فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ویلیام شکسپیر عاشق

کتاب ویلیام شکسپیر عاشق

نسخه الکترونیک کتاب ویلیام شکسپیر عاشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ویلیام شکسپیر عاشق

ویلیام شکسپیر، مشهورترین نویسنده‌ای که تا امروز درباره او بسیار سخن گفته شده، در ۲۳ آوریل سال۱۵۶۴ میلادی به دنیا آمد؛ البته شاید! چون ممکن است تاریخ تولد او یکی دو روز، قبل یا بعد از این تاریخ باشد. ما تاریخ روزی که نام شکسپیر را انتخاب کردند می‌دانیم، اما نمی‌دانیم او در چه تاریخی به دنیا آمده است. با کنار هم گذاشتن نشانه‌هایی مثل این و کمی هم به کار انداختن قدرت تخیلمان، می‌توانیم قسمت‌های زیادی از داستان زندگی شکسپیر را کامل کنیم. پدر ویلیام، "جان شکسپیر" نام داشت. قبل از اینکه ویلیام به دنیا بیاید، پدرش هفت ‌‌سال به عنوان شاگرد چرم‌سازی و دستکش‌سازی کار کرده بود و حسابی حر‌فه‌ای شده بود. بعضی‌وقت‌ها هم پشم‌‌ریسی می‌کرد و حبوبات می‌کاشت. کار دیگرش این بود که به مردم پول قرض می‌داد، البته به طور غیر‌قانونی! کم کم، جان صنعت‌گر موفقی شد و کلی اسم درکرد، اما به چیزهای دیگری هم فکر می‌کرد. او پول‌هایش را جمع کرد و خانه‌ای خرید و در جامعۀ استراتفورد، آن روزها، روز به روز از نردبان موفقیت بالاتر ‌رفت. یکی از کارهای او در آن زمان، ازدواج با خانم جوان و شیکی به نام "ماری آردن" بود. ماری، دختر یکی از افراد مورد احترام و معروف شهر به نام "ریچارد آردن" بود و برای پدرش، خیلی عزیز و دوست‌داشتنی بود. ریچارد، هشت تا دختر داشت که ماری، کوچک‌‌ترین آنها حساب می‌شد. (تصور کنید در آن خانه، موقع مسواک زدن، پشت در دستشویی چه صفی تشکیل می‌شد!) خانوادۀ پرجمعیت آنها به اینکه نسلشان همچون درختی ریشه‌دار است و همیشه فرزندان آنها نسلشان را ادامه می‌دهند، می‌بالیدند. پدر ماری برای او مقدار زیادی پول و زمین به ارث گذاشت که این میراث، موقع ازدواج خیلی به دردش خورد. جان و ماری، قبل از ویلیام دو دختر دیگر به دنیا آوردند، ولی هر دوی آنها وقتی خیلی کوچک بودند، از دنیا رفتند. خودتان می‌توانید تصور کنید که جان از به دنیا آمدن پسر جدیدش زیاد راضی نبود، چون زیاد به زنده ماندنش امیدوار نبود. (البته آنها هنوز نمی‌دانستند که چه انسان نابغه‌ای متولد شده است!) یکی از حقایقی که می‌توان به آن یقین داشت، این است که ویلیام در روز چهارشنبه ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ در یکی از کلیساهای منطقۀ آوون در استراتفورد غسل تعمید داده شد. طبق آداب و رسوم آن روزگار، معمولاً بچه‌ها سه روز بعد از تولدشان غسل تعمید داده می‌شدند و به خاطر همین می‌توان گفت ویلیام احتمالاً در روز ۲۳ آوریل سال ۱۵۶۴ به دنیا آمده است. ویلیام در شهر استراتفورد در خیابان هِنلی به دنیا آمد. خانه‌ای که او در آن به دنیا آمد، الان به خانۀ نیم - الواری معروف شده است. خانۀ آنها سالنی با یک شومینۀ بزرگ و یک اتاق پذیرایی با شومینۀ کوچک داشت. یک اتاق دیگر هم داشت که شومینه نداشت و جان برای انبار ‌کردن پشم‌ها و ساختن دستکش‌هایش از آن استفاده می‌کرد. طبقۀ بالایی خانۀ آنها سه‌تا اتاق داشت که احتمالاً از آنها به‌عنوان اتاق‌ِخواب استفاده می‌شد.

