فیدیبو نماینده قانونی نشر یوشیتا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مردی به نام اوه

کتاب مردی به نام اوه

نسخه الکترونیک کتاب مردی به نام اوه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مردی به نام اوه

صدای جیمی سکوت را شکست. از اتاق نشیمن داد زد: «چیزی برای خوردن ندارید؟» شانه‌های اوه از زیر دستان پروانه لغزید. سرش را به نشانۀ تأسف تکان داد، با پشت دستش اشک‌هایش را پاک کرد و بدون اینکه به پروانه نگاه کند، به سمت یخچال رفت. وقتی جیمی دید اوه با یک ساندویچ سوسیس از آشپزخانه بیرون آمد، گل از گلش باز شد. اوه کمی آن طرف‌تر ایستاد و با کمی اخم نگاه کرد. بعد با سرش به گربۀ توی بغل جیمی اشاره کرد و گفت: «خوب، اوضاش چطوره؟» آب همینجور داشت از بدن گربه روی زمین می‌ریخت، جانور کم کم داشت جون می‌گرفت و شکل و رنگش به حالت اول بر می‌گشت. جیمی با یک گاز ساندویچ را بلعید و گفت: «انگار داره بهتر میشه، مگه نه؟» اوه نگاه مشکوکی به جیمی انداخت. جیمی مثل یک تکه گوشت خوک که توی کورۀ بخار گذاشته باشند، عرق می‌ریخت. جیمی را که نگاه می‌کرد، اندوهی عجیب درونش رخنه کرد. جیمی گفت: «میدونی اوه... به خاطر همسرت خیلی متأسفم. خیلی دوسش داشتم. به نظر من بهترین آشپز کل این شهر بود.» اوه نگاهش کرد و برای اولین بار امروز دیگر ناراحت نبود. زیرلب گفت: «آره. دستپختش معرکه بود» رفت پشت پنجره و دستگیره‌‌اش را گرفت، انگار می‌خواست چِکش کند. دستش را گذاشت روی درزگیر لاستیکی. پروانه جلوی در آشپزخانه ایستاده و دست‌هایش را دور شکمش حلقه کرده. اوه با دست به گربه اشاره کرد و گفت: «جیمی میتونه بمونه اینجا تا گربه یخش کامل آب بشه، بعد باید ببریش.» اوه می‌توانست از گوشۀ چشم پروانه را ببیند که با تعجب به او نگاه می‌کند. انگار زن می‌خواست مثل پاستوربازها، از آن طرف میز دست اوه را حدس بزند. چیزی که اوه را معذب می‌کرد. پروانه گفت: «میترسم نتونم بیام. دخترها آلرژی دارن» اوه فهمید زن قبل از گفتن کلمه «آلرژی» کمی مکث کرد. تردید زن را در انعکاس تصویرش در آینه متوجه شد، اما جوابی نداد. در عوض برگشت سمت جوان چاق. «پس تو باید ازش مراقبت کنی» جیمی، که الان نه تنها خیس عرق شده بلکه دانه‌های قرمز رنگ روی صورتش پیدا شده، با دلسوزی به گربه نگاه کرد. گربه کم کم داشت انتهای دمش را تکان می‌داد و دماغش که هنوز آب از آن می‌چکید را بین لایه‌های چربی بازو‌های جیمی فرو برد. جیمی گفت: «اصلاً ایدۀ خوبی نیست که من بخوام از این گربه مراقبت کنم، ببخشید مرد» و بعد شانه‌‌هایش را طوری بالا انداخت که گربه قِل خورد و برعکس شد. جیمی بازو‌هایش را جمع کرد. پوستش آنقدر سرخ شده بود که انگار توی آتش است. «منم یه خورده آلرژی دارم» پروانه جیغ کوتاهی کشید و سریع رفت سمت جیمی و گربه را ازش گرفت. بعد هم دوباره سریع پیچیدش توی پتو.

ادامه...
  • ناشر نشر یوشیتا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مردی به نام اوه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

مردی به نام اوه، کامپیوتری می خرد که کامپیوتر نیست.
اوه پنجاه و نه سال دارد.
ماشینی دارد به اسم «ساب». از آن آدم هایی است که وقتی از ظاهر کسی خوششون نمی آید، انگار دزد دیده و انگشت اشاره اش را مثل چراغ قوه پلیس، سمت طرف می گیرد. اوه وارد یک فروشگاه که صاحبان ماشین های ژاپنی آنجا می آیند و کابل های سفید می خرند شد. او مدت زیادی را به یکی از فروشنده ها خیره شد و بعد یک جعبه سفیدِ متوسط را دستش گرفت و تکان داد.
اوه می پرسد: «این یکی از اون اُ-پدهاس، درسته؟»
فروشنده لاغر و مردنی با تعجب به اوه نگاه می کند. به شدّت خودش را کنترل می کند که جعبه را از دست او نگیرد.
«بله، دقیقاً. البته آیپده. فکر نمی کنید بهتره جعبه رو اونجوری تکون ندید...؟»
اوه با تردید جعبه را نگاه می کند، انگار یک جعبه عجیب و غریب است، انگار مرد دست فروشی که قصد فریب او را دارد، اوه را «دوست من» صدا می زند و سعی می کند یک ساعت مچی به او پیشنهاد دهد.
«میدونم. پس یه جور کامپیوتره، درسته؟»
فروشنده با تردید سرش را تکان می دهد. بعد چند لحظه فکر می کند و دوباره سریع سرش را می جنباند.
«بله... یه همچین چیزی، منظورم آیپده. بعضیا به اون تبلت میگن و بعضی ها هم میگن وسیله موج سواری. روش های مختلفی برای در نظر گرفتن همچین وسیله ای وجود داره...»
اوه طوری به فروشنده نگاه می کند که به او بفهماند، دارد حرف های بی ربط می زند، بعد دوباره شروع به تکان دادن جعبه می کند.
«اما چیز خوبی به نظر میرسه، این طور نیست؟»
فروشنده با سردرگمی سرش را تکان می دهد: «بله، خب...، منظورتون چیه؟»
اوه آهی می کشد و شمرده شمرده شروع به حرف زدن می کند. طوری کلماتش
را ادا می کند که انگار طرف مقابل مشکل شنوایی دارد.
«پس خوبه؟ یه کامپیوتر خوبه؟»
فروشنده چانه اش را می خاراند.
«منظورم اینه که... خُب... قطعاً خوبه... ولی بستگی به اینم داره که شما چجور
کامپیوتری بخواهید؟»
«من یه کامپیوتر میخوام، یک کامپیوتر ساده و معمولی!»
چند لحظه هر دو سکوت می کنند. فروشنده گلویش را صاف می کند.
«خوب... این یه کامپیوتر معمولی نیست. شاید بهتر باشه شما یه...»
به نظر می رسد فروشنده دنبال واژه ای می گردد تا بتواند به این مرد بفهماند چه چیزی را دستش گرفته است. بعد دوباره گلویش را صاف می کند و می گوید:
«... یه لپ تاپ»
اوه با ناراحتی سرش را به علامت نه تکان می دهد و بعد روی پیشخوان خم می شود.
«نه، من لپ تاپ نمی خوام، یه کامپیوتر میخوام.»
