فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیوه‌ها

کتاب بیوه‌ها

نسخه الکترونیک کتاب بیوه‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۷۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بیوه‌ها

حدود صد متر مانده به رودخانه، آن‌جا که کوره‌راهی به سمت پایین می‌رفت، دکتر را دید که منتظر اوست. دکتر داشت در سایه‌ی سروی کوتاه اما پرشاخ و برگ به‌آرامی سیگار می‌کشید. سعی می‌کرد از میان دود نگاهی به رودخانه بیندازد که زمزمه‌کنان در نزدیکی‌اش جاری بود، نیز به زنانی که آن پایین به انتظار ایستاده بودند. دکتر سیگارش را خاموش کرد، از جا بلند شد و گفت: «فکر کردم حالا حالاها باید منتظر بمانم.» ستوان گفت: «به نظر نمی‌رسد خیلی هم عجله داشته باشید. اما جای نگرانی نیست، مرده‌ها فرار نمی‌کنند.» «یک جسد دیگر درست در همان جای قبلی. باورم نمی‌شود.» ستوان گفت: «وقتی بهش دست بزنید، باور می‌کنید. برویم.» به چهار سربازی که همراهش بودند اشاره کرد و گفت اول آن‌ها بروند پایین. زن‌ها که هشت نُه تایی می‌شدند، در فاصله‌ی مشخصی از جنازه ایستاده و نیم‌دایره‌ای نگران و نامنظم شکل داده بودند. جز دختری کم‌سن و سال، همه‌شان لباس عزا به تن داشتند، همه بی‌حرکت، همچون بوته‌هایی که دستی قرن‌ها پیش آن‌ها را به امید همین لحظه کاشته است، لحظه‌ی دیدن جسد مردی دمرافتاده بر این ساحل سنگی. وقتی ستوان، دکتر و چهار سرباز به بیست قدمی آن‌ها رسیدند، گروه زنان یکباره جان گرفت، با موجی از حرکاتی آرام، مثل جریان آبی روان به درون آبگیری، در تقلای رسیدن به تعادل، مثل همهمه‌ای بی‌آغاز و بی‌انجام. ستوان شتابان گام برداشت و از همراهانش پیش افتاد. با صدایی بلند گفت: «این رودخانه مدام ما را غافلگیر می‌کند. به نظر نمی‌رسد کسی جسد را تکان داده باشد، درست است؟» و چون هیچ‌کس جوابی نداد، سؤالش را با قاطعیت بیش‌تری تکرار کرد: «آیا کسی جسد را تکان داده؟ بله یا خیر؟» زن‌ها سرشان را به علامت نفی تکان دادند. «کدامتان پیدایش کردید؟» همه‌شان همزمان و هماهنگ با هم حرکتی کردند که یعنی همه‌مان و هیچ‌کداممان، رقص مهارشده‌ی دست‌ها، شانه‌ها، دامن‌های سیاه به‌هم‌پیوسته و صف‌کشیده کنار رودخانه، حرکتی که لحظه‌ای آنان را به نوسان درآورد و بعد متوقف شد. همه... امروز صبح همه با هم پیدایش کرده بودند. دکتر کنار جسد چمباتمه زد. بی‌آن‌که حتی دست به آن بزند، گفت: «مرده، بی‌شک مرده. دست‌کم چند روز است که مرده.» ستوان گفت: «دکتر، این را که همه‌مان داریم می‌بینیم. امیدوارم بتوانید اطلاعات دقیق‌تری بهمان بدهید.» «باید برش گردانیم.» «اشکالی ندارد.» دکتر یکی از سربازها را صدا کرد و بهش نشان داد جسد را از کدام طرف برگرداند.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.07 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بیوه‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

«تفسیر ما هم از ماجرا همین بود، قربان. در شرایط فعلی، نمی توانستیم خطر یک تشییع جنازه ی عادی را به جان بخریم.»
«بسیار خب، بسیار خب.» سروان گزارش را روی میز گذاشت و دست هایش را در هم حلقه کرد. انگشتانش را آن قدر به هم فشرد که سفید شدند. «این یکی را چه می گویی، سرکار خانم؟»
«من همه ی عمر با پدرم زندگی کرده ام، جناب سروان.»
سروان به سرعت از جایش بلند شد. احساس بزرگی می کرد، آگاه از درخشش چشم نواز پوتین هایش، سرزندگی و استواری ماهیچه ها و اعصابش، کمربندی که سفت بسته بود، ریه هایی که به نرمی پر و خالی می شد و یونیفرمی که کاملاً قالب تنَش بود. گفت: «و اگر این قدر پدرت را دوست داشتی، چرا بیش تر ازش مراقبت نکردی؟ چرا موقع مرگ کنارش نبودی؟»
پیرزن با سرعتی عجیب و باورنکردنی دست زیر لباس سیاهش کرد و قابی را بیرون آورد. داخلش عکسی بود محو، متعلق به اوایل قرن. عکس را گذاشت روی میز. مواظب بود زنجیر قاب از دستش خارج نشود. آن را چنان در دست می فشرد که انگار ماشه است.
گفت: «این پدرم است.» انگار همین یک جمله برای توضیح هر چیزی کفایت می کرد.
سروان با بی میلی نگاهی به عکس انداخت. دهقان جوانی بود همچون بسیاری دیگر که با چهره ای جدی جاودان شده بود. حتی تشخیص شباهت خانوادگی شان هم دشوار بود. بعد از گذشت این همه سال، چه چیز جز شباهت هایی مبهم می توانست باقی مانده باشد؟ البته همیشه می توانست تنها شباهت آشکار آن دو را دستمایه ی بگوبخندشان با ستوان کند ــ سبیل، که البته مال پدر کلفت تر و پرپشت تر بود.
