فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نسل روشن و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جاه طلبی، برادری، نفرت

کتاب جاه طلبی، برادری، نفرت

نسخه الکترونیک کتاب جاه طلبی، برادری، نفرت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جاه طلبی، برادری، نفرت

در این داستان سعی بر این بوده که تمام اتفاق ها جدید و جذاب باشند و در ذهن واقعی جلوه کنند.اتفاق هایی به دور از نیروهای افسانه ای و غیر طبیعی. و برای اینکه تاریخ دست خوش تغییر قرار نگیرد، می بایست شهر ها و کشورها و در نهایت تمدنی جدید بوجود می آمد.

ادامه...

بخشی از کتاب جاه طلبی، برادری، نفرت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

نزدیک به سه ماه بود که از بیماری پادشاه مارتینز می گذشت و حال او روز به روز بدتر می شد به طوری که کنستانتین پزشک هم از بهبودی او ناامید شده بود. در مدت این سه ماه که پادشاه در بستر بیماری بود، بیشتر امور مملکت به دست پسر ارشدش دانیل که بیست و پنج سال داشت اداره می شد و پادشاه فقط از اوضاع کشور باخبر می شد.
مارتینز همین طور که بر روی تخت دراز کشیده بود، به زندگی خودش فکر می کرد. به این بیست سالی که از پادشاهی اش گذشته بود. به این فکر می کرد که چطور توانسته بود بیست سال پیش بعد از مرگ پدرش به پادشاهی برسد.به این فکر می کرد که چطور بعد از اینکه برادر بزرگش آلبرت که آن زمان ولیعهد بود و بعد از نابینا شدن در یکی از جنگ ها از ولیعهدی کنار گذاشته شد، او توانسته بود ابتدا جای برادر و سپس جای پدر را بگیرد.
به این که اگر برادرش آلبرت نابینا نشده بود،اکنون او پادشاه این کشور بود و سرنوشت خودش نامعلوم بود. به این فکر می کرد که اگر برای پسر بزرگش دانیل یک چنین اتفاقی رخ بدهد، پسر کوچکش آنتوان که فردی عیاش و خوش گذران بود و از سیاست فقط خرابکاری را می دانست، جای او را خواهد گرفت.
در همین فکرها بود که ناگهان فکری به سرش زد.او از کنستانتین خواست که برای دانیل پیغامی ببرد و از او بخواهد که پیش پدرش بیاید و تاکید کند که پدرت کار مهمی با تو دارد.
چند لحظه بعد از رفتن کنستانتین، رابرت وارد اتاق شد و بعد از تعظیم گفت: عالیجناب، شاهزاده دانیل برای بررسی برخی از امور کشور صبح زود از قصر خارج شده و هنوز بازنگشته است.
رابرت و مارتینز از دوره نوجوانی با هم بزرگ شده بودند و دوست بودند و بعد از تاج گذاری مارتینز، رابرت هم به مقام وزارت رسیده بود و در طی این مدت بیست سال از هیچ خدمتی برای پادشاه دریغ نکرده بود.
پادشاه از او پرسید: آنتوان کجاست؟
رابرت هم با حالتی پر از نگرانی و افسوس گفت: که آنتوان در حالت مستی به یکی از نگهبانان قصر فحاشی می کرد و در حال کتک زدن او بود که من رسیدم و او را به اتاق خودش بردم تا بیش از این آبرو ریزی نکند.مارتینز با حالتی اندوهگین گفت: ای کاش اصلا او را نمی داشتم. کاش آن وقت که کودک بود و به بیماری دچار شد، هیچ وقت بهبود نمی یافت.
مارتینز احتمال می داد که بعد از مرگ وی و شروع پادشاهی دانیل، آنتوان برای او مشکلات زیادی درست کند.مارتینز و رابرت مشغول صحبت در مورد آنتوان بودند که دانیل وارد اتاق شد و بعد از تعظیم گفت: به محض ورود به قصر، کنستانتین به من گفت که شما مرا خواسته بودید. اگر امری دارید در خدمت گزاری حاضرم.مارتینز گفت: نزدیک تر بیا و کنار تخت من بنشین تا پدرانه از وجود چنین فرزندی لذت ببرم. کاش آنتوان هم کمی مثل تو بود. او با اینکه چهارسال از تو کوچکتر است ولی هنوز مثل یک کودک، باید همیشه مراقب او بود.