فروشنده سرش را با حالت تایید تکان می دهد.
«لپ تاپ هم یه جور کامپیوتره.»
اوه که ناراحت به نظر می رسد، به فروشنده خیره می شود و انگشتش را روی پیشخوان می گذارد.
«تو فکر میکنی خودم اینو نمیدونم.»
دوباره هر دو ساکت شدند، انگار دو هفت تیرکش ناگهان متوجه می شوند که فراموش کرده اند تفنگ شان را با خود بیاورند. اوه مدت زیادی به جعبه نگاه می کند، طوری که انگار منتظر است خود جعبه دهان باز کند کند که چیست و چه کاری انجام می دهد.
بالاخره زیر لب می گوید: «صفحه کلیدش از کجاش بیرون میاد؟»
فروشنده کف دستانش را روی لبه پیشخوان می گذارد و با عصبانیت وزنش را از این پایش روی آن پایش می اندازد، درست مثل وقتی که فروشنده های جوان تازه کار با یک مشتری سمج روبرو می شوند، می فهمند که کار فروشندگی بیش تر از چیزی که فکرش را می کردند سخت و نفس گیر است.
«خُب، این مدل اصلاً صفحه کلید نداره.»
اوه ابروهایش را به حالت تایید تکان می دهد: «درسته.» بعد ادامه می دهد «برای اینکه صفحه کلید رو باید جداگونه خرید، درسته؟»
«نه، منظورم اینه که کامپیوتر های اینجوری کلاً صفحه کلید ندارن. شما همه چیز روی صفحه کنترل می کنید.»
اوه طوری سرش را تکان می دهد که انگار خسته شده، طوری که انگار فروشنده را می بیند که دورِ پیشخوان راه می رود و شیشه ویترین جلوی آن را لیس می زند.
«اما من باید صفحه کلید داشته باشم. متوجهید چی میگم؟»
مرد جوان آه عمیقی می کشد، طوری که انگار می خواهد تا ده بشمرد تا آروم شود.
«باشه. الان متوجه شدم که این کامپیوتر به درد شما نمیخورده. به نظر من شما باید چیزی مثل یه مک بوک بخرید.»
اوه که انگار متوجه نشده باشد می گوید: «میک بوک؟ همون چیزی که همه بهش میگن کتابخوان همراه؟»
«نه. مک بوک یه چیزیه مثل...، مثل یه لپ تاپ، که صفحه کلیدم داره.»
اوه با صدای زیر لب می گوید: «آهان!» بعد به اطراف فروشگاه نگاه می کند. «خوب، پس این ها هم خوبن؟»
فروشنده پایین پیشخوان رو نگاه می کند انگار می خواهد خشم خودش را کنترل کند تا از زور عصبانیت صورتش را چنگ نزد. بعد یک دفعه سرش را بلند می کند و با یک لبخند پر انرژی می گوید:
«میدونید چیه؟ اجازه بدید ببینم همکارم مشتریش رو راه انداخته یا نه، اون بهتر میتونه شما رو راهنمایی کنه.»
اوه نگاهی به ساعتش می اندازد و با بی میلی قبول می کند. بعد به فروشنده یادآوری می کند که مردم کلی کار دارند و آنقدر وقت ندارند که کل روز اینجا بایستند و منتظر باشند. فروشنده هم سریع سرش را به علامت موافقت تکان می دهد. رفت و بعد از چند دقیقه با همکارش برگشت. همکارش خیلی خوشحال به نظر می رسد، انگار تا آن موقع مشتری ها اعصابش را به هم نریخته بودند.
«سلام، چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟»
اوه دوباره انگشت اشاره چراغ قوه پلیسی اش را روی پیشخوان می گذارد.
«من یه کامپیوتر میخوام!»
فروشنده جدید یک لحظه چهره اش عوض می شود، انگار دیگر خوشحال نیست. با عصبانیت نگاهی به فروشنده قبلی می اندازد و به او می فهماند که این کارش را تلافی می کند.
همین موقع فروشنده اول که خوشحال است، از معرکه فرار کرد و سریع می گوید: «خُب، من دیگه اینجا کاری ندارم، میرم ناهار بخورم.»
اوه با غرولند زیرلب می گوید: «ناهار، شکم، این تنها چیزیه که این روزها دغدغه مردم شده.»
فروشنده جدید با شنیدن این حرف به طرف اوه بر می گردد: «ببخشید؟»
اوه با نیشخند می گوید: «ناهار!»، بعد جعبه را پرت می کند روی پیشخوان و آرام از فروشگاه خارج می شود.

۲

(سه هفته قبل)
مردی به نام اوه، محله اش را بررسی می کند.
ساعت، پنج دقیقه به شش صبح بود که اوه و گربه برای اولین بار همدیگر را دیدند. گربه از دیدن اوه اصلاً خوشش نیامد. حسی که به نظر می رسید کاملاً دو طرفه باشد.
اوه مثل همیشه تازه ده دقیقه بود که از خواب بیدار شده بود. اصلاً نمی توانست افرادی که زیاد می خوابند و می گویند: «ساعت زنگ نزد» را تحمل کند. اوه هیچ وقت در زندگی اش ساعت زنگ دار نداشته است. او همیشه ساعت یک ربع به شش بیدار می شود و کار هایش را شروع می کند.
تقریباً در چهل سالی که در این خانه زندگی کرده، هر روز صبح دستگاه قهوه ساز را روشن می کند و همیشه هم یک مقدار خاص قهوه در آن می ریزد و بعد یک فنجان قهوه با همسرش می خورد. یک قاشق برای هر فنجان و یک قاشق اضافه هم برای قوری، نه بیش تر، نه کم تر. مردم دیگر نمی دانند چطور قهوه خوب دم کنند. درست مثل اینکه این روزها دیگر کسی نمی تواند با قلم چیزی بنویسد. چون الان همه جا کامپیوتر و دستگاه های ساخت اسپرسو وجود دارد. چه بلایی سر دنیا می آید اگر مردم نتوانند با قلم بنویسند یا یک قوری قهوه دم کنند؟
تا قهوه به صورت درست دم بکشد، اوه کت و شلوار آبی اش را پوشید، کفش های چوبی اش را پا کرد و دست هایش را در جیب شلوارش فرو کرد. درست مانند مرد میان سالی که دنیا برایش ارزشی ندارد و ناامیدکننده است. بعد بررسی روزانه و همیشگی اش در اطراف محل را شروع کرد. وقتی از در بیرون رفت، خانه های ردیف شده محل در سکوت و تاریکی فرو رفته بودند و هیچ کس در خیابان ها نبود. اوه این را خوب می دانست. در این محل کسی به خودش زحمت نمی داد قبل از یک ساعت خاص که مجبور است، بیدار شود. این روزها همه کار خودشان را داشتند و بقیه کسانی هم که اینجا زندگی می کردند، اعتبار خاصی نداشتند.
گربه به صورت کاملاً بی تفاوت وسط راهی که از بین خانه ها می گذشت نشسته بود. دمش نصفه بود و فقط یک گوش داشت، مو های تنش هم تکه تکه ریخته بود، انگار یک نفر مو هایش را کنده بود. اصلاً گربه قشنگی نبود.