پیرزن ناگهان گفت: «این عکس مال روزی است که من به دنیا آمدم.»
لحن سروان کمی تندتر شد. «اصلاً بگو ببینم، چطور ممکن است مردی به این سن و سال سر از آن رودخانه دربیاورد؟ پدرت چه کار می کرده که او را، به گفته ی تو، پرت کرده اند توی رودخانه؟»
پیرزن قاب عکس را برداشت، بی آن که آن را ببندد یا بگذارد سر جایش. همان طور نگهش داشت، تاب خوران و آویخته از دستان استخوانی اش، انگار نسیمی نادیدنی آن را به نوسان درآورده باشد.
سروان لحظه ای تاب خوردن قاب را با چشم دنبال کرد.
«آن ها او را از پیش من بردند، قربان. یک شب آمدند و او را بردند. گفتند چند ساعت بعد برش می گردانند. حالا بیش تر از یک سال از آن موقع گذشته، قربان...»
ستوان پرید وسط حرفش. طنین کلام او جایی برای بحث باقی نمی گذاشت. «این میلوناس عنصر فوق العاده خطرناکی بود، قربان. همه جا حرف می زد، توی میکده ها، توی قهوه خانه ها، توی بازار. بارها به او تذکر داده شده بود که این حرف ها ممکن است برایش دردسرساز شود. البته سنش آن قدر بالا بود که هیچ وقت اتفاقی برایش نیفتاد. با وجود این، یک روز خانواده اش رفتند پیش قاضی و گفتند او ناپدید شده است. ادعا کردند او ربوده شده. سروان گئورگاکیس در پاسخ به پرسش کتبی دادگاه نوشت این واحد هیچ اطلاعی درباره ی ناپدیدشدن فردی با این مشخصات ندارد.» ستوان به قاب اشاره کرد، به عکس، به چهره ای که نزدیک نیم قرن پیش ثبت شده بود. پیرزن با عجله قاب را توی شالش گذاشت. «بعد هم این پرونده بسته شد. جناب سروان، خودتان آن قدر باتجربه اید که می دانید این جور آدم ها اغلب برای فعالیت های مخفیانه شان شیوه های مشابهی را در پیش می گیرند. اول مدتی ناپدید می شوند. بعد همدیگر را می کشند یا به نیروهای پلیس حمله می کنند یا قربانی تصادفی می شوند. بعد هم سعی می کنند تقصیر را بیندازند گردن حکومت یا متحدان ما.»
سروان کشوی بالایی میز را باز کرد. چشمانش لحظه ای روی عکس یک زن و سه کودک ایستاد؛ همسرش بود که در پایتخت انتظارش را می کشید. بعد دسته ای کاغذ برداشت و کشو را بست.
«می دانی این چیست، خانم؟ فرمان عفو عمومی. تازه صادر شده. اگر پدرت قبلاً مسئله ای هم با حکومت داشته، دیگر لازم نیست بترسد. طبق این قانون می تواند تسلیم شود، بی آن که مشکلی برایش پیش بیاید.»
صدای پیرزن از زمانی دیگر، از گلوگاهی دیگر، به گوششان رسید، انگار داشت حرفی را تکرار می کرد که قبلاً بیهوده بر زبان آورده بود، حرفی که خودش یا شخصی دیگر باید آن را به کرسی می نشاند، در زمانی نامعلوم، در این کشور یا در هر سرزمین دیگری.
«به قاضی گفتم ما یکی از بزهایمان را فروختیم تا بتوانیم برویم آن جا. بهش گفتم برادرجان، بگو ببینم، واقعا فکر می کنی آدمی به سن و سال پدر من می تواند به دل کوهستان بزند، بپرد روی این سنگ و آن سنگ و مثل یک مرد جوان کلک سوار کند؟ هیچ بعید نیست شما حتی من را هم عنصری خطرناک بدانید، من، یک مسیحی معتقد که سرم به کار خودم است و قاطی سیاست نمی شوم.»
پیرزن پتیاره ی مزاحم! داشت سعی می کرد او را در موقعیت داوری قرار دهد، او را مجبور کند بین روایت خودش و ستوان یکی را انتخاب کند. زیرک تر از چیزی بود که به نظر می رسید. باید به توصیه ی گئورگاکیس گوش می داد. باید به گماشته بیش تر اعتماد می کرد. حالا باید هرطور شده موضوع را حل و فصل کند. همین جا. همین حالا.
«خانم آنگلوس، وظیفه ی ارتش خدمت به مردم است. ما تلاش می کنیم بهترین رابطه ی ممکن را با توده ی مردم داشته باشیم. اما باید به اطلاعتان برسانم که من هزار و یک مشغله دارم. تازه به این ناحیه منتقل شده ام و مسائلی هست که باید فورا بهشان رسیدگی کنم. حالا صاف و پوست کنده بگویید از من می خواهید چه کار کنم؟ چرا آمده اید من را ببینید؟»
پیرزن بلند شد و به سمت در رفت. همان طور که داشت بیرون می رفت، با این که می دانست سروان خواسته اش را رد خواهد کرد، از کنار در گفت: «درخواست من روشن است، قربان. می خواهم سربازهایتان جنازه را به من پس بدهند.»
«پس بدهند؟ یعنی نبش قبر کنند؟»
زن سرش را به آرامی تکان داد.
این جا بود که سروان، درست دو هفته قبل در همین لحظه، صدایش را بلند کرد و چشمک نصفه نیمه ای هم از گوشه ی چشم به ستوان زد، انگار داشت زیر لب می گفت ببین من از دست این پیرزن های دیوانه چه می کشم، اما این آخرین بار است، قسم می خورم که آخرین بار است.
