فیدیبو نماینده قانونی نشر ارتباط برتر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چهل قانون عشق

کتاب چهل قانون عشق

نسخه الکترونیک کتاب چهل قانون عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب چهل قانون عشق

بعد از مرگ زودرس برادر، من قیم بای‌بارس شدم. جوان، مقاوم و تزلزل‌ناپذیر، او شش ماه پیش به‌عنوان نگهبان امنیتی شروع به کار کرد. شایعه‌سازان پخش کردند که او به دلیل موقعیت شغلی من به‌عنوان معلم مدرسۀ دینی، توانسته این شغل را بگیرد. مزخرف است! بای‌بارس به اندازۀ کافی قوی و شجاع هست که برای این شغل حائز شرایط باشد. او همچنین می‌تواند یک سرباز عالی بشود. او می‌خواست به بیت‌المقدس برود و با سربازان صلیبی بجنگد، اما من و زنم فکر کردیم دیگر وقتش شده که او خانواده تشکیل دهد و سر و سامان بگیرد. من گفتم: «پسرم، در اینجا ما به تو احتیاج داریم. در اینجا هم چیزهای زیادی برای مبارزه و سرکوب کردن وجود دارد.» درواقع وجود هم داشت. همین امروز صبح به همسرم گفتم که ما در روزگار سختی زندگی می‌کنیم. اتفاقی نیست که هرروز از فاجعه‌ای خبری می‌رسد. اگر مغول‌ها این‌گونه پیروز شده‌اند، اگر مسیحیان در مسایل و نهضت خودشان آن‌قدر پیشرفت کرده‌اند، اگر شهر بعد از شهر، دهکده بعد از دهکده توسط دشمنان اسلام غارت شده، به یغما می‌روند، دلیلش کسانی هستند که فقط اسمشان مسلمان است. وقتی آدم‌ها دستشان از ریسمان الهی قطع شود، مسلماً گمراه شده، به بیراهه می‌روند. مغول‌ها برای مجازات گناهان ما فرستاده شده‌اند، حالا مغول‌ها هم نباشند، می‌تواند زلزله، قحطی یا سیل فرستاده شود. چقدر دیگر باید در این شهر فجایعی را به خاطر گناهان تجربه کنیم، تا متوجه پیام شده و از راهمان توبه کنیم؟ می‌ترسم دفعۀ دیگر سنگ از آسمان بر رویمان ببارد. به این ترتیب که در مسیر اهالی شهرهای لوط و سروم و عموره (گومورا) قدم برمی‌داریم به زودی همه نابود خواهیم شد. و این صوفی‌ها هم، نفوذ خیلی بدی داشتند. چطور جرأت می‌کنند خودشان را مسلمان بنامند در جایی که حرف‌هایی می‌زنند که هیچ مسلمانی حتی نباید به آن‌ها فکر کند؟ وقتی می‌شنوم که آن‌ها برای ترویج دیدگاه‌های احمقانه‌شان، نام پیغمبر علیه‌السلام را بر لب جاری می‌کنند، خونم به جوش می‌آید. آن‌ها ادعا می‌کنند، متعاقب یک لشکرکشی و جنگ حضرت محمد اعلام کرده که امتش از این به بعد جهاد اصغر را رها کرده و به جنگی بسیار بزرگ‌تر که جنگ با نفس هر شخص است، بپردازند. از آن زمان به بعد صوفیان این‌گونه استدلال می‌کنند که نفس هر شخص تنها دشمن و متخاصمی است که هر مسلمانی باید با آن مبارزه کند. خیلی هم خوب، اما من در عجبم که این مسأله چطور می‌تواند به جنگ با دشمنان اسلام کمک کند؟ صوفیان از این هم جلوتر رفته، ادعا می‌کنند قانون شریعت تنها یک مرحله‌ای از مسیر است. من می‌گویم، کدام مرحله، از چه چیزی صحبت می‌کنید؟ انگار که به اندازۀ کافی هشدار داده نشده. آن‌ها همچنان استدلال می‌آورند یک فرد روشنفکر و یک آگاه معنوی، نمی‌تواند به قوانین مراحل اولیه محدود شود. آن‌ها مایلند فکر کنند که خودشان قبلاً به آن مرحلۀ عالی رسیده‌اند، و با این بهانۀ ضعیف، قانون شریعت را نادیده می‌گیرند، نوشیدن، رقصیدن، موزیک، شاعری و نقاشی برایشان واجب‌تر و حیاتی‌تر است تا انجام مسئولیت‌های دینی و مذهبی. آن‌ها در موعظه‌شان می‌گویند از آنجایی که سلسله مراتب روحانیت و شیوخ در اسلام وجود ندارد، هرکسی حق دارد شخصاً خودش، تحقیق و تلاش کرده و خدا را جست‌وجو کند. این حرف‌ها بی‌آزار و ضرر به‌نظر می‌رسند، اما بعد از تلاشی در خواندن و درک گزافه‌گویی‌ها و بحر طویل کسالت‌بارشان، تازه انسان متوجه جنبۀ شیطانی و گمراه کنندۀ پیام آن‌ها می‌شود: نیازی به توجه و مراعات مقامات مذهبی نیست!

ادامه...

بخشی از کتاب چهل قانون عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اِلا

نورتَمپتن، ۲۰ می، ۲۰۰۸

شبی که همسر الا به خانه نیامده بود، رویایش آمیخته بود از رقصنده های عربی و رقص چرخان دراویش. افکارش غرق در کتاب بود، جنگ جویان خشنی را در حال غذا خوردن در مسافرخانه کنار جاده می دید که بشقاب هایشان پر از غذا ها و دسرهای خوشمزه بود.
سپس خودش را دید. توی یک کشور غریبه، در بازاری شلوغ دنبال کسی می گشت. گویی همه آدم های دوروبرش، با نجوایی که الا نمی شنید، به آرامی می رقصیدند. او جلوی مرد چاقی با سبیل های افتاده را گرفت که چیزی بپرسد، فقط سوال یادش نمی آمد. مرد که جور عجیبی راه می رفت، نگاه تهی و سردی به او انداخت و دور شد. او سعی کرده بود با چند فروشنده یا مشتری ها صحبت کند، اما کسی جوابش را نداد. اول فکر کرد شاید به خاطر این است که او به زبان بیگانه ای سخن می گوید، سپس دستش را به دهانش برد و در کمال وحشت فهمید که زبانش را بریده اند. با هراسی فزاینده دنبال آیینه می گشت که خودش را ببیند و بفهمد که هنوز همان آدم است، ولی هیچ در بازار نیافت. او به گریه افتاد و در این همهمه ها از خواب بیدار شد، هنوز نمی دانست که زبان دارد یا نه.
وقتی الا چشم گشود، صدای دیوانه وار خراشیدن در عقب را شنید. حتماً حیوانی به ایوان آمده و سگ را دیوانه کرده، مشخصاً راسو خیلی عصبی اش می کند. خاطره درگیر شدنش با یک راسو هنوز در ذهن الا است. چندین هفته طول کشید که الا بوی راسو را از بدن سگ بزداید و حتی بعد از اینکه او را در وان با آب گوجه فرنگی شست هم هنوز بویی مثل لاستیک سوخته می داد.
الا به ساعت دیواری نگاه کرد، یک ربع به سه صبح بود. دیوید هنوز برنگشته بود و شاید هرگز برنگردد. جینت هنوز جواب تلفن او را نداده بود و الا بدبینانه فکر می کرد که شاید هرگز هم جواب ندهد. ترسید، نکند شوهرش و دخترش ترکش کنند، رفت سر یخچال و چند دقیقه ای بی اختیار دنبال چیزی در آن می گشت. دلش بستنی وانیلی گلابی خواست، ولی از ترس چاق شدن صرف نظر کرد، سریع در یخچال را بست و از آن دور شد.
سپس الا در یک بطری شراب قرمز را باز کرد و برای خودش یک لیوان ریخت. شراب خوبی بود، سبک و خوش خوراک، با کمی طعم شیرین گس که او دوست داشت. وقتی گیلاس دوم را ریخت یک هو فکر کرد خوب بود یکی از شراب های گران قیمت بور دوی دیوید را باز می کرد. او برچسب روی بطری را خواند، شاتو مارگوس ۱۹۹۶، بدون اینکه بداند چرا به بطری اخم کرد.
او خسته تر و خواب آلوده تر از آن بود که بتواند چیزی بخواند، بنابراین ای میل هایش را چک کرد، بین یک دو جین ای میل آشغال یک پیغام از میشل داشت. که از روند خواندن کتاب پرسیده بود، و ای میلی از عزیز. ز. زاهارا.

الای عزیز (اگر اجازه داشته باشم)،
ای میل شما را در دهکده موموستن نانگو در گواتمالا دریافت کردم. این یکی از محدود جاهایی است که هنوز از تقویم مایاها استفاده می کنند. درست روبه روی شبانه روزی محل اقامت من، یک درخت آرزو هست که با صدها تکه پارچه های رنگی زینت داده شده. آن ها به آن درخت قلب های شکسته می گویند. آن ها که قلبی شکسته دارند نام خود را روی تکه کاغذی می نویسند و آن را به شاخه های درخت وصل کرده، برای التیام پیدا کردن قلب مجروحشان دعا می کنند.
امیدوارم این را به پای گستاخی من نگذارید، ولی بعد از خواندن ای میل شما، من پای درخت آرزو رفتم و دعا کردم که سوءتفاهم بین شما و دخترتان حل شود. حتی قطره ای از عشق نباید بی حرمت شود، زیرا به قول رومی، عشق آب حیات است.
یکی از چیزهایی که در گذشته مرا شخصاً خیلی کمک کرد این بود که وقتی نمی توانستم تغییری در زندگی اطرافیانم دهم، در امورات ایشان دخالت نمی کردم که سر خورده شوم. درعوض مداخله و انفعال، می توانم بگویم رضایت دادن.
بعضی اشخاص رضایت دادن و تسلیم شدن را با ضعف اشتباه می گیرند، درصورتی که این طور نیست. تسلیم شدن، فرم مسالمت آمیز پذیرش احکام جهان و کائنات است، که این شامل چیزهایی که ما نمی توانیم بفهمیم و یا تغییرش دهیم هم می شود.
طبق تقویم مایا، امروز، روز فرخنده ای است و اکثریت تغییرات نجومی در راه خیر و خجسته است، طلوع آگاهی های جدید در انسان. باید عجله کنم و قبل از تمام شدن این روز، این نامه را برایتان بفرستم.
باشد که عشق شما را بیابد، در زمان و مکانی که انتظارش را ندارید.
ارادتمند شما،
عزیز

الا کامپیوترش را بست، با این آگاهی که شخص کاملاً غریبه ای در یکی از دوردست ترین گوشه های جهان برای تندرستی او دعا کرده بود. چشم هایش را بست و در خیالش اسمش را دید که بر تکه کاغذی نوشته شده و به درخت آرزوها گره خورده، مثل بادبادکی رها و شاد، در هوا آویزان است.
الا چند دقیقه بعد از در آشپزخانه به حیاط خلوت رفت درحالی که خنکی نسیم ناراحتش می کرد. بی قرار و غرولندکنان، نفس های عمیق می کشید. چشم های سگش ابتدا کوچک سپس گشاد و مضطرب شد و گوش هایش را تیز کرد، گویی که در دوردست ها چیز ترسناکی را تشخیص داده بود. الا و سگش پهلو به پهلوی هم، زیر ماه اواخر بهار ایستاده و به تاریکی عمیق و گسترده خیره شده بودند؛ هر دو ترسان از جنبش چیزی در تاریکی، ترسان از ناشناخته ها.

