فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عقل سرخ و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سمفونی مشروطه

کتاب سمفونی مشروطه
زیست سقراطی دگرگونه

نسخه الکترونیک کتاب سمفونی مشروطه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سمفونی مشروطه

سمفونی مشروطه، تاریخ رویاها و آمال های مردمی است که ایران را برای ایرانیان می خواستند. در برابر هرگونه فساد داخلی و تحکم خارجی ایستادند و تن به ذلت ندادند. شیخ محمد اسماعیل محلاتی، حاجی میرزا نصرالله ملک المتکلمین، سید جمال الدین واعظ و میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل در این سمفونی حضور دارند و چند فرهنگ گرایان تاریخ مشروطه اند. کسانی که سیاست را نه به معنای اعمال نفوذ، تنبیه، سانسور، مجازات، که به معنای آزادی، حریت، عدالت، مساوات و توزیع نیازمندی های لازم برای زندگی خوب می دیدند. از این رو، زبان آنها، زبان فراموش شده ای است که در برابر زبان حاکم، خصوصا در قضیه باغشاه؛ به محاق رفت. در واقعه حادثه باغشاه، نقطه عطفی برای ایجاد انحراف در حرکت های اجتماع گرایانه و عدالت خواهانه در اجتماع متکثر ایرانی در آن دوران است...

ادامه...

بخشی از کتاب سمفونی مشروطه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به: پدر و مادرم، نورهای همیشه حاضر...

اگر تاریخ خود راندانیم؛
محکوم به گونه ای از زندگی هستیم که سزاوار آنیم...

هانا آرنت

پیش مواجهه

در این اثر قصد بر آن است تا با بررسی بخشی مفقود مانده از تاریخ معاصر ایران، و زوایای پنهان آن، نوعی زبانِ سیاسی به محاق رفته را کشف کنیم. زبانی که جای خالی آن در فضای فکری کنونی ما کاملاً حس می شود. از مختصاتِ مهم این زبان این است که متفکرین این لهجه یا زبان زرگری، مفاهیم و گذاره های غریب و تعریف نشده عصر خود را، که بر اثر مواجهه با غرب یا مشکلات ناشی از ورود مدرنیسم و نهادهای اقتصادی و سیاسی آن در ایران می دیدند، به پرسش می گرفتند و در رساله ها و خطابه های خود، به مردم توصیه می کردند تا درمورد این مسائل فکر کنند. و از این رو درصدد رفع جهل و نادانی آنها بر می آمدند. در واقع چهار تن که ما در این جا از آنها به عنوان سقراط های دیگر در مشروطه یاد می کنیم، شیخ محمد اسماعیل محلاتی و میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل از طریقه زبان نوشتاری، و ملک المتکلمین و سید جمال الدین واعظ از طریق زبان گفتاری، بر انجام این کار، اهتمام ورزیده اند. اساساً کار سقراط نیز همین گونه بود، که در مواجهه با مخاطبانش، مفاهیم و پدیده ها را به چالش می کشید و با آگاهی از وضعیت نادانی و جهل، خودش را در ردیف مردم قرار می داد و سعی بر آگاه سازی آنها می کرد که این روش به «النخوس(۱)» مشهور گردیده است. قصد ما در این جا بر این است که بیان کنیم این چهار تن با پدیده ای تحت عنوان مشروطه رو به رو بوده اند که آن را برای زندگی خوبِ مردم، ضروری دیده و از این رو در صدد رفع ابهام و کشف معنای درست آن برآمده اند. بنابراین نوعی رسالتِ سقراطی به گونه ای دیگر را در ایران عهد مشروطه مشاهده می کنیم. هرچند ناگفته نماند که در رقابت با گفتمان های دیگر به محاق رفتند.
