فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گزارش اندوه

کتاب گزارش اندوه

نسخه الکترونیک کتاب گزارش اندوه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۷,۲۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گزارش اندوه

گفتم سر کارَت دیر نشود پسرم. گفت نه!‌... دیر نمی­شود. شاید امروز نرفتم. برای چی نمی­روی؟ شب عیدی که تا بوق سگ می­ماندی همیشه! گفت کار دارم. حدس زدم که رفته دنبال ساکش. کلید کمد را خواست. گفتم عاقَت می­کنم. خندید. گفت دنبال چیزی می­گردم. گفتم دنبال چی؟ خندید دوباره. ای وای‌... ای وای خواهر به روح خودش اشتباه کردم. همان­جا باید خودم را می­زدم زمین. می­گفتم خودم را می­کُشم. اصلاً باید می­رفتم پیت نفت را می­آوردم و می­گفتم که پات را بگذاری بیرون خودم را آتش می­زنم‌... نکردم‌... ای وای‌... نکردم‌... دلم نیامد‌... جگرگوشه­ام بود. دلم رضا نبود به ناراحتی­اش. رضا نبود که یک لحظه اخمش را ببینم. همیشه می­خندیدها ولی ان‌قدر پاپیچش شدم که دیگر نخندید. نشست روی زمین و تکیه داد به کمد. گفت نمی­دهی کلید را که ساکم را بردارم و بروم. گفتم نه!‌... نمی­دهم. گفت فردای قیامت چه جوابی داری بدهی؟ گفتم خودم می­دانم چی جواب بدهم. افتاد به دست و پام، التماس کرد. گفت بروم این‌بار و برگردم حتماً عروسی می­کنم. گفتم بار قبل هم همین را گفتی. گفت به جان خودت که عزیزترین کس منی برگردم این دفعه هر کس را بگویی می­رویم خواستگاری­اش. یکی، دو ماهه هم دستش را می­گیرم و می­آورم‌... گفتم نه!‌... نمی­گذارم. به دلم افتاده بودها که این‌بار برود‌... ای وای‌... ای وای‌... پام را ماچ کرد. هُلش دادم. گریه کرد. باورت نمی­شود خواهر‌... از خیلی کوچک بود به این ور گریه­اش را ندیده بودم. خیلی تودار بود یحیی. گریه کرد. دلم شکست‌... من هم گریه کردم. دوتایی گریه کردیم و من آمدم پایین و گذاشتم همان­جا بماند. میخ لولاهای کمد را درآورده بود و درش را باز کرده بود. ساکش را انداخته بود از پنجره­ طبقه­ دوم توی حیاط. پایین که آمد بو بردم که کاسه­ای زیر نیم‌کاسه است. داشتم توی آشپزخانه برای ناهار عدس و بُنشن پاک می‌کردم. صدای در را شنیدم. دیدم رفته توی حیاط. شال و کلاه کرده بود. ساکش را انداخته بود پشت درخت. من هم آمدم توی حیاط دنبالش. گفتم نمی­گذارم بروی. بغلم کرد. گفتم به جان خودت الان هوار می­کنم همسایه­ها بریزند. زنگ می­زنم شوهر آبجی­هات اداره­شان را ول کنند بیایند. آبروت را می­برم. بگذار همه­ مردم بدانند که یحیی دارد چی به سر مادر پیرش می­آورد. نشاند مرا روی پله­ طبقه اول و رفت ساکش را برداشت. پا شدم رفتم راه را به روش بستم. می­خواست از در حیاط برود توی کوچه. گفت خدا شاهد است اگر نگذاری بروم توی همین خیابان‌های تهران ماشین می­زند بِهم. خدا قهرش می­گیرد. بگذار بروم. اگر قرار به مردن باشد توی رختخواب از من بچه­ترهاش سکته کرده­اند و صبح از خواب بیدار نشده­اند‌... بگذار بروم مادرجان. آمد که برود نگذاشتم. با یک دست مرا کنار زد و با یک دست در را باز کرد و پا گذاشت توی کوچه و تندی در را بست. همین که با دست مرا کنار زد پام را خواستم بگذارم روی پله­ پایینیِ دم در حیاط که نمی­دانم چطور شد که زیر پام خالی شد یک­باره. ندید بچه­ام. در را بسته بود و رفته بود. خوردم زمین و فقط یک وای یا امام حسین گفتم و نفسم بند آمد و‌... نمی­دانم شنید یا نه. آرام گفتم. حتماً نشنید. تیز رفته بود. صِدام بهش نمی­رسید. نشنید و رفت‌...

ادامه...

بخشی از کتاب گزارش اندوه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بغضش بیشتر شکست و اشکش جاری شد.
تا سرِ شب که نیامد و موبایلش را جواب نداد، صبر کردند. کاری هم از دستشان بر نمی­آمد. تازه دو ماه­ونیم بود که وارد دانشگاه شده بود. هنوز کسی از دوستان دانشگاهش را نمی­شناختند. عقلشان را زن و شوهر روی هم ریختند و نرگس یادش افتاد که یکی از دوستان دبیرستانی­اش هم در دانشگاهی که حامد درس می­خواند، قبول شده است. شماره­اش را نداشتند. به یکی دیگر از دوستان دوران مدرسه­ حامد که شماره­اش را داشتند، تلفن کردند و شماره­ او را گرفتند. زنگ زدند. گفت من امروز کلاس نداشتم. وقتی فهمید که حامد صبح رفته دانشگاه و تا حالا برنگشته سعی کرد دل داری­شان بدهد. بعد گفت که من هم الان پیگیری می­کنم. شاید خبری بگیرم. آن روز حامد صبح زود از خانه نرفته بود. حوالی ساعت ۹ رفته بود. دو روز از هفته را صبح تا عصر کلاس داشت و دو روز دیگر نصف روز و پراکنده بود کلاس­هاش. آن روز هم ساعت ۱۱ کلاس داشت.
ـ خب برای چی داری زود می­روی باباجان؟ ... مگر ساعت ۱۱ کلاست شروع نمی­شود؟
برنامه­ درسی و رفت و آمدش را با جزئیات می­دانست. ترم اولی بود و دانشجوی صفر کیلومتر. گاهی به شوخی به خودش هم گفته بود، وقتی با شور و هیجان از دانشگاه و از مسائل دانشجویی و کلاس و درس و استادها حرف می­زد، البته طوری سر به سرش می­گذاشت که یک وقت توی ذوقش نخورد.
ـ باباجان ... تو هنوز صفر کیلومتری. تخته گاز نرو. آب­بندی نشدی هنوز. یکهو می­بینی موتور سوزاندی­ها!
ـ آب­بندی مال زمان شما بود. الان کمپانی­ها می­گویند از همان ساعتی که ماشینت را تحویل گرفتی، بیندازش توی اتوبان و ۱۴۰تا تخته­گاز برو باهاش ... حالش را ببر!
ـ اِ ... جدی می­گویی؟ دوربین­ها هم پشمکند دیگر؟ وقتی ماشینت را خواباندند دوزاری ات می­افتد.
دو، سه ساعتی را به انتظار و نگرانی و دلواپسی گذراندند تا اینکه پسر جوانی آمد و خبر را داد.
ـ من هم­کلاسی­ش هستم. با هم بودیم امروز.
خواست بپرسد اگر با هم بودید پس چرا تو را نگرفتند؟ چیزی نگفت. فقط تشکر کرد.
ـ حوالی ساعت ۱۲ بود که اوضاع بدجوری توی دانشگاه به هم ریخت. یک عده از بیرون آورده بودند. اصلاً بچه­های دانشگاه ما نبودند.
ـ حسابی زحمت افتادید.
ـ نه خیر چه زحمتی ... راستش گفتیم شاید خودشان خبر بدهند یا اجازه بدهند که بچه­ها تماس بگیرند. ولی خودتان بهتر می­دانید ... این روزها هر کسی را می­برند مدت­ها طول می­کشد تا به خانواده­ش خبر بدهند.
اصرار کرد که بفرمائید تو.
ـ یک چایی مهمان ما باش.
ـ نه، ممنون ... زودتر بروم بهتر است. دمِ خانه­ یکی دیگر از بچه­ها هم باید بروم. تقسیم کردیم با دو، سه نفر از دوستان. از خانواده­ بعضی از بچه­ها که امروز گرفتندشان شماره­ تلفن داشتیم ... آنها را تلفنی خبر کردیم. از شما شماره­ای نداشتیم. کارمندان دانشگاه کمک کردند ... شماره تلفن ندادند ... فقط آدرس دادند.
پسر جوانی بود با ظاهری امروزی. پیش از این حامد از این قبیل دوستان نداشت. دوستان مدرسه­اش مثل خودش بودند. بیشتر سر و وضعشان ساده بود و کمتر در بند لباس و سر و موی مُد روز بودند. مثل اغلب بچه­های مذهبی. حتماً توی این کمتر از سه ماه با نوید دوست شده بود.
ـ نوید هستم ... شماره­ تلفنم را هم تقدیم می­کنم. اگر خبری از حامد گرفتید به من هم خبر بدهید. اگر ممکن است شماره­ای هم از شما داشته باشم. از همه­ خانواده­ها هم شماره گرفتیم که اگر از یکی از بچه­ها خبری شد یا تماسی با خانواده­شان گرفتند، به بقیه هم خبری بدهیم. جایی که برده­اند بچه­ها را یا دادسرایی ... چه بدانم ... به هر حال هر خبری که کمک ­کند برای پیگیری.
خودکار و کاغذ درآورد از جیبش و شماره­ خودش را نوشت و از او هم شماره گرفت. دوباره تعارف کرد. پسر مودبی بود. خداحافظی کرد و رفت. ایستاد همان­جا و رفتن نوید را تماشا کرد. از همان ساعتی که حامد دیر کرد، حدس می­زد که او را گرفته­اند. از اخباری که از حوالی عصر تلویزیون پخش می­کرد معلوم بود که اوضاع دانشگاه­ها بدجوری به هم ریخته است. سیگاری روشن کرد و کنار باغچه­ بزرگ مقابل مجتمعشان به دیوار تکیه داد و به این فکر کرد که این پسر ۱۸، ۱۹ ساله چقدر پخته حرف می­زد. انگار نه انگار که ترم اولی بود. با دوستانش یک حلقه­ای تشکیل داده بودند برای خبررسانی. موبایلش زنگ خورد. شماره­ خانه بود. نرگس بود.
ـ پس چرا نمی­آیی بالا؟
ـ سیگارم را بکشم الان می­آیم.
همه چیز را از آیفون شنیده بود.
ـ حالا چه کار کنیم؟
ـ نمی­دانم والّا. بگذار بیایم بالا مُخم کار نمی­کند.
به آن بازجویی که قرار بود از بچه­ ۱۹ ساله بازجویی کند فکر کرد. سعی کرد قیافه و فیگور و سوال­هایی را که می­پرسید برای خودش مجسم کند. برای چهارتا شعار بود نهایت. نه ... اصلاً بگو زد و خوردی هم کرده­اند. جوانند خب. چه بشود. بچه­ای که باید بنشیند پای درس و مشقش راه افتاده و خانه به خانه­ رفقاش می­رود که خبر بدهد و خبر بگیرد. یک جورهایی ستاد راه انداخته، ستاد اطلاع­رسانی. از خودش پرسید آن کسی که دستور داده فله­ای همین­طور جمع کنند ببرند آیا به اینجاهاش هم فکر کرده؟
ـ درگیر هم شدید؟
ـ بله ... درگیری که شد، ولی من حامد را ندیدم که توی درگیری باشد. توی شلوغی با هم نبودیم. قبلش دیدم با یکی از همان­هایی که مال دانشگاهِ ما نبودند دهان به دهان شد. پسره هی عربده می­کشید و تهدید می­کرد که اِل می­کنیم و بِل می­کنیم ... حامد هم رفت جلو که تو اصلاً مال این دانشگاه نیستی. گفت هستم. گفت پس کارت دانشجویی­ت کو. اگر راست می­گویی نشان بده. گفت به تو چه؟ به حامد گفت اصلاً تو مال این دانشگاه نیستی. حامد هم کارت دانشجویی­ش را درآورد و گرفت به طرفش. حواسم بود که طوری گرفته بود که اسمش را نتواند بخواند. پسره پرروتر از این حرف­ها بود. حامد گفت حالا تو کارتت را نشان بده. گفت نشان نمی­دهم. حامد بازوی او را گرفت و خواست بکشد کناری، با هم حرف بزنند. پسره دستش را از دست حامد بیرون کشید و گفت با شما ... ببخشید گفت با شما بچه سوسول­ها حرفی نداریم. حامد هم فقط خندید. کوتاه آمد. البته سر این درگیری نشد. شاید یک ساعت بعد بود که درگیری شروع شد. بچه­های ما هم شعار دادند. هو کردند و گفتند بسیجی برو ...
ادامه نداد. حدس زد حامد گفته که بابام یک روزی بسیجی بوده. به جای گم­شو... سرش را پایین انداخت.
ـ معلوم بود که همه­شان از یک جای به خصوصی آمده بودند. درگیری را هم اول آنها شروع کردند.
رفت بالا و همین که پایش را گذاشت توی هال و در را پشت سر بست، چشمش به صفحه­ تلویزیون دوخته شد. داشت صحنه­ای را پخش می­کرد که عکس امام را آتش زده­ بودند. نرگس توی آشپزخانه ایستاده بود. رفت جلو تلویزیون و خشکش زد. سرش داغ شد. یعنی چه؟ اصلاً کار چه کسی می­توانست باشد؟ آتش زدن عکس امام! ... آن هم جلو چشم این همه آدم ... توی دانشگاه تهران ... خب تلویزیون چرا داشت پخش می­کرد؟ دنبال چی بود از این ماجرا؟
ـ لات­های قدیم یک وقتی اگر بچه­ای یا آدم نفهمی حواسش نبود یا نمی­شناخت طرفش را ... یا به هر دلیلی ... مست بود و توی خودش نبود ... اگر فحشی می­داد ... بد و بیراهی می­گفت، خودش را به نشنیدن می­زد. طوری رفتار می­کرد که اصلاً با من نبود. با کس دیگری بود. چرا؟ ... چون اگر می­زد توی گوش طرف هر کس می­دید یا می­شنید می­پرسید برای چی فلانی زده توی گوش بهمانی؟ جواب می­شنید مگر خبر نداری؟ گفته مادرِ فلانی را بهمان کردم، فلانی هم زده توی گوشش. یعنی فلانی با همان یک چَک آن فحشی را که از دهان یک نفهم درآمد تکثیر می­کرد به هزارتا فحش. یعنی همان یک فحش می­شد هزارتا فحش. حالا هم حکایت همان است ... جلو چشمِ بگو هزار نفر ... نه، دست بالا پنج­هزار نفر عکس امام را آتش زدند. شما چرا آن را برداشتید و گذاشتید جلو چشم ۸۰ میلیون مردم؟ یعنی می­خواهید حرمت بگذارید برای امام؟! ... یک ابلهی پیدا شد و این کار را کرد. اصلاً بگو یک نفر نفوذی ... بگو یک نفر عامل موساد. شما چرا این کار زشت را تکثیرش کردید در میلیون­ها میلیون؟ واقعاً آن کسی که این تصویر را پخش کرد یک سر سوزن عشق و محبت ... بخورد توی سرش ... یک سر سوزن احترام برای امام قائل است؟ اگر قائل است پس چرا ...
سر تا پایش سرشار از خشم بود. صدایش می­لرزید و بغض کوچکی توی گلویش وول می خورد. نرگس با چهره­ای معصومانه فقط نگاهش می­کرد.