شاگرد

بغداد، آوریل، ۱۲۴۲

تعظیم کنان قاضی را تا دم در مشایعت کرده و سریع به تالار اصلی برگشتم که ظروف کثیف را جمع کنم. با تعجب دیدم که بابازمان و درویش دوره گرد هنوز در همان حالت نشسته اند و کلمه ای حرف نمی زنند. از گوشه چشم آن ها را زیر نظر داشتم، شگفتا مگر می شود بدون حرف زدن گفت وگو کرد. تا جایی که می شد در اتاق ماندم. پشتی ها را مرتب کردم. اتاق را جمع و جور کردم. خرده نان ها را از روی قالی جمع کردم، اما بعد از مدتی دیگر بهانه ای برای ماندن نداشتم.
با بی میلی به طرف آشپزخانه رفتم. به محض دیدن من، آشپز باران فرمانش را سرم ریخت. «پیشخوان را پاک کن، کف زمین را بساب، ظرف ها را بشوی! اجاق را تمیز کن و دیوارهای اطراف را بشوی. وقتی کارت تمام شد نروی تله موش را ببینی!» از شش ماه پیش که به این خانقاه آمده ام آشپز با خودخواهی همه این کارها را بردوش من گذاشته بود. تمام روز مرا مثل سگ می دواند و به این شکنجه آموزش معنوی می گفت. انگار دید که شکستن ظروف های چرب و کثیف می توانست به نوعی روحی و معنوی باشد.
تکیه کلام همیشگی اش این بود: «نظافت عبادت است و عبادت تمیزکننده!»
یک روز من جرات کرده جواب دادم: «اگر چنین است همه زنان خانه دار بغداد جز رهبران روحانی هستند.»
او قاشق را بر سر من کوبید و از ته دل فریاد زد: «این جور حاضر جوابی ها تو را به جایی نمی رساند پسر، اگر می خواهی درویش شوی، باید مثل این قاشق چوبی بی صدا و ساکت باشی. سرکشی خصیصه خوبی برای یک شاگرد نیست، کمتر حرف بزن، سریع تر به بلوغ و تکامل برس!»
از آشپز متنفر بودم و بیشتر ازش می ترسیدم. هیچ وقت در مقابلش نافرمانی نکرده بودم تا آن روز عصر.
به محض اینکه آشپز پشتش را به من کرد، یواشکی از آشپزخانه بیرون رفتم و با نوک پا به طرف اتاق اصلی رفتم. خیلی مشتاق بودم که راجع به آن درویش دوره گرد بیشتر بدانم. او که بود؟ در اینجا چه می کرد؟ شبیه سایر دراویش خانقاه نبود. نگاهش سرکش و خشم آلود بود، حتی وقتی که از روی فروتنی سر خم می کرد. چیز غیر عادی و غیرقابل پیش بینی و تا اندازه ای ترسناک در او وجود داشت.
من از شکاف در دزدکی نگاه کردم. ابتدا چیزی مشخص نبود، ولی بعد از عادت کردن چشمم به نیمه تاریک بودن داخل اتاق، چهره ها قابل تشخیص شدند.
شنیدم که استاد پرسید: «بگو شمس تبریزی، چه چیزی کسی مثل تو را به بغداد کشانده؟ آیا این را در رویاهایت دیدی؟»
شمس سرش را تکان داد و گفت: «نه، رویا نبود، این را با چشم درونم دیدم. من هرگز رویایی نداشته ام.»
بابازمان به نرمی گفت: «هرکس رویایی دارد، فقط ممکن است که تو همیشه آن ها را به یاد نیاوری، به معنی این نیست که رویایی نداری.»
درویش با اصرار گفت: «ولی من ندارم» «این قسمتی از معامله ای است که من با خدا داشتم. می دانید وقتی من پسر بچه بودم، فرشتگان را می دیدم و رمز و راز کائنات جلوی چشمانم آشکار بود. وقتی این را به والدینم گفتم، برای شان ناخوشایند بود و خواستند که دیگر از این رویاها نبینم. سعی کردم با معلمانم صحبت کنم، ولی عکس العمل آن ها هم همین بود. سرانجام فهمیدم که وقتی انسان چیزی غیر عادی را می شنود، می گوید که رویاست. کم کم از این کلمه و هر آنچه که وابسته معنایی آن است بیزار شدم.»
پس از گفتن این حرف، درویش مکثی کرد، انگار که ناگهان صدایی شنیده باشد. بله اتفاق عجیبی افتاد. او بلند شد، کمرش را صاف کرد و به آرامی و اندیشناک به طرف در حرکت کرد و تمام وقت به طرف من نگاه می کرد، گویی که به طریقی می دانست که من جاسوسی شان را می کنم.
انگار می توانست از میان در چوبی هم ببیند.
قلب من دیوانه وار می تپید. می خواستم فرار کرده و به آشپزخانه برگردم، ولی نمی دانستم چگونه. دست و پا و تمام تنم یخ زده بود. از میان در و از ورای آن، دو چشم سیاه شمس تبریزی روی من ثابت مانده بود. در حین اینکه بسیار وحشت زده بودم، احساس کردم انرژی فوق العاده زیادی به طرف من هجوم می آورد. او به در رسید، دستش را روی دسته در گذاشت و دقیقاً وقتی که فکر می کردم الان در را باز کرده و مرا دستگیر می کند، متوقف شد. از این فاصله صورتش را نمی دیدم و هیچ نمی دانم چه چیزی عقیده اش را تغییر داده بود. یک دقیقه تحمل ناپذیر منتظر ماندیم، سپس او پشتش را کرده و با آرامش از در دور شد و به داستان خود پرداخت.
«وقتی کمی بزرگ تر شدم، همواره از خداوند می خواستم توانایی رویا دیدن را از من بگیرد. من می دانستم که خواب نمی بینم. خداوند موافقت کرد و این توانایی را از من گرفت، به این دلیل است که من هرگز خواب نمی بینم.»
شمس تبریزی اکنون کنار پنجره باز اتاق ایستاده بود. بیرون نم نم باران بود. او همچنان که متفکرانه بیرون را نگاه می کرد ادامه داد: «خداوند توانایی خواب دیدن را ز من گرفت، اما درعوض آن به من قابلیت تعبیر خواب را داد. من معبر هستم.»
من انتظار داشتم بابازمان این مزخرفات را باور نکرده و درویش را سرزنش کند. چنان که همیشه با من می کرد؛ ولی درعوض با حرکت سر درویش را محترمانه تایید کرد و گفت: «شما به نظر یک آدم استثنایی هستید، بگویید چه کاری می توانم برای شما انجام دهم؟»
«من نمی دانم، در واقع امیدوار بودم شما به من این را بگویید.»
بابازمان حیران پرسید: «منظورتان چیست؟»
«من تقریباً چهل سال درویش دوره گرد بوده ام. در کنار آمدن با قوانین طبیعت مهارت دارم، اگرچه راه و رسم زندگی اجتماعی همچنان با من بیگانه است. اگر ضرورت ایجاب کند مثل یک حیوان وحشی می جنگم، اما شخص من نمی تواند به کسی آزار رساند. نام صور فلکی را در ـ آسمان می دانم. هر درختی را درجنگل شناسایی می کنم، و انسان ها که خداوند آن ها را شبیه خودش خلق کرده ـ در مقابلم مثل کتاب باز، قابل خواندن هستند.»
شمس مکث کوتاهی کرد و منتظر شد که استاد چراغ نفتی را روشن کند. سپس ادامه داد: «یکی از قوانین چنین می گوید تو می توانی از روی همه چیز و همه کس در جهان هستی، خدا را بشناسی. خدا محدود به مسجد، کنیسه یا کلیسا نیست، اما اگر هنوز اصرار داری که او را در جای خاصی جست وجو کنی، فقط یک جا هست که می توانی سراغش را بگیری، و آن قلب عشاق حقیقی است. هیچ کس نیست که بعد از دیدن او زندگی کند، همان طور که هیچ کس نیست که بعد از دیدن او بمیرد. هرکس که او را بیاید تا ابد با او خواهد ماند.»
در پرتو ضعیف شعله چراغ، شمس تبریزی قدبلندتر به نظر می رسید و موهای بلندش پریشان روی شانه هایش ریخته بود.
«اما گاهی مثل آب است. آب اگر ته یک گلدان قدیمی راکد بماند شور و بدمزه می گردد، مگر اینکه به سمتی روان شود. برای یافتن همراه و هم دلی که بتوانم بصیرت و معرفت درونی ام را با او تقسیم کنم، سال ها دعا کرده ام. سرانجام در تصور اوهام گونه ای که در سمرقند دیدم، به من گفته شد برای تحقق سرنوشتم به بغداد بیایم. می دانم که شما نام و نشان همراه مرا می دانی و به من خواهی گفت، شاید نه در حال حاضر، اما زمانش خواهد آمد.»
بیرون شب شده بود و شعاع های نور ماه از پنجره به داخل اتاق می تابیدن فهمیدم که خیلی دیر است و آشپز باید همه جا دنبال من گشته باشد، اما مهم نبود. احساس خوبی است که یک بار هم که شده قوانین را زیر پا بگذاری.
استاد زمزمه کنان گفت: «نمی دانم چه جوابی از من می خواهی، اما اگر در تقدیر من است که این را بیابم و آشکار کنم، مطمئناً در زمان مقررش اتفاق خواهد افتاد. تا آن وقت شما می توانید اینجا مهمان ما باشید.»
درویش دوره گرد با شنیدن این حرف با تواضع و حق شناسی خم شد و دست بابازمان را بوسید. در این زمان بود که استاد سوال عجیبی مطرح کرد: «تو می گویی که حاضری همه دانش و آگاهی ات را به شخص دیگری منتقل کنی. می خواهی حقیقت را مثل یک مروارید با ارزش کف دستت بگذاری و به شخص خاصی پیش کش کنی؛ اما باز کردن قلب کسی به روی نور معنویت کار آسانی برای نوع بشر نیست. این دخالت در کار الهی است. چه چیزی را حاضری در ازای آن بپردازی؟»
تا زمانی که زنده ام این جواب درویش را فراموش نمی کنم. او درحالی که یک لنگه ابرویش را بالا انداخته بود، محکم گفت: «حاضرم سرم را بدهم.»
من به خود پیچیدم، لرز سردی بدنم را گرفت. وقتی دوباره از شکاف در نگاه کردم، دیدم که استاد هم از این جواب می لرزد.
استاد آهی کشید و گفت: «برای امروز به اندازه کافی صحبت کردیم. شما باید خسته باشید، الان آن شاگرد جوان را صدا می زنم. او می تواند رختخواب شما را نشانتان داده، ملافه تمیز و یک لیوان شیر به شما بدهد.»
حالا شمس دوباره به در نگاه کرد، من از نگاهش به زانو افتادم، از این هم فراتر، گویی درون من را می دید. افت و خیزهای روحم را مطالعه می کرد و رازهایی را که حتی بر خود من پنهان بود، تفتیش می کرد. شاید جادوی سیاه بلد بود و یا به وسیله هاروت و ماروت آموزش دیده بود. این ها دو فرشته شهر قدیمی بابل بودند که قرآن راجع به آن ها به ما هشدار داده است. و یا شاید او صاحب قدرت مافوق طبیعی است که می تواند ورای در و دیوار را هم ببیند، به هر حال او مرا می ترساند.
درویش با صدای بلندی گفت: «لازم نیست شاگرد را صدا بزنی، احساس می کنم او در همین نزدیکی است و صدای ما را شنیده است.»
من آن چنان با صدای بلند نفس نفس می زدم که مرده ها را در قبرشان تکان می داد. کاملاً وحشت زده از جا پریده و سراسیمه به طرف باغ دویدم. دنبال پناهگاهی در تاریکی می گشتم، اما چیز ناخوشایندی آنجا منتظرم بود.
آشپز درحالی که با جارو به طرف من می دوید فریاد زد: «پس تو اینجایی ای پست حقه باز. به دردسر بزرگی افتادی خیلی بزرگ.»
من در آخرین لحظه در مقابل جارو جا خالی دادم.
آشپز درحالی که از عصبانیت داشت منفجر می شد فریاد زد: «بیا اینجا، وگرنه قلم پایت را می شکنم!»
اما من رفتم. درعوض مثل تیر از باغ بیرون دویدم. درحالی که چهره شمس تبریزی مقابل چشمانم بود. سرتاسر جاده پرپیچ وخمی که خانقاه را به جاده اصلی وصل می کرد دویدم و دویدم، حتی بعد از آنکه کاملاً دور شده بودم هم نمی توانستم بایستم، قلبم شدیداً می تپید. گلویم خشک شده بود. آن قدر دویدم که دیگر زانوانم رمق نداشتند و دیگر نتوانستم بدوم.

اِلا

نورتَمپتن، ۲۱ می، ۲۰۰۸

روز بعد، صبح زود که دیوید به خانه برگشت کاملاً آماده دعوا بود، اما دید الا خواب است درحالی که کتاب کفر شیرین نیمه باز روی ملافه اش قرار دارد و یک لیوان خالی شراب هم کنار تخت است. دیوید یک قدم جلو رفت که پتو را کاملاً روی الا بکشد که راحت تر بخوابد، اما بعداً تغییر عقیده داد.
ده دقیقه بعد الا بیدار شد، تعجب نکرد که دیوید داشت دوش می گرفت. درسته که شوهرش با زن های دیگر سر و سری دارد و حتی تمام شب را می تواند با آن ها بگذراند، اما دوش صبحش را حتماً در خانه خودش خواهد گرفت!! وقتی دیوید کارش تمام شد و به اتاق برگشت الا خودش را به خواب زد و این جوری دیوید هم مجبور نبود که غیبت دیشبش را رفع و رجوع کند.
یک ساعت بعد دیوید و بچه ها از خانه بیرون رفتند و الا در آشپزخانه تنها ماند. انگار زندگی ریتم خودش را باز یافته بود. او کتاب آشپزی مورد علاقه اش را باز کرد. هنر آشپزی ساده و آسان. بعد از بررسی چند غذا سرانجام آنی را که کار بیشتری داشت، انتخاب کرد که همه بعدازظهر را در آشپزخانه سرگرم باشد:

خوراک حلزون با زعفران، نارگیل و پرتقال
پاستا با قارچ، سبزیجات تازه و پنج نوع پنیر
گوشت گوساله با رزماری، گوشت دنده خوک با سرکه و سیر سرخ شده
سالاد گل کلم و نخود سبز با آبلیموی فراوان
و دسر هم سوفله شکلات گرم.

الا به چند دلیل آشپزی را دوست داشت. درست کردن یک غذای عالی از مواد غذایی معمولی نه تنها لذت بخش بود، بلکه یک جور ارضاکنندگی هم داشت. از این ها گذشته، او واقعاً آشپز خوبی بود و از این کار لذت می برد. علاوه بر این، آشپزی ذهن او را آرام می کرد. آشپزخانه تنها جایی بود که او در آن از جریانات دنیای بیرون دوری کرده و گذشت زمان را حس نمی کرد. به تصور او شاید برای بعضی ها سکس این اثر را داشته باشد، ولی برای سکس به دو نفر احتیاج هست درحالی که آشپزی یک نفره است و فقط زمان، دقت و یک پاکت پر خرید از خواربار فروشی می خواهد.
کسانی که در برنامه های تلویزیون آشپزی می کنند، جوری وانمود می کنند که آشپزی ترکیبی از خلاقیت، الهام و ابتکار است. اصطلاح محبوب آن ها «تجربه» است. الا موافق این نظر نبود. بیایید آزمایش و تجربه را به دانشمندان و تناقض گویی ها را به هنرمندان بسپاریم! آشپزی یعنی یاد گرفتن اصول اولیه، پیروی از دستورالعمل ها و احترام به حق صحبت سال ها. کاری که باید بکنی به کارگیری روش های سنتی مورد قبول است نه اینکه آن ها را آزمایش کنی. هنر آشپزی از رسوم و سنت می آید و البته واضح است که زندگی مدرن این چیزها را کم ارزش می داند، اما هیچ اشکالی ندارد که آدم در آشپزخانه اش سنتی باشد.
الا به روال کارهای روزانه اش بها می داد. هر روز صبح حدوداً در ساعتی مشخص، همه خانواده صبحانه می خوردند. هر آخر هفته به همان فروشگاه همیشگی می رفتند و یکشنبه اول هر ماه، با همسایگان شام می خوردند. چون دیوید به نحوی معتاد به کار کردن بود و وقت کمی داشت، الا همه کارهای خانه را سروسامان می داد: کارهای مالی، نگه داری خانه، اسباب و اثاثیه و مبلمان خانه، کارهای جاری، تنظیم کردن برنامه بچه ها و کمک کردن به درس آن ها و از این قبیل. پنج شنبه ها به «کلوپ آشپزی ترکیبی» می رفت. در آنجا اعضا، روش های آشپزی کشورهای مختلف را باهم ترکیب می کردند و با تغییراتی در ادویه و مواد اولیه آن ها، غذاهای جدیدی را ارائه می دادند. هر جمعه او ساعت های زیادی را در بازارهای سبزیجات صرف می کرد. با مزرعه دارها راجع به محصولاتشان حرف می زد. دنبال یک ظرف مربای هلوی کم شیرینی می گشت. برای سایر مشتری ها توضیح می داد که بهترین شیوه پخت قارچ های جوان کدامند. اگر چیزی را که می خواست پیدا نمی کرد سر راه خانه، از «فروشگاه مواد غذایی کامل» می خرید.
شنبه شب ها دیوید الا را به رستوران می برد (معمولاً تایوانی یا ژاپنی) و اگر آن ها خیلی خسته و یا مست نبودند و خیلی ساده اگر حالش را داشتند، وقتی به خانه آمدند، ممکن بود عشق بازی کنند. بوسه های کوتاه و مختصر و حرکاتی قراردادی و رایج که بیشتر بیانگر ترحم و دلسوزی بود تا شور و هیجان احساسی. مدتی پیش به یک باره، اصلی ترین تماس آن ها، یعنی سکس، جذابیتش را از دست داده بود. اتفاق می افتاد که هفته ها سکس نداشته باشند. احساس عجیبی بود، سکسی که یک وقتی خیلی در زندگی مهم بود، حالا رفته، نیست. او احساس رهایی و تقریباً آزادی می کرد. روی هم رفته او با این مساله کنار آمده بود که برای زوج هایی که سال های سال در زندگی زناشویی هستند رفته رفته جذابیت تماس فیزیکی کم شده و جایش را به رابطه محکم تر و قابل اعتمادتری می دهد.
او هرگز این خیانت ها را به روی دیوید نیاورده بود، حتی کوچک ترین اشاره ای که حاکی از سوءظن باشد، هم نداشت. در حقیقت اینکه موضوع را هیچ یک از دوستان و نزدیکانشان نمی دانست، مسئله انکار را برای الا راحت تر می کرد. وقتی رسوایی نبود، عواقب شرم آورش هم نخواهد بود و چیزی برای شایعات بی اساس وجود نداشت. او واقعاً نمی دانست دیوید چطور از عهده این کار برمی آمد: رابطه با زنان متعدد، مخصوصاً با منشی های جوانش، اما شوهرش خیلی ماهرانه و بی سروصدا عمل می کرد؛ ولی به هر حال خیانت بو داشت، الان همین قدر می دانست.
یکسری اتفاقات متوالی بود که الا نمی توانست بگوید کدام اول اتفاق افتاد و کدام بعدش. اینکه او میل جنسی اش را از دست داده بود باعث خیانت شوهرش بود؟ یا برعکس؟ اول دیوید خیانت کرده بود بعد الا بدنش را نادیده گرفت و میل جنسی اش را از دست داد. هرکدام که بود فرقی نمی کند، نتیجه اش یکی است. تابش سوزان محبت بین آن ها، همان نوری که در هدایت جریان ناشناخته زناشویی کمکشان می کرد، امیالشان را زنده و فعال نگه می داشت، حالا بعد از سه بچه و بیست سال زندگی مشترک، دیگر وجود نداشت، به همین سادگی.
***
تمام سه ساعت بعدی را همان طور که الا غرق در افکارش بود، دست هایش بی قرارانه کار می کردند. گوجه فرنگی ها را ریز ریز کرد، سیر را خرد کرد، پیازداغ درست کرد، سس را آماده کرد، پوست پرتقال را خلال کرد و خمیر را ورز داد که نان گندم درست کند، که البته این آخری نصیحت طلایی مادرشوهرش بود که هنگام نامزدی به الا گفته بود.
«هیچ چیز مثل بوی نان برای مرد، یادآور خانه نیست، هرگز نان آماده نخر و خانگی درست کن، اثرش فوق العاده است عزیزم.»
الا تمام بعدازظهر را کار کرد و دست آخر میزی عالی چید، دستمال سفره ها شکل داده شد، شمع های معطر و یک دسته گل های زرد و نارنجی که آن قدر زنده و شاداب بودند که مصنوعی به نظر می رسیدند. برای اینکه کار را به عالی ترین حدش برساند، دستمال سفره ها را در حلقه های پرتلالویی گذاشت. وقتی کارش تمام شد، میز شامش شبیه عکس هایی بود که توی مجله های «خانه های مد روز» چاپ می کردند.
خسته، ولی راضی تلویزیون آشپزخانه را روشن کرد و کانال شهرهای محلی را گرفت. یک زن روانشناس جوان در آپارتمانش با ضربات چاقو کشته شده بود. اتصال برق باعث آتش سوزی در بیمارستانی شده بود و چهار دانش آموز دبیرستانی به جرم خرابکاری دستگیر شده بودند. او همان طور که اخبار را می دید از اینکه دنیا پر از خطرات بی پایان شده بود، سر تکان می داد. اینکه چطور آدم هایی مثل عزیز. ز. زاهارا جرات می کردند به مناطق کمتر توسعه یافته دنیا سفر کنند، درحالی که حومه شهرهای آمریکا هم امن نبودند؟
برای الا گیج کننده بود. چطور دنیای غیرقابل پیش بینی و غیرقابل درک، او و امثال او را به خانه هایشان می فرستد و همزمان تاثیر عکسی روی آدم هایی مثل عزیز دارد او را تشویق می کند که سوار کشتی شود و در مسیرهای خطرناک دوردست ها، ماجراجویی کند.
ساعت هفت ونیم شب خانواده رابینشتین کنار میز رویایی نشستند، شمع روشن فضای روحانی خاصی را ایجاد کرده بود. اگر کسی از بیرون به آن ها نگاه می کرد فکر می کرد یک خانواده عالی و تمام عیارند، ولی این برازندگی مثل حلقه های دود سیگار، آهسته آهسته در فضا محو می شد. حتی غیبت جینت هم این صحنه شام خانوادگی را خدشه دار نمی کرد. همان طور که مشغول غذا خوردن بودند، اورلی و اَوی جریانات روزانه شان در مدرسه را تعریف می کردند. برای اولین بار الا از پرحرفی و سروصدای آن ها شکرگذار بود، چون به این ترتیب سکوت سنگین حکمفرما بین او و شوهرش شکسته می شد.
از گوشه چشم الا می دید که دیوید چنگالش را در گل کلم فرو کرده و آهسته آهسته می جوید. نگاه خیره الا به لب های باریک و رنگ پریده و دندان های مرواریدگونه او افتاد. لب هایی که خوب می شناخت.
درست همان موقع و همان جا، درحالی که شام فانتزی از کتاب آشپزی را می خورد و در خیالش شوهرش را مجسم می کرد چیزی درون الا را چنگ زد. او با آرامش سرد و گزنده ای این را دریافت که علی رغم ترسویی، کم رویی و بی تجربگی، یک روز همه چیز را رها خواهد کرد. آشپزخانه اش را، سگش را، بچه هایش، همسایگانش، شوهرش، کتاب آشپزی اش و دستورات پختن نان خانگی اش و... او به دنیای بیرونی قدم خواهد گذاشت که هر لحظه اتفاقات خطرناکی در آن به وقوع می پیوندد.

