فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در کلبه‌ای در جنگل

کتاب در کلبه‌ای در جنگل

نسخه الکترونیک کتاب در کلبه‌ای در جنگل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب در کلبه‌ای در جنگل

نیو از دستچین اقلام لذت می‌برد، انتخاب مایحتاج اساسی مثل کاغذ توالت، صابون، شیر، چای و شیرقهوه همراه با پنیر، زیتون، چیپس و کمی نان خوب، نوشیدنی، به‌علاوه دو نان باگت فرانسوی برای داغ‌کردن در فر؛ یادآور زمانی است که او و دانیل برای اولین‌بار با‌هم همخانه بودند و دربارۀ شام تصمیم می‌گرفتند و خوش می‌گذراندند. این خاطرات غمگینش می‌کند؛ بنابراین جرعه‌ای بزرگ از قهوه می‌نوشد و شروع به جستجو در راهروی دیگر می‌کند. نیو چند بیسکویت و تعدادی هم سس پاستا در شیشه، همراه با کمی میوه و سالاد سبزیجات بر‌می‌دارد. قبل از اینکه به‌طرف صندوق پول برود، به‌عنوان تصمیم دقیقۀ آخر برای هدیه تشکر از سالی، ارکیدۀ صورتی زیبایی را که در گلدان سفید کوچکی در سه‌پایۀ بلندی قرار دارد می‌خرد. بیرون، نیو سالی را در مکالمه‌ای عمیق با تلفن‌همراهش می‌بیند، آزرده به‌نظر می‌رسد و تند صحبت می‌کند. نیو منتظر می‌ماند، نمی‌خواهد مزاحم شود. سالی تلفنش را قطع می‌کند و لحظه‌ای بی‌حرکت می‌ایستد، به محوطۀ پارک اتومبیل نگاه می‌کند، ساک خرید لباس از آرنجش آویزان است. نیو در‌حالی‌که نزدیک می‌شود به‌عمد سرفه می‌کند، سالی بر‌می‌گردد و لبخند می‌زند. نیو می‌گوید: «‌این را برای شما گرفتم.» گل ارکیده را با دستۀ روبانی حلقوی‌اش به‌طرفش می‌گیرد. سالی مکثی می‌کند و سپس لبخند‌زنان آن را از دستش می‌گیرد. می‌گوید: «آه، چقدر زیبا! ولی نیازی به انجام این کار نبود.» نیو با متانت می‌گوید: «می‌خواستم برای نجات‌دادنم تشکر کنم. صادقانه نمی‌دانستم چه باید کنم. فکر می‌کردم این بعدازظهر مجبورم سرانجام سوار ماشین‌های گذری شوم و احتمالاً کشته شوم.» سالی نگاهی گیج به او می‌اندازد و نیو به خودش یادآور می‌شود که همه طنز او را درک نمی‌کنند. کمی احساس پشیمانی می‌کند، مردد دربارۀ شارژ کلیدهای برق سؤال می‌کند. سالی می‌گوید: «بهت نشان می‌دهم.» و آن‌ها به‌طرف اتومبیل که نزدیک ردیفی مغازه پارک است می‌روند. سپس سالی می‌پرسد: «‌می‌دانی‌... چقدر قصد ماندن خواهی داشت؟» نیو می‌گوید: «درواقع نه. الان شرایط کمی پیچیده است. من باید کمی دور باشم.» «ولی کلبۀ پتی وین را خواهی فروخت؟» نیو می‌گوید: «آه، بله. این‌طور فکر می‌کنم. درواقع چه کار دیگری می‌توانم با آن کنم؟» این موضوع چیزی را به یادش می‌آورد و هنگام وارد شدن به دفتر پست نیو می‌ایستد. سالی هم می‌ایستد و کنجکاو نگاهش می‌کند. نیو می‌گوید: «دلیل آن میله‌های روی پنجره‌ها را می‌دانید؟» سالی قیافه‌ای غمگین به خودش می‌گیرد. آهی می‌کشد و می‌گوید: «خب، ایزابل، خدا رحمتش کند، زن خیلی غمگینی بود. می‌دانی... بالا و پایینی‌های زیادی داشت. وقتی در حالت سرحالش بود می‌توانست خیلی باحال باشد.» مکثی می‌کند. «‌یا می‌توانست در حالت دیگرش فرو رود و این توهمات را دربارۀ چیزها پیدا کند.» نیو با کنجکاوی پرسید: «چه توهماتی؟»

ادامه...

بخشی از کتاب در کلبه‌ای در جنگل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱

نِیوِ(۱) به سقف زرد کم رنگ خیره می شود و به سفر طولانی بین اینجا و تخت خودش یا دست کم، مبل تختخواب شو در خانه خواهرش، فکر می کند.
او به شدت دلش نوشابه رژیمی سرد و پاراستامول می خواهد. در حال حاضر درد سرش شروع شده و او خوابش نبرده است. بدجوری نیاز به توالت دارد.
زیرچشمی به سوسوی نور نئون ساعت کوچک رومیزی کنار تخت نگاه می کند، ساعت سه صبح است. آن ها حدود دو به اینجا رسیدند. حداکثر حدود پانزده دقیقه در تختخواب با هم بودند. شاید بعد از آن کمی خوابش برده بود.
او که اسمش را نمی دانم، آهی می کشد.
خدایا!
او به نیو گفته بود که شرکت نرم افزاری خودش را دارد و برای کنفرانسی در لندن است؛ اما حقیقت نداشت. مطمئناً هیچ کس چند روز قبل از کریسمس کنفرانس برگزار نمی کند! علاوه بر این، او لغت «خاص» را غلط تلفظ کرد و در مقابل چند اظهار نظر صریح و روشن نیو با حالتی مستاصل لبخندی بی حالت زد. آنقدر باهوش به نظر نمی رسد که شرکت خودش را داشته باشد.
حالا نیو به آرامی خودش را از تخت بیرون می کشد و پای لختش را روی فرش ناصاف و کهنه قرار می دهد؛ لیز و ساییده احساس می شود. از حس چندش آور بودنش انگشتانش را حلقه می کند.
به خاطر رادیاتور بزرگ که در فاصله نزدیکی از تخت قرار دارد، فضا بوی نم و گرد و غبار داغ گرفته است.
بیرون از هتل، نام اینترنشنال لندن(۲) بزرگ، با سایبان آبی و سفید مد روز، گیاهان گلدانی و پنجره هایی با چراغ های کریسمس بسیار خوب به نظر می رسید.
نیو همیشه شیفته چراغ های کریسمس بوده است؛ اما اتاق، با میز ام دی اف قراضه و کتری کوچک تر از معمولش، حسی مثل مکانی داشت که فروشندگان دوره گرد برای خودکشی می روند. یک کابل اضافی سفید روبه رو وسط کف وجود دارد و او یادداشتی ذهنی بر می دارد که در مسیرش به توالت روی آن قدم نگذارد. کاغذ دیواری دارای طرح برجسته است، نوعی معمول در دهه ۱۹۷۰ که با بی دقتی ناصاف با چسب زرد چسبانده شده است.
چمدان چرخ دار او که اسمش را نمی دانم -گرگ؟ گری؟ چیزی شبیه به آن- روی صندلی ای کنار میز است. آستین بلوزش بی حالت به سمت فرش آویزان است. نیو او را در حال آماده شدن، انتخاب بلوزی که به معنی بهترین شانس آشنایی با کسی خواهد بود، تجسم می کند. خب، موثر بود.
بیزاری از خودش همانند بخار داغ از درونش خارج می شود. او تا حدودی بخش غیر حساس و ناآگاه این سناریو را کنار گذاشته و مستقیم به سمت خماری و احساس گناه رفته بود. ناگهان از فکر بیدار شدن او، پیشنهاد اینکه کنارش بنشیند یا بدتر، با او صحبت کند وحشت زده اش کرد.
آن موقع همه چیز ایده خوبی به نظر رسیده بود.
جشن دفتر خودش؛ شام در یک رستوران ایتالیایی خسته کننده، به دنبالش نوشیدنی داخل یک بار در نزدیکی واترلو(۳) خیلی زود به پایان رسید، زیرا به نظر او، همکارانش یک دسته آدم سبک مغز بودند، همه بهانه هایی مربوط به پرستار بچه یا اتوبوس های شب می آوردند یا برای من کافی است، شما چطور؟ خب، نه، به وضوح برای او کافی نبوده است.
همراه همیشگی و بهترین دوستش، میری(۴)، باردار بود و نمی توانست بیش از ساعت هشت ادامه دهد و نیو سخت تلاش کرد، دوباره درمورد اینکه چقدر زمانی شب ها بیرون بهشان خوش می گذشت اظهار نظری مفصل نکند. او می دانست که میری ممکن است به زودی به سمت دیگری از دنیا مهاجرت کند. هیچ چیز بین آن ها دوباره مثل قبل نخواهد شد. او میری را که به صورت موقت چاق می شد و قدم در این دنیای جدید می گذاشت، تماشا و ضربه ناشی از اندوه واقعی را احساس می کرد؛ بنابراین وقتی شخصی با ظاهری شایسته نزدیک شد و لیوان بزرگ دیگری از مرلوت برایش خرید، او نه نگفت. به علاوه، هیچ کدام از آشناهایش در اطراف نبودند و به اندازه ای مست بود که همه از نظرش کاملاً جذاب بودند. مردی ایرلندی؛ بنابراین خارق العاده بود.
او تقریباً می تواند گفته های لو را بشنود، با آن حالت ناباورانه که فقط هنگام صحبت با تنها خواهرش داشت، می گوید: «نیو، تو حالا سی ساله هستی.»
موجی از اندوه او را در بر می گیرد. بااحتیاط بلند می شود و شروع به جستجوی لباس های زیرش در میان لباس های رها شده در کف اتاق می کند. آن ها را به شکل خجالت آوری به صورت نیم دایره، جایی که قبلاً درآورده بود پیدا می کند.
حالا به دنبال لباس زیرش می گردد و زمانی که آن را می پوشد، یک بار دیگر دستش را برای برداشتن تاپ طلایی ابریشمی که به خصوص برای شب نشینی خریداری کرده بود، دراز می کند. آن زمان از خریدش لذت برده بود، زیرا نصف قیمت بود؛ اما با پوشیدنش فهمید که زیر بغل هایش عرق می کند. حالا شربت قرمزی هم رویش ریخته است. در حالی که تاپ را از سرش می پوشد و روی بدنش را می پوشاند، بینی اش را چروک می دهد.
«می روی؟»
صدا باعث می شود از جا بپرد. برای دیدن آقای ایکس که بر بازوی عضلانی اش تکیه و از رختخواب نامرتب نگاهش می کند برمی گردد.
می گوید: «بله، ام ... بهتر است بروم.» لبخند می زند، گویی آن ها تنها قهوه ای معمولی نوشیده و اصلاً مست نکرده بودند. « من فقط...» او با ناراحتی به توالت اشاره و سپس داخل توالت می شود، در را پشت سرش می بندد و ادرار می کند.
به سرعت دست هایش را می شوید، آگاه از اینکه در این شرایط دیدن انعکاسش تنها احساسی بدتر به او خواهد داد از آن اجتناب می کند. شاید نیو سریع تر از انتظار مرد کارش را تمام کرد، زیرا زمانی که یک دقیقه بعد به اتاق بر می گردد، او از تختخواب به بیرون خم شده است، مصمم در حال بررسی جیب های شلوارش است که کنارش قرار دارد.
