فیدیبو نماینده قانونی نشر معیار علم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آیین دوست‌یابی

کتاب آیین دوست‌یابی

نسخه الکترونیک کتاب آیین دوست‌یابی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۱,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آیین دوست‌یابی

هفت دستور برای آن‌که زندگی خانوادگی خود را سعادتمند کنید: دستور نخست: هرگز، هرگز ملامت و سرزنش نکنید. دستور دوم: سعی نکنید تا همسر خود را تغییر دهید بلکه او را همان‌طور که هست، بپذیرید. دستور سوم: از انتقاد کردن بپرهیزید. دستور چهارم: صمیمانه از همسر خود قدردانی کنید. دستور پنجم: در زندگی زناشویی، به ملاطفت‌های جزئی و نکات حساس، توجه بیشتری معطوف دارید. دستور ششم: نسبت به همسر خود مؤدب باشید. دستور هفتم: کتاب‌های سودمندی را که درباره‌ی مسائل جنسی نوشته‌شده، مطالعه کنید.

ادامه...

بخشی از کتاب آیین دوست‌یابی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در پائیز ۱۸۴۲، لینکلن، با «جیمزشیلد» (یکی از رجال سیاسی ایرلند که مردی خودخواه و ماجراجو بود) درافتاد و او را سخت مورد استهزاء قرارداد. تمسخر شدیدی از شهر برخاست... شیلد مغرور و خائن، با این توهین خشمگین شد و عاقبت نویسنده نامه را شناسایی کرد. بر اسب نشست و پیگیر لینکلن شد و او را به جنگ تن به تن (دوئل) دعوت کرد. لینکلن مایل به جنگیدن نبود اما برای نجات شرافت خویش، چاره­ای جز مبارزه نداشت. فرصت انتخاب نوع اسلحه به او داده شده بود، ازآنجاکه دست درازی داشت، شمشیر را برگزید و سپس به تمرین و آموختن شمشیربازی مشغول شد. او و شیلد در روز تعیین شده، در ساحل رودخانه می سی سی پی حاضر و آماده مرگ و جنگیدن بودند اما در آخرین لحظات، شاهدانی پیدا شدند و آن ها را از جنگ بازداشتند. این یکی از بدترین حوادث زندگی خصوصی لینکلن بود و درس پرارزشی بود که به او هنر مردم داری را آموخت و از آن به بعد، هرگز نامه ای توهین آمیز ننوشت و کسی را مسخره نکرد و دیگر هیچ گاه بر کسی ایراد نگرفت و موردانتقاد قرار نداد.
لینکلن بعدها در زمان جنگ های داخلی آمریکا (موسوم به جنگ افتراق)، فرماندهان جدیدی را که در راس سپاه خویش در جبهه "پوتاماک" می گذاشت، ناچار به­ تعویضشان می شد زیرا هریک از آنان مرتکب خطایی سخت می شد و او را ناامید می­کرد. نیمی از مردم آمریکا، این فرماندهان نالایق را محکوم می کردند اما لینکلن چون دلی پاک و بی آلایش داشت، همیشه ضمن حفظ آرامشش، گذشت می­کرد. یکی از مشهورترین سخنانش این است: «چنانچه مایل نیستی در حق تو داوری شود، تو هم داوری نکن» و هنگامی که خانم لینکلن و اشخاص دیگر، شدیداً مردم ممالک متحده جنوبی را سرزنش می کردند، او می گفت: «بر آنان خرده نگیرید زیرا اگر شما هم در وضعی نظیر حال و وضع آنان قرار می گرفتید، عیناً همین رفتار را می کردید».
اکنون اجازه بدهید تا مثالی در این مورد بیاوریم:
نبرد گتیسبورگ، در سه روز نخستین ماه ژوئیه ۱۸۶۳ ادامه داشت، ارتش آمریکا، شورشیان جنوب آمریکا را که ژنرال «لی» فرمانده آنان بود، دنبال می کرد. در شب چهارم، آن ماه، ژنرال لی، فرمان عقب نشینی به سمت جنوب را داد. در آن شب، باران های سیل آسا همه دشت را فراگرفته بود، هنگامی که لی با سپاهیان شکست خورده خود به پوتاماک رسید مجبور به توقف شد زیرا که رودخانه بالاآمده و غیرقابل عبور شده بود، در پشت سرش سپاه فاتح لیان پیش می آمد، ژنرال در دام افتاده بود و امکان فرار وجود نداشت. لینکلن انتظار این اتفاق را داشت و قبلاً این روزنه امید را که تنها راه غلبه بر دشمن بود، دیده بود. در کمال شادی به وسیله تلگراف به ژنرال «مید» فرمان داد که بی درنگ و بدون هماهنگی با شورای جنگی، حمله کند و یک نفر نماینده هم برای تایید تلگراف خود به میدان روانه ساخت.
ژنرال مید چه کرد؟ او برخلاف فرمان صریح رئیس جمهور لینکلن، شورای جنگی را تشکیل داد، مدتی با تردید و احتیاط وقت گذراند و علناً از حمله کردن به ژنرال لی خودداری کرد. دراین بین، آب رودخانه فرونشست و ژنرال لی توانست نیروهای خود را به سلامت بگذراند و به­ پوتاماک برسد.
لینکلن از خشم دیوانه شده بود و رو به پسرش روبرت کرده فریاد می کشید: «خدایا یعنی چه؟ چرا این طور شد. دشمن در چنگ ما بود و برای دیر کردن او فقط می بایستی دست را گشوده و می­بستیم، بااین وجود، برخلاف فرمان­ فوری من، ارتش ما کاری از پیش نبرد و با چنین موقعیتی، هر ژنرالی می توانست بر «لی» پیروز شود. من خود اگر آنجا بودم محققاً پیروزی کامل نصیبم می شد.»
در حال عصبانیت و خشم، قلم را برداشت و نامه ای به ژنرال مید نوشت. در این هنگام باید به خاطر داشت که لینکلن در این دوره از زندگانی، ملایمت و اعتدالی شگرف داشت بااین حال، سخنان و عبارات زیر از سخت ترین ملامت های او محسوب می شد:
ژنرال گرامی:
«گمان نمی کنم که واقف به عواقب فرار ژنرال «لی» شده باشید او در دسترس شما بود و اگر حمله می کردید، این فتح هم مکمل فتوحات ما می شد و هم جنگ پایان می­یافت، ولی اکنون جنگ ادامه خواهد یافت. شما در شنبه گذشته، نتوانستید «لی» را به دست بیاورید، حال که به آن طرف رودخانه گریخته است، چگونه خواهید توانست به او حمله ببرید، دیگر هیچ امیدی نمی توان داشت و من به کلی از اینکه شما بتوانید پیشرفت زیادی بکنید مایوس هستم. بهترین فرصت از دست رفت و من از این واقعه بی اندازه ملول هستم».
به عقیده شما، ژنرال «مید» پس از خواندن این نامه چه کرد؟ او هرگز این نامه را نه دید و نه خواند، زیرا لینکلن اصلاً آن را نفرستاد و بعد از مرگش، اصل آن را در بین کاغذهایش یافتند.