استاد

بغداد، ۲۶ ژانویه، ۱۲۴۳

عضو خانقاه دراویش بودن حوصله ای بیشتر از آنچه شمس تبریزی داشت، می طلبید؛ اما با اینکه سه ماه گذشته بود، شمس هنوز با ما بود. اوایل هر لحظه منتظر بودم که او اسبابش را جمع کند و برود، چون او مطلقاً با یک زندگی منضبط و مقرراتی سازگاری نداشت. می دیدیم که چطور سرعت خوابیدن و بیدار شدن، غذای عادی خوردن و کلاً رعایت روتین ها و مقررات برایش ملال آور است. او عادت داشت مثل یک پرنده به تنهایی پرواز کند، رها و سرکش.
چندین بار فکر کردم که دیگر الان است که فرار کند. هرچند که او عاشق تنهایی خودش بود، ولی پیدا کردن همدل و همراهش هم الزامی بود. شمس ایمان راسخ داشت که یکی از همین روزها من اطلاعات مورد نظرش را به او خواهم داد، اینکه کجا برود و که را بیابد. با این عقیده پیش ما مانده بود.
این نه ماه من از نزدیک مراقب او بودم و متعجبم از اینکه زمان با شدت و سرعت بیشتری برای او در جریان بود. آنچه که برای سایر دراویش ماه ها و گاهی سال ها یادگیری اش طول می کشید، برای او فقط چند هفته نیاز داشت، حال اگر نگوییم چند روز. او کنجکاوی عجیبی برای هر چیز نو و غیرعادی دشت و طبیعت را با دقت زیادی نظاره می کرد. چندین روز او را در باغ در حال مشاهده و تحسین تقارن تار عنکبوت و یا قطرات درخشان شبنم روی شکوفه گل های در شب می دیدم. به نظر می آمد که حشرات، گیاهان و حیوانات برایش بیش از کتاب ها و دستنوشته ها، جالب و الهام بخش بودند. دقیقاً وقتی من تصور می کردم شمس اصلاً علاقه ای به مطالعه ندارد، او را غرق در خواندن یک کتاب قدیمی می یافتم. از طرفی هم می توانست هفته ها را بدون هیچ کاری سپری کند.
وقتی راجع به این مسائل از او سوال می کردم می گفت آدم باید فهم و خردش را راضی نگه دارد و همزمان مراقب باشد عقلش ضایع نشود. این یکی از احکام او بود: «عقل و عشق از دو جنس مختلفند. عقل آدم ها را گیج و گمراه می کند بدون اینکه چیزی به خطر بیفتد، اما عشق همه گیرها را از بین می برد و همه چیز را به خطر می اندازد. عقل همیشه هوشیار و اندرزگوست، مراقب وجه زیادی باش. درحالی که عشق می گوید «آن مهم نیست! تخته گاز برو! عقل به راحتی مغلوب نمی شود و در هم نمی ریزد، درصورتی که کوه عشق بدون زحمت خودش را به تلی از خاک تبدیل می کند؛ اما گنج در خرابه ها پنهان است. یک قلب شکسته، مثل خرابه های آن کوه، در خودش گنج نهان دارد.»
همان طور که بیشتر می شناختمش، جسارت و شجاعتش را تحسین می کردم؛ اما ضمناً این را هم می دانستم باید یک جنبه منفی در نبوغ اصیل و بی همتای شمس وجود داشته باشد، برای مثال رفتار او زمخت و بی پروا بود. من به درویش های خانقاه یاد می دادم که کاستی ها و عیوب دیگران را نبینند، و اگر دیدند، بخشنده باشند و ساکت بمانند. اما هیچ اشتباهی از چشم شمس پوشیده نمی ماند. وقتی خطایی می دید بلافاصله راجع به آن حرف می زد. هیچ وقت حاشیه نمی رفت. صراحتش مردم را می آزرد، اما او خوشش می آمد دیگران را تحریک و خشمگین کند که ببیند در هنگام خشم چه عکس العملی نشان می دهند.
وادار کردن او به انجام کارهای متداول و عادی مشکل بود. حوصله کمی برای این جور چیزها داشت و سریع تمایلش را از دست می داد. وقتی پای روزمرگی در میان بود، شمس مانند ببری که در قفس به تله افتاده باشد مستاصل می شد. اگر گفت و گویی برایش کسالت آور بود و یا کسی سخن احمقانه ای می گفت، محل را ترک می کرد. هیچ وقت برای شوخی و بذله گویی وقت نداشت. چیزهای مهم زندگی که برای اکثریت انسان ها باارزش هستند، مثل امنیت، آسایش و شادی در نظر او هیچ معنایی نداشت و بی اعتمادی اش به سخن آن چنان بود که گاهی روزها حرف نمی زد. این هم، یکی از قوانین او بود: «اکثریت مشکلات جهان، ریشه در اشتباهات زبانی دارند و سوءتفاهم هایی ساده هستند. هرگز به معانی ظاهری کلمات توجه نکنید. وقتی به حوزه عشق قدم می گذاری، زبانی که ما می شناسیم منسوخ و بی مورد می شود. چیزی در غایت کلمات بیان نمی شود، همه چیز از طریق سکوت قابل درک و فهم است.»
من نگران سلامتی او بودم. در عمق وجودم این را حس می کردم وقتی کسی این چنین در آتش اشتیاق می سوزد، می تواند خودش را موقعیت های خطرناکی قرار دهد.
در آخر، سرنوشت همه ما در دستان خداوند است، و فقط او می داند که هرکدام از ما کی و چگونه از جهان رخت بر خواهیم بست. من به نوبه خود تصمیم گرفتم تا جایی که در توان دارم شمس را آرام کرده و به شیوه زندگی آرام تری عادت دهم. تا مدتی فکر می کردم شاید موفق شده ام، اما زمستان شد و پیکی که حامل نامه ای بود از دوردست ها آمد.
آن نامه همه چیز را دگرگون کرد.

نامه

از قیصریه به بغداد، فوریه، ۱۲۴۳

بسم الله الرحمن الرحیم

برادر ارجمندم، بابازمان
امیدوارم سلامتی و برکات خداوند شامل حالتان شود
مدت زیادی از آخرین دیدارمان می گذرد، امیدوارم وقتی این نامه را دریافت می کنید روح و جانتان در مسرت باشد. راجع به خانقایی که که شما در حومه بغداد ساختید، اوصاف بسیار خوبی شنیده ام. آموزش، فرزانگی، حکمت و عشق به خدا، به دراویش. این نامه را محرمانه برایتان نوشته و می خواهم مطلبی که ذهنم را اشغال کرده با شما در میان بگذارم. اجازه دهید از اول شروع کنم.
همان طور که می دانید مرحوم سلطان علاءالدین کیقباد مردی بزرگ و رهبری عالی مقام بود که آرزویش ساختن شهری بود که در آن شعرا، هنرمندان و فلاسفه در کمال صلح و صفا باهم کار و زندگی کنند. رویایی که خیلی ها با توجه به آشفتگی و عداوتی که در جهان بود، آن را غیرممکن می دانستند؛ مخصوصاً که جنگ جویان صلیبی و مغول ها از هر دو طرف حمله می کردند. ما همه این ها را دیده بودیم. مسیحیان، مسلمانان را می کشتند. مسیحیان، مسیحیان را می کشتند. مسلمانان، مسیحیان را می کشتند؛ و مسلمانان، مسلمانان را می کشتند. دین ها، فرقه ها، قبایل حتی برادرها با هم در جنگ و خونریزی بودند؛ اما کیقباد رهبر مصممی بود. او شهر قونیه را که اولین شهر ایجاد شده بعد از سیل بزرگ بود برای تحقق بخشیدن به رویایش انتخاب کرد.
امروز در قونیه یک عالم دینی زندگی می کند که شاید راجع به او شنیده باشی. نامش مولانا جلال الدین است، ولی اکثراً او را رومی می نامند. من سعادت ملاقات او را داشته ام، نه فقط ملاقات، بلکه مطالعه و درس خواندن با او، اول به عنوان معلمش، بعد از مرگ پدرش، به عنوان مربی او و بعد از سال ها به عنوان شاگردش. بله، دوست من، من شاگرد شاگرد خودم شدم. او آن چنان بااستعداد و سلیقه بود که از یک جایی به بعد من دیگر چیزی نداشتم که به او آموزش دهم درعوض شروع کردم به یادگیری از او. پدر او هم محقق دینی فوق العاده ای بود، ولی رومی دارای ویژگی بود که کمتر عالم دینی آن را داشت: توانایی کاوش عمیق زیر پوسته دین و بیرون کشیدن گوهر جهانی و ازلی از درون هسته آن.
باید بدانی این فقط من نیستم که چنین می اندیشم. وقتی رومی، عارف بزرگ فریدالدین عطار را ملاقات کرد، عطار راجع به او گفت: «این پسر دروازه ای در قلب عشق می گشاید و شعله ای به دل همه عاشقان دراویش می افکند.» همچنین هنگامی که فیلسوف برجسته، نویسنده و عارف بزرگ، ابن اعرابی، روزی رومی جوان را دید که پشت سر پدرش در حرکت بود، با تعجب گفت «پناه بر خدا! اقیانوسی پشت سر دریاچه در حرکت است!»
رومی جوان در سن بیست وچهارسالگی به مقام رهبریت معنوی رسید. امروز بعد از سیزده سال، ساکنین قونیه به او به چشم یک الگو نگاه می کنند و هر جمعه دسته های مردم از سراسر منطقه به شهر می آیند تا پای موعظه او بنشینند. او در قانون، فلسفه، الهیات، نجوم، تاریخ، شیمی و جبر تخصص دارد. او در حال حاضر ده هزار شاگرد دارد. پیروانش تک تک کلماتش را می قاپند و به او به چشم یک منجی می نگرند که تغییرات مثبت و بزرگی در تاریخ اسلام ایجاد خواهد کرد، البته اگر نگوییم در جهان تاریخ.
رومی همیشه مثل پسرم بوده و به پدر مرحوش قول داده ام که از او مراقبت کنم. حالا خودم پیرمردی هستم که به روز مرگم نزدیک می شوم و می خواهم مطمئن شوم که او در مصاحبت و همراهی شخص مناسبی است.
هرچند که رومی بدون شک موفق و شاخص است، ولی چندبار محرمانه به من گفته است که دروناً احساس نارضایتی دارد. جای چیزی در زندگی او خالی است، فضایی تهی که نه خانواده و نه شاگردانش نمی توانند آن را پر کنند. یک بار به او گفتم تو در اوج پختگی هستی، نه خام و نه سوخته، ظرف حکمت و معرفتت لبریز است. حالا باید در روحت را بگشایی تا جریان عشق روان شود. وقتی پرسید چطور باید این کار بشود گفتم که تو به یک همدل احتیاج داری یک رفیق راه و یادآوری کردم که قرآن می گوید: «مومنین آیینه یکدیگرند.»
راجع به این موضوع دیگر صحبتی پیش نیامده بود و من تقریباً فراموشش کرده بودم، اما روزی که قونیه را ترک کردم، رومی پیش من آمد و نظرم را راجع به خوابی که مکرر دیده و او را مشوش کرده بود پرسید. او گفت خواب دیده در شهر بزرگ و پر هیاهویی در سرزمین دوری دنبال کسی می گشته، زبانشان عربی بود. غروب آفتاب زیبایی داشت. درختان توت و کرم های ابریشم که صبورانه در پیله های شان منتظر زمان بیرون آمدن بودند. سپس او خودش را در حیاط خلوت خانه اش دیده، با یک فانوس لب چاه نشسته و زمزمه می کند.
در ابتدا هیچ تصوری نداشتم که تکه های خواب او نشانگر چه می تواند باشد. هیچ چیز آشنایی وجود نداشت؛ اما روزی یک شال ابریشمی هدیه گرفتم و جواب را یافتم. معما حل شد. یادم آمد که شما به ابریشم و کرم ابریشم علاقه مند بودید. تعریف های زیادی راجع به راه طریقت شما شنیده ام، سپس برایم آشکار شد که محلی را که رومی در رویایش دیده جایی نیست مگر خانقاه شما. خلاصه کنم برادرم، من فکر می کنم همراه و همدم رومی زیر سقف دیر شما زندگی می کند، از این رو این نامه را نوشتم.
نمی دانم آیا چنین کسی در دیر شما هست یا نه، اما اگر هست این را به شما واگذار می کنم که او را از سرنوشتی که در انتظارش هست آگاه کنید. اگر من و شما بتوانیم کوچک ترین کمکی انجام دهیم که هر دو رودخانه تلاقی پیدا کرده و به عنوان یک سیل به اقیانوس عشق الهی بریزند، اگر بتوانیم کمک کنیم دو دوستار خداوند با هم ملاقات کنند، این کمک هرچند کوچک باشد، من خود را از زمره آمرزیدگان خواهم پنداشت؛ اما چیزی هست که باید در نظر داشته باشید.
اگرچه رومی شخص بانفوذی است و ستایش گران زیادی دارد، اما این به آن معنا نیست که منتقد ندارد. چرا دارد. وانگهی یک چنین حلقه پیروانی، می تواند ایجاد نارضایتی و تضاد کند و بدون اینکه ما توجه کنیم، رقابت ایجاد کند. علاقه همراه و همدلش هم به او می تواند در خانواده و حلقه معاشران نزدیکش، مساله آفرین باشد. وقتی کسی آشکارا مورد عشق کسی قرار بگیرد که خود آن کس محبوب عده کثیری است، این مساله بسیار رشک برانگیز است، اگر نگویید که آن شخص مورد نفرت دیگران قرار خواهد گرفت.
همه این ها می تواند برای شخص مصاحب رومی خطرات غیرقابل پیش بینی در بر داشته باشد. به عبارت دیگر، برادرم، شخصی که تو به قونیه می فرستی ممکن است هرگز باز نگردد. بنابراین قبل از اینکه از این نامه برای مصاحب رومی چیزی بگویی، خوب روی این مطالب فکر کن.
متاسفم که شما را در این موقعیت سخت قرار دادم، اما همان طور که ما هر دو می دانیم، خداوند به اندازه توانایی مان روی دوش ما مسئولیت می گذارد. منتظر پاسخ شما هستم و می دانم نتیجه هرچه باشد شما در راه درست قدم برخواهید داشت.