اوه چند قدم جلو رفت. گربه بلند شد. اوه ایستاد. برای چند لحظه انگار این دو داشتند همدیگر را ورانداز می کردند، درست مثل دو شرور در میخانه ای در یک شهر کوچک. اوه می خواست یکی از کفش های چوبی اش را سمت گربه پرت کند. گربه هم به نظر می رسید ناراحت است که چرا کفش چوبی ندارد تا در عوض به طرف اوه پرت کند.
ناگهان اوه داد زد: «پیشته!»، گربه هم پرید عقب و یک نگاه به مرد پنجاه و نُه ساله و کفش های چوبی اش انداخت، بعد هم راهش را کشید و رفت. اوه خوب می دانست که گربه هیچ اهمیتی به او نداده است.
زیر لب گفت: «بی مصرف!» و بعد نگاهی به ساعتش کرد. دو دقیقه مانده بود به شش. زمان به سرعت می گذشت و گربه به دردنخور موفق شده بود بازرسی هر روز صبح را به تاخیر بیندازد. چقدر بد!
اوه شروع کرد به قدم رو رفتن در پیاده روی جلوی خانه ها. جلوی یک تابلو ایستاد که نشان می داد وسائل نقلیه حق ندارند وارد منطقه مسکونی شوند. اوه لگد محکمی به پایه تابلو زد. اوه برای کج بودن پایه تابلو به آن لگد نزد، بلکه می خواست آن را بررسی کند. اوه از آن آدم هایی است که وضعیت همه چیز را با لگد زدن به آن ها بررسی می کنند.
سپس به سمت محوطه پارکینگ حرکت کرد و جلوی همه پارکینگ ها عقب و جلو رفت تا مطمئن شود دیشب دزد به آنجا نزده باشد و یا افراد شرور شیطنت نکرده باشند. این جور اتفاقات هیچ وقت در این محله نیفتاده بود، اما این دلیل نمی شود اوه هیچ کدام از این بازرسی هایش را بی خیال شود. وقتی به پارکینگ خودش رسید، سه بار دستگیره در را بالا و پایین کرد تا مطمئن شود جایی که ماشین ساب خودش پارک شده اَمن است. هر روز صبح همین کار را می کند.
بعد رفت سمت محوطه پارک خودرو های مهمان، جایی که خودروها فقط مجاز بودند بیست و چهار ساعت آنجا پارک کنند. اوه به دقت تک تک پلاک ها را چک کرد و آن ها را در دفترچه کوچکی که همیشه در جیب کتش داشت یادداشت کرد، بعد آن ها را با پلاک هایی که روز قبل نوشته بود مقایسه می کرد. اگر معلوم می شد یک پلاک دیروز هم یادداشت شده، می فهمید که بیش تر از بیست و چهار ساعت اینجا پارک بوده است. سریع به خانه می رفت و با اداره شماره گذاریِ وسائل نقلیه تماس می گرفت تا مشخصات مالک ماشین را پیدا کند، بعد به صاحب ماشین زنگ می زد و به او می گفت که چقدر آدم احمق و بی مصرفی است که حتی سواد خواندن تابلوها را ندارد. در واقع برای اوه مهم نبود چه کسی در محوطه پارکینگِ مهمان ها پارک کرده، فقط بحث مسئولیت مطرح بود. اگر تابلو نشان می دهد که فقط بیست و چهار ساعت حق پارک، چرا آدم باید بیش تر از این مدت ماشینش را اینجا بگذارد. چه اتفاقی می افتد اگر هر کسی ماشینش را هر جایی که خواست پارک کند؟ معلوم است که بی نظمی به وجود می آید. این راننده های به دردنخور همه جا هستند.
خوشبختانه امروز هیچ ماشینِ غیرمجازی در محوطه پارک مهمان پارک نبود، به همین خاطر اوه به قسمت بعدی بررسی روزانه اش، یعنی اتاق زباله رفت. این کار اصلاً جزء مسئولیت های او محسوب نمی شد. او از همان اول با کار های بی معنیِ این آدم های تازه به دوران رسیده در جلسه مخالفت کرده بود که گفته بودند: «خُرده زباله های ساکنین هم باید تفکیک شود.» اما وقتی تصمیم جمع بر این شد که حتی آشغال خُرده ها هم تفکیک شوند، پس باید یک نفر اجرای این کار را بررسی می کرد. هر چند هیچ کس از اوه نخواسته بود این کار را بکند، اما اگر آدم هایی مانند اوه داوطلبانه این وظیفه را انجام نمی دادند، همه چیز به هم می ریخت. آن وقت بود که کیسه های زباله همه جا پخش و پلا می شدند.
اوه به یکی از سطل ها لگد زد و فحش داد. یک شیشه را از سطل بازیافت شیشه برداشت و زیرلب گفت: «بی لیاقت ها.» درِ شیشه را باز کرد و شیشه را دوباره انداخت توی سطل بازیافت شیشه و درِ فلزی آن را هم توی سطل بازیافت مواد فلزی انداخت.
در گذشته که اوه رئیس انجمن ساکنین محل بود، اصرار داشت که باید توی اتاق زباله دوربین مداربسته نصب شود تا نظارت دقیق تری صورت بگیرد تا مردم مجبور باشند زباله ها را درست تفکیک کنند. اما پیشنهادش رای نیاورد و اوه از این موضوع خیلی عصبانی بود. مردم می گفتند این کارِ جالبی نیست. همین طور معتقد بودند که بررسی کردن این همه فیلم کار سختی است. اوه بارها با کنایه به آن ها گفته بود که اگر کسی که کارش را درست انجام دهد، از فاش شدن واقعیت ترسی ندارد.
دو سال بعد از اینکه اوه از ریاست انجمن برکنار شد (چیزی که بعدها اوه از آن به عنوان خیانت یا کودتا نام برد)، دوباره مسئله تفکیک زباله ها مطرح شد. گروه مدیریت جدید به ساکنین اطلاع دادند که یک دوربین پیشرفته وارد بازار شده است که با سِنسُور های حرکتی کار می کند و هر تصویری که می گیرد، به سرعت از طریق اینترنت ارسال می کند. به کمک همچین دوربینی، نه تنها اتاق زباله بلکه محوطه پارکینگ را هم می شود کنترل کرد و جلوی خرابکارها و دزدها را گرفت. حتی بهتر از این، فیلم دوربین بعد از بیست و چهار ساعت خودبه خود پاک می شود، بنابراین جلوی هرگونه «نقض حق حریم خصوصی ساکنین» هم گرفته می شود. برای نصب این دوربین پیشرفته، نیاز به رای گیری مخفی بود. فقط یک نفر رای مخالف داد و به این دلیل بود که اوه به اینترنت اعتماد نداشت. او به اینترنت می گفت: «نت»، با اینکه همسرش چند بار به او تذکر داده بود که باید «اینتر» هم به آن اضافه کند.
گروه مدیریت جدید، خیلی زود متوجه شد که با مخالفت های سرسختانه اوه، نمی تواند در این مورد کاری از پیش ببرد. در نهایت هم نصب دوربین ها اجرا نشد. دلیل اوه مشخص بود. بازرسی روزانه روش خیلی بهتری بود. با این کار شما می دانید چه کسی، چه کار می کند و همه چیز تحت کنترل شماست. هر بچه ای هم این را می فهمد.