ـ فقط حامد نیست. دوستش گفت هشت، نه نفر را گرفته­اند. هشت، نه نفر فقط از دانشکده­ آنها برده­اند. می­گفت تا یک ساعت پیش که دانشگاه بودیم و بچه­های انجمن اسلامیِ دانشکده­های دیگر هم آمار گرفته بودند، نزدیک شاید ۱۰۰ نفر را برده­اند.
ـ حالا چی کار می­کنند. می­زنند هم بچه­ها را؟
ـ نه بابا ... مگر شهر هِرت است. توی بازداشتگاه کسی را نمی­زنند. دو، سه روزی شاید ... حالا کم و زیاد ... نگه می­دارند و تعهدی می گیرند ازشان تا کمی بترسانندشان ... بعد وِلشان می­کنند.
ـ بچه است. شاید نتواند تحمل کند. به هر حال زندان و سوال و جواب و ...
ـ بهتر ... تحمل نکند ... می­رود می­گوید شکر زیادی خوردم و دیگر نمی­خورم و آنها هم از خدا خواسته زودتر وِلش می­کنند.
پشت بند حرفش ساختگی خندید و زهرا را نگاه کرد که مثل مرغ مریضی توی مبل راحتی فرو رفته بود. حالت صورتش طوری بود که گفتی الان است که بزند زیر گریه و زار زار اشک بریزد. دنبال حرفی می گشت که بر زبان بیاورد تا فضای خانه را عوض کند. پیدا نکرد. نرگس برگشته بود توی آشپزخانه و داشت شام را راست و ریس می­کرد.
ـ پریروز سر یک چیزی ... همین­طور الکی ... برای شوخی شرط بستیم. گفت سر چی؟ گفتم سر بامیه­های داغ ... از همان­ها که شما می­گیرید از خیابان مولوی ... گفتم اگر شرط را باختی از دانشگاه آمدنی باید بروی و برایم بامیه بگیری. گفت باشد. شرط را باخت. دیشب آمد اتاق من ... یادتان هست؟ ... شما هم گفتید که چی کار داری به آبجی­ت ... گفتید که زهرا زود می­خوابد مزاحمش نشو ... آمده بود بگوید فردا آمدنی از دانشگاه می­روم از مولوی برایت بامیه می­گیرم می­آورم ...
زهرا بغضش به یک­باره ترکید. به یک­باره­ یک­باره هم نه. چند کلمه­ آخر را وقتی می­گفت صدایش می­لرزید. چندباری هم آب دهانش را به زحمت قورت داد تا حرفش را تمام کند. شانه­هایش می­لرزید و دست گذاشته بود روی صورت و گریه می­کرد. رفت آشپزخانه ... قبل از رفتن از جیب کتش بسته­ سیگار و فندکش را برداشت. درِ بالکن توی آشپزخانه بود. به نرگس گفت: برو آرامش کن.
و خودش رفت توی بالکن و سیگاری گیراند.
باد سردی می­وزید و بوی زمستان با خودش می­آورد. لرزید. دلش بدجور گرفته بود. به دیوار بالکن تکیه داد و با پُک­های عمیقی ریه­اش را پر از دود کرد و بیرون ریخت. از همان جا دید که زهرا رفت توی اتاقش؛ بعد از اینکه نرگس سرش را در بغل گرفت و دل داری­اش داد. نرگس هم برگشت توی آشپزخانه سر قابلمه­ غذایی که روی گاز بود. همین که سرش را برگرداند به طرف بالکن چشم در چشم شدند. لبخند شیرینی تحویلش داد و او هم لبخندی زد و سری تکان داد برایش. در صبوری و توداری لنگه نداشت این زن. درست ۲۰ سال بود که داشتند با هم زندگی می­کردند. سال ۶۸ چند روز بعد از چهلم امام عقد کردند. قرار عقد و عروسی­شان میانه­های خرداد بود. بلیت هواپیما هم گرفته بود برای مشهد. قرارشان این بود که بروند مشهد برگردند و ولیمه­ای در خانه­ پدری بدهند و بعد هم بروند سر زندگی­شان. امام که رحلت کرد همه چیز به هم خورد. قبل از عید آن سال چند ماه بعد از پایان جنگ بود که رفت خواستگاری. قصه­ خودش و نرگس را هیچ­کس نمی­دانست. فقط مادر خبر داشت. حتی آبجی­خانم و آبجی­دردونه هم نمی­دانستند. در عالم خودش با مادر ندار بود. مادر چه کیفی کرد وقتی فهمید پسر ۱۹ ساله اش دل باخته به خواهر رفیق شهیدش. قسم و آیه داد و گفت بروم قرآن بیاورم که یک وقت پیش کسی نگویی.
ـ خجالت بکش پسر یعنی تو به مادرت اعتماد نداری؟
ـ دارم ... به خدا خیلی هم دارم ... ولی توی عالم مادر و دختری ... پِچ و پِچ که می­کنید و سر توی گوش هم می­کنید ... یک وقت پیش این آبجی ها ... یا پیش زن داداش ...
به خصوص آبجی­دردونه که آتش پاره­ای بود. اگر می­فهمید ... مادر قسم خورد. قسم خورد به جان پسر عزیزش که دهان باز نمی­کند.
ـ به جان خودت پسرم ... خیالت راحت باشد. تو مگر مادرت را نشناخته­ای؟ حالا این عروس خانوم کی هست که دل پسر مرا برده؟
ـ مامان­جان یک وقت پیش زن­داداش ... آن وقت من از خجالتِ داداش­جون باید سر بگذارم زمین و بمیرم.
ـ دور از جان ... لال بشوی بچه. این چه حرفی است ... مگر داری گناه می­کنی؟
ـ بفرما ... هیچی نشده می­گویی مگر داری گناه می­کنی؟ مادرِ من ...
ـ باشد عزیزم ... چشم ... چندبار بگویم ... به کسی نمی­گویم. خواهرِ کدام دوستت است؟
رفاقتش با محسن از همان بار اولی که به جبهه رفت سفت و محکم برقرار شد؛ از پاییز سال ۶۵ که به عنوان نیروی رزمی اعزام شد. در مدت کوتاهی طوری شد که گویی سال­هاست که با هم دوست هستند. تابستان آن سال بعد از اینکه امتحان­های آخر سال را داد، رفت برای آموزشی و ۴۵ روز در پادگان امام حسین دوره دید. چه دوره­ای؟! ... حتی بچه­های کادرِ پادگان هم صدایشان در آمده بود و بعضی از مربی­ها هم با گوشه و کنایه از فرمانده جدید پادگان حرف می­زدند.
ـ هرچه اینجا بیشتر و سخت­تر دوره ببینند، توی جبهه کمتر شهید و مجروح می­دهیم.
شعارش این بود و اینکه هفته­ اول را باید برای نیروی آموزشی جهنم کرد. طوری که بِبُرد و برود پی کارش.
همین­طور هم شد. از ۹۰ نفر بیشتر از سی نفر همان هفته­ اول زدند به چاک. زدند به چاک که ... آخر هفته­ اول مرخصی دادند و گفتند شنبه شش صبح همه پادگان باشند. گفتند شش و یک دقیقه شد تشریف نیاورید!
شنبه ۶ صبح پنجاه­وخرده­ای نفر بودند. بعد از این مرخصی تا آخر دوره دیگر به کسی مرخصی هم ندادند و سی­وپنج روز بی­مرخصی در پادگان بودند. سال بعد با یکی از مربی­ها در مدرسه­ رزمندگان هم­کلاس شد. همدیگر را به جا آوردند و کلی با ذکر خاطرات پادگان و دوره­ آموزشی گپ زدند. او توضیح داد که دوره­ شما دوره­ خاصی بود.
ـ برادر جباری ... یادش به خیر. آدم عجیبی بود. پدر ما را هم درآورده بود که خیر سرمان مثلاً مربی بودیم ... چه برسد به شماها که ...
وسط دوره هم چند نفری بریدند و رفتند، ولی آنهایی که ماندند از دل و جان ماندند. ماندند به عشق اعزام رزمی. اعزام رزمی خب چیز دیگری بود. کلاسش خیلی بالاتر از اعزام پشتیبانی بود که بعضی از رفقایش پیش­تر رفته بودند و وقتی مرخصی آمده بودند، شوخی­ها و کُرکُری­ها و هِر و کِرها شروع شده بود.
ـ آقا یگان سیب­زمینی پوست­کَنی بودید دیگر، نه؟
ـ نه بابا ... زرشک پاک می­کردند اینها. زرشک ضد انقلاب را.
ـ زرشک ضد انقلاب!؟
ـ زرشک ضد انقلاب دیگر! ... هرجا ضدانقلاب زیرِ جنگ جنگ تا پیروزی نوشته­اند زرشک، اینها می­رفتند پاک می­کردند. دلاور مردان تنبلیغات ... تنبلی­­غات!
ولی اعزام رزمی از این شوخی­ها نداشت. همان ۴۵ روز پادگان کار هر کسی نبود، چه برسد که توی گردان به عنوان نیروی تک­وَر جذب می شدی با رسته­ نظامی؛ تک­تیرانداز، آر پی جی زن، ادوات­چی و ...
محسن یک­سالی از او بزرگ­تر بود و از قبل از آزادی فاو به جبهه آمده بود. محله­های­شان هم نزدیکِ هم بود و یک جورهایی بچه محل هم به شمار می­رفتند. دوست مشترک زیاد داشتند. میانه­ او و محسن خیلی زود گرم گرفت. گرمِ گرم. قبل از کربلای ۵ با هم به مرخصی آمدند و قرار گذاشتند که با هم برگردند. محسن هم مثل او درس و مشق را ول کرده بود. با هم قرار گذاشتند که در مدرسه رزمندگان ثبت­نام کنند و از ابتدای سال بعد درس هم بخوانند. یک چیز مشترک هم باعث می­شد که رفاقتشان گرم­تر شود. هر دو کشته مرده فوتبالِ گل کوچک بودند. توی پادگان دوکوهه پشت ساختمان گردانشان وقت و بی وقت چهار نفر مثل خودشان را جمع می­کردند و تا وقتی که دیگر نای ایستادن روی دو پا نداشتند، گل کوچک بازی می­کردند، طوری که یک بار صدای روحانی گردانشان درآمد.
ـ برادرها گاهی من چیزهایی می­بینم که ... به هر حال برادرها باید اوقاتشان را مثل گوهری گران­قدر قدر بدانند. درست است که فرمود قَوِ عَلی خِدمَتِکَ جَوارِحی ... ورزش از توصیه­ بزرگان دین است ... امام هم فرموده­اند که من ورزشکار نیستم، ولی ورزشکاران را دوست دارم، اما هر چیزی اندازه­ای دارد ... می­بینم گاهی برادرانمان بعضی­هاشان صبح تا شب دنبال توپ می­دوند که چی بشود؟... دیده­ام که می­گویم ... صدای اذان هم بلند شده، ولی ...
اول خواست اتوبان چمران را به طرف شمال برود و برسد به پل پارک وِی و از آنجا خیابان ولی­عصر را بگیرد و برود به طرف پایین ولی پشیمان شد. حاشیه­ اتوبان چمران به طرف جنوب بهتر بود. ولی­عصر شلوغ بود و دلش جای دنج می­خواست. زمان جنگ وقتی در جبهه کسی ازش می پرسید بچه­ کجایی می­گفت:
ـ میدان تجریش را می­شناسی؟ کمی پایین­ترش یک خیابان هست به اسم زعفرانیه؟
بچه­ زعفرانیه بودن در آن سال­ها یعنی اینکه بچه مایه­داری ... یعنی بچه­ بالاشهری. طرف با تعجب می­گفت:
ـ بچه­ زعفرانیه­ای شما؟
ـ نه ... سر زعفرانیه یک ایستگاه اتوبوس هست.
ـ خب؟
ـ می شناسی؟
بیشتر مواقع طرف می­گفت:
ـ نه.
می­گفت آره هم فرقی نمی­کرد.
ـ ... خب آنجا یک ایستگاه اتوبوس هست. با یک بلیت یک تومانی سوار اتوبوس می­شوی می­آیی میدان ولی­عصر.
طرف هنوز درست و حسابی نفهمیده بود که سرِ کار رفته است.
ـ ... میدان ولی­عصر را که می­شناسی؟
ـ خب؟
ـ ای­ والله ... یک بلیت یک تومانی دیگر باید خرج کنی و سوار اتوبوس بشوی ... می­آیی تَهِ خیابان ولی­عصر ... یعنی کجا؟ میدان راه­آهن. از میدان راه­آهن هم یک کورس سواری باید سوار بشوی و ...
طرف را پشیمان می­کرد از اینکه پرسیده بچه­ کجایی. پشت بندش هِرهِر و کِرکِر خنده بود. صدای خنده هیچ­وقت از اتاق دسته­شان قطع نمی­شد. صبر ایوب می­خواست اگر یک وقت فرمانده دسته­شان آدم یُبس و خشکی بود. فرمانده گروهان­ها البته در لشکر خُبره بودند و معمولاً یکی از جنس خودشان پیدا می­کردند برای دسته­ای که شَرّ و شورهاش تعدادشان زیاد بود. به هر حال چرخاندن دسته­ای که یک مشت بچه شَرِّ جنوب­شهری جمع شده بودند توی آن کار هر کس نبود. باید از خودشان بودی تا مرام معرفتی اداره­شان می­کردی. پا به پای­شان می­خندیدی و پا به پای­شان گاهی شرارت می­کردی تا کنار می­آمدند باهات و اصلاً یک جورهایی مریدت می شدند. قبل از کربلای ۵ که برگشتند جبهه محسن شد فرمانده دسته­شان. قبلاً معاونِ دسته بود، معاون کریمِ طریقت که فرمانده دسته بود. پسر خوبی بود کریم. محسن را گذاشته بود معاون برای جمع و جور کردن شَرّ و شورهای دسته و محسن هم خیلی خوب از پس همه بر می­آمد. کریم رفت گردان دیگری. رفیقش آنجا فرمانده گروهان بود و خودش انتقالی کریم را درست کرد که برود آنجا و بشود معاون گروهان. یک بار که کریم آمد برای سر زدن ریختند روی سرش.
ـ آقا کریم دمت گرم، رفتی دیگر و ما را تنها گذاشتی.
ـ برادر طریقت این میز و صندلی­ها به کسی وفا نکرده، ما را فروختی به ریاست.
ـ کریم جان ایشالا پلوی فرمانده گردانی­ات را بخوریم.
ـ نه بابا ایشالا پلوی شهادتش را بخوریم ... جووون! ... چه حالی می­دهد زرشک­پلو با مرغ این برادر کریم.
ـ بی­خیال بابا ... اینها اصفهانی­اند، پلو­مرغ نمی­دهند به کسی.
ـ اصفهانی­اند؟! ... کی گفته؟ اینها همدانی­اند. رسمشان این است که توی ختمشان جیب مهمان­های­شان را هم بزنند. پلومرغ پیشکش.
ـ جان من همدانی هستی برادر کریم؟! ... اوخ اوخ اینها یک رسم و رسوماتی هم دارند که ... حالا بماند.
کریم اول بِرّ و بِرّ نگاهشان کرد ... چیزی نگفت، ولی دست آخر کم نیاورد و گفت:
ـ من را باش که آمده­ام به چه الاغ­هایی سر بزنم!
