فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دانشمندان و آزمایش‌های حیرت‌انگیز

کتاب دانشمندان و آزمایش‌های حیرت‌انگیز

نسخه الکترونیک کتاب دانشمندان و آزمایش‌های حیرت‌انگیز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دانشمندان و آزمایش‌های حیرت‌انگیز

لویی پاستور یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان دنیا، و یکی از بداخلاق‌ترین آنها بود. تولدش؟ سال ۱۸۲۲، چند ماه بعد از گرگور، در شرق فرانسه دنیا آمد. آن روزها اگر تنت سالم بود و پول و پَله‌ای هم داشتی، اوضاعت جور بود؛ اما اگر مریض یا بی‌پول بودی، اوضاعت فوری بی‌ریخت می‌شد. عده زیادی تو محله‌های کثیف و فقیرنشین زندگی می‌کردند و خیلی‌ها تو جوانی می‌مردند، مخصوصاً وقتی مرضی شایع می‌شد؛ که البته زیاد هم اتفاق می‌افتاد. آنفلوآنزا، آبله مرغان، وبا، تب میلیتِری. اگر حالت خیلی بد بود، می‌رفتی بیمارستان و... ـ نه جانم، خوب نمی‌شدی ـ در عرض چند هفته، می‌مردی! چرا؟ چون از دکترها یا مریض‌های دیگر چند جور مرض می‌گرفتی. مشکل این بود که هیچ‌کس نمی‌‌فهمید اسم چیزی که باعث می‌شود بیماری‌ها به همه‌جا و همه‌کس سرایت کند، میکروب است. خیلی‌ها وقتی مریض می‌شدند خیال می‌کردند خدا دارد تنبیهشان می‌کند و آنهایی که یک کم دانشمندانه‌تر فکر می‌کردند، عقیده داشتند بوها باعث سرایت بیماری‌ها می‌شوند (می‌بینی که آنها هم بیشتر از دسته اول سرشان نمی‌شد). خلاصه با اینکه هیچ‌کس نمی‌دانست چی باعث بیماری می‌شود، دکترها وانمی‌دادند و ادعا می‌کردند می‌توانند مرض‌ها را معالجه کنند. مثلاً برای معالجه مرض هاری، سیخ داغ به همه‌جای مریض می‌زدند (یعنی یک چیزی تو مایه داغ زدن به گوسفند!) و کاری می‌کردند زخم‌هایش خونریزی کند. بعد هم زخم‌ها را دائماً باز می‌گذاشتند و رویش سرکه و نمک می‌مالیدند. می‌گویند لویی تو بچگی یک‌بار این معالجه را به چشم خودش دید و تعجبی ندارد که تا آخر عمرش از دکترها متنفر بود؛ مخصوصاً بعد از اینکه فهمید چقدر اشتباه می‌کرده‌اند. پدر لویی چرمساز بود و او در بچگی همان‌قدر که به چرمسازی علاقه داشت، از علم هم خوشش می‌آمد: یعنی هیچ‌کدام را زیاد دوست نداشت! عوضش عاشق نقاشی بود و واقعاً هم نقاش خیلی خوبی بود. اما ظاهراً آدم‌هایی که صورتشان را طراحی کرده یا عکسشان را کشیده یک کم بداخم بوده‌اند، چون تو نقاشی‌هایی که از او باقی مانده هیچ‌کس لبخند نمی‌‌‌زند! اصلاً انگار تو دوران بچگی لویی، تفریح و خنده حکم یک موجود فضایی و غریبه را داشته؛ تو دوران بزرگی؟ بهتر که نشده، هیچ، جدی‌تر هم شده. سال ۱۸۴۲ بود که لویی تو امتحان ورودی بهترین دانشگاهی که وجود داشت (دانشسرای عالی پاریس) شرکت کرد و قبول شد؛ یعنی بین ۲۲ نفر، نفر پانزدهم شد. حتماً فکر می‌کنی ذوق‌زده شد و با عجله رفت پاریس که درس خواندن را شروع کند. همین کار را هم کرد، اما به آن دانشگاه نرفت. پیش خودش فکر کرد رتبه پانزدهم زیاد تحفه نیست و به جایش رفت به یک مدرسه شبانه‌روزی تا خودش را آماده کند و دوباره امتحان بدهد. سال بعد دوباره تو امتحان ورودی شرکت کرد و این دفعه نفر چهارم شد. با اینکه از این رتبه هم زیاد راضی نبود، فکر کرد برای شروع بد نیست و وارد دانشگاه شد. تو چند سال بعدی دیوانه‌وار درس خواند و سال ۱۸۴۷ دکترای علوم گرفت. و سال بعد، علم جدیدی را اختراع کرد.

