فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوباد

کتاب دیوباد

نسخه الکترونیک کتاب دیوباد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دیوباد

بنویسم یا نه؟… من نویسنده نیستم؛ حتا سواد خواندن و نوشتن هم ندارم. در من تنها شبحی حلول کرده است که می گوید بنویس… شبح یک زن زیبا که بال های بزرگی دارد. و اوست که می نویسد. امروز دوم اردیبهشت است. دوم اردیبهشت، مثل ششم مرداد یا دوازدهم مهر. روزی که یکی را باد میبرد، آن یکی سنگ می شود و دیگری آتش می گیرد. دوم اردیبهشت؛ ساعت شاید بین هفت و نیم و هشت شب بود. و در آن لحظه ها، لحظه ای بود که باد مرا با خود برد….

ادامه...

بخشی از کتاب دیوباد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



از حفره که پایین برویم در حجره ها، پشت میله های ابلیسی
شاعرها را خواهیم دید
که نمی دانند که شاعر هستند، اما هستند
زیرا شاعر کسی است که دوزخ را تجربه کرده باشد
حتا اگر شعری هم نگفته باشد...

اسماعیل، رضا براهنی

فصل اول. بادهای اردیبهشت

بنویسم یا نه؟... من نویسنده نیستم؛ حتا سواد خواندن و نوشتن هم ندارم. در من تنها شبحی حلول کرده است که می گوید بنویس... شبح یک زن زیبا... که بال های بزرگی دارد. و اوست که می نویسد.
امروز دوم اردیبهشت است. دوم اردیبهشت، مثل ششم مرداد یا دوازدهم مهر. روزی که یکی را باد می بَرد، آن یکی سنگ می شود و دیگری آتش می گیرد. دوم اردیبهشت؛ ساعت شاید بین هفت و نیم و هشت شب بود. و در آن لحظه ها، لحظه ای بود که باد مرا با خود بُرد... روزی، لحظه ای می گذرد و انگار برای همیشه، همه چیز دگرگون می شود. انگار دیگرهیچ وقت نمی توانی همان آدم سابق باشی... در تو، بی نهایت امکانِ تو وجود دارد که همواره آنها را ناممکن می کنی. از آنها گریزانی و نمی خواهی من ات را به دستشان بدهی. اما ناگهان یک روز... هیچ حدی برای احساسات، افکار یا تو، وجود ندارد. تنها اضطراب است که حدود را می سازد. یک اضطراب بشری... و ما... همواره مضطرب ایم.
نمی دانم کجا شنیده بودم که کسی می گفت هنر واقعی چیزی است که پس از مواجهه با آن، دیگر نمی توانی همان آدم سابق باشی. انگار در یک لحظه ناگهان با بخشی از هستی یا وجود خودت، روبرو می شوی. عشق هم اثر هنری است یا یک بیماری روانی عجیب؟ نمی دانستم. نمی دانم.
آن روز عصر دم دم های غروب طوفان شد. آسمان که بوی بهار می داد ناگهان خشمگین شد و در خود پیچید. و خورشید سرخ، در افق سیاه شد. باد می آمد و خاک را به هوا بلند می کرد. من را هم انگار از زمین بلند کرد. من را هم که از خاک ام... «تو از خاکی و به خاک باز می گردی. بر خاک ریشه بدوان. وگرنه با هر بادی از زمین بلند می شوی و روزی دوباره به زمین کوبیده می شوی... و باز هم... بارها و بارها...» من اما بی ریشه ام و باد مدام در گوش هایم زوزه می کشد. باید بنویسم. زخم ها عزیز اند. هرگز نباید بسته شوند. و نمی شوند. باید بنویسم تا فراموش نکنم؛ رنگ سیاه خورشید را. صدای زوزه ی برگ درختان را. لحظه ای را که باد با همه ی قدرتش مرا تکان می داد. انگار داشت ریشه هایم را از خاک بیرون می کشید... ریشه؟ من خاک ام یا درخت؟ باید به یاد بیاورم. گردبادی را... که در رگ هایم پیچید و موجِ خون را، که ناگهان به قلبم کوبیده شد و مرا به آسمان پرتاب کرد. سبک شدم و برای همیشه از زمین کنده شدم. مثل بادکنکی که از دست کودکی رها می شود و ناگهان به اوج آسمان ها می رود. کودک بیچاره، مات و منگ روی زمین ایستاده است و دورشدنش را با حیرت تماشا می کند. مثل من. مثل منی که روی زمین ایستاده بود و دورشدن من را تماشا می کرد؛ منی که حالا داشتم به ابرها می رسیدم.
