فیدیبو نماینده قانونی انتشارات افرا شریف و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مارال

کتاب مارال

نسخه الکترونیک کتاب مارال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مارال

قباد، پشت پیشخوان از روی صندلی­اش برخاست و اگر چشمان مارال توان دیدن داشت می‌توانست لبخند مهرآمیز و پرشوری را که بر لبان او نقش بسته بود، ببیند. قباد آن روز بیش از همیشه عاشق و دلباخته بود. در این چند روز، وقتی مارال را می‌دید یا به او فکر می‌کرد، تمنای خواستن یک همدم در او زنده می‌شد. همین احساس، انگیزه­ی کافی برای حرکت به‌سوی مارال و نزدیک­تر شدن به او را در قباد به وجود آورده بود؛ اما احساسی باطنی او را به احتیاط وا‌می‌داشت و از بیان احساساتش جلوگیری می‌کرد. او تصمیم داشت این بار حرکاتش را همچون شطرنج‌بازی حرفه‌ای بااحتیاط بیشتری انجام دهد. این بازی را نباید می‌باخت. قباد به دنبال راهی بود که عشق و احساسات بی‌آلایش خود را به مارال بفهماند. - بفرمایید مارال‌خانم!... بفرمایید!... خیلی خوش‌آمدید. قباد این کلمات را با لحن پرمحبت و کمی لرزان ادا کرد و وقتی مارال صورت خود را به‌سوی او برگرداند، به­وضوح توانست تبسم زیبایی را که بر لبانش نقش بسته بود ببیند؛ و همان تبسم کافی بود که شور و هیجان شدیدی بر تمام وجود قباد چیره ‌شود. مارال درحالی‌که با عصای سفیدش به دنبال صندلی می‌گشت، پرسید: «چه‌کار می‌کردید؟ مزاحم که نشدم؟» - نه؛ نه! اصلاً... کاری نمی‌کردم... بفرمایید بنشینید. صندلی همان‌جاست. مارال بعدازاینکه روی صندلی نشست و چادرش را مرتب کرد، پرسید: «جمعه چطور بود؟ خوش گذشت؟» - طبق معمول تنهایی؛ تنهایی زجرآور. - شما فکر می‌کنید که خیلی تنها هستید؛ بدترین و زجرآورترین تنهایی خودپسندی است، درحالی‌که به نظرم شما آدم مهربان و مردم­داری هستید و این خصوصیات از شما آدمی با عزت­نفس بالا می­سازد. قباد با لحنی خندان گفت: «عزت­نفس؟! این‌یک خصیصه­ی مهم است. فکر نکنم من این‌چنین خصیصه‌ای داشته باشم.» - عزت­نفس یعنی احساس ارزشمند بودن. این حس از مجموعه افکار، احساسات، عواطف و تجربیات انسان در طول زندگی‌اش ناشی می‌شود. سپس مارال با لبخندی به کلام خود این‌گونه ادامه داد: «با این حساب، شنیدن احساس تنهایی از جانب شما، باورش کمی سخت است.» قباد که تاکنون کسی این‌طور او را مورد لطف قرار نداده بود با لحنی حاکی از شرم گفت: «شما لطف دارید. من ساده زندگی می‌کنم و تاکنون نیز احساس می‌کردم که خوشبختم... البته به­نوعی هنوز هم احساس خوشبختی می‌کنم... ولی می‌دانید خواسته­ی زندگی جمعی در هستی بر ما مقدر شده است. تنهایی، فقط از آنِ خداوند است. یادم هست کتاب رابینسون کروزویه را که می‌خواندم باور اینکه یک نفر بتواند ۲۸ سال در یک جزیره تنها زندگی کند، برایم ممکن نبود؛ انسان حتماً دیوانه می‌شود و بعد می‌میرد.» - چرا تبسم می‌کنید؟ - از کجا فهمیدید که من تبسم کرده­ام؟ - در صدای‌تان نهفته است. لازم نیست حتماً تبسم کسی را ببینید، تبسم را می­توان در صدا حس کرد. - سخنان شما بسیار محبت‌آمیز است. من همیشه قدر آدم‌های خوب را در زندگی­ام می‌دانم. شاید زشتی چهره‌ام باعث شد به این درک برسم.

ادامه...