مشروطه سرآغاز مواجهه دو گفتمان مشروعه و مشروطه نیست، در واقع مشروطه، آغاز عهدی جدید در تاریخ ایران است که می توان مواجهه بی پایان ایدئولوژی هایی نام نهاد که در یک فرایند تنبیه و مراقبه گرفتار آمده اند. ایدئولوژی هایی که نه مختص مشروطه و عهد ناصری-مظفری، که محصول صیروریتی تاریخی است. صیروریتی که در این آب و خاک ریشه دوانیده است. اگر بخواهیم نامی بر این صیروریت بگذاریم، قطعا یک واژه کم است، می بایست گذاره ای برای آن انتخاب گردد که پوشش دهنده وضعیت کلی باشد. من در اینجا «سازمان دادنِ غلط جهان» را برای توصیف این وضعیت انتخاب می کنم. در واقع آنچه که مشروطه را در ایران ناکام گذاشت، محقق نشدنِ نهادهای قانونی و برپایی عدالت صوری یا بیراهه روی مشروطه خواهان و مشروطه ناخواهان نبود. آنچه مانع این وضعیت شد، تلاش های گسترده اذهان فلاکت زده ای بود، که می خواستند بر جزئی ترین امور، از جمله امور زندگی شخصی ملت، ناظر باشند.
سازمان دادنِ غلط جهان، که دست بر قضا ریشه در تاریخ سیاسی این آب و خاک دارد. این سازمان دهی از سوی والیانِ حاکم به گونه ای با تربیتِ انسان هایی که می پذیرند هرگونه حرکتِ خلاف وضعیت، مستوجبِ مجازاتی بدنی است، گره می خورد. بنابراین سوژه ها در این ابتذال، به دنبال برقراری روابطی هستند که صرفاً برای مکانی که در آن قرار می گیرند مفید هستند. چیزی که میشل فوکو انضباط مکانی(۲) می نامد.(۳)
آجودانی معتقد است: «در عصر مشروطه، از یکسو علاوه بر ناتوانی مردم و بخش روشنفکری ما در درک مفاهیم جدیدی مانند حُریت فردی و جمعی، اتحاد و انسجام ملی، حقوق بشر، شوراگرایی، دموکراسی، عدالت و مجلس و...، این تفاسیر خاص زبانی و تاریخی خاص ایرانی ها بود که مشکل ساز شد. ایرانی هایی که هیچ تجربه پیشینی از مدرنیته نداشتند».(۴)
اساساً زبان پدیده ای سیال است که اگر بستر رخ نمایی اش مهیا شود، می تواند خودش را در اذهان وارد کند. در واقع خصلت اساسی زبان، نفوذِ شناختی آن است، چنان که بسیاری فرانسه و آلمانی را می آموزند، تا به قصد یا ناقصد، به مبارزه با فرهنگِ این زبان ها بپردازند.
به عبارت بهتر آجودانی، مشکله تفسیر را علل اصلی در ناکامی ایرانی در عهد مشروطه می داند، که به نظر من نمی تواند تمام قضیه و مشکله را پوشش دهد. زبان رکن اساسی است، اما مشکله زبان همیشه در بدفهمی و سوءبرداشت از گذاره ها نیست، گاهی مشکله زبان، در دل حقیقت تاریخ مفقود می ماند. مساله دقیقاً در این گذاره است: «زبانی که شکل گرفته چیست و زبانی که می بایست شکل می گرفته است، کدام بوده است».
زبان علاوه بر قواعد و دستور، نیاز مبرمی به هویتی مطلوب دارد. هویت زبانی ما همواره در مخدوش شدگی، به سر برده است. بدین معنا که زبان ما هیچگاه نتوانسته است هویتی گوهری را برای ما بسازد. در اینجا منظور نقش زبان پارسی نیست، که پارسی و ادب و بوستانش، پتانسیل های جهان شمول و وحدت ساز خودش را دارد، که اگر نبود ایرانی هم نبود.
مساله بر سر این است که این زبان، همچون ادبیات ما، همیشه در لفافه، به سمت «شناساندنِ چگونه بوده ایم رفته است، تا اینکه به سوی چگونه می توانیم باشیم برود». این هویتِ زبانی اسارت ساز، مانع مشروطه و توسعه است. به عبارت بهتر همیشه ما از زبان برای تخریب هویت افراد استفاده کرده ایم و به شخم زدن گذشته آنها پرداخته ایم، حال آنکه نیاز مبرم تر ما این بوده است که به دستاورد زندگی آنها نظر می کرده ایم، که نکرده ایم.
