فیدیبو نماینده قانونی نشر یوشیتا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قیام ساحره آیریس

کتاب قیام ساحره آیریس

نسخه الکترونیک کتاب قیام ساحره آیریس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قیام ساحره آیریس

نفس نفس زنان از پله‌های مخوف و مرتفع ذیگورات پایین آمد، صدای تپش قلب خود را میشنوید و از شدت ترس، عضلات گردنش نیز به تپیدن افتاد. باید تا قبل از تعویض کشیک، خود را به سیاهچال میرسانید تا بار دیگر شانسش را برای یافتن آن شیء تاریک امتحان کند. چشمانش از تنگی نفس تار شد، درب آهنین تالار دمونیا را در مقابل خود دید که در قعر زمین و در عمیق ترین سیاهچال ذیگورات قرار داشت. دروازه‌ای با ارتفاع سه متر از جنس فولاد که بر جای جای آن طلسم‌های محافظت با علائمی نا مفهوم حکاکی شده بود تا تالار را هم از نفوذ انسان‌ها و هم از نفوذ جنیان در امان نگاه دارد. در اثر زنجیر و حلقه‌های پابند، مچ پاهایش کبود و خون آلود شده بودند، زخم‌های چرکین و عمیق بر مچ دستانش نیز دیده میشد، صدای قدم‌های کرپن‌ها را شنید که با یکدیگر سخن میگویند و در حال پایین آمدن از پلکان هستند، صدا آنقدر دور بود که سام بتواند محلی برای مخفی شدن پیدا کند. اطراف تالار، حفره‌هایی در زمین دیده میشد، سام مشعلِ روی دیوار را برداشت تا داخل حفره را ببیند، کرپن‌ها نزدیک میشدند. حفره به نظر خالی بود و عمق کمی داشت، مشعل را سرجایش قرار داد و به محض ورودِ کرپنها، داخل حفره پرید. - «آه... خسته‌ام از تاریکی و بوی تعفن این سیاهچالِ زشت» - «من نیز از این درب آهنین متنفرم... اصلا چه چیزی در اینجاست که انقدر برایشان مهم است؟!» - «شنیده‌ام ملکه جادوی سیاهی را در این تالار نگه داری میکند» - «جادوی سیاه؟ یا شاید سلاحی مرگبار برای نبرد با بابِل» - «روناک! به نظرت چه زمانی ما را وارد آنولوس میکنند؟» - «چه بلند پروازی تو سایرین، از نگهبانی دمونیا، ‌به یکباره وارد حلقه‌ی جادوگران شویم؟» سام در شرایط بدی بود، داخل حفره که رفت متوجه شد آنجا نوعی سلول است و زندانیان مفلوک را در داخل آن تا گردن در خاک دفن میکنند تا از نیش حشرات و حمله‌ی خزندگان به مرگی کند و درد آور دچار شوند. وقتی چشمش به تاریکی داخل حفره عادت کرد و توانست جزئیات محیط را تشخیص دهد، جمجمه‌هایی را با فاصله از هم دید که بدنشان در خاک است. وحشت او را در بر گرفت، با خود گفت: «سام نادان! به هیولایی خدمت میکردی که جهان مانند آن را به خود ندیده است!»نگاهش به یکی از جمجمه‌ها افتاد که هنوز مقداری گوشت روی صورتش باقی مانده و کرم‌هایی عجیب مشغول خوردن آن بودند. از دیدن این صحنه حالش به هم خورد و عُق زد، توانست جلوی استفراغ را بگیرد اما کرپن‌ها صدای عُق زدنش را شنیدند. - «تو هم شنیدی سایرین؟» - «آری... آن حفره سه هفته است که زندانی جدیدی داخلش نیست!» - «یعنی تا کنون دوام آورده اند؟» - «فکر نمیکنم» هر دو شمشیر کشیدند و با احتیاط به سوی گودال قدم برداشتند،‌ سایرین به روناک علامت داد تا مشعل را به سمت حفره بگیرد، روناک با احتیاط جلو رفت، در حالی که در دست دیگرش شمشیر بود خم شد و مشعل را داخل حفره برد، سام را دیدند که خود را به دیواره چسبانیده است،‌ جا خوردند؛‌ سایرین به سرعت سپری را که روی دیوار نصب بود پایین آورد و خواست به وسیله‌ی آن ورودی حفره را مسدود کند،‌ سام در این فاصله سعی کرد از گودال بیرون بیاید اما دستبند و پابند داشت و نتوانست خارج شود، سایرین سپر را روی حفره قرار داد و به روناک گفت: «فوراً هلیون را خبر کن»

ادامه...
  • ناشر نشر یوشیتا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.12 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قیام ساحره آیریس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرباز که بعد از این القا کمی گیج شده بود کنار ایستاد، آیریس به سام اشاره کرد تا شتر را به داخل بیاورد، نگهبان دیگری که روی برج ایستاده بود پرسید: «چه خبر شده؟ مگر قوانین ورود و خروج را نمیدانید؟!» سرباز که همچنان کمی گیج بود گفت: «از خادمان معبد هستند... مشکلی نیست!» بی دردسر به داخل شهر رفتند، سام قبلا دیده بود که آیریس چه بر سر دشمنانش می آورد اما نمیدانست چگونه این کار را کرده است، با خود گفت: «به خانه که رسیدیم از او میپرسم!... نباید انقدر ترسو باشم!»
صدایی آمد، هر دو به عقب نگاهی انداختند و دیدند سربازی که به او القا شده بود بر زمین افتاده است و چند نگهبان دیگر بالای سر او هستند تا ببینند چه رخ داده. آیریس و سام با سرعت بیشتر از آنجا دور شدند تا کسی مشکوک نشود. سام نتوانست مانع از کنجکاوی خود شود و پرسید: «با او چه کردی که ما را به داخل راه داد و چرا بر زمین افتاد؟!» آیریس پاسخ داد: «نیازی نیست بدانی»
صدای وزش باد و زوزه ی گرگ های بیابان های اطراف شهر، در آن شب تاریک جو عبوسی را به وجود آورد بود. آیریس با ردای سیاه و سوار بر شتر با شکوه تمام بر سنگ فرش های لارسا قدم میگذاشت، شهری که آنرا متعلق به خود میدانست. هیچ کسی بیدار نبود و جز برج های دیدبانی دیواره های شهر هیچ نوری هم دیده نمیشد. به مقابل معبد رسیدند، یک ذیگورات مرتفع که قربانگاههایی در جلوی ساختمان آن قرار داشت. با احتیاط از آنجا عبور کردند تا به منطقه مسکونی برسند.
آیریس چاه آبی دید، از شتر پیاده شد و به سام گفت: «مراقب شتر باش تا برگردم»، نگاهی به درون چاه انداخت و به سام گفت: «رویت را برگردان»، سام به سمت دیگری برگشت، آیریس شمشیر و خنجر را از کمرش باز کرد، کمان را روی زمین گذاشت و پوتین و ردایش را در آورد. سام با شنیدن صدای آب به سمت چاه دوید، آیریس خود را درون چاه انداخته بود، سام با نگرانی به آب خیره شد و با خود گفت: «لعنت به این جادوگر... این چه بازی دیگری است که شروع کرده است!... من که خود را به داخل چاه نمی اندازم بگذار بمیرد!»؛ دقایقی گذشت، آیریس در اعماق آب پایش را به کف چاه فشار داد تا به سمت بیرون پرتاب شود، با همان ضربه، ده ها متر عمق چاه را بالا آمد و سرش را از آب بیرون آورد. هنگاهی که با آن سرعت، عمق چاه را بالا می آمد صدای هولناکی در آب ایجاد شده بود و سام با خود گفت: «او... او انسان نیست... نه... او نمیتواند انسان باشد... او از خدایان است... نه... از شیاطین است... شاید هم...» آیریس حرفش را قطع کرد و گفت: «مگر نگفتم رویت را برگردانی!» سام وحشت زده به سمت شتر بازگشت، آیریس از چاه بیرون آمد و لباسش را به تن کرد، گفت: «میتوانی برگردی» سام نگاهی به آیریس انداخت و اینکه با بدن خیس، لباس پوشیده است، میان آن کارهای عجیب، این طبیعی ترین رفتاری بود که از او سر میزد.
آیریس ذهن سام را خوانده بود و برای اینکه او را اذیت کند گفت: «می دانی در داخل آب چهره و اندام من به چه شکلی تغییر میکند؟» سام دندان هایش از ترس به هم میخورد و با صدای لرزانی گفت: «حدس زدنش سخت نیست!» آیریس به سختی جلوی خنده اش را گرفت و در حالی که سعی می کرد جدی باشد گفت: «به من سه نسبت دادی، جادوگر، خدا، شیطان... من هیچ یک از اینها نیستم!» سام با همان لرزش صدا گفت: «ذهنم را میخوانی؟!» آیریس لبخندی زد و دیگر چیزی نگفت.
به خانه ای کاهگلی و قدیمی رسیدند که درب چوبی کوچکی داشت، سام از دیوار نسبتا بلند خانه بالا رفت تا از آن طرف در را باز کند. تکه چوبی که نقش قفل را ایفا میزد برداشت و درب را باز کرد. آیریس سر شتر را پایین آورد تا به بالای چهارچوب برخورد نکند. سام در را بست. خانه ی ساده ای بود، آیریس هر چه غذا برایش باقی مانده بود به سام داد و گفت:«این ها را به خانواده ات برسان و بگو به زودی طعم فقر را فراموش خواهند کرد.» سام خوشحال شد و به داخل خانه رفت، صدای گفت و گو از داخل خانه شنیده شد، آیریس ترجیح میداد دیده نشود؛ بعد از مدتی سام بیرون آمد و پرسید: «میخواهی مخفی بمانی؟» آیریس با سر تایید کرد، سام گفت: «در اینصورت باید شب را در طویله سپری کنی، نگران نباش ما مدت هاست هیچ دامی نداریم که در آنجا نگه داریم و تمیز است»
با وجود این روز طولانی اما آیریس چندان احساس خستگی نمیکرد، نشانه های قدرت بدنی فوق العاده ای که از آن جن بدست آورده بود را در تمامی لحظات احساس میکرد و این نیرو در حال رشد بود. چیزی تا طلوع آفتاب نمانده بود، آیریس چند ساعتی را استراحت کرد.
با صدای درب طویله بیدار شد و دستش روی خنجر بود که دید سام با کوزه ای به داخل آمده است، «... مقداری شیر است، آنرا از همسایه قرض گرفته ام...» آیریس تحت تاثیر مهمان نوازی سام قرار گرفت و مقداری از شیر را خورد و گفت: «بقیه را برای خانواده ات ببر» سام گفت: «برای آنها هم برده ام، این برای توست!» آیریس شیر را تا قطره آخر نوشید.
از جایش بلند شد و گفت: «باید کاری را برایم انجام دهی!» سام سعی کرد با دقت گوش کند، «باید این شایعه را در شهر منتشر کنی که تا ساعاتی دیگر فرستاده ی خدایان برای نازل کردن عذاب و ویرانی بر شهر فرود می آید... باید مردم آماده ی دیدن چیزی باشند که برایشان مهیا کرده ام!» سام که نوجوان زرنگی بود بلافاصه آنجا را ترک کرد تا خواسته ی آیریس را انجام دهد.
آیریس منتظر ماند تا تنش در شهر به وجود آید و دل ها آماده ی قیام شود. ساعاتی بعد بالای پشت بام رفت، همانطور که ایبلم گفته بود نامش را صدا زد تا از از زمین فاصله گرفته و در هوا معلق شود، کمی بعد خود را در ارتفاع بیست متری نسبت به پشت بام و در هوا معلق دید، تا همان لحظه چند نفر او را دیده بودند، با تمرکز بر فراز شهر حرکت کرد تا همه او را ببینند و اندکی بعد در مقابل معبد توقف کرد و صبر کرد تا مردم تجمع کنند.
باد، ردای سیاهش را در هوا حرکت میداد، ایبلم ابرهای بارانی را بر فراز شهر آورده بود و همزمان با رسیدن آیریس بر فراز معبد، در نزدیکی ظهر، تاریکی بر شهر حاکم شد تا همه اینها، ماورایی بودن آیریس را نزد مردم باورپذیر کند.
هزاران نفر در مقابل آیریس با سرهای بالا و نگاه به او، تجمع کردند و همه جا پر از زمزمه بود: «چگونه ممکن است یک انسان پرواز کند؟ او قطعا فرشته است!»، «زمان مجازات فرا رسیده است...»، «قربانی کافی ندادیم و این سزای گناهان ماست»، «شبیه به فرشتگان عذاب است که در صحیفه های نوح و ادریس خوانده بودیم!»، «حتی برای مجازاتمان شمشیر و کمان از جهنم آورده است!»، «کاش پسرم را بجای تقدیم به خدایان، از عیلام فراری نمیدادم!» و...
شرایط محیا بود، آیریس با صدایی بلند و دارای پژواک که به نظر میرسید تا کیلومترها دور تر منعکس شود، شروع به سخن گفتن کرد و همه ساکت شدند: «من آیریس هستم، فرستاده خدایان بر شما؛ وای بر اهالی لارسا، آنچه را معابد و کاهنان، شما را به پرستش آن میخوانند جز خدایان دروغین نیستند و آنها فاسد اند و جز ظلم بر شما و قربانی کردن فرزندانتان به باطل، در ازای آن سودی به شما نرساندند، من برای کشتار آنان اینجا هستم و هر کس مرا یاری کند به سرنوشتی جز سرنوشت کاهنان که سوختن در آتش است دچار خواهد شد و بهره فراوانی از آن می برد.»
جمعیت بعد از این سخنان در حال انفجار بود و همه بغض دیرینه ی خود از معبد را آشکار کردند و در حمایت از آیریس فریاد زدند. کاهنان وحشت زده بر دیواره های معبد نظاره گر بودند، یکی از کاهنان که جنگجوی نام آوری بود کمان خود را که لایه ای از طلا رویش بود برداشت و با تمام قدرت تیری به سمت آیریس پرتاب کرد، ایبلم بین تیر و بدن آیریس حائل شد و تیر بر زمین افتاد؛ کاهن وحشت زده کمان را بر زمین انداخت و گریخت؛ سربازان معبد، گروه گروه از ذیگورات فرار کرده و به مردم پیوستند؛ اما همچنان کاهنان و سربازان زیادی داخل معبد بودند.
کاهن اعظم که سن زیادی داشت بر بالای دیوار معبد ایستاد و گفت: «مردم، او یک ساحره است و میخواهد بر شما مسلط شود، نگذارید با تحریک احساساتتان شما را فریب دهد!» کاهن اعظم نفوذ زیادی بر مردم داشت و وقتی آیریس متوجه شد جمعیت کمی آرام شده است بار دیگر شروع به سخن گفتن کرد: «ای اهالی لارسا، آیا همچنان میخواهید فرزندانتان را به تیغ جلادهای معبد بسپارید؟ این مرد کاهن نیست و ارتباطی با خدایان ندارد و تنها طمع قدرت و ثروت دارد!»
آیریس باید هرچه سریع تر جو حاکم بر مردم را بر سر معبد خراب میکرد، زیرا معلق بودن او در هوا و دفع یک تیر کافی نبود؛ اگر مکالمه طولانی میشد برخی از مردم به کاهن ملحق میشدند. آیریس با بلند ترین صدایی که میتوانست فریاد زد:«معبد و کاهنان را با خاک یکسان کنید!» صدا آنقدر بلند بود که بناهای شهر به لرزش درآمدند و اسب ها و دام ها رمیدند، چند ثانیه بعد هزاران نفر با فریادی مهیب به سمت معبد حمله کردند، آیریس از ارتفاع، به سطح زمین برگشت و عده ای دورش حلقه زدند تا از او محافظت کنند؛ یکی از آن ها سام بود، آیریس با اشاره به سام از او خواست که جلو نیاید و جانش را به خطر نیندازد، اما سام در کنارش ماند.
نیروهای نظامی که تا دقایقی قبل به معبد خدمت میکردند اکنون در حال شکستن دروازه های ذیگورات بودند که بلافاصله پس از خروجشان از معبد توسط نیروهای باقیمانده بسته شده بود. دروازه، قدرتمند و استوار بود و شکستنش به دژکوب نیاز داشت، نیروهای داخل معبد در حال تدارک بودند تا با قیر داغ از دروازه محافظت کنند، زمان بسیار اهمیت داشت و در صورت تعلل ممکن بود همه چیز از دست برود.
آیریس به نیروها دستور داد کنار روند، تمرکز کرد و با تمام قدرت به دروازه حمله کرد، با لگد محکمی، کل دیواره ی چوبی به همراه سربازان مستقر در بالای آن به سمت ذیگورات فروریختند، آیریس نمیدانست ایبلم تا چه حد به او قدرت داده و وقتی که فهمید چه کرده حیرت زده شد.
در حالی که سر جایش ایستاده بود مردم و سربازان که به شدت از این حرکت به وجد آمده بودند با خروش و فریادهای بلندی به داخل ذیگورات هجوم بردند. بجز عده ای که از آیریس محافظت میکردند تقریبا همه مشغول دستگیری کاهنان معبد بودند، آیریس بر ویرانه های دیواره ی معبد ایستاد و گفت: «کاهنان و نیروهای وفادار به آنها را به بند کشیده و آتش بزنید!» مردم دستور را اجرا کردند و لحظاتی بعد صدها کاهن و سرباز معبد در مقابل ذیگورات، گروه گروه با طناب به هم وصل بودند تا دستور اجرا شود.
آیریس مشعلی برداشت و به سمت دسته ای رفت که کاهن اعظم در آن بود، ردای ابریشمی کاهن اعظم را مردم غارت کرده بودند و در حالت نکبت باری با بغض به آیریس خیره شد و گفت: «تو... ساحره ی لعنتی... میدانی؟... میدانی کشتن کاهن چه عواقبی دارد... تو فقط وسیله ای... اگر برایش مفید نباشی تو را از بین میبرد... نه... نه... اگر مرا نکشی به تو یاد میدهم چگونه با آن شیطان معامله کنی... نه!!» آیریس با لبخندی بر لب، برای اینکه او را ساکت کند مشعل را به صورتش چسبانید و ریش های کاهن شروع به سوختن کرد، کاهن فریاد زنان در حال تبدیل شدن به خاکستر بود که آتش به دیگران هم سرایت کرد، آیریس به سربازان دستور داد که دسته های دیگر را هم بسوزانند.
مردم فریاد پیروزی سر دادند، آیریس به همراه سام و چند جنگجوی دیگر بر بام مرتفع ذیگورات ایستاد و گفت: «به زودی امپراتور عیلام از وجود من مطلع میشود و به زودی با دشمن دیرینه اش بابل، برای نابودی من متحد خواهند شد اما هیچ نیرویی نمیتواند مرا شکست دهد. دیواره های شهر را مستحکم کنید و به زنان و غیر نظامیان جنگیدن را تعلیم دهید!»
مردم به شور آمدند و آیریس را ملکه خطاب کردند، آیریس هم به داخل بنای ذیگورات رفت تا در آنجا مستقر شود. یکی از جنگجویان که تمام این مدت به همراه سام در کنار آیریس بود به نظر میرسید مهارت بالایی دارد، آیریس به او گفت: «نامت چیست؟» پاسخ داد: «آرتور بانوی من»، آیریس گفت: «این مهارت را از کجا آموخته ای؟» گفت: «من از نوجوانی به همراه برادرانم در جنگ های عیلام با بابل شرکت میکردیم و اکنون ۱۰ سال است که در نیروهای معبد حضور دارم.» آیریس نگاهی به او انداخت، جوان، بدنی تنومند، موهای روشن و چشمانی به رنگ قهوه ای تیره؛ آیریس پرسید: «چه تعداد سرباز در اختیار داری؟»، آرتور کمی فکر کرد و پاسخ داد: «بعد از اعدام آن ۱۵۰۰ نفر، اکنون ۲ هزار سرباز وفادار به شما در اختیار دارم، از میان مردم هم ۵ هزار نفر میتوانند تا یک ماه آینده آماده ی نبرد شوند» آیریس گفت: «چرا برای یک شهر کوچک این تعداد سرباز گذاشته اند؟» آرتور گفت: «این شهری است که عیلام برای نبرد با بابل از آن به عنوان مرکز تجمع نیروها استفاده میکند زیرا به مرز نزدیک است»
آیریس از اطلاعات آرتور تحت تاثیر قرار گرفت، گفت: «تو را به عنوان فرمانده نیروهای لارسا منصوب میکنم از حالا باید سخت کار کنی تا شهر در برابر دشمن ایمن شود» آرتور در مقابل آیریس زانو زد و گفت: «شما به زندگی من هدف دادید، چیزی که قبلا نداشتم و باید از کاهنان فاسد و قدرت طلب محافظت میکردم اما اکنون به ملکه خدمت میکنم تا همه ی سرزمین ها را به زیر پرچم شما در آورم»
آیریس دستور داد همه ی خزائن، سکه ها و تندیس های داخل معبد را بیرون برده و در میدان شهر جمع کنند خود نیز به میدان شهر رفت. در حین انجام این کار به سام گفت: «آیا بازرگانی در این شهر میشناسی که امانت داری او را تضمین کنی؟» سام گفت: «همه ی تجار این شهر فاسد و از وفاداران به معبدند!» آیریس دستور داد تمام کسانی که سابقه ی خرید اسلحه دارند خود را معرفی کنند، ده نفر جلو آمدند؛ آیریس در حضور همه گفت: «میخواهم بخشی از این پول را به یکی از شما بدهم تا از شهرهای اطراف و در کمترین زمان ممکن سلاح بخرید... اما قبل از آن باید ثابت شود که به من خیانت نمیکنید» هر ده نفر ابراز وفاداری کردند و به آیریس اطمینان دادند که دستورش اجرا میشود.
آیریس دستور داد که در یک خط بایستند. سراغ نفر اول رفت و با فاصله ی نزدیکی به چشمانش خیره شد و همزمان سرش را حول چشمان خود میچرخاند تا بیشتر تمرکز کند؛ تاجر دست و پایش لرزید، آیریس با لبخند ترسناکی کمی عقب رفت و گفت: «مصر؟، فکر خوبی است، با این پول ها میتوانی در کرانه ی نیل ساکن شوی و فراعنه تو را تحسین کنند!»
