به باد. - برا هوس بود. همون یه بارم بس بود. حالا چی؟ حالا چرا دستم تنگه؟ بابا گردنم کجه پیش خورشید. - میای این‌جا پیش خودم؟ خسرو ابرویش را بالا انداخت و گفت: - یعنی بشم وردستت؟ - نه! وردست من نشو. بیا تلگراف‌بر شو. - مگه می‌شه؟

ادامه...

بخشی از کتاب پس از خورشید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تقدیم به:
حسین علیه السلام
و همه آنان که به او پیوستند و در امان ماندند.

با سپاس فراوان
از دوستان فرهیخته ام
خانم ها مقیهی و اصغرنیا که در نوشتن این اثر همراهم بودند.

خسرو چند ماه دو شیفت کار کرد. چند ماهی که در آن خیلی اتفاق ها برایش افتاد. در جلسات باشگاه کارمندان حاضر می شد و برای بالا کشیدن خودش تقلا می کرد. فتانه راست می گفت جلسات باشگاه کارمندان محل معامله زن ذهن بود. او که محال بود چوب حراج به زنش بزند پس باید ذهنش را آماده تر می کرد. بیشتر کتاب می خواند. بیشتر روزنامه می خواند و بیشتر به رادیو گوش می داد. فهمیده بود که این مهمانی ها یک دورهمی ساده نیست. در این میان دنبال راهی برای بهتر شدن حال خورشیدش می گشت. آن قدر با این و آن حرف زد تا یک خانه سازمانی کوچک گرفت. من می گویم کوچک. برای خورشید بهشتی بود. آشپزخانه، حمام، دستشویی، حیاطی پر از گل های آفتابگردان و یک نخل پرثمر، پنجره هایی که از نظر خورشید بزرگترین دریچه های جهان بودند. همیشه از تنگنا به وسعت رسیدن برای انسان لذت بخش است اما این که بدانی تنگنا چیست و وسعت کدام؛ این مجهول است!

- دختر تو که اثاثم نداری! با چی می خوای این خونه پر کن؟
- با لطف خدا...
- بگو با باد هوا. فعلاً که از لطف خدا خبری نیست. رفته مثلا دو سیخ کباب بگیره بیاره بده ما. از صب داریم مث کلفت جون می کنیم.
خورشید لبش را گاز گرفت و گفت:
- به خدا شرمندتم. در حقم خواهری کردی.
- خُبه خُبه.. پاشوپاشو این چشای سیاهتو برا من تنگ و گشاد نکن. بزار برا خسرو. جدی ولی چی کار می کنی؟ خونه بزرگیه ها.
- به قول خاتونم آن که دندان دهد نان دهد. اونی که این خونه رو جور کرده خودشم اثاثشو می رسونه.
- منظورت آقای بهبهانیه؟
- عه عذرااا.
- یا الله یا الله...
- آخ پاشوپاشو اومد بیار اون کباب رو دیگه. مردیم از گشنگی.
خورشید به استقبال خسرو رفت. سفره کوچکش را پهن کرد و بوی نان و کباب و ریحان پیچید.
عذرا از آن اتاق با صدای بلند سلام کرد.
- سلام خسروخان!
- علیک. به زحمت افتادی حسابیا.
خورشید گفت:
- خداییش خدا از خواهری عذرا رو کم نکنه. امروز نبود مگه کار تموم می شد؟
عذرا از همان جا که نشسته بود گفت:
- نه بابا کاری نکردم.
- چرا دیگه می خواستی چی کار کنی؟ هرچی پنجره بود شست و تمیز کرد. کف رو سابید. آشپزخونه رو تمیز کرد. من فقط نگاش کردم. حیرون بودم که چقد فرزه.
خسرو با شیطنت گفت:
- خب پس کار اصلی رو تو کردی؟
- برا چی؟
سرش را به گوش خورشید نزدیک کرد و با خنده گفت:
- چون نگاش کردی. بیا این جا وایسا فقط منو نگا کن؛ من تا صب برات کار می کنم.
- خاک بر سرم خسرو می شنوه. زشته.
خسرو خنده مستانه ای کرد و داد زد:
- بیا عذراخانوم بیا که این خورشید بدون تو از گلوش پایین نمی ره.
عذرا روسری اش را زیر گلویش گره زد، آستین های بالازده اش را پایین آورد، دکمه های لباسش را بست و وارد اتاق شد.

شب، باز هر دو دوست در حیاط به ماه نگاه می کردند و باد گردن گل های آفتاب گردان را می رقصاند. از آخرین شبی که این طور با هم نشسته بودند؛ یک سال گذشته بود. از شب مرگ غلام عباس. امشب اما شعفی شیرین زیر پوست خورشید می جنبید. هر سال، بهار، برایش یک چیز تازه در آستین داشت. امسال دست های بهار بی آن که چیزی از او بستاند خانه ای زیبا به او هبه کرده بود.
- عذرا چرا نمیای با ما زندگی کنی؟ خونه به این بزرگی خسرو هم که همش سر کار. منم تک و تنها.
عذرا دست های خورشید را در دستش گرفت و گفت:
- خورشید تو خیلی مهربونی!
- آخه عذرا خدا رو خوش نمیاد تو توی یه اتاق باشی، من تو خونه به این بزرگی. بیا این جا با ما زندگی کن.
- نه خورشید! من که بعدِ مادرم دیگه تو خونه کاری ندارم. اغلب چاپخونم. همین یه اتاقی که گرفتم برام بسه. هر وقتم که فرصت کنم بهت سر می زنم. خدا رو شکر از اون بیغوله اومدیم بیرون. من به تو و خسرو خیلی مدیونم. خسرو نبود نه خرج کفن و دفن مادرم رو داشتم نه اجاره کردن این خونه.
- این حرف ها چیه. خسرو همیشه می گه لیاقت عذرا خیلی بیشتر ازیناست.
عذرا با لبخندی شرمناک سرش را پایین انداخت.
- خورشید نمی خوای بری ده؟
- یعنی میشه؟
- چرا نشه برو حسابی بمون خاتون بهت برسه.

- آقا خسرو این پاکت رو یه آقایی دم در تحویل دادن گفتند بدم به شما.
خسرو با طمانینه ای که از او بعید بود پاکت را گرفت. حس می کرد می داند که اتفاقی در شرف وقوع است. اتفاقی در درون او یا بیرون؟ پاکت را سریع تر از هم باز کرد. یک کتاب بود. «غرور و تعصب» نوشته جین آستین؛ ترجمه «شمس الملوک مصاحب» خسرو کتاب را گشود تا خط اول آن را بخواند. این عادت همیشگی اش بود. حتی اگر فرصت خواندن نداشت حداقل یک خط می خواند.
اما در صفحه اول تکه کاغذ معطری دید که روی آن با خطی خوش نوشته بود:
«منتظر شما و بانو در ساعت شش عصر روبه روی سینما رِکس هستم. فتانه معتضد»
صورت خسرو رنگ به رنگ شد و با عضلاتی شل و وا رفته روی صندلی نشست. مشغول نوشتن و سرگرم کار خودش را جلوه داد اما واقعیت انکارناپذیر این بود که خسرو در دل آشوبه ای دست و پا می زد.
«اگه نرم که خیلی زشته. می گه چقدر آدم بی خودیه. اگه تنها برم... اگه با خورشید برم...»
آقا فواد استکان چای را کنار برگه های خسرو گذاشت و گفت:
- ها شْلونَک؟
چطوری؟
- اِلحمدلله زِیْنْ. انتَ شْلونَک وِ الْاَهَلْ شْلونْهُم؟
خداروشکر خوبم. تو چطوری و خانواده چطورن؟
- الحمدلله کُلِّیِتْنا زِیْنین. تِشرَبْ فَدْ شِیْ؟
خداروشکر هممون خوبیم. چیزی می خوری؟
خسرو با اشاره دست به او فهماند که چیز دیگری نمی خواهد. حضور آبدارچی افکارش را بیش از پیش بهم ریخت. دستش را ناخودآگاه روی جلد کتاب کشید و زیر لب گفت: «غرور و تعصب»
نوک انگشت هایش یخ بست. چقدر محتاج همان استکان چای شد. استکان را در آغوش انگشت هایش فشرد. لاجرعه سر کشید. زبانش نسوخت چیز دیگری در درون او می سوخت. چیزی گرم تر از چای داغ حدود ساعت سه بود که کار خسرو تمام شد. مسیر بانک تا منازل سازمانی کارمندان بانک، مسیر دوری نبود اما قدم های خسرو کند بود. کند و سنگین. آخرین باری که فتانه را دیده بود باز در یکی از مهمانی هایی بود که خسرو ظاهراً برای بقا و پیشرفت شغلش در آن حاضر می شد. با فتانه درباره روشنفکر ها، چپ گراها، درباره حزب توده، درباره همه ی چیزهایی که خسرو دوست داشت حرف زده بودند و هر بار که فتانه از خورشید پرسیده بود؛ خسرو با بهانه ای از آن عبور کرده بود اما این دعوت، این دعوت رسمی با یادداشت و امضا و پیک و هدیه این دعوت را چه می کرد؟
خورشید را با دستار با کول با چادر سیاه نرمش که بوی تن او را می داد؛ می برد و می نشاند کنار فتانه با آن کلاه بادمجانی اش که به رژ صورتی اش چقدر می آمد و آن عطر دیوانه کننده فرانسوی اش. خورشید را با ابرو هایی که هنوز از غم غلام عباس برنداشته بود می برد می گذاشت کنار فتانه با آن ابرو های وسمه کشیده اش؟ خورشید محجوب و کم حرف که سنگین ترین جمله هایش ضرب المثل هایی بود که از خاتون در ذهن داشت را می گذاشت کنار فتانه؟ آن وقت اگر فتانه درباره سوسیال دموکراسی و امپریالیسم حرف می زد چه؟ نه!! نه!!! این منتهای بی رحمی بود. این جنگ نابرابر بود. خسرو با پای سست و دل لرزان ندانست کی به در خانه رسید. کلید انداخت و بوی خوش غذا غافلگیرش کرد. اصلاً یادش رفت چقدر در فکر بود. چه خوب که گرسنگی جسم را می توان فهمید اما با گرسنگی روح چه می توان کرد؟ قاشق اول را پر کرد و در دهان خورشید گذاشت.
- بخور جونم. بخور عمرم. آب شد تنت این قد که من بهت سختی دادم.
خورشید این جور وقت ها هول می کرد. آب دهانش را قورت می داد و خجالت می کشید و با هرچه در توان داشت می گفت: «این چه حرفیه سایت به سرم» اما این بار هنوز لقمه اول را نجویده ناگهان عق زد.
- خورشید خورشید چت شد؟
- ببخش نمی دونم دلم خیلی درد می کنه.
خسرو دستپاچه پرسید:
- چکار کنم؟ بگو چکار کنم؟
- هیچی هیچی هول نکن. بزار یکم به دل می خوابم خوب می شم.
- چیزی خوردی؟ نباتی، چیزی؟
- آره. خوب شدم اما یه دفعه نمی دونم چرا باز شروع شد.
خورشید سردش شد. دلش را گرفت و مچاله کمی دورتر از سفره دراز کشید. خسرو ملحفه را رویش کشید.
- می خوای برم چیزی بخرم برات؟
- نه هیچی. حالا خوب می شم. تو برو غذاتو بخور...
خسرو چشم نگران به سر سفره برگشت. دو سه قاشقی خورد اما دید که خورشید به ملحفه چنگ می اندازد.
- خورشید! خورشید! پاشو، پاشو... بدتر شدی که...
- آره انگ.. گاری... بدتر شدم.
به سمت در اتاق دوید که از دستشویی نزدیک تر بود و دوباره عق زد. این دفعه آن قدر بالا آورد که بی حال شد.
خسرو چادر خورشید را روی سرش انداخت.
- پاشو پاشو بریم دکتر
- دکتر؟
- آره یه دکتر برا کارمندا همیشه تو درمانگاه هست.
خسرو دمپایی های خورشید را پیش پایش جفت کرد و آرام زیر بغل او را گرفت.
به در خانه که رسیدند. خورشید انتهای کوچه عذرا را دید.
- خسرو! عذرا
- کو؟
- اوناهاش داره میاد.
عذرا سر رسید و با نگرانی پرسید:
- چی شده؟ خورشید چت شده چرا زرد شدی؟
- سلام
- سلام ببخشید من حواسم پرت شد سلام نکردم.
- هیچی یک دفعه سر نهار تا یه لقمه گذاشت دهنش بالا آورد. دارم می برمش درمانگاه بانک
- منم میام
- عذرا تو برو حالا از سر کار اومدی خسته ای.
- عه خورشید مگه من می تونم این جوری ولت کنم برم؟
عذرا همراهشان به درمانگاه رفت. پزشک می گفت؛ بدن خورشید نحیف و شکننده است. باید تقویت شود. باید استراحت کند. باید شاد باشد.
عذرا کنار تخت خورشید دستش را گرفته بود و نوازش می کرد. خسرو در چهارچوبه در ایستاده بود که چشمش به ساعت گرد خاکستری رنگی که به دیوار بود، خورد. حدود ساعت پنج بود. ناگهان یادش به قرار امروز افتاد. در راهرو مردد قدم زد و هر چند دقیقه ای که می گذشت باز ساعت را نگاه می کرد. عقربه های لعنتی دنبال هم می دویدند. فرصت کمی باقی مانده بود؛ عذرا را صدا زد.
عذرا می خوام یه کاری برام انجام بدی.
خسرو، سعی می کرد، این قرار را عادی جلوه بدهد؛ هرچند غیر عادی هم نبود.
- ببین... دختر رئیس بانک مرکزی من و خورشید رو دعوت کرده سینما!
- عذرا چشم هایش را ریز کرد و دقیق تر به عضلات اطراف چشم های خسرو که پرشی خفیف داشتند نگاه کرد.
- ساعت شیش باید اون جا باشیم. خب... خورشیدم که بی جون افتاده رو تخت تا سرمش تموم بشه.
عذرا کمی رنگ به رنگ شد اما بر احساساتش غلبه کرد ولی نتوانست مانع درهم رفتن ابروهایش شود.
- کاری از دست من بر میاد؟
- آره
خسرو به اندازه چند ثانیه در صورت عذرا مکث کرد و ناگهان و با عجله گفت:
- ببین من یه یادداشت عذرخواهی می نویسم. برو جلو در سینما رکس بهش بده... ساعت... شیش...
- خب بنویسین بدین ببرم.
خسرو نمی دانست حرف بعدی را چطور به عذرا بزند. عذرا اما احساس کرد حرفی تا گلوی خسرو بالا می آید و پایین می رود.
- ببخش من برم پیش خورشید. بازم کاری هست؟
- نه... آره... میشه با یه لباس... یعنی منظورم اینه که با لباس کار نری.
عذرا در هم رفت اما با خونسردی مصنوعی گفت:
- باشه
و به اتاق رفت. گونه خورشید را بوسید و با خداحافظی سردی یادداشت را از خسرو گرفت و رفت.
چند قدم از خسرو دور نشده بود که به سمتش برگشت.
- نگفتی چطوری بشناسمش؟
- عه... توی اتول احتمالا بشینه. دم سینما نمی ایسته. اسمش... فتانه معتضد هست. اون جا میشناسنش.
- فتانه معتضد
نه نتوانست خورشیدش را تنها روی تخت رها کند. خورشید پیش از این تجربه تلخ تنها ماندن دربیمارستان را چشیده بود.
خسرو کمی میوه و گوشت خرید. کتابش را از بانک به خانه آورد و یادداشت را به عنوان نشانه لای آن گذاشت. خورشید باید به ده برمی گشت. خورشید بیمار غربت بود. بوی آبادی او را زنده می کرد.
- خورشید می خوام بفرستمت ده
خورشید با ناباوری سرش را بلند کرد و گفت:
- تنهایی؟
- نه... جهان داره میره اون جا. کاری داره. می خواد اون جا برا خودش زمین بخره. میری با جهان؟
خورشید کمی فکر کرد و گفت:
- آره اما نمیشه تو بیای؟
- من نمی تونم خورشید. کارم زیاده. نمیشه این طور ول کرد ده روز رفت.
خورشید با شوق وسایلش را جمع کرد. هرچند مادری که داغ اولاد دیده همیشه دردی به گوشه دلش سنجاق است اما فکر دیدن حیدر و خاتون، فکر نفس کشیدن در هوای ده حالش را خوب می کرد. غیر از آن شب های پر خطرِ سفر که هیچ کس نفهمید دریا با خسرو و وسایلی که خریده بود و نظمیه هایی که دنبالش افتاده بودند چه کرد؛ این اولین شبی بود که خسرو بعد از آوردن خورشید به شهر، تنها می خوابید. تنش خسته بود. دلش خسته بود. خسرو همیشه می دوید. همیشه به پله بعدی چنگ می انداخت. مگر آسان بود بی سایه پدر.... بی گرمگاه دامن مادر قد کشیدن... هرز نرفتن... آن قدر حرف ها در ذهنش هجا هجا می شد که نمی توانست بخوابد. به چهارچوب خوشرنگ در نگاه انداخت و به شیشه تمیز پنجره مشرف به ایوان. به گلدان کوچکِ گوشه اتاق. به پرده هایی که هنوز همان پارچه هایی بودند که خاتون با دخترش همراه کرده بود. همه جا رد خورشید هویدا بود. دستش را زیر سرش برد. به سقف خیره ماند و به پنکه سقفی که آرام می چرخید. انگشت سبابه اش لای کتاب «غرور و تعصب» جا مانده بود و کتاب روی سینه اش لم داده بود. احساس کرد کتاب به اندازه یک سنگ سنگین شد. احساس کرد قفسه سینه اش را می فشارد. خانه بدون خورشید به چشمش تاریک و نمور می آمد. از جا جَست. کتاب و یادداشتِ معطر به گوشه ای افتادند. به اتاق رفت و در کمد لباس تن زده ای از خورشید را جُست. خورشید لباس چندانی نداشت. هرچه بود را با خودش برده و هرچه مانده را شسته. غیر از پیراهنی که در آخرین لحظه از تن کنده بود. گوشه کمد مچاله بود. خسرو گل های ریزش را دید و دستش را به طرفش برد. آن را بویید. همه ی آن پونه های ظریف و پاک روی پیرهن خورشید را بویید و احساس کرد همه پچ پچ ها و واگویه ها ناگهان خاموش شدند. خاموش...
لباس خورشید را با خودش به بستر برد و روی چشم هایش گذاشت و مثل کودکی که مادرش را یافته باشد و در دامن او قرار گرفته باشد خوابش برد.

هوای آبادی، هوای وطن. هوایی که در آن خورشید زاده شده بود و فکر می کرد در آن زندگی خواهد کرد و در آن خواهد مرد. به غربت رفته ها می دانند هوای زادگاه چگونه آن منِ غمگین را بیرون می کشد و منی شاد جای آن می نشاند. هوای آبادی، جان خورشید را فربه می کرد. وقتی دستش به در چوبی حیاطِ خانه خورد و آرام آن را باز کرد؛ صدای غیژ آن آن قدر برایش آشنا و دلنشین بود که همان جا دلش می خواست به در بوسه بزند. به چشمش مثل در امامزاده ای مقدس آمد. جلوتر رفت.
خاتون در حال تکان دادن کیسه شیر بود و مثل همیشه آوازی به آهنگی حزین زیر لب زم زمه می کرد. خورشید با قدم های آهسته به او نزدیک شد و از پشت آرام دست روی شانه اش گذاشت. بو کشید. بوی خاتون بوی بهار نارنج و عطر گل های ناز. خورشید همان لحظه زنده شد. خاتون از شادی گریست و خورشیدش را در آغوش کشید. غلام عباس اگر بود؛ می توانست روی پاهای کوچکش در حیاط راه برود. خورشید دلش می خواست حیدر را ببیند. حلیمه را ببیند. همه همسایه ها را... دلش می خواست ظرف ها را روی سر بگذارد و تا رودخانه بدود. دلش می خواست خودش را توی حوضِ باغ همسایه بیاندازد یا پاهایش را توی جوی آب رها کند. دلش می خواست این بار که به باغ انبه و لیمو می رود دیگر برنگردد اما فرصت کمی داشت. باید با جهان بر می گشت.
پس تا بود باید هوا را می بلعید. باید نفس می کشید. کاش هیچ کس سراغ غلام عباس را از او نمی گرفت.
کاش هیچ کس دلش را شخم نمی زد. کاش این دانه درد را از دلش بیرون نمی کشید. خاتون در آغوش خورشید بسیار گریست و فقط آن دو بودند که می دانستند نیمی از این اشک ها شوق است و نیم دیگر مشقت... رنج آه رنج... این رنج است که فرزند آدم را می پروراند. شب وقتی زیر نورِ کم سویِ فانوس، خاتون برایش ماهی برشته روی نان می گذاشت و با حیدر می خندید؛ احساس کرد چقدر به دیدن ریشه هایش محتاج بود.
- مادر اون جا صبح تا شب چه می کنی؟
- هیچی خاتون. خونه رو رفت و روبی می کنم و چیزی می پزم. بقیشم به انتظار خسرو شب میشه.
- بیکار نمون. بیکاری آدم رو بی عار می کنه. بی عاری هم نکبت به بار میاره.
- خب چکار کنم؟ اونجا غریبم. نه کسی رو دارم که درِ خونشو بزنم. نه جایی بلدم که برم. یه عذرا هست و من.
حیدر گفت:
- عه عذرا چطوره؟ مادرش خوبه؟
- مادرش مرد. رو دست من جون داد. تا عذرا از سر کار بیاد پیرزن رفت.
خاتون دست روی دست کوبید و گفت:
- آخ آخ پیرزن مرد!
- آره... دیدم نفس سخت می کشه. داشتم براش کتاب می خوندم. همسایه ها رو خبر کردم ولی به دکتر خبر کردن نرسید. همسایه ها رفتن دکتر بیارن ولی دیگه دیر رسیدن. پاشو به قبله کردم. آبم بهش دادم. شهادتین رو گفتم در گوشش. چندبار مث ماهی لباشو به هم زد و تمام...
- چیه این آدمیزاد؟ آه و دمی. بیچاره عذرا. تنها تر شد. مادر دور و برش رو بگیر. گناه داره بی نوا دختر.
- حواسم بهش هست.
- خب خدا بیامرزدش. دیگه حرف دل کوری نزن خورشید!
حیدر به فکر فرو رفته بود. خورشید گفت:
- حالا غصه نخور!
- نه تو فکر توام. خورشید بیا خوس ببر. اون جا تلی۳۲ بباف.
- بدم نمی گی.
خاتون همین طور که روی ماهی ها لیمو می چکاند گفت:
- رودم. تلی بباف. رو دستار خوس بباف. تونستی بفروش. خیاطی بلدی چیزی بدوز. یه چیزی بخون. نشین کنج خونه.
- خسرو می زاره من تلی بفروشم؟! لباسای شهریا فرق داره من که بلد نیستم اون جور بدوزم.
- حالا نفروشی. برا خودت که خوبه. خو یاد بگیر.
حیدر تکه استخوان ماهی برای گربه گوشه حیاط پرت کرد و گفت:
- خورشید حافظ بابا رو با خودت ببر اون جا به کارت میاد.
- حالا شب اولی هی ببر و برو نکنین دلم می گیره.
حیدر غمگنانه خندید و سرش را روی شانه خورشید رها کرد.
- رودم زن نباید عین مرغ دردی همش یه گوشه بیفته... دستتو به زانو بگیر بگو یاعلی.
***

خورشید شربتی آماده کرد تا خسرو به اتاق ببرد. خورشید آرام بود.
اقبال سر به زیر به پشتی تکیه زد. خسرو سینی شربت را جلویش گرفت.
- من نیومدم این جا شربت بخورم. اومدم سر از کار شما دوتا در بیارم.
- چرا اومدی سراغ من؟ برو از خواهرت بپرس.
- از اونم می پرسم. گفتی حرف بزنیم. می شنوم.
- کار من و عذرا اونی که تو فکر می کنی نیست. فقط بدون که من تا خرخره بدهکار زنمم اگه خدا بهم عمری بده باید جبران کنم براش. دیگه فکرم به دست درازی ناموس کس دیگه ای نمیره. عذرا هم برا من هم برا خورشید خواهر بوده و هست پس تو هم برادری. حرمت برادری نگه داشتم که نزدمت. حالا هم این جا مهمون منی می تونی بمونی تا فردا و بریم پیش عذرا از خودش بپرسی ما با هم چه صنمی داریم.
اقبال بی آن که حرفی بزند در سکوت به حرف های خسرو گوش داد. خورشید که پشت در آشپزخانه نشسته بود و به خسرو و عذرا فکر می کرد. صورت مهربان عذرا را از نظر گذراند و ناخودآگاه لبخند زد. خسرو باید وقت می خرید تا افکارش را از تشویش در بیاورد. باید عذرا را می دید.
خسرو دستش را به طرف اقبال دراز کرد و لبخند زد. اقبال هرچند مردد بود اما دست خسرو را فشرد.
- فردا سه ونیم در خونه عذرا.
- باشه.
صدای بسته شدن در که به گوش خورشید رسید چادرش را درآورد و برای جمع کردن وسایل پذیرایی به سمت اتاق رفت. لیوان ها را می شست که خسرو رسید.
- خورشید دارم از پا در میام.
خورشید دست هایش را با حوله کوچکی خشک کرد و به طرف خسرو رفت.
- خدا کنه همسایه ها صدای داد و بیدادمونو نشنیده باشن
- نمی دونم... این قدر فکر دارم که به این یکی دیگه نمی رسم.
- لباساتو عوض کن برو بخواب.
خسرو همان طور که بی رمق ایستاده بود گفت:
- خورشید فکر نمی کردم بتونی با کسی گلاویز بشی. یه لحظه باور کن شدی عین عمه.
خورشید اخمی کرد و گفت:
- یادت رفته یه دف تو تاریکی پریدی جلوم دستتو گاز گرفتم؟
خسرو خنده بلندی کرد و گفت:
- آخ آخ تو هم یادته؟ عه ببین اومدم دو کلمه مهر و محبتمو بگم خورشید خانوم داد و بیداد کرد در دهنشو گرفتم آبروش نره؛ انگشتمو گاز می گیره! خداییش باید همون موقع می شناختمت. عه عه این همه مدت منو بگو می گفتم زنم چه مظلومه.
- باز تو به من رسیدی خستگیات یادت رفت؟
خسرو لبخندش را جمع کرد و گفت:
- نمی خوای ازم بپرسی با عذرا کجا رفتم؟ چکار کردم؟
- نه.
- چرا؟
- چون خودت بهم میگی.
خسرو نفس عمیقی کشید و گفت:
- آره باید بگم. دیگه وقتشه که بگم.
- حالا با تن خسته این جا واینستا. برو لباساتو عوض کن؛ منم میام.
خورشید دل آشوبه داشت اما مراقب بود خود را به شنیدن این ماجرا مشتاق نشان ندهد. هر نوع اصراری برای بیان موضوع می شد که بی اعتمادی به خسرو تلقی شود.
خورشید با اندک فاصله ای به اتاق رفت و دید که خسرو دراز کشیده و چشم هایش را بسته.
با صدای آهسته گفت:
- خوابی؟
- نه بیدارم. فکر کنم امشب صب نشه. دارم فکر می کنم. بیا بشین. سرم از درد داره داره می ترکه.
- مشخصه چشمات قرمزه می خوای فردا حرف بزنیم؟
- نه فردا دیره.
خورشید بالای سر خسرو نشست و سرش را به دامن گرفت و با سر انگشت هایش شقیقه خسرو را فشار داد.
- خدا خیرت بده.
گاهی با انگشت شصت روی چشم هایش می کشید و گاهی پوست سرش را نوازش می کرد.
- خورشید من رابطه ای با عذرا اون جور که اقبال گفت ندارم. تو که به من اعتماد داری؟
خسرو مکث کرد و سرد شدن ناگهانی سر انگشت های خورشید را پشت چشم هایش احساس کرد و خورشید گفت:
- آره من بهت اطمینان دارم.
خسرو نفس آسوده ای کشید و در برابر خورشید نشست و دست های خورشید را روی صورتش گذاشت و بوسید.
- خورشید من تو حزب توده کار می کنم اما توده ای نیستم. فقط چون هدفشون براندازی رژیمه کنارشون هستم. عذرا هم با من همکاری می کنه. شبایی که دیر می اومدم یا تو چاپخونه بودیم و شب نامه آماده می کردیم یا در حال پخششون بودیم یا جلسه حزب بود.
خورشید با شنیدن کلمه براندازی چشم هایش گرد شد و با صدای آهسته ای گفت:
- چی می گی خسرو؟ مگه چارتا آدم می تونن شاه رو ور بندازن؟
- خورشید چارتا آدم نیستن. الان همین حزب توده مگه چند سال پیش اون همه کارگر رو نکشوند تو میدون.
- خسرو مگه تو نمی گفتی اینا بی دینن؛ مشروب خورن؛ محرم نامحرم سرشون نمیشه؟
- خورشید خیلی از جونا اصلاً نمی دونن اینا لائیکن فقط به خاطر همین مهمونیای رقصشون میان عضو میشن. من که قاطی این کاراشون نیستم.
- خب اینا شاه رو هم وردارن خودشونم که دسته کمی از شاه ندارن... حداقل اون که خدا رو قبول داره.
- جدیداً که با شاه هم ملایم تر برخورد می کنن. چون شاه روابطش با شوروی بهتر شده. اینها هم که سرسپرده شوروی هستند. اونها بهشون گفتند که بر علیه شاه کمتر کار کنند.
- خسرو درسته فکر تو چیز دیگه است اما نشست و برخاست با این جماعت دل آدم رو چرک می کنه.
خسرو خواست از احزاب اسلام گرا بگوید. خواست از حقیقت خودش حرفی بزند و این نقاب لعنتی را از صورتش بردارد اما مردمک سیاه چشم هایش مثل دو پرستوی در آتش افتاده بال بال می زدند. بین گفتن و نگفتن در تردید بود. هرچه خورشید کمتر می دانست برای خودش بهتر بود. اگر ساواک سراغش می آمد. نه از این فکر پشت خسرو تیر کشید. خورشید سکوت خسرو را که دید ادامه داد:
- آخه خسرو سری که درد نمی کنه رو دستمال نمی بندن. حالا اون عذرا از اولشم قاطی همین جماعت بزرگ شده ولی من و تو رو چه به سیاست؟
- خورشید یادت رفته تو چه خراب شده ای زندگی می کردیم؟ چندتا خانواده تو اون بیغوله ها بودن؟ یادت رفته برا دوتا دونه بامیه بچه ها چه له لهی می زدن. اونا تا کی باید اون جور زندگی کنن؟ یه طرف شهر یه عده تو عمارت زندگی می کنند یه طرف شهر هم توی یه خرابه و حلبی آباد.
خسرو با غمی سنگین ادامه داد:
- خودت رو یادت رفته؟ اگه اون قد داشتیم که مرتب بری دکتر اون قد حالت بد می شد که بچمنو از دست بدیم؟ خون هرچی بچه بی مادر هر چی مادر بی بچه است به گردن این حکومته. من اگه داشتم که شکممون رو سیر کنم به دریا و غربت می زدم که تو دست تنها بمونی؟ ما از فقر و نداری بود که پسر به اون قشنگی رو سپردیم دل خاک.
چشم های خورشید بارید اما خسرو بغضش را در سینه دفن کرد.
خورشید اینا مردم رو باسواد نمی خوان. روزنامه خون و کتابخون نمی خوان. رفاه رو برا مردم نمی خوان. می خوان هر کی تو دهاته؛ سرش به گاو و گوسفندش باشه، هر کی تو شهره؛ کاسه چه کنم دستش باشه.
خورشید در فکر فرو رفت. خسرو ادامه داد:
- میشه مسلمون باشی و این همه ظلم رو ببینی و دم نزنی؟
خورشید آهسته گفت:
- نه... خسرو با اقبال چکار می کنی؟
- اقبال توده ایه. پدر و شوهر عذرا هم توده ای بودن که ساواک اعدامشون کرده اما عذرا نه. خاک عذرا رو از جای دیگه برداشتن. امشب ترسیدم بهش بگم چکار می کنیم دردسری درست بشه. من نمی دونم از کی داره ما رو تعقیب می کنه. خواستم اول با عذرا حرفامونو یه کاسه کنیم.
- خب اگه بری سراغ عذرا که می فهمه.
- من نمی رم. ببین خورشید فردا من میرم سر کار احتمال زیاد اقبال منو تعقیب می کنه ببینه میرم قبل موعدمون سراغ عذرا یا نه. تو برو پیش جهان. اون از بعضی کارامون خبر داره. بهش بگو چی شده. بگو بره به عذرا خبر بده. یه یادداشت رمزی هم می نویسم که حرفام با عذرا یکی بشه. بده به جهان برسونه به عذرا. می تونی این کارو بکنی؟ نمی ترسی؟
خورشید گفت:
- اگه من بترسم تو راه دیگه ای داری؟
خسرو به نشانه نه سری تکان داد.
خورشید گفت:
- پس نگران من نباش. آدمیزاد از هرچه می ترسه باید خودشو بندازه توش.
- خورشید اگه به خاطر داشتن تو امروز سر به سجده بزارم فردای قیامت بردارم کمه.
- خسرو تو چی نمی ترسی؟
- چرا اولاش می ترسیدم. هر وقت می ترسیدم برمی گشتم محله قدیممون. من یه عمر با همه و خودم جنگیدم که برم بالاتر. تو نکبت و فلاکت دست و پا نزنم تو بی سوادی و نادونی دست و پا نزنم اما وقتی رسیدم اول جاده دیدم من تنهایی آب خوش از گلوم پایین نمیره حتی فقط با تو هم نمی تونم. دلم می خواد همه، هر کی رو می بینم، هر کی رو می شناسم. همه بیان رو. همه بیان بالا. دیگه چشم بچه ها دنبال پاکت هیچکی دودو نزنه. حالا دیگه نمی ترسم. چون با خودم نمی جنگم. با خدا سر دعوا ندارم. دارم برا همه دست و پا می زنم.
خورشید احساس کرد از داشتن خسرو باید به خود ببالد. دستی به صورت خسرو کشید و گفت:
- خسرو بخواب دیگه چشمات باز نمیشه.
خسرو سرش را روی متکا گذاشت و گفت:
- خورشید برا نماز صدام بزن.
خورشید سرش را روی بازوی خسرو رها کرد و خسرو او را به آغوش کشید.
خسرو خواب آلود گفت:
- چقد موهات بوی خوبی میده.
- ازون عطر فتنه زدم.
خسرو یاد فتانه افتاد و حالت مشمئزکننده ای که در گفتگوی با او داشت. چهره فتانه را ورق زد و عطر فتنه موهای خورشیدش را نفس کشید. همان عطری که اولین هدیه او به خورشیدش بود.
***
اداره امنیت.
- عکسی ازشون در دسترس نیست؟
- چرا از خسرو امیرخانی عکس داریم اما از عذرا بزرگ منش متاسفانه نه.
- گزارشات مامور ۴۵۸ رو به انضمام اطلاعات تازه به مرکز استان بفرستید. فکر می کنم تعقیب و مراقبت کافیه اگر این دو نفر رو بتونید بگیرید سرشاخه های دیگه رو شناسایی می کنند.
- ما هنوز نمی دونیم که امیرخانی عضو کدوم دسته است؟
مرد سیگارش را پکی زد و گفت:
- به همین خاطر باید دستگیر بشه. الان هر دو حزب در حال مبارزه با رژیم هستند و سلطنت اعلی حضرت توسط عوامل خرابکار هر دو حزب تهدید می شه... این آدم هر که هست یک جاسوس بسیار باهوش دوجانبه است اما این که در واقع سرسپرده کدوم حزب هست برای ما محرز نیست.
- قربان با تعقیب امیرخانی به نتایج بهتری نمی رسیم؟
- نه. بارها تونسته مامورین ما رو فریب بده. دیر یا زود یکی از احزاب متوجه روابط پنهانیش میشن و به عنوان مهره سوخته از بین می برنش و اون وقت ما ازش بی نصیب می مونیم. اون اطلاعات خوبی از هر دوطرف داره. هم احزاب اسلام گرا و هم حذب توده. به مامورینتون بفهمونید که تحت هیچ شرایطی دست به اسلحه نشند فقط دستگیرش کنند. این کار رو طوری انجام بدند که به نظر مفقود بیاد. یعنی کسی شاهد دستگیریش نباشه.
- بله... چشم قربان!
مرد پایی چسپاند و پرونده ها را برداشت.

خورشید به اداره پست رسید. طبق توصیه های خسرو چشم گرداند که آدم تکراریی می بیند یا نه... مراقب بود کسی در تعقیبش نباشد. خیلی آرام وارد اداره شد. اتاق جهان را پیدا کرد و ماجرا را گفت و یادداشت خسرو را به او داد. جهان سری تکان داد و گفت:
- کی ماجراهای خسرو تموم میشه زن داداش؟ یعنی این از بچگی پاش رو زمین نبود.
خورشید لبخندی زد و از اداره پست بیرون رفت. می دانست که خسرو امروز دیرتر به خانه می آید. تصمیم گرفت به بازار ماهی برود و کمی ماهی بخرد اما به نزدیکی بازار که رسید با بوی ماهی ها حالش دگرگون شد و دست خالی به طرف خانه راهش را کج کرد. در مسیر راه به حرف های خسرو فکر می کرد به این همه فاصله به این همه تفاوت. با دیدن زن هایی که گدایی می کردند با دیدن انگلیسی هایی که با موهای بورشان او را یاد موش خرمایی های دزد دهشان می انداخت. با دیدن مرد هایی که به سمت بلم هایشان می رفتند. هر کدام خورشید را یاد حرفی از خسرو می انداخت. با خودش فکر کرد چه خوب شد از ده به شهر آمد. چه خوب شد که فهمید غم های بزرگتری هم در جهان هستند و عشق های بزرگتر. خسرو او را از حصار امن خودش بیرون کشید. غرق در همین افکار بود که به در خانه رسید. بچه ها در کوچه مشغول بازی بودند و صدای فریاد و خنده هایشان خورشید را به یاد غلام عباس انداخت. اگر بود می توانست پاهای کوچکش را به توپ بزند. الان دست خورشید را گرفته بود و کوچه را با هم عبور می کردند. داغ غلام عباس همیشه تازه بود. خورشید دل نگرانی هایش را لای جانمازش ریخت و آن را جمع کرد.
حدود ساعت سه و نیم بود. اقبال در کوچه ای دورتر از خانه عذرا ایستاده بود. خسرو از راه که رسید اول کوچه های اطراف را پایید. با اقبال چشم در چشم شدند و خسرو با این که نگران بود سعی کرد خودش را از دیدن دوباره اقبال خوشحال نشان بدهد. نمی دانست یادداشت رمزی اش توانسته کمکی کند یا نه. او فقط تلاش کرده بود که در آن یادداشت به عذرا بفهماند که حداقل اطلاعات را به اقبال بدهد و فقط خود را یک عضو از حزب توده معرفی کند تا بفهمد اقبال از کی و چرا آنها را تعقیب می کند. تقریبا هم قد و قواره خسرو بود. وقتی آمدنش به سمت خودش را دید؛ بیشتر حرف عذرا را باور کرد که می گفت اقبال مثل خسرو راه می رود. مثل او حرف می زند و نسخه بور خسرو است. یک دفعه یادش آمد که این خواهر و برادر چند سال است که هم دیگر را ندیده اند و این که در بدو ورود اقبال به سراغ عذرا نرفته و او را تعقیب کرده برایش پرنگ تر شد. سلام اقبال افکارش را نیمه تمام گذاشت.
- سلام داش اقبال!
اقبال نگاه طلبکارانه ای به خسرو انداخت و گفت.
- در بزن.
خسرو در را کوبید و کمتر از همیشه زمان برد تا عذرا در را باز کند. در را که گشود خسرو از مقابلش کنار رفت تا اقبال تمام قد در قاب چشم های سبز عذرا که معلوم بود ساعت ها گریسته جا بگیرد. عذرا در بهت به اقبال نگاه کرد و گفت:
- چقد دیر اومدی اقبال!
عذرا این را گفت و خودش را در آغوش اقبال رها کرد. اقبال هم نتوانست بر خودش مسلط بماند.
خسرو که متوجه نگاه متعجب چند عابر شد آن ها را به داخل خانه کشاند. خانه عذرا یک اتاق کوچک بود و یک آشپزخانه کوچک... در گوشه اتاق زیر پنجره آهنی آبی رنگ، کتاب ها روی هم چیده شده بودند. خسرو از تغییر حجم کتاب ها متوجه شد که عذرا بخشی از کتاب ها را پنهان کرده. عذرا خوب که اشک هایش را ریخت گفت:
- اقبال تو منو چطور پیدا کردی؟
بعد رو کرد به خسرو گفت:
- نکنه شما دنبال اقبال می گشتین و به من چیزی نگفتین؟
هنوز سکوت خسرو نشکسته بود که اقبال گفت:
- شما دوتا چه صنمی با هم دارین؟
- یعنی چی اقبال نمی فهمم چی می گی؟
- واضح پرسیدم. نسبت این آقایی که زن داره با شما چیه که هر شب هر شب یه جایید با هم.
عذرا اشک هایش را پاک کرد و اخم هایش را در هم کشید.
- اقبال غوره نشده مویز شدی. ما رو تعقیب کردی؟ تو برس از راه... یه گردی از دوش خواهرت بتکون که دوسال تموم مادر فلجت رو زیر و بالا کرده بعد واسش بشو آقا بالاسر.
- عذرا من می خوام بفهمم شما دوتا چه غلطی می کنید.
خسرو سرش را پایین انداخته بود و به چهره هیچ کدام نگاه نمی کرد. فقط گوش می داد.
- یعنی تو بعد این همه سال یکه و یکاره پیدات شده که بفهمی من و این آقا چکاره ایم؟ خودت اصلاً می فهمی چی می گی؟
- عذرا واسه من زیر و رو نکش. بگو این مردک کیه؟ چکارته؟
- خوبه! جای بابا خالی. لاتی شدی واسه خودت. لفظ قلم حرف زدن یادت رفته. روشنفکربازیات برا زنای مردم بود؟ به خواهر خودت رسید غیرتی شدی؟ پیپت کو؟ کتابات کو. مبارز بودی.
خسرو خیلی آرام لبش را گزید و عذرا فهمید که باید زبان به دهان بگیرد و حواسش باشد که حرف هایش بوی ضدیت با حزب توده ندهد. اقبال با خشم فروخورده ای گفت:
- یک کلمه بگو این آقا کیه و کار شما با هم چیه؟
- این کیه؟! اگه نمی دونی بدون. این همونیه که مادرت رو هر جمعه می کشید وسط حیاط که شپش نزنه سرش. که بوی تعفن اتاقش، همسایه ها رو شاکی نکنه. پاچه شلوارشو می زد بالا. پا می کوبید تو لحاف نجس مادرمون ولی سرش رو بالا نمی گرفت که با من چش تو چش بشه. اگه این آدم نبود هنوز جسد مادرمون وسط حیاط پری خانوم مونده بود. اگه این آدم نبود این سقف بالا سر من نبود.
- آره این شد رستم دستان. عذرا جواب منو بده صنم تو با این مرد چیه؟
- تف! تف به ذات بی غیرتت که هرچی می گم این کیه نمی شنوی. اقبال این آدم زن داره. اونم نه یه زن معمولی نه مث زنایی که تو توی مهمونیا دستشونو می گرفتی و می رقصیدی... نه!! زنش قد صدتا زن می ارزه. اگه این زن و مرد در حق من خواهری و برادری نمی کردن منم الان سینه قبرستون خوابیده بودم. تازه من بخوام با هر کی بپرم به تو ربطی نداره. مگه شیرم دادی یا نونمو دادی؟ جای تشکرته؟ مث این که من و مامان به خاطر تو آوره شدیم.
اقبال سعی می کرد خودش را آرام کند:
- ببین عذرا من نیومدم اذیتت کنم. فقط می خوام بدونم شما چکار می کنید همین.
عذرا ناخودآگاه به خسرو نگاه کرد که دست به سینه روبه رویش نشسته بود. خسرو با چشم به او اجازه گفتن داد.
- اقبال ما کاری نمی کنیم داداش. راه پدر رو ادامه می دیم. این جا حزب توده فعاله. ما برای حزب آدم جمع می کنیم. میتینگای شبانه می ذاریم. شب نامه چاپ می کنیم جلسات آموزشی حزب رو مرتب برگزار می کنیم. همین...
اقبال با صدای خفه ای گفت:
- حزب توده؟
خسرو گفت:
- بله حزب توده. ما برای براندازی رژیم می جنگیم. برای اهدافی که پدر شما در راهش کشته شد؛ مبارزه می کنیم.
اقبال رو به عذرا گفت:
- عذرا تو نباید کار حزبی کنی. حزب خانواده ما رو از هم پاشید آینده هممون رو تباه کرد.
- اقبال تو قبلا به اهداف حزب معتقد بودی. نمی فهمم... من چیزی برای از دست دادن ندارم. من نه پدری نه مادری نه شوهر و بچه ای نه سرمایه ای... من... هیچی ندارم اقبال!
عذرا تک تک کلمات را با بغض گفت.
- تو آینده داری عذرا!
- چه آینده ای؟ تو کشوری که این همه آدم دارن غرق می شن نمیشه لب ساحلش نشست و به صدای مرغ دریایی گوش داد.
اقبال برای اولین بار از زمانی که خسرو او را دیده بود خندید و گفت:
- هنوزم فیلسوفی ها.
عذرا وقتی نگاهش به صورت خندان برادرش افتاد او هم خندید و گفت:
- اقبال! اقبال! تو هم هنوز دیوونه ای.
اقبال نگاهی به خسرو انداخت و صورتش را محجوب و مهربان دید.
- مثل این که من به شما خیلی بدهکارم.
خسرو خنده موزیانه ای کرد و دستی به پهلو و چانه اش کشید و گفت نه خیلی... فقط یه مشت و یه لگد به وقتش صاف میشه.
عذرا به صورتش زد و گفت:
- اقبال تو چکار کردی؟ تو خسرو رو زدی؟
خسرو خندید و همان طور که از جایش بلند می شد گفت:
- نمی خواست بزنه تاریک بود دستش خورد.
خسرو عذرا و اقبال را تنها گذاشت ولی در تمام مسیر راه فکر می کرد که اقبال پشت چهره اش شرارتی نهفته بود. غروب بود که به خانه رسید. خورشید مثل همه بعدازظهر ها حیاط را آب پاشی کرده بود و بوی خوش خاک نم خورده و عطر غذایی که پخته بود حال خسرو را متغیر کرد. خورشید با دیدن لبخند خسرو به سمتش رفت. خسرو همان طور که روی جانمازی که خورشید برایش پهن کرده بود می نشست گفت:
- خورشید فکر کنم بهشت یه جایی شبیه خونه ما باشه.
خورشید خندید و گفت:
- نمازت رو بخون تا من سفره رو بندازم.
- تازه حوریه ها برا آدم سفره نمی ندازن که... نه هرچی فکر می کنم خونه ما از بهشتم بهتره. حالا کو حوریه ای که به خوشگلی خورشید من باشه.

نیمی از شب گذشته بود که صدای کوبیده شدن در اول خورشید را از جا کند. به سمت پنجره رفت و با احتیاط پرده را کنار زد. صدای کوبیده شدن پیاپی از درِ بهشت آنها بود.
- خسرو! خسرو! پاشو پاشو یکی پشت دره داره درو می کنه.
خسرو خواب آلود در رخت خواب نشست.
- خسرو می شنوی؟ در خونه ماستا...
خسرو از جا جست و او هم اول به سمت پنجره رفت و کسی را ندید.
کم کم مردمک چشم هایش گشاد شد و احساس کرد دو طرف شقیقه اش دو رگ مثل دو بچه مار می جنبند.
- خورشید! اگر ساواک بود تو هیچی نمی دونی هیچی. من اهل خوش گذرونی بودم. گاهی دیر می اومدم خونه. روزاهم سر کار می رفتم. تو از هیچ کارم خبر نداشتی هرچی پرسیدن همینا رو تکرار کن. سراغ عذرا هم نرو
- چی می گی خسرو؟ اگه فکر می کنی ساواکی ان نرو دم در... تو یه جایی قایم شو... چه می دونم برو بالا پشت بوم. من یه جوری دس به سرشون می کنم.
- عه مگه ولت می کنن؟ می برنت. خودمو ببرن که صد شرف داره تا جلو چشمای من تو رو ببرن. من خیلی وقته منتظرم.
خورشید با صدای مضطرب گفت:
- خب... ببرن من که از چیزی خبر ندارم. بالاخره ولم می کنن دیگه.
خسرو دستی به صورت ناز خورشیدش کشید و گفت:
- خورشید... اینا دین و ایمون ندارن که. به قصد کشت میزننت یا بلایی سرت میارن.
صدای کوبیده شدن پی درپی در عصبی ترشان می کرد و توان تصمیم درست را از آنها می گرفت.
- نگران نباش تو که توکلت همیشه بیشتر از منه. اشهد ان لا اله الا...
خورشید وقتی شنید خسرو شهادتینش را می گوید و به طرف ایوان می رود رنگ از صورتش پرید.
خسرو که به پشت در رسید؛ صدای نفس نفس زدن یک نفر را شنید. خوب که گوش کرد؛ صدای غرغر التماس گونه عذرا بود. سریع در را باز کرد.
- چرا درو باز نمی کردید مردم از ترس.
- سلام... تو این وقت شب این جا چکار می کنی؟
- به خدا شرمندم. شما رو زابراه کردم. میشه بریم تو؟ من هنوز نفسم جا نیومده.
- بیا بیا تو.
خورشید که از پنجره عذرا را دید نفس راحتی کشید و به ایوان دوید.
لیوان آب را که از دست خورشید گرفت با چشم هایش عذرخواهی کرد و گفت:
- ببخشید تو رو خدا. من مجبور شدم این وقت شب بیام.
خسرو با تشر گفت:
- حالا تا دقمون ندی که نمی گی چی شده.
- خسرو هولش نکن. نمی بینی رنگ به صورت نداره. یه چندتا نفس خوب بکش بعد تعریف کن. عجب دل شیری داری تو دختر نصف شبی این همه کوچه و خیابون رو به هم دوختی!
- داشتم پس می افتادم خورشید. مجبور شدم. دیگه لااقل شاید این ساعت تعقیبم نکنه. من مطمئنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اقبال هست.
خسرو گفت:
- غیب گفتی. معلومه یه چیزیش هست.
خورشید چشم غره ای به خسرو رفت و گفت:
- عذرا این خسرو دو سه شبه درست نخوابیده. الانم از خواب پریده هنوز خُلقش سر جاش نیومده. خسروجان بشین الان چایی می زارم. می خوای یکم شربت گلاب بهت بدم؟
خسرو نگاه قدرشناسانه ای به خورشید انداخت. همیشه از این که برایش به وقت مادری می کرد و به وقت همسری و به وقتش هم مثل دختر بچه ها لب ایوان می نشست و پاهایش را تکان می داد لذت می برد.
- دستت طلا همون چایی بهتره.
عذرا ادامه داد:
- ببین خسرو غروب که تو رفتی اقبال موند. از این در و اون در حرف زدیم برا مامان گریه کرد. از آوارگیش گفت... توپ و تشرش کردم که این چه کاری بوده اومده در خونه شما. یه جورایی از زیر گفتنش در رفت.
- نگفت از کی داره ما رو تعقیب می کنه؟
- نه... خیلی تو حرف زدن مراقب بود. این اصلاً طبیعی نیست. بهش گفتم شب بمون. اون قد که از دیدنش ترسیدم نتونستم سیر دل نگاش کنم. چقد دلم براش تنگ شده بود. چقد حرفام نگفته موند.
عذرا با پشت دست اشک هایش را پاک کرد. خورشید همین طور که چایی را در قوری می ریخت؛ چند پر گل محمدی را هم در آن انداخت و قوری گل سرخش را روی سماور گذاشت و به طرف عذرا رفت. عذرا با چشم های اشک آلود گفت:
- بابام راس می گفت که سیاست رگ خویشاوندی رو هم می بره.
خورشید دستش را روی شانه عذرا گذاشت و گفت:
- عذرا... خودت رو اذیت نکن. شاید واقعا هیچی نیست. شاید شما رو با هم دیده؛ وهم برش داشته که خبریه. نتونسته بیاد جلو بگه. چه می دونم... غیرتی شده...ها خسرو نمی تونه این جور باشه؟
- نه خورشید... تو خودتو بزار جای اقبال. خواهرتو بعد چند سال یه جایی می بینی...اصلا تو هر وضعی... چکار می کنی؟ می ری به طرفش بغلش می کنی... نه این که تعقیبش کنی.
- خب آخه مگه شما نمی گید اون توده ای بوده؛ ساواک دنبالش بوده؛ پدرشو کشتن... اینا کم نیست که... فکر نکنم همچین آدمی مث یه آدم معمولی رفتار کنه.
خسرو سری به نشانه تایید تکان داد و رو به عذرا گفت:
- راس میگه خورشید... شاید واقعاً اونم ترسیده.
عذرا هم با حرف خورشید به فکر فرو رفت و گفت:
- آره اینم حرفیه... خودمون اون قد درگیریم که اصلاً از این جهت که خورشید گفت ماجرا رو ندیدیم.
- این می تونه باشه اما چرا اومد سراغ من؟ خب به هر حال باید به تو اطمینان بیشتری داشته باشه تا من.
- نمی دونم.
خورشید سینی چای را روی میز آشپزخانه گذاشت و گفت:
- چرا امشب پیشت نموند؟
- گفت دوستاش نگرانش می شن؛ بهشون خبر نداده.گفت داره از مرز خارج میشه به همین زودی.
- هرچی به اطراف ماجرا نگاه می کنم بیشتر مطمئن می شم خبری هست و ما نمی دونیم.
خورشید گفت:
- شام خوردی عذرا؟
- آره. ممنون
خسرو عطر چایی را نفس کشید و احساس کرد سردردش بهتر شد.
- من با بودن شما دوتا تو این حزب خیلی مخالفم. کسایی که خدا رو قبول ندارن دین ندارن.به خسرو هم گفتم؛ شاه رو بردارن خودشون از شاه بدترن.
خسرو و عذرا به هم نگاه کردند و عذرا سرش را به زیر انداخت و خطاب به خسرو گفت:
- فکر کنم باید به خورشید بگی... اگر اقبال یه جاسوس باشه یعنی ما هر دو در خطریم. یک نفر باید از اصل موضوع خبر داشته باشه. من که اصلاً دوس ندارم تو قبرستون قاطی یه مشت کافر دفنم کنن. خسرو احساس کرد پشتش عرق نشست ولی انگار چاره ای نبود. باید حرف می زد.
عذرا احساس کرد باید زن و شوهر را تنها بگذارد.
- ببخشید اشکال نداره من برم توی اتاق خیلی خستمه.
خورشید به نشانه تایید سر تکان داد.
عذرا که رفت خسرو دستش راروی دست خورشید گذاشت و گفت:
- خورشیدجان! من... من دروغ نگفتم که توی حزب توده ام اما یک چیز دیگه رو نگفتم بهت.
- چی رو؟
- اگر برای من اتفاقی افتاد تو باید فوری خودت رو به سیدعباس برسونی. اذان ظهر و مغرب هر دو میاد مسجد بازار. بلدی که؟
- آره... اما مثلاً چه اتفاقی؟
خسرو نگاهی به مردمک چشم های نگران خورشید انداخت و دست خورشید را به سمت لب هایش برد.
- دل نگرون نشو خورشید!
- چطور دلنگرون نشم خسرو! تو همه کس و کار منی! بعد من نمی دونم...
- چی رو نمی دونی؟
- اصلاً نمی دونم... کی هستی؟
خسرو با تعجب خودش را عقب کشید و گفت:
- خورشییید!!
- ببخش خسرو... منو ببخش اما من گیجم من سر از توده و حزب و این چیزا در نمیارم. از تو و کارهاتم اصلاً سر در نمیارم.
خسرو صندلی اش را به سمت خورشید کشید و دست های مردانه اش را دور خورشید حمایل کرد و او را به سمت خودش کشید. با دست دیگرش چانه خورشید را بالا آورد و دید که چشم های خورشید مثل دو بلم در شط خیس آب است.
- خورشید تو چرا گریه می کنی؟
- من... من... نمی دونم.
- خورشید به من نگاه کن... به من نگاه کن!
خورشید پلک های افتاده اش را بالا آورد و در چشم های خسرو غرق شد. طاقت نیاورد و خودش را با آغوشش افکند وآرام به اشک ریختنش ادامه داد. خسرو همین طور که سرش را می بوسید گفت:
- خورشید من هرز نرفتم. من هرزه گرد نیستم. خورشید خودش را از آغوش خسرو کند و با صدای بلندی که سعی می کرد خفه از گلو بیرون بیاید گفت:
- کار کردن برای این بی خدا ها عاقبت نداره خسرو! اصلاً اینا چکار به مردم دارن؟
- مردم برای این ها وسیلن. من اگر چیزی به تو نمی گم به خاطر خودته. فقط همین رو می خوام ازت که اگر دستگیر شدم سراغ سیدعباس بری یه یادداشت کوچیک می نویسم ببر بهش بده. همین. البته نه فوری بعد دستگیری من. چند روز بعدش برو و مراقب باش تعقیبت نکنن. اون جا هم رفتی سلام علیکی نکن باید اتفاقی بدی دستش.
***