بخشی از کتاب مارال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۳

قباد رادیو را روشن کرد. باقیمانده ی آبگوشت سرد و بیات شب قبل را از یخچال بیرون آورد و بدون اینکه گرمش کند با خود به اتاق آورد. میل به خوردن نداشت. چرخی در اتاق زد و روبه روی آینه ی کوچک روی دیوار ایستاد و به چهره­ی خود نگریست.
- آخر چطور با این ظاهر زشت، رفتی خواستگاری؟ آیا نمی فهمی که برای یافتن همدم، برای ازدواج، جذابیت مهم است؟... قبول نداری؟... این طور فکر نمی کنی؟
در حقیقت هر بار که از یافتن همدمی ناامید می­شد، مدتی طول می کشید تا درد شکست از قلبش ناپدید شود. هرچند که زهر تلخ آن شکست در روحش باقی می ماند؛ اما دردِ آخرین شکست هنوز هم تازه بود.
قباد زشت بودنش را ظلمی به خودش می دانست. از کودکی به این فکر می­کرد که اصلاً چرا باید والدین نازیبا تولیدمثل کنند؟
با رنج و غمی وصف ناپذیر کنار پنجره ی باز رو به حیاط دراز کشید و سرش را بر بالش گذاشت. رادیو روشن بود ولی به آن گوش نمی داد. اتفاقات سه روز گذشته را به خاطر آورد. بغض گلویش را فشرد. اشک بر گوشه ی چشمان سیاه و گردش نشست. تابه حال چندین بار به خواستگاری رفته بود. به او دختر نداده بودند و هر بار احساس کرده بود رفتاری که با او شده، توهین آمیز بوده است. سه روز پیش هم به خواستگاری دختر کریم آقا، صاحب حمام محله رفته بود که با مخالفت شدید او روبه رو شده بود.
به پهلو غلتید. به آسمان نیلگون خیره شد. تکه ابری سفید در آسمان و در دامن وزش باد، شکل های مختلف به خود می گرفت. در میان ابر صورت دختری را دید که با تبسمی ملیح به او می نگرد. طبق معمول، در عالم خیال با او هم­سخن شد. معمولاً بدین شکل خودش را با آرزوهای قلبی اش مشغول می ساخت؛ اما برای فرار از این خیالات، سعی کرد به چیز دیگری بیندیشد. غلتی زد و به پشت خوابید و به سقف نگریست.
او در این سیاه چال تنهایی، چاره ای نداشت جز رویاپردازی. رویاهایش مونس لحظات تنهایی اش بودند. عالم خیال و رویا تنها فضایی بود که می توانست با رهایی از قید ها، بندها و دردها به آن پناه ببرد و دنیایی بیافریند پر از صفا و صمیمیت، راحتی، احترام و عشق. در این دنیا می­توانست با هرکسی که دوست داشت هم­صحبت شود. می توانست عشق بورزد و پاسخ عشق خود را با عشق ورزی متقابلی دریافت کند. در عالم رویاهایش هیچ مرزی وجود نداشت. رویاها مرز ندارند و می توانند امید را در دل انسان زنده نگه­دارند. او در ماوراء مرز بین خیال و واقعیت می توانست دنیای شادی را برای خودش تصور کند. در آنجا برخلاف دنیای واقعی هیچ افق محدود­کننده ای برایش وجود نداشت. در عالم رویا، جهانی ساخته بود عاری از تظاهر و مالامال از عشق. او در رویاها و تصورات خود می توانست به سرزمین های دیگر سفر کند، سوار بر مرکب تخیلات خود بر فراز قله­ها، دره های سرسبز، کویر خشک پر ابهت، کوهستان های پربرف و در همه­ی گستره­ی عالم سفر کند و زیبایی ها را به یار و همراه خود نشان دهد؛ اما افسوس که هر بار رویاهایش همچون حباب هایی ناپایدار ناپدید و محو می شدند.
- آیا من احساس ندارم؟ آیا می توانم تا دم مرگ به همین منوال زندگی کنم؟ همیشه در خیالات به سر برم؟ آیا من می توانم بدون دریافت ذره ای عاطفه و محبت به زندگی ادامه دهم؟
این افکار همچون کسوفی بین خورشید و زمین، حائلی بودند بین او و زندگی که او را تبدیل به شخصی محتاط، گوشه گیر و انزواطلب کرده بودند، یک تبعید اجباری.
باز چشمانش پر از اشک شد و چند قطره از گوشه­ی چشمانش چکید. از جای برخاست و نشست. سر را بر زانو گذاشت و مچ پایش را در دست گرفت. چشمانش را بست و لحظاتی بدین­صورت باقی ماند. در سرش جدالی سخت درگرفته بود و فکرش پریشان بود. چشمانش را باز کرد، نفس عمیقی کشید و سوگند یادکرد که هرگز این اشتباه را دوباره تکرار نکند. دیگر تسلیم شده بود. به حال خودش دل می­سوزاند؛ به عمری که باید در تنهایی سپری می­شد، یک زندگی بی همدم و ملال انگیز. چقدر تنها بودن زجرآور است؛ اما قباد جوانی بود عاطفی که احساس می کرد در این دنیا کاملاً تنها رهاشده است. غم تنهایی همچون ریشه خواری که در وجود درخت لانه می کند و شادابی نهال را می گیرد و درنهایت آن را خشک می کند، قباد را از درون افسرده کرده بود. افسردگی برآمده از تنهایی است؛ ما انسان ها برای تنها زیستن آفریده نشده ایم.
انسان درواقع تبدیل به همان چیزی می شود که به آن می اندیشد. تصورات و افکار آدمی است که آفریننده ی حال و آینده­ی اوست. هر چیزی که انسان ذهن خود را به آن مشغول سازد در زندگی واقعیت پیدا خواهد کرد. زندگی، نتیجه­ی انتخاب های انسان است. آدمی همیشه در انتخاب افکار خود آزاد بوده، بنابراین کنترل بخش اعظمی از زندگی انسان و حوادثی که برایش اتفاق می افتد در دست خود اوست. دنیای پیرامون انسان تصویری از دنیای درون خودش است. هر آنچه با تمام وجود تجسم کند بالاخره در زندگی اش به واقعیت می پیوندد. کیفیت زندگی انسان را و احساسش را، تفسیر خودِ او از وقایع پیرامونش تعیین می کند، نه خود وقایع.