باشد که شما و درویشانتان همیشه
در پناه نور ایمان باشید.
استاد سید برهان الدین

شمس

بغداد، ۱۸ دسامبر، ۱۲۴۳

از آن سوی جاده پوشیده شده از برف و قندیل های یخی، پیکی در دوردست نمایان شد. به ندرت اتفاق می افتد که در این وقت سال کسی به دیدار دراویش بیاید، از راه رسیدن پیکی که می گفت از قیصریه آمده، جنب وجوشی در بین آن ها ایجاد کرد، انگار در وسط سرمای زمستان، انگور شیرین تابستانی دیده اند. پیکی حامل پیامی آن چنان فوری که طوفان برف را پشت سر گذاشته، می تواند دو معنی داشته باشد: اتفاق وحشتناکی افتاده یا قرار است بیفتد.
ورود پیک باعث شایعاتی در خانقاه دراویش شد. همه کنجکاو بودند که متن نامه ارسالی که به پیر داده شده بود را بدانند؛ اما استاد کوچک ترین اشاره ای نمی کرد، ماجرا در هاله ای از ابهام باقی ماند و او فکورانه و با خونسردی، چندین روز مجاهدانه با وجدانش در جنگ و گریز بود تا تصمیم مناسب را بگیرد.
درعرض این مدت، بابازمان را از نزدیک زیر نظر داشتم. علتش صرفاً کنجکاوی نبود، زیرا در عمق وجودم حس می کردم که این نامه مربوط به من است، اما نمی دانستم چطور. شب های زیادی را در نمازخانه به ذکر نود و نه اسم خداوند سر کردم و طلب هدایت کردم. هربار یک اسم ملکه ذهن شد: الجبار ـ ای کسی که به جز خواسته تو هیچ چیز اتفاق نمی افتد.
طی روزهای آینده، که سایر دراویش غرق در گمانه زنی های دیوانه وار بودند، من اکثر اوقاتم را در باغ صرف مشاهده مادر طبیعت کردم که در زیر پتویی از برف به خواب زمستانی فرو رفته بود. سرانجام یک روز زنگ بزرگ مسی در آشپزخانه به صدا در آمد و همه را برای یک جلسه فوری فرا خواند. در اتاق اصلی خانقاه همه دراویش جمع بودند، از شاگردها تا پیشکسوت ها دایره وار نشسته بودند. در مرکز دایره استاد با لب های به هم فشرده و نگاهی گیج و مبهم نشسته بود.
او گلویش را صاف کرد و گفت: «بسم الله، باید حیرت زده باشید که چرا شما را اینجا احضار کردم. راجع به نامه ای است که دریافت کرده ام. مهم نیست که از کجا آمده، محتویاتش و عواقبی که بر آن مترتب است، ذهن مرا درگیر کرده.
بابازمان مکث کوتاهی کرد و به بیرون پنجره خیره شد. او فرسوده، لاغر و رنگ پریده به نظر می آمد، گویی که درعرض این چند روز به طور قابل ملاحظه ای پیر شده بود؛ اما وقتی دوباره شروع به صحبت کرد، صدایش قاطعیت غیرقابل انتظاری را داشت.
«در شهری نه چندان دور، عالم دانشمندی زندگی می کند. او در کلام استاد است، ولی نه در استعاره و تشبیه، زیرا که او شاعر نیست. او محبوب است، مورد احترام و ستایش هزاران پیرو، اما او خودش عاشق نیست. به دلایلی که بر من و شما نامعلوم است. کسی از خانقاه ما باید به ملاقات او رفته، رفیق و همراه او شود.»
قبلم در سینه فشرده شد. به آرامی نفسم را رها کردم، یکی از قوانین به یادم آمد. «خلوت گزینی و احساس تنهایی کردن دو چیز متفاوتند. وقتی احساس تنهایی میکنی راحت می توانی خودت را گول بزنی که مسیری درست را طی می کنی. در خلوت بودن راحت تر است و به این معناست که تو تنهایی بدون اینکه احساس تنهایی کنی؛ اما درنهایت خوب است انسان کسی را بیابد، کسی که بخواهد آیینه انسان شود، به خاطر داشته باش فقط در قلب دیگری است که به طور واقعی می توانی خودت را و عشق الهی درونت را ببینی.»
استاد ادامه داد: «من اینجا از شما می پرسم آیا کسی داوطلب این سفر روحانی خواهد شد. من می توانم کسی را به این کار منصوب کنم، ولی این کاری نیست که از روی وظیفه انجام شود، این کاری است که از روی عشق و به نام عشق می تواند به انجام برسد.»
یکی از دراویش جوان با کسب اجازه سوال کرد: «این عالم دینی کیست؟»
«من نامش را فقط برای کسی که بخواهد برود، فاش خواهم کرد.»
چند درویش باهیجان و بی قراری دستشان را بالا بردند، نُه نفر داوطلب شدند. من هم به آن ها پیوستم، شدیم ده نفر. بابازمان با دست به ما گفت صبر کنیم تا حرفش تمام شود. «چیز دیگری هم هست که باید قبل از تصمیم گیری بدانید.»
استاد گفت که این سفر حاوی خطرات بزرگ و سختی های غیرقابل پیش بینی است و هیچ تضمینی نیست که شخص داوطلب برگردد. با این حرف همه دست ها پایین آمد به جز دست من.
بابازمان مستقیماً به چشم های من نگاه کرد و به محض اینکه به من زل زد، فهمیدم که از اول هم می دانست من تنها داوطلب این کار هستم.
«شمس تبریزی» استاد با آهستگی و طمانینه نام مرا برد گویی که این اسم طعم سنگینی در دهانش باقی می گذارد. «من به تصمیم شما احترام می گذارم، ولی شما عضو خانقاه ما نیستید، شما مهمان ما هستید.»
گفتم: «من مشکلی دراین باره نمی بینم.»
استاد لحظاتی طولانی و فکورانه ساکت شد. سپس بدون مقدمه بلند شد و نتیجه گیری کرد: «فعلاً این موضوع را کنار می گذاریم، وقتی بهار آمد دوباره صحبت خواهیم کرد.»
قلبم وحشیانه تپیدن گرفت. باوجودی که بابازمان می داند تنها دلیل آمدن من به بغداد، انجام این ماموریت است، شانس تحقق دادن به سرنوشتم را از من می گیرد.
با اعتراض گفتم: «چرا استاد؟ چرا باید صبر کنم وقتی من در همین لحظه آماده رفتنم؟ فقط اسم شهر و آن عالم را به من بگو، همین الان راه می افتم!»
اما استاد در جواب با صدایی عبوس و سرد که تاکنون از او نشنیده بودم گفت «چیزی برای بحث وجود ندارد، جلسه تمام شد»
***
زمستان سخت و طولانی بود. باغ به سختی یخ زده بود، همان طور لب های من. سه ماه با کسی حرف نزدم حتی یک کلام. هر روز در حومه شهر پیاده روی طولانی می کردم و امیدوار بودم جایی شکوفه ای ببینم؛ اما بعد از هر برفی، برف دیگری می بارید. در هیچ کجا از بهار خبری نبود، اما هنوز علی رغم ظاهر دلتنگم در درونم سپاسگزار و امیدوار بودم. قانون دیگری را در خاطر حفظ می کردم که با حال و حوصله من هماهنگی داشت: «هر آنچه که در زندگیت اتفاق بیفتد هر چقدر هم که مشکلات داشته باشی هرگز قدم به وادی ناامیدی و یاس نگذار. وقتی همه درها بسته شد، به نظر می آید خداوند راه جدیدی جلوی پای تو می گذارد. شاکر باش! وقتی همه چیز خوب است شکرگذاری آسان است. یک صوفی همیشه شاکر است، نه فقط برای داده هایش، که برای نداده ها هم.»
سرانجام یک روز صبح چشمم به یک بوته شبدر افتاد که از زیر توده برف بیرون زده و با رنگ خیره کننده گل بنفشه شده بود، دیدنش مانند شنیدن یک آهنگ دل نشین مسرت بخش بود. قلبم پر از شادی و شعف شد. همان طور که به طرف خانقاه برمی گشتم، شاگرد مو زنجفیلی را دیدم و با شادمانی سلام بالا بلندی به او کردم. او که همیشه عادت داشت مرا ساکت و ترش رو ببیند، از تعجب دهانش باز ماند.
من با سرخوشی گفتم: «لبخند بزن پسر، نمی بینی بهار می آید؟»
از آن روز به سرعت منظره طبیعت عوض شد، آخرین برف آب شد، درختان جوانه کردند، پرستوها و چکاوک ها برگشتند، بعد از مدت ها عطر دل نشینی فضا را پر کرد.
یک روز صبح دوباره صدای زنگ مسی را شنیدیم. این بار من اولین نفری بودم که به تالار اصلی رسیدم. بار دیگر دایره وار دور استاد نشستیم و به سخنانش راجع به عالم دینی گوش فرا دادیم، عالمی که همه چیز را می دانست به جز هسته وجودی عشق را. دوباره هیچ کس دیگری داوطلب نشد.
بابازمان با صدایی بلند و نازک مثل زوزه باد اعلام کرد: «می بینم شمس تنها داوطلب است، اما من تا پاییز صبر می کنم بعد تصمیم می گیرم.»
من درجا میخکوب شدم، باور نمی کردم این اتفاق بیفتد. من اینجا هستم، آماده حرکت، بعد از آن سه ماه طولانی تعویق انداختن. حالا استاد می گوید برای شش ماه دیگر سفرم را معلق بگذارم. با قلبی کوبنده اعتراض کردم، التماس کردم استاد اسم شهر و عالم دینی را بگوید، اما بار دیگر او خودداری کرد.
این بار می دانستم که راحت تر انتظار را تحمل می کنم، زیرا تاخیر بیشتری وجود نخواهد داشت. از زمستان تا بهار را تحمل کردم، آتش اشتیاقم را از بهار تا پاییز هم حفظ خواهم کرد. عدم پذیرش بابازمان مرا مایوس و دلسرد نخواهد کرد. آن چیزی که روحیه مرا بالا برده، عزم مرا هم راسخ تر کرده. قانون دیگری می گوید: «انتظار کشیدن یک تحمل انفعالی نیست، بلکه به معنای این است که دور را دیده محتاطانه مسائل را بررسی کنی و از نتیجه کار مطمئن باشی. معنای صبر چیست؟ مفهومش این است که به خار بنگری و گل سرخ را ببینی، به شب بنگری و سپیده دم را دریابی. ناشکیبایی یعنی آن قدر نزدیک بینی که نتوانی نتایج مترتب بر اتفاقات را در نظر داشته باشی. عشاق الهی هرگز تاب از کف نمی دهند، زیرا می دانند برای بدل شدن ماه از هلال به بدر کامل، زمان لازم است.»
وقتی در پاییز برای سومین بار زنگ مسی به صدا در آمد، من بااطمینان و بدون عجله وارد تالار شدم. می دانستم که این بار قضیه حل و فصل می شود. استاد از همیشه رنگ پریده تر و ضعیف تر به نظر می رسید انگار که دیگر رمقی برایش نمانده. درهرحال، وقتی بار دیگر دست مرا بلند شده دید، دیگر نگاه برنگرداند و موضوع را عوض نکرد. درعوض با حرکت سر مرا تایید کرد.
«خیلی خوب شمس، دیگر جای شک نیست که تو عازم این سفر می شوی. فردا صبح راه خواهی افتاد ان شاءلله.»
دست استاد را بوسیدم. سرانجام، همدل و همراهم را ملاقات خواهم کرد.
بابازمان لبخند زد و باگرمی و فکورانه به من نگاه کرد، نگاهی که پدر به تنها پسرش که عازم میدان جنگ است، می افکند. سپس نامه مهر شده ای را از زیر عبای خاکی رنگش درآورد و به من داد. سپس در سکوت اتاق را ترک کرد. دیگران هم به پیروی همین کار را کردند. تنها در اتاق، موم مهر را شکستم. داخل نامه دو مورد اطلاعات با دست خط برازنده ای نوشته شده بود. اسم شهر و اسم آن عالم دینی. ظاهراً من به قونیه به دیدار شخص رومی می رفتم.
ضربان قلبم یک لحظه متوقف شد، نامش را هرگز نشنیده بودم. او باید از همه علمایی که من می شناختم مشهورتر باشد، اما برای من کاملاً در رمز و راز بود. تک تک حروف اسمش را گفتم: «ر» شفاف و با قدرت، «و» مخملی و نرم، «م» جسور و مطمئن، و «ی» مرموز.
معمایی که باید حلش کرد. نامه را تا زدم. نامش را بارها و بارها تکرار کردم تا جایی که با طعم شیرینی در دهانم ذوب شد. مانند «آب» «نان» و یا «شیر» مانوس و آشنایم گشت.