آیریس ذهنش را خوانده بود، تاجر که متوجه این موضوع شده بود از ترس خودش را خیس کرد؛ مردم هم فهمیده بودند که قصد آن تاجر خیانت است. آیریس شمشیرش را کشید و سر از تنش جدا کرد. مردم ساکت شدند، رو به ۹ نفر دیگر کرد و گفت: «میان شما کس دیگری هست که بخواهد نیت پاکش را به من ثابت کند؟!»
همه ی آنها با وحشت گریختند بجز یک نفر؛ آیریس با تعجب به او نگاه کرد، مرد کهنسالی بود و با اطمینان خاطر و بدون ترس جلو آمد، آیریس به همان صورت روی ذهن او تمرکز کرد، پرسید: «کار دشواری است، چرا میخواهی جانت را به خطر بیاندازی؟» پیرمرد گفت: «دو فرزندم توسط معبد در مراسم سالانه قربانی شده اند و فرزند دیگری ندارم، پس چیزی برای از دست دادن ندارم.» آیریس ذهن او را خوانده بود و مطمئن بود هیچ نیت بدی ندارد. گفت: «هر چقدر طلا برای تامین سلاح هفت هزار سرباز نیاز داری بردار، باید تا قبل از رسیدن خبر قیام ما به شوش، سلاح ها به لارسا رسیده باشند»
بعد از سلاح نوبت ذخایر غذایی بود، آیریس همان دستور را برای خریداران گندم صادر کرد، این بار تنها یک نفر جلو آمد. جوان لاغر اندامی که لباس فقیرانه ای داشت، آیریس جلو رفت و گفت: «نامت چیست؟» جوان که سر به زیر بود پاسخ داد:«سارگان بانوی من» ذهنش را با همان حالت هولناک و افعی گونه خواند در حالی که سارگان کوچکترین ترسی به خود راه نمیداد. آیریس تحت تاثیر قرار گرفت و گفت: «آن مقدار که لازم است هزینه کن تا گندم کافی برای محاصره های طولانی تامین شود» آیریس سپس رو به آرتور کرد و از او خواست از جنگجویان مورد اعتمادش، ۲۰۰ نفر را برای هر دو کاروان قرار دهد تا از راهزنان در امان باشند.
سام شمشیری که به غنیمت گرفته بود را از شدت سنگینی نمیتوانست نگه دارد، آیریس لبخندی زد و خنجر خمیده اش را به سام داد: «آن برای تو زیادی سنگین است... این را نگه دار... در ضمن تو را برای جنگیدن نمیخواهم» سام سرش را با خجالت پایین انداخت و خنجر را قبول کرد. مردم هنوز در صحنه حاضر و منتظر دستور بودند؛ آیریس به مشاورانی نیاز داشت که به آنها اعتماد کند، با قدرت ذهن خوانی اش این کار در چند روز میسر بود اما برای لحظات اول باید وظایف را بر دوش آرتور میگذاشت.
زندگی در بابل که از لحاظ تمدن و شهرنشینی بسیار جلو تر از عیلام بود به آیریس در مدیریت آن شرایط برتری میداد، علاوه بر قدرت های ماورایی که از سوی ایبلم تامین میشد.
به داخل معبد رفت، از ملازمانی که در آنجا کار میکردند خواست برگردند و رفاه او را فراهم کنند. در حالی که سالن عبادتگاه خالی بود بر لبه ی محراب نشست و با خود گفت: «دیگر احساس پوچی نمیکنم، حالم بهتره شده، آری اکنون بهترم، اکنون هدف دارم، هنگامی که در جنگل آرزوی مرگ میکردم و با هر بستن چشمانم آن خاطره را به یاد می آوردم، حالا آن خون، آنقدر رنگین نیست چرا که صدها خون دیگر را به انتقام از آن ریخته ام» این را که گفت اشک از چشمانش جاری شد و زانوی غم بغل گرفت، چندی بعد ملازمان را صدا زد تا برایش ابزار نوشتن بیاورند، زنی لاغر اندام با پوشش محلی که پوشیه بر صورت داشت کاغذ پوستی و قلم آورد، آیریس فرمانهای داخلی را روی آن نوشت و به آرتور داد تا اجرا کند. آرتور به نشان اطاعت زانو زد و به میدان شهر رفت تا در حضور سربازان و مردم فرمان را قرائت کند:
«این فرمانِ ملکه ی ما و فرستاده ی خدایان، آیریس جنگجوست: پرچم های سیاه را در سراسر شهر به اهتزاز درآورید. سیلوهای گندم را خالی کنید و سیلوهای جدید را در داخل دیواره های شهر بسازید تا از دسترس دشمن محفوظ بماند. ارتفاع دیواره ها را دو برابر کنید و ضخامت آنرا افزایش دهید. همه ی غیر نظامیان با اختیار فرمانده از فردا آموزش نظامی ببینند. همه ی زنان جوان برای آموختن فنون رزمی توسط خود من به پادگان شرقی معبد بیایند. مردم، وفادارانِ به آیین میترا را به ملکه تحویل دهند تا مجازات شوند. پس از انتقال سیلوها به داخل، بجز دامداران، کشاورزان و دو کاروان تجاری گندم و اسلحه، هیچ کس حق خروج از شهر را ندارد. غذاها بصورت جیره بندی با توزیع یکسان بین همه توزیع شود و میان فقیر و غنی هیچ تفاوتی نباشد. همه ی کسانی که در اجرای این دستورات از خزانه پول دریافت میکنند بدانند که آنها را برای دریافت مزد مجازات نمیکنم اما هر کاری میکنند برای من است و اگر بدون مزد و برای شکست دشمنان کار کنند آنها را تحسین خواهم کرد. همه بدانند که من نیت های سوء را به سرعت پیدا میکنم و خائن را تکه تکه خواهم کرد، هر کسی در اجرای این دستورات مانع شود کشته خواهد شد اما خانواده اش به سبب گناه او مورد عتاب قرار نمیگیرد»
بعد از فرمان قاطع آیریس مردم گیج و وحشت زده با هم گفتگو میکردند که آرتور و یارانش آنها را برای اجرای دستورات گروه بندی کردند، اولویت با انتقال سیلوها به داخل شهر بود. مردم میدانستند که اگر زمانی پشیمان شوند نمیتوانند با آیریس مقابله کنند، از طرفی اکثریت مردم شهر آیریس را دوست داشتند و برایشان مهم نبود که بهای این عشق، مرگ در زیر آفتاب سوزان آنهم در اثر کار زیاد باشد. در عرض چند ساعت با چند ترفند سحر آلود توانست دلهای مردم را به دست آورد و میتراپرست هایی را سرنگون کند تا پنج نسلِ پیش از خود در طبقه ی حاکم، جا خشک کرده بودند.
چند روزی گذشت؛ شهر در تکاپو و تلاطم بود و صدای ضربات آهنگران بر تیغه های آخته، همه جا شنیده میشد. دامداران و گله هایشان در رفت و آمد بودند و سربازان لحظه ای استراحت نمیکردند تا فرمان ها هر چه سریع تر اجرا شود. نزدیک غروب آفتاب به دستور ملکه در شیپور معبد دمیده شد تا مردم برای عبادت حاضر شوند. مردم در همین زمان اندک، میدیدند که آیریس با مخالفان خود چه میکند و توانایی او در ذهن خوانی راه را بر هر ابراز مخالفتی می بست؛ از طرفی یکپارچه کردن جامعه با توزیع یکسان غذا و عدم دلبستگی آیریس به ثروت، عواملی بودند که فقرا را در کنار آیریس قرار میداد و اکثریت مردم لارسا را مستضعفین تشکیل داده بودند.
خورشید در آستانه ی غروب بود و ده هزار نفر در محوطه ی عظیم معبد حاضر بودند تا ببینند آیریس پیام آور چه مذهبی و نماینده کدام خدایان است و مناسک او چگونه است. بعد از لحظاتی انتظار، آیریس بدون محافظ و تنها به همراه یک ملازم که پرچم سیاهی در دست داشت در بام مرتفع ذیگورات حاضر شد و پشت به مردم، مشغول خواندن یک ورد بود. اندکی گذشت و آیریس رو به مردم کرد، بدنش به آرامی از سطح جدا شد و در ارتفاع چند متری در هوا معلق ماند. مردم با بهت و حیرت و زمزمه های زیر لب، به این صحنه ی هولناک خیره شده بودند، آیریس رو به آسمان کرد و با صدای رسا نام هایی را بر زبان آورد:
«زازایل... ایبلم... سمیازا... اوثو... بابر... آسور... اهور... شامیا... شامزاز... تکریم میکنیم نام های او را و پوسیده استخوان های این ۱۵۰۰ انسان را به درگاهش تقدیم میکنیم تا به برکت این عظیم ترین قربانی، دشمنان را دفع کند و باران بر سرزمین های ما فرود آورد و بیماری را از ما دور کند و نسلهایمان را در زمین پراکنده سازد و آیین ما را در میان همه ی تمدن ها چیره و غالب کند، تکریم میکنیم نام های او را!»
تنها تعدادی از مردم پس از او تکرار کردند: «تکریم میکنیم نام های او را!»
آیریس از اینکه همه همراهی اش نکردند خشمگین شد و با صدایی عجیب و نزدیک به صدای مردانه، همان جمله را دوباره گفت، این بار مردم همگی از سر ترس پس از او تکرار کردند: «تکریم میکنیم نام های او را!»، آیریس به سطح بازگشت و با لبخندی گفت: «همین، برای امشب کافی است» سپس به همراه ملازم به داخل ذیگورات رفت. مردم زمزمه کنان و وحشت زده، پراکنده شدند و در دسته های کوچک و بزرگ درباره ی مشاهداتشان با هم گفتگو میکردند. آیریس به طلایه داران و نیروهای قیام دستور جلسه ی عمومی داد.
در نیمه شب، حدود پانصد نفر در تالار عبادتگاه معبد حاضر شدند و آیریس با ردای سیاه و کهنه ی خود بر صندلی ساده ای نشسته بود و منتظر ماند همه بیایند تا نخستین جلسه ی خود به عنوان حاکم شهر را برگزار کند. در سمت چپ او ملازمی که پرچم سیاه بر دست داشت ایستاده بود و در سمت راستش سام با لباسی فقیرانه و در حالی که دست بر خنجر داشت از آیریس مراقبت میکرد. با آمدن آرتور و فرماندهان ارشدش، آیریس نوک غلاف شمشیرش را به نشانه ی سکوت بر زمین کوبید تا بتواند شروع کند.
«جابجایی سیلوها در چه وضعی است؟ مسئول اینکار کیست؟» یکی از نظامیان جوان جلو آمد و بعد از زانو زدن شروع به دادن گزارش کرد: «من هارتس هستم بانوی من، تمام ذخایر گندم از سیلوها به داخل شهر منتقل شد و در انبارهای قدیمی گندم که مدت هاست استفاده نمیشود نگهداری میشوند تا سیلوهای جدید ساخته شوند»
آیریس با جدیت گفت: «ده ها سیلو باید تا آخر هفته ساخته شود، یک ماه تا لشگر کشی شوش به اینجا فرصت داریم و باید آماده محاصره باشیم» تالار پر از زمزمه و نگرانی شد. آرتور جلو آمد و بعد از زانو زدن گفت: «بانوی من، ما شبانه روز برای اجرای دستورات شما کار میکنیم و هفت هزار سرباز تا دندان مسلح برایتان آماده خواهم کرد تا پیش از آنکه کار به محاصره بکشد دشمن را در تپه های بیرون از شهر نابود کنیم» همه حرف های آرتور را تایید کردند. آیریس از جایش بلند شد و با پوزخندی گفت: «دشمن با ۲۰ هزار نفر به اینجا خواهد آمد!» همه وحشت کردند؛ سکوت، تالار را فرا گرفت. آیریس ادامه داد: «تمامی شاهان تحت تاثیر کاهنان فاسد و قدرت طلب هستند و از خود اختیاری ندارند، کاری که ما در اینجا آغاز کرده ایم معابد را به وحشت انداخته و از بابل و آشور و عیلام از هیچ نیرویی برای نابود کردن ما دریغ نخواهند کرد، اما در برابر من شانسی ندارند»
سام که نگاهش به آیریس بود با خود گفت: «او بیست سال دارد و مانند شاهان ۸۰ ساله صحبت میکند، یک جای کار او میلنگد باید به راز بزرگش پی ببرم» اندکی بعد ملازمان در شیپور دمیدند و این به معنای پایان جلسه بود، تالار از جمعیت خالی شد. آیریس رو به سام کرد و گفت: «جیره ی غذایی خانواده ات را برایشان برده ای؟» سام با سر پایین پاسخ داد: «آری بانوی من!» آیریس متعجب شد و گفت: «نیازی نیست مرا به این شکل صدا بزنی» سام با سر تایید کرد، خواست سوالی بپرسد اما میترسید؛ آیریس کنجکاو شد که در ذهن سام چه میگذرد، با همان حالت ناخوشایند به چشمان سام خیره شد تا ذهن خوانی کند، سام از ترس رنگش پرید و چند قدم به عقب رفت. آیریس با لبخندی عجیب گفت: «که اینطور، پس به من مشکوکی؟! یادت باشد هرگز نمیتوانی چیزی را از من پنهان کنی» سام گفت: «آن حروف روی کتفت... بیهوشی من در آن شب و زخمی که کف دستم دیدم... قدرت های عجیبی که داری... اینها چه ارتباطی دارند... حقیقت درونی تو چیست؟!»آیریس گوشه چشمی نازک کرد و گفت: «اگر زمانی به این ها پی ببری نمیتوانم تو را زنده نگه دارم!» سام گفت: «میدانم و به شکل شنیعی کشته خواهم شد» آیریس لبخندی زد و سام تالار را ترک کرد تا شب را در طبقات پایین ذیگورات در کنار دیگر سربازان سپری کند. آیریس هم به هرم بالای ذیگورات رفت که با تلاش ملازمان به اقامتگاه دائمی او تبدیل شده بود.
اتاقی هرمی شکل که هر چهار طرف آن پنجره هایی رو به آسمان داشت و کف اتاق با سنگ های گرانیت سیاه و سپید بصورت شطرنجی پوشیده شده بود. تخت خواب ملکه از چوب افرا و پارچه های ابریشمی سپید رنگ با آنهمه چین خوردگی؛ آیریس با خود گفت:
«چقدر برای آماده کردن این ها تلاش کرده اند، من علاقه ای به این تجملات ندارم؛ اصلا من کیستم؟ دختر یتیمی که توسط آهنگری فقیر بزرگ شد، اکنون باید مردمم را در جنگی بزرگ که خود به راه انداخته ام رهبری کنم و همه از سر ترس کنارم ایستاده اند، آه ایبلم... چرا... چرا من؟... چرا آیریسِ یتیم را انتخاب کرده ای... در من چه دیده ای... جز اینکه دو بار خانواده ام مقابل چشمانم به کام مرگ رفته اند؟... دلم برای معصومیتم تنگ شده است... برای زمانی که بزرگترین گناهم کتک زدن برادر کوچکترم بود... اکنون خون صدها نفر بر دوشم سنگینی میکند و از آن بدتر اینکه احساس گناه نمیکنم و آنها را سزاوار این مجازات میدانم!» خودش را روی تخت رها کرد و به سقف هرمی خیره شد، همچنان غرق در افکارش بود که خواب، او را در بر گرفت.
صبح نه چندان زود، همان ملازم لاغر اندام و بلند قد که پوشیه بر صورت داشت، سینی به دست وارد اتاق ملکه شد. آیریس را دید که با ردا و سلاح هایش روی تخت به خواب رفته است. شانه اش را تکان داد و گفت: «بانوی من! زنان و دختران لارسا در پادگان شرقی معبد تجمع کرده اند و منتظر شما هستند!»
آیریس چشمانش را باز کرد و ملازم را دید که سینی در دست دارد. لبه ی تخت نشست، سینی را برداشت و با سرعت شروع به خوردن کرد، با دهان پر نگاه به آن زن کرد و گفت: «آن چیست روی صورتت؟... چقدر عجیب است!... نامت چیست؟»زن پوشیه را بالا زد، چهره ی زیبا، رنگ پوست تیره و چشمان سبز رنگی داشت، گفت: «ملانیا، بانوی من... این لباس محلی عیلام است»، «نیازی نیست مرا اینگونه خطاب کنی، همان آیریس کافی است!» ملانیا با تعجب گفت: «ولی... بانوی...» آیریس حرفش را قطع کرد و گفت: «من اهل تشریفات نیستم، از ظاهر این تخت و این اتاق هم خوشم نمی آید اما نیازی نیست به خود زحمت دهی، فقط خواستم مرا بیشتر بشناسی» ملانیا گفت: «شناختن شما کار سختی است... ردایی که گفته بودید آماده است» ملانیا سرش را به سمت ورودی چرخانید و گفت زد: «بیا داخل»
پیرزنی که ظاهرا خیاط بود ردا را با خود به داخل اتاق آورد، آیریس لباس هایش را که مدت ها بر تنش بود در آورد و ردا را به تن کرد و در مقابل آینه ایستاد. کلاهِ ردا برای اینکه حالت نوک تیز و بلند خود را حفظ کند کمی ضخیم بود، به نظر میرسید از چرم در آن استفاده شده است. همه ی ردا یک دست سیاه بود و کمربندی از چرم گاو برای بستن شمشیر و خنجر داشت و در پشت ردا هم شنل بلندی دوخته شده بود. آیریس بدن زیبا، تنومند و کشیده ای داشت و با آن ردا جلوه ی واقعی یک ساحره را پیدا کرده بود، چیزی که ایبلم از او انتظار داشت باشد هر چند مردم او را ملکه خطاب میکردند اما خودش چندان علاقه ای به این عنوان ها نداشت.
چشمان آبی رنگش از زیر سایه ای که کلاه بر صورتش افکنده بود برق میزد، رو به ملانیا کرد و گفت: «زیباست؟» ملانیا پاسخ داد: «کلمه ای برای توصیفش وجود ندارد، بسیار با شکوه شده ای!» آیریس گفت: «تعداد شما چند نفر است؟ ملازمانی که از ساختمان معبد نگهداری میکنند و آنهایی که مستقیما به من خدمت میکنند؟» ملانیا گفت:»۱۵ نفر از ما مستقیما به تو خدمت میکنیم و ۷۰ نفر دیگر هم عده ای شان آشپزی میکنند، عده ای ساختمان را تمیز میکنند و برای مراسم آماده میکنند و عده ی زیادی هم همسران کاهنانی بودند که اعدام شدند و اکنون کار خاصی انجام نمیدهند»
آیریس گفت: «از میان همه ی اینها ۳۰ نفر را که به آنها اعتماد داری برگزین و بقیه را مرخص کن، همین تعداد برای اداره ی این معبد کافی ست» سپس رو به خیاط کرد و گفت: «درست مانند همین ردا برای ۳۰ نفر دیگر هم تهیه کن تا همه ی ساکنان معبد لباس یکدست داشته باشند.» هر دو اطاعت کردند، آیریس شمشیر و کمانش را برداشت به سمت پلکان ذیگورات رفت.
صد ها سرباز در پایین ترین طبقه روی زمین نشسته و مشغول خوردن صبحانه بودند، آیریس برای خروج از معبد باید از میانشان عبور میکرد، بدون محافظ و در شکوه و عظمت وصف ناپذیری که لباس جدیدش به او بخشیده بود به میان سربازان رفت. همه متعجب بودند از اینکه چرا کسی ورود ملکه را اعلام نکرده تا صفوف نظامی تشکیل دهند، مبهوت شکوه آیریس شده بودند و به میان هر دسته ای که میرفت از جای خود برخاسته و فریاد «زنده باد ملکه» سر میدادند. به تدریج همه به این نتیجه رسیده بودند که آیریس اهل تشریفات و تجملات نیست.
نسیم بهاری دشت های عیلام، شهر لارسا را فراگرفته بود و عطر گلزارهای بیرون شهر را به همراه داشت. آیریس از دروازه ی معبد بیرون آمد و سام را دید که به همراه شتر به سویش می آید. سام با دیدن آیریس لبخندی زد و گفت: «درود بر ملکه آیریس، شترتان را آورده ام، چند روزی میهمان ما بود» آیریس صورت شتر را نوازش کرد و گفت: «این شتر را به نزد آهنگر ببر و به او بگو برایش زرهی سبک ببافد» سام اطاعت کرد و رفت.
معبد دو پادگان و محل آموزش نیروها داشت، یکی در شمال آن و دیگری در شرق؛ آیریس وقتی به آنجا رسید نزدیک به هزار زن و دختر جوان روی زمین نشسته و منتظر ملکه بودند تا همانگونه که دستور داده بود آموزش ببینند. آیریس به جایگاه فرمانده میدان رفت، همه از جایشان بلند شدند و چیزی از احترام نظامی نمیدانستند. آیریس به یکی از سربازان اشاره کرد که میان آنها نیزه پخش کنند، نیزه ها گویی برایشان سنگین بود و وقتی آنرا در دست گرفتند تعادلشان را از دست می دادند.
آیریس پوزخندی زد و گفت: «کسی از شما تا بحال سلاح در دست گرفته است؟» حدود صد نفر دستانشان را بالا بردند. از جایگاه فرمانده پایین آمد و به میانشان رفت: «تا کنون جنگیده اید؟» یکی از زنان میانسال که زره چرمینی به تن داشت جلو آمد و گفت: «من در دو جنگ اخیر با آشور و بابل در تدارکات حضور داشته ام» آیریس گفت: «چه کسانی از این جمع همراهت بوده اند؟» تمامی آن صد نفر جلو آمدند و در کنار آن زن ایستادند. آیریس نامش را پرسید، پاسخ داد: «من سارا هستم، همسر آن کاهنی که به سوی شما تیر پرتاب کرد» آیریس کمی متعجب شد و گفت: «همسرت گریخت؟» سارا پاسخ داد: «ابتدا گریخت اما کمی بعد توسط مردم دستگیر و اعدام شد» آیریس بی آنکه نسبت به این حرف احساسی نشان دهد از آن صد نفر خواست که بصورت منظم و در ده صف ده نفره بایستند و ۹۰۰ نفر دیگر هم به انتهای میدان رفته و روی زمین بنشینند.
حدود یک ساعت به آن صد نفر تکنیک های ضربه با نیزه و دفاع با سپر را آموخت، آنها از قبل چیزهایی میدانستند اما آیریس روش های مبارزه ی بابِلی ها را به آن اضافه کرد. سپس از آنها خواست که هر چه آموختند به آن ۹۰۰ نفر هم آموزش دهند تا خود فرصت پیدا کند به نقاط مختلف شهر سرکشی کند.