۲

قباد وقتی از ورود دختر نابینا به منزل شان مطمئن شد، برگشت و با قدم های آرام زیر سایه­ی درختان بلوط و صنوبر، با چهره ای درهم از افکار اندوه زایی که در سر داشت راهی منزل خود شد. اندوه او ربطی به آن حادثه نداشت. او از این مسئله، با بی اعتنایی گذر کرده بود.
قباد تنها زندگی می کرد و از خانواده­ی کوچک او کسی در قید حیات نبود. او مردی بود با قدی کوتاه با قوزک کوچکی بر پشت، چشم­های بسیار نزدیک به هم، دماغی بادمجانی، دهانی بی قاعده، صورتی آبله گون با ریش تُنُک، کله ای دراز با پیشانی ای بلند و پَخ. موهای صاف و بلندش گوش های بزرگش را می پوشاند. چیزی در او وجود نداشت که علاقه­ی بصری کسی را به خود جلب کند؛ اما این ها تنها وجه تمایز او با دیگران نبود، بلکه در این ظاهر نامعمول، قلبی مهربان و انسانی بسیار باادب و آگاه نهفته بود.
در دوران مدرسه و در محله وصله­ای ناجور به نظر می رسید. همان قدر که آدم­های اطرافش از او فراری بودند، به همان اندازه قباد هم مایل به دوستی با آن ها بود. ولی این آدم­ها هیچ الزامی برای ابراز دوستی و محبت به موجودی که ازنظر قیافه با آن ها خیلی فرق داشت احساس نمی کردند. در رفتار بعضی از آن ها حتی تحقیر و اهانت نسبت به این پسرِ به­ظاهر بدقیافه مشاهده می شد و کم نبودند کسانی که مایل بودند این پسر بدقیافه را به ریشخند بگیرند و از این کار خود لذت ببرند.
فروتنی و تواضع او در مقابل دیگران، برای عده ای ضعف پنداشته می شد و همان ها هم برای سرگرمی او را به تمسخر می گرفتند و جوک ها و شعرهایی در وصف ظاهرش می گفتند. وقتی او از تمسخر دیگران اندوهگین می شد، چهره اش حالت رقت انگیزی به خود می گرفت و آن موقع آن ها قهقهه زده و او را بیشتر دست می انداختند. هرچند که هم­کلاسی های دیگرش از کار آن عده شرمنده می شدند ولی توان و جرئت دخالت و جلوگیری نداشتند. آن ها در ظاهر با او رفتار سردی داشتند ولی در دل نوعی ترحم نسبت به او احساس می کردند.
همین رفتارها و برخوردها باعث شده بود قباد همیشه احساس کند که کودکی است بی اهمیت. او هم در دل آرزو داشت که موردپسند باشد. ولی چون ظاهرش خوشایند خودش هم نبود، همیشه خود را ناراضی و ناکام در زندگی حس می کرد. در درون خود به آن ها، به بچه های سالم و خوش­قیافه رشک می بُرد. احساس خواری و بی اعتمادی نسبت به خود، همچون خوره ای بر روح لطیفش می افتاد و افسردگی بر او غلبه می کرد.
قباد از همان دوران، پسری آرام بود. با تمام ناملایماتی که بچه های دیگر نسبت به او روا می داشتند، هرگز اثری از تند­خویی و آتشین­مزاجی در او ظاهر نمی شد. در بین همه­ی دانش آموزان، فقط پسری به نام خسرو بود که نسبت به قباد رفتاری صمیمانه و نوع دوستانه داشت. او پسری بود بسیار خوش­رفتار، پرمحبت و خوش­فکر.
قباد هرگز آن روزی را که شدیداً افسرده بود فراموش نمی کند. او به خسرو گفته بود که دیگر نمی توانم تنهایی و منفور بودن را تحمل کنم و خسرو به او گفته بود که تو منفور نیستی؛ تنها هم نیستی. من دوست تو هستم. محبتی که تو در دل داری محبتی واقعی است. اگر ظاهرت نقص دارد، در مقابل مواهب دیگری از توانمندی ها در اختیار داری. زندگی زودگذر است. چرا آدم باید تسلیم نا امیدی و غم شود. من با همین افکار روزم را شروع و در زندگی حرکت می کنم.
خسرو درواقع نه از روی دلسوزی، بلکه از صمیم قلب و بر اساس واقعیت آن سخنان را به قباد زده بود. تاثیر رفتار خسرو چنان بود که قباد را به این نتیجه رساند که اگر تغییری در زندگی اش ایجاد نکند، در اوج بدبختی­ای که به آن گرفتارشده احتمالاً نابود خواهد شد؛ بنابراین باید روش و طرز نگاهش را به زندگی و رفتار و افکارش تغییر می داد.
دیری نپایید که قباد نو جوان تصمیم گرفت باوجود تمام مشکلات سر راهش مصمم باشد و سخت برای موفقیت تلاش کند. یادگیری پیوسته و رشد مداوم فکری را جزئی اصلی از برنامه های روزانه­اش قرارداد. او هرروز شاهد بود که چگونه موفقیت هایش با کوشش های او متناسب و منطبق است. قباد باهمت و اراده قوی توانست کمبودها و ضعف های ظاهری­اش را جبران کند. این اولین و بزرگ ترین دستاورد زندگی اش در دوران نوجوانی بود.
همه­ی امیدها، آرزوها و آرمان های آدمی درگرو سخت­کوشی اوست. هرچه بیشتر تلاش کند، اقبال بیشتری برای رسیدن به اهدافش خواهد داشت. از ویژگی های انسان موفق، مصمم بودن است. پیشرفت در زندگی زمانی حاصل می­شود که آدم تصمیم های روشن و درستی اتخاذ کند. داشتن استقامت در برابر سختی ها، شکست ها و ناامیدی ها لازمه­ی رسیدن به موفقیت است؛ همچنین باید اشتیاق شدیدی برای رسیدن به هدف داشت.
قباد با داشتن کاستی های ظاهری، در تحصیل سعی و کوشش فراوانی می کرد، به گونه ای که موفقیت های او باعث برانگیختن شگفتی و تحسین معلم هایش شده بود. به­خصوص در دوره­ی دبیرستان با تلاش زیادی که از خود نشان می داد بالاترین نمرات کلاس را کسب می کرد.
ذوق شدیدی در نقاشی، ادبیات و نوشتن انشاء داشت. هرگز به خاطر استعداد، هوش و گرفتن نمرات بالا فخر نمی فروخت، بلکه سعی داشت هر آنچه دارد به دیگران هم ارائه بدهد.
قباد از همان دوران نوجوانی انسانی پرهیزکار و متواضع بود. کردار نیک و پندار پاک را سرلوحه­ی زندگی خود قرار داده و تبدیل شده بود به انسانی حساس، ژرف اندیش و اهل مطالعه. علاقه­ی او به مطالعه­ی کتب ادبی و اجتماعی نویسندگان بزرگ و مشاهده­ی عینی و درک رفتارهای حاکم بر جامعه و نقص ها و کاستی ها در روابط اجتماعی، از او انسانی ساخته بود که بر موضوعات و مسائل تامل زیادی می کرد. او بسیار کم­حرف بود ولی وقتی صحبت می کرد سخنان بسیار مناسب و به جایی می زد و برای هر سوال، نظر و یا جوابی منطقی و حساب شده داشت.
قباد با نفس خودش مبارزه می کرد تا نفرت از کسانی که او را تمسخر و اذیت می کردند در دلش لانه نکند. نفرت را پلید می دانست و در اعماق وجودش برای آن ها تاسف می خورد. باوجود همه­ی آزارهایی که از عده­ای می­دید، هرگز از تواضع در مقابل مردم نمی­کاست و این کار موجب شادی­اش می­شد. ارتباط برقرار کردن با دیگران برایش آسان بود اما بسیاری، بااینکه رفتاری محترمانه با وی داشتند، تمایل چندانی برای پذیرفتن او در جمع خود نشان نمی­دادند. قباد در بین آن ها همیشه احساس بیگانگی می کرد. یگانه دوست او در دوران دبیرستان هم همان پسر ریزاندام درس­خوان، خسرو، بود که بعدها پزشک شد.