اقبال تلاش می کرد آرامش خودش را حفظ کند اما عذرا هم تصمیم خودش را گرفته بود که به این وضعیت شک و دودلی خاتمه دهد.
- عذرا جای این که التماسم کنی نرم... ازم می پرسی کی میری؟ ببخش مزاحمت شدم.
اقبال احساس کرد فرار را باید بر قرار ترجیح دهد. این را گفت و بلند شد.
- بشین... بشین سر جات... امشب باید تکلیفمو باهات یه سره کنم. تو چرا اومدی این جا؟ از کی دستور می گیری اقبال؟
- عذرا رسماً دیوونه شدی. من اومدم این جا چون این جا تنها شهر مرزی هست که حزب ما توش فعاله. گفتم با کمک هم حزبیا می تونم راحت تر فرار کنم. اصلاً مگه کف دستم رو بو کرده بودم که تو هم این جایی؟ گفتم بهت؛ یه شب پرسه می زدم تو کوچه ها دیدم تو و خسرو از پشت بوم یه خونه پریدین رو خونه دیگه. نمی دونستم که تویی. فکر کردم دزدین. همین جور بی خود دنبالتون راه افتادم. پریدین تو کوچه بن بسته. سر کوچه که رسیدین؛ داشتی از جلوم رد می شدی دیدم تویی...خواستم دستتو بگیرم؛ ترسیدم. گفتم بلاخره داره یه خبطی می کنه نصف شبی. بذار تعقیبش کنم ببینم خونش کجاست.
- بعدشم هر شب راه افتادی دنبال ما و هم خونه من و هم خونه خسرو رو پیدا کردی. خب حالا که فهمیدی من نه خبطی کردم نه خطایی منتظر چی هستی؟ تو رو روح مامان کج بشین و راست گو اقبال. تو یعنی به منم رحم نمی کنی؟ بابا روی همین بی فکریای تو لو رفت. شوهرم؛ زندگیم پدر و مادرم همه رو تو از من گرفتی. می گفتم میای بالم می شی؛ اومدی وبالم شدی. اقبال اینو بفهم. من چیزی برا باختن ندارم... اگه منو بندازی مث یه سگ جلو ساواکیا خودت آزاد می شی باشه.. مدرک کافی که داری. یالا معطل چی هستی...؟
عذرا به هق هق افتاده بود. اقبال دستش را دور گردن عذرا انداخت و گفت:
- قربونت برم خواهر من آخه انداختن تو جلو ساواکیا چه سودی برای من داره؟
عذرا همچنان اشک می ریخت.
- بلاخره یکی یه وعده ای وعیدی چیزی بهت داده تو چطور به من که هم خون توام اعتماد نداری بعد به یه مشت آدم خدانشناس اعتماد کردی.
اقبال دستش را از دور گردن عذرا باز کرد و گفت:
- خداشناس شدی عذرا تو خونت مهر دیدم جانماز دیدم کلاً یه آدم دیگه شدی روسری سر می کنی. بعد می گی من توده ایم. آخه کدوم توده ای نماز می خونه؟
عذرا کمی خودش را باخت اما اقبال در چهره اش آثار ترس را ندید.
- ای بابا... زن تنهام دیگه اقبال این لته رو نزارم سرم که روزی صدتا مرد می افته دنبالم.
- نمازم برا همین می خونی؟
- اینا مال زن خسرو هست گفتم میاد این جا زشت نباشه.
- چطور خسرو بی دین و ایمونه اما زنش اون وقت شب با چادر سینه به سینه من شد؟ چه هواخواه شوهرش در اومد.
- بابا زنش بچه دهاته. مال این جا نیست که... بالاخره به قول بابا جایی که علم نباشه مردم هر چیزی رو به خدا نسبت می دن. نمی تونه که یه شبه زنشو عوض کنه.
اقبال نگاه معناداری به عذرا کرد و عذرا احساس کرد لحن فروخورده اش ممکن است اقبال را به شک بیندازد. با صدای بلندتری گفت:
- حالا این زن و مرد چه می کنند به ما چه آقا اقبال؟ من هی سکوت کردم می گم این مارگزیده است اشکال نداره بذار از من مطمئن بشه باز می بینم تو هر روز یه جا رو به هم می ریزی. یعنی من نباید اعتبار کنم تو رو یه روز تو خونم تنها بزارم؟ اقبال این کارا زشته.
اقبال پیشانی اش را خاراند و گفت:
- خودمم خیلی خسته شدم.
عذرا مشتاقانه به سمت اقبال خزید.
- از چی داداش؟ از چی؟ با من حرف بزن... به من اعتماد کن.
- نمیشه عذرا! نمیشه.
- تو داری دنبال یه چیزی تو زندگی من می گردی انگار لنگ اونی برا رفتن! به هر کسی که تو دوست ترش داری قسم من ازت دریغ نمی کنم اقبال.
- شک دارم. شک دارم عذرا!
- به چی شک داری؟
- به این که بین من و اون... تو منو انتخاب کنی.
- بین تو و کی؟ کی هست آخه عزیز تر از تو؟ می دونی چقد انتظارتو کشیدم؟ می دونی برا لو ندادنت چه آوارگیا و بدبختیا که نکشیدم.
- عذرا تو از بچگی هم همیشه هوای منو داشتی بیا این بارم هوامو داشته باش ببین من چند وقته گرفتارم.
- گرفتارچی داداش بگو.
- گرفتار خسرو...
عذرا چشم هایش گرد شد و گفت:
- خسرو!!!
- ببین نه می خوان بلایی سرش بیارن نه می خوان کاریش کنن... فقط می خوان ازش مطمئن بشن.
- کیا؟
اقبال باتردید گفت:
- معتضد و دخترش.
- فتانه!
اقبال رنگ به رنگ شد و گفت:
- مگه تو می شناسیش؟
- آره خیلی وقت پیش دیدمش. باید یه یادداشت بهش می دادم.
- نشناختیش؟
- بشناسم؟ باید می شناختمش؟
- این همون فتانه است که فرامرز دوستم سرش از باباش کتک خورد که بابا پادرمیونی کرد تا فرامرز رو باباش راش داد خونه.
- نه!! چه رسوا شدن با این ماجرا. چطور یادم رفته بود؟ تو مهمونی های خونوادگی فرامرز اینا دیده بودمش. مطمئنی خودشه؟
- خودشه... منم دیگه یادم رفته بود تا دیدمش.
- آخه خیلی کوچیک بود که من دیدمش. اقبال اینو چطور پیداش کردی؟
- این که پیدا بود... می دونستم این جاست با پدرش... مادرش فکر کنم از دستش دق کرد. همون سالا از تهران رفتن. چند سالی ایران نبودن و بعدم اومد این جا پدرش تو معاملات نفتی دخیله. شنیده بودم که معتضد این جاست.
- اقبال لجن کاریای تو تمومی نداره. این دختره وقیح... تو با این چکار داری؟
- عذرا این هرچی که هست فعلاً من گرفتارشم. ما قراره تو شوروی با هم زندگی کنیم. اینا منو از مرز ایران عبور می دن منم فتانه رو از مرز شوروی... سجل مامان رو هم برای همین برداشتم. گفتم شاید برای اطمینان سرکنسولگری شوروی لازم بشه.
- اقبال این دختره خیلی کثیفه. حالمو بهم زدی با این انتخابت.
- فتانه انتخاب من نیست؛ تقدیر و اقبال منه.
- پس خیلی بخت برگشته ای که تقدیرت با این افتاده.
- تو که تمام این سال ها ندیدیش چی میگی؟
- ولم کن اقبال... دختری که تو سیزده سالگی از رخت خواب یه پسر دیگه بکشنش بیرون معلوم نیست تا الان چه عفریته ای شده.
- تندنروتندنرو... فتانه هرچی که هست ظاهرش اون قد موقر هست که بشه به عنوان زنت معرفیش کنی. باطنشم اون قد لوند هست که نشه ازش گذشت.
عذرا سری به تاسف تکان داد و گفت:
- حالا می خوان چی بفهمند از خسرو؟
- دقیق نمی دونم شاید می خوان از جهت تشکیلاتی سمتی بهش بدن یا بشه دست راست معتضد. یا چه می دونم بشه امین معتضد! می خوان مطمئن بشن این آدم واقعا لائیک هست؟ مطمئن بشند که امکان خیانت به اهداف حزب توی این آدم نیست. من چیزایی از خسرو در آوردم... ولی هنوز بهشون نگفتم.
- مثلاً چی؟
مثلا این که خسرو ظهر ها نماز می خونه پس لائیک نیست. کافیه همین رو بدونند.
خون در رگ های عذرا یخ بست. صورت معصوم خورشید پیش از خسرو در نظرش آمد.
- اقبال تو که اینو به اون ها نمی گی. درسته؟ اقبال به خاطر مامان... این زن و مرد خیلی زحمت من و مامان رو کشیدند. شرافتمندانه نیست که تو به همچین کسی خیانت کنی.
اقبال لبخند پستی زد و با دست به سبیل های بورش دستی کشید.
- اقبال این جوری منو نگاه نکن. برای تو چه فرقی داره. بگو چیزی ازش ندیدم و گورتو گم کن.
عذرا با عصبانیت به اقبال نگاه می کرد.
- اقبال حرف آخرتو بزن چی می خوای؟
- پول... می ترسم بعد از عبور از مرز فتانه پای من نمونه... نمی تونم بدون پول خودم رو از روستاهای مرزی به شهر برسونم.
- چقد؟
اون قد که من از مرز شوروی به مسکو برسم و خرج یک ماه اونجام.
***
نور به درون اتاق می تابید و گل های رنگارنگ فرش زیر تابش ملایم آفتاب می رقصیدند. عطر هل و چای؛ خانه را مست کرده بود. عذرا اما با شرمساری دست های خورشید را در دست گرفته بود و اشک می ریخت.
- خورشیدجان هیچ وقت فکر نمی کردم از جانب من؛ شما به دردسر بیفتید.
- عذرا از وقتی اومدی یک ریز اشک ریختی. آروم باش.
- چطور آروم باشم؟ برادرم کسی که این همه دوستش داشتم؛ داره تو روز روشن از من اخاذی می کنه. حق السکوت می خواد.
خورشید دست برد در خرمن طلایی موهای عذرا و گفت:
- تقصیر تو چیه؟ تو چرا خودت رو ملامت می کنی؟
- خورشید من به شما خیلی مدیونم. به جای جبران؛ یه دردسر تازه درست کردم براتون.
- عذرا! خدا قبل فرستادن درد؛ اول صبرشو می فرسته. الانم این اقبال شده وسیله آزمایش ما. تو رو خدا این قد اشک نریز.
عذرا چشم هایش را به خورشید دوخت و گفت:
- درباره اسلام خیلی خوندم اما من دین خدا رو توی تو دیدم خورشید. چقدر تو خوبی!! کاش زودتر دیده بودمت. چقدر جوونیم به هدر رفت.
خورشید لبخندی زد و پیش دستی را جلو عذرا گذاشت.
- بیا این شیرینی ها رو بخور خودم پختم. کامت شیرین بشه. بذار خسرو بیاد یه فکری می کنه. پول سفید مال روز سیاهه. پول می خواد خب بهش می دیم.
- مگه صنار سه شاهیه؟ این همه پول از کجا میاره خسرو؟
من برا روز مبادا یه چیزی پس انداز کردم. خسرو هم داره. بالاخره راضیش می کنیم. دردی که دواش پول باشه که درد نیست.
خواست بگوید درد رفتن آن بچه بود که از کف رفت و دیگر با تمام پول های دنیا هم باز نمی گردد اما ترسید نمک بر زخم عذرا باشد. پس حرفش را قورت داد.
- پاشوپاشو یه آبی به سر و صورتت بزن. الانه که خسرو بیاد.
این را گفت و صدای در بلند شد.
- بفرما حلال زاده سر اسمش رسید.
خورشید چادر به سر سمت ایوان رفت اما احساس کرد صدای کوبیدن در مثل هر روز نیست.
در را گشود و خسرو عرق کرده و مضطرب پشت در بود.
- سلام
- سلام... خوبی خسرو؟
- نه خوب نیستم.
- چرا دردت به جونم؟
- میگم بهت.
- عذرا اینجاست...
- خوبه
خسرو کیف و کتش را در همان حیاط به دست خورشید داد.
یاالله یاالله گویان وارد خانه شد و همان طور که سرش پایین بود به سرعت داخل اتاق رفت.
خورشید در پذیرایی را بست تا عذرا بهتر خودش را جمع وجور کند.
خسرو مضطرب خورشید را صدا زد.
- خورشید! خورشید!
- جونم. جونم.
خورشید دید که خسرو چمدان را خالی می کند.
- چیکار می کنی؟
- خورشید فقط یک دست لباس اضافه و اگر وسیله مهمی داری بردار بیار بذار تو این چمدون.
خورشید هاج و واج به خسرو نگاه می کرد. چشم گرداند سمت آشپزخانه و دیگی که زیرش هنوز روشن بود و صورتش را سمت حیاط کشاند و آفتابگردان هایش را دید که زیر تابش آفتاب خوشحال بودند و احساس کرد مثل جنینی که از رحم مادر سقط می شود؛ دارد از بهشتش سقوط می کند.
عذرا به چارچوب در اتاق رسید و با تعجب پرسید:
- سلام... چه خبره چرا وسیله جمع می کنی؟
خسرو تندتند جوابش را می داد.
- عذرا بچه ها خبر دادند سیدعباس رو گرفتند.
عذرا دستش را روی سرش گذاشت.
- یا خدا کی؟
- دم صب... دم صب بردنش. باید زودتر خبردار می شدم. بعد ماجرای فیضیه همین جور دارن درو می کنن می رن جلو.
خسرو همچنان وسایلش را جمع وجور می کرد و از این اتاق به آن اتاق در حرکت بود که خورشید بقچه کوچکی را آورد و کنار چمدان گذاشت. در بقچه کمی نان خشک محلی بود. یک دست لباس. یک جفت گوشواره و یک لباس از غلام عباس و مهر و قرآنش.
- همین؟
- آره... دیگه نمی دونم چی باید بردارم.
خسرو رو به عذرا که رنگ پریده به آن دو نگاه می کرد گفت:
- تو خوف نکن. چیزی از تو دست کسی نیست. فقط من می دونم تو توی چاپ خونه اعلامیه چاپ کردی که اگه بمیرم هم اسمتو نمی گم.
- یعنی فکر می کنی سیدعباس ممکنه تو رو لو بده؟
- شکنجه... شکنجه میدن... تک تک دندوناشو می کشن. مگه ولش می کنن؟ تا یه اسم بهشون نده ولش نمی کنن. اولین اسمی که به زبونش بیاد اگر بیاد. منم.
خورشید مبهوت ایستاده بود. هنوز نمی دانست بر سر زندگی اش چه می آید.
- خب... خورشید رو کجا می بری؟ خورشید رو بزارو برو اینو چرا آواره می کنی؟
خورشید به خودش آمد. بقچه اش را در بغل گرفت و با لحن محکمی گفت:
- خسرو هرجا بره من باهاشم.
خسرو با دست خورشید را نشان داد و رو به عذرا گفت:
- بفرما... تو خورشید رو قد من نمی شناسی.
عذرا ناگهان یاد اقبال افتاد:
با شرمساری گفت:
- خورشید ماجرای اقبال رو هم... بگو بهش.
خسرو دست از کار کشید گفت:
- ماجرای اقبال چیه؟
- اقبال تو رو تعقیب کرده فهمیده میری مسجد. پول می خواد تا حرف نزنه.
- من که دیگه دارم میرم. هرچی می خواد بره بگه.
خورشید باورش نمی شد که باید از خانه اش دل بکند. احساس می کرد حالت تهوع دارد و سر انگشت هایش سرد و بی جان شده.
خسرو درحالی که چمدان را برمی داشت گفت:
- خورشید خوبی؟
- خوبم... بریم. اگه... باید بریم.
- خورشید... آب خوش با من از گلوی تو پایین نرفت.
عذرا غرق در سوگواری بود.
- ببین عذرا من هیچ ردی از خودم نذاشتم. فقط اعتراف سیدعباسه. اگر اون رو آزاد کنن ما برمی گردیم. با جهان در ارتباط باش. شاید به اون تلگرافی زدم.
خسرو نمی دانست که هم او هم حتی عذرا پرونده ای در اداره امنیت دارند.
- منو بی خبر نذارید. یک جوری از برزخ درم بیارید. الان کجا می رید؟
- هرچی کمتر بدونی بهتره. برو یه سرک تو کوچه بکش.
خورشید زیر دیگش را خاموش کرد. عذرا دو سه قدم به سمت در رفته بود که خورشید دمپایی هایش را سر انگشت های حنابسته اش زد. بقچه اش را در بغل گرفت. با چشم از باغچه اش خداحافظی کرد. خسرو چمدان را به ایوان رساند که ناگهان صدای کوبیدن در هر سه نفر را سر جایشان میخکوب کرد. خسرو مشتی به دیوار کوبید. عذرا گویی در رگ خونی نداشت. با دست به سمت خسرو اشاره کرد و از او پرسید که چه کند؟
خسرو با اشاره دست به او فهماند که دمپایی هایش را در بیاورد و برگردد تا صدای برخورد دمپایی اش با شن های کف حیاط کسی که پشت در است را باخبر نکند.
کوچه ساکت بود و بچه ای هم در آن مشغول بازی نبود. انگار تمام خانه ها به یک باره مرده بودند. عذرا به سمت ایوان برگشت. صدای در همچنان می آمد. خورشید با صدای آهسته ای گفت:
- چی کار می کنی خسرو؟
- راه فرار نیست باید برم در رو باز کنم.
خسرو رو به عذرا کرد و گفت:
- به خواهر برادریمون قسم... خورشید رو تنها نذاریا. نذاری شب تنها بمونه. نذاری غصه بخوره.
عذرا می دید که مویرگ های ظریف چشم های زیبای خسرو قرمز شده اند و زیر چشمش می لرزد اما غرورش مانع اشک ریختنش می شود. خسرو دستش را روی شانه خورشید گذاشت و گفت:
- به خدا سپردمت.
دلش می خواست او را به آغوش بکشد اما از عذرا حیا کرد. خورشید مثل ابر می بارید.
- لاحول ولا قوه الا بالله.
خسرو این را گفت و به طرف در رفت.
در را که باز کرد؛ سه مرد تنومند پشت در بودند.
- منزل خسرو امیرخانی؟
- بله.
- شما خسرو امیرخانی هستید؟
- بله.
مردی که جلوتر ایستاده بود گفت:
- شما باید با ما بیاید.
لازم نبود بپرسد به کجا؟ نمی توانست بگوید صبرکنید لباس بپوشم چون تنش بود و آماده رفتن... فقط گفت:
- می شه به همسرم اطلاع بدم؟
مردها نگاهی به هم انداختند و همان مرد اول گفت:
- بله... می دونی که راه فراری نیست.
خانه های ویلایی منازل سازمانی بانک... هر خانه مجزا از خانه دیگر
واقعاً راه فراری نبود.
خسرو سری به نشانه تایید تکان داد و به درون خانه برگشت. از در حیاط تا پله های ایوان حدود چهل قدمی می شد. چهل قدمی که خسرو به سختی برداشت. چهل قدمی که تمام سال های عمرش را از نظرش عبور داد. چهل قدمی که اگر به سوی خورشید نبود؛ نمی شد برداشت. به خورشید که رسید. دست روی شانه های ظریفش گذاشت. در چشم های کشیده سیاهش که از اضطراب دو دو می زدند خیره شد و گفت:
- اگه برنگشتم حلالم کن. دیدارمون به قیامت.
خورشید بی آن که پلک بزند اشک هایش ریخت. دلش نیامد پلک بزند. دلش نیامد حتی کمتر از ثانیه ای او را نبیند. این لحظه های آخر بود. باید با چشم او را می بوسید باید با چشم به آغوشش می کشید. باید با چشم با او خداحافظی می کرد. خسرو نگاهی به عذرا انداخت و گفت:
- دیگه سفارش نمی کنم. هردوتون در پناه خدا.
وقتی که برمی گشت خورشید از پشت پنجره نگاهش می کرد. برای قامت بلندش زیر لب لا حول می خواند و آرام اشک ریخت اما وقتی صدای در حیاط بلند شد انگار شیشه های خانه فرو ریختند. بغض خورشید در گلو دوام نیاورد. خورشید به شیوه مادرهای کودک از دست داده گریست.
***

خسرو چند روزی بود که رفت و آمدهایش به خانه گاه و بیگاه شده بود. خورشید دلش می خواست از او بپرسد دلیل این آمد و شد های بی وقت چیست اما احساس می کرد شاید خسرو از این پرسش عصبانی شود. مثل خیلی وقت های دیگر حرفش را قورت داد و چیزی نگفت.
سرفه های خورشید مثل صدای گوش خراشی که ممتد شود و پس از مدتی اصلاً شنیده نمی شود؛ تقریباً شنیده نمی شد. فقط سینه خورشید بود که هر بار سرفه می زد به سختی می سوخت. هوا سرد شده بود و باران های ناگهانی کاسبی قهوه خانه را بهم ریخته بود. صاحب قهوه خانه عذر خسرو را خواسته بود. چون خسرو این اواخر نظمی در رفت و آمد به قهوه خانه نداشت و با پیدا کردن شغل دومش؛ دل از نقالی کنده بود. خسرو به خاطر شغلش بیشتر جهان را می دید اما حتی یک بار هم او را به خانه نبرد. دوست داشت وقتی خورشید را به همه نشان دهد که او را به خانه مناسبی برده باشد. خسرو با پلکیدن پشت بازار ماهی فروش ها و لابه لای دلال های مسافر، چیزهای زیادی درباره کویت دستش آمده بود. این که آن جا کار پر درآمد زیاد است و این که تنها مشکل گذشتن از مرز است. در قهوه خانه هم خیلی ها که از کویت آمده بودند و با کار کمی به پول زیادی رسیده بودند را دیده بود. اگر گیر ژاندارم ها نمی افتاد و به سلامت از شط عبور می کرد؛ می توانست خودش را به کویت برساند. خسرو از افکارش با خورشید حرفی نمی زد. چون نمی خواست او را مضطرب کند. غلام عباس آن قدر شیرین شده بود که دل کندن از او هم سخت می نمود. خسرو را می شناخت. وقتی خسرو در چارچوب در پیدایش می شد و فقط یک لبخند کوچک حواله پسرش می کرد؛ غلام عباس دست و پا می زد و می خواست خودش را به آغوش پدرش بیاندازد. خسرو غلام عباس را از آغوش خورشید جدا می کرد و در هوا تاب می داد و صدای خنده هایشان دل خورشید را روشن می کرد. وقتی که از بازی با غلام عباس خسته می شد؛ دراز می کشید و او را روی سینه اش می گذاشت. به چشم هایش نگاه می کرد و از خودش می پرسید: «اگه برم و تو دریا غرق بشم. اگه برم و ژاندارما بگیرنم. اگه برنگردم... تکلیف این دوتا چی می شه؟ چطور بدون من برگردن؟ چطور بدون من بمونن؟ من خورشید رو آوردم. من خورشید رو گرفتارش کردم. من خورشید رو...»
این قدر غرق در این افکار غلام عباس را روی سینه اش تکان می داد تا بچه خوابش می برد. خورشید که به آن ها نگاه می کرد از این که پدر و پسر در آغوش هم خوابیده اند اوقاتش مثل حلواهای خاتون شیرین می شد. کاچی اش را هم می زد و بشقاب هایش را می چید. بوی ریحان و کبابی که خسرو تا همین چند وقت پیش می آورد؛ در مشامش بود. از دست های خالی خسرو موقع برگشت به خانه فهمیده بود که یک جای کار می لنگد اما حرفی نمی زد تا آن روز که خسرو لباس های نواش، کفش و کلاهش را از گنجه درآورد.
- جایی می خوای بری؟
- نه.
- خب پس لباساتو کجا می بری؟
- خورشید.
- جانم.
- دارم می برمشون بفروشم.
- لباساتو!!
- آره. دیگه بهشون احتیاجی ندارم.
دل خورشید مثل بنایی در زلزله ای ناگهانی فرو ریخت. این جمله برای خورشید معنای دیگری داشت. این که خسرو به لباس هایی که وقتی به ده می رفت احتیاج نداشت یعنی دیگر آنها هرگز و هرگز به ده نمی رفتند. خورشید با بغضی فروخورده گفت:
- شاید... بخوایم بریم ده.
خسرو به طرفش با زانو آمد و دست هایش را گرفت و به چشم هایش خیره شد.
- خورشید من می خوام برم کویت. می خوام اون جا کار برا خودم پیدا کنم و بارم رو ببندم.
- کویت؟!
- آره. مگه نه این که بابات به بحرین و کویت و قطر می رفت و برای تو همیشه چیزایی می آورد که حسرت دخترای ده بود. منم می خوام برات...
- خسرو!! خسرو من بچه نیستم که با گوشوار و دستار گولم بزنی. بابای من ناخدا بود. با لنچش سفر می کرد. شغلش بود.
- شغل منم میشه...
- تو لنچ داری؟ بلم داری؟
- نداری عار نیست... مرد باید جوهره داشته باشه.
- خسرو این همه آدم با همین پول تلگراف بری توی این شهر کار می کنن چرا این پول برای ما کمه؟
- خورشید من از ده نیومدم شهر که مث بدبختا توی یه اتاق ته شهر زندگی کنم.
- ما هنوز چند ماهه مگه اومدیم شهر؟ بزار دو سال، سه سال بگذره. یواش یواش خشت خشت درست میشه همه چیز.
خسرو هیچ وقت حوصله بگومگو با کسی را نداشت. استدلال کردن برای چیزی در این حد واضح، برایش وقت تلف کردن بود. خسرو به این خانه نمی آمد. مثل شاهزاده ای که به خرابه ای. خسرو خود را این چنین می دید و این که خورشید حاضر بود در این خرابه زندگی کند از چشم او زنیت نبود عادت به بدبختی بود و تهوع آور. خورشید دید که خسرو ساکت است. فکر کرد که حرف هایش تاثیری گذاشته و باز ادامه داد.
- آدم نمی تونه پر بگیره خسرو. تو چرا به قول خاتونم پات رو زمین نیست؟
تا گفت خاتون، خسرو با خشم به طرف خورشید یورش برد تا بگوید: «بسه خاتون! خاتون!»
اما خورشیدخودش را روی زمین عقب عقب کشید و دستش در قابلمه کاچی رفت و از ترس و درد فریاد خفه ای کشید.
- چی شد؟ چی شد؟ دورت بگردم. قربون دستات. بزار، بزار...
خسرو دست زد در منقلی که گوشه اتاق برای گرما گذاشته بود و تمام شب سوخته بود. خاکستر سرد شده اش را می خواست روی دست خورشید بریزد اما خورشید با یک دست چادرش را روی سر کشید و به طرف حوض رفت. شستن دستش بهانه بود. دلش از خسرو گرفت. نمی خواست او دستش را بگیرد و ناز و نوازشش کند. خسرو اما غلام عباس به بغل آمد توی حیاط. کمتر در حیاط غلام عباس را بغل می کرد اما برای دل جویی از خورشید این کار را کرد.
- چیزیت شد؟
- نه داغ نبود.
- بیا تو اتاق.
خسرو جلو رفت و خورشید هم به دنبالش. خسرو در را بست و خورشید را در آغوش گرفت. خورشید ساکت و بی حرکت فقط سرش را پایین انداخته بود. چانه ظریف خورشید را بالا آورد و گفت:
- به چشمام نگا کن خورشید!
خورشید اما سرش را بالا نیاورد و قطره های درشت اشک از گونه اش سرازیر شد.
- خورشید من بهت قول دادم خوشبختت می کنم...
خورشید زبر لب آهسته گفت:
- من الان هم خوشبختم. تن سالم و روزی حلال. دیگه چی می خوام. دلمم با تو خوشه...
- خورشید! این قد به کم راضی نباش. تو به این می گی خو شبختی؟ تو باید الان یه خونه داشته باشی قد کل این خونه. نه این که مث موش توی یه اتاق تو هم بلولیم.
- خسرو خونه بزرگ خوبه به شرطی که تو باشی. اگه بری و برنگردی چی؟
خسرو خندید و گفت:
- نکنه می ترسی برم زن عرب بگیرم. ها؟ راستشو بگو...
خورشید لبخند مطمئنی زد و با خجالت گفت:
- آن منی کجا روی؟
خسرو بلندبلند خندید و شروع به آواز کرد:

- گشته ز تو واله، هم شهر و هم اهل ده
کو خانه نشانم ده من خانه نمی دانم

خسرو این بیت را خواند و لباس ها را جمع کرد. با چشم هایش از خورشید خداحافظی کرد و رفت. همیشه دعواهایشان با دلبری خسرو و سکوت خورشید تمام می شد اما این بار سخت بود بپذیرد که خسرو برود و او در شهری غریب بماند. خورشید یادش آمد که هر وقت پدرش از مادرش خداحافظی می کرد. مادرش این مصرع را زیر لب می گفت و اشک می ریخت که «آن منی کجا روی؟» ولی عاقبت، پدرش آنِ مادرش نبود. آنِ دریا بود... از آنِ دریا شد... حالا شوهرش، خسرواش... او هم همین راه را می رفت. باز هم در بهار... مثل سال قبل... که رفت و رفت و رفت.
خسرو به بازار دست فروش ها رفت و لباس هایش را فروخت. پول کمی عایدش شد اما همین هم برای او غنیمتی بود. بقیه پولش را در گنجه لباس ها پنهان کرده بود. وقتی به خانه رسید که خورشید سر جانماز بود. از سجده های طولانی بعد از نماز خورشید می فهمید که چقدر بهم ریخته است اما نمی توانست. نمی توانست به این خوی سرکش دستور توقف دهد. چیزی در درون خسرو همواره او را به جلو رفتن و بالاتر رفتن فرا می خواند. فراستی پنهان زیر پوستش می جنبید و همچنان که نادانی گاهی هم دانستن انسان را از پا درمی آورد. می دید که بازار آهنگر ها کساد است و حتی میخ طویله را هم از خارج می آورند. می دید که کاباره ها صدای آوازشان، مثل لالایی برای کودک برای خواباندن شهر بلند است. می دید که در شهر عده زیادی بدبخت اند و صبح تا شب تنه به تنه هم می زنند و به جایی نمی رسند اما کسانی هم هستند که اتوموبیل سوارند. به سینما می روند. کت و شلوار می پوشند و سیگار های گران قیمتشان را بین دولب می گزارند. این جا که خسرو ایستاده بود؛ فقط بوی لجن جوب آب می آمد و بوی آردی که گاهی همسایه ها سرخ می کردند برای رنگینک(۳۱) ولی کمی بالاتر؛ آن جا که انگلیسی ها پرسه می زدند؛ بوی ادکلن، بوی خوش توتون پخش بود. این جا باید با شعبان و اصغرآقا سیب زمینی در حلبی زغالی می کردند و می زدند زیر آواز ولی کمی آن طرف تر می شد کراواتش را محکم کند و بگوید:
- پیشخدمت برای خانم یک فنجان قهوه بیار با مارمالاد!
این جا همه با هم شب های جمعه اوج خوشیشان این بود که توی حیاط یکی از مردها تشتی زیر بغل بگیرد و چند بچه آن وسط برقصد و با هم بخوانند:
- حمومک مورچه داره...
ولی آن جا می توانست روزنامه بخواند و در میتینگ های شبانه درباره نفت و شهر و جامعه حرف بزند...
نه!!!
نه خسرو از ده به شهر نیامده بود تا با خورشیدش در یک سوراخ موش از خدا تشکر کند که تنش سالم است. خدا را شکر که بچه دارد. خدا!! خدای بزرگ می توانست به او بیشتر بدهد. پس باید می داد.

- خورشید!
خورشید به رسم همیشه باید می گفت جانم اما سکوت کرد.
- خورشید با توام.
باز هم سکوت. این جور وقت ها خورشید سعی می کرد فقط چشم در چشم خسرو نشود. چون وقتی به چشم های خسرو نگاه می کرد یادش می رفت که چه می خواست. یادش می رفت که دلگیر است.
- خورشید چرا جوابم رو نمی دی؟ بزار دلخوش برم؟
خورشید با لحن غمناکی گفت:
- آخرین باری که تو رو با دل خوش راهی کردم رفتی و نه ماه بعدش اومدی.
- خورشید! گفتم که به پام زنجیر بود. روم سیاه بود. شرمنده تو و خاتون بودم.
اسم خاتون را عمداً برد تا دل خورشید را بدست آورد. خورشید منقطع و بریده بریده گفت:
- اگه... اگه باز شرمنده بشی چی؟
خسرو سگرمه هایش را در هم کشید و گفت:
- حالا تو زبون شر نزن... ما هیچ. این بچه آسایش نمی خواد؟ می گی بشینم و خار شدنم جلو زن و بچم رو تماشا کنم؟ اخماتو وا کن بزار برم.
- تو میری. چه من اخم کنم چه نکنم.
خسرو با خنده گفت:
- نه تا تو نخندی نمیرم. بخند جون خسرو بخند. میرم می افتم تو شط بعد دلت می سوزه دم آخری بهم نخندیدی ها. بخند.
خورشید می دانست که خسرو رفتنی است. کمتر کاری بود که او اراده کرده و کسی توانسته باشد جلوی آن را بگیرد.
- خسرو!
- جان و دل خسرو
- قول بده. قول بده.
- چه قولی؟ بگو...
- قول بده اگه رفتی و دشتی نکردی... از شرم، از خجالت، از هیچ چیز دیگه اون جا نمونی...
به خاطر غلام عباس برگرد.
خسرو هم شک داشت؛ هم می خواست قول دهد و خورشید را مطمئن کند.
- قول بده خسرو! قول بده! دستت پر بود یا خالی به خاطر من نه به خاطر غلام عباس برگرد تا این بچه مث ما بی پدر بزرگ نشه.

هوا کسل و بی رمق بود. ابرها سر روی شانه هم گذاشته بودند و گاهی هق هقی می کردند و تمام می شد. اهل خانه خواب بودند که خسرو رفت... گونه غلام عباس را بوسید که در خواب بود و خورشید را به جای آن روز که نمی توانست، سخت در آغوش فشرد و صورتش را غرق بوسه کرد. خورشید می گریست و قرآن را بالا تر می گرفت. خسرو در پیچ کوچه های شهر خاکستری محو شد. خورشید غلام عباس را روی پاهایش تکان می داد و می خواند

غریبی بس مرا دلگیر دارد
فلک بر گردنم زنجیر دارد

فلک از گردنم زنجیر بردار
که غربت خاک دامنگیر دارد

عذرا اشک هایش را پاک می کرد و می گفت:
- این قد شیر غم به بچه نده!
روزهای سختی در پیش بود. خورشید از زبان پری خانم شنید که خسرو اجاره سه ماه خانه را به او داده است. این یعنی حداقل تا سه ماه، تا نود شب، نود روز؛ خورشید نباید انتظار آمدن خسرو را داشته باشد. آینه را از روی گنجه برداشت و به خودش نگاه کرد. ابروهایش باز در آمده بودند و شبیه دخترانگی هایش شده بود اما چیزی در چشم هایش بود که او را از آن روزها جدا می کرد. چشم هایش... چشم هایش، مایوس و بی رمق بود. خورشید پول هایی را که خسرو به او داده بود لای قرآن گذاشت و به خدا گفت:
- خدایا! به حق این قرآن به این پول برکت بده. منو خجالت زده پیش همسایه هام نکن. خدایا! مجبور نشم دست جلو کسی دراز کنم. تا از این پول هست شوهرم رو برسون.
خورشید نگاهی به آشپزخانه کوچکش کرد که گوشه اتاق بود. کمی روغن؛ کمی آرد، کمی عدس، نخود و خرما. باید فقط آن قدر می خورد که بتواند به غلام عباس شیر بدهد. از وقتی خسرو رفته بود روز و شبش را گم کرده بود. نمی دانست کی شب است کی روز. اگر عذرا نبود شاید در همین چند روز دق می کرد. عذرا گاهی با آشی، حلوایی یا آب گوشتی در اتاقش را می زد. همسایه های دیگر به خاطر رفت و آمد عذرا به خانه خورشید کمتر با او سلام علیکی داشتند. غروب که می شد؛ عذرا پیدایش می شد.
- همسایه بیداری؟
- بیا تو در نزن. الان از خواب می پره.
- پاشو این جا نشین. بیا بریم اتاق ما.
- زشته عذرا مامانت گناه داره این گریه می کنه اون بنده خدا اذیت میشه.
- عه من می گم پاشو یعنی پاشو. اصلاً مامانم خودش دلش برا غلام عباس تنگ شده.
عذرا بچه خواب را زیر بغل می زد و سمت اتاق خودشان می رفت. مادر عذرا وقتی غلام عباس را می دید چشم هایش می خندید. یک نوزاد در هجوم این همه بدبختی در بین آنها بود. و امیدی برای زندگی در بینشان جاری می کرد.
- همین جا پیش ما بمون. نمی ترسی تنها بخوابی؟
- نه! چرا بترسم؟ این همه آدم توی این خونن.
- خب مگه این جا بخوابی چی میشه؟
- هم بچه نصف شب پا میشه. هم از صدای سرفه ی من نمی تونید بخوابید.
عذرا با نگاهش حرف خورشید را تایید می کرد.
- ببخش من نمی تونم پیشت بخوابم چون اگه نصف شب مادرم کاری داشته باشه باید پیشش باشم.
- پیش مادرت بمون. دل نگرون منم نباش.
شب ها گاهی تا دیروقت با عذرا حرف می زدند. عذرا از مهمانی های هفتگی خانه پدرش می گفت. از اتاقش از لباس هایش از این که چطور با شوهرش آشنا شد. خورشید از ده از حلیمه از زاییدنش از خاتون و حیدر و پدرش... گاهی هر دو با هم می زدند زیر خنده. گاهی با هم گریه می کردند. گاهی که یکیشان می گریست آن یکی دلداری اش می داد و اشک هایش را پاک می کرد.
- عذرا تو دلت برا خونتون تنگ نمیشه؟
- خیلییی.
- منم دلم برا خونمون خیلی تنگ شده.
- تو دلت بیشتر برا چیه خونتون تنگ شده؟
- برا خاتو...
- اینو که می دونم. برای چی نه کی؟
- آها... چی... من دلم برا چرتای بعدازظهر.
عذرا پقی می زند زیر خنده.
- همین؟!
- آره همین. ظهرا بعد نهار خاتونم ظرفا رو یا سر جوی کنار خونه می شست یا من می بردم لب رودخونه ده.
- اه یعنی تو خونتون شیر آب نداشتین؟
- نه ما لب رودخونه می شستیم. بلدی سینی ظرف رو بزاری رو سرت راه بری؟
- نه!
- دخترا و زنا جمع می شدن همه با هم.
- چه جالب !
- یه دف یکی از دخترا منو انداخت تو آب
- وای خیس شدی.
- آره خیس؛ خیس شدم.
- خب بعدش چی شد؟ دعواتون شد؟
- نه زن که نباید مث خروس جنگی باشه.
عذرا ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- خب حالا بعدشو بگو.
- هیچی لباسام به تنم چسپیده بود دیدم زشته تنم پیداست نشستم تا خشک بشه. همین جور تنهایی داشتم یه چی می خوندم یک دفعه صدای خسرو رو شنیدم از پشت سرم.
- وای نگو...
- آره بعد از چند ماه اومده بود بی خبر ده. فهمیده بود من لب آبم اومده بود اونجا...
- خب چی گفت؟
- هیچی اونم یه شعر قشنگ خوند و رفت.
- همین؟!
- خب پس چکار کنه؟
- گفتم اومده کلی بغلت کرده بوست کرده دوتایی شنا کردین...
- خاک برسرم مرد نامحرم!
عذرا بلند خندید و گفت:
- خورشید تو خیلی ساده ای...
خورشید سرش را پایین انداخت و با صدای محجوبی گفت:
- چندبار دیگه هم بهم گفتی. قمرخانمم یه بار بهم گفت. حتی خسرو هم بهم بعضی وقتا میگه تو خیلی ساده ای. نمی دونم یعنی چی؟ مگه بده آدم ساده باشه؟
- نه نه بد نیست اما خب تو شهر همه گرگن. اگه حواست نباشه کلات پس معرکه است.
- نمی دونم چی بگم.
- هیچی ول کن این حرفا رو بگو کی ببرمت دکتر؟
- دکتر!! دکتر واسه چی؟
- دکتر واسه این سینه واموندت. بابا یکسر داری سرفه می زنی. اگرم یه ساعت مث الان بند بیاد بعدش چند ساعت ول کنت نیست.
- میرم حالا خسرو بیاد...
- من خودم می برمت. فردا خوبه؟
- نه چیزی نیست که تابستون بهتر می شم.
- اوه کو تابستون؟
- حالا اگه گذاشتی تعریف کنم.
- عه خب نگفتی چرت بعدازظهر تو.
- بعد شستن ظرفا با خاتون می خوابیدم تو اتاقی که بادگیر داشت. از یه طرف به تنت عرق می نشست و از یه طرف باد خنکت می کرد. اتاق ساکت بود و من سرمو میذاشتم رو پای خاتون. اونم با انگشت موهامو باز می کرد. من آروم می خوابیدم.
خورشید از یاد آرامش خانه خاتون باز چشم هایش بارانی شد.

عذرا درِ اتاق خورشید را نیمه باز گذاشته بود. غلام عباس آرام و بیدار بود و حیاط ساکت. گاهی صدای رد شدن موشی از پشت شیشه هایی که کنار دیوار ردیف شده بودند یا دعوای گربه ها در کوچه و سرفه های خورشید سکوت حیاط را می شکست. هر دو دوست به آسمان نگاه می کردند و باد خنکی می وزید. خورشید با صدای گرفته گفت:
- امشب چقد ماه قشنگه!
- خورشید! دو روزه دیگه صدات در نمیادا
خورشید خس خس کنان گفت:
- خوب می شم طوری نیس. مال این باد و بارون دو سه شبه. امشب آسمون ابر نداره ماه پیداست.
عذرا دستش را به زانو گرفت و بلند شد.
- دیگه فردا به زور می برمت دکتر به حرفت گوش نمیدم. حالا یکم از این سوپ که برات پختم بخور. سرد شد این قد نخوردیش. من غلام عباس رو می برم یه سر به مادرم می زنم. بخور تا میام.
خورشید می خواست بگوید بچه را نبر. عذرا این را در چشم هایش خواند. غلام عباس را در آغوش خورشید گذاشت.
- بگیر بابا لوسش کردی. شیرش بده تا ببرمش.
- بزار دل سیر شیر بخوره.
- خب بخوره. تو جون نداری. سینت خالیه. یکم سوپ بخور بعد بخواب تا جون بگیری، سینتم پر شه باز میارمش.
خورشید نمی دانست چرا اما اضطراب همه وجودش را گرفت.
- عذرا بزار یکم دیگه پیشم بمونه.
- چرا این طوری می کنی تو؟ اصلاً می خوای نبرمش؟ ترسیدی؟
- نه نترسیدم. نمی دونم چرا دلم...
- حرف نزن با این حالت به خس خس افتادی. چقد بهت گفتم بریم دکتر. حالا هول نکن. من این جام. تو بخور شیرشم بده شاید خوابش برد. اصلاً لازم نشد ببرمش.
خورشید دو قاشق از سوپ خورد ولی سرفه نمی گذاشت دستش قاشق را به دهانش برساند. غلام عباس را در آغوش عذرا گذاشت. در آغوش عذرا آرام بود اما خورشید با نگاهش او را باز طلب می کرد. دلش می خواست باز هم کودکش را در آغوش مادرانه اش بفشارد. دلش می خواست باز هم او را بو کند و هر چند سینه هایش خالی بود اما باز هم آن را به دهان غلام عباس بگذارد. عذرا هم حال پریشانی داشت. به غلام عباس که آرام در آغوش او خوابیده بود نگاه کرد و دلش سوخت که خورشید در شهری غریب بدون مرد و بیمار است. گونه غلام عباس را آرام بوسید و کنار خورشید نشست. سرفه های خورشید هر لحظه شدید تر می شد و ناگهان بوی ترش خون در گلوی خورشید پیچید و ظرف سوپ پر از خون شد.
- یا خدااا! خورشید! خورشید من نصف شبی تو رو کجا ببرم؟ خورشید!!
- عذرا بچه را که حالا گریه می کرد زمین گذاشت و خورشید را تکان داد. خورشید مثل یک تکه چوب خشک و بی جان بود. گویی هیچ وقت در این جهان نبوده. غلام عباس گریه خفیفی کرد و آرام شد. کودک بیچاره نمی دانست چه بر سرش خواهد آمد. عذرا به سمت در اتاق ملک خانم رفت. در اتاق قمرخانم را کوبید. هر در را که می کوبید انگار اهالی آن مرده بودند.
- نا مسلمونا یکی در رو باز کنه.
- فرصت این نبود که حتی ضربه محکم تری به در اتاق ها بزند. فوری به طرف اتاق خودشان رفت. مادرش هنوز بیدار بود. عذرا لیوان آب مادرش را پر کرد و گفت:
- خورشید حالش بد شده. می برمش بیمارستان.
مادرش با اصوات گنگ به طرف گنجه اشاره کرد و به عذرا فهماند بدون پول نرود.
عذرا سراسیمه به اتاق خورشید برگشت و باز خورشید را تکان داد اما او بی حرکت گوشه ای افتاده بود. عذرا غلام عباس را بغل کرد و دید که نمی تواند همزمان هر دو را بلند کند. در دستمال کوچکی کمی شکر ریخت. پری خانم از صدای جنب وجوش عذرا در حیاط بیدار شده و چراغش را روشن کرده بود تا آمد دهن به فحش باز کند؛ عذرا به داخل اتاقش که اغلب پیش بود پرید و گفت:
- قربون دستات برم پری خانم! جون شما و جون غلام عباس این کیسه شکر رو بزن تو آب بزار مک بزنه اگه گشنش شد تا من مادرشو ببرم بیمارستان.
بی آن که پری خانم بتواند هارت و پورتی بکند دید که کودک زیبای خورشید در دست های اوست و عذرا زیر بغل خورشید را گرفته و از در خانه بیرون می روند. عذرا هم خوف داشت کسی او را با این سر و شکل در خیابان ببیند. یک مامور کلانتری را دید که در خیابان مشغول کشیک شب است. با این که ترس تن او را هم مثل خورشید سرما زده کرده بود اما چاره ای نداشت. باید از فرد مطمئنی کمک می گرفت.
- آقا آهای آقا...آقاااااا
- بعله بعله چه خبرته خیابونو گذاشتی رو سرت یه بار گفتی شنیدم.
- آقا من باید برم بیمارستان. مریض دارم. می شه برا من کاری کنین...
مرد جوان نگاهی به خورشید انداخت که بی حال روی زمین پاهایش کشیده می شد و نزدیک بود از دست عذرا رها بشود. مرد سوتش را به دهان گرفت و درشکچی که آن طرف تر نشسته چرت می زد را خبر کرد. عذرا وقتی خورشید را رها کرد که دیگر پرستار با آن موهای مشکی و مصری اش پرده را کشید و با دست او را راند.
- خانم شما چه نسبتی با مریض دارید؟
- من... من دوستش هستم... همسایشم.
مرد میان سال نگاه متعجبی به عذرا انداخت و گفت:
- پدری، مادری، شوهری... کسی نداره که این وقت شب تو آوردیش؟
عذرا با هر کلمه بغض کرد. با بغض کوبیده ای گفت:
- نه... نه!!! آقای دکتر هیچ کسی رو نداره. شوهرش سفره. این جا غریبه... بهش کمک کنین. پول... پول دارم. پول همرامه. فکر نکنین پول نداریم. کمکش کنین.
- باشه باشه چرا این قد دستپاچه ای آروم... آروم باش.
- آقای دکتر! خوب می شه؟ کی می تونم ببرمش؟
- ببریش؟! باید خیلی زودتر می آوردیش. عفونت تمام ریشو گرفته. چند روز باید بمونه تا ببینیم چطور می شه. چیه؟مشکل کجاست؟
- بچه... بچه شیرخواره داره.
- قومی، خویشی، کسی... یه کاریش بکنید. این معلوم نیست از رو تخت کی بلند بشه.

تا عذرا خواست بگوید؛ گفتم که کسی رو نداره... دکتر رفته بود. دلش می خواست از آن فحش ها که پری خانم می داد حواله دکتر هندی کند اما مدتی بود خودش می فهمید که با دیدن خورشید محجوب، یاد خانه اصیل پدری افتاده و یادش آمده که این همه سختی از او چه عذرای بدی ساخته است.
***

سه روز بعد وقتی به رسم مردمان جنوب خورشید از حجله بیرون آمد. گویی خورشید دیگری در آستانه در چوبی خانه طلوع کرده بود. خسرو به چشم های خورشید نگاه کرد و احساس کرد چقدر دل کندن از او سخت است. با خودش گفت:«کاش این سه روز سی سال به درازا می کشید. من بودم و توتو بودی و من.» گاهِ رفتنِ دوباره ی خسرو بود. این قلم نجیب، این قلم قسم خورده نمی تواند بگوید چگونه از شهد جان هم جان گرفتند و بالیدند. خورشید بود و دلی که از دست داده بود. خسرو بود و سری که سودایی تر از قبل بود. چقدر کوچک بودند. خورشید شانزده ساله و خسرویی که این چنین مرد می نمود؛ بیست و سه بهار بیش تر از سر نگذرانده بود. در چشم خاتون حالا هر دو بچه اش بودند. دختری در دستش بود و پسری مثل کبوتر پر می گرفت و از آشیان دور می شد.
- خسرو بیشتر نامه بفرست و تلگراف بزن.
- به روی چشم عمه!
خسرو نگرانی را در چشم های خاتون می دید.
- عمه دل نگرون نباش خدا کمک کنه زودتر میام. انبه ها هنوز سرِ درختن که من رسیدم.
خورشید کمی عقب تر ایستاده بود و از خاتون شرم می کرد که نزدیک تر بیاید.
خاتون نگاهی گذرا به خورشید انداخت و برای تنها گذاشتن آن دو بهانه ای جست:
- خب عمه جان خدا به همراهت. برو به سلامت. من خمیر به تنور دارم میرم.خورشید شوهرت رو از قرآن ردش کن.
خورشید بعدِ رفتن خاتون چند قدم به سمت خسرو رفت. دلش نمی خواست از هم پاشیده به نظر بیاید اما همین گونه بود. پیش از این فقط برای رفتن های مکرر پدرش اشک ریخته بود. خسرو دستش را به طرف خورشید دراز کرد. دلش می خواست برای آخرین بار خورشیدش را در آغوش بکشد اما مگر می شد؟! این جا؟ زیر آسمان خدا؟! خورشید دست های ظریفش را در دست خسرو گذاشت. خسرو بوسه ای با اضطراب بر پیشانی خورشید زد.
- خورشید! دلتنگی نکن. برمی گردم.
- می دونم. خیر پیش. خدا پشت و پناهت.
قرآن را بالا گرفت تا خسرویِ بالابلندش از زیر آن رد شود و بعد قرآن را به سینه چسباند و قطره های درشت اشک گونه هایش را به آغوش کشیدند. خسرو دلش نمی خواست اشک های خورشید را ببیند و خودش هم به هق هق بیفتد. پس پشت سرش را نگاه نکرد و مثل همیشه با قدم هایی محکم امتداد کوچه را پیمود.
***
- خورشید! مادر آغل بهم ریخته است. برو جمع و جورش کن. حیدر تو هم برو با خواهرت!
هر دو «چشمی» گفتند و به طرف آغل رفتند.
خاتون پُک محکمی به قلیان زد و گفت:
- یک ماه بیشتره که خسرو رفته. بچم رنگ به صورت نداره.
- خاتون تو دل گنده ای. من می گم خورشید حامله است.
- نه بلقیس! کوچیکه بچم. صورتش از درد دوری زرده. من خودم کشیدم، می دونم.
- عجب! کجا کوچیکه؟ من دوازده سالم بود که شکم اولم رو زاییدم. من رنگش رو نمی گم. از چشماش می فهمم. می گی نه، این خط این نشون.
- خاتون نگاه مشکوکِ دیگری به سمت آغل انداخت و گفت:
- چی بگم والا.
خاتون مردد شده بود. «نکنه۱۹ رودالم بار شیشه داره. نکنه بچم...» گویی خودش بود که برای اولین بار حامله شده بود. تمام لحظه هایی که با دردی بی حاصل دست و پنجه نرم کرده بود. تمام شماتت هایی که شنیده بود. تمام انتظارهای پوچ و لبخند نوزادهایی که از ذهنش حتی شبی دور نمی شد. همه و همه از خاطرش گذشت و از این که همان سرنوشت برای خورشید تکرار شود؛ اشک در چشم هایش حلقه زد و پشتش تیر کشید. تکانی خورد.
- خورشیدجان از وقتت چقد گذشته؟
خورشید با شرمندگی گفت:
- سه هفته.
خاتون یقین کرد که بی شک خورشید باردار است.
- پاشو مادر. پاشو بریم درِ خونه ابالفضل. باید بسپرمت دست حضرت.
خورشید تا خواست بلند شود انگار روده هایش به دهانش رسیده باشند. هرچه خورده بود را پس داد . آن قدر دل و روده اش زیر و رو شد که زردآب بالا داد و بی حال گوشه ای افتاد. آب سردی از گوشه ی لبش جاری بود و وارد حفره ی گوشش می شد اما توان نداشت که دستش را بالا ببرد و آن را پاک کند. خاتون دلسوزانه زیر بغل خورشید را گرفت و به صورتِ ماهِ خورشید آب زد. حیدر متحیر به خواهرش نگاه می کرد و نمی دانست که چه کند. کمی که حال خورشید بهتر شد؛ هر سه به سمت قدمگاه راهی شدند. دو طرف مسیر پر بود از درخت های لیمو و انبه و درخت های نخلی که پشت سر آن ها برادروار ایستاده بودند. خاتون برگی از لیمو کند و به دست خورشید داد. بو بکش مادر بو بکش برای حالت خوبه.
- بد نباشه خاتون جان. از این درخت که کندی من نمی دونم صاحبش کیه.
خاتون از این که خورشید این قدر حواسش به حلال و حرام بود خوشحال شد.
- مادر من صاحبشو می شناسم اما این رو بدون که درختی که به سمت گذر آویزون باشه میوه ش برا رهگذر حلاله.
حیدر چشمش که به قدمگاه خورد؛ سُواس هایش را درآورد. خاتون دست بر پنجره ی چوبی و سبز رنگ قدمگاه کشید و دستش را به سمت شکم خورشید برد.
- یا اباالفضل! پسر ام البنین! به پریشونی مادرت وقتی خبر تو رو شنید؛ خورشیدمو رو پریشون نبینم. خورشیدم رو به مادرت سپردم.خورشیدمو دل خون نکن. بار شیشه شو به دستای خودت سپردم. سرافکندش نکن. به شرمندگی خودت قسمت می دم وقتی که آب از مشکت ریخت. ما رو شرمنده نکن. زبون شوهر به سرش دراز نکن. یا ابالفضل!
خاتون به هق هق افتاده بود و خورشید در اندوهی ناامید اشک می ریخت. او هم چشم امید نداشت که کودکی را به آغوش بکشد. خاطره آخرین بارداری بی حاصل مادرش و رد خونی که از زیر در، خاک را لزج کرده بود؛ در ذهنش ورق خورد.
خسرو خبر نداشت... که پدر شده...
***
ظرف ها را توی طشت ریخته بود و می شسست.
- حیف این نیست گذاشتیش به ظرف شستن؟
- چکارش کنم؟ قابش کنم بکوبونمش به دیفال؟
- نه بزارش سرِ دست ببرنش.
- نه بابا! این خر کاره. از کجا بیارم کارگر دیگه ای مث این؟ تازه نصف پولشم برا جا خواب بهش نمی دم.
- بابا لامصب چشاش چنگیزه. حیفه. عینهو دخترا زَفتش کردی کسی نبینتش.
- حالا تو فکر کن عَیونش کردم . تهش چی؟ باس رو نماشو بگیرم و بزنم گاراژ. یه مادامی، موسیویی چشش می گیرتش و می برتش. اینم که آدم نیس. جون تو جفتک میندازه. پسش میارن، بدحساب می شم.
- آره. می دونم. پرش به پرم خورده. ولد چموش.
- خب پس باز ای والله به خودم. این گوشه مشغول خر کاریاش باشه واس ما بیتره.
- هوی یابو ورت نداره. فکر نکن خواستگار داری. ظرفاتو بشور و برو رد کارت.
خسرو دندان قروچه ای کرد و مشغول باقی ظرف ها شد. نزدیک بود بشقاب ها زیر دست های عصبانی اش خرد شوند. بعد از آخرین دعوا از کار بی کار شده بود و حالا مجبور بود در جایی پست، مشغولِ شستن ظرف های رستورانی شود که از صاحب آن هم دل خوشی نداشت. هرچه در می آورد فقط خرج گذران روز خودش می شد. آخر هر شب پول هایش را می شمرد و می دید هنوز حتی پول برگشتن به ده جمع نشده.«اگه پولام رو به باد نداده بودم الان خورشیدم این جا بود» تا گفت خورشید اشک در چشم هایش حلقه زد. خواست سرش را به طرف دیگری بچرخاند تا مانع ریختن اشک هایش بشود اما دید که کسی نیست. هیچ کس. از همین هم دلش گرفت و سرش را به دیوار کوفت و اشک هایش را رها کرد. برادرش- جهان - کار پر درآمدتری داشت. به تازگی در اداره پست و تلگراف مشغول شده بود اما قصه خسرو مدام به هم می پیچید. هر بار به خشمی که مثل تگرگ های ده بی هوا شروع می شد و ناگهان تمام و این بار به خبطی بزرگ ورق در زندگیش برگشته بود. مگر می شد که خشمگین نشد؛ وقتی صاحب رستوران و دوستش طوری درباره ی او حرف می زدند که گویی لکاته ای است که می توانند او را بفروشند و یا برای خود نگه دارند. مگر می توانست خشمش را فرو بخورد؟! خسرو در ده خسرو بود. در این شهر بی در و پیکر صدای ضعیفی بود که لابه لای هم همه ی کاباره ها و بوی بشکه های نفت گم می شد. انگلیسی ها و هندی ها در هم می لولیدند و صدای اصوات عربی و فارسی و انگلیسی به هم می آمیخت. خسرو نمی خواست تن به سرنوشت آبا و اجدادش بدهد. او می خواست فصل تازه ای باشد، قصه ای نو... اما مثل غریقی که دست و پا می زند تا سرش را به بالای آب برساند؛ هرچه دست و پا می زد ریه های روحش از هوای پاک ده خالی تر می شد و شکمِ جانش از آب بد بوی شهر، پر تر. چقدر خوب که از پدر شدنش بی خبر بود. میمرد اگر می دانست که خورشیدش، ستاره ای به دامن دارد و او حتی نمی توانست پول رفتنش را محیا کند. دیگر پاهایش به سمت اداره تلگراف هم نمی رفت. خبر خوبی برای مخابره نداشت. هرچه جهان می خواست زیر پر و بال خسرو را بگیرد؛ خسرو تن در نمی داد. خسرو مغرورتر از آن بود که بخواهد از دسترنج جهان برای خودش راحتیی فراهم کند. شب ها که فرصت می کرد کمر راست کند؛ چشم هایش را می بست و خورشید را از کودکی تا آن روز که به اضطراب دستش را بوسید؛ در ذهنش مجسم می کرد و با یاد خورشید به خواب می رفت. تصمیم خودش را گرفته بود. دیگر نمی توانست کارش را از دست بدهد. نباید عصبانی می شد.
- هی پسر پاشو اینا رو بپوش.
خسرو نگاهی انداخت و دید که جلیقه و شلواری مشکی و پیراهنی سفید را صاحب رستوران، پیش پایش انداخت.
- من تو آشپزخونه ام. اینا به کارم نمیاد.
- از امروز دیگه نمی خواد ظرف بشوری.
مرد میانسال نگاهی خریدارانه به خسرو انداخت و از اتاق بیرون رفت. پلشتی نگاهش خسرو را به هم ریخت. لباس ها را در دست هایش مچاله کرد و به طرف در رفت. مشتش را گرد کرد تا به محض برگشت مرد؛ حواله صورتش کند.
- آقا!
مرد بی خیال امتداد راهرو را پیمود و به درِ یکی از اتاق ها لگدی زد و گفت:
- مگه کری پسر؟ گفتم این اتاق رو دو لنگه وا نزار. باس درش قفل باشه.
خسرو گام هایش را تندتر کرد و با غیض گفت:
- آقا صفدر!
صفدر برگشت و ناگهان غرید:
- عه! خسرو هنوز که ول می چرخی. بپوش بپر دم در. بهروز دیگه نمیاد.
خسرو که متوجه اشتباهش شده بود با دستپاچگی گفت:
- باشه، باشه.
بهروز همیشه این لباس را می پوشید و درِ رستوران به مهمان ها خوش آمد می گفت. حالا که صفدر می خواست رونقی به کسب و کارش بدهد؛ عذرش را خواسته بود و می خواست خسرو که بر و روی بهتری داشت و زبان فرنگی هم بلد بود، این کار را ادامه دهد. خسرو لباس ها را پوشید و در آینه به خودش نگاه کرد. نمی دانست چرا اما می دانست به هر قیمتی می خواهد در شهر بماند. از این که تمام عمرش را بین باغ و طویله رفت و آمد کند بیزار بود. روستا برایش کوچک می نمود. آن قدر کوچک که بیش از یک هفته آن جا دوام نمی آورد . از نظر او تنها چیز خوب دهشان خورشید بود. خورشید زیبا، خورشید نجیب، خورشید صبور. زن های شهر در نظرش چشم دریده و پر افاده می آمدند اما راهی برای رسیدن به خورشید نبود.
***
خاتون دلش می خواست تا خورشید بارش را زمین نگذاشته هیچ کس از وجود این مسافر کوچک باخبر نباشد اما در ده همه از حال هم با خبرند.
- مادر یه جا بشین. داغ به دل نشی مث من.
- خاتون جان من خوبم. طوریم نیست. تو دست تنهایی.
- ببین فقط این برگای نخل رو بزار دونه، دونه توی آب تا نرم بشن. از جاتم بلند نشو.
- خب تا تو بیایی من اونایی که نرم شدن رو برمی دارم شروع می کنم به بافتن حصیر.
- نه! نه دست نزن. نباید رو شکمت خم بشی.
حیدر مدام دور و بر خورشید می پلکید. دلش می خواست در این ماجرا نقشی داشته باشد.
خاتون هر تجربه ای داشت را به کار می گرفت. انبه ها را چیدند و حتی لیمو ها را. خسرو گاهی تلگراف کوتاهی می زد اما از نامه خبری نبود. خورشید نگران بود و شاید دل چرک اما خاتون خوشحال بود. احساس می کرد هرچقدر سایه خسرو از خورشید دورتر باشد او در آرامش بیشتری به دخترش برای وضع حمل کمک می کند. خسرو اگر پیدایش می شد دست و پای خاتون می لرزید. خورشید اما نیمی از راه را که رفت؛ خاتون به فراست این افتاد که خسرو را خبر کند چون ترس دیگری به جانش افتاد: «واویلا! اگه خسرو از کسی بشنوه که خورشید پا به ماهه و خبرش نکردیم»
بدون آن که به خورشید چیزی بگوید از عبدالعلیِ خبربَر، خواست که تلگرافی به جهان بزند و از او بخواهد که خسرو را مطلع کند.
«خورشید. باردار. خسرو. بیا»
چشم های جهان شاد شد اما به اشک نشست. شاد از این که خسرو پدر شده است و اشک از این که خسرو دست به هیچ در شهر مانده بود.
- داداش یه چی می گم پس نیوفتی؟
خسرو آه عمیقی کشید و گفت:
- ما پس افتادیم. حالیت نیس؟
- نگو. زندگی بالا و پایینش قشنگه.
- بالاشو که ما ندیدیم. پاییناشم که ماییم قشنگی نداره.
تا گفت «قشنگ» دلش باز برای خورشید تنگ شد و احساس کرد حرف منصفانه ای نزده اما غمگین تر از آن بود که بخواهد حرف های پر امید بزند. خسرو با بی تفاوتی گفت:
- خب حالا چی شده؟
جهان با لبخند شیرینی گفت:
- خاتون تلگراف زده که خورشید بارداره.
خسرو چشم های خمارش را باز کرد و چند لحظه، خیره به جهان ماند. جهان به وضوح می دید که عضلات صورت خسرو منقبض شده. خسرو روی پله های ورودی رستوران نشست. جهان با نگرانی پرسید:
- داداش ناراحت شدی؟
خسرو با بغض گفت:
- ناراحت؟! نه... نه... جهان روم سیاهه.
- نگو خسرو. من بهت کمک می کنم برو ده خورشید رو ببین آروم می شه. یه سر بهش بزن و برگرد.
- برم چی بگم؟ بهشون دروغی گفتم خونه خریدم. حالا حتی خودمم یه جای خواب ندارم. من پای رفتن هم داشتم، روی رفتن نداشتم.
- من زن ندارم خسرو ولی می دونم به زن نون نده ولی محبت بده.
- جهان چی می گی؟ من رو ندارم باز برم دروغ بهم ببافم که چی شده باز نمی تونم ببرمت.
اون که از خداشه پیش خاتون بمونه. غم چی رو می خوری؟
- دارم میرم نباید یه پولی تو دست خاتون بزارم که خرج خورشید کنه؟
- داداش این قد لج ورزی نکن بگیر از من پول و برو.
خسرو از جایش جستی زد و دستش را روی شانه جهان گذاشت و با مهربانی غمگنانه ای گفت:
- دمت گرم داداش! دمت گرم برو.
جهان که از کمک دادن به خسرو ناامید بود؛ دست های برادرش را فشرد و دور شد.
صدای صفدر بلند شد:
- آی پسر میتینگت تموم شد؟
- آقا صفدر مشتری نداریم که...
- دم درو قُرق کردی که مشتری نداریم. وایسا راست بگو بفرمایید. غذا آمادست.
خسرو چشم ضعیفی گفت و عرق پیشانی اش را با دستمال چهارگوشش پاک کرد.
«خدا. کجایی؟ منو می بینی؟ اصلاً حواست به این پایین پات هست؟ من این جام. منو ببین. اصلاً منو نمی خوای نبین. خورشیدم نمی بینی؟خدا من هیچی به زن و بچم رحم کن. ببین اصلاً مگه نمی گن بچه روزی میاره خب بیاره.»
ناگهان دست چاقی به سینه خسرو خورد.
- خسرو چه مرگته؟ چرا مث ننه مرده ها وا رفتی؟ هی دارم صدات می زنم. کر شدی؟ چن نفر اومدن تو می گن مجسمه دم در خوشگله. خب لامصب لب بجنبون سلام کن.
خسرو دلش می خواست دستش را زیر گلوی صفدر بگذارد و آن را بچسپاند به دیوار... اما... حیف...
- خاتون دیشب چند تا رِجگوک (موش خرمایی) زدن به مرغ و خروسا.
- خیر نبینن. صب بعد نماز فهمیدم. حالا تو هول به دلت ننداز. خدا بزرگه. سر تو و بچت سلامت.
خورشید نگران بود. آنها سرمایه زیادی نداشتند که بخواهند در یک شب چند مرغ و خروس از دست بدهند. بعد از مرگ ناخدا سلیم همیشه به قدر آبرو داشتند و خاتون تلاش می کرد آبروی شوهر از دست رفته اش را حفظ کند و کسی نفهمد که از ناخدا چیز زیادی برای خانواده اش نماند. خورشید چند روز بود که می خواست سراغ خسرو را بگیرد اما خجالت می کشید. نه این که بخواهد سراغش را بگیرد چون می دانست اگر نامه ای یا تلگرافی رسیده بود او بی خبر نمی ماند. دوست داشت سر صحبت را باز کند و سیر دل از دلتنگی خسرو در آغوش مادرش بگرید.
خورشید با شرمندگی گفت:
- خاتون جان! از خسرو تلگرافی نرسیده؟
خاتون همین طور که داشت حصیر می بافت؛ سرش را بلند نکرد و گفت:
- نه.
- خیلی وقته نامه هم نداده.
- نه خورشیدکم خیلی وقت نیست. مرد قبل این که زن به چنگش بیفته مثل آتیشه. همچین که یه بار به بَرِش کشید دیگه می شه باد و از چنگ زن به در می شه. این رسم زنی و مردیه. زن اونه که خودش بشه باد و بدمه به مردش. نباید بزاری تا آخر عمر شوهرت از آتیش بودن بیفته مادر!
میاد... دل نگرون نباش. دور از جون خسرو چشم من پی بابات کم به این در نموند.
خورشید عمق حرف های خاتون را نمی فهمید. خورشید دلگیر بود. دلتنگ بود. دل از دست داده بود...
***
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...