ادامه...

بخشی از کتاب ویلیام شکسپیر عاشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



استراتفورد بدبو

در زمان کودکی ویلیام، مرگ و میر در میان کودکان و نوجوانان بسیار شایع بود؛ طوری که از هر سه نفر، یک نفر زنده می ماند و می توانست به سن بلوغ و بزرگسالی برسد. به کمک این تصویر، یکی از دلایل این همه مرگ و میر را می فهمید:



در آن زمان، شهرها نسبت به جمعیتی که در آنها زندگی می کردند، خیلی کوچک بودند. در شهر استراتفورد، نزدیک به ۲۰۰۰ نفر باید در نزدیکی هم و به صورت فشرده زندگی می کردند که همین باعث ایجاد مشکلات بهداشتی زیادی می شد؛ مثلاً آن وقت ها دستشویی ها مثل دستشویی های امروز نبود، که با آب بتوان آنها را تمیز کرد؛ و اگر به بچه ای فشار می آمد، داخل یک سطل دستشویی می کرد و ممکن بود مادرش سطل را از پنجره توی کوچه خالی کند!
آشغال هایی که ۲۰۰۰ نفر آدم هر روز تولید می کردند، جدا از فضولاتی که حیوانات اهلی تولید می کردند، شهر را بسیار کثیف و بد بو کرده بودند؛ برای همین، آشغال های شهر را به مکان هایی بیرون از شهر می فرستادند.
بعضی از مردم هم از این روش استفاده نمی کردند؛ مثلاً جان شکسپیر (پدر ویلیام) آشغال های خانه اش را به جای اینکه به محل جمع آوری زباله در آن طرف خیابان ببرد، کنار دیوار خانه جمع می کرد. جان اصلاً متوجه این کارش نبود و احتمالاً او هم مثل بعضی دیگر از مردم، خیابان را یک سطل آشغال بزرگ می دید!



طاعون

ویلیام خیلی خوش شانس بود که در زمان تولدش، از طاعون جان سالم به در برد. چند ماه بیشتر از تولد او نگذشته بود که در شهر استراتفورد، بیماری کشنده و خطرناک طاعون شایع شد. طاعون بیماری ای بود که به سرعت در شهر منتشر می شد و جان آدم ها را می گرفت. در آن زمان، طاعون جان ۳۰۰ نفر را گرفت.
اینجا می توانید ببینید بر سر کسی که طاعون گرفته، چه بلایی می آید:



پزشک ها هم نمی توانستند به مردم کمکی بکنند. در آن زمان، پزشک ها معتقد بودند بدن انسان از چهار ماده تشکیل شده است: خون، بلغم، صفرای سیاه و صفرای زرد. تصور بر این بود که عامل بیماری زا همیشه در خون وجود دارد؛ برای همین، وقتی می خواستند بیماری را از بدن دور کنند، خون بدن بیمار را از بدنش بیرون می کشیدند! آنها برای این کار، یا یکی از سیاهرگ های بدن را قطع می کردند یا از زالو استفاده می کردند.
یکی دیگر از راه های معالجه این بود که یک مرغ مرده را برمی داشتند و به آرامی روی سر بیمار می مالیدند. (چطور یک دکتر حاضر می شد این کار مسخره را انجام بدهد؟!) بعضی از آدم های سودجو هم پودری داشتند که می گفتند پودر شاخ یک موجود افسانه ای است و به بیماران می فروختند تا حالشان خوب شود؛ ولی همان طور که شما هم حدس می زنید، هیچ کدام از این راه ها نتوانست بیماران را شفا دهد!
عجیب نیست اگر بگوییم که این پزشکان خرافاتی بالاخره نتوانستند پس از گذشت سال ها، علت واقعی بیماری طاعون را کشف کنند.
قاتل اصلی، میکروبی بود که از راه نیش یک حشره منتقل می شد. این حشره، در بین پرزهای بدن موش زندگی می کرد. آنها در محل هایی که موش ها تجمع داشتند، زندگی می کردند و از خون بدن موش ها تغذیه می کردند. به مرور، این حشره ها از بین رفتند و بعد از آن بود که حشره طاعون برای تغذیه به سمت انسان ها آمد و شروع به نیش زدن انسان ها و خوردن خون آنها کرد. محل نیش این حشره، به سرعت عفونت می کرد و بیماری از آنجا شروع می شد.