۵

صبح روز بعد هیجان غیرمنتظره ای وجود قباد را فراگرفته بود. داخل مغازه دوام نمی آورد. مدام بیرون می رفت و به اطراف نگاه می کرد. با خودش صادق نبود. نمی خواست اعتراف کند که منتظر دیدن آن زن جوان نابیناست. ظهر شد و خبری از او نشد. می دانست که انتظار بی جا و بیهوده ای دارد.
کمی از ظهر گذشته بود که شروع به مرتب کردن مغازه کرد. وسایل پشت پیشخوان را جمع­وجور کرد. کمی هم به گردگیری اجناس پرداخت. نزدیک ساعت دو تصمیم گرفت به منزل برود، ولی قبل از رفتن یک جعبه نوشابه را در یخچال چید. جعبه­ی خالی را برداشت تا بیرون ببرد. به محض اینکه برگشت ناگهان درجا خشکش زد. زن جوان در آستانه­ی در ایستاده بود. قباد لرزش خفیفی در سراپای وجودش احساس کرد. دستخوش هیجان شد. این­گونه مواقع نفسش بند می آمد. هوا گرم و پیشانی زن جوان عرق کرده بود. قباد بعد از لحظه­ی کوتاه توانست بر خود مسلط شود و با لحنی آمیخته به خشنودی به زن جوان سلام داد.
- ببخشید متوجه ورود شما نشدم.
- شما ببخشید که بد موقع مزاحم شدم. صدای جابه جایی شیشه های نوشابه را شنیدم. حدس زدم که تشریف دارید.
- بله بله... بفرمایید... مغازه هنوز باز است... بفرمایید.
زن جوان قدمی جلو گذاشت.
- می خواستم تخم­مرغ بخرم... شما که تخم­مرغ می فروشید؟
- بله بله... می فروشیم...
قباد درحالی که صندلی لهستانی را با چابکی از کنار یخچال برمی داشت و به طرف او می برد، ادامه داد: «بفرمایید بنشینید تا من برای تان تخم­مرغ بیاورم.»
صندلی را کنار زن جوان قرارداد و دوباره به او تعارف کرد که بنشیند. زن جوان اول با عصا و سپس با دست صندلی را لمس کرد و سپس موقرانه روی آن نشست.
- متشکرم! هوا گرم است. کمی خسته شدم.
و درحالی که یک زنبیل پارچه ای را نشان می داد گفت: «رفته بودم نان بخرم... خدا خیرش دهد، بااینکه پخت نمی کرد دو تا نان به من داد.»
قباد که کم­کم توانسته بود از هیجان بیرون آید و موقعیت بهتری پیدا کند چشم­های فروافتاده خود را به زن جوان دوخت و با لحنی مودبانه گفت: «اجازه بدهید برای تان آب بیاورم.»
زن جوان درحالی که دستمال سفید کوچکی را از جیب پیراهن خود بیرون می آورد گفت: «راضی به زحمت شما نیستم.»
سپس با دستمال عرق پیشانی­اش را پاک کرد. قباد درِ یخچال را باز و لیوانی را از آب درون پارچ پر کرد و مودبانه روبه روی زن جوان گرفت؛ به طوری که بتواند به­راحتی لیوان را در دست بگیرد.
- بفرمایید... روبه­روی دست راست تان است.
زن جوان آرام و با تبسمی دلپسند دست راستش را بالا آورد و لیوان را گرفت. معلوم بود که دهانش خشک شده است. چند جرعه آب نوشید و لیوان را به قباد پس داد.
- خدا عمرتان دهد. خیلی تشنه بودم... من عموماً بعد از اذان ظهر که کوچه و خیابان خلوت تر است بیرون می آیم. حالا بعدازآن روز هم کمی از کوچه­ی خلوت می ترسم. البته من آدم ترسویی نیستم و فکر نمی­کنم که آن جوان دوباره برای اذیت من باز گردد.
سپس با لحنی دلسوزانه گفت: «البته اگر می دانست که چه بی حرمتی می کند شاید هرگز دست به چنان کاری نمی زد.»
قباد درحالی که به پشت پیشخوان می رفت با لحنی حاکی از تاسف گفت: «فقط آن یک جوان که نیست. او کرامت انسانی را با بی حرمتی نسبت به شما زیر پا گذاشت. مگر هر یک از ما به نوعی به دیگران بی حرمتی نمی کنیم؟ خیلی از ما در رفتارهای اجتماعی هرروزه مان رفتارهای زشتی از خود نشان می­دهیم؛ هر یک به گونه ای. آن جوان هم در همین جامعه بزرگ شده است و شاید فردا یک پلیس، پزشک، معلم، کاسب و یا یک کارمند شود. جامعه غفلت کرده است. ما درگیر چیزهای بی ارزشی هستیم و همین باعث شده از اخلاق و انسانیت غافل بمانیم. این طور نیست؟»
زن جوان درحالی که با دستمال مچاله­ی توی دستش عرق روی پیشانی اش را دوباره پاک می کرد گفت: «من زیاد در بطن جامعه نیستم ولی مطمئنم که آموزش و تربیت می تواند نقش مهمی در تصحیح رفتارها داشته باشد.»