ادامه...

بخشی از کتاب دانشمندان و آزمایش‌های حیرت‌انگیز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه



حتماً خودت هم می بینی که این روزها هرجا را نگاه کنی، چشمت به نشانه های «دانش» می افتد: ماشین، تلفن، سلاح های کشتار جمعی، خمیر دندان...
و حتماً قبول داری که بدون اینها، دنیا به کلی یک جور دیگری بود. خب، دانش هم بدون «دانشمند» نمی شود. تقریباً از هرکس که بپرسی، دانشمندان معروف را می شناسد و از آزمایش ها و کشف های خَفنشان خبر دارد و می داند که:



بله! دقیقاً درست است! ولی این آدم ها هیچ کدام از این کارها را نکردند؛ کار آنها خیلی شگفت انگیزتر از این حرف ها بود...



یک چیز دیگر که باید در مورد دانشمندان خیلی مشهور بدانی، این است که بیشتر آنها به خودشان نمی گفتند دانشمند. کلمه دانشمند تازه در سال ۱۸۳۳ اختراع شد و آن چیزی که ما از دانش تو سرمان مجسم می کنیم ـ یعنی آزمایشگاه های پر از آدم های کله دار، محاسبات عجیب و غریبی که باعث می شود مغزت سوت بکشد و دستگاه های غول آسایی که با وِزوِز آهسته شان مدام کار می کنند... ـ تازه در قرن نوزدهم جان گرفت و قبل از آن از این خبرها نبود.
قبل از آن، دانش مخصوص چند نفری بود که مغز کنجکاو و وقت آزاد و زیادی داشتند. بیشتر دانشمندان مشهور این کتاب هم جزء همین گروه بودند. با وجودی که دانشمندها دانش را جدی می گرفتند و مطمئن بودند که بالاخره یک روز دانش آدمیزاد به جایی می رسد که کلید اسرار دنیا را به دست بگیرد (چیزی که در این کتاب، تو کادرهای کوچکی به اسم «اسرار دانش» آمده)، معلوم نیست بیچاره ها چرا به نظر اکثر رفقایشان یک کم عوضی می آمدند.
با اینکه دانشمند شدن پدیده نسبتاً تازه ای است، دانش مدرن چیزی نیست جز روش منظم و شسته رفته انجام کاری که آدم ها در طول هزارها سال می خواسته اند انجامش بدهند؛ یعنی اینکه تعریف و توضیحی برای جهان هستی پیدا کنند، بفهمند از کجا آمده و چطوری سرپایش ایستاده. خیلی از تمدن های قدیمی از این حد جلوتر نرفتند که بگویند: «خدا دنیا رو آفریده» و بعد هم اضافه کنند: «و اگه جرات کنی بپرسی چطوری؟ زنده، زنده، می ندازیمت تو آتش!» اما نه همه تمدن ها...

ارسطو و موجودات ماه نشین او



یونانی های باستان جزء اولین آدم هایی بودند که دانش را جدی گرفتند. خوشبختانه آنها در زمان و مکانی زندگی می کردند که کنجکاوی در مورد مسائل، کار خوبی به حساب می آمد (البته به شرطی که مرد بودی و اتفاقاً برده هم نبودی). در این صورت اجازه داشتی در مورد همه چیز فکر کنی و برای خودت حدس هایی بزنی. و این همان کاری است که یونانی ها می کردند.
البته همه هم اسم فیلسوف های یونان باستان را دانشمند نمی گذارند، چون درست است که آنها سعی خودشان را می کردند که توضیحی برای به وجود آمدن دنیا و راز سرِپا ماندنش پیدا کنند، اما برای این کار، فقط می نشستند و به مغزشان حسابی فشار می آوردند تا نظریه ای تو سرشان شکل بگیرد؛ بعد هم تا نصفه شب بیدار می ماندند، قهوه می خوردند و سرِ آن نظریه، با همدیگر بحث می کردند و کاری که نمی کردند، این بود که با آزمایش یا سنجش یا مشاهده دقیق، از درست بودن ایده هایشان مطمئن بشوند. بنابراین آن وقت ها هیچ راهی برای رد یا تایید یک نظریه وجود نداشت و به همین دلیل هم بعضی از نظریه ها یک جورهایی عوضی بود...