«سروان گئورگاکیس تصمیمی گرفته و من به آن احترام می گذارم و از آن حمایت می کنم. گوش کن. پدرت احتمالاً زنده است. فکر کن اگر فردا سر و کله اش پیدا شود و بشنود ارتش مجوز چنین دیوانگی ای را داده، چه حالی بهش دست می دهد؟ ممکن نیست، شیرفهم شدی؟ تو نمی توانی مذهب ما را آلوده به این جادوگری ها کنی.»
«جناب سروان، این طور که پیداست...» ــ پیرزن به سختی نفس می کشید ــ «این طور که پیداست شما مسیحی نیستید.» با چشمان زغال گونی که پلک نمی زدند سراپای سروان را ورانداز کرد. «بگذارید چیزی بهتان بگویم، جناب سروان.» انگشت کشیده اش را به سمت پنجره تکان داد. «آن جا توی قبرستان، بالای تپه، یک قبر هست. قبر مادرم. پدرم، کارولوس میلوناس، سزاوار تشییعی است که خدا از آن راضی باشد، قربان. یک تشییع جنازه ی عادی. مهم نیست چقدر باید صبر کنم، اما یک روز این حق پایمال شده را به پدرم برمی گردانم. او را در حضور کشیش و با نام خودش دفن خواهم کرد. با تک تک حروف اسمی که روی من گذاشت، پیش از آن که ازدواج کنم و بچه دار شوم. آن جا، روی تپه، در قبرستان، کنار قبر مادرم، همان جا دفنش خواهم کرد.»
در را بست و رفت.
ستوان مکثی کرد و گفت: «صبر کن ببینم. حتی یک کلمه هم از بقیه ی خانواده اش نگفت.»
«بقیه؟ کدام بقیه؟»
«بقیه ی خانواده. دست کم مردها. شش ماه پیش از ماجرای پدرش، همسر و دو پسرش را هم بردند. آن ها هم هنوز برنگشته اند.»
سروان به درِ بسته چشم دوخت، انگار پیرزن هنوز آن جا ایستاده باشد. پاکت سیگارش را درآورد و به ستوان تعارف کرد. ستوان برنداشت. با لبخندی محو زیر لب گفت نه، متشکرم، من نمی کشم، اما درهرصورت ممنون.
سروان سیگارش را روشن کرد. «شش ماه قبل. در این صورت به نظرم بد نیست این فوران احساسات را بر او ببخشیم. دست کم فعلاً. نظر تو چیست، ستوان؟»
ستوان چیزی نگفت.

فصل اول

۱

سروان گفت: «ای بابا، باز هم آن پیرزن پتیاره؟»
«بله، قربان. خودش است.»
«عجب! از همین می ترسیدم. بهش بگو نیستم.»
«گفتم، قربان. بهش گفتم شما نیستید.»
«خب؟»
«جناب سروان، جسارتا می گوید صبر می کند تا بیایید بیرون.»
«مگر بهش نگفتی من نیستم، هان؟»
«می گوید صبر می کند. می گوید این اتاق یک در بیش تر ندارد و شما مجبورید از هرجا رفته اید تو، از همان جا هم بیایید بیرون. حرف آخرش این است، جناب سروان.»
«جنازه چی؟ لابد باز هم پای آن جنازه در میان است، نه؟»
«هنوز همان جاست، جناب سروان.»
«زن ها چی؟»
«مثل همیشه، جناب سروان. هنوز همان جا کنار رودخانه اند.»
«حتما به همین جنازه ی مادرقحبه مربوط می شود. باز هم یک جنازه ی دیگر. بله، شک ندارم به همین جنازه مربوط است. قبول نداری؟»
«هرچه شما بفرمایید، جناب سروان.»
«" هرچه شما بفرمایید، هرچه شما بفرمایید." تو مگر از خودت نظری نداری؟ نمی توانی مغزت را به کار بیندازی و چیزی بگویی؟ هرچه شما بفرمایید، هرچه من بفرمایم. من دارم نظر تو را می پرسم.»
«بله، قربان. قاعدتا به آن جنازه مربوط می شود. این خانم ادعا می کند جنازه متعلق به میخائیل آنگلوس است. می گوید زن اوست.»
سروان، پیش از آن که جواب بدهد، سیگاری برداشت و روشن کرد.
«زن؟ زن همین جنازه؟»
«خودش که این طور ادعا می کند، جناب سروان.»
«وقتی هنوز جنازه را ندیده، چطور ادعا می کند جسد شوهر اوست؟»
«نمی دانم، قربان. اگر می خواهید از خودش بپرسید.»
«اصلاً دم رودخانه نرفته، هان؟»
«نه، جناب سروان، نرفته. تا فهمیده جنازه ای پیدا شده، یکراست آمده این جا. مثل دفعه ی قبل.»
سروان از جایش بلند شد و قدم زنان رفت کنار پنجره. آن پنجره ی برق افتاده تنها چیز تمیزی بود که تا فرسنگ ها آن سوتر دیده می شد. آن سوی پنجره، حتی در آن ساعات آغازین صبح، گرما هوا را می خشکاند، پیچ و تاب می داد و تنگ و نفسگیرش می کرد. دختر کوچکی با الاغی از آن جا گذشت. هر دو آرام آرام رفتند و ناپدید شدند. گرد و خاکی که بلند کرده بودند لختی در هوا ماند و پیچ و تاب خوران فرو نشست. گویی هرگز دیارالبشری پا به آن جاده نگذاشته بود.