قباد که طی سی سال عمرش بارها و بارها بی حرمتی های مختلفی را نسبت به خودش دیده یا شنیده بود گفت: «این رفتارها را نمی توان با موعظه و یا حتی با تشر زدن از بین برد. این جوان تصویری است از واقعیت امروز جامعه ی ما. درواقع او به تنهایی مقصر نیست، او محصول تفکرات و باورهای حاکم بر این جامعه است.»
زن جوان آهی کشید و گفت: «بله واقعیت های جامعه­ی امروز ما!»
سکوتی در فضای مغازه حاکم شد. قباد لب هایش را به هم فشرد و نظری به سوی زن جوان که ساکت روی صندلی نشسته بود افکند.
- یک بقالی هم کمی بالاتر هست.
- می دانم آقا....
زن جوان بعد از گفتن این کلمه کمی مکث کرد و ادامه داد: «آقا قباد... می دانم. به من گفتند که شما با انصاف تر هستید.»
شنیدن اسم خودش از دهان زن جوان برای قباد خوشایند بود. او با لحن ملایمی از زن جوان پرسید: «خب چیز دیگری هم که نگفته­اند؟»
- نه! چیز خاص دیگری نگفتند. بی بی خانم گفتند که شما آدمی بسیار نجیب و صالح ترین آدم این محله هستید.
- این نظر لطف بی بی خانم است. ولی بعید نیست شما هم شنیده باشید. بعضی از مردم بین خودشان من را به خاطر اینکه ریش ندارم، کوسه صدا می زنند. بعضی ها هم من را به طنز با لقب گوزل قباد(۱) صدایم می کنند. ولی من ناراحت نمی شوم. من از شنیدن واقعیت ناراحت نمی شوم. راستش را بخواهید من خیلی زشتم.
سپس سکوت کرد. زن جوان خاموش نشسته بود و چیزی نمی­گفت. قباد با لحنی آمیخته به خنده ادامه داد: «یک روز مرد جوانی به من گفت که قیافه­ی من او را به یاد فانوس شکسته شان می اندازد.»
زن جوان بازهم سکوت کرده بود؛ گویی داشت فکر می کرد. سپس با لحنی متاثر شروع به حرف زدن کرد: «شاید آن ها واقعیت را بگویند؛ ولی منظور آن ها از گفتن این واقعیت، تحقیر کردن است، نه چیز دیگری. هیچ آدمی زشت نیست؛ فردی که زیبا نیندیشد زشت است. فانوس شکسته یا نشکسته مهم نیست؛ مهم نوری است که از درون آن به بیرون می تابد. شما باید به این واقعیت که آن ها بدطینت هستند و درون شان زشت است تاسف بخورید.»
- من همیشه برای آن ها تاسف خورده ام. از بچگی تاکنون برای شان تاسف خورده و برای سلامتی آن ها دعا کرده ام. من از آن ها دلگیر نیستم و نفرتی از آن ها به دل ندارم. احساس نفرت فقط باعث آزار خودم می شود.
- ظاهر افراد، چیزی در مورد افکار، احساسات، میزان عشق شان به زندگی و محبت شان به هم نوعان بیان نمی­کند. مردم را نباید با ظاهرشان قضاوت کرد... من هم نابینا هستم. مردم را نباید به خاطر مشخصاتی که به طور طبیعی دارند مسخره یا سرزنش کرد. ما که به اختیار خود نابینایی و معلولیت را انتخاب نکرده ایم.
- نه! ما انتخاب نکرده ایم؛ اما ما می­توانیم انتخاب کنیم که روح والایی داشته باشیم. تصمیم بگیریم که در مسیر کمال قدم برداریم. انتخاب کنیم که کرداری نیک و پنداری نیکو داشته باشیم. موهبت ها که فقط جسمی نیست. موهبت های دیگری هم وجود دارد که انسان را پرارزش و زندگی را خوشایند می کند. تمام چیزهایی که نمی توان دیدشان، ولی می توان حس و درک شان کرد.
دختر جوان نفسی حاکی از تاسف کشید و گفت: «نداشتن بینایی یک کاستی است، ولی نداشتن چشمِ دل یک درد است.»
زن جوان این را گفت و از جا برخاست.
- من دیگر باید بروم.
- خب تخم­مرغ!... چند تا می خواستید؟
- آه! بله... ۵ عدد لطفاً.
- من تخم­مرغ ها را برای تان لایه روزنامه می پیچم که نشکنند.
کمی بعد، قباد درحالی که تخم­مرغ های روزنامه پیچ شده را داخل زنبیل دختر جوان می گذاشت گفت: «من تمام اهالی محل را می شناسم. شما هم که اسم مرا می دانید. می­شود بپرسم اسم پدر شما چیست؟»
- پدر من!... ابراهیم... ابراهیم فروغی...
- خانم فروغی شما تشریف ببرید منزل. من می­توانم سر راهم زنبیل را بیاورم و تحویل دهم.
زن جوان برگشت و درحالی که بااحتیاط به طرف در می رفت گفت: «نه... هیچ مشکلی نیست... متشکرم.»
و قبل از اینکه به آستانه­ی در برسد گفت: «در ضمن، اسم من هم مارال است.»

