فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نامداران

کتاب نامداران

نسخه الکترونیک کتاب نامداران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۵,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نامداران

«نامداران» کتاب گفت‌وگو با بزرگان ایران است. راوی زندگی پرفراز و نشیب زنان و مردانی قدرتمند که خود را باور داشتند. کسانی که ناامید نشدند و با تلاش، راستگویی و شکیبایی در برابر سختی‌ها و ناملایمتی‌ها ایستادند، و در راه رسیدن به رؤیایشان، لحظه‌ای تردید به دل راه ندادند و تسلیم نشدند. به هر سوی ایران بنگریم، اسطوره‌هایی داریم که می‌توانند در زمینه‌های گوناگون نمادی برای رشد و پیشرفت باشند. یکی اسطورۀ ساخت و ساز کشور است، دیگری اسطورۀ دانش، آن دیگری اسطورۀ هنر و... جالب توجه این است که این بزرگان دوروبر خودمان هستند. همۀ ‌آنان الگوهای در دسترس و ایرانی‌اند و در همین مرز و بوم و با همین امکان‌ها رشد کرده‌اند. آنان افسانه‌ای و یا ساختۀ جادوی رسانه‌ها نیستند، بلکه بدون لاف و القاب پرطمطراق استاد، دکتر و پروفسور، همواره سخت کوشیده‌ و به پیرامون خود روشنایی بخشیده‌اند. بزرگانی که در این کتاب از ایشان یاد شده، تنها نمونه‌هایی هستند از ارزش و قدرت جامعۀ ایرانی. پای گفت‌وگو با آنان نشستیم. به داستان زندگی‌شان گوش سپردیم. خندیدیم، گریستیم و تحسینشان کردیم، چراکه همۀ آنان ایرانی‌اند و مایۀ مباهات ما. چنانچه می‌خواهیم به خودمان ارزش بدهیم، چنانچه می‌خواهیم بها داشته باشیم، چنانچه می‌خواهیم نزد مردم جهان محترم باشیم، باید این اصل را زنده نگه داریم و در هر دوره و عصری، بدون تنگ‌نظری، اسطوره‌های این مرز وبوم را به نسل‌های آینده، به مردم دیگر سرزمین‌ها و از همه مهم‌تر، به مردم معاصر خودمان، معرفی کنیم و از بزرگان کشورمان ایران، همچون هویت ملی، اعتبار و شناسنامه‌مان محافظت کنیم. بسیاری از ما، مرثیه سرایی برای از دست دادن عزیزانمان را به توجه و قدر دانستن آنان، تا آن هنگام که در کنار ما هستند، ترجیح می‌دهیم و شگفتا که همین رویکرد، برای بزرگان و مفاخر ملی کشور نیز تکرار می‌شود! اگر دربارۀ تخریب بنایی تاریخی یا تغییر نام منطقه‌ای، خبری در میان ما منتشر شود، همه بی‌قرار و دل نگران سرمایه‌های ملی می‌شویم و با بازنشر خبر و به شیوه‌های گوناگون، نگرانی‌های خود را بروز می‌دهیم، اما از خاطر می‌بریم بخشی از سرمایه‌های ملی کشور، «جان های پاک» عزیزانی ‌است که بزرگان و مفاخر کشور در حوزه‌های مختلف علم، هنر، اندیشه، مهارت و... هستند و بی‌شک، برای جامعۀ ایرانی، تکرار ناشدنی و بی‌بدیل خواهند ماند. دریغا که بسیاری از مفاخر یادشده، نه تنها مورد بی‌مهری یا غفلت نظام‌های اجتماعی و انسانی کشور قرار گرفته‌اند، بلکه ما ساکنان میهن نیز، آنان را مورد بی‌مهری قرار می‌دهیم و به فراموشی می‌سپاریم. به‌ظاهر این رفتار جمعی، به قرن معاصر خلاصه نمی‌شود، وگرنه امروز، کشورهای دیگر مدعی مالکیت بزرگانی همچون ابوعلی سینا، مولانا، خوارزمی و... نبودند. این‌گونه شد که سرنوشت کتاب «نامداران» رقم خورد تا مخاطبان فرهیخته را بیشتر به یاد مفاخرملی کشورمان بیندازیم و بانی توجه مناسب‌تر به بزرگان ایران‌ زمین شویم. قدر آنچه را داریم بدانیم، پیش از آنکه زمان ما را وادارد تا بگوییم، ای‌کاش قدر آنچه را داشتیم می‌دانستیم. کتاب «نامداران»، راوی سفر زندگی است. در سطر سطر کتاب تلاش شده است لحن قهرمانان حفظ شود؛ گویی هر فردی دارد قصۀ زندگی‌اش را برای ما تعریف می‌کند.

ادامه...

بخشی از کتاب نامداران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مهندس سیدرضا میرصادقی



«درونگرایی از من فردی برنامه ریز ساخت»
سازنده برج میلاد
مدیرعامل یادمان سازه

گلدان های پشت پنجره، همچون نخل های تنیده در هم، با دلدار خود به راز و نیاز نشسته اند. تابلوی فرشی که برگ های پاییزی اش بی تاب از شاخه هایش جدا شده اند، جسورانه و بی اعتنا به هیاهو، بر گونه آسمان بوسه می زنند، تاب می خورند و با مهر بر روی زمین آرام می گیرند. رادیوی قدیمی؛ میراثی از پدر، بی نجوا و بی پیرایه، از روز فراق سکوت اختیار کرده است در کنج این اتاق...
کتاب های چیده شده بالای میزکار، کوسن های رنگی، تابلو های تقدیر مدیر نمونه شهرداری، ماکت های ماشین آلات، ساعت شنی زمان سنج، قابی از تصویر همکارانش، و تابلوی غروب زیبای خورشید بر فراز برج میلاد که دانشجویی به او هدیه داده بود.
نهایت نظم، هارمونی رنگ ها و زیبایی درگوشه گوشه این دفترکار به روشنی به چشم می آید. همه طراحی جزء به جزء دفتر کارش به عهده خودش بوده؛ از خرده ریزهای باقی مانده از پروژه ها! هنر خلق کرده. دلش نمی خواهد کارکنانش در فضایی نامناسب کار کنند؛ جایی که هوا نیست؛ جایی که زیبایی نیست؛ جایی که هنر و نظم نیست. حتی اگر پروژه وسط بیابان باشد در کمتر از چهل روز بنایی می سازد که زبان هر بیننده ای را به تحسین می گشاید. چشمانش همچون عقاب تیز است. حواسش به همه جا هست.