خسرو همین مصرع را زیر لب زم زمه می کرد و از شوری عرق پیشانی اش چشم هایش می سوخت.
هوا بهتر شده بود و از شرجی و حرارت هفته های قبل خبری نبود اما همچنان گرم بود. خسرو زیر سایبان دم در رستوران ایستاده بود و گاهی این پا و آن پا می شد. شغل کسالت باری برای خسرو بود. این که بخواهد تعظیم کند و دستش را به نشانه بفرمایید باز کند و سلام و خوش آمد بگوید؛ حالش را بهم می زد اما چاره ای نداشت. از وقتی فهمیده بود پدر شده پشت پلکش می پرید. خودش نمی دانست که به خاطر فشار عصبی این روزهاست. همین طور که زیر لب می خواند و خودش را با دستمالی پارچه ای باد می زد و می خواند؛ دید که پیرمردی سرپا به طرف در رستوران می آید. دستمالش را فوری در جیبش گذاشت و به او که وارد رستوران می شد خوش آمد گفت:
- آقا خوش آمدید. بفرمایید غذا حاضره.
- چی می خوندی جوون؟
- من؟!
- آره. همین چند لحظه قبل.
خسرو چشمش روی برقی بود که از سر تاس پیرمرد می دید. با ریش خاکستری و کت و شلوار طوسی و ساعت زنجیردار قیمتی که در جیبش بود. با خودش فکر کرد «چه پیرمرد پولداری این جا چکار داره؟»
- نگفتی چی می خوندی؟ صدای خوبی داری.
- صدای من؟!
- بله. مگه حافظ نمی خوندی؟
- از حافظ؟!
- آره. داشتی می خوندی از حافظ.
که عشق آسان نمود اول...
- آها، آها بله.
خسرو عادت داشت به مناسب حالی که داشت؛ بیتی از حافظ، سعدی یا فایز دشتستانی را به آواز ب خواند. گاهی هم شاهنامه. گاهی هم ترانه هایی که خواننده ها در کاباره ها می خواندند. حافظ و سعدی و شاهنامه را در مکتب خانه یاد گرفته بود و چون صدایش خوب بود؛ اغلب زیر لب چیزی برای خواندن داشت.
- تو شاهنامه هم می تونی بخونی؟
خسرو دستی به موهایش کشید گفت:
- بله آقا!
- یعنی پرده خونی بلدی؟
- والا من...
ناگهان شکمِ صفدر، در را گشود و در رستوران دو لنگه باز شد.
- آقا ببخشید که توی این گرما این جا مَعطَل موندین. بفرمایید. بفرمایید. قدم سر چش. قدم سر چش.
چشم غره ای به خسرو رفت و گفت:
- چقد بگم با مهمونا اختلاط نکن دم در؟
پیرمرد لبخند متشخصانه ای زد و گفت:
- نه من خودم با ایشون کار داشتم.
- شوما؟ شوما با این وجنات با این کار داشتین؟!
صفدر «این» را طوری گفت که انگار به کالایی نامرغوب اشاره می کند. خسرو سگرمه هایش را در هم کشید و ساکت ماند.
- بله ایشون. من به ایشون پیشنهاد کار دادم. ایشون هم قبول کردن.
خسرو با چشم های گرد شده به دهان پیرمرد هاج و واج نگاه می کرد.
- ببخشید روتون به دیفال. ایشون گُه خورده که قبول کرده. کارگر منه و حق نداره جای دیگه سفرشو پهن کنه...
خسرو از این که جلو فرد دیگری صفدر به او در می رفت عصبانی شد. دستش را به طرف یقه صفدر برد و او را عقب عقب برد تا صفدر پشتش به دیوار خورد. خیلی وقت بود که دلش می خواست این کار را بکند.
پیرمرد لب گزید و گفت:
- عه جوون! از تو بعیده! ولش کن بنده خدا رو.
- این؟! اینو شیطونم قبول نمی کنه بندش باشه، اون که خداست.
- برو پُفیوز نمک به حروم. بدبخت لات بودی از تو کوچه جمت کردم. جا خواب بت دادم.
- آره عینهو زنا بزکم کردی وایسوندیم زل آفتاب که چارتا مشتری واست قُر بزنم.
صفدر تفی انداخت و خودش را از زیر دست خسرو بیرون کشید.
چندتا از کارگرها و مشتری های رستوران هم دم در جمع شده بودند.
پیر مرد مچ دست خسرو را کشید. لابه لای هم همه ی آدم هایی که جمع شده بودند و فحش هایی که صفدر می داد به چشم های خسرو نگاهی انداخت و گفت:
- میای تو قهوه خونه من نقالی کنی؟
- فقط بگو چقد میدی؟
- هفتگی می دم دو برابر پولی که این جا می گیری.
خسرو سرش را پایین انداخت و به جای خوابش در رستوران رفت. صفدر هنوز بیرون رستوران متعجب و عصبی ایستاده بود و با خشم به پیرمردی که معلوم نبود از کجا رسیده نگاه می کرد. خسرو مختصر وسایل و پولی که داشت را در کیسه ای انداخت. لباس هایی که از آنها متنفر بود را درآورد و از در رستوران بیرون رفت. پیرمرد در گوشه ای زیر سایه ی دیوار منتظرش بود. صفدر با عصبانیت درِ رستوران را به هم کوبید و با نگاه شماتت باری خسرو را بدرقه کرد.
- برو گم شو به درک. یکی خرتر از تو همین امروز پیدا می شه.
خسرو همراه پیرمردی که نمی شناخت پیچ کوچه را پیمود و از نگاه صفدر گم شد.
***

آفتاب گرم خرما پزان نمی گذاشت خاتون پلک هایش را از هم باز کند. عرق از سر مژه های بلندش می چکید و چشم های میشی اش از شوری عرقش می سوخت. کمی شن به ته قابلمه اش پاشید و با لیف خرما شروع به سابیدن آن کرد. دخترش دوید و قابلمه را از دستش قاپید.
- باز که سر ظهر داری ظرف می شوری!
- این موقع آب تمیزتره کسی بالادست، دستش توی آب نیست.
- مادر من! خیس عرق شدی. بیا زیر سایه تا برات آب بیارم.
دختر از کوزه در کاسه ی سفالی آب ریخت و خنکای آب سر پنجه های حنایی رنگش را نوازش داد و شروع کرد به باد زدن مادرش با بادبزن.
برجستگیی توجهش را جلب کرد. خواست دست ببرد زیر حصیر بلکه ماری، جانوری باشد که دست های قوی مادرش دور مچش چنبره زد.
- چیه مادر؟
- هیچی نامه های خسرو.
رنگ دختر پرید اما خاتون رنگ پریدگی صورت دختر را ندیده گرفت
- مم ... مگه جوابشو ندادید؟
- چرا جواب دادم. از بس رو داره باز می فرسته. خستم کرده.
دختر در سکوت نفس عمیقی کشید و اَشرفی های بدلی کنار مِیلاکش(۱) را با دست نوازش کرد.
- خب یه جواب محکم بدید. همش می گید؛ تا فصل لیموچینی تمام بشه تا انبه ها ثمر بدن تا انجیرا برسه. یه جواب درست بهش ندادید.
- راس می گی. این بار که نامَش بیاد یا جوابشو می دم یا می گم از شهر تلگراف بهش بزنن که؛ نه!! دلم به این وصلت رضا نیست.
***
پشت دخترک تیر کشید اما خودش را جمع و جور کرد.
خورشید دستش که پر از علفِ تازه بود را زیر دهن بزش گرفت و همین طور چمپاته زده مانده بود. خسرو مرد برازنده ای بود. صورتش در بین آن همه مردهای سیاه چرده مثل مس گداخته برافروخته بود. قد بلندی داشت و چشم هایی که حتی خماری اش از درشتی اش نمی کاست.
- ها چیه وا رفتی؟
خورشید به خودش آمد.
- نه داشتم علف می دادم به این چموش. شیرش کم شده. هنوز هم مث قبل جنب و جوش داره یادش میره به اندازه بخوره.
- خب حالا کو؟
- کی؟
- همین بزی که بهش علف می دادی.
خورشید تازه فهمید که نیم ساعت بیشتر چمپاته زده و علف به دست این جا نشسته و بز رفته.
خاتون زن دنیادیده ای بود. معنی این از هم رفتن های خورشید را می فهمید اما دلش به این وصلت نبود. نه این که خسرو بد باشد؛ رفتن خورشید را برنمی تابید. اگر رضایت می داد باید خورشید را یله می کرد برود پی بختش. بدون خورشید... بدون خورشید چطور روز می شد؟ چطور شب؟ بدون خورشید چه می کرد؟
***
وقتی مرد پستچی به در خانه خاتون رسید که هوا کمی بهتر شده بود. نسیم بازیگوشی دور گیسوی نخل ها می پیچید و صورت عرق کرده مرد را خنک می کرد. کلون مردانه را کوبید. خاتون تا خود را برساند پشت در فریاد زد:
- ها کیه؟
- منم عبدالعلی خاتون!
خاتون گام هایش کند شد و به در رسید و نامه را گرفت. مثل همیشه قربان و تصدق خاتون رفته بود و از کار و بار گرفته اش و درآمد خوبش نوشته بود و بعد هم مثل همیشه از خورشید خواستگاری کرده بود. هر چند این اواخر لحن نامه هایش گزنده و تلخ بود. خاتون دیگر جواب نامه هایش را نمی داد. چندباری در لفافه گفته بود که دختر به غربت نمی فرستد. خاتون نامه را گرفت و بساط خوس بافی اش(۲) را زیر بغل زد و به سمت خانه همسایه قدیمی اش رفت تا دل سبک کند. بلقیس- زن همسایه- زیر سایه نخل وسط حیاط نشسته بود که خاتون نامه به دست رسید.
- بلقیس تو بگو من با خسرو چه کنم؟
- باز نامه داده؟
- نامه؟ تو بگو شاهنامه. هر بار روضه ای می خونه. یه بار می گه من مادر ندارم تو برام مادری کن. یه بار می گه چه کنم من که پدرم اون قدر دارا نبود که زمینی ازش به من برسه و منم مشغول زمینم باشم و قصد غربت نکنم.
بلقیس پکی به قلیان همیشه روشنش زد و گفت:
- خب برا چی این قد تلخ شدی خاتون؟ بده دخترتو بره.
- بدم بره؟!
- ها. والا من اگه دختر داشتم و خسرو خواستگارش بود صبر نمی کردم. شبونه دخترمو راهی می کردم
زن همسایه حق داشت!
هنوز صدای نوحه هایی که خسرو ده شب محرم می خواند در گوش اهالی بود:

ایها الناس شما را به حق خون حسین
لحظه ای گوش نمایید بدین شیون و شین

تا بیان سازم از آن سبط رسول ثقلین
آن زمانی که به میدان لعینان آمد

واحد(۳) می خواند. یک تنه... مردها عرق ریزان به سینه می کوبیدند و دختر های جوان یواشکی سر می کشیدند تا خسرو را بهتر ببینند.
- تو دختر نداری که می گی. دختر داشتی می فهمیدی دختر جاش زیر سر آدمه. گوشت تنم رو بدم به دندون خسرو، بکشونه منو از این جا تا صد تا شهر و دهات اون طرف تر؟
- خاتون! والا بعضی حرفا رو نمی شه گفت و الا بهت می گفتم چندتا دختر خاطرخواشن...
- باشن. خورشید منم کم خواستگار نداره. از خوشگلی نمی گم سره از خسرو ولی هم سر هست. از عرضه هم که می بینی یه تنه ایلی رو حریفه.
- خاتون دست هایش را لابه لای خوس هایی که می بافت پنهان کرد و دیگر چیزی نگفت.

هنوز آفتاب به سر بام نرسیده بود. انگار داشت خودش را کش و قوس می داد تا پلک شب را باز کند که خورشید خمیرهایش را چانه گرفته، لب تنور ایستاده بود. به آتش توی تنور نگاه گرد که داشت آرام آرام جان می گرفت و یاد خسرو افتاد. خسرو برایش مثل همین آتش بود. وقتی که اسمش می آمد؛ گُر می گرفت و گرم می شد.
- هوی خورشید! خورشید!
- بله، بله پای تنورم خاتون جان.
- تخم مرغا رو جمع کردی؟
- بله، توی سبده.
- بزار دم در حیدر ببره شهر.
- به روی چشم.
حیدر کم سن و سال بود اما از وقتی پدرشان رفته بود؛ هر کاری می توانست می کرد تا زندگی مادر و خواهرش بهتر بگذرد. خورشید دوتا از تخم مرغ ها را برای ناشتا برداشت و بقیه را دانه دانه توی سبد جا داد. لا به لایشان هم دستمالی پیچید که در مسیر راه نشکنند. خاتون عادت داشت بعد از نماز صبح، اول حیاط را آب و جارو می کرد. بوی خاک نم خورده و عطر نان هایی که خورشید می پخت به هم می آمیخت و به رهگذرها این نوید را می داد که این خانه آباد است و زن یا زن هایی کاربلد در آن نفس می کشند. حیدر که از شهر برگشت، لابه لای شال کمرش سفیدی کاغذ نامه پیدا بود. خورشید دست هایش را با پر دامنش خشک کرد و خواست به جستی نامه را از شال کمر حیدر باز کند اما حیا کرد. دست هایش لابه لای دامنش ماند و در سکوت نگاهی گذرا به شال کرد و رفت پی کار دیگری. صدای گاوشان می آمد. صدایی که انگار با ناله آغشته بود. خاتون سر رسید. حیدر سلامی مردانه داد و شالش را از کمرش گشود. پول خرده هایی که از فروش تخم مرغ ها عایدش شده بود را همراه نامه به مادر داد. کسی جز خسرو نمی توانست به آنها نامه داده باشد. کسی جز او آن قدر دور به یاد آنها نبود که بخواهد نامه ای بفرستد. خاتون نامه را به دست خورشید داد و گفت:
- بخون.
- «عمه خاتون سلام اگر از احوال منِ دور افتاده از دیار خود جویا باشید؛ غمی نیست جز آن چه در سیاهه های قبلی خدمتتان فرستاده ام و جوابی نگرفته ام. روز من بی خورشید مثل خط به خط این نبشته ها سیاه است. اگر در حق منِ مادر و پدر مرده، دست عنایتی پیش ببرید، دعاگوی شما تا قیامت خواهم بود اما گویی من هم از دیده و هم از دل شما رفته ام.

عجب رسمی است رسم آدمیزاد
که دور افتادگان را کم کند یاد

که دور افتادگان را مرده خوانند
پیام مرده را کی می برد باد

ارادتمند خسرو.»
خورشید با بغضی پنهان، سطر های آخر را خواند و نامه را به دست خاتون سپرد و با چشم هایی نگران برای لحظه ای کوتاه به مادرش نگاه کرد.
- خورشید چه کنم با خسرو؟ تو توی شهر دووم نمیاری منم بی تو.
خورشید همان طور که سرش پایین بود زیر لب گفت:
- اختیاردار من شما هستین.
- اختیاردار دلت چی؟ اونم منم؟
- شما بعد بابا خدا بیامرز همه کاره منید.
خاتون آهی کشید و نامه خسرو را زیر حصیر گذاشت.

مردم ده چاشتشان را بعد صلاه ظهر می خوردند. کمی که آفتاب از رمق می افتاد دخترها سینی های روحی و مسی را روی سرشان می گذاشتند تا ظرف های ظهر را ببرند لب رودخانه بشورند. ظرف ها و لباس هایشان را می شستند و گاهی که از فرط گرما داغ می شدند؛ تن هم به آب می زدند. همین بود که خاتون زودتر ظرف هایش را لب جوی آبی که از کنار خانه رد می شد، می شست. می خواست تا بالادست زن ها مشغول نشده بودند؛ او کارش را کرده باشد اما اگر دیر می شد دیگر کار، کار خورشید بود که مجمعه(۴) ظرف ها را روی سر بگیرد و به لب رودخانه برود.
- ها خورشید خوب زرنگی به شستن. زودتر میای که بالاتر بشینی؟
- خب تو زودتر بیا هاجر!
- والا ما تا به خودمون بیایم از چرت بعد نهار که تو رسیدی و ظرفاتو شستی.
خورشید خنده ملیحی کرد و مجمعه ظرف ها را با یک یاعلی بلند کرد تا روی سرش بگذارد. هاجر چشمکی به دختری که نزدیک خورشید نشسته بود زد و او هم خودش را مثل خرچنگ روی خورشید انداخت و خورشید با ظرف هایش افتاد وسط آب و صدای خنده زن ها و دختر ها بلند شد.
- خورشید نگاه شماتت باری به هاجر کرد و به دنبال ظرف هایی که آب با خودش می برد؛ دست جنباند. زن های دیگر برای جمع کردن ظرف ها کمکش کردند ولی خورشید کاملاً خیس شده بود. ظرف ها را که جمع کرد یکی از دخترها پرسید:
- نمیای خورشید؟
- نه با این لباسای خیس که به تنم چسپیده چطور از وسط آبادی رد بشم؟
- خب بیا از توی نخلستون می ریم کسی نمی بینتمون.
- نه شما برید من می شینم تا لباسام خشک بشه.
خورشید دلش نمی خواست با آن دختر ها هم قدم شود؛ لباس هایش را بهانه کرد. هر چند حیا می کرد با لباس خیس عابری او را ببیند. باد از طرف نخل ها می وزید و بوی رطب های تازه را به مشام خورشید می رساند. خورشید بند لچکش(۵) را شل کرد تا باد موهای پرپشت و سیاهش را بنوازد و زیر لب به آهنگی حزین برای خودش آواز می خواند:

خودم این جا دلم در پیش دلبر
خدایا این سفر کی می رسد سر

خدایا کن سفر آسون به فائز
که بیند بار دیگر روی دلبر

تنها که می شد، عادت داشت این چند بیت را زیر لب زمزمه می کرد. بی هیچ قصد و غرضی هم نبود. با هر مصرعش خسرو را به خاطر می آورد و صدایی که به قول خاتون سنگ را از دل سنگ می کند اما با خاتون چه می کرد؟ با تنهایی اش با بی کسی اش و با برادری که هنوز خیلی کوچک بود. این دور از مرام خورشید بود که فقط به خودش فکر کند. بعد از آن همه بچه افتادن ها و زاییدن های بی فرجام، بین ده شکم که خاتون به بار نشسته بود؛ فقط خورشید و حیدر مانده بودند.
به این ها که فکر کرد، اشک از گوشه ی چشم های زیبایش روی گونه هایش غلطید. دامنش را پهن کرد تا زودتر خشک شود و بلندتر شروع به خواندن کرد. ناگهان صدایی مردانه از پشت سرش شنید.

به قربون خم زلف سیاهت
فدای عارض مانند ماهت
=
ببردی دین فائز را به غارت
تو ماهی، خیل مژگان ها سپاهت

خورشید تا بناگوش سرخ شد. دستپاچه شد و نمی دانست چه کند. دلش زیر دست و پایش گم بود و خیلی زود دانست که رو به رو رودخانه است و پشت سرش خسرو! این صدای گرم و بم فقط مال خسرو بود حتی بوته ای نزدیکش نبود که به زیر آن بخزد. دلش می خواست خودش را با چیزی می پوشاند تا خسرو او را این گونه نبیند. احساس می کرد لخت و عور است. خسرو از این همه دستپاچگی خورشید خنده اش گرفته بود. از پشت سر می دید که دو گیس بافته خورشید مثل دو مار سیاه زنگی از شانه ها و پشتش عبور کرده اند و می خواهند روی زمین بخزند. حالا که لباس های خورشید خیس بود احساس کرد چه کمر ترد و شکننده ای دارد. آبادی جای کوچکی بود. باید او را رها می کرد و می رفت. از خورشید فاصله گرفت و زد به دل نخلستان اما با صدای بلندتر باز زد زیر آواز:

به قربون خم زلف سیاهت
فدای...
خورشید در خودش فرو رفت و شرم و عشق در دلش تار می زد...

خورشید هر صبح با شانه چوبی مو های بلند و مشکی اش را شانه می زد. فرقش را از وسط باز و موهایش را با روغنی معطر چرب می کرد. بعد هم خاتون موهایش را برایش دو لنگه می بافت و پایینشان را به هم می بست. خورشید امروز دیرتر از همیشه از خواب بلند شده بود چون از نیمه شب تا سحر که گاوشان زایید در گیر رفت و آمد به طویله بودند. مش غلامحسن هم آمده بود کمکشان. او مرد حاذقی در طبابت انواع حیوانات بود. صدای در کلون مردانه آمد. خورشید به خاتون نگفت که خسرو برگشته است. چه می گفت؟ چطور می گفت؟ می گفت من با لچک باز و تن خیس لب آب آواز می خواندم که خسرو از پشت سر جوابم داد؟ نه!! نمی شد گفت.
کسی که پشت در بود انگار عجله داشت. خورشید به سرعت دستمال سفیدی که زیر موهای سیاهش پهن کرده بود را جمع کرد و به طرف یکی از اتاق ها دوید. خاتون با اِهن و تلپ همیشگی اش به طرف در رفت.
- ها چیه؟ چه خبره؟ مگه بی صاحبه ای در و دروازه که یه ریز می کوبی؟
قفل چوبی در را که گشود برای چند لحظه سکوت کرد. نمی توانست حرفی بزند. به چشم های خمار خسرو نگاهی انداخت و دست پیش برد که او را در آغوش بکشد. خسرو خم شد و دست عمه اش را بوسید.
- عمه سلام.
- سلام به روی ماهت! میوه دلم! بیا تو، بیا تو مادر. دور قدت بگردم. قربون بوی خوشت که بوی برادرم ازت بلنده. چرا معطل وایساد ی؟ دلم برات پر می کشید عمه. کجایی تو؟ رسیدن به خیر...
خسرو روی حصیری مشرف به دیوار نشست. خورشید همیشه حصیر را صبح ها همین جا پهن می کرد تا زیر سایه دیوار با خاتون و حیدر بنشینند. خاتون با قدم هایی آرام به طرف کوزه های آب رفت. چند جهله(۶) آب زیر سایه ی سِرگ(۷) جا خوش کرده بودند و در گرمای خرما پز مرداد هم سخاوتمندانه آب را خنک می کردند. دلیل آرامش قدم های خاتون بی تابی دلش بود. می خواست افکارش را جمع و جور کند.
- عمه بیا آب نمی خوام.
- آب نطلبیده مراده رودالم.
- مراد ما رو طلبیده هم نمیدن.
خاتون به خودش آمد که چه گفته و چه شنفته. هیچ وقت این قدر بی هوا دهن باز نمی کرد. احتمالاً اثر تعجب و دلهره ای بود که از دیدن خسرو به دلش هجوم آورده بود. نامه اش دیروز رسیده بود و خودش امروز.
- خب خوش سفر باشی عمه! کی اومدی؟ چه خبر تعریف کن قربان قد و بالات.
- خیلی وقتی نیست که رسیدم.
خسرو می خواست سراغ خورشید را بگیرد اما زبانش نمی چرخید. خورشید از لای شکاف های در چوبی اتاق، خسرو را می دید. از آخرین باری که او را دیده بود یک سالی می گذشت. عروسی یکی از دختر های ده بود و زن ها با هم کِل(۸) می کشیدند و دخترها می خندیدند و می رقصیدند. الحق که خورشید بین آن همه دختر می درخشید. به اندازه می خندید. نه تند می رفت و نه کند. به اندازه حرف می زد و صدایش را کسی نمی شنید. هرگز نمی رقصید و همیشه تماشاگر بود. خسرو لباس خورشید با آن گل های ریز عنابی را خوب به خاطر داشت. نیمه شب بود که عروسی تمام شد. خورشید زودتر رفت که ببیند درِ آغل را باز گذاشته یا نه که اگر باز گذاشته خاتون نفهمد اما در آخرین پیچ کوچه خسرو مثل شبح جلویش پرید. خورشید خواست جیغ بکشد که خسرو دست برد سمت دهانش و خورشید انگشتش را مثل یک ماده ببر به دندان گرفت. این بار خسرو می خواست نعره بکشد که خورشید گفت:
- خاک برسرم! شمایی خسرو خان؟
تا خسرو خواست جواب بدهد، سایه بلند خاتون وسط کوچه افتاد. ماه بالا بود و خسرو از ترس این که خورشید بی اعتبار نشود؛ جلدی پرید روی دیوار و لابه لای شاخه ها و بوته ها باز دود شد.
قلب خورشید تندتند می زد. انگار یک کفتر چاهی انداخته باشند توی لباسش.
- خورشیدجان بیا مادر خسرو این جاست.
- سلام.
خسرو دلش می خواست بگوید سلام به روی ماهت! سلام خورشیدکم! سلام اما گفت:
- سلام دخترعمه!
- خوش اومدین.
خورشید نشست و خسرو بقچه اش را باز کرد. چند پارچه زربفت و یک لچک گران قیمت و یک جفت گوشواره بلند و یک عطر گذاشت پیش پای خورشید.
خورشید نگاه سرسری به بقچه خسرو انداخت و با یک زحمت کشیدید مختصر از جا بلند شد.
دلش نمی خواست مثل دختربچه ها برای تحفه های خسرو از خودش ذوقی نشان بدهد. خسرو خواست بگوید. کجا می روی؟ بی من مرو...
اما حیف که نمی شد. نمی شد بزند زیر آواز و برای خورشید بخواند. نمی شد دست هایش را بگیرد یا حتی برای یک لحظه او را در آغوش جنوبی اش بفشارد. خورشید ایستاد و سایه اش روی بقچه افتاد. خسرو نمی خواست به این زودی بلند شود اما انگار چاره ای نبود.

خورشید بو کشید. چه عطری بود. عطری هندی از مشک و عنبر و روغن نارگیل. رویش نوشته بود «فتنه».
خسرو از خانه بیرون زد و با شانه های افتاده از آنجا دور شد اما نمی توانست به قدم هایش بفهماند که باز به هر بهانه ای این راه را نگیرند و به آن سو نیایند.
بعد یک هفته آمدن و رفتن این بار خسرو به جای خواستگاری به طلبکاری آمده بود.
- عمه جان یه ساله نامه و تلگراف پشت هم می فرستم به خواستگاری خورشید. دیگه مجبور شدم خودم بیام. نمی دونید به چه سختی از صاب کارم اجازه اومدن گرفتم. فردا صبح زود دیگه باید برگردم. تکلیف منو مشخص کن.
- تکلیفت جان عمه معلومه.
- چه معلومی؟ کی جواب درست به من دادید؟
- گفتم بیا همین جا توی ده خودت. یه کپری، خونه گلی، بگیر و با خورشید زندگی کن.
- عمه من این جا نه زمینی دارم نه چاهی نه بز و گوساله ای!
- خب نداشته باشی. کارگری کن. گردن ستبر و زور بازو رو خدا برای چی بهت داده؟ کارگری کن نون زن و بچت رو بده
- من؟! من وایسم به کارگری؟
- ها عمه. این قد بلند نپر. بیا همین جا. خورشید بساز و صبوره. کم کم زندگیتون رو با هم جلو می برید.
خسرو هنوز داشت به کلمه کارگری فکر می کرد و نمی توانست خودش را در قامت یک کارگر در ده ببیند. هرچند در شهر هم کارگری کرده بود اما آن جا کسی او را نمی شناخت. با فرنگی ها حشر و نشر داشت. همه ی تصاویر شهر از ذهن خسرو به سرعت می گذشت.
- عمه من سواد دارم. تازه دارم از ملوانا زبون فرنگی هم یاد می گیرم. عربی بلدم. بیام این جا برا این و اون بیل بزنم و لیچار بشنوم؟
- منم نمی تونم خورشید رو بندازم تو دامنت و تو بری سال به سال نبینمش.
این جملات آخر را خاتون با غیض گفت و در دلش خوشحال بود که خورشید بزها را به چرا برده و حیدر هم غیبش زده و کسی شاهد یکی به دو آنها نیست.
- این حرف آخرتونه؟ بعد یه سال پیغوم و پسغوم. بعد هی تحفه بیار تحفه ببر. اینه جوابت عمه؟
صدای خسرو می لرزید اما خاتون نمی دانست از بغض است یا خشم. خاتون با صدای نرمتری جواب داد:
- خسرو! من که نمی گم خورشید رو بهت نمی دم. می گم بیا همین جا زیر سایه یه بزرگتر زندگی کنین. هم عصای دست منید؛ هم بچم توی شهر گور غریب نمیشه.
- عمه اونجا همچین غربتم نیست. من هستم. جهان هست. خیلی از مردای آبادی ما اون جا کار می کنن.
- خب مردن. کی زنش رو با خودش برده شهر؟
- جهان دیگه به ده بر نمی گرده. جهان که زن بگیره می شیم دو خانوار از غربت در میاد.
- جهان برادر تو هست و از مادر شریک درست اما پسر برادر من نیست که خورشید با زنش صنمی داشته باشه.
- صدای تق تق کوبیدن های سوزن به پارچه روی کمه(۹) خسرو را عصبی تر می کرد. احساس کرد از حرف زدن با خاتون خسته و زخمی است. اخم محکمی کرد و از جا بلند شد.خاتون متعجب و غمگین نگاهش کرد.
- عمه راحت بگو دخترم رو بهت نمی دم.
- استغفرالله من کی گفتم؟
- نمی گم گفتی. می گم بگو. حیا نکن بگو!
خاتون برای چند لحظه ساکت شد و دست هایش را از روی کمه ای که به آن پارچه ای بسته بود و مشغول گلابتون دوزی(۱۰) بود برداشت. چشم به زمین دوخت و گفت:
- دختر به غربت نمی دم.
- عمه!!!
خاتون سر بلند نکرد.
- عمه خاتون! به خدای احد و واحد، به قبله محمدی، به ذوالفقار علی تا باور کنی! اگه دست خورشید رو توی دستم نزاری؛ اگه منو که دیگه همه می دونن هواخواه خورشیدم جلو اهالی ده سکه یه پولم کنی؛ خورشید رو طوری شبونه زیر شکم شتر می بندم و می برم که دیگه دیدارتون با هم بیفته به روز قیامت.
این را گفت و قدمی به سمت در برداشت.هر چند خاتون رنگش از این حرف پرید و قوت از زانوهایش رفت اما تتمه قدرتش و تمام مادرانگیش را جمع کرد و به طرف خسرو یورش برد. یقه خسرو را از عقب به سمت خودش کشید.
خسرو شوک زده برگشت و ناخودآگاه دستش را بالا برد.
- ها بزن بزن. خجالت نکش. بزن عمتو بزن. دخترعمتو می خوای بدزدی؟ منو می خوای روسیاه کنی؟ دیدار ما رو به قیامت بندازی؟ از پدرم نیستم اگه بزارم کسی با دختر من این کارو بکنه. تف به غیرتت خسرو!
خسرو دستش را در هوا مشت کرد و به ران خودش کوفت. از صورت های هر دو عرق می چکید و بادی که از سمت بادگیر می وزید حریف التهاب آن دو نبود. خسرو به زمین نشست و دامن خاتون را به چنگ گرفت.
- عمه تورو ارواح خاک پدرم نه نیار توی کار من. من از این ده بیزارم از این نخلستون که پدرم رو ازم گرفت بیزارم از این کپرا که مادرم توش دق کرد بیزارم. عمه خورشید رو بده ببرم.
- خاتون بالای سر خسرو نشست و دستی لابه لای موهای مجعد و مشکی خسرو فرو کرد و با دست دیگر اشک هایش را پاک کرد...
- از هُرم آفتاب کاسته شده بود که خورشید به خانه رسید. در، نیمه باز بود و حیاط مثل روزهای دیگر نبود. دل خورشید از سکوت خانه گرفت. خانه های دیگر پر بود از بچه های قد و نیم قد. زن های ده اغلب خوش بنیه و خوش زا بودند و قابله های وارد، سخت زاترینِ زن ها را هم حریف. شده بود که زنی هم سر زایمان از دست برود یا از شانزده هفده شکم بارداری، نیمی بروند و نیمی بمانند اما حکایت خاتون چیز دیگری بود. خاتون هرچه زایید مرد و بقیه به زمین خوردنی یا آب چاه کشیدنی مثل بار شیشه شکستند. خورشید و حیدر تنها بازمانده عده کثیری از بچه هایی بودند که خاتون از دست داده بود. خورشید غرق همین افکار به اتاق رسید و خاتون را دید که گوشه ای زیر طاقچه، سرش را میان دامن پر چینش پنهان کرده است. آخرین باری که او را این گونه دیده بود شش سال پیش از این بود. همان روزی که خبر آوردند؛ دیگر هیچ وقت ناخدا سلیم به روستا برنمی گردد. پدرش هر چند مرد دنیادیده ای بود اما یک شب با لنچ کهنه اش در امواج توفنده تنها ماند و نتوانست ساحل را بیابد. دو روز بعد بدنش را بی جان و از هم پاشیده، خیلی دورتر از آن جا که تکه پاره های لنچش را دریا عق زده بود؛ یافتند و کابوس سال های سالِ خاتون به حقیقت پیوست. بلاخره از دل دریا دست های سیاهی درآمد و سیلم را به درون امواج هولناک کشید. سلیم هم مثل خسرو قرار ماندن نداشت. اهل کشاورزی و دامداری نبود. خدا پاهای او را هم برای سفر آفریده بود.(۱)

خورشید مضطرب پرسید:
- چیزی شده خاتون؟
خاتون سربلند کرد و خورشید دید که چشم های شهلای مادرش به خون نشسته.
- نه روداله ام چیزی نیست.
دروغ می گفت. این را خورشید از لحن بی جانش فهمید.
- چیزی شده. بگو.
خاتون آه سختی کشید و گفت:
- چیزی نشده اما اگه دست نجنبونم چیزی میشه.
- چی شده مادر حرف بزن.
- خسرو این جا بود.
تا خاتون گفت خسرو، رنگ خورشید پرید و خب ضعیفی گفت.
- اومده بود تکلیفش رو روشن کنم.
خورشید چشم هایش را به زمین دوخت اما خاتون می دید که تندتر نفس می کشد و احتمالاً چشم هایش در پی جواب خاتون دودو می زند. خاتون با بغض گفت:
- گفتمش با بزرگتری بیاد خواستگاری؛ نشونت کنه تا بعد بیاد دنبالت.
خورشید دستش را از پشت به سمت دیوار برد و مثل کورها دیوار را جست و به آن تکیه زد و آرام گرفت. خاتون از جایش بلند شد و به خورشید نگفت که اگر از خسرو و بی آبرویی نمی ترسید، جسد خورشید را هم روی دوش مردی که می خواهد با تهدید زن بستاند نمی انداخت. خاتون ترسید خورشید بشکند و چیزی نگفت.
خورشید هم یادش رفت بپرسد چرا چیزی می شود؟ و چه می شود؟ شب بعد از این که شام مختصری خوردند خورشید در لرزش نور فانوس احساس کرد خاتون چند سال پیرتر شده و خطوط چهره اش عمیق تر.
حیدر زیر لب گفت:
- خورشید چرا خاتون ساکته؟
خورشید خواست بگوید چیزی نیست اما احساس کرد در چهره حیدر هم کودکی رنگ باخته و انگار پسری جوان از او این سوال را می پرسد.
- خاتون به خسرو اجازه داده بیاد...
شرمش شد بگوید خواستگاری. به وضوح دید که رگ وسط پیشانی حیدر برجسته شد و دست هایش را در هم قلاب کرد و به هم فشرد. خاتون زودتر از هر شب رخت خوابش را پهن کرد و بی آن که به آغل سری بزند یا به گپ و گفت با بچه هایش بنشیند خوابید. خورشید کارهایی که هر شب مادرش انجام می داد را به ترتیب انجام داد. روی رخت خواب ها و پستوها را نگاه کرد که مرغی به هوای تخم گذاشتن آن جا پنهان نباشد. درِ آغل را بست و آرد نان فردا را بیخت. آفتابه ها را آب کرد و به سمت جهله ها رفت تا رویشان را بپوشاند. یک دفعه انگار تمام جانش مثل تن پوشی بی دوخت و دوز بر زمین ریخت.

بیا برویم از این ولایت من و تو
تو دست من بگیر و من دامن تو

جایی برویم که هر دو بیمار شویم
تو از غم بی کسی و من از غم تو

عرق شرم و شوق بر پیشانی خورشید نشست. صدای خسرو بود که پشت دیوارشان آرام می خواند. خورشید نفسش به شماره افتاده بود. نیم نگاهی به چهاردری انداخت و خیالش راحت شد که مادرش و حیدر خوابند یا لااقل خودشان را به خواب زده اند و خورشید دست هایش را روی دیوار گذاشت. دوست داشت خودش را به دیوار بچسپاند اما باز هم شرم می کرد؟ از که؟ از ماه؟ که آن بالا او را می دید و به او لبخند می زد از خدا؟ که داشت نگاهش می کرد. از خاتون؟ که خوابیده بود اما مثل نوری میان جان خورشید همیشه می تابید. از که شرم می کرد؟ از خودش از این که عاشق خسرو بود خجالت می کشید. از این که نامش دلش را می برد خجالت می کشید اما خسرو بی پروا بود. خسرو بلندتر خواند:
بیا برویم از این ولایت من و تو...
خورشید ناگهان برگشت. سینه و سرش را به دیوار چسپاند. آن چه مشام جانش را می نواخت بوی کاهگل نبود؛ عطر خسرو بود. این چه بود که در جان خورشید زبانه می کشید؟ انگار در آغوشش بود.
- خورشید! خورشید! صدامو می شنویی؟ می دونم که اون جایی. می دونم خاتون خوابه. سر نخل بودم حیاطتون رو می دیدم. بیا دم در. خورشید. نمیایی؟ لااقل یه بله بگو مطمئن بشم خودتی.
خورشید هرچه شهامت داشت را از گوشه و کنار جانش جمع کرد تا بتواند بگوید...
- بله.
- چه خوب که هستی. چه خوب که صدامو می شنوی. خورشید من خوشبختت می کنم. به ولای علی من خوشبختت می کنم. خورشید می دونم دل کندن از خاتون برات سخته ولی نمی زارم دلت تو غربت بپوسه.
خورشید خواست چیزی بگویدکه صدای خاتون نئشگی عاشقانه یشان را شکست.
- هوی خورشیییییدکجا موندی؟
در جهله از دست خورشید افتاد و به طرف چهار دری دوید. خسرو هم مثل شغال دزدی که دنبالش افتاده باشند؛ نفهمید چطور کوچه ها را به هم دوخت و دور شد. خورشید تا صبح پلک بر هم نگذاشت از خودش می پرسید: «جایی برویم که هر دو بیمار شویم؟»
***
کف اتاق را فرش های دستباف قدیمی پوشانده بود. پشتی های گل اناری را کنار هم به دیوار تکیه داده بودند. سه ظرف مسی زیبا پر ازکلوچه ها و شیرینی هایی که خورشید در تنور پخته بود وسط اتاق دیده می شد. چند قلیان سفالی هم از همسایه ها قرض گرفته بودند. بوی تنباکو خیس خورده می آمد. چند زن آماده به کار در مطبخ با هم پچ پچ می کردند. جلو کدخدا یک قلیان شیشه ای گذاشتند. ذغال های روی قلیان ها گر گرفته بود اما آنچه می سوخت دل خاتون بود. حیدر چایی را چرخاند و سعی کرد با خسرو چشم در چشم نشود. جلو هر کدام از مردها یک سینی بسیار کوچک که در آن یک استکان چای و یک قندان استیل کوچک بود گذاشت و مثل پیش خدمتی مطیع کنار در ایستاد و چشم های خاتون را پایید تا اگر امر و نهیی دارد بجنبد. سینی ها را ناخدا سلیم از سفر بحرین آورده بود و خاتون بلد بود این جور چیز ها را باید برای روز آبروداری نگه دارد.
- خاتون! شما بعد مرگ ناخدا سلیم هم مادر بودی برای بچه هات و هم پدر. تا قبل اون هم که در حق خسرو کم مادری نکردی. پس هم دختر مال خودتونه و هم پسر.
- خدا خیرت بده مشتعلی! شما بزرگ این دهی. گفتم شما باشی. مردا و زن های بزرگ آبادی باشن؛ بدونن که خورشید نشون کرده خسرو هست.
- خوب کردی... ما سر مهر و شرط و شروط حرفی نمی زنیم. چون تو از همه ما به خسرو نزدیک تری.
- به خودش می گم که برای عروسش چه کنه. مهرش هم یه درخت نخل که از برادر خدا بیامرزم جامونده.
خسرو سرش را از شرم به زیر انداخته بود. مهر کمی بود برای خورشید ولی خاتون نمی خواست در چشم اهل ده حریص به نظر بیاید. خسرو به چشم اهل ده مردی دارا بود. تحفه هایی که می آورد؛ لباس هایی که می پوشید و تعریف هایی که از کار و بارش می کرد این را می گفت اما خاتون چشم و دل سیر بود. دنیا وقتی هنوز دریا شوهرش را نبلعیده بود از مال دنیا کم زرق و برق ندیده بود. شاید اگر کس دیگری خواستگار خورشید بود به کمتر از نصف یک باغ راضی نمی شد اما چون داشت خورشید را راهی می کرد دلش نمی خواست مردم بگویند دخترش را فروخت یا به بچه ی برادرِ مرده اش رحم نکرد. زن ها و مردهای حاضر هر کدام مبارک بادی می گفتند و پکی به قلیان می زدند یا دست دراز می کردند سمت چایی و شیرینی. هر که آنجا بود قوم و خویش بود اما کسی نزدیک تر از خاتون به خسرو نبود. دنباله حرف ها در ذهن خسرو گم می شد. او حواسش به این بود که از این به بعد او مالک بلافصل خورشید است و دیگر می تواند تا ته دنیا با خورشید برود و یا اگر سفرش به درازا کشید وقتی برگردد نگران این نیست که مبادا مرغ از قفس پریده باشد. خودش و خورشید را می دید که غروب لابه لای نیزارها روی بلم نشسته اند و خورشید با آن صدای جادوییش برایش آواز می خواند. صدای خورشید در گوش خسرو طنین انداز بود و صدای گپ و گفت آدم های در مجلس مثل هم همه ی زنبورها شنیده می شد. خسرو از شادی وقتی به خودش آمد که خانه از مهمان خالی شده بود. نفهمید که چطور خداحافظی کرده. خسرو چشم گرداند پی خورشید اما او را ندید. نعلین های عربی اش را پیش پایش انداخت تا به حیاط برود. کمتر کسی در ده مثل خسرو می توانست لباس بپوشد. پاپوش اغلب مردم ده سُواس (۱۱) بود. خسرو به چشم خیلی از دخترها مثل مردی از دنیای دیگر می نمود. با آن سینه فراخ و قد بلند و موهای پیچ در پیچی که دلرباترش می کرد. چشم هایش حکایت دیگری بود. چشم هایش مست بود. خمار بود و صورتش مردانه و با صلابت.
- سسلام.
- سلام خورشید.
خسرو جلوتر رفت و خورشید احساس کرد موهای دور گردنش او را کلافه کرده اند حتی از زیر دستار سرخابی ای که به سر بسته بود هم کلفتی و بلندی گیس بافتش به چشم خسرو آمد و آرزو کرد؛ کاش می توانست به جستی دستار از سر خورشید بکشد و موهایش را ببوسد و ببوید. آرزو کرد کاش می توانست همین امشب عروسش را ببرد اما نمی توانست باید در شهر مقدماتی را آماده می کرد. باید برای خورشید خرید مفصلی می کرد.
زیر لب گفت:
- من فردا عازمم. خیلی زود بر می گردم و با دست پر می برمت.
خورشید خواست بگوید دست هایت همین الان هم پر است. دست هایی که دست مرا بگیرند خالی نمی ماند. خواست بگوید بیا همین جا پیش خاتون بمانیم. خواست بگوید بمان. لختی بیشتر بمان. خواست بگرید... اما نتوانست فقط گفت:
- خیر پیش.
خاتون سر رسید و خلوت پا نگرفته شان شکست. خسرو دست خاتون را بوسید و به طرف در رفت و خورشید تمام جراتش را جمع کرد و توانست خسرو را از پشت سر سیر دل ببیند. سیر دل یعنی همین چند قدمی که تا در چوبی و قدیمی خانه مانده بود. آه که چقدر خسرو رشیدتر از قبل در چشم خورشید می نمود. راست گفته اند که«قامت معشوق به وقت وداع خوش تر می نماید...»
خاتون تا دم در با خسرو رفت و وقتی صدای بسته شدن در چهار دری را شنید و مطمئن شد خورشید در حیاط نیست بازوی خسرو را گرفت. آن قدر محکم که انگار انگشت هایش در گوشت خسرو فرو رفت. به چشم های خسرو خیره شد و مثل گرگی که گوسفندی از دهانش کشیده باشند با تحکم گفت:
- خسرو! به یتیمیت و بی کسیت نظر کردم. به التماس و التجات نظر کردم. نری بی آبروم کنی و برنگردی! حالا که راضی شدم گوشت تنم رو بندازم زیر دندونت؛ یه دف هوا برت نداره عق بزنی!
خسرو که هنوز سرمست از خیالات و مبارک باد ها بود؛ نجیبانه به عمه اش نگاهی انداخت و دستش را روی چشمش گذاشت و گفت:
- عمه جای خورشید رو تخم چشم منه. میرم با دست پر بر می گردم و عروسم رو با آبرو می برم. خونه ای براش بسازم که همه انگشت به دهن بمونن. پشیمونت نمی کنم خاتون. در حقم مادری کردی.
***
خورشید دست برد تا خودش را در تکه آینه شکسته ای که سوغات یکی از سفرهای پدرش بود نگاه کند. روی صورت زیبایش چند قطره عرق، مثل شبنمی روی برگ گل نشسته بود. موهایش از زیر دستار سیاهش کمی پیدا بود. دستارش را باز کرد. گوشواره های بلندش نزدیک شانه اش بودند. چند هلال که با زنجیرهایی ظریف به هم پیوسته بودند و از انتهای آخرین هلال، انبوهی از اشک ها می لرزید. انگشترش را هم در دست ها ی کار کرده و گندمی اش چرخاند. دلش می خواست با صدای بلند فریاد بزند خوشحالم، خوشحالم اما نمی توانست. این نجابت عمیق روستایی در روحش نمی گذاشت احساساتش را با کسی واگویه کند حتی با دوستش حلیمه که هم بازی بچگی هایش بود.
خاتون از حیاط فریاد زد:
- خورشید جهله ها خالی ان. از چاه آب بکش.
خورشید از جا پرید و آینه سر انگشتش را برید. چند قطره خون شتک زد روی دامنش. آینه از دستش افتاد وسط صندوقچه و به طرف حیاط دوید تا خون دستش روی فرش و حصیر نریزد.
- چی شد؟! چکار کردی؟
- هیچی آینه به دستم بود که صدام زدی. دستم رو بریدم. برم بشورم.
- نه نشور بیا روغن و زردچوبه بهش بکشم خونش بند بیاد.
خاتون زخم را محکم بست و خورشید با خودش فکر می کرد چه خوب است که خاتون مادر اوست. از رفتن خسرو دو هفته ایی می گذشت که اولین تلگرافش رسید.
«سلام. عمه. من رسیدم. به خورشیدم. سلام. برسانید.»
وقتی می خواست متن تلگراف را بخواند؛ «خورشیدم» را «خورشید هم» خواند و حیا کرد از خواندن اصل پیام. با خودش فکر کرد عجب وقیح شده این خسرو در شهر. بعد با خودش گفت: «حالا گناشو نشورم» می گفت وقیح اما در دلش انگار دوتا چکاوک کنار هم از خوشحالی می خواندند. همین یک «م» برای خورشیدِ مرد در آغوش نکشیده، بس بود تا هفته ها سرخوش باشد. گاهی همین طور که شیر گاوشان را می دوشید یا حیاط را با آفتابه مسی بعد ازظهر آبپاشی می کرد با خودش زیر لب می گفت: «خورشیدم، خورشیدم، خورشیدم» هوا داشت کمی بهتر می شد. در این مدت خاتون هرچه بلد بود را به خورشید یاد می داد. از آشپزی و خانه داری و بچه داری گرفته تا خوس بافی و حتی ذبح شرعی خروس.
- مادر خروس خیلی سخته بکشی و حرومش نکنی. چون زبونش رو می دزده.
- آخه خاتون من چرا خروس بکشم؟
- مادر یاد بگیر. از قدیم گفتن هر کاری رو یاد بگیر بزار سرِ طاقچه. یه روز بلاخره به کارت میاد.
- من دل این جور کارا رو ندارم خاتون!
- مادر یه دف شوهرت نبود. سفر بود. تو شهر غربت درِ کدوم خونه رو می خوای بزنی که مرغمو بکشید تا خوراک بچه هام کنم؟
خورشید سرش را انداخت پایین و از شنیدن کلمه شوهر صورتش به سرخی مایل شد.
- ببین مادر حیون زبون بسته رو بی بسم الله نکشی که حروم میشه ها. آب هم سیر بده. چاقوتم از قبل خوب تیز کن. جلو چشم حیوون هم چاقو تیز نکن. مادر رو به قبله هم...
- خاتون این ها رو که بلدم. هزار بار دیدم که بابا خدا بیامرز چطور مرغ سر می برید.
- ها همین خیره ای... بهت نگفتم نباید سر بریدن حیوون رو نگاه کنی قصی القلب می شی!
خاتون پدر عالمی داشت که این چیزها را خوب به او یاد داده بود اما نگذاشته بود خاتون درس بخواند و زانو به زانوی پسرهای ده توی مکتب بنشیند اما ناخدا سلیم گذاشت که خورشید به مکتب برود و خواندن و نوشتن را یاد بگیرد. چقدر خوب بود دانستن این کلمات. نامه های خسرو را هر شب زیر نور فانوس هزار بار تا صبح می خواند و خسته نمی شد. نامه های خسرو دیر به دیرتر می رسید. و جواب آخرین تلگراف خاتون را نداده بود اما در نامه آخرش نوشته بود که خانه ای خریده و دارد آن را برای عروسش آماده می کند. یک بار هم دست یکی از مرد های ده که در آن شهر دور کار می کرد تحفه ای فرستاده بود. پارچه چادری زیبایی که خورشید در آن می درخشید. زمستانِ سخت با سیلاب های ناگهانی اش که چندتا بچه از آبادی را با خودش برد و شب های تاریکی که مرغ هایشان را شغال ها تکه پاره کردند به پایان رسید اما از خسرو خبری نشد. خورشید پانزده ساله حالا داشت زیباتر می شد و زنانگی هایش هویداتر اما خاتون دل نگرانِ چرک شدن دستمالِ آبرویی بود که به دست خسرو سپرده بود. آبادی از بوی بهارنارنج بی هوش بود. بعد آن تابستان گرم و داغ و آن زمستان پر از تگرگ و سرما حالا این هواع بهاری همه را سرمست کرده بود. دختر ها زیر درخت های نارنج شکوفه های سفید و خوش بو را که روی خاک افتاده بودند جمع می کردند. خورشید دامنش را پر کرده بود از بهار نارنج. شکوفه ها را ریخت روی حصیر.
- خاتون ببین چقد بهارنارنج جمع کردم!
خاتون ریسمان و سوزنش را آماده کرد.
- بیا گلا رو به نخ بکشم.
- برا من دستبند هم درست کن.
خاتون خندید و ابرویش را بالا برد و گفت:
- باشه.
گل ها را به ریسمان کشید و هر کدام آماده می شد گره میزد و در گردن خورشید می انداخت. خورشید می خندید اما خاتون در غم و شادی غوطه ور بود. از وقتی بهار پاورچین رسیده بود؛ شب ها روی پشت بام می خوابیدند، بی پشه بند. خورشید تا صبح ستاره ها را یک به یک نگاه می کرد و با آنها در دلش حرف می زد. حیدر این پهلو به آن پهلو شد و خورشید رویش را با ملحفه ای کشید.
- مادر باد بهار که تن پوش نمی خواد!
- خاتون!
- جان خاتون.
- من که برم شما چکار می کنید؟
شکر خدا رو.
- دست تنها با این همه کار چه می کنی؟ حیدر خیلی کوچیکه.
خاتون دلش می خواست بگوید: «دستم تنها نمی مونه خورشیدکم! دلم بیش از دستم توی تنهایی می پوسه» اما احساس کرد نباید گردِ شک روی نانِ دل دخترش بپاشد. او که می داند در دل خورشید؛ خسرو تنوره می کشد.
- تو به جای این حرفا بگیر بخواب که نمازت قضا نشه.
این را گفت و پشتش را به خورشید کرد و ملحفه اش را روی سرش کشید. از گوشه ی چشم های درشت خاتون اشک ریزریز و آرام می بارید و خورشید همچنان میان ستاره ها رها بود.
***
- مشتولوق بده مشتولوق بده خورشید.
- چیه حلیمه باز سرتو انداختی پایین اومدی تو سر صبحی.
- عه من می گم مشتولوق بده نمی شنوی؟
- ها چیه گاوتون دو قلو زاییده؟
- خورشید تو نمی فهمی من چی می گم؟ خاله خاتون تو مشتولووق بده تا بگم.
- سلام دختر!
حلیمه با شرمندگی گفت:
- سلام خاله خاتون!
- بگو حلیمه جان بگو.
- خودم دیدم که خسرو از تو پیچ گذر بالا می اومد این طرف. از پشت بوم دیدم. نمی دونی چطور دویدم تا این جا.
تا گفت خسرو خورشید احساس کرد قلبش به خودش پیچید اما با بی تفاوتی شانه اش را بالا انداخت و گفت:
- ها... حالا تو عقاب شدی از پشت بومتون گذر بالا رو دیدی!
خاتون چشم هایش گرد شد و دندان هایش را به هم فشرد.
- عه عه خاله خاتون ببین چی می گه. خب مشتولوق نده دختر حیف من که نزدیک بود از نردبوم بیفتم به خاطر تو.
- حالا یه مردی دیدی از دور از کجا که خسرو باشه؟
خسرو اش را زیر لب گفت و نتوانست بلند بگوید ترسید خاتون بشنود.
- عه کی توی ده ما کلاه شاپو سرش می زاره؟ من از کلاش فهمیدم به جون خاتون کلاه سرش بود. قدش مث خسرو بلند بود.
خاتون از خودش پرسید: «یعنی بالاخره خسرو آمد یا کسی از طرف خسرو خبری آورده؟» و خورشید از اضطراب انگشت هایش را می فشرد.
حلیمه داشت باز با خورشید بگومگو می کرد که صدای کلون ِمردانه به گوش رسید.
خورشید به سمت چهاردری دوید. حلیمه هم توی سِرگ پشت جهله ها پنهان شد. خاتون دلش زیر پایش بود و به سمت در می رفت.
کُولَش(۱۲) را محکم کرد و با احتیاط در را باز کرد. خسرو خم شد و دست خاتون را بوسید.
- سلام عمه!
- سلام داغت نبینم. سلام جون و دلم. دور قدت بگردم. خوش اومدی. خوش اومدی. بیا دردت به دلم.
- مزاحم نباشم؟!
خاتون ابرویش را بالا انداخت و با اخمی دروغین گفت:
- بیا تو. این حرفا رو تو شهر یاد گرفتی؟
خسرو خنده ی مستانه ای کرد و وارد حیاط شد. صدای خنده خسرو مثل بارش باران بود. حیاط بوی باران و بهارنارنج گرفت. خورشید با صدای خنده ی خسرو به خودش آمد. قطره های خونش مثل مجنون های دوره گرد، خودشان را به دیواره ی رگ هایش می کوبیدند و خورشید، سرخ تر و هول تر از آن بود که بتواند خسرو را ببیند. دست برد تا دستارِ بهتری بپوشد اما از خاتون خجالت کشید. دوست نداشت خاتون فکر کند دخترش برای دیدن نامزدش هول است. می خواست از شیارِ در خسرو را ببیند که صدای خاتون بلند شد:
- خورشییید بیا مادر. پسر داییت اومده.
خورشید نگاهی به سر و وضع خودش کرد و خیلی آرام پایش را روی پله های چهاردری گذاشت.
خسرو سرش پایین بود. آفتاب نازکِ بهار روی صورت زیبایش افتاده بود و چند حلقه مو گوش هایش را پوشانده بود.
- سلام.
خسرو مثل کسی که از خواب بپرد از جا جست.
- سلام.
- خوش اومدی!
خاتون گفت:
- مادر از پسر داییت پذیرایی کن.
خورشید به سمت درخت نخل وسط حیاط رفت تا از کیسه ی سفیدی که با یک بند به درخت آویزان بود؛ ماست چکیده در کاسه بریزد و با ظرف خرما جلو خسرو بگذارد.
خسرو نگاهی حریص به قد و قامت خورشید انداخت و زیرچشمی خاتون را پایید و دید که به او نگاه می کند. پس خودش را جمع و جور کرد و گفت:
- عمه جان من شرمنده ی شما و خورشید شدم.
- دشمنت روش سیاه و شرمنده باشه! چرا؟
- عمه من نمی تونم خورشید رو با خودم ببرم باید چند وقتی این جا بمونه. من بیکار شدم و نمی تونم تا کار جدید پیدا نکردم خورشید رو ببرم. چند وقت خورشید این جا پیش شما بمونه. بعدِ عروسی من میرم. کار و بارم که بهتر شد برمی گردم دنبالش.
کلمات خسرو در ذهن خاتون مثل خوشه های رطب معلق و تلوتلوخوران این طرف و آن طرف می رفت.
- عمه این که غمی نیست بیا همین جا بمون اصلاً خودتم برنگرد.
- نه!
خسرو نه را چنان محکم گفت که دیگر خاتون حرفی نزد. خورشید کاسه ماست را جلو خسرو گذاشت و به طرف اتاق رفت. خاتون گفت:
- خورشید امانتِ دست من تا تو برگردی.
خاتون هم خوشحال بود که هنوز برای با خورشید ماندن، فرصت دارد و هم از رفتن دوباره خسرو پریشان شد. خسرو تحفه ی کوچک دیگری برای خورشید آورده بود. نگاهی به چهاردری انداخت و از جا بلند شد. خسرو که رفت خورشید تازه یاد حلیمه افتاد. پشت جهله ها را نگاه کرد و دید که حلیمه پاورچین مثل یک گربه رفته و کسی نفهمیده. خورشید هم از این که قرار بود چند وقتی پیش مادرش بیشتر بماند خوشحال شد. خاتون هنوز در فکر بود و دستش لای خوس هایی که می بافت تکانی بیهوده می خورد و صدای تلق و تلوق بر خورد قرقره ها با کوزه ی زیرشان، سکوت حیاط را می شکست. خاتون برای پیدا کردن شب خوش یمن عروسی پیش ملاحسن رفت. او تقویم قمری اش را باز کرد، متفکرانه صفحاتش را ورق زد و گفت:
- خاتون شبِ دوشنبه خوبه. اول و آخر و وسط ماه نیست.
قمر هم در برج عقرب نیست. وقت سعد و همایونی برای وصلت و جامه نو پوشیدنه.
- ممنون مش حسن این هم خدمتت. بگو مبارکه!
- می گم مبارکه، خورشید لیاقت خوشختی رو داره اما ازت سکه نمی گیرم. مبارکه خاتون. مبارکه!
خاتون باید خانه را برای عروسی یک دانه دخترش آماده می کرد.اول مادر حلیمه را خبر کرد. مادر حلیمه مشاطه بود. خاتون بقچه ای آماده کرد و شلوار و پارچه و دستارِ خوسی و چادر و هر چیز زیبایی که می توانست در آن گذاشت. پارچه سبز زیبایی که خیلی پیش تر ها برای چنین روزی گلابتون دوزی کرده بود را از صندوقچه بیرون آورد. خانه را به کمک همسایه ها رفت و روب کرد. باید گوساله یشان را برای شام عروسی می کشتند. حیدر از این بابت ناراحت بود اما چیزی نگفت. پولی که خسرو برای بردن خورشید آورده بود کفاف خرج عروسی را نمی داد و خاتون از این متعجب بود اما چیزی نگفت . خاتون خورشید را جلو مادر حلیمه نشاند و خودش به بیرون اتاق رفت و در را پشت سرش بست.
مادر حلیمه با صدای بلند، طوری که زن های پشت در بشوند گفت:
- ماشاالله ماشاالله. چشم حسود کور. زاغِ. نمکِ. بسم االله الرحمن الرحیم. زنا بزنین کیکَنگ(۱۳) صدای کل کشیدن زن ها از پشت در به گوش خورشید می رسید و دلش پر از شوق پیوستن به خسرو می شد. مادر حلیمه کمی خاکستر و سنگ های سابیده ی زبر را کف دستش ریخت و کم کم شروع به برداشتن موهای صورت خورشید کرد. خیلی سریع با کشیدن مواد توی دستش و حرکت انگشت هایش، مو های کرکی صورت خورشید را می کند. خورشید صورتش از زور درد به هم پیچیده بود اما جرات آخ گفتن نداشت. برای دخترهای روستایی راحت نیست که بگویند آخ. راحت نیست که حتی بگویند آه. مشاطه با نوک انگشت های فرزش زیر ابروهای خورشید را هم برداشت و زن ها هم چنان پشت در دبه به دست می خواندند و می رقصیدند.
- لاحول ولا. لا حول ولا به جونت مادر خوشبخت بشی.
این را مادر حلیمه گفت و چادر سبز را روی صورت خورشید کشید.
- مادر این سه روز که حنابندونته از زیر این چادر بیرون نیایا! غذات رو مادرت برات میاره. مستراح هم خواستی بری خبر بده ببرنت. نه جن و نه انس، نه مهتاب و نه آفتاب، کسی نبیندت که آیینت(۱۴) پر می گیره.
خورشید سرش را به نشانه تایید تکان داد و از شرم حرفی نزد.مشاطه در را باز کرد و زن ها با خوشحالی وارد اتاق شدند. اتاق پر شد از زن هایی که کندوره هایی زیبا(۱۵) پوشیده بودند و دستارهای خوسی پر از جلوه بر سر داشتند. دستمال های رنگی را بالای سر خورشید تکان می دادند و می خواندند. همه دور خورشید جمع شده بودند. سینی حنا را با گل های محمدی و برگ های درخت لیمو آراسته بودند. کف دست خورشید را حنا گذاشتند و زیر پاها و دست هایش متکاهای گرد زیبا. پاهایش را هم حنا بستند. یکی از زن ها که صدای خوبی داشت دبه ای زیر دست گرفته بود و می خواند.