سروان زیر لب گفت: «سگ دونی!» بعد هم اضافه کرد: «من بدبخت را باید بفرستند به این سگدونی کوفتی. تو اهل همین جاهایی، نه؟» جواب را می دانست. سروان گئورگاکیس، پیش از آن که فرماندهی این واحد را به او بسپرد، جزئیات لازم را گفته بود. فیلیپ کاستوریا، مالک تقریبا کل این منطقه که آن طرف کوه ها زندگی می کرد، هم با شور و حال خاصی سفارش این گماشته را کرده بود. اما در طول دو هفته ی گذشته، او نخواسته بود این پرسش را به زبان بیاورد، نخواسته بود بپذیرد که در این منطقه ی ناشناخته و غریب کش سردرگم شده است. اما حالا این سوال ناخودآگاه از دهانش پریده بود.
«مال همین منطقه ام، جناب سروان. حدود شصت کیلومتری این جا به دنیا آمده ام، آن طرف تپه. آقای کاستوریا استخدامم کرد. لابد بهتان گفته اند.»
سروان منتظر شد تا او باقی حرفش را بزند، اما گماشته چیز بیش تری نگفت. سروان تکرار کرد: «شصت کیلومتر...» بعد با ولع خیره شد به گرما و نور شدیدی که از پنجره به درون می آمد، به آن دیوارهای سفید کورکننده زیر انوار خورشید، به سروهای کج و کوله ای که غباری سفید رویشان را پوشانده بود و چشم انتظار دست شفابخش نسیمی هرچند گذرا بودند، به سایه هایی که حتی آن ها هم غبارآلود می نمودند. «پس لابد تو از احوالات این جماعت سر درمی آوری. تو این جماعت را درک می کنی، نه؟ یا نکند تو هم نمی دانی چی توی کله شان می گذرد؟»
«کم و بیش، جناب سروان.»
«کم و بیش؟»
«من با آن ها فرق دارم، جناب سروان. جسارت است، جناب سروان، اما من فکر نمی کنم تا آخر عمرم این جا بمانم.»
سروان همان طور سر جایش ماند.
«پس تو هم فکر می کنی توی این سگدونی کوفتی گرفتار شده ای، نه؟»
«من خیال ندارم تا آخر عمرم این جا بمانم، جناب سروان، البته اگر منظورتان این باشد.»
«خیلی خب، فعلاً می روی و این دوتا کار را که می گویم انجام می دهی. اول این که پنکه را روشن می کنی. آره، اول از همه همین کار را می کنی، بعد هم می روی بیرون و به آن پتیاره ی پیر می گویی من نمی توانم با او حرف بزنم، چون وقت ندارم. بگو امروز سرم حسابی شلوغ است. همین طور فردا. خلاصه راضی اش کن برود خانه و به گوسفندهایش برسد یا به هر کار دیگری که دارد. این طوری من هم مجبور نمی شوم چکمه هایم را کثیف کنم. مفهوم شد؟»
«بله، قربان.»
گماشته رفت دم میز و پنکه را روشن کرد. سروان صدای وزوز موتور را شنید و چند لحظه بعد لذت گذرای برخورد بادی گرم با شانه های عرق کرده اش را احساس کرد. مصمم و با دست هایی گره کرده به پشت برگشت و به کنار میز رفت.
در همین لحظه گماشته در را باز کرد. چشم سروان لحظه ای به پرهیب سیاهی افتاد که گوشه ی اتاق انتظار در خود فرو رفته بود. نگاه وراندازانه ی پیرزن را در اولین و تنها گفت وگویشان به یاد آورد، درست فردای روزی که آمده بود فرماندهی هنگ را تحویل بگیرد. حالا دو هفته از آن روز گذشته بود، دو هفته ای که به نظرش غیرواقعی می رسید، دو هفته در این روستای فراموش شده و تباهی آور. چاره ای نبود، باید یک روز را تعطیل می کرد و به دیدار خانواده ی کاستوریا می رفت تا کمی طعم تمدن را بچشد. دیگر نمی توانست این طوری زندگی کند.
در بسته شد.
تصویری از پیرزن یکدنده پیش چشمش نقش بست. احتمالاً از ساختمان بیرون می رفت و چند قدم آن طرف تر می نشست. بعد منتظر می ماند، تمام صبح، تمام بعدازظهر، تمام شب، مثل دفعه ی پیش، بی آن که ذره ای از جایش تکان بخورد، بی حرکت مثل مجسمه، یک تکه آشغال که به سختی از جایش جنب می خورد. آن پیرزن و همه ی پیرزن های شبیه او باید می مردند، باید مثل سنگ های قبرستان بر هم تلنبار می شدند.
سروان دو هفته ی پیش، وقتی داشت پا به ساختمان می گذاشت، چشمش به این زن افتاده بود. بعد دو بار دیگر هم او را دیده بود، یک بار موقع بیرون رفتن از ساختمان و یک بار هم وقتی داشت دوباره داخل می شد. این شد که بالاخره پرسید: «این پیرزن چه می خواهد؟»
«دو روز است این جاست، جناب سروان. می خواهد شما را ببیند.» پیرزن اعتنایی نکرده بود. همان طور آن جا نشسته بود، رو به درِ ساختمان فرماندهی، گوش به زنگ، با لب هایی به هم فشرده، غرق شده در لباس سیاهش. انگار تا صبح چشم بر هم نگذاشته بود.
سروان با صدایی بلند، طوری که همه ی زیردستانش بشنوند، گفت: «زود رفع و رجوعش می کنیم.» بعد با لحنی خشن، سرراست، آماده برای حل و فصل ضربتیِ مشکل، پرسید: «چه می خواهی؟»
«می خواهم پدرم را دفن کنم. پدرم، کارولوس میلوناس.»