تیرماه ۱۳۴۷ در شهر آبادان به دنیا آمدم. جنس و بافت خانواده ما، رنگ و بوی نفت داشت. پدرم، کارمند شرکت نفت آبادان بود. درخانه های سازمانی زندگی می کردیم؛ مناطق شرکت نفتی که پایه اش را انگلیسی ها بنا نهاده بودند. انضباطی که از همان دوران توسط پدرومادرم در خانواده پایه ریزی شده بود، سبب شد انسجام خانواده تاکنون حفظ شود. ارتباط صمیمی ام با چهارخواهر و دو برادرم مثال زدنی ست. هفتمین و آخرین فرزند خانواده بودم، ته تغاری که اختلاف سنی اش با نخستین فرزند خانواده یعنی خواهرم هجده سال بود. خواهرانم حکم مادر را برایم داشتند.
ده ساله بودم که انقلاب شد. گمان می کنم ده ساله های آن دوره با حالا خیلی تفاوت دارند. سال ۱۳۵۶بود. دیدم که کتاب هایی را در باغچه حیاط خانه مان پنهان می کنند. پرسش های بی پاسخ و ذهن کودکانه و کنجکاوم، پس از دو روز مرا به محل دفن کتاب ها کشاند. آن ها را از زیر خاک بیرون آوردم. شروع به خواندن کردم. مطالب روشنفکرانه غیر مُجازی بود که در جامعه دست به دست می چرخید. با عطش فراوان سطر به سطر کتاب ها را خواندم. در همان دوران کودکی با برداشت هایی که بیشتر تحت تاثیر افکار بزرگ ترها بود، شب ها با همسالانمان شروع به تجزیه و تحلیل می کردیم.
شهر آبادان در آن هنگام، کوران تفکرات و اعتقادات گوناگونی بود که توسط گروه های سیاسی، فضایی برای رشد و نمو می طلبید. اهل مطالعه شده بودم و به تبع آن درونگرا و درونگرایی از من فردی برنامه ریز ساخت.
نزدیکانم به من می گویند تو نکته سنج و نکته بین هستی. بارها شده در عمق جمعیت و در بطن موضوعی و یا در سرعت ۱۵۰ کیلومتر مسائلی را می بینم که کسی نمی بیند. عادت کرده ام که به پیرامونم با دقت بنگرم.
از دوران کودکی خیلی کم حرف بودم، و چنانچه حرفی می زدم، بسیار تاثیرگذار بود. یادم می آید گاهی در مباحث چنان شرکت می کردم که پدرم می گفتند، حرف درست را این پسر دوازده ساله می زند! پدرم اعتماد به نفس بسیار بالایی به من داده بود. بسیار فقدانش را حس می کنم. غافل بودم و هنگامی که او را از دست دادم تازه پی به حضورش بردم. پدرم، درونگرا و کم حرف بود. روی موضوعات گوناگون تامل می کرد. اهل قضاوت نبود. اهل تامل بود. وقتی به حقی معتقد بود قاطعانه می ایستاد.
جنگ شده بود. از آبادان به شیراز و از آنجا به اهواز و بعد به تهران کوچ کردیم. دوران تحصیلم در این جابه جایی ها سپری شد. در زمان دانشجویی به جبهه رفتم. جبهه، خیلی روی من اثر گذاشت. از آن دوران نوشته های بسیاری دارم.
عاشق ادبیات بودم و همیشه در دوران تحصیل نمره انشایم بیست بود. طبع شعر داشتم. در بخش مقاله نویسی و روزنامه نگاری بسیار فعال بودم. در زمان جنگ، با توجه به جو حاکم و شرایطی که وجود داشت به عنوان کسی که شاهد چنین رویدادی بودم، سوال بزرگی در برابرم بود و هرچه پیش می رفتم به پاسخی قاطع نمی رسیدم. چه عشقی وجود دارد؟

عاقبت پاسخ را یافتم

یادم می آید سال آخر دبیرستان بودم و عملیاتی در جبهه انجام شده بود. خیلی اتفاقی، کنار بنیاد شهید، اجساد شهدا را از نزدیک دیدم. آن صحنه تاثیر بسیار عجیبی بر من گذاشت.
در دوره دبیرستان به رزمنده ها ریاضی و فیزیک درس می دادم. اتفاقاً تعدادی از آن رزمنده ها با من وارد دانشگاه شدند. سال دوم دانشگاه بودیم که دو نفر از آنان بسیار هیجانزده می خواستند به جبهه بازگردند. دوباره آن پرسش در ذهنم شکل گرفت: چه عشقی وجود دارد؟
عاقبت پاسخ را یافتم. اگر در آن مبارزه تمام عیار و تمام قد که یک ملت درگیر آن بودیم، شرکت مستقیم نمی کردم، تا آخر عمر خودم را نمی بخشیدم. مدتی به جبهه رفتم. براساس رشته تحصیلی ام کارم در جبهه راه سازی و نقشه برداری بود. در همه مناطق جنوب شرکت داشتم.
یک ماه پس از اینکه جنگ تمام شد برگشتم. دیگر درس خواندن برایم معنایی نداشت. به کار کردن و سازندگی فکر می کردم. بیست سالم بود که مشغول به کار شدم. نقشه برداری خوانده بودم و از آنجایی که بسیار به رشته عمران علاقه مند بودم، دوباره امتحان دادم و چون تنها انتخاب من در دانشگاه عمران بود، مهندسی عمران و سازه خواندم. هنگامی که در کوران کار قرارگرفتم عاشق مدیریت شدم. مدت ها در وزارت دفاع کار می کردم. در کلاس های سازمان مدیریت صنعتی شرکت کردم و گواهی نامه آن را گرفتم. بسیار به مبحث مدیریت علاقه مند شده بودم. بنابراین کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی MBA را خواندم و دکترایم را در مدیریت مهندسی گرفتم.
درحال حاضر، در یکی از مجله های مربوط به ساخت وساز سیلابس های مدیریت پروژه را می نویسم. بیشتر بچه هایی که با من کار می کنند مرا تشویق می کنند که این کار را انجام دهم.
برای زندگی ام چشم اندازی تعریف کرده بودم و هر زمان میزان انحرافاتم را از اهدافم مشخص می کردم. در سال ۱۳۸۲ نخستین فردی بودم که در ایران روی پروژه های عمرانی «روزشمار» گذاشتم. این گونه پروژه های عمرانی مدیریت زمانی می شد. خیلی ها اعتقاد داشتند که در ایران با این همه اما و اگر که وجود دارد، این کار شدنی نیست. اما من ایستادم و باید با این مدیریت زمان به میزان انحرافات خود می رسیدیم. در کشور ما مدیریت توجیهی داریم. هیچ کس عذرخواهی نمی کند. فقط توجیه می کنیم. وقتی افتتاح برج میلاد با تاخیر مواجه شد. روی روز شمارها علامت منفی گذاشتم و خیلی ها با این کار موافق نبودند. ۱۸۷ روز نمره منفی را من به خود دادم! البته برای آن تاخیر دلیل داشتم، اما درهرصورت این نمره منفی برای من بود. هیچ اعتقادی بین دو دستگی مردم و مسئولین ندارم. هر دو گروه در هر رویدادی که زیانبار است مقصر هستند. اما محوریت موضوع روی مسئولینی است که باید فرهنگ سازی کنند. باید این موضوع در بین همه مردم جا بیفتد که مسئولیت کار و اشتباه مان را بپذیریم. روش کار من متفاوت است. در مباحث اجرایی از گزافه گویی دور هستم. برای مثال، اگر از شرکت مهندسین مشاور یک گزارش کار بخواهید، دویست صفحه به شما گزارش می دهند که جمع بندی آن حتی دو صفحه هم نمی شود. بقیه اش مجموعه ای رونوشت و مسائل حاشیه ای است. من خلاصه می کنم و راهکارهای میانبر را ارائه می دهم. از نرم افزار و ادبیاتی استفاده می کنم که فهم و درکش ساده تر باشد تا بتوان سریع تر بر مبنای آن محور تصمیم گیری ها انجام شود. گروهی که با من کار می کنند، متوجه این موضوع هستند. کلیدهایی را برای آنان تعریف کرده ام تا سریع تر به نتیجه برسیم. در کارهای عمرانی از لحاظ زمان بندی رکورددار هستیم.
برای اجرای پروژه ها دائم در سفر بودم؛ از عسلویه گرفته تا نمک آبرود و مراغه، شیراز، تهران، آبادان، اهواز و دیگر شهرها. زمانی که در وزارت دفاع بودم از مشهد، گرگان، گنبد و اردبیل پروژه داشتم تا اروندرود و چابهار. استانی در ایران نیست که در آنجا کار نکرده باشم. همیشه دوست داشتم یک حرکت اثرگذار داشته باشم. حتی از دوران کودکی دلم می خواست نسبت به همسن وسال های خودم فیگور متفاوت بودن بگیرم. چشم هایم ضعیف نبود، اما آرزو داشتم عینک بزنم چون می خواستم متفاوت باشم! این موضوع را کسی نمی داند. آخرش عینک روی چشمانم ماند. (می خندد)