شمس

مسافرخانه ای بیرون از سمرقند، مارس ۱۲۴۲

در طبقه بالای مسافرخانه، یک دو جین مسافر خسته با کوله باری از تنهایی و رویاهایی متفاوت، سریع به خواب رفتند. من با پای برهنه پله ها را بالا رفتم و به رختخواب سفری ام که بوی بد عرق و کیک می داد رسیدم. در تاریکی دراز کشیدم. اتفاقات روز را در ذهن بررسی کردم که آیا یک نشان الهی بوده که من باید می دیدم، ولی به دلیل شتاب یا بی توجهی، عاجز از درک آن بوده ام.
از زمانی که پسربچه ای بودم دید درون داشته و صداهایی می شنیدم. من همیشه با خدا حرف می زدم و او همیشه جوابم را می داد. روزی مثل یک نجوای سبک به آسمان هفتم صعود کردم. سپس در قعر عمیق ترین گودال های زمین فرود آمدم، جایی اشباع شده از بوی خاک که مثل صخره ای که زیر درخت بلوط تنومندی مدفون است پنهان بود. هرازچند گاهی اشتهایم را به غذا از دست می دادم و روزها بی غذا سر می کردم. هیچ کدام از این ها مرا نمی ترساند فقط یاد گرفته بودم که راجع به آن ها با دیگران حرفی نزنم. آدم ها مایلند چیزی که از درکش عاجزند را انکار کنند. من این را به تجربه فهمیده بودم.
اولین کسی که برداشت غلطی از دید ماورایی من کرد، پدرم بود. من حدوداً ده سالم بود که روزها شروع کردم به دیدن فرشته محافظم و آن قدر خام و ساده بودم که فکر می کردم همه می توانند آن ها را ببینند. روزی وقتی پدرم داشت به من یاد می داد که چطور قفسه ای با چوب سرو درست کنم و مثل او نجار شوم، راجع به فرشته محافظم به او گفتم.
پدرم به خشکی گفت: «خیالات برت داشته پسر، بهتر است این را پیش خودت نگه داری. ما نمی خواهیم دوباره مردم ده را ناراحت کنیم.»
چند روز پیش همسایه ها از من شکایت داشتند که با رفتار عجیبم بچه هایشان را می ترسانم.
پدر پرسید: «من اصلاً تو را نمی فهمم چرا نمی توانی بپذیری که تو هم چیزی مثل پدر و مادرت هستی؟ همه بچه ها به پدر و مادرشان می روند، تو هم همین طور.»
آنجا بود که فهمیدم با وجودی که عاشق والدینم هستم و عشق آن ها را هم طلب دارم، ولی آن ها برایم بیگانه بودند.
«پدر! من با بچه های دیگر شما فرق دارم. فکر کن که من یک جوجه اردکم که یک مرغ پرورشم می دهد. من یک پرنده اهلی نیستم که سرنوشتم سر کردن در مرغ دانی باشد. آبی که تو را می ترساند به من جوانی می دهد. برعکس تو من شنا بلدم و شنا خواهم کرد. اقیانوس، وطن من است. اگر تو با منی، با من به اقیانوس بیا و اگر نه مداخله نکن و به قفس مرغ ها برگرد.»
چشم های پدرم از حدقه بیرون زد سپس نگاه خود را تنگ کرد و به سنگینی گفت: «حالا این جوری با پدرت حرف می زنی؟ وقتی بزرگ شدی دشمنانت را چطور خطاب خواهی کرد؟»
برخلاف انتظار والدینم، وقتی بزرگ تر شدم هم دید درونم از بین نرفت. با کوچک ترین چیزی آن ها آشفته می شدند، من عصبی شان می کردم و بابت این موضوع احساس گناه می کردم، ولی واقعیت این بود که نمی دانستم چگونه جلوی این دید را بگیرم و تازه اگر هم می دانستم، دلم نمی خواست این کار را بکنم. خیلی وقت پیش خانه را برای همیشه ترک کردم. از آن زمان تاکنون، تبریز قلعه ای نرم و شیرین است، چنان خوش گوار که بر زبانم آب می شود. سه رایحه خاطرات مرا همراهی می کنند: چوب بریده شده، نان خشخاشی و عطر نرم و ترد برف.
از آن زمان تابه حال یک درویش دوره گردم، دو بار در یک محل نمی خوابم. از یک ظرف غذا دو بار پشت سر هم نمی خورم. هر روز قیافه های جدیدی دوروبرم می بینم. وقتی گرسنه هستم با تعبیر خواب کسی پول به دست می آورم. در این ولایت از شرق تا غرب، از بالا تا پایین دنبال خدا گشته ام. همه جا را دنبال جایی که لایق زندگی باشد و آگاهی که ارزش دانستن داشته باشد زیر و رو کردم. ریشه در جایی ندارم، همه جا را برای رفتن در اختیار دارم.
در حین سفرم از همه جور جاده ای عبور کرده ام، از جاده های تجاری مورد توجه همگان، تا مسیرهای فراموش شده ای که در طی آن روزها کسی را نخواهی دید. از سواحل دریای سیاه تا شهرهای ایران. از استپ های وسیع آسیای میانه تا تپه های شنی عربستان. من از جنگل های انبوه، مراتع مسطح و بیابان ها عبور کرده ام. در کاروانسراها و مهمان خانه ها بیتوته کرده ام. در کتابخانه های قدیمی با انسان های عالم و فاضل مشورت کرده ام. پای درس معلم های بچه های کوچک در مکتب خانه ها نشسته ام. با دانش آموزان مدرسه های مذهبی بحث تفسیر و منطق داشته ام، به معابد، صومعه ها و زیارتگاه ها سر زده ام. با زاهد گوشه نشین در غارش عبادت کرده ام. با دراویش ذکر گفته ام. با حکیم بصیر روزه گرفته ام و با استاد رافضی غذا خورده ام. با شمس زیر قرص ماه کامل رقصیده ام. با مردمان گوناگون از هر دین و سن و حرفه ای آشنا شده ام و شاهد بدبختی ها و معجزات به طور یکسان بوده ام.
من دهکده های قحطی زده را دیده ام و همچنین مزرعه های سوخته و شهرهای ویران شده از سیل که هیچ کس به جز بچه های زیر ده سال در آن ها زنده نمانده بود. من بهترین ها و بدترین های بشریت را دیده ام و دیگر چیزی مرا شگفت زده نمی کند.
همان طور که این تجربه ها را مرور می کردم، شروع به تهیه لیستی کردم که در هیچ کتابی نوشته نشده بود، تنها در روح من ثبت شده بود. من نام این لیست را گذاشته ام «اصول اساسی عرفان جاری در اسلام». در نظر من این اصول همه جهان بود نه مستقل و غیرقابل تغییر، مثل قانون طبیعت. این ها باهم تشکیل دهنده «چهل قانون مذهب عشق» هستند که فقط و فقط از طریق عشق به دست می آیند و یکی از آن قوانین می گوید: «مسیر حقیقت بنده قلب است نه سر، قلبتان را راهنمای مسیرتان کنید نه مغزتان را. با قلبتان مغزتان را ببینید، با آن مقابله کرده و سرانجام بر آن چیره شوید. خودشناسی منجر به خداشناسی می شود.»
سال ها طول کشید تا من این قوانیم را تمام کردم. همه چهل تایشان را. حالا که این کار تمام شده خودم را به پایان حضورم در جهان نزدیک حس می کنم. این اواخر چندین بار رویا و اوهامی در این جهت دیده ام. این مرگ نیست که مرا نگران می کند، چون من مرگ را پایان نمی دانم، بلکه مردن، بدون گذاشتن میراثی از خود مضطربم می کند. حرف های زیادی در سینه دارم، داستان های زیادی باید تعریف شود. می خواهم همه این معرفت و آگاهی را به شخص دیگری تحویل دهم، نه یک استاد پیر یا مرید و پیرو. من به دنبال یک همدم و همراه می گردم.
در اتاق تاریک و مرطوب، زمزمه کردم: «خدایا همه عمرم جهانگردی کرده و همیشه راه تو را دنبال کرده ام. هر فردی را مثل یک کتاب باز، یک قرآن متحرک دیدم. خودم را از برج عاج دانشمندان دور نگه داشتم، ترجیح دادم وقتم را با بی خانمان ها، مهاجرها و تبعیدی ها بگذرانم. دیگر دارم از هم می پاشم، کمکم کن حکمت و معرفت تو را به دست شخص مناسبش بسپارم، سپس هر کاری که خواستی با من بکن.»
جلوی چشمانم بارانی از ذرات نور شکل گرفت طوری که صورت مسافران در رختخوابشان آبی کم رنگ دیده می شد. هوای داخل اتاق تازه و زنده شد، گویی که پنجره ها باز شده و باد شدیدی عطر گل های یاس و یاسمن را از باغی دوردست به درون اتاق آورده بود.
«به بغداد برو». فرشته محافظم آوازگونه این را گفت.
پرسیدم: «در بغداد چه چیزی انتظارم را می کشد؟»
«تو برای همدم و همراه دعا کردی، آن به تو داده شده، در بغداد پیری را خواهی دید که تو را در جهت درست هدایت خواهد کرد.»
چشمانم پر از اشک شوق و قدردانی شد. حالا می دانم مردی که در رویا و اوهام دیدم همان همراه معنوی و روحی من بود. دیر یا زود سرنوشت، ما را باهم روبه رو خواهد کرد. بعد از این ملاقات من پی خواهم برد چرا این چشمان فندقی رنگ مهربان بی نهایت غمگین بود و من چطور شبی در اوایل بهار به قتل رسیدم.

اِلا

نورتَمپتن، ۱۹ می، ۲۰۰۸

قبل از اینکه آفتاب غروب کند و بچه ها به خانه برگردند، الا نشانه ای لای نسخه خطی «کفر شیرین» گذاشته، کتاب را به کناری نهاد. راجع به نویسنده این کتاب خیلی کنجکاو شده بود بنابراین در اینترنت دنبال اطلاعاتی راجع به «الف، ز، زهارا» گشت، امیدی نداشت که اطلاعات زیادی به دست آورد.
علی رغم انتظارش وبلاگ شخصی نویسنده نمایان شد. رنگ غالب صفحه اش فیروزه ای و بنفش بود و در بالای صفحه نقش مردانه ای با پیراهن بلند سفید به آرامی در حال چرخیدن بود. الا که هرگز یک درویش چرخان را ندیده بود، با دقت به عکس خیره شد. تیتر وبلاگ «پوسته تخم مرغی به نام زندگی» بود و در ادامه هم شعری با همان نام:

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

غرض ها تیره دارد دوستی را
غرض ها را چرا از دل نرانیم

کنون پندار مُردم، آشتی کن
که در تسلیم، ما چون مُردگانیم

صفحه پر از کارت پستال هایی بود از شهرها و سایت های سرتاسر جهان. زیر هر کارت پستال راجع به محل شخصی توضیحاتی نوشته شده بود. ضمن خواندن آن ها، توجه الا به صد نکته جلب شد: اول اینکه حرف A از اسم نویسنده به معنای عزیز است. دوم، عزیز خودش را یک صوفی می داند. سوم، در حال حاضر او در جایی در گواتمالا به سفر رفته است.
در بخش دیگر، عکس هایی بود، که او گردآوری کرده بود. اکثراً تصویری از مردم بود از هر رنگ و نژاد. علی رغم تفاوت فاحش شان، از یک نقطه نظر خیلی استثنایی شبیه بودند. تمام آدم های داخل عکس ها، چیزی کم داشتند برای مثال یک لنگه گوشواره، یک لنگه کفش و یا یک تکه لباس، درحالی که دیگر مردم چیزی مهم تر و اساسی را کم داشتند مثل یک دندان، یک انگشت و یا حتی یک پا. زیر عکس نوشته شده بود:

«مهم نیست کیستیم و یا کجا زندگی می کنیم، در عمق وجودمان همه خود را ناکامل می دانیم. انگار چیزی را از دست داده ایم و نیاز داریم بازش گردانیم. فقط اینکه آن گمشده چیست، خیلی از ما هرگز نخواهیم فهمید. و از آن ها که می فهمند، عده قلیلی می توانند از خود بیرون رفته و جست وجویش کنند»

الا بارها صفحه وبلاگ را بالا و پایین برد و هر عکس را بزرگ کرده و یادداشت های عزیز را درباره هرکدام خواند. آدرس پست الکترونیکی عزیز در پایان صفحه نوشته شده بود azizZzahara@gmail.com که او آن را روی کاغذی یادداشت کرد. سپس او شعری از رومی را در آن صفحه دید:

چون جان تو می ستانی، چون شِکّر است مردن
با تو زجان شیرین، شیرین تر است مردن

بگذار جسم و جان شو، رقصان بدان جهان شو
مگریز، اگرچه حالی شور و شر است مُردن

ضمن خواندن این اشعار، فکر عجیبی از مغزش خطور کرد. فقط برای یک لحظه گذرا، الا احساس کرد که هر آن چه که عزیز، روزها در این وبلاگ شخصی اش فراهم آورده، از عکس ها، نوشته ها، و شعرها، همه چیز فقط برای چشمان او نوشته شده است. این فکر عجیب و خود پسندانه ای بود، اما برای یک لحظه حس خوبی به او داد.
***
طرف های بعد ازظهر، الا که احساس خستگی می کرد و کمی هم بی حوصله بود، کنار پنجره نشسته بود. آفتاب خوبی به پشتش می خورد، بوی کیک میوه داری که پخته بود فضای آشپزخانه را پر کرده بود.
کتاب «کفر شیرین» در مقابلش باز بود، ولی خیلی پریشان حواس بود و نمی توانست ذهنش را به نوشته متمرکز کند. به سرش زده بود که شاید او هم باید قوانین اصولی خودش را بنویسد و نامش را بگذارد «چهل قانون زن خانه دار درجا زده محوطه شهری زمینی»
زیر لب گفت: «قانون شماره یک، جست وجو برای عشق را رها کن! رویاپروری را رها کن! مطمئناً چیزهای مهم تری برای یک زن چهل ساله متاهل وجود دارد.» اما این جهلی که الا خودش ساخته بود احساس ناراحتی مبهمی به او داد، گویی یادآور نگرانی های بزرگ تری بود. نمی توانست جلوی خودش را بگیرد، به دختر بزرگش زنگ زد، تلفن روی پیغام گیر رفت.
«جینت، عزیزم، می دانم که تلفن زدنم به اسکات اشتباه بوده، ولی منظور بدی نداشتم، فقط می خواستم مطمئن شوم که...»
مکثی کرد، عمیقاً پشیمان شد. از قبل فکر این پیغام را نکرده بود. صدای خشخش نوار پیغام گیر را می شنید و این او را کلافه کرد، زمان می گذشت.
«جینت، واقعاً متاسفم برای این اتفاقات می دانم که نباید اعتراضی داشته باشم وقتی این قدر سعادتمندم. اما مساله این است که، من خیلی... غمگینم.»
گوشی را گذاشت. با گفتن این حرف قلبش فشرده شد چه بر سرش آمده بود؟ قبلاً نفهمیده بود که غمگین است. آدم می تواند افسرده باشد و خودش نفهمد؟ خیلی عجیب است. از اینکه به غمگین بودنش اعتراف کرده بود، ناراحت نبود. این اواخر اصلاً احساسی نداشت.
نگاه خیره اش به تکه کاغذ آدرس ای میل عزیز افتاد. بدون هیچ فکری به طرف کامپیوترش رفت و شروع به نوشتن نامه ای به عزیز کرد:

عزیز، ز، زاهارای گرامی
نام من الا است. من در مقام یک کتاب خوان از طرف آژانس ادبی، مشغول خواندن رمان «کفر شیرین» شما هستم. تازه شروع به خواندنش کرده ام و بی نهایت لذت می برم. البته این نظر شخصی من است و نه بازتاب نظریه رئیسم. صرف اینکه من رمان شما را بپسندم یا نه، این تاثیر زیادی در تصمیم نهایی ما در پذیرش شما به عنوان مشتری این آژانس ادبی نخواهد داشت.
این طور به نظر می رسد که شما عشق را گوهر اصلی زندگی می دانید و هیچ چیز دیگری مهم نیست. قصد بحث کردن روی این امور را ندارم، فقط به این بسنده می کنم که بگویم به طور کامل با شما هم عقیده نیستم. البته این دلیل نوشتن نامه ام نیست. دلیل نوشتنم عجیب بودن هم زمانی خواندن «کفر شیرین» و سایر اتفاقات این مقطع از زندگی من است. در حال حاضر من دخترم را تشویق می کنم که در عنفوان جوانی ازدواج نکند. روز گذشته از دوست پسرش خواستم که از برنامه عروسی منصرف شود. حالا دخترم از من متنفر است و با من حرف نمی زند. فکر می کنم که شما دو تا خوب با هم کنار بیایید زیرا هر دو روی مسئله عشق یک نقطه نظر دارید.
مرا ببخشید که از گرفتاری های خانوادگی ام با شما صحبت کردم قصدم این نبود. در وبلاگ شما آمده که شما در گواتمالا هستید (ضمناً من آدرس ای میل شما را از آنجا برداشتم). سفر کردن به سراسر جهان خیلی باید هیجان داشته باشد. اگر روزی اتفاقاً گذرتان به بوستون افتاد، شاید بتوانیم یکدیگر را ملاقات کرده و همراه نوشیدن قهوه، گفت وگویی داشته باشیم.
با آرزوی بهترین ها
الا

اولین ای میل او به عزیز، یک نامه نبود یک دعوت بود و یک فریاد کمک خواهی؛ اما الا به هیچ وجه این را نمی فهمید، زیرا که او تنها در سکوت آشپزخانه اش نشسته و به نویسنده گمنامی می نوشت و انتظار نداشت که نه حالا و نه در هیچ زمان دیگری او را ملاقات کند.