وقتی اوه بازرسی اتاق زباله را تمام کرد، در را قفل کرد، درست مانند کاری که هر روز می کرد، بعد سه بار دستگیره را بالا و پایین کرد تا مطمئن شود بسته است. وقتی برگشت نگاهش به یک دوچرخه که درست به دیوار بیرونی محل پارک دوچرخه ها تکیه داده شده بود افتاد. در حالی که یک تابلوی بزرگ به ساکنین نشان می داد که نباید دوچرخه های خود را در محوطه رها کنند. در کنار دوچرخه یکی از همسایه ها که ظاهراً عصبانی بوده، یادداشتی نوشته بود: «اینجا جای پارک دوچرخه نیست! یاد بگیرید تابلوها را بخوانید!» اوه زیرلب چیز هایی در مورد «احمق های بی مصرف» گفت. درِ محل پارک دوچرخه ها را باز کرد، دوچرخه را برداشت و کنار بقیه دوچرخه ها گذاشت. در را قفل کرد و دوباره سه بار دستگیره را بالا و پایین کرد.
برگشت و یادداشت همسایه عصبانی را از روی دیوار کَند. فکر کرد بهتر است به گروه مدیریت پیشنهاد بدهد که یک تابلو اضافه کنند: «نصب هر گونه یادداشت ممنوع.» این روزها مردم فکر می کنند می توانند بچرخند و کنار هر چیزی که خوششان نیامد، یک تابلو یا یادداشت بچسبانند. اینجا دیوار است، تابلوی اعلانات که نیست.
اوه از پیاده روی کوچک بین خانه ها گذشت. بیرون خانه خودش ایستاد، درست روی سنگ فرش ها، خم شد و لای شکاف سنگ فرش را بو کرد.
شاش! بوی شاش می دهد.
بعد از این بازرسی، به خانه اش رفت و قهوه اش را نوشید.
سپس خط تلفن اعتباری اش را کنسل کرد و اشتراک روزنامه صبحش را هم قطع کرد. شیر حمام را تعمیر کرد. پیچ های دستگیره دری که از اتاق به بالکن باز می شد را عوض کرد. جعبه های توی کابینت ها را مرتب کرد. ابزار هایش را مرتب کرد و لاستیک های زمستانی ماشین سابش را به جای جدیدی برد.
او مردی به نام اوه است که هرگز قرار نبود به این روز بیفتد.
ساعت چهار بعد از ظهر یک سه شنبه در ماه نوامبر است. اوه همه رادیاتورها، دستگاه قهوه ساز و همه چراغ ها را خاموش کرده است. روی همه کابینت های چوبی آشپزخانه را روغن زده، هر چند این یابو های ایکیا می گویند لازم نیست به چوب روغن زد. اما در این خانه، همه چیز های چوبی هر شش ماه یکبار روغن کاری می شوند، چه لازم باشد چه نباشد. مهم هم نیست دختر زردپوشِ دفتر خدمات پس از فروش در این مورد چی گفته باشد.
اوه در اتاق نشیمن خانه دو طبقه اش ایستاده که دارای اتاق زیرشیروانی نصفه در پشت و ردیف پنجره ها در جلو است. از پنجره بیرون را نگاه می کند. مرد چهل ساله ای با ریشی شبیه کاهن ها در حالی که ژست خاصی گرفته، از یکی از خانه های خیابان آهسته بیرون می آید. ظاهراً اسمش «آندرس» است. تازه به این محل آمده، بعید است بیش تر از چهار- پنج سال باشد که در این محله زندگی می کند. در گذشته سعی داشت هر طور که شده در گروه انجمن ساکنین، خودش را جا کند. مارِ خوش خطّ و خال فکر می کند صاحب خیابان است. ظاهراً بعد از اینکه از زنش جدا شده به این محل آمده و پول زیادی هم بابت این خانه پرداخت کرده است. از آن آدم های احمقی است که به این طور جاها می آیند و الکی قیمت خانه ها را برای مردم شریف بالا می برند. فکر می کنند اینجا یک محل با کلاس است. ماشین این مردک آئودی است. حدسش آسان بود. معمولاً همه افرادی که ارباب خودشان هستند و البته احمق های دیگر، همگی آئودی سوار می شوند. اوه دستانش را در جیبش فرو کرد. از روی ناراحتی چند لگد به قرنیز های دیوار زد. الان که فکرش را می کند می بیند این خانه برای او و زنش بزرگ است. اما همه پول خانه را پرداخته کرده است. حتی یک پنی هم از وامی که برای خانه گرفته بود باقی نمانده است. چیزی که قطعاً نمی توان در مورد این مردک گفت. این روزها همه چیز با قرض و وام است: همه می دانند که مردم امورات خود را با وام می گذرانند. اما اوه قرض و وام هایش را تسویه کرده بود. وظیفه اش را انجام داده و کارش را به پایان رسانده بود. حتی یک روز هم بابت مریضی، از کارش کم نگذاشته بود. بار مسئولیتش را خودش به دوش می کشید. مسئولیتِ وظیفه ای که به عهده اش بوده را می پذیرفت. اما الان دیگر کسی این طور نیست، کسی مسئولیت پذیر نیست. الان همه کارها را کامپیوتر انجام می دهد. مشاورها و کارچاق کن های شورا، به کلوب های شبانه می روند و آنجا زیرمیزی، پورسانت و آپارتمان های اجاره ای را می گیرند. فرار های مالیاتی و بورس بازی. دیگر کسی کار نمی کند. یک کشور پر از کسانی که تمام طول روز را فقط به وقت ناهار فکر می کنند.
آنها دیروز سر کار به اوه گفتند: «بهتر نیست دیگه بری و استراحت کنی؟» بعد برایش توضیح دادند که فرصت های شغلی کم شده و می خواهند جوانگرایی کنند. انگار نه انگار که اوه سی و خورده ای سال است که در این اداره کار می کند که این طور با او برخورد می کنند. یکدفعه به دردنخور شده است. این روزها همه مردم سی و یک ساله اند و شلوار های خیلی تنگ می پوشند و دیگر کسی قهوه معمولی نمی خورد و چندان مسئولیت پذیر نیستند. یک مشت مردک با ریش های مسخره که مدام شغل عوض می کنند، مدام زن عوض می کنند، مدام ماشین عوض می کنند. همیشه کارشان همین است. هر وقت که عشق شان بکشد.