«خب دفنش کن. چه دخلی به من دارد؟»
پیرزن با صدایی یکنواخت گفت: «سربازها قبلاً دفنش کرده اند.» حتی سرش را هم بالا نیاورد، انگار می دانست سروان درهرصورت حرفش را باور نخواهد کرد.
سروان لحظه ای درنگ کرد. حواسش به زیردستانش بود: گماشته ای جدی که کنارش ایستاده بود، گروهبان و دو سربازی که دم در نگهبانی می دادند. فعلاً وقتش نبود بپرسد داستان از چه قرار است. باید نشان می داد اوضاع تحت اختیار اوست، تحت اختیار کامل، همین حالا.
با دو گام بلند طول اتاق انتظار را طی کرد و به درِ دفتر خودش رسید. بعد رو گرداند و با بی اعتنایی به زن اشاره کرد و گفت دنبالش بیاید. قاطعانه از درگاه رد شد. داشت توی صندلی اش جابه جا می شد که زن پا به اتاق گذاشت. مثل سایه ای خود را روی زمین می کشید.
سروان گفت: «خیلی خب. پس دفن شده. با این حساب دیگر جای نگرانی نیست.»
زن گفت: «نه.» و سروان منتظر کلمه ی بعدی شد. کمی دیگر. اما آن جواب منفی همان طور تنها و بی طنین در هوا معلق مانده بود. زن توضیح بیش تری نداشت.
سروان داشت از کوره درمی رفت: «ای بابا! بالاخره پدرت دفن شده یا نه؟»

«سربازها دفنش کرده اند نه من.»
«خودت آن جا نبودی؟»
«فقط سربازها.»
سروان ناگهان فهمید چه چیز این پیرزن آزارش می دهد، چه چیزی جز آن سبیل مختصر و کریهی که پشت لبش سبز شده بود و آن زاویه ای که به سرش می داد و بارقه ای خاص و اهریمنی به نگاه خیره اش می بخشید. آنچه آزارش می داد این بود که او اصلاً پلک نمی زد. تا به حال ندیده بود چشمش را حتی برای لحظه ای روی هم بگذارد: آن ها باز بودند، بازِ باز، درشت تر از آنچه در چهره ی آدمی به سن و سال او انتظار داشته باشی. چشم هایش با خشمی بی صدا در میان آن حفره های پرچین و چروک می سوختند، بیرون زده از میان آن شال سیاه، آن پوست وارفته و آن پلک های سنگ شده.
«پس منظورت این است که دلت می خواسته آن جا باشی.»
زن با سنجیدگی تمام گفت: «سربازها حق نداشتند پدرم را دفن کنند.»
سروان ناگهان دریافت این فقط حس سردرگمی نیست که گریبانش را گرفته است. او همچنین حس می کرد ــ جل الخالق! این احساس دیگر از کجا آمده بود؟ ــ تهدید شده است، انگار کسی داشت دستش می انداخت، این جا یا یک جای دیگر. پدر این زن لابد دست کم هفتاد سالی داشته، شاید هم بیش تر. ارتش که نباید نگران چنین مشکلاتی باشد. با اقتداری شکننده زنگ را فشار داد.
«بله، جناب سروان؟»
گماشته را ورانداز کرد. آن طور که گئورگاکیس می گفت، آن مرد یک جواهر بود. عادات عجیب و غریب اهالی منطقه را می شناخت. فیلیپ کاستوریا به او اعتماد کامل داشت و درباره ی همه چیز با او مشورت می کرد. هیچ وقت خود گئورگاکیس را هم ناامید نکرده بود. ظاهرا دهقان ها هم از او خوششان نمی آمد. همین اطراف به دنیا آمده بود و می دانست در کله ی این وحشی ها چه می گذرد.
«ستوان کنستانتوپولوس را صدا کن.»
گماشته نگاهی به زن انداخت، بعد به سروان، و سلام نظامی داد. آیا لبخندی محو روی لبانش نشسته بود؟ سروان ترجیح داد این مسئله را نادیده بگیرد. یک روز بیش تر از فرماندهی اش نمی گذشت و هنوز آن قدر اعتمادبه نفس نداشت که توضیح بخواهد. شاید بعدها به این موضوع رسیدگی می کرد.
به زن گفت: «با ستوان مشورت می کنیم.»
زن جوابی نداد. اما سروان نمی خواست همین طور از کنار این موضوع بگذرد. می خواست ته و توی این قضیه را دربیاورد. «ببینم، نکند آن موقع فرصت نداشته ای برای پدرت مراسم خاکسپاری بگیری، هان؟»
«من به سروان گئورگاکیس گفتم، اما او توجهی نکرد. دستور داد او را مثل یک آدم بی کس و کار دفن کنند.»
سروان تصمیم گرفت اعتنایی به او نکند.
خودش را با گزارش های روی میزش مشغول کرد. در واقع اوضاع کاملاً آرام بود. اخیرا درگیری ای پیش نیامده و عملیات پاکسازی تقریبا تمام شده بود. به نظر می رسید مخالفان اندک شمار حکومت که هنوز این جا و آن جا پراکنده بودند، دست از فعالیت هایشان برداشته اند. یک بار دیگر تحلیل نهایی گزارش سروان گئورگاکیس را خواند. موج خرابکاری آرام آرام به سمت شهرها یا شهرستان های بزرگ تر می رفت، گرچه احتمال داشت در هفته های آتی شاهد آخرین اقدامات خشونت آمیز و شاید گردهمایی های کوچکی در شهرهای دورافتاده و روستاها باشیم. هیچ وقت نمی شد فهمید دشمن چه ترفند تازه ای در آستین دارد. درهرصورت، سروان گئورگاکیس برای جانشینش منطقه ای عاری از هرگونه تروریسم مسلحانه به جا گذاشته بود، منطقه ای که با مشت آهنین اداره می شد، گوشه گوشه اش زیر نظر گشتی ها بود، مردمانش چاره ای جز اطاعت نداشتند، مراکز واقعی و بالقوه ی شورش از بین رفته بود و ارتش به اوضاع نظامی تسلط داشت. وظیفه ی فرمانده جدید این بود که ــ هماهنگ با برنامه ی کلی حکومت عالیه ــ همدلی ساکنان را جلب کند و مرحله ای سازنده از توسعه ی اجتماعی و اقتصادی را کلید بزند. حالا که عناصر مزاحم پی در پی شکست خورده و از هستی ساقط شده بودند، می شد این گام بلند را برداشت.