این را گفت و پا شد یک مشت فحش و فضیحت بارشان کرد و چند تا چَک و لگد هم حواله­شان داد. حالا دیگر فرمانده دسته­شان نبود و راحت­تر از قبل می­توانست پا به پای­شان بیاید. دست آخر ماچ و بوسه کردند و کریم حلالیت خواست و رفت. گردانشان خط شکن بود توی کربلای ۵ و همان شبی که وارد عمل شدند، کریم با ترکش توپ شهید شد. این را بعداً از بچه­های گردانشان شنید. همان شب اول پر کشیده و رفته بود و معاون گروهانی بهش وفا نکرده بود! جنگ بود دیگر. ترقی کردن توی این جنگ هم این­طوری بود. یادشان همیشه حالی به حالی اش می­کرد. یاد همه­شان. یاد کریم و یاد خیلی­های دیگر. تعداد روزهایی را که با محسن رفاقت کرده بود، از بَر بود. ۱۷۵ روز. وسط های تیر بعد از آزادی مهران بود که اعزام شد تا ۳۰ دی ماه که محسن شهید شد. همان بار اولی که با هم به مرخصی آمدند نرگس را دید و دلش لرزید. دلش لرزید و همه وجودش را لرزاند. از شماتت خودش گاهی دیوانه می شد.
چی بود این ماجرا؟ اصلاً درست است؟ درست است آدم خاطرخواهِ خواهر رفیقش بشود ... بارها به خودش می­گفت کاش اصلاً ندیده بودمش. کاش آن روز که رفتم ... چی بود؟ نمی­شناخت این را. این حس عجیب را. این چیزی که با خودش می­جنگید تا فراموشش کند ... تا نگذارد که به سراغش بیاید ... آیا شیطانی بود؟ هرچی بود ... شیطانی هم اگر نبود ... از جنس وسوسه هم نبود اگر ... حتماً رحمانی نبود ... ربطی نداشت به آن حالی که باید می­داشت ... حالی که ...
محسن با بچه­های مسجدشان پشت پارکی که نزدیک خانه­شان بود، یک زمین آسفالت دنجی داشتند برای گل­کوچک. از جبهه که برمی گشتند قول و قرار مفصل گذاشتند که دو هفته مرخصی را با هم بگذرانند و برود سراغش با هم بروند گل­کوچک و... خلاصه زود زود سر بزند به محسن. شماره تلفن هم داد. فردای روزی که آمدند مرخصی، شب جمعه بود. زنگ زد خانه­شان برای حال و احوال که محسن گفت:
ـ حالش را داری برویم بهشت ­زهرا و بعد بیاییم و یک ساعتی قبل از اذان مغرب گل­کوچک بزنیم؟
ـ پایه­ام اساسی!
وقتی رفت دمِ خانه­شان نرگس در را باز کرد. چادر نماز سرش بود ...
ـ سلامٌ­علیکم ... آقامحسن منزل هستند؟
ـ سلام ... الان صدای­شان می­کنم.
رو گرفته بود. یک لحظه فقط دیدش و همان یک نگاه بود که دلش را لرزاند. نرگس برگشت داخل خانه و چند دقیقه بعد مادرش آمد. سلام وعلیک گرمی کرد و گفت محسن رفت تا دمِ مغازه­ باباش، الان برمی­گردد. تعارف کرد بفرمایید تو. گفت ممنون و رفت سر کوچه منتظر شد. محسن گفته بود که پدرش بزازی دارد. می­دانست که دکانش در همان محله­ خودشان است. سر کوچه چند دقیقه­ای منتظر ماند تا اینکه با موتور از راه رسید. موتور وِسپای پدرش را سوار بود. ماچ و بوسه کردند.
ـ رفتم موتور حاجی­مان را دودر کردم که باهاش برویم بهشت­ زهرا.
تمام راه را در فکر همان چشم­های روشنی بود که در قاب چادر نماز یک لحظه ... فقط یک لحظه نگاهش در چشم­های او گره خورده بود. گره خورده بود و بعد رفته بود و رفته بود و رفته بود تا رسیده بود به دلش.
ـ به جان نرگس ... گوش کن ... جان من ... اذیت نکن دیگر ... ببین ... یک نگاه که دیگر حلال است ... به جان خودم فقط یک نگاه بود ... مثل این تیری که رفته توی قلب ... آخ آخ ... دو، سه قطره خون هم ازش ریخته بیرون ... همان یک نگاه رفت مثل آن تیر توی قلبم ... هنوز هم توی قلبم است ... بله ... هنوز هم خون چکان است ...
چه می­دانست که چند ماه بعد و همه­ ماه­های سال بعد و سال بعدترش را می­رود بهشت ­زهرا تا هم سری به محسن بزند و هم افسار دلش را رها کند تا بکشدش به طرف آن نگاه. همان نگاه ... همان چشم های روشن.
دومین باری که بعد از شهادت محسن به بهشت­ زهرا رفت دیدش. از دور. با پدر و مادرش و با حمید و سعید، داداش­هاش دور قبر نشسته بودند. بار اول که رفت نبودند. وسط هفته بود ... همان روزی که محسن شهید شد ... چند ساعت قبل از آن او مجروح شد و اعزامش کردند به مشهد. دو هفته بعد برگشت تهران. دیگر سر پا شده بود. فردای روزی که رسید تهران رفت بهشت ­زهرا. رفت به قطعه­ا­ی که شهدای کربلای ۵ را دفن کرده بودند. لابه­لای قبرهای خاکی که هنوز نه سنگی داشتند و نه قاب آلومینیومی، گشت و گشت تا قبر محسن را پیدا کرد. بلوک سیمانی چیده بودند روی خاکِ تازه و یک اعلامیه­ که عکس بزرگی از محسن داشت، بسته بودند به یک چارچوبِ چوبی و آن را فرو کرده بودند توی خاک. آن طرف­تر داشتند توی قبرهای خالی چند شهید دفن می­کردند. کربلای ۵ هنوز ادامه داشت یکی از طولانی­ترین عملیات­های تاریخ جنگ شده بود. تا بعد از عید هم ادامه پیدا کرد و بعدها اسمش شد عملیات تکمیلی. هر جا در ادبیات بچه رزمنده­ها می­شنیدی تکمیلی، یعنی ادامه­ کربلای ۵. تا فروردین ۶۶ هم طول کشید. حالا که اوائل بهمن بود و جای خود داشت. هنوز داشتند شهدای کربلای ۵ را دفن می­کردند. بخیه­هاش را باز نکرده بود. شش روز مانده بود هنوز به موعدش. وقتی داشت مرخص می­شد دکتر پرونده­اش را خواند و گفت یک هفته دیگر بخیه­هات را بِکش. از وقتی که به هوش آمد توی بیمارستان و خودش را پیدا کرد، فکر و ذکرش پیش محسن بود. یقین داشت که شهید شده است. بعدها وقتی از خودش می­پرسید که چرا به یقین رسیده بودی؟ پاسخش در آن چند ساعت آخری بود که با محسن گذرانده بود ... آشکارا آدم دیگری شده بود. برافروخته بود. سرخ شده بود. می­درخشید. خون زیر پوست صورتش دویده بود. گروهانشان را مامور کرده بودند که یک گوشه­ای را نگه دارند. از محسن شنید که عباس میرزای که معاون گردان­شان بود مسئول دسته­ها را جمع کرده گفته که از قرارگاه گفته­اند که یک وجب هم نباید عقب بیایید. باید تا آخرین نفر اینجا را نگه­ دارید. عراق تانک­های تی-۷۲ش را آورده بود مقابلشان. این یک گوشه اگر به دستشان می­افتاد دشت مقابلشان باز می­شد و ای ­بسا تا خود مرز در تیررس تانک­های­شان بود.
یک تکه مُشّما پیدا کرد و انداخت کنار قبر و نشست روش. روز قبل باران باریده بود و همه جا بدجور گل و شُل بود. چند دقیقه­ای مثل مات زده­ها خشکش زد. حتی فاتحه­ای هم نخواند. فقط چشم دوخت به بلوک­های سیمانی روی قبر. قلبش می­خواست از سینه بزند بیرون. شاید یک ربعی همین­طور خیره ماند به قبر و در ذهنش گذشته را مرور کرد. از آن اولین ساعتی که محسن را در پادگان دوکوهه دید تا آن آخرین لحظه­ای که بعد از چندبار از هوش رفتن و به هوش آمدن چهره­اش را محو و تار دید. همان چهره­ای که می­درخشید. می­درخشید و ...
یک باره اشک مثل چشمه­ای روان از چشم­هایش جوشید. بی صدا شروع کرد به گریه. حتی هِق­هِق هم نمی­کرد. فقط سر تکان می­داد و خیره به قبر می­گریست. آن­قدر گریه کرد که خیس عرق شد. طوری که سرما در جانش نشست و شروع کرد به لرزیدن. حسابی ضعیف شده بود. شاید ۱۵ کیلویی وزن کم کرده بود. ترکش شکمش را دریده بود و توی اتاق عمل بخشی از روده­هاش را هم درآورده بودند. هنوز داشت مفصل دارو می­خورد؛ آنتی بیوتیک؛ جورواجورش را. صبح هم وقتی بی­صدا داشت از خانه می­زد بیرون مادر آمد دنبالش. گفت زود برمی­گردم. مادر اصرار کرد که نرو، با این حال کجا؟ گفت زود برمی­گردم، تا سر خیابان می­روم. تا سر خیابان رفت و دربست گرفت. وقتی رسیدند به راننده که پیرمردی بود گفت اگر کاری ندارید منتظر باشید. گفت دست بالا یک ساعت. راننده گفت منتظر می­مانم. دست کرد توی جیب و چندتا اسکناس در آورد و گذاشت روی داشبورد. گفت برگشتم کم و کسری داشت حساب می­کنم. به پیرمرد برخورد.
ـ بردار آقاجان. فحش مان نده. همین جا هستم. برو هر کجا می­روی و هر وقت خواستی برگرد ... بردار پولت را ... برو جوان ... برو.
پیرمرد با لحنی این حرف­ها را گفت که ناخودآگاه دست برد پولش را برداشت و با خجالت از ماشین پیاده شد.
دلش نمی­آمد از محسن جدا شود. می­لرزید. از جایش بلند شد و راه افتاد به طرف قطعه­ ۲۶ تا سری هم به داداشی بزند. برود و سفره­ دلش را پیش او باز کند. باز کند و بگوید از زخمی که خورده است. با چشم­های خیس راه افتاد. دلش در سینه تندتند می­زد. باورش نمی­شد آن­کس که اینجا خوابیده و دارد از او خداحافظی می­کند، رفیق جانی­اش محسن است. محسن؛ آخرِ نجابت بود این بشر. شر و شور داشت، ولی کمترین دُرشتی از دهانش بیرون نیامد در آن چند ماهی که با هم رفاقت کردند. رفیق زیاد داشت. از همه رقمش، ولی محسن چیز دیگری بود. یک بار که حرفشان شد، فرداش خودش آمد سراغش و در آغوشش کشید. فکر می کرد محسن یک جورهایی دارد لج­بازی می­کند. آخر لج­باز و یک­دنده هم نبود اصلاً. فکر می­کرد ته دلش این چیزی نیست که می­گوید. به خودش هم گفت. گفت که یک جورهایی می­خواهی خلاف جریان آب شنا کنی ...
ـ یعنی چه؟ بچه­ها دارند با خونشان این مملکت را حفظ می­کنند آن وقت تو می­گویی باید کوتاه بیاییم.
ـ من نمی­گویم باید کوتاه بیاییم ... من می­گویم راهش این نیست.
موتور تریل یکی از بچه­ محل­های­شان را که کمیته­ای بود، گرفته بود و با هم داشتند می­رفتند میدان ولی­عصر. محسن اصرار کرده بود که بیا بی­خیال بشویم. بعد گفته بود که فقط تا میدان ولی­عصر می­آیم. فکر کرد برای سر به سر گذاشتن می­گوید که فقط تا میدان ولی­عصر می­آیم. تا میدان ولی­عصر روی موتور یک­ریز بحث کردند. محسن نشسته بود عقب.
ـ این طوری پیش برویم فردا همین­ها توی این شهر دیسکو هم باز می­کنند.
ـ خب باز کنند. چه می­شود حالا؟!
ـ زر می­زنی به حضرت عباس. یعنی تو مشکلی نداری با اینکه عرق فروشی و دیسکو دوباره باز شود، مثل زمان شاه ...
محسن خندیده بود. همین حرف­هاش بود که می­گفت افتاده­ای سر لج. در میدان ولی­عصر صدتایی موتور سیکلت جمع شده بود. قرار را هفته­ پیش نماز جمعه گذاشته بودند. سپرده بودند که قیچی هم با خودشان بیاورند برادرها. وقتی رسیدند یک نفر رفته بود روی سَکّویی و با بلندگوی دستی داشت سخنرانی می­کرد. هشدار می­داد به پانکی­ها و بدحجاب­ها که دیگر صبر حزب­الله تمام شده است. دیگر کوتاه نمی­آیند. دیگر این طور نیست که بچه­ها در جبهه­ها شهید بشوند و یک عده اینجا یک قُلمبه از موهای­شان را از زیر روسری بیرون بگذارند ... یک عده­ای روز روشن جلو چشم مردم توی پارک­ها بِریک دَنس بزنند ... نه خیر! ... کاسه­ صبر حزب­الله لبریز شده است ... تیپ پانکی و مایکل جکسونی در مملکت امام زمان معنا ندارد ... تا وقتی حزب­اللهی­ها زنده­اند از این خبرها نیست ... مگر از روی نعش حزب­اللهی­ها رد بشوند که توی این شهر با سر و وضع پانکی ظاهر بشوند. نه خیر ....
یک آدم قد کوتاه بود که شلوار شش­جیب پوشیده بود. صداش خیلی زود گرفت. بلندگو کم جان بود و مجبور بود برای اینکه صداش به همه برسد فریاد بکشد. مردمی که در آن ساعت از میدان ولی­عصر رد می شدند، بعضی­شان پا شُل می­کردند و چند لحظه­ای مکث می­کردند تا ببینند این مردی که رفته روی سَکّو چه می­گوید.
ـ من تا همین جا آمدم فقط یک چیز را بگویم و خلاص. چند نفر از این جماعت مثل خودت از جبهه به مرخصی آمده­اند؟ چند نفرشان بچه رزمنده هستند؟ نگاه کن ... خوب نگاه کن!
ـ خیلی­های­شان.
ـ از کجا می­دانی؟ آمار گرفته­ای؟
ـ تو از کجا می­دانی؟ تو از کجا مطمئنی که اینها جبهه­ای نیستند؟
ـ از آنجایی که بچه رزمنده جبهه را ول نمی­کند که بیاید توی شهر تا با قیچی موی سرِ پانکی­ها را بزند.
ـ این چه حرفی است؟ از کجا می­دانی تو آخر؟ چرا با لج­بازی حرف می­زنی برادر من؟
ـ لج­بازی نمی­کنم. به خدا دارم حرف دلم را می­زنم ...
برخلاف آمدنی روی موتور که محسن شوخی و جدی را قاطی کرده بود و با خنده حرف می زد، این بار خیلی جدی شده بود.
ـ بچه رزمنده­ای که توی جبهه جلو دشمن می­جنگد، نمی­آید توی شهر با قیچی به جان هم­وطنش بیفتد. راهش این نیست به خدا.
ـ راهش چیست پس؟ راهش این است که دست روی دست بگذاریم که هر غلطی می­خواهند بکنند؟
ـ نه ... مملکت قانون و حساب و کتاب دارد. مامور و شهربانی و کمیته­ای دارد!
ـ بی خیال جان مادرت! ... از یک مشت آژان که کاری بر نمی­آید.