مرد متوقف می شود، نگاهش می کند و با کمرویی شانه بالا می اندازد.
با تشخیص موضوع عصبانی می شود. می گوید: «چه غلطی می کنی؟ فکر کردی قصد دارم کیف پولت را بدزدم؟»
سرش برای صحبت با این چنین صدای بلندی خیلی درد می کند؛ اما این از داغون کردن صورت مرد با کتری سفری که در غیر این صورت ممکن است انجامش دهد، خیلی بهتر است.
او می گوید: «من واقعاً شما را نمی شناسم، می شناسم؟» جسورانه چانه اش را بالا می گیرد.
«نه، نمی شناسی.» با خشم دندان هایش را به هم می فشرد. کیفش را بر می دارد و پالتویش را می پوشد. احساس می کند این کارها بیش از آنچه که باید طول کشید.
سرانجام، می تواند با چند قدم خود را به در هتل برساند.
«به هر حال، همدم افتضاحی بودی. کریسمس مبارک، عوضی!»
او می خواهد در را پشت سرش محکم ببندد؛ اما یکی از این لولاهای ایمنی به آن متصل است و در عوض، با آهی ناامید کننده به آرامی بسته می شود.
قبل از بسته شدن در، کلمه «هرزه» در هوا می پیچد.
بیرون در خیابان، او پالتوی خز مصنوعی اش را تا گلو جلو می کشد. خشم در درونش می جوشد. به برگشتن و بیان اظهار نظری بیشتر نسبت به او فکر می کند؛ اما در عوض، دور می شود، طنین پاشنه های بلندش روی آسفالت درخشان از باران اخیر شنیده می شود. او موجی از احساس تاسف به حال خودش را فرو می دهد و به سختی پلک می زند، تلاش می کند بر راهی که باید برود تمرکز کند.
مسیریابی نیو وحشتناک است. چندین دوست و لو، گفته بودند باور ندارند این چنین مسیریابی اش ضعیف است، گویی گم شدن همیشگی اش نوعی تظاهر است. انگار تجربه سقوط آزاد از وحشت، زمانی که واقعاً نمی دانید به کدام جهنمی می رسید، یک انتخاب است.
در انتهای خیابان متوقف می شود و فکر می کند به کدام مسیر بپیچد.
نوعی کارخانه در گوشه مقابل وجود دارد و او اکنون مطمئن است آن ها از آن گذشته بودند؛ بنابراین به آن سمت می رود، دعا می کند به جایی در نزدیکی واترلو برسد. اگر بتواند از آب به سنگ چین برسد، احتمالاً اتوبوسی شبانه پیدا خواهد کرد.
کفش هایش پشت پاشنه هایش را آزار می دهد و دندان هایش از سرمای شدید به آرامی به هم ساییده می شود. آقای ایکس ریشی مد روز داشت و حالا احساس می کند که یک رنده پنیر به چانه اش خورده بود.
هنگامی که به خانه برگردد، باید آن را با کرم E۴۵ بپوشاند وگرنه به نظر آفتاب سوخته خواهد رسید.
گویی دوباره هفده ساله شده است و تحت هیچ شرایطی این اصلاً درست نیست.
نیو پیچ دیگری را می پیچد و احساس نگرانی معمولش شروع می شود که در جهت کاملاً اشتباه از جایی که می خواهد باشد قرار دارد؛ اما او به حرکتش ادامه می دهد و خیلی زود خودش را در جاده امیدبخش اصلی می یابد. ساختمان های بلند قهوه ای در هر دو طرف اوج گرفته اند، پنجره های شیشه ای جلو عاری از زندگی و ردیف طولانی دوچرخه که برای اجاره مانند گله ای خسته در حال استراحت به نظر می رسند.
خیلی زود، او می تواند کره شیشه ای متمایز ساختمان آی مکس را کنار واترلو ببیند و نفسی راحت می کشد که در هوای سرد شب حلقوی می شود.
حالا او قدردان معدود افرادی است که در اطراف پرسه می زنند، چه کسانی که در لباس های پر زرق و برق جشن می گیرند، می خندند و با فریاد با یکدیگر صحبت می کنند و نیز جمعیت نامشخصی از کارگران لندنی که پالتو های مناسب و ارزان پوشیده، سرهایشان پایین است و با عجله از یک شغل خدماتی به شغلی دیگر می روند.
حالا نیو درمورد قدم زدن به تنهایی در لندن در شب عصبی نیست. این از مواردی بود که والدینش درمورد آن مضطرب می شدند؛ اما حالا ... خب، فقط لو است. امیدوار است لو خواب باشد. او تنها یک بار قربانی یک جرم شده بود، زمانی که در کلوبی شبانه تلفنش را از کیفش دزدیده بودند. به وضوح دزد فکر کرده بود تلفن به اندازه کافی نو نبود، زیرا آن را در آشغال ها رها کرده بود و توسط دربان پیدا شد.
او تندتر حرکت می کند، نمی داند که آیا فردا میری آن را داستانی خنده دار خواهد یافت یا با نگاهی جدید به دوستش می نگرد، نگاهی که حاکی از عدم تایید است.
نیو تلاش می کند به یاد بیاورد دقیقاً کجا می تواند سوار اتوبوس شب به مقصد کنتیش تاون(۵) شود. سپس، با به یاد آوردن اینکه چون خودکاری در جیب جلویی کیفش نشت کرده بود، آن صبح کلیدهایش را از کیفش بیرون آورد، در دلش آشوب می شود. او می تواند آن ها را تصور کند که هنوز هم روی میز بزرگ آشپزخانه قرار دارند. وحشت زده، او حالا در کیفش جستجو می کند؛ اما با سنگین نبودن جیبش، می فهمد کلیدها آنجا نیستند. لحظه ای چشم هایش را می بندد و می گوید: «لعنتی، لعنتی، لعنتی.»
با این اوصاف لو آشوب خواهد کرد. تمام خانه از خواب بیدار خواهد شد.
نیو حالا می تواند صدای او را با چهره حاکی از همدردی اش بشنود:
«دیگر وقتش است کنترل زندگی ات را به دست بگیری.»
نیو از شش هفته قبل، بعد از به هم زدن رابطه اش با دانیل، نزد خواهرش، شوهر خواهر و دو فرزندش مانده است. خیلی طولانی تر احساس می شود، اگر می توانست برود و زیر میز کارش بخوابد، انجام می داد؛ اما برای آن هم نیاز به یک کلید دارد. در هر صورت، برای پرسه زدن در بیرون خیلی سرد است، احتمالاً برگشتنش به خانه خیلی طول خواهد کشید. شاید خواهرش تا آن زمان با کودک بیدار شده باشد.
او باعجله به سمت پل واترلو می رود.