آدمی بود و... چهره ای... و چشمانی... که دیدنش مثل گردبادی مرا از زمین کند و بالا برد. آن لحظات خلسه را به یاد دارم... شبیه لحظه هایی بود که برای اولین بار چهره ام را نقاشی کردم. هیچگاه دوست نداشتم نقاشیش کنم، چون برایم تنها یک تصور بود که بدون آیینه وجود نداشت. تصور یک صورت... اما ناگهان یک روز... از دور دیدمش. در مدتی کوتاه، صورتی آشنا از سپیدی هیچ بیرون زد. و من صفرِ توپُری را که بر بسترِ سپید بومم بود، به صفری توخالی تبدیل کردم. چهره ای که حالا هرچه فکرمی کنم می بینم بیشتر از هر عکس یا حتا شناسنامه ام به من شبیه است. شناسنامه؟ شناسنامه ام چقدر به من شبیه است؟ چند برگ کاغذ و یک مشت اسم و عدد؟ اسم ها و عددها را باد می برد. نقاشی ها اما معابری هستند به جهانِ اسرارآمیزِ مردگان.
در آن فضای مغشوش نقاشی هم انگار باد می آمد. آن رنگ های سیاه و سپید و کهربایی که درهم می دوند. و آن چشم. آن چشمی که با صورت یکی شده و آن رنگ زردِ پوستِ دورش که تا عمق مردمک نفوذ کرده است. چشمی و رنگی که در تصویر یگانه است. منی که در هیچ سند و مدرکی ثبت نشده. منی که یگانه است و یکتا... آن گونه که بدون آیینه می بینمش. نمی دانم چرا به یاد آوردن آن لحظه ها مرا یاد دوم اردبیهشت می اندازد. چه شباهتی میان کشیدن اولین تصویر از چهره ات و تجربه ی اولین عشق وجود دارد؟ شاید عشق، همان لحظه ای باشد که تصویر صورتت را برای اولین بار، در مردمک چشمان دیگری می بینی.
دوم اردیبهشت. روزی که ناگهان فهمیدم که بال دارم و پرواز کردم و زمین را دیدم. و انگار زندگی را، زمین را، باید از آسمان دید. و از آسمان چقدر بهتر دیده می شد. وقتی درهوا معلقی، زندگی به اندازه ی زمین بزرگ است. تازه می فهمی چه چیزهایی در آن بوده و تو ندیدی. بزرگ. بزرگ مثل عشق... چرا دارم می نویسم؟ مگر همه عاشق نمی شوند؟ مگر همه ی داستان های عاشقانه شبیه هم نیست؟ شبیه هم و به یک اندازه مبتذل... شاید. وقتی شناسنامه ای که شبیه تو نیست باطل شود، دیگر چه فرقی دارد که چه کسی بوده ای و باد تو را به کجاها برده است؟ از روزی که زمین متولد شد چندین هزار آدم گم شده اند؟ آن آدم ها حالا کجا هستند؟ آواره اند؟
روزی که زمین متولد شد... چه روزی بود؟ شنبه؟ یا شاید چهارشنبه عصر دم دم های غروب؟ پنج میلیارد سال پیش؟ انفجار بزرگ یا روز اول آفرینش؟ روزی که کلمه بود و جز کلمه هیچ نبود؟ زمین. خاک. زن.
***
به هر حال آن روز ناگهان حس کردم که گوشه ای از وجودم آتش گرفت. آن گوشه شاید قلبم بود. قلب؟ عضله ای که از تمام عضلات این بدن خاکی قوی تر است یا مکان مقدسی که روح به آن وارد می شود؟ من خاک ام یا درخت یا آتش؟ تو همه هستی و هیچ نیستی. چه کسی گفته بود؟
***
دوم اردیبهشت... روزی که برای اولین بار گردباد را دیدم. گردبادی که از حلقه ی خالی میانش دو چشم دیده می شد. چشمانی که مرا در خود می مکید و نیمی از من نشئه ی وا دادن بود و نیم دیگر می ترسید. مثل مرگ می ترسید. ترس همیشه با ماست مثل خدا که همیشه با ماست. چه کسی گفته بود؟ دیگر چه فرقی داشت؟ و آن چشم ها که هر حرکت مرا با شیفتگی می پایید، وقتی دید که سرگشته دارم در کیفم دنبال چیزی می گردم که نیست، خندید. خندید و دو چین کوچک و زیبا در کنارشان دهان باز کرد. باد شدیدتر شده بود و من... من حالا... حالا در چین های کنار آن دو چشم... در لایه های عمیق گردباد.... نه! باید پاهایم روی زمین باشد. مادرم همیشه می گفت. حالا هم اگر از زمین بلند شوم دیگر نمی توانم که بنویسم. گفت خب، اشکال ندارد با مداد چشم بنویس. گفتم من مدادِ چشم ندارم. باز خندید. باید هم می خندید. چه دختری که در کیفش مداد چشم ندارد! و بیشتر خوشش آمد. دختری که مثل دیگران نبود. و باد به آسانی او را با خود می بُرد. و او دوست داشت آن دختر را. و من دوست داشتم پسری را که بعدها اعتراف کرد در تمام آن لحظات پَر کشیدنمان توی کوچه پس کوچه ها، با خود فکر می کرده، چه پرنده ای! اینقدر زیباست که در آشیانه ی دستانم هرگز نخواهد نشست. نمی دانست چه بادی می آید. یا شاید آن باد، او را هم به هوا بلند کرده بود. همیشه باید پاهایت روی زمین باشد. مادرم گفت: دختر این وقت شب، آن بالا بالاها رفته ای چه کار؟ با که داری حرف می زنی؟ ترسیدم. گوشی از دستم افتاد و دستانم را باد برد. نگاهی عاجزانه به گوشی تلفن کردم که حالا آن پایین روی خاک افتاده بود و تا به خود بیایم آهی کشیده بود و رفته بود.