هرگز وقایع ناگوار را باور نکردم

از شانزده سالگی به بعد کمی به رویاهایم معقولانه تر نگاه کردم. کسی که بیش از همه روی من تاثیر داشت، پدرم و افکارش بود. در دوران نوجوانی ام، پدرم بازنشسته شده بود و وقت بیشتری برای من داشت. این امر باعث شده بود نگاهی برای زندگی داشته باشم که رویاهایم نیز تحت تاثیر آن بود؛ اینکه انسان سالمی باشم و درست زندگی کنم. پدرم نخستین کسی بود که من را باور کرد و اعتمادبه نفس بسیار بالایی به من داد. گاهی فکر می کنم کارهایی که من در دوران جبهه در سن کم انجام دادم، چقدر جسورانه بوده! و اینکه با آدم های نترسی همنشین بودم.
برای خدمات جنگی و نظامی می بایستی پلی بنا می کردیم. پل باید روی کانالی ساخته می شد. پل را با نیروهای مردمی که در و پنجره ساز بودند ساختم. جوشکار اسکلت سنگین با جوشکار در و پنجره ساز خیلی تفاوت دارد. یک در و پنجره ساز نمی تواند جوش نفوذی بزند. حتی خود ما نیز دوره جوشکاری ندیده بودیم، اما پل عظیمی را ساختیم. پل را به صورت پیش ساخته آوردیم و روی کانال نصب کردیم. خرپایی دادیم و یک تکه آن را از ایستگاه ۱۲ آبادان بریدیم و آوردیم تا بتوانیم ادوات نظامی را از روی آن عبور دهیم. هر دهنه آن حدود پانزده متر بود. گفته بودم کارتن یخچال را از اهواز بیاورند و این ها را روی سر و بدن جوشکاران می گذاشتم که در حین کار، هواپیمای دشمن متوجه برق جوشکاری نشود. کارتن یخچال را سوراخ کرده بودیم که بتوانند نفس بکشند و الکترود را شبانه جوش بزنند.
خواست خداوند بود که برای کسی هیچ اتفاقی نیفتاد. دو سال پس از جنگ رفتم و دیدم که هنوز آن پل آنجاست و از آن استفاده می کنند. وقتی جوان تری، دل گنده تر هستی. یادم می آید ۲۸ سال داشتم. سازه ای ساخته بودم که ۲۸ متر ارتفاع داشت. بی مهابا و بدون کمربند ایمنی روی آن راه می رفتم و می دویدم، اما حالا اصلاً جرئت آن دوره ها را ندارم. جوانی برای خود شور و شوقی دارد. آن دوره کارکردن من بسیار فشرده بود. بین ۲۸ تا ۳۴ سالگی، سیزده کارگاه همزمان درسراسر کشور داشتم. بارها و بارها در کوه ها و جاده های ایران گم شدم... در طوفان شن گیر کردم. در سیلی که جاده را فراگرفته بود گرفتار شدم، اما هیچ وقت با خود راننده نمی بردم. همیشه خودم پشت فرمان می نشستم.
در هجده سالگی، در جنوب، نیمه های شب سوار قایقی بودیم. ناگهان دریا مواج شد و قایق به زیر آب رفت و غرق شد. پس از بیست دقیقه توسط لنجی که نزدیک ما بود از اعماق دریا نجات پیدا کردیم. اما در همه آن مدت باور نکردم که غرق شدم، در صورتی که کسانی که در قایق بودند از همان ابتدا که قایق واژگون شد بسیار ترسیده بودند.
در جبهه ماشین ما را به رگبار بستند. با اینکه گلوله ها را می دیدم، اما باور نمی کردم که این تیرها به من اصابت کند. سال ها بعد، خواب می دیدم و سوزش آن تیرها را در بدنم احساس می کردم.
در چهل سالگی، سکته قلبی کردم. از بالا کسانی را که درحال احیای بدنم بودند و شوکر می زدند، می دیدم. حالم خیلی خوب بود. همه جا رنگ سفید آبی خیلی روشن بود. فضا بسیار سبک بود؛ مانند نسیم کولرگازی. از کودکی عاشق کولرگازی بودم، برای همین هر احساس خوب و لطیف برای من مانند نسیم کولرگازی است. وقتی به هوش آمدم همه می گفتند تو می خندیدی، اما من از بالا می دیدم که همه گریه می کردند. هیچ وقت وقایع ناگوار را باور نکردم و همیشه به زودگذر بودن ایام بد امید داشتم.