با کم شدن موش ها در طول زمان، طاعون شروع به کشتن انسان های بی گناه می کرد. (اینکه طاعون سراغ آدم ها رفته بود، باعث خوشحالی موش ها می شد، ولی آدم ها را وحشت زده می کرد!) حشره طاعون می توانست تا مدت ها در رختخواب ها و لباس های کهنه و قدیمی زندگی کند. در این شرایط، بدون پوشش ماندن هر قسمت از بدن می توانست بسیار خطرناک باشد. طاعون، ترسناک ترین مشکل در زمان زندگی ویلیام بود. او هیچ وقت به طاعون مبتلا نشد، ولی طاعون هر از چند گاهی برمی گشت و ترس از ابتلاء به آن مثل خوره جان ویلیام را می خورد.

نردبان ترقی

پدر ویلیام شروع به جمع کردن پول کرد. دستکش هایی که درست می کرد، همیشه طرفدار داشت (به خصوص با شروع فصل زمستان) و در کنار فروش پشم، ریسندگی هم می کرد که سود خوبی برای او داشت.
جان همچنان به دنبال پیشرفت در عرصه های اجتماعی در شهر استراتفورد بود و برای اولین حرکت در این مسیر، به عنوان یکی از ۱۴ نماینده شهرش انتخاب شد. سرانجام در اکتبر سال ۱۵۶۸ میلادی، از طرف دولت مرکزی به عنوان ناظر اجرای قوانین در شهر انتخاب شد که مهم ترین مقام حکومتی در یک شهر بود. (تقریباً مثل شهردارهای امروزی!)

بازیگران پرسروصدا، جمعیت پرهیاهو

در همین زمان بود که اتفاق هیجان انگیزی افتاد. یک گروه از هنرمندان حرفه ای برای اولین بار در تاریخ استراتفورد وارد این شهر شدند!



مردان ملکه، در اصل مجموعه ای از هنرمندان حرفه ای بودند که مرتب این ور و آن ور می رفتند و از ملکه الیزابت برای انجام کارهایشان مجوز داشتند. (لیزی در سال ۱۵۵۸ میلادی ملکه شد و آخرین نفر از خاندان تودورها بود که بر تخت تکیه می زد. پدر او، هِنری هشتم، مرد چاقی بود که چندتا زن داشت. لیزی خودش را درگیر این موضوعات نمی کرد. او ادعا کرده بود که قبلاً با یک انگلیسی ازدواج کرده است، اما همه او را به عنوان یک ملکهترشیده می شناختند. یکی دیگر از دلایل شهرت او این بود که سر مخالفانش را از بدن جدا می کرد.)