وقتی دانیل کنار تخت پدر نشست، مارتینز دست او را گرفت و گفت: شاید من چند هفته ای دیگر بیشتر زنده نباشم. خیالم از این بابت که تو جای مرا می گیری راحت است و از اینکه رابرت هم به عنوان حامی در کنار توست خوشحالم، ولی از این بابت که تو همسر و فرزندی نداری و اگر اتفاقی برای تو بی افتد در آن وقت آنتوان جای تو را می گیرد، ناراحتم.اگر او جای تو را بگیرد چه به سر این مردم و مملکت می آید؟ فکرش هم ناراحت کننده است.
دانیل گفت: این طور صحبت نکنید پدر، شما بهبود می یابید و همانطور مثل گذشته،خودتان اداره کشور را به عهده می گیرید.آنتوان هم به قدری مشغول میگساری و خوشگذرانی است که فکر نکنم اصلا به امور کشور کاری داشته باشد.
مارتینز گفت: تو نباید بعد از این او را به حال خودش رها کنی.باید همیشه مراقب او باشی.او در ظاهرخود را بی تفاوت نشان می دهد ولی در باطن رویای پادشاهی در سر دارد.
رابرت گفت: عالیجناب، پادشاه درست می گوید مگر یادتان نیست که یک بار در حالت مستی می خواست مجلس را برای اینکه شما را به خاطر پسر ارشد بودن به عنوان ولیعهد قبول کرده بود، آتش بزند. سپس مارتینز گفت: او چندین بار از من خواسته بود حالا که نمی تواند طبق قانون ولیعهد باشد، پس بایدحکومت چند منطقه از کشور را به او بدهم.مارتینز همین طور که دست دانیل را در دست گرفته بود، ادامه داد: تو باید احتمال خیانت و سو قصد به جان خود را هم از جانب او بدهی.
مارتینز لحظه ای سکوت کرد و یکباره گفت: تا من زنده ام تو باید ازدواج کنی. دانیل که از این تصمیم ناگهانی پدر تعجب کرده بود گفت: پدر جان، من هنوز دلباخته دختری نشده ام که با او ازدواج کنم!
مارتینز گفت: تو باید به خاطر مسائل مملکتی هم که شده زودتر ازدواج کنی و بچه دار شوی.
دانیل گفت: مرا ببخشید پدر، رسیدگی به امور لشکری وقت ازدواج را از من گرفته ومن اصلا وقت فکر کردن به این مسئله را ندارم.
مارتینز پرسید: تو تا به حال چند بار در جنگ شرکت کرده ای و جان خود را به خطر انداخته ای؟آن موقع لازم بود که تو برای سربلندی سرزمینت شمشیر در دست بگیری و بجنگی ولی اکنون لازم است که برای آینده کشورت،همان شمشیر را در غلاف گذاشته و ازدواج کنی.
دانیل می خواست دوباره بهانه جویی کند که مارتینز این اجازه را به او نداد و گفت: این یک پیشنهاد نیست این یک دستور است و تو باید اطاعت کنی. و سپس ادامه داد: ولی انتخاب همسر را به عهده خودت می گذارم.
دانیل از چند وقت پیش عاشق ماریا، دختر مارکوس،آشپز دربار شده بود و می دانست که پدرش با این ازدواج مخالف است ولی اکنون که خود پدر اصرار به ازدواج او دارد شاید می توانست عشق خود را آشکار کند.