من فکر می­کنم و البته تصوری بیش نیست که لینکلن بعد از نوشتن نامه، برخاسته و از پنجره به بیرون نگاه کرده و با خود گفته: «قدری تامل... بهتر است این قدر شتاب نکنیم... برای من کار بسیار آسانی است که در کاخ سفید نشسته و به «مید» فرمان پیشرفت بدهم اما اگر من در گنیسبورک بودم و آن قدر خون که «مید» بچشم دیده، می دیدم و گوشم از فریاد مجروحان و پرندگان پرشده بود، شاید من هم چون او، از اقدام به حمله فوری خودداری می کردم، مسلماً اگر من مثل او دارای خوی ملایم، طبع سالم و خجول بودم همین طور رفتار می کردم... درهرحال، گذشته، گذشته است اگر این نامه را برای او بفرستم البته موجب تسلی خاطر من خواهد شد ولی ژنرال را وادار خواهد کرد که از خود دفاع کرده و مرا متهم کرده و کینه مرا در دل بگیرد. اعتمادبه نفسی که اکنون دارد از او سلب خواهد شد و معلوم است که فرمانده بی اعتماد و قوت قلب، دیگر نمی تواند فرماندهی کند و ممکن است به کلی از خدمت در ارتش منصرف شود».
ازاین جهت بود که لینکلن نامه را نگهداشت و نفرستاد زیرا که تجارب تلخ به او آموخته بود که تقریباً همه انتقادها و سرزنش های سخت، بی اثر می مانند.
«تئودور روزولت» حکایت کرده است که در ایام ریاست جمهوری اش، هرگاه که با مسئله بغرنجی مواجه می­شد در صندلی راحتش فرورفته و چشمانش را به تصویر بزرگی از لینکلن که در اتاق آویخته بود می دوخت و با خود می گفت:
«اگر لینکلن به­جای من بود چه می کرد، چگونه این مسئله را حل می­کرد»؟
بنابراین بار دیگر که میل توبیخ و سرزنش کسی را در دل احساس کردیم باید بی درنگ یک اسکناس پنج دلاری از جیب خود درآورده و تصویر لینکلن را که بر آن نقش بسته، بنگریم و از خود بپرسیم «اگر او به­جای ما بود چه می کرد؟»
آیا شما شخصی را می شناسید و مایلید او را اصلاح کنید؟ بله البته این نیت بسیار خوبی است اما چرا از خودتان آغاز نمی کنید؟ اصلاح خویش، خیلی مفیدتر از اصلاح دیگران است. بله و البته خطر آن بسیار کمتر است.
«هنگامی که جنگ و نزاع در وجود ما شروع شود آن آغاز حرکت به سوی کمال است».
این سخن از "رابرت براونینک"؛ شاعر انگلیسی است: «باید از حالا تا زمان معینی؛ مثل عید اول سال با خود قرار بگذاریم که در تادیب و اصلاح خود بکوشیم». کنفوسیوس می گفت: «هنگامی که درِ خانه خودت خیس و پر از برف است، از برف پشت بام همسایه انتقاد نکن.»
من در دوران غرور جوانی که می خواستم بزرگی­ام را به رخ دیگران بکشم، زمانی که سرگرم نوشتن مقاله ای درباره نویسندگان بودم، روزی به ریچارد هاردینگ دیویس (که از نویسندگان مشهور بود و در ادبیات آمریکا مقامی والا و ارجمند داشت)، نامه ای سخیف و احمقانه نوشتم و در آن نامه از دیویس تقاضا کردم که مرا از نحوه و سبک نگارش خود مطلع سازد، چند هفته پیش من نامه ای از شخصی دریافت کردم که در پایان آن این عبارت به نظر می رسید: «املاء شده، اما خوانده نشده».
این کلام در من تاثیر گذاشت، احساس کردم که نویسنده می بایست شخص مهم و گرفتاری باشد؛ اما من چنین گرفتار نبودم اما بسیار مشتاق بودم که در نظر «هاردینگ دیویس» به بزرگی جلوه گر شده و در او تاثیر بگذارم و به همین جهت من نیز در پایان تقاضای مختصر خود این عبارت را نوشتم: «املاء شده اما خوانده نشده».
نویسنده مزبور به هیچ وجه پاسخی به­ نامه من نداد فقط آن را پس فرستاد با این عبارت «هیچ چیزی جز حماقت و ابلهی تو، معادل گستاخی و بی ادبی تو نیست» راست می گفت من خطایی کرده و مستوجب این اهانت بودم ولی ازآنجاکه طبیعت بشری است، کینه "دیویس" را در دل گرفتم و سال ها در فکر انتقام بودم، چنانکه پس از ده سال که خبر فوت او را شنیدم، اگرچه گفتنش موجب شرمساری است ولی می­گویم تنها چیزی که در نظرم جلوه کرد، تذکر اهانتی بود که از او دیده بودم.
اگر می خواهید فردا کینه هایی تولید کنید که در تمام عمر آتش آن ها از التهاب نیفتد، شروع کنید به عیب جوئی از اشخاصی که در اطراف شما هستند. آنگاه می بینید که هرچند در نظر خودتان انتقادها کاملاً به­جا بوده ولی چه نتایجی از آن بروز خواهد کرد.
هنگامی که با مردم معاشرت می کنید یادتان باشد که با موجودی منطقی سروکار ندارید بلکه با موجودی احساساتی روبرو هستید که یکپارچه عقاید بی دلیل است که غرور و خودپسندی، محرّک او هستند.
انتقاد، شراره و جرقه­ خطرناکی است که ممکن است در انبار باروت غرور آدم ها، انفجار عظیمی تولید کند و خیلی وقت ها این انفجارها موجب قتل عده ای از مردم شده. مثلاً ژنرال «لئوناردوود» را به خاطر آورید که او را از رفتن به فرانسه و شرکت در جنگ بازداشتند، ظاهراً همین انتقاد و لطمه شدید آن بر غرورش، موجب کوتاهی عمر او شد.
"توماس هاردی"؛ یکی از نو دل نویسان نامدار انگلیسی، درنتیجه انتقادات تند، به کلی از شغل نویسندگی دست کشید و نیز انتقاد باعث خودکشی "توماس چاترتن" شد.
"بنیامین فرانکلن" که در جوانی بسیار تندخو و بی تجربه بود بعدها در روانشناسی و مردم شناسی چنان مهارتی یافت و چنان هنر مردم داری را آموخت که دولت آمریکا او را برای سفارت در فرانسه برگزید. راز پیشرفت او چه بود؟ او می گفت: «من هرگز درباره نقاط ضعف مردم سخنی نخواهم گفت و همواره پیرامون محاسن ایشان گفتگو خواهم کرد».
«هر فرد احمقی (حتی ناتوانی) قادر به انتقاد کردن، محکوم کردن و گلایه کردن است همان طور که هر احمقی چنین می کند.» بلکه تفهیم حال گوینده و بخشیدن لغزش او متضمن نجابت و تسلط نفس است.
"کارلایل" می گفت: «مردان بزرگ عظمت و بزرگی خود را در طرز رفتار مردمان زیردست آشکار می سازند»
به­جای محکوم کردن دیگران، بکوشیم تا آنان را بشناسیم و دلیل رفتار و گفتارشان را پیدا کنیم، این عمل سودمندتر از عیب­جویی و انتقاد کردن بوده و نشانه فهم، مهربانی و بزرگواری ماست. درواقع برای درک همگان، نیاز به بخشیدن همگان است.
چنانچه دکتر "جاسن" گفت": «خداوند نیز به جز هنگام رستاخیز انسان­ها را قضاوت نخواهد کرد» چرا باید من و شما این کار را بکنیم؟