به یکی از نگهبانان دستور داد برایش اسب بیاورند، سوار بر اسب شد و به میان شهر رفت. مردم که برای دیدنش لحظه شماری میکردند وقتی شنیدند قصد سرکشی دارد در میدان تجمع کردند. با سرعت بالا به محل نگهداری خزائن که توسط ده ها سرباز محافظت میشد رسید. آرتور خود را به او رساند، آیریس به آرتور گفت: «چه مقدار از گنجینه ها صرف خرید گندم و اسلحه شد؟» آرتور که از قبل خود را برای پاسخ به این سوال آماده کرده بود گفت: «آن دو نفر مردان منصفی بودند و تنها مبالغ کمی را که درست به اندازه نیاز باشد با خود بردند بانوی من!»
آیریس گفت: «هر چقدر لازم است برای بازسازی دیوار و ساختن سیلوها بردار، اما بهتر است خزانه را به داخل ساختمان معبد بازگردانیم، میخواهم چند نفر را برای پست خزانه داری به من معرفی کنی تا یکی از آنها را که درستکار باشد انتخاب کنم، در ضمن لازم نیست مرا بانو خطاب کنی، برای نزدیکانم همان آیریس کافی است!»
آرتور از فروتنی آیریس احساساتی شد و گفت: «اگر فرمان به مرگم دهی خودم بدون تامل فرمانت را اجرا میکنم!» این را گفت در مقابل آیریس زانو زد سپس با عزم و جدیت رفت که ماموریت را انجام دهد. آیریس هم از داشتن چنین فرمانده ای آنهم در این سرزمین غریب خوشحال بود و میدانست که قرار است کارهای بزرگی در کنار هم انجام دهند.
به دیواره های شهر سرکشی کرد تا میزان پیشرفت را بررسی کند، وقتی به آنجا رسید صدها نفر مشغول کار بودند، وقتی او را دیدند دست از کار کشیدند و فریاد زنده باد ملکه سر دادند، آیریس هم با دستش اشاره کرد که به کار خود برگردند. یکی از فرماندهان که نقشه ی دیوار ها را در دست داشت و به معماران نشان میداد به سمت آیریس آمد و با استرس گفت: «درود بر ملکه ما آیریس، دروازه ی جنوبی شهر ایمن سازی شد و دیواره های منتهی به دروازه ی شرقی در حال ارتقا است»
آیریس گفت: «دشمن از شمال شرقی حمله خواهد کرد، پس از تقویت دروازه شرقی، اولویت را در دیواره های شمالی ارگ قرار دهید و غرب، آخرین مرحله ی ساخت و ساز باشد. میزان مزد چقدر بوده؟»
فرمانده با چهره ای خندان گفت: «سرورم، جز تعدادی انگشت شمار، هیچکس حاضر به دریافت مزد نشده است و برای اعلام وفاداری به شما، رایگان کار کرده اند!» آیریس بی آنکه احساساتی شود اسبش را آماده ی حرکت کرد و گفت: «کارتان عالی است، سالمندان و زنان را تحت فشار نگذارید» فرمانده اطاعت کرد.
در محله های مسکونی و بازارها سرکشی میکرد و مردم برایش دست تکان میدادند و ابراز علاقه میکردند. کمی بعد متوجه سوار کاری شد که از پشت به سویش می آید. سام سوار بر اسبی نه چندان درشت جثه خود را به آیریس رسانید و با ذوق گفت: «تمام شهر را دنبالتان گشتم، شتر را به آهنگر دادم تا اندازه ش را بگیرد!»
آیریس لبخندی زد و گفت: «دشمنانم اگر تو را زیاد با من ببینند برایت دردسر خواهد داشت!» سام خندید و گفت: «فکر نمیکنم دشمنان زیادی داشته باشی یا اینکه جرات کنند خود را نشان دهند!» آیریس گفت: «همین امروز صبح از طرز نگاه زنانی که شوهرانشان را اعدام کرده ام دشمنی را میشد حس کرد!» سام لحنش را عوض کرد و گفت: «احتمالا جاهایی از شهر هست که هنوز ندیده ای» هر دو به سمت شمال غربی شهر رفتند.
«این رود کرخه است که از بخش های شمالی شهر عبور میکند و کشاورزان آبراههایی از آن به سمت مزارع خود حفر کرده اند، تنها منبع آبی شهر اینجاست و اگر دشمن بر آن مسلط شود کارمان تمام است» آیریس از اسب پیاده شد و به لبه ی رودخانه رفت، عرض کرخه تا دور دست ها ادامه داشت و سوی دیگر خشکی به سختی دیده میشد. دستش را در آب برد و بر صورت خود پاشید، سپس با کف دستانش مقداری از آب رودخانه نوشید و دوباره سوار بر اسب شد. به سام رو کرد و گفت:«جای دیگری هست که ندیده باشم؟» سام کمی فکر کرد و جواب داد: «در داخل شهر؟... به گمانم تنها گورستان مانده است!»
در قسمت شمالی لارسا که ناهمواری بود، گورها طبقه طبقه در دل صخره ها کنده شده بود و مردگان را بدون آنکه دفن کنند در آن قرار میدادند، طوری که اسکلت جنازه ها پیدا بود و تعدادی از اجساد هم که تازه مرده بودند، قبرشان از کرم، مار، عقرب و سایر حشرات و خزندگان پر بود. آیریس بینی اش را پوشاند و گفت: «چه بوی تعفنی!... چرا اجساد را نمیسوزانید؟»سام گفت: «این سنت ما است و کاهنان تا کنون اینگونه دستور میدادند!» آیریس با عصبانیت گفت: «اکنون من دستور دیگری میدهم!» این را گفت و به سوی معبد بازگشت.
آرتور به همراه چند نفر در طبقه میانی ذیگورات منتظر بود تا آیریس بازگردد و خزانه دار را انتخاب کند، آیریس وارد شد و آرتور و پنج نفر دیگر زانو زدند؛ آیریس اشاره کرد که بلند شوند. آرتور گفت: «همانطور که دستور داده بودید اینها را که مورد اعتماد مردم هستند برای شغل خزانه داری پیشنهاد میدهم» آیریس نگاهی به آنها انداخت، همه لباس های فاخر به تن داشتند و مشخص بود که خود تاجر اند بجز یک نفر که لباس ساده و نعلینی از حصیر داشت. آیریس به او گفت: «نامت چیست؟» پاسخ داد: «لوران، سرورم»، آیریس گفت:»لوران، شغلت چیست و چرا ژنرال آرتور تو را مورد اعتماد میداند؟»، سرش را پایین انداخت و گفت: «من چوپانی بیش نیستم بانوی من و سال ها است که بسیاری از دامداران این شهر بدون نگرانی،گله ها و دام های خود را به من میسپارند و تا کنون حتی یکبار هم در امانت خیانت نکرده ام»
خزانه داری شغل مهمی بود و آیریس باید مطمئن میشد که لوران به او وفادار است، جلو رفت و به چشمان چوپان خیره شد تا ذهن خوانی کند، چوپان ترس به خود راه نداد و آیریس هم درون او اثری از نیت سوء و خیانت پیدا نکرد. به آرتور گفت:«خزانه را به او بسپارید و او را در زیرزمین معبد ساکن کنید» آرتور اطاعت کرد و در حالی که آنجا را ترک میکرد مشغول صحبت با لوران بود.
آیریس به اتاق مخصوصش بازگشت و از پنجره ی شرقی نگاهی به محوطه آموزش نظامی انداخت، هنوز مشغول تمرین بودند، با خود گفت: «آه... ایبلم... تو آن چیزی را که دو بار از دست دادم به من بازگرداندی... آیا... آیا این مردم میتوانند خانواده ی جدید من باشند؟ آیا میتوانیم آنها را از کام مرگ نجات دهیم؟...» به فکر فرو رفت و سلاح هایش را در گوشه ی اتاق گذاشت تا کمی استراحت کند.
چند ساعتی گذشت و آیریس قصد داشت با ایبلم ارتباط برقرار کند تا در مورد مسائلی از او مشورت بگیرد، ملانیا را صدا زد و او بلافاصله وارد اتاق ملکه شد؛ آیریس خنجر تیزی برداشت و آنرا لحظاتی در آتشدان نگه داشت تا منجر به بیماری نشود، ملانیا کمی ترسیده بود، آیریس گفت: «دستت را جلو بیاور» ملانیا با قدم هایی آرام به سمتش آمد و با چهره ای نگران به چشمانش خیره شد. آیریس گفت: «نگران نباش، تنها یک خراش کوچک است» در دست دیگرش جامی بود که خون را در آن نگه دارد، دست ملانیا را محکم نگه داشت و جام را روی زمین گذاشت، خراشی روی کف دستش ایجاد کرد، صدایی از ملانیا بلند نشد. بلافاصله خم شد و جام را گرفت تا خون ها را جمع کند.
مقدار خون لازم را که جمع کرد، تکه پارچه ای به ملانیا داد تا زخمش را ببندد، جام را روی میزش گذاشت و گفت: «از این موضوع به کسی چیزی نگو!» ملانیا در حالی که متعجب و حیرت زده بود سرش را به نشانه اطاعت تکان داد و اتاق را ترک کرد.
آیریس به سمت آتشدان رفت، همانطور که در دفعه قبل ایبلم را ظاهر کرده بود اینبار هم مقداری خون داخل آتش و مقداری بر روی کتفش ریخت و آن اسم را بر زبان آورد. حروف روی کتفش شروع به سوزش کردند، مدتی گذشت اما خبری نشد، با باقیمانده ی خون، همین مراحل را تکرار کرد اما نشانه ای از حضور جن نیافت. کمی به فکر فرو رفت؛ با خود گفت: «چرا ظاهر نمیشود؟... من که دستوراتش را به خوبی اجرا کرده ام!... شاید مشکل از مکان باشد... آری شاید به خاطر شلوغ بودن اینجاست... حتما نمیخواهد بر غیر از من خود را نشان دهد... یا شاید چیزی در اینجاست که مانع میشود!»
آیریس ردایش را به تن کرد و راه افتاد، پیش از آنکه برای ارتباط با شیطان به صخره های بیرون از شهر برود باید فرمان مذهبی صادر میکرد؛ دستور داد در شیپور فراخوان معبد بدمند. شیپوری عظیم بود که از مس ساخته شده و برای دمیدن در آن چند نفر باید به نوبت این کار را انجام میدادند تا نفس تازه کنند. طولی نکشید که مردم در مقابل ذیگورات تجمع کردند، نزدیک به غروب آفتاب بود و آیریس به همراه ملانیا که پرچم سیاه به دست داشت به بام ذیگورات آمد و مردم از دیدنش به وجد آمدند. آیریس دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد تا فرمان را صادر کند:
«اینک، من، آیریس، نماینده ی خدای خدایان ایبلم، فرمان میدهم که از این لحظه، اجساد مردگانتان را پس از مرگشان سوزانده و خاکستر و استخوان هایشان را به معبد تحویل دهید. هر کسی بر خلاف این حکم بخواهد سنت پیشینیان را ادامه دهد و مردگان را در گودال های سنگی رها کرده یا دفن کند، کشته خواهد شد و جسدش مطابق حکم سوزانده میشود تا این سنت در میان مردم مستحکم گردد. هنگام اجرای مراسم سوزاندن، باید نماینده ای از معبد در آنجا حاضر باشد»
سپس به همراه ملانیا به داخل ذیگورات بازگشت، پذیرش مذهب جدید و ناشناخته برای مردم دشوار بود آنهم پس از صدها نسل که به این سنت ها پایبند بودند و اکنون دختری بیست ساله آمده و بر قوانین هزاران ساله ی مردم بین النهرین خط بطلان کشیده بود تا جن و شیطان حامی خود را بر سایر شیاطین برتری دهد، هر چند مردم از این قسمت تاریک شخصیت آیریس اطلاعی نداشتند اما آنقدر هم به او اعتماد نداشتند که به راحتی از آیین گذشتگان دست بکشند، اگر چه از سر ترس و وحشت دستورات را اجرا میکردند. بعد از رفتن آیریس مردم به گفتگو و مجادله پرداختند و حامیان آیریس که در اکثریت بودند سعی در قانع کردن مخالفان داشتند چرا که آیریس در نظر آنها نقش منجی و یک ابَر انسان را داشت که برای نجات جهان از فساد کاهنان و اشراف به پاخاسته و هیچ نیرویی نمیتواند در مقابلش قد علم کند.
دستور داده بود سام را پیش او بیاورند و در تالار عمومی و کنار محراب منتظر بود، ملانیا پرچم را به یکی از سربازان داد و به سوی آیریس آمد، مدتی ساکت بود اما سکوت را شکست و گفت: «در مورد سوزاندن مردگان... شاید مردم احساس متفاوتی نسبت به تو پیدا کنند... ما سوزاندن مرده را برای عالم پس از مرگش عذاب آور میدانیم...» آیریس پرسید: «علت این نوع باور چیست؟» ملانیا پاسخ داد: «... آنرا در صحیفه های مردان مقدس دیده ایم، تاجرانی که در دوران صلح با بابل به اینجا می آمدند آنها را به پدران ما گفته اند و نسل به نسل به ما منتقل شده است...» آیریس با کنجکاوی پرسید: «منظورت از مردان مقدس کیست؟» ملانیا گفت: «چیز زیادی نمیدانم اما نام هایی شنیده ام که میگویند متعلق به قرن ها پیش است، نام نوح و ادریس را شنیده ام...»
آیریس بعد از شنیدن این دو اسم چشمانش تیره شد، سرش گیج رفت و به داخل محراب افتاد؛ ملانیا با سرعت به داخل محراب پرید تا نگذارد سر آیریس به زمین برخورد کند اما آیریس هوشیار بود و خود مانع از این اتفاق شد.»آیریس... بانوی من... شما را ناراحت کردم؟! تقصیر من است... اکنون پزشکان را به اینجا میخوانم» آیریس که حالش بهتر شده بود گفت:«نه نیازی نیست... حتما انرژی زیادی مصرف کرده ام باید استراحت کنم!» ملانیا و یکی دیگر از ندیمه ها زیر بغل آیریس را گرفتند تا او را به اتاقش برسانند، بعد از چند قدم آیریس هر دو را مرخص کرد و گفت مشکلی ندارد، ملانیا با نگرانی نگاهش به او بود که سام از راه رسید. با عصبانیت به سام گفت: «تا الان کجا بودی؟! ملکه مدت ها منتظر تو بود تا اینکه حالش بد شد» سام با اضطراب شدید گفت: «میتوانم به داخل بروم؟» ملانیا اجازه نداد و سام با ناراحتی همان جا روی زمین نشست.
آیریس که دیگر احساس ضعف نمیکرد نگران بود که مبادا قدرت هایش را از دست داده باشد. در کنار دیوار ایستاد و تمرکز کرد، بعد با قدرت، مُشتی روانه ی آن کرد، آن دیوارِ بین اتاق او و اتاق ندیمه ها بود؛ با ضربه ای که زد به شعاع یک متر در دیوار حفره ایجاد شد و فروریخت، ندیمه ها از وحشت جیغ زدند و در گوشه های اتاق پناه گرفتند و عده ای هم به این سو و آن سو در حال دویدن بودند تا اینکه آیریس از آن حفره وارد اتاقشان شد و گفت: «نگران نباشید!... آرام باشید تنها یک تمرین کوچک بود!» به نظر نمی آمد کمکی به آرام کردنشان کرده باشد و وقتی دید همه از وحشت در جایشان خشک شده اند با لبخندی از اتاق خارج شد تا ملانیا را ببیند. از در که بیرون رفت ملانیا و سارا را دید که مسلح و آماده بودند به داخل حمله کنند.
«صدای چه بود؟... بانو آیریس؟... دشمن به اتاقتان راه پیدا کرده است؟... با شیاطین مبارزه میکردید؟» آیریس با صدای بلندی خندید و گفت: «نه... فقط میخواستم از چیزی مطمئن شوم... به آن ندیمه های بیچاره کمک کنید... از وحشت نمیتوانند تکان بخورند» سام هم با چشمان بهت زده در پشت سرشان ایستاده بود؛ آیریس با اشاره ای از او خواست که همراهی اش کند.
سارا به داخل اتاق رفت و دید دیوار در حال ترک خوردن است و اطراف حفره ریزش میکند. به ملانیا گفت: «در این مدت که به او نزدیک بوده ای در موردش چه فکری میکنی؟ من بسیار به او مشکوکم» ملانیا با نگرانی و ترس نگاهی به اطراف انداخت و با صدای آرامی گفت: «مگر از جانت سیر شده ای؟ او ممکن است همین حالا صدایت را شنیده باشد!» سارا گفت:«من این طور فکر نمیکنم، به نظر میرسد او محدود به چیزهایی است که خیلی دوست دارم بدانم آن حد و مرزها چه هستند!» ملانیا گفت: «دیگر کافی است! با نیروهایت به مقر معماران بروید و چند بنّا برای تعمیر دیوار بیاورید تا قبل از بازگشت ملکه تعمیر شده باشد!» سارا شانه هایش را بالا انداخت و به نیروهایش که همه زن بودند اشاره کرد همراهی اش کنند.
آیریس به همراه سام به محوطه ی بیرونی معبد رسیدند و آیریس با خوشحالی به سمت شترش دوید، زره چرمین همراه با بافت های فلزی بر روی شتر نصب شده بود، آیریس همه قسمت های زره را بررسی کرد تا مطمئن شود به حیوان آسیبی نرساند، سپس صورت شتر را نوازش کرد و سوار شد. نگاهی به سام انداخت و سرش را به نشانه تشکر تکان داد. سام هم سوار بر آن کره اسب منتظر دستور بود.
آیریس گفت: «آن صخره ها را بیاد داری؟ همانجا که بیهوش شدی» سام گفت: «آری» آیریس در گوشش و با احتیاط گفت:«باید از دروازه ی شمالی خارج شوی و شهر را دور بزنی و در آن صخره ها به من ملحق شوی... من از دروازه ی جنوبی میروم و زودتر از تو در آنجا خواهم بود پس سریع باش!» سام باهوش بود و میدانست که این نبوغ آیریس است برای آنکه مخالفان گیج شده و نتوانند به نیت آنها پی ببرند و تعقیبشان کنند.
آیریس به دروازه جنوبی رسید و نگهبانان که خواب بودند از وحشت دوان دوان به پست های خود برگشتند و نگران از اینکه مبادا آیریس بخاطر تن پروری آنها را اعدام کند! آیریس سوار بر شتر به سمت فرمانده دروازه رفت، آنقدر به او نزدیک شد که گردن شتر به صورت فرمانده برخورد میکرد. از روی شتر خم شد و با چشمان باریک و زاویه دارش به فرمانده ی بخت برگشته خیره شد؛ نگاهش آنقدر ترسناک بود که فرمانده روی زمین افتاد و دوباره بلند شد و سعی کرد حالت نظامی بگیرد. آیریس گفت: «تو... نگهبان شهر منی؟... آیا در خور من است که نگهبانی چون تو داشته باشم؟» سرباز روی زانو نشست و ملتمسانه گفت: «عفو کنید بانو، تمام روز مشغول بودیم و نیروهای شب کار، سه روز است نخوابیده اند!» آیریس با عصبانیت گفت: «شما متعلق به منید و اگر لازم باشد تا حد مرگ باید کار کنید و این را من تعیین میکنم، نه تو» این را گفت با اشاره دستور داد دروازه را باز کنند. فرمانده گفت: «صبر کنید!... کجا میروید... اجازه دهید با تعدادی همراهی تان کنیم! خطرناک است!» آیریس برگشت و با پوزخندی گفت: «ای کله پوک... من چه نیازی به نگهبان مستی چون تو دارم!» این را گفت و به سمت صخره ها تاخت. فرمانده با خود گفت: «عجیب است! میدانست مست هستم با اینکه چند ساعتی گذشته، وقتی بازگردد قطعا سرم را از بدنم جدا میکند!»
آیریس در حالی که هیچ مشعلی به همراه نداشت، در آن تاریکی شب آگاهی خود از محیط را به شتر منتقل میکرد تا در آن صخره ها به درستی حرکت کند. چندی بعد به همان محلی رسید که با ایبلم ملاقات کرده بود، بی معطلی با شاخه های خشکیده ی اطراف آنجا آتش روشن کرد و منتظر ماند تا سام برسد. با خود گفت: «... آن نام ها... مردان مقدس... وقتی آن ها را شنیدم احساس کردم تهی شده ام و شور درونم فرونشسته است... درون من چه خبر است؟!» کمی بعد و در حالی که سام هنوز نرسیده بود، ایبلم از درون آتش جوشید و مانند دفعه ی قبل و با جمجمه ی بز در حالی که دستانش را به هم حلقه زده بود در برابر آیریس ایستاد. آیریس با دست پاچگی و صدای لرزان گفت: «من... منکه هنوز... هنوز مناسک تکمیل نشده است چگونه ظاهر شده ای؟»
ایبلم با همان صدای عجیب که نه میتوان گفت مردانه است و یا زنانه، پاسخ داد: «پیش از آن مناسک را انجام دادی اما به دلیل وجود فلزات فراوان در اطرافت نتوانستم به حالت مادی درآیم... پس صبر کردم تا از فلزات و انسان ها دور شوی!»
آیریس که دستانش زیر چانه اش بود گفت: «که اینطور!... من... من امروز نام هایی شنیدم و گویی برای لحظاتی مرده بودم... آن نام ها...» ایبلم حرفش را قطع کرد و با نگرانی گفت: «نه... اگر آن اسماء را بیان کنی دیگر نمیتوانم خود را به تو نشان دهم!» آیریس ترسید و به فکر فرو رفت که ایبلم به حرفهایش ادامه داد: «نمیتوانم دلیلش را بگویم اما اگر به قدر کافی قوی شدی شنیدن یا گفتن این گونه اسامی هیچ آسیبی به تو نخواهد رساند؛ در مورد سوزاندن مردگان، آنچه که حکم کردی را من به تو القا نمودم و هر مراسمی از این دست بر قدرتت می افزاید زیرا در جهت اطاعت از من قدم برداشته ای!»