ـ از همین رفیق کمیته­ای­ت که موتورش را داده دست تو چرا نمی پرسی که چرا دست روی دست گذاشته­اند. باشد ... قبول ... آژان­های شهربانی کاری به این چیزها ندارند. بچه­های کمیته که خودشان حزب اللهی هستند. نیستند؟! ... آنها چرا کاری نمی­کنند؟! ... چرا باید بچه بسیجی­ها بدنام بشوند؟
ـ بدنام؟! ... تو این را بدنامی می­دانی؟! ... تو به امر به معروف و نهی از منکر می­گویی بدنامی؟!
ـ امر به معروف و نهی از منکر صدتا شرایط دارد ... موی پانکی را تراشیدن که امر به معروف نیست .... نگاه کن به این مردمی که دارند نگاهمان می­کنند. ببین چطوری نگاه می­کنند.
ـ خب نگاه کنند! ... به جهنم.
ـ نه دیگر ... نشد دیگر ... به جهنم نیست. ما برای این مردم داریم می جنگیم. برای این مملکت ... آن وقت می­گویی همین مردم بروند به جهنم.
ـ ما برای مردم نمی­جنگیم. برای خاک و مملکت هم نمی­جنگیم. برای اسلام و دین خدا می­جنگیم.
ـ اتفاقاً مشکل همین جاست. همین که این چیزها را از هم جدا می کنیم. اسلام و مملکت و مردم را از هم سوا می­کنیم. بر منکرش لعنت ... برای اسلام می­جنگیم. کجا اسلام گفته پسر جوان را بگیری و با قیچی مویش را بتراشی؟ ... چون تو زورش را داری ... چون تو زورت زیاد است.
بحث شان بی­نتیجه بود ... بی­نتیجه ماند و با دلخوری از هم جدا شدند.
ـ اگر نمی­خواستی بیایی پس چرا تا اینجا آمدی؟ ... ها؟!
ـ گفتم که من فقط تا میدان ولی­عصر می­آیم.
ـ بیا سوار شو برویم ... لج­بازی نکن محسن.
محسن خندید.
ـ سوار می­شوم به شرطی که با هم برگردیم.
ـ نه. من می­خواهم با اینها بروم. من کار اینها را قبول دارم. حداقل باید بفهمند که بچه حزب­اللهی­ها دست روی دست نگذاشته­اند. شهر بی صاحب نیست. هم پانکی­ها ... هم همان کمیته­ای­هایی که دارند بی خیالی طی می­کنند ... هم شهربانی­چی­ها ... همه­شان باید بفهمند.
ـ باشد ... هر طور راحتی ... یاعلی من رفتم.
خندان دست دراز کرد برای خداحافظی ...
ـ بیا برویم لج­بازی نکن.
دستش روی هوا منتظر بود. با دست به شانه­اش زد و یاعلی دیگری گفت و «بعداً می­بینمت»، راه افتاد و رفت. دلش می­خواست برود دنبالش ولی نرفت. ماند تا با بقیه­ بچه­هایی که جمع شده­اند بروند و موهای پانکی­ها را قیچی کنند. با شعار ماشاالله ... حزب­الله راه افتادند. از میدان ولی­عصر به طرف میدان ونک. در ونک دوباره توقف کردند و همان مرد کوتاه قد چند دقیقه­ای روی زین یک موتورسیکلت ایستاد، همان حرف های قبلی را تکرار کرد. بعد گازش را گرفتند و خودشان را رساندند به پارک ملت. با موتور وارد پارک ملت شدند. نگهبان­ها نتوانستند جلوشان را بگیرند. زنجیر را انداختند برای­شان. عصر پنجشنبه بود و جوان­های پانکی در گوشه و کنار فراوان به چشم می­خوردند. موتورسوارها پخش شدند و هر گروه موتورها را خاموش کردند و روی جک گذاشتند و بعد ... مقاومت بی فایده بود. تک و توک زرنگ­ترها و تَر و فرزترها پا گذاشتند به فرار، ولی تعداد موتورسوارها زیاد بود و تعداد زیادی از پانکی­ها به دام افتادند و موهای­شان رفت دم قیچی.
بعد از اینکه محسن در میدان ولی­عصر جدا شد، پسر جوانی آمد و گفت:
ـ برادر! ... شما تنهایی؟
ـ بله، تنهام.
من هم با شما بیایم؟
ـ در خدمتم. سوار شو.
قیچی هم داشت پسر جوان و دوتایی یک گروه شدند. پانکی­ها موهای پشت سرشان را بلند می­کردند و جلو موهای­شان را هم می­دادند بالا. لباس­های اَجَق وَجَق می­پوشیدند. شلوارهای خمره­ای و کفش­های سفید و رنگی و بعضاً چراغ­دار با تی­شرت یا پیراهن با عکس­های خارجی رویش و بعضی­هاشان هم بریک دنس می­زدند. یک جور رقص بود که مایکل جکسون، رقاص و خواننده­ آمریکایی نماد آن بود. عکس­هایش را دختر مدرسه­ای­ها قاچاقی توی کیف و لای کتابشان به مدرسه می­بردند. نه آن جوانی که عشق زندگی­اش این بود که تیپ پانکی بزند، نه این بچه­های حزب­اللهی هیچ چیزی از معنا و مفهموم پانک و پانکیسم نمی دانستند. نمی­دانستند که این یک جریان اعتراضی است که اتفاقاً رنگ و بویی ضد حاکمیت و دولت آمریکا دارد. سه نفر را از دم قیچی گذراندند. یکی­شان که بچه سال بود، دست بالا ۱۶ سال، زد زیر گریه. تازه کار بود. از آن دو نفر دیگر یکی­شان بچه­ پایین بود. لحن حرف زدنش شبیه بقیه نبود. شاخ و شانه کشید. پسری که تازه با هم رفیق شده بودند با آرنج گذاشت توی آبگاهش و پانکی ناله­ بلندی سر داد و نشست زمین. کارشان که تمام شد ... ولش کردند رفت. پرسید:
ـ دمت گرم ... ورزش می­کنی؟
ـ آره، بالای مسجدمان یک باشگاه داریم ... هفته­ای سه روز کونگ­فو کار می­کنم.
ـ ای­والله! ... کارَت خیلی درست است.
ـ مخلصم.
هم­سن بودند.
ـ کار و بارت چی، چی کار می­کنی؟
ـ سال آخرم ... دارم برای کنکور می­خوانم.
ـ ان­شاءالله درس و مشق که تمام شد و کنکور را دادی حالا دیگر نوبت جبهه است.
ـ خیلی دوست دارم، ولی بابام نمی­گذارد.
ـ چندتا برادرید مگر؟
ـ سه تا.
ـ بزرگه تویی؟
ـ نه وسطی­ام.
ـ یکی از همین­ها که زدی به این پسره پانکی، بزن سر دلِ بابات، ساکت را بردار و یاعلی ...
با خنده گفته بود این حرف را ولی طرف جدی گرفت.
ـ گناه دارد. حاج آقای مسجدمان می­گوید بعد از خدا حرف، حرف پدر و مادر است.
ـ شوخی کردم مَشتی. مرد که دست روی پدرش بلند نمی­کند. دست که سهل است، صدایت را نباید بلند کنی ... چرا نمی­گذارد بروی جبهه؟ توی خط نیست؟
ـ چرا اتفاقاً خیلی هم حزب­اللهی است. نماز جمعه­اش یک هفته هم ترک نمی­شود. می­گوید می­خواهی خدمت کنی همین­جا هم می­شود خدمت کرد.
پیرزن پشت جنازه می­دوید و یک ریز می­گفت: «یحیی بالامی هاریا آپاریر سوز.»(۱)
دست گچ گرفته­اش آویزان بود به گردنش. تک پسر بود یحیی. دوست داداش­جون بود. خیلی آرام و مهربان. صدای آرامی هم داشت. می دیدی ش با خودت می­گفتی این آدم آزارش به کسی نرسیده تا حالا از بس که بی­سر و صدا بود و کم­حرف. هر شب می­آمد مسجد برای نماز. قاطی بسیج و این چیزها نبود. البته با همه رفیق بود و با همه سلام وعلیک داشت، ولی سرش به کار خودش بود. دیپلمش را که گرفته بود رفته بود سربازی و بعد از سربازی در یک خیاطی کار می­کرد. بُرش کار درجه یک کت­وشلواردوزی بود. دستی مزد می­گرفت. یعنی برای بُرش هر دست کت­وشلوار، هر چندتا که در یک روز برش زده بود، دانه­ای دستمزد می­گرفت. سال ۶۰ که یحیی اول بار رفت جبهه ماهی ۲۵، ۳۰ هزار تومان درآمدش بود، زمانی که پاسدارها دو هزار تومان حقوق می گرفتند و یک کارمند با سابقه توی یک وزارتخانه­ مایه­داری مثل نفت نهایت هشت یا نه هزار تومان حقوق ماهیانه­اش بود. قبل از اینکه آخرین بار جبهه برود رفته بود بانک و حسابش را کرده بود به اسم مادرش. بیشتر از یک میلیون تومان پول توی حسابش بود وقتی شهید شد. کم پولی نبود. پول پنج تا آپارتمان بزرگ بود توی تهران آن زمان. مادرش مانده بود که با این پول چه کار کند. باباش دائم در سفر بود. راننده­ بیابان بود. سه تا هم خواهر داشت که هر سه شوهر کرده بودند. اینها را حاج خانم برای مادرش می­گفت. مادر یک جورهایی سنگ صبورش بود. تندتند می­آمد و سر می­زد یا مادر می­رفت پیشش. داداش­جون هم خیلی دوست داشت حاج­خانم را. فتح­المبین شهید شد یحیی. دو هفته به عید رفت و چهارم یا پنجم عید بود که خبرش آمد. حاج خانم می­گفت:
ـ گفتم یحیی عاقت می­کنم اگر زن نگیری ... باید زن بگیری.
یحیی فقط می­خندید. همیشه می­خندید. پاییز که رفته بود برای عملیات طریق­القدس قول داده بود که برگردم هر کسی را که بگویی می گیرم. مرخصی که می­آمد می­رفت سرِ کار. صاحبان شرکت­های بزرگ که کت­وشلوار مارک­دار می­دوختند، سر یحیی دعوا داشتند. همان دو هفته را هم مرام و معرفتی می کشیدندش سر کار. جوان و خوش­تیپ، خانه­ پدری بزرگ با دو طبقه و هر طبقه هم چندین اتاق. درآمد عالی. یک قلمبه توی حساب بانکی. یک پیکان جوانان ۵۶ زیرِ پا. یک مادر مهربان که جانش برای عروسش در می­رفت. سه تا خواهر یکی از یکی مهربان­تر ... یکی نبود بگوید آخر چه مرگت است آدم؟! ... دنبال چی هستی؟! ... یک شب داشت رادیو عراق گوش می­کرد. شیخ دیوانه­­ای ... حیف از اسم پایتختِ این مملکت که روی اسم فامیلش بود! ... می­گفت: خمینی جادو کرده این جوان­ها را ... احتمالاً یکی برایش قصه­ همین یحیی را گفته بود. شاید هم قصه­ همه­ یحیی­ها را ...
ـ هزار بار گریه کردم. خودم را زدم. چنگ انداختم به موهام که آخر چرا تو زن نمی­گیری پسر؟ به خدا خواهر شما که غریبه نیستید. خجالت و حیای مادر و پسری را گذاشتم کنار گفتم مشکلی داری؟ نکند ... لااله الا­الله ... بی حیایی کردم­ها ... گفتم پسر جان یا عاشق کسی شده­ای و بِهت ندادند دختره را؟ یا خاطرِ بیوه­ای ... شوهرمرده­ای ... طلاق­گرفته­ای ... کسی را می خواهی که رویت نمی­شود بگویی. بی­مادر بشود الهی ... فقط خندید. اِن­قدر خندید اشک از چشم هاش سرازیر شد؛ بی­مادر شده ...
اوائل اسفند برگشته بود و دو هفته بعد که می­خواست برود جبهه حاج­خانم خِفتش کرده بود:
ـ مرد است و حرفش. مگر دفعه پیش نگفتی برگشتم زن می­گیرم ... نمی­گذارم بروی.
خندیده بود لابد باز و حتماً گفته بود:
ـ این بار را هم بروم و برگردم.

حاج خانم زیر بار نرفته بود.
ـ گفتم یحیی ... بی­مادر شده مگر از روی نعش من رد بشوی. خواهرجان خدا شاهد است یک لحظه غفلت نکردم ازش. شب­ها که می خوابیدیم درِ طبقه­ اول را به حیاط قفل می­کردم و کلیدش را می گذاشتم زیر سرم. ساک جبهه­اش را گذاشته بودم توی کمد و کمد را هم قفل کرده بودم. بچه­ام بود. خوب می شناختمش. روزی که رفت صبح از خواب که بیدار شد دیدم هیچ عجله­ای ندارد. سرِ خیاطی­ها آخرهای سال شلوغ می­شود. هر روز صبح زود می­رفت و شب برمی­گشت. ناهار هم از خانه می­بُرد هر روز. صبحانه خورد با خیال راحت. بعد رفت طبقه­ دوم. گفتم سر کارَت دیر نشود پسرم. گفت نه! ... دیر نمی­شود. شاید امروز نرفتم. برای چی نمی­روی؟ شب عیدی که تا بوق سگ می­ماندی همیشه! گفت کار دارم. حدس زدم که رفته دنبال ساکش. کلید کمد را خواست. گفتم عاقَت می­کنم. خندید. گفت دنبال چیزی می­گردم. گفتم دنبال چی؟ خندید دوباره. ای وای ... ای وای خواهر به روح خودش اشتباه کردم. همان­جا باید خودم را می­زدم زمین. می­گفتم خودم را می­کُشم. اصلاً باید می­رفتم پیت نفت را می­آوردم و می­گفتم که پات را بگذاری بیرون خودم را آتش می­زنم ... نکردم ... ای وای ... نکردم ... دلم نیامد ... جگرگوشه­ام بود. دلم رضا نبود به ناراحتی­اش. رضا نبود که یک لحظه اخمش را ببینم. همیشه می­خندیدها ولی ان قدر پاپیچش شدم که دیگر نخندید. نشست روی زمین و تکیه داد به کمد. گفت نمی­دهی کلید را که ساکم را بردارم و بروم. گفتم نه! ... نمی­دهم. گفت فردای قیامت چه جوابی داری بدهی؟ گفتم خودم می­دانم چی جواب بدهم. افتاد به دست و پام، التماس کرد. گفت بروم این بار و برگردم حتماً عروسی می­کنم. گفتم بار قبل هم همین را گفتی. گفت به جان خودت که عزیزترین کس منی برگردم این دفعه هر کس را بگویی می­رویم خواستگاری­اش. یکی، دو ماهه هم دستش را می­گیرم و می­آورم ... گفتم نه! ... نمی­گذارم. به دلم افتاده بودها که این بار برود ... ای وای ... ای وای ... پام را ماچ کرد. هُلش دادم. گریه کرد. باورت نمی­شود خواهر ... از خیلی کوچک بود به این ور گریه­اش را ندیده بودم. خیلی تودار بود یحیی. گریه کرد. دلم شکست ... من هم گریه کردم. دوتایی گریه کردیم و من آمدم پایین و گذاشتم همان­جا بماند. میخ لولاهای کمد را درآورده بود و درش را باز کرده بود. ساکش را انداخته بود از پنجره­ طبقه­ دوم توی حیاط. پایین که آمد بو بردم که کاسه­ای زیر نیم کاسه است. داشتم توی آشپزخانه برای ناهار عدس و بُنشن پاک می کردم. صدای در را شنیدم. دیدم رفته توی حیاط. شال و کلاه کرده بود. ساکش را انداخته بود پشت درخت. من هم آمدم توی حیاط دنبالش. گفتم نمی­گذارم بروی. بغلم کرد. گفتم به جان خودت الان هوار می­کنم همسایه­ها بریزند. زنگ می­زنم شوهر آبجی­هات اداره­شان را ول کنند بیایند. آبروت را می­برم. بگذار همه­ مردم بدانند که یحیی دارد چی به سر مادر پیرش می­آورد. نشاند مرا روی پله­ طبقه اول و رفت ساکش را برداشت. پا شدم رفتم راه را به روش بستم. می­خواست از در حیاط برود توی کوچه. گفت خدا شاهد است اگر نگذاری بروم توی همین خیابان های تهران ماشین می­زند بِهم. خدا قهرش می­گیرد. بگذار بروم. اگر قرار به مردن باشد توی رختخواب از من بچه­ترهاش سکته کرده­اند و صبح از خواب بیدار نشده­اند ... بگذار بروم مادرجان. آمد که برود نگذاشتم. با یک دست مرا کنار زد و با یک دست در را باز کرد و پا گذاشت توی کوچه و تندی در را بست. همین که با دست مرا کنار زد پام را خواستم بگذارم روی پله­ پایینیِ دم در حیاط که نمی­دانم چطور شد که زیر پام خالی شد یک­باره. ندید بچه­ام. در را بسته بود و رفته بود. خوردم زمین و فقط یک وای یا امام حسین گفتم و نفسم بند آمد و ... نمی­دانم شنید یا نه. آرام گفتم. حتماً نشنید. تیز رفته بود. صِدام بهش نمی­رسید. نشنید و رفت ...