بعد از این ماجرا چند روزی بود که دانیل به ماریا و موقعیتش و دستوری که پدر به او داده بود فکر می کرد. به این فکر می کرد که اگر ولیعهد نبود و مقام پایین تری داشت راحت تر می توانست به عشق خود برسد. به این فکر می کرد که اگر عشق خود را آشکار کند شاید پدر عصبانی شود و این انتخاب را یک توهین به خاندان سلطنتی تلقی کند. به این می اندیشید که اگر پدرش قبول نکند و دستور دهد که با شخص دیگری ازدواج کند، چگونه می تواند بدون ماریا زندگی کند و او را فراموش کند.دانیل منتظر بود که پدرش از دنیا برود و او بعد از پادشاهی،خودش همسرش را انتخاب کند ولی حالا مجبور بود که به خاطر آنتوان، دستور پدرش را اجرا کند. او در این چند روز از آنتوان متنفر شده بود که او را در این دوراهی بسیار سخت انداخته است.دانیل می دانست که اگر پدرش بخواهد برای او همسری انتخاب کند قطعا سارا،دختر برادر خود آلبرت را انتخاب خواهد کرد.دانیل از سارا متنفر بود چرا که سارا دختر مغروری بود و با اینکه از دانیل بزرگتر بود، تا به حال ازدواج نکرده بود و هیچ کس را به همسری قبول نداشت و حتی چندین بار به دانیل گفته بود که اگر من پسر بودم هیچ وقت پدر تو به پادشاهی نمی رسید و الان تو ولیعهد نبودی.این چند روز برای دانیل مثل چند سال گذشته بود.دانیل در افکار خودش غرق شده بود که ناگهان صدای فریاد آنتوان بلند شد که«دروغگو! می دهم گردنت را بزنند.» بعد از فریادی که آنتوان زد و صدای جیغی که می آمد، دانیل سریع خود را به اتاق آنتوان رسانید و دید که او موهای دخترک بیچاره را دست گرفته و خنجری را که همیشه به همراه داشت،روی گلویش گذاشته و او را تهدید به کشتن می کند.آنتوان به قدری عصبانی بود که نزدیک بود گلوی کنیزک بیچاره را ببرد که پادشاه در حالیکه به شانه های رابرت تکیه کرده بود و آرام آرام راه می رفت وارد اتاق شد.به محض ورود پادشاه همه به نشانه احترام سر جای خود ایستادند و تعظیم کردند. حتی آنتوان هم که عصبانی بود خنجر خود را پایین آورد و احترام گذاشت ولی هنوز موهای دخترک بیچاره را رها نکرده بود.
پادشاه پرسید: چه خبر شده است؟این همه جیغ و فریاد برای چیست؟آنتوان در حالیکه از شدت عصبانیت نفس نفس می زد گفت:عالیجناب دستور بدهید این دروغگو را گردن بزنند.دخترک که با آمدن پادشاه کمی از ترسش کاسته شده بود، سریع موهای خود را از دست آنتوان آزاد کرد خودش را زیر پای پادشاه انداخت و گفت: سرورم من بی تقصیرم مرا عفو کنید.پادشاه رو به کنیزک کرد وگفت: بگو ببینم نام تو چیست و چه اتفاقی افتاده؟دخترک گفت: نام من مری است سرورم و سپس ادامه داد: من می ترسم که حقیقت را بگویم.پادشاه گفت: تو در امان هستی حقیقت را بگو. مری در حالیکه اشک از چشمانش می آمد گفت: حدود دو ماه پیش که برای نظافت به اتاق شاهزاده آنتوان آمدم، دیدم که ایشان در حالت مستی روی تخت دراز کشیده اند خواستم از اتاق خارج شوم ولی شاهزاده مرا صدا زدند و گفتند برای من کمی آب بیاور. کاسه ای آب خدمت ایشان بردم.آب را که نوشیدیند به صورت من نگاه کردند و گفتند چقدر چشمان زیبایی داری. من هم تشکر کردم و وقتی خواستم دوباره اتاق را ترک کنم، دست مرا گرفتند و سپس پرسیدند که می خواهی همسر من بشوی؟ من هم گفتم که حال شما خوب نیست سرورم،بهتر است استراحت کنید. اما شاهزاده دستم را رها نکردند بعد به زور مرا به طرف خود کشیدند هر چه التماس کردم ایشان قبول نکردند بعد هم تهدید کردند که اگر در این باره با کسی سخن بگویم مرا خواهند کشت.چند روز بعد احساس کردم که درون بدنم حالت عجیبی رخ داده است و امروز فهمیدم که باردار هستم.آنتوان فریاد زد: به خاطر این دروغ می دهم پوست از تنت بکنند و بدنت را خوراک لاشخورها کنند.