تصور اینکه آمدن مردان ملکه به استراتفورد چه هیجانی در بین مردم ایجاد کرده بود، سخت است. تا آن روز، مردم مناطق اطراف استراتفورد، هنرمندان حرفه ای را از نزدیک ندیده بودند و تقریباً همه می خواستند برای دیدن کار آنها بلیت تهیه کنند. هنرمندان در یکی از شهر های نزدیک حضور پیدا کرده بودند و خیلی از مردم، از دیدن هنرمندان حرفه ای تقریباً ناامید شده بودند. خیلی از آنها پشت پنجره های سالن شهر که هنرمندان در آنجا هنرنمایی می کردند، جمع شده بودند تا شاید بتوانند کار آنها را حتی برای لحظه ای کوتاه نگاه کنند.
بالاخره مردان ملکه وارد استراتفورد شدند و با انجام کارهای هنری پی در پی ، سود زیادی به دست آوردند. پدر ویلیام که در حقیقت مامور ویژه حکومت در استراتفورد بود، وظیفه پرداخت دستمزد گروه هنری را بر عهده داشت. آنها برای انجام دادن کارهایشان نُه شیلینگ پول می گرفتند. پدر ویلیام به خاطر جایگاه مهمی که داشت، یک ردیف کامل در جلو جایگاه را در هنگام اجرای گروه هنری در اختیار داشت، اما ما نمی دانیم که آیا پدر ویلیام او را با خود به نمایش می برده است یا نه.
***
مرد اعجوبه



اگر فرض کنیم جان، ویلیام را هم به نمایش می برده، این احتمالاً اولین نمایشی بوده که او از نزدیک می دیده است و اگر دنبال کسی هستید که او را انگیزه اصلی نوشته های ویلیام بدانید، احتمالاً باید مردان ملکه را عامل اصلی بدانید؛ چون در آن شبی که ویلیام برای دیدن کار هنری مردان ملکه به سالن شهر رفته بود، تحت تاثیر تئاتر قرار گرفت و تئاتر، حرفه اصلی او تا پایان زندگی اش شد. (شاید شما هم از آن دسته آدم هایی باشید که تا آخر عمرشان با خواندن آثار او سرگرم می شوند!)

شروع زندگی شکسپیر



ویلیام شکسپیر، مشهورترین نویسنده ای که تا امروز درباره او بسیار سخن گفته شده، در ۲۳ آوریل سال۱۵۶۴ میلادی به دنیا آمد؛ البته شاید! چون ممکن است تاریخ تولد او یکی دو روز، قبل یا بعد از این تاریخ باشد.
***
مرد اعجوبه



ما تاریخ روزی که نام شکسپیر را انتخاب کردند می دانیم، اما نمی دانیم او در چه تاریخی به دنیا آمده است. با کنار هم گذاشتن نشانه هایی مثل این و کمی هم به کار انداختن قدرت تخیلمان، می توانیم قسمت های زیادی از داستان زندگی شکسپیر را کامل کنیم.
***

آشنایی با خانواده شکسپیرها.... یک خانواده شیک و مرفه

پدر ویلیام، "جان شکسپیر" نام داشت. قبل از اینکه ویلیام به دنیا بیاید، پدرش هفت سال به عنوان شاگرد چرم سازی و دستکش سازی کار کرده بود و حسابی حر فه ای شده بود. بعضی وقت ها هم پشم ریسی می کرد و حبوبات می کاشت. کار دیگرش این بود که به مردم پول قرض می داد، البته به طور غیر قانونی!
کم کم، جان صنعت گر موفقی شد و کلی اسم درکرد، اما به چیزهای دیگری هم فکر می کرد. او پول هایش را جمع کرد و خانه ای خرید و در جامعه استراتفورد، آن روزها، روز به روز از نردبان موفقیت بالاتر رفت. یکی از کارهای او در آن زمان، ازدواج با خانم جوان و شیکی به نام "ماری آردن" بود. ماری، دختر یکی از افراد مورد احترام و معروف شهر به نام "ریچارد آردن" بود و برای پدرش، خیلی عزیز و دوست داشتنی بود. ریچارد، هشت تا دختر داشت که ماری، کوچک ترین آنها حساب می شد. (تصور کنید در آن خانه، موقع مسواک زدن، پشت در دستشویی چه صفی تشکیل می شد!) خانواده پرجمعیت آنها به اینکه نسلشان همچون درختی ریشه دار است و همیشه فرزندان آنها نسلشان را ادامه می دهند، می بالیدند. پدر ماری برای او مقدار زیادی پول و زمین به ارث گذاشت که این میراث، موقع ازدواج خیلی به دردش خورد.