امشب حنابندونشه، ننش بلاگردونشه
امشب حنابندونشه، کاکاش بلاگردونشه

زن چندبار این را گفت و نمی دانست دیگر که را باید بگوید. بی کسی خورشید زبانِ زن را کُند کرده بود. قطره های ریز اشک آرام آرام از چشم های زیبای خورشید می بارید و خورشید خوشحال بود که کسی این پارچه سبز را بر نمی دارد تا اشک هایش را ببیند.
ناگهان یکی دیگر از زن ها گفت:
- امشب حنابندونشه، خاله ش بلاگردونشه.
این را گفت و روی سر خورشید گل محمدی و شکوفه های بهارنارنج ریخت. بلقیس بود. او دختر نداشت. خورشید خواهر نداشت و پدر. آدم ها وقتی چیزی ندارند به همان اندازه دل هاشان وسیع می شود برای درک نداشتن ها ی دیگری. مادر حلیمه مجلس را دست گرفت:
امشب حناش می بندم. اگر حنا نباشه، خشتِ طلاش می بندم.
امشب حناش می بندم. اگر حنا نباشه، سایه ی خداش می بندم.
زن خواننده که گویی از مکث خودش شرمنده شده بود و از غربت خورشید دلتنگ با صدایی حزین شعری که رسم بود بر سر عروس موقع حنابندان بخوانند را سر داد.

- اَلا آلو مَلو(۱۶) مبارک مبارک
امام اولش آمد به میدان
ملائک بر سرش می خوانِ قرآن
امام دومش آمد به میدان
ملائک بر سرش می خوانِ قرآن
امام سومش...

خاتون هم اشک می ریخت و هم می خندید. زن های دل پاک ده با گفتن اسم امام دل هایشان می لرزید و همه را به حنابندان ساده خورشید دعوت می کردند. حیدر گوشه حیاط جایی که داشتند خسرو را حنا می بستند ایستاده بود. رسم بود که داماد و عروس هر کدام در خانه خودشان حنابندان بگیرند اما خسرو خانه ای در ده نداشت. نه پدری و نه مادری. خواهر ها و برادرهایش بعد مرگ پدر و مادرشان هر کدام به ده دیگری رفته بودند یا مثل جهان که از مادر با خسرو برادر بود در همان شهر دور با او کار می کرد. با این که مردهای ده دور خسرو را گرفته بودند اما او هم دامادی غریبانه ای داشت. شب قبل ملاحسن به وکالت از خورشید خطبه عقد را غیابی خوانده بود و صبح روز سوم آنها بی آن که یک دیگر را ببینند و در چشم های هم خیره شوند؛ زن و شوهر بودند! مردها بعد از این که سر و صورت خسرو را اصلاح کردند؛ او را برای حمام دامادی کنار رودخانه بردند. زن ها هم پشت در حمام برای خورشید شعر می خواندند. زن دلاکی با سدر، بدن گندمی خورشید را می شست. عده ای هم در حیاط خانه ی خاتون آب گوشت شام عروسی را آماده می کردند. دل خاتون پر بود از شعف و شور. آخرین بار که این جمعیت را دیده بود؛ موقع مرگ سلیم بود اما این بار به شادی دور او جمع بودند نه به عزا. جای سلیم خیلی خالی بود که خورشید شانزده ساله اش را در لباس عروس ببیند. حیدر بعد از سال ها بلندبلند می خندید و با دوستانش حجله را آماده می کرد. پارچه های رنگی را به دیوار می آویختند و پشتی های زیبا را دور تا دور اتاق چیدند. خسرو برازنده تر از همیشه سوار بر اسبی سیاه و آذین بسته، شال بر کمر و خنجر به شال به سوی قدمگاه ابوالفضل برده می شد و مشاطه با کُنجَل(۱۷) و سرمه، چشم های درشت خورشید را می آراست. تکه ای چوب درخت گردو به خورشید داد تا بجود.
- خوب بجو. هم لبات سرخ می شه هم دندونات سفید. بالای ابروی خورشید را نقطه های به هم پیوسطه گذاشت و با صلوات او را رها کرد.
خسرو بعد از شام دست هر یک از قوم و خویش ها که بزرگتر بودند را گرفت و بوسید. مردها هر کدام پا اندازی (۱۸)به او دادند. شب در حجله، خاتون انگشت شست پای داماد و عروس را در آب شست و آب را به گوشه های حجله پاشید. مش حسن سوره انا فتحنا را خواند. خورشید زیر چادر لب هایش از ترس و اضطراب می لرزید. «برای چی می ترسی دختر؟! این همون خسرو هست. همون که این قد منتظرش بودی. همون که تو اسب سواری یکه تازه. همون که تفنگ سرِ دستش می رقصه. این همونه که نجیبه.» هرچه با خود واگویه می کرد بی فایده بود. باز از ترس داشت قالب تهی می کرد. هرچه به خود نهیب می زد افاقه نمی کرد.
بخش هایی از روح او با ولعی تمام؛ چونان هر زنی که مردی را، خسرو را می طلبید و بخش های دیگری از روحش مثل دختربچه ای مظلوم پشت کوزه ای یا بوته ای در باغ پنهان بود. دو میل در او هم زمان قد می کشیدند. میل به فرار از تنگنایی که در آن محبوس بود و میل به ماندن و تن دادن به هرچه باداباد. یک به یک زن ها و مرد ها از حجله بیرون رفتند و فقط خاتون ماند و خسرو و خورشید.
- خسرو پاره جگر منه که توی دامنته. نگهدارش باش.
خسرو مثل همیشه دست بر چشم گذاشت. خاتون جانمازشان را پهن کرد و از اتاق خارج شد. هنوز خسرو صورت خورشید را ندیده بود.خسرو بلند شد. تن خورشید گر گرفت اما خسرو به سمت جانماز رفت. خسرو قامت بست.
- دو رکعت نماز شب زفاف می خوانم قربه الی الله.الله اکبر
***

صدای گریه نوزاد به گوش حیدر رسید و حیدر مرد قد بلندی را در پیچ گذر بالا دید... فضه بچه را به دست خاتون داد. خاتون با اشک به خورشید نگاه کرد و سر انگشتش که آغشته به تربت بود را به کام بچه کشید.
- بشورش خاتون جان. تو طشت آب و نمک بشورش.
خورشید احساس سبکی و رهایی لذت بخشی داشت و جز نرسیدن خسرو که مثل یک زخم گوشه دلش ذوق ذوق می کرد؛ دیگر لبریز شکر بود.
حیدر پله های نردبان را دوتا یکی کرد و به طرف در دوید.
- خسرو، خسرو. خسرو داره میاد.
خاتون صدای حیدر را شنید و چشم هایش گرد شد. روی ناف بچه کمی زغال سابیده ریخت و آن را لای پارچه چیت سفیدی پیچید.
- بیا مادر پسرت خوش قدمه. شوهرتم رسید.
خورشید دلش در دامنش افتاد. می خواست به طرف در بدود اما توان نداشت. همسایه ها خانه را خلوت کردند. فضه به چشم های بچه سرمه کشید و برایش چهار قل خواند. صدای کلون در که آمد؛ کل هاجر و فضه مجمع خاکستر و پارچه های خونی را جمع کردند و از در اتاق بیرون زدند.
- خاتون جان کار من دیگه تمام. امروز جُلاب(۲۶) و روغن گاو و سِراگِنا(۲۷) بهش بدین. فردا میام کمک که بزاریمش رو شِن . خاتون از خوشحالی نمی دانست چه کند. سر به سجده بگذارد. در خانه ابل الفضل برود؛ حتی کل بکشد و دستمال بگرداند. خورشید بارش را به سلامت زمین گذاشته بود و خسرو رسیده بود. در را گشود و خسرو که گویی مردتر و دلرباتر شده بود را دید.
- سلام عمه!
خاتون از فرط خوشحالی و رنج هایی که دیده بود؛ خودش را به آغوش خسرو انداخت و های های گریست. خسرو چشم گرداند پی خورشید و دست های مردانه اش را بر سر خاتون کشید و پیشانی عمه اش را بوسید حتی حیدر هم دلش برای خسرو تنگ شده بود و خود را در بغل خسرو انداخت.
- بیا عزیزم! بیا امانتی هاتو بگیر که اگه شبی صبحی مردم دیگه پام به گور درازه.
- دور از جونت. خدا سایتو بالا سر ما نگه داره.
خسرو وارد اتاق شد. خورشید نحیف و دردکشیده گوشه ای افتاده بود.
- سلام
صدای مردانه خسرو بند دل خورشید را پاره کرد. سر برگرداند و خسرو را دید. دست برد و دستارش را به سر کشید. بعد از این همه دوری و مهجوری، یادش رفته بود که محرمی دارد. به اطرافش نگریست و از این که هنوز اتاق بوی مشمئزکننده خون می داد خجالت کشید . خسرو اما مثل تشنه به آب رسیده کنار بستر خورشید نشست. به سمتش هجومی عاشقانه برد و او را در آغوش کشید و تا می توانست بوسید. خورشید از خجالت سرش پایین بود و وقتی قطرات درشت اشک پشت دستش افتاد فهمید که خسرو بی صدا می گرید. آرام دست های گندمی اش را بالا آورد و زیر چشم خسرو کشید. مژه های خسرو مثل نیزاری، مردمک بلم گون چشم هایش را در بر گرفته بودند. خورشید دوست تر می داشت که دستی در حلقه های کوچک موهای خسرو بکشد اما با شرمساری به پاک کردن اشک های شوهرش اکتفا کرد. خسرو دلش می خواست چنان خورشید را در آغوش بفشارد که دیگر دوئیتی نماند و هر دو یکی شوند اما خورشیدِ نجیب با دیدن خسرو و شنیدن صدایش سیر می شد.
- پسرمون رو دیدی؟
خسرو دید که ماه پاره اش چنان عمیق خوابیده که گویی مسیری طولانی را پیموده تا به دنیا آمده است. و همان طور با چشم های بسته سینه خورشید رامک می زند.
- مث تو خوشگله.
- نه شبیه خودته. خاتون تا دیدش گفت چشماش مث خسرو خمار می شه.
- خورشید منو ببخش. من نتونستم سر قولم وایسم.
خورشید آه دلسوزی کشید و گفت:
- گذشت. فقط دیگه...
- دیگه... دیگه محاله تنهات بزارم. می برمت با خودم این بار. اومدم ببرمت.
خاتون ضربه کوچکی به در زد و وارد اتاق شد.
کاسه جلاب را کنار خورشید گذاشت و ننشسته بلند شد. به خسرو گفت:
- سه روزه رفته ای، سی روزه حالا.
خسرو همان طور که دو زانو نشسته بود. خودش را به طرف خاتون کشید و به پایش افتاد.
- خیلی شرمندتم عمه!
- عروس سه روزتو گذاشتی و رفتی؟ نگفتی مردم زخم زبون می زنن؟
نگفتی عیب می زارن رو زنت؟ می گن لابد به دامنش لکی بوده که مردش گذاشته و رفته؟
خسرو با خشم از پای خاتون برخاست.
- غلط می کنه کسی بخواد پشت سر خورشید حرف ناروایی بزنه.
- غلط می کنه رو کسی می گه که راه حرف برا مردم باز نکنه.
- گفتم که شرمندم.
- شرمندم؟ همین؟ تو به التماس منو راضی کردی دست خورشید رو بزارم توی دستت. رفتی نه ماه بعد اومدی!
- من گرفتاریم زیاد بوده.
- وقتی می گم همین جا زیر سر خودم یه کپری خونه ای بگیرین برا همینه. اون قد دوری که خبرت رو از باد هم نمیشه گرفت.
خسرو خسته بود و از راه رسیده. خاتون هم پر از بغض هایی که در این نه ماه فرو خورده بود. خسرو از این که می دید باز سر ماندن و رفتن حرف است؛ عصبانی شد. سینه اش را داد جلو و با لحن گستاخی گفت:
- من این جا نمی مونم. گدایی کنم تو شهر بهتره تا این جا کدخدایی. این بار هم اومدم که خورشید رو ببرم. تمام.
مردمک چشم های خورشید؛ بین دهان خسرو و خاتون جابه جا می شد. تازه زاییده بود و نزار بود. دست برد با گوشه چادرش قرآنی که کنارش بود را برداشت و با لحن رنجوری گفت:
- تو رو قرآن بس کنید. من میرم مادر... من با خسرو میرم.
خاتون که گویی آخرین رشته های امیدش از هم گسسته بود از اتاق بیرون زد و گوشه مطبخ شروع کرد به اشک ریختن. حیدر که بگو مگویشان را شنیده بود با خشم نگاهی به اتاق انداخت و به سمت مطبخ رفت. خسرو کنار بستر خورشید نشست و دید که گوشه ملحفه را در دستش می فشارد و رگ های پشت دستش برجسته شده. خورشید خوابش می آمد. از صبح درد کشیده بود اما چشم از خسرو نمی گرفت.
- خورشید خودت خاتون رو راضی کن. تو از جات بلند بشی ما باید بریم. من خیلی وقت ندارم.
- مگه تو اون جا چکار می کنی که هر وقت میای آتیش به سرت می سوزه؟
خسرو با مکث به دهان خورشید نگاه کرد و بدون این که فکر کند گفت:
- من قهوه خونه دارم اون جا
- قهوه خونه؟
- آره اون جا آدما جمع می شن چای و قهوه می خورن.
- بعد به خاطرش پول می دن؟
- آره. پول خوبی می دن.
- خب چرا تو خونه هاشون نمی خورن که نخوان پول بدن؟
خسرو از سادگی خورشید خنده اش گرفت و بلندبلند خندید از صدای او پسر زیبایشان بیدار شد. خسرو به طرف پسرش هجوم برد و به گریه کردن او را تماشا کرد.
- اسمشو چی بزاریم؟
خاتون گذاشته.
- چی؟
- غلام عباس!
خسرو زیر لب گفت:
- غلامِ عباس.
و بچه را به خورشید داد. خسرو دلش نمی خواست به این زودی با خاتون سر رفتن خورشید حرفی بزند اما همیشه این خشم های ناگهانی اش ورق های تازه ای در زندگی پیش رویش می گذاشت. صبح روز دوم فضه و چند زن دیگر به کمک خاتون آمدند.
- خسرو مادر! این شن ها رو بریز توی حلب و گرمشون کن.
حیدر و خسرو حلب ها را پر از شن کردند و خاتون آتش را آماده کرد.
شن ها ی گرم را گوشه حیاط ریختند و رویش را حصیر کشیدند.
- خاتون جان برید خورشید رو بیارید روی این حصیر بخوابونین.
- باشه. الان.
خورشید که روی حصیر دراز کشید احساس کرد؛ دیگر از انقباضی که در جسمش بعد از زایمان احساس می کرد؛ خبری نیست.
- خاتون جان تا ده روز این کارو بکنید. بزارید استخونش از گرما نرم بشه. تا حصیر گرمه روش بخوبه. این جوشونده رو هم بهش بدین شیرش زیاد می شه.
غلام عباس پسر آرامی نبود. ریسه های بدی می رفت. طوری که خورشید از جا می جست و گهواره اش را می تکاند اما خاتون سر می رسید و بچه را آرام می کرد. خورشید اولین بار فکر کرد غلام عباس را عقرب گزیده اما وقتی این ریسه رفتن ها تکرار شد؛ او هم کمتر خوف می کرد. هرچند هربار دلش مثل سینه ریز دختر ها می ریخت. خسرو خورشید را که می دید انگار دنیا در دست هایش بود. از این که فرزند اولشان پسر بود احساس غرور می کرد. همین احساس را هم خاتون داشت . بعد پنج روز؛ خسرو مرغ پر کنده بود. می دانست اگر دیر بجنبد همین شغل نصف و نیمه اش را هم از دست می دهد. تا شهر دور راه زیادی در پیش بود. گاهی یاد دروغی که به خورشید گفته بود می افتاد و مضطرب می شد اما نمی توانست راستش را بگوید. خاتون اگر می فهمید که خسرو در شهر کار و جای درستی ندارد خورشید را راهی شهر نمی کرد. خاتون خمیر هایش را چانه زده گذاشته بود و می خواست به تابه بکشد. بوی خوش سوراغ(۲۸) به مشام خسرو رسید و انگار حالش را بهتر کرد.
کنار خاتون نشست.
- عمه!
- جان عمه!
- من اگه برنگردم. کار و بارم بهم می ریزه.کی می تونم خورشید رو ببرم؟
خاتون مکث عمیقی کرد؛ آن قدر که کف دستش از برخورد با تابه سوخت. دستش را سریع کشید و بدون این که به خسرو نگاه کند منتظر شد خمیرش نان بشود و با کاردک از تابه جدا کند.
- خسرو تو اون جا اون قد در میاری که به خورشید سخت نگذره؟
- بله بله عمه من قهوه خونه دارم. می دونید قهوه خونه چه جور جاییه. مردم تو شهر...
خاتون صبر نکرد خسرو باقی حرفش را بزند.
- نونش حلاله؟
- بله عمه حلاله طیب و طاهر.
- جا و مکان چی؟ جا و مکانت راحته؟ خورشید به تنگی نمی افته؟
- نه عمه مطمئن باش. چند تا اتاق در اختیارشه.
خسرو از این که دروغ می گفت اصلاً پیش خودش احساس شرمساری نداشت. فکر می کرد این بهترین راه برای بردن خورشید است . خسرو فقط می خواست خورشید را ببرد. دیگر این که آن جا به او چه خواهد گفت و آن جا چه خواهد شد را به همان جا در دلش حواله داد.
- باشه بزار آب ده رو سر بچم بریزم بعد ببرش.
«ببرش» را چنان غمگنانه گفت که خسرو هم دلش سوخت. به راستی هم بعد خورشید، خانه خاتون تاریک بود. حیدر که با پیش(۲۹) روی نان ها روغن و سوراغ می پاشید. نان ها را در بشقاب جلو خسرو گذاشت. او هم از رفتن خورشید و خواهرزاده کوچکش غمگین بود. حیدر سعی می کرد کارهای بیشتری را بر عهده بگیرد و جای خالی خورشید را پر کند. ده روز به چشم بر هم زدنی برای خاتون گذشت و گاهِ رفتن شد.
- خورشید فردا ظهر باید راه بیفتیم.
- گرم نیست؟ بچه تلف می شه.
- اگر می شد صبح زود می رفتیم اما باید ببرتت حمام خاتون.
خورشید سری تکان داد و مشغول قنداغ کردن بچه شد. حرف های خاتون را در ذهنش مرور می کرد و احساس کرد به یک بارگی باید بزرگ شود. خسرو نگاهی به صورت غمگین خورشید انداخت و گفت:
- خورشید از این که می خوای از خاتون جدا بشی ناراحتی؟
خورشید دلش می خواست بگوید: «بله ناراحتم. این چه لجاجتی است که مرا راهی غربت می کند؟ این چه سر سودایی است که نمی گذارد تو آرام بگیری؟» اما با لحن بی رمقی گفت:
- نه... دیگه پیشونی نوشت منم همین بوده.
- پیشونی نوشتت محشره!
خسرو خندید و دست های خورشید را در دست گرفت. خورشید خجالت کشید و می خواست دست هایش را پس بکشد اما خسرو دست هایش را محکم تر کشید و به طرف لب هایش برد. رفتار خسرو با خورشید خیلی با مرد های ده فرق داشت. او عاشقی بلد بود. دلبری می کرد. زبان می ریخت و خورشید را اسیر خودش می کرد. خاتون لباس های زیبای خورشید را در چمدان گذاشت و اندک طلایش را به گوش و گردنش آویخت. برای بچه هم لباس هایی فراهم کرده بود. چمدان چرمی قدیمیی داشت که تا می توانست در آن گذاشت. تسمه هایش را محکم بست و حیدر را صدا زد.
- حیدر بیا مادر این چمدون رو بزار دم در.
چمدان را که به دست حیدر داد رگ های قلبش از هم گسست و اشک و اشک و اشک. حال خورشید هم بهتر نبود. دور تا دور خانه را نگاه کرد. به سرگی که زیر آن جهله های آب بود. به تنوری که گوشه حیاط بود و با آمدن بهار چند نازگل صورتی اطراف آن روییده بودند. به درهای سبز رنگ چهاردری. حتی به بزغاله ها و مرغ هایشان. خاتون قرآن به دست ایستاده بود و حیدر از خواهرزاده اش آخرین بوسه ها را می گرفت. خورشید دست هایش را دور گردن خاتون انداخت و سکوت نه ماه و ده روزه اش را شکاند. خورشید گریست و به پهنای صورت اشک ریخت. دلش همان لحظه برای پدرش تنگ شد و برای حیدر ِصبور که هیچ وقت فرصت نکرد اندازه او کودکی کند و روزگار خیلی زود او را بزرگ کرد. دلش همان لحظه برای مادرش هم تنگ شد که هر چه زایید مرد و از دو فرزند مانده؛ یکی را بایستی به روزگار هبه می کرد. از عشق خودش به خسرو شرمسار شد و از گستاخی اش در انتخاب این راه متعجب ماند. شاید اگر می توانست همان لحظه فریاد می کشید: «نمیرم. هیچ جا نمیرم. من این جا به دنیا اومدم. همین جا هم زندگی می کنم. همین جا هم می میرم.»
خسرو قاطری را قرض گرفته بود تا خورشید را از ده به شهر برساند و از آن جا به شهر دور. خاتون دلش می خواست تا آن جا که می توانست خورشید را همراهی کند اما زانوی کم جانش نمی گذاشت. حیدر بند قاطر را گرفت.
- دادا (خواهر) تا برسی به شهر میام دنبالت.
- نه حیدر جان! بمون پیش خاتون. یه دفعه تنها نشه. دور و برش باش حیدر. بعد خدا من فقط چشم امیدم به توئه. خاتونم رو به تو سپردم.
حلیمه و مادرش و چندتا از همسایه ها به بدرقه خورشید آمده بودن. در آغوش هر کدام خورشید سیر دل گریست و خاطراتش را با آنها مرور کرد. دل کندن از خورشید و دل کندن از نوه ای که استجابت دعای خاتون بود. دل خاتون را از جا می کند.
خورشید رفت و خاتون زیر لب می خواند و می گریست:

چو آن نخلم که بارش خورده باشند
چو آن ویران که گنجش برده باشند

چو آن پیری همی نالم درین دشت
که رودان عزیزش مرده باشند

- نگو خاتون دور از جون، دعاش کن. ان شاالله دیدارتون به زودی.
مادر حلیمه مثل همیشه خاتون را آرام می کرد اما خاتون با رفتن خورشید گویی هزار سال پیر شده بود.
خورشید رو به خسرو گفت:
- بیا بریم در خونه زیارت من خداحافظی کنم.
- خورشید جان خیلی دیر شده به ماشین شهر نمی رسیم. باید بریم زودتر.
خورشید اصراری نکرد و از دور برای گنبد کوچک و سبز قدمگاه دست تکان داد و یادش آمد که تمام آرزوهای کودکی اش را با این قدمگاه گفته است. اشک در چشم هایش بار دیگر موج زد و چادرش را روی صورتش کشید. غلام عباس از تکان قاطر خوابش برد و خورشید در سکوت به راهی که پیش پایش بود فکر می کرد. وقتی به شهر رسیدند مینی بوس کوچکی در حال سوار کردن مسافر بود. خسرو به خورشید کمک کرد سوار مینی بوس شود و افسار قاطر را به آشنایی در همان حوالی داد تا به ده برگرداند. خورشید از تکان های ماشین دل پیچه گرفته بود و از لای پنجره ی نیمه باز مینی بوس باد گرمی به صورتش می تاخت. سختش بود که به غلام عباس شیر بدهد. چادرش را بین خودش و خسرو حائل کرد و رو به دیواره مینی بوس مشغول شیر دادن شد. خسرو خوشحال بود که بلاخره خورشید را تصاحب کرد و آن چه می خواست را به دست آورد. مینی بوس خودش را می کشید و گرد و خاک به پا می کرد. خورشید از دیدن منظره های جدید در شگفتی بود. اغلب مسافر های مینی بوس مرد بودند و خورشید با خسرو حرف نمی زد. می ترسید که صدایش را بشنود. راننده گاهی زیر لب چیزی زم زمه می کرد و یا در آینه خورشید را نگاه می کرد. خورشید سرش را به صندلی جلویی تکیه داده بود تا در آینه راننده را نبیند و غلام عباس کوچک را به دامن گرفته بود. شب در جاده با هر سختی گذشت و روز بعد صدای اذان مغرب از مسجدی در حوالی بلند بود که خورشید پا به شهر دور گذاشت. ترمینال پر بود از مردهای دشداشه پوش که به زبان عربی و با صدای بلند حرف می زدند. بعضی لباس هایی پوشیده بودند که خورشید حتی نمی دانست از کدام شهرند و به زبان هایی حرف می زدند که حتی نمی دانست از کدام تبارند. درخت های نخل را که دید کمی از احساس وحشتش کاسته شد. احساس کرد در این شهر قوم و خویشی دارد. خسرو درشکه ای گرفت و چمدان خورشید را در آن گذاشت. غلام عباس بد اخلاقی هایش تازه تمام شده بود و به خواب رفت بود. نسیم خنکی بوی شرجی را به مشام خورشید می رساند. خورشید خانه هایی می دید که تا آن زمان ندیده بود و هیاهوی مردم در کنار مغازه ها برایش تعجب آور بود. شهر پر بود از نور های ریز و درشت. اسم بعضی مغازه ها را می خواند اما معنایش را نمی فهمید. صدای تق تق راه رفتن خرامان اسب و جیر جیر چرخ درشکه در هیاهوی شهر گم می شد.
- ببین این جا قایق می سازن. بَلَم. بلمای کوچیک. یه دف می برمت بلم سوار بشی.
- این خیابون اگه تا تهش بریم می رسیم به شط.
- این جا سینماست. باید با من بیای سینما.
خسرو تندتند و با حرارت جاهای دیدنی شهر را به خورشید نشان می داد و خورشید متحیر به اطرافش می نگریست.
- خیلی مونده تا خونه؟
- نه نه حالا می رسیم.
خورشید سراغ خانه را که گرفت خسرو یادش آمد چه دروغ هایی به هم بافته. به چهار راهی رسیدند که کمی آن طرف تر قهوه خانه بود. خسرو از درشکه چی خواست بایستد.
- همین جا وایسا.
- این جا؟
- آره همین جا؟
صبر کن اون طرف چهار راه...
- نه!! گفتم همین جا.
درشکه چی افسار اسبش را کشید و ایستاد. خسرو خورشید را پیاده کرد و چمدان را پیش پایش گذاشت. پول درشکه چی را داد و او را راهی کرد.
- ببین خورشید کلید رو دادم به یکی از دوستام. این جا وایسا، من کلید رو بگیرم و برگردم.
- خب با هم بریم. من این جا توی تاریکی وایسم؟
- طوری نیس. وایسا همین جا. من فوری میام.
- خب مگه چی میشه منم بیام... خب...من...می ترسم.
- گفتم نه!
خسرو با تحکم نه اش را گفت و از خورشید جدا شد. می خواست زودتر از خورشید به قهوه خانه برود تا از صاحب آن بخواهد اجازه دهد خورشید و غلام عباس را با خود بیاورد. خورشید چمدان را به سمت دیوار پشت سرش کشید و خودش هم به آن تکیه زد. غلام عباس در حال گریه کردن بود و خورشید با تکان های مکرر نمی توانست آرامش کند. خورشید احساس ترس عجیبی می کرد وقتی قامت خسرو در اولین پیچ کوچه گم شد؛ دیگر چشم هایش را بست و شروع به خواندن آیه الکرسی کرد. درشکه ها هنوز در رفت و آمد بودند و سر و صدای سوار شدن و پیاده شدن مسافرهایشان کمی به خورشید تسلی می داد. خسرو پیچ کوچه را عبور کرد و به خیابان پشت چهار راه رسید. جایی که قهوه خانه بود. به خاطر فصل بهار قهوه خانه تا دیر وقت باز بود. از در که وارد شد یکی از مشتری های دایمی قهوه خانه او را شناخت و با صدای بلند گفت:
- بر جمال پر نور محمد صلوات!
مردم صورت برگرداندند و خسرو را دیدند و برخی که مشتری نقالی هایش بودند از دیدنش خوشحال شدند. پیرمرد هم پشت دخل با دیدن خسرو خوشحال شد.
- خوش اومدی جوون. دیر کردی. داشتم به فکر نقال جدید می افتادم.
- سلام آقا.
- سلام.. برو رخت چرکاتو در آر لباس نقالی بپوش. امشب یه دهن بخون.
- آقا یه عرضی داشتم خدمتتون
پیرمرد که همیشه خسرو را سر پا و سینه فراخ دیده بود از گردن کج خسرو متعجب شد.
- چی شده؟
- آقا من... من...
- تو چی؟
- آقا! من با زن و بچم اومدم.
- با زن و بچت؟!
- آره.
- خب خوش اومدی به من چه؟
- آقا آخه من که جایی ندارم باید بیارمشون این جا.
- این جا؟ این جا مگه جای زن و بچست؟ اون اتاق به زور خودت توش جا میشی چطور زن و بچتو جا می دی؟
- آقا اگه شما قبول کنین.
- الان کجان؟
- سر چار راه.
- خسرو زنتو نگه داشتی سر چار راه؟
- خب چکار کنم؟ گفتم اجازه بگیرم.
- برو بیارشون اما باید به فکر جا باشی این جا جای زن و بچه نیست.

خسرو به هر جا که می توانست سر زده بود. از قصابی و کله پزی گرفته تا لنچ سازهای لب رود. اغلب کارهایی سخت با حقوقی ناچیز. نه! این کارها، کارهایی نبود که خسرو بخواهد انجام دهد. نقالی شغل معتبرتری بود. او می خواست کار بعدیش یک پله بالاتر باشد اما دریغ. کارگر های هندی با ارباب انگلیسیشان همه جای شهر بودند. حتی به گاراژ تعمیر اتوموبیل های بریتانیایی هم سر زد. از جلو سینما رد شد و تبلیغ فیلم «شیر فروش» را دید و دلش سوخت که نمی تواند مثل قدیم به سینما برود. خسرو تقریباً به هر جایی که می توانست سر زد اما باز به قهوه خانه رفت و با سینه ای خسته نقالی اش را کرد و راه اداره پست و تلگراف را در پیش گرفت. وقتی به آن جا رسید جهان مشغول جابه جا کردن چند بسته بزرگ پستی بود. خسرو دستش را زیر یکی از بسته ها برد و گفت:
- سلام داداش!
- به خسروخان! را گم کردی؟
- حالا بزار برسم بعد تشر بزن.
- خب حالا اخم نکن. کجایی؟ اومدم قهوه خونه. صاب کارت گفت از اون جا بار کردی رفتی.
- آره یه جا اجاره کردم.
- خب خدا رو شکر.
- چه شکری؟ ما از اوناشیم که خدا دلش نمیاد آب و دونمونو زیاد کنه.
- ناشکری نکن. ناشکری نکن.
- ناشکری نیس. خرج و دخلم نمی خونه به هم. باید دنبال کار بگردم. از نقالی خسته شدم. صدا نزاشته برام.
- هی خسرو از این شاخه به اون شاخه نپر. یه جا آروم نمی گیری؟
- من چکار کنم؟ یه ساله کار درست حسابی گیرم نیومده.
- اون موقع که گیرت می اومدم پولشو خرج ادکولن و کفش و کلاه و سینما و عطینا می کردی.
- جهان من یه سال می دویدم. نباس یه جفت کفش برا خودم می خریدم؟ باز من اومدم پیش تو. خیالت راحت. دیگه نونم ندارم بخورم.
- بخر برادر من. ده جفت بخر ولی فکر همچین روزیتو هم باید بکنی.
- ببین جهان من نیومدم گوش مفتت بشم. کلا سوراخ آسمون برا من تنگه.
- بابا خدا کم نزاشت واست. خودت کج رفتی...
خسرو رنگ به رنگ شد و پس سرش را خاراند و زیر لب گفت:
- حالا ما یه خبطی کردیم.
- یه خبط!! دارو ندارت و دادی به باد.
- برا هوس بود. همون یه بارم بس بود. حالا چی؟ حالا چرا دستم تنگه؟ بابا گردنم کجه پیش خورشید.
- میای این جا پیش خودم؟
خسرو ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- یعنی بشم وردستت؟
- نه! وردست من نشو. بیا تلگراف بر شو.
- مگه می شه؟
- آره دیروز گفتن دوتا تلگراف بر می خوان.
- خب بجنب بگو داداشم هست. من نمی اومدم خودت خبرم نمی کردی آره؟
- من اصلاً می دونم تو زار و زندگیت کجاست که خبرت کنم.
- خب حالا دور ور ندار. زود باش برو بگو یه داداش دارم مث ماه!
- ببین تو سینما نمی خوان بفرستنت که فوری کاکلتو دست می کشی.
- حالا برو. از خداشونم باشه.
- تو کلا سر به روزی هستی فقط قدر نمی دونی.
- برو ملا نشو واسه من.
خسرو خوشحال بود. می توانست هم زمان هم تلگراف ها را ببرد و هم دو وعده نقالی کند. حتماً این طور چرخشان بهتر می چرخید. خوشحال بود و می خواست زودتر این خبر را به خورشید برساند.

عذری سفیدصورت بود. با لب هایی باریک و قیطونی. چادر کرم رنگی با گل های ریز و درشت زرشکی روی سر انداخته بود. به چشم خورشید از خودش بزرگ تر آمد. با خوشحالی به او نگاه کرد و گفت:
- بفرما تو بفرما
عذرا این پا و آن پا کرد اما آمد داخل اتاق. نگاهی به دور و برش انداخت. خورشید از این که اثاث مختصری داشت خجالت کشید و با دستپاچگی گفت:
- ما.. ما تازه اومدیم به این شهر. هنوز...
- هممون مث همیم بشین ماهی بخور. بلدی ماهی بخوری؟
خورشید از این که عذرا فکرش را خواند بیشتر خجالت کشید اما احساس راحتی بیشتری کرد.
- بلدم. ما هم ماهی زیاد می خوریم. منم جنوبی ام...
دلش نیامد بگوید پدرم ناخدا بوده و چه روزگار پر رونقی با او داشتیم.
- اما شرط می بندم صُبور تا حالا نخوردی.
- آره ما بیشتر هوور و ماهی شیر می خوردیم و موتَر(۳۰). موتَر رو از رودخونه برادرم می گرفت.
تا گفت برادرم دلش گرفت. ناگهان چشم عذرا به غلام عباس خورد.
- وووویییی این پسر سیاه پسر توئه؟ تو و شوهرت که سیاه نیستین به کی رفته؟
- به پدرم. اولش خیلی سفید بود. بعد ده روز هی سیاه شد.
- مگه نمی دونی بچه اگه خیلی سفید باشه بعدش سیاه می شه. اگه سرخ باشه اما سفید می شه.
- نمی دونستم.
- نافش افتاده؟
خورشید تازه یادش آمد که ناف بچه باید بیفتد.
- نافش؟ نمی دونم.
- نمی دونی؟
عذری فوری قنداق غلام عباس را باز کرد و به نافش نگاه کرد. آره افتاده.
- من نفهمیدم کی افتاده. شایدم همون توی دهمون افتاده. نمی دونم.
خورشید یادش آمد که روزهای درازیست با کسی جز خسرو حرف نزده و برای گفتگو با عذرا مشتاق تر شد. عذرا همین طور که قنداق غلام عباس را خیلی فرز می بست پرسید:
- تو این جا چکار می کنی؟
- خب با شوهرم اومدم.
- دیدمش به چشم برادری خیلی خوشگله ها البته به هم میاین ماشاالله. غلام عباس به دوتاتون رفته. سبزه است ولی خوشگله.
- ممنون.
- ما از راست، در سوم می شینیم.
خورشید نمی دانست چطور این گفتگو را به درازا بکشاند برای همین سوال عذرا را از خودش پرسید.
- تو این جا چکار می کنی؟
- من قصه دارم.
- تنهایی؟
- نه با مادرم هستم.
- عروس نشدی؟
عذری صورتش را در هم کشید.
- نه! شوهر می خوام چکار.
غلامعباس داشت باز غر می زد.
- این بچه دلش خیلی باد داره نبات داری بهش بدی؟
- نبات ندارم.
- خب سردیش کرده. باد دلشم زیاده. معلومه. چطور نفهمیدی. برات نبات میارم.
- چقد سردرمیاری از بچه داری!
عذری خندید و گفت:
- هرچی خواهرام زاییدن رو من بزرگ کردم. تو توی این گرما تو اتاق چرا روسری سرته؟
- خب یه دف در اتاق وا میشه تو حیاط مرد زیاده
عذری با تعجب لب هایش را ورچید ولی چیزی نگفت.
- پرده هات چه خوشگلن.
- پارچه اش رو خاتونم بهم داده.
- خاتونت؟
- مادرم.
- آهان... قشنگه.
- بده پسرت رو ببرم به مادرم نشون بدم. عه یادم رفت بپرسم اسمش چیه؟
- غلام عباس
- غلام عباس... غلام عباس.
ببین دست به لباش میزنم مث گنجشک دنبال انگشتمه. گشنشه شیرش بده ببرمش.
خورشید ترسید ولی نمی دانست چه بگوید. غلام عباس را به دامن گرفت و با بسم الله سینه اش را به دهن نوزادش گذاشت.
- از هر دوتا سینت بهش بده یکی آبه یکی غذا.
- باشه. مادرمم همینو می گفت. کم می خوره
- خسته می شه با انگشت بکش زیر گوشش جون بگیره بیشتر بمکه.
خورشید از این که همسایه مهربان و کاربلندی پیدا کرده در دلش خدا را شکر کرد. عذری چادرش را روی سرش کشید و غلام عباس را بلند کرد و به طرف در رفت. خورشید می خواست بگوید:«بچه را نبر» اما نتوانست در برابر مهربانی و دلسوزی عذری حرفی بزند. دلش می جوشید. عذری و خورشید پشت در اتاق ایستاده بودند که نا گهان در باز شد. عذری قدمی به عقب رفت به صورتش کوبید و بچه را به آغوش خورشید انداخت.
- خاک بر سرم.
تا خسرو آمد سلام کند عذرا وسط حیاط بود. چادرش دور کمرش افتاد و موهایش مثل آبشاری طلایی بازوهای سفیدش را پوشانده بودند. خسرو نگاهش را از عذری گرفت و به خورشید سلام کرد...
- سلام نَه خسته.
- خسته غم نباشی. این چش بود عین جن پرید؟ فکر کرد من بسم الله ام.
- از همسایه هاست. برام ماهی صبور آورده بود. تا حالا نخورده بودم.
- دیدمش تو حیاط. همش به وراجیه. ماهیه رو همشو خوردی؟
- استغفرالله... حالا غیبتشو نکن. نه از ماهی برا تو هم گذاشتم.
خورشید ظرف ماهی را جلوی خودش گذاشت تا تیغ هایش را برای خسرو درآورد.
- خب چی می گفت؟
- کی؟
- همین جن شِفته هه.
- ها. هیچی. از کجا اومدی؟ چکار می کنی؟ چرا اومدی؟ از این حرفا...
- ازش خوشم نمیاد. راش نده تو خونه.
- برا چی خسرو؟ خیلی مهربونه. چقد بچه داری بلده. باورت میشه تا غلام عباس رو بغل کرد گفت دلش باد داره؟ بازش کرد شکمشو مالید بچه ساکت شد.
- از بس فضوله. خواسته تو قنداغ بچه سرک بکشه.
- خسرو نگو... دختر به این مهربونی و قشنگی. من تا حالا کسی که این قده سفید باشه و چشاش سبز باشه ندیده بودم.
- من دیده بودم .
- عه واقعا؟؟ تو شهر خیلیا این طورین؟
- تو دهات خودمونم هستن.
- پس چرا من ندیدم؟!
- چرا دیدی. دقت نکردی. شبا همش میگن مَووو مَوووووو...
خورشید نتوانست جلو خنده خودش را بگیرد بلند خندید.
- عین گربه می مونه. میگه دختر به این قشنگی! قشنگ توییی...
بعد همان طور که غلام عباس را نوازش می کرد؛ زد زیر آواز:
- مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگر گون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
نه اتفاقا خیلی هم خواهد شد...
پرید و خورشید را در آغوش کشید و بوسید. خورشید دست هایش را بالا گرفته بود.
- الان لباسات همه بوی ماهی می گیره.
و خسرو بی توجه خورشید را در بغل می فشرد.
هر دو از صدای کوبیده شدن نوک عصای پری خانم به در از جا جستند.
- هویی چه خبره؟ مگه این جا کاباره است زدی زیر آواز، سر ظهری. بگیرین بکپین دیگه... یا از واق واق تولَشون سرِ ساکت نداریم یا از هاپ هاپ خودشون. مردک زلفشو ول داده سر شونِش و می زنه زیر آواز. این جا مگه رقاص خونه است؟خب بگو اون زن پتیا...
پری خانم لنگان لنگان درحالی که بقیه فحش هایش را نمی شنیدند از در اتاق خسرو و خورشید دور شد. هر دو خندیدند و روی زمین نشستند و به دیوار تکیه دادند. خسرو دست خورشید را گرفت و روی صورتش گذاشت.
- امروز یه خبری هست این قد سر حالی. قرار بود غروب بیای.
- آره خورشید! کار پیدا کردم. یه کاری که هم می تونم نقالی کنم هم اونو انجام بدم.
چشم های خورشید برقی زد و پرسید:
- کجا؟
- پیش جهان. تلگراف بر می خواستن. جهان منو نشون داد تا فهمیدن سواد دارم قبولم کردن.
- خدا رو شکر. نگفتم خدا بزرگه. خدا روزی دهه...
- آره تو سر به روزی هستی. از برکت سر تو و غلام عباسه و الا من یه ساله دارم می دوم.
- پاشو یه استراحتی کن. صبح زود زدی بیرون، معلومه خسته ای.
- پس ماهی چی شد؟
- وای اصلاً یادم رفت بیا تیغشو درآوردم.
- تو که ؟آش و لاشش کردی ماهی رو. من که بچه نیستم نشستی تیغشو درآوردی. ممم خوشمزه استا
- آره دستپخت خوبی داره...
روزهای بعد روزهای بهتری بودند. خورشید گاهی از خسرو می خواست تلگرافی به دهشان بزند و خاتون را از حالش باخبر کند. دستمزد هفتگی نقالی خسرو خرج چیزهایی می شد که خورشید آن ها را واجب نمی دید. عذرا تنها هم صحبت حرف هایی بود که خورشید گوشی برای شنیدن آن ها در اطرافش نداشت. با همسایه ها آشناتر شده بود اما با تنها کسی که رفت و آمد داشت عذرا بود. چیزی در درون او بود که خورشید سخت به آن محتاج بود. بقیه زن ها آن قدر بچه های کوچک و بزرگ دور و برشان ریخته بود یا شوهرهای بدعنق داشتند که نمی توانست با آن ها بگوبخندی داشته باشد اما جای شکرش باقی بود که در غربت مونسی داشت. خورشید غلام عباس را روی پاهای عذرا گذاشت و او هم بچه را در آغوشش فشرد و بو کشید.
- ببین عذرا برام چی خریده.
- ووییی چه قشنگ!
- چه قشنگ؟! آخه این دامن این جا به چه کار من میاد؟
- وا خب بپوش جلو شوهرت
- عذرا چه طور بپوشم؟ هر بار در وا بشه تا ته اتاق ما پیداست. یه لشکر آدم ریختن تو حیاط. من با دامن کوتاه بشینم تا همه سیر تماشام کنن؟
- خبه تو هم. شب به شب بپوش.
- با این بچه! یه دیقه خواب نداره. همش به سینه منه. هنر کنم کهنه هاشو بشورم که اتاق بو نگیره. یه چیزی بار بزارم شیرم تموم نشه...
- والا قدر نمی دونی یکی رو داری برات بخره و بیاره.
- من قدر می دونم اما این جا جای این لباسا نیست. هی تا ته هفته میشه یه چی دستشه میاد خونه. لباس، عطر، روغن سر...
- خب بزار بخره. بهتر. ببین خونتو آباد کرده. هنوز سه ماه نگذشته. گنجه خریده برات. کلی ظرف و ظروف و پشتی والا همه زنا تو حیاط می گن خوش به حال خورشید! نشد شوهرش دست خالی از این در تو بیاد...
- عذرا آدمی زاده و به قول خاتونم هزار درد نرسیده. باید برا روز مبادا یه پولی یه جایی پس بزاریم...
- حالا هی به قول خاتونم به قول خاتونم. عزیز منم میگه زن باید از چشم، شوهرشو سیر کنه.
خورشید به فکر فرو رفت و غلام عباس را از آغوش عذرا بیرون کشید و زیر سینه گرفت.
- تا میره تو فکر این بچه رو می گیره به سینه. ولش کن. دل درد می گیره این قد شیرش می دی بی وقت.
- عذرا من اصلاً روم نمیشه این لباسا رو بپوشم.
- وا رو شدن نداره! محرمته.
خورشید سرش را عقب کشید و درحالی که رنگ به رنگ شده بود نگاه غضبناکی به عذرا انداخت و چیزی نگفت. عذرا هم چادرش را روی سرش کشید. گوشه چادر را به دندان گرفت اما گردنش پیدا بود و وقتی در را گشود تا برود انعکاس نور آفتاب روی پوستش او را چند برابر زیباتر کرده بود. خورشید دستش را به طرف گردنش برد و تازه یادش آمد که دستارش را حتی دیشب هم باز نکرده خوابیده. خورشید از این که یک دختر این گونه بخواهد شوهرداری به او بیاموزد منزجر شد اما ته دلش احساس می کرد که عذرا بیراه نمی گوید. یادش آمد که وقتی پدرش زنده بود هر وقت قاصدی خبر می آورد که ناخدا ها و جاشو ها به بندر رسیده اند و تا فردا به ده می رسند؛ خاتون بعد آن که دستی به سر خانه می کشید تنی به آب می زد. کندوره ی زیبایی می پوشید و دست هایش را حنا می بست. روزهایی که مادرش در چشم هایش سرمه می کشید؛ او می دانست که پدرش نزدیک است که بیاید. خورشید پرده های اتاق را باز کرد و از قفل بودن در مطمئن شد. به طرف گنجه رفت و دامنی که خسرو برایش خریده بود را برداشت. مدتی به آن نگاه کرد اما نتوانست بپوشد. آن را سر جایش گذاشت و غلام عباس را به دامن گرفت. از این که عذرا را رنجانده بود ناراحت بود. چادرش را سر کرد و بهانه ای برای رفتن به خانه آنها یافت. عذرا جلو خانه زانو به بغل، مشغول پاک کردن نخود بود.
- سلام.
- گیرم علیک که چی؟
- خب حالا ناراحت نباش. بیا غلام عباس رو بگیر می خوام کهنه هاشو بشورم.
عذرا که گویی منتظر بود؛ غلام عباس را از آغوش خورشید جدا کرد و او را به سینه اش چسپاند و گفت:
- کاشکی من یه پسر عین تو داشتم. چقد تو بانمکی! چقد چشمای تو قشنگه!
- چشماش عین خسرو هست.
عذرا آهی کشید و گفت:
- آره...
انگار حرف دیگری هم داشت که نزد و خورشید بی آن که منتظر باقی حرفش باشد گفت:
- خب من برم کهنه هاشو بشورم؟
- برو برو. شیرش دادی؟
- آره فکر کنم بخوابه الان.
- آره داره دماغشو می خارونه. معلومه خوابش میاد.
خورشید مشغول شستن کهنه های غلام عباس شد. سعی می کرد چادرش را جمع کند اما آستین هایش خیلی بالا نرود. سخت بود که چادر و دستار به سر وسط حیاط زیر آفتاب تابستان کهنه های بچه را بشورد اما چاره ای نبود. گاهی می گذاشت شب بشود و اهالی خانه بخوابند و به شست وشو برسد اما آخرین بار پری خانم پنجره را باز کرد و هرچه فحش بلد بود نثار خورشید کرد. خسرو صبح زود از خانه بیرون می زد. گاهی با صبحانه و گاهی بی صبحانه. شب هایی که غلام عباس دل درد داشت و خورشید خسته بود؛ هرچند عادت داشت بعد از نماز صبح نخوابد اما خستگی های شب قبل و کار خانه بی هوشش می کرد. خسرو قبل رفتن به خورشید که مثل زن های توی نقاشی های نقال خانه ابروهای مشکی بهم پیوسته و مژه های بلند داشت؛ نگاه می کرد و از این که غلام عباس را زیر سینه گرفته خوشحال می شد. ملحفه را از روی خورشید می کشید تا او را بهتر ببیند و با سر انگشت سعی می کرد دستارش را باز کند. گاهی که موفق می شد بی آن که خورشید بیدار شود؛ او را سیر تماشا کند تا شب که برمی گشت سرخوش بود. با این که زمان زیادی از آمدنشان به این خانه نمی گذشت اما همه خسرو را به اسم می شناختند و وقتی از راهرو به حیاط می رسید بچه ها آویزانش می شدند. همیشه ته جیبش چیزی برای دادن به بچه ها بود حتی اگر شده چند دانه تخمه آفتابگردان. صدای خوش و بشش با همسایه ها که بلند می شد. عذرا اگر پیش خورشید بود که از جا می جست و اگر هم در خانه خودشان، پرده ی چیت با گل های زرد را آهسته کنار می زد و راه رفتن خسرو را تماشا می کرد. خسرو این بار یک پاکت انجیر در دستش بود که از راهرو به حیاط پیچید. یکی از بچه ها فریاد زد:
- عمو خسرو عمو خسرو اومد.
بچه ها دوره اش کردند. ته جیبش تخمه بود اما از چهره های زرد و پژمرده بچه ها و چشم هایی که دودو می زد؛ دلش نیامد به آن ها تخمه بدهد. پاکت انجیر را که جلویشان گرفت و بوی انجیر را بلعیدند صورتشان شکفت. خسرو دید که عذرا از پشت پنجره او را نگاه می کند. عذرا نشست تا سایه اش پشت پنجره نیفتد. خسرو نصف بیشتر انجیر ها را بخشیده بود و وقتی خورشید آن ها را در بشقاب می چید خسرو گفت:
- از این انجیرا برا عذرا هم ببر.
خورشید سرفه ای کرد و با تعجب گفت:
- باشه.
و سهم عذرا را در یک نعلبکی گذاشت. چون چیز زیادی از آن ها نمانده بود.
- چی شده چرا سرفه می کنی؟
- نمی دونم از صب که پاشدم سینم به هم ریخته.
- جوشونده ای چیزی دم کن بخور.
- خوردم. افاقه نکرد. چیزی نیست.
می خواست بگوید مال حمام های دم صبح است اما رویش نشد. غلام عباس را در گوشه ای خواباند و چادرش را روی سرش انداخت. قبل رسیدن به در خانه عذرا؛ ملِک خانم سد راهش شد. ملِک خانم همیشه چادر به کمر در حال جا به جا کردن رخت چرک های پسرهای قد و نیم قدش بود. از آن زن ها که وقتی می نشینند گردنشان را صاف می گیرند و با تبختر به بقیه نگاه می کنند چون پشت هم پسر زاییده اند.
- برا عذرا می بری؟
- سلام. بله. قابل دار نیست. شما بفرمایید.
- سلام به روی ماهت دخترم! که نه آفتاب می بینتت نه مهتاب. سایه خسروخان کم نشه از سر اهل این خونه. نشد از حیاط رد بشه یه چی دست این بچه ها نده.
- ممنون.
خورشید دیگر نمی دانست در جواب لفّاظی زن همسایه چه بگوید.
- ببین تو این جا غریبی. مادرونه بهت می گم. کم با این عذراهه رفت و آمد کن.
چشم های خورشید گرد شد.
- چرا مگه چیزی شده؟
- آخه مادر، آدم نباس بزاره که چیزی بشه بعد کاسه چه کنم دس بگیره. ماشالله چشم بد دور شوورت بر و رو داره. خودتم خوشگلی اما تو صدتا بقچه پیچوندی خودتو. نزار چشم و گوش مردت وا بشه.
- ببخش ملک خانم من نمی فهمم منظورتون رو.
ملک خانم آهی کشید. لبش را ورچید و گفت:
- عاقل و یه اشاره جاهل و صد مناره... از ما گفتن بود.
این را گفت و با چشم اتاق عذرا را پایید و راهش را به سمت اتاق خودش کج کرد. خورشید هنوز نعلبکی به دست و حیران ایستاده بود که دید باز ملک خانم برگشت و پچ پچ کنان گفت:
- جون بچت نری بزاری کف دست این پاچه پاره ها!
خورشید سرش را به نشانه تایید تکان داد و به طرف اتاق عذرا رفت. در را که زد عذرا داشت پاهای مادرش را می مالید.
- بیا تو خورشید!
- از کجا فهمیدی منم. سلام.
- سلام.
- آخه هیچ کی مث تو این جا آروم در نمیزنه. هر کی می خواد بیاد تو این خراب شده انگار سر آورده.
خورشید نگاهی به پیرزن کرد و دلش سوخت. پیرزن نه حرف می زد و نه تکانی می خورد اما می فهمید. کاش نمی فهمید. فهمیدن گاهی درد دارد. عذرا پنجره را باز کرد که بوی مشمئز کننده نجاست خورشید را پس نزند.
- می دونم اتاق بوگرفته اما زورم نمی رسه جابه جاش کنم. سنگینه. همین جا مجبورم لگن بدم و لگن بگیرم. حموم هم که خودت دیدی اگه یه مسلمونی پیدا بشه ماهی دو بار، ماهی یه بار.
- خب... خب چرا نمی گی زنا جمع بشن کمکت. ما تو ده هر کی هر کاری داشت همه می اومدن کمک.
- زنای این خونه؟! پتیاره ها انگار ارث باباشونو من خوردم. چه هیزم تری فروختم من بهشون نمی دونم. دیدی این همه می شینن به سبزی پاک کردن یه بار منو صدا بزنن؟ البته می دونم چه مرگشونه.
خورشید با احتیاط پرسید:
- خب چشونه؟
- به وقتش می گم بهت.
خورشید نگاه دیگری به پیرزن انداخت و گفت:
- خب بگو خسرو بیاد کمکت.
عذرا به صورتش کوبید. رد چهار انگشتش روی گونه های سفیدش؛ صورتی ماند و خوشگل ترش کرد.
- مگه می شه؟ خاک بر سرم.
- چرا نمیشه؟ هفته ای یه بار بگو خسرو بیاد بزارتش سر آفتاب. خودت خونه رو بتکون. من نمی تونم کمکت بدم.
عذرا با شرمندگی گفت:
- نه بابا تو با این دسته هاون.
خورشید خندید.
- حالا می گم خسرو بیاد کمکت هر وقت خواستی.
عذرا لبخند کمرنگی زد و تشکر کرد. صدای گریه غلام عباس بلند شد و خورشید به طرف در دوید.

- خانوم سیگار اشنو وطنی میل دارید؟
- نه من برگ رو ترجیح می دم.
- ببخشید الساعه میارم خدمتتون.
- مشکلی نیست. عادت ندارم توی جمع سیگار بکشم.
خدمتکار ظرف سیگار را جلو خسرو گرفت و خسرو آن را پس زد.
- نه ممنونم.
فتانه با تعجب گفت:
- شما حتی سیگارهم نمی کشید!
- بله
- جالبه... کمتر مردی به سن شما دیدم اهل سیگار نباشه.
- من اهلش نیستم.
- پس چطور با این جماعت دودی دم خورید؟ در این یک سال و اندی گذشته چنان به شما عادت کردند که بدون شما مجلسشون از رونق می افته... خسرو لبخندی زد و گفت:
- نه این طورهم نیست. من به اقتضا ی مراودات شغلی با این جماعت به قول شما دودی دم خورم.
فتانه با یک دست گل سینه اش را لمس کرد و به دیده تحسین به خسرو نگاه کرد. بوی عطری که به موهایش زده بود لابه لای بو های تند گم نمی شد. بویی ملایم و خنک. ناخودآگاه با رسیدن به مشام، خوابی شیرین را تداعی می کرد. لباس زرشکی بلندی پوشیده بود. روی سینه اش گیپور طلایی فاخری دیده می شد. از همان رنگ طلایی، قیطون ظریفی درز های لباس تَرک را پوشانده بود و باریکی کمر و کشیدگی اندامش را بهتر نشان می داد.
برخلاف بسیاری از زنان تالار که مینی ژوپ یا کت و دامن های کوتاه پوشیده بودند؛ لباس او بدن نما نبود. همین هم باعث می شد که خسرو احساس آرامش و کششی توامان نسبت به او داشته باشد.گاهی مستور بودن شگرد زن است.
فتانه گفت:
- خب از بحث دور نشیم. داشتید درباره استخراج نفت می گفتید.
- بله من فکر می کنم منافع این کار برای بریتانیا خیلی بیشتر از ماست.
- نه من این طور فکر نمی کنم. شما به همین شهر نگاه بکنید. سینما، موزون، خیاط خانه ها و کاباره های پر رفت و آمد. لوازم لوکس... کی شهر رنگ این نوع تجدد رو به خودش دیده بود؟ نفت بهانه است. حضور فرنگی ها برای یک خیزش فرهنگیه. ما اگر شده بشکه های نفت رو رایگان بدیم؛ باید اون ها رو نگه داریم. رفت آمد زن هاشون با زن های ما و مردهاشون با مردهای ما روی منش آریایی ما تاثیر خوبی می زاره. ما ایرانی ها ذاتا آدم های خوش سلیقه ای هستیم. اگر این تفکرات خرافی مردم رو از اصل خودشون دور نکرده بود لازم نبود تازه ما بیایم از فرنگی ها یاد بگیریم. دین خسروخان! دین... دین پدر مردم رو درآورده.
شاید اگر مردم به حال خودشون رها بشند انتخاب های بهتری داشته باشند.
خسروخان! حتی دیپلمات های غربی هم پذیرفتند که سی درصد روشنفکران ایرانی در حزب توده فعالیت می کنند و بقیه به جز اندک افراد هوادار انگلیس و آمریکا، همه طرفدار حزبند. وقتی افراد فرهیخته با ما هستند یعنی توده مردم هم با ما همراهند و حزب توده چیزی جز لائیک و بی دینی نیست. این یک رودربایسی اعتقادی هست که مردم در اون گرفتارند و الا کسی دیگه دنبال دین در این کشور نباید باشه.
فتانه مدت ها بود توده ای بودنش را پنهان نمی کرد. خسرو اما هچنان نمی توانست عقایدش را بیان کند و حتی مجبور بود برای جلب اعتماد او را همراهی هم کند.
- بله منکر تاثیر حزب بر توده مردم نیستم. هیچ حزبی تا به حال نتونست، بیش از شصت و پنج هزار کارگر رو برای دست زدن به یکی از بزرگترین اعتصابات صنعتی در ایران و خاورمیانه همراه هم کنه. سفارت انگلیس در اون زمان اعلام کرد: شرکت نفت ایران و انگلیس چاره دیگری جز پذیرش خواسته های صنفی کارگران رو نداره.
- بله این قدرت حزب توده رو می رسونه.
- حزب توده درانتخابات چهاردهم مجلس شورای ملی بیست نامزد داشت و با مساعدت روس ها تونست هشت نماینده به مجلس بفرسته و فراکسیون حزب توده تشکیل بشه. هرچقدر هم به حزب فشار بیارند قدرت حزب رو به افول نمی ره.
فتانه با دست اشار ای به پیش خدمت کرد تا فنجان قهوه ای جلو خسرو بگذارد و گفت:
- حذب تونسته در بین مردم به عنوان مدافع طبقات زحمت کش کارگر و دهقان و روشن فکر های آزادی خواه جایگاه خوبی داشته باشه.
این قسمت سالن همیشه خلوت تر بود. در این چند ماه اخیر دو مبل خردلی و میز منبت کاری شده وسطشان تبدیل به یک پاتوق دو نفره برای آن ها شده بود. فتانه کسی را در حد خود برای رقص نمی دید اما خسرو را برای معاشرت می پسندید. نه تنها می پسندید که در چشم هایش به وضوح خواهندگی را می شد دید. فتانه سرش را به خسرو نزدیک تر کرد طوری که خسرو تلالو نور لوستر های تالار را روی نگین های یاقوتی گوشواره فتانه می دید و گفت:
بله و نتیجه دفاع از این قشر شده زندانی شدن سران و فعالان حزب.
بعد خودش را عقب کشید و ادامه داد:
این جا رو نبینید که ما آزادانه نظراتمون رو مبادله می کنیم. پشت درب های این تالار آزادیی برای حزب ما نیست.
خسرو بی اختیارخمیازه کوچکی کشید و نطق فتانه متوقف شد.
- شما خوابتون میاد؟
- عذرخواهی می کنم. بله. عادت ندارم این ساعت بیدار باشم.
- بله در مهمانی های قبلی می دیدم که بعد از شام تالار رو ترک می کردید. فکر کردم نمی خواید بانو رو تنها بزارید.
خسرو کمی متغیر شد اما سرش را بالا گرفت و با غرور ذاتی اش گفت:
- بله همین طور هم بود اما ایشون الان منزل نیستند.
- به مهمانی دیگه ای رفتند؟
- نه برای دیدن اقوام رفتند. در شهر... نیستند.
فتانه لبه کلاهش را راست کرد و دستکش های توری اش را درآورد. دست هایش را به طرز دلربایی زیر چانه ظریفش گذاشت و با لحن معناداری گفت:
- پس... نیستند.
خسرو فکر کرد به نفعش نیست که معنای مکث فتانه را بفهمد پس سعی کرد بحث را ادامه بدهد.
- این نوع تجدد رو که شما گفتید من نمی پسندم. دکترهای هندی هنوز طبابت ما رو برعهده دارند بعد ما کاباره ها رو مظهر تجدد بدونیم؟! جسارت نمی کنم اما جوری ساده اندیشی در افکار شما هست. اصولا این دو پهلو بودن افکار شما آزاردهنده است.
فتانه روی صندلی راست نشست و گفت:
- چه تناقضی در افکار من دیدید؟
- مثلا در خصوص همین اصلاحات ارضی از طرفی می گید این اصلاحات یک عقب نشی به نفع مردم هست برای جلوگیری از قیام های مردمی و در جای دیگه می گید اصلاحات ارضی شاه راهی هست برای گذر ایران از فئودالیسم به سمت سرمایه داری و این به نفع آمریکاست...
- اگر آقای خمینی می گذاشت در این اصلاحات منافع مردم هم تامین می شد.
- خانم معتضد باور نمی کنم این موضع سران حذب در مورد اصلاًحات شاه؛ بی تاثیر از مراودات جدید شاه با شوروی باشه.
فتانه خنده نسبتا بلندی کرد ولی هم زمان با خودش فکر کرد؛ خسرو چقدر از دفعه اولی که او را دید تغییر کرده است و به راحتی به سمت او در بحث هجوم می آورد. تصمیم گرفت ضربه شستی نشانش دهد و به او یادآوری کند که از کجا آمده و او را می شناسد.
- مسیر تجدد رو فرنگی ها بهتر از ما بلدند. بلاخره هر کشوری برای پیشرفت به پوست اندازی احتیاج داره. مثل آدمی که از دهات میاد و لباس شهری ها رو می پوشه.
کلمه دهات رو تحقیرآمیز گفت.
اگر می شد. اگر می شد... خسرو قلاده آن موجود وحشی درونش را رها می کرد الان دهان فتانه پر از خون بود اما خسرو دستش پر تر بود و قلاده را محکم چسبید.
با تبختری که کمتر آن را عیان می کرد گفت:

- پسران وزیر، ناقص عقل
به گدایی به روستا رفتند

روستازادگان دانشمند
به وزیری پادشاه رفتند

این را گفت و از جا بلند شد.
- من از بحث امشب بهره بردم امری ندارید خانم؟
فتانه برخلاف همیشه که دستش را دراز می کرد. از جا بلند نشد. سینه اش را جلو داد و به تکان ملایم سر برای خداحافظی اکتفا کرد. خسرو به خود آمد که درشت گفته است اما سخن مثل تیر از کمان جهیده بود.