۴

با صدای خوردن چیزی همانند ترکه­ به درِ مغازه، قباد سرش را بلند کرد و زن جوان نابینایی را که سعی می کرد وارد مغازه شود دید. مغازه نیم پله ای از کف پیاده­رو بالاتر بود. او با چوب­دستی مخصوصش متوجه اختلاف ارتفاع شد. پای چپش را بلند کرد و به آرامی روی آستانه­ی در گذاشت و درحالی که با دست چپش سعی می کرد چهار­چوب در را پیدا کند با صدای محتاطانه ای گفت: «ببخشید!... آقا؟»
قباد که ساکت و متعجب، محو تلاش زن جوان شده بود، فوراً به خود آمد و باعجله پاسخ داد: «بله بفرمایید!... نگران نباشید. چیزی جلوی پای تان نیست.»
تبسمی بر لبان دختر نقش بست و سپس درحالی که چوب­دستی­اش را آرام در مقابلش حرکت می داد وارد مغازه شد. در آستانه­ی در مغازه، همان زن جوان نابینا ایستاده بود، چادربه­سر، با همان عینک دودی بر چشمان که مستقیم روبه­رویش نگاه می­کرد.
- سلام آقا.
- سلام خواهرم. خوش آمدید. بفرمایید.
زن جوان صورتش را به سمتی که صدای قباد را شنیده بود برگرداند و با لحنی مودبانه و مهربان گفت: «شما همان آقایی هستید که دیروز ظهر به کمک من آمدید؟» قباد ساده و آرام پاسخ داد: «بله خودم هستم.» درحالی که لبخند مهرآمیزی بر لبان زن جوان نقش می بست با همان لحن پیشین گفت: «می خواستم از شما تشکر کنم...»
- نه نه تشکر لازم نیست... من وظیفه ام را انجام دادم.
زن جوان لبخند ملایمی زد.
- شما واقعاً لطف کردید. خیلی ترسیده بودم. ما تازه به این محل آمده ایم و من با این محله و اطراف آشنایی ندارم. برای خرید نان آمده بودم بیرون که آن اتفاق افتاد.
- نانوایی در آن ساعت پخت نمی کند؛ آن ها قبل از اذان دست از کار می کشند.
- می دانم. ولی فکر کردم شاید نانی باقی مانده باشد. نان را برای پدرم می خواستم.
قباد کمی تعجب کرد و دیگر چیزی نگفت. زن جوان که گویا به تعجب قباد پی برده بود، ادامه داد: «من با پدرم به تنهایی زندگی می کنیم... پدرم سال ها پیش، وقتی در راه­آهن کار می کرد در اثر تصادف شدیداً آسیب دید و دیگر نمی توانست کار کند... اکنون به سختی و به کمک عصا راه می رود... بعضی وقت ها درد کمرش طاقت فرسا می شود. این چند روز هم باید برای فیزیوتراپی به بیمارستان می رفت... باید برای ناهار نان می­خریدم تا وقتی به منزل رسید گرسنه نماند.»
قباد، نخست به دختر همانند دیگر مشتریان نگاه می کرد ولی خیلی زود تحت تاثیر لحن مهربان و طرز سخن گفتنش قرار گرفت. قباد تاکنون طرف صحبت یک نابینا قرار نگرفته بود. زن جوان، اگرچه نابینا بود اما لباس مرتبی به تن داشت و ظاهر، رفتار و گفتارش بانومنشانه بود. قباد عموماً در مقابل دختران دستخوش خجالت و واهمه می شد. این بار هم همان واهمه و رفتار آمیخته به خجالت بر او غلبه کرد. گاهی سر فرو می انداخت و زمانی نگاهی گذری به زن جوان می کرد. چندین بار احساس کرد که نگاهش به نگاه زن تلاقی کرده است. ولی چشمان بی فروغ زن جوان مستقیم و بی هیچ عکس العملی به جلو دوخته شده بود.
قباد در کل آدم خجولی بود. تنهایی و افسردگی خجولی را نیز برایش به ارمغان آورده بود. ولی او انسانی بود خوش­اخلاق، مهربان و مبادی آداب. قباد اجازه نداد که سکوت حاکم بین آن دو طولانی شود و گفت: «نانوایی چند مغازه پایین تر از اینجاست.» و درحالی که با دست راستش اشاره می کرد ادامه داد: «دقیقاً چهار مغازه!» ولی خیلی سریع متوجه شد که زن جوان نمی تواند علامت دستش را ببیند. پس خیلی فوری گفت: «چهار مغازه بعد از مغازه­ی من دست راست.»