بخش یکم. نحوه نفوذ در اشخاص

فصل یکم

اگر قصد دارید عسل جمع کنید، کندو را وارونه نکنید. دیل. کارنگی

روز هفتم مه ۱۹۳۱ شهر نیویورک، شاهد پرهیجان­ترین صحنه شکار انسان شد که آن شهر قدیمی، تا آن تاریخ، نظیر چنین حادثه ای را هرگز به خود ندیده بود. بالاخره بعد از هفته ها کاوش، «کراولی» (قاتل معروف به «مرد دو تپانچه») که نه مشروب می خورد و نه سیگار می کشید، در آپارتمان معشوقه­اش واقع در خیابان «وست اند» به دام افتاد.
۱۵۰ مامور پلیس، طبقه بالایی آن ساختمان را محاصره کرده بودند و سعی می کردند با سوراخ کردن سقف و با پخش کردن گاز اشک آور، «کراولی پلیس کش» را ازآنجا خارج سازند و به همین منظور مسلسل های خود را پشت بام ساختمان های اطراف مستقر کرده بودند و بیش از یک ساعت بود که یکی از آبرومندانه ترین محله­های شهر نیویورک، آرامش خود را با صدای تفنگ ها و مسلسل ها ازدست داده بود. «کراولی» از پشت صندلی­های انباشته شده که از آن ها برای خودش سنگر ساخته بود، به سوی پلیس ها تیراندازی می کرد، هزاران تماشاچی هیجان زده، این نبرد خیابانی را تماشا می­کردند چون مشابه چنین درگیری، در سطح شهر نیویورک دیده نشده بود.
هنگامی که «کراولی» دستگیر شد «مولرونی»(رئیس پلیس) اظهار داشت که این مرد یکی از خطرناک ترین جنایتکارانی است که تاریخ نیویورک با آن مواجه بوده است به طوری که این شخص، بدون دلیل هم مرتکب قتل می شود.
اما «کراولی» درباره خودش چگونه اظهارنظر می کرد؟ وقتی آپارتمان او در معرض گلوله قرارگرفته بود نامه ای خطاب «به کسانی­ که ممکن است به آن ها مربوط باشد» نوشت و در هنگام نوشتن، با خونی­ که از زخم هایش می ریخت، خط سرخ رنگی روی کاغذ رسم کرد. او در نامه خود چنین عنوان کرد: «در درون سینه من، دلی است خسته، اما مهربان، دلی که به کسی آسیبی نمی رساند».
او مدتی پیش ازاین، در کنار یکی از جاده های جزیره «لانک»، درون اتومبیلش با معشوقه خود مشغول عشق بازی بود که پاسبانی به ماشین پارک شده وی نزدیک شد و گفت:
- «لطفاً گواهینامه خود را ارائه دهید».
کراولی، بدون دادن پاسخی، تپانچه را کشیده و پاسبان را کشت و هنگامی که وی بر زمین افتاد کراولی از ماشینش بیرون پرید و سلاح پاسبان را برداشته و گلوله دیگری بر جسد بی جان او زد. این بود رفتار شخصی که در آخرین نامه خود نوشت:
«در درون سینه من دلی است خسته، اما مهربان، دلی که به کسی آسیبی نمی رساند».
بالاخره کراولی به مجازات با صندلی برق محکوم شد. هنگامی که به بازداشتگاهی در زندان سینگ سینگ منتقل شد، تصور می کنید که با خود می گفت که «آری پاداش من همین است. کشنده باید کشته شود»؟ خیر او فریاد می زد: «این پاداشی است که من برای دفاع از خود می گیرم».
نتیجه­ای که از این داستان به دست می­آید این است که «ترگان کراولی»، هرگز خود را برای هیچ چیز سرزنش نمی کرد، ممکن است فکر کنید که این حالت، خیلی کم و مختص همین قاتل است، پس داستان زیر را نیز بخوانید:
«من بهترین سال های عمرم را صرف شاد کردن و کمک کردن مردم کرده ام ولی پاداشم ناسزا و سختی بوده است»؛ این گفته «آلکاپن» است. بسیار خوب، این مرد که از دشمنان درجه یک جامعه و از رهبران شرور دزدان شیکاگوست خود را محکوم نمی کرد و حقیقتاً خود را بانی کارهای خیر می پنداشت که قدرش مجهول و خدماتش بی ارزش تلقی شده است؛ و این نظیر گفته «ویچ شولتز» است قبل از آنکه به ضرب گلوله دزدان نیویورک کشته شود، او از جنایتکاران دهشت آور نیویورک بود که هنگام مصاحبه با یکی از خبرنگاران روزنامه ها اظهار داشت که او از خدمتگزاران و خیراندیشان جامعه است. وی به این گفتار خود ایمان داشت.
من نامه های بسیار جالبی دراین باره از مدیر زندان سینگ سینگ دارم که می گوید جنایتکاری که در زندان سینگ سینگ، خود را بدکار و محکوم بداند، به ندرت یافت می­شود، این اشخاص خود را مثل دیگران سالم و عاقل می دانند و درباره رفتار خود استدلال هایی می کنند. مثلاً در جواب چرا گاوصندوقی را شکسته یا تیراندازی کرده است؟ دلایلی می تراشند و اکثر آن ها می کوشند با دلایلی غلط، اعمالی که علیه جامعه مرتکب شده اند را درست جلوه داده و حتی به نظر خود، آن ها را به حق و درست قلمداد کنند و درنتیجه اظهار می­کنند که دستگیری و حبس آن ها ناعادلانه است.
اگر آلکاپن، توگان کراولی، ویچ شولتز و همه بیچارگانی که در پشت دیوارهای زندان قرار دارند خود را این گونه بی گناه بشمارند. پس نظر سایر افرادی که ما هرروز با آن ها در تماس هستیم، درباره خودشان چیست؟ «جان واتامیکر»(که اکنون مغازه های بزرگی دارد)، اعتراف کرد «سی سال است که من معتقدم خرده گیری و انتقاد بی­نتیجه است زیرا وقتی که من برای اصلاح عیب های خود در زحمت هستم، چگونه می توانم عیب های دیگران را به وسیله انتقاد کردن برطرف کنم؟ حقیقت آن است که خداوند مصلحت ندیده است که ذکاوت و عقل را به همگان به یک اندازه بدهد.
انامیکر، این درس عبرت­آمیز را بسیار زود آموخته بود اما من، شخصاً نزدیک یک سوم قرن است که در این جهان پیر زندگی می­کنم، کوشیده­ام تا این حقیقت را دریابم که چرا ۹۹ درصد مردم، هراندازه که گناهکار باشند، خود را بی گناه می دانند؟
عیب جویی عبث و بی فایده است زیرا شخص را مجبور به دفاع از اعمال خود می کند. انتقاد خطرناک است زیرا که غرور شخص را جریحه دار کرده و کینه او را تحریک می­کند.
در ارتش آلمان، هیچ سربازی حق ندارد که پس از وقوع اهانتی، فوراً به مافوقش شکایت کند. او می بایست ابتدا یک شب صبر کرده و خشم خود را تسکین دهد، اگر بلافاصله شکایت کند او را تنبیه می کنند.
برای رضای خدا، چرا نباید نظیر این قانون را درباره پدران سرزنش کننده، زنان پر شکایت، کارفرمایان پرتوقع و افراد بدبین و عیب جو وضع کنیم؟
شما در صفحات تاریخ، نمونه های بسیاری از تاثیر انتقادهای خشن را می یابید فی المثل آیا داستان فجیع نفت را در " تی پوت دام" به خاطر می آورید که چندین سال، روزنامه ها را پر از خشم و کین کرده بود؟ نظیر چنین واقعه ای، هرگز در آمریکا اتفاق نیفتاده بود و حقیقت قضیه ازاین قرار بود:
در زمان ریاست جمهوری هاردینک، «آلبرت فال» (که وزیر کشور بود) متهم شد که زمین­های نفت خیز دولت در " الک هیل" و "تی پوت دام" که محصول آن جهت سوخت نیروی دریایی تعیین شده بود را بدون مزایده، به یکی از دوستان خود به نام "ادوارد دوهنی" اجاره داده است. حال "دوهنی" چه کرد؟ او مبلغی تحت عنوان «قرض» که بالغ بر یک صد هزار دلار می شد به وزیر کشور داد. پس ازآن، وزیر مذکور، بی درنگ، گروهی از سربازان را به معادن نفت فرستاد تا کارگران سایر رقبای نفت جوی را که از ذخایر «الک هیل» سوءاستفاده می کردند، بیرون برانند. این رقیبان که به زور سرنیزه و تفنگ از سرزمینشان رانده شده بودند، برای شکایت، به دادگاه روی آوردند و تشت رسوایی واقعه «تی پوت دام» از پشت بام افتاد.
این جریان پس از آشکار شدن، چنان رسوایی ببار آورد که علاوه بر اینکه همه ملت آمریکا را منزجر و دولت رئیس جمهور هاردینک را متزلزل کرد، بیم آن می­رفت که حزب جمهوری خواه متلاشی شود که بالاخره وزیر کشور؛ «آلبرت فال» دستگیر و زندانی شد.
«فال» به چنان عقوبتی دچار شد که گریبان گیر کمتر مرد سیاسی شده بود. شاید تصور می کنید که این شخص از کار خود پشیمان شده و اظهار ندامت کرد؟ ابداً، چند سال بعد «هربرت هور»، در یک سخنرانی عمومی اعلام کرد که مرگ رئیس جمهوری سابق؛ «هاردینک»، به علت اندوه باطنی ناشی از خیانت یکی از دوستانش بوده است. هنگامی که زن «فال» این خبر را شنید از صندلی خود برخاسته و گریه کنان بر بخت خود نفرین کرده و فریاد برآورد «شوهر من به هاردینک خیانت کرده؟ او هرگز و هیچ گاه به کسی خیانت نکرده است. این خانه اگر پر از طلا می بود و به او داده می شد هیچ گاه فریب نمی­خورد. این شوهر من است که دچار خیانت شده و بی گناه گرفتار دادگاه و زندان شده است!»
می­بینید که این نمونه جامعی است از نهاد بشری که هر فرد خاطی، تمام افراد، جز خویشتن را سرزنش می کند. ما همگی چنین هستیم؛ بنابراین اگر فردا خواستیم کسی را ملامت کنیم، باید ابتدا سرگذشت آلکاپن، توگان کراولی و آلبرت فال را به خاطر آورده و بدانیم که فرد موردانتقاد نظیر کبوترهای جَلد، سعی خواهد کرد که خود را تبرئه کرده و در عوض ما را محکوم و مجرم جلوه دهد یا مثل سایرین خواهد گفت:
«من نمی فهمم چگونه می توانستم جز این کاری انجام دهم که نکردم.»
در صبح شنبه پانزدهم آوریل ۱۸۶۵ آبراهام لینکلن، در اتاق ارزان قیمت یکی از هتل های مقابل تئاتر فورد جان می داد، جایی که «بوت» (یکی از دیوانگان سیاسی) او را با گلوله از پای درآورده بود. جسد بلند وی بر روی تختی قرار داشت که برای او بسیار کوتاه بود، تصویر بی ارزشی بر دیوار اتاق نصب شده بود و شعله گازی با نور زردرنگ، آنجا را روشن می­کرد.
درحالی که لینکلن جان می سپرد، «استائتون» (وزیر جنگ وی) گفت «این مرد از ناجیان و رهبران کاملی است که تاکنون جهان به خود دیده است».
معنی این کلام چیست و علت موفقیت لینکلن در پیشوایی مردم چه بود؟ و چه می کرد که هر وجودی را به تسخیر درمی آورد؟
من ده سال از عمر خود را به مطالعه و تحقیق درباره آبراهام لینکلن صرف کرده ام و سه سال دنبال نوشتن کتابی بنام «لینکلن ناآشنا» بودم و گمان دارم از شخص لینکلن، روش زندگانی و حتی نحوه زندگی خصوصی وی تا حدودی که برای یک انسان امکان پذیر بوده، آگاه شده­ام به ویژه راه هایی که او هنگام تماس با مردم، بکار می برد را بررسی کرده ام. آیا لینکلن انتقاد کردن را دوست داشت؟ آری. در اوان جوانی، هنگامی که در درّه «کریک ایندیانا» سکونت داشت، نه تنها انتقاد کرده بلکه اشعار هجو هم می­ساخت، نامه های هزل و مضحک می نوشت و اشخاص را به باد تمسخر و طنز می گرفت و این نامه ها را در سر راه آن ها می انداخت. یکی از این نامه ها، آن چنان خشم و کینه ای برانگیخت که شراره هایش در تمام زندگی وی موثر بود و می پندارند حتی بعدازآنکه لینکلن در "اسپرینگ فیلد" و "ایلی نویز" به کار وکالت پرداخت، حملات و انتقادات خود را نسبت به دشمنان خویش، در نامه های سرگشاده ای نوشته و به روزنامه ها می فرستاد تا آنکه پیمانه­های صبر آن ها لبریز شد.