پادشاه کمی فکر کرد و سپس گفت: ادعای سنگینی کردی آیا می توانی ادعای خود را ثابت کنی؟ مری که از شدت گریه دیگر نمی توانست سخن بگوید با سر علامت داد که خیر نمی تواند.پادشاه با عصبانیت نگاهی به آنتوان انداخت و دستور داد که فعلا مری را در اتاقی زندانی کنند تا در وقت مناسب برای او تصمیم بگیرد. او می دانست مری دروغ نمی گوید ولی نمی خواست این طور وانمود کند که به راحتی ادعای او را پذیرفته است چون در آن صورت یا باید آنتوان را مجازات می کرد و یا از مری و فرزندش حمایت می کرد و این احتمال هم وجود داشت که شاید دوباره کسی این ادعا را داشته باشد که او هم مورد سوءاستفاده ی آنتوان قرار گرفته است.پس تصمیم گرفت که فعلا مری را در جایی محبوس کند و منتظر اتفاقات آینده باشد.
بعد از چند روز که عصبانیت پادشاه فروکش کرد،دانیل به اتاق او رفت و گفت: پدر اگر اجازه بدهید می خواهم مطلبی خدمت شما عرض کنم.مارتینز پرسید: چرا مرا عالیجناب خطاب نکردی؟ دانیل گفت: آری،چون تقاضای من تقاضای یک ولیعهد نسبت به یک پادشاه نیست،تقاضای یک پسر از پدر خود است.مارتینز گفت: تو پسر عاقل و فهمیده ای هستی و هر تصمیمی که می گیری از روی عقل و منطق است.دانیل گفت: برعکس این تصمیم من از روی قلب و احساس است.مارتینز پرسید: بگو ببینم چه شده؟دانیل که نمی دانست خواسته خود را چگونه باید مطرح کند پرسید: پدرجان آیا شما تا به حال عاشق شده اید؟ مارتینز خنده ای تلخ کرد ولی چیزی نگفت.او در ذهن خود به یاد سال های دور افتاد. زمانی که عاشق الیزابت، دختر باغبان قصر پدرش شده بود ولی از ترس پدر، مجبور به ازدواج با دختر یک افسر بلند پایه شده بود و همیشه یک جای خالی در زندگی احساس می کرد.جای خالی که با هیچ چیز پر نمی شد، جای خالی عشقی که هرگز به آن نرسیده بود.مارتینز نگاهش به دانیل ولی فکرش جای دیگری بود. در این فکر بود که بعد از مرگ همسرش که بر اثر زایمان آنتوان از دنیا رفته بود چندین بار قصد داشت که از قدرتش استفاده کند و دستور قتل همسر الیزابت را بدهد تا به او برسد ولی هر بار پشیمان شده بود.
الیزابت دختری زیبا و دوست داشتنی بود و نگاه معصومانه ای داشت.طرز نگاه مری همانند نگاه الیزابت بود و شاید به خاطر همین نگاه معصومانه بود که مارتینز حرف مری را باور می کرد و نمی خواست به او صدمه ای بزند.مارتینز همین طور غرق در افکارش بود که صدای رابرت نوار افکار او را پاره کرد. عالیجناب ناهار را روی میز میل می کنید یا بگویم همین جا برایتان بیاورند؟ مارتینز که متوجه گذر زمان نبود گفت: چه زود وقت ناهار شد و سپس ادامه داد،با اینکه میلی به غذا ندارم ولی مگر می شود از دست پخت مارکوس گذشت! با این حرف مارتینز که در مورد دست پخت مارکوس بود، دانیل سرشار از شوق گردید و پیش خودش فکر کرد که شاید یک قدم به ماریا نزدیک تر شده باشد.مارتینز رو به دانیل کرد و گفت: بعد از صرف ناهار در این باره صحبت می کنیم.
