فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شهرفرنگ اروپا

کتاب شهرفرنگ اروپا
چکيده‌ای از پيدا و پنهان تاريخ قرن بيستم

نسخه الکترونیک کتاب شهرفرنگ اروپا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شهرفرنگ اروپا

نخستین نسل‌کشی قرن بیستم در ۱۹۱۵ در ترکیه رخ داد. حکومت ابتدا ششصد خانواده‌ی ارمنی را که در قسطنطنیه زندگی می‌کردند بازداشت و تیرباران کرد، بعد سربازانی را که تبار ارمنی داشتند و در ارتش ترکیه خدمت می‌کردند خلع سلاح و تیرباران کرد. و به همه‌ی ارامنه دستور داده شد که شهرها و روستاها را ظرف بیست و چهار یا چهل و هشت ساعت تخلیه کنند و ارتش ترکیه در برابر دروازه‌های شهر مستقر شد و همین‌طور که افراد بیرون می‌آمدند، مردان را به گلوله می‌بست و زنان و کودکان را به مناطق صحرایی بین‌النهرین تبعید می‌کرد. و زنان و کودکان می‌بایست پای پیاده، بدون غذا، سیصد تا پانصد کیلومتر را طی می‌کردند و بسیاری از آن‌ها در طول راه مردند. و دولت‌های فرانسه، انگلیس و روسیه یادداشت اعتراضی دراین‌باره فرستادند که برای نخستین بار در طول تاریخ در آن از جنایت علیه بشریت سخن به میان آمده بود. و یک افسر آلمانی، که در آن زمان در ارتش ترکیه خدمت می‌کرد و به سربازان آموزش می‌داد، شصت و شش عکس از قتل عام ارامنه را با خودش به آلمان آورد و آن‌ها را برای قیصر آلمان فرستاد و خطاب به او نوشت آلمان باید در انتخاب متحدانش دقت عمل بیش‌تری به خرج دهد، چون کار ننگین ترک‌ها به‌هرحال دامان متحدانش را هم می‌گیرد. و در سال‌های ۱۹۲۸ تا ۱۹۴۹، روس‌ها شش میلیون نفر را که از نظر آنان ملیتی مشکوک داشتند اخراج کردند ــ ارمنی‌ها، تاتارها، لیتوانیایی‌ها، استونیایی‌ها، اوکراینی‌ها، لهستانی‌ها، آلمانی‌ها، مولداویایی‌ها، یونانی‌ها، کره‌ای‌ها، کالموک‌ها، کردها، اینگوش‌ها و غیره. و سی درصد از آنان در طول سفر مردند و بیست درصد دیگر هم سال بعدش مردند. بعدها کمونیست‌ها گفتند که این‌ها اخراجی نبودند، بلکه هدف بهینه‌سازی فضای جغرافیایی و نخستین گام برای ایجاد جامعه‌ی فرا ملی بوده است که در آن اصلاً مهم نبود که چه‌کسی کجا زندگی می‌کند، بلکه مهم این بود که همه برای نفع عموم سخت کار کنند. و در ۱۹۳۴، روس‌ها قرارگاهی برای یهودی‌ها در نظر گرفتند و از همه‌ی یهودیان شوروی خواستند که به آن‌جا نقل مکان کنند. این قرارگاه در مرز چین در ناحیه‌ی خابارووکا بود که زمستان‌ها دمای هوایش به چهل درجه زیر صفر می‌رسید و کمونیست‌ها می‌گفتند آن‌جا قرارگاه نیست، بلکه ناحیه‌ای خودمختار است که در آن یهودیان می‌توانند در جامعه‌ی یکدست خودشان در کنار هم زندگی کنند و دولتی خودگردان داشته باشند. و در ۱۹۴۴ روس‌ها ۰۰۰,۴۷۷ چچن را در ۵۲۵,۱۲ کامیون حمل حیوانات به قزاقستان و قرقیزستان فرستادند و البته ۰۰۰,۱۹۰ چچن در طول راه از گرسنگی و سرما مردند و در ۱۹۹۹ اردوگاه‌های مخصوصی برای چچن‌های مظنون تدارک دیدند که آن‌ها را اردوگاه‌های بازاستقرار موقت می‌نامیدند. و در ۱۹۴۸، روزنامه‌نگاران و پزشکان و مهندسان یهودی‌تبار را متهم به جهان‌وطنی و صهیونیسم و تفکر بورژوایی کردند و اکثرشان را کشتند و بقیه را هم به اردوگاه‌های کار اجباری فرستادند. تعداد قربانیان نسل‌کشی ارامنه را حدود یک تا یک و نیم میلیون نفر تخمین می‌زنند، اما ترک‌ها می‌گفتند که نسل‌کشی ارامنه یک نسل‌کشی واقعی نبوده است و اکثر یهودیان هم با ترک‌ها در این زمینه اتفاق نظر داشتند.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شهرفرنگ اروپا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

متوسط قد سربازان امریکایی که در ۱۹۴۴ در نورماندی کشته شدند ۱۷۳ سانتی متر بود، و اگر آن ها را پشت سر هم در یک ردیف دراز به دراز می خواباندی، طولشان به ۳۸ کیلومتر می رسید. آلمانی ها هم قدبلند بودند، اما بلندقدترین سربازانْ تفنگداران سنگالی در جنگ جهانی اول بودند که متوسط قدشان ۱۷۶ سانتی متر بود و برای همین در صف نخست به جبهه ی نبرد فرستاده می شدند تا وحشت در دل آلمانی ها بیندازند. می گویند در جنگ جهانی اول آدم ها مثل تخم گیاهان همین طور به زمین می ریختند و کمونیست های روسی بعدها حساب کردند که از هر کیلومتر مربع از اجساد چقدر کود می شود تهیه کرد و اگر آن ها از اجساد خائنان و جانیان به جای کود استفاده کنند، چقدر می شود با پرهیز از خرید کودهای شیمیایی گران خارجی صرفه جویی به عمل آورد. و انگلیسی ها در طول جنگ تانک را اختراع کردند و آلمانی ها گازی شیمیایی را که به ایپریت مشهور شد، چون بار اول از آن در نزدیکی شهر ایپر استفاده کردند، هرچند این حقیقت نداشت، و این گاز در ضمن گاز خردل هم نامیده می شد، چون مثل خردل دیژون دماغ را می سوزاند، و این البته حقیقت داشت، و عده ای از سربازان پس از بازگشت به وطن بعد از جنگ دیگر هرگز حاضر نشدند لب به خردل دیژون بزنند. جنگ جهانی اول را جنگی امپریالیستی می خوانند، چون آلمانی ها احساس می کردند کشورهای دیگر نسبت به آن ها نگاه تعصب آمیزی دارند و نمی خواهند بگذارند آن ها هم تبدیل به یک قدرت جهانی شوند و به ماموریتی تاریخی که برای خود متصور بودند تحقق بخشند. اما اکثر افراد در اروپا ــ آلمان، اتریش، فرانسه، صربستان، بلغارستان و دیگر کشورها ــ معتقد بودند که این جنگ جنگی ضروری و عادلانه است که صلح را برای جهان به ارمغان خواهد آورد. و بسیاری از افراد معتقد بودند که جنگ آن فضایلی را که جهان صنعتی مدرن از میان برده است، از جمله فضیلت عشق به میهن، شجاعت و ایثار، احیا خواهد کرد. و افراد فقیر هم در انتظار و آرزوی سوارشدن به قطار بودند و روستایی ها هم در انتظار و آرزوی دیدن شهرهای بزرگ و تلفن کردن به اداره های پُست محلی برای فرستادن تلگرامی برای همسرانشان با این مضمون: «من خوبم. امیدوارم تو هم خوب باشی.» ژنرال ها در انتظار و آرزوی این بودند که عکس و خبرشان در روزنامه ها چاپ شود و اقلیت های قومی کشورها هم از این کیفور بودند که در جنگی شرکت کرده اند که همرزمانشان بدون لهجه صحبت می کنند و آن ها هم می توانند همراه این دیگرانِ بی لهجه سرودهای نظامی و ترانه های شاد مردمی بخوانند. و همه فکر می کردند تا زمان انگورچینی یا نهایتش تا کریسمس به خانه هایشان باز خواهند گشت.