آن روز خسرو کارش که تمام شد به خانه نرفت. طبق قرار هفته قبل که سه شنبه را برای ملاقات بعدی انتخاب کرده بودند به بازار رفت. لابه لای انبوه جمعیتی که در رفت و آمد بودند خودش را گم کرد. عطر نان های محلی، تنباکو ها و عنبر هایی که می فروختند سرش را پر کرد. در سبز رنگ کوچکی در انتهای یک کوچه باریک و فرعی انتظارش را می کشید. وقتی داخل شد دمپایی و نعلین چهار نفر دیگر را پشت در دید. کفش هایش را درآورد و خواست رشته حرف های سید را پاره نکند اما نشد. سید با دیدن خسرو از جا بلند شد و او را کنار خودش نشاند. سیدعباس مدت ها بود با نخی نامرئی خسرو را به سمتی دیگر می کشید. سمتی که خسرو بی اختیار می رفت و از هیچ اتفاقی در این مسیر برای خودش ابایی نداشت. خسرو به سه مرد دیگر سلام کرد و دست هایشان را به گرمی فشرد و آنها را به نشستن دعوت کرد.
- آقا سید شرمنده کلامتون قطع شد بفرمائید.
- خواهش پسرم مجلس ما بی حضور شما صفایی نداشت.
یکی از سه مرد که جوان تر بود خندید و گفت:
- آقا خسرو! آسید چشمش به در بود که تا کی شما از در به در می شید.
همه خندیدند و خود سید هم با خنده محجوبانه اش حرف جوان را تصدیق کرد.
- خسروجان واقعیت اینه که ما همه بازاری هستیم و کارمون به اندازه شما سخت نیست. شما آدم این دولتید.
خسرو با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت:
- از خدا و شما که پنهون نیست از این برادرها هم پنهون نباشه... یک زمان آرزوم بود یک شغل این چنینی داشته باشم اما بعد آشنا شدن با شما بعد تشخیص ان شاالله راه از چاه، دیگه همش مضطرم که این پولی که می برم خونه حلال هست یا نه!
سید کلاه سبز نمدی اش را روی سر جابه جا کرد و گفت:
- پسرم قبلا هم به شما عرض کردم. شما چاره ای نداری فعلاً! واقعاً مضطری و در همین لباس هم کم خدمت نمی کنی به خلق خدا!
همین شهید نواب صفوی؛ شما باورتون میشه سال ها قبل در شرکت نفت همین انگلیسی ها کار می کردند؟
خسرو با تعجب ابروهایش را بالا برد و چشم به دهان سیدعباس دوخت.
- بله ایشون در مدرسه صنعتی آلمانی ها توی تهران مکانیک خونده بودند و استخدام وزارت نفت بودند. به شرکت نفت آبادان فرستاده شدند و البته همین هم یک سکوی پرتابی شد برای ایشون.
یکی از مردها پرسید:
چطور؟
سید جواب داد:
- یک مهندس انگلیسی به یک کارگر سیلی زده بود. نواب با این که سن و سالی هم نداشت از کارگر پرس وجو کرده بود که چی شده؟ اون که جرات نکرده بود از خودش دفاع کنه برای نواب توضیح داده بود و اون هم مطمئن شده بود تقصیر کارگر نبوده یک چهار پایه زیر پاش گذاشته بود و فریاد زده بود: «شما که با خیال راحت این جا نشسته اید، غیرتتان کجا رفته؟ به یک ایرانی سیلی زده اند آن وقت صدای شما در نمی آید؟ نفت ثروت ماست. آن ها نوکر ما هستند. در خاک کشور ما هستند و نباید این طور رفتار کنند. بیایید دسته جمعی پیش انگلیسی ها برویم. اگر ثابت شود که انگلیسی مقصر بوده، باید طبق قوانین اسلامی قصاص شود و سیلی بخورد. اگر الان جلو آن ها را نگیرید فردا هر کاری دلشان خواست می کنند.»
خسرو گفت:
- چه با جرات!
سیدعباس بله محکمی گفت و ادامه داد:
- همین درگیری و مداخله نیروهای نظامی برای دستگیری نواب باعث شد که ایشون شبانه به بصره و بعد اون به نجف فرار کردند و البته بذر مبارزه با استعمار رو کاشتند. کسی جرات این جور حرف ها رو نداشت. همون نجف دروس علمیه رو خوندند و بعد به کشور برگشتند و اون همه غوغا به پا کردند. سر آخر هم جونشون رو بر سر اعتقادشون گذاشتند. شاید بشه گفت اولین جرقه ها رو ایشون در جان علما و افرادی که طالب اسلام در کشور بودند انداختند. بله آقا خسرو! اگه اهل باشی هر سنگ سر راهت سد نمی شه بلکه سکو می شه برا بالاتر ایستادن و بالاتر دیدن.
خسرو سرش را پایین انداخته بود و به حرف های سید گوش می داد و تصاویر مختلفی در ذهنش ورق می خورد.
مردهای جوان که رفتند خسرو ماند و سید. مثل همیشه موقر به صورت خسرو نگاه کرد و پرسید:
چه خبر از روسای بانک؟
- تا می تونند نیرو می گیرند برای حذب توده.
- شما همچنان در مهمانی هاشون شرکت دارید؟
- بله
- خوبه که از تحرکاتشون مطلع باشید. سر این ها در آخور شورویه حتی ذاتا با انگلیس هم هستند. مملکت دست این ها هم بیفته روی استقلال رو نخواهد دید. حذب توده از خودش اراده ای نداره موضع اون ها همون موضع شوروی هست.
- بله درست می فرمایید. اما شعارهای عامه پسندی دارند و مجالسی که برای جوون ها جذابه
- متاسفانه همین طوره. شما مواضعشون رو در همین مدت اخیر ببینید. در شرایطی که آقای خمینی به همراه سایر علما و مردم که انصافاً همراهیشون کردند؛ بر علیه انقلاب سفید شاه در تلاش بودند؛ چون سرگئی لاپین معاون وزیر خارجه شوروی تونست بر سر راه زمینی با مقامات ایرانی توافقات سود آوری کنه، فوری برگزاری رفراندوم شاه رو تایید کردند. گفتگوهای سید عباس و خسرو گاه ساعت ها طول می کشد و خسرو زیر باران حرف های سید عباس کدورت های مانده بر دلش را می شست.
***
از وقتی خورشید از روستا برگشته بود؛ شب های زیادی را خسرو تا دیر وقت به خانه نمی آمد بود اما نه این قدر دیر! شب از نیمه گذشته بود. صدای باد که برگ های خشک درخت نخل حیاط را تکان می داد و سایه ی آفتابگردان های خمیده، روی دیوار اتاق، شب، این شب تاریک را ترسناک تر می کرد. اولین شبی نبود که خسرو دیر می آمد اما امشب دیرتر و دیر تر بود. خورشید صندلی چوبی را کنار پنجره گذاشت و از آن جا به در حیاط نگاه می کرد. در دست راستش قرآنش را نگه داشته بود و با دست چپ پرده را کنار می زد. یاد شب هایی که خسرو در سفر بود افتاد. آن سفر. آن سفر طولانی. آن سفری که مرگ یک نوزاد به دامن داشت. آن سفری که خورشید و خسرو را سال ها پیر کرد. در همین افکار بود که صدای باز شدن در باعث شد قرآنش را به سینه بچسپاند و وقتی مطمئن شد خسرو آمده آرام شد.
- چقدر دیر کردی امشب!
- سلام ببخش درگیر شدم.
- بی سلام عزیزی. شام خوردی؟
- نه. خیلی خستمه.
- تا دستی به آب بزنی سفره پهنه.
خورشید می خواست بپرسد: «نمی خوای بگی کجا می ری و چکار می کنی؟» اما از مادرش یاد گرفته بود برای رسیدن به جواب سوال هایش از یک مرد صبور باشد. خسرو هم در سایه صبر خورشید آرام به کارهای خودش مشغول بود. در خسرو ولعی مدام می جوشید. ولعی که او را از ده به شهر کشاند. از شهر به کشوری دیگر. از نقالی به تلگراف بری و بعد بانک اما این ولع رنگ دیگری داشت. خورشید گرچه دلشوره رهایش نمی کرد اما گاهی که سحر با صدای قامت بستن خسرو از خواب می پرید دلش آرام می گرفت. خسرو مثل یک کتاب قدیمی برای خورشید پر بود از صفحات نخوانده. همین او را مجاب به سکوت می کرد. سختی ها مجال ورق زدن همدیگر به آنها نداده بود. حالا هم که چند صباحی آرام گرفته بودند؛ این دیر و زود رفتن های خسرو دل آشوبه ای غریب بود. خورشید سفره را پهن کرد و به چشم های خمار خسرو که مست خواب بودند نگاه کرد. خسرو مثل همیشه لقمه اول را برای او پیچید. یک تکه کوکو و چند پر سبزی. لقمه را به طرفش گرفت و لبخند زد. هنوز هم خورشید از خیره نگاه کردن به خسرو خجالت می کشید. موقع خواب وقتی که خواب خسرو عمیق شد؛ دستش را گرفت و زیر سر خودش گذاشت. بوی دست های خسرو را دوست داشت. به این فکر کرد که آیا درست است که این رفت و آمد های خسرو را فردا به عذرا بگوید.

عذرا نزدیک ظهر بود که رسید و دید که خورشید دست به کار است.
- سلام! داری چی کار می کنی؟
خورشید همان طور که کیسه را پر شن می کرد گفت:
- سلام دادا (خواهر)! دارم بالشتک می سازم.
- بالشتک!! بالشتک دیگه چیه؟ برا خواب؟ این که خیلی کوچیکه.
خورشید بلند خندید و بعد صدایش را پایین آورد و با دست جلو دهانش را گرفت.
- نه عذرا برا تلی بافی
- تلی دیگه چیه؟
- تو اصلاً معلوم هست از وقتی برگشتی داری چی کار می کنی؟
- ببین این بالشتک رو پر می کنم برای بافتن تلی. می زارمش روی یه پایه و می بافم. همین.
عذرا با تعحب نگاهی به خورشید انداخت و سر کیسه را باز تر کرد.
- حالا یه جور بریز زودتر پر بشه. مردیم از گرما...
- باشه، باشه. ببخش.
- به جای این تلی ملی که می گی بیا برو خیاطی یاد بگیر.
- خیاطی که بلدم.
- نه!!
- آره. این پیرهن که تنمه رو خودم دوختم البته با چرخ خاتونم.
- خورشید مدلش بد نیستا ولی رنگش مرده است. می خوای یه ژورنال بیارم از رو اون بدوزی؟
- من که چرخ ندارم. تازه مدل شهری بلد نیستم که.
- خب بگو خسرو برات بخره. کاری نداره.
- ژورنال چیه؟
- یه مجله است. مث یه کتاب. توش عکسای زنا با لباساشونه. دوخت و برششونم هست.
- یعنی می شه از روش خیاطی کرد؟
- من خیلی از خیاطی سرم نمی شه ولی فکر کنم بشه.
چهره عذرا را غبار غم پوشاند.
- چی شد باز رفتی تو قدیما؟
- آره... ما فقط از یه مزون لباس می خریدیم. مادرم خیاطیش عالی بود. دست رو هر لباسی می ذاشت یعنی اون دوخت و تن خورش بهترین بود. من می گفتم نه مامان این خوب نیست. سفت وایمیستاد که همین. بعد تن می زدم. لباس رو تنم می رقصید. با پوستم جنگ می کرد بس که بهم می اومد. عاشق رنگای تند بود برا من. خودش اما ملایم تر می پوشید. سنگین و قشنگ. مثل پری می شد. عذرا با پشت دست اشکش را پاک کرد.
- خدا رحمتش کنه. چرا بر نمی گردی شهرتون عذرا؟ بالاخره خونتون، وسایلش که هست دیگه.
- تا برادرم رو پیدا نکنم نمی شه. خونه ما رو یا عمو و عمم تصاحب کردن یا دست دولته. اگه دست دولت باشه که کاری از دستم برنمیاد. اگرم دست اون دوتا باشه بازم نمیشه کاری کرد .
- مگه می شه؟ میرن تو خونه شما می شینن؟ مگه میشه؟ مسلمون نیستن؟
عذرا آه بلندی کشید و گفت:
- زندگی ما رو خورشید، یکی داد هوا. شوهر و پدرم رو گذاشت سینه دیوار. برادرم و ما رو هم آواره کرد و الا این همه مبارز سیاسی هیچ کدوم مث ما نشدن.
- خدا ازش نگذره. عذرا مگه این پولدارا طرفدار شاه نیستن؟ پس چطور بابای تورو مامورای امنیه بردن؟
عذرا در چهره خورشید مکثی کرد و گفت:
- ول کن این حرفارو. برو بشین زیر پای خسرو بگو چرخ بخره برات. یه روز باید ببرمت بازار رنگ و وارنگ پارچه بخری. این تلی ملی چیه دیگه؟
خورشید خندید و گفت:
- حالا نقد رو ول نکنیم. بزار ببافم. می بینی چقد قشنگ می شه. رو شلوارام دیدی که. بگیر سر کیسه رو پر شد.
- خوش به حالت خورشید!
- خوش به حال من؟
- آره
- بیا یه شربت آب لیمو خنک بهت بدم فکر کنم گرمازده شدی.
عذرا خنده تلخی کرد و گفت:
- آره امروز خیلی گرمه. بریم تو اما واقعا خوش به حالت.
خورشید همان طور که لیوان شربت را جلو عذرا می گذاشت گفت:
- خب حالا بگو چرا خوش به حال من؟
- تو عالم خودتی. از هیچی خبر نداری. تو عالم خودتم خوشی.
خورشید کمی به خود آمد و گفت:
- چیزی شده؟
- نه! میگم نه خبر از اوضاع سیاسی مملکت داری. نه خبر از بورژوازی نه خبر از سوسیالیست نه خبر از فئودالا. دغدغدت شام و نهار خسرو و اومد و رفت اونه.
خورشید کمی در فکر فرو رفت و گفت:
- خب من چه کاره ام تو این مملکت که بدونم. اصلاً بدونم چه دردی ازم دوا می شه. زن پادشاه خونه خودشه.
عذرا خندید و گفت:
- منم همینو میگم که خوش به حالت.
- تو هم هی مغزت رو پر این حرفا نکن.
- کاش می شد...
- چرا نمیشه؟
- خورشید تو خیلی چیزا رو نمی دونی.
- خب بگو تا بدونم.
- چی بگم؟
- دوس دارم بدونم تو چرا همش سرت تو رادیو و روزنامه و کتابه؟
عذرا نگاه مهربانی به خورشید انداخت و با صدای نسبتاً آرامی گفت:
- خورشید من از یک خانواده سیاسی میام. پدر و شوهر من به خاطر عضویت و فعالیت در یک حذب کشته شدند. من به خاطر اونا آواره شدم. نمی تونم نسبت به این همه اتفاق بی تفاوت باشم و فقط به خودم و زن بودنم و آشپزخونه ای که همین حکومت ازم گرفت فکر کنم.
خورشید که گویی کنجکاو شده بود گفت:
- زن ها به سیاست کاری ندارند اما انگار سیاست با زن ها خیلی کار داره.
- خورشید دوره موندن زن توی مطبخ تموم شده. تو می دونی چهار هزار دانشجو توی دانشگاه تهران عضو حزب توده ان؟ تو می دونی حزب چه پایگاهی بین زن های تحصیل کرده داره؟
خورشید من من کنان گفت:
- والا من شنیدم توده ای ها مسلمون نیستن درسته؟
- اغلب کمونیست اند...
- کمونیست؟
- ول کن این حرفا رو از قدیم گفتن بی خبری خوش خبری.
خورشید همان طور که لیوان شربت عذرا را توی سینی می گذاشت خندید و در سکوت به دیشبش فکر کرد اما هرچقدر با خودش کلنجار رفت نتوانست با عذرا از خسرو شکوه کند. ترسید حرف مگویی پشت رفت و آمدهای شوهرش باشد و با خامی آن را به باد دهد.

«و نسیمی که از روی آب های دور می وزید، انگار در میان شوری و بی بویی خود، بوی یک دهان سوخته از جوهر گوگرد را به همراه می آورد.»
خورشید سطرهای پایانی کتاب را خواند و آن را بست. زانو هایش را در بغل گرفت و به جلد کتاب نگاه کرد. چندبار اسم کتاب را از ذهن گذراند «از رنجی که می بریم... نویسنده جلال آل احمد»
به آدم های کتاب به رنج به اتفاق هایی که از سر گذرانده بود به خودش که گاهی مثل یک پروانه ی پیله دریده مضطرب می شد. به عذرا و شب هایی که خسرو حتی به خانه تا صبح نمی آمد. به گریه های خسرو روی جانماز. به عکس زن های توی ژورنال. به خانم های همسایه که اغلب کت و دامن های کوتاه می پوشیدند و کلاه های خوشرنگ به سر داشتند. به همه و همه فکر کرد. حرف عذرا او را به خود آورده بود. می خواست بیشتر بداند. می خواست به آن چه خسرو از زن در ذهن داشت نزدیک شود اما می ترسید. از این که کسی غیر از آن چه که هست باشد می ترسید. هرچند زندگی از او خورشید دیگری می ساخت؛ بی آن که خودش بداند. روزها اول صبح به باغچه سری می زد. نخل تنومند و عزیزش را آب می داد. روی گونه ی گل های آفتاب گردان دست می کشید و سبزی ها را می چید تا زیر آفتاب پلاسیده نشوند.
در باغچه دو بوته فلفل سرخ تند و چند بوته گوجه هم کاشته بود خسرو دوست داشت با هر غذایی کمی فلفل بخورد. گل های نازِ زرد و قرمز که توان ماندن در گرما را داشتند زیر سایه نخل می خندیدند و عطر سبزی هایی که کاشته بود؛ صبح ها تا اتاق می رسید. حیاط باصفایی بود مثل دل خورشید؛ بی علف هرز و آماده ی بالیدن. سبزی هایش را در آب خنک می ریخت و مشغول کتاب خواندن می شد. یک استکان چایی و چند دانه خرما و بعد ژورنال های لباس را ورق می زد. بعضی از لباس هایی که می دوخت را برای خسرو می پوشید و خسرو نظر می داد. مسیر بازار را یاد گرفته بود با همان لباس جنوبی اش به صورت برقع ظریف و زیبایی می زد و سبد حصیری کوچکش را برمی داشت و به سمت بازار می رفت. کمی تنباکو برای خسرو می خرید تا گاهی که هوس می کرد؛ در ایوان قلیان بکشد. نخ و سوزنِ چرخ و پارچه های رنگارنگ، روغن حیوانی، تخم مرغ محلی هرچه احتیاج داشت می خرید. شامه خوبی در انتخاب جنس پارچه داشت. دقیقاً می فهمید کدام جنس به درد کدام مدل می خورد. از بازار که برمی گشت نماز و نهار مختصری و مشغول دوخت و دوز می شد. سعی می کرد تا قبل آمدن خسرو بساط خیاطی اش را جمع کند. نخ ها که گویی پا داشتند و به همه جای خانه سرک کشیده بودند را با نوک انگشتان حنا بسته اش از روی فرش جمع می کرد. دستی به سر و روی خانه و خودش می کشید. شربتی آماده می کرد. به موهای زن های توی ژورنال نگاه می کرد و موهایش را به شیوه های زیبایی می بست یا روی شانه رها می کرد. تازگی ها در همسایگیشان آرایشگاه زنانه ای پیدا کرده بود. گاهی پیچ رادیو را باز می گذاشت و به اخبار گوش می داد و گاهی صفحه گرامافون را زیر سوزنش می گذاشت و با موسیقی ملایمی حجم خالی خانه اش را پر می کرد. با شنیدن صدای پیچاندن کلید در قفلِ در حیاط به ایوان می دوید و صورتش از دیدن خسرو تازه می شد. شب ها پشه بند را خسرو توی حیاط می بست. زیر آسمان خدا خورشید سرش را روی بازوی خسرو می گذاشت و به صدای قلب خسرو گوش می داد. گاهی فکر می کرد بعد از صدای اذان آرامش بخش ترین صدای جهان صدای قلب خسرو است. از این که این قدر رشید و بلندبالا بود حظ می کرد. از این که این قدر مشتاق دیدنش بود حظ می کرد. به بهانه بادی که از روی شانه ی ابرها می وزید و ماهی که آن دو را یواشکی نگاه می کرد؛ پاهایش را زیر بالاپوش خسرو می برد و آرام به خواب می رفت اما این بی وقت رفتن ها و بی وقت آمدن های خسرو مثل سنگی بر سر راه رودخانه آرام زندگیشان، آرامش این زلال جاری را به هم می زد.
- اگه این صدای چرخ گذاشت خورشیدخانم صدای پای منو بشنوه.
- سلااااااام. ببخش. واقعا نشنیدم.
- بعله توی این گرما هی وایسادم بیای تو ایوون استقبال، دیدم نه فقط صدای چرخ میاد.
خورشید خنده نمکینی کرد و کت خسرو را از او گرفت.
- خب زودتر اومدی امروز.
- حالا بگو نهار چی داری؟
- مگه بانک نهار نخوردی؟
- نهار نخوردم. نماز نخوندم. دارم از خستگی هلاک می شم. زنمم داره لباس می دوزه برا بقیه.
خورشید با دست موهایش را پس زد و گفت:
- من نهار درست نکردم. نمی دونستم میای شرمنده. مشغول این مینی ژوپ شدم. دیگه تموم شد.
- ببین من میرم وضو بگیرم. جانمازمو پهن می کنی. به جای نهار اون لباس رو می پوشی من ببینم.
- خسرو این مال من نیست مال مردمه... دوختم امتحانی برا دوست عذرا.
- من این حرفا حالیم نیست. می پوشی و الا با کمربند سیاه و کبودت می کنم.
- معلومه اصلاً خسته نیستی.
- عه فکر می کنه دارم شوخی می کنم.
خسرو دستش را به طرف کمربندش برد و به طرف خورشید دوید. خورشید خنده کنان جیغی کشید و به اتاق رفت. در کنج اتاق بین دو دست خسرو گیر افتاد. خسرو از ریزنقشی خورشید خنده اش گرفته بود.
- خسرو حالا همسایه ها فکر می کنن دعوا کردیم.
- مگه دعوا نکردیم؟
خورشید اخم شیرینی کرد.
- خورشید!
_جونم
- می پوشی؟
خورشید به چشم های پرتمنای شوهرش نگاه کرد و دلش لرزید.
- باشه.

خسرو مسح پایش را که کشید؛ سرش را بالا آورد و ساق لخت خورشید را دید. باورش نمی شد زنی که روبه رویش ایستاده خورشید است.
- خورشید چقدر خوشگل شدی!
این قدر این جمله را شمرده گفت که کام خورشید شیرین شد.
- خورشید می دونی تو مهمونی های بانک زنا اغلب همین جور لباس می پوشن؟
خورشید با چشم های گرد شده کنار خسرو نشست و روسری اش را که زمین افتاده بود؛ روی پاهایش کشید.
- واقعاً؟! چطور روشون می شه؟ شوهراشون هم هستن؟
- آره. هرکی با هرکی دلش بخواد می چرخه و دم خور می شه.
- چه بی غیرت!
ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت اما نتوانست بپرسد. دلش می خواست بپرسد: «تو اون جا با کی هستی؟» هم شرم داشت و هم احساس کرد پرسیدن این پرسش حرمت بینشان را فرو می ریزد.
خسرو بی مقدمه گفت:
- خورشید تو مهمونی این ماه بانک میای؟
حتی یک بار هم چنین پیشنهادی به خورشید نداده بود.
- اگه بیای برا من خوبه. با زنای معاونا و روسای دیگه آشنا می شی. من یه کارمند عالی رتبه ام شاید بشه معاون بانک هم بشما.
خورشید با تعجب پرسید:
- تو می خوای منو ببری قاطی این جور زن و مردا؟!
- من می گم اگه بیای برا موقعیت من خوبه.
خورشید احساس کرد خون در رگ هایش می دود و صورتش سرخ شده. هوا کم بود. از پشتش عرق سردی عبور می کرد. با گوشه چشم به قرآنش که گوشه اتاق روی رحل بود نگاه کرد. بغض کرد. کلمات را در ذهنش پس و پیش کرد. احساس کرد کلمات مثل قاصدکی که به بادی بلرزد؛ در ذهنش پراکنده می شوند. نمی خواست وقتی این قدر تلخ است حرفی بزند اما سکوت را هم بر نمی تابید. نفس عمیقی کشید. دو زانو نشست درحالی که با دستی روسری اش را می فشرد دست دیگرش را روی دست خسرو گذاشت و به چشم هایش مستقیم نگاه کرد با لحنی مطمئن پرسید:
- اون وقت... می خوای زنت رو این طوری به مردای دیگه نشون بدی تا موقعیتت تو بانک بهتر بشه؟
- نههه نههه معلومه که نه. من می گم این مراوده ها بین زن ها باعث شناخت بیشتر مردها از هم می شه. من که نمی خوام تو رو با مینی ژوپ ببرم. کت و دامن. کت و دامن بپوش. یه کت با یه دامن بلند و یه کلاه پوشیده پوشیده.
خورشید با تحکمی شگفت کلماتش را دانه دانه به طرف خسرو پرتاب کرد.
- خسرو! تو منو توی این زندگی چندبار از اسب انداختی.... ولی... شاید ندونی... که نمی تونی از اصل بندازی.

در اتاق تاریک، فتانه شعله لرزان شمع را به بازی گرفته بود. انگشتش را از شعله عبور می داد و می خواست بداند تا کجا تحمل این سوزش را دارد. ناگهان بیش از انتظارش سوخت و دستش را پس کشید دستش به شمعدان خورد و شمع خاموش شد. در تاریکی مطلق فقط صدای نفس کشیدن اقبال و فتانه به گوش می رسید و صدای کوبیده شدن امواج شط به سنگ هایی که بر لب آن صف کشیده بودند.
- اشتیاقی به شنیدن خبری که برات آوردم نداری؟
فتانه همان طور که انگشتش را می مکید تا از سوزش آن بکاهد گفت:
- خبرهای تکراری شنیدن نداره.
- نه... اشتباهت همین جاست. این خبر تکراری نیست.
- بگو می شنوم.
- همین؟
- این همه مدت این جا وایسادم که بگی بگو و من بگم؟
- خب الان چیکارت کنم؟ مشتلق می خوای؟
اقبال که از این رفتار سرد فتانه خسته شده بود گفت:
- خسرو رو ساواک گرفته.
مکثی طولانی مثل امتداد صدای ناقوسی پیر و خسته حکم فرما شد، تاریک بود و اقبال لرزیدن پلک های فتانه و ریختن اشک هایش را ندید و احساس گنگی که در صورتش پخش شد.
خسرو تنها مرد تصاحب نشده زندگی اش بود. این پاپتی روستایی، این مرد مغرور جنوبی، این بلندبالای نجیب. او همه آن چیزی بود که از یک مرد می خواست اما افسوس که خودش این خودِ تاریک و شومش هیچ نسبتی با این مردِ خورشیدصفت نداشت. آن قدر تیره بود که نمی توانست تصور وصل با روشنای روح خسرو را در دل بپروراند... اما دل، این دل به بازی گرفته، دلی که یک بار چیزی را به عمق جان خواسته باشد؛ خواسته هایش را از یاد نخواهد برد. دل این دل دیوانه!
فتانه به سمت در رفت و نور راهرو را به اتاق کشاند تا در تاریک روشن اتاقش؛ یک بار دیگر خبر را مرور کند.
- تو... تو چی گفتی؟
- گفتم ساواک خسرو رو گرفت. غروب خونه خواهرم سر زدم. دیدم داره وسایلش رو جمع می کنه بره خونه خسرو... گفت که زنش تنهاست چون خسرو رو ساواک برده.
فتانه به طرف اتاق پدرش دوید و بی آن که در بزند خودش را به درون اتاق انداخت. شانه های پدرش را که روی مبل نشسته بود و کتابی در دست داشت را گرفت و تکان داد.
- بابا بابا بابا
هق هق نمی گذاشت حرف بزند.
- چی شده... چی شده؟
- بابا خسرو... خسرو... رو گرفتند.
- کی؟
- ساواک ساواک.
- بابا قبل از شکنجه؛ قبل از تبعید؛ قبل از این که اتفاق بدی براش بیفته؛ باید آزادش کنی. بابا پاشو. پاشو. یه کاری کن. پاشو. نشین. بابا منو نگاه نکن. پاشو. من تحمل ندارم بابا پاشو.
معتضد فتانه را به سمتی پرتاب کرد.
- تو چه مرگته؟ به خودت مسلط باش. اون رو گرفتند یعنی ممکنه نفر بعدی من یا تو باشیم. به جای این که به فکر خودمون باشی به فکر کی هستی؟
- بابا خسرو هیچ کس رو لو نمیده. خواهش می کنم. اصلاً به خاطر تشکیلات. به خاطر این که کسی رو زیر شکنجه لو نده. بابا آزادش کن. با یه وثیقه سنگین می شه.
معتضد ابروهایش در هم کشیده بود. با نگاهی جدی گفت:
- برو ساکت رو ببند
- چی؟
- گفتم برو ساکت رو ببند. همین امشب باید از مرز رد بشید.
معتضد هراسان از اتاقش خارج می شد و پله ها را با عجله پایین رفت. در اتاق مستخدمش را محکم کوبید.
- با من امری داشتید قربان؟
- با من بیا.
خودش جلو افتاد و مستخدم به دنبالش.
در اتاقش را که گشود فتانه همچنان روی مبل نشسته بود و و در سکوت سرش را در دست گرفته بود.
- هنوز که این جایی.
فتانه بی توجه به حضور فرد دیگری گفت:
- تا خسرو آزاد نشه من جایی نمیرم.
- دختره کم عقل... هر لحظه ممکنه بریزند این جا. این اتفاق کی افتاده؟
- اقبال گفت؛ غروب از خواهرش شنیده.
- پس تا الان چه غلطی می کرده که خبر نیاورده. الان کجاست؟
- تو اتاق من.
- صداش بزن بیاد این جا.
فتانه با لحن تحکم آمیزی گفت:
- من بی خبرِ آزادی خسرو جایی نمیرم.
معتضد نگاه شماتت باری به فتانه انداخت و گفت:
- من همین امشب با یه فرد ذی نفوذ تماس می گیرم. تو برو اتاقت و آماده رفتن بشو.

صدای حرف هایی که رد و بدل می شد به گوش فتانه نمی رسید. چون معتضد در طبقه اول مشغول گفتگو با تلفن بود. فتانه و اقبال با هم سه چمدان داشتند.
بیشتر وسایل فتانه بود. وسایلی که نمی توانست از آنها دل بکند و جواهرات و پولی که می بایست با خودش ببرد. هر لحظه ممکن بود ساواک درِ عمارت معتضد را بکوبد.
اقبال ساک ها را دم در اتاق فتانه گذاشت. از این که گرفتارشدن خسرو به نوعی او را آزاد می کرد خوشحال بود. فتانه خیلی عصبی و ترسیده به نظر می رسید و اقبال سکوت اختیار کرده بود تا در این دقایق پایانی حرفی نزند که فتانه را از رفتن بیاندازد. آمدن معتضد به درازا کشید اما آمد.
معتضد قدم های سست و سنگینش را به طرف اتاق فتانه کشاند. در نیمه باز بود. معتضد در چارچوب در ایستاده بود دانه های درشت عرق روی خطوط پیشانی اش به چشم می خورد.
فتانه سر بلند کرد و چهره ی مشوش پدرش را دید. با لحنی مردد گفت:
- برای خسرو اتفاقی افتاده پدر؟
معتضد مبهوت تر از آن بود که بتواند حرف بزند. دست های لرزانش را در امتداد دیوار پیش برد تا از افتادنش جلوگیری کند. اقبال که متوجه حال معتضد شد دستش را گرفت و او را نشاند.
- اتفاقی افتاده آقای معتضد؟
دهان معتضد خشک شده بود و زبانش مثل سنگی که در جامی شیشه ای بیاندازی؛ جسارت تکان خوردن نداشت. چشم هایش آن قدر خاموش بودند که فتانه نمی توانست از آن ها چیزی بخواند.
- پدر پدر بگید چی شده؟
معتضد خیلی کند گردنش را به طرف فتانه گرداند و گفت:
- خسرو به خاطر توده بازداشت نشده.
فتانه بی آن که بیاندیشد با خوشحالی گفت:
- این که خیلی خوبه به هر دلیلی گرفته باشنش می شه راحت آزادش کرد.
معتضد سری تکان داد و گفت:
- اون عضو احزاب اسلام گرا بوده. به همین دلیل دستگیر شده.
بعد نگاهش را به طرف اقبال چرخاند.
- تو می دونستی. تو می دونستی شغال زرد... آره؟
معتضد به طرف اقبال قامت راست کرد و با او گلاویز شد.
و فریاد زد:
- تو می دونستی آره؟
اقبال با لحن مستاصلی گفت:
- نه... نه من نمی دونستم.
- مگه تو شبانه روز تعقیبش نمی کردی...؟ حرف بزن.
اقبال نمی دانست چه بگوید. او در تعقیب و گریزهایش متوجه رفت و آمدهای مشکوک شده بود اما به خاطر عذرا حرفی نزده بود. آن چه مسلم بود باید از خودش دفاع می کرد.
- آقای معتضد من که قبلاً به فتانه خانم هم گفتم حس خوبی نسبت به این امیرخانی ندارم... مار هفت خطیه.
معتضد زیر لب خفه شویی گفت و از جا بلند شد. احساس کرد وقت تنگ است و درگیر شدن با اقبال سودی ندارد.
- زودتر خونه رو ترک کنید. راهی جز فرار نیست. مقدمات رفتنتون محیاست.
فتانه با بغضی آغشته به بهت گفت:
- اسلام گرا؟!
و در سکوت غرق شد. با خودش گفت: «تا الان هم خودم رو گول می زدم باید زودتر از این می فهمیدم»
علاقه یک سویه او به خسرو مانع آن شده بود که بهتر او را بشناسد.
معتضد خودش را جمع وجور کرد و گفت:
- می دونم با این توله سگ چکار کنم. سزای خائن مرگه... آزادش می کنم... حتماً آزادش می کنم... اما خودم می کشمش...
***
امشب شب عاشوراست
راس حسین بر نیزه ها فرداست
امشب شب عاشوراست
راس حسین بر نیزه ها فرداست
صدای مسجدی؛ دور از منازل سازمانی بانک؛ نیمه شب به گوش می رسید. هوا ابری بود و در هم تنیده...
- چقدر امشب سنگینه... انگار نمی خواد صب بشه... کاش یکم می خوابیدی خورشید... چند روزه خواب و خوراک نداری.
خورشید با صدایی که رو به خاموشی می رفت گفت:
- نمی تونم عذرا... نه می تونم بخوابم... نه می تونم بخورم... عذرا... اگر شکنجه بشه.
- هی می گه شکنجه، شکنجه ... این قد خودتو عذاب نده... تموم شدی. شاید این زندان خیلی طول بکشه. نباید این قد خودتو اذیت کنی.
- عذرا من حتی نمی دونم باید کجا دنبالش بگردم. دیگه طولانی تر از این؟ دو ماه بیشتره بردنش.
عذرا سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت:
- نامردا ردی از خودشون نمیذارن اما جهان گفت می دونه چطور پیش بگرده. بالاخره از شهربانی شروع کرده اونا می دونن اداره امنیت کجاست. زندانش کجاست.
- عذرا دیدی دار و ندارم به باد رفت.
- خدا نکنه... این چه حرفیه آخه تو می زنی. برمی گرده. خسرو نرفته که دور از جونش نیاد.
خورشید همچنان اشک می ریخت. پهنای صورتش از رد اشک می سوخت و چشم هایش مثل الماس در چاه افتاده در گودی کبود رنگ صورتش فرو رفته بودند. چشم هایش بی فروغ بودند و لب هایش اغلب از ضعف به سفیدی می رفت. دو ماه بود و اندکی بیشتر که اشک می نوشید. اشک می خورد و اشک و اشک و اشک...
- تو رو خدا بخواب خورشید.
- چطور بخوابم؟ نه می دونم خسرو کجاست. نه می دونم چه به سرش اومده... اصلاً زنده است؟
- حالا اون برمی گرده باید مریض داری کنه. این قد که تو نمی خوری و نمی خوابی. یه ذره چیزی هم که خوردی رو بالا آوردی.
- کاش خاتونم این جا بود. یا حیدر. کاش مردی داشتیم.
- من به جهان گفتم نیاد این جا. براش خطرناکه. ممکنه خونه تحت نظر باشه. اقبالم اگه بشه بهش گفت مرد که از اون روزِ بردن خسرو دیگه خبری ازش نشده. شایدم از مرز رد شده.
- چه محرمی شد! چه محرمی شد! عذرا نفسم تنگه.
عذرا پنجره را باز کرد و به طرف خورشید رفت تا کمی شربت به کامش بریزد. حالا صدا با وضوح بیشتری شنیده می شد. خورشید نایی برای بی تابی نداشت. فقط آرام آرام اشک می ریخت. گاهی مصیبت مثل سیل آدم را می برد.
خورشیدپریشان بود و پریشانی اش پایانی نداشت. جلو چشم هایش خسرو را بردند.
- براش دعا کن خورشید. دعا کن زودتر با سلامتی برگرده.
خورشید چشم هایش را به پنجره گره زده بود. نمی دانست چرا نمی تواند دعا کند. فقط می دانست که گریه ها در پیش دارد. خورشید همان طور که قرآنش را در بغل گرفته بود؛ روی جانمازش خوابش برد... عذرا رویش ملحفه ای انداخت و به آسمان تو در تو چشم دوخت. همراه با نوایی که می شنید اشک ریخت. عقربه های ساعت چنان کند پیش می رفتند که گویی به هم زنجیر بودند. عذرا کنار خورشید نشست و به او نگاه کرد. در این مدت آن قدر تکیده شده بود که با زمین برابر بود. دست های گندمی ظریفش قرآنش را می فشرد تا تاب شانه های نحیفش بیشتر شود.
در گوشه دیگری از شهر؛ در یک اتاقک بسیار کوچک با کفی سیمانی و دیوارهای بلند؛ خسرو آن قدر جا داشت که فقط پاهایش را خم کند و بنشیند. چشم های نجیبش به خون نشسته بود. نمی دانست چندمین بار است که مهمان انفرادی است. انفرادی؛ زندانی که برای در هم شکستن روان طراحی شده بود. خسرو دستی به کف زندان کشید و چیزی نیافت. حتی ریزه سنگی. پس با انگشت سبابه کف زندان نوشت خورشید و لبخند کم رنگی به لب هایش دوید. گاهی آخرین جمله هایی که از آقای خمینی خوانده بود را حرف به حرف از نظر عبور می داد و با این کار کمی روحیه از دست رفته اش را ترمیم می کرد:
«من اکنون قلب خود را برای سرنیزه های مامورین شما حاضر کردم ولی برای قبول زورگویی های و خضوع در مقابل جباری های شما حاضر نخواهم کرد»
در ذهنش روز و شب هایی که این جا بود را مرور می کرد و نمی توانست بفهمد امشب... این شب سنگین؛ چندمین شب است. صدایش گرفته و پلک هایش سنگین بود. خسرو هنوز هم اشک برای ریختن داشت. پشتش از رد شلاق هایی که خورده بود می سوخت و کف پایش حتی تحمل وزش هوا را نداشت. هر چقدر هم خودش را جمع می کرد کف این سلول کوچک نمی توانست بخوابد اما دلش می خواست به روزهای خوب فکر کند. به شب های خوب. به شب های ده که مردها کمر هم دیگر را می گرفتند و پا می کوبیدند و سینه می زدند و خسرو آن وسط واحد می خواند.

«ایهاالناس شما را به حق خون حسین
لحظه ای گوش نمایید بر این شیون و شین»

از خاطرش اسم حسین گذشت؛ اشک هایش داغ شد. دلش داغ شد. می خواست دهن باز کند با همان صدای زخم خورده بلند بخواند:
ایهالناس شما را به حق خون حسین...
به حق خون حسین
به حق خون...
اما نمی توانست. تمام عضلات صورتش درد می کرد. چشم هایش ورم کرده و بی قرار بودند.
روی لبش شکاف عمیقی افتاده بود و بوی خون دلمه شده به دماغش می خورد. بوی ترش خون در سرش پیچیده بود. چشم هایش گرم شد به اسم حسین و همان طور مچاله از ضعف و درد خوابش برد. خواب گاهی نعمت است. برای آن که حتی ساعتی ذهن خاموش شود. این پچ پچ ها و فریاد ها، این تصاویر در هم فرورفته ی هولناک، بی هیچ دستوری نمی ایستند مگر به مرگ یا به خواب که برادر تنی مرگ است.
خسرو چشم که گشود نمی دانست صبح است یا نیمه شب. باید با پلک هایش نماز صبح بخواند یا نماز ظهر. بی هیچ ردی از قبله با وضویی از خون. آرنج هایش توان بلند شدن نداشت. صدای برخورد کلید با صفحه آهنی در خسرو را به خود آورد. در باز شد و مرد با صدای درهمی گفت:
- خسرو امیرخانی!
خسرو خواست سر برگرداند اما مهره های گردنش هم درد می کرد.
- بلندشو یالا بلند شو آزادی!
کلمه آزادی در ذهن خسرو چندبار تکرار شد و گویی خون به رگ هایش دواند. دست به دیوار برد اما توان برخاستنش نبود. نگهبان دست برد زیر شانه های مردانه خسرو و او را بلند کرد. خسرو با قدم های کند پیش می رفت. مردی که پشت میز چوبی نشسته بود؛ همان طور که کت خسرو را جلویش می انداخت گفت:
- خب امیرخانی یه گوشمالی کوچیک بود. چند وقتی مهمون ما بودی. خودت رو جمع وجور کن تا گذرت به ما نیفته. با یه وثیقه سنگین آزاد شدی.
خسرو به دفتری که باز بود؛ امضای کم رنگی زد و سرش را به نشانه تایید تکان داد. دلش می خواست از پشت این دیوارها زودتر بیرون بزند اما آن لحظه نمی دانست تمام تنش دیوار است.
آنچه می خواهد برهد تنش نیست این جان اوست که به حصار تن می کوبد. بالابلند در هم شکسته ام تاب بیاور. خودت را به خورشید برسان. خورشید گفتم چشم هایم دریا شد.

خورشید بعد از نماز صبح فقط قرآن خوانده بود و خوانده بود. امروز روز در هم افتادن نبود. امروز باید از خانه بیرون می زد. امروز روز عاشورا بود. خورشید درِ گنجه اش را باز کرد و دست برد چادرِ شب رنگش که روی آن ستاره های نقره ای موج می زدند را برداشت. آن را تکانی داد و دم دست گذاشت. عذرا لقمه ای که برای خورشید پیچیده و نیمه خورده مانده بود را برداشت و روی میز آشپزخانه گذاشت. چادر خورشید را که دید گفت:
- خورشید واقعاً می خوای از خونه بری بیرون؟
- آره.
- چرا؟ نمی ترسی؟
خورشید با چشم های مطمئن به عذرا نگاه کرد و گفت:
- می ترسم... اما امروز روز عاشوراست.
- پس بزار به ظهر نزدیک تر بشیم. الان کوچه خیلی خلوته.
- باشه.
عذرا سرش را پایین انداخت و با شرم گفت:
- بازم... بازم... چادر داری به من بدی؟
خورشید با لبخند سرش را بلند کرد و گفت:
- آره
خسرو پشت دیوار زندان از هم پاشیده افتاده بود. نور خورشید سینه اش را گرم کرد و به عضلاتش توانی داد. دو ساعتی بیشتر بود که همین جا بی جان افتاده بود. کتش را روی دوش انداخت و با پاهایی که در هم گره می خورد از جا برخاست.
یاعلی
یاعلی
یاعلی
یاعلی گفت و بلند شد.
پاهای بی جانش را به سمت خورشید می کشاند. نعش نفس بر دوش انداخته بود و داشت از مرز های بود و نبود می گذشت و زیر لب می گفت: «باقیش با تو...» از دیدن جمعیتی که در خیابان می جوشید؛ خوشحال شد. فهمید که عاشوراست. تلوتلو می خورد. به عابری تنه زد و ببخشیدی گفت و گذشت. می رفت تا به خورشید برسد. لبخندش عمیق بود. هرچند لب هایش خاموش می نمود. خود را به نزدیک کوچه رساند؛ درحالی که صدای دسته های سینه زنی در گوشش طنین انداز بود.
«وُینَ عباس شباب الهاشمی؟ (کجاست عباس جوان هاشمی نسب؟)
وّینَ عباس شباب الهاشمی؟»
خسرو نوای عربی عزا را می شنید و زیر لب می خواند.
وین عباس؟
کجاست عباس؟
کجاست غلام عباس؟
کجاست سیدعباس؟
عباس های زندگی اش به یک باره گم شده بودند. هنوز صدای آخرین جملات سیدعباس در ذهنش تکرار می شد... وقتی با چشم بسته از راهرویی عبورش می دادند و سیدعباس از کنارش گذشت. او که چشم هایش باز بود خسرو را دید و فریاد زد:
- اِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیهِمُ الْمَلَائِکهُ اَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَاَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ...
ثُمَّ اسْتَقَامُوا
لا تَخَافُوا
لا تَحْزَنُوا
وَاَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ
وَاَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ
خسرو صدایش را شناخت اما نتوانسته بود جوابی به سیدعباس بدهد و بعد صدای ضرب و شتم و ناله های یا زهرای سیدعباس در گوشش پیچیده بود و بعد سکوت... سکوت...

عذرا در خانه را با احتیاط باز کرد و به کوچه نگاهی انداخت. چند زن و مرد را دید که آرام و بی صدا از خانه هایشان خارج می شوند تا در دل جمعیت پنهان شوند. دل قوی کرد و خورشید را با دست به طرف در فراخواند. خورشید به نیمه راه ِکوچه رسیده بود و خورشید به نیمه راه آسمان که خسرو در انتهای کوچه پدیدار شد.
- خورشید اون که میاد خسرو نیست؟
خورشید با جمله عذرا به خودش آمد. سر بلند کرد و خسرو را دید و بی وقفه به طرفش دوید دستش را روی سرش گذاشت که باد چادرش را نبرد. خسرو چشم هایش را به خورشید دوخت و تمام تنش لبخند شد. خورشید مثل مادری به طفل رسیده به سمتش می دوید و باد ستاره های چادرش را می لرزاند. خسرو دست های ناتوانش را گشود. دیگر از هیچ چیز خجالت نمی کشید. دیگر نمی خواست فرصت را از دست بدهد. نه این که زیر آسمان خدا هستند. نه این که غیری هست. جز خورشید کسی را نمی دید. دلش می خواست پس از این همه دوری دل سیر خورشیدش را به بر بکشد.
که ناگهان صدایی مهیب،
چرت قمری های نشسته روی دیوار کوچه را پاره کرد و زمان متوقف شد. عذرا زودتر از خورشید دانست چه شده و همان جا که ایستاده بود؛ نشست. آن کس که او را از بند زندان آزاد کرد؛ همو او را از بند دنیا رهاند. عامل معتضد از صبح در کمینش بود. می دانست خسرو جَلدِ خانه است و به خانه باز می گردد. خسرو درد می کشید اما نمی خواست لبخندش را از خورشیدش دریغ کند. دست به پهلویش کشید و دید که چیز گرمی زیر دستش می جنبد. نگاهی به خورشید انداخت و نگاهی به دستش که سرخ بود. خسرو با زانو به زمین آمد. خورشید به او رسید اما چه رسیدنی.
وقتی که دیگر نیمه جان خسرو را گلوله از هم پاشیده بود. خورشید نمی توانست گریه کند. نمی توانست فریاد بکشد یا ضجه بزند. خورشید نشست و سر خسرو را به دامن گرفت. موهای ریخته در صورت زیبایش را پس زد و پیشانی خسرو اش را بوسید.
چه بوسه گرمی! بوسه وداع دست خسرو را گرفت و به سمت برآمدگی شکمش برد. شاید اولین تکان های جنینش زیر سایه پدرش اتفاق بیفتد. صدای بیرون جهیدن خون از پهلوی خسرو می آمد. خورشید چادرش را در پهلوی خسرو فشرد اما فایده ای نداشت. رنگ صورتش به سپیدی می گرایید و ابروهای مشکی اش نمود بیشتری پیدا کرده بودند. انگار از همیشه از هر روز حتی از روز اول هم خواستنی تر شده بود. خورشید نگاهی به آسمان کرد و خورشید خرداد ماه را دید که با تمام توان می تابید و نگاهی به زمین که خورشید دیگری روی زانویش ناتوان بود اما باز می تابید و چه می کرد خورشید پس از این خورشید.
کسی که او را از شب بیرون کشید. کسی که او را از برکه به دریا کشاند... کسی که برای او غم های بزرگی به ارمغان آورد و عشق های بزرگ تری و افکار بلندتری. خورشید زیر لب آیه ای که دستاویز خوف و رجایش بود را خواند.
«مِنَ الْمُوْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن ینتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا»
مرد من!
مرد باوفا!
خسرو نیمه جانش را به پلک هایش داد. اندکی آن را گشود و قطره اشکی از آن به خون آغشته روی گونه اش غلتید و بعد به لب هایش.
- حلالم کن...
دیگر زمین نچرخید...
کاش خورشید می توانست. می توانست فریاد بزند.
- دردت به جونم. حلال... حلال...
اما خورشید صورتش را روی صورت خسرو گذاشت. دید که پایش تکانی خورد و پس از آن اندک اندک صورت خسرو سرد شد.

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چه کند دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

- چکار کنم حلیمه؟
- خب چکار می تونی بکنی؟ باید صبر کنی تا بیاد.
- می ترسم بزام خودم یا بچم سر زا بریم و خسرو رو نبینم.
حلیمه دستارش را از هم باز کرد و دست هایش را زیر چانه اش گذاشت و گفت:
- هی حالا نفوس بد بزن.
- حلیمه اگه سر زا رفتم چی؟
- استغفرالله!
حلیمه و خورشید زیر طارمی(۲۲) جلو اتاق ها نشسته بودند.
مادر حلیمه کاسه ای شیر جلو خورشید گذاشت و با مهربانی گفت:
- چه خوب شد خاله که اومدی این جا.
- بیشتر باید به ما سر بزنی.
خورشید لبخندی زد و تا خواست پاسخ مادر حلیمه را بدهد؛ او به کار دیگری مشغول شد. این روز ها خورشید حال خوبی نداشت. پشت پاهایش ورم کرده بود و هاله ای تیره گودیه چشم های زیبایش را به درون کاسه سرش می مکید.
- حلیمه!
- جونم.
- حلیمه بعضی وقتا پیش خودم می گم کاشکی منم با باقی بچه های خاتون مرده بودم.
- خاک بر سرم. خل شدی.
خورشید بی توجه به حرف حلیمه مثل همیشه نجواگونه به حرف زدن ادامه داد.
- اون از پدرم. اینم از شوهرم. اگه پسر بزام حتماً اونم می خواد چشم به درم بزاره. من و مادرم گلیم بختمون رو یه جا بافتن. عروس سه روزه بودم که خسرو رفته. حالا هفت ماهمه هنوز برنگشته. رفته بود تا انبه ها سر درختن بیاد...
دیگر نتوانست ادامه بدهد. اشک هایی ریز و محجوب از روی گونه هایش سر خوردند و روی کندوره ی فیروزه ایش ریختند.
- فکر کنم عشق خسرو خلت کرده. بیا ببرمت زیر لور زیارت(۲۲) بزارمت.
خورشید از شرمندگی منقبض شد و سرش را بیشتر به زیر انداخت. مادر حلیمه به طرفشان می آمد و خورشید با پشت دست اشک هایش را پاک کرد. مادر حلیمه با انگشت های زبر اما مهربانش چانه ظریف و زیبای خورشید را گرفت و صورتش را بالا برد.
- هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
خورشید از این که او حرف هایش را شنیده خجالت کشید. مادر حلیمه گفت:
- خسرو بلندپرواز هست اما لاقید نیست. حتماً پاش به جایی زنجیره که نیومده. به مردت شک نکن خاله! دلت قرص باشه. برمی گرده... بچتو رو زانوش می زاری. امانتش رو بهش تحویل می دی. نظر خدا! اسم خدا که رحمت گرم بود زود بار گرفتی. خدا خودش بقیه راهم کمکت می کنه. بیا گارُمزَنگی(۲۳) بخور. سرت رو بالا بگیر. تو دختر خاتونی. دختر ناخدا سلیم. سرتو بالا بگیر...
تا گفت ناخدا سلیم، خورشید اشک هایش مثل چشمه ای جوشید و خودش را در بغل مادر حلیمه انداخت. دلش می خواست یکی از این دو مرد در کنارش بودند اما نه پدر و نه شوهر هیچ کدام نبودند و این جنین کوچک که برای آمدن دست و پا می زد روحش را مثل کوزه ی ضربه دیده آماده ی ترک برداشتن کرده بود. خورشید به هق هق بود که احساس کرد دردی مرموز مثل مار در جانش می خزد و با حیرت خودش را از آغوش زن مهربان بیرون کشید. خورشید از شرمندگی سرخ شده بود. دست هایش را ناخودآگاه زیر شکمش گرفت و با ترس به مادر حلیمه نگاه کرد.
- خاله بچم... فکر کنم داره می افته.
- پناه بر خدا! سر هیچ و پوچ بچه نمی افته.
این را گفت اما خودش هم دیده بود که بچه های خاتون مثل میوه ای کال که به بادی از درخت جدا شوند؛ بر زمین افتاده بودند. او هم ترسیده بود اما عادت زنان ده این نیست که زود صورت بهم کشند. باید کارد به استخوان برسد تا بگویند: آخ.
- بشین خاله جان بشین. من قابله خبر می کنم.
- نه، نه خاله. خاتونم رو خبر کنین.
حلیمه که تا آن لحظه مضطرب و نگران چشم به دهان مادرش و خورشید دوخته بود؛ با صدای بلند مادرش از جا جست.
- حلیمه! برو خاتونو خبر کن.
حلیمه نفهمید چطور کوچه ها را به هم دوخت. البته این کار همیشه اش بود که این مسیر را بدود و اغلب طوری در می کوفت که گویی کار مهمی دارد. حلیمه با ضربات تند و پیگیر کلون زنانه را می کوبید و از پشت در خاتون را صدا می زد.
- خاله! خاله! خاله خاتون! هوووووی خاله خاتوووون!
حیدر در را گشود. حلیمه بی آن که به حیدر نگاهی بکند به حیاط دوید.
- حلیمه کجا می ری؟
- مادرت کجاست؟ خاله خاتووون...
- نیست.
- چی؟؟!
- نیست. بزغاله ها رو برده چرا.
حلیمه دستش را روی سرش گذاشت و گفت:
- یا پیغمبر! پس تو چرا این جایی؟ تو چرا نبردی بزغاله ها رو؟
- من دیروز پام ضرب دیده. حلیمه تازه چشم وا کرد و دید که پای حیدر بسته است.
حیدر با نگرانی پرسید:
- چی شده؟ خورشید... خورشید طوریشه؟
حلیمه نگاهی به چشم های نگران حیدر کرد و با عجله گفت:
- من می رم دنبال قابله. مادرت اومد، بگو بیاد خونه ما.
و مثل باد از چنگ حیدر به در شد. حیدر فهمید که هر چه هست مربوط به بارداری خورشید است. لنگ لنگان از خانه بیرون زد تا مادرش را پیدا کند. خاتون و حیدر وقتی به خانه حلیمه رسیدند که قابله رفته بود. فقط پاهای خورشید را به دیوار تکیه داده بود و گفته بود: «فعلا گرمی نخوره»
خورشید تا چشمش به برادرش در چارچوب در افتاد خجالت کشید و خواست از جا بلند شود که حیدر خودش را پس کشید و بیرون اتاق روی حصیر زیر طارمی نشست. خاتون به صورتش کوبید.
- خاک بر سرم شد. چرا نقش زمینی مادر؟!
مادرِ حلیمه سر رسید:
- چیزی نیس. چیزی نیست. فضه دیدتش. می گه ماه درده. بچش یکم پایینه. باید مراقبش باشی.
- زود شروع نشده ماه دردش؟
- معلومه بچش به خسرو رفته عجله داره.
این را گفت و خندید تا صورت خاتون وا شود. خاتون به صورت معصوم و زیبای خورشید نگاه کرد و به سینه اش کوبید.
- دردت به جونم.
و خورشید را بوسید.

ژخسرو لباس های جدیدش را دوست داشت. یک جلیقه بلند و گیوه و کلاه. کنار پرده می ایستاد و می خواند. اغلب از شاهنامه و گاهی هم از کربلا. وقت هایی که از کربلا می خواند دلش می گرفت. یاد دهشان می افتاد. یاد شب های محرم و نوحه خواندن هایش زیر نور مهتاب.
اول چند صلوات از جمعیت می گرفت و بعد شروع می کرد.

روایت است که چون تنگ شد بر او میدان
فتاده از حرکت، ذوالجناح وز جولان

هوا ز بادِ مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

نه ذوالجناح دگر تابِ استقامت داشت
نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت

کشید پا ز رکاب آن خلاصه ی ایجاد
به رنگ پرتو خورشید، بر زمین افتاد

بلند مرتبه شاهی ز صدر ِ زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

خسرو می خواند و وقتی نام خورشید بر زبانش می آمد؛ بیشتر از چشم هایش دانه های درشت و گرم اشک؛ بر گونه های مردانه اش می ریخت. مردم هم می گریستند. خسرو نه این که دلش کربلا نرود. همه ی دلش کربلا بود. خودش روضه ای بود که روزگار می خواند. آدم ها وقتی غمی دارند؛ دوست دارند زیر سایه ی اندوهی بزرگ تر اشک بریزند تا بی تابی هایشان کودکانه به نظر نیاید. خسرو هم در سایه ی پرده های کربلایی قهوه خانه، بر غم های خودش پنهانی اشک می ریخت.
شب های شاهنامه حماسی بود. خسرو گاهی یادش می رفت که خسرو است. فکر می کرد زال است و رودابه را به بر کشیده یا رستم است که تهمینه را. هر که بود زنی هم در کنارش بود. دست هایش را به هم می کوبید و با چوبش پرده را نشان می داد و شاهنامه را از بر می خواند. گاهی صبر نمی کرد قهوه خانه پر شود. شروع می کرد و جمعیت آرام آرام به شوق شنیدن صدای خسرو جمع می شدند.
خسرو از شغل جدیدش راضی تر بود. هر چند جایی از وجودش به او می گفت این هم آن کاری نیست که به خاطرش از زادگاهش دور افتاده. مردم نیمکت های چوبی را جابه جا می کردند و به سمت خسرو بر می گشتند. با برقی که خسرو در چشم هایشان می دید؛ حس خوشایندی در درونش می جوشید . این که همه ی این آدم ها، هم زمان به او و فقط به او نگاه می کنند؛ برایش لذت بخش بود.پیرمرد در جای خوبی از شهر قهوه خانه داشت و نقالش به سختی بیمار شده بود. دنبال نقال به جنوب شهر آمده بود که از صدای خسرو خوشش آمد. وقتی می دید مردم برای دیدن پرده خوانی های خسرو چای و چیزهای بیشتری سفارش می دهند تا زمان طولانی تری را آن جا بمانند از انتخاب خودش راضی می شد. خسرو هم جای خواب بهتری داشت و پول بیشتری نصیبش می شد. با یک ماه کار می توانست پول رفتنش را جور کند. خسرو از حال و روزش به جهان خبر داد و از او خواست که به خاتون تلگراف بزند و او را از آمدن خسرو در آینده زود باخبر کند. خسرو دو نوبت در روز نقالی می کرد. قبل از ظهر و قبل از غروب آفتاب این دو زمان قهوه خانه از هر وقت دیگر شلوغ تر بود.
تا چشم به هم زد دید که سه هفته است یک نفس می خواند و با خودش فکر کرد باید به پیرمرد خبر دهد تا فکری به حال قهوه خانه در روزهای نبود خسرو کند.
- آقا ببخشید من هفته دیگه باید برم.
- بری؟! کجا؟
- باید برگردم دهمون.
- تازه یادت افتاده ده داری؟
- نه من از اولشم...
- از اولش نگفتی که می خوای بری.
خسرو به چشم های مرد نگاه کرد و دلش نمی خواست بگوید زنش باردار است.
- خب کار واجبی دارم که باید برم.
- باید؟! باید نداریم. باید از اول شرط منو قبول نمی کردی. اگه بخوای بری من پول این هفتتو نمی دم. فکر برگشتنم دیگه نباش.
خسرو یادش آمد که به پیرمرد قول داده دو ماه بی وقفه بخواند تا ضررش در روزهایی که نقال نداشته جبران شود. خسرو سکوت کرد. می خواست دبه کند و زیر قولش بزند اما فکر کرد حتی اگر همین الان هم برود باید بعد از آوردن خورشید شغلی داشته باشد و اگر پول این هفته را نگیرد که اصلاً نمی تواند برود. خسرو سرش را زیر انداخت و از جلو دخل پیرمرد کنار رفت...
خسرو روز های بعد هم خواند اما غمگین و مکدر. پیرمرد می فهمید که خسرو از درون درگیر است.
از آن سو وقتی عبدالعلی کاغذ کوچک تلگراف را به دست خاتون داد و گفت که از خسرو است؛ چشم های خاتون برقی زد و با عجله کاغذ را به خورشید رساند. خبر آمدن خسرو جان تازه ای به خورشید داد تا هفته های باقی مانده را به شوق آمدنش بگذراند. خاتون از این که به قول خودش: «ماهی به دُمش رسیده» خوشحال بود و خورشید را دلداری می داد که اصل راه را رفته اما با گذشت روزها و نیامدن خسرو؛ فانوسی که در دل خورشید روشن شده بود رو به خاموشی می گذاشت. بارداری او را رنجورتر هم کرده بود. دستش را بر شکمش می گذاشت و سوره والعصر می خواند خاتون می گفت:
- بچه صبور می شه مادر. والعصر بخون براش.
خورشید می خواند اما با خودش می گفت:«صبورتر از این؟» پا به ماه بود و هر لحظه منتظر که خبری شود اما بعد از آخرین تلگراف که خسرو آتش شوقی بر افروخته بود؛ دیگر خبری نشد.
خسرو هم بی تاب بود و می دانست باید برود. اگر می توانست باد می شد و تا دهشان می وزید. طوفانی به پا می کرد و خورشید و ستاره اش را به آغوش می کشید. آن روز می خواست به دنیا آمدن سهراب را نقالی کند. قهوه خانه پر بود از جمعیت. خسرو پرده را انداخت و بسم الله الرحمن الرحیمی گفت و شروع کرد.