- بله می دانم. از صاحب خانه آدرس گرفتم.
- اگر چیزی لازم دارید، می توانم برای تان تهیه کنم و بیاورم در منزلتان.
زن جوان با لحنی تشکرآمیز گفت: «متشکرم. بیشتر خریدها را پدرم انجام می دهد. من هم بعضی وقت ها برای خریدهای جزئی از خانه بیرون می آیم... به هرحال از لطف شما متشکرم... من فقط آمده­ام برای تشکر از بابت دیروز. الان هم باید برگردم به خانه... فعلاً خداحافظ...»
- در امان خدا... خوش آمدید.
سپس دختر نابینا پشت به او کرد و بااحتیاط و با استفاده از چوب­دستی و حرکات دست به آرامی از مغازه بیرون رفت. قباد تا لحظاتی پس ازآن صدای کشیده شدن چوب­دستی را بر سطح پیاده رو می شنید.
بقیه ی آن روز احساسی ناآشنا، گنگ و نامفهوم وجود قباد را در برگرفت؛ حس خفیفی از گرمی و نشاط. هیچ تمایلی برای توجیه این احساس و پیدا کردن دلایل آن در خود نمی دید.
آن روز ظهر قباد به خانه نرفت و در مغازه ماند. شب­هنگام هم تمایلی برای رفتن به خانه و ورود به فضای تاریک و ملال­انگیز آن نداشت.
شب، دیروقت، وقتی وارد حیاط تاریک منزلش شد، نور ماه سایه ای از او بر دیوار ساختمان انداخت. آب حوض ساکن و باغچه­ی کوچک حیاط خشک بود. قبل از ورود به ساختمان، گل ها را آب داد.
هر وقت وارد خانه می شد احساس می کرد وارد فضایی سرد و ساکت و غم زده شده است؛ فضایی بی روح و ملال­آور.
قباد فکر می­کرد حضور یک همدم به خانه روح می دهد. یک آدم تنها همیشه در معرض خطر و وسوسه های مختلف است. همه­ی آدم­ها نیاز به همدم و همدل برای تسلای خاطر دارند؛ اما او برای پیدا کردن یک همدم، یک هم­صحبت به چه کسی می­توانست روی آوَرد؟ فکر می کرد که محکوم به زیستن در تنهایی و خو کردن به این بدبختی است.
چراغ ها را روشن و کمی وسایل خانه را مرتب کرد. خانه ی کوچک و مرتبش نشان از حُسن سلیقه زنانه ای داشت. حین کار لبخند مهرآمیز آن زن جوان نابینا هنوز در ذهنش نقش می­بست. طبق عادت، او را کنار خودش مجسم و شروع به صحبت با او کرد؛ اما سریعاً ذهن خود را به موضوع دیگری مشغول کرد. چراکه تصمیم گرفته بود دیگر در خیال با هیچ زنی برای خودش تصویرسازی نکند. در مقابل قفسه­ی بزرگ کتاب هایش که تقریباً یک دیوار اتاق نشیمن را گرفته بود ایستاد. نگاهی به کتاب­هایش کرد. او که معمولاً تنهایی­هایش را با خواندن کتاب پر می کرد، حالا حوصله ی کتاب را هم نداشت. مجله ای را از روی میز کوچک ناهارخوری برداشت و با لاقیدی تمام شروع به ورق زدن کرد؛ اما حوصله­ی خواندن چیزی را نداشت. روی صندلی نشست و مجله را روی میز پرت کرد. مدادی را برداشت و آن را بین انگشتانش به چرخش درآورد. بعد مداد را هم روی میز انداخت و به لبه­ی میز یله داد. آرنج هایش را روی میز گذاشت و صورتش را با کف دستانش پوشاند و سعی کرد به افکارش سامان دهد و آرام بگیرد. پلک­هایش سنگینی می کرد و فرصت خوبی بود تا هرچه سریع­تر به رختخواب برود.
هر آدمی مایل است که دوست بدارد و دوست داشته شود، عاشق شود و عاشقش شوند. این طبیعت غیرقابل انکار انسان است. برای فرار از افسردگی و ملال باید سراغ عشق را گرفت.