«صبح به خیر، جناب سروان. با اجازه.»
ستوان کنستانتوپولوس با یونیفرم تمیز و مرتبی به تن ظاهر شد. قطره ای عرق از صورتش نمی چکید و مثل نیزه شق و رق بود. به پدرش می مانست. شباهتش به ژنرال شگفت انگیز بود. حتی حالا آدم می توانست ویژگی های خشک و خشن آن خاندان نظامی را در قامت او ببیند. دستانش، شانه های صاف و ستبرش، ضربه های منظم و یکنواخت چکمه اش بر زمین، همه و همه، نشان از موهبتی خدادادی داشت، موهبت فرماندهی.
«صبح به خیر، ستوان.»
«من را صدا کردید، جناب سروان؟»
چشمان بی رنگ افسر حتی تماسی گذرا با آن شی ء سیاه رنگ برقرار نکرد، با آن زنی که از لحظه ی ورود به اتاق لجوجانه در نقطه ای ایستاده و از جایش تکان نخورده بود. اگر نبود آن چشمان مات و سوزان، اگر نبود آن لب هایی که وقتی حرف می زد بدل به موجودی مستقل می شدند و مثل عروسک خیمه شب بازی به حرکت درمی آمدند، می توانستی بگویی مجسمه ای است تراشیده از سنگ سیاه.
سروان به نرمی به زن اشاره کرد، انگار می خواست به افسر بگوید درباره ی این چه داری بگویی؟ «این خانم آمده است این جا شکایت کند. ظاهرا موضوع به دفن پدرش مربوط می شود. فکر کردم لابد تو از این ماجرا خبر داری و می توانی برایم توضیح بدهی.»
ستوان با صدایی خشن، مصمم و بی اعتنا غرید: «پدرش نیست، جناب سروان. حتی قوم و خویشش هم نیست.»
سروان به دقت به چهره ی زن نگاه کرد تا ببیند چه واکنشی نشان می دهد، اما انگار او این کلمات را قبلاً شنیده بود و حالا نمی خواست وقتش را با شنیدن یا جواب دادن به آن ها تلف کند. این مردم همین جوری نیرویشان را ذخیره می کردند. آن ها یاد گرفته بودند فقط به کارهای مطلقا ضروری بپردازند. با همین تدبیر بود که از پس زندگی در این سرزمین بایر، زیر این آفتاب سوزان، برمی آمدند.
سروان با کمی شیطنت گفت: «بسیار خب، بسیار خب. حالا چه داری بگویی؟»
ناگهان پیرزن حرکت بسیار غیرمنتظره ای کرد. بی آن که کلمه ای بر زبان بیاورد، نشست روی صندلی ای که رو به میز بود. حالا ستوان پشت او قرار داشت، کمی مایل به راست. بعد پیرزن صندلی را چند سانتیمتری به سمت میز کشید و خم شد طرف سروان. وقتی حرف می زد، صدایش آرام بود. آشکارا نمی خواست ستوان چیزی بشنود، گرچه صدای گوشخراشش حتی در اتاق انتظار هم شنیده می شد.
«جناب سروان، شما فکر می کنید من نمی توانم پدر خودم را تشخیص بدهم؟»
ستوان بی درنگ پرید وسط حرفش. «جنازه را که پیدا کردیم، توی رودخانه شناور بود. زن ها سر صبح رفته بودند لباس بشویند که آن را پیدا کردند. اصلاً نمی شد هویتش را تشخیص داد. دریغ از یک سرنخ.»
سروان پرسید: «اثر انگشت چطور؟» البته فکرش جای دیگری بود و این سوال کم و بیش ناخودآگاه از دهانش پرید.
«زیاد توی آب مانده بود، جناب سروان.»
سروان به آرامی و زیرلب، بی آن که چشم از پیرزن بردارد، گفت: «اجزای صورت قابل تشخیص نبودند؟»
«جناب سروان، هم بدن و هم صورت جسد در اثر برخورد با سنگ های رودخانه حسابی داغان شده بودند. چندین و چند روز آن جا رها شده بود. قاعدتا یک نفر، به دلایلی که بر ما پوشیده است، او را بالای رودخانه به آب انداخته.»
«و هیچ رد دیگری از خشونت روی جنازه دیده نمی شد؟»
ستوان به گزارش هایی اشاره کرد که سروان هنوز بازشان نکرده بود. «همه چیز آن جا توضیح داده شده است، قربان. سروان گئورگاکیس دستور داد حالا که نمی توانیم هویت دقیق متوفی را تعیین کنیم، او را در اسرع وقت به خاک بسپاریم تا از عفونت و دیگر خطرات احتمالی جلوگیری شود.»