بعد از ناهار مارتینز به دانیل گفت: حدس می زنم می خواهی از معرفی همسر آینده ات سخن بگویی درست است؟دانیل گفت: بله پدر و تردید ندارم که با این انتخاب و جواب مثبت شما، دلگرم خواهم شد.مارتینز پرسید: پرنده خوشبختی روی شانه های کدام دختر نشسته است؟ دانیل جواب داد: نزدیک به سه سال است که این راز را در سینه نگه داشته ام و تا به حال با کسی در این باره سخنی نگفته ام، ولی امروز می خواهم آن را مطرح کنم و جواب مثبت شما بزرگترین لطفی است که در حق من می کنید.مارتینز گفت: دیگر صبرم تمام شده می خواهم نام او را بشنوم.دانیل که از نگرانی کمی دست و پایش می لرزید مکثی کرد و با صدایی لرزان گفت: ماریا دختر مارکوس. مارتینز بعد از شنیدن این نام در جای خودش بدون حرکت ایستاد و نگاهش را از دانیل بر نمی داشت.او بعد از چند لحظه گفت: تو می خواهی با دختر آشپز قصر ازدواج کنی؟! دانیل که کمی از نگرانی اش کم شده بود این بار با لحنی محکم گفت: من می دانم که پدر او آشپز است ولی بدون ماریا زندگی برای من غیرقابل تحمل و بی معناست.مارتینز باز هم به فکر فرو رفت.به سال هایی که خودش جرات مطرح کردن عشق الیزابت را نداشت.او با خودش فکر می کرد که چند سال در غم این جدایی سوخت ولی به زبان نیاورد و حالا پسرش با شهامت تمام جلوی او ایستاده بود و از عشقش می گفت.مارتینز پرسید: می دانی مطرح کردن این موضوع چه عواقبی می تواند برای تو داشته باشد؟دانیل جواب داد: بله می دانم.شاید شما به ماریا به چشم حقارت بنگرید ولی من حاضرم هر چه دارم را فدا کنم تا او را در کنار خودم داشته باشم.
مارتینز در دوراهی سختی گرفتار شده بود.از طرفی ازدواج یک شاهزاده با دختر یک آشپز ممکن بود به طور مخفیانه مورد تمسخر دیگران قرارگیرد و از طرفی دوست نداشت که دانیل همانند او سال ها در حسرت رسیدن به معشوقه اش دچارناراحتی روحی گردد.این تقصیر دانیل نبود تقصیر دل بود چرا که خود او نیز در سال های جوانی دلباخته دختر یک باغبان شده بود. مارتینز با خنده ای که نشان از تمسخر و ناراحتی داشت زیر لب با خودش گفت ازدواج یک شاهزاده و دختر یک آشپز و من هم باید با این موضوع موافقت کنم! سپس رو به دانیل کرد و گفت: فردا صبح بیا و جوابت را بگیر. من باید خوب راجع به این موضوع فکر کنم. یا تو را مجازات می کنم و یا تو به خواسته ات می رسی. بعد از کمی مکث زیر لب گفت: حیف که آنتوان کارهای احمقانه ای انجام می دهد.
دانیل جمله ای را که پدر زیر لب با خودش گفت شنید ولی به روی خودش نیاورد. سپس تعظیم کرد و خارج شد.دانیل حالا چقدر از داشتن برادری مثل آنتوان خرسند بود که با کارهای احمقانه ای که انجام می داد، راهی جز قبول این ازدواج را برای پدر نگذاشته بود.مارتینز تا شب از اتاق بیرون نیامد.او از طرفی نگران نگاه تمسخر آینده درباریان بود و از طرفی هم هیچ عیبی در ماریا نمی دید. ماریا دختر نجیب زیبا و باهوشی بود که از کودکی در قصر بزرگ شده بود و آداب و معاشرت قصر نشینی را خوب می دانست و از وقتی که می توانست به مارکوس در آشپزی کمک کند،غذاهای مارکوس خوشمزه تر هم شده بود. او از طرفی می خواست با رابرت مشورت کند و از طرفی هم احتمال می داد که شاید رابرت از اینکه دانیل هلن دختر او را انتخاب نکرده است ناراحت شود.خودش خوب می دانست که فرصتی برای بحث و گفتگو و مخالفت در این باره ندارد چرا که درد و بیماری تمام وجودش را گرفته بود.او از داخل تراس اتاق خود به آسمان نگاه کرد. هوا تاریک شده و ماه پشت ابرهای سیاه پنهان بود.مارتینز فکری به سرش زد و جواب را به آسمان سپرد. انگار که آسمان همدم او شده بود. از آسمان خواست تا او را یاری دهد.با خودش عهد کرد که اگر تا قبل از طلوع آفتاب باران ببارد،جواب او مثبت باشد و اگر باران نبارد دانیل را مجازات کند.مارتینز دوباره غرق در افکار خود بود که ناگهان صدای غرش بلندی رشته افکار او را پاره کرد و سپس بعد از چند رعد و برق، باران شدیدی شروع به باریدن کرد. او کمی احساس سرما کرد و وقتی می خواست به داخل اتاق باز گردد، جنب و جوشی میان درختان باغ توجه او را جلب کرد. دانیل را دید بدون اینکه حواسش به بارش شدید باران باشد لا به لای درختان قدم می زند و بعد ماریا را دید که با پتویی که در دست دارد به طرف دانیل می دود.وقتی ماریا به دانیل رسید پتو را روی سر او انداخت و دو نفری به طرف قصر حرکت کردند. مارتینز خنده ای کرد، سرش را رو به بالا گرفت و از آسمان تشکر کرد و گفت: چه زود جواب مرا دادی! و سپس با خیالی راحت رفت و روی تختش خوابید.