فصل ۲

به طرزی شگفت آور آرام است. به غیر از اتومبیل های گاه و بی گاه که در جاده مرطوب با سرعت رد می شوند، پل تنها متعلق به اوست. او به سمت جلو راه می رود، هاله نور آبی روشن چشم لندن(۶) را در سمت چپش و آرامش نمای درخشان بیگ بن(۷) را در آب نادیده می گیرد. به طور معمول او از این مناظر هیجان زده می شود؛ اطمینان مجدد را که او دیگر در یک روستای کوچک در نزدیکی لیدز(۸) زندگی نمی کند، دوست دارد؛ اما برای آن خیلی سرد و خیلی دیر است.
در اینجا، بی پناه بر روی پل، باد که تا استخوان نفوذ می کند نامرد و مغرضانه است؛ بنابراین تلاش می کند خودش را مانند لاک پشت در پالتویش فرو کند، وقتی شخصی را پیش رویش می بیند، سردرگم می شود که شاید این توهم، یا حتی چیزی شبح مانند است. بخشی از آن به علت رنگ پریدگی پوست و موی زن، ترکیب شده با پیراهن تنگ به رنگ استخوانی اش است. باورش نمی شود؛ اما متوجه می شود زن در ساعات پایانی این شب دسامبر هیچ پالتویی نپوشیده است.
زن در سمت چپ ایستاده است، صورتش به سمت پل بلک فریارز(۹) و نور طلایی مجلس و خیره به آب است. او خیلی بی حرکت است.
نیو از منظره دست های لاغر و برهنه زن که در دو طرفش آویزان است ناخواسته می لرزد. زن در یک دست یک کیف مجلسی کوچک نقره ای را حمل می کند.
در حالی که نیو نزدیک می شود، زن با نگاهی امیدوارانه در چهره اش به او نگاه می کند. نیو با وجود ساعت دیرهنگام و غریب بودن این برخورد از اهل لندن بودنش خجالت می کشد. سرش را پایین می آورد؛ اما می تواند بگوید زن نگاهش به او است. با بی میلی بر می گردد تا دوباره با او روبه رو شود.
می گوید: «ببین، خوبی؟» صدایش از سیگارهای دود کرده با آقای ایکس، گرفته است. « چیز دیگری برای پوشیدن نداری؟»
زن سرش را با حرکتی تند و سریع تکان می دهد و سپس با حالتی همانند همدردی لبخند می زند. تقریباً طوری که گویی نیو عجیب و غریب و آسیب پذیرتر از او است.
آرایش کم؛ به جز کمی رژ قرمز روشن، زنی بسیار زیبا، با چشم های درشت و روشن و لب هایی برجسته است. بر خلاف موهای ضخیم و بلوند تیره نیو، موی زن دیگر خیلی کم رنگ و تقریباً سفید است. در دو طرفش سنجاق شده و گیس های ابریشمی اش در اطراف شانه های لاغر و سفیدش ریخته است. پوست رنگ پریده اش از سرما تقریباً آبی است.
نیو فکر می کند، واضح است او فقیر نیست. نگاهش می کند. پیراهن، نوعی ابریشم سفید مایل به زرد، به هیکل باریک او چسبیده است. طوری که دایره وار حرکت و اطراف پایش آویزان است تقریباً غیر معمول است. لباس یک شاهزاده خانم. کلمات از بخش کودکانه مغز نیو به ذهنش خطور می کند و کمی خجالت می کشد.
او با آهی می پرسد: « شما اینجا چه کار می کنید؟» این تبادل کوتاه به معنی این است که او حالا حس مسئولیتی نسبت به این زن دارد. به همین دلیل هیچ کس معمولاً در لندن خودش را درگیر نمی کند.
متوجه می شد مشکلی وجود دارد. دستش را داخل کیف دستی اش می کند و کیف پولش را بیرون می آورد.
می گوید: «ببین، من پول زیادی ندارم؛ اما احتمالاً می توانم پول سوار شدن یک اتوبوس شب را بهت بدهم. چه اتفاقی برای پالتویت افتاد؟»
تندبادی فوق العاده شدید در سراسر پل می وزد و باعث می شود هر دو زن گامی به عقب بردارند. سرمای شدید حالا موجب سردرد بیشتر نیو می شود و سکوت زن دیگر حالا دارد اعصابش را به هم می ریزد. شاید او انگلیسی نمی داند؟
نیو به اندازه کافی تلاشش را کرده و درصدد رفتن است که سرانجام زن شروع به صحبت می کند.
او می گوید: « شما دوست داشتنی هستید.» نه تنها انگلیسی است، بلکه صدای ملایم و نرم دخترانی را دارد که همیشه در مدرسه نیو را تحقیر می کردند. کسانی که با موهای پیچ و تاب دارشان هر شش نفر اتاق مشترک را تحت تسلط داشتند.
«نه، این طور نیستم.» نیو از این تعریف احساس آزار دهنده عجیبی می کند. «می توانم ببینم که چقدر سردت است، فقط همین.» مکثی می کند. «ببین، من هم عصر کاملاً افتضاحی داشتم. موضوع مردی در میان است؟ با کسی دعوایت شده است؟»
زن صدایی مبهم در می آورد که نیو آن را به نشانه تایید می پندارد و یک قدم نزدیک تر می شود.
می گوید: « او ارزش ندارد. به من اعتماد کن و بهت برنخورد، این لباسی دوست داشتنی و عالی است؛ اما تو واقعاً این چنین سرگردان، سرمازده خواهی شد.»
زن به آرامی می پرسد: «نامت چیست؟» نیو دوباره آهی می کشد. چرا در چنین مکالمه ای کشیده شد؟ غریزه اش به او می گوید به زن بگوید به او مربوط نیست؛ اما حالا خیلی خسته است. پاشنه اش درد می کند. سرش درد می کند. در حال یخ زدن است.
«نیو.» نیو در حالی که خمیازه اش با لرزشی از سرما همراه می شود، دست هایش را دور خودش می گیرد.
زن گفت: « نیو ... فامیلی ات؟»
به او خیره می شود.
«چرا؟»
زن می گوید: «لطفاً؟» و چشمانش برق می زند. او صدای ضعیف و پریشانی را از گلویش در می آورد. نیو گامی دیگر به سوی او بر می دارد.
می گوید: «هی، گریه نکن.»
«لطفاً.» زن مصرانه می گوید: « می توانی فقط نامت را به من بگویی؟»
قبل از پاسخ به او خیره می شود. «نیو... نیو کری(۱۰). امم، اسم تو چیست؟»
زن زمزمه می کند: «ایزابل» و سپس با نیروی بیشتری می گوید: «نیو، می شود کاری برای من انجام دهی؟»
او خودش را با این موجود سرگردان عجیب سوار در اتوبوس شب و هر دویشان را در حال کوبیدنِ در خانه لو تصور می کند. گلویش را پاک و سخت تلاش می کند بدعنق نباشد.
می گوید: «اوه، بله، فکر می کنم؛ اما بستگی دارد چه باشد.»
ایزابل کیف دستی اش را باز می کند و یک پاکت کوچک قهوه ای را بیرون می آورد. « می خواهم این را بگیری.»
نیو با شک و تردید به آن نگاه می کند. «این چیست؟»
«این یک هدیه است. برای اینکه با من مهربان بودی .»
نیو یک گام به عقب بر می دارد و کف دست هایش را بالا نگه می دارد. «ببین، من هیچ کاری نکرده ام. فقط وجدانم اجازه نمی دهد بگذارم از سرما بمیری. من این طور نیستم، به من اعتماد کن. درواقع من بدخلق هستم. از هر کسی که می خواهی بپرس.»
ایزابلا به آرامی می گوید: « شما مهربان هستید. می توانم حسش کنم. فقط برای اینکه من را خوشحال کنی، می شود این را قبول کنی؟ بگو قبولش می کنی. بگو.»
نیو به زن خیره می شود، از اشتیاق و روش عجیب او ناراحت و نگران است.
نور چراغ های جلوی اتومبیلی عبوری آن ها را روشن می کند. برای لحظه ای ایزابل رنگ پریده و مانند جسد به نظر می رسد، چشمانش در گودی عمیق تیره ای فرو رفته است.
او مشتاقانه می گوید: «لطفاً! مساله مهمیه!»
نیو حالا خیلی نگران است، همه کاری که می تواند انجام دهد دراز کردن دستش و گرفتن پاکت است.
شانه های ایزابلا شل می شود و خودش را جمع می کند.
به آرامی می گوید: «ممنون از شما. خیلی ممنونم.»
او کورمال کورمال داخل کیفش را جستجو می کند و پس از آن تلفن همراهش را بیرون می آورد، بر می گردد و به آرامی چیزی در آن می گوید. او تلفنش را به کیف بر می گرداند و به نیو نگاه می کند. چشمانش حالا می درخشند، گویی ممکن است هرلحظه اشک هایش جاری شود.
با صدایی گرفته می گوید: «باید بروی. من مشکلی برایم پیش نمی آید.»
وسوسه انگیز است.
نیو آهی سنگین می کشد.
می گوید: «یالا، بیا از این پل سرد یخ زده لعنتی برویم. می خواهی به کجا بروی؟ من می توانم...»
«نه.» واکنش تندش او را به نفس نفس انداخت. «متاسفم؛ اما شما باید بروی. مرا اینجا تنها بگذار. شما نباید...»
به نظر می رسد برای اولین بار نمی تواند جمله اش را تمام کند. نیو متوجه می شود که زن طوری وحشت زده است که تا حالا در زندگی واقعی شاهدش نبوده است.
نیو دست به سینه می ایستد.
می گوید: « ممکن نیست. من تو را اینجا تنها نمی گذارم. خیلی سرد است و...»
در حالی که ایزابل با خیزی ناگهانی، با لب های سرد و خشک هر دو گونه های نیو را به سرعت می بوسد، نیو آخ و اوخ می کند. او را خیلی محکم گرفته است. زمانی که لب های ایزابل گوش هایش را لمس می کند، نیو ناگهان می ترسد.
«متاسفم. لطفاً من را ببخش و اگر می توانی تحمل کنی، آن را نگه دار.»
سپس به طرف آب بر می گردد، با یک حرکت ماهرانه از نرده بالا و داخل رودخانه می پرد.