اوه از پنجره به بیرون خیره شد. مردک همسایه آرام رد می شد. این طرز راه رفتن از نظر اوه درست نبود.نه، درست نیست. چون اوه نمی تواند کسانی که سعی می کنند آرام و با وقار راه بروند را تحمل کند. درک نمی کند که چرا چنین افرادی تلاش می کنند این کار را بکنند. کسانی که لبخند های از خودراضی بر چهره دارند، انگار راه می روند تا اکسیژن بیش تری به ریه شان برسد. چه تند راه بروند چه آهسته، انگار فخرفروشی می کنند. دقیقاً مثل این است که یک مرد چهل ساله به دنیا بگوید که دیگر نمی تواند هیچکاری را درست انجام دهد. آیا واقعاً لازم است برای انجام یک پیاده روی ساده، مانند یک ژیمناست چهارده ساله رومانیایی لباس پوشید؟ یا مثل تیم سورتمه سواری المپیک؟ فقط به این خاطر که می خواهد مثلاً چهل و پنج دقیقه بین ساختمان های محل، آن هم بی هدف دور دور کند؟
این مردک نامزد دارد، آن هم ده سال جوان تر. اوه به نامزدش می گوید: «بی مصرفِ بور.» دخترک مثل یک پاندای سرمست در خیابان ها پرسه می زند، آن هم با کفش های پاشه بلندی که به بلندی آچار بکس است. عین دلقک ها کلّ صورتش را آرایش می کند و یک عینک و یک چیزی شبیه کلاهخود می پوشد. یک سگ کوچولوی پشمالو هم کنارش می دود و روی سنگ فرشِ جلوی خانه اوه می شاشد. او فکر می کند اوه نمی فهمد، اما اوه همیشه می فهمد.
قرار نبود زندگی او این طور شود. توقف کامل. آن ها دیروز سر کار به او گفتند: «بهتر نیست دیگه بری و استراحت کنی؟» و الان اوه اینجا کنار کابینت های روغن زده آشپزخانه اش ایستاده است. اما قرار نبود کار سه شنبه بعد از ظهر این باشد.
اوه باز هم از پنجره به خانه روبرو نگاه کرد. تازگی ها یک خانواده با بچه های شان به اینجا نقل مکان کرده اند. به نظر می رسد خارجی باشند. اوه هنوز مدل ماشین شان را نمی داند. اگر ماشین ژاپنی دارند، خدا بهشان رحم کند. بعد سرش را طوری تکان داد که الان با حرفی که خودش گفته کاملاً موافق است. به سقف اتاق نشیمن نگاه کرد. امروز می خواهد یک قلاب آن بالا آویزان کند. اما دقیق نمی داند از چه جور قلابی استفاده کند. هر مشاور فناوری اطلاعات که کمی برنامه نویسی بلد باشد و اهل پوشیدن یکی از این پلیورهایی که این روزها زن و مرد و همه می پوشند، باشد، می تواند یک قلاب را به راحتی وصل کند. اما قلاب اوه باید به اندازه سنگ سفت باشد. آنقدر سفت که اگر یک روز قرار شد خانه را خراب کنند، قلاب، آخرین چیزی باشد که می افتد.
تا چند روز دیگر، یکی از این نماینده های گستاخ املاک و مستقلات می آید اینجا و در حالی که کراواتی به اندازه کله یک بچه بسته، شروع می کند به وراجی در مورد «احتمال نوسازی» و «بهره وری بیش تر از فضا» و حتی این عوضی در مورد خود اوه هم کلی نظر می دهد. اما قطعاً در مورد قلاب اوه نمی تواند ایرادی بگیرد.
یکی از آن جعبه های «بدرد بخور» اوه، کف اتاق نشیمن قرار دارد. شاید این طور بشود وسائل خانه را تقسیم کرد: هر چیزی که زن اوه خریده، دوست داشتنی و خوشگل؛ هر چیزی که خود اوه خریده، مفید و کاربردی هستند. چیز هایی که قطعاً به یک دردی می خورند. اوه کل وسائل را توی دو جعبه گذاشته، یکی بزرگ و یکی کوچک. جعبه کوچک جعبه وسائل به درد بخور است که الان اینجاست. پیچ و میخ و آچار و بقیه چیزها. مردم دیگر چیز های به درد بخور ندارند. فقط یک مشت آشغال به درد نخور دارند. بعضی ها بیست جفت کفش دارند، اما هیچ وقت نمی دانند پاشنه کش کجاست. خانه های شان پر از چیز هایی مانند مایکروفر و تلویزیون های صفحه تخت است، اما اگر یک تیغ موکت بری هم روی شاهرگشان بگذارید، نمی توانند بگویند چه رولپلاکی برای دیوار بتنی مناسب است. اوه توی جعبه به دردبخورش یک قسمت پر از رولپلاک های مناسب برای دیوار بتنی دارد. طوری جلوی شان ایستاده و آن ها را نگاه می کند، انگار مهره های شطرنجند. او اصلاً در مورد انتخاب اینکه کدام رولپلاک برای بتن مناسب است، عجله ندارد. هر کاری نیاز به وقت گذاشتن دارد. هر رولپلاک یک کاربرد خاص خودش را دارد. هر کدام باید در جای مناسب خودش استفاده شود. مردم دیگر بابت کاربرد درست هر چیز، ارزشی قائل نسیتند، فقط وقتی راضی و خوشحال می شوند که همه چیز توی کامپیوترشان تمیز و مرتب به نظر برسد. اما اوه هر کاری را به گونه ای انجام می دهد که باید انجام شود.
اوه دوشنبه به اداره اش رفت و آن ها گفتند: «خبر بازنشستگی اش را پنجشنبه به او نداده اند تا آخر هفته اش خراب نشود.»
آنها خیلی راحت به او گفتند: «دیگه بهتره بری و استراحت کنی.»
استراحت؟ آن ها چه می دانند وقتی سه شنبه بیدار شوی و دیگر هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشی یعنی چی؟ آن ها با آن اینترنت و دستگاه های قهوه سازشان، از مسئولیت پذیری چه می دانند؟
اوه با چشم هایی ریز شده، به سقف نگاه می کند. از نظر او مهم است که میخ را درست وسط سقف بکوبد.
غرق در افکارش بود که ناگهان صدای گوش خراشِ بلندی حواسش را پرت کرد. انگار یک دیوانه با یک ماشین ژاپنی که یدک کش هم دارد، دنده عقب به دیوار بیرونی خانه اوه کوبید.

۳

مردی به نام اوه، با ماشین یدک کش دنده عقب می گیرد.
اوه پرده های گلدار سبز را که زنش سال ها نق زده که عوض شان کند، کنار می زند. از پنجره یک زن قدکوتاه مو مشکی، حدود سی ساله که انگار خارجی است، را می بیند. زن با حالتی عصبانی روبروی مردی تقریباً هم سن خودش با مو های بلوند و قد بلند که پشت یک ماشین ژاپنیِ خیلی کوچک و مسخره که یدک کش هم دارد نشسته، ماشینی که دنده عقب آماده و به دیوار بیرونی خانه اوه زده.
به نظر می رسد مرد می خواهد با حرکات دست و بدنش به زن حالی کند که این کار آن طور هم که راحت به نظر می رسد نیست. زن، با حرکت دست و بدنش که خیلی مفهوم هم نیست به نظر می رسد می خواهد به مرد بفهماند که باید این گندی که زده را یک جوری جمع کند.
وقتی اوه از پنجره دید که یکی از چرخ های یدک کش توی باغچه اش افتاد، فریاد می زند: «چی شد...؟.» چند لحظه بعد درِ روبرویش خودبه خود باز شد، انگار ترسید که نکند اوه بخواهد آن را بشکند و از آن رد شود.
اوه سرِ زن فریاد می زند: «دارید اینجا چه غلطی می کنید؟»
زن هم سر اوه فریاد زد: «آره، اتفاقاً منم دارم همین سوال رو از خودم می پرسم!»
اوه به شدت عصبانی شد و زل می زند توی چشم های زن. زن هم همین طور.