۱. معروف است که سقراط با وجود آن همه دانش، همیشه میگفت: «دانم که ندانم.»

افلاطون که سال ها بعد از اولین متفکران و فیلسوف های دانشمند مسلک یونانی زندگی می کرد، حدود ۳۸۷ سال قبل از میلاد، یک فرهنگستان راه انداخت و اسمش را گذاشت آکادمی (که اتفاقاً اسم دهن پُرکنی هم از آب درآمد). آکادمی ـ یا پدرجَدِّ دانشگاه های امروزی ـ جایی بود که فیلسوف ها دور هم جمع می شدند، تا می توانستند فکر می کردند، بعدش ناهار می خوردند و تا دلت بخواهد پرچانگی می کردند. بیست سال بعد، شاگرد جدیدی وارد این مدرسه شد...



ارسطو کارش را کاملاً علمی شروع کرد، اما متاسفانه نظریه هایش طوری تفسیر شد که علمی شدن آنها تا هزار سال دیگر عقب افتاد.
هشدار: باید ببخشی که تو این فصل از جزئیات مربوط به زندگی ارسطو خبری نیست. چرا؟ چون کلاً در مورد او اطلاعات زیادی وجود ندارد؛ ارسطو خیلی سال پیش زندگی می کرده و برای همین اطلاعات مربوط به زندگی خصوصی اش سال ها پیش فراموش شده. همه اطلاعات ما در مورد او همین است که:



تازه، هیچ کس به شماره های یک و دو اطمینان ندارد! اما یک چیز مسلم است که واقعاً کله دار و خیلی باهوش بود، طوری که افلاطون که خودش واقعاً خَفن بود، اسمش را گذاشته بود «مُخ».
ارسطو ۳۸۴ سال قبل از میلاد، در یک شهر کوچک و قشنگ به اسم استاگیرا در شمال یونان به دنیا آمد. چیزی نگذشت که پدرش پزشک مخصوص شاه آمونتاس، پادشاه مقدونیه شد و به این ترتیب بیشتر دوران بچگی ارسطو در دربار گذشت و با فیلیپ، پسر پادشاه، دوست شد. ارسطو تازه نوجوان شده بود که پدر و مادرش را از دست داد و ۱۷ سالش بود که قَیمش فکر کرد وقتش است ارسطو برود دنبال تحصیلات درست و حسابی:



ارسطو تو آکادمی افلاطون ثبت نام کرد و ۲۰ سال آنجا ماند؛ اولش به عنوان دانشجو و بعدها به عنوان معلم.

«فکر کردن» را به خودت یاد بده

با اینکه ارسطو و افلاطون خیلی با هم رفیق بودند، نظرشان در مورد همه چیز با هم یکی نبود، مخصوصاً در مورد اینکه کارشان را چطوری انجام بدهند: افلاطون عقیده داشت مشاهده کردن در شان یک متفکر خوب نیست و هر روزی که خودت را تو یک اتاق تاریک حبس نکنی، چشم هایت را نبندی و خودت را با فکر کردن خفه نکنی، آن روز را هدر داده ای. برعکس او، ارسطو فکر می کرد راه سردرآوردن از جهان و کائنات این است که به آن نگاه کنی و بعد درباره شان فکر کنی. به عبارت دیگر، ارسطو فکر می کرد وسیله شناختن دنیا علم است، نه فلسفه (البته خودش هم مسئله را دقیقاً این طوری مطرح نمی کرد و در واقع تا چند هزار سال بعد، هیچ کس عقلش به این حرف نمی رسید).
***
اسرار دانش
اصرار ارسطو به اینکه آدم ها قبل از اینکه چیزی درباره جهان بگویند، باید آن را با دقت مشاهده کنند، اولین و بنیادی ترین قانون دانش است.
***
ارسطو جزء اولین متفکرهای دانشمند مسلک بود و برای همین کارهای زیادی کرد: فیزیک و زیست شناسی را اختراع کرد (هرچند که باز هم به آنها می گفتند فلسفه!)، روش استدلال را متحول کرد و علاوه بر اینها، به کیهان شناسی(۱)، سیاست، کانی شناسی و شیمی هم سرک کشید. یک مقدار از وقتش را هم صرف نوشتن درباره ورزش کرد و یک چیزهایی هم درمورد لوازم آرایش نوشت.