یحیی هیچ­وقت نفهمید که دست حاج خانم را شکسته و رفته. یک هفته بعد هم که از اهواز تماس گرفت پیرزن دلش نیامد بگوید که هُلم دادی و خوردم زمین و دستم شکست و حالا هم توی گچ است و آویزان به گردنم. نگفت. نگفت پیرزن از بس که عاشق پسر یکی یک دانه­اش بود. روز تشییع هم با همان دست آویزان به گردن پشت جنازه می­دوید. جنازه آرام روی دست مردم می­رفت، ولی حاج­خانم می­دوید. آرام و قرار نداشت. یکسره با صدای گرفته می­گفت کجا می­برید بچه­ام یحیی را؟ کجا می­بردند؟ قطعه­ ۲۶ ردیفِ کنار خیابان شد خانه­ ابدی یحیی. سه، چهار ماه بعد که داداشی را در رمضان آوردند توی همان قطعه کمی پایین­تر از یحیی دفنش کردند. هر وقت می­رفت بهشت ­زهرا سری هم به مزار یحیی می­زد. کمتر شب جمعه­ای را به یاد داشت که حاج­خانم را سر مزار یحیی نبیند. همیشه­ خدا هم مفصل میوه و شیرینی و شربت و تنقلات می­آورد و روی سنگ مزار را پُر می­کرد. گویی سفره­ عید انداخته است. هر پنجشنبه ... رد خور نداشت. کنار خیابان بود مزار و از مردمی که در حال عبور بودند بعضی­ها مکثی می­کردند و چیزی برمی­داشتند. پیرزن روی یک چهارپایه می­نشست کنار قبر و قرآن می­خواند. مثل دسته گل بود تابلوی آلومینیومی و سنگ قبر و دور بر مزار یحیی. یک بار وقتی تازه رسیده بود آب و جارو می­کرد و دستمال می­کشید ... یک بار هم موقع رفتن. آخرین بار چند سال پیش بود که دید حاج­خانم را. دامادها و نوه­ها و دخترهاش دور و برش بودند. مثل سابق روی قبر لبریز از میوه و شیرینی و شکلات بود. نشناخت. دختر بزرگش معرفی­اش کرد.
ـ ای وای ... الهی قربانت بروم. مادرت خوب است؟ خواهرت خوب است؟ خدا رحمت کند آقاجانت را. خدا رحمت کند داداش­هات را ... خدا رحمت کند آن خواهر جوانت را.
هوش و حواسش سر جاش بود. فقط چشم هاش دیگر سوی سابق را نداشت.
ـ مادرجان! ... بچه­هات خوبند. خانمت خوب است؟
ـ دست بوس شما هستند حاج­خانوم.
ـ خدا حفظشان کند. خدا شما را برای آنها نگه دارد ... آنها را هم برای شما.
خجالت کشید. البته حالا کمتر از گذشته. حالا دیگر نوه­هاش دور و برش را گرفته بودند و اسم یکی­شان هم یحیی بود. اولین نوه­­ پسری که بعد از شهادت یحیی به دنیا آمده بود. در همه­ سال­های گذشته هیچ وقت به همراه نرگس و بچه­هاش نرفته بود سر مزار یحیی. گاهی که از آنجا رد می­شدند اگر حاج خانم نبود می­ایستادند برای فاتحه. اگر حاج­خانم بود دلش نمی­خواست با زن و بچه برود. داداش­جون که ازدواج کرد حاج­خانم معلوم نبود از کجا شنیده. چون عروسی نگرفتند. بی­سر و صدا رفتند مشهد و برگشتند و چند روز بعد هم داداش­جون رفت جبهه. کادوی گران­قیمتی هم آورده بود. مادر هم دلش نمی­خواست حاج خانم بفهمد. یا لااقل به این زودی­ها خبردار شود و با کادو بیاید. هیچ­کس به خوبی مادر نمی­دانست که در دل پیرزن چه غوغایی است. چهار سال پیش بود که حاج خانم از دنیا رفت. عصری از محل کارش رفت خانه­ مادر تا سری بزند. مادر توی حال خودش نبود. چشم­هاش سرخ بود از بس گریه کرده بود. مادر را که دید جا خورد. نگران شد.
ـ چی شده مامان جان؟ اتفاقی افتاده؟
ـ نه مادرجان. بنشین برایت چایی بریزم.
ـ پس چرا گریه کردی؟ چیزی شده؟
ـ بنشین حالا. می­گویم.
این را گفت و رفت توی آشپزخانه. رفت دنبالش.
ـ خب بگو دیگر. چی شده؟
ـ از راه رسیدی نمی­خواهم خبر بد بدهم ... برو بنشین الان می­آیم.
ـ حالا بگو دیگر ... ای بابا ...
ـ حاج­خانوم ... مادر یحیی ... از دنیا رفت ...
مادر دوباره شروع کرد به گریه کردن.
ـ پریروز آمده بود جلسه­ قرآن. حال و احوال کردیم و از این ور و آن ور حرف زدیم. گفت دادم سنگ قبر یحیی را عوض کردند. گفتم مبارک باشد. از قبل یک سَکّوی کوچک هم درست کرده بود کنار قبر. گفت آن را هم گفتم کمی بلندتر کنند و یک سنگ خوب هم بگذارند رویش. گفت دیگر پیر شده م و زود خسته می­شوم. گفتم دامادهات عوض کردند؟ گفت نه. زحمت شان ندادم. با یکی­شان رفتیم برای انتخاب و خرید سنگ. دامادم گفت خودمان نصب کنیم قبول نکردم. گفتم پول می­دهیم همین ها بَنّا دارند نصب می­کنند. گفت از سنگ­سازی زنگ زدند که حاج خانوم کار تمام شد گفتم پنجشنبه بیایید سر قبر برای حساب و کتاب. اجل مهلتش نداد که سنگ تازه­ پسرش را ببیند. اجل مهلت نداد که دوباره روی سَکّویی که داد سنگش را عوض کنند و سنگ خوب رویش بگذارند بنشیند. ای داد و بی­داد ... ای داد و بی­داد ...
ـ داداشی! این اقدس خانوم آمده بود به مامان گفت شما را دیده که سر شکستن سنگ قبرها توی بهشت­ زهرا درگیر شدید. سنگ قبر منافقین. چی بود ماجرا؟ آخر می­گفت می­خواستند تو را بزنند. گفت به تو گفتند که حیف که رزمنده­ای والا حَقّت را کف دستت می­گذاشتیم. آره؟!
داداشی خندید.
ـ اقدس­خانوم هم که ماشاالله از همه چیز و همه جا خبر دارد؟!
توی کوچه داشت می­آمد خانه که با داداشی روبه­رو شد. عصا به دست داشت هنوز و شلوار خاکی گشادی می­پوشید تا جای زخم ترکش­ها اذیتش نکند.
ـ اتفاقاً این اقدس­خانوم اصلاً هم اخلاق خاله­زنکی ندارد. پسرعموی شوهرش شهید شده رفته بودند مراسم سالگردش بهشت ­زهرا. می­گفت از قطعه­ ۲۴ که بیرون آمدیم دیدیم کنار قطعه­ منافقین سر و صداست. دیدیم چند نفر ریختند سر یک نفر و داد و بیداد می­کنند. می­گفت از جر و بحث شان فهمیدیم که دعوا سر چیست. بعد هم تو را می­بینند که ... چی بگم والّا. می­گفت گفتند حیف که از جبهه آمدی و مجروحی و اِلّا ... آخر مادرجان چی­کارشان داری؟ نمی­گویی که یک وقت زبانم لال ...

از پله ها که پایین رفت و وارد سَرسَرا شد، با سربازی که موقع ورود گفته بود موبایلتان را تحویل بدهید، چشم در چشم شد. سرباز با دلجویی نگاهش کرد. تندی نگاهش را از او گرفت. وقتی گفته بود موبایل ندارم، سرباز با لحن برخورنده و نیشخندی بر لب گفته بود:
ـ مطمئنید که موبایل ندارید؟!
چیزی نگفته بود. فقط نگاهش کرده بود. سرد و بی­معنا. سرباز هم گفته بود: «بفرمائید.» شاید اگر روزگار دیگری بود به همین راحتی رد نمی­شد. حداقل با حرف چیزی می­گذاشت توی کاسه اش. شاید می پرسید: «ناهار چی خوردی امروز؟» معمولاً طوری برخورد می­کرد که طرف جوابش را می­داد. اگر گفته بود: «فلان چیز را خورده­ام.» می­گفت: «همان، زیادی خوردی سر دلت مانده ... به خاطر همین داری هذیان می گویی.» اگر می­گفت: «چیزی نخورده­ام.» می­گفت: «خب همان، برو یک چیزی بخور. فشارت افتاده ... دری­وری می­گویی.» ولی چیزی نگفت و راهش را کشید و از راه­پله­ها بالا رفت تا در طبقه­ اول شعبه­ای را پیدا کند که تلفنی گفته بودند ساعت دو آنجا باشد. دیگر آن آدم سابق نبود. کُرک و پرش ریخته بود. وقتی به خودش فکر می­کرد چیزی دستگیرش نمی شد. «چی شد که این­جوری شد؟!» قدیمی­ها اسمش را می­گذاشتند روزگار. روزگار یک تیپا می­زند توی ماتحتت حالی ات می­کند که همیشه در بر همان پاشنه­ سابق نمی­چرخد. کدام در؟ کدام پاشنه؟ کدام چرخش؟ ولی نه ... جدی جدی دیگر آن آدم سابق نبود. شکسته بود. همه جورش را روزگار باهاش حساب کرده بود ... حالا هم که دو هفته بود یک ورق تازه برایش رو کرده بود. دقیقاً دو هفته بود. حسابش را داشت. روز به روزش را. دقیق دوشنبه­ دو هفته پیش بود ...
از سرسرا که پا در خیابان گذاشت، گویی در سرمای گزنده­ای شیرجه زده باشد، تا مغز استخوانش لرزید. کلاه کاموایی­اش را از جیب درآورد بر سر گذاشت و تا زیر گوش­ها پایین کشید. تُکمه­های پالتوش را هم تا آخر بست و در پیاده­رو راه افتاد. هرچه ­خواست تمرکز کند تا مسیرش را انتخاب کند، نتوانست. همین­طور بی­هوا راه افتاد.
کلاس سوم راهنمایی بود. عصر یک روز زمستانی، حسابی مشغول درس خواندن بود. معلم­ها هر روز امتحان­های سفت و سختی می­گرفتند. از امتحانِ نهایی برایشان هیولای وحشتناکی ساخته بودند. مدیر مدرسه بارها بچه­های سومِ راهنمایی را جمع کرده با جزئیاتِ تمام، شیوه­ امتحان نهایی را برایشان تشریح کرده بود. اینکه در مدرسه­ای غیر از مدرسه­ خودشان باید امتحان ­بدهند، این­که برگه­های امتحانی بدون اسم و رسم می­رسد به دست آنهایی که برگه­ها را تصحیح می­کنند، اینکه سوالات سراسری طراحی می­شود، اینکه از اِرفاق و اعتراض و از این قبیل چیزها خبری نیست، اینکه ...
بچه­ درس­خوانی بود. هیچ­وقت تجدیدی نیاورده بود. برادران بزرگ­تر از خودش، هر دو اهل درس و مشق بودند. او هم پا جای پای آنها گذاشته بود. نه فقط در درس خواندن که در همه چیز تلاش می­کرد مثل آنها باشد. برادرها هم حسابی حواسشان به داداش کوچیکه بود. دوستش داشتند و به همه چیزش، به خصوص درس و مشقش توجه می­کردند و شش­دانگ مراقبش بودند.
اولین جایزه­ای که برای کارنامه­ درسی از برادرِ بزرگش - که داداش جون صداش می­کرد - گرفت، یک دست لباس ورزشی سبز رنگ بود. کاپشن ­شلوارِ سه خط با مارک آدیداس روی سینه. کلاس اول بود. داداش­جون برده بودش تئاتر شهر تا نمایشی ببینند. نمایش دلخواهش را پیدا نکرد، شاید هم ساعت نمایش دیر وقت بود، به جایش رفتند و در یکی از سالن­های تئاتر شهر فیلم تماشا کردند. اسم فیلم را خوب به یاد داشت؛ «لباسی برای عروسی». بعدها که بزرگ­تر شد جایی خواند که از ساخته­های «عباس کیارستمی» است. از فیلم خوشش نیامد. مثل بقیه­ فیلم­هایی نبود که تا آن موقع تماشا کرده بود. خیلی کُند بود. از بزن بزن و دعوا و مشت و لگد هم خبری نبود توی فیلم. سه تا پسر نوجوان بودند و ... چیز زیادی در یادش نمانده بود. فقط یک صحنه را به یاد داشت که تعدادی از تماشاچی­ها خندیدند. یک نفر لیوان آبی را توی جیب کتِ پسربچه­ای خالی کرد. از آن فیلم فقط همین یک صحنه را به یاد داشت.
هوا تاریک شده بود که از سالن بیرون آمدند. نمه بارانی هم گرفته بود. در پیاده­روی خیابان پهلوی، درست سر چهارراه، لبوی داغ خوردند، بعد سوار اتوبوس­های دو طبقه شدند. رفتند طبقه­ بالا، نشستند ردیف جلو سمت راننده. هر وقت با داداش­هاش بیرون می­رفت، اگر سوار اتوبوس دو طبقه می­شدند، حتماً باید می­رفتند بالا و اگر صندلی­ها پر نشده بود هنوز، ردیف اول سمت چپ می­نشستند.
بیرون را تماشا می­کرد و همین­طور یک­ریز از مدرسه برای داداش جون حرف می­زد؛ از هم­کلاسی­ها و از خانمِ «رضامنش» معلمشان. داداش­جون با حوصله و لبخندی بر لب به حرف­هایش گوش می­کرد، هر از گاهی چیزی هم می­پرسید یا شوخی می­کرد باهاش. لابه­لای حرّافی هاش یکهو یادش افتاد:
ـ راستی داداش­جون ... امروز یک کاغذی به ما دادند، گفتند ببرید خانه ... بابا مامان­های­تان آن را ببینند ... امضا کنند ... فردا هم دوباره بیاوریدش مدرسه.