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی پورش آمد چو تابنده ماه

چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام تهمینه سهراب کرد

چو یک ماه شد همچو یک سال بود
برش چون بر رستم زال بود

چو سه ساله شد زخم چوگان گرفت
به پنجم دل تیر و پیکان گرفت

چو ده ساله شد زان زمین کس نبود
که یارست یا او نبرد آزمود

بر مادر آمد بپرسید زوی
بدو گفت گستاخ با من بگوی

ز تخم کیم وز کدامین گهر
چه گویم چو پرسد کسی از پدر

خسرو تا گفت «پدر» زانوهایش شل شد و نشست. دیگر توان نداشت بارِ این غرور روستایی را روی دوش هایش بکشد. دیگر توان نداشت دوری خورشیدش را تحمل کند. خسرو خسته بود. از این همه دویدن و نرسیدن. احساس کرد شاید آن قدر دیر برسد به دهشان که بچه اش او را نشناسد. مردم در سکوت به خسرو نگاه می کردند. خسرو خودش را جمع و جور کرد و بلند شد. دیگر نفهمید بقیه شعر را چه طور خواند و چه گفت. هرچه کرد با بغض بود و اشک هایی که هنوز، ته مانده غرورش مانع ریختنشان می شد.
بعد نقالی پیرمرد صدایش زد:
- خسرو! بگیر. دستمزد این هفتت.
- هنوز که آقا هفته به آخر نرسیده.
- طوری نیست. برو جلدی خودت رو به دهتون برسون.
- برم؟!
خسرو از شادی روی پایش بند نبود.
- آره برو.
- جبران می کنم. به مولا جبران می کنم.
پیرمرد بی آن که بداند خسرو درگیر چه ماجرایی است؛ دستمزدش را داد و راهیش کرد. این تصمیم را همان لحظه گرفت که زانوی خسرو شل شد.
خورشید داد اول را که کشید؛ حیدر درِ خانه همسایه ها را زد. مادر حلیمه هم فضه را با خودش آورد. یکی از زن ها که بهتر قرآن می خواند؛ شروع به خواندن سوره مریم کرد. فضه رسید. اطمینانی که در چهره اش بود؛ خورشید را کمی آرام می کرد. خورشید از آمدن خسرو ناامید نشده بود و بر دو درد می گریست.
- یه مجمع پر خاکستر کنین. چندتا خشت خام هم توش ببزارین و بیارین.
- باشه فضه جان! بعد خدا امیدم به توعه. جان تو و جان بچم. مجمع رو آماده کردم.
- کی پیش نشینش(۲۴) می شه؟
خاتون نگاهی به زن های همسایه کرد. مادر حلیمه گفت:
- من!
زن بابنیه ای بود و می توانست پیش نشین باشد. بایستی مقابل خورشید می نشست دست هایش را می گرفت و قوتش می داد.
- بلندش کنین روی چار خشت بزارینش.
فضه خودش پس نشین(۲۵) بود و پشت سر خورشید می نشست.
خاتون آن قدر مضطرب و بی تاب بود که نمی توانست خورشید را آرام کند. مدام بین اتاق و حیاط در رفت و آمد بود و اشک هایش در اختیار خودش نبود.
- خم شو خورشیدجان آرنج تو بزار روی شونه های کل هاجر (مادر حلیمه).
فضه دست هایش را شست و با روغن بادام چرب کرد و شروع به مالیدن شکم خورشید کرد. از تلاش او خاتون مضطرب تر شده بود.
- چیه فضه بچه به سر نیست؟
- به سرش می کنیم خاطرت جمع.
معلوم بود بچه در وضعیت مناسبی نیست و فضه تلاش می کند که بچه را بچرخاند. خورشید چند دقیقه ای که می گذشت ناله ضعیفی می کرد و گاهی آرنجش از شانه کل هاجر سر می خورد.
حیدر در حیاط قدم می زد. خجالت می کشید نزدیک اتاق بیاید. گوشه ای کنار جهله ها را پیدا کرده بود و این مسافت کوتاه را می رفت و برمی گشت. گوشش به خاتون بود که اگر صدایش کرد بشنود. از ظهر هم گذشت و خورشید همچنان درد می کشید.
- خاتون! ملافه بیار دور شکمش بپیچم.
چند زن در مطبخ، دیگی روی هیزم گذاشته بودند تا آب جوش بیاید. بوی اسپند اتاق را پر کرده بود و صدای صلوات های کل هاجر به خورشید قوت قلب می داد. گاهی خورشید با گوشه چشم به در نگاهی می انداخت و خاتون لا به لای رفت و آمدهایش مفهوم نگاه های مایوس خورشید را می فهمید. خورشید تمام دلش این بود که خسرو را ببیند.
- میخک بسوزونید.
این را فضه گفت و به دنبالش خاتون حلیمه را صدا زد:
- حلیمه! حلیمه خاله میخک بگو رو آتیش بریزند.
حلیمه منقل زغال و میخک ها را به دست خاتون داد. فضه میخک ها را روی زغال گرفت و به خورشید گفت بو بکشد. بوی میخک باعث می شد زایمان زودتر اتفاق بیفتد. باید بیشتر درد می کشید و فریاد بلندتری می زد. از نظر فضه خیلی طول کشیده بود اما به روی خودش نمی آورد. از خورشید می خواست که زور های پر توان تری بزند. درد با فاصله کمتری به جان خورشید می افتاد و این نشانه خوبی بود. خورشید احساس می کرد تمام استخوان هایش از هم گسسته می شود. خورشید به چهره آدم هایی که در رفت و آمد بودند نگاه می کرد و احساس می کرد پرده ی تیره ای جلو چشم هایش کشیده می شود. نگاهی به سقف کرد و تیر های چوبی سقف را در حال افتادن دید. توان زور زدن نداشت. ناگهان مجمع خیس شد اما فضه صورتش برافروخته تر شد. فضه زیر پاهای خورشید خم بود. ناگهان فریاد زد.
- نمیزاد خاتون. نمیزاد. دست از جلو افتاده. دست بچه از جلو افتاده به جای سر. بگو یه مرد بالای پشت بوم اذان بگه.
خاتون احساس کرد در زانو توانی ندارد اما به سمت حیاط دوید. در حیاط چشم گرداند و مردی را به جز حیدر کوچکش ندید. کس دیگری نبود که اذان بگوید و خورشیدش سهل تر بزاید.
- حیدر برو پشت بوم مادر اذان بگو
حیدر دانست چرا باید اذان بگوید و به سمت پشت بام دوید. از نرده بام چوبی بالا رفت. باید اذان می گفت تا مردم ده از زاییدنی سخت باخبر می شدند و دعا می کردند اذان بی وقت همیشه در ده نشانه همین بود. حیدر خانه های اطراف را نگریست. او هم مثل خواهرش صدای خوبی داشت اما تا به حال اذان نگفته بود. با دیدن چشم های خیس خاتون، بغض کرده بود و از صدای ضجه های خورشید به هراس آمد. دستش را کنار گوشش گذاشت.

الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر
اشهد ان لا اله الا الله
اشهد ان لا اله الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
اشهد ان محمد رسوالله
اشهد ان علی ولی الله...

خورشید با اضطراب به نقطه ای که خسرو در آن گم شد نگاه می کرد و غلام عباس آرام گرفته بود. ناگهان احساس کرد مردی تلوتلوخوران به طرفش می آید. مثل یک کشتی به دو طرف متمایل می شد اما نمی افتاد. صدای بالا آوردنش دل و روده خورشید را به هم زد. مرد با آستینش دهنش را پاک کرد و قدم های کند و سستش را به طرف خورشید کشاند. خورشید غلام عباس را به سینه اش چسپاند:
- «لا حول و لا قوه الا بالله.» یا خدا! یا ابالفضل العباس! یا جد سادات! یا بی بی زهرا به دادم برس.
خورشید کاملا مطمئن شد که مرد به طرف او می آید. با دست دیگرش چمدان را از زمین برداشت اما چمدان سنگین و بزرگ بود و گوشه اش به زمین کشیده می شد. غلام عباس را محکم تر به سینه گرفت و سعی کرد بی توجه به مردی که در تاریکی به سویش می آمد همان مسیری که خسرو رفته بود را برود.
- کجا میری خانم؟ کمک نمی خوای؟
خورشید صدای شل و وارفته مرد را که شنید چندشش شد و قدم هایش را تندتر کرد. مرد اما جستی زد و تسمه آویزان از چمدان را گرفت و چمدان از دستش رها شد.خورشید برگشت تا لیچاری بار مرد کند یا حداقل فریادی بزند و کمکی بخواهد اما زبانش از ترس بند آمده بود. ناگهان چیزی مثل شبح از کنارش گذشت و مشتی حواله صورت مرد مست کرد.
- بی شرف چمدون از دست زن من می قاپی؟
مرد که از رو نرفته بود و مستی از سرش نپریده بود به سمت خسرو هجوم برد.خسرو یقه باز مرد را گرفت و او را به دیوار کوبید و با سر زانو ضربه محکمی به شکمش زد. مرد هر چه خورده بود را بالا آورد و بر زمین افتاد. لابه لای کتک خوردن هایش فحش های زشتی می داد و خورشید خجالت می کشید. خسرو باز به طرف مرد رفت. با لگد به پهلویش زد. خورشید دستش را کشید تا مرد را رها کند و خونش را بر زمین نریزد. خسرو از فرط عصبانیت دست خورشید را پس زد و خورشید به عقب رانده شد. خورشید شروع به گریستن کرد و غلام عباس را که هم نوا با او می گریست بوسید. خسرو مرد را رها کرد و چمدان را برداشت. خورشید پشت سر خسرو مثل کودکی کتک خورده آرام می آمد. از این که دستش را پس زده بود دلش مکدر بود اما یاد حرف های خاتون می افتاد و خودش را به صبوری دعوت می کرد. خسرو از این که خورشید را تنها گذاشته بود شرمنده بود و ساکت به در قهوه خانه رسیدند. مشتری های کمی پشت نیم کت ها بودند اما خورشید از این که بایستی از لابه لای مرد ها عبور کند خجالت می کشید اما چاره ای نداشت جز این که پشت سر خسرو بیاید. خسرو هم معذب بود. بدتر این که غلام عباس در حال ریسه رفتن بود و همه نگاه ها به سمت آنها جلب می شد. خسرو در را برای خورشید باز کرد و چمدان را داخل اتاق گذاشت.
- تو بشین من میرم برات آب بیارم. کلمن خالیه.
خورشید نگاهی به اطرافش کرد و گفت:
- چرا نرفتیم خونمون؟
خورشید آن قدر آرام و مظلوم این سوال را پرسید که خسرو نتوانست با پاسخی دروغ او را از سر خود وا کند. به چشم های خورشید نگاهی کرد و سرش را پایین انداخت.
- خونمون همین جاست.
- همین جا؟ مگه این جا خونه است؟
خسرو خواست دروغ دیگری به هم ببافد و امشب شان، حداقل امشبی که اولین شب است را خراب نکند اما نمی شد. عمر این دروغ تا فردا بود. فردا که صاحب قهوه خانه با تحکم خسرو را صدا می زد؛ خورشید همه چیز را می فهمید. خسرو کلمن را زمین گذاشت و با انگشت سبابه عرق روی پیشانی اش را جمع کرد. کاش غلام عباس مثل چند دقیقه ی پیش ریسه می رفت اما او هم آرام گرفته بود و سکوت اتاق کمر خسرو را می شکست. خسرو دو زانو پیش پای خورشید نشست و خورشید با حیرت فقط به او نگاه کرد.
- خورشید ما خونه نداریم. منم صاحب این قهوه خونه نیستم. من فقط این جا نقالی می کنم از شاهنامه می خونم و... و از امام حسین. «امام حسین» را خیلی ضعیف گفت. خودش خجالت کشید. ما فقط چند روز احتمالاً وقت داریم یه جایی پیدا کنیم اما باور کن خورشید خیلی زود یه خونه پیدا می کنم.
اشک در چشم های خورشید حلقه زد. زبانش بند آمده بود. بلند شد و باز به اتاق محقر نگاه کرد. این همان عمارتی بود که خسرو به او وعده داده بود. نگاهش از کلاه شاپو و لباس ها و عطر خسرو عبور کرد و یادش آمد که خسرو دختر های ده را با همین چند قلم جنس دیوانه کرده بود.
- تو این جا نماز می خونی؟
خسرو سکوت کرد. نمی دانست این جمله خورشید یک سوال است یا طعنه یا سرآغاز دعوا؟
اما خورشید با لحنی غمگین پرسید:
- جانمازت کجاست؟ نمازم داره دیر می شه. کی بوده که اذون دادند و ما تو راه بودیم.
خسرو بلند شد و به طرف طاقچه رفت. این جاست. جانمازم این جاست. می خوای بهت نشون بدم کجا وضو بگیری؟
خسرو از این که خورشید از او گذشت هم متعجب بود و هم خوشحال و سعی کرد مثل همیشه با زبان ریختن دل خورشید را نرم کند. کلمن را آب کرد و جانماز را برای خورشید آماده کرد. خورشید نماز که می خواند شانه های ظریفش می لرزید و خسرو بابت این لرزش خودش را شماتت می کرد. آن شب هم انگار در اتوبوس بودند در سکوتی سخت گذشت. هر چند نیمه شب خسرو دست خورشید را به طرف خودش کشید و دستش را زیر صورتش گذاشت اما سکوتی تلخ جاری بود. صبح زود خورشید احساس کرد سینه اش خشک است. تمام شب انگار بی آن که بداند سینه اش در دهن غلام عباس بود. بقچه اش را گشود. یک قرصک نان باقی ماند بود. قرصک را بو کشید. آن قدر عمیق که انگار روی دامنش گندم رویید. نان را بوسید و روی گونه اش گذاشت و اشک ریخت. این آخرین نانی بود که از خاتون به همراه داشت. گوشه اش را کند و به دهان گذاشت. خسرو هنوز خواب بود. خورشید لیوان را زیر کلمن گرفت و آن را پر کرد. طعم آب در مذاقش بد بود اما چاره ای نداشت باید می خورد تا شیری برای غلام عباس داشته باشد. ناگهان صدای قدم های کسی را شنید و کمی بعد صدای کوبیدن در.
- خسرو! خسرو!
خسرو از جا جست و بی معطلی به طرف در رفت.
در را پشت سرش بست اما صدای گفتگویشان به گوش خورشید می رسید.
- خسرو همین یکی دو روزه باید از این جا برین.
- یکی دو روز؟ من چطور یکی دو روزه خونه پیدا کنم؟
- یکی دو روزم برا زن و بچت بهت فرصت دادم وگرنه همون دیشب نباید می ذاشتم بیاریشون.
- خب آقا... حداقل بزارید این هفته کار کنم آخر هفته یه پولی دستم باشه دنبال خونه بگردم.
صاحب قهوه خانه نگاهی طلبکارانه به خسر و انداخت و گفت:
- باشه. من پول این هفتتو پیش می دم برو دنبال خونه.
- ممنون آقا... ممنونم.
خورشید باورش نمی شد این همان خسرو همیشگی است که بر سر زمین ده منت می گذاشت و رویش راه می رفت و این جا این طور عاجزانه با صاحب کارش حرف می زند. دلش برایش سوخت اما احساس کرد این مرد هر که هست آن خسرویی نیست که به خاطرش خاتون را بدرود گفته است.
- صاب کارم بود.
- فهمیدم.
- میگه باید از این جا برید.
- خب... بریم.
- گشتن دنبال خونه هم پول می خواد. حالا پول این هفتمو پیش می ده.
خورشید سرش را پایین انداخت و مشغول عوض کردن لباس غلام عباس شد.

اگر تندبادی براید ز کنج
بخاک افگند نارسیده ترنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر
هنرمند دانیمش ار بی هنر

اگر مرگ دادست بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

ازین راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر ترا راه نیست

صدای خسرو می آمد که در حال نقالی بود. دل خورشید از شنیدن صدایش کنده می شد و یادآوری دروغ های خسرو این احساسش را به عقب می راند. خورشید احساس می کرد چقدر بی کار است و مثل موجودی اضافه هیچ نسبتی با این اتاق ندارد اما باز یاد حرف های خاتون افتاد «به بی رنجی نیابی نیک نامی» و دستش را به زانویش گرفت. طاقچه تلنبار خاک بود. گوشه اتاق خورده ریز نان ها باعث شده بود ردیفی از مورچه ها در کناره دیوار رژه بروند. صدای پارس چند سگ از کوچه پشت هم به گوش می رسید. یک چراغ والور نفتی گوشه اتاق بود. دو پتو و یک بالشتی که دیشب سرشان را روی آن گذاشته بودند. دلش نیامد خرده نان ها را جمع کند و مورچه ها را بتاراند. غلام عباس ساکت بود. خورشید دست به کار شد و اتاق را جمع وجور کرد. هر چیزی را سر جایش گذاشت و دستمالی که گوشه اتاق افتاده بود را با آب کلمن نم دار کرد و سعی کرد با آن طاقچه را پاک کند. وقتی زن جایی را که جمع و جور می کند؛ ردی از سرانگشت هایش روی آنجا می گذارد و این ردر، جلایی نامرئی است که هم دل خودش را گرم می کند و هم دل مرد را رام... زن آه زن چقدر زود خو می گیرد. چقدر زود انس می گیرد. صدای هم همه آدم ها می آمد و صدای برخورد استکان به نعلبکی ها و بوی دود قلیان و عطر قهوه همه و همه به مشام خورشید می رسید. بعد از آن که اتاق را مرتب کرد؛ احساس کرد حتی همین اتاق محقر را هم دوست دارد. وقتی خسرو هست وقتی غلام عباس هست و وقتی خدا هست. نمی توانست جای حیدر و خاتون را در ذهنش خالی کند. اصلاً دوست نداشت آنها بدانند خورشید در چه وضعیتی است. صدای پیچیدن کلید در قفل در را شنید و خسرو در قاب در ظاهر شد با آن لباس نقالی از نظر خورشید خنده دار شده بود اما همیشه زیبا بود. همیشه دلربا. همیشه پر از جذبه هایی که هر دختری دلش می خواست خودش را به آغوشش بیفکند.
- سلام خورشیدم!
- سلام نه خسته.
- خسته غم نباشی.
خسرو به داخل اتاق سرک کشید و چشم هایش گرد شد.
- چقد این جا عوض شده!
خورشید لبخند ملیحی زد و گفت:
- میشه به خاتون تلگراف بزنم.
دل خسرو لرزید. خورشید از پریدن رنگ خسرو فهمید که نگران چیست.
- من که این جا رو بلد نیستم. خودت برو تلگراف بزن بگو رسیدیم.
خسرو آرام گرفت و از اتاق بیرون زد. خورشید چشم گرداند و کیسه کوچکی که در آن اندکی عدس بود را دید. دیگ نقلی را آب کرد و بچه به بغل، عدس ها را شست و بار گذاشت. وقتی خسرو با نان تازه برگشت، بوی عدسی به مشامش خورد و صورتش شکفت. خورشید پارچه بقچه اش را تا زد و نان را گوشه آن گذاشت. کاسه روحی را پر از عدسی کرد و دنبال قاشق دیگری گشت که نبود. دور یک سفره جمع شدند و هر دو با یک قاشق غذا خوردند حتی در آن اتاق محقر؛ خورشید که می تابید زندگی جاری می شد. خسرو چشم های خمارش را به چشم های روشن خورشید گره زد و مصمم گفت:
- خورشید جبران می کنم.
خورشید هم با لبخند معصوم و زیبایش به او اطمینان داد که همین طور خواهد شد.
خسرو هر روز قبل نقالی ظهر و شب دنبال خانه می گشت. با اندک پولی که او داشت جایی برای کرایه کردن نبود. هر روز با شانه هایی افتاده تر به اتاقشان بر می گشت و زیر نگاه سنگین صاحب کارش که روزها را می شمرد تا از آن جا بروند مستاصل مانده بود. شب ها اغلب از فرط پرسه زدن های بی سرانجام در شهر، خسته، چیزی خورده و نخورده خوابش می برد و تا صبح این پهلو به آن پهلو هم نمی شد. نیمه شب که خورشید با صدای غلام عباس از خواب پرید و خواست خوابیده سینه اش را در دهن نوزادش بگذارد. خسرو را دید که در تاریکی شب سرش را بین دست هایش گرفته و زانو به بغل روبه روی پنجره کوچک اتاق نشسته است. نور ضعیف زرد رنگی بر صورت خسرو پرتو انداخته بود.
- تو چرا بیدار شدی؟
خواب بد دیدم.
- خیره چی دیدی؟
- دیدم که توی دریا غرق شدم و دارم گریه می کنم یه موج منو به ساحل انداخت و تا بلند شدم از خوشحالی شروع کردم به رقصیدن.
- این که خوبه خواب بدی نیست.
- نمی دونم شاید.... خورشید!
- بله.
- فردا میشه هفت روز که ما این جاییم.
- خب...
- دیگه باید جایی رو پیدا کنم. با این پول کم این اطراف که هیهات، ته شهرم خونه گیرمون نمیاد.
خورشید کمی در خود فرو رفت و خیلی سریع کولَش را باز کرد و دست انداخت و گوشواره اش را در آورد.
- با یه لنگه این، کارمون راه میافته یا هر دو لنگشو بدم؟
- خورشییید.... من بمیرم طلای تو رو نمی فروشم.
- طلایِ من چیه؟ هدیه خودته.
- اینو بنداز به گوشت. خدا کریمه. مگه من مردم که تو طلاتو بفروشی؟
خورشید دست کرد در جیب خسرو و لنگه گوشواره اش را در آن گذاشت.
- نه جون غلام عباس نمی برم. بگیر. نمی فروشم.
- خسرو! به خاطر غلام عباس بفروش.
- نه نمیشه. اون وقت چطور به خودم بگم مرد؟
- مرد اونه که روزیش حلاله که مال تو هست دیگه این بالا و پایینا مال هر زندگیه.
نه خورشید نمی تونم گوشتو خالی ببینم بنداز گوشت.
- ارواح خاک مادرت قسمت می دم ردش نکن.
خسرو به گوشواره در دستش نگاه کرد بیشتر در هم شد. غلام عباس آروغش را زد و خوابید. یکی دو شب بود که بهتر و بیشتر می خوابید. خسرو صبح زود بعد نماز صبح بیرون زد و تا غروب به اتاقشان برنگشت. خورشید خوشحال بود که امروز مثل گذشته خسرو سینه ستبر بر می گردد. صدای نقالی ظهرش را که شنید گوجه هایی که پخته بود را با کمی خرما در سفره گذاشت اما خسرو نیامد. خجالت می کشید به قهوه خانه برود. هر چند آن جا زن هایی با کلاه و مینی ژوپ روی صندلی های چوبی نشسته بودند و با همسران و دوستانشان قهوه و چای می نوشیدند و گاه گاهی صدای خنده های مستانه آنها به گوش خورشید می رسید و متعجب می شد. بعد از نقالی شب دیگر خورشید یقین داشت که خسرو با کلید یک خانه درِ اتاق را با شوق می کوبد. بقچه اش را جمع و کمی اتاق را آماده تحویل دادن کرد. زیر چراغ والور را خاموش کرد و گوش سپرد تا صدای قدم های خسرو لابه لای گریه های غلام عباس گم نشود اما نیمه شب شد و از خسرو خبری نبود. صدای پارس سگ ها که بر سر استخوانی می جنگیدند به گوش می رسید. گاهی هم صدای سوت گزمه ای که کسی را در تاریکی مشکوک دیده بود. خورشید سعی کرد از پنجره کوچه را بپاید اما نمی شد میله های آهنی مانع از آن بود که او سرش را از پنجره به بیرون بکشد. غلام عباس خوابیده بود اما از ترس، او را زمین نمی گذاشت و طول کوتاه اتاق را می پیمود. احساس می کرد سر انگشت هایش یخ زده و در دلش دعا می کرد خسرو با یکی از آن قلچماق های مست درگیر نشده باشد. صدای قدم های خسرو را که شنید با شوق به سمت در رفت و در اتاق را باز کرد. خسرو فرو رفته تر از هر شب مقابلش ایستاده بود.
- سلام.
- سلام چرا وا رفتی؟ مگه پول کم بود. نگفتم هر دو لنگشو ببر. خب غمی نیست فردا این لنگ دیگشو هم ببر.
غلام عباس را زمین گذاشت و دستش را به طرف گوشش برد...
- بیا این یکی رو هم ببر غصه نخور.
خسرو دستش را روی دست خورشید گذاشت و چشم هایش را به زمین دوخت.
- در نیار در نیار.
- چرا؟ خب گفتم که مال خودته خودت برام خریدی پول سفید برا روز سیاهه... ببر بفروش.
- در نیار.
خورشید دست برد تا لنگه دوم گوشوار را هم در جیب خسرو بگذارد.
خسرو با عصبانیت فریاد زد: میگم در نیار این گوشواره ها ارزشی ندارن.
- ارزش ندارن؟ یعنی این قد خونه گرونه؟
خسرو باز سرش را به زیر انداخت.
- این گوشواره ها طلا نیستن خورشید!
- چی؟
- از بازار کویتی ها خریدم. بدلن که دهن پر کن باشه. تو ده جلو بقیه دخترا سرت بلند باشه.
خسرو دلش می خواست بگوید گوشواره را از او دزدیده اند اما می دانست فردا باید لنگه دیگرش را ببرد. راهی جز راست گفتن نداشت. خورشید بی آن که سر بلند کند؛ به زمین نشست. خورشید دستش را روی سرش گذاشت و های های گریست. از صدای گریه او غلام عباس هم پرید و شروع به گریه کرد. خسرو چهار زانو به طرف خورشید آمد و دستش را دور گردنش انداخت. نمی دانست چه باید بگوید. نمی دانست چه باید بکند. خسرو پیش خورشید بی اعتبار شده بود. خسرو از شرم ساکت بود. غلام عباس را از دامن خورشید جدا کرد و او را آرام تکان داد و شروع به لالایی خواندن کرد . غمگین می خواند و خورشید همچنان می گریست و گاهی کلماتی مثل خاتونم، شهرم، بختم لابه لای هق هق دخترانه اش به گوش خسرو می خورد. خسرو این بار حتی عذرخواهی هم نکرد. نمی توانست باز هم کلماتی تکراری را بر زبان بیاورد. خورشید اما به این کلمات تکراری محتاج بود. دلش می خواست خسرو بار دیگر او را ببوسد و درآغوش بکشد. قسمی بخورد و او باورش کند. باور کند که این آخرین دروغی است که از شوهرش برملا می شود. باور کند که دیگر هرگز به او دروغ نخواهد گفت. اگر زن باشی؛ می فهمی که زن ها به راحتی بر باد رفتن خود را باور نمی کنند و ویران شدنشان را نمی پذیرند. خورشید اشک هایش را با گوشه دستارش پاک کرد و بی آن که به خسرو بگوید چرا؛ گردنبند کوچکی که پدرش از قطر برایش آورده بود را در آورد و آن را در کلاه خسرو که در گوشه اتاق افتاده بود انداخت. دلش می خواست بگوید: «این دیگه بدلی نیست» اما نتوانست زخم زبان بزند. او دختر خاتون بود. از پستان تسلیم، شیر صبر خورده بود.
- اینو بفروش. شاید گرهمون وا بشه.
فردا عصر خورشید بقچه بسته و غلام عباس به بغل، کنار خسرو رو به روی دری رنگ و رو رفته، در یکی از کوچه های شهر ایستاده بود. در نیمه باز بود. از راهرویی باریک عبور کردند و به حیاطی وسیع رسیدند خورشید مات و مبهوت به حیاط نگاه کرد.
- این جا خونه ماست؟
خسرو با انگشت اشاره در کوچکی را نشان داد.
- اون اتاق رو اجاره کردم.
چند زن روی پله هایی که به زیر زمین می رفت نشسته بودند. بعضی با چادر های رنگی و بعضی بدون روسری. با چشم و ابرو خورشید و خسرو و شاید بیشتر خسرو را به هم نشان دادند. چند بچه دور حوض با چوب می دویدند و یک مرد از پشت پنجره پرده توری اش را کنار می زد و حیاط را می پایید. دو پسر نوجوان گوشه دیگر با دوچرخه زنگ زده ای سر و کله می زدند. مرد میان سالی استانبولی دست گرفته بود و می خواند.(۲)

میحانه میحانه میحانه میحانه
غابت شمسنا الحلو ما جانا

غابت شمسنا الحلو ما جانا
میحانه میحانه میحانه میحانه

حیک.. حیک..
حیک بابا حیک

مرد صدای خوبی داشت و سر تا پای خورشید را بر انداز کرد. خورشید اما فقط فهمید دارد عربی می خواند. ناگهان صورت ها به طرف یک صدا برگشت.
- کره خرا ندویید دور حوض. مگه عروسی ننه هاتونه؟ گمشید تو اتاقا.
بچه ها هر یک به گوشه ای خزیدند و حیاط از نعره پیرزن ساکت شد. دور تا دور حیاط درهای کوچک و بزرگی بود که از هر کدام سری بیرون می آمد. اتاق خورشید و خسرو سمت چپ حیاط بود پیرزن رو به خورشید گفت:
- ها چرا مث برنج شفته وا رفتی؟
- با منید؟
- در یمنی؟ کجا سیر می کنی دختر؟
خسرو پرید وسط و سلامی داد.
- پری خانم این خورشید زنمه که گفتم.
- همین سه نفرین؟ کسی نصف شب نیاد. ننه ای، آقایی، بچه ای، داداشی! من بو می کشم. گفته باشم. نگید حرمت نگه نداشت پری! عینهو گربه دزد می ندازمتون بیرون.
- نه پری خانم! خورشید و غلام عباس و من. ما همین سه تاییم. مهمونم نداریم.
- این شد.
پری خانم با دست های چروکیده اش دست خورشید را باز کرد و کلید اتاق را در آن گذاشت.
- کرایه سر وقت، آب به اندازه. حموم و دس به آب مشترک.
پری خانم زیر چشمی نگاهی به صورت ساده و دلربای خورشید انداخت و گفت:
- حالا هی زمستونی حموم واجب نکنی شوورتو!
خورشید لب گزید و سرخ شد.
- چشم رو چشم پری خانم!
- زبون نریز با زنت بودم.
خورشید نگاه حیرانی به پیرزن کرد و با سر تکان دادن محجوبانه ای به او فهماند که چشم.
اتاق کوچک بود اما دو پنجره به کوچه داشت. خورشید می خواست چادرش را درآورد. باید اول فکری به حال پنجره ها می کرد. خسرو چمدان را در اتاق گذاشت و رفت تا به نوبت نقالی غروبش برسد. خورشید می خواست غلام عباس را در گوشه ای بخواباند اما نمی شد. کف اتاق زمینی سخت و سیمانی بود و دیگر هیچ. چادرش را درآورد و روی زمین پهن کرد و غلام عباس را روی آن خواباند. در چمدان را باز کرد و از داخل آن یک پارچه زیبا که مادرش برایش گذاشته بود را درآورد. قیچی نداشت؛ با دندانش وسط پارچه را پاره کرد و با دست از هم جدا کرد. هر پارچه را با زحمت به یکی از پنجره ها آویخت. با دستمال کهنه ای کف اتاق را جارو کرد.
اجاقی نداشت که روی آن چیزی بپزد. خاتون برایش سکه ای گوشه یک پارچه جیر بسته بود و ته چمدان برای روز مبادا گذاشته بود اما خورشید حتی جایی را هم بلد نبود که بتواند با آن سکه چیزی برای خوردن بخرد. کمی خرما داشت. آن را خورد و غلام عباس را شیر داد. با آن که شیر کمی داشت اما زیر پوست غلام عباس گوشت خوبی روییده بود... هرچیزی را که می توانست در جای خودش گذاشت. دستار خوسی اش را روی طاقچه پهن کرد و قرآن کوچکش را روی آن گذاشت. یکی دو باری غلام عباس را شیر داد و خواباند که خسرو برگشت و از دیدن روحی که خورشید با دست خالی به خانه دمیده بود خوشحال شد.
- سلام
- سلام کجاست پهلوون من؟
- خوابه هیس
- پاشو پاشو پسر! پاهای باباتو بمال؛ خسته است.
خورشید خندید و به دست های کوچک غلام عباس نگاه کرد و یاد خاتون افتاد که هر بار به حیدر نگاه می کرد می گفت: «جگرها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد»
- چیا خریدی؟
- زیلو و یکم پیاز، گوجه و همینا دیگه که می بینی. صاب کارم اجازه داد وسایل اون اتاقو بیارم این جا. میگه کسی اونا رو احتیاجش نمیشه.
- خدا رو شکر. کم کم درست میشه.
با هم زیلو را پهن کردند و خسرو خورده و نخورده دستش را زیر سرش گذاشت و خوابش برد. خورشید همین طور که غلام عباس را روی پایش تکان می داد با دست دیگرش پاهای خسرو را می مالید. خوب که از خوابیدن هر دو مردش مطمئن شد او هم دراز کشید اما تا صبح در ذهنش با حلیمه حرف می زد و ریزریز اشک می ریخت. دلش خیلی برای دهشان تنگ شده بود.
خورشید عادت نداشت بعد از نماز صبح بخوابد. در اتاق را باز کرد. نسیم خنکی می وزید و جز صدای به هم خوردن کاسه و کوزه ای که گاهی به خاطر جست و خیز موشی بلند می شد صدای دیگری نمی آمد. از شلوغی دیروز عصر خبری نبود. چراغ دو اتاق دیگر روشن بود. خورشید گمان کرد آن ها هم برای نماز صبح بیدار شده اند. به آسمان نگاه کرد و با خود گفت:
«الان خاتونم داره نماز می خونه...» جارویی که گوشه دیوار تکیه داده بودند را برداشت. در آفتابه هم کمی آب بود. جلو اتاقشان را آب پاشی کرد و جارو زد. پری خانم گوشه پرده را کنار زد و از پنجره او را دید. بی آن که سلامی کند داد زد:
- سر صبی خش و خش نکن.
خورشید جارو و آفتابه را سر جایش گذاشت و خسرو را برای نماز بیدار کرد و مشغول شیر دادن غلام عباس شد.
- خورشید! من میرم غروب بر می گردم.
- الان؟
- آره. با این چندرغازی که از نقالی در میارم نمیشه خرج زندگی رو در آورد.
- خب می خوای چکار کنی؟
- نمی دونم باید بگردم دنبال کار...
خسرو هنوز رو به قبله نشسته بود. خورشید دو زانو کنارش نشست و سر به زیر گفت:
- خسرو!
- جانم.
- تو خیلی ساله اینجایی پس چرا دس به هیچی؟
پای پلک خسرو پرید. مهرش را توی طاقچه گذاشت و بلند شد.
- ازم زدن.
- همه پولتو؟
- آره دار و ندارمو...
- چه جوری؟
- دیگه زدن. چه جور نداره. این جا یا باید بخوری یا می خورنت.
خورشید خواست گوشه آستین خسرو را بگیرد و بگوید خب بیا برگردیم. برگردیم به دهی که همه ی دست ها در یک سفره دراز می شود اما تحکمی که در آخرین «نه» خسرو بود؛ باعث شد که حرفش را بخورد.
- حالا توکلت به خدا باشه. خودش روزی دهه.
- دعا کن. خورشید تو دلت عین آب چشمه است. دعا کن خدا راهی باز کنه.
- باز میشه. از قدیم گفتن بچه روزی میاره. غلام عباسم بالاخره روزیشو خدا به ما می رسونه. خسرو از خاتونم تلگرافی نرسیده؟
- نمی دونم. من که نرفتم پی جهان. میرم، می پرسم. با جهان کار دارم. جهان دوس داره غلام عباس رو ببینه...
- خب بگو بیاد.
- بزار یکم سر و سامون دارتر بشیم.
خسرو که از خانه می رفت؛ خورشید بی رمق می شد. خودش را مشغول مرتب کردن خانه اش می کرد. برای غلام عباس با صدای آرام لالایی می خواند. کم کم سر و صدا از حیاط بلند شد. خورشید هم دوست داشت با زن های همسایه هم کلام شود اما نمی دانست چه بگوید. نمی دانست آنها چه می گویند. نزدیک ظهر بوی ماهی سرخ شده در حیاط پیچیده بود. خورشید دلش برای ماهی هایی که خاتون روی زغال برشته می کرد تنگ شد. گوشه نانی که در خانه داشت را کند و به دهان گذاشت. در اتاق را زدند. کولش را باز و بسته کرد و در را گشود.
- سلام من عذرام برات ماهی صُبور آوردم...

خسرو تلگراف ها را دسته کرد. هر کدام را باید به جایی می رساند. تلگرافی از خاتون رسیده بود و احوال پرس خورشید بود. آن را در جیبش گذاشت. خورشید نامه ها و تلگراف هایی که از ده می رسید را روی چشم می گذاشت. می بوسید و بعد می خواند. سینه خسرو از نقالی های مکرر خسته بود و صدای بم زیبایش مثل کُنده درختی پیر پر از شیارهای عمیق شده بود. خسرو از کنار شط که عبور می کرد دید چند زن و مرد کنار هم نشسته اند. زن ها موهایشان کوتاه است اما به شکل زیبایی قیچی شده. یکی از زن ها سرش را روی شانه مردش گذاشته و با هم یک آواز را آرام زم زمه می کنند. گاهی صدای خنده های بلندشان مرغ های دریایی روی صخره ها را می پراند.
خسرو با خودش گفت:«نشد با خورشید یه روز دم غروب این جا بشینیم. چیه هی می دویم و به هیچ جا نمی رسیم. شدم عین سگ دَله. از این طرف شهر به اون طرف شهر. آقام راس می گفت. امثال ما سگ دنیاییم و خوک آخرت. نه این قد بدیم که بزنیم جاده خاکی. یه شب بریم پی الواتی. حداقل بفهمیم این دنیا که میگن چیه. نه اونقد خوبیم که بی ترس و لرز رد شیم از صراط»
خسرو همین طور با خودش حرف می زد و از کناره رود می گذشت. احساس کرد خسته است. خودش را به اولین قهوه خانه نزدیک رود رساند. هر چه پول در جیبش بود را درآورد و روی میز گذاشت. میز بغل ورق های دومینو را چیده بودند. دود غلیظ سیگار و قلیان فضا را پر کرده بود. صدای آواز صفحه گرامافون هر کسی را به حال خودش فرو می برد. خسرو با خودش گفت:«تا کی شاهنامه بخونم؟ تا کی پادو مردم باشم؟»
صدای دلال هایی که مسافر به کویت می بردند می آمد.
- نترس قمار کن.
خسرو نگاهی به مرد انداخت و گفت:
- یه بار کردم کل زندگیمو دادم رفت.
- قمار جیگر می خواد.
مرد سبیل هایش را تاب داد و کنار خسرو نشست.
- دفعه قبل واس چی قمار کردی؟
- پول خوبی دست و پا کرده بودم اما بیشتر می خواستم. خواستم پولم جور شه با آبرو زنمو از ده بیارم شهر. خانم یه خونه درست و درمونش کنم. هرچی داشتم به باد شد. خرج عروسیمم افتاد گردن عمم.
- اگه قمار نمی کنی این جا چکار می کنی؟
- خسته بودم از صب کل شهر رو گشتم و تلگراف بردم. خواستم یه نفسی تازه کنم.
- همین رو که داری بزار وسط.
خسرو تازه فهمید پول هایش روی میز است.
مرد تنومند بود. هم قد خسرو اما شانه هایش خیلی پهن تر و شکم برآمده اش دکمه های پیرهنش را از هم می درید. مرد به خسرو نگاه کرد و زد زیر آواز:
- خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
و با حالت اغواگرانه ای گفت:
- نترس!! همین رو که داری بزار وسط.
خسرو دستی در موهای مجعدش کشید و به پول هایش نگاه کرد. چشمش به کاغذ تلگراف خاتون افتاد. دوست داشت هرچه زودتر کاغذ را به خورشید برساند. یاد خورشید همیشه روشنش می کرد. سرمرزهای روحش با یاد خورشید زنده می شد. پول هایش را مچاله کرد و در جیبش فرو برد و از جایش بلند شد. مرد تنومند هنوز داشت همان بیت را به آواز می خواند...
- ها چی شد بلند شدی؟
- گفتم... نیومده بودم بمونم.
- پولاتو گذاشته بودی رو میز.
- دیگه ورداشتم. ننم می گفت اگه هوسِ یه بارش بسه. منم یه بار قمار کردم واسه خاطر زنم دیگه هم نمی کنم بازم واسه خاطر زنم.
مرد که از بلند شدن خسرو دمق شده بود گفت:
- ننت یادت نداده پا پس نکشی؟
خسرو برگشت و با پشت دست کوبید توی دهن مرد. مرد که روی نیمکتی بی تکیه گاه نشسته بود از ضربه ناگهانی خسرو با پشت به زمین خرد و پاهایش در هوا ماند.
- اول آب بکش. بعد در اون غسال خونتو وا کن و بگو ننت! معلومه دلالی. کار چاق کن ریس قمارخونه ای دیگه... به کسانی که پای میزهای دیگر بودند به طرفشان برگشتند. تا مرد خودش را جمع کند؛ خسرو از در قهوه خانه بیرون زد. به بازار ماهی فروش ها که رسید؛ بوی ماهی را فرو داد و آرزو کرد یک روز با غلام عباس لب شط بنشینند و با هم ماهی بگیرند. دلال هایی که مسافر به کویت و بصره می بردند.
اطراف بازار ماهی فروش ها هم پرسه می زدند. خسرو می خواست از آن ها بپرسد که در ازای چقدر پول؛ مسافر می برند اما چشمش به دو مامور کلانتری افتاد که کنار هم زیر سایه ی یک نخل سیگار می کشیدند. حرفش را قورت داد و از کنار آنها عبور کرد. از خیلی ها شنیده بود که کویت پول و کار زیاد است و شاید بشود یک شبه ره صد ساله رفت...

سرفه های خورشید مکرر شده بود. حتی گاهی که شب ها پری خانم هن و هن کنان از کنار در اتاقشان که می گذشت؛ بابت این هم شکوه می کرد.
- چه خبره؟ عینهو چرخ خیاطی هلک هلک می کنی. خب بی غیرت وردار ببر این ننه مرده رو دکتر. کم به خیکش جوشونده ببند.
اتاق پری خانم به اتاق خسرو و خورشید خیلی نزدیک بود و شاید بیش از همه صدایشان به گوش او می رسید و این هم مصیبتی بود. یک دکتر هندی خورشید را معاینه کرده بود و دارو هایی هم داده بود. هوا سرد می شد و این حال خورشید را بدتر می کرد. ملِک خانم از این که می دید خورشید بی توجه به حرف های او همچنان با عذرا رفت و آمد می کند حرص می خورد. با ابرو رفتن عذرا به اتاق خورشید را به زن دیگری نشان داد و سرش را به نشانه تاسف تکاند. عذرا در زد و بی آن که منتظر بفرمای خورشید باشد داخل اتاق شد. خورشید غلام عباس را روی پا گرفته بود و با صدای گرفته لالایی می خواند. عذرا سلام آهسته ای کرد و کنار خورشید نشست و به صورت گرد غلام عباس که هر روز زیباتر می شد نگاه کرد و لبخند زد.
- خوب شد اومدی غصم گرفته بود.
- چرا؟
- می ترسم این بچه هم مریض بشه.
- تو که زکام نیستی که بگیره. بعدشم گفتم بهت هر شب پهلوشو با روغن بادوم چرب کن و بپیچش تو پارچه هیچیش نمیشه.
- چند شبه سرد شده همین کارو می کنم.
- خب پس غمت نباشه هیچیش نمیشه.
- می گم خسروخان دیشب خوب زده بود زیر آواز... چه صدایی داره. ماشاالله به جونش.
- آره منم شنیدم. روم نشد برم کنار آتیش.
- باید می رفتی. من دستم بند مادرم بود اما صداشو می شنیدم.
- دیشب خسرو گفت برا تو هم سیب زمینی زغالی بیارم اما دیگه تا غلام عباس رو خوابوندم دیدم چراغتونو خاموش کردی. عذرا مشتاقانه لبخند زد و گفت:
- چه حیف... هلاک بودم. سر صب تا ظهر که توی خونه های مردم باید بسابم؛ ظهر تا شبم که این جا...
خورشید نگاه همدلانه ای به عذرا کرد و گفت:
- همیشه هوا خنک که می شه اینجا سیب زمینی تو آتیش میندازن؟
- آره. اغلب این اصغرآقا بانی می شه. اون سیب زمینی می خره برا همه. خب وضعشم از بقیه بهتره. می دونی که سوپوره، آدم دولته. یه مشت مفنگی و شوور مرده و بدبخت تو این خونه جمعند.
- غیر شوهر قمرخانم شوهر کی دیگه مرده؟
عذرا به خودش آمد و گفت:
- چه می دونم. حالا من یه چیزی گفتم.
اومده بودم ازت یه چی بپرسم از بس حرف زدی یادم رفت. خورشید خندید و گفت:
- به قول خاتونم یه صلوات بفرست یادت بیاد.
- آها آها یادم اومد میشه به خسرو بگی اومد بیاد کمکم. شرمندم. از اون دفعه که کمکم داد یه ماهی می گذره باز اتاق بو گرفته. می خوام تا هوا سرد نشده یه بار حمومش بدم.
خسرو که تا بیاد غروبه. بزار جمعه بشه از صب تو آفتاب بهتره.
آره راس می گی. میگم خورشید! خسرو واسه تو هم می خونه؟
خورشید با خجالت گفت:
- آره.
- حالا چرا سرخ می شی؟ خب برا تو نخونه می خوای واسه من بخونه؟ خب زنشی بایدم بخونه...
- قبلا بیشتر می خوند. تو ده بودیم یه بار پشت دیوار خونمون نصف شب می خوند که من شنیدم.
خورشید از یادآوری آن خاطره که انگار بسیار دوردست بود؛ قلبش شروع به تپیدن کرد.
- خب تعریف کن. تعریف کن.
- تعریف نداره دیگه. می خوند. ما هممون صدای خوبی داریم. به بابابزرگم خدابیامرز رفتیم.
- آره صدای تو هم خوبه. تو چی؟ براش می خونی؟
- من بخونم؟
- آره بخون براش.
- چی بخونم؟ من چندبیت از فایز بلدم که خاتونم همیشه می خوند. با یه مشت لالایی. تازه هر وقت لالایی می خونم خسرو می گه بسه الان خون بالا میارم بس که غصم می دی.
عذرا بلند خندید و غلام عباس بیدار شد.
- وای باز بیدار شد. غذا ندارم امشب من. الانه که خسرو بیاد.
عذرا با دست های کشیده اش آرام به سینه غلام عباس ضربه زد و او باز خوابش برد و با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:
- حالا باز من می گم تو بدت میاد. براش بخون براش برقص. عطر! عطر نداری؟
- چرا دارم. خسرو برام قبلا خریده. عطر فتنه.
- پس فتنه با پا کن.
این را گفت و خندید. خورشید مدت ها بود به حرف های عذرا فکر می کرد اما شهامتش را نداشت. خسرو هم که گویی از تکرار درخواست هایش خسته شده بود.
- خاتونم همیشه یه کیسه کوچیک جیر داشت سنجاق می کرد وسط سینش به لباسش. توشو پر می کرد از بهار نارنج یا گل محمدی. البته وقتی می خواست بره تو ی کوچه بازش می کرد؛ می زاشتش سر طاقچه. می گفت: عطر راز زنه نباید فاش بشه پیش نامحرم...
- والا جای تو اگه خاتونت زن خسرو شده بود فکر کنم این خسرو به یه نون و نوایی می رسید.
خورشید سرش را پایین انداخت و باز به فکر فرو رفت.
- این قد فکر نکن. اصلاً از همین لالایی شروع کن. مثلا داری برا غلام عباس می خونی. یه چیزی بخون؛ بدبخت خون بالا نیاره...
- خب چی بخونم؟می گم که بلد نیستم.
عذرا از جایش بلند شد و شروع به رقصیدن و با صدای آرام خواندن کرد.

- قسم خوردم خدایا، دگر بندر نیایم
اگر آیم دوباره، بشکند ساق پایم

روم قایق بگیرم، به دریاها شوم گم
که چرا دلبر من شده عروس مردم

موهای طلایی و لَختش را رها کرد. دامن گلبهی اش تا روی ساق پای تردش آمده بود. خیلی آرام پاهایش را جابه جا می کرد و دست هایش را با عشوه و طنازی بالای سرش می چرخاند. به جلو و عقب خم می شد و زیبایی هایش را به خورشید بیشتر نشان می داد و به او چشمک می زد. خورشید هاج و واج او را نگاه می کرد.

- تو این کارارو از کجا یاد گرفتی؟
عذرا ناگهان ایستاد و دستپاچه گفت:
- عه... تو همین خونه هایی که می رم می سابم و میام دیگه. اونا تلویزیون دارن، پولدارن. مث ما خاکسترنشین که نیستن.
- من که به این سرعت یاد نمی گیرم. تازه یادم بگیرم روم نمیشه.
- عههه روم نمیشه. روم نمیشه. امشب پا میشی واسه خسرو می رقصیا وگرنه خودم میام براش می رقصم.
خورشید خنده محجوبانه ای کرد. صدای یاالله خسرو آمد.
- خاک بر سرم شنید چی گفتم. پشت در بود.
عذرا تندتند چادرش را به سرکشید و پرید دم در.
- سلام خسروخان!
- سلام

نزدیک عید بود. هرچند در این هم همه ی نداری صدای بهار به گوش نمی رسید اما خورشید عطر بهارنارنج هایی که در سر داشت را مرور می کرد و به یاد سال قبل افتاد. سالی که او را به خسرو و خسرو را به او و غلام عباس را به هردویشان بخشید. خورشید به غلام عباس شیر می داد. بوی تریاک حیاط را برداشته بود. یکی از زن ها بچه اش را لب حوض با جارو می زد که «چرا بی پدر باز شاشیده؟»
پری خانم صدای رادیواش را بلند کرده بود و می خواست آوازش را گوش بدهد اما زِق زِق بچه و فحش های مادرش نمی گذاشت.
- ببند در دهن اون توله سگو این قد زوزه نکشه. نفهمیدیم چی خوند این قمر الملوک.
مادر بچه سرش را بلند کرد و پری خانم را در ایوان دید.
- به خدا پری خانم خسته شدم از دستش. بس که اَن و گوهشو جمع کردم. چش دریده امروز نوبرونه برام آورده. تو شلوارش شاشیده.
- تو اگه زن بودی به اون گوسالت یاد می دادی کجا پهن بریزه.
زن اخم هایش را در هم کشید و پشتش را به ایوان کرد. بچه که از سر و صداهای مادرش و پری خانم بیشتر ترسیده بود با صدای بلندتری گریه کرد. پری خانم عصبانی تر شد. خم شد و دمپایی اش را از پا در آورد و به طرف بچه نشانه رفت. دمپایی صاف خورد توی کَفل مادرش که خم شده بود تا شلوار بچه را از پایش بکند. زن از جا پرید و شروع کرد به بد و بیراه گفتن به پری خانم.
- عه پیری خجالت بکش. براچی می زنی؟ هرچی حرمت گیستو نگه داشتیم بسه.
- با من یکه به دو می کنی؟ بزار شب شعبونت بیاد... امشب تو کوچه می خوابی سلیته!
قمرخانم و ملک خانم هم با پروین خانم که روی پله های زیرزمین سر به چادر هم حرف می زدند؛ پریدند وسط و زن را به سکوت فرا خواندند. چون از پری خانم هر کاری بر می آمد و ممکن بود امشب زن بی جا و مکان بماند. زن همین طور که دست بچه اش را می کشید به اتاقش پناه برد و حیاط کمی ساکت شد. جز صدای رادیوی پری خانم و صدای بچه هایی که در کوچه می دویدند صدای دیگری به گوش نمی رسید. ناگهان قمر خانم، دید که خسرو به اتاق عذرا رفت.
- آخر کار خودشو کرد دختره لکاته.
ملک خانم هم سر برگرداند و خسرو را دید که صندلی مادر عذرا را به بیرون می کشد.
عذرا دستمال سه گوش سدری رنگی را که تقریباً هم رنگ چشم هایش بود؛ دور سرش پیچیده و از پشت گره زده بودو چادرش را هم به کمرش بسته بود. بلوزش نازک بود و دکمه بالایش هم افتاده انگار فقط او بود که بهار را باور داشت و خانه تکانی اش را شروع کرده بود. خسرو مادر عذرا را در ایوان گذاشت؛ عذرا زیر پای مادرش پارچه سفیدی پهن کرد و مشغول گرفتن ناخن هایش شد. باید اول ناخن هایش را می گرفت بعد موهای تُنُکش را در آفتاب شانه می زد. بعد هم سراغ اتاق می رفت. خسرو دو متکای بزرگ را از اتاق بیرون گذاشت. هر بار که عذرا خم می شد و زن ها سینه هایش را می دیدند چیزی بارش می کردند اما عذرا گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. ملحفه های نجس را کنارحوض آورد تا بشورد. مادرش هنوز در ایوان بود. خسرو پتو ها را جایی روی بند حیاط آویزان کرد تا آفتاب بخورند. خورشید هنوز در اتاق بود. غلام عباس خوابش برده بود اما خورشید مشغول غذای ظهر بود. می خواست بیشتر درست کند تا عذرا مجبور به پخت و پز نشود. عذرا دست های کشیده اش را در ملحفه ها فرو می برد و به آنها را چنگ می زد.
زن ها از پشت سر او را می دیدند و با حرص به کمر باریک عذرا نگاه می کردند.
عذرا صدای ملک خانم را شناخت.
- بی بُته خجالت نمی کشه سر و سینشو می ندازه جلو خسرو خان
- خوبه این مرد چشم و دل سیره
- هرچقدم چشش سیر باشه دلش می ره
- مگه چش پاک تر از شوهر من هست؟ دیدی پارسال چطور پاشو کرده بود توی یه کفش که بزار عذرا زنم شه یه شب اتاق تو بخوابم یه شب اتاق اون؟
پروین خانم که تا الان ساکت بود؛ دستش را جلو دهنش گرفت تا دندان های زشتش را کسی نبیند و پقی زد زیر خنده. قمرخانم با خشم ابرویش را در هم کشید و رو برگرداند.
- حالا از ما گفتن. اگه این عذراهه خورشید رو سیاه روزگار نکرد!
ملک خانم این را گفت و سرش را تکان داد و دماغ عقابی اش را کشید.
- این عذراهه بی کس و کاره. معلوم نیس تو خونه های مردم چه غلطی می کنه که هی نو به نو می پوشه و صابون می خره و کباب میاره و...
پروین خانم نگاهی به مادر عذرا که در ایوان بی حال روی صندلی رها بود انداخت و گفت:
- بیچاره مادرش...
عذرا کند تر ملحفه ها را چلاند تا صدایشان را بهتر بشنود.
قمر خانم گفت:
- دلت برا اون نسوزه. اگه شیر پاک داده بود این جور نمی شد. کدوم شیرپاک خورده ای رو دیدی لکاته باشه؟
عذرا که تا الان با دندان قروچه حرف هایشان را تحمل می کرد؛ طشت ملحفه ها را به زمین کوبید و به طرف زیرزمین رفت. ناخن های بلندش را مثل ببر مستقیم گرفت و به صورت قمر کشید. اولین جیغ را که کشید خسرو به طرف صدا برگشت. دعوای زن ها در این خانه عادی بود اما تا به حال عذرا وسط این دعواها نبود. عذرا قمرخانم را همان جا روی پله ها خواباند و روی شکم پرچینش نشست.
- مادر من شیرش ناپاکه؟ آره مادر من؟!
این ها را می گفت و با مشت به سر و صورت قمرخانم می کوبید. ملک خانم و پروین خانم سعی می کردند عذرا را از روی شکم قمر بردارند اما عذرا دست هر کدام که به طرفش می آمد را گاز می گرفت. از دماغ قمر خون می آمد. پری خانم از روی ایوان داد زد:
- عذرا این قد بزنش تا بالا بیاره سگ مصبو. همش داره حرف مفت نشخوار می کنه.
دو سه تا مرد در سر در یکی از اتاق ها نمایان شدند.
- خفه بشین سلیته ها... هر چی زده بودیم پرید.
و باز مثل مار به درون اتاق خزیدند. خسرو وسط حیاط؛ این معرکه را با تعجب تماشا می کرد. خورشید هم در آستانه ی در حیرت زده ایستاده بود. مادر عذرا صداهای گنگ و مبهمی از خودش بیرون می داد و به زور تکان های خفیفی می خورد.
ملک خانم فریاد زد:
- خسروخان بیا سواشون کن. کشت قمر رو این پاچه پاره...
خسرو به خودش آمد و به جَست شانه های عذرا را گرفت و از روی قمر بلند کرد.
عذرا نگاه خشمگینش را به چشم های خمار خسرو دوخت و همان لحظه در هم شکست. شانه های ظریف عذرا هنوز در دست های خسرو بود. چشم های زیتونی عذرا رنگ خون گرفته بودند اما در سیاهی چشم های خسرو گم شدند و آرام گرفتند. عذرا دلش می خواست خودش را به آغوش خسرو بیاندازد و های های بگرید. در چارچوب در خورشید را دید و خود را از دست های خسرو کند و به طرف خورشید دوید و خودش را به آغوش او انداخت. خورشید او را به داخل اتاق برد و روی زمین نشاند. لیوان آبی به دستش داد و اشک هایش را پاک کرد. خسرو بی آن که با کسی حرفی بزند از خانه بیرون رفت. مادر عذرا به سختی صورتش را به طرف اتاق خورشید برگرداند.
- خورشید بی مرد موندن خیلی سخته. خیلی سخت...
- می فهمم.
- نه نمی فهمی. نه پدری نه برادری نه شوهری. سایه هیچکی بالا سر من و مادرم نیست. مث یه قوطی حلبی ام من گوشه کوچه. هرکی رد شد یه لگد به من زد.
- عذرا منم بی پدری کشیدم...
- نه نمی فهمی. خاتونت مث شیر پشتت بوده. برادرت بوده. من چی؟ مادرم یه تیکه گوشته رو صندلی...
خورشید آرام پرسید:
- خب تو هیچ مردی نداری؟
عذرا که انگار دیگر دوست نداشت راز مگویی داشته باشد؛ گفت:
- داشتم. پدرم رو داشتم که تاجر فرش بود. یه بازار بود و یه اسدالله خان.
شوهرمو داشتم. برادرمو داشتم که با خسرو تو مو نمی زد. راه رفتنش . صداش. چشاش. فقط اون خرمایی بود. هر بار میبینمش دلم کف دستم می افته. انگاری داداشمه داره از در تو میاد.
- خب چی شدن؟
عذرا شروع کرد بلندبلند گریه کردن. خورشید دستی به پشتش کشید و چانه اش را بالا آورد. عذرا به سختی بلند شد و در اتاق را بست و با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:
- بابام و شوهرمو تو یه روز به تیر بستن.
عذرا این را گفت و خودش دستش را جلو دهانش گذاشت و با بغضی خفه شده اشک ریخت.
خورشید دستش را روی سرش گذاشت و گفت:
- کیا؟
عذرا آرام تر گفت:
- نظمیه چیا...
و باز هم گریه کرد...
- برادرت چی؟ اون کجاست؟
- نمی دونم. آواره است. شایدم اونم گرفته باشن. اونم بگیرن حکمش اعدامه. زندانی سیاسی میشه...
- خب شما این جا چکار می کنین؟
- ماهم آواره... آخرین بار اومدن گفتن اگه نگید برادرت کجاست ما شما رو می بریم تا اون خودشو لو بده. هرچی فکر کردم حالیم نشد چکار کنم، هرچی گفتم نمی دونیم کجاست باورشون نشد. منم عشوه ریختم به ژاندارمه که برو من راضیش می کنم بیاد. روم سیاه برا این که دست از سرم برداره. گفتم تو برو نصف شب بیا... مردک هیز آب از لب و لوچش آویزون بود. رفت که نصفه شب بیاد. منم شبونه مادرمو ورداشتمو زدم به جاده. اول با اتول دو روز راه اومدیم. یه جا وسط راه گذاشتمون. هرچی طلا داشتم یه ذره ذره خرج کردم از وسط ایران اومدم تهش بلکه دستشون بهمون نرسه. هنوزم تا نظمیه چی میبینم تن و بدنم می لرزه. نه می تونم برم یه جای درست کار کنم بگم سواد دارم. نه می تونم خودمو تو شهر نشون بدم. همین جور دو ساله عاطل و باطل بین این از خدا بی خبرا نفس می کشم.
- بچه نداشتی؟
- نه. دروغ گفتم. من خواهر ندارم. از بس کلفتی بچه های مردم رو کردم یاد گرفتم. ببخش دروغ گفتم بهت. ببخش.
خورشید نگاهش را از عذرا بر نمی داشت. او هم همپای عذرا اشک می ریخت. عذرا دست خورشید را گرفت و گفت:
- برا همینه میگم دلبر شوهرت باش. بزار سایه سرت باشه. تو قدر سایه سر نمی دونی. از من بپرس که تو هر خونه ای یکی رو بستن به دامنم. عمر کوتاهه. کجا فکر می کردم سیاه شوهرم رو بپوشم توی این سن کم. نمی دونی چه دلبریایی که واسش نمی کردم. کجا توی اون خونه دراندشت و اون همه مهمونیای جورواجور؛ فکر می کردم سر از این بیغوله در بیارم. قدر سایه سرت رو بدون. بی سایه سر نشدی که بدونی.
عذرا آهی کشید و ادامه داد:
- خورشید تا می تونی خوش باش با خسرو. جای من، جای شوهرم. جای همه اونایی که به هم نرسیدن. جای همه اونایی که به هم رسیدند و از هم بریدن. اصلاً جای هرکی عاشق بوده... قول بده قول بده... خوش باشی با خسرو...
عذرا این ها را می گفت و گریه می کرد. خورشید چشم های مضطربش را به گوشه ای دوخت و گفت:
- خاتونم می گفت عاشق نشو. عاشقا دوتا یکی می شن. مث خودشو و بابام.