جان و ماری، قبل از ویلیام دو دختر دیگر به دنیا آوردند، ولی هر دوی آنها وقتی خیلی کوچک بودند، از دنیا رفتند. خودتان می توانید تصور کنید که جان از به دنیا آمدن پسر جدیدش زیاد راضی نبود، چون زیاد به زنده ماندنش امیدوار نبود. (البته آنها هنوز نمی دانستند که چه انسان نابغه ای متولد شده است!)
یکی از حقایقی که می توان به آن یقین داشت، این است که ویلیام در روز چهارشنبه ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ در یکی از کلیساهای منطقه آوون در استراتفورد غسل تعمید داده شد. طبق آداب و رسوم آن روزگار، معمولاً بچه ها سه روز بعد از تولدشان غسل تعمید داده می شدند و به خاطر همین می توان گفت ویلیام احتمالاً در روز ۲۳ آوریل سال ۱۵۶۴ به دنیا آمده است.



ویلیام در شهر استراتفورد در خیابان هِنلی به دنیا آمد. خانه ای که او در آن به دنیا آمد، الان به خانه نیم - الواری معروف شده است.
خانه آنها سالنی با یک شومینه بزرگ و یک اتاق پذیرایی با شومینه کوچک داشت. یک اتاق دیگر هم داشت که شومینه نداشت و جان برای انبار کردن پشم ها و ساختن دستکش هایش از آن استفاده می کرد. طبقه بالایی خانه آنها سه تا اتاق داشت که احتمالاً از آنها به عنوان اتاق ِخواب استفاده می شد.

خانه دلپذیر

استراتفورد، یک شهر تجاری نسبتاً کوچک بود که در زمان تولد شکسپیر، کمتر از ۲۰۰۰ نفر جمعیت داشت. این شهر از اطراف، به مناظر بسیار زیبا و چشم نواز کشور انگلستان محدود می شد و در کنار دو شهر مهم آکسفورد و کاونتری قرار داشت.
در زمان کودکی ویلیام شکسپیر، شهر استراتفورد تقریباً این شکلی بود:



بسیاری از ساختمان های قدیمی شهرهنوز پا برجا مانده اند. ساختمانی که ویلیام در آن به دنیا آمد، محل رفت و آمد میلیون ها توریستی شده که هر سال برای دیدن محل تولد ویلیام به آنجا می روند.
استراتفورد مغازه های منظم و زیادی داشت که در آنها از شیر مرغ تا جان آدمیزاد، به فروش می رسید و بعضی فروشگاه ها هم محل کسب و کار کفاش ها و نجارها و آهنگران بود. در اطراف شهر جاده های زیادی وجود داشت، ولی اکثر مسافران و رهگذران ترجیح می دادند از وسط شهر عبور کنند تا بتوانند کالاهای مورد نیازشان را خریداری کنند. بعضی وقت ها این کالا یک جفت دستکش نو بود که باید آن را از پدر ویلیام شکسپیر می خریدند.
تا قبل از معروف شدن ویلیام، شهر آوون استراتفورد به این دلایل شهر مهمی بود:
* کشت حبوبات: در این شهر حبوبات زیادی مثل جو، کاشته و به سایر شهرها فرستاده می شد.
* سرسبزی: در سال۱۵۸۲ میلادی، عده ای از مردم خوش ذوق تصمیم گرفتند درخت های نارونی را که در آن منطقه وجود داشت، بشمارند. نتیجه شمارش آنها بیش از ۱۰۰۰ درخت نارون بود.
* جشن ها: بعضی از جشن ها وقتی شروع می شد شانزده روز طول می کشید. (مثلاً جشن شمردن درخت های نارون!)