دنیای ساده تر

حتماً تو هم متوجه درخشش و خوشگلی ستاره ها شده ای. مطمئناً در دوران های خیلی قدیم هم ـ یعنی قبل از اینکه این چراغ های قدبلند و پرنور خیابانی، یا این آلودگی هوای دلپسند اختراع بشود که نگذارد ستاره ها را ببینی آدم هایی که وقت زیادی داشتند، محو آسمانِ شب می شدند و از خودشان می پرسیدند چرا آسمان با زمین و دریا فرق دارد، این ستاره ها چی هستند، چرا حرکت می کنند و چرا کهکشان ها شبیه اسم هایی که رویشان گذاشته اند، نیستند.
ارسطو یکی از این آدم ها بود و در مورد اینکه ستاره ها از چی ساخته شده اند، نظریه شسته رفته و ساده ای داشت؛ در مورد همه چیز دیگر هم همین طور. اصولاً تو آن دوره و زمانه رسم بود که هرکس که اسم خودش را متفکر می گذاشت، می رفت تو نخ دنیا و پدیده هایش که بفهمد همه چیز از چی ساخته شده.



۱. ether، ارسطو معتقد بود اثیر«عنصر پنجم» است.

پس می بینیم که ارسطو فکر می کرد پنج ماده (یا عنصر) مختلفی که جهان را ساخته اند، عبارتند از: خاک، هوا، آتش، آب و اثیر.
***
اسرار دانش

این نظریه ارسطو که هر جسمی از ماده ساخته شده، امروز کاملاً مشخص است. اما چند هزار سال پیش، آدم ها خرافاتی بودند و عقیده داشتند که همه چیز ساخته ذهن یا الهگان است. نظریه ماده ارسطو آدم ها را تشویق می کرد که مسائل را از راه علمی بررسی کنند.
***
ارسطو معتقد بود وظیفه کسی که ما امروزی ها بهش دانشمند می گوییم، این است که «ماهیت» چیزها را کشف کند. منظور او از ماهیت، درست همان چیزی است که ما وقتی می گوییم طبیعت کرم ابریشم این است که تبدیل به پروانه بشود، یا طبیعت زنبور این است که نیش بزند، در نظر داریم. ارسطو سعی می کرد جهان را به این صورت تشریح کند که عبارت است از موجودات زنده ای که همگی می خواهند مطابق طبیعت و ماهیتشان زندگی کنند. از نظر او، اجسام بی جان هم ماهیت داشتند ـ هرچند که مال آنها زیاد جذاب نبود، اما به هرحال ماهیت بود. اینها را از قول ارسطو می گویم: مثلاً طبیعت خاک (که شامل سنگ ها، فلزات و بقیه جامدات می شود)، این است که سنگین باشد و به سمت مرکز زمین حرکت کند. بنابراین اگر یک مشت خاک را از بالا بریزی پایین و اجازه بدهی مطابق «خواسته اش» رفتار کند، میل طبیعی اش این است که مستقیم برود به سمت زمین. ارسطو از نیروی جاذبه خبر نداشت و فقط این فکر تو سرش بود که چیزها «می خواهند» به طرف جایگاه طبیعی شان بروند. خب، از نظر اصول علمی این حرف کمی پرت و پلا بود، اما باز هم از هیچ بهتر بود.
ارسطو می گفت که طبیعت آب این است که یک کم سبک تر از خاک باشد و روی سطح زمین ولو بشود. طبیعت هوا این است که از آب و خاک سبک تر باشد و برای همین بالای زمین و دریا قرار می گیرد. طبیعت آتش این است که از هوا سبک تر باشد و برای همین است که شعله های آتش خودشان را به سمت بالا می کشند و... بالای لایه هوا، یک لایه آتش است و ماه لب این لایه قرار دارد.
ارسطو فکر می کرد خاک، هوا، آتش و آب هم ویژگی های طبیعی خودشان را دارند: خاک خشک و سرد است، آب خیس و سرد، هوا خیس و داغ و آتش خشک و داغ است.
خودمانیم، با این تعریف ها که شنیدیم، دنیا باید جای بی مزه و ملال آوری باشد: یک کره خاکی که یک اقیانوس همه جایش را پوشانده، یک لایه جو دورش را گرفته و یک پوسته آتشین دور آن لایه جو چرخیده. اما ارسطو معتقد بود که خورشید همه چیز را قاتی پاتی می کند و یک جورهایی به دنیا حال می دهد. در ضمن فکر می کرد باید خدایی پشت سر همه اینها باشد که همه چیز را خیلی منطقی و منظم و هماهنگ با هم طراحی کرده و با نظمی آفریده که حالا حالاها مثل ساعت کار کند.