آیریس سرش را تکان داد و گفت: «دشمن با تعداد زیاد برای نابودی من به این شهر می آید، چگونه به تنهایی با آنها مقابله کنم؟» ایبلم بعد از مدت ها بی حرکتی، قد سه متری اش را خم کرد و استخوان ران انسانی را که به نظر میرسید در اثر سوختن سیاه شده به سمت آیریس دراز کرد. آیریس با ترس و کنجکاوی خواست استخوان را از ایبلم بگیرد، انگشتان آن جن را دید که نازک و بلند بود و پوستی به رنگ خاکستری داشت. تا کنون انقدر به ایبلم نزدیک نشده بود، استخوان را میخواست از دستش بگیرد که لحظه ای دستانش با دست ایبلم تماس پیدا کرد و فهمید که مانند آهن گداخته حرارت دارد. ایبلم نسبت به این تماس واکنشی نشان نداد و بعد از آنکه استخوان را به آیریس داد؛ دوباره ایستاد و گفت:
«مانند آن طلسمی که روی استخوان حک شده است روی تمامی تکه استخوان های آن ۱۵۰۰ نفر که کشته ای حک کن و هنگامی که دشمن به اینجا رسید آنها را در زمینی که میخواهی با آنها روبرو شوی در خاک دفن کن. وقتی دشمن به محدوده ی این استخوان ها برسد، با ریختن خون یکی از آنان، پرده و حجاب میان دنیای ما و دنیای انسان ها در نگاه آنان برداشته میشود. آنها چیزهایی را می بینند که به شدت وحشت خواهند کرد و توان جنگیدن را از دست خواهند داد، هر چند ممکن است عده ی کمی از آنان بعد از لحظاتی خود را پیدا کرده و به مقابله بپردازند»
ناگهان ایبلم به سمت راست خود نگاهی انداخت و با سرعت محو شد، آیریس سام را دید که بر زمین افتاده و از دهانش کف بیرون می آید.»لعنتی! چگونه با این سرعت کل شهر را دور زد، حالا که آن موجود را دیده است حتما خواهد مرد!» سام به شدت میلرزید و آیریس تکه پارچه ای در دهانش گذاشت تا زبان خود را گاز نگیرد.
استخوان را در ردایش پنهان کرد و سام را سوار بر شتر، با سرعت به معبد بازگردانید. نزدیک صبح شده بود و آیریس در کنار ملانیا و سایر ندیمه ها، با نگرانی به سام نگاه میکرد و پزشکان مشغول معاینه ی او بودند. یکی از پزشکان که مشخص بود علت را فهمیده است گفت: «بانوی من، به نظر میرسد یک دیو یا عفریته بدنش را تسخیر کرده!» آیریس که خود میدانست دلیل این تشنج چیست بلافاصله با عصبانیت گفت: «خب تطهیرش کنید!... نجاتش دهید!... منتظر چه هستید؟!»پزشکان که کاهنانی هم در میانشان بودند اطاعت کردند و یکی از آن کاهنان کیسه ی نمکی بیرون آورد و دایره وار، حلقه ای از نمک دور سام روی زمین رسم کرد.
آیریس به یاد مرزبان بابِل افتاد که او هم از همین روش استفاده کرد. کاهن که صورت خود را پوشانده بود همزمان در نقاطی خاص از حلقه ی نمک، پودرهایی میریخت که به نظر می آمد استخوان های خرد شده باشند و همزمان با ریختن آن، وردهایی زیر لب میخواند. آیریس با حواس فوق العاده قدرتمندش متوجه شد که به زبان آرامی است و از احساسات درونی کاهن معنی کلمات را به تدریج متوجه میشد:
«ای شیاطینِ از عرش هبوط کرده!
به فرمان پروردگارتان پراکنده و دور شوید از جسمی که پاک و خالص است و شما ناپاک و آلوده به عناد!
به فرمان پروردگارتان پراکنده و دور شوید از روحی که پاک و خالص است و شما ناپاک و آلوده به دروغ!
به فرمان پروردگارتان پراکنده و دور شوید از ذاتی که پاک و خالص است و شما ناپاک و آلوده به هوس!
به فرمان پروردگارتان و آن روح به عرش صعود کرده، آن فرستاده ی خدا، ادریس...»
کاهن به این قسمت از عبارات تطهیر که رسید، آیریس احساس کرد در قفسه سینه اش گلوله ای از مذاب قلیان میکند و با سرعت خود را به اتاقش رساند و روی زمین به خود پیچید؛ صدای کاهن که در ذهنش خاموش شد احساس عذاب از بین رفت و با احتیاط از لابلای درب اتاق به مراسم تطهیر نگاه کرد. تطهیر به پایان رسیده بود و سام هم از حالت تشنج به خواب رفته بود؛ کاهنی را که عبارات تطهیر را میخواند به اتاقش احضار کرد:
«صورتت را نشان بده! نامت چیست؟»
- «هارون هستم سرورم»
- «اهل کجایی آن الواح قدیمی را چه کسی به تو داده است؟!»
- «اهل نینوا هستم... الواح از پدرم به من رسیده است»
- «نام این صحیفه ها چیست؟»
- «چیز زیادی از اینها نمیدانم فقط آنرا حفظ کرده ام و میدانم برای پاک کردن اثرات شیاطین از بدن انسان موثر است»
- «غیر از تو افراد دیگری هم به کتیبه هایی مانند این دسترسی دارند؟»
- «بله بانوی من، تعداد محدودی از مردم این ها را در میان خود دارند»
آیریس با نگاه ترسناکی به هارون خیره شد و گفت: «یک شبانه روز به تو مهلت میدهم تمامی این صحیفه ها را از سطح شهر جمع کنی و به من تحویل دهی!»
- «اما، سرورم! آنها راضی نخواهند شد!»
آیریس با عصبانیت تکه کاغذی برداشت و دستور را مکتوب و مُهر زد و آن را به سینه ی کاهن کوبید، سپس الواح را که در دست کاهن بود، از او گرفت و گفت: «... یک شبانه روز...»
کاهن با چهره ای نگران اتاق را ترک کرد تا دستوری را اجرا کند که میدانست بسیار سخت است. آیریس الواح را در آتش انداخت و شاهد سوختنشان بود و این به او آرامش میداد. با خود گفت: «هر چه هستید برایم خوب نیستید و مجبورم نابودتان کنم تا هیچ تهدیدی را باقی نگذارم»
آن شب طولانی و نا آرام سرانجام به پایان رسید و آفتاب رو به طلوع بود. بجز آیریس که از نظر جسمانی نیاز چندانی به خواب نداشت همه ی ندیمه ها و نگهبانان قصر به خواب رفتند تا سکوت بر مرکز شهر حاکم شود.

... دو روز بعد...
صبح زود و پیش از حرکت گله ها به سوی مراتع چرا، آیریس از خواب بیدار شد و ملانیا را احضار کرد. ملانیا با چهره ای پریشان وارد اتاق شد و گفت:
- «درود بر آیریس جنگجو، در خدمتم»
آیریس که مشغول تمیز کردن تیغه ی شمشیرش بود با لحن تندی گفت: «از آن کاهن آشوری خبری نشد؟»
- «خیر، بانوی من»
آرتور سرزده و بدون اجازه وارد اتاق شد و گفت: «بانوی من! هارون! آن کاهن آشوری... جسدش را در سواحل کرخه یافته ایم!» آیریس با عصبانیت چنان شمشیرش را بر کف زمین کوبید که سنگ سیاه زیر پایش ترک خورد. از جایش بلند شد و کلاه ردایش را روی سر کشید، به آرتور و ملانیا اشاره کرد که حرکت کنند. رو به ملانیا کرد و گفت: «سارا و زنان جنگجو را آماده ی حرکت کن و خود نیز همراه من بیا...»
در اولین ساعات صبح بود که گویی طوفانی در شهر به پا شده است و آیریس و صدها تن از نیروهایش مشغول جستجوی خانه به خانه بودند تا الواح سامی را پیدا کنند. ملانیا با پرچم سیاه همه جا کنارش حضور داشت و سارا و زنان جنگجو با سخت گیری خاصی حتی از گشتن داخل یک کوزه هم دریغ نمیکردند. اما جاهایی که آیریس حضور داشت نیازی به گشتن نبود و تنها اعضای خانواده را بیرون می آوردند تا آیریس آنها را ذهن خوانی کند. شهر و مردم به وحشت افتاده بودند. سه ساعت از شروع جستجو گذشته بود و آیریس و تعدادی از سربازان به خانه ای رسیدند که شباهت زیادی به معابد داشت. آیریس به ملانیا گفت: «مالک این خانه ی عجیب کیست؟» ملانیا پاسخ داد: «پیرمردی سامی به نام متوزلاح است که تعدادی از مهاجران آشور را در اینجا ساکن کرده» آیریس به سربازان اشاره کرد که وارد خانه شوند. پیرمرد و سه خانواده ساکن در آنجا را خارج کردند که تعدادشان به بیست نفر میرسید. آیریس از شتر پیاده شد و با شتاب به سمت پیرمرد حرکت کرد، به چشمانش خیره شد و افعی وار ذهن خوانی او را شروع کرد. هر چه تلاش میکرد هیچ چیزی نمیفهمید گویی نیرویی از اینکار مانع میشد، کمی بعد متوجه شد همزمان با ذهن خوانی او، پیرمرد به صورت مخفی ذکری زیر لب میخواند.
آیریس با لحن هولناکی به متوزلاح گفت: «چرا نمیتوانم وارد ذهنت شوم؟ چه چیزی را پنهان میکنی؟» پیرمرد گفت:«نمیدانم بانوی من در مورد چه چیزی حرف میزنند، من چیزی برای پنهان کردن ندارم میتوانید خانه ام را جستجو کنید!»آیریس سیلی محکمی بر صورتش زد و گفت: «چطور جرات میکنی دروغ تحویلم دهی! زیر لب چه میگفتی؟» پیرمرد بدون ترس و با حفظ آرامش پاسخ داد: «هیچ چیزی نمیگفتم بانوی من» آیریس سیلی بعدی را محکم تر زد و پیرمرد نقش زمین شد. همه ی سربازان و مردم از رفتار آیریس شگفت زده شده بوند و از خود سوال میکردند که آیریس چه تهدیدی را حس کرده که اینگونه رفتار میکند.
کمی بعد سارا و نیروهایش بازگشتند. سارا احترام نظامی گذاشت و در گوش آیریس گفت: «بانوی من، نیمی از شهر را گشتیم و تنها در یکی از خانه ها این سه لوح سامی را یافتیم» آیریس نگاهی به آنها انداخت و مشعل یکی از سربازان را گرفت و هر سه لوح را به آتش کشید. پیرمرد وقتی به آتش کشیده شدن الواح را دید اشک از چشمانش جاری شد و زیر لب ذکری گفت.
آیریس سپس رو به سارا کرد و گفت: «اهالی آن خانه کجا هستند؟» سارا به نیروهایش اشاره کرد و آنها، خانواده ای شش نفره را که سه کودک نیز در میانشان بود و لباس فقیرانه ای داشتند در حالی که به بند کشیده شده بودند، با خود آوردند.
آیریس به سمت مادر خانواده رفت و سعی کرد آرامش خود را حفظ کند، با لحن ملایمی گفت: «پیش از آنکه ذهن خوانی ات کنم، بگو آن الواح را از چه کسی گرفته ای!» آن زن با نگرانی رویش را از آیریس برگرداند. آیریس میدانست که ممکن است ذهن خوانی روی آن زن هم جواب ندهد، از این رو نمیخواست دیگران بیش از پیش نقاط ضعفش را ببینند. پس شمشیر کشید و آن را بر گلوی پدرشان گذاشت و گفت: «سوالم را پاسخ دهید، من از کشتن گناهکاران هیچ باکی ندارم!»
دختر نوجوانی که از اعضای آن خانواده بود با چشمانی گریان به پیرمرد اشاره کرد و پدر و مادرش بر سرش فریاد کشیدند. آیریس متوجه شد که کلید حل این مشکل آن پیرمرد است؛ دستور داد آن خانواده را آزاد کنند. به سمت متوزلاح رفت و گفت:«اگر به حفظ جان این بیست نفر که در خانه ی خود ساکن کرده ای علاقه مندی جای الواح را بگو، میدانم چه وظیفه ای در این شهر داری، اگر همکاری کنی هیچ کسی آسیب نمیبیند؛ ما در آستانه ی جنگی بزرگ هستیم و من نمیتوانم وقتم را برای اینکار بیش از این هدر دهم!» متوزلاح میدانست که آیریس او را رها نخواهد کرد، اما نمیتوانست چیزی بگوید. آیریس شمشیرش را بر گلوی یکی از مهاجران گذاشت و گفت: «دو راه دارید، یا با کمک شما آن الواح را پیدا میکنم و آزاد میشوید و یا خود آن الواح را میابم و همه کشته خواهید شد!» برده ای حبشی در میان آن بیست نفر حاضر بود و از آیریس اجازه خواست صحبت کند.
آیریس تایید کرد و برده ی سیاهپوست در میان مخالفت و ناله ی مهاجران گفت حاضر است محل الواح را به شرط حفظ جان آن افراد نشان دهد؛ آیریس قول داد به کسی آسیبی نرساند. دسته ای از سربازان به همراه آیریس پشت آن برده و به سمت داخل خانه متوزلاح راه افتادند. در زیر زمین آن سردابی بود که ورودی اش با قفلی محافظت میشد. برده با کلیدی که بر گردن داشت قفل را گشود؛ به اتاقی رسیدند که پر از کاغذ و لوازم نوشتار بود.
آیریس خطاب به برده حبشی گفت: «اینجا؟... محل نگارش الواح و توزیع آن در شهر، اینجا است؟» برده پاسخ داد: «آری بانوی من، آن پیرمرد سامی است و ادیان پدران خود را تبلیغ میکند» به دیواری رسیدند و برده ی حبشی شروع به شمارش آجرها کرد، به آجر دوازدهم از پایین که رسید با انتهای مشعل آرام آرام به آن ضربه زد تا تکان بخورد، آجر چرخید و برده آنرا بیرون کشید، دستش را درون حفره کرد و یک گونی پر از الواح سامی بیرون آورد. آیریس با احتیاط نگاهی به داخل آن انداخت و امواج آزاردهنده را از درون آن حس کرد.
با غرور و تکبر از خانه بیرون آمد در حالی که سربازان الواح را حمل میکردند، آیریس دستور داد آنها را بر زمین بریزند، در همین حین آرتور و نیروهایش که مشغول جستجوی بخش دیگری از شهر بودند از راه رسیدند. آرتور زانو زد و گفت:«دستور شما با موفقیت اجرا شد و این پنج لوح را از داخل دو خانه یافتیم و خانواده های ساکن آنجا را که از مهاجران بودند دستگیر کردیم»
آیریس دستور داد همه ی مهاجران را در کنار هم روی زمین بنشانند و سپس درست در مقابلشان همه ی الواح را روی زمین ریخت، به سرباز اشاره کرد که مشعلی به او بدهد. صدای ناله و ندبه از میان مهاجران بلند شد؛ مشعل را که نزدیک تر کرد، ناله ها به گریه تبدیل شدند و ندبه هایی را اینبار نه زیر لب بلکه با صدای بلند بر زبان می آوردند که گویی صحیفه مقدسشان که به کام آتش میرود جان دارد و زنده است. ذکرهایشان آیریس را آزار میداد و برای آنکه زودتر تمام شود مشعل را به میان الواح انداخت.
سامی ها شروع به ضجه زدن کردند و از شدت غم صورت هایشان را بر خاک میساییدند. الواح خاکستر شد و صدای ناله ها بیش از قبل ادامه داشت، متوزلاح که دستانش بسته و سرش از شدت غم در گریبانش بود به چشمان آیریس نگاهی انداخت و با صدای بلند گفت: «لولیا یا ماریا»[لا اله الا الله در زبان سریانی] آیریس چشمانش سیاهی رفت و مانند قبل بر زمین افتاد، در حالی که هوشیاری چندانی نداشت خنجری از پوتینش بیرون آورد و بدون آنکه پیرمرد را به خوبی ببیند آنرا به سویش پرتاب کرد. چیزی نمیدید اما با برخاستن صدای ناله از جمعیت متوجه شد که خنجر به هدف خورده است. لحظاتی بعد به خود آمد و از جایش بلند شد، چشمانش کمی تار بود اما خنجر را دید که به چشم چپ پیرمرد اصابت کرده و جانش را گرفته است. جمعیت بر سرشان خاک میریختند و ناله میکردند.
آیریس سوار بر شتر شد و پیش از آنکه محل را ترک کند در گوش آرتور گفت: «همه را آزاد کنید اما تحت نظر بمانند»آرتور اطاعت کرد و نظامیان مشغول آرام کردن اوضاع بودند، از الواح سامی هم چیزی باقی نمانده بود. آیریس به همراه ملانیا به سمت خانه ی سام حرکت کرد، صدای مرغ و خروس از خانه ی آنها می آمد که پیش از این توان خرید دام و طیور را نداشتند. ملانیا در زد اندکی بعد مادر سام در را گشود و با خوشحالی به ملکه خوش آمد گفت. آیریس پرسید: «سام!؟... تغییری نکرده است؟» مادر سام سرش را پایین انداخت و گفت: «از آن شب که به هوش آمد تا کنون کلمه ای سخن نگفته و به سختی میتوانیم به او غذا دهیم!»
آیریس وارد خانه شد و چهار زانو روی زمین مقابل سام نشست، سام به نقطه ای خیره بود و حضور آیریس را متوجه نشد. آیریس جلو رفت و به چشمان سام خیره شد تا بداند درونش چه میگذرد. کمی تمرکز کرد، دستانش را روی گیجگاه سام گذاشت؛ اندکی بعد همان صحنه را از نگاه سام دید که ایبلم آن استخوان ران را به او میدهد و دستانش با دست ایبلم تماس پیدا میکند. سام در آن لحظه باقی مانده و گیر کرده بود و نمیتوانست خود را رها کند. آیریس سعی کرد با القا ذهنی، افکارش را به سوی دیگری بکشاند. لحظه ای که جان سام را از دست نگهبانان نجات داد به او القا کرد؛ مردمک چشمان سام کوچک شد و به حالت عادی بازگشت، سپس با بهت و حیرت حضور آیریس را متوجه شد، آیریس لبخندی زد و خوشحال از اینکه او را به زندگی بازگردانده با لحن فریبنده ای گفت: «به نظر میرسد ماجراجویی درونی قهرمان کوچک ما به پایان رسیده است! به کمکت نیاز دارم استراحت کافی است» سام که کم کم خود را یافته بود از جایش به آرامی برخاست و گفت: «بانو، به نظر میرسد بازهم جانم را نجات دادی، چیز زیادی به خاطر نمی آورم اما چنین حسی دارم!» آیریس گفت: «حسّت درست میگوید، دو بار جانت را نجات داده ام و اکنون وقت آن است که جبران کنی!»
به نظر می آمد آن خاطره ی هولناک از ذهن سام پاک شده است زیرا آیریس هیچ گمان بدی نسبت به خود در ذهن سام پیدا نکرد و همه چیز به حالت عادی برگشته بود. چیزی که مردم در آن روز از آیریس دیده بودند بی رحمی و شقاوت به مراتب شدید تری نسبت به کاهنان و معابد بود اما دلگرمی شان توزیع عادلانه ی غذا و ثروت میان مردم بود، چیزی که هرگز کاهنان و شکم پرستان حریص در گذشته نسبت به آن هیچ احساس مسئولیتی نداشتند.
آیریس به تالار عمومی معبد بازگشت و به فرماندهان نزدیک به خود دستور جلسه خصوصی داد. اندکی بعد هفت نفر از فرماندهان وفادار به او همراه با آرتور وارد جلسه شدند. آیریس هم به همراه ملانیا که پرچم سیاه را به دست گرفته بود وارد تالار شدند و همه ادای احترام کردند. آیریس دستور داد بنشینند و خود، ایستاده مشغول حرف زدن شد:
«همانطور که میدانید در انتظار نبردی بسیار بزرگ و سرنوشت ساز هستیم و در شرایط عادی هیچ شانسی در برابر نیروهای منظم و کهنه کار امپراتوری عیلام که سال ها تجربه نبردهای خونین با بابل و آشور را داشته اند نخواهیم داشت؛ سرنوشت این نبرد در دستان من و قدرت هایی است که در اختیار دارم؛ حتی اگر نیروهای آنها چند برابر این بود بازهم در مقابل من یارای مقاومت نداشتند. کافی است دستور ساده ای را اجرا کنید تا با کمترین تلفات تپه های لارسا را به چشمه های خون بدل کنیم. ژنرال آرتور!»
- «بله، بانوی من؟»
- «با باقی مانده های آن ۱۵۰۰ نفر چه کرده اید؟»
- «آنها را در گودال هایی در اطراف مزارع گندم دفن کردیم»
- «در اسرع وقت به آنجا رفته و تمامی استخوان هایی که سالم یا نیمه سالم است را نزد من بیاورید»
آرتور متعجب شد و دیگران نیز شروع به زمزمه کردند، اما با اطمینان از جایش برخاست و گفت: «بانو، من کاملا به شما ایمان دارم و کوچکترین تردیدی به خود راه نخواهم داد» با اشاره به دیگر سربازان، عبادتگاه را ترک کرد تا ماموریت را انجام دهد. لحظه ای پیش از رفتنش آیریس او را صدا زد و گفت: «این ماموریت باید از نظر همه مخفی بماند و تا حد ممکن کسی از آن باخبر نشود» آرتور سرش را به نشانه اطاعت تکان داد و رفت.
آرتور و آن هفت نفر سوار بر اسب به دروازه ی جنوبی رسیدند، فرمانده ی دروازه ادای احترام کرد و گفت: «سرورم! به نیروهای پشتیبان نیاز ندارید؟!» آرتور پاسخ داد: «نه، چیز مهمی نیست، برای سرکشی به مرزها میرویم و تا ساعاتی دیگر باز خواهیم گشت» از آنجا تا محل دفن اجساد فاصله ی چندانی نبود و آرتور باید مطمئن میشد که برج های دیدبانی متوجه این موضوع نشوند. از این رو به سواران دستور داد که تا مسافت دور تری نسبت به مقصد بتازند و از مسیر دیگری که دید کمی دارد به محل دفن اجساد بازگردند. نزدیک ظهر بود و آفتاب داغ بر زره های فولادین ژنرال های لارسا میتابید؛ هارتس گفت: «اگر این ها را برای مراسمی یا چیز دیگری میخواست چرا پیش از این مانع دفنشان نشده بود؟!»
- «حتما دستوری به او الهام شده است یا با کسی مشورت کرده!»
- «دستور از سوی چه کسی؟ خدایان؟ آیا شما اینها را باور میکنید؟»
-»یعنی میگویی این ها حقیقت ندارد؟ پس آن قدرتها از کجا آمده؟ مگر ندیدی با ضربه ای دیواره ی بیرونی معبد را بر زمین ریخت!»