آدم ها و نشان ها

در این میان، پدر ویلیام همچنان به دنبال رشد و ترقی در امور اجتماعی بود و جدیداً تصمیم گرفته بود نشان مخصوص دولتی را دریافت کند. دلیل این تصمیم او هم این بود که اگر خانواده ای نشان مخصوص داشت، به هرچه می خواست می رسید. جان، پدر ویلیام، برای کالج هِرالد درخواست پذیرش فرستاد؛ این کالج، در اصل همان جایی بود که نشان مخصوص دولتی می داد. جان به دو دلیل فکر می کرد که صلاحیت گرفتن نشان را دارد: اول اینکه شغل خیلی خوب و مهمی داشت (چون ناظر ویژه دولت در استراتفورد بود) و دومین دلیلش هم این بود که با ماری آردن، دختر یک خانواده محترم و سرشناس ازدواج کرده بود. گرفتن نشان مخصوص دولتی خیلی خرج داشت و جان باید پول زیادی صرف به دست آوردن آن می کرد، برای همین کم کم با بی پولی روبه رو شد.
بعضی وقت ها آدم هایی که زمان و انرژی زیادی برای رشد و پیشرفتشان در امور اجتماعی صرف می کنند، همیشه به آنچه می خواهند نمی رسند و حتی نتیجه برعکس هم می گیرند.
***
دفترچه خاطرات خصوصی
ویلیام شکسپیر (۱۲ سالگی)

ژوئن ۱۵۷۶ میلادی
بابای پیر و فقیر، توی عجب فلاکتی گیر کرده. هر کس او را ببیند، فکر می کند توی دریایی از مشکلات غرق شده. چند سال پیش بود که به خاطر نزول خواری محاکمه شد. چندتا آدم احمق گفته بودند بابا به "جان ماشن" که سازنده کشتی بود، یک بار ۸۰ پوند و یک بار دیگر ۱۰۰ پوند پول داده و برای هر کدام از این وام ها ۲۰ پوند نزول گرفته است.
یک بار هم به خاطر خرید و فروش غیر مجاز پشم محاکمه شد. در آن زمان، عده خاصی از بازرگانان بزرگ که عمده فروش بودند، حق داشتند تجارت پشم داشته باشند. البته اگر بابا مقدار کمی پشم می خرید کسی با او کاری نداشت، ولی مسئله اینجاست که چهار تن پشم خریده بود! (هر کس این را می شنید، از جا می پرید!)
تمام این بدبختی ها زیر سر آدم فروشی به نام جیمز بود.
او در مقابل اطلاعاتی که جمع می کرد و به دیگران می داد، پول می گرفت. واقعاً مارمولک کثیفی بود! حتی یک بار هم به خاطر رشوه گیری و تهدید کسانی که در مورد آنها اخباری به دست آورده بود، او را به زندان انداخته بودند! واقعاً که چه موش بدجنسی بود!
چه فایده؟! بد گفتن از او دردی از بابای پیر و فقیر من دوا نمی کند. فقط آرزو می کنم کاش من بزرگ تر بودم و می توانستم به بابا کمک کنم.
***
البته شاید دلایل دیگری برای حرف ها و ادعاهای مرد آدم فروش یعنی جیمز، که زیرآب پدر ویلیام را زده بود، وجود داشته باشد. بعضی از مردم حدس می زنند که جان از طرف کلیسای کاتولیک تحت تعقیب بوده است. بد نیست در اینجا کمی درباره اوضاع دین و مذهب، در انگلستانِ زمان شکسپیر صحبت کنیم...
بیش از ۳۰ سال بود که در کشور انگلستان، مردم درگیر این موضوع بودند که کاتولیک بمانند یا اینکه پروتستان بشوند. گرفتاری از آنجا شروع شد که بین هِنری هشتم و پاپ، رییس کلیسای کاتولیک، بحث و مشاجره به وجود آمد.
هِنری می خواست از همسرش طلاق بگیرد، ولی پاپ این کار را برای او انجام نمی داد و او هم که ناراحت شده بود، تصمیم گرفت کلیسای جدیدی، یعنی همان کلیسای انگلستان را برای خودش درست کند. بعد از آن، طرفداران هر کدام از این فرقه ها سعی کردند پادشاه را از فرقه خودشان انتخاب کنند و بر تخت بنشانند.