«و این زن؟»
«این خانم تقاضا کرد با سروان گئورگاکیس ملاقات کند. ایشان هم از سر لطف با درخواستش موافقت کردند. بعد در کمال تعجب گفت فرد متوفی پدرش است و او می خواهد خودش دفنش کند. اما هیچ مدرک دیگری برای تایید ادعایش ارائه نکرد. سروان گئورگاکیس هم به ناچار ادعایش را رد کرد. قربان، جسارتا جناب سروان احساس کرد احتمالاً تمام این ها اقدامی خرابکارانه برای تجدید قوای مخالفان حکومت است، تلاش برای تبدیل کردن یک آواره ی ناشناخته به یک شهید یا قهرمان.»
سروان قاطعانه با او موافقت کرد. «البته. اصلاً از کجا معلوم که این بدبخت قربانی تسویه حساب بین خود چریک ها نشده باشد؟ همیشه وقتی شکست می خورند، این اتفاق می افتد. در ناحیه ی من هم همین ماجرا تکرار شد.»

۲

حدود صد متر مانده به رودخانه، آن جا که کوره راهی به سمت پایین می رفت، دکتر را دید که منتظر اوست. دکتر داشت در سایه ی سروی کوتاه اما پرشاخ و برگ به آرامی سیگار می کشید. سعی می کرد از میان دود نگاهی به رودخانه بیندازد که زمزمه کنان در نزدیکی اش جاری بود، نیز به زنانی که آن پایین به انتظار ایستاده بودند.
دکتر سیگارش را خاموش کرد، از جا بلند شد و گفت: «فکر کردم حالا حالاها باید منتظر بمانم.»
ستوان گفت: «به نظر نمی رسد خیلی هم عجله داشته باشید. اما جای نگرانی نیست، مرده ها فرار نمی کنند.»
«یک جسد دیگر درست در همان جای قبلی. باورم نمی شود.»
ستوان گفت: «وقتی بهش دست بزنید، باور می کنید. برویم.»
به چهار سربازی که همراهش بودند اشاره کرد و گفت اول آن ها بروند پایین.
زن ها که هشت نُه تایی می شدند، در فاصله ی مشخصی از جنازه ایستاده و نیم دایره ای نگران و نامنظم شکل داده بودند. جز دختری کم سن و سال، همه شان لباس عزا به تن داشتند، همه بی حرکت، همچون بوته هایی که دستی قرن ها پیش آن ها را به امید همین لحظه کاشته است، لحظه ی دیدن جسد مردی دمرافتاده بر این ساحل سنگی. وقتی ستوان، دکتر و چهار سرباز به بیست قدمی آن ها رسیدند، گروه زنان یکباره جان گرفت، با موجی از حرکاتی آرام، مثل جریان آبی روان به درون آبگیری، در تقلای رسیدن به تعادل، مثل همهمه ای بی آغاز و بی انجام.
ستوان شتابان گام برداشت و از همراهانش پیش افتاد.
با صدایی بلند گفت: «این رودخانه مدام ما را غافلگیر می کند. به نظر نمی رسد کسی جسد را تکان داده باشد، درست است؟» و چون هیچ کس جوابی نداد، سوالش را با قاطعیت بیش تری تکرار کرد: «آیا کسی جسد را تکان داده؟ بله یا خیر؟»
زن ها سرشان را به علامت نفی تکان دادند.
«کدامتان پیدایش کردید؟»
همه شان همزمان و هماهنگ با هم حرکتی کردند که یعنی همه مان و هیچ کداممان، رقص مهارشده ی دست ها، شانه ها، دامن های سیاه به هم پیوسته و صف کشیده کنار رودخانه، حرکتی که لحظه ای آنان را به نوسان درآورد و بعد متوقف شد. همه... امروز صبح همه با هم پیدایش کرده بودند.
دکتر کنار جسد چمباتمه زد. بی آن که حتی دست به آن بزند، گفت: «مرده، بی شک مرده. دست کم چند روز است که مرده.»
ستوان گفت: «دکتر، این را که همه مان داریم می بینیم. امیدوارم بتوانید اطلاعات دقیق تری بهمان بدهید.»
«باید برش گردانیم.»
«اشکالی ندارد.»
دکتر یکی از سربازها را صدا کرد و بهش نشان داد جسد را از کدام طرف برگرداند.
زن ها با دیدن صورت جسد هیچ نگفتند، با دیدن گوشت له شده ای که زمانی صورت جسد بود و حالا بر اثر خیس خوردن در آب و ضربه های متوالی فاسد و نابود شده بود.
ستوان ناگهان دخترک را صدا کرد، تنها عضو آن جمع را که ظاهرش با بقیه فرق داشت چون سیاه نپوشیده بود: «هی، بیا این جا ببینم.»
دختر کمی نزدیک تر رفت. سرش پایین بود و چشمانش در پرده پنهان.
«ببینم، همه ی شما صورتش را دیدید؟ به صورت جسد نگاه کردید؟»
دختر گفت: «نمی دانم، قربان.»
«نمی دانی؟ چطور نمی دانی؟ مگر شما این جسد را پیدا نکرده اید، تو و بقیه ی این ها؟»
«نه، قربان. من را بعدا خبر کردند.»
«کی خبرت کرد؟»
دختر به زنی اشاره کرد که سمت چپش ایستاده بود، زنی درست مثل باقی آن زن ها، فقط شاید کمی خوش بنیه تر از بقیه و با اندوهی کمرنگ تر از آنان.
ستوان رفت سمت او. «تو جسد را پیدا کردی؟»
زن جواب نداد. شش دانگ حواسش پیش دست های دکتر بود که داشت لباس های مرد مرده را درمی آورد، با کمک سرباز لباس ها را پاره می کرد و بدن مرد را لمس می کرد و می کاوید.