«شما حق ندارید ماشین تون رو بیارید اینجا! مگه تابلوها رو نمی بینید؟»
زن خارجی کوچک اندام چند قدم به طرف اوه بر می دارد؛ اوه تازه متوجه می شود که زن یا باردار است یا چیزی که اوه آن را چاقی بیش از حد می نامد.
«من که سوار ماشین نیستم، نمی بینی؟»
اوه همین طور ساکت چند لحظه به زن خیره می شود. بعد بر می گردد سمت مرد، که الان دارد به زور از ماشین پیاده می شود تا به سمت آن ها بیاید، در حالی که دستانش را به هوا بلند کرده و لبخندی از روی عذرخواهی روی صورتش است. مرد لاغر و درازی که ژاکت بافتنی به تن دارد و حالت بدنش طوری است که به شدت کمبود کلسیم دارد. قدش باید ۲ متر باشد. اوه همیشه نسبت به آدم هایی که قدشان بلندتر از ۱۸۹ سانت است، مشکوک است. شاید به این خاطر که قد بلند، باعث می شود خون درست به مغز نرسد.
اوه می پرسد: «شما کی باشید؟»
مرد لاغر و قد دراز با حالت شرمندگی می گوید: «من پشت فرمون بودم.» زن باردار که به نظر می رسد ۴۰ سانت از مرد کوتاه تر است، با عصبانیت می گوید: «عه! واقعاً؟ خوب چطوری این کار رو کردی؟» بعد سعی می کند با دو دست به بازوی مرد ضربه بزند.
اوه به مرد خیره می شود و می پرسد: «و ایشون کی باشند؟»
مرد جواب می دهد: «خانم همسرمه.» زن در حالی که به مرد ضربه می زند می گوید: «البته اگر بازم زنت بمونم» و در همین تکاپو، شکم بزرگش بالا و پایین می رود.
مرد قد بلند سعی می کند توضیح بدهد که «پارک کردن یه همچین ماشینی با این یدک کش کار راحتی نیست.»
اما زن حرفش را قطع می کند و می گوید: «من گفتم راست! اما تو فرمون رو چرخوندی به سمت چپ! اصلاً گوش نمی کنی! هیچ وقت به حرف های من گوش نمی کنی!»
و بعد از آن، زن نیم دقیقه با صدای بلند نطق می کند، طوری که اوه فقط می تواند بفهمد که یک چیز هایی مثل فحش یا بد و بیراه به زبان عربی یا همچین چیزی می دهد.
شوهر همین طور ایستاده و فقط سرش را با لبخند جالبی این طرف و آن طرف می کند، یعنی آره حق با توست. اوه پیش خودش فکر می کند این از آن لبخند های مسخره ایست که راهب های بودایی همیشه به لب دارند و آدم های عادی را وسوسه می کنند که یک چک آبدار بزنند توی گوش شان.
مرد در جواب با خوشحالی می گوید: «بی خیال بابا. خوب معذرت می خوام» یک قوطی تنباکوی جویدنی از جیبش در می آورد و آن را به اندازه یک گردو قلقلی می کند و ادامه می دهد: «فقط یه تصادف کوچولوئه، خودمون حلّش می کنیم!»
اوه طوری به مرد لاغر و دراز نگاه می کند که انگار طرف چمباتمه روی کاپوت ماشین اوه نشسته باشه و همانجا خرابکاری کرده باشد.
«حلّش می کنیم؟ چرخ یدک کشت افتاده توی باغچه گل من!»
مرد لاغر و دراز با حالت احمقانه ای به چرخ های یدک کش نگاه می کند و می گوید: «اینکه اصلاً شبیه باغچه گل نیست که.»
مرد لاغر و دراز تنباکو را با نوک زبانش جابجا می کند و ادامه می دهد: «بی خیال بابا، این که یه مشت خاکه!»
و طوری این حرف را می زند که انگار اوه با او شوخی دارد.
اوه سعی می کند پیشانی اش را چین بیندازد و عصبانیت خودش را نشان دهد.
«این- یک-باغچه- گل-است!»
مرد لاغر و دراز طوری سرش را می خاراند، انگار مقداری تنباکو لای مو های ژولیده اش گیر کرده است.
«اما شما که اینجا چیزی نکاشتید؟»
«اصلاً به شما ربطی نداره که من توی باغچم چیکار می کنم!»
مرد لاغر و دراز سریع سرش را تکان می دهد، معلوم است که دیگر نمی خواهد با این مرد غریبه کَل کَل کند. نگاهی به زنش می اندازد، انگار از او انتظار دارد در این بحث کمکش کند. اما به نظر می رسید زن اصلاً تمایلی به این کار ندارد. پس مرد دوباره به سمت اوه برگشت.
با پوزخند می گوید: «خوب، حاملگیه دیگه. هورمون ها و از این جور چیزها....»
اما زن باردار اصلاً نمی خندد. اوه هم همینطور. زن دست به سینه می شود. اوه دست به کمر می ایستد. هیچ کاری از دست های گنده مرد لاغر و دراز برنمی آید، بنابراین دستانش را روی هوا بازی می دهد، درست مثل یک تکه پارچه که در هوا باد می خورد.
بالاخره مرد چیزی می گوید: «ماشین رو حرکت می دهم و یه بار دیگه تلاش می کنم» سعی می کند بار دیگر به اوه لبخند بزند.
ولی اوه هنوز کاملاً جدی است.
«کسی حق نداره ماشینش رو بیاره توی محوطه. تابلو هم همینو میگه.»
مرد لاغر و دراز عقب می رود و با نشانه تایید سرش را تکان می دهد. آهسته بر می گردد و دوباره سعی می کند هیکل گنده اش را توی ماشین ژاپنی فسقلی جا بدهد.
اوه و زن باردار زیرلب با هم می گویند «خدایا!» همین حرف اوه دیگر از زن خیلی هم بدش نیاید.
مرد لاغر و دراز ماشین را چند متر جلو می برد. اوه به وضوح می بیند که مرد چرخ های یدک کش را نمی تواند صاف کند. بعد دوباره دنده عقب می گیرد. این بار درست می خورد به صندوق پستیِ اوه و بدنه فلزی سبز رنگ آن را کج می کند.
اوه با فریاد به سمت ماشین می دَوَد و با عصبانیت درِ آن را باز می کند.
مرد لاغر و دراز دوباره دستانش را به نشانه عذرخواهی بالا می برد.
«ببخشید، ببخشید! تقصیر من بود. واقعاً روندن این ماشین با یدک کش سخته. می دونید، من اصلاً صندوق پستی شما رو توی آینه عقب ندیدم. اصلاً نمی شه متوجه شد چرخ های یدک کش کدوم سمت میرن.»
اوه دستش را مشت کرد و آنقدر محکم روی سقف ماشین کوبید، که مرد لاغر و دراز از ترس از جایش پرید و سرش به بالای در خورد.
«از ماشین بیا بیرون!»
«چی؟»
«گفتم از ماشین بیا بیرون!»