من تمام شدم

کارم پل سازی بود که وارد وزارت دفاع شدم. نخستین مسئولیتم سرپرستی کارگاه تانک سازی بود. با ورود من به آن مجموعه، حجم کار بسیار بالا رفت. در بدو ورودم تعداد کارکنان نود نفر بودند که در طی شش ماه تعداد آنان بیشتر شد. یک جوان ۲۷ ساله بودم که ۸۷۰ نفر پرسنل قراردادی، رسمی و دولتی داشت. سال ۷۴ بود.
قانونی وضع کرده بودم که صبح روزهای شنبه کارکنان زودتر حاضر شوند. برای همه آنان به مدت نیم ساعت سخنرانی می کردم. نکات منفی و مثبتشان را می گفتم. گروه های شاخص را در هفته گذشته معرفی می کردم. در آن زمان خیلی سخت بود که از نظر کمی به تیم امتیاز بدهیم، اما همه این کارها را انجام می دادم. تیم های ضعیف را هم معرفی می کردم. مدیران زیر مجموعه، هر پنج شنبه، برنامه هفته پیش رو را به من می دادند و در روز جمعه چهار تا پنج ساعت وقت صرف می کردم و هماهنگی برنامه هایشان را انجام می دادم. میزان بازدهی آنان ده برابر شده بود.
چه عشق و شوری برای کار داشتم. نه سال در وزارت دفاع بودم. کارخانه تانک سازی را ساختم و خط تولید را برای بهره برداری تحویل دادم. کارخانه خط تولید لاستیک هواپیما را ساختم؛ خط تولید فولاد، خط تولید چدن، آلومینیوم و.... همزمان خانه های سازمانی می ساختم و ابداعات بسیاری نیز داشتم.
وقتی استعفای خود را نوشتم، وزارت دفاع مدت ها با استعفای من موافقت نمی کرد. متعجب بودند که چرا می خواهم استعفا بدهم. برایشان گفتم که وقتی به کودکی چهار پنج ساله یک جعبه مداد رنگی بدهید، می بینید که او فقط چهار یا پنج رنگ را استفاده می کند. قرمز، سبز، آبی و زرد. مدام آن ها را می تراشد و عاقبت، در جعبه مداد رنگی چهار یا پنج رنگ تمام می شوند، اما مدادهای دیگر افراشته باقی می مانند! به آنان گفتم:«شما مدیران، کارها را فقط بر روی سر چند نفر می ریزید که عاقبتشان مانند آن جعبه مداد رنگی می شود. در حال حاضر، من تمام شده ام. مدیری در کنار من بود که اختلاف حقوقش با من فقط دویست هزار تومان بود، اما به اندازه ای بیکار بود که با فرصت مطالعاتی دکترایش را در دانشگاه گرفت و استاد دانشگاه شد، در حالی که من در ماه ده هزار کیلومتر رانندگی می کردم و سیزده هزار کیلومتر نیز با هواپیما پرواز می کردم. یعنی به طور متوسط روزی پانصد تا ششصد کیلومتر در سفرها و ماموریت کاری بودم. این گزارش عملکرد من است؛ ببینید. بازدهی و درآمدزایی مجموعه من، به اندازه ده تا دوازده برابر مجموعه های دیگر بوده است. خوب امروز من نیستم.»



من انگیزه ام را یک روز در جاده از دست دادم. ماه رمضان بود. از مجموعه به طرف تهران می آمدم، به دلیل مشکلات زیاد به اندازه ای حواسم پرت بود که کم مانده بود به زیر کامیون بروم. آنجا تصمیم گرفتم که دیگر در آنجا کار نکنم.
سرانجام، پس از یازده ماه استعفای من را پذیرفتند و بعد وارد شرکت آتی ساز شدم.

بودنم حس می شود

در بیست و سه سالگی به خواستگاری همسرم رفتم که در همسایگی ما زندگی می کرد. همه برنامه ها و اهداف زندگی ام را به او گفتم و از ۲۵ تا ۵۰ سالگی برنامه های پنج ساله ام را به او دادم. برای او گفتم که تا حدود ده سال مشکل خواهیم داشت و به خاطر کارم باید بسیار سفر کنم. امروز همسرم می گوید:«هنوز سفرهای تو تموم نشده؟» (می خندد)
پس از مطالعه عمیق با توجه به شرایط خودم با همسرم تصمیم گرفتیم که صاحب فرزند شویم. دو پسر دارم. رهام و ماهان. پسر بزرگم مانند من درونگراست. بسیار باهوش و خوش رفتار است. پسر دومم کمی متفاوت است و می تواند احساسات درونی اش را بروز دهد. آدم های درونگرا آزار می بینند. عموماً در طبقه بندی اجتماعی، قضاوتی که درباره آنان می شود متفاوت از شخصیتشان است. در این مقوله آسیب هایی دیده ام.
وقتی در خانه هستم به معنای واقعی هستم. بودنم حس می شود. من آدم کم خوابی هستم. آخر شب ها مطالعه می کنم. در سفر می نویسم. از زمانم بهترین استفاده را می برم. در تعطیلات نوروز نیز کار می کنم. البته چند روزی را با خانواده می گذرانم. گاهی فتیله کار را پایین می کشم، اما تعطیل نمی کنم. پشت در خانه که می رسم با کارم هستم، وارد که می شوم کار تعطیل می شود. برای همین به یک تعادل خوب رسیده ام.

هدف من فقط اثرگذاری است

از همان ابتدا، براساس تعلیمات پدرم، مادیات را از زندگی ام بیرون کردم. هیچ گاه هدفم رسیدن به مادیات نبود! هیچ وقت نگفته ام که من باید به این اندازه از ثروت برسم و یا دارایی هایم این قدر باشد. به کسانی که با من کارمی کنند همیشه می گویم، در بحث مالی بی انگیزه نشوید، چون پول می رسد. طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت... سال هاست که نمی دانم چقدر درآمد دارم. از هنگامی که وارد بخش خصوصی شده ام، برادر بزرگ ترم مدیرمالی مجموعه من شده است. او به من حقوق می دهد.
ابتدای سال ۸۸ از شهرداری و امور دولتی بیرون آمدم و قسم خوردم که هرگونه پیشنهاد دولتی را کنار بگذارم و فقط در جایی باشم که می توانم اثرگذار باشم و وارد بخش خصوصی شدم. برای ارائه مشاوره، گاهی عضو هیئت مدیره غیرموظف بوده ام.
هرگز مسائل مادی من را ناامید و یا بی انگیزه نکرده، اما بی معرفتی، نمک نشناسی بسیار تاثیر بد روی من می گذارد. کسانی که با من کار کرده اند می دانند که اگر در من انگیزه ایجاد کنند، حتی دلسوزانه تر از خودشان کار می کنم. پایین ترین حق الزحمه را گرفته ام و بیشترین دلسوزی را کرده ام. حتی بیشتر از شرح وظایفم انجام داده ام، ده ها برابر ارزش های افزوده، ایجاد کرده ام. وقتی با ناسپاسی موضوعاتی را به من تحمیل می کنند در این مواقع بی انگیزه می شوم و پا پس می کشم. از آنجایی که اهل نوشتن هستم، لایحه اعتراضی می نویسم.
از جوانی الگوی من یکی از بزرگانی بود که در جامعه مهندسی به نیکی از وی یاد می شود و همیشه از درایت و منش او می گویند، اینکه هیچ وقت ناحق نمی گوید. بیست ویک سال داشتم که حقوقم چهل و پنج هزارتومان بود؛ دوبرابر حقوق بازنشستگی پدرم. تصمیم گرفتم به جایی بروم که تاثیرگذار باشم. حقوقم یک چهارم شد. به حقوق اهمیتی نمی دادم. می خواستم جایی بروم که آن فرد آنجاست و هر چه آموختم از او بود. بزرگ منش بود و در حیطه کاری اش فنی و اجرایی بود.