عصر مشروطه، عصر بحران های متداخل است. بحران هایی که از درون و از بیرون، جامعه را به سمت تباهی می کشاند. «بحران استبداد، عدم تمکین به قانون و خود محوری» از یک سو(۵)، «رویه استعماری غرب و نفوذ بیگانگان در عرصه های متفاوت زندگی ایرانیان از سوی دیگر، اندرونی و بیرونی این بحران اند». «بحران استعمار نیز به صورت خاص در امتیازات استعماری، استقراض خارجی، سلطه سفارت خانه های روس و انگلیس بر دربار و جامعه عصر قاجار قابل ردیابی است»(۶)
از سوی دیگر، مساله «بحران آگاهی در سپهر ذهنی ایرانیان» مطرح می شود.(۷) ایرانیان در عهد مشروطه با مفاهیمی آشنا شدند که زمینه ساز مقایسه خود با دیگری را فراهم کرد، که ملغمه ای از ناآگاهی ها، خشک مغزی ها و ناتوانی در درک استلزامات مشروطه و خلا مفهومی نسبت به آن دید»(۸)
اما مساله چنان که عرض شد، موقتی نیست، چیزی نیست که شبانه ایران به خواب رفته باشد و صبح که از خواب برخاسته، با پدیده ای رو به رو شده، که هیچ برای او آشنا نیست و برایش گیج زدگی به همراه داشته و ترکه رضاخانی را لاجرم کرده باشد. یا از سوی دیگر دچار لکنت زبانی در سیاست شده است. نظر به وضعیت سامان دادن جهان، مساله داوری ای است که می گوید: «می بایست اینگونه باشید و نباید آن دیگری را (که از قضا همیشه هم دوست نیست و همیشه دشمن است) در زبان و در فرهنگ خود وارد سازید». این همیشه در قاموسِ سیاه و سفید بینِ ما بوده است. روشنفکر، اعم از مذهبی و غیرمذهبی، چپ و راست های مختلفِ تاریخی، همواره این را درک کرده اند، اما مساله نوع مواجهه با این وضعیت است، همیشه «چگونه خواندن» از «خواندن» مهم تر است، اما در این خوانش، مواجهه مناسب و به نفع مردم، صورت نگرفته است.
نه نسبت به خود دوستی ورزیده ایم نه در برخورد با بیرونی غیر، فهمیده ایم چگونه برخورد کنیم. گویی همیشه فراموش می کنیم که عقبه ای داریم، غافل می شویم که خودرایی راه به جایی نمی برد و عاقبت خودرای، و پیش فرض انگاری نسبت به دیگری، شکست خویشتن است. فراموش می کنیم که فرهنگ خودی(۹) چه می گوید و یک همان دیگری درمورد ما چگونه می نویسد. گیرشمن در کتاب «ایران از آغاز تا اسلام» نوشته است:
«کوروش همواره در برخورد با دشمن بلند نظر بود و به طرف او دست دوستی دراز می کرد.»(۱۰)
و از سوی دیگر کلام حضرت امیر(ع) را می بینیم که فرمود:
«ای بنده خدا، در گفتن عیب کسی شتاب مکن، شاید خدایش بخشیده باشد، و بر گناهان کوچک خود ایمن مباش، شاید برای آنها کیفر داده شوی»(۱۱).
***
درمورد مشروطیت، ناکامی و شکست آن، نظریات مختلفی مطرح شده است که کم و بیش با آنها آشنا هستیم. یکی نظریه علل بیرونی است که مطرح می شود. اینکه اتحاد دولت های روسیه و انگلیس در مقابل خطر روزافزون آلمان و متعاقب آن تقسیم ایران در قرارداد ۱۹۰۷ و همچنین اشغال ایران در جنگ اول جهانی به دست قدرت های درگیر، از عوامل خارجی دارای نقش در شکست مشروطه اند. با آغاز جنگ جهانی اول، تعداد نیروهای بیگانه به سرعت افزایش یافت و ایران صحنه جنگ دولت های متخاصم شد. میراث جنگ اول برای ایران قحطی، گرسنگی، بیماری و سرانجام مرگ و میر بسیاری از مردم و نیز فقر و پریشانی بازماندگان بود. در این شرایط، کمتر کسی می توانست به فکر مشروطه باشد. حتی بسیاری از مردم همه این ها را از بلای مشروطه می دیدند.
از سوی دیگر عوامل اندرونی هستند که تحتِ لوای تعدد گروه ها و جریان ها، روحیه استبدادی حاکمه، ستیز روحانیت با جریان موسوم به غرب زده ها، تقی زاده، ملکم خان و...، وابستگی حکام به نیروهای بیگانه از جمله روس و انگلیس، نااگاهی و عدم توان فهم مشروطه در جامعه کلنگی ایرانی، بحران های اقتصادی که در پی مشروطه حاصل شد، ترور و حذف فیزیکی مخالفان توسط گروه ها و جریانات فکری، همه و همه مشروطه را به خاک سیاه کشاند.