خسرو که برگشت حتی از خورشید نپرسید که امروز عذرا چرا دیوانه شده بود و حتی نپرسید که چطور مادر عذرا را به داخل خانه برگردانده اند فقط گفت:
- خورشید دارو های این دکتر هندیه هم افاقه نکرد.
- خوب می شم. طوری نیست.
- شام چی داری؟ حسابی گشنمه.
از ظهر اِشکِنه داریم. نزاشته این پسرت کاری کنم.
- بده پسرمو ببینم. کی بشه باهاش کشتی بگیرم؟
خسرو با صدای بلند خندید. خورشید با غرور به مردهای زندگی اش نگاه کرد و گفت:
- پسرم که بزرگ بشه؛ تو دیگه پیر شدی.
- اولاً باید چندتا پسر برام بیاری. بعدم شیر، پیرم که بشه بازم شیره.
خسرو بوسه محکمی از گونه غلام عباس برداشت و خودش را پرت کرد گوشه متکایی. خورشید کتری را که از قبل آب کرده بود روی چراغ گذاشت. خسرو اغلب شام خورده یا نخورده از خستگی سر شب به خواب می رفت دست برد در ظرف اشکنه. دو سه لقمه ای خورد و خوابش برد. خورشید با لالایی و حرکات آرامَش غلام عباس را می خواباند. غلام عباس سنگین تر شده بود و سرفه های مکرر توان خورشید را گرفته آرنج هایش نحیف تر از آن بودند که بتواند غلام عباس را روی دست در اتاق بچرخاند. نشست و غلام عباس را روی پا گرفت و به حرف های عذرا فکر کرد و خاتون را در ذهنش ورق زد. دوست داشت الان خاتون پیشش بود و از او می پرسید که چه باید بکند. غلام عباس که خوابید. کورمال کورمال در تاریکی شب به سمت آینه توی طاقچه رفت. عطر فتنه را از پشت آن برداشت و در دستش فشرد. عطر قلمی کوچکی بود اما بویش واقعا فتنه برپا می کرد. در آن را باز کرد و بویید. سرفه هایش تند تر شد. در دلش خدا را شکر کرد که غلام عباس مثل خسرو خواب های شبش عمیق بود. کمی از عطر را به دست هایش کشید و آن را از زیر دستار روی گردنش برد. کمی فکر کرد و با احتیاط دستارش را باز کرد. کنار خسرو دراز کشید و در تاریکی شب به او نگاه کرد. نور ضعیفی از شیار در به داخل اتاق تابیده می شد. سرش را خیلی آرام به طرف سینه خسرو برد و همان جا قرار گرفت. خسرو در خواب خرناس می کشید. نفس عمیقی کشید و مثل کسی که خبری نو شنیده باشد چشم هایش را با تعجب باز کرد و دید که خورشید معطر و بی دستار خودش را در آغوشش یله کرده. دست خورشید را دید که بی حرکت روی دستش قرار دارد. خورشید از خجالت نزدیک بود قالب تهی کند اما دستش را از روی دست خسرو بلند نکرد و چشم هایش را از ترس و شرم بهم فشرد. سرفه...
سرفه های لعنتی نمی گذاشتند این خلوت عاشقانه در سکوت جلا بگیرد. خسرو قطره کوچک اشکی گوشه چشم هایش نشست و خورشید را با تمام توان در بر کشید. سرفه های خورشید تند تر شد و خسرو گفت:
- دردت به جونم. دردت به جونم. درت به جونم...
خورشید تتمه رمقش را به زبانش داد و فقط توانست بگوید:
- خدا نکنه!

عذرا یک گوشه کز کرده بود و با خدا حرف می زد:
- خدایا! قربونت برم. تو که این قد مهربونی! تو که این قد با مهر و وفایی! این بچه رو بی مادر نکن... خورشید رو نگه دار. اون خسرو گور به گور شده رو هم برسون... ببخشید باز بد حرف زدم... حالا تو کاری به زبون عذرا نداشته باش. تو فقط خورشید رو از این تخت به پهلوی راست بلند کن.
عذرا اشک های ریز و بارانی اش را پاک کرد و در اتاق را آرام باز کرد. خورشید با لب هایی کبود خوابیده بود. سینه اش آنقدر کند بالا و پایین می رفت که انگار سنگی سنگین روی سینه اش بود. هرازگاهی رعشه ای می گرفت و باز آرام می شد.
- خانم پرستار چرا این طوری می شه؟
- نترس آرام بخش بهش می زنم خوابش عمیق بشه. انگار داره کابوس می بینه.
خورشید دست های کوچک غلام عباس را می دید که از دست هایش جدا می شوند. خودش با لباسی سپید روی ملحفه ای سپید نشسته بود و غلام عباس را شیر می داد اما نا گهان یک گردباد به دور غلام عباس می پیچید و او را از آغوش خورشید می کند. عذرا تا صبح کنار خورشید ماند. خوابش برده بود اما ناگهان با تکان های خورشید از جا پرید. خورشید در خواب گویی تقلا می کرد. گویی جان می کند. عذرا با نگاهی مضطرب به پرستار نگاه کرد که داشت چیزی به خورشید تزریق می کرد.
- من باید برم بچشو سر و سامون بدم. مادرمم مریضه باید زودتر برگردم.
- برو اما شب بیا شب کسی رو نداریم پیشش وایسه و دستشویی ببرتش.
عذرا سری تکان داد و با قدم های سنگین و خسته از بیمارستان خارج شد. آفتاب بی جان بود و باز غبار و ابرهای تیره پیش از طلوع به هم پیچیده بودند. عذرا به خانه نزدیک شد و سرو صدایی از حیاط شنید. صدای شیوونی که عرق سردی را به پشتش جاری کرد. یقین کرد کسی مرده است که این چنین حیاط خانه صبح به این زودی پر از صدای گریه است. عذرا پیچ کوچه را تند تر و تند تر پیمود. تا در خانه پنجاه قدم هم فاصله نداشت اما گویی پنجاه سال راه بود. با هر قدم کسی از اهل خانه را در کفن می دید. دو سه قدم بعد یقین پیدا کرد مادرش این مادر پیرش... آری خودش است که مرده...
«آه مادر! مادر! حتما نیمه شب چیزی خواسته. کاری داشته... حتما از جایی افتاده...»
دو سه قدم بعد به شک افتاد که این همه شیون از مرگ مادر او نمی تواند باشد. کسی حتی درِ اتاق آنها را نمی زند که بفهمد مادرش مرده. دو سه قدم بعد احساس کرد صدای زنی بچه مرده می آید. دیگر فکرش کار نکرد اما دوید و فقط دوید... وقتی به حیاط رسید؛ ملک خانم خودش را زودتر از همه به عذرا رساند.
- عذرا! عذرا جان!!
و گریه امانش را برید و همان جا نشست. عذرا مات و مبهوت اطرافش راپایید حتی مرد ها هم با ترحم به او نگاه می کردند. خوب که چشم گرداند شیون از اتاق پری خانم بلند بود. خودش را به در اتاق رساند.
- خدا پری رو مرگ بده. به خواب مرگ کاش افتاده بودم. خدا منو از وسط ورداره خدا پری رو مرگ بده...
پری خانم به سر و صورت می کوبید. هنوز عذرا نفهمیده بود که چه خاکی به سر خورشید شده است. زن ها رود رود می کردند و به صورت می کوبیدند. در اتاق خورشید نیمه باز بود و بشقابی که پر از خون دلمه بود گوشه ای افتاده بود و غلام عباس بی تکان ساکت و آرام خوابیده بود. برای همیشه خوابیده بود. لب هایش سفید شده بودند و اطراف چشم های درشتش کبود بودند. کیسه شکر گوشه ای افتاده بود و مورچه ها دورش را گرفته بودند. پری خانم کیسه شکر را در دهان غلام عباس گذاشته بود تا ساکت بشود فقط چند دقیقه، فقط چند دقیقه، خوابش برده بود.
و مگر برای خفه شدن نوزادی که دست و پایش را در قنداق بسته اند و سنگینی دست پیری چاق روی دهان و دماغش را گرفته چقدر وقت لازم است... و غلام عباس، غلام عباس کوچک خفه شده بود.
عذرا با زانو به زمین آمد. عذرا قنداق را به آغوش کشید. هنوز هم دو سه مورچه زیر غب غب غلام عباس بودند. آن دو مورچه را با سر انگشت از زیر گردن غلام عباس برداشت و گونه ی سردش را بوسید. وقتی پسر خورشید سنگینی سرش را نگرفت و گردنش افتاد؛ عذرا باور کرد که مرده است فریاد کشید:
- خداااااااااااااااااا
خدا چه واژه مبهمی است وقت مصیبت. آدم های کوچه و بازار وقت رنج بردن در زندگی؛ زودتر با خدا آشتی می کنند تا آنها که بیشتر بلدند و چراهایش پروار تر است.
- چقد در اتاقا رو زدم. نامسلمونا یکی باز نکردین
نامسلمونا
نامسلمونا
زن ها اغلب صدای در زدن عذرا را شنیده بودند اما هیچ کدام باز نکرده بودند. چون گمان کرده بودند که حال مادرش بد است همه خود را در مرگ غلام عباس شریک می دانستند.
همسایه ها جز گریه چیزی برای تسلی دل عذرا نداشتند. گریه...گریه های بی ثمر... گریه های پوچ... این گونه است که گاه گمانی به گناهی می انجامد... عذرا غلام عباس در بغل به سمت اتاق مادرش شتافت. می دانست که او هیاهوی مردم را شنیده و پیش از او از مرگ غلام عباس باخبر شده.
در اتاق را که باز کرد پیرزن گویی ده سال پیرتر شده بود. اشک از چشم هایش سرازیر بود. عذرا قنداق بچه را در دامن مادرش گذاشت و مادرش هرچه کرد نتوانست دست هایش را بالا بیاورد. دلش می خواست غلام عباس را در آغوش بفشارد و با او وداع کند اما نمی توانست. تمام توانش را به تکه گوشتی که در دهانش دو سال تکان نخورده بود داد و با صدایی مبهم گفت:
- خور... ششش... ییید
و عذرا بیشتر و بلندتر گریست. به واقع داغ غلام عباس ناگهانی تر از مرگ پدر و شوهرش بود.
پری خانم هنوز هم داشت خودش را نفرین می کرد. تا به حال کسی عجز پری خانم را ندیده بود. همیشه حق یا ناحق هارت و پورتی داشت اما این اولین بار بود که همه می دیدند پری خانم مثل یک تکه دستمال گوشه ای افتاده و می گرید و مویه می کند. یکی از مردها گفت:
- کجا دفنش کنیم؟
چه دفن غریبانه ای... نه پدری نه مادری... کاش باد خاتون را خبر می کرد. هرچند نمی شود مادر باشی و از درد فرزندت بی خبر یکی گفت:
- گوشه حیاط دفنش کنیم.
- نه ببریمش قبرستون این جا خوف می کنن بچه ها!
و غلام عباس را بردند تا در آغوش سرد خاک غربت بگذارند...
مثل همیشه که مصیبت آدم ها را به هم نزدیک می کند ملک خانم گفت:
- عذراجون تو برو بیمارستان پیش خورشید. با تو بیشتر اخته. ما حواسمون به مادرت هست.
- باشه.
عذرا از هم پاشیده بود. از هم گسسته. تحمل این همه بدبختی برایش ممکن نبود. تا امروز فکر می کرد بیچاره تر از خودش کسی نیست که از خانه ای اربابی به دخمه ای پر از نکبت افتاده اما وقتی خورشید را می دید باز احساس می کرد باید برای این که بچه ای نداشته که از دست بدهد خدا را شکر کند. خورشید صورتش رنگ بهتری داشت با صدایی خفیف کلماتی را زم زمه می کرد که عذرا نمی فهمید. گوشش را نزدیک دهان خورشید برد.
- سینه هام درد می کنه. کاش غلام عباس رو می آوردی بهش شیر بدم.
- جاش خوبه تو نگران اون نباش.
این را با بغضی که در گلو دفن کرده بود گفت و طاقت نیاورد و از اتاق بیرون زد. به اولین پرستاری که رسید گفت:
- ببخشید این... این خانم... بچش مرده می شه یه کاری کرد که زودتر شیرش خشک بشه؟ خودش نمی دونه ...
پرستار نگاه مبهوتی به چهره زرد و خسته عذرا انداخت و به سمت دکتر رفت.
این چند روز که عذرا درگیر رفت و آمد به بیمارستان بود نتوانسته بود برای کار به جایی برود. چیز زیادی از پولش باقی نمانده بود. خورشید هر بار کمی توان داشت سراغی از غلام عباس می گرفت و عذرا با بهانه ای دست به سرش می کرد. همسایه ها اتاق خورشید را تمیز کرده بودند. حتی وسایل غلام عباس را هم جمع کردند و در گنجه گذاشتند. عذرا داخل اتاق شد و اتاق را جستجو کرد. پشت آینه توی طاقچه را نگاه کرد و توی قوطی ته گنجه را کاوید. با شناختی که از خورشید داشت باید پولی برای روز مبادا گذاشته باشد. ناگهان چشمش به قرآن خورد. به طرفش رفت و پول ها را لای آن پیدا کرد. کمی برداشت. به مادرش سری زد و به بیمارستان برگشت. هفت روز از مرگ غلام عباس می گذشت. پری خانم اما از اتاقش بیرون نیامده بود. فکر رویارو شدن با خورشید دیوانه اش می کرد. عذرا وقتی به بیمارستان رسید دید که تخت خورشید خالی است با اضطراب به طرف ایستگاه پرستاری رفت.
- ببخشید بیمار من کجاست؟
- بیمار تو؟ آها اتاقشو عوض کردیم. بهتر شده شاید فردا مرخص بشه بقیه داروهاش رو توی خونه بهش بدید خرج بیمارستانتون این جا بمونه زیاد می شه. دختر خوش بنیه ای هست به دارو ها خوب جواب داد.
عذرا نمی دانست بخندد که خورشید از یک قدمی مرگ برگشته یا بگرید. نمی دانست اصلاً بدن نحیف و رنجور خورشید طاقت این داغ را دارد یا نه. اصلا چطور باید به او می گفت. اصلاً چه می گفت...
همسایه ها مشکی پوشیده و برای غلام عباس حلوا پخته بودند. عذرا اما در این چند روز مشکی به تن نکرده بود تا خورشید بویی نبرد. خورشید در تمام مسیر راه از خوشحالی با سینه خسته حرف می زد اما عذرا با چشم های غمگین نگاهش می کرد و به گفتن کلمه ای بسنده. وقتی پا به حیاط گذاشتند خورشید احساس کرد حال و هوای حیاط مثل همیشه نیست. سکوتی سرد حیاط را بلعیده بود اما آن قدر ذوق دیدن غلام عباس را داشت که دلش نمی خواست لحظه ای متوقف شود و از کسی چیزی بپرسد. خورشید آرام دستی به سینه اش کشید و گفت:
- عذرا فکر کنم شیرم خشک شده. بمیرم... بچم... خدا کنه مک بزنه برگرده...
عذرا دیگر نتوانست خودش را جمع کند. با شیون گریه سر داد و همان کنج حیاط بر زمین نشست. با صدای گریه او زن های دیگر هم جمع شدند. همه می گریستند و با ترحم به خورشید نگاه می کردند. پری خانم پرده اتاقش را کشیده بود اما صدای زنجموره اش می آمد. نمی دانم.نمی دانم... چقدر طول کشید تا خورشید فهمید چه بر سرش آمده...
خورشید نه فریاد زد نه جیغ کشید و نه حتی اشک ریخت. زن ها هر کدام به آغوشش کشیدند و جمله ای برای تسلی به گمان خودشان گفتند و در پایان برای خاموش کردن آتشی که در وجودشان روشن بود؛ حلالم کنی تحویل خورشید دادند. خورشید اما فقط در اتاقش نشست و به گوشه ای خیره شد. مثل شمعی که در سکوت آرام آرام آب می شود و ناگهان خاموش. مبهوت تر از آن بود که حتی بگرید. پری خانم عصازنان به طرف اتاق خورشید آمد و دید که از خورشید سایه ای بیشتر باقی نمانده.
- تورو خدا دختر بیا منو بزن. بیا بزن توی گوشم. بیا نفرینم کن. داغ این بچه خردم کرد. داغ این بچه پیرم کرد. کاش زمین دهن باز می کرد...
پری خانم با ضجه دست های خورشید را گرفته بود و به صورت خودش می کوفت اما فایده ای نداشت. خورشید تکان نمی خورد. دست هایش مثل عروسک خیمه شب بازی در دست های پری خانم جان می گرفت و تا رهایشان می کرد روی دامنش رها می شد. چشم های سیاه درشتش را به یک نقطه دوخته بود. چشم هایش مثل چاهی تو در تو، عمیق و غمگین بود.
چند ساعت بعد باز هم خورشید همان جا نشسته بود اما صدای اذان مغرب که بلند شد عذرا دید که خورشید به خودش تکانی داد. خورشید به یاد الله اکبر های حیدر هنگامی که غلام عباس پا به این دنیا گذاشت افتاد و احساس کرد گویی از اذان ظهری تا اذان مغربی بیشتر با کودکش نبوده پس چرا رد دست های کوچکش هنوز روی دستار خورشید بود. کلمات از ذهنش رخت بربسته بودند و زبانش مثل خشتی سنگین بود. عذرا به زور در دهانش کمی غذا یا دارو می ریخت. فقط هنگامی که صدای اذان را می شنید بلند می شد. مثل یک پیرزن قدخمیده همان گوشه اتاق در پادری وضو می گرفت و نماز می خواند...
سه شب و سه روز در سکوتی سنگین گذشت و بغض خورشید را می کشت. هرچند کمتر اما باز هم سرفه داشت و جز همین صدای سرفه های تک و توک صدای دیگری از اتاقشان نمی آمد. عذرا اما نیمه شب هنوز لالایی های خورشید را زیر لب زم زمه می کرد و می گریست.

گل زرد و گل زرد و گل زرد
الهی من نبینم داغ فرزند

گل زرد و گل زرد و گل زرد
بیا با هم بنالیم از سر درد

صبح روز چهارم صدایی به گوش همسایه ها رسید.
- پری خانم! پری خانم! برای خورشید مهمون اومده.
یکی از بچه ها ی کوچک حیاط بود که پری خانم به او پیش تر ها سپرده بود اگر برای هر کدام از اهالی خانه مهمان آمد او را خبر کند. پری گوشه پرده را کنار زد و زن جاافتاده و پسر نوجوانی را به همراه یک مرد که بی شباهت به خسرو نبود؛ در راهرویی که به حیاط منتهی می شد دید. از لباس های زن فهمید که باید قوم و خویش خورشید باشند. پیرزن محکم و با شوق دری که پسرک نشانش داده بود را کوبید اما کسی در را باز نکرد.
- مطمئنی پسر که خورشید اتاقش همینه؟ اصلاً همین جاست؟ جایی نرفته؟
- آره از وقتی فهمیده بچش مرده از اتاقش تکون نخورده.
- بچش مرده؟!
- یا باب الحوایج
خاتون دستش را روی سرش گذاشت و حیدر با لگد ضربه ای به در زد و در را باز کرد.
خورشید در میان تاریکی نشسته بود و نور چشم هایش را آزرد.
- مادرت برات بمیره. رودالم چه به سرت اومده؟!
خورشید چشمش به خاتون و حیدر که خورد. بغضش ترکید. با اشک گفت:
- چقد دیر اومدی خاتونم... چقد دیر اومدی...
شما زن های جنوبی را نمی شناسید. اگر از آنها پسری مرده باشد حتی اگر چند ماهه باشد این جور وقت ها کل می کشند.... کِل.... کِل..... کِل...
دست هایشان را در هوا تکان می دهند. مویه می کنند و می گویند:
«پسرم دوماد شد... پسرم دوماد شد...»
خاتون کل کشید. با غمگنانه ترین صدایی که شنیده اید. با درد با زجر...
حیدر و خاتون خورشید را به آغوش کشیدند و او هم های های غریبانه گریست. جهان در حیاط از این و آن ماجرا را پرسید و فهمید و خدا را شکر کرد که در چنین شرایطی توانسته خاتون را به این جا برساند. وقتی خاتون تلگراف زد که «به خسرو خبر بده ما فردا صبح حرکت می کنیم» جهان لای پرونده خسرو را گشت و از بین آدرس تلگراف بر ها آدرس خسرو را پیدا کرد.
جهان تسلیتش را گفت و کمی خرت و پرت را که برای خورشید خریده بود دم در گذاشت. پشت جهان هم تیر می کشید. برادرزاده اش را ندیده بود اما زیر لب زم زمه کرد: «برادر پشت، برادرزاده هم پشت...» و اشک و اشک و اشک...
غروب که عذرا به خانه رسید؛ دید چراغ اتاق خورشید روشن است. بی آن که در بزند در را گشود.
خورشید نگاه غمگنانه ای کرد و گفت:
- سلام
عذرا وقتی دید خورشید حرف می زند؛ او را بی اختیار به آغوش کشید و بوسید.
- تو زبونت وا شد.... خداروشکر. خداروشکر.
کمی که آرام شد اطرافش را نگاه کرد. حیدر و خاتون را دید که با نگاهی پرسشگر او را می کاویدند.
عذرا مثل قوم و خویشی که سال ها بشناسدشان آن ها را شناخت. خاتون را درآغوش گرفت و گریست و روی زمین یله شد. گویی باری سنگین را بر زمین گذاشت. خاتون بهم ریخته بود و احساس می کرد از درون تهی است. سرنوشتی شبیه سرنوشت خودش برای دخترش رقم می خورد. یک عمر چشم به در با ناخوشی های عمیق و خوشی های سطحی. از دست خسرو بسیار خشمگین بود اما خشمش را فرو می داد و بیشتر وقتش با رسیدگی به خورشید می گذشت. روح خورشید مثل جسمش تکیده و نحیف شده بود و خاتون که داغ اولاد بسیار دیده بود؛ می توانست مرهم باشد... و دروغ است دردی را نچشیده؛ تسلی باشی.
- مادرجان بچه امانته دست ما. اون که داده می بره. امروز نه فردا. یا تو داغ عزیزت رو می بینی یا عزیزت دور از جونت به داغ تو می شینه. این گردش روزگاره.
داغ اولاد سخته اما چه می شه کرد. امام حسین هم داغ اولاد دید. دیگه غلام عباس تو که از علی اصغر عزیز تر نبود؛ رو دست پدرش پرپر شد... ناله نکن مادر. نه تو پیری نه خدا بخیل. ان شاالله میزایی. پسر میزایی... یکی از یکی بهتر. به زبون که نمیاری به دلتم ناشکری نکنی. راضی به رضای خدا باش...
در جواب روضه هایی که خاتون می خواند. خورشید فقط سری تکان می داد و باز در خودش فرو می رفت اما گاهی به گپ و گفت حیدر و خاتون که نگاه می کرد از هم می شکفت. شب ها دستش را کنار بسترش می کشید و سردی زمینی که تنها زیلویی روی آن کشیده بودند به او یاد آوری می کرد که غلام عباس دیگر لب هایش را مثل گنجشک به هم نمی زند و منتظر سینه او نیست. به خسرو فکر می کرد و تنش از لحظه رویارویی با او یخ می بست. هرچه بود سرما بود. سرما و افسردگی... ده روزی از آمدن خاتون گذشته بود که عزم برگشت کرد.
- خورشید مادر رنگ و روت از روز اول بهتره. داروهاتم داره کم کم تموم می شه. رنج سفر می تونی ان شاالله تحمل کنی. جمع کن برگردیم ده.
- چطور برگردیم مادر بدون خسرو؟!
- خسرو خیر ندیده اگه مرد بود تو رو تنها ول نمی کرد تو شهر غربت.
- نه خاتونم گفتم که رفته پی روزیش. اونم به تلاطم بود برای من و اون...
خواست بگو بچه اما دلش نیامد و حرفش را خورد.
- من دیگه قربون قدت نمی تونم این جا بمونم. گاو و گوساله و مرغ و هرچه بود رو سپردم به این همسایه و اون همسایه
- خب تو برو. منم توقع ندارم این جا بمونی...
وقتی این را می گفت صدایش از اندوه لرزید.
- من چطور بدون تو برم؟
حیدر با اندوه گفت:
- ما بدون تو هیچ جا نمی ریم. نمی دونی چی کشیده خاتون توی این مدت از دوری تو.
خورشید نگاه محبت آمیزی به حیدر انداخت و احساس کرد حیدر قد کشیده است.
- ببین خورشیدکم این جا موندنت فایده ای نداره جز این که دل ما به تکونه تا تو تلگرافی بزنی و خبری بدی از خودت.
- نه مادر... این جا خونه منه. خونه امید خسرو. خسرو برمی گرده. مطمئنم برمی گرده. بعد بهش می گم منو راهی کنه.
- ها زن تنها راهیت کنه؟
- بلاخره یه جور میام.
خاتون دور و برش را جمع و جور کرد و با تحکم گفت:
- ما جمعه می ریم هر سه تامون.
خورشید این لحن خاتون را از کودکی می شناخت. می دانست که این تصمیم را کسی نمی تواند عوض کند. در خود رمقی نمی دید که با خاتون مجادله کند. با خودش فکر کرد تا جمعه دو روز دیگر باقی است و تا آن موقع معلوم نیست چه ها بشود. مگر نه این که یک شب، فقط یک شب بین او و فرزندش تا دنیا دنیاست؛ فاصله انداخت. یاد پول های لای قرآن افتاد و به خواهشی که از خدا کرده بود. دلش نیامد به قرآن سر بزند. به خاتون گفته بود لای قرآن پول هست اما خودش جرات نمی کرد لای آن را باز کند. می ترسید آخرین اسکناس را هم خرج کرده باشند و خسرو نیامده باشد. اگر این گونه بود از خدا مکدر می شد. باور هایش که تنها دارایی او بودند دست خوش نداری اش می شد. پس دست سمت قرآن نبرد. گاهی آدم ها نادانی در آرامش را بر دانایی در اضطراب ترجیح می دهند. خاتون وسایل اتاق را جمع و جور می کرد و چمدان خورشید را می بست. خورشید مثل محکومِ منتظرِ اجرایِ حکم، در سکوت از هم پاشیدن خانه اش را نظاره می کرد. صبح جمعه وقتی عذرا را در آغوش کشید. هنوز قرآنش لب طاقچه بود و مطمئن نبود که دارد به دهشان برمی گردد. بی غلام عباس. بی خسرو... بی آن که چیزی به او تعلق داشته باشد و بی آن که او به چیزی.
- خورشید برام نامه بنویس.
عذرا حرف هایش را لابه لای بغض هایش پیچید و آن قدر که در آغوش خاتون گریست در آغوش خورشید گریه نکرد. خاتون این روز ها برایش تکیه گاه گمشده ای بود. با خودش فکر می کرد که چه خوب است کسی را داشته باشی تا در لحظه های طوفانی سر برسد و نگذارد که سیلاب اندوه تو را با خودش ببرد. چقدر خوب است که بیرون دایره بدبختی ها کسی نگرانت باشد.خورشید با تک تک همسایه ها خداحافظی کرد. نوبت به پری خانم که رسید در اتاقش را زد. پری خانم آرام در را باز کرد و با لحن مادرانه ای گفت:
- داری میری؟
- فکر کنم.
- خدا به همراهت مادر... حلالم کن...
خورشید نمی توانست بگوید حلال... سرش را زیر انداخت. لبخند بی جانی زد و چمدانش را برداشت. حیدر دست زیر دستگیره زد و آن را از خورشید گرفت. خورشید باور نمی کرد که در مدت چهار ماه این همه پیر شده. چه چیزها که ندید. چه حرف ها که نشنید. خورشیدی نبود که از ده آمده بود اما پایش نمی رفت. دل نگران خسرو بود. بعد از مرگ ناگهانی غلام عباس خورشید احساس می کرد به هیچ چیز و هیچ کس تعلق خاطری ندارد اما او بود که از خسرو خواسته بود به خاطر غلام عباس برگردد. حالا اگر او برمی گشت چه می کرد بی او و بی غلام عباس!
خورشید ناگهان به طرف در اتاقش برگشت و به سمت طاقچه رفت. به خودش جرات داد که قرآن را باز کند. مثل قراری ننوشته دلش می خواست مطمئن شود خدا هنوز هم سر قول و قرارش با او هست. قرآن را گشود و به آخرین اسکناس لای آن نگاه کرد. چشم هایش نمناک شد بالا را نگریست و گفت: «ممنونم که دستمو پیش کسی دراز نکردی» خواست اسکناس را بردارد و دل از برگشت خسرو بکند اما با خودش فکر کرد شاید خسرو برگردد و به همین اسکناس کم احتیاج داشته باشد. گوشه اسکناس را طوری که مشخص باشد از قرآن بیرون گذاشت و آن را برنداشت. قرآن را بوسید و نگاهی مایوس به اتاق و تتمه وسایلش انداخت و از اتاق بیرون رفت. آن قدر قدم هایش سست بود که گویی وزنه هایی سنگین را می کشند. نه دلش قرار ماندن داشت و نه پایش توان رفتن. در میانه ماندن و رفتن حیران بود. حیدر چمدان به دست، در ورودی دالان ایستاده بود. خاتون چشم های مصممش را به خورشید دوخت تا در آخرین لحظات متزلزل نشود. همچنان که خورشید به خاتون مبهوت می نگریست خاتون گفت:
- چیه مادر چرا معطلی؟ چرا دهن باز منو نگاه می کنی؟ بگو یاعلی و راه بیفت.
خاتون خواست نایستد تا خورشید هم مضطر نشود. خاتون رو به در برگشت و سینه به سینه ی خسرو شد. چمدان از دست حیدر افتاد و خورشید در همان گوشه حیاط با زمین برابر شد.
داغ دل همه با دیدن خسرو تازه شد و شروع به شیون کردند. پری خانم گوشه پرده را رها کرد و با قلبی که از جا می جست پایین پنجره نشست تا با خسرو چشم در چشم نشود. خسرو از خودش می پرسید آیا بیدار است یا مثل تمام شب های گذشته کابوس می بیند. کابوس غرق شدن. کابوس ریختن سقف خانه بر سر خورشید و غلام عباس. کابوس مردن در حسرت دیدن زن و بچه اش...
نه هرچه می دید واقعی بود. چون صدای فریاد خورشید در گوشش زنگ می زد و خورشید زنی نبود که بی پروای نا محرم صدا بلند کند.
- چی شده؟ چه خبر شده؟ این شیون برا چیه؟
خورشید از آن سوی حیاط با صدایی زخم خورده و مجروح گفت:
- خسرو....خسرو بدبخت شدیم. خسرو بیچاره شدیم... خسرو بیچاره شدیم...
خسرو خودش را به خورشید رساند. خاتون دستار بندری اش را روی صورتش کشید تا خورشید را از هم پاشیده نبیند و بگرید. حیدر شانه هایش به شیوه مردهای در سوگ نشسته می لرزید و حیاط یک پارچه عزا بود.
- چی شده چی شده؟ چه خبر شده؟ شما کجا می رفتید؟ جهان طوریش شده؟ آبادی خبریه؟ یکی به من بگه چه خبره؟
خورشید با هق هق دست خسرو را گرفت و او را به طرف زمین کشید.
- خسرو! خسرو!
- جان خسرو... دردت تو سرم... چی شده؟ غلام عباس کجاست؟
تا خسرو اسم غلام عباس را آورد خورشید درهم شکست اما جهان که برای بردن خاتون و بچه هایش آمده بود؛ دست برادرانه اش را روی شانه خسرو گذاشت و او را به طرف خودش کشید و در آغوش گرفت. خسرو خودش را از آغوش جهان کند و گفت:
- داداش چی شده؟ یکی بگه چی شده؟
خورشید همان طور که نشسته بود؛ دست هایش را روی سرش گذاشت و گفت:
- غلام عباس غلام عباس غلام عباسم مرد...
خسرو نگاهی به آسمان انداخت و احساس کرد هوایی برای نفس کشیدن نیست. به طرف اتاق دوید و وقتی گهواره غلام عباس را ندید از اتاق بیرون نزد و همان جا در تنهایی مردانه اش گویی به پایان رسید. این سخت ترین پتکی بود که بر پیکره روح خسرو تاکنون خورده بود. جهان و فقط جهان می توانست خسرو را از زمین بلند کند. جهان به طرف اتاق رفت و نم نم آن چه بر سر خورشید در نبود خسرو رفته بود را با او واگویه کرد. خسرو می گریست اما هرچه اشک می ریخت بر آتش دلش خاموش نمی شد. به دنبال سرمایه ای رفته بود و به قول تجار ورشکسته، اصل مایه را از دست داده بود. عذرا، خاتون و خورشید را به اتاقش برد و حیدر مثل همیشه گوشه ای کز کرد و به دیواری تکیه داد. دیواری که آن قدرها محکم نبود. حداقل به محکمی حیدر نبود. حیدر مثل گیاه صحرایی که باران کم به آن می رسد و در عوض ریشه هایشان در جست و جوی آب در زیر زمین ستبر می شوند؛ محکم بود. کم گو و صبور و مثل سایه دنبال خاتون.... خاتون گفتم. خاتون نمی توانست در این حال و روز خورشید را رها کند. تحمل هم اتاق شدن با خسرو را هم نداشت اما باید می ماند به خاطر خورشید باید می ماند... خسرو دست به هیچ تنها توانسته بود جانش را از شط بگیرد و برای خورشید بیاورد. خاتون وقتی چهره درهم شکسته خسرو را دید. وقتی دید از آن دبدبه و کب کبه خبری نیست؛ استکان چایی جلویش گذاشت. گَرد دوشش را تکاند و سرش را به دامن گرفت.
- عمه! عمه! چرا این همه بلا سر من میاد؟ اون از پدرم؟ اون از مادرم؟ اینم از پسرم؟ جلو زنمم خفیف شدم...
- خدا نکنه عمه خفیف چیه؟ خدا گرد ذلت نپاشه به چهرت. سرتو بالا بگیر. بلا مال مرده. خدا با کسی سر دشمنی نداره مادر... تا بوده همین بوده...خدا اول صبرشو میده بعد مصیبتشو می فرسته...
خاتون گفت و شانه های خسرو لرزید و مثل ابری در دامن آسمانی خاتون بارید.
- خسرو مادر هنوز هم می خوای این جا بمونی؟ این شهر برا تو چی داره غیر نکبت؟ غیر گرفتاری و سختی؟
خورشید با چشم هایی نگران به خسرو نگاه کرد. خسرو سرش را پایین انداخت و دستش را روی زیلویی که روی زمین پهن بود کشید و گفت:
- الان نمی تونم بیام عمه... الان بیام انگشت نمای خلق میشم.
- آخه عمه جان حرف مردم باد هواست...
- نه عمه باد نیست طوفانه من این جا دور افتادم. کسی خبر از دار و ندارم نداره. اون جا می افتم تو دهن مردم...
- خسرو..
خورشید کلام مادرش را قطع کرد و گفت:
- بزار سر و سامونی گرفتیم میایم.
خاتون با چشم های گرد شده به خورشید نگاه کرد. خورشید هم نمی خواست این گونه به ده برگردد. در چشم دختران ده ملکه ای می نمود که بازِ سعادت بر شانه اش بود. چون دوشادوش خسرو به شهر می رفت. حالا یک سال نشده نمی خواست مردش سر شکسته برگرد. خسرو نفس راحتی کشید و خاتون دندان قروچه ای کرد و خونی که در سینه اش می جوشید را بالا نیاورد.
خاتون با جمله خورشید دریافت که خورشید هم قصد برگشتن به ده را بدون خسرو ندارد...

آن روز صبح وقتی مرد همسایه قبر غلام عباس را به خسرو نشان داد. وقتی خسرو دست مردانه اش را روی برجستگی کوچک قبر کشید عمق فاجعه را بهتر فهمید. مویه کرد. گریست. خودش را زد اما فایده نداشت. چیزی از درون خودش باید بیرون می کشید و همان جا کنار غلام عباس دفن می کرد. آن من،آن منِ زیاده خواه... مرگ غلام عباس خسرو را درهم ریخت. چهل روز، هر روز کنار قبر کوچک آرام می نشست تا کودک از خواب نپرد. هر روز به این فکر می کرد که فاصله او و غلام عباس فقط چند وجب خاک است. آه.. آه از دریغ هایی که حتی وقتی از دریچه خاک آلود قبر به آن ها می نگریم باز هم دریغ اند دریغ! خسرو همان جا کنار قبر کوچک از هم پاشیده و مستاصل شد. هر روز پاره های خودش را در هم ریخته و ویران مقابل خودش می دید. باید منی دیگر از خودش می ساخت اما می توانست؟

- خورشید به ولای علی خستم. به قرآن محمد خستم...
این اولین بار بود که بعد از رفتن خاتون و حیدر، خسرو از خستگی می گفت. این چند روز؛ هر روز خسرو صبح زود از خانه بیرون زده بود و آخر شب اگر شده با کارگری؛ هندوانه ای خریده بود و آمده بود. شب هایی که دشتی نمی کرد دیر تر می آمد. از این که دست خالی به خانه برگردد خجالت می کشید. خورشید هم خودش را به خواب می زد. هر چند از گرسنگی تا صبح این پهلو به آن پهلو می شد. خسرو اما امروز عصر خسته برگشته و بیرون نزده بود. او بعد از مرگ غلام عباس در خود شکسته بود. پاره های روحش مثل چینی از هم پاشیده هر تکه جایی افتاده بود. دستی را می طلبید که او را از نو بسازد. دست های ظریف و صبور خورشید.
- خسرو بیا دعا کنیم.
- مگه دعا نکردیم؟ خود تو کم بعدِ نماز دعا می کنی؟ خدا... خدا اصلاً ما رو می بینه؟
- استغفرالله این چه حرفیه! بیا با هم دعا کنیم. بیا دم غروبه خسرو... دم غروب دعا می گیره.
خسرو سرش را بین دست هایش پنهان کرد و شروع به گریستن کرد. آن قدر بلند که حتی خورشید را هم به گریه واداشت.
- خسرو! خسرو!
خسرو مضطر بود و می گریست. خسرو سرش را بالا آورد دست هایش را به صورت خیسش کشید و به طرف بالابرد. دست های خالی اما پر از اشک را رو به آسمان گرفت و گفت:
- خدایا این، الان تنها سرمایمه. و دوباره سرش را بین دست هایش پنهان کرد و گریست. هیچ وقت دلش نمی خواست به جایی که از آن رانده شده برگردد اما خسرو شکسته بود. در خودش شکسته بود. گاهی لازم است حوادث تو را از درون خودت بیرون بکشند و مقابلت بنشانند. آن چه خسرو از خودش می دید آن چیزی نبود که درباره خودش تصور می کرد و البته که آن چه می بینی حقیقی تر از آن چیزی است که تصور می کنی.
راه قهوه خانه را در پیش گرفت و با رخوت وارد قهوه خانه شد. پیرمردی مشغول نقالی بود. خسرو او را برانداز کرد و یادش آمد که تا چند وقت پیش از این؛ او لباس های نقالی را پوشیده بود و دست هایش را به هم می کوبید و رزم رستم و سهراب می خواند. وقتی از پهلوانان شاهنامه می خواند غلام عباس را در قامت جوانی تصور می کرد. در خیالاتش با او کشتی می گرفت در خیالاتش با او به شط می رفت. با او می خواند و با او زندگی می کرد. صدای صاحب قهوه خانه مثل سنگی که به برکه ای پرت کنند؛ سکون خیال های خسرو را در هم ریخت.
- به خسروخان!
خسرو به زور لبخندی زد و روبه روی پیشخوان نشست.
- خب خسروخان کِیفین؟
- شکر
- از این طرفا؟ زن و بچت خوبن؟
خسرو با صدایی خشک و بی روح گفت:
- بچم... مرد.
صاحب قهوه خانه با چشم های نگران به خسرو نگاه کرد و صورتش متغیر شد. دلش می خواست بپرسد چرا؟چطور؟ اما دنیادیده ها می دانند همان طور که وصف العیش؛ نصف العیش است، وصف مصیبت هم نصف مصیبت است. پس به گفتن تسلیتی اکتفا کرد.
نگاهی به سر تا پای خسرو انداخت و فهمید که خسرو به دنبال چیزی این جاست.
- غم آخرت باشه جوون.
- ممنون.
- الان کجایی؟
- زیر سایه خدا... شما فکر کن هیچ جا.
- یعنی جایی مشغول به کار نیستی؟ مگه به هوای اداره پست از این جا نرفتی؟
- چرا رفتم اما سر از ناکجا درآوردم و بی ثمر برگشتم.
- حالا دنبال کار می گردی؟
خسرو با شرمساری گفت:
- بله.
- من نقال دیگه نمی خوام.
- می دونم. گفتم این جا آدم حسابیا رفت و آمد دارن شاید کسی رو بشناسین... یا کاری سراغ داشته باشین.
مرد در فکر فرو رفت و ناگهان چشم هایش برقی زد.
- خسرو تو حساب کتابم بلدی؟
- آره ولی کو جنسی که حساب کتابش کنم؟
ببین فردا عصر بیا این جا یکی میاد شاید بشه دستتو تو دستش بزارم.
- کیه؟ چه کارست؟
- حالا هی نپرس. می ترسم جور نشه چراغ بی خود تو دلت روشن نکنم. حتماً فردا بیا. ببینم اصلاً هنوز آدم می خواد یا نه... دنبال یه آدم مطمئن می گشت.
شب خسرو لباس هایش را به خورشید داد تا بشورد. گیوه هایش را هم خودش شست. تنی به آب زد و منتظر ماند تا باد لباس هایش را خشک کند. حیف که آن لباس های قدیمی اش نبود. خسرو خجالت می کشید با این سر و شکل با آدم های به قول خودش حسابی روبه رو شود اما بیشتر از آن از خورشید و نداری و آن همه وعده که داده بود شرم داشت. صبح که می خواست بیرون برود؛ خورشید کنار یقه اش را مرتب کرد و آهسته و محجوب حلقه ای از مو های خسرو را از روی پیشانی اش پس زد و گفت:
- بی بسم الله نرو.
خسرو سرش را به نشانه تایید تکان داد و از در بیرون زد.
مرد کت و شلوار خاکستری رنگ و راه راهی پوشیده بود. سبیل هایش هم رنگ کتش بود. خیلی موقر پشت یک میز تنها نشسته بود و فنجان کوچک قهوه اش را سر می کشید.
صاحب قهوه خانه دهانش را به گوش خسرو نزدیک کرد و گفت:
- ببین خسرو اونه. رئیس بانکه. چند ساله مشتری منه. از وقتی کارمند بود تا حالا. چند وقت پیش می گفت دنبال یه آدم می گرده مطمئن باشه، حساب کتاب سرش بشه. با این فرنگی ها هم بتونه حرف بزنه. حالا دست و پا شکسته. من همون وقت یاد تو افتادم اما جاتو بلد نبودم.
- مطمئنین من به دردش می خورم؟
- عه کی بهتر از تو؟ برو جلو سلام کن. بگو من خسروام خودش می فهمه. پیش پای تو بهش گفتم میای.
خسرو با دستمال سفیدی که خورشید در جیبش گذاشته بود؛ عرق پیشانی اش را پاک کرد و به طرف مرد رفت.
- سلام آقا! من خسرو امیرخانی هستم.

مرد نگاه دقیقی به خسرو انداخت و گفت:
- بشین.
با حرکت دست به پیشخدمت اشاره کرد تا از خسرو پذیرایی کند.
- تو سواد داری؟
- بله.
- یعنی خوندن و نوشتن؟
- من شاهنامه خون بودم.
مرد ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- اینو می دونم. نوشتنم خوب بلدی؟
- والا آره...
- انگلیسی چی؟ بلدی حرف بزنی؟ عربی که دیگه باید بلد باشی درسته؟
- آره عربی بلدم. انگلیسی هم دست و پا شکسته. ولی زود یاد می گیرم. هیچ کاری نیست نشه انجامش داد.
مرد از جمله پایانی خسرو خوشش آمد.
- من یکی رو برای صندوق امانات بانک می خوام. زنای این فرنگیا میان جواهراتشونو اون جا می زارن. عربای بصره و بغداد میان و یا حتی مقامات.
من یکی رو می خوام اول چشم پاک باشه بعد دستش بعد هم قلم و قدمش. هستی؟
- ما شیر پاک خورده ایم آقا خیالتون راحت.
- صاب کارت که خیلی ازت تعریف می کرد. فردا صب بیا بانک سر میدون. بلدی که.
- آره، آره.
- دو هفته آزمایشی باش تا ببینم چند مرده حلاجی.

خسرو آن قدر خوشحال شد که همان لحظه دلش می خواست صورت مرد را غرق بوسه کند اما غرور جنوبی اش او را مثل یک پسر بچه مودب روی صندلی نشاند.
- با من امری ندارید؟
- فردا صبح راس ساعت هفت بانک باش.
- چشم.
خسرو به سمت مرد صاحب قهوه خانه رفت. دوست داشت او را هم غرق بوسه کند اما فهمید که ریس بانک زیر چشمی او را می پاید. پس موقر به صاحب قهوه خانه دست داد اما دستش را به گرمی فشرد و با خاضعانه ترین لحنی که بلد بود گفت:
- آقایی. پدری کردی در حقم.
وقتی از در قهوه خانه بیرون آمد دلش می خواست فریاد بزند. به آسمان نگاه کرد و چشم هایش را بست و گفت:
- شکر. هزار بار شکر. اگه این کار جور بشه نمی زارم آب تو دل خورشید تکون بخوره.
دوست داشت پاکتی شیرینی عربی می خرید و به خانه می برد اما ته جیبش فقط دو سکه بی ارزش بود. البته ارزش هر چیزی در هر زمان متفاوت است. آن دو سکه پول نان امروز و فردای خسرو بود. آبروی خسرو بود. همین که حتی یک دانه نان گرم در سفره خانه بتواند بگذارد خودش شادی بود.
خسرو ندانست که خورشید آن شب چند رکعت نماز خواند اما می دانست او نذرهایش را ادا می کند. آدم هایی که پول ندارند از جان نذر می کنند.
صبح فردا پیش از خسرو، خورشید بیدار بود. کمی آرد داشت و چند دانه خرما. اگر کمی فقط کمی روغن داشت رنگینک می پخت اما همان چند دانه خرما را هسته کند و لای تکه نانی لقمه گرفت و خسرو را بیدار کرد. خسرو از جا جست. او هم بعد از نماز صبح تازه خوابش برده بود. حیاط ساکت بود. خورشید قرآن به دست دم در ایستاد. خسرو را که عبورداد قرآن را به سینه فشرد. مثل مادری که کودکی را. گاهی احساس می کرد این کتاب جان دارد. نفس می کشد و او را تنها نمی گذارد. قرآن را روی گونه اش گذاشت و اشک هایش جاری شد. هر چند نگفت: «خدایا! آزمون و امتحان بسه... کمی طعم آسایش به ما بچشون.» اما همیشه وقتی صبر به نهایت خودش برسد، فرج از راه می رسد. خسرو گیوه هایش را ور کشید و نگاهی به پنجره اتاق پری خانم انداخت. آن قدر این پیرزن در خودش مچاله شده بود که خسرو نتوانسته بود حتی تشری به او بزند. روز و حال رقت انگیزش خسرو را مجاب کرده بود که سراغش نرود.
بانک با آدم های شیک پوش و محیطی که در آن بوی مطبوعی به مشام می رسید و محل رفت و آمد مادمازل ها و موسیو های فرنگی و تجار و صاحب منصب های شهر بود؛ دقیقا جایی بود که خسرو همیشه دنبال آن می گشت. جلوی آقای بهبهانی ایستاد و با اشتیاق سلام گفت.
- سلام... خوش اومدی. امیدوارم موندگار باشی. این برگه ها رو پر کن. علی الاصول باید معرفی داشته باشی و پای این برگه ها رو امضا کنه اما چون صاب کار قبلیت آدم دولت نیست؛ مجبورم خودم این کارو بکنم. امیدوارم پشیمونم نکنی.
- نه مطمئن باشین.
مرد سرش را بلند کرد و نگاهی به خسرو انداخت و گفت:
- خب... با این لباسا که نمی تونی این جا کار کنی. این جا همه باید لباس یک شکل داشته باشند.

خسرو کمی منقبض شد و ترسید که معاون بانک او را پی خرید لباس بفرستد.
- برو به این آدرس... همه از اون جا کت و شلوار و کفش تحویل می گیرند. تو هم با این برگه لباست رو تحویل بگیر اگر بعد دو هفته به توافق نرسیدیم پول لباس رو از دستمزد هفته دومت کم می کنم. مشکلی نیست؟
- نه آقا!

خسرو کتش را پوشید و در آینه قدی به خودش نگاه کرد. چقدر دلربا شده بود. هرچند سینه فراخش و چشم های مغرورش لابه لای آن لباس ساده قبلی هم پنهان نمی ماند. مرد قهوه خانه دار کمی پول بهبهانی داده بود تا به بهانه پیش دادن دستمزد هفته اولش آن را به خسرو بدهد. می دانست که غرور خسرو قبول نمی کند که از او قرض بگیرد و روز اول با اتفاق های خوشی همراه شد.
بعدازظهر بود که صدای بچه های حیاط بلند شد. داشتند پاکت بامیه را که خسرو به آنها داده بود؛ بین خودشان تقسیم می کردند. صدای شادیشان با صدای یاالله خسرو به هم آمیخت. خسرو با اشتیاق به طرف اتاقشان رفت. دلش می خواست خورشید هرچه زودتر او را در آن لباس ببیند. خورشید مشتاقانه در را گشود و با دیدن خسرو بهت دردناکی صورتش را فرا گرفت. گمان کرد که باز پولی به دست خسرو رسیده است و آن را خرج رخت و لباس کرده اما لب به شکوه باز نکرد. عادت نداشت تا از چیزی مطمئن نشده درباره آن حرف بزند اما صورت مضطربش را چه می کرد؟
- سلام چیزی شده؟
- سلام نه نه. بیا تو
- جون خسرو اگه طوری شده بگو.
- نه چیزی نیست. خسته نباشی امروز مشغول شدی؟
خسرو دور خودش در اتاق گشت و گفت:
- خورشید می بینی چه لباس شیکی بهم دادن؟
- دا... دن؟
- آره آره گفتن باید همه مث هم لباس بپوشن. یه برگه دادن برم خیاط خونه اینو تحویل بگیرم. همونجا هم دم پاچشو برام اندازه کردن. کفش فروشی هم بغلش بود.
خورشید نفس راحتی کشید و بی هوا گفت:
- قربون قد و بالات برم...
سرخ شد و در دل بد و بیراهی نثار عذرا کرد که این همه در نبود خسرو به او می گفت قربان صدقه شوهرت برو اما دیگر دیر شده بود تا به خودش بیاید و سکوت کند یا از زیر نگاه خواهنده خسرو در برود؛ در آغوش خسرو بود.
- قربون تو... قربون دل پاکت... هرچی دارم از صدقه سر دعاهای توئه.
خورشید لبخند جان داری زد و خودش را در آغوش خسرو رها کرد. بعد از آمدن خسرو و از سر گذراندن مصیبت غلام عباس شاید این اولین شبی بود که شادی به صورت های جوان اما خسته هردویشان دویده بود.
- کاش...
- آره کاش غلام عباس بود...
همین طور در آغوش هم اشک ریختند و خسرو با سر انگشت اشک های خورشید را پاک کرد.
دانه ای بامیه از ته پاکت جست و در دهن خورشید گذاشت. کم کم داشت طعم شیرین یادش می رفت اما باز هم کامش شیرین شد. خسرو هر روز، سر وقت حاضر بود. پیش از همه می رفت و پس از همه می گشت. خط خوبی داشت و سعی می کرد بدون آن که از کسی چیزی بپرسد؛ فقط با نگاه کردن رفتارهایش را با آدم هایی که در بانک رفت و آمد دارند هماهنگ کند. مثل آن ها دست بدهد. مثل آن ها به نشانه احترام مقابل خانم ها از جا بلند شود و مثل آن ها با کسی زیاد خودمانی نشود.
خورشید به محض این که خونی در رگ هایش دوید و جانی گرفت به یاد کمک های عذرا در نبود او از مادرش پرستاری می کرد و روزها در نبود خسرو و عذرا؛ پیرزن و خورشید با هم انس گرفته بودند.
مثل هر روز به اتاق پیرزن رفت.
- عه امروز چطور عذرا رخت خوابشو جمع نکرده؟
این را گفت و مشغول جمع کردن رخت خواب عذرا شد.
- به گمونم عجله داشته از بس شبا دیر می خوابه.
خورشید با مادر عذرا حرف می زد و او فقط با نگاه هایش به او جواب می داد.
- ایشاالله هیچ وقت داغ اولاد نبینین. داغ اولاد سخته...
پیرزن دلش می خواست خورشید را دلداری دهد اما نمی توانست.
- آره دیگه... خسرو یه کار خوب پیدا کرده. دعا کنین موندگار بشه.
- نه این طوریا نیست که کاری نباشی... بی مراد نمی دونم چرا روزی جلدش نمی شه. مث کفترای این اصغرآقا که جلد پشت بومشونه؛ روزی باید جلد خونه آدم باشه و الا هی تو بدو هی روزی بدو. روزی از جلو و خسرو از دنبال... تا حالا که این طور بوده.
- آره مگه می شه حواسم نباشه... دیگه دستم اومده... اگه چیزی بیاره می زارم کنار برا روز مبادا.
خورشید شانه کوچکی برداشت و گیس های سپید پیرزن را شانه زد. دلتنگی اش برای خاتون را این گونه مرهم می گذاشت.
- این بار که خسرو بزارتت بیرون؛ خودم سرتو حنا میزارم.
- نه... نه... من که ناراحت نمی شم. خیلی خوبه سرتو حنا بزاری... به عذرا هم گفتم مشکی نپوشه. خودش در نیاورد میگه انگاری بچه خودم بوده.
تا گفت بچه باز بغضش شکست.
- داغ... آه... اسمش روشه داغ... مگه خوب می شه؟
چشمش به مجله ای خورد که کنار رخت خواب عذرا بود.
- عذرا مجله می خونه؟. آره می دونم سواد داره. منم دارم. من قرآن بلدم بخونم. سعدی خوندم. شاهنامه و حافظ خوندم. همش پیش ملاممد همین ملای دهمون که مکتب خونه داشت.
- آره حالا می خونمش... قصه نداره؟ قصه داشته باشه خوبه.
- نه مادرجون قصه نداره تا برات بخونم.
- خوشبخت؟ چه می دونم خاتونم میگه
گلیم بخت کسی را که بافته اند سیاه
به آب زم زم و کوثر سفید نتوان کرد
خورشید می گفت با مکث نگاهی به پیرزن می کرد و باز می گفت.

- ببخشید خانم شما باید این برگه ها رو امضا کنید.
زن پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- دقیقاً کجا رو؟
خسرو خودکار را گذاشت روی برگه. زن دست پیش برد و خودکار را از دست خسرو بیرون کشید. از برخورد دست زن با دستش مو رمور شد. نگاهی به سر تا پای زن انداخت و چشم های مغرورش را به سمت دیگری دوخت. زن احساس کرد رفتارش به مذاق مرد خوش نیامده. لبه کلاهش را گرفت و با «متشکرم» متکبرانه ای بانک را ترک کرد. مردها اغلب همین طورند اگر زنی نازشان را بخرد دیگر به آن زن نیاز ندارند.
«نکبت ولش می کردم می خواست بیاد بشینه رو پام. بدبخت! تو اگه اون شوهرت این قد زلم زیمبو سر گوشت آویزون نکرده بود که نمی شد نیگات کرد. اه اه بدم میاد از زنای ولو...»
همین جور که در ذهنش به آن زن بد و بیراه می گفت آقای بهبهانی دوبار صدایش زده بود و نشنیده بود.

- با توئه خسرو نمی شنوی؟
- کی؟
- عه عه برو پیش بهبهانی بابا گلوش پاره شد.
- آخ آخ باشه باشه.
خسرو این جور وقت ها واقعا یک پسربچه مودب می شد و همین خصلتش بهبهانی را تحریک می کرد سر به سرش بگذارد.
- نه مث این که حواست پرته.
- نه آقای بهبهانی حواسم به کارمه. حواسم جایی نبود.
- نه نمیشه این جور نمیشه.
- آقا من حواسم سر کارم بود.
بهبهانی که دید خسرو دستپاچه شده زودتر حرفش را زد:
- خب دو هفته شما هم ختم به خیر شد.
- یعنی من این جا موندگارم؟
- موندگار که فقط خداست ولی حالاحالا ها هستی.
- خب چکار کنم؟
بهبهانی خنده اش گرفت و گفت:
- هیچی برو سرکارت. حواستم جمع کن!
- چشم، چشم
- برو پیش مظفری بهت بگه چکار کنی.
آن قدر خوشحال بود که نمی خواست در بانک بماند. دلش می خواست هرچه زودتر به خانه برود و این خبر را به خورشید بدهد.. خسرو در راه برگشت با دستمالی خاک کوچه را از روی کفش هایش تکاند و احساس کرد دیگر دلش نمی خواهد این جا ته شهر زندگی کند. خسرو از هر جایی که از آن خاطره بدی داشت می گریخت. هر جایی که بوی بدبختی می داد. بوی مصیبت. بوی مرگ... دلش می خواست هرچه زودتر این اتاقک مصیبت زده را رها کند. خسرو بعد از مرگ غلام عباس آن قدر پی نان بود که مهلت نداشت سیر بگرید. حالا که حال و روزش بهتر شده بود کم کم مثل آدمی که به هوش می آید به آن چه بر سرشان رقته بود بیشتر فکر می کرد. خورشید اما حال و روزش روزی خوب بود و روزی بد... مهر خاک سرد است ولی داغ اولاد گرم. هر روز به بهانه ای درهم می شکست. در نبود خسرو لباس های غلام عباس را روی پا می گذاشت. زیر لباس ها بالشتی و گمان می کرد کودکی لابه لای این لباس های تهی نفس می کشد. برای بچه ای که نبود لالایی می خواند و اشک می ریخت.

«فکر نکنی خدا شکوه به درگاهت دارم... نه! دلم تنگه... تو که ایراد نمی گیری از من اگه گریه کنم؟» این را می گفت و هق هق های خاموشش را سر می داد. گاهی بین روز عذرا سر می رسید و از در بسته و خاموشی اتاق می فهمید که خورشید همچنان غرق عزاداریست.
- خورشیدجان! عزیزم داغ سخته. من توی یم روز دو داغ سنگین دیدم اما پاشو خودتو جمع و جور کن. نزار خونت بشه عزاخونه.
- نه نمی زارم... خسرو اصلاً نمی دونه وقتی نیست من چه حالیم.
- باشه این طور تنهایی غم به دوش کشیدنم بده. بدتر دق می کنی. پژمرده می شی. مردا زن شوخ و شنگ می خوان. خسته از راه می رسه بگو بخند. اصلاً الکی بخند.
- چطور بخندم عذرا چطور؟ بچم از کفم رفت. مفت از کفم رفت. هنوز داغی سرش رو کف دستم، وقتی بهش شیر می دادم احساس می کنم. بچم...
و اشک مهلتش نمی داد.
- این جا بوی غلام عباس رو می ده. هنوز لباساش بوی تنش رو میدن. این لباسش رو ببین عذرا. هنوز لک شیری که بهش دادم روشه... آخ عذرا سوختم... سوختم.
- کاش خورشید از این جا می رفتین.
- کجا؟ کجا دارم برم؟
- می رفتین یه جای دیگه خدا به سر شاهده رفتن تو برا من خیلی سخته ولی اون روز که خاتون خواست ببرتت من دل از تو کندم. کاش می رفتین یه خونه بهتر. حالا که خسرو دستش به دهنش می رسه برین از این بیغوله. خدا رو چه دیدی شاید برا منم کاری جور شد. چند روزه به چاپ خونه ها سر می زنم دیگه دل به دریا زدم تا کی پنهونی زندگی کنم؟ شاید منم تونستم برم از این جا.
خورشید نگاه حیرانش را به گوشه ای دوخت و چیزی نگفت.