فصل ۳

در حالی که نور آبی به صورت موزون از یک سو به سوی پنجره دیگر در نوسان است، نیو عقب اتومبیل پلیس پیچیده در پتویی گرم و خاکستری می نشیند. هنگامی که باران سرد بر سقف وسیله نقلیه می کوبد، صدای خش خش رادیو کم می شود.
ابتدا نهاد «قایق نجات ملی سلطنتی» رسید و او را با لوگوی شیکشان گیج کردند، چون فکر می کرد آن ها افرادی هستند که شما را در دریا نجات می دهند. بعد از تماس او، آن ها با سرعت خیره کننده ای آمدند. بعداً او متوجه می شود که یکی از ایستگاه های اضطراری آن ها در نزدیکی پل واترلو قرار دارد.
آن ها قبل از پلیس آمدند. تلفن نیو قبل از اینکه مکالمه اش با اپراتور به پایان برسد خاموش شد، قبل از رسیدن اتومبیل پلیس ده دقیقه عجیبی را گذراند، او تنها بر روی پل ایستاده بود و به پایین نگاه می کرد. به قایق که آهسته در تاریکی پایین دور می زد و نور افکنش با سرعت زیاد به عقب و جلو حرکت می کرد. او فکر کرد باعجله دور شود و کار را به آن ها بسپارد؛ اما اینکه این غریبه کسی را به جز خدمات اضطراری برای حمایت از یافتنش ندارد، به شدت غم انگیز است؛ بنابراین در عوض به شب زنده داری اش ادامه می دهد، پایین به اعماق خیره می شود. وقتی چیزی سفید را بالا آمده در حال حرکت در آب می بیند قلبش به شدت به تپش می افتد. آنگاه متوجه می شود یک بطری بزرگ پلاستیکی است. از اینکه مجبور نبود برای نجات او بپرد احساس آرامش می کند. تقریباً از ترس روی زانوهایش افتاده بود.
بعدها، او متوجه می شود هیچ کس از او انتظار نداشت، کسی با توانایی شنا کردن متوسط، تلاش کند تا یک زن غرق شده را در زمستان از رود تمز(۱۱) نجات دهد؛ اما گهگاه به طور دوره ای احساس گناه به صورت روشن همانند ضربه ای تند و تیز بر زیر دنده هایش آزارش می دهد. این حداقل احساساتی است که او تصدیق می کند.
هنگامی که پلیس رسید، او شوکه در جملاتی نامنظم اتفاقی را که رخ داد، به آن ها گفته بود. آن ها به آرامی او را تشویق کردند تا از ابتدا دوباره کل داستان را بگوید.
در حال حاضر او اینجاست، در پیامدی عجیب، و نمی تواند لرزشش را متوقف کند. گاهی، به خود می پیچد و به شدت می لرزد که باعث می شود فکش را محکم نگه دارد. این ناخوشایند است. او در جایی خوانده است که شوک می تواند در برخی صورت های فیزیولوژیکی خطرناک باشد، او واقعاً نمی فهمد و نمی داند که آیا باید از کارکنان آمبولانس درباره اش سوال کند!
از پنجره به بیرون نگاه می کند و از میان تراکم و قطره های باران، یکی از آن افراد نهاد قایق نجات ملی سلطنتی را در حال صحبت با پلیس می بیند. او ریزجثه و شمالی است با موهای فر انبوه و ظاهر خوبی دارد. زن پلیس سر تکان می دهد و سپس به اتومبیل نگاه می کند. نیو گویی که کارش اشتباه است، خودش را عقب می کشد.
در اتومبیل پلیس باز می شود؛ اما افسر جوان سیاه پوست است که سرش را داخل می کند و به او خیره می شود.
او به آرامی می گوید: «عزیزم، شما خوبید؟» او چشمان زیبایی دارد، مژه هایی پرپشت. سرما صدایش را گرفته است و باعث می شود او ناشیانه به دنبال یک دستمال کاغذی بگردد. داخل دستمال فین و به او نگاه می کند.
نیو سرش را به نشانه تایید تکان می دهد.
او می گوید: « ببین، ما از کاپیتان گروه نجات مطلع شده ایم که امشب جریان آب بسیار قوی است و هوا هم به نوبه خود بدتر می شود. آن ها تصمیم گرفته اند جستجو را ادامه ندهند.» او مکث می کند. «متوجه اید چه می گویم؟»
کلمات رسمی او با مهربانی در چهره اش مقابله می کنند.
با صدایی آرام می گوید: « فکر می کنم. امیدی وجود ندارد. آیا او فقط ... در آنجا می ماند؟»
سگرمه های مرد در هم می رود.
«احتمالاً نه.» ادامه می دهد: «اما ممکن است کمی طول بکشد، تا بتوانند جسدش را پیدا کنند.» او مکثی می کند. «دوست شما بود؟ زنی که به آب پرید؟»
آب دهانش را قورت داد. دوباره لحظه ها را تصور می کند.
نیو سرعت تکان دهنده همه این ها، لب های سرد و خشک بر روی گونه اش و دست هایی که شانه هایش را می گیرند. تلالو پرجلوه پیراهن، همان طور که او خود را بالا می کشد و به پایین در آب تیره می اندازد.
می گوید: «من فقط رهگذر بودم. اصلاً او را نمی شناختم. من فقط ... به خانه می رفتم و او آنجا بود. من شروع به صحبت با او کردم. و سپس او ...» آب دهانش را قورت داد. «خیلی ناگهانی پرید. درست روبه روی من.»
افسر پلیس سرش را کج می کند و صدایی مبهم ناشی از همدردی در می آورد.
تازه حالا نیو پاکت را به خاطر می آورد، تصور می کند حتماً لحظه ای شوکه شده و آن را در پیاده رو انداخته است. می گوید: « ببین، او به من چیزی داد. یک پاکت؟ چیزی درمورد آن واقعاً عجیب بود. من فقط آن را برای متوقف کردن رفتار عجیبش گرفتم.» دوباره آب دهانش را بلعید. لرزه بر اندامش می افتد و سپس با صدای بلند و نامناسب می خندد. «اما موثر نبود، تاثیری نداشت!»
مرد پلیس سرش را تکان می دهد. « آن دست ما هست، همچنین تلفن و کیفش. ما یک اظهاریه کتبی خواهیم گرفت و سپس شما را به خانه می رسانیم. شب سختی برایتان بود. فردا بهتر خواهید شد.»
نیو قدردان سر تکان می دهد، چشم هایش را اشک پر می کند.