یکی دیگر از این بررسی ها، برای نمونه، جان فوران و مطرح کردنِ بحث شکنندگی ائتلاف شکل گرفته در انقلاب مشروطه است که آن را دلیل شکست این انقلاب می داند. وی با تکیه بر «الگوی وابستگی» که محور تحلیل های وی در مورد ایران است، به نقش عامل خارجی اشاره می کند. او معتقد است «بعد از پایان یافتن ائتلاف مشروطه خواهانِ مخالف سلطنت، کسانی که نهایتاً از خارج ضامن وابستگی ایران بودند، گام پیش نهادند و با مداخله خود، به حفظ نظام استبدادی و سرکوب نهضت مردمی پرداختند.»(۱۲)
در نظر آشوری، نهضت مشروطیت به دلایل بسیار محکوم به شکست بود، مهم ترین این دلایل ضعف طبقه ای که نهضت متعلق به او بود یا پیشرو نهضت به شمار می آمد. طبقه متوسط پیشرو انقلاب، با آنکه اولین حرکات خود را به سوی تبدیل به بورژوازی صنعتی انجام داده بود، هنوز جز در چند شهر بزرگ قدرتی نداشت و در مجموع جمعیت کشور– که در حدود ۸۵ درصد آن در روستا ها می زیستند– قشر ناچیزی بود و گذشته از آن در دو سوم از خاک کشور پایگاهی نداشت، بدین معنا که سرزمین های مرکزی و جنوبی کشور از شهرهای بزرگ تهی شده بود به همان دلیل که گفتیم. نهضت مشروطیت به ویژه از حمایت اکثریت روستایی مملکت محروم بود و آن اکثریت در چنگال حاکمیت یک قشر اشراف فئودال که تحت حمایت سیاست های استعماری بودند، سخت سرکوفته و ناآگاه بود و نهضت توانایی نداشت که اصالت خود را در نظر آنان توجیه کند.(۱۳)
به طور کلی بسیار به مسئله شکست مشروطه پرداخته شده است، مهم تر از مسئله شکست، مشکله گروه بندی ها، حذف ها و طرد نگرش ها است. گروه بندی هایی که هیچ گاه مشروطه را آنطورکه باید بفهمند، نفهمیدند. آنهایی هم که کمی به حقیقت مشروطه دسترسی یافتند، به دلیل «گریزگی قدرتی» که در آنها وجود داشت، و در واقع سیاست را نه به معنای اعمال نفوذ، تنبیه، مجازات و مبادله، که به معنای آزادی، حریت و مساوات و جمیع افاضلِ لازمه زندگی خوب می دیدند، به محاق رفته و در نهایت، اسیر ذهنیتِ شرمآبانه، کهنه پرستانِ داخلی و خارجی شدند.
اما مسئله ای که می توان بر آن تاکید کرد، و از قضا به همان مسئله سازمان دهی غلط جهان مرتبط است، نگاه خیر و شر حاکم بر ذهنیت ایرانی است که همیشه او را از تصمیم گیری صحیح باز داشته است. هرگونه کنشگری را ذهنیتِ فراموشکار و تربیت نشده ایرانی رد می کند. اینجا بحثم خیر و شر در سیاست است، نه در دین و به صورت خاص به عنوان طرحی اخلاقی در وجودشناسی. به این نکته باید توجه داشت.