مرد با کمی ترس و تردید اوه را نگاه کرد، اما ریسک نکرد که حرف دیگری بزند. خیلی زود از ماشین پیاده شد، درست مثل یک بچه مدرسه ای که تنبیه شده، رفت و یک گوشه ایستاد. اوه به مسیر پیاده روی بین ردیف خانه ها به سمت اتاق دوچرخه و محوطه پارکینگ اشاره می کند.
«برید و یه جا وایسید که سر راه نباشید.»
مرد لاغر و دراز که کمی گیج شده، سرش را به علامت باشه تکان داد.
اوه در حالی که داشت خودش سوار ماشین می شد، زیرلب غرولند کرد: «وای خدا! یه آدم چلاق با چشم معیوب هم این یدک کش رو بهتر از اینا پارک میکنه.»
اوه از خودش سوال کرد، چطور می شود یک نفر نتواند ماشینی که یدک کش دارد را دنده عقب ببرد؟ چطور؟ مگه خیلی سخته که چپ و راست ماشین را در نظر گرفت و بعد صاف دنده عقب رفت؟ اصلاً این طور آدم ها چجور زندگی می کنند؟
اوه متوجه شد که ماشین دنده اتوماتیک است. باید فکرش را می کرد. این آدم های سبک مغز ترجیح می دهند اصلاً خودشان رانندگی نکنند، انگار ماشین خودش باید دنده عقب برود توی جای پارک. اوه ماشین را از حالت دنده اتوماتیک خارج کرد و چند سانت ماشین را جلو برد. به این فکر می کند اگر قرار باشد کسی نتواند حتی به اندازه روبات های راننده ژاپنی هم ماشین بلد باشد، چرا اصلاً باید گواهینامه بگیرد؟ اوه معتقد است، وقتی کسی نمی تواند ماشین را درست پارک کند، نباید به او حتی حق رای هم داده شود.
وقتی اوه ماشین را به جلو برد و یدک کش را صاف کرد- مثل هر آدم عاقلی قبل از اینکه بخواهند با یدک کش دنده عقب بروند، زد دنده عقب. اما ناگهان ماشین شروع کرد به زدن بوق ممتد. اوه با عصبانیت به چپ و راست نگاه کرد.
«این دیگه چه صدای مزخرفیه؟ از کجاش داره میاد؟»
بعد دکمه های پشت فرمان را زد و چند ضربه هم نثار داشبورد و فرمان کرد تا بلکه صدا قطع شود.
وقتی دید یک چراغ قرمز دارد چشمک می زند، سرش فریاد زد: «خفه شو دیگه!»
همین موقع مرد لاغر و دراز به کنار ماشین آمد و با احتیاط به شیشه زد. اوه شیشه را پایین داد و با عصبانیت به مرد نگاه کرد.
مرد سرش را بالا و پایین کرد و گفت: «صدای سنسور دنده عقبه.»
اوه با عصبانیت گفت: «فکر کردی خودم نمیدونم؟»
«میدونید، این ماشین ها با بقیه ماشین ها یه کم فرق می کنن. فکر کردم اگر بخواهید میتونم براتون توضیح بدهم که...»
اوه بازهم با ناراحتی گفت: «ببین، من احمق نیستم!»
مرد لاغر و دراز به نشانه تایید سرش را تکان داد.
«نه، نه! معلومه که نیستید!»
اوه به دکمه های پشت فرمان زل زد.
«خوب، الان این داره چی رو نشون میده؟»
مرد لاغر و دراز سرش را با اشتیاق جلو آورد.
«این چراغ نشون میده باتری چقدر دیگه قدرت داره. ببینید، قبل از اینکه ماشین از حالت برقی بره رو حالت بنزینی... چون دوگانه ست...»
اوه بدون اینکه واکنشی نشان بدهد، آرام شیشه را بالا داد و مرد لاغر و دراز را در حالی که هنوز دهانش باز مانده بود را پشت شیشه گذاشت. اوه اول آینه بغل سمت راننده و سپس آینه سمت شاگرد را چک کرد. بعد در حالی که بوق سنسور دنده عقب ماشین ژاپنی دارد خودش را از ترس خفه می کند، دنده عقب گرفت و ماشین را با یدک کش، درست بین خانه خودش و خانه همسایه جدید و بی لیاقتش پارک کرد. پیاده شد و سوئیچ را سمت مرد لاغر و دراز پرت کرد و با غرولند گفت: «سنسور دنده عقب و دوربین پارک کردن و اینجور چیز های دیگه، همه بیخود و به دردنخورن. مردی که برای پارک کردن ماشین یدک کش دارِش به این چیزها احتیاج داشته باشه، بهتره اصلاً از اولش سراغ این غلط ها نره.»
مرد لاغر و دراز با خوشحالی و رضایت فقط سرش را بالا و پایین کرد و با لبخند گفت: «ممنون بابت کمکی که کردید.» انگار نه انگار که ده دقیقه است اوه دارد به او بد و بیراه می گوید.
اوه غرولندکنان به مرد گفت: «تو بهتره حتی یه نوار کاست رو هم برنگردونی عقب.» زن باردار هنوز همان طور دست به سینه آنجا ایستاده، اما دیگر مثل قبل عصبانی به نظر نمی آید. زن با لبخندی کنایه آمیز و مصنوعی از اوه تشکر کرد، انگار سعی دارد جلوی خنده اش را بگیرد. اوه تا آن لحظه چشم های قهوه ای به آن بزرگی ندیده بود.
اوه با اوقات تلخی به آن ها گفت: «هیچ کس حق نداره توی محوطه ماشین بیاره، این قانون انجمن ساکنینه و شماهام از این قانون مستثنا نیستین» و از کنار آن ها رد شد و به سمت خانه اش رفت.
وسط راه بین خانه و انباری اش ایستاد. دماغش را طوری چین انداخت و بالا کشید که همه مرد های این سنی می کنند، طوری که انگار کل بالا تنه اش به بالا کشیده شد. زانو زد و صورتش را کامل به سنگ های کف نزدیک کرد. سنگ فرش هایی که بلااستثناء هر دو سال یک بار کاملاً عوض شان می کند، چه لازم باشد، چه نباشد. دوباره بو کشید. سرش را به نشانه تایید برای خودش تکان داد و بلند شد.
همسایه های جدیدش هنوز داشتند او را نگاه می کردند.
اوه با بدخلقی گفت: «شاش! همه جا را شاش گرفته!»
و با عصبانیت سنگ فرش ها را نشان داد.
زن مو مشکی گفت: «درسته!»
«نه! اصلاً هم این کار درست نیست!»
اوه با گفتن این جمله راهش را کشید و رفت داخل خانه و در را محکم به هم کوبید.
توی راهرو روی یک صندلی نشست و مدت زیادی همانجا ماند. پیش خودش فکر کرد: «زن لعنتی! چرا او و خانواده اش باید بیایند اینجا زندگی کنند در حالی که حتی نمی توانند تابلویی که درست جلوی چشم شان هست را بخوانند؟ هیچ کس نباید ماشینش را داخل محوطه بیاورد. همه این را می دانند.»
رفت و کُتش را روی چوب لباسی آویزان کرد، بین انبوهی از لباس های جورواجور زنش. بعد رفت پشت پنجره و گفت: «احمق ها» چون مطمئن بود که از اینجا کسی صدایش را نمی شنود. بعد به اتاق نشمین رفت و سقف را نگاه کرد.