***
برخی از مورخان بعدها گفتند که قرن بیستم عملاً در ۱۹۱۴ با آغاز جنگ شروع شد، چون این نخستین جنگ در تاریخ بود که در آن این همه کشور شرکت جستند و این همه آدم در آن جان باختند و هواپیماها و بالن ها به پرواز درآمدند و پشت جبهه و شهرها و غیرنظامیان را بمباران کردند و زیردریایی ها کشتی ها را غرق کردند و توپخانه ها توانستند توپ های سنگین را تا فاصله ی ده دوازده کیلومتری شلیک کنند. و آلمانی ها گاز را اختراع کردند و انگلیسی ها تانک را و دانشمندان ایزوتوپ ها و نظریه ی عام نسبیت را کشف کردند که طبق آن هیچ چیز متافیزیکی وجود ندارد بلکه همه چیز نسبی است. و وقتی تفنگداران سنگالی برای نخستین بار هواپیما را دیدند، فکر کردند که پرنده ی بی آزاری است و یکی شان یک تکه گوشت از جسد اسبی مُرده کند و با همه ی زورش تا آن دوردست ها پرت کرد تا این پرنده را بفریبد و دور براند. و سربازان اونیفورم های سبز و استتاری پوشیدند، چون دلشان نمی خواست دشمن آن ها را ببیند و این خودش در آن زمان کاری مدرن بود، چون در جنگ های قبلی سربازان اونیفورم های رنگ و وارنگی که خیلی توی چشم می آمد می پوشیدند تا از آن دوردست ها هم پیدا باشند. و بالن ها و هواپیماها در آسمان به پرواز درمی آمدند و همین اسب ها را خیلی ترسان و هراسان می کرد. و نویسندگان و شاعران کوشیدند راه هایی برای بیان این مسائل به نحو احسن پیدا کنند و در ۱۹۱۶ دادائیسم را خلق کردند، چون همه چیز به نظرشان دیوانه وار می آمد. و در روسیه هم انقلابی را خلق کردند. و سربازان دور گردن یا دور مچشان سربند و مچ بندی می بستند که نامشان و شماره ی هنگشان رویش نوشته شده بود تا معلوم شود کی هستند و برای کی و کجا باید تلگرام تسلیت فرستاد. اما اگر در انفجار سرشان یا دستشان کنده می شد و آن سربند و مچ بند گم می شد، فرماندهان اعلام می کردند آن ها سربازان گمنام هستند و در اکثر شهرهای بزرگ مشعلی به پا می کردند که دائم می سوخت، مبادا این سربازان گمنام از یادها بروند، چون آتش یاد هر آنچه را که گم شده و سال ها از آن گذشته محفوظ نگه می دارد. سربازان کشته شده ی فرانسوی طولشان ۲۶۸۱ کیلومتر، سربازان کشته شده ی انگلیسی ۱۵۴۷ کیلومتر و سربازان کشته شده ی آلمانی ۳۰۱۰ کیلومتر بود (با احتساب متوسط طول قامت ۱۷۲ سانتی متر برای هر جسد). و در کل ۵۰۸ ,۱۵ کیلومتر سرباز در سراسر جهان کشته شدند. و در ۱۹۱۸ آنفلوآنزای مشهور به آنفلوآنزای اسپانیایی در سرتاسر جهان شیوع پیدا کرد و بیش از ۲۰ میلیون کشته بر جای گذاشت. صلح طلبان و ضدنظامیگران به دنبال این واقعه گفتند که اینان هم قربانیان جنگ بوده اند، چون سربازان و جمعیت غیرنظامی در شرایط بهداشتی بسیار نامطلوبی زندگی می کردند، اما اپیدمولوژیست ها می گفتند تعداد قربانیان بیماری در کشورهایی که گرفتار جنگ نبودند، مثل استرالیا، هند یا امریکا، بیش تر بوده است، و آنارشیست ها می گفتند جنگ امر مبارکی بوده است، چون جهان فاسد شده بود و رو به ویرانی و تباهی می رفت.