اساساً من خویش معتقدم خیر و شر در زندگی ما حضور قطعی دارد اما ما در برخی جنبه های زیستی حداقل این شرنگری را می توانیم مهار کنیم، چون اساساً گفتگو کردن، دوستی و عشق ورزیدن و نیکوطلبی ویژگی شناختی و اکتسابی است، که اموری کاملا مطلوب و در دسترس است. اما با نگاه به استبدادِ محمد علی شاه و نحوه برخورد آحادِ پیروش، کسانی که به سمت استبداد و حکومت مطلقه خزیدند، و بعدها این را در کودتای ۲۸ مرداد نیز مشاهده می کنیم، می توان مشاهده کرد این امر برآمده از«سامان دادنِ غلط جهان» است، که دست بر قضا صبغه تاریخی اش به موازات جریان صلح دوستی و جهان وطنی نگر، در ادب پارسی و فرهنگ ایرانی، قابل ردیابی است. از یکسو «بنی آدم اعضای یکدیگرند» را اوج خیرخواهی در ادبِ کلامی سعدی می بینید، از سوی دیگر حکایت برخورد حجاج بن یوسف ثقفی با رعیت که تکبر و نخوت و غرور و خودرایی او را از خلق جدا می کند، و تا نوع برخورد حضرت امیر(ع) با فرد سوال کننده که سعدی آن را ذکر کرده است.(۱۴)
به تعبیر هوشنگ گلشیری:
«روزگار غریبی است. و غریب تر این که پیش از این، همه آنها که چهره پرداز روزگار ما بودند، حتی در اوج خلاقیتشان، تنها می خواستند تصویرگر تقابل نور و ظلمت باشند: از تقلیل همه هستی به خیر و شر گرفته تا تحلیل همه مسائل پیچیده جهان بر بنیاد قبول دو قطب، (من درست و بر من نادرست) و بالاخره در قلمرو این محدوده که خاک ماست، شجاع ترینمان، خط بطلان بر زمستان موجود یا فصل سرد می کشیدند تا بهاری را نوید دهند بی شکل و کلی. تا جایی که انسان امروز که پایی در خاک تپیده دارد و دستی زخم دار بر افلاک، در می یابد که اغلب آن آثار، به خصوص آنها که برگرته قالب باسمه سازان(طرح زدن) نوشته بودند، پاسخگوی نیازهای امروزش نیست. بنابراین برای براوردن نیاز های امروزمان و شکل دادن به هستی درگذر، باید باز دست به کار شویم....(۱۵)»
این جمله معنای پنهانی را در خود دارد و این بر می گردد به نحوه نگرش ما به عالمی که در آن زندگی می کنیم. عالم ایرانی ما، در حوزه داستان، ادب، مطبوعات، سیاست، اقتصاد، فرهنگ و امور مربوط به زندگی زمینی، محدود به نگاهی قطبی شده است. از این رو، ماحصل این نگاه، سازمان دادن غلط به جهان است. و هرگاه گروهی برای برهم زدن این بساط برخاسته اند، محبوسِ کنج قلندری خویش شده اند.
این سازمان دهی غلط جهان، ویژگی هایی دارد که با توجه به بافتار تاریخی ایرانی، می بایست شناسایی و تشریح شود.
اولین ویژگی این سازمان دهی، عملکردِ انسان ها بر مبنای نگرش دو قطبی است. اولین، نمود این قطبیگری در برداشتِ سه دسته رخ داد. دسته اول، مشروعه خواهان بودند. دسته دوم مشروطه خواهان(۱۶) هستند. که این دو دسته در (بحث دین اقلی و اکثری) و بحث تصویب قانون و وکالت، اختلافشان به اوج رسید. چرا که هر دو دسته مجتهدانی را در خود داشتند که با دیدگاه خاص غایت شناسی و انسان شناسی خود با مشروطه برخورد کرده و هر کدام با توجه به معلومات پیشین، در مورد آن اظهار نظر می کردند. از آن جایی که نظرگاه هایشان در مورد دین و انسان با یکدیگر تفاوت داشت و پیشینه فکری شان با یکدیگر متفاوت بود، به نتیجه گیری متضادی رسیده بودند. دسته سوم هم دسته مستبدینی بودند که با تظاهر دینی و روشنفکری به تثبیت جایگاه شاه و شکست مشروطه کمک کردند.
اساساً ورود مدرنیته به ایران، زمینه ساز تفسیر بود و تفسیرهای متعدد، شکاف های متعدد را با خود همراه داشت. گسترش سریع اقشار متوسط جدید از هم گسیختگی جامعه را تشدید کرده و از سوی دیگر موقعیت ژئوپولیتیکی ایران در این دوره، کشور را وارد کشمکش و تضادهای قدرت های بیگانه-انگلیس و روس- می کند(۱۷)
در این بین رشد مطبوعات، یکجانبه گرایی حاکمیت، ضعف دولت در اداره امور مملکتی، بازرگانی و تجاری، و نفوذ مفاهیمی چون آزادی، مشروطه، مساوات، حُریت و بیگانه ستیزی، استقلال و...، منجر شده بود که عملاً رویارویی ایدئولوژی های سنتی، نیمه سنتی، مدرن و بیگانه در میان اقشار فکری و مردمی جامعه عهد مشروطه را ناظر باشیم.