نمی داند چه مدت است که اینجا ایستاده است. در افکارش غرق شده است. افکارش مثل مه او را در خود گم کرده اند. اصلاً این طور آدمی نبود که خیالبافی کند، اما این اواخر احساس می کرد ذهنش پریشان شده است. احساس می کند گاهی در تمرکز کردن روی چیزها مشکل دارد. اصلاً از این حالت خوشش نمی آید.
وقتی زنگ در به صدا درآمد، احساس کرد از یک خواب شیرین بیدار شده. چشمانش را محکم مالید، به اطرافش نگاه کرد، انگار فکر می کند کسی مراقبش است.
دوباره زنگ در به صدا درآمد. اوه برگشت و به زنگ در زل زد، انگار زنگ باید از خودش خجالت بکشد. چند قدم در راهرو برداشت و احساس کرد بدنش مثل گچ سفت شده. نمی داند صدای جیر جیر از کف زمین است یا از خودش.
«باز دیگه چی شده؟» طوری قبل از بازکردن در این سوال را پرسید، انگار در می تواند جوابش را بدهد.
رفت دم در و دوباره تکرار کرد: «باز دوباره چی شده؟» و در را با شدت تمام باز کرد، طوری که بادِ در، دختر بچه سه ساله را که جلوی در بود را گرفت و دخترک را آنقدر عقب عقب برد تا از پشت آن را به زمین کوبید.
کنار او، دخترک هفت ساله ای ایستاده که او هم خیلی ترسیده. مو های هر دو آن ها کاملاً مشکی است. بزرگ ترین چشم های قهوه ای را دارند که اوه تا به حال دیده.
اوه گفت: «بله؟»
دختر بزرگ تر با احتیاط نگاه کرد و یک ظرف پلاستیکی را جلو آورد. اوه با اکراه آن را گرفت. ظرف گرم بود.
دخترکِ سه ساله که تلاش می کند روی پایش بایستد با خوشحالی گفت: «پلو!»
دختر هفت ساله که کمی آن طرف تر ایستاده بود اضافه کرد: «با زعفران و مرغ.»
اوه با شک و تردید دخترها را نگاه کرد.
«فروشنده هستید؟»
دختر هفت ساله که انگار ناراحت شده بود جواب داد: «نه، ما اینجا زندگی می کنیم!»
اوه یک لحظه سکوت کرد و به نشانه تایید توضیح شان، سرش را تکان داد.
«باشه.»
دختر سه ساله هم سرش را به علامت رضایت تکان داد و آستین های خیلی بلندش را توی هوا چرخاند.
«مامانمون گفت شما گسنه اید!»
اوه که متوجه شد دختربچه کلمه ای را اشتباه تلفظ کرده پرسید: «چی؟»
دختر بزرگ تر با کمی دلخوری خواست حرف خواهرش را تصحیح کند.
«مامانمون گفت شما گرسنه اید. ما هم براتون شام آوردیم.»
بعد دست خواهرش را محکم گرفت و گفت: «بیا بریم عزیزم». وقتی داشت می رفت، با دلخوری به اوه نگاه کرد.
اوه لای در ایستاد تا آن ها بروند. بعد دید که زن باردار همچنان جلوی خانه شان ایستاده. وقتی دختر بچه ها می خواستند وارد خانه شوند، زن به اوه لبخند زد. دخترک سه ساله برگشت و با خوشحالی برای اوه دست تکان داد. مادرش هم همینطور. اوه در را بست و رفت تو.
دوباره توی راهرو ایستاد. به ظرفِ گرمِ پلو و زعفران که بچه ها آوردند زل زد، انگار داشت به ظرفِ نیتروگلیسیرین نگاه می کرد. بعد به آشپزخانه رفت و آن را توی یخچال گذاشت. هیچ وقت تمایلی به خوردن غذای مانده یا غذایی که دو بچه خارجی آورده باشند، نداشت. اما در خانه اوه هیچ کس، هیچ غذایی را دور نمی ریزد. این یک قانون است.
اوه اتاق نشیمن رفت. دستانش را در جیب شلوارش فرو کرد و به سقف خیره شد. مدتی را همانجا می ایستاد و دوباره به این فکر کرد که چه نوع رولپلاکی مخصوص بتون می تواند برای کارش بهتر باشد. آنقدر همانجا ایستاد و خیره شد که چشمانش درد گرفت. به پایین نگاه کرد و با بی حوصلگی به ساعت مچی قُر شده اش خیره شد. سپس پشت پنجره رفت و متوجه شد در این مدت خورشید غروب کرده است. سرش را به علامت افسوس تکان داد.
همه می دانند که وقتی هوا تاریک شود، نباید دریل کاری کرد. چون باید همه چراغ ها را روشن کرد و هیچ کس نمی تواند بگوید کی دوباره خاموش خواهند شد و اوه فکر کرد بهتر است این لذت را از اداره برق دریغ کند. حواسش به شماره های کنتور برقش هست و نمی خواهد چند هزار کرون بیش تر بدهد. آن ها باید بی خیال این لذت شوند.
اوه جعبه بدردبخورش را جمع کرد و آن را به راهروی بزرگ طبقه بالا برد. بعد کلید اتاق زیر شیروانی را از جایش که پشت رادیاتورِ راهروی کوچک است برداشت. برگشت و روی پنجه هایش بلند شد تا دریچه کوچک روی سقف را باز کند. نردبان تاشو را پایین کشید. از آن بالا رفت و جعبه وسائل بدردبخور را سر جایش، پشت صندلی های آشپزخانه گذاشت، همان صندلی هایی که زنش گفته بود چون خیلی کهنه شده اند بیاورد و اینجا بگذارد. اما اصلاً هم کهنه نبودند. اوه خوب می دانست این فقط یک بهانه است، چون زنش می خواست صندلی های جدید بخرد. انگار زندگی فقط همین بود. خریدن صندلی های آشپزخانه و غذا خوردن در رستوران و همین طور زندگی کردن.
از نردبان پایین آمد. کلید اتاق زیر شیروانی را سر جایش پشت رادیاتور در راهروی کوچک گذاشت.
آنها به او گفته بودند: «دیگه وقتشه بره استراحت کنه.» یک مشت نفهم، سی و یک سال است که فقط ادای کار با کامپیوتر را در می آورند و اصلاً هم قهوه معمولی نمی خورند. هیچ کس در تمام شهر بلد نیست چطور باید با یک ماشین یدک کش دنده عقب برود. آن وقت به او گفته بودند که دیگر نیازی به او ندارند. آیا این منطقی است؟
او به اتاق نشیمن رفت و تلویزیون را روشن کرد. تماشای تلویزیون را دوست نداشت، اما دلش نمی خواست تمام شب را مثل یک آدم ابله، تنها بنشیند و به دیوارها زل بزند. رفت و غذایی که بچه های خارجی آورده بودند را از یخچال بیرون آورد. بعد همان طور توی ظرف پلاستیکی با چنگال شروع کرد به خوردن.
سه شنبه شب بود و اوه هم اشتراک روزنامه اش را لغو کرده بود، رادیاتورها و چراغ ها را خاموش کرده بود. فردا باید این قلاب را نصب کند.

نظرات کاربران درباره کتاب مردی به نام اوه