بهار بود. بهار بود و ما مثل دو شکوفه ی بی پناه در باد می رفتیم و زمین را از آن دور دورها می دیدیم. می دیدیم که چه بزرگ است و چه کوچک. گفت زن یعنی تو، من چه خوشبخت ام! خندیدم و انعکاس خنده تا ابد در دهلیز رگ هایم پیچید و چشمانم شکوفه داد. گفت می دانم. می دانم این خوشبختی محال است. شبیه زندگی نیست. آنها یک روز تو را از من می گیرند. می دانم می روی. می ترسم. گفتم ترس همیشه با ماست. من هم می ترسم ولی بیا به چیزهای بد فکر نکنیم. گفت بار اولم است. تا به حال زندگی را اینقدر از نزدیک ندیده بودم. چشمانم می سوزد و اشک می آید. گفتم من هم مثل تو. همه چیز را تار می بینم، حتا تو را. ترسید. ترسیدم. شک کرد. شک کردم. اما همچنان بر باد سوار بودیم و آسمان ابری و طوفانی بود و گاهی قطره های باران هم به صورتمان می خورد. چشم ها را می سوزاند و اشک می شد. اما همچنان بهار بود و سه فصل دیگر باز هم بهار بود. آن نسیم خنک از کجا می آمد که بهار تمامی نداشت؟
او را به آشیانه ام که بر درخت بلند پیری بود، بردم. یک چنار بهاری هزاران ساله. بدنش می لرزید. بدنم می لرزید. گفت قلب کوچکت مثل یک گنجشک می زند. می ترسم، نمی خواهم به تو هیچ آزاری برسانم. پرسیدم آزار؟ خودم می خواهم. گفت چرا؟ گفتم همیشه پرواز کردن را دوست داشته ام. و حالا عاشق ام و دوست دارم با تو یکی شوم. حفره ها بی ارزش اند. زندگی پر از حفره است. حفره ها لانه ی مورچگان می شوند و استخوان ها می پوسند. اگر تو نه، پس چه کسی؟ خندید و گفت تو دیوانه ای. گفتم من فقط شبیه دیگران نیستم، یادت نیست؟ گفت برای همین این طور یگانه دوستت دارم. چون یگانه ای.
بدنش را که به بدنم می فشرد، زمان از حرکت باز می ماند و حسی باستانی و اساطیری از درون تاریخ، هستی مرا می مکید و اکسیر زندگی را از وجودش به حفره های درونی ام می ریخت. باستانی؟ مگر چند ساله بودم؟ مگر آن شراب چند سال بود که در رگ هایم می دوید؟ اساطیری... آنگاه که از خلاء، زمین و دوازده قمر، دوزخ تاریک و عشق زاییده شد. چه کسی گفته بود؟ دیگر چه فرقی داشت؟ از اولین نگاه. از اولین عشق تاریخ. از آنگاه که دخترِ شب عاشق تاریکی شد و کودک روز در رحمش شکل گرفت. گویی من همان دختر شب بودم که تارهای قلبم را به دست بادهای تاریک داده بودم. تصویر صورتم در مردمک چشمانش موج می زد. صدای قلبش را از دهلیز صدف ها می شنیدم و خونِ رگ هایم مثل موج به دیواره های قلبم کوفته می شد و باز به اعماق وجودم بازمی گشت. قلب؟ عضله ای که قوی ترین عضله ی بدن است؟ در آن لحظه ها اما از تار مویی هم ظریف تر بود. گرما در بدنم بالا می آمد و توانم را از دست می دادم. دلم می خواست در او فرو بروم و تا ابد در خلسه بمانم. دلم می خواست زندگی ام و هرچه بودم و نبودم را بدهم تا در رگ هایش سرازیر شوم و به سراسر بدنش سر بکشم. دوست داشتم همه ی هستی ام را با دستان خود به دستان باد بسپارم. و سپردم. بادی که از لا به لای درختان و روی علفزارها می گذشت و می دانستم ناگزیر، روزی هم به صخره ای کوبیده خواهد شد. اما اعتراضی نداشتم. مگر می توان از گردباد گریخت؟ مثل یک تراژدی... نمی دانم چه کسی بود که می گفت تراژدی لحظه ای زاده می شود که قهرمان داستان نمی تواند مثل بقیه رفتار کند. آن نقطه، نقطه ی زایش فاجعه است. دختری که مثل دیگران نبود و صدای باد مدام در گوش هایش زوزه می کشید... همیشه باید پاهایت روی زمین باشد. مادرم از او خوشش نمی آمد. می گفت از او می ترسم. حالا دیگر از تو هم می ترسم. مثل شب سیاه شده ای. دوستت دارم و می ترسم که به آخر برسی. گفتم من هم دوستت دارم، اما تاریکترین لحظه ی شب، قبل از طلوع آفتاب است.
***

نظرات کاربران درباره کتاب دیوباد