ـ چی نوشته­اند توی کاغذ؟
ـ داداش­جون، من که نفهمیدم ... فقط ... فقط توش نوشتند بیست بیست بیست ...
داداش­جون خندید.
ـ همه­اش بیست؟
ـ همه­اش بیست.
داداش­جون یک پس ­گردنیِ آرام زد بهش بعد کشید به طرف خودش، بغلش کرد و دو طرف صورتش را بوسید.
ـ کارنامه­ ثلث اول­ تو است پسر!
ـ کارنامه؟! ... کارنامه چیه داداش­جون؟
مثل همیشه که چیزی می­پرسید، داداش­جون با حوصله و با ادبیات کودکانه­ کارنامه را برایش توضیح داد و شیرفهمش کرد. داداش­جون همیشه حوصله به خرج می­داد و سعی می­کرد هر چیزی را که می­پرسید، برایش جوری توضیح دهد که درست و حسابی بفهمد. یک بار که کوچک تر بود و هنوز مدرسه نمی­رفت، رفته بودند خیابان مولوی. مغازه­ای بود در خیابان مولوی که سرکه­ درجه یکی داشت. مادر می­خواست ترشی بیندازد. داداش­جون را فرستاد تا از آنجا سرکه بخرد. داداش­جون او را هم با خودش برد. فروشگاه کوروش بزرگی در خیابان مولوی بود که پله­ برقی بزرگی هم داشت. قبلاً هم به آنجا رفته بود. داداش­جون او را بُرد فروشگاه کوروش و پله برقی سوار شد و بعد برایش کیک تی­تاپ و آب­میوه خرید. عاشق کیک تی­تاپ بود. از فروشگاه که بیرون آمدند، کیک را باز کرد تا بخورد. مثل همیشه اصرار کرد که داداش­جون هم از آن بخورد؛ به اندازه­ یک گاز. داداش­جون قبول نکرد. اصرار کرد. داداش­جون گفت روزه است. روزه و ماه رمضان را می­شناخت و می­فهمید. تازه ماه رمضان تمام شده بود، دو سه ماه پیش.
ـ مگر باز هم دوباره ماه رمضان شده داداش­جون؟
برایش سوال بود که اگر ماه رمضان شده پس چرا بقیه­ خانواده روزه نیستند؟ داداش­جون با طمانینه و کلماتی که او بفهمد، سعی کرد فرق واجب و مستحب را توضیح بدهد. گفت که روزه­ مستحبی گرفته است.
ـ دوشنبه­ها و پنجشنبه­ها مستحب است که روزه بگیری. ماه رمضان که همه روزه می­گیرند، روزه واجب است. یعنی خدا دستور داده است که همه روزه بگیرند، ولی دوشنبه­ها و پنجشنبه­ها واجب نیست.
داداش­جون سعی کرد حسابی شیرفهمش کند.
ـ مثل همین کیکی که اصرار کردی که تو هم بخور. مگر من به تو گفتم که از کیکت به من هم بده؟ چون نگفتم پس واجب نیست که تو از کیکت به من هم بدهی تا یک گاز از آن بخورم، ولی تو اصرار می­کنی که من هم از آن بخورم. چرا اصرار می­کنی؟
ـ آخر ... آخر تو را دوست دارم ... داداشمی خب.
ـ باریکلا ... مستحبی هم مثل همین است. ما چون خدا را دوست داریم، برای اینکه به او ثابت کنیم که دوستش داریم باید از این کارها بکنیم. بدون اینکه خودش بخواهد ... بدون اینکه خودش دستور بدهد باید از این کارها انجام بدهیم تا خدا بداند که چقدر دوستش داریم.
سال­ها بعد بود که این قبیل مستحبات بیشتر رواج پیدا کرد. به خصوص در جبهه­ها. به توصیه از طرف امام. کارت­های کوچک جیبی چاپ کرده بودند. یک طرفش دعای فرج بود، یک طرفش توصیه­های معنوی امام. یکی از توصیه­ها همین روزه­ مستحبی دوشنبه­ها و پنجشنبه­ها بود.
اتوبوس در میدان منیریه که ایستاد، گفت:
ـ پاشو ... پیاده بشویم.
ـ مگر رسیدیم؟
ـ برویم ... کار دارم اینجا.
پیاده شدند و به چند فروشگاه لباس و لوازم ورزشی سر زدند. رنگ لباسش را خودش انتخاب کرد. لباس را که پوشید، چه کیفی کرد وقتی توی آینه خودش را دید. در کلاسشان دو، سه نفر بیشتر لباس ورزشی یکدست نداشتند. معلم ورزششان هم لباسی شبیه همین داشت؛ سبز. دختر جوانی بود با موهای طلایی و چشم­های سبز. هر وقت او را می­دید یاد عروسک­های پشت ویترین اسباب بازی فروشی­ها می­افتاد.
فروشنده گفت:
ـ سی­وپنج تومن.
داداش­جون گفت:
ـ تخفیف بدهید.
ـ یک کلام است ولی شما سی و دو بدهید.
ـ نه، بیشتر تخفیف بدهید.
فروشنده قسم خورد که آدیداس اصل است. داداش­جون هم با خنده در جوابش گفت:
ـ در اینکه اصل است شکی نیست، منتها اصل تولیدی­های همین سه­راه شاه خودمان.
فروشنده قسم و آیه آورد خودش از بُنکداری که از آلمان وارد می کند، این­ لباس­ها را خریده. آخرش ۲۷ تومان تمام کرد.
فردا امتحان سختی داشت. آقای نادری، معلم علومشان فقط از بخش­های مِکانیک کتاب علوم، امتحان کتبی می­گرفت. بخش­هایی که فقط باید مسئله حل می­کردی. درس علومِ سوم راهنمایی با علومِ سال های قبل فرق زیادی داشت. دیگر آن درس توضیح دادنی و حفظ کردنی نبود. باید می­فهمیدی و بر اساس فرمول­ها مسئله حل می­کردی. به یک­باره علومِ سال سوم درس سختی شده بود. آقای نادری گفته بود چهار تا مسئله می­دهم که باید حل کنید. گفته بود در امتحان نهایی هم شش نمره ... شاید هم بیشتر مسئله می­آید. با نادری رودربایستی داشت. بچه محلشان بود و از بچه­های بسیج مسجد محل و از دوستان داداش دومی ـ که داداشی صداش می­کرد ـ خیلی سخت­گیر بود و تنبیه بدنی هم می­کرد. به نسبت فاصله گرفتن از ۱۰ یک ضربه شیلنگ باید می خوردی. کف دستت را می­گرفتی­ جلوش و او شیلنگ را بالا می­برد و با تمام زورش پایین می­آورد و می­کوبید به کف دستت. شوخی هم نداشت. دستت را می­کشیدی ران و ساقِ پایت را با شیلنگ سیاه می­کرد. خیلی عصبانی­اش می­کردی به سر و صورتت هم رحم نمی­کرد و با همان شیلنگ از خجالتت در می­آمد.
داشت مسئله حل می­کرد که صدای زنگ در بلند شد. بی­حوصله خودکار را انداخت روی دفتر و به زحمت بلند شد. بیشتر از یک ساعت می­شد که درازکش به رو، سینه روی مُتکا، داشت می­نوشت و می­خواند. استخوان­هاش درد گرفته بود. عادت داشت که بی هیچ حرکتی، همین طور درازکش، سینه روی متکا ساعت­ها درس بخواند یا مطالعه کند. عادتی که هنوز هم بر جا بود و این حالت را برای نوشتن و خواندن، به لم دادن روی مبل یا نشستن پشت میز ترجیح می­داد. حتی الان که با لپ تاپ می­نوشت یا در آن چیزی می­خواند، همچنان در اتاق خواب کنار تخت، بساطش را پهن می­کرد.
هوا سرد بود و سوز داشت. اُورکتش را از روی جارختی برداشت و انداخت روی شانه. هیچ­کس خانه نبود. خواهرهاش مدرسه بودند. پدر و مادرش هم رفته بودند ختم شهید مُحبی که پریروز جنازه­اش را تشییع کرده بودند. این سومین شهیدی بود که در یک هفته­ گذشته در محله شان تشییع شده بود. عملیات والفجر مقدماتی ۱۰ روز پیش شروع شده، هنوز چیز دندان­گیری در خبرها اعلام نشده بود. مردمی که سال را با فتح­المبین شروع کرده بودند و بعد ماهِ آخر بهارش را با آزادی خرمشهر سر حال آمده، کیف کرده بودند، از تیرماه تا حالا که آخرین روزهای بهمن بود، خبر بزرگی از جبهه­ها و از عملیات­ها نشنیده بودند. تیر و مرداد به عملیات رمضان گذشته بود و حالا هم والفجر مقدماتی. دیگر از آن پیروزی­های بزرگی که همه را به وجد می­آورد خبری نبود. هر دو عملیات دستاورد زیادی نداشت، به جایش تا دلت بخواهد شهید و مجروح. هفت ماه پیش داداش دومی او ... همان برادری که داداشی صداش می­کرد هم در عملیات رمضان رفته بود ... بعد از شب هفتمش در میانه­های مرداد تب کرد. در آن گرمای بی­پیر تهران که کولرهای آبی هم از پسش بر نمی­آمد، ۱۰ روزی تبش از ۴۰ و ۳۹ پایین نیامد. درست فردا یا پس­فردایِ شب هفت، همین که دور و برشان خالی شد، گویی تازه فهمید که چه اتفاقی افتاده است ... باورش نمی­شد ... مدام از خودش می پرسید یعنی داداشیِ من هم رفت و دیگر ... هر شب کابوس می­دید ... کابوس مردی که خبر را آورده بود ... ریش بلندی داشت مرد ... شاید بیشتر از یک وجب ... اسمش حاج­آقا قبادی بود ... راننده این­طور صدایش می­کرد.
در را که باز کرد یک لحظه نفسش بند آمد. مردی شبیهِ همان که در کابوس­هاش بود، همان که خبر داداشی را آورده بود با لبخندی بر لب پشت در بود. سلامٌ­علیکم گرمی گفت و دست دراز کرد برای دست دادن. داداش­جون دو هفته پیش تماس گرفته بود. با خانه­ حاجی ­اخلاقی که روبه­روشان بود. حاجی با پای برهنه آمد خبرشان کرد. دلش می­خواست او هم می­رفت و صدای داداش­جون را می­شنید، ولی مثل همیشه خجالت کشید. از عروسِ جوان حاجی خجالت می­کشید. با حاجی و خانواده­ا­ش مثل یک فامیلِ نزدیک بودند. چه آدم­های نازنینی بودند؛ حاجی و حاج خانم و احمدآقا پسرش و عروسش مریم ­خانم که دوتا دختر داشتند؛ یکی­اش رویا بود و آن دیگری ... هرچه زور زد اسم دختر کوچک احمدآقا را به یاد نیاورد.
رسیده بود به اتوبان چمران. از زندان اوین تا سر اتوبان چمران آمده بود. به ساعتش نگاه کرد. چند دقیقه­ای به چهار بود. تا الان حتماً نرگس به موبایلش زنگ زده بود و صدای زنگ آن را شنیده بود و فهمیده بود که موبایل را در خانه جا گذاشته است. شاید هم توی دلش شماتتش کرده بود به خاطر حواس پرتی­اش. اهل بر زبان آوردن نبود. توی این دو هفته گذشته نرگس بیشتر از او خود داری کرده نگرانی­اش را بروز نداده بود. ولی می­دانست که در دلش غوغایی است. دیده بود که پنهانی قرص می خورد. شب­ها خوابش نمی­بُرد. خودش هم درست و حسابی نخوابیده بود. توی این دو هفته بی­خبری از حامد ندیده بود که نرگس یک بار هم گریه کند. فقط گفته بود که خدا کریم است ... خدا کمک می­کند. جای نگرانی نیست ... حامد که بچه نیست.
چشم چرخاند شاید باجه­ تلفنی پیدا کند. تازه اگر پیدا می­کرد پول خُرد نداشت. یادش افتاد خیلی وقت است که تلفن­های سکه­ای را جمع کرده­اند و تلفن­ها کارتی شده است. خب اول باید دکه­ روزنامه فروشی یا سوپرمارکتی پیدا می­کرد و کارتِ تلفن می­خرید. برگشت به همان خیابانی که از آن آمده بود. تا چشم کار می­کرد مغازه و دکه­ای دیده نمی­شد. پیچید به یک خیابان فرعی که کوچه­های پت و پهن زیادی داشت. با خود گفت اینجا احتمالاً سوپرمارکتی باید باشد. به سر کوچه­ اول که رسید به دو طرف نگاهی انداخت، نبود. رفت سر کوچه­ بعدی چیزی ندید. همین­طور رفت جلوتر و به کوچه­ سوم سرک کشید. دید که وسط­های کوچه یک مغازه هست. ویترین مغازه دیده نمی­شد. از جعبه هایی که در پیاده­رو چیده بودند، معلوم بود که آنجا یک سوپرمارکت هست. فروشنده طور خاصی نگاهش کرد. داشت با شاگردش لیست سفارش­های تلفنی را جور می­کرد و هم­زمان از یکی که آن سوی خط بود سفارش می­گرفت. یک لحظه که فروشنده مکث کرد، پرسید:
ـ ببخشید ... کارت تلفن عمومی دارید؟
ـ دکه­ها ... دکه­ها دارند.
و به حرفش با تلفن ادامه داد. شاید تعجب کرده بود که اینجا کسی دنبال کارت تلفن است ... پیرمرد را توی سوپری ندید. شاید لابه­لای قفسه­ها بوده. بیرون آمد و راه افتاد. دو، سه قدمی دور نشده بود که پیرمرد صدایش کرد. اول فکر کرد که شاید او هم آنجا کار می­کند، ولی سر و وضعش مرتب بود. کت­وشلوار و جلیقه تنش بود.
ـ با جایی می­خواهید تماس بگیرید؟
جا خورد، ولی طوری رفتار کرد که پیرمرد متوجه جا خوردنش نشود.
ـ بله ... باید به خانمم زنگ بزنم. راستش موبایلم را جا گذاشته­ام خانه.
پیرمرد موبایل دستش بود. ندیده بود. دستش را دراز کرد.
ـ بفرمائید زنگ بزنید.
ـ راضی به زحمت نیستم.
لبخند شیرینی بر لب­های پیرمرد نشست.
ـ چه زحمتی داداشِ من. قابل نیست اصلا ً... بفرما.
پیرمرد قفل صفحه را باز کرد و گوشی را داد دستش. چقدر آشنا بود این لحن و این برخورد.
ـ من می­روم توی سوپری چند قلم دیگر از خریدم مانده. برمی­گردم. شما راحت باش. اگر هم قفل شد تکمه­ قرمز و بعد مربع را بزنید باز می شود.
پیرمرد که رفت شماره­ خانه را گرفت. دو، سه بار که زنگ خورد نرگس گوشی را برداشت. گفت که با موبایل یک بنده­خدایی زنگ زده. گفت که هی گفتی خدا خودش کمک می­کند، حالا وسیله­اش را جور کرده ... توضیح داد که پرونده­­ حامد زیر دست حاج صادق است و کمی هم بیش از آنچه در واقعیت اتفاق افتاده بود، با خوش­بینی برای نرگس توضیح داد که حاج صادق گفته همه چیز به زودی حل می­شود و در حد سوءتفاهم است و ...
ـ کدام حاج صادق؟!