- «باید اعتراف کنم که او مرموز ترین و عجیب ترین موجود روی زمین است! هرگز نمیتوانم ادعا کنم که آیریس را میشناسم!»
آرتور با عصبانیت بحثشان را قطع کرد و گفت: «کافی است! ما نمیتوانیم به امور خدایان یا نمایندگان آنها وارد شویم... تنها برای اجرای دستوری مهم اینجا هستیم!»
همه با هم با شمشیرهایشان شروع به کنار زدن خاک روی گودال ها کردند و اگرچه از آن اجساد تنها استخوان های سوخته باقی مانده بود و حجم زیادی برای دفن اشغال نمیکرد اما با این وجود، ۱۵۰۰ نفر بیشتر از آن بود که تنها ۸ نفر از پس آنها بر بیایند؛ به هر حال این دستور ملکه بود و حتی اگر در این راه میمردند هم نباید بدون انجام آن به لارسا بازمیگشتند. کار طاقت فرسای نبش قبر حدود هشت ساعت طول کشید حالا باید استخوان های سالم و نیمه سالم از میانشان جدا میشد؛ ژنرال های پرافتخار لارسا که در جنگ های فراوانی حضور داشتند، اکنون به دستور آیریس مانند بردگان حبشی مشغول کار بودند و در اثر تماس فراوان با خاکسترهای مردگان تمام صورت و لباس های فاخر نظامی شان سیاه شده بود. هر چند ساعت یکی شان از اوضاع شکایت میکرد و آرتور سعی میکرد آرامش آنها را حفظ کند تا کار به سرانجام برسد.
حدود یکصد گونی از استخوان ها جمع شد و هر اسب باید ۱۳ گونی حمل میکرد و دیگر جایی برای نشستن فرماندهان باقی نمیماند. مانند جنازه های متحرک و با چهره ای به شدت کثیف باید به لارسا بازمیگشتند که به همراه داشتن آن همه بار قطعا شک برانگیز بود. آرتور کمی فکر کرد و گفت: «باید خود را تمیز کنیم، جویبارهای مزارع گندم کمی آنطرف تر است!»همه در نهایت خستگی صورت و زره هایشان را تمیز کردند و نزدیک غروب آفتاب به دروازه های جنوبی رسیدند.
آیریس و زنان جنگجو نزدیک دروازه و با پوشش هایی یکسان طوری که مشخص نبود کدام یک ملکه است منتظر آن هشت نفر بودند. آرتور وقتی ملکه را دید زانو زد و گفت: «دستور شما با موفقیت اجرا شد» آیریس خم شد و دستان آرتور را گرفت تا او را بلند کند، با لحن آرامش بخشی گفت: «با این کار به روشی بهتر از جنگیدن امنیت را به لارسا هدیه کردی»
کیسه استخوان ها به سرعت و توسط زنان جنگجو به داخل معبد برده شد. به جز آن هشت نفر و ملانیا، به نظر نمیرسید کسی از محتوای این کیسه ها مطلع شده باشد. آیریس همه را مرخص کرد و تنها ملانیا باقی ماند، ردایش را از تن خارج کرد و سلاح هایش را نیز از کمر گشود، رو به ملانیا کرد و گفت:
- «کار بسیار سنگین و طاقت فرسایی بر دوش ما دو نفر است که سرنوشت جنگ پیش رو را تعیین میکند!»
ملانیا با لحن کنجکاوانه ای گفت: «نمیخواهی بگویی این اجساد برای چه اینجاست؟»
آیریس به داخل محراب رفت، پارچه ای قرمز رنگ را که دقایقی قبل آنجا پنهان کرده بود بیرون آورد، به ملانیا داد و گفت:«آنرا باز کن!»
ملانیا با آرامی و احتیاط، پارچه را باز کرد و استخوان ران را دید، کمی شوکه شد اما استخوان را در دست گرفت و به طلسم حک شده روی آن با دقت نگاه کرد؛ گفت: «این علائم، این خطوط عجیب به چه زبانی است؟»
- «نمیدانم، من مامور به این شدم که مانند همین علائم روی تمامی استخوان ها ایجاد کنم و با این کار آنها را به سلاح هایی کشنده بدل سازم!»
- «بسیار خب، بهتر است شروع کنیم؛ به گمانم زمان زیادی به طول بیانجامد!»
- «و اینکه نباید کسی از این نقشه مطلع شود چون به راحتی خبر آن به دشمن خواهد رسید!»
ملانیا نیز مانند آیریس، ردایش را باز کرد و هر یک کیسه ای را برای شروع انتخاب کردند. آیریس از ملانیا خواست که استخوان های قابل حکاکی را جدا و تمیز کند تا طلسم را به دست خود بنویسید چرا که ممکن بود نوشتن طلسم با دست ملانیا نتیجه ندهد. دقایقی گذشت و روند کار را به دست گرفتند، آیریس با وجود قدرت هایش سرعت عملی بالا و غیر عادی داشت و با نوک دشنه اش طلسم را به سرعت روی هر استخوان حک میکرد. بعد از بیست بار کشیدن آن، دیگر نیازی نبود از نمونه ی اصلی الهام بگیرد.
نزدیک نیمه شب بود و دو ساعت از فعالیت آنها میگذشت. ملانیا پوست ظریف و تیره رنگی داشت، آیریس همزمان با نوشتن گفت: «ملانیا!... تو دورگه ای؟»
- «آری... مادرم حبشی و پدرم آریایی بود»
- «اکنون آنها کجا هستند؟ منظورم... والدینت است؟»
- «پدرم در جنگ تسیلاگ عیلام و آشور کشته شد... مادرم نیز سال گذشته در اثر وبا از دنیا رفت»
آیریس سکوت کرد و سرش را پایین انداخت، ملانیا ادامه داد: «من از دوازده سالگی در معبد و در میان ندیمه ها بودم و هرگز کسی را مانند تو ندیدم که در طبقه حاکم باشد و خود را با رعیت برابر ببیند»
آیریس گفت: «من از کودکی یتیم بودم و توسط آهنگری که سه فرزند دیگر داشت و همسرش را از دست داده بود بزرگ شدم»
- «در کدام شهر بوده ای؟... ما چیزی از تو نمیدانیم»
- «فعلاً نمیتوانم بگویم در کدام شهر بوده ام اما همین قدر بدان که برای گرفتن انتقام خانواده ام که توسط معبد قربانی شده اند قیام کرده ام و برای به سرانجام رساندن این هدف به هر نیرویی که لازم باشد چنگ میزنم!»
ملانیا سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: «به چه قیمتی؟»
آیریس سکوت کرد و هر دو تا ساعت ها مشغول کار بودند. نزدیک صبح بود که کارشان به اتمام رسید و استخوان ها را درون صندوق های چوبی گذاشتند و به اتاق آیریس منتقل کردند؛ استخوان های اضافی و خاکسترها را نیز ملانیا به خوبی تمیز کرد تا بعد از بازگشت ندیمه ها و کارکنان به عبادتگاه، هیچ ردی باقی نمانده باشد. آیریس گروهی از زنان جنگجو را که مورد اعتمادش بود به حفاظت تمام وقت از اتاقش گماشت.

... دو هفته بعد، دربار عیلام، شوش...
از سوی امپراتور عیلام، باتیلاس دوم (Batilas) تمامی فرماندهان و کاهنان معابد به جلسه فوری در کاخ دو هزار ساله ی نپیریش واقع در مرکز شوش احضار شدند. کاخ سنگی بر بلندای تپه ای بنا شده بود که بر تمامی قسمت های شهر اشراف داشت. پس از انقلاب جهانی نوح (علی نبینا و آله و علیه السلام)، عده ای از سواران بر کشتی از سوی این پیامبر، مامور به مهاجرت به سرزمین های گوناگون شدند تا جمعیت به طور مناسب توزیع گردد و در بین النهرین متمرکز نشود. شوش از نخستین شهرهایی بود که در جهان و توسط یاران نوح (ع) بنا شد و چندی بعد با افزایش جمعیت و توسعه ی تشکیلات سیاسی، حکومت عیلام را تشکیل دادند. به تدریج جریان های انحرافی و پیروان شیاطین در جامعه ی یکتاپرست رخنه کرده و موفق شدند بر مراکز قدرت مسلط شوند، عقاید خود را طی قرن ها تلاش بر جامعه حاکم کنند و اثری از توحید در آن باقی نگذارند؛ به طوری که پیام انبیاء بعدی که در جای جای دنیا قیام میکردند به سختی در میان مردم منعکس میشد. از این رو حاکمیت موروثی عیلام نیمی از قدرت را با معبد تقسیم کرده بود و به تنهایی اختیارات چندانی نداشت.
زمزمه ها در کاخ بلند بود و همه منتظر آمدن امپراتور و کاهن اعظم بودند و در مورد سقوط شهر مرزی لارسا گفتگو میکردند. جاسوسان دربار عیلام به دلیل سخت گیری شدید آیریس نسبت به ورود و خروج از شهر؛ اطلاعات مبهمی در اختیار امپراتوری و ژنرالها قرار داده بودند که گاهی با اغراق در قدرت های آیریس همراه بود:
«... میگویند خدایان در جسم دختری بر مردم لارسا فرود آمده و شهر را در چشم بر هم زدنی تصرف کرده اند!...»
- «... شنیده ام آن ساحره آنقدر از خون کاهنان و پیروان میترا ریخته است که رود کرخه تا سه روز به رنگ قرمز در آمده!...»
- «... ما قربانیان بعدی او هستیم، جاسوسان ما او را دیده اند که بر فراز شهر پرواز میکرد و دستور به سوزاندن کاهنان میداد...»
ترس و وحشت بخصوص در میان کاهنان آشکارتر بود چرا که آیریس مفهوم را به خوبی رسانده بود و توانست از نادانی آنها بهترین فرصت را برای ترساندنشان به کار گیرد. با صدای شیپور همه ایستادند و آماده ی تعظیم در برابر امپراتور شدند.
باتیلاس مردی میانسال با ریش و موهای بلند و پوستی تیره بود که لباس هایی فاخر از ابریشم پوشیده، شمشیری از طلا به کمر داشت و تاجی بلند به سنت جدید که آریایی ها با خود آورده بودند بر سر نهاده بود؛ در حالی که کاهن اعظم با فاصله کمی او را همراهی میکرد از پلکان تختگاه سلطنتی بالا رفت و در ارتفاعی بالاتر نسبت به حاضران، روی تخت سلطنتی نشست و همه بر او تعظیم کردند؛ کاهن نیز در صندلی کناری او که کمی ارتفاع پایین تری داشت نشست. امپراتور از فرمانده ی سواره نظام عیلام خواست که گزارش دهد، مرداس، ژنرال نه چندان تنومند اما بلند قد که نژاد آریایی داشت جلو آمد و شروع به سخن گفتن کرد:
«درود بر فرمانروای سرزمین های ایرانی و برگزیده ی خدایان اینسوشیشناک و نپیریش که بابِل و آشور را به زانو در آورده است، درود بر باتیلاس دوم و کاهن اعظم سیناروک؛ من فرمانده ی سواره نظام امپراتوری، از جاسوسانمان در انشان، اخبار بسیار عجیبی دریافت کرده ام؛ پیش از سقوط لارسا، مرزبانان ما از قتل و عام وحشتناک مردم یک دهکده واقع در مرز خبر داده اند که اجساد آنها از زن و کودک و پیر با بی رحمی تمام، سلاخی شده بودند طوری که زندگی در آنجا از بین رفته و دیگر نگهبانی برای محافظت از آنجا اعزام نکرده ایم!»
چهره ی امپراتور برافروخته شد اما سکوت کرد، جمعیت وحشت زده منتظر بودند ببینند در لارسا چه رخ داده است. فرمانده سواره نظام ادامه داد:
«شهر لارسا که تاکنون از آن به عنوان مرکز تجمع نیروها برای جنگ با بابل استفاده میکردیم در طول چند ساعت و بدون اینکه دشمنی از مرزهایمان عبور کند سقوط کرده است، جاسوسان ما در لارسا کشته شده اند و تنها یک جاسوس توانست بگریزد که سخنانی عجیب در مورد ساحره ای پرنده بر زبان می آورد!» سپس از بین جمعیت به آن جاسوس اشاره کرد تا خود بیاید و آنچه دیده بود را وصف کند.
مردی با صورتی پوشیده و چکمه های بلند ابتدا در برابر پادشاه تعظیم کرد و شروع به سخن گفتن نمود:
«من در نزدیکی دروازه ی شمالی بودم که پسر نوجوانی با مردم در مورد انتقام خدایان و عذاب قریب الوقوع آنها سخن میگفت و در عرض چند ساعت همه در این مورد صحبت میکردند. روی بام خانه ای بودم که دختری با ردای سیاه از یکی از خانه ها به سوی آسمان بالا رفت و در همان حالت معلق خود را به معبد رسانید ، ناگهان هوای آفتابی با ابرهای سیاه تاریک شد. صدها متر از او دور بودم اما وقتی شروع به حرف زدن کرد شک ندارم که صدایش در شهرهای اطراف هم شنیده میشد!»
صدای وحشت و تعجب از حاضران بلند شد با چشمانی بهت زده به جاسوس نگاه میکردند. امپراتور وحشت کرده بود و کاهن اعظم سعی میکرد خونسرد باشد. جاسوس ادامه داد:
«گفت نامش آیریس است و خود را نماینده ی خدایان معرفی کرد و مردم را علیه معبد تحریک میکرد تا اینکه وقتی دستور حمله داد، نظامیان مستقر بر دروازه ها با او همراه شدند و راه های خروج از شهر را بستند. تمامی افرادم که داخل معبد بودند کشته شدند و من برای نجات جانم از بالای دیوار به داخل کرخه پریدم و شنا کنان در جهت مخالف آب، از عرض آن عبور کردم»
جاسوس به میان جمعیت بازگشت و ژنرال مرداس به حرف هایش ادامه داد: «بعد از مرگ عوامل ما در لارسا، نیروهایی از انشان به اطراف شهر اعزام کردیم تا نسبت به شرایط مطلع شوند. آنها گورهایی دسته جمعی از اجسادی یافتند که به نظر می آمد گروهی اعدام شده و در آتش سوخته اند، نیروهای ما نتوانستند به داخل شهر نفوذ کنند و تعدادی نیز کشته شدند»
کاهن اعظم از جایش بلند شد و عصایش را بر زمین کوبید تا سکوت رعایت شود، با لحن محکمی گفت: «این ساحره تحت نفوذ عفریته ها و مامور به اطاعت از آنان شده است و قصد دارد همه ما را نابود کند و مذهب جدیدش را در همه ی سرزمین ها گسترش دهد، بنابراین اگر هر چه سریع تر او را سرکوب نکنیم دیگر نمیتوانیم با او مقابله کنیم!»
نظامیان حرف های کاهن را اطاعت کردند، پادشاه از این موضوع خشمگین شد، از جایش برخاست و گفت: «ما چگونه میتوانیم به جنگ چیزی برویم که از توانایی های آن هیچ اطلاعی نداریم! از کجا معلوم که با اشاره ای سپاه ما را به خاکستر تبدیل نکند؟ جناب کاهن اعظم شما از قدرت های این دختر چیزی میدانید که این چنین و با قاطعیت دستور به حمله میدهید؟!»
کاهن سرش را به نشان تعظیم پایین آورد و گفت: «سرورم! دیوها و افریطه های ساکن در جهنم با او ارتباط گرفته اند و تنها برای فریب دادن مردم، جلوه های عجیبی از او نشان داده اند تا بتوانند بر مردم مسلط شوند و سنت های دیرینه ی ما را نابود کنند، من به شما اطمینان میدهم که هر چه از آن دختر سر زده تنها سحر و فریب است و در برابر ما هیچ شانسی ندارد، اما اگر به او زمان دهیم تا مردم بیشتری را با جادو و نیرنگ به افراد خود اضافه کند کار بر ما سخت خواهد شد!»
هر چند که پادشاه با حرف کاهن موافق بود اما نمیخواست نظر او به اجرا درآید، از طرفی، خود نیز نقشه ی بهتری برای مقابله با آیریس نداشت و آنچه که کاهن گفته بود منطقی و درست جلوه میکرد. پادشاه اشاره کرد که همه سکوت کنند، با لحن قاطعی گفت:
«اگر بابل و آشور متوجه شوند که ما درگیر جنگ داخلی هستیم به مرزهای ما تجاوز خواهند کرد، بنابراین شورش لارسا باید در اسرع وقت سرکوب شده و یگان های از بین رفته بازسازی شوند. ژنرال مرداس! با ۱۵ هزار نفر از شوش حرکت کنید و به ۵ هزار جنگجوی آریایی در انشان ملحق شوید»
مرداس و همه ی نظامیان اطاعت کردند و از کاخ خارج شدند. در پایان جلسه، پادشاه نگاه چپی به کاهن اعظم کرد و گفت:«میدانی آن ساحره چگونه مردم را تحریک کرده است؟»
کاهن خود را به نادانی زد و گفت: «سرورم... همانطور که گفتم این تنها فریب و سحر است و...»
پادشاه حرفش را قطع کرد و با لحن غضب آلودی گفت: «... فساد، خونریزی و ثروت اندوزی افرادت در شهرها آن مردم بیچاره را گرفتار این ساحره کرد» این را گفت و با عصبانیت تالار را ترک کرد.

فصل اول: طلوع سایه ها

بابِل، ۱۲۶۰ سال پیش از میلاد مسیح (ع)
از میان پلک های نیمه بازش سعی میکرد خود را پیدا کند، کجاست؟ چگونه به اینجا آمده؟ در آن لحظه تنها چیزی که میتوانست از محیط اطرافش تشخیص دهد جغد سپیدی بود که در پرتو ماهِ کامل جلوه ی عجیبی داشت. در اعماق شب آنهم در جنگل؟ شاید زنده ماندنش معجزه بود که چگونه تا کنون از درندگان در امان مانده! مزه ی خون را در دهانش احساس میکرد؛ کم کم به خود آمد و از جایش به سختی تکان خورد، سعی کرد خود را به تنه ی درختی برساند اما هوای مه آلود جنگل مانع دیدش میشد. کمی سینه خیز حرکت کرد تا به یک تنه ی قطع شده رسید و با زحمت، خود را به آن تکیه داد.
نگاهی به سر و وضعش انداخت، «لعنتی، نمیتوانم پاهایم را تکان دهم!» دنبال زخم های پاهایش میگشت که دید شاخه ای نازک در ران راستش فرو رفته، وقتی متوجه شد چند برابر احساس درد میکرد، قلبش بیشتر می تپید چون هر لحظه ممکن بود حیوانات بوی خون را استشمام کنند و به این سمت بیایند. سعی کرد شاخه را حرکت دهد، تکه ای از لباسش را که چیز زیادی ازش باقی نمانده بود جدا کرد و درون دهان گذاشت تا صدای فریادش را بگیرد. مکثی کرد و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود شاخه را در یک لحظه بیرون کشید. چیز زیادی نمی دید اما متوجه بود که خون به شدت فوارن میکند، تکه ای دیگر از لباسش را جدا کرد و با سرعت، زخم را محکم بست.
آیریس بعد از این کار کمی امیدوار شد؛ نگاهی به اطراف انداخت، یک شیء نورانی توجهش را جلب کرد و با همان حالت سینه خیز به سمت آن راه افتاد، فاصله نزدیک بود؛ از چند متری آن شیء فهمید که چیست، شمشیری بود که همراه خود داشت، در حال فرار، زمین خورده و از کمرش افتاده بود؛ دسته ی چرمین و تیغه ی براق و بلند؛ سعی کرد شمشیر را به سمت خود بکشاند اما از چندین جای بدنش احساس درد میکرد. شمشیر بسیار سنگین بود، او در حالت عادی هم به سختی آنرا حمل میکرد، اما باید از مرکز دید خارج میشد و به محل تنه ی درخت برمیگشت. شمشیر را با تکه پارچه ای به پای چپش گره زد و سینه خیز به کنار تنه ی بریده بازگشت.
لب هایش از تشنگی ترک برداشته بود، با خود گفت: «اگر آب پیدا نکنم از هوش میروم و درندگان بالاخره متوجه من میشوند» شمشیر را مانند عصا در دست گرفت و از جایش بلند شد. بدون توجه به اینکه ممکن است چند استخوانش شکسته باشد، تصمیم گرفت جان خود را نجات دهد؛ نگاهی به پیرامون خود انداخت، جغد را دید که با آرامش به او خیره شده است. احساس خوبی به این پرنده نداشت ولی از همان طرف شروع به راه رفتن کرد.
اندکی بعد خود را در اعماق تاریکی یافت، تقریبا هیچ چیزی جز شعاع چند متری اطرافش را نمیدید و قدم هایش کوتاه بود؛ پاهایش دیگر حس نداشت و متوجه خارهایی که در کف پاهای برهنه اش فرو میرفتند نمیشد. صدای حرکت سریع موجودی را روی برگ ها شنید که به سمت او می آید. یک کفتار درشت جثه را چشم در چشم و بی حرکت در مقابل خود دید. کوچکترین حرکتی میکرد، کفتار گردنش را گاز میگرفت، فکری به ذهنش رسید، به آرامی تکه لباس خون آلودی را که دور زخمش بسته بود باز کرد و جلوی کفتار انداخت، کفتار چند ثانیه مشغول لیسیدن پارچه بود که در این حین، آیریس شمشیر را به خون زخمش آغشته کرد و مقابل حیوان نگه داشت. کفتار بعد از مکثی شروع به لیسیدن تیغه ی شمشیر کرد که آیریس با ضربه ای سریع آنرا در دهان حیوان فرو برد. کفتار در لحظه جان داد، آیریس با خود گفت: «موجود بیچاره! کسی چه میداند... شاید شب را بدتر از تو به پایان برسانم!» جنگیدن با حیوان تمام توان آیریس را گرفت و او تشنه لب به قدم های کوتاه و آهسته اش ادامه میداد، اندکی بعد متوجه شد که زمین شیب دار شده است؛ خواست مسیرش را تغییر دهد اما احتمال وجود آب در دره بیشتر بود.
سراشیبی را طی کرد، نور ضعیفی را دید، کمی نزدیک تر رفت و متوجه شد آتش است. با خود گفت: «باید مرزبانان بابِل باشند که برای استراحت از کوه پایین آمده اند. اگر مرا ببینند...!» مبارزه با کفتار به او اعتماد به نفس داده بود، با وجود ناتوانی، احساس کرد که میتواند جلوتر برود و نگاهی بیاندازد.