فصل دوم. بزرگ ترین رمز معاشرت با مردم

در زیر این آسمان بزرگ، تنها یک راه وجود دارد تا بتوان کسی را وادار به انجام عملی کرد. آیا تاکنون به آن اندیشیده اید؟ آری فقط یک راه؛ و آن عبارت از ایجاد انگیزه در وجود شخص، برای انجام آن کار است. به یاد داشته باشید که راه دیگری وجود ندارد!
البته شما می توانید در راهی، شخصی را به زور اسلحه، وادار کنید تا ساعت خود را به شما بدهد و هم چنین می توانید کارگری را مجبور به تشریک مساعی کنید. این دستور شما تا وقتی که پشت به او نکرده اید و او را تهدید به شلیک کردن می کنید، اعتبار دارد. شما می توانید با تازیانه کودکی را مجبور کنید تا آنچه را که می خواهید انجام دهد ولی این شیوه های ناهنجار، نتایجی بس خطرناک و ناگوار خواهد داشت. تنها راهی که من می توانم به دست آورم تا شما کاری را انجام دهید، به وسیله دادن چیزی است که شما نیاز دارید. شما چه می خواهید؟
دکتر "زیکموند فروید" (که یکی از روان پزشکان معروف قرن بیستم است) می گوید که تمام اعمال ما از دو انگیزه بزرگ سرچشمه می گیرند: «تمایلات شهوانی» و «آرزوی بزرگ بودن».
اما نظر پرفسور «جان دیوی» (فیلسوف مشهور آمریکایی)، دراین باره اندکی تفاوت دارد وی می گوید: «به راستی که در ذات انسان ها عمیق ترین خصیصه، «آرزوی مهم بودن است». این کلام را به خاطر بسپارید: «آرزوی مهم بودن».
این کلام بسیار اهمیت دارد و در این کتاب، راجع به آن، سخنان بسیاری گفته خواهد شد.
شما چه می خواهید؟ چیز بسیاری نمی خواهید، اما چیزهایی که شما می توانید آرزو کنید و اغلب چیزهایی را که شما با اصرار خستگی ناپذیر، دنبالشان هستید را می توان در این هشت عنوان خلاصه کرد:
۱- سلامتی و حفظ زندگی.
۲- غذا.
۳- خواب.
۴- پول و آنچه با آن می توان خرید.
۵- بقای نفس.
۶- ارضای تمایلات شهوی.
۷- سعادت فرزندان.
۸- اهمیت و بزرگی خود.
بیشتر این آرزوها را می توان برآورده ساخت ولی یک چیز هست که کمتر قانع و ارضاء می شود و ازلحاظ عمق و قوت، دست کمی از گرسنگی ندارد و این همان است که "فروید" آن را «آرزوی بزرگ بودن» و "جان دیوی" «آرزوی مهم بودن» می نامید.
لینکلن یک بار نامه خود را با این جمله آغاز کرد «همه تعارف را دوست دارند» و این حقیقتی است زیرا ما تعارف و تحسین پسندیم و مایلیم که همه قدر و اعتبار ما را بدانند و ما تشنه ستایش های بی ریا و صمیمانه هستیم ولی افسوس که این نعمت کمتر حاصل می شود. آنکه از این آرزو چشم پوشیده و این عطش نهان را فرونشانده، کسی است که «زمام امور مردم را در دست دارد، همه او را محترم دانسته و موردستایش قرار می دهند و به سخن او گوش می دهند حتی گورکن نیز در مرگ او غمگین خواهد بود».
احساس و آرزوی مهم بودن و عظمت، یکی از اساسی ترین مواردی است که بشر را از حیوانات برجسته و ممتاز می­کند.
پدرم در ایالت "میسوری"، مزرعه ای داشت که در آن خوک و حیوانات شاخ­دار نظیر بز و گاو پرورش می داد و هنگام مسابقه آن ها را به روستا می برد و اغلب برنده جایزه نخستین ما بودیم و موقعی که به خانه برمی­گشتیم، پدرم نوارهای رنگارنگی را که به عنوان جایزه دریافت کرده بود، بر پارچه سفیدی می دوخت و اگر مهمانی به منزل ما می آمد، آن پارچه را در برابرش می گسترد و خود یکسر پارچه را می گرفت و سر دیگر را به دست من می داد تا تمام نشانه های افتخارش به نمایش درآیند.
اگر اجداد ما دارای این حس خاموش نشدنی برای مهم بودن و عظمت جویی نبودند، تمدنی تشکیل نمی­شد و بی شک، بدون آن، ما نظیر چهارپایان می بودیم.
همین انگیزه مهم شدن بود که شاگرد فقیری را از محل کسب خود، به­ مطالعه کتاب های حقوقی که در میان جعبه ای در حراج به قیمت پنجاه سنت خریده بود، وادار کرد. شاید شما نام این شاگرد فقیر ولی تیزهوش را شنیده باشید، نام او "لینکلن" بود.
همین آرزوی بزرگ شدن بود که "دیکنس" را به نوشتن کتاب جاودانی خود واداشت و "رکفلر" را به جمع آوری میلیون ها (چی) ترغیب کرد که هرگز او را منصرف نکرد و نظایر همین آرزوست که در شهر شما، غنی ترین آدم ها را، وادار به ساختن خانه­ای می­کند که بیشتر از نیاز او است.
امیال مجبورتان می­کنند تا لباس های آخرین مد را بپوشیم، شیک ترین اتومبیل ها را برانیم، درباره پیشرفت کودکان خود صحبت کنیم، بدون آنکه متوجه باشیم برای تایید اهمیت خودمان، می کوشیم و همین میل و آرزوست که بسیاری از جوانان را گانگستر و آدمکش می سازد. آقای "مولرونی" (رئیس پلیس شهر نیویورک): «جوانان جنایتکار این دوره آن چنان مغرور هستند و نخستین چیزی که بعد از دستگیر شدن تقاضا می کنند این است تا به آنان اجازه داده شود جراید پلیدی که آن ها را قهرمان زمانه خوانده اند، مطالعه کنند و تصوّر شکنجه با صندلی الکتریکی که در انتظار آن هاست، به کلی در نظرشان محو است و چشم امیدشان به روزنامه هایی است که تصویرشان را در ردیف «باب روت»، «لاگارد»، «انشتین»، «تکانینی»، «لیندبرک» یا «روزولت» ترسیم می کنند».
اگر به من بگویی حس بزرگ بودن و مهم شدن را چگونه در دل خود فرومی نشانی، به تو خواهم گفت تا تو که هستی؛ زیرا که همین واکنش، نماینده رفتار تو خواهد بود و این تنها نکته قابل توجه در وجود هرکسی است. برای نمونه این احساس، "جان رکفلر" را واداشت تا در شهر پکن (پایتخت کشور چین)، برای میلیون ها مردم فقیری که او هرگز نه آنان را دیده بود و نه می دید، بیمارستانی بسازد و عکس آن؛ این میل و عطش نهانی، "دیلینگر" را آدمکش و راهزن ساخته تا بدین وسیله، اهمیت ذاتی خود را ظاهر سازد و هنگامی که پاسبانان می خواستند او را در منیزوتا دستگیر کنند خود را به­ کلبه کشاورزی انداخت و گفت «من دیلینگر هستم». او از دشمنان درجه یک مردم بود بااین حال، به اعمال خویش افتخار می کرد و می گفت: «من آزاری به شما نمی رسانم فقط باید بدانید که من دیلینگر هستم».
به راستی که تفاوت عمده ای­ که بین دیلینگر و رکفلر وجود دارد در این است که این احساس بزرگ بودن و مهم شدن را چگونه و به چه روشی برای خود انتخاب کرده و به دست آورده اند.
تاریخ سرشار از شواهد و قرائنی از حالات و رفتار مردان بزرگی است که پیوسته کوشیده­اند تا عظمت و ابهت خود را آشکار سازند. حتی "جرج واشینگتن" نیز مایل بود که وی را «حضرت رئیس جمهور ایالات متحده» بخوانند، "کریستف کلمب" می خواست تا او را «دریاسالار و نایب السلطنه هند» بخوانند، "کاترین بزرگ"(ملکه روس) از باز کردن نامه هایی که بر آن ها عبارت «علیاحضرت امپراتریس» نوشته نشده بود، امتناع می کرد و خانم لینکلن روزی در کاخ سفید، خطاب به خانم "گرانت" فریاد برآورده و گفت: «چگونه جرئت می کنید تا وقتی که من به شما اجازه نشستن نداده ام، بنشینید».
میلیونرهای ما سرمایه لازم جهت مسافرت به قطب جنوب را فراهم آورده و به دریاسالار "بیرو" دادند تا نام آن ها را بر کوه های منجمد آن ناحیه بگذارد، "ویکتور هوگو" آرزو می کرد تا به احترام وی، پاریس را به نام وی بخوانند و حتی "شکسپیر" که یکی از نویسندگان بزرگ جهان است، انتظار داشت تا عناوین نجبا را برای افزودن مقام او، به خاندان وی اضافه کنند.
بعضی اوقات دیده شده که برخی اشخاص خود را به بیمار دچار می سازند تا اینکه توجه و محبت دیگران را نسبت به خود جلب کنند. خانم "مک کین کازن" (رئیس جمهور پیشین آمریکا) بارها شوهر خود را وادار می کرد تا ساعت ها برای تسلای او، بر بالینش نشسته و در آغوش بگیرد تا به خواب رود و بدین وسیله، وی را از انجام کارهای بزرگ کشور بازمی داشت و حتی برای اینکه نشان دهد تا چه اندازه بر رئیس جمهور نفوذ دارد تقاضا می کرد تا شوهرش در مطب دندان پزشک هم او را همراهی کند و اگر مک کین لی، برای شرکت در جلسه مهمی او را تنها می­گذاشت، جنجالی عظیمی بپا می کرد.
«ماری روبرتس راین هارت» (رمان نویس مشهور)، روزی داستان زن جوان و سالمی را برایم تعریف کرد که خود را بیمار ساخته بود تا بدین وسیله توجه اعضا خانواده را به سوی خویش جلب کند و اهمیت خود را تثبیت کند و چون کم کم درک کرده بود که با افزایش سن، احتمال ازدواج برایش کمتر شده، افق تاریکی در برابر دیدگان خود، از زندگی گسترده بود و دیگر هیچ امید و دل خوشی به زندگی نداشت. نهایتاً این خانم بستری شد و به مدت ده سال، مادر پیرش از وی پرستاری و مراقبت می کرد و روزی چند بار ظروف غذای وی را از پله ها بالا می برد. عاقبت مادر از این وضع به­ ستوده آمده و از دنیا رفت. پس ازآن، این خانم بیمار چند هفته به ناله و زاری مشغول بود و چون دیگرکسی بدادش نمی رسید، بالاخره از بستر بیماری برخاست، لباس بتن کرد و زندگی­اش را از سر گرفت.
روان پزشکان نوشته اند افرادی وجود دارند که دیوانه می شوند تا در حال خیال و صرع، اهمیتی را که جهان حقیقی از ایشان دریغ کرده، به دست آورند. در بیمارستان های آمریکا دیده می شود که بیماری های روحی روانی، بیش از سایر بیماری ها است.
از بین دانشجویانی که هماکنون مشغول به تحصیل هستند، یک شانزدهم آنان، مدتی از عمر خود را در بیمارستان گذرانده­اند. اکنون ببینیم که عوامل دیوانگی و جنون چیست؟
هرگز کسی نمی تواند به چنین پرسش پیچیده و پوشیده­ای پاسخ دقیقی بدهد ولی ما می­دانیم که بعضی از امراض نظیر سفلیس در فاد سلول های مغزی موثر بوده و تعادل فکر و مغز را برهم می زنند و می توان نیمی از عوامل جنون را علل مادی و جسمانی دانست، نظیر غده هایی که در مغز می روید، اعتیاد به الکل و سایر مخدّرات، وارد آمدن ضربه ای به­ سر و صدمه رسیدن به مغز است. پس نیمی دیگر از علل جنون و دیوانگی چیست؟ مطلب عمده در همین جاست که نیمه دیگر دیوانگی در اشخاص سالم و معتدل، بروز می کند موشکافی و تجزیه قوای مغزی ایشان که به وسیله قوی ترین ذره بین ها انجام می گیرد سلامت مغز آنان را ثابت می کند و نشان دهنده آن است که هیچ گونه ضایعه ای دربافت های مغز آن ها پیدا نشده است.