در مسیر کمال گرایی

خدایی را شناخته ام که همواره برایم آرامش قلبی ایجاد کرده که بتوانم اهل گذشت، صبر و اهل حق باشم. درباره بحث خداشناسی، سال های سال تحقیق کرده ام تا بتوانم جهان بینی ای داشته باشم که مبتنی بر آن زندگی ام را رقم بزنم. همه کسانی که با من کار می کنند می دانند که در اوج عصبانیت حق را به صاحب حق می دهم و اگر بدانم اشتباه کرده ام بی معطلی پوزش می خواهم. عذر خواهی برای من کار ساده ای است. تلاش کرده ام که کبر و غرور را در خود بکشم. وقتی متکلم وحده باشید از ذات شخصیتی طرف مقابل و یا حتی از درست بودن حرف هایتان غافل می شوید. خیال می کنید هرچه شما می گویید، دیگری با جان ودل گوش کرده و پذیرفته است، اما به جایی می رسید که از طرف مقابل حرکت و عمل می خواهید و نه فقط شنیدن و گوش سپردن! وقتی حرکتی ندیدید! بپذیرید که اینجا بزرگ ترین شکست زندگی تان است. این عبارت «من همینم که هستم» در زندگی من خیلی تاثیر داشته است و دیدم که جواب نمی دهد! در مسیر کمال گرایی، سال هاست که قدم برداشته ام. به موضوعات اجتماعی و پیرامونم دقت می کنم. البته این نکته سنجی من برای دیگران عذاب آور است، اما برای خودم تبدیل به یک بازی فکری شده است. یکی از دوستانم به من می گفت، گاهی رفتارهایت چکشی است! به او گفتم که وقتی رفتارهایم چکشی می شود دلیلش این است که در آن موضع به قطعیت رسیده ام. معاشرت هایم کمیت ندارند، بلکه کیفیت دارند. بیکار نیستم و گفت وگوی تلفنی در حوصله ام نمی گنجد، اما درباره یک قطعه ادبی علاقه مندم ساعت ها با دوستانم به گفت وگو بنشینم و نوشتن روی کاغذ را ترجیح می دهم، چون کاغذ احساس دارد.
در زمان دانشجویی به خودم خیلی سختی می دادم، اما حالا آن ریاضت جایش را به ریاضت فکری داده است تا به جواب پرسش هایم برسم. بیشتر نیرویم را صرف این می کنم که به دیگران انگیزه بدهم که کار کنند.

حق یا وظیفه

در ایام رجب به عراق رفته بودم. در حرم امیرالمومنین (ع) بودم. به حیاط رفتم تا هوایی بخورم. هنگام غروب بود. از آنجایی که بچه خوزستان هستم زبان عربی را می فهمم. شب شهادت امام موسی کاظم بود. واعظ جوانی بالای منبر رفته بود و به عربی خطبه می خواند. نشسته بودم و به او گوش می دادم.
گفت:«ما هم اکنون در خانه امیرالمومنین هستیم. علی کسی بود که پیامبر دستش را بالا برد و گفت حق علی است و علی حق است. سال ها بعد هارون الرشید در همین مسجد کوفه بالای منبر رفت و گفت، من حق هستم و همان روز امام موسی کاظم را به شهادت رساند. ای مردم، هر کس که بالای این منبر رفت و گفت من حقّم، تکلیفتان را با او معلوم کنید! حق را چگونه تشخیص می دهید؟» والسلام علیکم گفت و از منبر پایین آمد و رفت.
حلاج هم گفت، انا الحق و بردار شد! علی هم گفت، من حقم! گفتند، نه! و بیست وسه سال خاموش شد. حق را چه کسی تشخیص می دهد؟
گمان می کنم، این سوال بزرگ زندگی ما است. من یک جواب بسیار موذیانه برای آن دارم و آن این است که ابتدا وظیفه خود را بدانیم و بعد به دنبال حق بگردیم! درواقع، بحث «حق» و «وظیفه» است.
چندی پیش دیدم که کوچه مان بسیار کثیف است. با شهرداری تماس گرفتم گفتند که پیمانکار را عوض می کنیم. اما همچنان کوچه کثیف بود. شبی دیدم که رفتگر روی پله ای نشسته و جارویش را نیز بغل کرده بود و سیگار می کشید. گفتم:«باباجان چطوری؟» شروع کرد به نالیدن، شکوه و گلایه... کوچه را نگاه کردم که پر از آشغال است. او نشسته بود و گلایه می کرد. با خود گفتم این دو موضوع باید یک ارتباطی با هم داشته باشند! گفتم:«باباجان، به جای اینکه این قدر گلایه کنی که پولت رو نمی دهند! بلند شو و کارت رو انجام بده تا برکتی به وجود بیاید و حقوقت رو بگیری. همه معترض اند که کوچه ها کثیف هستند. به شهرداری میگن و شهرداری هم پول پیمانکار رو نمی ده. در نتیجه حقوق تو هم عقب میفته!»
هیچ کس برای خودش وظیفه ای قائل نیست که تبدیل شود به یک حق! همه دنبال حق هستند و می گویند:«حق من داده نشده!»

بخت و اقبال

ما خودمان زمینه ساز اقبال هستیم. باید شرایطی ایجادکنیم تا این اتفاقات خوب برای مان رخ بدهد. بخت و اقبال دستاویز ما شده است تا کوتاهی مان را در مسیر زندگی به گردن آن بیندازیم.
سال ۱۳۸۴ بود. آن زمان خانه ما در محله گیشا بود. صبح زود پس از تعطیلات نوروز بود که داشتم به سرکار می رفتم. صبح ها همیشه به رادیو گوش می کنم. رادیوجوان درباره دروغ سیزده بدر که در روزنامه شرق چاپ شده بود می گفت. اینکه برج میلاد کج شده است و توضیح می داد که این موضوع فقط دروغ سیزده است و حقیقت ندارد. گوشم به رادیو بود که از کنار برج عبور کردم. نگاهی به برج که روی تپه های گیشا بود انداختم. برجی که هنوز شفت بود و قراربود به برج مخابراتی تبدیل شود. وقتی به دفتر کارم رسیدم، شنیدم که معاون هماهنگی و معاون یکی از پروژه هایم نیز درباره همین موضوع گفت وگو می کنند؛ اینکه برج میلاد کج شده است...
به چین رفته بودم. یکی از روزهای تعطیل مرا به شانگهای بردند تا از برج مخابراتی شان بازدید کنم. ماکت همه برج های مخابراتی دنیا را گذاشته بودند. بعد از برج شانگهای، ارتفاع برج کوالالامپور را درج کرده بودند که ۴۱۵ متر است.
به مرد چینی که مسئول برج بود و برای ما بازدیدی ویژه تدارک دیده بود، گفتم:«ارتفاع برج میلاد ایران ۴۳۵ متر است. چرا آن را درج نکرده اید؟»
جواب داد:«آن برج ساخته نمی شود.»
پرسیدم:«چرا؟»
پاسخ داد:«کار متوقف شده است و در طراحی مشکل دارند و شنیده ام که می خواهند آن را خراب کنند.»
داستان از این قرار بود که در آن دوره شهردار تهران یک روز برای بازدید از برج درحال ساخت رفته و گفته بودند:«من نمی دانم این برج را برای چه دارید می سازید! من جمع آوری زباله های شهر تهران را بسیار واجب تر از ساخت این برج مسخره می دانم!»
آن لحظه نخستین جرقه در ذهن من برای برج میلاد زده شد.
دوستی به من گفت:«تو مجری پروژه میلاد می شوی؟»
گفتم:«باید روی آن مطالعه کنم!»
گفت:«بیا فردا به آنجا برویم.»
وقتی برای نخستین بار آنجا را دیدم، انگار گردی از مرگ به آن پاشیده بودند. شبیه یک کارگاه متروکه بود. پس از بازدید گفتم:«بله، می پذیرم.»
آن روزها، از من دعوت شده بود که برای مدیریت سازمان عمران مهندسی در حوزه معاونت فنی شهرداری تهران بروم. تونل رسالت یکی از پروژه های من بود و به جز آن هفده پروژه دیگر به من داده بودند که نیمی از آن ها قفل شده بود. نخستین روزشمار را برای برج های آتی ساز، بعد تونل رسالت و سپس برای برج میلاد راه انداختم. بقیه پروژه ها را ظرف چهار ماه واگذار کردم، اما پروژ ه تونل رسالت را تحویل ندادم و بعد حکم مجری طرح برج میلاد را گرفتم. سال ۸۴ بود که مجری طرح شدم. جوان بودم. سی و هفت سال داشتم. پس از آنکه مراحل صدور تایید صلاحیت را گذراندم، خیلی ها که این موضوع را می شنیدند به من می گفتند:

داری اشتباه می کنی!
وارد این پروژه نشو!
نتیجه نمی دهد...