مشک آب و کمان یک سرباز را دید که از شاخه ی درختی آویزان شده، درخت چند متر از او فاصله داشت، با احتیاط جلوتر رفت و سربازان را دید که مست روی زمین افتاده اند. به درخت رسید و دستش را دراز کرد که مشک را بردارد، نگاهش به کمان افتاد، با خود گفت: «چرا که نه؟ شاید انتقام من از این جنگل آغاز شود...»
کمان و تیردان را با زیرکی برداشت، به نقطه ی دید بهتری حرکت کرد. با اینکه دختر بود اما تیراندازی را نزد پدر خوانده ی آهنگرش کم و بیش یاد گرفته بود. زیاد معطل نکرد و تیر اول را به چشم نزدیک ترین سرباز زد، تیر تا پنج انگشت در مغزش فرو رفت و بی سر و صدا هلاک شد. چهار نفر دیگر آنقدر هوشیار نبودند که متوجه شوند؛ تیر بعدی را برداشت و خواست سر را نشانه بگیرد، اما به خطا رفت، تاریکی هوا کار را سخت تر میکرد. تیر بعدی را برداشت، قلب را نشانه گرفت و رها کرد، این بار تیر در گلوی سرباز بعدی فرو رفت و فریادش بلند شد و در حالی که جان میداد صدای خِر خِر گلویش سه نفر دیگر را بیدار کرد.
چند ثانیه ای طول کشید که با آن حالت مستی، صحنه را هضم کنند؛ یکی از آن سه نفر که به نظر میرسید سر دسته بود با نگرانی و صدای لرزان گفت:»چند نفرن؟... سلاح هایتان احمق ها... سلاح ها را به دست بگیرید!... باید مرزبانان عیلامی باشند!... ما با آن خوک صفت ها پیمان صلح بسته بودیم!»
آیریس که در میان بوته ای پنهان شده بود میدانست آنها در شب کنار آتش ایستاده اند و میدان دید زیادی ندارند. کمان را برداشت و تیر بعدی را به قلب سرباز دیگر نشاند. سر دسته سپرش را حائل کرد و به سمت جهت پرتاب تیر جلو آمد، به سرباز دیگر علامت داد که از مسیر دیگری جلو رود. سرباز، مشعل به دست داشت و به سمت آیریس حرکت میکرد، آیریس میدانست که دیگر برتری ندارد کمی ترسید، از طرفی نای حرکت نداشت که فرار کند، کمان را برداشت و در حالی که سرباز او را دیده بود تیر بعدی را رها کرد، تیر به کتف سرباز خورد و مشعل از دستش رها شد و زره چرمینش آتش گرفت، طولی نکشید که آتش در تمام بدنش شعله ور شد و به این سو و آن سو می دوید و فریاد میزد؛ سردسته این صحنه وحشتناک را دید و به داخل جنگل فرار کرد. آیریس که نمیخواست کارش نیمه تمام باشد فریاد زد:»هی!... از یک دختر زخمی میگریزی؟!» سردسته که درشت هیکل بود ایستاد و به عقب نگاهی انداخت، قدِ بلند آیریس را که مقابل آتش ایستاده بود دید اما تاریک بود و نمیتوانست چهره را تشخیص دهد. سرباز اطراف آیریس در حال دویدن بود تا اینکه بر زمین افتاد و تا حد مرگ سوخت. سردسته که شاهد صحنه ای هولناک بود گمان کرد آیریس از شیاطین مونث است، کیسه نمکی را از کمرش باز کرد؛ روی زمین نشست، نمک را بصورت حلقه دور خود پاشید و با چشمان بسته شروع به خواندن یک ورد به زبان سامی کرد تا از نفوذ شیطان محافظت شود؛ آیریس از این حرکت جا خورده بود، آخرین تیر کمان را برداشت و ابتدا خواست از دور کارش را تمام کند اما کنجکاو شد که آن مرد چه میکند. جلو رفت و برای اینکه مرد را از کار بیاندازد تیر را به شکمش نشاند، سپس در چند متری او خم شد و پرسید: «چه میکنی...؟ این چه کاری است؟» مرد که به حماقتش پی برده بود، دندان هایش را به هم سایید و در حالی که خون از دهانش بیرون می آمد، خواست دست به شمشیر برد که آیریس ضربه ی نهایی را وارد کرد و او را کشت.
برای یک دختر بیست ساله در آن سرزمین، داشتن چنین مهارتی فوق العاده بود، اما غم ها و دردهای او بیشتر از آن بود که برای این پیروزی خوشحال شود، شتابان به سوی آذوقه ها و مشک های آب رفت، چیزی که انتظارش را داشت در این کمپ پیدا کند اسب بود اما هر چه گشت اسبی ندید. با خود گفت: «این سربازهای بیچاره، مرزبانان ساده بودند؛ چرا من...» در سکوت آن شبِ تاریک بر سر اجساد آن پنج نفر ایستاد و از شرارت درونش ترسید. میدانست به زودی گشت های بابِل برای سرکشی به این کمپ می آیند، مشک و آذوقه ی هر پنج نفر را برداشت؛ متوجه شد که بدنش شکستگی ندارد، زخم رانش را بست و دیگر زخم ها را رها کرد. باز هم نگاهی به سر و وضعش انداخت تقریبا عریان بود، زره و لباس یکی از سربازان را که نحیف تر بود به تن کرد و لنگ لنگان به راه افتاد تا سرپناهی برای توقف پیدا کند.
هوای گرگ و میش رو به پایان بود و آفتاب کم کم از افق پدیدار میشد. آیریس به دامنه کوهی رسید که سربازان آش و لاش شده در بالای آن برج دیدبانی داشتند. از نردبان برج بالا رفت، وقتی به ارتفاع رسید دشت وسیع عیلام را می دید که تا بی نهایت ادامه دارد و منظره آن بی نظیر است، تراکمی از گل های رز و کمی دور دست تر مزارع گندم به چشم میخورد. با خود گفت: «عیلام کشوری که از کودکی به عنوان دشمن میشناسم، اما دیگر وطنی ندارم نه بعد از آنکه خانواده ام را...»اشک از چشمانش جاری شد؛ به سختی و با درد روی سطح برج دیدبانی نشست و زانوهایش را بغل کرد و به فکر فرو رفت. نگاهش به عروسک چوبی کوچکی افتاد که در لبه ی دیدبانی رو به آفتاب قرار داشت. بلند شد و عروسک را برداشت و نگاهی به آن کرد. عروسک لباس بامزه ای با گل نقش های قرمز داشت، با خود گفت: «حتما این سربازان خانواده داشتند و کسی چشم انتظار آنهاست... برایم مهم نیست باز هم کسی را از بابِل ببینم خواهم کشت، حتی اگر زنی باردار باشد، حتی اگر کودک باشد و برایش غم نخواهم خورد و احساس گناه نخواهم کرد... شیطان بر دنیا حکومت میکند!» این را گفت و عروسک چوبی را از برج به پایین پرت کرد. بعد از آنکه صدای برخورد عروسک با زمین را شنید کنجکاو شد که عروسک کجا افتاده است؛ نبرد بین شرارت و فطرت در درونش موج میزد اما در عمل این شرارت بود که غلبه داشت.
کیسه ی غذا را باز کرد و کمی گوشت نمک سود و نان خشک شده در دهان گذاشت. باید صرفه جویی میکرد، آب و غذایش شاید تا سه روز میتوانست کفایت کند. معمولا بالای هر برج چند بسته تیر قرار میدهند، آیریس تیردان را که خالی شده بود پر کرد و از برج پایین آمد. کمی از برج دور شد اما نگاهی به عقب انداخت، برگشت و عروسک چوبی را برداشت و دوباره به سمت دشت به راه افتاد.
گفت: «باید از تیررس عیلامی ها دور شوم، زره دشمنشان را هم که پوشیده ام، عجیب است که هیچ مرزبان یا برجی نمیبینم!» مدت زیادی پیاده رفت و تقریبا هر ده قدم مقداری آب میخورد تا به مزارع گندم رسید، جویبارها را دید که بصورت منظم برای آبیاری گندم ها ساخته شده اند.»اوه... خدای من کدام کشاورز است که جرات دارد در مرز دشمن کار کند؟!» اندکی بعد به کلبه ای در میان مزرعه رسید. شمشیر را از نیام بیرون آورد و وارد کلبه شد.
پیرمردی درون کلبه در حال تمیز کردن داس بود و با دیدن آیریس ترسید، داس را به سمتش گرفت و گفت: «سربازان بابِل؟!... ما از مرگ نمیترسیم خدای ما نپیریش شما را هلاک خواهد کرد!» از جایش برخواست و قصد حمله به آیریس کرد که آیریس کلاه خودش را برداشت. پیرمرد که از دیدن موهای بلند و چهره ی این دختر در لباس سرباز جا خورده بود با تعجب پرسید: «فرار کرده ای؟...» آیریس در جواب گفت: «آری و این لباس سربازانی است که آنها را کشته ام» پیرمرد داس را بر زمین گذاشت و با متانت گفت: «نیازی نیست از من بترسی، خدایان به تو کمک خواهند کرد، شوش در انتظار توست!»
آیریس که همچنان شمشیر را بالا نگه داشته بود پرسید: «شوش کجاست؟... بازهم یک عبادتگاه دیگر که انسان ها را برای خدایان قربانی میکنند؟... لعنت بر شما و خدایانتان... بابل و عیلام هر دو مثل هم اند... آنها خانواده ام را...»به این که رسید سرش را پایین انداخت و اندکی بعد به سمت پیرمرد حمله ور شد، شمشیر را زیر گلویش گرفت و پرسید: «نپیریش که گفتی کیست؟ خدایانتان... برایشان قربانی میکنید؟...»
پیرمرد با صدای لرزان گفت: «آرام باش دختر... تو از خدایان ما چه میدانی... اگر قربانی ندهیم خودمان قربانی میشویم و محصولاتمات را آفت میزند و خشکسالی ما را نابود میکند و دشمنان بر ما مسلط میشوند...»
آیریس پر از خشم بود و میخواست از هر موضوع مربوط و نامربوطی انتقام بیرون بکشد، شمشیر را در شکم پیرمرد فرو کرد، روده هایش بر زمین ریخت. از دیدن این صحنه وحشت زده شد و از کلبه بیرون رفت، هر چه خورده بود بالا آورد؛ جنون او را گرفته بود و اصلا نمیتواست خشم خود را کنترل کند. چند دقیقه بعد به داخل کلبه بازگشت، امیدوار بود جسدی نبیند و همه ی این ها کابوس باشد؛ اما خون، کف اتاق را پوشانده بود و انعکاس تصویرِ پنجره ی کوچک کلبه در خون کف اتاق، حال آیریس را به هم میزد. روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد، به فکر فرو رفت، با خود گفت: «همه آنجا بودند... همه ی میتراپرست ها... وقتی خانواده ام را آوردند سوت و کف میزدند... پیرمرد! تو هم اگر در اوروک بودی به آنها ملحق میشدی و هلهله میکردی مگر نه؟!»
صدای مگس ها که به جسد هجوم آورده بودند آیریس را از خلسه بیرون آورد، کلبه ی کوچکی بود، یک نردبان داشت که به اتاقک زیر شیروانی می رسید و در آن خوشه های بسته بندی شده ی گندم قرار داشت، آیریس کلبه را گشت، چند کبک شکار شده پیدا کرد و آنها را در کیسه ی چرمین خود گذاشت. پیرمرد زندگی فقیرانه ای داشت، آیریس مطمئن شد که دیگر جایی برای گشتن وجود ندارد، جسد را به حال خود رها کرد و به سمت درب خروجی کلبه قدم برداشت.
«پدر! من برگشتم... شترها را به ساربان سپردم...» آیریس هنوز از کلبه خارج نشده بود که این صدا را شنید و ایستاد کنار در، غلاف شمشیرش چرمین بود و هنگام بیرون آوردن تیغه، صدایی نداشت؛ با این حال به آرامی آنرا خارج کرد و منتظر ماند. از صدا معلوم بود که پسر جوانی است و ممکن است تنومند باشد. قلب آیریس به تپیدن افتاد؛ ترس وجودش را فرا گرفت و میدانست این بار شاید آنقدر خوش شانس نباشد.
«پدر!... خوابیده ای؟!» پسر مقابل در ایستاد و از آنجا داخل خانه و جسد روی زمین کاملا دیده میشد، مستقیم و بدون توجه به اینکه ممکن است کسی کنار در کمین کرده باشد به سمت جنازه ی پدر دوید و با بغض فریاد زد: «نفرین خدایان بر بابِلی ها... پدر قسم میخورم در جنگ بعدی شرکت کنم و همه را از دم تیغ بگذرانم...» اندام درشتی داشت، چیزی نمانده بود سر از جنازه بردارد و اطراف را واکاوی کند که آیریس در چند ثانیه به سمتش دوید و شمشیر را بر فرق سرش کوبید. ضربه آنقدر محکم نبود که در جا بمیرد، آیریس با ترس و وحشت خودش را به دیوار چسبانید و شمشیر را بالا نگه داشت، جوان از درد فریاد میزد و بر روی زمین به خود می پیچید، نمیتوانست آیریس را تشخیص دهد و در شوک بود. چند ثانیه بعد در حالی که چشمانش تار میدید متوجه سربازی با لباس بابِلی شد... با صدای نازکی گفت: «آهِ ما نفست را تنگ خواهد کرد...» آیریس با چشمانی گریان جلو رفت تا به عذاب پسر پایان دهد.»من به پایان دنیا رسیده ام... اما پیش از آن پایان خیلی ها را رقم خواهم زد» آیریس این را گفت و کارش را تمام کرد.
از کلبه بیرون آمد، نیاز به مرکب داشت تا به قدر کافی از بابل دور شود هر چند نمیدانست که کجا میرود و این ماجراجویی خونین به کدام سرزمین ختم میشود. حرف های جوان در مورد شتر را به یاد آورد، از مزارع گندم که عبور کرد راه باریکی بود که رد پای شتر بر آن دیده میشد. آیریس اسب سواری را بلد بود اما شتر را تجربه نکرده بود، هر چند میدانست راندن هیچ مرکبی به سختی اسب نیست.
در اوروک، شهر نسبتا بزرگی که آیریس در آن زندگی میکرد همه ی مردم به نحوی توان جنگیدن داشتند، تقریبا سالی یک بار میان بابل با همسایگان شمالی و شرقی یعنی آشور و عیلام جنگ در میگرفت، از زمان حمورابی دستور عمومی برای آمادگی مردم بصورت قانون اجرا میشد و رهبران بعدی بابل نیز آن روش را ادامه می دادند. همه باید آماده می بودند حتی کودکان؛ آیریس یتیم بود اما پدر خوانده ی آهنگرش در حد نیاز به او تیراندازی، اسب سواری و شمشیر زنی را آموخته بود تا اگر دشمن به شهر شبیخون زد از خواهران و برادر ناتنی اش که کوچک تر از او بودند مراقبت کند؛ اما تنها تهدید برای آنها، دشمن خارجی نبود.
آیریس کوره راه را دنبال کرد و بعد از عبور از چند تپه به مراتع گَوَن و بوته های خاردار رسید، ساربان مشغول چرانیدن شتران بود آیریس یا باید مخفیانه شتری را می دزدید و یا ساربان را میکشت، چون اگر ساربان میفهمید که او دختر است حاضر نمیشد به او باج دهد.
شتری را دید که کمی از بقیه فاصله گرفته است، کمانش را آماده ی پرتاب کرد و به شتر نزدیک شد، شتر با نهایت آرامش مشغول چریدن بود و کوچکترین واکنشی به حضور آیریس نشان نمی داد، آیریس از چهره ی بیخیال شتر خنده ش گرفت و سعی کرد سوارش شود. هیچ زین و رکابی نداشت، شتر دو کوهانه بود و ارتفاع چندان بلندی نداشت، آیریس با زحمت خود را بین دو کوهان جا داد اما برای نشستن خیلی تنگ بود. شتر در این مدت کوچکترین حرکتی نمیکرد و بوته های درون دهانش را میجوید.
آیریس که سعی میکرد خودش را جا دهد با خود گفت: «شتر بی خاصیت... اسب که پیدا کنم، یک هفته غذایم را تامین خواهی کرد!» پاهایش را به پهلوهای شتر زد تا حرکت کند، اما تکان نمیخورد؛ بار دوم محکم تر ضربه زد، شتر سرش را بالا آورد و با سرعت لاک پشت شروع به حرکت کرد. آیریس که عصبانی شده بود با نوک پوتین ها به پهلوی شتر کوبید، این بار شتر رم کرد و با سرعت بالا راه افتاد، آیریس ابتدا خوشحال شد اما دید که شتر به سمت ساربان می رود، سعی کرد مسیر را تغییر دهد اما نمیدانست چگونه؛ پوزه بند هم بر دهان شتر نبود که هدایتش کند. ساربان پارچه ای روی سر کشیده و مشغول چرت زدن بود، ناگهان شتر را دید که با سرعت زیاد به سمتش می آید، فریاد زد و به سمت دیگر غلتید تا له نشود.
شتر با کمترین فاصله از کنارش عبور کرد و کوزه ی آبش را شکست. آیریس میخواست پایین بپرد اما بین دو کوهان گیر کرده بود و نمیتوانست خود را آزاد کند. ساربان به سمت شتر دوید تا او را متوقف کند، آیریس نمیتوانست حین حرکت تیر اندازی کند و میدانست که تیرش به خطا می رود، به ساربان فرصت داد که او را از مهلکه نجات داده و بعدا اگر لازم شد کارش را تمام کند.
ساربان یک شلاق بلند در دست داشت و سمت شتر که سرعتش را کم کرده بود دوید، با چند ضربه شتر آرام شد و روی زمین نشست. آیریس خودش را با زحمت از بین دو کوهان بیرون آورد و در برابر ساربان ایستاد، ساربان گفت: «کیستی؟!... با این شتران چه کار داری؟» آیریس کلاه خودش را برداشت، ظاهرا ساربان نمیدانست که این لباس سربازان دشمن است. گفت: «مسافرم... مرکب نیاز دارم» ساربان گفت: «یک دختر تنها آن هم در این برهوت؟!... گرفتار راهزنان خواهی شد! کمی از اینجا دور شوی هر منزل پر از راهزن است!» آیریس که از مکالمه خسته شده بود تکرار کرد: «مرکب میخواهم وگرنه!...»
ساربان از سلاح های همراه آیریس ترسیده بود، دستانش را بالا آورد و ملتمسانه گفت: «باشد... مشکلی نیست... اینها برای سواری تربیت نشده اند... ما با آنها باربری میکنیم و از شیرشان استفاده میکنیم...» آیریس به فکر فرو رفت، میدانست که حرف های ساربان درست است؛ سرش پایین بود که ساربان ادامه داد: «اما... اگر بخواهی یک شتر دارم که هم سواری میدهد و هم سریع است!» آیریس گفت: «کجاست؟» ساربان گفت: «... باید بهایی بپردازی! ... زره چرمینه ات بسیار زیباست، آنرا در ازای شترم میخواهم» آیریس با خود گفت:«چوپان احمق نمیداند که این زره دشمن است و اگر نیروهای عیلامی او را با این لباس ببینند تکه تکه خواهند کرد، فرصت خوبی است که از شر این لباس راحت شوم» آیریس با لبخندی گفت: «این لباس به اندازه ی سه شتر می ارزد اما قبول میکنم»
ساربان شتر را آورد، این یکی هم زین داشت و هم رکاب و پوزه بند؛ آیریس خوشحال شد و زره را درآورد، ردای سپیدی زیر زره پوشیده بود که به سرباز تعلق داشت اما اندام درشت آیریس تقریبا به اندازه آن سرباز بود. ساربان زره را گرفت و گفت: «با یک ضربه به پهلوی چپ، روی زمین مینشیند و با دو ضربه به پهلوی راست و چپ حرکت میکند.» آیریس سرش را تکان داد و سوار شتر شد. باد موهای سیاهش را که دیگر از زیر کلاه خود رها شده بودند میرقصانید. ساربان مسحور این زیبایی شده بود که اصلا متوجه نشد زره خون آلود است و نمیدانست با چه کسی معامله کرده است. آیریس پرسید: «ای چوپان!... شمال کدام طرف است؟!» ساربان در جواب گفت: «من چوپان نیستم... ساربانم» جهت را نشان داد و آیریس در چشم بر هم زدنی آنجا را ترک کرد.
گرمای آفتاب بیابان های بین النهرین چیزی نبود که برای یک دختر جوان عادی باشد؛ تا چشم کار میکرد مرتع و دشت های گَوَن با شترهای در حال چرا دیده میشد، آیریس سوار بر شتر چند ساعتی را در آن آفتاب تاخت تا به قریه ای در دامنه ی یک تپه ی بلند رسید. سایه تپه، روستا را از آفتاب محافظت میکرد و پای آن تپه قناتی دیده میشد که چند زن و کودک مشغول پر کردن کوزه هایشان از آب بودند. آیریس صورتش را با ردای سپیدش پوشانده بود، با احتیاط به روستا نزدیک شد. به قنات که رسید مشک قرمز رنگی را که از سربازان به غنیمت برده بود پر از آب کرد، چند زن میانسال که کوزه هایشان را پر از آب کرده بودند، اطراف قنات روی تخته سنگ هایی نشسته و با چشمان بسته زیر لب چیزی میخواندند. آیریس کنجکاو شد و جلوتر رفت. با صدای رسا و نه چندان نازکش از زنان پرسید: «نام این روستا چیست؟» پاسخی نشنید، با گستاخی جلو رفت و شانه ی یکی از آنها را تکان داد تا به خود بیاید. زن میانسال با عصبانیت چند ثانیه به آیریس خیره شد و دوباره به خواندن ورد ادامه داد، کودکان در پشت تخته سنگ ها بی حرکت نشسته بودند و از بازیگوشی های بچگانه خبری نبود. آیریس دندان هایش را از خشم به هم سایید و گفت: «از این مردم متنفرم!»