***
اما سایر مورخان می گفتند قرن بیستم عملاً پیش تر از این ها شروع شده بود، یعنی از دوران انقلاب صنعتی که جهان سنتی را از هم پاشید، و همه ی این ها زیر سر لوکوموتیوها و کشتی های بخار بوده است. و باز البته دیگرانی بودند که می گفتند قرن بیستم زمانی آغاز شد که کاشف به عمل آمد انسان ها از نسل میمون هستند و مردمانی هم گفتند که در مقایسه با بقیه ی آدم ها نسبتشان با میمون ها دورتر است، چون خیلی سریع تر تکامل یافته اند. آن گاه افراد شروع کردند به مقایسه ی زبان ها و اندیشیدن و گمانه زنی در این مورد که کدام زبان از همه پیشرفته تر است و کدام ملت سیر تمدن را سریع تر پیموده است. نظر اکثریت این بود که فرانسوی ها پیشتاز بوده اند، چون انواع و اقسام چیزهای جالب در فرانسه اتفاق می افتاد و فرانسوی ها بلد بودند چطور صحبت کنند و چطور از حروف ربط استفاده کنند و صیغه ی ماضی بعید شرطی را به کار گیرند و لبخندی فریبنده تحویل زنان بدهند و زنانشان بلد بودند کن کن برقصند و نقاش هایشان هم نقاشی امپرسیونیستی بکشند. اما آلمانی ها می گفتند تمدن اصیل باید ساده و نزدیک به توده ی مردم باشد و این آن ها بوده اند که رمانتیسم را خلق کرده اند و خیل عظیمی از شاعران آلمانی اشعار عاشقانه سروده اند و از دره های پوشیده از مه سخن گفته اند. آلمانی ها می گفتند آن ها حافظان طبیعی تمدن اروپایی هستند، چون می دانند چطور جنگ به پا کنند و تجارت را رونق بخشند و در ضمن جشن های طرب انگیز ترتیب دهند. آن ها می گفتند فرانسوی ها عاطل و باطل و خودپسند هستند و انگلیسی ها متفرعن و اسلاوها هم زبان درست و حسابی ندارند و زبان روح یک ملت است و اسلاوها نیازی به ملت یا دولت ندارند، چون این فقط سردرگمشان می کند. اما اسلاوها از سوی دیگر می گفتند که این حقیقت ندارد و برعکس زبان آن ها قدیمی ترین زبان هاست و می توانند این را به اثبات برسانند. و آلمانی ها فرانسوی ها را «کرم خور» لقب داده بودند و فرانسوی ها آلمانی ها را «کله کلمی» می خواندند. و روس ها می گفتند کل اروپا به انحطاط کشیده شده و کاتولیک ها و پروتستان ها اروپا را با خاک یکسان کرده اند و پیشنهاد می کردند که تُرک ها از قسطنطنیه بیرون رانده شوند و بعد همه ی اروپا به روسیه ملحق و منضم شود تا بتوان دین و ایمان را حفظ کرد.
***
جنگ جهانی اول را «جنگ سنگرها» هم خوانده اند، چون بعد از چند ماه از آغاز جنگ دیگر در جبهه ها اتفاقی نمی افتاد و سربازان فقط در سنگرهای پر از گل و لای مخفی شده بودند و شب ها یا دم صبح دست به حمله می زدند تا بیست، سی و حداکثر پنجاه متر از قلمرو دشمن را تصرف کنند. سربازان لباس های سبز استتاری می پوشیدند و همدیگر را زیر آتش توپخانه می گرفتند یا به همدیگر شلیک می کردند. آلمانی ها پرتاب کننده ی مین داشتند و فرانسوی ها خمپاره انداز، برای همین هر دو می توانستند به سمت هم بمب پرتاب کنند. وقت هایی که یک دسته ی نظامی دست به حمله ای می زد، سربازان ناگزیر می شدند از سنگری به سنگر دیگر بجهند و سیم های خاردار را ببرند و مراقب باشند روی مین نروند و آن وقت مسلسل های دشمن به سمت آن ها شلیک می کردند. و سربازان گاهی ماه ها و حتی سال ها در همان سنگرها سر می کردند و حوصله شان سر می رفت و وحشت برشان می داشت و ورق بازی می کردند و سنگرها و تونل های گذرگاه را نامگذاری می کردند. فرانسوی ها از اسم هایی نظیر «حلزون»، «سالن اُپرا»، «بخت بد»، «فراری»، «حال به هم زن»، «دردسر» استفاده می کردند، حال آن که آلمانی ها اسم هایی نظیر «گرچِن»، «برونهیلده»، «برتای گنده» و «پودینگ سیاه» را ترجیح می دادند. آلمانی ها می گفتند فرانسوی ها آدم های عاطل و باطل و خودپسندی هستند، حال آن که فرانسوی ها می گفتند آلمانی ها وحشی و غیرمتمدن هستند. حالا دیگر سربازان فکر نمی کردند که می توانند برای کریسمس به خانه هایشان بازگردند و احساس می کردند از یادها رفته اند و کسی هم دیگر دوستشان ندارد. از ستادهای فرماندهی خبر می رسید که جنگ به پایانش نزدیک می شود و سربازان نباید دل به افسردگی بسپارند و باید روحیه شان را حفظ کنند و صبر و حوصله پیشه کنند و نگاه مثبتی به آینده داشته باشند. و در ۱۹۱۷ یک سرباز ایتالیایی در نامه ای به خواهرش نوشت: «احساس می کنم هرچه خوبی در من بود دارد آرام آرام از جانم رخت برمی بندد و روز به روز این مسئله برایم مسلم تر می شود.» و این از معماهای بزرگ پزشکی بود که چرا در این سنگرها طاعون شیوع پیدا نمی کند، درحالی که موش ها همخانه و همنشین دائمی سربازان هستند و جسدها را می خورند و انگشت های دست و پای سربازان را گاز می گیرند. در ستادهای فرماندهی نظامی افسران نگران بودند که مبادا طاعون شیوع پیدا کند و همین فرصتی برای دشمنان فراهم آورد که مواضع دفاعی را اشغال کنند؛ بدین خاطر برای هر موشی که کسی می کشت پاداشی در نظر گرفته بودند، و سربازها به موش ها شلیک می کردند و بعد دُمشان را به عنوان گواه کشتن موش می بریدند و شب آن ها را تحویل کمیساریای مخصوص دُم موش ها می دادند. آن ها هم دُم ها را می شمردند و می گفتند پاداش هر کس چقدر می شود، اما هیچ وقت این پاداش پرداخت نمی شد، چون بودجه ای برای این کار در نظر گرفته نشده بود. شپش ها هم همخانه ی سربازان بودند. بعضی وقت ها که سربازها در شب منتظر دشمن دراز کشیده بودند، صدای سرباز دشمنی را می شنیدند که خودش را می خاراند و از روی همین صدا می فهمیدند کجاست و به همان سمت شلیک می کردند یا نارنجکی دستی به سمتش پرتاب می کردند. اما نه دشمن ها تمامی داشتند و نه شپش ها.