فصل ۴

تقریباً شش صبح است که اتومبیل پلیس در مقابل ساختمان لو و استیو در یک خیابان پرشاخ وبرگ در شهر کنتیس می ایستد. هنوز بیرون تاریک و چندین پنجره روشن است. تعداد انگشت شماری از مردم بی سر و صدا درهای جلویی را می بندند، بند کیف ها را روی شانه ها می اندازند و هدفون ها را در گوش می گذارند، خسته، بدن خودشان را جمع و قدم زنان جاده را پایین به طرف مترو می روند.
نیو از دو افسر پلیس تشکر می کند و متوجه نگاه مردد پلیس سیاه جذاب می شود. هنگامی که او در اتومبیل را می بندد، قدردان متوجه می شود آنقدر دیر کرده که خواهرش قطعاً بیدار شده و در حال رسیدگی به بچه یازده ماهه اش، میسی(۱۲)، است.
اتومبیل راه می افتد و نیو با دقت مسیرش را از پله های لغزنده پایین که به آشپزخانه می رسند طی می کند.
لو و استیو در دو طبقه پایین ساختمان بلند ویکتوریا زندگی می کنند و او امیدوار است بتواند به جای زنگ زدن و بیدار کردن کل خانه توجه لو را از طریق پنجره جلب کند؛ اما او با قلبی فروریخته متوجه می شود تمام چراغ های آشپزخانه خاموش است، اگر میسی برای اولین بار از تمام این شب ها انتخاب کرده بود که بخوابد، عالی می شد.
سپس او خواهرش را می بیند، در ژاکت کشی گل وگشاد بزرگی که به عنوان روبدوشامبر می پوشد پیچیده شده بود و میسی روی شانه اش، مثل میمونی هشیار و آماده باش قرار داشت نوزاد خاله اش را می بیند و دلبرانه دست و پا تکان می دهد، مشت هایش را باز و بسته می کند.
نیو با لبخندی کمرنگ برایش دست تکان می دهد. لو بر می گردد و نیو در عوض شنیدن صدای جیغ شوکه او فقط نگاهش را می بیند. لو از در آشپزخانه ناپدید می شود و چند دقیقه بعد جلوی در ورودی یک طبقه بالاتر پر سر و صدا در را باز می کند.
لو جلوی ورودی می ایستد و به خواهرش که از پله ها بالا می آید خیره می شود. صورتش پف کرده و نیو فوری متوجه می شود او شب بدی را گذرانده است. چشم های لو کوچک و صورتی، شبیه یک خرگوش است. پوست روی گونه هایش پوسته پوسته خشک و قرمز است، گویی او در حال دندان در آوردن است نه میسی.
او می گوید: «خدایا، نگاهش کن. تازه به خانه آمدی؟ فکر کردم در تختخواب هستی. آه ... نیو؟! کدام گوری بودی؟»
نیو دیگر اشک ندارد؛ اما ناگهان نیازش به آرامش بر او غلبه می کند. او به سمت خواهرش می رود و می خواهد چهره اش را در نرمی شانه پهنش پنهان کند که همانند کودکی بغل شود و به او گفته شود همه چیز درست خواهد شد.
لو با خنده تندی می گوید: «من واقعاً نمی توانم ...، میسی، کم تر وول بخور!» دختر کوچولو در حالی که دست ها و پاهایش را به طرف خاله اش می گیرد، مثل اتومبیلی تخته گاز حرکت می کند. هر سه نفر آن ها ناشیانه با یکدیگر برخورد می کنند.
گونه ها گلگون می شود، نیو به طرف آشپزخانه می رود.
فکر می کند، باید بهتر می دانست؛ آن ها، او و لوئیس، هرگز دقیقاً اهل در آغوش گرفتن نبودند.
او به طرف کتری می رود که می تواند احساس کند تازه به جوش آمده است. قوطی تمیز با برچسب قهوه را باز می کند و به خودش زحمت استفاده از یک قاشق را نمی دهد، تقریبی داخل یک لیوان می ریزد که رویش نوشته شده، عالی ترین مامان جهان، می داند لو خوشش نمی آید از این فنجان استفاده کند.
لو از کنار در ورودی می گوید: «چه مرگت شده است؟ اتفاقی افتاده؟»
آب را از کتری در فنجان می ریزد و سپس قبل از سر کشیدن قهوه تلخ ولرم به دنبال قاشقی در کشو جستجو و دو قاشق شکر اضافه می کند. لو و استیو به قهوه مطبوع اعتقاد ندارند.
لو با صدای آرام و شکیبا ادامه می دهد، «نیو، رک بهت بگم. لوتی(۱۳) به سنی رسیده است که شروع به سوال کردن درمورد اینکه چرا خاله اش تمام شب را بیرون مانده است می کند. وقتی در خانواده زندگی می کنی نمی توانی ناخوشایند و نامرتب باشی. فکر نمی کنی حالا وقتش رسیده است!»
« امشب زنی درست روبه روی من خودکشی کرد...»
چشمان لو گشاد می شود و دست آزادش را روی دهانش می گذارد.
«آه خدا، نه. کجا؟ در مترو؟»
میسی نیشخندی می زند. او صورتش را به شانه مادرش می چسباند، پاهایش را بالا می برد و پشت او حلقه می کند.
لو او را از یک طرف به طرف دیگر تاب می دهد. او همیشه کمی حرکت مترونوم مادرانه درونش است، حتی زمانی که کودکی را بغل ندارد. او کودک را آرام و پشتش را نوازش می کند، چشم هایش به صورت نیو خیره است.
«کجا؟ چه اتفاقی افتاد؟»
نیو دوباره کتری را پر می کند و لو به تکاپو می افتد.
« بفرما، بگذار من انجامش دهم. تو بنشین و همه چیز را برایم بگو. افتضاح به نظر می رسی. به اندازه کافی گرمت هست؟» لو در نهایت در موقعیت مخصوص به خودش قرار دارد. در مراقبت از نیازهای فیزیکی افراد لو بهترین است.
نیو همان طور که او گفت، می نشیند و با سرش اشاره می کند که نه، به اندازه کافی گرم نیست. درحقیقت نمی تواند تصور کند دوباره گرم شود. لو از اتاق خارج می شود و با یک پتوی مسافرتی از روی مبل بر می گردد. نیو آن را در اطراف گردن و شانه اش می پیچد، تلاش می کند بوی مبهم تهوع آور آن را، به لطف دست های مختلف کوچک و کثیف، نادیده بگیرد.
همان طور که لو قهوه دیگری درست می کند، او درمورد آنچه که اتفاق افتاده بود صحبت و از پیاده روی در کنار پل شروع می کند.
«صبر کن.» لو با اخمی عمیق در چهره اش سخنش را قطع می کند.
« این اتفاق پس از کارت رخ داد؟ تمام شب در ایستگاه پلیس بوده ای؟»
نیو آه می کشد. وسوسه می شود دروغ بگوید، سپس فکر می کند، چرا باید دروغ بگویم؟!
می گوید: « در راه برگشت از خانه شخصی بودم.» هتل واقعاً خیلی هرزگی به نظر می رسید. به رغم قطعیت منکر دین بودنشان، لو از جلسات کلیسای استیو، کمی مسیحی شده است.
در حال گفتن این موضوع مستقیم به چشم خواهرش نگاه می کند، لو نگاهش پایین به سر نوزاد است و به آرامی پشتش را نوازش می کند.
صبورانه با صدای بلند می گوید: «خب. ادامه بده...»
نیو بقیه داستان را مختصر می گوید.
لو با تعجب می گوید: «عجب اتفاقی؟ چقدر وحشتناک.»
آن ها در سکوت می نشینند.
تنها زمانی که نیو قدردان در تختخواب سردش فرو می رود و از پسِ لرزه های مجددش بر می آید به یاد می آورد به خواهرش درباره تبادل عجیب پاکت نگفته بود.
در حالی که تصاویر درهم و برهم در ذهنش رقابت می کنند، فکر می کند در داخل آن پاکت چه بود. در نهایت، در حالی که برای اولین بار از زمان خارج شدنش از اتاق هتل گرمش می شود، خوابش می برد.