«نگاه نظامی» یک تیتر بود

وقتی وارد پروژه برج میلاد شدم، هفته ای دو روز مشاوران و دست اندرکاران که همه از اساتید و برجسته ترین شخصیت های علمی کشور بودند، دور یک میز بزرگ جمع می شدند و درباره مشکلات گفت و گو می کردند. گروهی پر طمطراق بودند و پس از هشت و نیم سال، پروژه فقط سی درصد پیشرفت داشت و هنوز به نتیجه نرسیده بودند و از این سو و آن سو گزارش هایی را جمع آوری کرده بودند و با آب و تاب بسیار این ها را به خورد مسئولین و مردم می دادند. در کلام و صحبت حق را به خود می دادند. و همه بر سر یک موضع قاطعانه ایستاده بودند:«تردید».
روی طرح تردید داشتند؛ روی اجرا تردید داشتند و این تردید همچون خوره ای به جان همه سطوح افتاده بود. برج میلاد برای من نیز تجربه ای بزرگ بود. در اولین جلسه ای که من در آن شرکت کردم کاملاً ساکت بودم. حرف ها و نگاه ها آکادمیک بود و هیچ رویکرد اجرایی نداشت. آن روز فقط به حرف های آنان گوش دادم و هیچ نگفتم.
فردای آن روز، صفحه ای بلند و بالا از سوالاتم را به همان گروه که مشاوران مدیرعامل بودند ارائه دادم و از آنان خواستم که به سوالاتم پاسخ بدهند. در آن جلسه نتوانستند به پرسش هایم پاسخی بدهند و فقط صورت جلسه جمع می کردند. جلسه بعد خودم شرکت کردم و گفتم که من مصر هستم که به جواب های این پرسش هایم برسم. گفتند، ما هنوز به قطعیت نرسیدیم و همچنان تردید داشتند. گفتند که ما نمی توانیم به نتیجه برسیم. ما معایب و مزایا را می نویسیم شما خودتان نتیجه گیری کنید. پس از هشت سال، فقط چهل و پنج درصد از طراحی پیش رفته بود و پنجاه و پنج درصد باقی مانده هنوز طراحی نشده بود! در نتیجه آن گروه را متلاشی کردم. فقط یکی دو نفر از آنان دوسال کار کردند و بعد نقش آنان کم اثر شد و عاقبت با گروه طراحی خودمان آن را تکمیل کردیم.
در روزنامه ها بر ضد من نوشتند؛ همه آن افراد که دستشان به روزنامه می رسید بر ضد من نوشتند که آدمی آمده و می خواهد تنها پروژه ای را که نماد کشور به شمار می آید، با نگاهی نظامی به سرانجام برساند! نگاه نظامی تیتر روزنامه بود. در جواب گفتم:«بله. واژه نظامی از نظم می آید و من می خواهم به این سیستم نظم بدهم.»
تخصص من در کار بلند مرتبه سازی و مدیریت طرح است و وقتی به عنوان مدیرعامل شرکت یادمان سازه انتخاب شدم، همه تجربه های گذشته خود را به کارگرفتم. همیشه با خودم عهدی دارم که اگر نتوانم مفید واقع شوم و کاری انجام دهم، بهتر است که نباشم.
نقشه راهی تهیه کردیم و بر اساس آن درصد پیشرفت پروژه را به صورت ماهانه مشخص کردیم. هر هفته فعالیت ها را کنترل و گزارش ها را مرورمی کردیم تا عقب ماندگی ها را جبران کنیم. تاریخ مناقصه ها، تکمیل طرح ها، عملیات اجرایی، تجهیز کارگاه و خلاصه برای همه فعالیت ها برنامه مان را مشخص کرده بودیم. می توانم به جرئت بگویم کتابچه کنترل پروژه ما، کتابچه کاملی بود. این برنامه ریزی در سال آخر به صورت روزانه نوشته می شد و در سه چهار ماه آخر نیز روزی دو بار فعالیت ها را کنترل می کردیم.
وقتی مدیرعامل یادمان سازه شدم، تنها یک چیز خیالم را آسوده می کرد و آن تحویل گرفتن شفت و سازه راس از پیمانکار بود تا وقت باقیمانده را به عملیات تکمیلی اختصاص دهم. آزمایش های مقاومتی را در شفت انجام دادیم و یک گزارش فنی کامل از همه کنترل های پیشین تهیه کردیم و سپس کنترل نهایی را انجام دادیم. مراحل تست تونل باد، مقاومت های گوناگون و ثبت رفتارسنج را روی شفت انجام دادیم تا کنترلی مضاعف در پروژه وجود داشته باشد. پوشش ضد حریقی که برای برج ایجاد شده، براساس استانداردهای روز دنیاست که پس از حادثه یازده سپتامبر تدوین شد.
در طول مدت حضورم در پروژه، وقایع روزانه را به صورت کامل یا تیتروار در دفتر شخصی ام می نوشتم تا برای همیشه در یادم بماند. روزهای سخت و خوبی بود. حدود ۶۷ درصد پروژه در دوره مدیریتی من و طی ۳۹ ماه انجام شد، هم دشوار بود و هم شیرین. یادم می آید در ماه های ابتدایی که مشغول تهیه نقشه راه بودم، کار به اندازه ای سخت و پیچیده بود که گاهی وقت ها احساس سردرگمی می کردم. ولی می دانستم که اگر این کار را تمام نکنم، آبرو و حیثیت حرفه ای خود را خدشه دار می کنم.
من همیشه به مهندسی ایرانی اعتقاد داشته و دارم. خیلی از پروژه های بزرگ در کشور توسط کسانی انجام گرفته که همه زندگی و عمر خود را بر سر این پروژه ها گذاشته اند. سد کرخه یکی از آن هاست. اهل ریسک هستم، ولی معتقدم مرز بین جسارت و حماقت به اندازه یک مو باریک است. یک بار میانگین سنی مهندسان پروژه را گرفتم و به ۳۵-۳۴ سال رسیدم. این شور و نیروی جوانی، محرک خوبی برای پیشرفت کار بود. همه ما اعتقاد داشتیم که می توانیم پروژه را تمام کنیم. حالا که به آن روزها نگاه می کنم، می بینم وقتی ما توانستیم در ۳۹ ماه پروژه را تکمیل کنیم. حتماً می شد که در همان پنج سال کار را تمام کرد.