قلبش می­خواست از جا کنده شود. یکی بود شبیه همان حاجی قبادی. شبیه کسی که یک بار بیشتر ندیده بودش، ولی ده شب کابوسش را دیده بود. هفت ماه از آن ماجرا می­گذشت و حالا یکی دیگر درِ خانه شان را زده بود. ریش بلندی داشت. آن­قدر از خود بی­خود شده بود که درست نمی­شنید که چه می­گوید. فقط مثل گیج و منگ­ها نگاهش می­کرد و دستش در دست او بود. دقیقاً سه شب بعد از آنکه داداش­جون از جبهه تماس گرفت، رادیو تلویزیون مارش عملیات پخش کرد و خبرهای عملیات بزرگی در منطقه­ عمومی فکه را به اطلاع مردم رساند. از چند روز پیش هم که شهدای عملیات را می­آوردند و تا امروز ـ که ۱۰، ۱۲ روز از عملیات می­گذشت ـ سه تا سهمیه داشت محله­شان و حالا ... نکند این مرد آمده بود که خبر چهارمی ... صورتش می­سوخت. بغض سنگینی چنگ انداخته بود و می­خواست گلویش را بِدرد.
ـ خواب بودید گمانم؟ ... بد موقع مزاحمتان شدم.
آب دهانش را به سختی قورت داد.
ـ نه ... نه ... در خدمتم ... فقط ...
نتوانست ادامه بدهد.
ـ شما باید برادر کوچکش باشید ... درست است؟
سرش را به علامت تایید تکان داد و جویده جویده گفت:
ـ مجروح شده؟
مرد با تعجب نگاهش کرد.
ـ مجروح؟! ... کی؟
حاجی قبادی هم گفته بود مجروح شده ... تشریف بیاورید برویم دیدنش ... ماشین سرِ کوچه است.
مادر اما خیلی راحت بی­آنکه فرو بریزد گفته بود:
ـ حاج آقا واقعیت را بگویید. من آمادگی همه چیز را دارم.
ـ نه خیر ... زیاد نگران نباشید ... فقط کمی مجروحیتش شدید است.
مادر دیگر چیزی نگفته بود، جز اینکه:
ـ اجازه بدهید بر می­گردم برویم.
برگشته بود و چادر نمازش را با چادر مشکی­اش عوض کرده بود. او هم همراه مادر رفته بود.
توی ماشین تا برسند هر وقت که مادر را نگاه کرد دید لب­هایش می­جنبد. شاید داشت دعا می­کرد که حاجی قبادی دروغ نگفته باشد. گفته بود که مجروح شده است. گفته بود که مجروحیتش شدید است. ماشین رفت تا میدان منیریه و ازآن­جا پیچید سمت راست. چهارراه ابوسعید را که رد کرد وارد اولین فرعی شد که تهش می­خورد به خیابانِ جنوبی پارک­ شهر. انتهای آن هم پزشکی قانونی بود و کنارش ستاد معراج. دروغ گفته بود. چاره­ دیگری هم مگر داشت؟ از آن دروغ­هایی بود که بهتر از راست بود. چه کار می­کرد؟ آخر این هم کار بود که سپرده بودند بهش؟! شاید خیلی­ها اگر جای او بودند هزار سال دیگر هم قبول نمی­کردند این کار را. مادر با چه آرامشی قدم برداشت. حاجی قبادی و یک نفر که آنجا بود جلو رفتند و مادر و او پشت سرشان. حاجی قبادی تو نیامد. آن مرد وارد سالن شد و آنها هم پشت سرش. سالن پر بود از شهدا. تابوت­ها را در چند ردیف با فاصله کنار هم چیده بودند. سالن خیلی سرد بود. باد سردی از دریچه­های بزرگی با صدای عجیبی هو کِشان در سالن می­ریخت. مردی که جلو رفت آخرهای سالن بالای سر تابوتی ایستاد و خم شد درِ تابوت را برداشت و بعد روی داداشی را که توی نایلون پیچیده بودندش باز کرد و بلند شد برگشت گفت: بفرمائید.
مادر جلو رفت نشست. او هم کنارش. خودش بود. مردی که تابوت را نشانشان داد، رفت و نزدیکی­های درِ سالن ایستاد. صدای بادِ کولرها توی سالن می­پیچید و صدای گریه­­ مادر را، او که کنارش نشسته بود به زور می­شنید چه برسد به آن مرد. مادر نشست و سرش را بُرد توی تابوت و صورتش را گذاشت روی صورت داداشی. سمت چپ صورتش خونی بود. به اندازه­ یک سکه­ کوچک بالای ابروش سوراخ بود. سوراخی که خون دَلَمه بسته بود روش. از همان­جا خون شُرّه کرده، نصف صورتش را پوشانده بود. فقط گفت: پس چرا این­جوری پسرم؟ ... پس چرا این جوری عزیزم؟ سرش را گذاشته بود روی تیغه­ چوبی تابوت. صدای مادر را که شنید یکهو ترکید. داداشی بود؟! ... آره ... خودش بود. داداشی اش بود که آن طور آرام لای آن نایلون توی تابوت خوابیده بود. باورش نمی­شد. هی با خودش می­گفت نکند دارم خواب می­بینم. نه بابا ... دارم خواب می­بینم! سردش بود. داشت می­لرزید. صورتش گُر گرفته بود. می­سوخت. به خودش که آمد دید مادر سرش را گرفته­ توی بغلش و هی می­گوید گریه نکن پسرم، گریه نکن عزیزم! ... داداشی ... داداشی ... فقط توانست همین را بگوید و نشانش بدهد. نشانش داد داداشی را به مادر. انگار مادر خبر نداشت یا نمی­دانست آن کسی که توی تابوت خوابیده داداشی است.
ـ ببین مامان! ... ببین ... داداشی است.
مادر سرش را به سینه­ فشار داد و چندبار گفت گریه نکن پسرم. بعد دوباره خم شد توی تابوت. موهاش پریشان بود و پُر از خاک و خُل. موهاش را با انگشتانش تمیز و شانه کرد و باهاش حرف زد. آن­قدر آرام که فقط نجوایی را می­شنید که لابه­لای صدای باد گم می­شد. چی داشت می­گفت به داداشی مادر؟ چقدر اصرار کرد که نرو ... نرو ... داداشی هنوز عصا دستش بود. زخم­هاش خوب نشده بود. شاید داشت گله می­کرد که چرا رفتی، ولی نه ... اهل گلایه نبود هیچ­وقت. هیچ­وقت گلایه نمی­کرد مادر.
مرد با صدایی لرزان شروع کرد به توضیح دادن که از دوستان داداشی است.
ـ جبهه با هم بودیم. مدت­ زیادی با هم بودیم. فقط عملیات رمضان ... من نبودم که دیگر ... دیگر او را ندیدم و دیدارمان رفت به قیامت ...
نتوانست ادامه بدهد. گریه­اش گرفت. چشم­هایش به سرعت پر از اشک شد و قطره­های اشک ریخت روی ریش­ انبوه و یک دست سیاهش.
ـ بیت­المقدس با هم بودیم. با هم مجروح شدیم. خب من مدت زیادی بستری بودم. او برگشت برای عملیات ِرمضان و من نتوانستم.
حرف­های مرد مثل آب یخی بود که بر سر و صورتش می­پاشید و گُرگرفتگی وجودش را بیرون می­ریخت. تازه متوجه لهجه­ او شده بود. تهرانی نبود لهجه­اش. شبیه اصفهانی­ها بود، ولی اصفهانی هم نبود. ساکی هم به دست داشت. آرام آرام داشت یقین پیدا می­کرد که صحنه­سازی نیست و ماجرا واقعی است. کمی دست و پایش را گم کرد.
ـ بفرمایید داخل ... بفرمائید.
مرد جلوتر آمد، بغلش کرد و بوسیدش.
ـ مزاحم شدم ... می­خواستم حاج­آقا و حاج­خانم را ببینم. از خوانسار فقط به نیت دیدن شما آمدم تهران.
ـ نه خیر ... اصلاً ... مُراحم هستید. راستش ... راستش ... تشریف بیاورید داخل ... بفرمائید ... بفرمائید توضیح می­دهم.
راهنمایی­اش کرد به یکی از اتاق­های مهمانی­شان که در طبقه­ دوم بود. گفت که دو هفته است از داداش­جون خبری ندارند. گفت که عملیات هم که چند روز است شروع شده و تا حالا هم جنازه­ سه تا شهید از بچه­ محل­ها را هم آورده­اند.
ـ راستش با دیدن شما دلم هُری پایین ریخت که نکند خدای نکرده ...
آدم محجوب و کم­رویی بود و حسابی شرمنده شد. گفت: «اسمم صادق است ... صادقِ تقوی.»
ـ حاج­صادق تقوی ... دوست داداشی­م.
نرگس آن طرف تلفن سکوت کرده بود. قیافه­اش را در نظر مجسم کرد که ماتش برده است.
ـ رئیس شعبه است ... گفت خیالت راحت ... چیزی نیست.
این را هم کمی داشت اغراق ... اغراق که ... خودش هم شک داشت که اغراق می­کند یا دروغ می­گوید. حاج­صادق با چنین تعابیر و کلماتی حرف نزده بود. حتی معنای کلماتی هم که بر زبان آورده بود، خیالت راحت و چیزی نیست و از این قبیل نبود. نرگس می­خواست سوال پیچش کند که نگذاشت.
ـ ببین خانم­جان ... با گوشی مردم دارم حرف می­زنم. می­آیم خانه مفصل تعریف می­کنم برایت. خدا را شکر ... دیگر جای نگرانی نیست. حاج­صادق هم گفت که هواش را دارد. گفت نگرانش نباشید اصلاً.
دروغ دیگری کارسازی کرد. می­دانست که حال و روز نرگس خیلی بدتر از او است، ولی به روی دیگران نمی­آورد و می­ریزد توی خودش.
ـ خب کاری نداری؟
ـ نه.
ـ راستی ... ببین خانم ... راستش ... شاید کمی دیر بیایم.
ـ برای چی؟ کجا می­خواهی بروی مگر؟
ـ شاید به یکی از دوستانم سری زدم.
این را هم داشت خلاف می­گفت. می­خواست پیاده تا خانه برود. خیلی راه بود. شاید ۱۵ کیلومتر. شاید هم بیشتر. چهار، پنج ساعتی باید پیاده­روی می­کرد. دلش نمی­خواست به این زودی­ها به خانه برسد. تحملش سخت بود. تحمل سکوت نرگس. تحمل پِچ پِچ کردن­های نرگس و زهرا. تحمل جای خالی حامد که همیشه­ خدا از طرف­های عصر که پیدایش می­شد، خانه را می­گذاشت روی سرش. حرف می­زد. صدای موسیقی دل خواهش را بلند می­کرد. تلویزیون می­دید. بحث راه می انداخت. از کتاب تازه­ای که خوانده بود یا داشت می­خواند حرف می­زد. خلاصه بودنش خیلی عیان و آشکار بود، همچنان که نبودنش خیلی بیشتر از بودنش به چشم می­آمد. این اولین باری نبود که حامد جایی می رفت و مدتی در خانه نبود. همین چند ماه پیش بعد از اینکه نتیجه­ کنکور را اعلام کردند، با بچه­های مدرسه­شان دو هفته رفتند اردوی جهادی. رفته بودند مناطق محروم. اما این بار فرق می­کرد. درست که نبودن­های پیشین هم آزارش می­داد، اما نه این­قدر که نشود تحملش کرد. خوبی پیاده­روی این بود که حسابی خسته­اش می­کرد و شاید امشب بعد از دو هفته می­توانست چند ساعتی درست و حسابی بخوابد.
ـ برای کار حامد می­خواهی به دوستت سر بزنی؟
ـ نه بابا ... کار حامد که درست می­شود ... دیگر کی بهتر از حاج­صادق ...
ـ مگر نگفته بودی که این حاج­آقا صادق اصفهان زندگی می­کند و ...
ـ داستانش مفصل است. چند سالی است که آمده تهران ... شب که آمدم تعریف می­کنم برایت ... کاری نداری فعلاً خانم­جان؟
ـ نه.
ـ چیزی ... میزی لازم نداری؟
ـ نه ... قربان تو.
ـ موبایل ندارم­ها ... اگر چیزی لازم داری الان بگو که آمدنی سر راه بگیرم.
ـ نه ... فقط سعی کن زودتر بیایی.
ـ باشد. ولی اگر دیر کردم نگران نشو.
قطع که کرد نگاهی به صفحه­ موبایل انداخت. دو دقیقه و ۴۲ ثانیه حرف زده بود. پیرمرد هنوز توی سوپری بود. همان­ جا روی پله­ خانه­ای نشست و سیگاری روشن کرد.
حاج­صادق مفصل از خودش گفته بود. اهل یکی از روستاهای خوانسار بود، ولی چند سالی بود که در خود شهر زندگی می­کرد. دوتا بچه داشت. طلبه بود. در حوزه­ اصفهان درس خوانده بود و بعد خورده بود به انقلاب و بعد جنگ و ...
ـ البته درس را ول نکردم. ولی فعلاً که امام فرموده­اند جنگ در راس امور است.
ـ چطور سر از تیپ ۲۷ درآوردید؟ شما که اهل اصفهان هستید و استان اصفهان خودش یگان دارد. ندارد؟
خندیده بود؛ با همان حُجب و خجالتی که ذاتی­اش بود گویا. سی سال را شیرین داشت.
ـ والّا چی عرض کنم. یک وقتی آدم باید هجرت کند. این هم یک جور هجرت بود برای من. خب باید کمی دور می­شدم. برای من خیر بود. خیر بود هم­نشینی و رفاقت با کسی مثل اَخوی شما که ... ماجراش مفصل است.
احساس کرد نمی­خواهد در این باره حرف بزند. شاید یک دلخوری و اختلافی پیش آمده بود توی یگانشان. شاید هم ... گفت:
ـ یک چیزی بیاورم گلویی تاره کنید.
بلند شد و آمد پایین. شربت بِه­لیمو درست کرد. توی گنجه­ آشپزخانه را هم گشت بلکه چیزی پیدا کند کنارش. شیرینی یا کلوچه ای ... پیدا نکرد. از توی جامیوه­ایِ یخچال چندتا سیب و پرتقال در آورد و گذاشت توی یک کاسه. با چند پیش­دستی و دو لیوان شربت و ظرف میوه برگشت. همچنان دو زانو نشسته­ بود.
ـ راحت باشید حاج­آقا ... خسته­اید لابد ... می­خواهید کمی استراحت کنید؟
ـ نه ... نه ... خسته که نیستم. تازه خسته هم باشم شما را که دیدم خدا شاهد است انگار دنیا را به من دادند. بوی برادرتان را می­دهید شما ... خدا شاهد است که انگار او پیش روی من نشسته است.
حاج­صادق گریه­اش گرفت. چشم­های اشکی داشت. امروز هم که دوباره دیدش کمی پلک­ها نسبت به قبل افتاده­تر بود. از آخرین باری که دیده بودش ریش­هاش بیشتر سفید شده بود و موهای سر هم که زیر عمامه بود و دیده نمی­شد. اما پلک­هاش افتاده­تر از قبل بود. معلوم بود چشمه­ اشکش همچنان جوشان است.
ـ خیلی بامعرفت بود این داداشِت. خیلی ... می­دانی حسرت چی را می­خورم ... حسرت اینکه چرا همه­ این رفاقت سه ماه بیشتر نشد. از وسط­های اسفند پارسال تا آخرهای اردیبهشت امسال. سه ماه هم کمتر. نرسیدم من به عملیات ...
اشک می­ریخت و لا­به­لای کلمات، هِق­های آرامی هم می­زد.
ـ گلویی تازه کنید.
محو او شده بود. شیرین حرف می­زد. از سر لیوان یک قلپ خورد. دلش می­خواست از آشنایی­اش با داداشی بگوید. دستمالش را درآورد و صورت و بینی­ و چشم هاش را پاک کرد.