***

در قرن بیستم عده ی زیادی از دین سنتی فاصله گرفتند، چون وقتی فهمیدند که از نسل میمون ها هستند و می توانند با قطار سفر کنند و با تلفن حرف بزنند و با زیردریایی به زیر دریا بروند، کم کم از دین رویگردان شدند و کم تر و کم تر به کلیسا رفتند و به این نتیجه رسیدند که خدایی در کار نیست و دین آدم ها را در جهل و تاریکی نگه می دارد و طرفدار پوزیتیویسم شدند. پوزیتیویسم یک آموزه ی فلسفی بود که می گفت داوری انسانی و فهم پدیده ها نتیجه ی علوم طبیعی و علوم اجتماعی است و یگانه حقیقت آن حقیقتی است که قابل اثبات از طریق علم باشد و متافیزیک چرت و چرند است. پوزیتیویست ها به هیچ نوع خدایی باور نداشتند، هرچند در آغاز برخی شان می گفتند ممکن است یک موجود والاتر وجود داشته باشد و این از نظر علمی معقول و محتمل است، هرچند قابل اثبات نیست. اما دانشمندان می گفتند که حیات صرفا حاصل بخت و تصادف است و نظمی است برآمده از دل آشوب، و هیچ اعتقادی به خلقت جهان، آن گونه که سنت مسیحی می گفت شش هزار سال پیش اتفاق افتاده، نداشتند. و اخترفیزیکدانان می گفتند همه ی مسائل جهان در کوارک ها و اتم ها و گازها خلاصه می شود و عمر جهان به دوازده تا پانزده میلیارد سال می رسد و دائما هم در حال انبساط است، اما نمی دانستند این انبساط همچنان ادامه خواهد یافت یا از یک زمان به بعد جهان رو به انقباض خواهد نهاد، یا این که اصلاً منفجر خواهد شد. مومنان می گفتند شاید انسان از نسل میمون باشد و حاصل کوارک ها و اتم ها و گازها، اما به هرحال این هیچ چیزی را عوض نمی کند، چون بالاخره باید کسی میمون ها و کوارک ها را خلق کرده باشد. و این اصلاً مهم نیست که جهان شش هزار سال پیش خلق شده یا پانزده میلیارد سال پیش، چون مهم این است که پیش از آن چه خبر بوده و علم دراین باره حرفی برای گفتن ندارد. اخترفیزیکدانان می گفتند پیش از آن هیچ نبوده و مومنان می گفتند این دقیقا همان چیزی است که در کتاب مقدس آمده است. هرچه زمان بیش تری می گذشت، پوزیتیویسم بیش تر و بیش تر جاذبه اش را از دست می داد، چون مردم نمی دانستند با پیشرفت ها و زیردریایی ها و بمب اتمی چه کنند و کم کم به این فکر افتادند که آیا بهتر نیست بالاخره به یک امر استعلایی دست یابند. و برخی از دانشمندان هم گفتند که تحقیق علمی هیچ بختی برای اثبات عدم وجود خدا ندارد و حتی اگر علم نتواند گواه غیرقابل انکاری برای وجود خدا یا موجودی والاتر را هم بیاورد، باز می تواند راه را برای پاسخی با مبنای علمی برای سوال اصلی بشر هموار کند، یعنی نشان دهد که معنای زندگی و اراده ی الهی عملاً یکی هستند. و فیلسوفان هم به این فکر افتادند که شاید خدا وجود ــ یا حداقل وجود خارجی ــ نداشته باشد، هرچند چنین ادعایی در دل خودش تناقض آمیز باشد.
***
در پایان قرن نوزدهم مردم در شهرها بی صبرانه منتظر و چشم به راه قرن تازه بودند، چون احساس می کردند قرن نوزدهم مسیرهایی را که بشر باید در آینده طی کند مشخص کرده است. و در آینده همه خواهند توانست تلفن بزنند و با کشتی بخار سفر کنند و با مترو جابه جا شوند و سوار آسانسور شوند و از تسمه نقاله استفاده کنند و با زغال سنگ اعلا خانه هایشان را گرم کنند و حتی هفته ای یک بار حمام بگیرند و تلگراف الکترومغناطیسی و بی سیم ها اندیشه ها و آمال بشری را به سرعت برق و باد از این جا به هرجا منتقل کنند و بدین ترتیب جامعه ی بشری بتواند به هماهنگی برسد و در صلح و وحدت زندگی کند. و اتفاق بزرگْ «نمایشگاه جهانی پاریس» در ۱۹۰۰ بود که درست در آستانه ی عصر جدید به ستایش آینده و راه هایی که بشر باید در پیش بگیرد پرداخت و بازدیدکنندگان سوار پیاده رو متحرک شدند و به تحسین اختراعات پرداختند و از مسیرهای جدیدی که هنر در پیش گرفته بود به حیرت و شگفت آمدند. آن ها به این اعتقاد رسیدند که قرن تازه نقطه ی پایانی بر فقر و کار طاقت فرسا خواهد نهاد و نیروی برق چنان فرصت هایی پدید خواهد آورد که از بعیدترین رویاهای بشر هم فراتر خواهند رفت. و همه از بیمه های اجتماعی و یک روز تعطیلی با حقوق برخوردار خواهند شد. و مردم آسایش و بهداشت و دموکراسی خواهند داشت و حتی زنان هم از دموکراسی برخوردار خواهند شد و خواهند توانست به پای صندوق های رای بروند و نمایندگان سیاسی شان را انتخاب کنند. و آن ها بی تابِ فرارسیدن قرن بیستم بودند و اعلام می کردند که قرن بیستم به معنای فرصت های نوین برای نوع بشر خواهد بود و ما باید از اشتباهات گذشته مان درس عبرت بگیریم. زنان در ۱۹۰۶ در فنلاند، در ۱۹۱۳ در نروژ، در ۱۹۱۵ در دانمارک و... پای صندوق های رای رفتند، و هرچه زمان بیش تر می گذشت، آن ها هم بیش تر شایق می شدند که تحصیل کنند و امتحان بدهند و در سیاست و علم دستی داشته باشند و در ارتش در کنار مردان برای صلحی عادلانه بجنگند. اکثر مردان با خواسته های زنان موافقت تام و تمامی نداشتند و فکر می کردند زنان عمدتا غریزه ای برای زندگی خانوادگی و مشاغل کوچک خانگی دارند، حال آن که مردان استعداد و توانایی بیش تری برای سازمان دادن اجتماع و تفکر انتزاعی و زندگی اجتماعی و معاشرت های صمیمانه تر و سرخوشانه تر دارند. و در برخی کشورهای دموکراتیک قانونی گذرانده شد که می بایست تعداد زنان و مردان در پارلمان برابر باشد، اما تعدادی از زن ها گفتند که این دموکراتیک نیست، چون زنان بیش و پیش از هر چیز انسان هستند. و این عادلانه نیست که آن ها فقط بچه به دنیا بیاورند و کهنه ی آن ها را بشویند و غیره، و فقط منتظر بمانند تا شوهرانشان با مواجبی که گرفته اند برگردند به خانه. و عده ای از مردها هم گفتند که بعد از این زودتر به خانه برمی گردند و کهنه ی بچه ها را می شویند و غیره و دیگر سر کار نمی روند، و در سوئد، که قوانین و سیاست های اجتماعی قوی تری داشت، عده ی زیادی از مردها بودند که دستمزد گرفتند تا این کارها را بکنند تا زن هایشان بتوانند سر کار بروند. و طبق نظرسنجی های گوناگون از افکار عمومی، عده ی بسیار زیادی اظهار نظر کردند که مهم ترین واقعه ی قرن اختراع قرص های ضدحاملگی بوده است، چون این بدان معنا بود که زنان می توانستند هر وقت دلشان خواست هم آغوشی داشته باشند، بی آن که نگران حاملگی باشند و همین به آنان استقلال جنسی و نیز استقلال اقتصادی می بخشید، چون باعث می شد بتوانند به انواع و اقسام شغل های مهم دست پیدا کنند، و دیگر با دیدن موش غش نکنند، چون دیگر تسلیم الگویی نمی شدند که مردان برایشان ساخته بودند. جامعه شناسان می گفتند که الگوی سنتی زن در جوامع غربی حالا دیگر منسوخ شده است، چون زنان پس از قرن ها تسلیم شدن به نظم طبیعی حالا به نظم قراردادی پیوسته اند و این ها همه به یمن قرص های ضدحاملگی است. جامعه شناسان در ضمن می گفتند که رهایی زنان در واقع پارادوکسی از آزادی جبری است، چون حالا مسئولیت های بیش تر و بیش تری بر دوش آنان افتاده بود، و چیزهایی که پیش تر دستاوردها و امتیازات بزرگی برای زنان محسوب می شد، مثل ممنوعیت اشتغال زنان در شب و مرخصی زایمان و غیره، حالا از دید آن ها اشکال جدیدی از سرکوب و ستم بود.