یک چیز دیگر ـ که خیلی هم مهم بود ـ ارسطو عقیده داشت شعور آدمیزاد در حدی هست که بتواند جهان را درک کند و از پدیده هایش سر دربیاورد.
***
اسرار دانش

اکثر تمدن های اولیه معتقد بودند جهان هستی، مکانِ تو در تو و گیج کننده ای است و الهگان بداخلاق یا کم عقلی آن را اداره می کنند که کارهایشان قابل پیش بینی نیست. اما یونانیان باستان باور مثبت و خوش بینانه ای داشتند که باور اصلی و اولیه همه دانشمندان هم هست: جهان با نظم و قوانینی اداره می شود که آدمیزاد می تواند درباره اش تفکر کند.
***
مردم فکر می کردند ارسطو خیلی سرش می شود و خودش هم معتقد بود مردم درست فکر می کنند. محال بود کسی کلمه «نمی دانم» را از دهنش بشنود (البته نه به این دلیل که فارسی بلد نبود!). ارسطو با تکیه به هوش عجیب و غریبی که داشت و با استفاده از چندتا اصل ساده و تصمیم قاطع برای اینکه زیاد هم با دقت جهان را بررسی نکند که مطمئن بشود نظریه هایش درست است یا نه، همه چیز را توجیه می کرد.

عنصر پنجم

نظریه ارسطو خیلی چیزها را شسته و رفته توجیه می کرد:



اما ارسطو به همین ها قناعت نکرد، چون مطمئن بود خورشید، ستاره ها و سیاره ها خیلی با زمین فرق دارند. تا آنجا که عقل او قد می داد، غیر از چندتا حرکت آرام و منظم و تکرارشونده، هیچ تغییری در آسمان پیش نمی آمد ـ خورشید هر روز از این طرف آسمان می رفت به آن طرف آسمان؛ ستاره ها و سیاره ها هم همین کار را می کردند، منتها جابه جا شدن سیاره ها یک جورهایی پیچیده تر بود.
ارسطو می گفت که ستاره ها، خورشید، سیاره ها و ماه از عنصر پنجم که اسمش اَثیر است، درست شده اند. می گفت این عنصر نه داغ است، نه سرد، نه خشک و نه تر و اجسامی که از اثیر ساخته شده اند ـ مثل سیاره ها ـ برخلاف اجسام زیر ماه که به طور طبیعی روی خطوط مستقیم حرکت می کنند، حرکتشان دایره وار است. در ضمن این اجسام هیچ وقت از بین نمی روند. شهاب سنگ (ستاره دنباله دار) یک لحظه می آید و می رود، پس نمی تواند از جنس اثیر باشد و پیش خودش نتیجه گرفت که دلیل ناپایدار بودن این اجسام این است که ماورای ماه قرار نگرفته اند و قاعدتاً باید در جو زمین باشند!
خیلی خب، می بینی که جهان در چند جمله خلاصه شد و برای همه چیز تعریفی پیدا شد. تا اینجا اوضاع داشت به خوبی و خوشی پیش می رفت؛ اما مشکل کار این بود که ارسطو کاری را که دانشمندهای امروزی می کنند، نمی کرد: نه بررسی و سنجش می کرد، نه آزمایشی انجام می داد و نه چیزی را محاسبه می کرد. خب آن زمان «علم» هنوز درست و حسابی اختراع نشده بود و ارسطو به جای این بررسی های علمی، فقط درباره چیزها فکر می کرد. و این جوری شد که همه چیز به کلی عوضی از آب درآمد:



متاسفانه همه این نظریه ها غلط هستند. در واقع...
***
۱. دلیل سقوط اجسام به سمت مرکز زمین این نیست که زمین جایگاه طبیعی آنهاست، دلیلش این است که قوه جاذبه آنها را به طرف خودش می کشد. بنابراین زمین می تواند حرکت کند و مشکلی هم پیش نمی آید.