ـ امریه برای تیپ حضرت رسول گرفتم و راهی شدم. همه چیز از توی قطار شروع شد. توی یک کوپه افتادیم. سه نفر بودند. یکی­شان بزرگ­تر از آن دو بود، ولی یک جوری با هم رفیق بودند که انگار نه انگار آن یکی بزرگ­تر از بقیه است...
شهید سلامی معلم دبیرستان بود. معلم جبر و مثلثات. شش، هفت سالی از داداشی و داریوش بزرگ­تر بود. مهندسی می­خواند که خورده بود به انقلاب فرهنگی و حالا معلمی می­کرد. ولی داریوش و داداشی هم­سن بودند. هم­سن و رفیق جان­جانی. با شهید سلامی در جبهه رفاقتشان گرم­تر شده بود. هر سه بسیجیِ مسجد محل بودند، ولی به هر حال فاصله­ سنی­شان زیاد بود. ضمن اینکه شهید سلامی معلم بود و همین باعث می­شد که بین او و داداشی و داریوش پرده­ای باشد، ولی رفته رفته رفاقت شان طوری شد که هر سه با هم جبهه می­رفتند و با هم مرخصی می­آمدند. از میانه­های سال شصت این سه نفر با هم جفت و جور شدند تا اینکه در فتح­المبین شهید سلامی از جمعشان جدا شد. دو ماه ­و اندی بعد هم داریوش که مهدی صدایش می­کردند در بیت­المقدس رفت و در رمضان هم ...
ـ باور کنید وقتی رسیدیم اندیمشک و از قطار پیاده شدیم، انگار چندین سال بود که با این سه نفر دوست بودم و همدیگر را می­شناختیم. هنوز نرسیده به من گفتند که بیا برویم گردانِ ما. شهید سلامی گفت مسئول کارگزینی گردان آشناست. اصلاً امریه­ات را می­دهیم خودش می رود کارگزینیِ تیپ و درست می­کند. واله و شیدای­شان شده بودم. سه تا آدم بامعرفت و دوست داشتنی. یک لحظه هم در جمعشان احساس غریبی نکردم. یعنی نگذاشتند که احساس غریبی کنم. حیف شدند. البته حیف که چه عرض کنم. رفتنی بودند سه تاشان هم، یکی از یکی گل­تر. باید می­رفتند. برای چه می­ماندند؟
جمله­های آخر را زیرلبی گفت. انگار که داشت با خودش حرف می زد. گل­های قالی را نگاه می­کرد و مدت زیادی همان­طور سر پایین گرفته بود. سکوت بود. صدای در بلند شد. یک نفر کلید انداخت و در را باز کرد.
ـ فکر کنم مادر آمدند.
حاج صادق سرش را بالا آورد. چیزی نگفت. قطره­های اشک داشت از ریش بلندش می­چکید. بلند شد و رفت پایین.
ـ مهمان داری؟
برای مادر توضیح داد که دوست داداشی آمده و بالاست.
ـ کدامشان؟
صدایش را آرام کرد تا یک وقت بالا نرود.
ـ بچه­ تهران نیست. اهل خوانسار است. از آنجا آمده برای دیدن ما.
مادر با تعجب نگاهش کرد.
ـ خوانسار؟ ... هیچ­وقت چیزی نگفته بود درباره­ش به ما.
ـ فقط با داداشی دوست نبوده. با شهید سلامی و داریوش هم دوست بوده. با هر سه تاشان. داستانش مفصل است. آقاجون رفت مغازه؟
ـ آره.
ـ بروم دنبالش؟
ـ حالا بیا برویم بالا. بعداً می­روی.
با هم رفتند بالا. حاج صادق ایستاه بود و منتظرشان بود ...
منشی تلفنی گفت که فلانی آمده، بعد رو کرد به او گفت بفرمائید. وارد اتاق که شد حاج­صادق ایستاده بود. از پشت میزش آمده بود وسط اتاق و منتظر ورودش بود. همین که حاج­صادق را دید خشکش زد. یک باره حس خوبی در وجودش دوید. احساس کرد لبخند شیرینی است در آن فضایی که وقتی همین دو دقیقه پیش پا در آن گذاشته بود، در و دیوار هم اخم کرده بودند به رویش. همه جا عبوس بود. به طرز عجیبی دلگیر و دلهره­آور. دلهره­ اینکه چه خواهد شد؟ ... چه خواهد شنید؟ ... چه خواهند گفت؟ نمی­دانست. دلهره­ دو هفته­ گذشته روی هم تلنبار شده بود و دلهره­ عجیبی که از صبح همان روز هم اضافه شده بود وقتی تماس گرفتند و گفتند ساعت دو دادسرای اوین شعبه­ فلان باشید. گرم و مهربان خوش و بش کرد و حال همه را پرسید. تک تک. حتی حال همشیره­ را. وقتی حال حاج خانم را پرسید، گفت که مادر فوت کرده­اند. سه سال پیش. یک لحظه خشکش زد.
ـ ای داد و بیداد ... رحمه­الله­علیها ... پس چرا به ما خبر ندادید؟
شانه بالا انداخت.
ـ راضی به زحمت نبودیم.
ـ چه زحمتی؟ ما نمک پروده­ خانه­ شما هستیم.
حاج­صادق از داداشی و از شهید سلامی و از داریوش حرف زد. مادر هم از خانم و بچه­هاش پرسید.
ـ کاش می­آوردیدشان می­دیدیمشان.
ـ ان­شاءالله دفعه­ بعد. دوست داشتند شما را زیارت کنند.
مادر نیم­ساعتی نشست و بعد اجازه خواست که برود پایین. رفت که زودتر برای شام فکری کند. همیشه مهمان که داشتند استرس پذیرایی داشت. عجله می­کرد و عادتش بود که باید زود دست به کار می­شد. مادر که رفت گفت:
ـ آقاجون مغازه هستند. با اجازه­تان تا شما استراحتی کنید بروم خبرش کنم.
ـ با هم برویم. همین نزدیکی­هاست دیگر؟
ـ بله. توی همین خیابان خودمان، دو، سه کوچه پایین­تر.
ـ با هم برویم.
ـ شما استراحت کنید.
ـ نه ... خسته نیستم.
با هم رفتند. آقاجون به گرمی حاج­صادق را در آغوش گرفت و بوسیدش، چندبار.
ـ مثل برادر بودیم حاج آقا، خدا می­داند که برادر از دست داده­ام ... مثل برادر بودیم.
آقاجون چای درست کرد و خوردند و تا اذان حرف زدند. اذان که شد با حاج­صادق رفتند مسجد سرِ بازارچه برای نماز. او را فرستاد خانه.
ـ تو برو خانه شاید مادرت چیزی لازم داشته باشد.
ـ چشم.
برگشت. مادر تنها نبود. همشیره­ها از مدرسه برگشته بودند. حداقل یک ساعت دیگر باید مسئله­های علوم را حل می­کرد. با خودش گفت امشب هم وقت نشد. صبح یک ساعت زودتر از خواب بیدار می­شوم و قبل از رفتن به مدرسه یک ساعتی کار می­کنم. تازه علوم­ زنگ آخر بود و دو زنگ تفریح هم غنیمتی بود. زنگ دوم یعنی زنگ قبل از علوم هم تاریخ و جغرافیا داشتند. آقای شهبازی، معلمشان، آدم نرم­خویی بود. می­شد راضی­اش کنی نیمی از کلاس را فرصت بدهد که بچه­ها برای امتحانِ زنگ بعد خود را آماده کنند.
به خانه که برگشت مادر لیست خرید را گذاشت کف دستش. خط آبجی­­دردونه بود. آبجی کوچیکه را آبجی­دردونه صدا می­کردند.
ـ باز که خرچنگ قورباغه نوشته ... این را که نمی­شود خواند.
ـ مامان ... مامان ... ببین داداش باز دارد به خط من حرف بد می­زند.
از خنده ریسه رفت. مادر هم خنده­اش گرفته بود.
ـ برو بچه، برو زودتر تا مهمان برنگشته خریدها را بگیر و بیاور. اِن­قدر هم سر به سر آبجی­ت نگذار.
دو بچه­ آخر دو دختر ناز و خوشگل بودند. آن که بزرگ­تر بود و آبجی­خانم صداش می­کردند، کلاس چهارم بود و آبجی­دردونه هم کلاس دوم. پشتِ سر هم آمده بودند؛ بعد از سه پسر و حسابی آتش می سوزاندند.
ـ داداش ... داداش ... یک دفتر ۶۰ برگ برای من می­گیری؟ باشد؟
خرده فرمایش­های آبجی­خانم بود. آبجی­دردونه هنوز توی لَب بود.
ـ شما چی؟ سرکار خانوم فرمایشی ندارند؟
پشت چشم نازک کرد و شانه بالا انداخت.
ـ اوه اوه ... چه افاده­ای دارد این دختر خدایا ...
ـ مامان ... مامان ... ببین داداشی باز حرف بد می­زند به من.
مادر یک مشت خلال سیب­زمینی ریخته بود توی ماهیتابه و صدای جِلز و وِلزش نگذاشت صدای آبجی­دردونه را بشنود. لُپش را کشید.
ـ چیزی نمی­خواهی برایت بخرم آبجیِ اخموی من؟
آبجی­دردونه اخم ساختگی روی صورتش نشاند.
ـ نمی­دانم.
ـ چی را نمی­دانی؟
جواب نداد.
ـ داداش ... داداش من می­دانم چی می­خواهد!
ـ چی می­خواهد؟
ـ مداد شمعی می­خواهد. مداد شمعی­هاش تمام شده. خودش گفت که به داداش می­گویم برایم بخرد.
نگاهش کرد.
ـ آره؟
آبجی­دردونه چپ چپ به آبجی خانم نگاه کرد و ایش بلندی هم بهش گفت.
ـ اگر می­خواستم خودم می­گفتم ... تو چرا گفتی؟
عاشق بگومگوهای این دو نفر بود. گاهی کاری می­کرد این دوتا با هم جر و بحث کنند تا از خنده روده­بُر شود.
ـ خب حالا دستور چیست؟ بگیرم برایت یا نه؟
ـ اگر خواستی بگیر.
ـ اگر خواستی یعنی چی؟ ... من که مداد شمعی نمی­خواهم، اگر تو می­خواهی برایت بگیرم.
شانه بالا انداخت. مادر سرش را از آشپزخانه بیرون آورد و دید که هنوز نرفته ... صدایش در آمد.
ـ ای وای تو که هنوز نرفتی ... برای چی جمع شدید توی حیاط توی این سرما؟ ... میتینگ کردید؟ تو هم برو دیگر پسرم ... دیر شد مادرجان.
چشمی گفت و زد بیرون.
دستی روی شانه­اش نشست. سر که بالا آورد پیرمرد را دید که بالای سرش ایستاده. سریع بلند شد.
ـ حاج­آقا خیلی شرمنده­ام کردید ... خیلی ممنون.
ـ خواهش می­کنم داداشِ من ... این چه حرفی است ... قابل شما را ندارد.
موبایل را گرفت طرف پیرمرد.
ـ باز هم اگر می­خواهید جایی تماس بگیرید تعارف نکنید.
ـ نه خیر. یک دنیا ممنون.
پیرمرد دستش پر بود. دو، سه کیسه پلاستیک پر از خِرت و پِرت.
ـ اجازه بدهید کمک تان کنم.
ـ نه خیر داداش­جان! ... درست است پیر شده م، ولی هنوز اِن­قدرها هم لاجون نیستم برای این کارها.
این لحن و این جور حرف زدن ذهنش را می­برد به سال­های دور. دست پیرمرد بند بود. به جای دست دادن سرش را برد جلوتر و صورت او را بوسید و موبایل را گذاشت توی جیب کت پیرمرد و خداحافظی کرد و راه افتاد. صدای لرزان پیرمرد و داداش­جان و داداشِ من گفتن­هایش ذهنش را پر داد به مسجد امین­الدوله. اولین بار با داداش­جون رفته بود مسجد امین­الدوله. شب قدر بود. حال و هوای غریبی داشت مسجد. یک نفر که صدای خوش و گرفته­ای داشت، جوشن­کبیر ­خواند و قرآن به سر ­گرفتند. از دوست و آشناهای زیادی که داداش­جون با آنها سلام­وعلیک کرد، فهمید که اینجا پاتوق بچه­های رزمنده است. همین­طور هم بود. بعدها که دیگر پای ثابت عصرِ جمعه­های امین­الدوله بود، بیشتر بچه­های لشکر پای منبر حاج­آقا حق­شناس جمع می­شدند. دلش لرزید با یاد حاج آقا. چقدر دوست­داشتنی بود این پیرمرد. چقدر دلش هوای مسجد را کرد. هوای داداشِ من گفتن­های حاج­آقا را ... صدای او هنوز در گوشش بود ... گاهی نوارهای حاجی را گوش می­کرد. سیر نمی­شد از گوش کردن به آن صدای ملکوتی و به آن کلماتی که از عمق جانش بیرون می­ریخت گویا.
ـ و قال رسول­الله صل­الله­علیه­وآله­وسلم ... اَلا از اَدات تنبیه است ... اَلا ادلکم علی سلاح ینجیکم من اعداءکم ... تنجیکم من اعدائکم و تدر من ارزاقکم ... قالوا بلی یا رسول الله ... آیا شما را رهبری بکنم به اسلحه­ای که از دشمنان دین شما را حفظ بکند و ارزاق شما را زیاد بکند ... تدعون ربکم بالیل و النهار ... پروردگار را بخوانید ... حقیقتاً بخوانید ... فان السلاح المومن الدعاء و متی یبصر قرع الباب یفتح لبک ... بکوب حلقه­ی در را که عاقبت ز سرای سری برآید ...
گریه می­کرد به اینجا که می­رسید و به گریه­اش دل بیشترِ جماعتی که پای منبر بودند می­لرزید و آنها هم می­گریستند. چقدر برای این قبیل گریه­ها دلش تنگ شده بود. برای جلسه­هایی از قبیل جلسه­های عصر جمعه­ مسجد امین­الدوله و نماز پشت سر حاجی ...
ـ... بالاخره که خواهد گفت که شما مقصودتان چیست .... سری برآید چون حلقه را بجنبانی ...
انگار که حاجی داشت با او حرف می­زد. با او بود ... برای چی رفتی سراغ بنده­ خدا؟! ... چرا حلقه را نکوبیدی؟! ... چرا حلقه­ درِ بنده­ خدا را زدی؟! ... به حرف­هایی که به نرگس گفت فکر کرد ... به امیدواری دادن ... به اینکه خیالت راحت حاج­صادق اینجاست و پرونده افتاده زیر دست او ... به خوشحالی از دیدن حاج­صادق ... مثل غریبه­ای بود که در بیابانی گم شده است و راهِ خانه­اش را نمی­داند ... دادسرا برایش حکم همان بیابان را داشت. ولی ناگهان گویی کسی از راه رسیده دستش را گرفته بود. در این ۱۴ روزِ گذشته هیچ چیز به اندازه دیدن حاج­صادق خوشحالش نکرده بود. نمه اشکی دوید توی چشم هاش ... حامد آمد جلو چشم هاش ... چه می­کرد الان؟ ... چه کرده بود ۱۴ روز گذشته را؟ ... زیر بازجویی و سوال و جواب­ها چه کار کرده بود؟ ... توهین کرده بودند بهش؟ ... کتک هم خورده بود؟
ـ... خب چه کار می­کردم حاجی­جان؟! ... بچه است ... جوان است ... دستم از همه جا کوتاه شده است ...

نظرات کاربران درباره کتاب گزارش اندوه