استاد

بغداد، آوریل، ۱۲۴۲

شهر بغداد ورود شمس تبریزی را حس نکرد، ولی من روزی را که او به کلبه محقر ما دراویش وارد شد، هرگز فراموش نمی کنم. ما آن روز بعدازظهر مهمان مهمی داشتیم قاضی القضات همراه گروهی از مردانش به ما سر زده بود و من حدس می زنم علت این ملاقات چیزی بیش از مهربانی و مودت قلبی بود. با شهرتی که قاضی در انزجار از صوفی ها داشت، آمده بود که بگوید که ما را تحت نظر دارد، همان طور که همه صوفیان منطقه را زیر نظر داشت.
قاضی مرد جاه طلبی بود با صورتی پهن، شکمی آویزان و انگشتانی زبر و کوتاه، که بر هرکدامشان یک انگشتر گران بها داشت. او باید از این همه غذا خوردن دست می کشید، ولی گمان نمی کنم کسی شجاعت گفتن این حرف را به او داشته باشد حتی دکترش. او یکی از با نفوذترین علمای دینی منطقه بود. با یک حکم می توانست انسانی را به پای چوبه دار بفرستد و یا به راحتی جرم یک مجرم را بخشیده، او را از سیاه ترین سیاه چال ها نجات دهد. همیشه کتی از پوست و لباس های فاخر به تن داشت. افراد معتبری که در معیتش بود از قدرت او آگاهی داشتند. من شیوه پر تجمل او را تایید نمی کردم، اما برای حفظ بقای خانقاه مان، سعی کردم با این مرد با نفوذ مدارا کنم.
قاضی درحالی که انجیری بر دهان می گذاشت گفت: «ما در با شکوه ترین شهر دنیا زندگی می کنیم. امروز بغداد پر شده از پناهنده هایی که از دست ارتش مغول فراری شده اند. ما پناهگاه امنی برای آن ها شده ایم، اینجا قلب دنیاست، این طور فکر نمی کنید بابازمان؟»
من با احتیاط گفتم: «بدون شک این شهر یک جواهر است، اما فراموش نکنیم که شهرها مثل انسان ها هستند، به دنیا می آیند، دوران کودکی و بزرگ سالی را طی می کنند، به پیری می رسند و سرانجام می میرند. در حال حاضر بغداد در اواخر جوانی خود به سر می برد. ما به ثروتمندی دوران خلیفه هارون الرشید نیستیم، البته هنوز مرکز تجارت، قدرت و ثروت هستیم و به این افتخار می کنیم؛ اما کسی چه می داند که هزارسال دیگر چهره شهر چگونه است؟ همه چیز می تواند عوض شده باشد.
قاضی درحالی که شروع به خوردن کاسه دیگری از خرما کرده بود سری تکان داد و گفت: «خیلی بدبین هستی، قوانین خلفای عباسی جاری شده و ما موفق، رونق خواهیم گرفت، چنین خواهد شد، البته اگر خائنین شرایط موجود بین ما را مختل نکنند. آن ها که خودشان را مسلمان می نامند. اما تفسیرشان از اسلام حتی از کفّار هم بدتر و خطرناک تر است.»
ترجیح دادم که ساکت مانده، جوابی ندهم. کاملاً مشخص بود که قاضی فکر می کند دراویش با برداشت شخصی و درونی شان از اسلام دردسر ساز هستند. او ما را به رعایت نکردن قوانین شرعی و احترام نگذاشتن به قدرتمندانی مثل خود او، متهم می کرد. گاهی احساس می کردم که سر همه صوفیان بغداد را از تن جدا کند.
قاضی درحالی که ریش خود را نوازش می داد پرسید: «این اخوت و برادری بین شما بی خطر است، اما فکر نمی کنید که بعضی از این صوفیان از این حد فراتر رفته اند؟»
نمی دانستم چه عکس العملی نشان دهم. خدا را شکر که در همان لحظه کسی در را زد. او شاگردی موحنایی بود. او مستقیماً به طرف من آمد و در گوشم پچ پچ کنان گفت که یک درویش دوره گرد آمده و اصرار دارد مرا ببیند و حاضر نیست که با کسی دیگر هم حرف بزند.
به طور طبیعی من باید می گفتم که تازه وارد را به اتاقی مناسب هدایت کرده به او غذای گرمی بدهند تا مهمانان بروند، اما از آنجا که قاضی مرا در مخمصه گذاشته بود، فکر کردم که یک درویش دوره گرد با گفتن داستان های جالبی از سرزمین های دور، می تواند جو پرتنش اتاق را تغییر دهد، بنابراین از آن شاگرد خواستم که درویش را به داخل اتاق راهنمایی کند.
چند دقیقه بعد در باز شد و مرد میان سالی، از سر تا به پاه سیاه پوش، لاغر و نحیف، با دماغی نوک تیز، چشمانی به غایت سیاه و موهای سیاه و بلندی که بر پیشانی اش ریخته بود، وارد شد. او ردای پشمی بلند و نیم چکمه ای از پوست گوسفند به تن داشت. حلقه هایی به گردن داشت و کشکول چوبی در دست، از آن نوع کشکول ها که بعضی دراویش برای فائق آمدن بر غرور و نخوت خود در دست گرفته و از دیگران گدایی می کنند. فهمیدم او مردی نیست که به قضاوت جامعه اهمیتی بدهد. اینکه مردم او را اوباش ولگرد و یا گدا پندارند، برایش کوچک ترین اهمیتی نداشت.
به محض اینکه او را دیدم که اینجا ایستاده و منتظر اجازه بود که خودش را معرفی کند، حس کردم که او آدم متفاوتی است. این در چشمانش بود و در حرکات استادانه اش، در همه وجودش تجلی داشت. مانند میوه درخت بلوط که ممکن است در چشمان غافلان کوچک و ناچیز جلوه کند، اما هم زمان بشارت وجود درخت تنومند و ستبر بلوط را می دهد. او با چشمان سیاهش نگاه نافذی به من انداخت و در سکوت سری به نشانه احترام تکان داد.
«به خانقاه ما خوش آمدی درویش» این را گفتم و اشاره کردم که روی پشتی مقابل من بنشیند.
بعد از ادای سلام به همگان، درویش نشست، و به بررسی افراد داخل اتاق پرداخت، سرانجام نگاهش روی قاضی ثابت ماند. آن ها برای دقایقی، بدون کوچک ترین کلامی به هم خیره ماندند، و من کنجکاو بودم که بدانم با توجه به تضادی که بینشان بود، آن ها راجع به هم چه فکر می کردند.
من به درویش شیر گرم بز، انجیر رسیده و خرما تعارف کردم که او محترمانه همه را رد کرد. وقتی نامش را پرسیدم، خودش را شمس تبریزی معرفی کرد. گفت که درویشی دوره گرد است که همه جا دنبال خدا می گردد.
پرسیدم: «آیا پیدایش کردی؟»
سایه ای روی صورتش افتاد سرش را به علامت موافق تکان داد و گفت «البته، او تمام مدت با من بود.»
قاضی با پوزخندی که سعی در پنهان کردنش نداشت معترضانه گفت «من هرگز شما دراویش را درک نکرده ام که چرا زندگی را این قدر پیچیده می کنید. اگر خدا در تمام این مدت با تو بوده دیگر چرا همه جا را برای پیدا کردنش زیرورو کرده ای؟»
شمس تبریزی سرش را کج کرده و لحظه ای اندوه ناک هیچ نگفت. وقتی سرش را بلند کرد قیافه اش آرام بود، با شمردگی گفت: «زیرا اگرچه این یک واقعیت است که خدا می تواند با جست وجو کردن هم پیدا نشود، اما فقط آن ها که دنبالش می کردند می توانند او را بیابند.»
قاضی با تمسخر گفت: «فقط حرفه است، تو می خواهی به ما بگویی اگر ما همه عمرمان در یک محل زندگی کنیم، نمی توانیم خدا را پیدا کنیم؟ مزخرفات است. همه کس احتیاج ندارد که لباس ژنده و پاره تن کند و مثل تو راه جاده را در پیش بگیرد.»
موجی از خنده در اتاق طنین انداخت، گویی که می خواستند موافقت خود را با قاضی عالی مقام نشان دهند، خنده ای نامطمئن و مصنوعی از طرف مردمی که به تملق گویی و چاپلوسی عادت دارند. احساس خوشی نداشتم، واضح بود که ملاقات هم زمان درویش و قاضی القضات فکر مناسبی نبود.
درویش اذعان کرد: «شاید گفته های مرا اشتباه متوجه شده ای. منظور من این نبود که کسی که همه عمرش را در شهر خودش گذرانده خدا را نخواهد یافت به طور قطع این احتمال وجود دارد. افرادی هستند که در تمام عمرشان سفر نرفته اند، ولی دنیا را دیده اند.»
«دقیقاً!» قاضی خنده پیروزمندانه ای کرد آن چنان که دنباله حرف های درویش را نشنید.
«آنچه که منظور من بود، قاضی، این بود که کسی که کت پوست و لباس ابریشمی و جواهرات قیمتی مثل آن هایی که تو پوشیده ای بپوشد، خدا را پیدا نخواهد کرد.»
سکوت حیرت زده ای اتاق را فرا گرفت، همه نفس هایمان را در سینه حبس کرده بودیم. گویی منتظر اتفاق بزرگ تری بودیم، اگرچه نمی دانم دیگر چه حادثه ای می توانست شک آورتر از این باشد.
قاضی گفت: «این زبان برای یک درویش زیادی تیز است.»
«وقتی حرفی باید گفته شود، من آن را خواهم گفت حتی اگر تمام دنیا یقه ام را گرفته، بگوید که ساکت بمانم.»
قاضی اخمی کرد و با زیرکی شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «باشد هر طوری که می خواهی. در هر صورت، تو کسی هستی که ما احتیاج داریم. ما الان داشتیم راجع به شهر پرجلال و شکوهی که داریم، حرف می زدیم. تو باید خیلی از جاها را دیده باشی، آیا جایی جذاب تر از بغداد وجود دارد؟»
شمس درحالی که نگاهش را از روی همه حاضرین گذراند، توضیح داد: «البته شکی نیست که بغداد، شهر عالی و قابل توجهی است، اما همین زیبایی تا ابد نمی پاید. شهرها روی ستون های معنوی بنا می شوند؛ مثل آیینه های عظیمی، منعکس کننده قلب ساکنان شان هستند. اگر آن قلب ها ایمانشان را از دست داده و سیاه شده اند، شهرها هم شکوه و جلال خود را از دست می دهند، همیشه همین طور است.»
بی اختیار با سر موافقت کردم. شمس تبریزی برای لحظه ای رشته افکارش قطع شده به طرف من برگشت. در چشمانش مهربانی سوسو می زد. من گرمای آن را مثل خورشید سوزان حس کردم. آنجا بود که دریافتم او شایسته نامش است. این مرد پرتوی قویست، پر از نیروی حیات و سوزنده، مثل یک گوی آتشین. به درستی که خورشید بود، آفتاب.
اما قاضی در فکر دیگری بود. «شما صوفی ها همه چیز را پیچیده می کنید. مثل فلاسفه و شعرا! چه احتیاجی به این همه حرف است؟ انسان ها موجودات ساده ای هستند با نیازهای ابتدایی. این وظیفه رهبرانشان است که نیازهای آن ها را دیده و مطمئن شوند که به بیراهه نمی روند و گمراه نمی شوند. این مستلزم به کار گرفتن قوانین شریعت به تمام و کمال است.»
شمس گفت: «شریعت مثل یک شمع است، برای ما روشنایی ارزشمندی فراهم می آورد، اما فراموش نکنیم شمع ما را کمک می کند که در تاریکی از جایی به جای دیگری برویم. اگر ما فراموش کنیم کجا می خواهیم برویم و فقط روی شمع متمرکز شویم چه فایده ای دارد؟»
چهره قاضی به هم رفت، موجی از اضطراب مرا فرا گرفت. بحث کردن راجع به اهمیت قانون شریعت، آن هم با کسی که کارش قضاوت است و گاهاً تنبیه کردن، به قول مردم، این شنا در آب های خطرناکی است. یعنی شمس این را نمی داند؟
درحالی که من دنبال بهانه مناسبی می گشتم که درویش را از اتاق خارج کنم، شنیدم که گفت: «در این مورد یک حکمی وجود دارد.»
قاضی با تردید پرسید: «چه حکمی؟»
شمس صاف ایستاد، چشمانش را خیره کرد گویی که از روی یک کتاب نامریی می خواند، سپس بیان کرد:

«هرکس قرآن مقدس را به اندازه درک و فهم خود فرا می گیرد. چهار سطح مختلف از بینش و بصیرت وجود دارد، مرحله اول معنای ظاهری و خارجی است و این سطحی است که اکثریت مردم به آن راضی هستند و بسنده می کنند. مرحله بعدی، باطن است، سطح درونی. سوم درون است و سطح چهارم، چنان عمیق است که به کلام نمی گنجد و وصف ناپذیر باقی می ماند.»