فصل ۵

نیو بیدار که می شود هیچ مشکلی در به یاد آوردن آنچه رخ داده بود، ندارد. از شب تا روز هیچ لحظه ای از ثبت فکری را از دست نداده است؛ درست در اینجا در خط مقدم ذهنش است.

یک زن با من صحبت کرد و بعد از پل پرید.

ایزابل؛ نامش ایزابل بود.
او چشمان دردناکش را باز می کند و به رز به شکل مرنگ رولی سفید تزئین شده در سقف خیره می شود.
از طبقه پایین صدای جیغ و فریاد برنامه کودک شبکه تلویزیونی و در درجه پایین تر صدای ناله میسی و غرولند استیو را می شنود.
فکر بودن با آن ها باعث می شود که او غرغر و صورتش را در بالش فرو کند.
استیو هرگز نگفته بود که حضور او را آنجا نمی خواهند. لو هم نگفته بود؛ اما زمانی که نیو فراموش می کند دست و صورتش را بشوید، یا لیوان و بشقابی را در پاسیو رها شده می گذارد، نگاه بین آن ها را می بیند. لوازم آرایشی اش رو به افزایش در قفسه حمام بوده است و او هر روز صبح می بیند که آن ها مرتب و جمع شده قرار دارند. استیو عملاً با جارو و خاک انداز او را دنبال می کند.
این طوری نیست که او عمداً کثیف کاری کند. او واقعاً سپاسگزار است که آن ها به طور موقت به او پناه داده اند. فقط به نظر می رسد که ظاهراً آشفتگی او را دنبال می کند. او می تواند وارد یک اتاق شود و طی چند دقیقه کلید هایش را در یک جا قرار دهد، کیسه کیف دستی اش در جایی دیگر و تلفنش را دوباره کجا گذاشته است؟!
استیو چندان نوشیدنی نمی نوشد، سیگار نمی کشد و حتی فحش نمی دهد. او می دود، دوچرخه سواری می کند، او با افرادی از شرکت بیمه بزرگی که در آن کار می کند فوتبال پنج نفره بازی می کند. او والدینی داشت که آسایش خاطر را برایش فراهم کردند و دوست دارد خودش را پدری بداند که به دخترانش توجه و در نگه داری شان کمک می کند.
او تقریباً به هیچ وجه حس شوخ طبعی ندارد.
متاسفانه، افرادی مانند استیو بدترین های نیو را آشکار می کنند. هنگامی که نیو نوشیدنی قرمز بیشتری را در لیوانی می ریزد، یا فقط چون چیزی باعث تحریکش شده است می گوید، «لعنت بر من،» گوشه دهان استیو کج می شود و چروک های ریزی شکل می گیرد.
نیو صبح چند روز قبل، در حالی که فقط یک حوله لباس پوشیده بود، در مسیر برگشتش از دوش صبح زود به استیو برخورد کرد. استیو چنان چشمانش را بر می گرداند که نیو فقط برای اینکه ببیند چه اتفاقی می افتد، تمایل موذیانه ای برای کنار زدن حوله اش دارد. استیو احتمالاً به خودی خود محو می شود، مانند آن تصویر غمگین از پاهای جوراب پوشیده، در کپه ای خاکستر که او در مجله قدیمی سری مجلات آن اکسپلیند(۱۴) پدرش در بچگی دیده بود.
مبادی آدابی استیو از شبی در چند هفته قبل بدتر شده بود. آن ها به طور غیر منتظره ای با هم مست کرده بودند. استیو فقط چند آبجو نوشیده بود، و چنان راحت صحبت می کرد که نیو از مصاحبت با او خیلی خوشحال شد.
بعد از رفتن لو به تختخواب، نیو در حالی که به استیو کمک می کرد ماشین ظرفشویی را پر کند، جوک خنده داری گفت و استیو چنان واکنشی نشان داده بود که گویی توسط یک مار نیش زده شده است. نیو حتی حالا واقعاً نمی تواند به یاد بیاورد چه گفته بود. به هر حال، مغز استیو این را به نوعی مخ زدن نیو از او تعبیر کرده بود و از آن زمان او از تماس چشمی با نیو اجتناب کرده بود.
همه چیز خیلی خسته کننده بود.
نیو با احساسی همانند یک پیرزن از خواب بیدار می شود و قبل از رفتن به حمام خودش را در روبدوشامبرش می پوشاند. خدا را شکر شنبه است، هرچند این روزها، لذت های آخر هفته، الف- با کم و بیش بی خانمان بودنش، ب- مجردی بدبخت بودنش توام است.
هنگامی که نیو وارد آشپزخانه می شود، استیو را کنار سینک می بیند که بادقت ساندویچ ها را برش های انگشتی می زند. او قبلاً دویدنش را انجام داده است؛ نیو می تواند از درخشش قرمز گونه اش بفهمد. او بدون شک بعداً درست در آن زمان که دخترها نیاز به چایشان دارند، دوچرخه سواری طولانی ای خواهد داشت. نیو متوجه این موضوع شده بود که استیو موفق شده است دقیقاً مانند قبل از بچه دار شدنشان زندگی کند؛ اما برای وقت کمی که با آن ها می گذراند ستایش می شود.
نیو می گوید «صبح به خیر.» و برای پر کردن کتری می رود.
استیو بدون مقدمه می گوید: « لو به من گفت چه اتفاقی افتاد. کمی ترسناک به نظر می رسد.»
نیو درصدد پاسخ است که صدای نازک بلندی از طریق اتاق مجاور به گوش می رسد.
«بابا، چی ترسناک است؟»
لوتی پایین پایشان ظاهر می شود. به آن ها خیره و موشکافانه نگاه می کند. نیو خواهرزاده چهار ساله اش را دوست دارد؛ اما به نوعی همیشه احساس می کند که او را مورد ارزیابی قرار می دهد و تمایل دارد همانند او شود. شاید این یک امر ژنتیکی است.
او مانند مادرش موهای سیاه دارد؛ اما موهایش روی سرش به صورت حلقه هایی بالا و پایین می پرد. چشمانش مانند استیو، آبی بسیار کمرنگ است، و بینی کوچک پهن و کوتاهش را کک ومک های تیره پوشانده است.
استیو دستش را دراز می کند و زیر چانه اش را نوازش می کند.
«مهم نیست، خانم لوتس. آماده هستی به هیث(۱۵) بروی؟»
اما لوتی به این راحتی منصرف نمی شود.
او می گوید: «برای خاله نیو اتفاقی افتاده است؟» نیو و استیو نگاهی با هم ردوبدل کردند.
استیو می گوید: «چرا این را می گویی؟»
دختر کوچولو ناگهان صورت دوست داشتنی اش را بالا می گیرد، دستانش روی کمر و با قیافه ای جدی هر دو آن ها را در نظر می گیرد.
«از آنجا که مامان گفت امروز باید با او خیلی مهربان باشید و شما گفتید، خدایا، سعی ام را خواهم کرد، اما هیچ قولی نمی دهم. سپس مامان ضربه ای به بازوی شما زد.»
استیو خجالت زده آرام خندید. «خوب...»
نیو لبخندی کمرنگ می زند.
او می گوید: «من خوبم، لوت. هیچ مشکلی ندارم، ببین.» او دست هایش را بالا آورد و کمی عجیب می چرخد. مطمئن نیست چرا این کار را کرده است.
لوتی به اتاق نشیمن می رود، همین حالا هم فکرش در جایی دیگر است. استیو به تندی شروع به درست کردن اسنک ها می کند، هویج ها را ریزریز می کند و حموس را در یک قابلمه تاپرور(۱۶) می ریزد.
نیو برای خودش قهوه و تست درست می کند.
استیو می گوید: «در هر صورت...» حالا صدایش آرام است. « متاسفم درمورد ... چیزی ... که اتفاق افتاد. حتماً دیدنش سخت بوده است.»
نیو زمزمه می کند. «متشکرم. همین طور بود.»
نیم ساعت بعد خانواده آماده رفتن می شوند. میسی پشتش را قوس می دهد و هنگامی که با بند چرمی داخل کالسکه قرار می گیرد غر می زند، در حالی که لو با صدایی شاد و سرزنده چیزهایی تشویق کننده می گوید که به گوش های نیو همانند کشیدن ناخن بر روی شیشه احساس می شود.
آن ها از نیو خداحافظی می کنند. او با خیالی راحت روی مبل می افتد و تلفنش را بر می دارد، قدردان است که وقتی به خانه رسید، یادش بود که شارژش کند.
انگشت شَستش بر روی صفحه نمایش حرکت می کند و قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد، به دنبال شماره دانیل است. نیو با میل شدید برای صحبت با او کمی معطل می کند.
قبل از اینکه بتواند نظرش را تغییر دهد، پیامی می نویسد.