آن شب برای دانیل مثل یک قرن گذشت. شبی بود که انگار پایانی نداشت. صبح فردا دانیل برای دریافت جواب نزد مارتینز آمده،تعظیم کرد و اجازه ورود خواست.مارتینز گفت: برو و ماریا را به اینجا نزد من بیاور. دانیل سر خود را به نشانه ی تعظیم خم کرد و چند لحظه بیشتر طول نکشید که به همراه ماریا وارد اتاق شد. به محض ورود آن ها، پادشاه دستور داد تا ماریا را در داخل اتاقی حبس کنند و کسی هم حق ملاقات با او را نداشته باشد.دانیل از این تصمیم پادشاه بسیار تعجب کرده بود و نمی دانست علت این تصمیم پادشاه چیست. مارتینز که نمی خواست بیش از این دانیل را منتظر بگذارد گفت: ماریا تا غروب فردا باید راه حلی هوشمندانه برای مشکلی که آنتوان درست کرده پیداکند،فقط در این صورت است که می تواند همسری شایسته برای تو باشد.دانیل می خواست به این تصمیم اعتراض کند ولی مارتینز با علامت دست او را ساکت کرد و گفت: همین که گفتم.
دانیل هم خوشحال بود و هم ناراحت.خوشحال از اینکه پادشاه با ازدواج آن ها موافقت کرده بود و ناراحت از اینکه ماریا چگونه می توانست به تنهایی راه حلی درست پیدا کند.مارتینز از این تصمیم چند هدف داشت یکی اینکه به دانیل بفهماند که همسر آینده او باید در برخی از مشکلاتی که پیش می آید کمک حال او باشد و دیگر اینکه رابرت از این انتخاب ناراحت نشود و هم به دیگر درباریان بفهماند دختری را که دانیل برگزیده با هوش و درایتی که دارد می تواند ملکه مناسبی برای آینده این کشور باشد و هم اینکه در تصمیمی که برای آنتوان و مری گرفته می شود دخالتی نداشته باشد.ماریا اگر می توانست این قضیه را ثابت کند شاید مورد نفرت آنتوان قرار می گرفت و ممکن بود در آینده مشکلاتی پیش بیاید و اگر هم نمی توانست هم دانیل را از دست می داد و هم ممکن بود جان مری بیچاره را به خطر بیاندازد.او مری را می شناخت و دلش برای او می سوخت.
در مدت این چند روز گذشته،برای اینکه اوضاع قصر کمی آرام شود، آنتوان به دستور پادشاه به بهانه شکار از قصر بیرون رفته بود و خبری از اوضاع داخل قصر نداشت. آن شب نه ماریا نه دانیل و نه مارتینز خواب به چشمانشان نیامد.غروب فردای آن روز به دعوت مارتینز، دانیل،رابرت و جمعی از درباریان برای شنیدن راه حل ماریا در اتاق جمع شده بودند. دانیل به قدری اضطراب داشت که نمی توانست روی پای خود بایستد.ماریا به هنگام ورود به اتاق پادشاه،قدم ها را محکم بر می داشت و سر خود را بالا گرفته بود و اینطور نشان می داد که انگار راه حل خوبی پیدا کرده است.ماریا جلوی مارتینز که رسید خم شد و تعظیم کرد. پادشاه گفت: ما منتظر شنیدن هستیم.قلب دانیل داشت از جا کنده می شد و چشم از ماریا بر نمی داشت. ماریا شروع به سخن گفتن کرد و گفت: عالیجناب بهتر است اکنون که آنتوان از قصر خارج شده،مری را به جایی دور دست بفرستید و تا به دنیا آمدن فرزندش تحت مراقبت قرار دهید و به محض به دنیا آمدن فرزند،او را از مری جدا کنید و از مری بخواهید تا حقیقت را بگوید. هر مادری دوست دارد که فرزند خود را در آغوش بگیرد و همیشه در کنار او باشد پس مجبور است که حقیقت را بگوید.اگر باز هم روی حرف خود پافشاری کرد پس معلوم است که حقیقت را گفته و چون آنتوان خطاکار است و مری خطایی مرتکب نشده، می بایست که مادر و فرزند تحت حمایت شما باشند.مارتینز پرسید: اگر معلوم شد که مری خطا کرده، آن وقت چه حکمی برای مادر و فرزند در نظر بگیریم؟ماریا جواب داد: فرزند که تقصیری ندارد اگر کسی خطایی کرده آن مری بوده. شما می توانید فرزند را زیر نظر دایه بزرگ کنید تا در آینده سرباز و خدمتگزاری برای این سرزمین باشد و مری را هم به جایی تبعید کنید و حکم کنید که به هیچ وجه حق دیدن فرزند خود را ندارد به نظر من این بهترین مجازات برای یک مادر خطاکار است.