***
در پایان قرن بیستم مردم واقعا نمی دانستند باید آغاز هزاره ی جدید را در سال ۲۰۰۰ جشن بگیرند یا سال ۲۰۰۱. این بیش تر برای افرادی مهم بود که منتظر پایان دنیا بودند، اما اکثر مردم اعتقادی به پایان دنیا نداشتند، بنابراین برایشان فرقی نمی کرد که در کدامیک از این دو سال هزاره ی جدید را جشن بگیرند. دیگرانی منتظر پایان دنیا بودند، اما فکر می کردند پایان دنیا ممکن است هر روزی از روزهای خدا باشد. و عده ای از مسیحی ها می گفتند که اصلاً الان سال ۲۰۰۴ است، چون عیسی مسیح چهار سال پیش از آن که فکر می کنند به دنیا آمده است. و طبق تقویم یهودی اکنون سال ۵۷۶۰ است و طبق تقویم مسلمانان سال ۱۴۱۹ و طبق تقویم یولیانوسی زمان عقب تر از آنی بود که تقویم گرگوریوسی می گفت، و برای همین هم بود که انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در نوامبر اتفاق افتاد. و بودایی ها اصلاً عین خیالشان نبود، یا به این دلیل که طبق تقویم بودایی اکنون سال ۲۵۴۲ بود و یا به این دلیل که آنچه برایشان مهم تر بود این بود که در زندگی بعدی شان قورباغه خواهند بود یا الاغی دم دراز و غیره. در قرن بیستم، بودیسم و تائوئیسم پیروان زیادی در اروپا پیدا کرد که آوازهای دسته جمعی می خواندند و با دیافراگمشان نفس می کشیدند و درباره ی یین و یانگ حرف می زدند و کتاب های رازورانه می نوشتند و می گفتند جهان پر از رمز و راز است، اما فقط ظاهرا چنین است، چون در واقع امر همه چیز با هم در هماهنگی است. و وقتی کسی راز و رمزی را تجربه می کرد، آن ها کتابی درباره اش می نوشتند، چون دوران رسانه ها فرا رسیده بود و همه دلشان می خواست به هرحال کتابی بنویسند. و مردم خیلی دل نگران پایان دنیا نبودند، بلکه بیش تر دل نگران حملات تروریستی و ازکارافتادن سیستم های الکترونیکی بودند که باعث می شد تلویزیون ها و دستگاه های پخش ویدیو و اجاق های مایکروویو و دستگاه های خودپرداز و چراغ های راهنمایی و رانندگی و تابلو بزرگراه ها، فرودگاه ها و آسانسورها در طبقات خیلی بالا از کار بیفتند. حملات تروریستی در قرن بیستم خیلی زیاد شد، چون این حملات راهی بودند برای ابراز نارضایتی عمیق کسی از چیزی، و مشهورترین حمله ی تروریستی همان ترور ولیعهد اتریش در سارایوو در ۱۹۱۴ بود که جنگ جهانی اول را به راه انداخت و بدین ترتیب قرن بیستم شروع شد. ازکارافتادن سیستم های الکترونیکی، که متخصصان راجع به آن به شهروندان هشدار می دادند، «باگ هزاره» خوانده می شد و می توانست در نیمه شب سی و یکم دسامبر ۱۹۹۹ پیش بیاید، یعنی درست در لحظه ای که تاریخ تبدیل به ۰۰. ۱. ۱می شد، چون اکثر کامپیوترها براساس کد سال دورقمی تنظیم شده بودند و این خطر وجود داشت که سیستم های الکترونیکی سال ۲۰۰۰ را سال ۱۹۰۰ بخوانند، انگار که اصلاً ترور ولیعهد اتریش اتفاق نیفتاده است.