برای مثال، مطرح شدنِ همین یک جمله شیخ محمد اسماعیل محلاتی که می گوید:
«قیمومیت بر مردم به بهانه اینکه از تشخیص منافع و مضارِ زندگی خویش عاجزند، دخالت در کار مردم و حقوق آنهاست و شرعاً محملِ شرعی و عقلانی ندارد»(۱۸) در برابر جمله شیخ فضل الله که می گوید:
«قوانین اسلام کامل است و حلال آن حلال و حرام آن حرام است تا قیامت». کافی بود تا آتشی در جامعه افتد.
یا میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل بگوید که:
«شما آقایان به ما فقط اجازه دهید، که در تمیز و تشخیص کمال خودمان به شخصه مختار باشیم».(۱۹)
***
دومین ویژگی این سازمان دهی غلط جهان، تاکید بر استانداردها و هنجارهایی است که حاصلش دو چیز است:۱- داوری نادرست، و ۲- تصمیم گیری و عمل نادرست تر.
افکار مختلف در مشروطه استاد در داوری ها و عمل های نادرست هستند. مرکز ثقل این اشتباهات هم دربار است. درباری که نمی تواند تعامل با داخل و نه با خارج را به دلیل فساد و استبداد حاکم، حفظ کند. نه این که نخواهد، اصولا نمی تواند. پادشاهانی که علیرغم ضعف، خود را سلطان امت شیعه و پاسدار عتبات عالیه و شیعیان کشورهای همسایه می دانند. سلطنتی که می کوشد از اختلاف دو ابرقدرت همسایه اش سود برد و امتیاز بگیرد و با اینحال در محاسبه نیات دول اروپایی بیش از یکبار اشتباه می کند. و درنهایت ناچار است با غرولند و غروری جریحه دارشده، برتری آنها را در دارالخلافه تهران بپذیرد.(۲۰)
اساساً شاهان مشروطه عاجز از داوری و تصمیم گیری هستند و اغلب این تصمیمات با هوی و هوس و به نام شرع و حکم، انجام می شده است.
در اقشار متوسط و پایینی جامعه نیز، داوری ها چیزی جز این نبوده است. چنانکه در بحث قانون و صیانت حقوقی در آن دوران، می بینیم که پراکندگی برداشت ها درمورد قانون وجود دارد. آخوندزاده می نویسد:
«اصلا معین نیست که شخصی که حقش پایمال شده و سیلی به گوشش خورده، باید به کدام قانون رجوع کند، یکی مقصر را جریمه می کند، یکی همان را فلک می کند و دیگری عفو می کند. به عقل هرکس هرچه می رسد معمول می دارد».(۲۱)
در یکی از رساله های خطی عهد مشروطه می خوانیم که:
«رای علما و مجتهدین هرگز در یک دعوای حقوقی یکی نیست، و یکی حکم دیگری را رد می کند. اما اگر یک حکم قاطع به وجود آید، نظم محاکم قضایی برقرار می شود»(۲۲) همین بعداً زمینه ساز اختلافی شد که تا به امروز در بحث درمورد احکام اولیه و ثانویه باقی مانده است.
دسته بندی مشروطه خواهی و مشروعه خواهی و اختلاف داوری هایشان بر سر تفکیک قوا و احکام قانونی، نهایت فرصت را به دست فرصت طلبان استبدادزده داد، تا مشروطه را مصادره به مطلوب کنند. این مصادره در دوره پهلوی ها، در صوری بودن احکام سیاسی و قانونی در قوه مقننه خودش را نشان داد. عمده اختلافات هم بر سر غربی بودن یا محلی بودن قانون بوده است. این نگرش بعدها در مطبوعات و مکانیزم های مدرن نیز خودش را نشان داد که اساساً زبان مفقوده ای که ما آن را پیش خواهیم کشید، در صدد دفاع از انسان و کرامتش در برخورداری از این نهادهاست.
به عنوان مثال محلاتی جراید را ضامن حقوق عمومی میداند و مفید زندگی دنیوی و اخروی فرد مسلمان، چرا که جراید وظیفه افشای ظلم و دفاع از مظلوم را دارند، او می گوید:
«ترتیب های علمیه و انتشار جرائد ادبیه و سیاسیه و نشر کتب دینیه و غیر آن، از علومی که برای دین و دنیای خلق مفید باشد و از هیچ جهت مورث مضرتی نشود. بنابراین آشکار کردن و اعلان آن در حالت آزادی قلم و مطبوعات، به اندازهای که موجب ترک آن عمل گردد جایز، بلکه بسا واجب و از مصادیق واجبه رفع منکر می باشد»(۲۳).