پشت به آنان نمود و به سمت شتر حرکت کرد که روی زمین نشسته بود تا سوارش بازگردد. آیریس خشمگین، باز هم چهره ی شتر را که در نهایت آرامش بود، دید و لبخند زد. صورت شتر را نوازش کرد و سوارش شد، تنها همدمی که در این لحظات داشت این حیوان بود. روستای کوچکی بود و آیریس به سمت غرب روستا تاخت که تپه ها در آن قسمت مرتفع تر بود، به بالای تپه ی غربی رسید، جایی که صخره های کبود و تیره جای پوشش گیاهی را گرفته بودند. در چند صد متری آنجا و در میان صخره های خشن و تیز، یک بنای عجیب، چهار گوش و بلند دیده میشد. آیریس که کنجکاو شده بود از شتر پیاده شد و طناب پوزه بند را به نهال خشکیده ای که در آنجا روییده بود گره زد.
بنایی چهار گوش که درب ورودی آن پلکانی بلند داشت و فرورفتگی هایی شبیه به پنجره در قسمت بالایی آن دیده میشد که نفوذی به داخل نداشتند. سکوت مرگباری حاکم بود و حتی نسیم هم نمی وزید. آیریس پایش رو با تردید روی پله ی اول گذاشت، پله ها مرتفع بودند و هر کدام نزدیک یک متر ارتفاع داشتند. آیریس کمی احساس ترس میکرد اما تصمیم گرفت داخل بنا را ببیند. میدانست اینجا یک معبد است و میخواست کاهن داخلش را بکُشد. بعد از مدتی به آخرین پله و مقابل ورودی معبد رسید. هیچ نوری دیده نمیشد، بند پوتین های آیریس بخاطر عبور از پله ها باز شده بود، در حالی که نیم نگاهی به جلو داشت خم شد تا بندها را ببندد. گره کور زده بود و چند لحظه مشغول شد که حضور چیزی را درست مقابل خود حس کرد. سرش را آرام آرام از پوتین ها بالا آورد و پای برهنه ای را دید که کاملا کبود است. خواست شمشیرش را بیرون آورد ولی دیر شده بود. یک کالبد کبود و بلند که اندام زنانه داشت مانند چوب خشک و بی حرکت مقابل آیریس ایستاده بود. آیریس از شدت شوک نمیتوانست حرکت کند، آن موجود همچنان بی حرکت بود و حرکت ناشی از تنفس هم در او دیده نمیشد.
نگاهش را به چشمان موجود دوخت که از شدت خلسه تنها سپیدی چشم ها دیده میشد. آیریس فکر کرد که او متوجه حضورش نشده و هوشیار نیست. با دست پاچگی عقب رفت و دو سه پله سقوط کرد اما طول و عرض پله ها زیاد بود و جانش را نجات داد تا کامل به پایین معبد سقوط نکند. سر و صدای زیادی به وجود آمد و تیردان به پایین پله ها افتاد، ده ها تیر روی پله ها ریخته بود و آیریس در حالی که دراز کش روی پله افتاده بود، دیگر مطمئن شد که آن موجود متوجه حضورش شده و دستش را آماده روی شمشیر گذاشت.
«اینجا چه میکنی؟» زننده ترین و گوش خراش ترین صدای زنانه ای که تا بحال شنیده بود، با صدای لرزان پاسخ داد:«مسافرم!» آیریس با برقرار شدن این مکالمه با خود گفت: «اوه... انسان است... شاید جان سالم به در برم!... حتما ساحره ایست که به معبد خدمت میکند!» ساحره بعد از این گفتگوی دو کلمه ای، بدون آنکه به آیریس نگاه کند با راه رفتن خاصی برگشت به داخل معبد. آیریس باز هم به آنچه بر سر خانواده اش در بابِل آمده بود فکر کرد و پر از نفرت شد. شمشیرش را بیرون آورد و با فریادی بلند به داخل معبد حمله کرد. چند متر از ورودی که گذشت احساس کرد روی هوا معلق است، متوجه شد که دارد سقوط میکند چند ثانیه بعد با شدت به کف معبد برخورد کرد و بیهوش شد.
«من مرده ام؟ چرا دست و پایم را حس نمیکنم؟! پیش از این کجا بوده ام؟ در کدام سرزمین؟ آه... آن ساحره ی زشت... اینجا کجاست؟» آیریس خودش را در میان حلقه ی آتشی یافت که دور تا دور آن پرچم های سیاه بر سر نیزه ها در خاک ایستاده بودند. آتشِ حلقه، در آن تاریکی شب، نور زیادی به محیط بخشیده بود. ناگهان صدای هلهله ی جمعیت را شنید. وحشت وجودش را فرا گرفت و آن خاطره در ذهنش تداعی کرد. به خود گفت:»لعنتی... اگر خشمت را فرو میبردی، اگر باهوش تر بودی اکنون به این ذلت دچار نمیشدی... و حالا قربانی بعدی تویی!» آیریس مدتی خود را برای حمله به ساحره سرزنش کرد چند لحظه بعد جمعیت را دید که مشعل به دست و با سرعت زیاد، از یک سو به سمت حلقه ی آتش می آیند.
آیریس اطراف را نگاه کرد تا کاهنان و جلاد را پیدا کند که جمعیت بدون توجه به او از حلقه آتش عبور کردند و در کمی آن طرف تر تجمع نمودند. با خود گفت:» چرا آتش اینها را نمیسوزاند؟... شاید اینجا جهنم است و من مدت هاست که مرده ام!»حتی آنها از میان بدن آیریس نیز رد میشدند. آیریس که متوجه شد شرایط عادی نیست به چهره ی آنها نگاه کرد و چند نفر را شناخت.
اینها مردم زادگاهش بودند، اهالی اوروک؛ تمام کودکی و نوجوانی اش را در کنار آنان سپری کرده بود. به تدریج نشانه هایی را از این واقعه دید که برایش تکراری بودند؛ فهمید چه خبر است، صدای آشنایی به گوشش خورد «این تقلب است، قرعه به نام ناتان بود نه من!، این خیانت به خدایان است، آنها قربانی دیگری میخواهند...»صدای پدرخوانده اش بود که در آن روز برای قربانی به ذیگورات برده میشد. سورو آهنگری پیر بود که آیریسِ یتیم را از کودکی و با عشق بزرگ کرده بود، آیریس در زندگی اش هر چه میدانست از او آموخته بود. وقتی این صحنه ی وحشتناک را برای بار دوم دید به ضجه و ناله افتاد تا جایی که صورتش کبود شد.»میخواهید نفرین خدایان، این شهر را خاکستر کند؟!» محافظان معبد که بر گاوهایی سوار بودند با شلاق هایشان بر دهان سورو میکوبیدند و او را با زنجیرِ گردنش، کشان کشان به سمت قربانگاه می بردند. قربانگاه از سنگ های مکعب شکل بزرگ ساخته شده بود که از چهار طرف به بالای آن پلکان وجود داشت و زیر پلکان ها از جمجمه های قربانی شدگان انباشته بود. سورو در برابر محافظان مقاومت میکرد و پوست کف پاهایش از شدت کشیده شدن بر زمین از بین رفته بود. فریاد بلندی زد و یکی از سواران، شلاق را به سمت دهان او نشانه رفت؛ سورو با دستان زنجیر شده اش شلاق را گرفت و سوار را از روی گاو به پایین انداخت، خواست به سمت گاو حرکت کند تا سوارش شود اما یکی دیگر از محافظان، زنجیری را که به قلاده ی گردن سورو وصل بود کشید و او را بر زمین انداخت. سورو دیگر نایی برای مقاومت نداشت و احساس خفگی میکرد. جمعیت که تسلیم شدن سورو را دیدند هلهله و هورا کشیدند. محافظان معبد ماسکی از جمجمه ی بز داشتند، سورو را از روی زمین بلند کردند تا به سمت قربانگاه ببرند. سورو به سمت یکی از آنان که نزدیک تر بود حمله کرد و گردنش را گاز گرفت طوری که گلویش پاره شد، دو محافظ دیگر معبد که وحشت کرده بودند همزمان نیزه هایشان را در بدن سورو فرو بردند.
آیریس از شدت ناله و فریاد بیهوش شد، آن روز او در بام یکی از خانه های اطراف معبد پنهان شده بود و وقتی مرگ سورو را دید از حال رفت. این سحر بود که واقعه را بار دیگر برایش بازنمایی میکرد؛ با فریادهای پیش از مرگِ سه کودک خرد سال که در آتش میسوختند بیدار شد و در حالی که چشمانش از شدت گریه خشکیده بودند آرزو میکرد که آنها دو خواهر و برادر ناتنی اش نباشند. بعد متوجه شد که مرگِ نگهبان، معبد را عصبانی کرده و چون سورو را نتوانستند در مراسم و طبق آداب قربانی کنند، به سراغ خانواده اش رفته اند. آیریس بار دیگر و اینبار با علم به اینکه آنها خواهران و برادرش هستند سوختن آنها تا حد مرگ را تماشا نمود؛ مردم همچنان بی تفاوت در حال نگاه کردن بودند.
آیریس صدای افتادن فلزی را بر زمین شنید و به عقب نگاه کرد، دید در نزدیکی حلقه ی آتش شمشیرش بر زمین افتاده است، لبریز از خشم و نفرت بود و با اینکه میدانست این دنیای واقعی نیست شمشیر را به دست گرفت و ایستاد، تا اینکار را کرد حلقه ی آتش خاموش شد و آیریس به جمعیت هجوم برد. تک تک مردم و محافظان را در حالی که مقاومت نمیکردند و تنها جیغ و فریاد میزدند به شکل وحشتناکی به قتل رسانید، قدرت عجیب و غیر عادی در بدنش احساس میکرد و ساعتی بعد، میدان قربانگاه از تکه های بدن مردم پر شده بود. آیریس با فریاد، همچنان به اجساد هجوم می برد چون دیگر کسی باقی نمانده بود که بکشد. حضور کسی را پشت سرش حس کرد برگشت و دید همان ساحره است. ساحره این بار آن صدای زننده را نداشت و با صدایی که دارای پژواک بود گفت: «نظرش را جلب کردی آیریس، او اکنون در اختیار تو و تو در اختیار او هستی!»
آیریس با فریاد پرسید: «نام مرا از کجا میدانی؟ من کجا هستم؟» جوابی نشنید و به سمت ساحره رفت، شمشیر را زیر گلویش گذاشت و گفت: «جوابم را بده وگرنه...» ساحره دسته ی شمشیر را به سمت خود کشاند و خودکشی کرد. آیریس مات و مبهوت مرگ ساحره را میدید که ناگهان فهمید محیط اطرافش تغییر کرده است. او در کنار قنات ایستاده بود و اجساد قطعه قطعه شده بصورت دسته دسته در فاصله ی چند متری از هم روی زمین دیده میشدند. جسد ساحره هم مقابلش افتاده بود؛ در حالی که خون از شمشیر و ردایش میچکید روی زانو نشست و چشمانش از شدت بهت پلک نمیزدند.
گفت:«این یک جادو بود... ساحره ی لعنتی از خشمم... از خشمم استفاده کردی تا...»باز هم نگاهی به مردم قریه انداخت که چند ساعت قبل نام آنجا را از آنها پرسیده بود. تکه های بدن ها آنقدر در هم مخلوط بود که حتی یک جسد سالم دیده نمیشد. آیریس احساس کرد که آن قدرت هنوز در بدنش وجود دارد. ردای سپیدش را از تن در آورد و بر زمین انداخت و ردای سیاه و کلاه دارِ ساحره را بر تن کرد. نمیتوانست احساسات خود را هضم و درک کند اما یک قدرت و برتری خاصی را در خود میدید، بجای آنکه از احساس گناه رنج بکشد، از احساس غلبه ای که بر آنها داشت لذت میبرد.
درونش مملو از تردید و دوگانگی بود دیگر نمیدانست که چه کسی است و چه هویتی دارد. او در طول زندگی اش با دیگران مهربان بود و هر گاه موعد قربانی سالانه از راه میرسید یک روز تمام برای آن کسی که حتی نمیشناختش اشک میریخت؛ خواهران و برادرش او را در حد پرستش دوست داشتند و شاید نقطه ی تاریکی در او نبود اما این شرارت که مانند آتشفشان از او بیرون میزند از آیریس انسان دیگری ساخته است و حالا هم که نیروهایی تاریک به این شرارت دامن میزدند.
همه ی مردم روستا به قتل رسیده بودند، جویبارهای خون در چندین نقطه دیده میشد. هنگامی که آیریس در زمان گذشته به سر میبرد و ناظران مرگ خانواده اش را قتل عام میکرد، در واقع مشغول قتل و عام افراد دیگری بود و آن جادوگر با سحر، ذهنش را و آنچه را که می دید و می شنید تغییر میداد از طرفی قوای بدنی او هم تقویت شده بود و این را هر لحظه بیشتر از قبل احساس میکرد.
برای بار آخر به آن صحنه ی وحشتناک نگاهی انداخت و رویش را برگرداند و به سمت شتر که در میان صخره ها بود برگشت. شتر همان جا در کنار آن نهال خشک شده نشسته بود و نشخوار میکرد؛ آیریس از فاصله ای دور به شتر نگاهی انداخت و در ذهنش از حیوان انتظار داشت که بلند شده و آماده ی حرکت شود، بلافاصله و بدون اینکه آیریس به حیوان نزدیک شده باشد، شتر از جایش بلند شد.
آیریس با خود گفت: «اوه... خدای من، به این شتر نفوذ ذهنی کردم!» بند را از نهال باز کرد، سوار شتر شد و در ذهنش جهتی را در نظر گرفت؛ بدون ضربه زدن به پهلوی شتر، حیوان شروع به حرکت در همان جهت کرد. آیریس نمیدانست دقیقا چه بر سر روح و جسمش آمده است اما در همین مدت کم به توانایی های خاصی رسیده بود، گویی بر دنیای اطرافش احاطه دارد، اعتماد به نفسش لحظه به لحظه بیشتر میشد. با خود گفت: «از ابتدای این سفر دستم به خون آلوده میشد بی آنکه دیگران بتوانند به من آسیب بزنند... حال آنکه من تنها یک دختر ضعیفم... اگر خدایان و کائنات میخواهند همین طور خون بریزم، مشکلی نیست؛ کارهای ناتمامی با این کاهنان و میتراپرست ها دارم...» تصمیم گرفت با قدرتی که بدست آورده بود پیروان میترا و کاهنان و نیروهای معابد را از روی زمین محو کند. حالا یک هدف داشت، اما نمیدانست بهای این قدرتی که بدست آورده چیست.
آیریس سوار بر شتر بود و درمقابلش دشت وسیعی دیده میشد، نمیدانست به کدام سو برود؛ نام شوش که از پیرمرد شنیده بود را به یاد آورد و در ذهنش بر این نام تمرکز کرد تا متوجه مسیر شود، نمیتوانست چیزی حس کند باز هم تلاش کرد، اما بی نتیجه؛ آفتاب در حال غروب کردن بود و یا باید به آن دهکده ی نفرت انگیز بازمیگشت و یا با اتکا به قدرتی که شناختی از آن نداشت راه پر خطر بیابان را آنهم در شب طی می نمود. اعتماد به نفس بالایش او را به حرکت وا داشت. تصمیم گرفت تا جایی که قدرت دید وجود دارد حرکت کند و آنجا که هوا بیش از حد تاریک شد متوقف شود و تا صبح برای حرکت صبر کند.
ردای سیاهی که به تن داشت در وزش بادهای بیابانی در هوا میرقصید و جلوه ی باشکوهی به آیریس بخشیده بود. برای آنکه گرد و خاک به چشمش نفوذ نکند تکه ای از پارچه سپید لباسِ سرباز را مانند پوشیه بر صورتش بسته بود و کلاهِ ردای جادوگر، او را غیر قابل شناسایی میکرد. بعد از مدتی حرکت و عبور از تپه های پر فراز و نشیب، به سرزمین مسطحی رسید، به نظر می آمد جلگه باشد. که یعنی رودخانه ای در آن نزدیکی است. آفتاب در آستانه غروب بود، آیریس نگاهی به اطراف انداخت، یک بوته ی گون دید که ارتفاع زیادی دارد، تصمیم گرفت شب را در زیر آن سپری کند. شتر را به قسمت زیرین بوته بست، کمی آب و نان خورد، غذای دیگری نداشت؛ نان هم کپک زده بود اما حوادثی که در دهکده پیش آمد او را از این چیزها غافل کرد. با خود گفت: «قوی تر شده ام اما فکر نکنم بدون آب و غذا بتوانم ادامه دهم... ای کاش آن جادوگر لعنتی در مورد این قدرت ها به من چیزی میگفت، ای کاش مانع مرگش میشدم...»
به بدن شتر تکیه داد، شتر گردنش را به طرف دیگری چرخانیده و سرش روی زمین بود و گهگاهی برگ های بوته را میجوید، آیریس با شمشیرش چاله ای در زمین کند و مقداری آب درونش ریخت، آب خوردن شتر را در ذهنش تداعی کرد و شتر بلافاصله سرش را به سمت چاله برگرداند و آب خورد. آیریس داشت با توانایی هایی که بدست آورده بود آشنا میشد، تنها قدرتی که مطمئن بود به دست آورده است تلپاتی ذهنی بین او و موجودات دیگر بود اما آیا نسبت به انسان هم میتوانست اینکار را انجام دهد؟ کمی مشغول فکر کردن بود و با دسته چرم شمشیرش بازی میکرد تا در همان حالت خوابش برد.
صدای سوت گوشخراشی او را از خواب بیدار کرد، تاریکی مطلق حاکم بود و هلال نازک ماه هم روشنایی چندانی نداشت، آیریس صدای قدم های افرادی را شنید که از پشت بوته به او نزدیک میشوند. تمرکز کرد؛ دقیقا میدانست که چند نفرند و در کجا قرار دارند، این را حس میکرد، گویی حواسی علاوه بر حواس پنج گانه به او اضافه شده بود، شمشیر را بدست گرفت و از تاریکی استفاده کرد تا خود را به پشت راهزنان برساند.
با وجود اینکه آتش روشن نکرده بود، عجیب بود که راهزنان محل استراحت او را پیدا کرده بودند؛ آیریس حدس زد که سگ داشته باشند؛ در چند متری راهزنان و پشت سرشان قرار داشت و یکی از راهزن ها مشعل روشن کرد، آیریس دید حدسش درست بوده و سگ های شکاری همراه آنهاست، طولی نکشید که سگ ها به عقب نگاه کردند؛ آیریس تمرکز کرد و سگ ها را روی زمین نشاند. با خود گفت: «چه ارتباط عجیبی... آیا میتوانم روی انسان هم...» روی مردی که به سمت بوته و شترش حرکت میکرد تمرکز کرد تا به او هم نشستن را القا کند، اثری نداشت؛ باز هم امتحان کرد، این بار با شدت بیشتر؛ مرد فریاد زد و سرش را با دستانش گرفت، «آه... این چیست؟ سرم... سرم درد میکند!...» مرد در حال فریاد زدن بود و از سر درد روی زمین افتاد و به خود پیچید، راهزن دیگر با لگد به او ضربه زد و گفت: «خفه شو... نقشه مان را خراب کردی... این سگ ها چرا اینگونه آرام هستند؟» به افراد دیگر علامت داد که به پشت بوته حمله کنند. آنها نگاهی به شتر انداختند و مشک آب و وسایل آیریس را دیدند. سلاح ها نزد آیریس بود، مردی که روی زمین افتاده بود به زحمت بلند شد، دردش فروکش کرده بود؛ سردسته ی راهزنان عروسک چوبی را برداشت، نگاهی به آن کرد و گفت: «تنهاست... باید همین اطراف باشد... چیزهای با ارزشش را با خود برده!... لعنتی این سگها چه مرگشان است؟» راهزنان در حال مکالمه بودند و سردسته هم با سگ ها ور میرفت تا ببیند مشکل چیست.
آیریس باز هم روی سگ ها تمرکز کرد، این بار با شدت زیاد، صورت سردسته ی راهزنان نزدیک پوزه ی سگ بود که ناگهان سگ، گونه ی راهزن را از صورتش جدا کرد، طوری که استخوان فک و صورتش پیدا بود؛ سگ های دیگر هم به افراد دیگر حمله کردند و صدای نعره و فریادشان بیابان را فرا گرفت. آیریس لبخندی زد و به آنها نزدیک شد، یکی از راهزن ها که سگ مشغول دریدن پاهایش بود سگ را به عقب پرت کرد و بلند شد، آیریس را دید و خنجرش را به سمت آیریس پرتاب کرد، خنجر بر کتف چپ آیریس نشست و آیریس بر زمین افتاد، راهزنان موفق شدند سگ ها را بکشند اما سردسته که صورتش را از دست داده بود از شدت درد بیهوش روی زمین افتاد. آیریس خنجر را از کتفش خارج کرد، احساس کرد میتواند به درد غلبه کند، شمشیرش را بیرون کشید و حمله کرد، راهزنان دورش حلقه زدند، آیریس به نزدیک ترینشان حمله کرد و سرش را از بدن جدا نمود، دیگری از پشت او را گرفت و خنجر بر گلویش گذاشت، آیریس بی حرکت ماند، مرد گفت: «شمشیرت را بینداز...»آیریس شمشیر را نزدیک خود انداخت و روی ذهن مرد تمرکز کرد، راهزن به آیریس نزدیک بود و نفوذ ذهنی آیریس شدت بیشتری داشت، از چشمان مرد خون جاری شد، سرش را گرفت و فریاد زد، در حالی که دیگر راهزنان به سمت آیریس هجوم بردند شمشیر را برداشت و به سمتی رفت که نتوانند دورش حلقه ایجاد کنند، کتفش خونریزی داشت اما احساس درد نمیکرد، یکی از راهزنان کمان داشت و آماده ی تیراندازی شد که آیریس با تمرکز او را روی زمین انداخت، نمیتوانست همزمان با ۸ نفر مبارزه کند. قدرت هایی که به دست آورده بود محدود بودند.
شتر را فراخواند، راهزنان میدانستند او عادی نیست اما احساس کردند میتوانند شکستش دهند، آیریس بر شتر سوار شد و هشت نفر در مقابلش ایستاده بودند، گفت: «فرار کنید یا بمیرید!» راهزنان به هم علامت دادند و خواستند نقشه ای پیاده کنند.
سه نفر به سمت راست و سه نفر به سمت چپ آیریس رفتند، دو نفر هم در مقابلش آماده ی تیراندازی شدند. آیریس نمیدانست چه کند، نمیدانست از قدرتش چگونه استفاده کند، منتظر حرکت آنها ماند؛ سعی کرد هر دو تیرانداز را از کار بیندازد اما القاء ذهنی فقط یکی را از کار انداخت و دیگری لحظاتی روی زانوهایش نشست سپس بلند شد و تیر را به سمت آیریس پرتاب کرد.