صدای موسیقی ملایمی از طبقه بالا به گوش می رسید. هوای سالن حتی در ازدحام این همه زن و مرد گرم نبود. بوی ادکلن، بوی توتون های گران قیمت، بوی پودرهای معطر زن ها... یکی از این ها برای مست شدن کافی بود اما چرا روی میز گیلاس های مشروب را هم چیده بودند نمی دانم؟
چند زن دور میز ورقِ مردها جمع شده بودند و روی برد و باخت مردها شرط می بستند. چند مرد میانسال هم آن طرف تر روی کاناپه های چرم و گران قیمت درباره قیمت نفت و انگلیس و پالایشگاه نفت حرف می زدند. خسرو از این که با کت و شلوار بانک در آن مهمانی حاضر شده بود خجالت می کشید هر ماه یک مهمانی در باشگاه کارمندان برگزار می شد. مهمانی که مخارج آن رئیس بانک مرکزی شهر تامین می کرد. کارمندهای معمولی مثل خسرو فرصت این را داشتند که با کارمندهای عالی رتبه و یا حتی معاونین و روسای سایر اداره ها آشنا شوند. فرصتی برای ارتقا شغلی آنها فراهم می شد و در حلقه های مخفیانه تری افرادی برای گپ وگفت های سیاسی انتخاب می شدند. حضور زن، مشروب، موسیقی و رقص این جلسات را برای مدعوینش جذاب تر می کرد. صدای مودب پیشخدمت خسرو را به خودش آورد:
- آقا برای شما هم بریزم؟
بی معطلی گفت: نه!
- شما مشروب سرو نمی کنید؟
صدای فتانه بود. دختری که در مهمانی ها کمتر با باقی زن ها و مردها هم کلام می شد و بیشتر در جواب خوش و بش آن ها به لبخندی موقر اکتفا می کرد. وقارش برای خسرو خوشایند بود. خسرو خواست بگوید به هیچ وجه اما احساس کرد شاید خیلی دهاتی به نظر بیاید گفت:
- نه فعلا.ً
- شما توی این جمع معذب به نظر می رسید.
دلش می خواست جواب بدهد «بله خیلی» اما گفت:
- نه به هیچ وجه!
- لا اقل با همسرتون می اومدین که احساس تنهایی نکنین. شما تازه به این جمع اضافه شدین.
خواست بگوید «اگه خورشید بفهمه این جا چه خبره فردا شب من دارم طویله خونه عمم رو تمیز می کنم» اما گفت:
- ایشون کسالتی داشتند نتونستند بیان...
فتانه گیلاسش را پر کرد و همین طور که از کنار خسرو عبور می کرد گفت:
- با مرد بی خیالی هستید که با وجود کسالت خانومتون به مهمانی باشگاه کارمندان اومدید. با خیلی بلند پرواز!
خسرو ترجیح داد سکوت کند چون هیچ فحش مودبانه ای بلد نبود و بدیهی بود که نمی توانست سر دختر رئیس بانک مرکزی را به میز بکوباند. فتانه گویی دلش می خواست سر صحبت را با خسرو باز کند به سمت او برگشت و همچنان که می پرسید خسرو را با دست به قدم زدن با خودش فرا خواند و گفت:
- شما کتاب های صادق هدایت رو خوندید؟
خسرو کمی مردد پلک هایش را به هم زد و گفت:
نوشته های جلال آل احمد رو ترجیح می دم.
اوه بله نوشته های ایشون رو هم خوندم. پدرم کتابخونه بزرگی دارند که کتاب های خوبی از بزرگ علوی، جلال آل احمد و حتی نویسنده های جوان تری مثل صادق چوبک در اون می بینید.
باعث افتخاره که با خانم کتابخوانی مثل شما آشنا شدم.
فتانه که از افاضات خودش خوشنود به نظر می رسید؛ خسرو را به نشستن در مبل کنارش دعوت کرد:
- بفرمایید این جا بنشینید.
خسرو با این که معذب بود اما راه فراری ندید. کمی با چشم اطرافش را پایید و مثل کسی که ناگزیر از انجام خطایی است روی مبل نزدیک فتانه نشست.
- اگر سوسیال دموکرات هایی که در انقلاب مشروطیت جون خودشون رو فدا کردند نبودند ما نمی تونستیم چنین شب های با شکوهی رو تجربه کنیم.
خسرو اگر این یکی دو سال سخت قبل از رسیدن به بانک را کنار می گذاشت می توانست خودش را اهل کتاب و روزنامه بداند پس می دانست این حرف ها می تواند کمی خطرناک باشد و به گفتن بله ای دو پهلو اکتفا کرد. فتانه اما علاقمند به ادامه بحث بود از این که در چشم های خسرو خودش را یله کند ابایی نداشت. خسرو زیر نگاه های بی پروای فتانه مثل ماهی به قلاب افتاده تقلا می کرد. فتانه با صدای آهسته تری گفت:
- شما مرامنامه حزب سوسیال دموکرات ایرانیان رو خوندین؟
- نه خانم!
- چطور این قدر نسبت به اتفاقات پیرامونتون بی توجهید؟ در بخشی از مرامنامه اومده که اگر معیشت مردم بر مبنای سوسیالیسم شکل بگیره ثمره زحمت کشان رو تنها دولت مردان صاحب نیستند. شما با این حرف موافقید؟
خسرو پیشانی اش را خاراند و گفت:
- از سوسیالیست چیز زیادی نمی دونم اما اگر این نتیجه اش این باشه خوبه.
فتانه پاهایش را روی هم انداخت و ساق پایش که با جوراب ابریشمی نازکی پوشیده شده بود، نمایان شد.آرنجش را به مبل تکیه داد و به سمت خسرو خم شد.
- تلاش سوسیالیسم، سرنگونی سرمایه داری هست. این برا شما باید خوشایند باشه. درسته؟
خسرو کمی خودش را عقب کشید اما عطری که فتانه زیر گلویش زده بود در شامه اش پیچید و گفت:
- بله اگر منجربه عدالت بشه خوشاینده.
- اگر کارگر ها و صنعتگران و روشن فکر ها با هم متحد باشند ممکنه این تلاش به عدالت بینجامه.
این جور بحث ها را خسرو دوست داشت اما نه در یک متینگ دو نفره با یک دختر! اما نمی دانست چطور باید از این فضا خودش را بیرون بکشد. فتانه با این که در چشم های خسرو تردید و استیصال را می دید اما باز ادامه داد:
- برای اتحاد این دو قشر در ایران اتفاقات خوبی افتاده اما کافی نیست. انگلستان و شوروی می تونند به ما در این زمینه کمک کنند. شما می دونستید که رئیس شرکت انگلیسی نفت، زمانی صاحب امتیاز روزنامه ای بوده که علیه فاشیست تلاش می کرده؟ روزنامه مردم.
- نه اطلاع نداشتم.
فتانه پوزخندی زد و با نگاه به جماعت زن و مردی که حالا وسط سالن با هم دو به دو می رقصیدند گفت:
- اگر به امید ارتقا در این جمع حاضرید یا باید عقایدتون و اطلاعاتتون رو وسط بزارید یا خانمتون رو. شما گویا هیچ کدوم رو همراه ندارید.
خسرو که از وقاحت فتانه متعجب بود احساس کرد توان بیشتر نشستن را ندارد. کمی گستاخانه به نظر می رسید اما از جا بلند شد و گفت:
عذر بنده رو بپذیرید امشب باید کمی زودتر این مجلس رو ترک کنم.
این را گفت و بی آن که دست فتانه را بفشارد برای خداحافظی به سمت بهبهانی رفت.
خسرو دریافت که کار در بانک به بانک ختم نخواهد شد.

با همه کدورتی که از خسرو به دل داشت باز هم شامش را آماده کرد. کنار بشقاب خسرو دو دانه فلفل سرخ گذاشت و سبزی های تازه اش را از آب بیرون کشید و در سبد حصیری زیبایی ریخت. نان هایی که روی تابه درست کرده بود را تا زد. همه کارهایی که برای زیباتر شدن سفره اش همیشه می کرد را انجام داد اما نه! سفره سفره ی همیشه نبود. هر لقمه سنگی بود که از گلوی هیچ کدامشان پایین نمی رفت. خورشید به این فکر می کرد که چرا خسرو از پیشنهادش شرمنده نیست؟ چرا از حرف های خورشید خشمگین نیست؟ چرا؟چرا؟چرا؟ تنها چیزی که در صورت خسرو موج می زد غمی عمیق بود. خورشید دلش نمی خواست به چشم های خسرو نگاه کند. می ترسید بشکند. اشک بریزد. خورشید حتی بالینش را از خسرو جدا نکرد. این توصیه همیشه خاتون بود که «زن و شوهر نباید از هم سوا بخوابن حتی اگه از هم کینه به دل دارن. اگه بالینت سوا شد نه دستت و نه دلت دیگه با شوهرت گره نمی خوره» خورشید دلش می خواست پشت به خسرو بخوابد اما نتوانست. اگر خسرو بعد از حرفش داد و بیدادی کرده بود شاید می توانست اما با چشم های خودش دید که خسرو پس از شنیدن آن جمله فرو ریخت. چشم هایش را بست و دست خودش را زیر سر خودش گذاشت. گاهی آدم لازم است خودش خودش را به آغوش بکشد. خودش خودش را نوازش کند و خودش دست خودش را بگیر و بلند شود. چشم هایش را بست. گرچه پلک هایش می لرزید و قطرات ریز اما داغ اشک از گوشه پلکش دست زیر سرش را خیس می کرد. خسرو دست برد و حلقه های موی خورشید را کنار زد و با انگشت پیشانی خورشید را نوازش کرد و دستش را روی گردن خورشید انداخت. خورشید تکان نخورد. نه!!
نتوانست دست های زمخت و مهربان خسرو را کنار بزند و نتوانست پاسخی بدهد. خورشید خاموش بود. تنها شعله درونش؛ افکار در همی بود که در ذهنش به یک دیگر برخورد می کردند. در سکوتی سنگین هر دو به خواب رفتند. نزدیک سحر خورشید از خواب پرید. خسرو مثل هر شب برای نماز بیدار نشده بود. خورشید جانمازش را در اتاق پهن کرد و قرآنش را برداشت. روی جانماز نشست. مهرش را بو کرد. تسبیحش را به چشم هایش مالید و قرآن عزیزش را در آغوش فشرد. این ها تنها قوم و خویش حقیقی خورشید بودند. مونس هایی که هر راز مگویی را بی پروای آبرو می شد با آن ها در میان گذاشت. خسرو برایش زلال نبود. مبهم بود و در سایه ابهام و شک خورشید نمی توانست بیارامد. بعضی دردها روح آدم را مچاله می کنند. شک از این جنس است...
شک به انتخابش، شک به راه رفته، شک به آینده، شک به عشق.
خورشید باز در خود فرو رفته بود و خسرو را می کاوید. به نمازهای خسرو فکر می کرد. به نماز شب هایش. به این که بعد نماز دو زانو می نشیند و می گوید السلام علی الحسین. به داد و دهش های خسرو فکر کرد. به بچه های فقیری که همیشه از جیب خسرو سهم داشتند. به خانواده های آن محله نکبت بار که هنوز هر ماه منتظر بودند که خسرو بیاید و برایشان چیزی ببرد. به چشم های نجیب خسرو. به مهربانی هایش... این ها همه را می گذاشت در یک کفه ترازو بعد به بوی ادکلنی که بعضی شب ها از کتش به مشام می رسید. به بوی پیپ و سیگار. به رفتن ها و نیامدن هایش. به زن های بزک شده لخت. به میهمانی های تاریک. به پیشنهاد خسرو. سرش درد گرفت. نمی دانست کدام کفه سنگین تر است. نمی دانست خسرو کدام این هاست. سرش را به دیوار تکیه داد و به اولین بارها که خسرو را از خدا خواسته بود فکر کرد. همان شب که فانوس ها دست به دست می چرخیدند. همان شب که از صدای سینه زدن مردان ده زمین زیر پایشان می لرزید... همان شب که نخل ها قد می کشیدند تا صدای خسرو را بهتر بشنوند. همان شب که خسرو می خواند:

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند

خورشید زیر لبش نوحه هایی که خسرو می خواند را زم زمه کرد و اشک و اشک و اشک... «خدایا! من نه به طمع مال این مرد اومدم نه به طمع جمالش. خدایا! کمکم کن. خدایا...»
قرآنش را برداشت و آن را باز کرد:
«وَقُل رَبِّ اءَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَاءَخْرِجْنی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِّی مِن لَّدُنکَ سُلْطَناً نَّصِیراً
و بگو: پروردگارا! مرا با ورودی نیکو و صادقانه وارد (کارها) کن و با خروجی نیکو بیرون آر و برای من از پیش خودت سلطه و برهانی نیرومند قرار ده.»
پشتش به آیه ای که خواند گرم شد ودر همین حال بود که صدای قامت بستن خسرو را شنید و چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید که صدای های های مردانه او هم به گوش رسید.
خورشید نتوانست روزش را مثل روزهای دیگر سپری کند. بعد از نماز صبح حیاط را آب پاشی نکرد. زیر تن پوشش خزید و وقتی بیدار شد از پشت پنجره به حیاط خانه نگاه کرد و دید که سبزی ها پلاسیده می شوند و گل های ناز زیر آفتاب تند بی رمقند. دست و دلش به کار نمی رفت اما به قول خاتون بی کاری بی عاری می آورد. به سمت کمد رفت و بساط تلی بافیش را پهن کرد. صدای تلق تلق خوردن قرقره ها به هم؛ حالش را بهتر می کرد. این صدایی بود که در خانه خاتون زیاد شنیده بود و حالا بهتر از هر موسیقی روح او را به بازی می گرفت . حالش که کمی بهتر شد؛ دلش برای سبزی هایش سوخت اما دیگر دیر شده بود. به آشپزخانه رفت کمی ماهی نمک سود داشت. به فکر هواری ماهی - غذای مورد علاقه خسرو - افتاد. این که همچنان به فکر چیزهایی است که خسرو دوست داشت؛ هم عصبانی اش می کرد و هم کمی به او آرامش می داد. هواری اش را که دم گذاشت کمی ترشی انبه در کاسه ریخت و آشپزخانه را ترک کرد. وقت نماز بود. اولین مشت آب را که به صورتش پاشید احساس کرد تازه شد. بین دو نماز تسبیحش را برداشت و بی آن که ذکر بگوید با دانه های آن روی زمین شکل های مختلف می ساخت و فکر می کرد. اول یک مربع ساخت به یاد خانه خاتون. بعد یک دایره به یاد صورت غلام عباس. با انگشت سبابه دور تا دور دایره را دست کشید و تصور کرد که صورت نرم و گرد غلام عباس است.... می خواست شکلی برای خسرو هم درست کند اما نمی دانست چه شکلی.
بیشتر از پیشنهاد خسرو؛ تناقضات او بود که خورشید را پریشان کرده بود. نمی دانست خسرو چه می کند. گاهی می دید که بعد از نماز شب مدت ها خسرو سرش را به دیوار پشت سرش تکیه می زد و زیر لب می گفت: «لاتضیع من ربیته... لاتضیع من ربیته» و آرام اشک می ریخت.
او خسرو خودش را می خواست. همان خسرویی که دیگر بعد از مرگ غلام عباس عصبانی نشد. همان خسرویی که نمازهایش را تا می توانست سر وقت می خواند. همان خسرویی که هرچه ثروتمند تر شد بیشتر بخشید. همان خسرو مهربان.
این ها را از ذهن می گذراند و اشک می ریخت. خسرو لابه لای آن آدم ها چه می جست؟ واقعا این آسایش به این رفت و آمد ها می ارزید؟ از جایش بلند شد و به سمت قرآنش رفت قرآن را باز کرد شاید آیه ای او را آرام کند.

خورشید آن را بست و در بهت آنچه خوانده بود در سکوت غرق شد.
گاهی بوی غذا دلجویی و عذرخواهی زن به حساب می آید. گرچه زبان، جادوی زن است اما شاید این دلجویی های غیر زبانی زن را بهتر در مقام ناز حفظ کند. خسرو از سر کار خسته رسیده بود و با ولع دست هایش را سر سفره ای خورشید پهن کرده بود به هم می مالید.
- هوم... یعنی دستپخت تو رو هیچ رستورانی نداره.
خورشید لبخندی زد و کاسه ترشی انبه را جلویش گذاشت.
- چرا باز نهار نخوردی؟ مریض میشی این همه وقت هیچی نمی خوری.
- نرسیدم... کارمندا مشغول نهار میشن؛ من باید بدوبدو برم دنبال یه جایی بگردم برا نماز. یه جا هم نمیشه نماز خوند هر بار یه جا.
- اینا دیگه چه جور مسلمونی اند!
- خورشید تو فکر می کنی مسلمونند؟! نه بابا گبر از اینا بهتره. اگه بفهمند نماز می خونم باور کن اخراجم می کنن. اغلبشون توده ای اند و لائیک.
- لائیک یعنی بی خدا؟
- آره بی دین.
خسرو خنده ای کرد و گفت:
- یاد گرفتی ها.
خورشید با لبخند پاسخش را داد و گفت:
- اونجا نماز نخون بیا خونه.
- دیگه هی می چرخم. حدود یه ساعت وقته. یه دف امام زاده. یه دف مسجد. یه بارم نمیشه دیگه. سه نفر تو کل بانک نماز خونن اونا می رن خونه می خونن بی دردسر.
خورشید همان طور که لیوان آب خسرو را پر می کرد گفت:
- بسم الله
- عه خانوم منو بگو...؟ بیا بشین بدون تو که من نمی خورم.
- من خوردم سیرم.
- یعنی جون خسرو قاشق اول رو نزارم دهنت از گلوم پایین نمیره.
خورشید که می دانست چاره ای ندارد دهانش را باز کرد.
- قربون ناز چشمات.
خورشید خندید. راست گفته اند که به زن نان مده اما از محبت به او دریغ مکن. خورشید به ولع خسرو هنگام خوردن نگاه کرد. همیشه این صحنه را دوست داشت. شبیه پسر بچه های تخس اما دوست داشتنی می شد.
- خورشید این کت و شلوار جدیده من دم دسته؟
خورشید با لحن مرددی گفت:
- آره. نیومده کجا می ری؟
- این رئیس بانک مرکزی من و چند نفر دیگه رو دعوت کرده... موضوع جلسه رو هم نگفته.
- الان می خوای بری؟
- نه یه ساعت دیگه. یه حمام برم بعد.
چقدر عمر شادی ها کم بود. خورشید که در چارچوب در آشپزخانه ایستاده بود؛ شصت پایش را روی زمین می کشید و دستش را به چارچوب در گرفته بود. خسرو این حالت خورشید را می شناخت.
- چی شده خورشید؟
خورشید خواست بگوید نرو اما حرفش را در ذهنش زیر و بالا کرد و فکر کرد حرف نسنجیده ای است.
- هیچی می رم کت و شلوارتو آماده کنم. خمیر ریشتم می زارم کنار آینه.

خانه معتضد مشرف به شط بود. ورودی خانه سالن بازی بود با ستون های بلند. سالن خالی تر از آن بود که خسرو انتظارش را داشت. دو دست مبل سلطنتی با رویه های پارچه ای سبز رنگ شبیه به هم در دو طرف سالن خودنمایی می کرد. یک گلدان مینیاتور بزرگ با گل های مصنوعی سفید تقارن مبل ها را بیشتر نشان می داد. پیشخدمت از خسرو خواست که به طبقه بالا برود. با گذر از یک پیچ زیبا و پله های مرمر و نرده های چوبی که به نظر می رسید از جنس گران قیمتی است به طبقه دوم رسید. خانه ساکت تر از آن بود که در آن جلسه ای برپا باشد.
- بفرمایید اتاق سوم اون جا منتظرتون هستند.
خسرو با انگشت ضربه ملایمی به در زد و در را گشود. فتانه روی کاناپه چرم نشسته بود با دیدن خسرو چشم از پنجره گرفت و سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد.
- سلام
- سلام خسروخان خوش اومدید.
- پدر تشریف ندارند؟ فکر می کردم جلسه مهمی در پیشه.
- الانم جلسه مهمی در پیشه.
- آ.. خه... این جا؟ اتاق شما؟ پس باقی مدعوین...
فتانه با متانت از جا برخاست و با دست به خسرو برای نشستن تعارف کرد.
خسرو مردد بود بماند یا بهانه ای برای رفتن پیدا کند که آقای معتضد دستش را روی شانه خسرو گذاشت.
- خسروخان چرا دم در ایستادید؟
- جناب معتضد عرض سلام.
خسرو با همراهی آقای معتضدی وارد اتاق شد.
- از این که جوانی به خوش فکری شما در مجموعه تحت نظر ماست خوشحالیم. با بررسی های انجام شده شما بهترین فرد برای انجام این ماموریت هستید. دخترم فتانه توضیحات لازم رو به شما خواهند داد و این کار با سرپرستی ایشون انجام می شه. من شما رو تنها می ذارم.
خسرو مبهوت به گفتن جمله ای پوچ و تعارفی بسنده کرد.
- در خدمت هستم.
معتضد زود تر از آن که معمول بود اتاق را ترک کرد. خسرو سرش را پایین انداخت. درحالی که عضلات صورت مردانه اش منقبض بود دست هایش را به هم گره زد. فتانه نگاهی به خسرو انداخت و گفت:
- وقتی به فکر فرو می رید جذاب تر از همیشه می شید.
خسرو نگاهی گذرا به اتاق انداخت و از دیدن تخت خواب فتانه و فضای اتاق احساس کرد معذب است.
- امکانش هست در اتاق دیگه ای با هم گپ بزنیم؟
فتانه لبخند فاتحانه ای زد و فکر کرد خسرو از ناحیه او تحت فشار روحی است.
- دوست دارم در حین گفتگو آروم باشید به اتاق پدر می ریم.
این را گفت و به سمت در رفت. خسرو به دنبال فتانه انحنای طبقه را پیمود و وارد اتاق معتضد شد. کتابخانه بزرگی در سمت راست اتاق بود و میز مربع قهوه ای رنگی که چهار مبل تک نفره کرم رنگ آن را احاطه کرده بودند و یک میز شطرنج نفیس با مهره های چیده شده.
فتانه رد نگاه خسرو را گرفت و به میز شطرنج رسید.
- مایلید قبل از گفتگو شطرنج بازی کنیم؟
خسرو می خواست بگوید تمرکز کافی برای شطرنج ندارد و منتظر شنیدن محتوای ماموریت است اما ترسید عجول به نظر برسد. به سمت میز شطرنج رفت کت مشکی اش را درآورد و روی صندلی گذاشت. آستین های لباس سفیدش را بالا زد خنده کنان گفت:
- حریف قدری برای خودتون انتخاب کردید.
فتانه با طنازی صندلی اش را کشید. نشست و دست هایش را زیر چانه اش قلاب کرد و به صورت خسرو خیره شد. خسرو برای بیرون آمدن از زیر فشار نگاه فتانه با هیجانی ساختگی دست هایش را بهم کشید گفت:
- شروع کنید بازی سختی در پیش دارید.
- من شطرنج باز قهاری ام اما نه در مقابل شما! چشمای شما حواس منو پرت می کنه...
خسرو همان طور که سرش پایین بود یکی از مهره های سنگی را برداشت. دلش نمی خواست سرش را بالا کند. کاش از این بازی گریزی بود. این جور وقت ها خسرو تغافل را بر هوشیاری ترجیح می داد اما چه می کرد با احساس نری که تشنه ماده بود؟(۳) فتانه هم سکوت کرد و در سکوت هر دو به بازی ادامه دادند. حتی متوجه ضربه انگشت پیش خدمت به در و گذاشتن فنجان های چای نشدند. دو بازی هم زمان در جریان بود. بازیی روی صفحه شطرنج و بازیی در ذهن هر دو. سفیدی ها و سیاهی های روح. سیاهی ها و سفیدی های جان. خسرو در بازی شطرنج با این طبقه همیشه جانب احتیاط را داشت. نه آن قدر ضعیف وارد میدان می شد که حریف به بازی با او رغبتی نداشته باشد و نه آن قدر قوی که این جماعت برتری طلب کینه اش را به دل بگیرند. بازی با خسرو اغلب برایشان جذاب بود. حتی بردهای خسرو برای حریف لذت بخش بود. چون اجازه می داد حریف تا آنجا که می خواهد از او مهره بگیرد بعد با یک یا دو حرکت برتری اش را به اثبات می رساند. گاهی هم تعمداً خود را در تله حریف می انداخت. یک بار در بازی با شهردار همین اتفاق افتاد. اما زمان هایی که معتضد روی خسرو شرط می بست برد حتمی بود. فتانه با دست های ظریفش مهره ها را جابه جا می کرد ولی مثل شطرنج بازی که شگردش لو رفته با گفتن آن جمله در مقابل خسرو خلع سلاح بود. کمی در بازی پیش رفتند. خسرو در ذهنش ذکر می گفت و با این کار آرامش و غرور همیشگی اش بازگشته بود. فتانه اما ریسمانی برای چنگ انداختن به آن نداشت. مشوش بود... نه از حرفی که زده بود از غروری که با سکوت خسرو زخم خورده بود. از ابراز مهری که خسرو آن را نشنیده گرفته بود. سمت چپ صفحه مهره های سفید و سیاه با هم گلاویز بودند. شاه خسرو در امان بود اما فتانه فیل را به قصد سربازی از خسرو جنباند تا با دو حرکت خسرو را مات کند. خسرو ذهنش را خواند چند دقیقه تامل کرد و دنبال راهی برای فرستادن اسبش به جلو و کیش شدن فتانه گشت. اما امان از این رخ، رخ مزاحم، رخ بی رحم. فیل فتانه جایی نشسته بود که اگر خسرو اسبش را پیش می برد و فتانه را کیش می کرد؛ راهی برای مات شدن خودش هم باز می شد. پس تله ای فراهم کرد و طعمه ای بهتر از وزیر نبود. وزیرش را در معرض دید قرار داد. فتانه گمان کرد که موقعیت خوبی در پیش است. فتانه دوست نداشت مات شود یا مات کند. دلش می خواست تا آن گاه که از بو کردن تن خسرو سیر شود این بازی ادامه داشته باشد. مهره هایی که از خسرو می گرفت غرورش را التیام می بخشید اما نه!! این بازی نباید تمام می شد. هنوز به آغوش خسرو تشنه بود.
خسرو در حرکات فتانه حرصی برای تصاحب مشاهده می کرد با وزیرش به شاه فتانه کیش داد و فتانه عجولانه وزیر را به گونه ای زد که مهره از صفحه شطرنج به زمین افتاد. صدای دوَران مهره سنگی روی زمین برای چند لحظه هر دو را متوقف کرد. فتانه لب هایش را جمع کرد. ابرویش را مقتدرانه بالا برد و نفس عمیقی کشید و برای اولین بار از آغاز بازی دست هایش را به میز گرفت و خودش را تا آنجا که آداب اجتماعی که آموخته بود اجازه می داد به عقب کشید و اندام دلفریبش را بهتر نمایان کرد سپس بی هیچ حرفی به بازی برگشت اما خسرو که فتانه را در تله افتاده می دید؛ لبخند موزیانه ای زد و با اسب به شاه فتانه کیش داد و شاه فتانه بی آن که بداند؛ در حصار مهره هایی که خودش چیده بود مات شد. فتانه طعم شیرین اخراج وزیر خسرو زیر زبانش بود اما سربازی که ساده می نمود او را مات کرد.

فتانه از جا بلند شد و چند قدم آن طرف تر خودش را روی مبل رها کرد. خسرو اما همچنان پشت میز شطرنج نشسته بود. پاهایش از هم باز و دست هایش را به هم قلاب کرده بود و سر به زیر تکان نمی خورد. عضلات شانه و بازویش از این زاویه بهتر دیده می شد و در هم پیچیدگیشان حتی از روی لباس هم مشخص بود اما آن چه فتانه را مات کرد این در هم پیچیدگی عضلات خسرو نبود؛ افکار او بود که فتانه را از پا در آورده بود و رفتار مغرورش. خسرو از اعضای حزب توده شده بود. در مهمانی هایشان شرکت می کرد. با افکارشان آشنا بود. گاهی به آن ها کمک می کرد و سران حزب به او اعتماد داشتند اما مشروب نمی خورد. به زن ها دست نمی داد. با کسی نمی رقصید. سر میز روی کسی شرط نمی بست و مهم تر زنی که پشت او پنهان بود. شاید همان زن بود که به مثابه سربازی ساده می توانست همه را مات کند. خسرو از جا بلند شد و برای تغییر فضای حاکم بر اتاق که حالا کم نور تر شده بود گفت:
- گویا جناب معتضد من رو برای کاری خواسته بودند.
فتانه که سرش را به مبل تکیه داده بود و در ذهنش خسرو را ورق می زد با شنیدن صدای او چشم هایش را نیمه باز به سوی خسرو گرداند و گفت:
- واقعاً این همه غرور منشاش کجاست؟ یک مرد فقط وقتی می تونه این قدر مغرور باشه که یا پول هنگفتی داشته باشه یا منصبی که فوق تصور باشه.
خسرو در دلش گفت: «یا زنی مثل خورشید داشته باشه یا خدایی که تو بهش ایمان نداری»
فتانه ادامه داد:
- تو چی داری؟ تو هیچی نداری. یه بچه دهاتی که خودتو به این جا رسوندی.
خسرو که نمی خواست از محتوای ماموریت بی خبر بماند با لحنی نرم گفت:
- تربیت خانوادگی من حکم می کنه نسبت به بستگان مردی که مافوق منه و به من بارها لطف داشته ادب رو نگه بدارم.
نه!! این برای فتانه قابل تحمل نبود که خسرو تلویحا می گفت به خاطر پدرش به او احترام می گذارد.
- خانواده؟! تو خانواده داری؟ خانواده ای که حتی روت نمیشه به کسی نشونش بدی؟
خسرو در دلش لاحول می گفت که آن موجود وحشی درونش بیدار نشود اما رگ وسط پیشانی اش برجسته شده بود.
- فتانه خانم فراموش کردید که من برای کار دیگه ای این جا هستم نه تفتیش خانواده ام؟
- تو روت نمیشه اون زن دهاتیتو بیاری تو جمع به کسی نشون بدی؛ اون وقت برا عوض کردن حرف از دلیل این جا بودنت می گی؟!
خسرو نفس عمیقی کشید. هرچه آیه و ذکر بود را از نظر گذراند اما نه نمی شد پای خورشید وسط بود حداقل باید به آن موجود وحشی اجازه می داد خرناسی بکشد. به طرف فتانه هجوم برد و در چشم هایش خیره شد و گفت:
- همسر من وقتی می خواد دهن باز کنه، صدبار حرفش رو مزه می کنه. زهر از دست من خورده و تلخ جوابم رو نداده. کسی که این قدر سریع هرچه به ذهنش میاد به زبونش می ریزه نمی تونه درباره خورشید من حرف بزنه.
فتانه خنده ای کرد و گفت:
- هوم خورشییید... پس اسمش خورشیده!
خسرو به خودش آمد که در تله فتانه است و شرایطی که در آن گیر کرده شبیه به بازی روانی است برای تفتیش عقاید او. می خواهد او را عصبانی کند تا حرف هایی که نباید را بر زبان بیاورد. فتانه تلاش می کرد نقاب از چهره خسرو بیاندازد.
- خانم معتضد! قصد مکدر کردنتون رو ندارم اما انگار امروز روز خوبی برای شما نبوده. نکنه این باخت در شطرنج آزرده خاطرتون کرده. از آرامش مطبوعی که همیشه در چهرتون بود خبری نیست.
فتانه که هنوز نرمی کلام خسرو را باور نکرده بود گفت:
- چطور می تونی تا این حد خونسرد باشی؟ یعنی حفظ پستت در بانک این قد می ارزه که هر نوع توهینی رو تحمل می کنی؟
- من حرف های شما رو توهین تلقی نکردم. البته که بلدم با کسی که پا از حد خودش فراتر بذاره چطور برخورد کنم. شما می فرمایید من دهاتی ام. بله با افتخار می گم: من دهاتی ام... مگه توده مردمی که ما از جانب اون ها مبارزه می کنیم همین دهاتی ها نیستند؟ مگه ما به دنبال بسیج همه نیروها در ایران علیه فاشیسم نیستیم؟ مگه پدر شما برای دفاع از زحمتکش ها و شکل دادن به اون ها تلاش نمی کنه؟ مگه ما برای ایجاد دمکراسی در ایران تلاش نمی کنیم؟دموکراسی دهاتی و شهری می شناسه؟ شما به بازخوانی عقایدتون احتیاج دارید.
فتانه دید شکار، شکارچی شده است. نمی توانست متوجه بشود این حرف ها مکنونات قلبی خسرو است یا نوعی فرار رو به جلو.
خسرو که آثار تردید را در چهره فتانه دید احساس کرد همین الان وقت ضربه فنی کردن اوست.
چشم هایش را به فتانه دوخت و با خماری او را به بازی گرفت. با لحن غمگنانه ای گفت:
- دلم می خواست شما...
و جمله اش را رها کرد.
این تیر به هدف می خورد. جمله ای ابتر که می شد پایانش هرچه خوش آیند شنونده است باشد. مثل یک فیلم باز... فتانه که از خشمگین کردن خسرو طرفی نبسته بود؛ خواست که شهوتش را بجنباند. خشم و شهوت این دو دیو درون. جمله خسرو آغاز خوبی بود. گمان می کرد بازی جدیدی را آغاز کرده. بی خبر از این که در صفحه خسرو خودش مهره ای است.
- خسرو! می شه این قدر شما شما نکنی؟ متنفرم از این دوم شخص جمعی که حائل شده بین من و تو. چرا بعد این همه وقت هنوز می گی فتانه خانم از اون بدتر... میگی خانم معتضد!
خسرو کاملاً بر نفسش مسلط شده بود و دقیقا می دانست چه می کند.
- شما برای من محترمید. نمی تونم پامو فراتر از حدم دراز کنم.
فتانه با دل آرایی با هرچه طنازی که در بدن داشت با هرچه کرشمه که می توانست به آن چشم های لعنتی زیبایش بدهد به سمت خسرو شتافت و خسرو را که حالا لب پنجره به شط خیره بود غافلگیر کرد. اگر خسرو خودش را عقب نمی کشید فتانه در آغوشش بود.
با لحن التماس گونه ای گفت:
- حد تو این نیست خسرو! حد تو این نیست. تو داری زیر پوست من نفس می کشی. بعد خودتو عقب می کشی؟ این کارت غرور منو لگدمال می کنه.
خسرو احساس کرد شیطان با تمام توان در مقابلش ایستاده. دیگر ماندن جایز نبود اما بهانه ای برای رفتن هم نبود. فقط امدادی غیبی می توانست او را از مهلکه نجات دهد. ناگهان صدای باز شدن در هر دو را به خود آورد. معتضد از عرق های روی پیشانی دخترش و صورت برافروخته خسرو احساس کرد اتفاقی غیرعادی در جریان است.
- سلام دخترم!
- جناب معتضد عرض ارادت.
معتضد به سمت خسرو رفت و دست او را فشرد. کف دستش آن قدر داغ بود که معتضد مطمئن شود گفتگوی سیاسیی در بین نبوده.
فتانه با سر سلامی به پدر کرد.
- دخترم خسروخان رو در جریان گذاشتید؟
- پدر به گمانم امشب فرصت خسروخان کمه. من مقدماتی رو بیان کردم اما ایشون برای رفتن عجله دارند. بحث رو به شب دیگه ای موکول می کنیم.
- زمان زیادی نداریم ظرف چند شب آتی تا پایان هفته باید تکلیف مشخص بشه.
خسرو از بهانه ای که فتانه جور کرده بود خدا را شکر کرد.
- جناب معتضد اگر مرخص شدن بنده حمل بر جسارت نشه من امشب وقتم ضیق هست.
- مشکلی نیست. من دو شب دیگه منتظر شما هستم.

وقتی پا از در خانه معتضد بیرون گذاشت سرش به شدت درد می کرد. نسیمی که از روی شط می وزید حالش را بهتر کرد. چراغ هایی در دور دست سوسو می زدند. خسرو آن قدر فشار تحمل کرده بود که گمان می کرد از هم گسسته می شود. ناخودآگاه به سمت کربلا برگشت و با چشم، همان چشم های نجیبش سلام گفت. این تشکری بود که بدهکار بود. برای این که نلغزیده بود. برای این که وا نداده بود. برای این که دعاهای نیمه شبش او را آن قدر قدرتمند کرده بود که از دل آتش بگذرد بی آن که بسوزد. تلوتلوخوران از خستگی به سمت خانه پیاده رفت. هوا کاملاً تاریک شده بود. سایه ها روی هم می لغزیدند و تاریکی خسرو را می بلعید. هرچند او از تاریکی واهمه نداشت چون به سمت خورشید می رفت. وارد کوچه شد و احساس کرد زیر نارنج کنار در حیاط جنبنده ای را دید. بی توجه به طرف در رفت. دستش را در جیب کتش برد و کلید را در قفل چرخاند. هنوز پیچش کلید به آخر نرسیده بود که یک مرد از پشت دست او را پیچاند و صورت او را به در حیاط کوباند. از صدای برخورد خسرو به در، خورشید به حیاط دوید اما او پشت در را نمی دید فقط صدای درگیری دو مرد بود که مطمئن بود یکی از آنها خسرو است. خواست در را باز کند. چادرش را کول زد و حجابش را محکم کرد. خسرو تقلا کرد که با تن خسته خودش را از دست مرد برهاند اما نتوانست. با همان صدای بم و گرفته گفت:
- تو کی هستی؟
در همین لحظه خورشید توانست در را باز کند و خسرو که به در تکیه داشت به داخل حیاط پرت شد و روی خاک، پیش پای خورشید افتاد.
مرد نگاهی به خورشید انداخت و گفت:
- بگو تو کی هستی که هر شب با خواهر من سر از یه خونه در میاری؟
خسرو همچنان چشمش به پشت پای خورشید بود. احساس کرد توان برخاستن ندارد. کف دست هایش از شن های حیاط می سوخت. عرق سردی روی پیشانی اش مانده بود. این مرد که بود که یکباره بر زندگیشان نازل شده بود؟ همان طور که خسرو در بهت خمیده بود؛ مرد لگدی به پهلویش زد و خسرو از درد به خودش پیچید. مرد همچنان لُغُز می خواند. خواست لگد دیگری حواله خسرو کند که خورشید دست برد و چوبی که برای راست نگه داشتن یکی از آفتابگردان ها در زمین فرو کرده بود را بیرون کشید. دو طرف چوب را به سرعت گرفت و با تمام ریزنقشی اش آن را به سینه مرد چسپاند و او را به عقب راند.
خسرو با چشم نیمه باز گلاویز شدن خورشید را با مرد دید و زیر لب گفت «شیر خاتون حلالت» جانی گرفت و از جا جست. آن موجود وحشی که قلاده اش را امروز خیلی سفت گرفته بود گویی نیمه شب باید رها می شد. به سمت مرد هجوم برد. یقه اش را گرفت و او را به سمتی غیر باغچه پرت کرد. خسرو حتی در خشم هم حواسش به گل های خورشید بود. مرد غریبه که حالا روی زمین افتاده بود آب دهانش را به طرف خسرو پرت کرد و گفت:
- مردک بی همه چیز چرا دست از سر خواهر من برنمی داری؟ مگه خودت ناموس نداری؟
خسرو چشم هایش را ریز کرد و گفت:
- خواهر تو دیگه کدوم خریه؟
- خوبه نمی شناسیش و هر شب باهاش سر از یه خونه در میاری.
خسرو هشیار شد که چه می گوید اما تردید کرد اعتماد کند.
- عذرا!!! تو عذرا رو نمی شناسی بی شرف؟
خورشید قلبش تندتند می کوبید. احساس می کرد سر انگشت های پایش قندیل بسته. چوب همچنان در دستش بود. نگاهی به چهره مبهوت و درمانده خسرو کرد و نگاهی به مرد. دوست داشت هرچه زودتر خسرو دهن باز کند اما خسرو مرد را می کاوید و هزاران سوال در ذهنش پایین و بالا می شد.
- خانوم شما که برا شوهرت چوب به دست می شی خبر از گند و کثافتش داری؟
خورشید چوب را به زمین کوبید و با لحن محکمی گفت:
- شوهر من یه اناره و صد خریدار که به یکیشونم نگاه نمی کنه اما تو هم معلومه مرد نیستی...
- من مرد نیستم؟ هه زن و شوهر از یه قماشین. بدهکارم شدم.
- مرد بودی تو روز می کوبیدیش سینه دیوار. نه مث گربه نصف شب. توی دامن خواهرتم پی آبروش می گشتی نه پشت در خونه مردم.
حرف سنگینی بود از آن حرف ها که خسرو فقط از خاتون شنیده بود. مرد مشوش شد و خواست دهان باز کند اما خسرو که در تاریک روشن حیاط چشمش به موهای خرمایی مرد خورد و با کمی دقت متوجه شباهتش به عذرا شد؛ پرسید:
- اسمت چیه؟
- الان لنگ اسم منی؟ اقبال!
خسرو لبخند عمیقی زد و به سمتش رفت اما اقبال فریاد زد:
- هوی چیه می خندی؟ همین جا دفنت می کنم.
اقبال به سمت خسرو یورش برد. خسرو دلش نمی خواست روی برادر عذرا دست بلند کند به همین خاطر فقط از خودش دفاع می کرد. مشتی را که به طرف صورتش هجوم آورد با سرپنجه های مردانه اش گرفت و درحالی که اقبال او را تحت فشار قرار داده بود با دندان قروچه گفت:
- ببین داداش داری اشتباه می کنی. بیا بشین مث دوتا مرد با هم حرف بزنیم عذرا رو هم می گیم بیاد.
اقبال تا اسم عذرا را شنید با زور بیشتری مشتش را از دست خسرو رهاند و به چانه خسرو کوباند.
چه روز و شب سختی بر خسرو می گذشت. کاش تمام می شد. خسرو خون گوشه لبش را با دست پاک کرد اما از این جدال بی جهت خسته بود.
- این قد بی غیرتی که نمی تونی از خودت دفاع کنی؟! واقعا متاسفم برا خواهرم.
خسرو همان طور که از جا بلند می شد. خودش را تکاند و گفت:
- آره. باغیرت تویی که مادر و خواهرت رو ول کردی به امون خدا. چرا اون موقع که زیر بغل مادرت رو می گرفتم و می کشوندمش تو حیاط تا حمومش بدن پیدات نشد؟ چرا اون موقع که زنم زیر پای مادرت رو جارو می زد پیدات نشد؟ زنم راس میگه مرد نیستی. مرد عذراهه که با کلفتی خونه مردم پول دوا و دکتر مادرت رو جور می کرد.
خواست بگوید مرد بودی خرج کفن و دفن مادرت رو من نمی دادم اما زبان گزید. در مرامش منت نبود. همین قدر برای بیدار کردن اقبال کافی بود اگر خودش را به خواب نزده باشد.
خسرو درماندگی اقبال را که دید به طرف ایوان رفت و خورشید هم به دنبالش.
- اگه خواستی مث دوتا مرد حرف بزنیم بیا تو من بیدارم. اگرم نه که درو پشت سرت بی زحمت ببند.

- خیلی احمقی اقبال!
- تو حق نداری با من این جور حرف بزنی. من نوکر تو نیستم مث این که...
- خفه شو... هرچی رشته بودم پنبه کردی. گفتم فقط تعقیبش کن. فقط خسرو امیرخانی رو تعقیب کن.
- فتانه تو از اولم وقیح بودی. فرق تو با بقیه هم جنسات اینه که اونا زودتر از تو نقابشونو بر می دارن همین. من خواهرمو با اون مردک دیدم دم نزدم به خاطر شما!

- تو اگر خودت رو لو نداده بودی خسرو تو مشتم بود. چرا صبر نکردی؟ چطور یک دفعه غیرتی شدی؟
- خیلی خسرو خسرو می کنی. تا چند وقت قبل امیرخانی بود... مثل این که قول و قرارت رو با من یادت رفته.
- ببین بعد این همه مدت که توقع نداری همچنان بهت وفادار مونده باشم.
اقبال زیر لب گفت:
- نه... از دختری که در سومین دیدارش با یه مرد پیشنهاد هم خوابگی بهش می ده نمیشه همچین توقعی داشت.
فتانه پک محکمی به سیگارش زد و با لحن معناداری گفت:
- تو نباید سراغ خسرو می رفتی. تو با این کارت تبدیل به یه مهره سوخته شدی.
اقبال معنی این حرف را می فهمید.
- دستور کشتن منو هم صادر کن. تو و پدرت که از کشتن برای رسیدن به اهدافتون ابایی ندارید. فقط بدون که خسرو امیرخانی لقمه تو نیست. خیلی گنده تر از دهن توعه. توی گلوت گیر می کنه و خفه می شی.
- آره تو لقمه دهن منی که اون قد احمقی. اون قد ابلهی که نمی تونی جلو خودت رو بگیری. حزب توی جذب کارگرای شهری و طبقه حقوق بگیر موفق بوده اما توی جذب طبقه متوسط مرفه یا مالک و خرده بورژوازی بازار یا علما و روحانیون نه... امثال خسرو می تونند لااقل روی طبقه مذهبی موثر باشند... توی این شرایط به هم ریخته کشور، خسرو می تونه امین اموال پدر باشه اما تو ابله اهداف به این مهمی رو فدای احساساتت و اقدامات آنی خودت می کنی.
- من اگه ابله نبودم حرفای شب اول تو رو باور نمی کردم که اقبال اقبال چقدر این سال ها بی تو سخت گذشت. تو چی؟ تو مطمئنی دچار این احساسات و اقدامات آنی نمی شی؟
فتانه با خشم به طرف اقبال رفت و دست زیر چانه اش گذاشت و آن را بالا برد. تیزی ناخن فتانه زیر چانه اقبال را می سوزاند. چشم در چشمش دوخت و گفت:
- پدر من برای این موافقت کرد که تو به این خونه رفت و آمد داشته باشی که پدر تو رو یک مرد معتقد به منافع حزب تا لحظه آخر می دونست. چون مادرت اصالتاً روس هست و شوروی مقصد نهایی ماست.
- یعنی تو رو می خواد با من راهی کنه برای این که می دونست من می تونم جواز عبور تو از مرز شوروی باشم؟ همین؟ من فقط نقش یه روادید رو برای تو دارم؟
- می خواد نه!! می خواست... با گند جدیدی که زدی باید ببینم نقشه پدر چیه.
اقبال می خواست بگوید: «شما دیگه چه جور آدمایی هستید. به خاطر منافع حزب عاشق می شید به خاطر حزب آدم می کشید» اما زبان به کام کشید تا موقعیتش را از این که هست خطرناک تر نکند. فتانه نمی دانست اقبال او را از پشت پنجره دیده بود که چگونه می خواست خودش را به آغوش خسرو بیاندازد و همین به آتشش کشیده بود. مشتی که حواله خسرو کرد به طلبکاری فتانه بود نه عذرا!
***
خورشید غلطی زد و و با دست جای خالی خسرو را کاوید. هوای مطبوع اوایل اسفند که به خانه سرک می کشید؛ رخت خواب دست دوز خورشید را خنک کرده بود. خورشید لحافش را جا به جا کرد. صدای آرام خسرو می آمد که چیزی زم زمه می کرد و لابه لایش می گریست. خورشید در رخت خوابش نشست. موهایش که دور و برش ریخته بودند را جمع کرد. از وزش باد از پنجره، سردش شده بود. خواست بلند شود اما سختش بود. نیمه برهنه بود. دست برد و چادرش که اغلب بالای سرش می گذاشت را دور خودش پیچید. گاهی شب ها خورشید هم پشت سر خسرو به نماز می ایستاد. خسرو نمازش را تمام کرده بود و زانو به بغل و تسبیح به دست روی جانمازش نشسته بود. خورشید کنارش نشست.
- قبول باشه.
- قبول حق. از صدای من بیدار شدی؟
- نه... از نبودنت. یک دفعه انگار پشتم خالی شد.
خسرو همان طور که رو به قبله بود دستش را روی صورت خورشید گذاست که حالا سرش را به شانه او تکیه داده بود. خورشید با صدای آرامش بخش همیشگی اش گفت:
- امسال زمستون چقدر طولانی شد. دلم برای ده تنگه. برا بوی بهارنارنج.
- آره. بوی خوشی از بهار شهر نمیاد. دلت برا ده تنگه؟
- خیلی... دلم برا خاتون، برا حیدر، برا خونمون. خیلی تنگ شده.
- دلم می خواست یا تو رو با یکی راهی می کردم یا یکی از ده عمه رو با خودش می آورد.
- کاشکی می شد.
- می شه... حالا تو غصه نخور.
خورشید انگشت های خسرو را به طرف لب هایش برد و بوسید.
- خسرو تو چرا این قد شبا گریه می کنی؟ حاجتی داری؟
شرمگین ادامه داد:
- نکنه دلت بچه می خواد.
خسرو خندید و گفت:
- معلومه که بچه می خوام. بذارسام من به دنیا بیاد. اون وقت می فهمی چه پهلوونیه برا باباش.
- حالا چرا سام؟ از کجا می دونی پسردار می شیم.
- می خوام هیچ وقت یادمون نره با هم از یه اتاقک کوچیک تو قهوه خونه و با پول نقالی شاهنامه زندگیمونو شروع کردیم.
- خسرو چرا گریه می کنی؟
- به خاطر... روی سیام.
- خسرو تو که به کسی بدی نکردی!
- چرا... تا دلت بخواد در حق خودم بدی کردم. تازه تو رو چقد اذیت کردم بماند... دل عمه رو چقد لرزوندم بماند.
خورشید صورتش را به طرف خسرو برد و با انگشت سبابه اشک های خسرو که مثل رودخانه ای نیزاربلند مژه هایش را پس می زدند و می چکیدند را پاک کرد و با خنده گفت:
- خب خدا!! ببخش این خسرو منو. ببین چقد پسر خوبیه.
خسرو خندید و گفت:
- حالا مگه خدا دلش میاد روی تو رو زمین بندازه. بخشید تمام.
- یه شبم که خبری نیست خودمون نمی خوابیم.
- خورشید برا من خیلی دعا کن.
خورشید به خودش آمد و گفت:
- تو خوبی خسرو خیلی خوبی.
- به قول سیدعباس «کس نمی داند در این بحر عمیق سنگریزه قدر دارد یا عقیق»
- سید عباس کیه؟
اولین بار تو امام زاده دیدمش. یواشکی که می رفتم نماز. همون روزای اولی که رفتم تو بانک باهاش آشنا شدم. خیلی وقته... نفسش حقه...
- بازاریه؟
- آره اما معممه... سن و سال داره. نجف درس خونده. چند سالیه این جاست ولی می خواد بره قم.
- ازش چیزی نگفته بودی.
- آره...
خسرو می خواست بگوید سیدعباس بود که پایش را به احزاب اسلام گرا باز کرد اما احتیاط کرد. خورشید هرچقدر کمتر می دانست به نفع خودش بود.
- اولین بار سر نماز ظهر بودم که اومد تو امام زاده . نرفت جلو. کنارم نشست. منم تندتند داشتم نمازمو می خوندم که برگردم.
- خب...
- نمازم که تموم شد گفت جوون چرا به جماعت نمی خونی؟گفتم آسید من که آدمِ خودم نیستم؛ آدمِ دولتم.. باید برگردم سر کارم...گفت: «آدمِ خدا باش»... و بلند شد.
- آدم خدا... راس گفته آدم خدا
- خورشید تو می دونی شرک خفی یعنی چی؟
- شرک خفی... شرک که معلومه خفی هم یعنی پنهونی... ولی شرک پنهون رو نمی دونم. نشنیدم.
- سیدعباس می گفت: وقتی یه نفر کاری رو برا جلب توجه کسی غیر خدا می کنه انگار اون آدم رو می پرسته. انگار غیر خدا کسی رو پرستیده. انگار مشرک بوده.
خورشید در سکوتی عمیق به خودش و به کارهای روزانه اش فکر کرد.
- خورشید می دونی چقد کلاه به سرم گذاشتم و ورداشتم برا مردم. چقد اون کفشا و لباسا... اون دروغ دغلا.
خسرو با دست صورتش را پوشاند.
- خسرووو...
- خورشید خدا غلام عباس رو از من گرفت و سیدعباس رو بهم داد. باور کن اگه بره من یتیم می شم. من می رفتم اما نمی دونستم رو به چاهم یا رو به راه. سیدعباس منو رو به راه کرد. و الا من بی سر پا کجا و این حرفا کجا.
- خسرو تو خیلی مرد بودی که بی سرپرست توی این شهر دراندشت پاک موندی. تو...
- خورشید هرکسی به کرده خودش آگاه تره... فقط برام دعا کن. تو دلت مث اسمت روشنه.
- خسرو... من... من خیلی نگرانم.
- خورشید کسی اون طرف تر وایساده... سر یه طناب دستشه. می کشه. فقط می دونم که داره منو می کِشه و می کُشه...
خسرو آثار نگرانی را در چهره خورشید دید و با خنده گفت:
- حالا گره ننداز تو کمون ابروهات. فعلا که نه روبه راهم نه رو به چاه فقط رو به ماهم!
خورشید لبخند شیرینی زد.
مفهوم آیه ای که به آن اعتماد کرده بود را می دانست. دانسته بود که خسرو نه برای حفظ موقعیتش که برای هدف بزرگ تری در حزب توده مانده. و درخواستی که او را برآشفته بود. نه برای گرفتن پست بالاتر که برای همراه کردن خورشید با خودش در این مسیر سخت بود.
خورشید به خسرو چشم دوخت و احساس کرد روح مردش قد کشیده.

نزدیک اذان مغرب بود و رنگ نارنجی غروب شط را رمزآلود و پرابهت می کرد. خسرو نگاهی به غروب آفتاب انداخت و از کنار مردی که در حال تمیز کردن ماهی هایی بود که روی حصیری گرد چیده بود. این بار محل قرار را یک پیرمرد به ظاهر ساده که سواد خواندن و نوشتن نداشت و به همین بهانه در بانک از خسرو کمک خواسته بود؛ به او رساند. باید پشت بازار ماهی فروش ها می رفت. روز آخر اسفند بود و او لباس های عید زیبایی برا خورشید خریده بود. حتی چند قواره پارچه برای عمه اش و یک دوربین که تا مسافت بسیار دوری می دید برای حیدر. اما شهر شلوغ بود. هم همه رسیدن بهار به جان شهر افتاده بود. به خانه ای که آدرسش را از پیرمرد گرفته بود رسید.
در را خود سیدعباس باز کرد. خسرو را به داخل خانه کشید و بدون معطلی گفت:
- سلام پسرم! اون کسی که امکان چاپ اعلامیه ها رو داشتند می تونه اعلامیه های آقا رو امشب آماده کنن؟
خسرو با تردید گفت:
- نمی دونم آقاسید باید برم سراغشون اما با احتیاط!
- بله همین طوره. من احتیاط شما رو در این که حتی ایشون رو به بنده هم معرفی نکردید تحسین می کنم. اما امر واجبی هست. امیدوارم مثل دفعات قبل مساعدت کنند. حاج آقا روح الله نوروز امسال رو عزای عمومی اعلام کردند. قبلا شنیده بودم که گفتند امسال عید رو برای عزا و تسلیت به امام عصر جلوس می کنند. از علما خواستند همین رویه رو داشته باشند اما در این اعلامیه کاملا شرح و بسط دادند. انقلاب سفید واقعاً صدمه ای بود که شاه به پیکره اسلام زد.
خسرو برگه را گرفت و خط اول آن را خواند:
- انالله و انا الیه الراجعون
روحانیت اسلام امسال عید ندارد
باید اعلامیه را به عذرا می رساند اما با وجود اقبال کار سخت شده بود.
اعلامیه را زیر لباسش پنهان کرد و همانجا در حیاط از سیدعباس جدا شد.

فتانه ماجرایش را با اقبال جز به جز برای پدرش تعریف کرد و صدای برخورد متجددانه قاشق و چنگال به بشقاب و صدای موسیقی گاهی جملاتش را می شکست. معتضد مثل همیشه خونسرد به حرف های فتانه گوش می داد.
- پدر حماقت اقبال ممکنه به برنامه های ما صدمه بزنه.
- ما از این پسره خواستیم فقط تعقیبش کنه. چرا رفته سراغش؟
- نمی دونم... شاید خواسته ما رو تحت فشار بزار.
- بالاخره مدتیه داره این کار رو می کنه و هر بار برای عبوردادنش از مرز شما بهانه ای آوردید.
- من اگر از امیرخانی خیالم راحت می شد؛ تو رو راهی می کردم ولی این طور نمیشه. باید بهش کاملاً اطمینان کنم و بتونم داراییمو به دستش بسپرم. از امانت داریش مطمئنم. بهبهانی کاملاً تاییدش کرد اما یه حسی بهم می گه ما همه چیز رو درباره اون نمی دونیم. با این که مدت هاست با ما نشست و برخاست داره.
- کاش کس دیگه ای غیر اقبال رو مامور این کار کرده بودید.
- نمیشه... نمی خوام اگر ازش چیزی در اومد کسی بفهمه. هرکسی جاسوسی اون رو بکنه و گزکی دستش بیاد می تونه همون رو برعلیه خود ما استفاده کنه. ما بودیم که امیرخانی رو ارتقا دادیم. من برای دادن این ماموریت به اقبال دو دلیل داشتم. اول این که چون پای خواهرش هم وسط این معرکه است دست به اقدام خودسرانه ای نمی زنه که گویا دقیقا به همین دلیل خودسری کرده و این که می خواستم از جنمش مطمئن بشم که بتونم تو رو به دستش بسپارم.
- پدر! پدر این قدر احساسی با موضوع برخورد نکنید. ما داریم یک معامله می کنیم. ما اقبال رو از مرز ایران عبور می دیم و اون منو به مرز شوروی داخل می کنه همین. و برای این که بعد از گذشتن از مرز ایران منو رها نکنه یک وابستگی عاطفی براش درست کردیم. قرار نیست که من رو واقعا به دست اون بسپارید.
معتضد همان طور که با چنگال آخرین تکه گوشتش را از بشقاب بر می داشت گفت:
- فعلاً که در این وابستگی عاطفی خلائی پیدا شده والا نباید بدون اجازه تو آب می خورد.
فتانه نتوانست به پدرش بگوید که بزرگترین خلا خسرو امیرخانی است که او را مبتلای خودش کرده. فتانه با دستمال لبش را تمیز کرد و گفت:
- پدر من خیلی عصبانی شدم و اون قدر با اقبال تند برخورد کردم که فکر می کنم تا حدودی اعتمادش رو از دست داد.
معتضد گرهی به ابرو انداخت و با لبخندی مرموز گفت:
- تو بلدی چطور مطمئنش کنی.
این حرف به نوعی جواز هر نوع تطمیع اقبال بود. به هر شکل ممکن... حتی... این که یک شب مهمان اختصاصی اتاق خواب فتانه باشد. فتانه لبخند موقری زد. معتضد از سر میز که بلند می شد گفت:
- این لبخند های محجوب رو برای امیرخانی نگه دار و جلوی من نقش بازی نکن.
فتانه خنده مستانه ای کرد و پدرش با گفتن «پدرسوخته» ای جواب خنده اش را داد.
فتانه به نوعی مطمئن شد که پدرش از احساس او نسبت به خسرو مطلع است. از پشت میز بلند شد و به سمت پدرش رفت.
- پدر نفوذ در خسرو خیلی سخته.
- این هم خوبه و هم بد...
- بله... نمی دونید چه سخنرانی در حمایت از اهداف حزب کرد.
- خدمات اون در طی این مدت ستودنیه. حتی اون دختره خواهر اقبال هم که معرفی کرد؛ در جماعت روشنفکر نفوذ خوبی داره. فقط رفتارهای عوام گرایانه امیرخانی هست که من رو مردد کرده.
- پدر اون کوه غروره. باور کنید به خاطر غرورشه که حاضر به خیلی از کارها نیست. شما فکر کنید امیرخانی کی حاضر میشه اون قدر بخوره که مست بیفته وسط مجلس؟
- اوه اوه بوی بلاهت از حرفات می شنوم. کور و کر شدی. مگه من یا سایر معاونین اون قدر می خوریم که عق بزنیم. جز این مردک بی اصل و نسب شهردار کی حاضره همچین کاری بکنه؟ ترسم از اینه که این آدم چهره دیگه ای داشته باشه و از ما پنهون مونده باشه. به اقبال بگو سری به دفتر من بزنه. باید این رو از طریق خواهرش متوجه بشه. حالا که خواهرش رو دیده می تونه رفت و آمد بیشتری داشته باشه.
همین امشب می فرستم دنبالش. فردا صبح رام شده تحویل شماست.

با دستور پدر فتانه اقبال به خانه عذرا بیشتر رفت و آمد می کرد و در گفتگوهایش به دنبال ردی از اعتقادات خسرو می گشت. عذرا هرچند محتاط بود اما نگاه های جستجوگر اقبال دیگر برایش غیرقابل تحمل شده بود. رفت و آمد اقبال به خانه اش آن قدر با اضطراب همراه بود که نتوانست طعم شیرین یافتن برادر را بچشد. آن شب هم مثل خیلی از شب های گذشته اقبال در خانه عذرا بود. شامش را خورد و روزنامه ها را ورق می زد.
- چرا منو خونه خسرو نمی بری؟
- وا یه کاره.
- خب تو باهاشون خیلی رفت و آمد داشتی.
- نمیشه که هی رابه راه مزاحم مردم شد. حالا زحمتاشونو نتونستم جبران کنم؛ یه مزاحمت جدیدم درست کنم!
- نه می گم خب خوبه باهم بریم خونشون ببینیمشون. الان چند وقته می گم بیا بریم هی از زیرش در میری.
- والا مگه تو برا من آبرو گذاشتی؟! از راه نرسیده زدی بیچاره رو از اولم کله شق بودی.
- اون که حقش بود.
- خیلی پررویی اقبال.
- عذرا من برادرتم انگار منو کلا یادت رفته آره
هر جایی که مامنی عاطفی برای اقبال بود؛ سایه خسرو پیش از او رسیده بود و این او را عصبانی می کرد. عذرا چشم هایش را ریز کرد و به اقبال نگاهی انداخت که زیر پنجره دراز کشیده بود و ظاهراً روزنامه می خواند.
- برادر خرت و پرتای خواهرشو زیر و رو نمی کنه.
اقبال نشست و گفت:
- من وسایل تو رو زیر رو می کنم؟
- آره... خستم کردی اقبال... هی میای یه مشت کتاب و کاغذ رو بالا پایین می کنی... زیر قالی رو می گردی؛ پشت قابا دست می کشی. فکر می کنی نفهمیدم سجل مامان رو برداشتی؟ خیلی بد بازی می کنی اقبال دنبال چی می گردی؟ دنبال هرچی می گردی بگو من خودم بهت می دم. ببر بده به ساواک چه می دونم به هر کی. ببینم آروم می گیری.
اقبال از خجالت و عصبانیت سرخ شده بود. خواست دهن باز کند که باز عذرا ادامه داد.
- نمی خواد کاراتو توجیه کنی. فقط بگو چی می خوای؟
- من چیزی نمی خوام عذرا. این چه فکریه؟ یعنی من میام خواهر خودمو تحویل ساواک می دم؟ این طوری منو شناختی؟
- اقبال تو بلندپروازی. حریصی. آدم طماع هم هرکسی رو طعمه می کنه تا به هدفش برسه. مگه نگفتی می خوای قاچاقی از مرز رد بشی؟ خب برو. معطل چی هستی؟

نظرات کاربران درباره کتاب پس از خورشید