از این رو مشاهده می کنیم که چگونه جریانی که مشروطه را به درستی درک کرد، به دلیل فهمیده نشدن زبانش به محاق رفت و سامان دهی غلط جهان، که همیشه در کلام جاهلان و بداندیشان است، مستولی بر وضعیت شد.
به تعبیر قیاسی:
«از این رو آنچه مسلم است این است که اندیشه و اجتهاد دینی در رویکرد سیاسی فقهای این دوران موثر بوده، اما علت مهم، ناهمگونی آنان در دو حوزه عمل و اندیشه، تنها به دلیل اختلاف و دیدگاه متفاوت هر یک از آنان در شناخت مسائل اجتماعی نیست (تعیین مصادیق)، بلکه میزان تاثیر و تاثر متقابل اندیشه دینی و عمل سیاسی است که برآیند متفاوتی را در صحنه حوادث تاریخی رقم می زده است. به بیان دیگر، اندیشه سیاسی شیعه در تعامل با تحولات محیطی دستخوش تحول گشته و نوعی نوآوری در حوزه اندیشه و عمل را ایجاب نموده است.»(۲۴)
سومین ویژگی این سازمان دهی غلط جهان را می توان، در گذاره ای یافت که ممکن است در زندگی و فکر روزمره زیاد از خود بپرسیم، فلانی آن گونه بود و آن گونه نبود. درواقع ما عادت کرده ایم به جای پرسش مهم «چه می خواست بگوید؟» همیشه «چگونه زیستنش» را مطرح کنیم و انواع و اقسام برچسب ها را به وی بچسپانیم. هیچ بنده ای معصوم نیست. صحت و خطای کارش جزئی از زندگی اوست. اما این که نفهمیم این فرد که جانش را در آزادی و وطن داده، چه می خواسته بگوید، ما را هم در راه مستبدین قرار خواهد داد و فاجعه ها را پشت سر هم تکرار خواهیم کرد و جهانی را می سازیم که نه خودمان می توانیم به راحتی در آن نفس بکشیم و نه دیگران.
با توجه به آن چه که گفته شد، می توان به پرسش اصلی خود برگردیم: «اینکه زبانِ سیاسی به محاق رفته چه نوع زبانی است؟ سخنوران آن کیانند؟ مختصات فکری و سیاسی این زبان چیست؟»
از اولین زبان هایی که در دوره مشروطه برای فهم تحولات سیاسی و تاریخی به کار گرفته شد زبان گسست از سنت و پذیرفتن الزامات مدرنِ غربی است.
روزگاری روشنفکران ما می گفتند که:
«شاید تنها راه بر سر و سامان دادن و اصلاح امور ایرانیان این باشد که آن را بر اساس شیوه اروپائیان سامان دهند»(۲۵)
بعدها این تفکر در اندیشه کسانی چون ملکم خان و تقی زاده ها نیز رسوخ کرد و تبدیل به زبان غالبی میان مشزوطه خواهان شد. این زبان نمود خودش را به طرز شگرفی در ادبیات که یکی از منابع آگاهی بخشی ایرانیان بود گذاشت. این جریان وارد مبارزات سیاسی نیز شد و اثرات خودش را گذاشت. در ادامه به این امر می پردازم که این منبع نخستین ایجادکننده اگاهی، چگونه این زبان را بازتولید کرده اند.