پس چرا این افراد عقل خود را از دست می دهند؟ من این سوال را از رئیس پزشکان یکی از بزرگ ترین بیمارستان های خودمان پرسیدم وی که در اثر تحقیق و کاوش در احوال مجانین و تحمل زحمات فراوانی دراین باره، صاحب بزرگ ترین افتخارات و امتیازها شده بود، با صراحتی کامل اعتراف کرد که تاکنون به این نکته پی نبرده است که علت فقدان عقل در اشخاص سالم چیست و هیچ کس هم به درستی از این سر آگاه نیست و باوجوداین، می گفت در بسیاری از بیماران خود، چنین تشخیص داده­ام که جنون حس خودپرستی، آنان را اقناع می کند و آنچه را که ایشان در زندگی معمولی بدان دسترسی پیدا نکرده اند، در عالم خیال می­جویند و این داستان را برایم تعریف کرد:
«من در اینجا بانوی بیماری دارم که زناشویی وی را گرفتار حادثه ناگواری ساخت او آرزویش این بود که پس از ازدواج و برخوردار شدن از نعمتی که از آن مترتب است دارای فرزند شده و مقامی ارجمند در اجتماع کسب کند ولی افسوس که حوادث و گردش روزگار با وی مساعدت نکرد و بنای امیدش را ویران ساخت. شوهرش از وی گریزان شد به نحوی که حتی مایل نبود با او در یکجا غذا بخورد و او را وادار می کرد تا در طبقه زیرین عمارت بکار کردن مشغول شود. تحقیر زیاد، تنهایی و نداشتن اولاد به حدی در او تاثیر گذاشت که او را به­ ورطه جنون کشاند، اکنون در عالم توهّم و خیال می بیند که از شوهرش طلاق گرفته و به عقد یک لرد انگلیسی درآمده و اصرار می کند تا او را "لیدی اسمیت بنامند" و نیز تصور می­کند که هر شب نوزادی به دنیا آورده و چون مرا می بیند می گوید: دکتر امشب بچه زائیده ام.»
جهان واقعی، کشتی امید و آرزوی او را به­ صخره وحشت انگیز یاس و نومیدی کوفته و ویران ساخته ولی در جزیره روشن و سحرانگیز جنون، زورق طلائی خیالش، درحالی که بادبان هایش با نسیم مراد در اهتزاز و ترنم است، بی گزند به ساحل می رسد.
آیا این قابل ترحم نیست؟ نمی دانم، طبیبش می گفت: «چنانچه بیماری وی به اندک توجهی مرتفع می شد، هرگز تلاشی برای بهبودی­اش نمی کردم زیرا او در جهانی که برای خویش ساخته به راستی خوشبخت تر از جهان ماست.»
به طورکلی دیوانگان از ما و شما خوشبخت­ترند و چرا نباشند؟ آنان با یک حرکت، تمام مسائل پیچیده و دشواری را که موجب آزارشان بود حل کرده و در کمال سهولت و سخاوت، چکی به مبلغ یک میلیون بنام شما حواله می دهند و بدون هیچ چشم داشتی، سفارش­نامه خصوصی به شما می دهند که هر وقت می خواهید بلامانع مثلاً نزد آقاخان بروید. آن ها در دنیای شگرفی که برای خودساخته اند، وسیله رفع عطش عظمت را به دست آورده اند.
اگر مردم برای فرونشاندن این حس و رفع این نیاز دیوانه شوند، فکر کنید چه معجزاتی از ما بروز خواهد کرد اگر بتوانیم نسبت به قدر و منزلت و هنر اشخاصی که در پیرامون ما هستند، منصف و قدرشناس باشیم!
من کسی را جز یک نفر نمی شناسم که در سال یک میلیون دلار حقوق گرفته باشد، آن هم از یک نفر اسکاتلندی، وی "شارل شو آب" بود که مورداطمینان "آندره کارنگی" (ملقب به پادشاه فولاد) بود. کارنگی سالی یک میلیون دلار به او می داد چرا؟ آیا شوآب نابغه بود؟ آیا در صنعت فولاد و آهن از مهندسین دیگر برتر بود؟ خیر. شارل شوآب نزد من اعتراف کرد که بسیاری از همکارانش، در این صنعت بر وی برتری دارند. آنچه او را از دیگران متمایز می ساخت، هنر، قدرت بی نظیر و آگاهی وی بر رمز معامله با دیگران بود و می دانست که به آن ها چه باید داد و آنان چه می خواهند و هرگز از تشویق و ترغیب ایشان فروگذار نمی کرد، اسرار وی همین است که او خود برای من شرح داد و سزاوار آن است که این سخنان بر لوحی از فلز حک شود و تا پایان عمر آن را نگاه داریم و آن را در هر خانه، مدرسه، مغازه و اداره ای بیاویزیم. جوانان ما به جای اتلاف وقت، برای حفظ کردن افعال زبان لاتین و یا دانستن اینکه در برزیل سالانه چقدر باران می بارد، ای کاش این سخنان را در خاطر خویش می نوشتند، این سخنانی که اگر قابل باشیم به وسیله آن ها می توانیم مسیر زندگی خود را تغییر دهیم.
شواب می گفت: «بزرگ ترین سرمایه من، قدرت تولید هیجان در اشخاص است، من هرگز از کسی انتقاد نمی کنم و بر او ایراد نمی گیرم.»
«فقط با تشویق می­توان بهترین استعدادهای انسانی را آشکار ساخت. هیچ چیز برای کشتن استعداد شخص، هولناک تر از انتقاد روسای او نیست، همان طور که گفتم من کسی را سرزنش نمی کنم و باید آرزو و هدف های نهایی را که در اشخاص وجود دارد، تحریک کرد و اگر هدف و میلی در او وجود ندارد، در وجودش ایجاد آرمان و آرزو کرد و من به­ این وسیله، همواره آماده تحسین و ترغیب دیگران هستم، اگر کاری را مشاهده کنم که به خوبی انجام داده شده، صمیمانه در تشویق و تعریف آن مبالغه می کنم.»
این بود سخنان شواب؛ اما ما چه می کنیم؟ درست عکس دستورات و گفته او، هرگاه در چشم ما چیزی نادرست، غیرعادی و ناهنجار آید فریاد می کنیم و زبان به گلایه باز می کنیم.
شواب می گفت: «من بسیار سفرکرده ام و مردم بی شماری دیده ام و به وضوح دریافته ام که عموماً با تشویق و تمجید بهتر، کاری را به پایان رسانده اند تا با سرزنش و عیب جویی.»
به عقیده او، همین نکته یکی از عوامل پیشرفت سریع و فوق العاده امور "کارنگی" محسوب می شود. این مرد هیچ گاه از یاد نمی برد که در حضور جمعی از همکاران خود، سپاسگزاری کند در خلوت هم از آنان اظهار امتنان می کرد، حتی به وصیت او، بر سنگ مزارش چنین نوشتند:
«در اینجا کسی آرمیده که طی زندگانی خود موفق شد تا پیرامون خود مردانی گردآورد که از او هوشمندتر بودند.»
رمز موفقیت "رکفلر" نیز چنین است وقتی که شریک او (ادوارد بدفورد)، در معاملاتی که در آمریکای جنوبی انجام داد و یک میلیون دلار به کمپانی خسارت رساند، جای آن بود که رکفلر بر وی خشم گیرد ولی او می دانست که بدفورد تمام سعی خود را به خرج داده ولی با همه این احوال، موفق نشده، سکوت کرد و درعین حال در روش کار بدفورد موفق به کشف نکته ای شد که وی را مستحق تمجید و تشکر می کرد و بدین جهت از وی سپاسگزاری کرد و گفت: «به راستی رفتار شما بسیار عالی است ما نیز در این کشور بیش ازآنچه شما انجام داده اید، قادر به انجامش نخواهیم بود.»
زیکفیلد که از مشهورترین گریمورهای تئاتر در برادوی بود با جلوه دادن به بانوان آمریکایی چنین شهرتی کسب کرد، بارها پیش آمد، زن درمانده ای را که هیچ کس نمی خواست دوباره به او نظر کند چنان می آراست که چون به روی صحنه نمایش می آمد، با جلوه ای فریبا، دل ها را می ربود و حس اعجاب همگان را برمی انگیخت.
" زیکفیلد" می دانست که دل خوشی و اعتمادبه نفس، چگونه شخص را دگرگون می سازد، از فرط تحسین و تعریف، زنانی که دارای قیافه معمولی بودند و با وی کار می کردند به حسن و جمال خود مغرور شده و به سبب اطمینان و غروری که در آنان ایجادشده بود در جلوه گری و نمایش اعجاز می کردند. این مرد کاردان و تیزهوش، مزد دختران نمایش خانه را از هفته ای سی دلار به هفته ای ۷۵ دلار افزایش داد و در جلب قلوب بازیگران، مهارت و ظرافتی عجیب بکار برد. وی در نخستین شبی که نمایش وی در «فولی» دایر شد به هریک از بهترین بازیکنانش، تلگرافی زد و به یک یک دخترانی که در آن نمایش شرکت کرده بودند، دسته گلی داد.
«انسان بیش از غذا نیازمند تشویق و تمجید است، عجیب آنکه برخی شرم دارند از اینکه به نوکر و یا کارگران خود چند روز غذا ندهند اما متوجه نیستند که ندادن غذای معنوی، چقدر از غذای جسمانی سخیف تر و دشوارتر است».
یکی از هنرپیشه های معروف می گفت: «هیچ چیز ضروری تر از تشویق و کف زدن تماشاچیان برای من نیست زیرابه­ این وسیله لیاقت و استعداد من قوت یافته و رشد می کند»
ما بدن فرزندان، دوستان و کارکنان را با غذا پرورش می دهیم ولی طعامی که لازمه روح بشر است را کمتر در اختیار آن ها قرار می دهیم. سیب زمینی و کباب را که انرژی زا هستند به آنان ارزانی می کنیم اما در گفتن سخنان دلپذیر و آرامش بخش که در ضمیر و خاطره ایشان سالیان دراز، چون نغمه های روح پرور آسمانی طنین خواهد افکند، غفلت کرده و دریغ می­کنیم.
بعضی از خوانندگان در همین هنگام چون این سطرها را می خوانند، می­گویند «که مقصود تو چاپلوسی و تملق و خوشامدگویی است من بارها این شیوه را بکار برده ام، اشخاص باهوش هرگز فریب این سخنان را نمی خورند.»
البته در انسان های نکته بین، تملق زیاد و اغراق آمیز تاثیری نخواهد داشت زیرا که توخالی و باطل است و چون معمولاً توام با مقاصدی خاص ابراز می شود، طبیعتاً شنونده آن ها را نمی پذیرد و در دلش نخواهد نشست. «بین میان مدح و ثنایی­ که از قلبی پاک و بی آلایش برمی خیزد با تملقی که مغرضانه و بانی فساد است چه تفاوتی وجود دارد؟ تملق زیان آورتر از سود احتمالی موردنظر است.» آدم های ریاکار و شیّادی که چاپلوسی می کنند، اغلب دچار زیانی غیرقابل جبران می شوند زیرا چاپلوسی نوعی نیرنگ و ریای مضحکی است که آشکار می شود اما تعریف و تمجید صادقانه، کاملاً واضح و پذیرفتنی تر است. من هرگز شما را به چاپلوسی دعوت نمی کنم درواقع، هدف ایجاد نوع خاصی از اندیشه است که زندگی شخص را به کلی دگرگون می کند.
جرج پنجم (پادشاه انگلیس) در کاخ بوکنیگهام، در دفتر کارش بر روی دیوار مقابل میزش ۶ پند را حک کرده بود که کی از آن ها چنین است: «به من بیاموزید تا خود را از شنیدن و گفتن تملق های پست و مستهجن دور نگهدارم.»
امرسون (فیلسوف مشهور) می گفت: «آنچه هستید، بهترین معرف شماست تا آنچه می گویید.» یعنی به هر زبانی مایلید صحبت کنید زیرا سخن نمی تواند واقعیت وجودی شما را پنهان یا زیباتر کند و بالاخره سرشت واقعی شما از زیر این پرده گفتار که پوشیده اید، آشکار خواهد شد. اگر چاپلوسی برای پیشرفت و سعادت انسان کافی بود، ایرادی نداشت.
زمان صحبت به جای آنکه توجه خود را تماماً به خود مشغول کنیم باید بکوشیم تا صفات و اخلاق مخاطب خود را به یاد آورده و محسنات او را در نظر آورده و با صمیمیت هرچه تمام تر او را تعریف کنیم و هرگز به چاپلوسی هایی که حتی خودمان به آن ها اعتقاد نداریم، نپردازیم.
همان طور که امرسون می گوید: «من وقتی کسی را ملاقات کنم و به نوعی توجه مرا جلب کند از وی پندی می آموزم.»
آیا فکر نمی کنید آنچه درباره اندیشمندی بزرگ مانند امرسون صادق بود درباره من و شما دلالت بیشتری داشته باشد؟ ما باید اندیشیدن درباره خود، آرزوها و هنرهایمان را ترک کنیم و درباره احوال و خصوصیات دیگران بی اندیشیم و مقید باشیم تا هرگز آلوده چاپلوسی نگردیم و مدح و تحسینمان همگی از جان وجودمان باشد و اگر لازم شد از اظهار سپاس و محبت دریغ نکنیم. تنها در این صورت است که گفتار ما در دیگران موثر خواهد بود چنانکه گفته اند «سخن کز دل برون آید، لاجرم بر دل نشیند».
انسان ها سخنان شما را به یاد آورده و آن ها را در تمام دوران زندگی خود تکرار می کنند، درحالی که شما آن ها را فراموش کرده اید.