ملکه لیزی، زمانی که نسبتاً جوان بود، به فرقه کاتولیک ها پیوست؛ اما بعد از آنکه به حکومت رسید و ملکه شد، مذهب خودش و کل انگلستان را به پروتستان تغییر داد! (عجب آدم حقه بازی بوده!) کلاً اعتقادات مذهبی، در آن زمان برای مردم گرفتاری زیادی درست کرده بود.
جان، دیگر ارتباط کاری با حکومت مرکزی را کنار گذاشت و به عضویت انجمن شهر درآمد. در سال ۱۵۷۸ میلادی، مقداری از زمین هایش را فروخت تا کمی پول به دست آورد. او حتی مجبور شد مقداری از اموالی را که به همسرش، ماری به ارث رسیده بود گرو بدهد تا ۴۰ پوند (امروز تقریباً ۲۵۰۰۰ پوند می شود!) قرض بگیرد. جان، روزبه روز بدهکارتر می شد.

جان عیال وارتر شد

در آن زمان، جان نان خورهای بیشتری پیدا کرده بود و باید شکم آنها را سیر می کرد. در اینجا می توانید عکس دسته جمعی خانواده ویلیام را ببینید...



دانش آموز یا کارگر؟

بعضی ها می گویند که ویلیام شکسپیر تحصیلات آن چنانی نداشت. درست است که ویلیام هیچ وقت به دانشگاه نرفت، ولی نباید فراموش کنیم که او زیاد هم (آن طور که بعضی از کتاب های تاریخ دوست دارند بنویسند) از آموزش و تعلیم دور نبود. ویلیام خانواده خوبی داشت، پدر او تاجر موفقی بود (البته در بیشتر موارد!)، مادرش دختر یکی از مردان مشهور روزگار خودش بود و مهم تر از همه اینکه خود او دانش آموز خیلی خوبی بود.



ویلیام ۱۵ ساله بود که مدرسه اش را تمام کرد و چون در آن زمان، درآمد خانواده اش زیاد نبود، تصمیم گرفت به همراه پدرش تجارت و به او کمک کند. حالا که دیگر کار هم می کرد، تصمیم گرفت دلش را به دریا بزند و کاری بکند که همه اعضای خانواده را غافلگیر کند....

شکسپیر در مدرسه



جان، پدر ویلیام که از موقعیت خوبی در شهر برخوردار شده بود، ویلیام را به مدرسه فرستاد. در آن زمان، مدرسه رفتن برای بچه ها اجباری نبود و فقط ثروتمندان، پسرانشان را به مدرسه می فرستادند؛ این خیلی بد بود، چون باعث شده بود خانواده های فقیر نتوانند پسرانشان را به مدرسه بفرستند و بچه های این خانواده ها نمی توانستند خواندن و نوشتن یاد بگیرند؛ و همین هم دلیلی بود برای اینکه آنها برای همیشه فقیر بمانند. دخترها که اصلاً حق نداشتند مدرسه بروند. آنها در خانه آموزش می دیدند و اغلب هم نمی توانستند خواندن و نوشتن را بیاموزند.
وقتی ویلیام پنج ساله شد، به یکی از مدرسه های ابتدایی محلی رفت که به وسیله معلمان غیرحرفه ای اداره می شد. در این مدرسه ها، پسران با خواندن و نوشتن آشنا می شدند و کمی هم ریاضی یاد می گرفتند. مهم ترین کار در این مدرسه ها، شرکت بچه ها در مراسم کلیسا بود.