«با آغاز سفرنامه نویسی با اهتمام کسانی چون آخوندزاده، در اثر «ستارگان فریب خورده»، که بی قانونی و اختناق عصر قاجار را توصیف و مجلس مشورتی را پیشنهاد می کند، یا سیاحت نامه ابراهیم بیگِ مراغه ای و آثار دیگری از این قبیل، مقایسه با دیگری آغاز شده است. ساخت سفرنامه ای، شیوه مناسبی برای نشان دادن خصلت های«شخصیت دوران» به شمار می آید؛ قهرمان داستان از عزلت به در می آید و بازگشت و گذار در پهنه جامعه نابهنجاری ها را می بیند و با مقایسه آنها با نظام زندگی ممالک پیشرفته لزوم تغییر آنها را گوشزد می کند. از سوی دیگر ازخودبیگانگی حاصل از مواجهه، عده ای را به سمت باستان گرایی می کشاند. رمان تاریخی ریشه در کار فکری کسانی دارد که در مسیر جریان به خودآمدن و خودآگاهی ناشی از انقلاب مشروطه در جهت کشف تاریخ ملی کوشیدند. از جمله این کسان میرزا آقا خان کرمانی «۱۲۳۲ – ۱۲۷۵ شمسی» است که تاریخ ایران باستان را با نام «آیینه سکندری» نوشت»(۲۶)
از سوی دیگر آشنایی با سبک رئالیسم و ناتورالیسم، و به خصوص ورود نهضت ترجمه نوین از مشروطه، و آشنایی با افکار نویسندگان اروپایی، بر اثر توسعه مطبوعات، چاپ و مجلات، ورود لغات عامیانه به شعر و نثر، که علی اکبر دهخدا و بعدها صادق هدایت و صادق چوبک از سرسلسله جنبانش بودند، رویکرد متفاوتی را که از قصه و حماسه و تغزل سنتی متفاوت بود و منجر به نوعی ادبیاتِ اجتماعی متعهد شد، را رواج داد. تحت تاثیر این جریان رئالیسم اجتماعی، کسانی چون ایرج میرزا، فرخی یزدی و پروین اعتصامی، نمود بارز این گونه ادبیات و انتقاد به وضع موجود هستند. اگر چه این ها یک سره غرب زده نبودند اما تحت تاثیر زبانی بودند که ریشه و منشاش را از مفاهیمی چون، آزادی، مساوات، مجلس، قانون، سلطنت مشروطه، برابری اجتماعی و... می گرفت. از سوی دیگر، روزنامه نگارانی چون صوراسرافیل، دهخدا، و بعدها تقی رفعت و حسین فاطمی، کسانی بودند که یک پای در غرب و یک پای در وطن داشتند، و بی تاثیر از جریان ادبیاتِ رئالیسم اجتماعی نبودند. هرچند نمی توان به برخی از اینها به طور قطع برچسپ غرب گرا را زد، چرا که متون به جا مانده از ایشان از جمله صوراسرافیل یا حسین فاطمی، به شدت تعصب ملی میهنی آنها را نشان می دهد.
به تعبیر اشرف: «آنهایی که می دانستند مشروطه چیست روشنفکرانی بودند که به طبقات بالا یا متوسط تعلق داشتند و در میان آنان از عمال بلندپایه دیوانی گرفته تا تجار اروپا دیده متجدد و روحانیانی که با علوم و تمدن جدید آشنا شده بودند، نیز دیده می شد»(۲۷).
به طور کلی وجه مشترک همه این ها محدود و مقید شدن و قانونمند شدن حکومت است، منتهی از طریق اقتباس نهادهای شبه مدرن غرب، که به نظر هم می رسد اگر این زبان، منحرف نمی شد می توانست موفق باشد.
واژه های مترادف مشروطه که در نوشته های مصلحان و روشنفکران ایرانی به عنوان ویژگی یا خواست مردم برای استقرار حکومت قانونی غیراستبدادی به خدمت گرفته شده است نیز دلالت بر گرایش عمومی به محدودسازی قدرت مطلق و نوعی تفکیک و تقسیم اجزای آن دارد. مفهوم «مقیده» در گفته های سیدجمال الدین اسدآبادی، «معتدله» در نوشته های میرزاملکم خان، «محدوده» در مکتوبات نایینی و حتی واژه «کنستیتوسیون» در کتاب «یک کلمه» مستشارالدوله همه دربرگیرنده حکومتی غیراستبدادی هستند. این تعابیر در برداشت های امروزی از مشروطه به نحوی دیده می شود. چنانکه عبدالهادی حائری: «مفهوم مشروطه را معادل واژه «constitutionalism» یا حکومتی می داند که بر شالوده یک قانون اساسی و نظام پارلمانی بنیاد نهاده شده باشد.»(۲۸) به طور کلی همان گونه که مخبرالسلطنه می نویسد: تجدد خواهانِ ایرانی هرکدام رساله ای از انقلاب فرانسه در بغل دارند و می خواهند رُل روبسپیر و دانتون را بازی کنند و گرم کلمات آتشین اند(۲۹).

نظرات کاربران درباره کتاب سمفونی مشروطه