شمس با چشمانی که برق می زد ادامه داد: «علمای دینی که روی قوانین شریعت متمرکزند، معانی بیرونی را می فهمند، صوفیان و دراویش معنی درون را درک می کنند، قدیسین راز درون درون را می فهمند و اما راجع به مرحله چهارم، این مقام را فقط پیامبران و مقربین درگاه الهی درمی یابند.»
قاضی درحالی که انگشتانش را در کاسه فرو کرده بود پرسید: «یعنی تو می گویی که یک صوفی، فهم عمیق تری از قرآن دارد تا یک عالم دینی؟»
درویش زهرخند رندانه ای زد و هیچ نگفت.
قاضی گفت: «مواظب باش دوست عزیز، تو یک قدمی کفر محض هستی.»
درویش بدون اعتنا به تهدید احتمالی گفته قاضی پرسید: «کفر محض دقیقاً چیست؟» بعد نفس عمیقی کشید و اضافه کرد: «بگذارید داستان را برایتان تعریف کنم.»
و آن داستان این بود:

روزی موسی تنها در کوهستان راه می رفت که از دور چوپانی را دید. چوپان زانو زده و دست هایش را به آسمان بلند کرده، دعا می کرد. موسی با دیدن این صحنه خوشحال شد؛ اما وقتی نزدیک تر آمد از شنیدن دعای مرد بهت زده شد.
«اوه، خدای عزیز من، من آن قدر تو را دوست دارم که تصورش را نمی توانی بکنی. هر کاری را برای تو انجام خواهم داد، فقط بگو چه می خواهی، اگر می خواهی چاق ترین گوسفندم را برایت قربانی کنم، بدون لحظه ای درنگ این کار را خواهم کرد. سپس می توانی آن را کباب کرده و چربی دنبه آن را روی برنجت بریزی که لذیذتر شود.»
موسی آهسته آهسته به چوپان نزدیک تر شده و با دقت گوش می داد.
«بعد از آن من پاهایت را می شویم، گوش هایت را پاک کرده و شپش هایت را می جویم، همه این کارها را می کنم تا بدانی چقدر دوستت دارم.»
موسی که به اندازه کافی شنیده بود با فریاد حرف چوپان را قطع کرد: «خاموش شو ای مرد نادان! به خیال خودت چه می کنی؟ فکر می کنی که خدا برنج می خورد؟ فکر می کنی که خدا پا دارد که می خواهی برایش بشویی؟ این دعا نیست، کفر محض است.»
چوپان گیج و خجالت زده، چندین بار عذرخواهی کرد و قول داد که مثل سایر مومنین دعا کند. موسی آن روز بعدازظهر چندین دعا به او یاد داد و سپس درحالی که احساس رضایت قلبی از کرده اش داشت، به راه خود رفت.
اما آن شب، موسی صدای خدا را شنید.
«ای موسی، چه کار کرده ای؟ تو آن چوپان را نکوهش کردی و نفهمیدی که چقدر برای من عزیز بود. شاید او مسائل را به شیوه درستش بیان نمی کرد، ولی صادق بود. قلبی پاک و خوش نیت داشت، من از او راضی بودم. شاید کلماتش به گوش تو کفر بود، اما برای من کفر شیرینی بود.
«موسی فوراً متوجه اشتباهش شد. روز بعد، صبح زود به قصد دیدن چوپان به همان کوه رفت. چوپان را در حال دعا کردن یافت، ولی این بار به شیوه ای که خود موسی یادش داده بود. به خیال خودش برای ادا کردن درست دعا، آن را من ومن کنان می گفت دعایی خالی از هیجان و شور و شوق. موسی که از کارش پشیمان شده بود، به آرامی به پشت چوپان زد و گفت: «دوست من، من اشتباه کردم، لطفا مرا ببخش، به شیوه خودت دعا کن زیرا که این در نظر خداوند مقبول تر است.»
چوپان از شنیدن این حرف متحیر شده، هرچند که در عمق وجودش احساس آرامش کرد. هرچند، او نه می خواست که به شیوه قدیمی خود برگردد و نه از راه و رسمی که موسی به او یاد داده بود تبعیت کند. او راه جدیدی برای ارتباط با خدا پیدا کرده بود. با پرستش بی تکلف، پر برکت و مقبولش او از آن مرحله گذشته و به ورای کفر شیرین رسیده بود.»

«بنابراین روی شیوه هایی که دیگران با خدا ارتباط برقرار می کنند، قضاوت نکنید.» شمس نتیجه گیری کرد: «هر کسی راه و رسم خودش را برای دعا کردن دارد. این کلمات ما نیست که مورد نظر خداست. او به قلب های ما می نگرد. این آداب و رسوم و مراسم نیست که ما را در نظر خداوند متفاوت می کند، بلکه تفاوت در میزان اخلاص قلبی ماست.»
به صورت قاضی نگریستم. می توانستم در پس ماسک آرامش و خونسردی که به صورتش داشت، خشم و آزردگی را ببینم. درعین حال با توجه به زیرکی و دانایی مکارانه ای که داشت، موقعیت را خدعه آمیز تشخیص داد. اگر او به داستان شمس عکس العمل نشان می داد، باید قدم بعدی را برداشته و او را به خاطر اهانتش مجازات می کرد، در این صورت موضوع جدی می شد و همه می فهمیدند که درویش ساده ای جسارت روبه رو شدن با قاضی عالی مقام را داشته. بهتر بود که او وانمود می کرد اتفاقی نیفتاده و موضوع را رها می کرد.
بیرون، خورشید در حال غروب کردن بود و آسمان با ابرهای قرمز پررنگ و خاکستری تیره، نقاشی شده بود. بعد از مدت کمی، قاضی با گفتن اینکه کار مهمی دارد از جا بلند شد که برود. با علامت سر با من خداحافظی کرد و نگاه سرسری به شمس انداخت، سپس با گام های بلند محل را ترک کرد. مردانش هم در سکوت او را همراهی کردند.
وقتی همه اتاق را ترک کردند گفتم: «متاسفانه قاضی از تو خوشش نیامد.»
شمس درحالی که به آرامی موهایش را از صورتش کنار می زد، لبخند زد و گفت: «اصلاً مهم نیست، من عادت دارم که مردم از من زیاد خوششان نیاید.»
نمی توانستم جلوی هیجانم را بگیرم. من سال ها پیر این خانقاه بودم و می دانستم که میهمانی چون این درویش ندرتاً به ما سر می زند.
سوال کردم: «به من بگو درویش چه چیزی تو را به بغداد کشانده؟»
همزمان که بسیار مشتاق بودم جوابش رابشنوم، از شنیدنش هراس داشتم.

قسمت اول: زمین

چیزهای جامدی هستند، مجذوب، ثابت و ساکن

شمس

مسافرخانه ای در حومه سمرقند، مارس ۱۲۴۲

شعله شمع مومی روی میز چوبی زمخت و نتراشیده، جلوی چشمانم می رقصید. رویایی که امروز عصر دیدم یکی از شفاف ترین و واضح ترین الهامات بود.

خانه بزرگی بود که حیاطی پر از گل های رز زرد رنگ داشت. در وسط حیاط چاهی بود که سردترین آب دنیا را داشت. یک شب آرام در اواخر پاییز بود با قرص کامل ماه. زوزه و صدای چند حیوان شبانه به گوش می رسید. بعد از مدت کمی، مرد میان سالی با صورتی مهربان، شانه های پهن و چشمانی نافذ به رنگ فندق از خانه خارج شد، دنبال من می گشت. لحن کلامش مضطرب و چشمانش بی نهایت غمگین بود.
«شمس، شمس تو کجایی؟» او به چپ و راست می نگرید و فریاد می کرد.
باد سختی می وزید و ماه زیر ابر پنهان شد، گویی نمی خواست شاهد صحنه ای باشد که در شرف اتفاق افتادن بود. جغد از صدا افتاد. خفاش ها بال بال نزدند و حتی آتشی که درون خانه روشن بود بی صدا شد. سکوتی مطلق جهان را فرا گرفت (به جهان نازل شد.)
مرد به آرامی به چاه نزدیک شد، زانو زد و به قعر چاه نگاه کرد. «شمس، عزیزترینم» او زمزمه می کرد «تو اونجایی؟»
من دهانم را باز کردم که جواب دهم، ولی صدایی از لبانم خارج نشد.
مرد بیشتر خم شد و از نزدیک تر به داخل چاه نگاه کرد. در ابتدا چیزی جز تاریکی چاه را نمی دید، اما سپس در قعر چاه متوجه دست های من شد که مثل تخته الواری زهوار در رفته پس از طوفانی سهمگین، بی هدف روی آب شناور بود. سپس از یک جفت چشم تشخیص داد ـ دو سنگ سیاه براق که به قرص ماه ـ که از پشت ابر ضخیم و سیاه بیرون می آمد ـ خیره شده بود. چشمانم روی ماه ثابت شده بود گویی که منتظر توضیحی از آسمان ها برای قتلم بود.
آن مرد درحالی که گریان بود و بر سینه اش می کوبید با زانو بر زمین افتاد، نعره می زد: «آن ها او را کشتند، آن ها شمس مرا کشتند!»
درست در همین موقع سایه ای عجولانه از پشت بوته ها بیرون آمد و مثل یک گربه وحشی، سریع و دزدکی از روی دیوار باغ به آن طرف پرید؛ اما آن مرد متوجه قاتل نشد. او درحالی که درد وجودش را گرفته بود آن قدر با فریاد زجه زد تا صدایش مثل یک شیشه شکسته شد و قطعات ریز و زبرش سراسر شب را گرفت.

«آهای تو، بس کن دیگه، مثل دیوانه ها فریاد نکش.»
«...»
«گفتم خفه شو، نمی شنوی، خفه شو!»
این صدای مردانه تهدیدکننده و نزدیک بود که این کلمات را می گفت. من وانمود کردم که این حرف ها را نشنیدم. ترجیح می دادم که حداقل کمی بیشتر در این رویای وحی گونه ام بمانم. می خواستم بیشتر راجع به مرگم بدانم. همچنین می خواستم آن مرد را که غمگین ترین چشمان دنیا را داشت، ببینم، او که بود؟ چه ارتباطی با من داشت و چرا آن طور عاجزانه در آن شب پاییزی دنبال من می گشت؟
اما قبل از آنکه بتوانم دوباره نگاه سریعی به رویایم داشته باشم، کسی محکم بازویم را گرفت و محکم تکان داد، چنان که صدای دندان های خود را شنیدم. این ضربه ناگهانی من را به دنیای جاری باز گرداند.
علی رغم میلم به آهستگی چشمانم را باز کردم و کسی را که کنارم ایستاده بود دیدم. او مردی قدبلند و تنومند بود با ریشی خاکستری و سبیلی پرپشت که نوکش را به طرف بالا پیچ داده و تابیده بود. او صاحب مسافرخانه بود. بلافاصله دو چیز را راجع به او فهمیدم: اول اینکه او مردی بود که مردم را با سخنان درشت و خشونت محض ارعاب می کرد و دیگر اینکه عصبانی و متعصب بود.
پرسیدم: «از من چه می خواهی؟ چرا بازویم را می کشی؟»
با اخم نعره کشید: «من چه می خواهم؟ اول از همه می خواهم که دیگه فریاد نکشی، با این کارت مشتریانم را فراری می دهی.»
درحالی که بازویم را از دستش آزاد می کردم، من من کنان گفتم: «واقعاً، من فریاد کشیدم؟»
«آره باور کن! مثل یک خرس که خاری به پنجه اش فرو رفته باشد نعره می کشیدی، چه اتفاقی برات افتاد، ضمن شام خوردن چرت زدی؟ باید یک کابوس دیده باشی.»
من می دانستم که این تنها توضیح قابل قبول است و اگر من این را می گفتم صاحب مهمان خانه راضی می شد و راحتم می گذاشت، اما من نمی خواستم دروغ بگویم.
بنابراین گفتم: «نه برادر، من نه به خواب افتادم و نه رویا دیدم، در حقیقت من هرگز رویا نمی بینم.»
صاحب مهمان خانه پرسید: «پس چطور آن فریادها را توجیه می کنی؟»
«من دید بصری دارم این ها باهم فرق می کنند.»
او نگاه سر درگمی به من کرد و نوک سبیلش را مکید. سرانجام گفت: «شما درویشان مثل موش داخل آبدارخانه دیوانه هستید، مخصوصاً شما درویش های دوره گرد. تمام روز را روزه می گیرید و زیر آفتاب سوزان راه می روید و دعا می خوانید، تعجبی ندارد که هذیان بگویید، مغزتان کباب شده!»
من لبخند زدم، می توانست حق با او باشد، می گویند خط باریکی هست بین اینکه خودت را در خدا گم کنی و یا اینکه عقلت را از دست بدهی.
دو تا پسر پیشخدمت آمدند درحالی که طبق بزرگی را حمل می کردند که رویش پوشیده شده بود از بشقاب های غذا مثل بز تازه بریان شده، ماهی دودی،گوشت گوسفند ادویه دار، کیک گندم، کوفته گوشتی با نخود و سوپ عدس با چربی دنبه گوسفند. آن ها دور سالن می رفتند و غذا پخش می کردند، فضا پر بود از بوی پیاز و ادویه و سیر. وقتی به انتهای میز رسیدند، من یک کاسه سوپ رقیق گرفتم با کمی نان سیاه.
صاحب مهمان خانه با نگاهی مداراگر و بخشنده پرسید: «آیا پولی داری که بابت غذا بدی؟»
جواب دادم: «نه، ندارم ولی پیشنهادی دارم، درعوض غذا و اتاق، من خواب و رویای تو را تعبیر می کنم.»
او با تمسخر دست به کمرش زد و گفت: «تو که الان گفتی هیچ وقت خواب نمی بینی.»
«درسته، من خواب تعبیر می کنم بدون اینکه خودم خوابی دیده باشم.»
صاحب مهمان خانه همان طور که دهانش کف کرده بود می گفت: «باید از اینجا بیرون می انداختمت، همان طور که گفتم شما دراویش همه دیوانه هستید.»
«بگذار نصیحتی به تو بکنم. من نمی دانم که تو چند سالت است اما می دانم که به اندازه کافی برای هر دو دنیایت نماز خوانده ای. زن خوبی را پیدا کن و به زندگی بنشین، بچه دار شو، به این ترتیب حس می کنی که پایت روی زمین سفت است. سیر کردن دور دنیا چه سودی داری همه جا همان بدبختی و نکبت در جریان است. باور کن. هیچ چیز جدیدی آن بیرون نیست. من از اقصی نقاط عالم مشتری دارم. بعد از چند گیلاس همه آن ها یک حرفی را می زنند، انسان ها همه یک جورند. همان غذا، همان آب، همان مزخرفات قدیمی.»
من گفتم: «من دنبال چیز متفاوتی نمی گردم، من دنبال خدا می گردم. تلاش من جست وجوی خداست.»
صاحب مهمان خانه باصدایی که ناگهان کلفت و خشن شده بود جواب داد: «پس داری جای عوضی دنبال خدا می گردی. خدا این محل را ترک کرده، ما نمی دانیم او کی برخواهد گشت.»
با شنیدن این حرف قلبم به دیوار سینه ام کوبیده شد. گفتم: «وقتی کسی از خدا حرف می زند درواقع از خویشتن خویش حرف می زند.»
پوزخند عجیبی روی لب های صاحب مهمان خانه ماسید. در صورتش خشم و تلخی گزنده ای و چیزی مانند آزار کودکانه ای دیده می شد.
پرسیدم: «آیا خدا نگفته که من از رگ گردن به شما نزدیک ترم؟ خدا یک جایی آن دورها در آسمان ها نیست، او در وجود هرکدام از ماست، به این دلیل است که او هرگز ما را رها نمی کند، چطور کسی می تواند خویشتن خویش را رها کند؟»
صاحب مهمان خانه با نگاهی سرد و مظنون خاطرنشان کرد: «اما او رها می کند. آدم چه فکر می کند راجع به خدایی که وجود دارد، ولی وقتی تو در بدترین شرایط رنج می کشی حتی انگشتش را هم حرکت نمی دهد.»
گفتم: «برادر، این قانون است. اینکه تو چطور خدا را می بینی برمی گردد به اینکه چطور خودت را می بینی. اگر خدا خشم و سرزنش را به تو خاطرنشان می کند یعنی وجود تو مملو از خشم و سرزنش است، اگر ما خدا را پر از عشق و محبت ببینیم، خودمان همچنین هستیم.»
صاحب مهمان خانه بلافاصه اعتراض کرد، اما من می دیدم که کلمات من او را متعجب کرده «این چه فرقی دارد که بگوییم خدا حاصل تصورات ماست، من اصلاً نمی فهمم.»
اما جواب من با هیاهوی دعوایی در سالن غذاخوری قطع شد. وقتی به طرف صدا برگشتیم، دیدیم دو مرد با ظاهری خشن، متاسفانه نعره می زنند. با گستاخی لجام گسیخته ای برای دیگران گردن کلفتی و قلدری می کردند، از کاسه های شان غذا قاپ می زدند و از لیوانشان می نوشیدند و اگر کسی اعتراض می کرد مثل دو شاگرد شریر مکتب خانه او را مسخره می کردند.
«فکر نمی کنی کسی باید حساب این دردسر سازان را برسد؟» صاحب مهمان خانه با دندان های کلید کرده هیسی کرد و گفت «حالا من را ببین!»
در یک آن به انتهای سالن رسید، با یک ضربه شدید و ناگهانی یکی از آن مست ها را از روی صندلی اش بلند کرد و با مشت به صورتش کوبید. مرد مست که انتظار چنین چیزی را نداشت مثل یک کیسه خالی روی زمین افتاد. یک آهی که به زحمت شنیده می شد از لبانش خارج شد و دیگر هیچ.
آن مرد دیگر قوی تر بود و باشرارت بیشتری جنگید، ولی طولی نکشید که صاحب مهمان خانه او را هم بر زمین زد. او با لگد به دنده های آن مشتری یاغی و سرکش کوبید و با چکمه هایش انگشتان دستش را خرد کرد طوری که صدای شکستن آن شنیده شد.
من فریاد زدم: «دست نگه دار! تو داری او را می کشی، این چیزی است که می خواهی؟»
به عنوان یک صوفی، من سوگند خورده ام که از زندگی و حال انسان ها در مقابل آزارواذیت ها محافظت کنم. در این دنیای پر از مکر و حیله، خیلی ها حاضرند بدون هیچ دلیلی بجنگند، عده ای هم برای چیزی می جنگند؛ اما صوفی کسی است که نمی جنگد حتی اگر دلیلی برای جنگ داشته باشد. امکان ندارد که من به زور و خشونت متوسل شوم، اما من با زور، خودم را بین صاحب مهمان خانه و مشتری اش قرار داده و آن ها را از هم جدا کردم.
صاحب مهمان خانه با فریاد گفت: «تو مداخله نکن، وگرنه تو را هم زده و بیرون می اندازم!» البته هر دوی ما می دانستیم که او این کار را نخواهد کرد.
لحظه ای بعد وقتی خدمه آن دو مشتری را از زمین بلند می کردند یکی از آن ها انگشتانش شکسته بود و دیگری دماغش و همه جا غرق خون بود. سکوت ترسناکی فضای سالن غذاخوری را گرفته بود. صاحب مهمان خانه با غرور و هیبت از گوشه چشم نگاهی به من انداخت. او شروع به حرف زدن کرد، گویی که طرف صحبتش همه آدم های دوروبر بودند. صدایش سرکش و بلند بود مثل پرنده غارتگری که در پهنه آسمان لاف زنی می کند.
«می بینی درویش، همیشه این جوری نیست، من ذاتاً آدم خشنی نبودم، اما شدم. وقتی خدا ما را فراموش می کند این مردم عادی هستند که پا سفت کرده و عدالت را اجرا می کنند. پس دفعه بعد که با او حرف زدی این را به او بگو. بگذار بداند که وقتی او گوسفندهایش را رها می کند، آن ها نجیبانه و رام منتظر مسلخ نمی مانند، آن ها به گرگ تبدیل می شوند.»
من درحالی که به طرف در می رفتم، شانه هایم را به علامت اعتراض بالا انداختم و گفتم: «تو اشتباه می کنی.»
«اشتباه می کنم که می گویم من زمانی بره بودم و حالا گرگ شدم؟»
«نه، این را درست می گویی. دارم می بینم که واقعاً گرگ شدی، اما این را اشتباه می کنی که فکر می کنی داری عدالت را اجرا می کنی.»
«صبر کن، کارم با تو تمام نشده، درعوض غذا و اتاق، تو قرار بود خواب من را تعبیر کنی.»
«پیشنهاد بهتری دارم، من برایت کف بینی انجام می دهم.»
به طرفش رفتم و در چشمان سوزانش خیره شدم. به طور غریزی و از روی بی اعتمادی نگاهش را دزدید؛ اما وقتی دست راستش را گرفتم و کف دستش را دیدم، من را عقب نزد. خطوطی عمیق، کف دستی ناصاف و ترک خورده، ذره ذره رنگ هاله ای که او را احاطه کرده بود برایم نمایان شد، قهوه ای زنگ زده و گرفته ای، آبی رنگ پریده خاکستری مانند. او خالی از انرژی روحی ـ معنوی بود، طوری که انگار او هیچ توانی برای محافظت خود در مقابل دنیای بیرون ندارد. عمق وجودش، مانند گیاهی پلاسیده، دیگر زنده نبود. به جهت از دست دادن انرژی معنوی اش، دو برابر از انرژی فیزیکی اش، که زیاد هم داشت، مصرف می کرد.
قلبم شروع به تپیدن کرد. چیزی می دیدم. ابتدا تار، آنگاه در پرده ای از حجاب سپس رفته رفته صحنه ای واضح جلوی چشمانم نمایان شد.