فصل سوم

«کسی که صادقانه رفتار کند جهانی را با خود همراه کرده و هیچ کس به تنهایی قادر به گام برداشتن در بیراهه نیست»

من تابستان ها برای ماهیگیری به کنار دریاچه "مین" می روم، من شخصاً علاقه زیادی به خوردن توت فرنگی با خامه دارم اما ازآنجایی که پی برده ام که ماهی ها خوردن کرم را ترجیح می دهند، بنابراین هر بار که برای صید ماهی می روم راجع به آنچه خودم دوست دارم فکر نمی کنم بلکه متوجه چیزی هستم که ماهی ها دوست دارند. من هرگز توت فرنگی آغشته به خامه بر سر قلاب خود نمی گذارم بلکه کرمی فربه یا ملخی درشت را انتخاب کرده و در مقابل ماهی ها گرفته و می گویم «آیا میل نمی فرمایید؟».
چرا همین روش را برای جلب دل های انسان ها بکار نبریم؟
این همان روشی است که «للویدژرژ» بکار می برد، وقتی از او پرسیدند که چگونه توانسته است به آن مقام برسد، درصورتی که دیگر رهبران زمان جنگ مانند ویلسون، اورلاندو و کلمانسو از خاطره ها محو و فراموش شده اند؟ جواب داد: من همیشه کوشیده ام طعمه ای بر اساس میل و ذائقه ماهی در اختیارش بگذارم» چرا باید همیشه راجع به آنچه که خودمان می پسندیم، صحبت کنیم؟ چه کاری بیهوده ای است! سرشت و طبیعت هر فرد به آرزوهای خود علاقه مند بوده و همواره نیز در آن حال بسر می برد و همگی دراین باره برابریم، چشم هرکسی به آرزوها و خواسته های خودش دوخته شده است، بدین وسیله، به راستی که تنها رمز نفوذ در دیگران، گفتگو کردن درباره چیزی است که به آن میل دارند و نشان دادن راهی است که ایشان را به آرمان هایشان نزدیک می سازد.
یادتان باشد که در آینده اگر خواستید که کسی را به خودتان جلب کنید مثلاً اگر شما مایل نیستید که پسرتان سیگار بکشد، او را موعظه نکنید و هرگز درباره آنچه خودتان تمایل دارید، صحبت نکنید بلکه به او نشان داده و ثابت کنید که نیکوتین اعصابش را تخدیر کرده و ممکن است که او را از پیشرفت در مسابقه بیس بال یا فوتبال بازدارد.
این شیوه بسیار جالب و خوبی است خواه سروکار شما با کودکان باشد خواه با گوساله یا شامپانزه، چنانچه روزی امرسون و پسرش سعی می کردند تا گوساله ای را وارد طویله کنند اما آن ها نیز دچار همان اشتباه همیشگی همگانی بودند و مثل سایرین فقط به آنچه مقصود خودشان بود، توجه داشتند یکی می کشید و دیگری حیوان را از پشت هل می داد. متاسفانه گوساله هم مانند آن ها فقط به منظور خود می اندیشید و ابداً توجهی به قصد ایشان نداشت. هرگاه فشار زیادتر می شد او نیز به روی دوپایش می ایستاد و راضی نبود از علوفه اش دست کشیده و وارد طویله شود.
مستخدمه ایرلندی امرسون این مبارزه و کنکاش آنان را نظاره می کرد، او قادر بنگاشتن کتب فلسفی نبوده بالاخره در این حالت، عقل سلیم او بیشتر از قوای فکری و فلسفی امرسون کارکرد.
فکر کرد که گوساله چه می خواهد و به این منظور انگشت خود را دردهان گوساله گذاشت و گوساله به جای پستان مادر آن ها را می مکید و زن خدمتکار، آن را به داخل طویله برد.
اغلب اعمالی که تاکنون از بدو تولد انجام داده اید، تابع آرزو و خواسته خودتان بوده است. ممکن است بگویید که گاهی هم رفتاری از شما سرزده که نتیجه میل و غرض شما نبوده مثلاً روزی صد دلار در اختیار بنگاه خیریه ای گذاشته اید. باید بدانید که حتی این کردار شما نیز از این قاعده نمی تواند دور باشد شما این عمل را انجام داده اید تا از بخشش خود خشنود شده و جزء نیکوکاران قرار گیرید.
چنانچه شما این خشنودی و رضایت خاطر را به داشتن صد دلار ترجیح نمی دادید، هرگز به پرداختن این پول راضی نمی شدید و امکان این نیز هست که پول را در مقابل خواهش دوستی پرداخته اید که از «تقاضای وی شرم داشته اید، به هر صورت، امر مسلم این است که «شما کمک و مساعدت کردید چون مایل به چیزی (مادی یا معنوی) بوده اید».
پرفسور "هاری- آ- آوراستریت" در کتاب ارزشمندش که به عنوان "تاثیر و نفوذ در رفتار و اخلاق بشری" است، می گوید: «عمل ما از آرزوهای اساسی ما سرچشمه می گیرد و بهترین پندی که ممکن است به کسانی­ که مایل به نفوذ در دیگران باشند، داد، این است که چه در تجارت، چه در خانه، چه در مدرسه و چه در سیاست، «نخست می بایست در طرف مقابل انگیزه و علاقه ایجاد کنید». کسی که چنین هنری داشته باشد و قادر به انجام این عمل باشد، می تواند محبت و کمک دیگران را به خود جلب کند و جهانی را با خود همراه و همدل کند و آن کسی که قادر نیست، تنها در بیراهه گام برمی دارد (گمراه می شود)».
"آندروکارنگی"، یک جوان فقیر اسکاتلندی بود و فقط روزی دو سنت درآمد داشت، سرانجام به جایی رسید که مبلغ ۳۶۵ دلار صرف امور خیریه کرد. او از آغاز جوانی دریافته بود که تنها راه نفوذ در دیگران این است که بدانیم آن ها چه چیزی را دوست دارند و آرزومند آن هستند. او فقط چهار سال به مدرسه رفته بود ولی به خوبی آموخته بود که چگونه با مردم رفتار کند.
کارنگی، دو برادرزاده داشت که در دانشگاه "پیل" تحصیل می کردند و مادرشان خیلی نگرانشان بود زیرابه خاطر مشغله زیاد، علاوه بر اینکه از نوشتن نامه برای مادرشان غفلت می کردند، حتی متاسفانه پاسخ نامه های مادر خود را هم نمی دادند. کارنگی روی صد دلار شرط بست که می تواند بدون آنکه حتی از آنان تقاضایی کند، پاسخی در جواب نامه ای که به ایشان می نویسد، دریافت کند. پس نامه ای پرمحبت به برادرزادگانش نوشت و در پایان نامه افزود که برای هریک از آن ها پنج دلار ارسال داشته، گرچه او پولی در پاکت نگذاشت ولی نامه ای به این عنوان «عمو آندروی عزیز» دریافت کرد که از یادداشت مهرآمیز وی تشکر شده بود و مسلماً باقی عبارات نامه را خودتان می توانید حدس بزنید.