«جواب من را بده. تو پیداش کردی؟»
زن بی آن که چشم از انگشتان کارآزموده و ماهر دکتر بردارد، سرش را تکان داد. «بله، قربان. همراه بقیه، قربان.»
«پس همه تان صورتش را دیدید. او را شناختید؟»
زن لحظه ای به تردید افتاد. دکتر بالاتنه ی مرد را عریان کرده بود. شگفت آن که بر آن سینه ی چاک چاک، با آن پوست کبود ازهم دریده، با آن دنده های شکسته، هنوز می توانستی مو ببینی، مویی پرپشت که دست ها و بالاتنه اش را پوشانده بود.
دکتر گفت: «به نظرم کافی است. لازم نیست شلوارش را دربیاوری.»
ستوان گفت: «درش بیاور.»
«برای معاینه ی اولیه همین مقدار کفایت می کند.»
«درش بیاور. به شناسایی اش کمک می کند. می دانی که، این جور مواقع...»
زن ناگهان گفت: «ما نمی خواستیم...»
«نمی خواستید صورتش را ببینید؟»
«نه، قربان. دفعه ی قبلی...»
«آن یکی جسد را هم تو پیدا کردی؟»
زن به کل گروه اشاره کرد.
چند لحظه ای سکوت حاکم شد. ستوان به دست های چالاک دکتر نگاه کرد، بعد به زن های مبهوتی که در نیم دایره شان ایستاده بودند، انگار دارند نمایشی را تماشا یا در آن بازی می کنند، بی حرکت، و می گذارند نسیم ملایم صبحگاهی تنها حرکت صحنه را رقم بزند، در میان آن دامن های بلند کرخت بچرخد و لحظه ای شکل ران یا مچ پایی را آشکار کند، راهی به اندرون.
«نظرتان چیست، دکتر؟ می توانید علت مرگ را مشخص کنید؟»
دکتر از جایش بلند نشد. حتی چشمش را هم از جسد برنداشت. هنوز داشت می گشت. «بدون کالبدشکافی نمی توان تشخیص قطعی داد، ستوان. آب توی ریه ها و چیزهایی از این دست. به هرحال این همه ضربه می توانسته چندین بار او را بکشد.»
«رودخانه؟»
دکتر که داشت با انگشت هایش جسد را وارسی می کرد، گفت: «فقط رودخانه که نه. سوختگی، ورم، کبودی، استخوان های شکسته... خلاصه که فاجعه است. ظاهرا قبل از این که او را به رودخانه بیندازند، حسابی کتکش زده اند. ضمن این که متوفی به شدت گرسنه بوده، جناب ستوان. نگاهی به دنده ها و استخوان های گونه اش بیندازید.» انگشتانش را روی این بخش ها گذاشت، انگار دارد درس کالبدشناسی می دهد.
ستوان با ملایمت گفت: «من که فکر می کنم مسبب اصلی رودخانه بوده، دکتر. شما با من هم عقیده نیستید؟»
دکتر بلند شد. «من نظرم را گفتم. اما اگر شما نظر دیگری دارید، من کی باشم که بخواهم مخالفت کنم؟»
«بله، من نظر دیگری دارم. ضمنا درست می گویید، شما کسی نیستید. شما صرفا دارید یک سال به ارتش سرزمین پدری تان خدمت می کنید، چون ما به شما شارلاتان ها احتیاج داریم.»
«بدون کالبدشکافی، بدون ابزار لازم...»
«نیازی به کالبدشکافی نیست.»
«هرطور میل شماست.»
«میل من همین است که گفتم. هویت متوفی چه؟ سرنخی داریم؟»
«حدودا پنجاه ساله. دهقان، با موهای مجعد تیره. در حال حاضر، تعیین رنگ چشم ها غیرممکن است، اما می توانیم فرض کنیم چشم هایش هم تیره بوده اند. پوست سوخته زیر آفتاب سوزان. دهقان بوده، به دست هایش نگاه کنید. مردی فقیر. همان طور که گفتم، در اواخر عمر شدیدا گرسنگی کشیده. همین کفایت می کند؟»
«و توی جیب هایش؟»
«هیچ.»
ستوان به جسد نزدیک تر شد. مطلقا نمی شد شناسایی اش کرد. حالا باید به فرایند تشخیص هویت رسمیت می بخشید. زن ها باید از کنار مرد مرده رد می شدند تا بعدا سوءتفاهمی پیش نیاید، ادعایی مطرح نشود و مثل دفعه ی پیش کسی نخواهد جسد را دفن کند.
زن ها به صف و در سکوت به راه افتادند، کنار مردی که طاقباز روی سنگ ها افتاده بود زانو زدند، بر خود صلیب کشیدند، دعاهایی نامفهوم خواندند و بعد دوباره صلیب کشیدند. بعد برگشتند سر جایشان. فقط دخترک بود که این مراسم را اجرا نکرد، فقط او بود که کنار ایستاد. چیزی نیرویش را تحلیل برده بود، شاید وحشت یا غم یا نفرتی مبهم از مرد مرده.
ستوان پرسید: «پس هیچ کس؟»
یکی از زن ها قدم جلو گذاشت. رنگ پریده بود و به سختی نفس می کشید. دست هایش را مضطربانه بالا آورد، شبیه پرندگانی به دام افتاده، و در هوا تکان داد.

نظرات کاربران درباره کتاب بیوه‌ها

این همون کتاب ناپدیدشدگان اریل دورفمن نیست که با ترجمه احمد گلشیری منتشر شده ؟ رعایت نکردن حق کپی رایت باعث تاسفه ،وقتی آدم متاسفتر میشه که ناشرها و مترجمهای مختلف یک کتاب رو به اسم های متفاوت منتشر میکنن
در 1 هفته پیش توسط مهدیه