لبخندی گوشه ی لب مارتینز نشست و سرخود را به نشانه ی تحسین بالا و پایین برد ولی چیزی نگفت.
ماریا بدون اینکه کسی متوجه شود چشمکی به دانیل زد و دانیل هم که خیلی خوشحال بود چشمک او را جواب داد.
همه سکوت کرده بودند و منتظر عکس العمل پادشاه بودند.هیچ کس هیچ کاری نمی کرد همه به پادشاه و ماریا که محکم سر جای خود ایستاده بود نگاه می کردند و در دل اعتماد به نفس او را تحسین می نمودند.
مارتینز با خود فکر می کرد که عجب دختر زیرکی است.با این جواب هم آنتوان را از خودش ناراحت نکرده و هم چون تا به دنیا آمدن فرزند وقت زیادی مانده و من در این مدت خواهم مرد، پس مجبورم موافقت کنم.
قلب ماریا و دانیل به شدت می تپید و این قلب مارتینز بود که کم کم از حرکت می ایستاد.مارتینز وقتی هیجان را در چهره ی دانیل و ماریا مشاهده کرد گفت: همین کار را می کنیم.نظر عاقلانه ای بود و سپس ادامه داد کمتر از یک ماه دیگر مراسم جشن ده سالگی است و همه اینجا حضور دارند، در همان روز مراسم ازدواج را برگزار می کنیم.حالا همه بروید و خود را برای آن روز آماده کنید.
دانیل و ماریا انگار در این دنیا نبودند.آن ها دست مارتینز را به نشانه ی تشکر بوسیدند و از اتاق خارج شدند.
در کشور پالیما رسم بر این بود که هر ده سال یک بار مراسمی با عنوان جشن ده سالگی پادشاهی برگزار می شد و همه حاکمان شهرها افسران پایه بلند نظامی و تمام مشاوران و نزدیکان شاه در این جشن حضور پیدا می کردند.در این جشن ها عزل و نصب های جدیدی صورت می گرفت و ممکن بود که حتی ولیعهد هم تغییر کند. خود مارتینز هم در یکی از همین جشن ها بود که به جای برادرش آلبرت به عنوان ولیعهد جدید معرفی شده بود.
***

سخن ناشر

به نام خدا
انسان مثال گیاهی است که خشک شده و از بین می رود و تمام زیبایی های انسان نیز همچون گلی است که پژمرده می شود.
آری؛ گیاه خشک و پژمرده می شود و انسان نیز مانند گیاه از بین می رود اما تنها کلام، افکار و آثار او باقی می ماند.
انتشارات نسل روشن در تلاش است تا با ایجاد یک بستر مناسب در حمایت از مولفان و همچنین ماندگاری ایده ها، آثار و افکار آنها و با انتشار کتابی ارزشمند که از سطح علمی مطلوبی برخوردار باشد به وظیفه ی انسانی و اعتقادی خویش عمل کند تا بتواند اثری سازنده را به عنوان میراثی ناچیز برای نسل روشن باقی گذارد.

انسان ها می میرند و تنها چیزی که از آنها باقی خواهد ماند ارزش است.
ارزش پندار، گفتار و کردار آنها...

عماد لک

تقدیم
به انسان های نیک اندیش

نظرات کاربران درباره کتاب جاه طلبی، برادری، نفرت