دیگران هم خنجر و تبر به سویش پرتاب کردند، همه ی اینها در کسری از ثانیه در حال رخ دادن بود؛ تیرها در آستانه ی ورود به بدنش بودند که دود غلیظ و سیاهی میان تیرها و آیریس حائل شد و تیرها، خنجرها و تبرها روی زمین افتادند؛ دود محو شد، همه به وحشت افتاده بودند و خود آیریس هم نمیتوانست وقایع را هضم کند. مشعل های افتاده بر زمین میدان دید را زیاد کرده بود.
دود سیاه شبیه به نیم تنه ی انسان بود و وارد سینه ی یکی از راهزنان شد و از طرف دیگر بیرون آمد، این فرایند به شکلی سریع تر در هفت نفر دیگر هم اتفاق افتاد و آنها حتی فرصت نکردند فریاد زنند. دود سیاه بعد از قتل و عام آنها در مقابل آیریس قرار گرفت. شتر بی قراری میکرد، چهره ی آن موجود شبیه بز بود و پایین تنه اش مشخص نبود؛ با صدایی با فرکانس بالا و طوری که پرده ی گوش آیریس داشت میلرزید گفت: «هر چه قربانی کنی قوی تر میشوی... مرا تغذیه کن!» این را گفت و محو شد. چشمان آیریس از شدت بهت داشت از حدقه بیرون میزد، لحظاتی در این حالت بود.»من با چه چیزی معامله کرده ام؟... پس اینها... این قدرتها... این ها هرگز برای من نبود... او... جانم را نجات داد تا باز هم برایش خون بریزم...» صدای ضعیفی شنید، با شتر به سمت صدا حرکت کرد، همان راهزنی بود که سگ صورتش را دریده بود؛ استخوان های جمجمه و فک راهزن دیده میشد و صدای ناله ی ضعیفی داشت؛ آیریس حالش از این صحنه بهم خورد، کار راهزن را تمام کرد و گفت: «میپذیرم... من هر کسی را که در مقابلم بایستد میکشم و روحش مال تو... میخواهم تمام معابد و کاهنان را نابود کنم» این را که گفت زخم کتفش از بین رفت و حروفی به شکل تتو جای زخم روییدند که به زبان آرامی بود. آیریس نمیتوانست آنرا بخواند اما این را به عنوان نشانه ی معامله با آن شیطان پذیرفت.
باد شدید بیابانی، شن ها را به طغیان وامیداشت؛ طوفانِ شن، اجساد را در خود می بلعید، آیریس وسایلش را از کنار بوته جمع کرد، تعدادی مشک آب و نان همراه راهزنان بود، تا جایی که میتوانست حمل کند از آنها برداشت؛ دوباره سوار بر شتر شد و در مسیر رفتن، عروسک چوبی را دید که در کنار مشعل افتاده است؛ «دیدن تو در این تاریکی... افتادن تو کنار مشعل... چگونه ممکن است اتفاقی باشد؟!» سرش را پایین انداخت، اندکی بعد به شتر القا کرد که با دهانش عروسک را از زمین بردارد و به او بدهد. بعد از اینکه عروسک را در پالان گذاشت، صورت شتر را نوازش کرد و در اعماق شب به حرکت خود ادامه داد.
بعد از هر خونی که میریخت، به مراتب بالاتری از تسلط بر محیط اطرافش دست میافت، میدانست کدام مسیر امن و کدام پرخطر است؛ در تاریکی حضور دیگران را حس میکرد و این حس در حال قوی تر شدن بود، از نظر بدنی هم شاید از همه ی جنگجویان نیرومند تر شده بود، اما هنوز کاملا نمیدانست چگونه از این قدرت هایی که بدست آورده استفاده کند.
چیزی تا طلوع آفتاب نمانده بود؛ آن بیابان های وسیع به تدریج به نخلستان ها ختم میشدند و آیریس راه را درست آمده بود. در آن هوای گرگ و میش با وزش بادهای سرد کویری، تصمیم گرفت کمی استراحت کند. در روشن کردن آتش با سنگ مهارت داشت، شتر را به نخلی بست، پای آن نخل آتش برافروخت و در کنار آن نشست. با خود گفت:» چگونه میتوانم به هدفم برسم؟ باید با این موجود ارتباط برقرار کنم!» نگاهی به آتش کرد و ردایش را کنار زد تا حروف کتفش را ببیند، سعی کرد آنها را بخواند ولی هیچ چیزی از خط آرامی نمیدانست. گفت:»حتی نمیدانم به چه زبانی است، ای موجود خود را به من بنمای!» چند لحظه با چشمان بسته صبر کرد ولی هیچ خبری نشد. باز هم اینبار با تمرکز بیشتر و چشمان بسته گفت: «ای دود سیاه که جانم را نجات دادی! میخواهم سوالی بپرسم، خودت را نشان بده!» باز هم بی فایده بود و تنها صدای پرندگانی شنیده میشد که با طلوع آفتاب به پرواز درآمده بودند؛ نا امید شد و به خواب رفت.
ساعاتی بعد با صدایی بیدار شد، گوشش را تیز کرد تا فاصله را تشخیص دهد، صدای شلاق بود و در پی آن صدای فریاد یک پسر که به نظر می آمد کم سن و سال باشد شنیده میشد. آیریس شتر را نوازش کرد و شمشیر و کمانش را به خود بست؛ با پنهان شدن پشت نخل ها و طوری که دیده نشود به سمت صدا حرکت کرد؛ نگهبانان را دید که بر پیکر پسر نوجوانی شلاق میزنند طوری که دیگر نای فریاد زدن ندارد. نگاهی به اطراف انداخت، سیلوهای گندم در پشت آنها دیده میشد. کیسه ی پاره شده ی گندمی در مقابل پسر بر روی زمین ریخته بود و نگهبان فریاد میزد:»این پنجمین بار است که از سیلوها دزدی میکنی، حقت آن است که تو را به معبد تحویل دهم» نگهبان دیگری که صورت خود را پوشانده بود ضربه ی شلاق بعدی را زد و پسرک بیهوش شد.
یکی از آنها گفت:»بلندش کنید، آنرا به معبد میدهیم، خانواده ش هیچ کسی را تقدیم خدایان نکرده اند» دو نفر زیر بغل پسر را گرفتند و سه نفر دیگر هم آنها را به سمت معبد همراهی کردند. آیریس بدون تردید شمشیر را کشید و با فریاد به سمتشان حمله کرد. زره ضخیمی داشتند که در قسمت پهلو ضعیف بود. آیریس از پشت، شمشیر را در پهلوی نفر اول فرو برد و ضربه ی دوم را بر کلاه خود نفر بعدی زد. آن دو نفر، پسر را رها کردند تا با آیریس مقابله کنند. نگهبانِ نقش بر زمین شده که کلاه خود از سرش افتاده بود دستش را به سمت شمشیرش دراز کرد که آیریس ضربه ی محکمی به وسط سرش وارد کرد، شمشیر آیریس در جمجمه آن سرباز گیر کرده بود و بقیه ی آنها هم به سمتش می آمدند. خود را غلت زنان به شمشیر نگهبان که چند متر آنطرف تر بر روی زمین افتاده بود رساند و به مبارزه ادامه داد، طولی نکشید که دو تن از آنان را هم هلاک کرد و نفر آخر با پای قطع شده و سینه خیز در حال فرار بود، آن پسرک که به هوش آمده بود تکه چوبی برداشت و در گردن سرباز فرو کرد.
با بهت و حیرت به آیریس نگاهی انداخت، نمیتوانست چیزی بگوید؛ آیریس کلاه ردایش را برداشت، پسرک فهمیده بود که او دختر است اما نمیدانست انقدر جوان است، با تعجب و صدای لرزان پرسید:»تو... تو... چگونه؟... چقدر قوی هستی!»آیریس لبخندی زد و گفت:»نامت چیست... این ها با تو چه کار داشتند؟!» سرش را پایین انداخت و گفت:»من سام هستم... خانواده ام در فقر به سر میبرند و باز هم مجبور شدم دزدی کنم!» آیریس گفت: «آیا شهری در این نزدیکی است؟»سام گفت:» آری، درست پشت این تپه است... باید بروی تا لحظاتی دیگر کشیک عوض میشود!» آیریس با اعتماد به نفس گفت:»نیازی نیست از آنها بترسی، ازت میخواهم نقشه شهر را روی خاک برایم بکشی!»
سام شاخه ی نازکی برداشت و با دقت زیاد هر چه از شهر میدانست روی زمین رسم کرد. آیریس دست به چانه در حال نگاه کردن بود. سام در حالی که مشغول بود پرسید:»... میتوانم سوالی بپر...» آیریس حرفش را قطع کرد و گفت:»نه... ادامه بده!»، سام سرش را پایین انداخت و چند لحظه بعد به نظر می آمد کارش تمام شده. نسبت به آیریس قدش کوتاه تر و بود و هیکل نحیف و لاغری داشت، با استرس از جایش بلند شد، کمی عقب تر ایستاد و منتظر ماند آیریس سوال بپرسد.
آیریس در مقابل نقشه روی زانوهایش نیم خیز شد و با یکی از تیرهای کمانش نقطه ای را در مرکز نقشه نشان داد و گفت:»... اینجا معبد است؟...» سام گفت: «آری» آیریس بلافاصله پرسید: «مقر نیروهای نظامی کجاست؟» سام گفت:»پادگان داخل معبد است، همه ی مسلحین همان نیروهای معبد هستند»
آیریس به فکر فرو رفت و زیر لب گفت:»... اینها آموزش دیده اند، اگر همه را بکشم با یک مشت کشاورز فقیر چگونه به جنگ بروم! به این سربازان احتیاج دارم...» سام که حرفهایش را شنیده بود زیر لب و به آرامی گفت:»... چه در سر دارد... او کیست؟!» آیریس گفت:»... میخواهم شهر را تصرف کنم...»آیریس ناگهان کتفش به درد آمد، ردایش را تا نیمه در آورد، جای زخم را دید، با تعجب روی حروف دست میکشید، سام کمی نزدیک شد و شروع به خواندن کرد: «Ebelem» درد کتف فروکش کرد. آیریس پرسید:»میتوانی آنرا بخوانی؟!» گفت: «آری» آیریس گوشه ی چشمش را تیز کرد و گفت:»آن نام را یکبار دیگر بگو» سام تکرار کرد: «Ebelem!» آیریس گفت: «هرگز چیزی در مورد خالکوبی کتفم به کسی نگو، در غیر اینصورت تو را به شکل شنیعی خواهم کشت!» سام با ترس و ناراحتی سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
یکی از سواران معبد از دور برای سرکشی به این سمت می آمد. سام گفت:»... آنجا... آنجا را ببین... دارد به این سو می...»آیریس در حالی که بی توجه به آن سوار به نقشه نگاه میکرد حرف سام را قطع کرد و گفت: «می دانم!» سوار، اجساد را دیده بود و گرزش را در آورد و فریاد زنان آنرا در هوا میچرخاند و به سمت آیریس می آمد. آیریس همچنان بی توجه بود که سوار به فاصله چند متری آنها رسید، سام از ترس پشت نخلی پنهان شد؛ چند ثانیه بعد آیریس خنجرش را بیرون آورد و به سمت سوار پرتاب کرد، خنجر به گلوی سوار اصابت کرد و به همراه اسبش بر زمین افتاد. آیریس گفت:»لعنتی... بازهم جای قلب، گلو را نشانه رفتم!» بازهم صدای خِر خِر جان دادن آن سوار بلند شد، آیریس جلو رفت، خنجر را از گلوی او در آورد و در قلبش فرو کرد تا نشانه روی اشتباهش را جبران کند. سام بعد از دیدن این صحنه، دیگر تحمل ماندن در آنجا را نداشت؛ فریاد بلندی زد و به سمت شهر فرار کرد.
چند متری که دور شد آیریس کمان را برداشت و نشانه رفت، فریاد زد:»یک قدم دیگر برداری، تیر را رها میکنم!» سام در همان لحظه ایستاد، آیریس به سمتش رفت، از ترس نمیتوانست رویش را به سمت آیریس برگرداند و همان جور خشکش زده بود. آیریس گفت:»... کیسه ی گندمی که دزدیدی را نمیخواهی؟» سام گفت: «نه به قیمت جانم» آیریس لبخندی زد و سنش را پرسید، سام با صدای لرزان پاسخ داد:»پانزده سال دارم» آیریس گفت:»امشب به خانه نخواهی رفت» سام با چشمانی نگران سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
آیریس شمشیر با ارزشش را که در جمجمه ی آن نگهبان گیر کرده بود به زحمت بیرون آورد. تیغه را با لباس همان نگهبان تمیز کرد، سام از ترس نمیتوانست به این صحنه ها نگاه کند و سرش پایین بود. هر دو به سمت شتر بازگشتند؛ آیریس مثل همیشه صورت شتر را نوازش کرد، سپس نگاهی به سام انداخت و گفت: «جای امنی داخل شهر میخواهم تا فردا در آنجا باشم» سام گفت:»میتوانی به خانه ی ما بیایی!» آیریس با سر تایید کرد. باید به نقطه ی مرتفعی میرفتند تا شب را در امنیت بگذرانند. صخره های سنگی مشرف بر شهر در جنوب آن قرار داشت. آیریس خودش سوار شتر شد و سام را جلو انداخت تا مسیر را نشان دهد. بعد از پیاده روی طولانی نزدیک به صخره ها شدند که سام از حال رفت و روی زمین افتاد. آیریس تکه پارچه ای را زیر سرش گذاشت و سعی کرد به او آب بدهد. کمی بعد به هوش آمد، آیریس پرسید:»چرا از حال رفتی؟» سام گفت:»... چند روزی است که چیزی نخورده ایم... اکنون هم خانواده ام در انتظار هستند.... تا چیزی برایشان ببرم و از گرسنگی نجات پیدا کنند» آیریس تکه نانی درآورد و به او داد. شتر را به شاخه ای بست و بلافاصله شروع به روشن نمودن آتش کرد.
سام چیزی نمیگفت، زانوهایش را بغل کرده بود و با تکه چوبی، زغال های آتش را جابجا میکرد. آیریس گفت:»وقتش رسیده است» سام بی آنکه چیزی بگوید با بهت به چشمان آیریس خیره شد. آیریس جلوتر رفت و انگشتانش را بر دو طرف گیجگاه سام قرار داد و تمرکز کرد؛ گفت:» آرام باش خطری ندارد!» چند ثانیه بعد سام بیهوش شد. آیریس رو به آتش کرد و نام آن جن را صدا زد: «ایبِلِم!» حروف روی کتفش شروع به سوزش کردند اما خبری از شیطان نشد. برای دومین و سومین بار هم این کار را تکرار کرد اما همچنان اتفاق خاصی نمی افتاد.
حروف روی کتفش شدیدتر از قبل در حال سوزش بود، فهمید کجای کار مشکل دارد:»این موجود گفته بود مرا تغذیه کن، باید قربانی کنم تا با من حرف بزند!» دشنه ی نازکی که در قسمت بیرونی پوتینش بسته بود را درآورد و چند لحظه روی آتش گرفت، کف دست سام را بلند کرد، خراش کوچکی ایجاد کرد تا خونریزی کند؛ مقداری خون را در آتش ریخت و مقداری را بر روی کتفش، دوباره نام جن را صدا زد: «ایبلم!» احساس گرما بهش دست داد و چند لحظه بعد، جن از درون آتش به شکل دود غلیظ و سیاهی خارج شد و در مقابلش قرار گرفت.
آیریس با اینکه قبلا این را دیده بود اما قلبش به تپش افتاد و رنگش پرید. با صدای لرزان گفت: «آنچه که نمیدانم و آنچه که از من در قبال این قدرت ها میخواهی به من بگو!» دود، غلیظ و متراکم تر شد تا جایی که نزدیک بود به حالت جامد درآید، سر آن به شکل جمجمه بز و پایین تنه ی آن که قبلا محو بود به تدریج در حال شکل گرفتن بود. پاهایی شبیه به انسان داشت و بجای مچ و انگشتان، چیزی شبیه به سُم در انتهای پاها می رویید.
آیریس بدنش به لرزش افتاد و نزدیک بود تشنج کند که جن با صدایی عجیب و چند لایه شروع به سخن گفتن کرد: «یکی از نام های من ایبِلِم است، اکنون سه هزار سال است که بر روی زمین زندگی میکنم، برادران و خواهران من توسط مردمان تمدن های بزرگِ مصر، بابل، آشور و عیلام پرستش میشوند اما هیچ کس مرا نمیشناسد، میخواهم پیروان آنها نابود شوند، معابدشان و شهرهایشان خاکستر شود و از ویرانه ی آن، معابد من ساخته شود و نام های من در همه ی سرزمین ها تکریم شود و نام های من بر همه ی کتیبه ها نگاشته شود و جنگ ها را من آغاز کنم و من پایان دهم، تو میتوانی تجسم مادی من بر زمین باشی و مرا بر هفت ملت غالب کنی»
آیریس که کمی آرام شده بود گفت: «من هم میخواهم همه ی معابد و همه ی قربانگاه ها و همه ی کاهنان فاسد به خاکستر بدل شوند، اما آیا پس از غلبه، مانند قبل و در ادامه ی راه برادران و خواهرانت، سنت قربانیِ انسان را ادامه میدهی؟ من برای انتقام خون خانواده ام به پاخاسته ام که در اثر همین سنت کشته شده اند»
جن پاسخ داد: «من به قربانی نمادین انسان احتیاج ندارم، هر خونی که در جنگ های پیش رو بریزی برایم کافی است و سجده بر تندیس های تو که در تمام ممالک ساخته خواهد شد و نام من بر آنهاست برایم کافی است، اما هر شهری که گرفتار خشکسالی است و گرفتار وباست و گرفتار دشمنان است سازوکارهایی را یاد میدهم که با آن ابرها متراکم، بیماری ها زدوده و دشمنان دفع شوند و این علوم را به تو میسپارم و آنرا در اختیار دیگران قرار ده و آنها را به شهرهای تحت سلطه ات گسیل دار تا تعالیم مرا به همه ی نقاط عالم برسانند.»
آیریس هیجان زده شده بود و متعجب از اینکه او برای اینکار انتخاب شده گفت: «میخواهم با قدرت هایم آشنا شوم و طرز استفاده از آنها را بیاموزم و اینکه بدانم چگونه آنها را افزایش دهم»
جن که از زمان شروع مکالمه، بی حرکت بود پاسخ داد: «قدرت های تو که همه از من است تنها دو گونه است، نخست قدرت جسمانی است که قدرتی ورای دنیای ماده بر نیروی بدنی است و نیز بر سرعت عکس العمل هایت در برابر هجوم انسانها اضافه میکند. و گونه ی دوم قدرت اثر بر ذهن انسانهاست، میتوانی ذهن هایشان را بخوانی تا خائنین را پیدا کنی و افکار را آنگونه که میخواهی القا کنی و یا مغزهایشان را متلاشی کنی و هر دو گونه ی قدرت، قابل تضعیف و قابل تقویت است و به اطاعتت از فرمانهای من بستگی دارد»
آیریس پرسید: «اما من نمیدانم چگونه از آنها استفاده کنم!» جن پاسخ داد: «کافی است هنگامی که بر این کار تمرکز میکنی بدانی که این قدرت ها از تو نیست و سرچشمه ی آن منم، آنگاه آن عمل به سادگی انجام میشود. برای انجام کارهای بزرگ تر باید به همین شکل با من ارتباط برقرار کنی و مستقیم آن کار را از من بخواهی، و من در به سرانجام رسیدن این هدف به تو آزادی عمل خواهم داد»
جن همچنان در مقابلش و با ارتفاقی نزدیک به سه متر ایستاده بود، آیریس فکری به ذهنش رسید، گفت: «از همین شهر شروع میکنم، دو کار را میخواهم انجام دهی و در قبالش خون کاهنان و اشراف را بر زمین میریزم؛ فردا در میدان شهر، رعیت و فقرا را به قیام علیه معبد و کاهنان دعوت میکنم، میخواهم مرا تا ارتفاع بلندی بالا ببری و صدایم را تا مسافت های دور منعکس کنی و به آن پژواک دهی تا مردم گمان کنند من از فرشتگان هستم و با من همراه شوند»
ایبلم که از هوش بالای آیریس شگفت زده شده بود، پاسخ داد: «کافی است در آن لحظه زیر لب نامم را صدا بزنی تا این کار را انجام دهم» این را گفت و مانند گردبادی به خود پیچید و با سرعت زیاد از جامد به حالت دود در آمد و محو شد. آیریس انرژی زیادی مصرف کرده بود، مشک آب را برداشت و مقدار زیادی نوشید. عرق از پیشانی اش سرازیر بود و رنگش مانند گچ سپید؛ سام به هوش آمد، چهره ی پریشان آیریس را دید که به با چشمانی بهت زده به آتش خیره شده و حتی پلک نمیزند.
میخواست چیزی بگوید که دید لب های آیریس به شکل لبخندی شیطانی در آمدند؛ در کف دستش احساس سوزش کرد و دید که در حال خونریزی است، گمان کرد که در خواب به جایی خورده اما شکاف صاف و تمیزی بود فهمید که کار آیریس است. پرسید: «... دستم... آیا تو...» آیریس باز هم حرفش را قطع کرد و گفت: «نگران نباش... باید همین حالا به شهر برویم... راه را نشان بده!» سام با نگرانی پرسید: «چگونه از دروازه ها عبور کنیم؟» آیریس چیزی نگفت و صورت شتر را نوازش کرد، وسایل را جمع کرد و سوار شد. از ارتفاعات پایین آمدند و طولی نکشید که به دروازه ی جنوبی شهر رسیدند. آیریس رو به سام کرد و پرسید: «نام این شهر چیست؟» سام پاسخ داد: «لارسا... یعنی الهه ی سیاه» آیریس از شتر پیاده شد، به سام اشاره کرد که همانجا بماند و خود به مقابل دروازه های چوبی رفت و با شمشیرش به درها کوبید.
نگهبان کشیک با حالت خواب آلودگی درها را باز کرد، ردای سیاه آیریس و کلاهی که تا جلو آمده بود بر چهره اش سایه افکنده بود، نگهبان کمی به خود آمد و گفت: «کیستی؟... شب ها ورود و خروج ممنوع است!» آیریس سرش را بالا آورد و آنطور که ایبلم گفته بود تمرکز کرد تا به سرباز القا کند که مانع از ورود آنها نشود.

نظرات کاربران درباره کتاب قیام ساحره آیریس