***
در طول جنگ جهانی اول تبلیغات جنگی هم خلق شد، چون جنگ همه جا حاضر بود، حتی در خانه ها، و اگر قرار بود هرچه زودتر به جنگ خاتمه داده شود، باید مردم را آماده می کردند که خودشان را قربانی کنند و قربانی شدنشان را از جان و دل بپذیرند. و بسیاری از مردان در جبهه ها می جنگیدند و زنان باید به جای آن ها در کارخانه ها، وسایل حمل و نقل عمومی و جاهای دیگر کار می کردند. و وزارتخانه های تبلیغات پوسترهایی تهیه کردند خطاب به جمعیت غیرنظامی. و زنان اتریشی در پوسترها می گفتند: «DURCH! HALTEN WIR»، و زنان بریتانیایی می گفتند: «SAYِGO! BRITAIN OF WOMEN»، و زنان مجارستانی می گفتند: «!HA MAJD EGYSZER MINDYAJAN VISSZAJOENNEK»، و زنان ایتالیایی می گفتند: «SEMPRE AVANTI!»، و زنان فرانسوی می گفتند: «GARS! NOS BRAVES, SONT ILS»، و زنان امریکایی می گفتند: «GEE! I WISH I WERE A MAN! ID JOIN THE NAVY!». و کلاً منظور زن ها این بود که ما تسلیم نمی شویم، به پیش، یک روز مردانمان به خانه برمی گردند، همیشه به پیش، پسران ما ترس نمی شناسند. کم کم سر و کله ی بچه ها هم در پوسترها پیدا شد و در یک پوستر انگلیسی یک تخم مرغ نقاشی شده بود که از داخلش بچه ی نوپایی با تفنگی سرنیزه دار در دست می پرسید: «?ARE THERE ANY FRITZES LEFT» و در وزارتخانه های تبلیغات سعی می کردند بهترین راه ها را برای کمک به پیروزی نهایی پیدا کنند. و آلمانی ها می گفتند فرانسوی ها قورباغه می خورند و روس ها بچه های کوچک را می خورند، و فرانسوی ها می گفتند آلمانی ها بچه های کوچک و شکمبه می خورند. و زن ها برای سربازهایی که نمی شناختند و در جبهه ها بودند بسته های هدیه و نامه می فرستادند و سربازها هم در جواب نامه می دادند و از سن و سال آن ها می پرسیدند. بعضی وقت ها سربازی پیش از رسیدن نامه کشته می شد و فرمانده در میان سپاهیانش دنبال کسی با همان نام می گشت که هنوز نامه ای دریافت نکرده بود. زن ها نامه می فرستادند و در کارخانه های مهمات سازی کار می کردند و بمب و گاز سمّی درست می کردند. در انگلستان یک میلیون زن در کارخانه های مهمات سازی کار می کردند و به طور متوسط هر روز هجده نفرشان کور می شدند و عده ای هم بر اثر مسمومیت با گاز می مردند. زن هایی که در کارخانه های مهمات سازی کار می کردند موهایشان نارنجی و رنگ و رویشان زرد بود و مردم آن ها را قناری صدا می کردند. و پزشک ها تخمینشان این بود که دو سوم از آن ها پس از جنگ نازا خواهند شد. از گاز سمّی برای رعب افکندن در دل سربازان دشمن استفاده می شد، اما گاز نمی توانست صفوف دشمن را به هم بریزد. و سربازانی که نمی توانستند به موقع ماسک ضدگازشان را به صورت بزنند احوالشان مثل کسانی می شد که در حال غرق شدن هستند. آن هایی که شنای کرال بلد بودند در لابه لای گاز طوری حرکت می کردند که انگار دارند کرال می کنند، اما آن هایی که شنای کرال بلد نبودند شنای قورباغه یا شنای سگی می کردند. و خلاصه همه شان سعی می کردند شناکنان خودشان را از محوطه ی پر از گاز بیرون بکشند و به جایی برسانند که بتوانند نفس بکشند.
***

قبل از جنگ جهانی اول، مردم در شهرها برای روشنایی از چراغ نفتی استفاده می کردند، و در روستاها از شمع برای روشنایی و از زغال و چوب برای گرما استفاده می کردند، اما طولی نکشید که برق به شهرها رسید و به یمن آن بعیدترین رویاها هم در قرن جدید می توانست به تحقق بپیوندد. اولش مردم روستایی از برق می ترسیدند و نمی دانستند اصلاً برق به چه دردی می خورد، چون عده ی قلیلی رادیو یا گرامافون داشتند. تازه بعد از جنگ جهانی دوم بود که ساخت یخچال و ماشین رختشویی و تلویزیون شروع شد و مردم روستایی می گفتند می خواهند به رادیو گوش بدهند و تلویزیون نگاه کنند تا بفهمند در شهرها چه خبر است و چه می گذرد، و می خواستند حکومت به روستاها هم برق برساند. مهندسان رادیو را صدارسانِ بی سیم می خواندند و برخی افراد سالخورده فکر می کردند که رادیو مثل تلفن است و آن ها پولی پیش پیشکی به کسی پرداخته اند تا به آن ها تلفن کند و آن ها را باخبر کند که کجا جنگ تازه ای درگرفته است. و وقتی که بار اول به تماشای تلویزیون نشستند، فکر می کردند تلویزیون چیزی شبیه کینوتوسکوپ است که قبلاً در نمایشگاه جهانی پاریس دیده بودند و شخصی در ساختمان، مثلاً عروسشان یا نوه شان، دسته ای را می چرخانَد و آن ها را به مضحکه می گیرد. برخی افراد سالخورده دائما به سوال هایی که از تلویزیون یا رادیو مطرح می شد جواب می دادند، مثلاً وقتی گوینده ای در تلویزیون یا رادیو می گفت: «فکر می کنید بعدش چه اتفاقی افتاد؟»، آن ها می گفتند: «خب، من چه می دانم.» یا وقتی گوینده می پرسید: «فکر می کنید فردا هوا چطور خواهد بود؟»، آن ها می گفتند: «دیگر وقتش است که بارانکی ببارد، وگرنه محصول بی محصول.» در حوزه ی بهداشت هم موفقیت های شگرفی حاصل شده بود، چون پیش از جنگ جهانی اول مردم خیلی کم تر حمام می گرفتند و وقتی هم حمام می گرفتند، همه ی اعضای خانواده از آب یک وان استفاده می کردند، یا حتی کل خانواده و همسایه ها و غیره. افراد ثروتمند در شهرها وان های خصوصی داشتند و بعدها آب داغ هم از طریق لوله کشی وارد وان خانه هایشان می کردند. اما مدت های مدید بقیه ی مردم، چه در شهرها چه در روستاها، از آب داغ می ترسیدند، چون فکر می کردند آب داغ پر از میکروب است. آن ها درست نمی دانستند که میکروب چیست، اما به خیالشان میکروب ها چیزهایی مضر برای آدم های سالم بودند. و پزشک ها برنامه های اطلاع رسانی ترتیب می دادند تا مردم را آگاه کنند و توضیح بدهند که همان قدر میکروب در آب داغ هست که در آب سرد، هرچند مسئله برای مردم هنوز خیلی روشن نبود. در نتیجه، مردم کم کم شروع کردند به حمام گرفتن منظم؛ اولش ماهی یک بار، بعد هر دو هفته یک بار، بعد هم هفته ای یک بار، حتی در روستاها. و تا پایان قرن، در کشورهای پیشرفته، مردم روزی دو بار و بلکه بیش تر حمام یا دوش می گرفتند و همه دیگر توالت های سیفون دار داشتند و از کاغذ توالت کندنی استفاده می کردند. کاغذ توالت کندنی را یک تولیدکننده ی کاغذ سوییسی در ۱۹۰۱ ابداع کرد ــ درست در همان روزی که دولت سوییس یک آنارشیست را که مظنون به ترور پادشاه ایتالیا بود به ایتالیا تحویل داد ــ و روزنامه ها نوشتند این اختراعی کوچک اما مهم است. و در ۱۹۱۴، یک زن فرانسوی سینه بند را اختراع کرد و روزنامه ها نوشتند سینه بند به منزله ی شروع شیوه ی جدیدی از زندگی برای زنانی است که می خواهند سبک زندگی ورزشکارانه و مدرنی داشته باشند، و ازدورخارج شدن سینه بندهای کرستی قدیمی نشانه ای از پایان جهان کهنه است، جهانی که پر از تعصبات سفت و سخت و تنگ و تونگ بود. و در ۱۹۳۵، امریکایی ها سینه بندهایی اختراع کردند با بالشتک های نرم برای زن هایی که سینه های کوچک داشتند. و در ۱۹۶۸، زن هایی که در شهرهای غربی در حال برگزاری تظاهرات برای احقاق حقوق زنان بودند، عامدانه سینه بندهایشان را جلو روزنامه نگارها می کندند تا نشان دهند که حقوق زنان و مردان برابر است. و مصرف سرانه ی آب از ده لیتر در روز به صد و پانزده لیتر رسید و سطح آب های زیرزمینی در سرتاسر جهان افت کرد و زنگ خطر به صدا درآمد که در عرض پنجاه یا صد سال بعدی آب آن قدر کم خواهد شد که کفاف مصرف مردم را نخواهد داد.