آخرین روزهای پروژه

آخرین مرحله نصب دکل آنتن به روزی افتاد که اولین برف سال ۸۵ در تهران باریدن گرفت. آن روز قرار بود برج در ارتفاع ۴۳۵ متری ثبت شود و بسیاری از خبرنگاران به محل پروژه دعوت شده بودند. زمانی بود که دو بالابر کارگاهی داشتیم، هر یک به گنجایش حدود پانزده نفر. آذر ماه بود. شب قبل برف شدیدی باریده بود. سرما تا مغز استخوان می رسید. شروع مراسم ساعت نه ونیم صبح اعلام شده بود. خبرنگاران اصرار داشتند که بروند بالای سازه. سوار آسانسورهای کارگاهی شدند. برف می بارید و آنان به ارتفاع ۲۰۰ متری رسیده بودند که یکباره کابل مرکزی برق در زیر زمین ترکید. باورکردنی نبود. چنین اتفاقی تا آن روز سابقه نداشت. نه می توانستیم برق اضطراری کارگاه را به آن وصل کنیم و نه خبرنگاران را پایین بیاوریم. صدای اعتراض آنان از ارتفاع ۲۰۰ متری می آمد و صدای ترکیدن مفصل ها از زیر زمین. مبهوت مانده بودیم که این بلا چرا حالا باید به سراغمان بیاید. رفتیم دنبال عیب یابی، ولی پس از نیم ساعت تلاش، دیدیم که هیچ راه حلی نداریم. درنهایت به چند نفر از نیروهای پیمانکار که آدم های فرزی بودند گفتیم بالا بروند و آسانسور ها را به صورت دستی پایین بیاورند. کار خطرناکی بود. دو آسانسور را با نیروی دست پایین کشیدند، درحالی که سر و صورت خودشان پر از برف شده بود. فردای آن روز تعدادی از خبرنگاران این ماجرا را در روزنامه شان منعکس کردند.
جریان خرید چیلرها نیز به مشکل تحریم ها خورد. چیلرها را زمانی از شرکت ژاپنی خریده بودیم که قطعنامه هایی پی در پی بر ضد ما صادر می شد. اتفاقاً نخست وزیر ژاپن هم ضد ایران سخنرانی تندی کرده بود و این اتفاقات روی قرارداد ما تاثیر گذاشت. در این بحران سیاسی، شرکت فروشنده از ما خواست که هر چه زودتر چیلرها را تحویل بگیریم. درحالی که تست نهایی چیلرها انجام نشده بود! من به ژاپن رفتم و در تصمیمی پرخطر، دو دستگاه را به صورت حقوقی تحویل گرفتم تا پس از چک کردن نهایی برای مان بفرستند. یعنی پیشاپیش تایید تحویل را به آنان دادم تا به سد قطعنامه های بین المللی برخورد نکنیم و ممانعتی برای ارسال آن ها به وجود نیاید. نماینده آن شرکت ژاپنی نیز خیلی کمک کرد و توانستیم سه چیلر را دریافت کنیم. درباره تابلوهای برق هم که به زیمنس آلمان سفارش داده بودیم، دشواری وجود داشت. نه ماه طول کشید تا شرکتی سوئدی آن ها را تحویل گرفت و به هنگ کنگ فرستاد و از آنجا به دبی و در نهایت به ایران رسید. مواد اولیه شیشه ها از بلژیک به امارات می رفت، در آنجا عملیات حرارتی می دید، وزن هر کدام به حدود یک تن می رسید، بیست قطعه درون کانتینر قرارمی گرفت و به ایران فرستاده می شد. در شفت برج حدود ۶۰۰ قطعه شیشه نیاز داشتیم که از این راه آمد. شیشه های برج مشخصات ویژه ای داشت. هم اشعه یووی می دید و هم در کوره های مخصوص، تحت عملیات حرارتی قرار می گرفت تا مقاومت بالایی پیدا کند، لب پر نشود، ترک نخورد و اگر شکست، نریزد و فرونپاشد. تعدادی شیشه را هم به عنوان ذخیره گرفتم تا اگر بعضی ها دچار آسیب شدند، بتوانیم جایگزین کنیم. در مورد سالن همایش ها هم بهترین اجناس را خریداری کردیم و آن را در مدت هجده ماه به اتمام رساندیم.
از برخورد مردم، به خصوص در روزهای پایانی پروژه، خیلی خاطره دارم. یادم هست وقتی برج در حال شکل گیری بود، شیشه ها قطعه به قطعه در آن کار گذاشته می شد و چراغ ها روشن می شد، قضاوت مردم در مورد ما تغییر می کرد. یکی از برخوردهای مستقیم من با مردم که خیلی رویم تاثیر گذاشت، به روزی برمی گردد که پیرمردی همراه با نوه اش از تپه بالا می آمد و من در حال خروج از مجموعه بودم. غروب یکی از روزهای تابستان ۸۷ بود. دیدم نگهبان جلوشان را گرفته و با آنان جر و بحث می کند. رفتم جلو و پرسیدم چه شده. پیرمرد گفت:«من فردا پرواز دارم و ایران را ترک می کنم. به دلیل کهولت سن ، نمی دانم که باز می توانم به ایران برگردم یا نه، می خواهم همراه با نوه ام عکسی در برج بگیرم تا وقتی مُردم، نوه ام بگوید زمانی که برج میلاد ساخته می شد پدربزرگم زنده بود.»
خاطره ای هم دارم از یک محفل خانوادگی که به چند ماه پیش از ماجرای آن پیرمرد برمی گردد. در یک مهمانی بودیم. یکی از مهمانان که مرا نمی شناخت، درباره برج میلاد صحبت می کرد. دکترای مکانیک داشت. گفت:«شنیده اید که برج میلاد دارد تمام می شود؟» آنان که مرا می شناختند، نگاهی به من انداختند تا واکنشم را ببینند. باتعجب پرسیدم:«چطور؟ مگر دارد تمام می شود؟» گفت:«من چند سال پروژه را رصد می کردم. اصلاً فکر نمی کردم چنین کاری بالاخره در ایران انجام شود. تصورم این بود که آخر سر کانادایی ها تمامش می کنند.» این ماجرا روحیه عجیبی به من داد و نشان می داد که تلاش هایمان انعکاس بیرونی خوبی داشته است.