شما ممکن است در آینده بخواهید که کسی را وادار به انجام کاری کنید، پیش از درخواست و گفتن مطلب، قدری بی اندیشید و با خود بگویید «چگونه می توانم او را به انجام این کار وادارم؟» این اندیشه، شما را از این که بدون فکر و حساب نشده نزد او رفته و از ایشان تقاضای انجام کاری را بکنید، بازمی دارد.
من در آغاز هر فصل، در نیویورک یک سری کنفرانس می دهم و برای بیست جلسه سخنرانی، تالار رقص یکی از مهمانخانه ها را اجاره می کنم.
یک سال در آغاز فصل سخنرانی، پس ازآنکه بلیت ها را چاپ و پخش کرده بودم و تمام آن ها را به آدرس تالاری که کرایه کرده بودم، فرستادم، ناگهان متوجه شدم که صاحب مهمانخانه، کرایه تالار را سه برابر کرده البته من مایل نبودم که این قدر کرایه اضافه بدهم با خود فکر کردم آیا باید نزد مدیر هتل رفته و شکایت کنم؟ و باکسی که هیچ گونه علاقه ای به کار من ندارد، درد دل کنم یا نه؟ سرانجام گفتم چه سودی دارد؟ او هم درست مثل خود من است، یعنی فقط به آنچه میل دارد فکر می کند. بعد از مدتی که به فکر فرورفتم، نتیجه گرفتم که درهرحال، دیدن او ضرری ندارد و روز بعد به دیدنش رفتم و گفتم که از دریافت نامه شما متعجب شدم بااین وجود، به هیچ وجه شما را سرزنش نمی کنم چون اگر خود من هم جای شما بودم همین گونه رفتار می کردم و مسلماً وظیفه شما این است که حداکثر استفاده را از این مکان ببرید چون اگر در کار خود غفلت کنید، شما را ازاینجا بیرون کرده و حقیقتاً هم شایستگی این گونه را رفتار دارید، اما اگر مایل باشید بهتر است تا کاغذی برداشته سود و زیانی را که از این معامله متوجه شما می شود را در نظر بگیریم سپس کاغذی را به دونیم کرده و در بالای هر قسمت نوشتم سودها و زیان ها.
در ستون سود نوشتم «آزاد ماندن تالار رقص» سپس شفاهاً گفتم: «شما می توانید که تالار را برای مجالس رقص یا باله یا برای انجمن و امثال آن اجاره دهید» البته این سود بزرگی است زیرا برای این قبیل مجالس، هر شب می توان کرایه بیشتری اخذ کرد، آیا این طور نیست؟ بالعکس اگر من طی سه هفته، تالار شما را کرایه کنم، مسلماً خواه ناخواه سود قابل توجهی را از دست خواهید داد.
اکنون اجازه دهید تا زیان های این جریان را بررسی کنیم. اولاً به جای اینکه عایدی بیشتری از جانب من نصیب شما شود، شما آن ها را کاهش خواهید داد در حقیقت هیچ گونه سودی عایدتان نمی شود زیرا من قادر به پرداخت اجاره بهای این مکان نیستم و ناچار خواهم بود که برای انجام این سخنرانی ها، مکان دیگری را بگیرم. پس مشتری نقدی از دست شما خواهد رفت و هم چنین زیان دیگری متوجه شما خواهد بود زیرا این سخنرانی ها جمعیت زیادی از اشخاص تحصیل کرده و عالی رتبه را به این هتل جلب خواهد کرد که تبلیغات بسیار خوبی برای هتل شما است، این طور نیست؟ چه در اصل حتی اگر شما ۵۰۰۰ دلار نیز برای تبلیغ در روزنامه ها بپردازید، نمی توانید چنین جمعیتی را برای دیدن این هتل، آن گونه که من قادر به آوردن ایشان به اینجا، به وسیله این سخنرانی ها هستم، گرد آورید.
آیا این جریان برای مهمانخانه شما بی ارزش است؟
من در حین صحبت، این دو ضرر را در زیرستون زیان ها نوشتم و به مدیر هتل داده، گفتم: «من امیدوارم که شما سود و زیان این مطلب را به دقت بررسی کرده و تصمیم نهایی خود را به من ابلاغ کنید.»
من روز بعد نامه ای دریافت کردم که در آن نوشته شده بود: بر مبلغ سابق توافق شده، به­جای ۳۰۰ سنت، فقط ۵۰ سنت کرایه افزوده شده است. توجه داشته باشید که من بدون گفتن کلمه ای ازآنچه میل داشتم، این تخفیف را به دست آوردم و در تمام مدت گفتگو، منحصراً از چیزهایی که مخاطب من به آن ها علاقه مند بود سخن رانده و از نحوه رسیدن به هدفش با او صحبت کرده بودم، حال تصور کنیم که تسلیم هوای نفس شده به اتاق مدیر حمله برده و فریاد زده بودم. «منظور شما از ۳۰۰ سنت اضافه کردن به کرایه چیست وقتی که شما آگاه هستید که بلیت های چاپ و پخش شده ۳۰۰ سنت است؟ واقعاً مضحک است! دیوانگی است! من آن ها را پرداخت نخواهم کرد!» نتیجه چه می شد؟ میان ما کلماتی تند مبادله می شد و شما می دانید که معمولاً این گونه مباحثات به کجا ختم می شود، حتی اگر می توانستم او را با فراموشی خود آماده کنم غرور و خودپسندی اش مانع از این می شد که به خطای خود اقرار کرده و تسلیم میل من شود. در اینجا یکی از بهترین پندهایی که تاکنون در باب اداره کردن مردم گفته شده است را از هنری فورد متذکر می شود و آن اینکه «اگر بتوان برای پیشرفت رازی پیدا کرد، این است که شخص بتواند خود را جای دیگران گذاشته و کار را از دریچه چشم آن ها بنگرد» این گفته آن قدر مفید است که من مایلم آن را تکرار کنم: «اگر بتوان برای پیشرفت رازی پیدا کرد، این است که شخص بتواند خود را جای دیگران گذاشته و کار را از دریچه چشم آن ها بنگرد» این موضوع آن چنان ساده و روشن است که در آغاز هرکسی قادر به درک آن خواهد بود، باآنکه ۹۰ درصد مردم در ۹۹ درصد از این نکات، غافل اند برای مثال فردا صبح به نامه هایی که روی میز شما انباشته است، نگاه کنید درخواهید یافت که اکثر آن ها برخلاف این بحث عمومی است مثلاً این نامه که از طرف یکی از بزرگ ترین خبرگزاری های بی سیم نوشته شده است، این بخشنامه خطاب به مدیران ایستگاه های بی سیم در سراسر ایالات متحده آمریکاست (من از هر جمله، اندیشه های خود را در میان پرانتز قراردادم تا موضوع واضح تر شود).
«آقای جان بلانک»
«شهر بلانکویل» (ایندیانا)

نظرات کاربران درباره کتاب آیین دوست‌یابی