***
در سال اول یا یک و نیم سال اول جنگ جهانی اول، بعضی اوقات پیش می آمد که سربازان دست از جنگ با یکدیگر می کشیدند و برای ساعت های متمادی آتش بسی اعلام نشده برقرار می شد و سربازها طوری رفتار می کردند که انگار اصلاً جنگی در جریان نیست. در ووکووا، آلمانی ها یک سگ تربیت شده داشتند که بین خطوط جبهه ی میان آلمان و انگلستان می رفت و می آمد و نان و سیگار و شکلات و کنیاک با خودش می برد و می آورد. آلمانی ها سیگار و شکلات داشتند اما نان و کنیاک نداشتند، و انگلیسی ها به عکس نان و کنیاک داشتند اما سیگار کافی نداشتند. و در پرداتسو، یک بار سربازان اتریشی گربه ای را به سمت ایتالیایی ها فرستادند که کارتی به گردنش آویزان بود که رویش نوشته بود: «ما با گربه مان یک سیگار برایتان می فرستیم.» سیگار را با نخ به پشت گربه بسته بودند. ایتالیایی ها سیگار را کشیدند و بعد گربه را کشتند و گوشتش را خوردند. و در ۱۹۱۴، در شب کریسمس در کارنسی، سربازان آلمانی و فرانسوی با هم سرود کریسمس خواندند و به سلامتی هم نوشیدند و برای همدیگر لطیفه تعریف کردند. و آلمانی ها با فریاد از فرانسوی ها پرسیدند آیا راست است که آن ها قورباغه می خورند، و فرانسوی ها هم متقابلاً از آلمانی ها پرسیدند آیا راست است که آبجو خط ریش آدم را پُرپشت می کند. در ستاد فرماندهی نظامی این آتش بس های اعلام نشده تحمل می شد، چون این یکی از راه هایی بود که سربازانْ اندکی استراحت کنند و برگه ی مرخصی کم تری صادر شود. و بعدها فرماندهان عالی رتبه ی آلمان به این نتیجه رسیدند که حیف است از این آتش بس های اعلام نشده به نفع تبلیغات و اطلاعات دشمن استفاده نکنند و شروع به چاپ اعلامیه ها و کارت پستال هایی کردند که سربازان آلمانی از این طرف میدان مین همراه با سیگار به آن طرف پرتاب می کردند. در اعلامیه ها نوشته شده بود که انگلیسی ها فقط تظاهر به کمک به فرانسوی ها می کنند، یا جبهه ی شرقی دیگر وجود ندارد و سپاهیان روس تا به کوه های اورال عقب رانده شده اند. و کارت پستال ها سربازان فرانسوی را نشان می داد که به اسارت آلمانی ها درآمده بودند و صورت همه شان برنزه بود و اونیفورم های تمیز به تن داشتند.
***
و در ضمن افرادی بودند که چشم به راه قرن بیست و یکم بودند و می گفتند قرن بیست و یکم فرصتی تازه برای نوع بشر فراهم خواهد آورد و ما باید از اشتباهات گذشته مان درس بگیریم و انسانی تازه خلق کنیم که هماهنگی بیش تری با این دوران تازه داشته باشد. و اگر مردم از اشتباهاتشان درس بگیرند، دیگر جنگ و بیماری یا سیل و زلزله یا قحطی و رژیم های توتالیتر وجود نخواهد داشت، چون انسانِ تازه پویا و صبور و روادار و مثبت اندیش خواهد بود. می گفتند قرن بیستم مرگبارترین قرن در تاریخ بشر بوده است و آن هایی که چشم به راه قرن بیست و یکم بودند می گفتند به هرحال قرنی بدتر از قرن بیستم دیگر نمی تواند وجود داشته باشد، اما دیگرانی می گفتند همیشه جا برای بدترشدن یا به همان بدی ماندن وجود دارد. بعضی از کسانی که کتاب مقدس را می خواندند می گفتند انسان اصلاح ناپذیر است و همه چیز در کتاب مقدس به شکل جناس قلب یا به رمز و راز نوشته شده، مثلاً چه کسی چه کسی را ترور خواهد کرد و کجا و کی، و چه موقع جنگ درمی گیرد، و چه کسی در کجا رئیس جمهور خواهد شد، و مثلاً از «مرگ نیم میلیون نفر در وردن» خبر داده و از «سیکلون B» و «شیوع ایدز» و «فروپاشی روسیه ی کمونیست»، و همه ی این ها با تمام جزئیات و تفاصیلش آمده، هرچه پیش آمده و هرچه پیش خواهد آمد، اما پیشاپیش دانستن آن ها غیرممکن است، چون ما نمی دانیم دنبال چه بگردیم. و اگر می دانستیم دنبال چه بگردیم، و به موقع جزئیات و تفاصیل واقعه را در کتاب مقدس پیدا می کردیم و جلو آن را می گرفتیم، آن وقت واقعه ای رخ نمی داد و در نتیجه پیش بینی آن هم نمی توانست در کتاب باشد. آن ها می گفتند وقتی کسی این منطق را نفهمد، این حرف ها به نظرش خیلی عجیب می آید، اما آن ها ناگهان چشمشان باز شده و به حقیقت پی برده اند. و عده ای می گفتند که پایان دنیا به زودی فرا می رسد و دیگرانی می گفتند که هنوز تا پایان دنیا خیلی مانده. و انسان شناسان می گفتند که پایان دنیا عامل بسیار مهمی برای زندگی افراد و جوامع است، چون این فکر کمک می کند که آن ها دست از ترس و تهاجم بردارند و با مرگ خودشان کنار بیایند. و روان شناسان می گفتند مهم است که افراد بتوانند حس تهاجمشان را تخلیه کنند و بهترین راه برای این کار ورزش های رقابتی است، چون هر کسی به این ورزش ها روی می آورد حس تهاجمش را تخلیه می کند و تعداد کشته ها در این مسابقات بسیار کم تر از جنگ است.