بعد از گذراندن مدرسه ابتدایی، وقتی بچه ها به سن هفت سالگی می رسیدند، احتمالاً یکی از این کارها را باید انجام می دادند:



از تسلط ویلیام به زبان لاتین و آثار هنری او می توان پی برد که احتمالاً پدر ویلیام گزینه سوم را برای او انتخاب کرده بود. یکی از این مدرسه های ادبیات و دستور زبان، فقط چند دقیقه تا خانه ویلیام فاصله داشت که به آن مدرسه جدید پادشاهی می گفتند.
ویلیام یک مداد از جنس ساقه پَر داشت که آن را از پَر غاز یا بوقلمون درست می کردند و مجبور بود هر روز نوک آن را تیز کند. دفتری هم که از آن، برای نوشتن مشق در کلاس درس استفاده می کردند، از جنس چوب بود و به راکت تنیس شباهت داشت. یک طرف آن حروف الفبا را می نوشتند و در طرف دیگر آن، جای خالی برای تمرین وجود داشت.

***
یک روز در مدرسه

۶:۳۰:  شروع کلاس ها



لاتین: در یک روز سرد زمستانی، باید صبح زود از خواب بیدار می شدند. دانش آموزان، اول درس لاتین می خواندند. شروع کلاس لاتین با آموزش یک پند و اندرز شروع می شد و بعد نوبت به متن های ادبی قدیمی می رسید.
۸:۳۰:  زنگ تفریح برای خوردن صبحانه، تکه ای نان و مقدار کمی هم میوه.
بعد از آن، الهیات (یا همان دینی)



به دنبال آن هم حساب (یا بهتر است بگوییم ریاضی)
۱۲:۳۰ : زنگ تفریح برای ناهار، احتمالاً ناهار مقداری نان و گوشت
بوده است.
بعد از آن، قواعد: قواعد یعنی چگونه انگلیسی را درست و صحیح بنویسیم.
یونانی: در این کلاس، دانش آموزان باید قسمتی از کتاب مقدس را
ترجمه می کردند.
تاریخ کلاسیک، مثل تاریخ یونان باستان و رومی ها. (معلمان مدرسه به
یونانی ها و رومی ها علاقه خاصی داشتند.)



فصاحت و بلاغت یا همان هنر حرف زدن و سخنرانی در بین مردم: هنر سخنرانی، پرطرفدارترین حرفه در میان..... (حدس بزنید در میان چه کسانی؟!) بله، در میان رومی ها بود که عاشق بحث و مجادله بودند.
۵:۳۰ زنگ رفتن به خانه
(و بالاخره پایان یک روز خیلی خیلی طولانی)
***
مدرسه ها فقط در ایام کریسمس، دو هفته و هنگام عید پاک هم دو هفته تعطیل بودند و تلخ تر از همه اینکه دانش آموزان، در تابستان اصلاً تعطیل نمی شدند! از طرف دیگر مسئولان مدرسه ها خیلی خشن بودند. روی یکی از دیوارهای سیمانی مدرسه، اعلامیه تنبیهی برای بچه های مدرسه زده بودند که روی آن نوشته شده بود:



سال ها بعد ویلیام در یکی از نمایشنامه هایش با نام "هر طور شما دوست دارید"، پسربچه ای را توصیف کرد که در راه رفتن به مدرسه بود:

... پسرک نالان کیف به دست، اول صبح با چهره ای سرحال اما بدون ذوق و شوق، همچون ماری به سوی مدرسه می خزد.



آیا واقعاً این حس خود ویلیام بوده؟

نظرات کاربران درباره کتاب ویلیام شکسپیر عاشق