۶

غروب نیلگون از راه رسید و فضا را پوشاند. چراغ­ها در طول خیابان روشن شدند. قباد شادکامی دیدار کوتاهش با مارال و سخنان ردوبدل شده بین شان را بر قلب خود حس می کرد.
قباد خیلی کم باکسی حرف می زد یا بهتر است بگوییم آدم های اندکی مایل بودند با او بنشینند و حرف بزنند. ظاهرش، دلیل اصلی نبود بلکه طرز فکر و نحوه­ی سخن گفتن او برای اغلب مردم جذابیت نداشت. او انسانی بود که از سخنان دون و سخیف دوری می جست. به همین دلیل هم بیشتر با شخصیت هایی که در ذهنش می ساخت سخن می­گفت و مباحثه می­کرد.
قباد به طورکل مردی بود با آرزوهای تحقق نیافته. آرزوی بزرگ او ورود به دانشگاه و تحصیل در رشته­ی ادبیات بود که با فوت پدر و مسئولیت نگهداری از مادر به حقیقت نپیوسته بود. بعد از فوت مادرش و تنها شدن، مدام در تلاش بود تغییری در زندگی­اش ایجاد کند و به­نوعی از کابوس مرکبی که بر زندگی او چنبره زده بود بیرون آید؛ کابوس مرکب زندگی او دو بخش داشت: بخش اول ترس از تنها ماندن تا آخر عمر بود و بخش دوم شهوت جسمانی. وقتی کابوس اول به او حمله ور می شد، به شدت افسردگی بر او غلبه می­گشت؛ به طوری که دیگر علاقه به زندگی را به کل از دست می داد. زمانی که کابوس دوم طغیان می کرد، اضطرابی غریب تمام وجودش را در برمی گرفت و آنگاه از خودش و تفکراتش متنفر می شد. تنها کاری که در این زمان­ها می توانست او را آرام کند و به حالت عادی برگرداند، دعا کردن و راز و نیاز باخدا بود. او همواره به پیش آمدن تغییری در زندگی اش امیدوار بود.
همین چند روز پیش با تنفر از خویشتن، سوگند یادکرده بود که دیگر هرگز به دختری دل­ نبندد؛ اما ملاقات با مارال اثری شیرین بر او برجا گذاشته بود.
وقتی شب به منزل آمد، رگه هایی از لذتی آشنا در قلبش احساس می کرد. نمی توانست یا اینکه تمایلی برای تحلیل این احساس در خود نمی­دید. وقتی پلک برهم می گذاشت، مارال را در مقابل خود مجسم می کرد. تمام شب را با او سخن گفت؛ و برخلاف انتظارش این بار احساس تنفر و انزجار نسبت به خودش نداشت. به نظر می رسید به مارال دل باخته است. ولی خاطرات گذشته نمی گذاشت با خودش صادق باشد.
مارال هم بعد از ترک مغازه­ی قباد به منزل بازگشت و به آماده کردن غذای پدرش مشغول شد؛ اما او را هم اضطرابی دربرگرفته بود که قبلاً هرگز سابقه نداشت.
آب­نباتی را که در جیب دامنش داشت در دهان گذاشت. کنار پنجره نشست و مشت کوچکش را زیر چانه اش گذاشت و به صدای سکوت گوش داد. کمی به گفت وگوی خود با قباد فکر کرد. به نظرش آمد انسان سلیم­النفسی باشد. سخنان صادقانه ی قباد او را تحت تاثیر قرار داده بود. احساس کرد که زیبایی خاصی در اوست که او را جذاب می کند. دلش می خواست صدای قباد را دوباره بشنود و با او سخن بگوید. با این فکر بدنش گرم شد.

نظرات کاربران درباره کتاب مارال

دکتر بیژن فرهانیه از اعضای هیات علمی دانشکده مکانیک دانشگاه شریف هستند.
در 2 هفته پیش توسط علیرضا سلیمانیان