***
در سال های ۱۹۴۴ و ۱۹۴۵، نیم میلیون زن در ارتش آلمان می جنگیدند و برخی از آن ها در واحدهای ویژه ی پاکسازی مناطق مین گذاری شده کار می کردند تا سربازان آلمانی مسیر عقب نشینی امنی داشته باشند و بعضی هایشان هواپیماهای دشمن را که شهرهای آلمان را بمباران می کردند هدف می گرفتند. و چهار میلیون زن در دفاع غیرنظامی شرکت داشتند و اجساد را از میان خرابه های ساختمان های بمباران شده بیرون می کشیدند و آن ها را به گورهای دسته جمعی منتقل می کردند تا مانع از شیوع طاعون و دیگر بیماری های همه گیر شوند. و در برخی شهرها، آن ها دوره های آموزشی مخصوصی برای سوزاندن جسدها برپا می کردند. این دوره های آموزشی چهار روزه بودند و گروه های پانزده تا بیست نفره را در آن ها آموزش می دادند. آن ها باید یاد می گرفتند چطور ماشین هایی را که استخوان ها را خُرد می کرد راه بیندازند، چطور حفره هایی را که جسدها در آن ها قرار داده می شد پُر و صاف کنند، و چطور آن زمین را بذرپاشی کنند تا بتوان بر روی حفره ها درخت کاشت. درخت ها برای شهرها مهم بودند، چون اکسیژن را بازتولید می کردند و خاکستر جسدهای سوزانده شده کود مناسبی برای باغ های میوه و سبزیجات بودند، چون کود طبیعی کم کم در آلمان داشت ته می کشید. جسدهای مدفون در خرابه های ساختمان ها روی هم تلنبار شده بودند و بعضی وقت ها دو یا سه جسد دست در دست هم داشتند یا همدیگر را در آغوش کشیده بودند و می بایستی با اره آن ها را از هم جدا کرد. و یکی از زن ها نمی خواست جسدها را از هم جدا کند و فرمانده این عملیات می خواست او را تیرباران کند، چون در کار اخلال کرده بود، اما در این فاصله سربازانی که قرار بود او را تیرباران کنند در رفته بودند.
***
در میان گازهای سمی، ایپریت از همه موثرتر بود و کم کم جایگزین سایر گازهای سمی مورد استفاده در جنگ ها شد ــ گازهایی مثل کلر، فسژن، کلروپیکرین، سیانید هیدروژن یا آرسین ــ و تا سال ها پس از جنگ جهانی اول هم همچنان مورد استفاده و کارساز بود. در این میان، دانشمندان گازهای دیگری درست کردند که بر اعصاب اثر می گذاشت، گازهایی مثل لویسیت، تابون، سارین، سومان و غیره. استفاده از گازهای اعصاب در کنفرانس های مختلفی در ۱۸۹۹ و ۱۹۰۷ و ۱۹۲۲ و ۱۹۲۵ و ۱۹۴۶ و ۱۹۵۴ و ۱۹۷۲ و ۱۹۹۰ و ۱۹۹۲ ممنوع شد. در جبهه های نبرد و در پشت جبهه ها به نظامیان و غیرنظامیان آموزش داده می شد که چطور از ماسک های گاز با حداکثر سرعت استفاده کنند و مطمئن شوند که غبار و کثافات بازمانده از فیلتر ماسک هایشان عبور نمی کند. و در ۱۹۱۵، فرانسوی ها ماسک های ضدگازی برای اسب ها درست کردند و در ۱۹۲۲، آلمانی ها ماسک های ضدگازی هم مخصوص سگ ها ساختند. و در پایان قرن، پزشک ها داروهای پیشگیرانه ای برای درمان مسمومیت ناشی از گاز ساختند، اما پس از مدتی معلوم شد که این داروها باعث بروز هپاتیت و سل و میگرن و ازدست رفتن حافظه می شود. در طول جنگ جهانی دوم، آلمانی ها ۱۸۰۰۰ تُن گاز سمی در سال تولید می کردند، اما استراتژیست های آلمانی در آخر به این نتیجه رسیدند که استفاده از گازهای سمی باعث کندی حرکت و پیشرفت سپاه و نهایتا عقب نشینی سپاهیان می شود. آلمانی ها از گاز سمی برای ازمیان برداشتن نسل کولی ها و یهودی ها در اردوگاه های کار استفاده کردند و گازی اختراع کردند که به سیکلون Bمشهور شد و با استفاده از آن می شد تعداد زیادی را هرچه ارزان تر و سریع تر کشت. سیکلون B، به دلیل ترکیباتش، جزو محصولات ضدعفونی کننده دسته بندی شده بود و بار نخست در فوریه ی ۱۹۴۰ در اردوگاه بوخنوالد بر روی ۲۵۰ بچه کولی آزمایش شد که پلیس چک آن ها را در برنو بازداشت کرده بود و نتیجه ی آزمایش این بود که این گاز بسیار مناسب تر از بقیه ی گازها برای مقصود مد نظر است.
***

نظرات کاربران درباره کتاب شهرفرنگ اروپا

وقتی خشایار دیهیمی ترجمه کند، یعنی بهترین است.
در 2 هفته پیش توسط آرمین هاشمی
فوق العاده بود،خیلی چیزا رو گفته بود که اصلا نمیدونستم واقعا پیشنهاد میشه خوندنش،ترجمه خیلی خوبیم داشت
در 1 هفته پیش توسط shaghayegh as
کتاب جالبی باید باشه اما اولین نسل کشی های عثمانی علیه ارمنی ها از سال های ۱۸۹۵ شروع شد. البته به دلایل مختلف کمتر رسانه ای شد
در 3 روز پیش توسط زهرا صادقیان