می توانم برای برداشتن بعضی چیزهایم بیایم؟

تاملی می کند و سپس «ن» به نشانه نیو و یک علامت بوسه اضافه می کند. فقط یک بار.
نیو ناگهان بی نهایت دلش می خواهد به او بگوید شب گذشته چه اتفاقی رخ داد و بار دیگر تصاویر درهم وبرهم در سرش را مرور می کند.

نیو به اولین مشاهده اش از او، ایزابل که به آب نگاه می کرد، فکر می کند. حالا عجیب به نظر می رسد که اولین فکر نیو این نبود که او قصد خودکشی دارد. درواقع، مضحک است؛ اما او سرد و خسته بوده است. هنوز هم کمی مست و لازم به ذکر نیست با اتفاق رخ داده با آقای ایکس کمی تحقیر شده بود. درواقع درست فکر نمی کرد.
او با لرزشی، آخرین ثانیه ها را به یاد می آورد؛ لب های سرد بر روی گونه اش و زمزمه آن کلمات در گوشش.
او چه گفته بود؟ او باید آخرین کلمات زنی را که خیلی زود زنی مرده شد به یاد می آورد. آیا حداقل کاری نیست که او می تواند انجام دهد؟
نیو سرش را محکم در دستانش نگه می دارد و به تخته های چوبی کف که نور کم خورشید زمستان رویش پخش شده خیره می شود و تلاش می کند تا خاطره دقیق را جستجو کند.
اما از خاطرش رفته است؛ بنابراین به جای آن در مرورگر سِفاری(۱۷) اخبار محلی را درمورد پریدن زنی از یک پل جستجو می کند. البته هیچ چیز وجود ندارد. در حال انجام این کار متوجه می شود که این اصلاً در اخبار لندن جدید نیست. نمی داند چند نفر در سال گذشته خود را در تمز پرت کرده اند، احتمالاً زیاد است.
تلفنش صدای رسیدن پیام را می دهد و او به سرعت آن را بر می دارد.

این هفته نیستم و برای کریسمس دور هستم. می توانیم آن را پس از سال نو انجام دهیم.

علامت سوالی وجود ندارد. نه «د» به نشانه دانیل. و نه بوسه ای.
بدون هیچ اخطاری گریه می کند. اشک های گرم از صورتش سرازیر می شود. دستانش را دور خودش می گیرد و با غم و اندوه به جلو و عقب تکان می خورد.

نظرات کاربران درباره کتاب در کلبه‌ای در جنگل

کتاب میان وعده ی بدی نیست ولی ترجمه آن جالب نیست و غلط های املایی دارد
در 2 هفته پیش توسط noj...taj