یک زن جوان با موهای بلوطی رنگ، پاهای خالکوبی شده که یک شال قلاب دوزی شده روی شانه هایش انداخته بود.

«تو عزیزی را از دست داده ای.» این را گفتم و کف دست چپش را در دست گرفتم.»

با پستانی پر از شیر و شکی چنان بزرگ که گویی خواهد درید. او در آتش کلبه گیرافتاده، جنگ جویان سوار کاری با زین های نقره کاری شده، دور خانه را گرفته اند. بوی غلیظی از علف خشک و گوشت انسان فضا را گرفته. مغول ها هستند، با دماغی تخت و پهن، گردن های ستبر و کوتاه و قلب هایی از سنگ. احتمالاً ارتش چنگیزخان است.

من تصحیح کردم: «تو دو عزیز را از دست داده ای، همسرت اولین فرزندتان را باردار بود.»
با ابروهای گره کرده به چکمه های چرمی اش خیره شد. لبانش را محکم جمع کرد، صورتش طوری پر چین وچروک شد که دیگر قابل خواندن نبود، ناگهان سال ها پیر شد.
گفتم: «می فهمم که هیچ چیز تو را تسلی نمی دهد، ولی چیزی هست که باید بدانی، این آتش یا دود نبود که او را کشت، بدون ذره ای درد. تو همیشه فکر می کردی که او خیلی زجر کشید درصورتی که اصلاً دردی حس نکرد.»
صاحب مهمان خانه درحالی که چین بر ابرویش انداخته بود با صدایی گوش خراش، زیر فشاری که فقط او می توانست بفهمد، پرسید: «تو این ها را از کجا می دانی؟»
من سوال را نشنیده گرفتم و ادامه دادم: «تو همیشه خودت را سرزنش کردی که نتوانستی یک تشییع جنازه مناسب برای او ترتیب دهی. هنوز او را در رویایت می بینی که سینه خیز خودش را از گودال قبرش بیرون می کشد، اما افکارت تو را بازی می دهند. در حقیقت زن و پسرت هر دو خوب هستند و مثل ذرات نورانی در ابدیت سفر می کنند.»
با تاکید روی هر کلمه اضافه کردم: «تو دوباره می توانی بره شوی، زیرا هنوز آن را درون خودت داری.»
با شنیدن این، صاحب مهمان خانه به سرعت دستش را کشید گویی که یک ماهیتابه سوزان را لمس کرده باشد. «من از تو خوشم نمی آید درویش! امشب را می توانی بمانی، اما فردا صبح زود از اینجا برو. دیگر نمی خواهم قیافه ات را این دوروبر ببینم.»
همیشه همین طوره است، وقتی که تو حقیقت را می گویی، آن ها از تو متنفر می شوند. هرچه بیشتر راجع به عشق حرف بزنی، بیشتر از تو نفرت پیدا می کنند.

اِلا

نورتَمپتن، ۱۸ می، ۲۰۰۸

به خاطر بحث وجدل با دیوید و جینت، الا آن چنان پر از تنش و خالی از رمق بود که برای مدتی خواندن کفر شیرین را کنار گذاشت. گویی که در یک دیگ جوشان ناگهان برداشته شده، درگیری های قدیمی با رنجش های جدید، همراه با بخار دیگ در هوا منتشر می شد. متاسفانه این، او بود که در دیگ را برداشته بود و این کار را با زنگ زدن به اسکات کرده بود. از او خواسته بود که به دخترش ازدواج نکند.
بعدها در طول زندگی، او از آن چه که در این گفت وگوی تلفنی گفته بود. پشیمان شده بود؛ اما در این روز ماه می، او آن قدر مطمئن بود و آن چنان پایش را روی زمین سفت حس می کرد که عمراً نمی توانست عواقب شوم مداخله خود در این جریان را درک کند.
«سلام اسکات، من الا هستم مادر جینت.» او سعی کرد که صدایش شاداب و سرحال باشد، انگار که زنگ زدن به دوست پسر دخترش کاری بود که او هر روز انجام می داد. «یک دقیقه وقت داری صحبت کنیم؟»
اسکات متعجب و من من کنان، ولی همچنان مودبانه پرسید: «چطور می توانم کمکتان کنم خانم روبن اشتاین؟»
الا با لحنی نه چندان مناسب گفت اگرچه شخصاً چیزی علیه او ندارد، ولی اسکات جوان تر و بی تجربه تر از آن است که با دخترش ازدواج کند. او اضافه کرد که درست است که الان از دریافت این تلفن غمگین است، ولی روزی در آینده نه چندان دور خواهد فهمید و حتی تشکر خواهد کرد که به موقع این هشدار به او داده شده. الا خواست که تا آن موقع، موضوع ازدواج فراموش شده و این مکالمه تلفنی بین خودشان دو تا بماند.
سکوتی سنگین برقرار شد.
سرانجام اسکات با صدای محکمی گفت: «خانم روبن اشتاین فکر می کنم شما متوجه نیستید، من و جینت یکدیگر را دوست داریم.»
چطور مردم می توانند درباره این موضوع، این قدر ساده و خام باشند که انتظار دارند عشق همه درها را بروی آن ها باز کند. آن ها طوری به عشق نگاه می کنند که انگار یک چوب جادوییست که می تواند همه چیز را با یک تماس معجزه آسا درست کند.
اما الا هیچ کدام از آن ها را نگفت، درعوض ادامه داد: «من می فهمم که چه احساسی داری، باور کن می فهمم؛ اما تو خیلی جوانی و زندگی خیلی طولانی است. کسی چه می داند؟ شاید فردا عاشق کس دیگری می شدی.»
«خانم روبن اشتاین نمی خواهم بی ادبی کنم، اما فکر نمی کنید این قانون می تواند برای هرکسی اتفاق بیفتد، از جمله خود شما؟ کسی چه می داند؟ شاید فردا خود شما عاشق کس دیگری شوید.»
الا پوزخندی صدادار زد و گفت: «من یک زن شوهردار هستم. من برای تمام زندگیم انتخاب کردم. همان طور شوهر من و این دقیقاً نکته مورد نظر من است. ازدواج یک تصمیم جدی است که باید خیلی دقیق بررسی شود.»
اسکات طلبکارانه مطرح کرد: «شما به من می گویید که با دختر شما که عاشقش هستم، ازدواج نکنم، چون که ممکن است در آینده نامعلوم عاشق شخص نامعلوم دیگری شوم؟»
ادامه مکالمه پر از ناامیدی و اضطراب به بیراهه رفت و سرانجام وقتی هر دو گوشی را قطع کردند، الا به طرف آشپزخانه رفت و کاری را کرد که همیشه وقتی ناآرام و مضطرب بود می کرد: یعنی آشپزی.
***
نیم ساعت بعد الا تلفنی از شوهرش داشت. «نمی توانم باور کنم که تو به اسکات زنگ زدی و خواستی که او با دخترمان ازدواج نکند. بگو که تو زنگ نزدی.»
الا به نفس نفس زدن افتاد: «اوه، حرف خیلی سریع پخش می شود عزیزم، بگذار توضیح بدم.»
اما دیوید با ناراحتی اعتراض کرد: «چیزی برای توضیح دادن وجود ندارد. کار اشتباهی کردی. اسکات به جینت گفته و جینت فوق العاده ناراحت شده. او چند روزی خانه دوستش خواهد ماند و الان نمی خواهد تو را ببیند.» دیوید مکثی کرد: «و البته حق هم دارد.»
آن شب فقط جینت نبود که خانه نیامد، دیوید هم با پیغامی به الا اطلاع داد که درگیر مسئله غیرمنتظره ای شده است. توضیحی درمورد ماهیت این اتفاق نداد.
این کار از او بعید و برخلاف روح زناشویی شان بود. او ممکن بود با زنان لاس بزند و یا با آن ها بخوابد و برایشان پول خرج کند. او این ها را می دانست، اما همیشه عصرها به خانه می آمد و سر جایش پشت میز غذا می نشست. مهم نبود که چه شکافی در رابطه شان هست، او همیشه غذا را آماده می کرد و دیوید همیشه از او تشکر می کرد ـ یک تشکر بی ریا ـ که الا به عنوان یک جور عذرخواهی برای خیانت های او می پذیرفت. الا او را می بخشید مثل همیشه.
این اولین باری بود که شوهرش چنین گستاخی را می کرد و الا خودش را در این رابطه مقصر می دانست. اما «مقصر» اسم دوم الا روبن اشتاین بود.
***
وقتی که الا با دوقلوهایش پشت میز غذا نشست، احساس «مقصر» بودن او سر به سودا زدگی زد. او با پیشنهاد اَوی برای سفارش دادن پیتزا مخالفت کرد،گفت که چیزی نخواهد خورد، ولی الا آن ها را مجبور به جویدن یک بشقاب برنج وحشی با نخود سبز و روست بیف با قارچ کرد. اگرچه در ظاهر او همان مادر کمک کن و علاقه مند بود، ولی موجی از ناامیدی سراسر وجودش را فرا گرفت و در دهانش مزه ترش و تیز صفرا را احساس کرد.
وقتی شام تمام شد، الا به تنهایی پشت میز آشپزخانه نشست، سکوتی سنگین و نگران کننده بود. ناگهان غذایی که او ساعت ها صرف آماده کردنش کرده بود، نه تنها کسالت آور بود، بلکه به راحتی هم قابل جایگزین کردن بود. او دلش به حال خودش سوخت. او تقریباً چهل سالش بود و نتوانسته بود کار بیشتری با زندگی اش بکند. او احساس می کرد که وجودش پر از عشق است، ولی کسی طالب این عشق نبود.
فکرش به طرف «کفر شیرین» رفت، او شیفته شخصیت شمس تبریزی شده بود.
با شوخی به خودش گفت: «خیلی خوب است که آدم کسی مثل او را در این دوروبر داشته باشد. هیچ روزی با او خسته کننده نخواهد بود.»
و ناگهان تصویری که در ذهنش شکل گرفت، یک مرد بلندقد، تیره، مرموز، با شلوار چرمی و جلیقه موتور سواری و موهای سیاه بلندی که روی شانه هایش ریخته بود، یک موتور هارلی ـ دیویدسون قرمز براق را می راند که دور فرمانش منگوله های رنگی آویزان بود. او به تصویر، لبخند زد. یک صوفی زیبای سکسی که در یک بزرگراه خالی به سرعت موتور سیکلت می راند. کیف داشت وقتی آدم کنار جاده ایستاده و می خواهد مفتی سفر برود و این شخص آدم را برساند.
الا کنجکاو شد که اگر شمس کف دست او را نگاه می کرد چه می دید. می توانست توضیح بدهد که چرا گاه گاهی افکار او آن قدر تیره و تار می شوند؟ و یا چرا او باوجود داشتن خانواده بزرگ و دوست داشتنی، باز هم احساس تنهایی می کند؟ هاله دوروبر او چه رنگی است؟ آیا روشن و جسور است؟ آیا در زندگی او چیزی روشن و جسور هست؟ آیا هیچ وقت بوده؟
درست در آن لحظه و در آنجا، درحالی که سوسی ضعیف از اجاق به چشم می آمد، الا نشسته در پشت میز آشپزخانه، تشخیص داد که جایی در اعماق وجودش شدیداً مشتاق عشق است، اگرچه با کلمات قوی آن را حاشا می کند و دهانش را سفت و محکم بسته نگه می دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب چهل قانون عشق

همون ملت عشق هستش
در 4 هفته پیش توسط r d