وقتی چشمم به برج می افتد

یادم هست کارشناسان عرب از ما می پرسیدند شما چطور با وجود محدودیت های ناشی از تحریم، توانستید این قطعات را فراهم کنید؟ شاید کمتر کسی بداند که در مرز ترکیه قطعاتی داشتیم که چند ماه لب مرز خوابیده بود و اجازه عبور به آن ها نمی دادند؛ قطعاتی که شاید گمان می کردند برای تجهیزات موشکی کاربرد دارد!
با وجود همه محدودیت های داخلی و خارجی، ما می خواستیم همه بخش های برج را با کیفیت عالی بسازیم. رستوران گردان برج میلاد به راستی دارای کیفیت بین المللی است. عمده سازندگان رستوران گردان در کشور ما، چرخ و فلک سازند. ما چند پروژه مشابه را در دنیا دیدیم و تجهیزات لازم را از استرالیا آوردیم و آن را با کیفیت برتر روز ساختیم. می توانم بگویم، برج میلاد از نظر شناخت مصالح مانند یک دانشگاه عمل کرد چراکه پس از آن، خیلی از شرکت های ما توانستند از مصالح، ترکیب ها و قطعات موجود استفاده کنند و نمونه شان را بسازند.
برج میلاد، برجی چند بعدی است؛ هم مخابراتی است، هم تلویزیونی و هم گردشگری. بعد گردشگری آن در اختیار شهرداری است، بعد مخابراتی در اختیار مخابرات و بعد تلویزیونی در اختیار صدا و سیما. اگر هماهنگی میان سازمانی برقرار شود، همه این کارکردها به سودآوری منجر می شود. مرکز همایش های برج میلاد اصلاً قرار نبود درآمدزا باشد. درواقع، یکی از تغییر رویکردهایی بود که ما ایجاد کردیم. درحال حاضر، مرکز همایش های برج میلاد، تنها سالن استاندارد برای کنسرت در ایران است.
هر چند وقتی چشمم به برج می افتد، اولین چیزی که به یاد می آورم مصائب روزهای آخر است. برج میلاد یک سمبل ملی است، ولی با آن کمی غریبانه رفتار شد. روزی با آقای ماهاتیر محمد - نخست وزیر پیشین مالزی - دیداری داشتم. او می گفت:«وقتی برج KL مالزی ساخته می شد هر هفته از آن بازدید می کردم.» اینجاست که می گویم پروژه برج میلاد خیلی غریبانه ساخته شد؛ در زمانی که درگیری های دولت و شهرداری وجود داشت و خیلی ها اصولاً اعتقادی به این برج نداشتند. بارها در شورای شهر گفتم که یا نباید این پروژه را شروع می کردید و یا اگر شروع شده، باید تمامش کنید. می گفتم آیا می خواهید به سرنوشت برج کره شمالی دچار شود که نتوانستند تکمیلش کنند و رهایش کردند؟ باید تصمیم خود را بگیرید که یا ساخته شود و یا سال های سال به همین شکل بماند و آبرویمان در دنیا برود.

قدرت ایمان و شکیبایی

صددرصد به دعای پدر و مادر اعتقاد دارم. همیشه به مادرم می گویم:«یادت نره که منو دعا کنی...» این موضوع از نظر روانی به من آرامش می دهد. در دوران دانشجویی ام چند صباحی شاگرد علامه جعفری بودم. در مباحث خودشناسی ایشان شرکت می کردم. همیشه روی دو موضوع تاکید می کردند: توصیه به حق گویی و شکیبایی.
شن کش همیشه به سمت خود می آید، ما طرفِ خودکِش هستیم و همیشه حق را به خود می دهیم.
باور دارم. توکل می کنم. قصد توکل که می کنم، به خود نهیب می زنم که نیتم را از کبر پاک کنم. اگر می خواهم کاری انجام دهم، برای خودبزرگ بینی نباشد. برای افتتاح برج میلاد نمی خواستم بروم. مینیسک پایم پاره شده بود. با عصا رفتم و عصایم را پایین سن گذاشتم و لنگان لنگان بالا رفتم و متن گزارش خود را خواندم و یکراست به فرودگاه به مقصد ابوظبی رفتم تا پایم را عمل کنم. آن روز حتی نمی خواستم برای افتتاحیه بروم. همه پیمانکاران و عوامل دست اندرکار در پروژه روی در و دیوار مجموعه و حتی تا چند روز پس از افتتاحیه در روزنامه به من تبریک گفته بودند که این موضوع باعث حسد شده بود که حتی گفته بودند که میرصادقی خودش را کشت تا این کار به نام او تمام شود. و برای من عجیب بود که باید چقدر احمق باشم که این همه دنبال نام و آوازه باشم! در چهار ماه آخر، روزانه شانزده ساعت کار می کردم و اصلاً تعطیلی نداشتم و حتی چندین شب در همان جا می ماندم و به خانه نمی رفتم.
من اهل مطالعه هستم. از کودکی با مطالعه بزرگ شده ام. بزرگ ترین تفریح من در جوانی مطالعه بوده است. وقتی زندگی شخصیت های موفق را می خوانید، رفتارشان و واکنش هایشان به مسائل ملکه ذهنتان می شود. این انسان های بزرگ در ذهن و زندگی ام تاثیر داشته اند. درک کرده ام که این نفس روزگار است که مورد قضاوت قرار می گیری!

بزرگ ترین شایعه

بزرگ ترین شایعه ها همیشه در مورد موضوعی است که همیشه از آن دوری می کنی! به من تهمت زدوبند مالی زده بودند و از آنجایی که زندگی من بسیار شفاف است، نتوانستند کاری از پیش ببرند. از حساب مالی گرفته تا حساب های داخلی ام و همه قراردادهایم و جزئیات روشن هستند. گفته بودند، میرصادقی را در گونی کردند و بردند. در صورتی که برای عمل جراحی به خارج از کشور رفته بودم که نمی دانستم باید بخندم و یا تاسف بخورم! یا شایعه کرده بودند که میرصادقی تحصیلات دانشگاهی ندارد و هیچ کاری هم بلد نیست! حتی تهمت جاسوسی اسرائیل را به من زدند. تهمت اعتیاد نیز به من زده اند.
وقتی دلم می شکند با صدای بلند اعتراض خود را اعلام می کنم. بارها از کسانی که برای من دسیسه چینی می کنند و به گمان خود می خواهند به من تهمت بزنند خواهش کرده ام که آی کیوشان را بالاتر ببرند تا دست کم کارشان خنده دار نباشد. یا برضد من گزارشی بنویسند که دست کم خود گزارش کلی مشکل نداشته باشد(می خندد).
گاهی در ایام مذهبی، گویی برای دشمنانم حال و هوای خاصی ایجاد می شود و حلالیت می طلبند. همیشه از خداوند خواسته ام برای دشمنانم فرجی ایجاد کند تا از این تفکرات رهایی یابند.
در مسیری قرار گرفته ام که حتی تشویق ها هم روی من تاثیر ندارد؛ چون امروزه جنس آن را نمی شود تشخیص داد که آیا این ها از روی ادراک است و یا چاپلوسی!

بزرگ ترین ترس زندگی

دیروز هیچ ترسی نداشتم، اما امروز یک ترس دارم: آبرو و شرافت زندگی ام.



در گذشته وقتی حقی را برای خود قائل بودم، هیچ ابایی نداشتم از اینکه دیگران پشت من چه می گویند و چه قضاوتی می کنند. امروز قضاوت دیگران حتی دشمن برایم مهم شده!
حیثیت حرفه ای و شخصیتم را حاضر نیستم از دست بدهم. دور آن یک خط قرمز کشیده ام. بسیار مراقب هستم هرکسی را وارد دنیای خودم نکنم. روزی ده تا دوازده ساعت کار می کنم. حجم عمده زندگی ام، کارم است.

نظرات کاربران درباره کتاب نامداران