۲. روی زمین کشش و اصطکاک وجود دارد و به همین دلیل مجبوری چیزی را که می خواهی حرکت کند، مثل چرخ دستی، مدام هُل بدهی وگرنه سرجایش می ایستد. اما اگر جسمی را روی یخ پرتاب کنی یا هُل بدهی و بعد ولَش کنی، تا مدتی به حرکت ادامه می دهد.



۳. جسمی که پرتاب شده باشد، روی یک خط منحنی حرکت می کند، نه خط مستقیم.



۴. این یکی را فعلاً بی خیال شو و بگذار به عهده گالیله.
***
پس دو نمره از ده نمره فیزیک ارسطو کم می شود.

مار و پله

بیست سال از اقامت ارسطو تو آکادمی می گذشت که یک روز افلاطون احساس کرد حالش خوب نیست و بعد...



ارسطو که خیلی باهوش بود، خانواده اش پول زیادی برایش می فرستادند و فقط ۳۷ سالش بود، احتمالاً انتظار داشت بشود مرد شماره یک آکادمی. اما این شغل به خواهرزاده افلاطون رسید و ارسطو جنگی سوار کشتی شد و رفت به دربار هِرمیاس حکمران آتارنوس. هِرمیاس قبلاً تو آکادمی همشاگردی ارسطو بود و با همدیگر جور بودند. بعد از مدتی ارسطو با پِتیاس، خواهر زاده هرمیاس ازدواج کرد. می گویند ارسطو در تمام ماه عسلشان مشغول جمع آوری جک و جانورهای دریایی بوده.



کار بعدی ارسطو اختراع علم جانورشناسی بود؛ کاری که هیچ کس دیگری بهش علاقه نشان نمی داد، چون همه فکر می کردند حیوانات، موجودات بوگندو و بی کلاسی هستند. اما ارسطو می گفت: «باید بدون خجالت و سرافکندگی روی تک تک حیوون ها مطالعه کنیم، چون تو وجود هرکدومشون یه چیز طبیعی و یه چیز زیبا پیدا می شه.»
بعد از آن ارسطو راه افتاد این ور و آن ور، و به ساحل و جاهایی که آب دریا بین صخره ها جمع شده بود، سرک کشید (آخر او عاشق کنار دریا بود) تا جانورهایی برای مطالعه و تشریح پیدا کند (البته از پاره کردن شکم حیوان ها اصلاً خوشش نمی آمد، اما خودش را مجبور می کرد).
راستش ارسطو نکته بین ترین آدم دنیا نبود و حتی گاهی چیزی را که می شنید، بدون اینکه خودش آن را بررسی کند، باور می کرد. بله، قبول دارم که این روش خیلی هم دانشمندانه نبوده، اما به نظرم سرش خیلی شلوغ بوده و وقتی برای تحقیق نداشته. یک نمونه اش هم اینکه خیال می کرده تعداد دندان های مردها بیشتر از زن هاست؛ یا اینکه نر یا ماده شدن بز بستگی به این دارد که وقتی نطفه اش بسته می شود، باد از کدام طرف بوزد.
یک وقت به سرت نزند ارسطو را مسخره کنی، چون چیزهای معرکه ای را هم کشف کرده. مثلاً: حتماً برایت پیش آمده که تو هواپیما گوشَت بگیرد و وقتی یک خمیازه مصنوعی می کشی تا گرفتگی گوشت باز شود، صدای تِقِ مسخره ای بشنوی؟ علتش وجود مجرایی است که گوش داخلی را به پشت گلو وصل می کند. ارسطو این مجرا را کشف کرد، اما این موضوع فراموش شد و این مجرا حدود سال ۱۵۵۰ میلادی دوباره کشف شد. ارسطو علاوه بر این کشف کرد که دلفین ماهی نیست و زنبورهای عسل توی کندویشان یک رئیس دارند.



ارسطو روی هر نوع حیوانی جداگانه تحقیق نمی کرد، برای اینکه می خواست آنها را به هم ربط بدهد و دسته بندی کند. قبل از ارسطو، حیوان ها فقط با توجه به تعداد پاهایشان دسته بندی می شدند:



ارسطو تصمیم گرفت حیوان ها را برحسب نوع خونشان و نوع تخمی که می گذارند (اگر تخم گذار باشند) دسته بندی کند. امروز هم برای این کار از سیستمی استفاده می کنیم که یک جورهایی به این دسته بندی شباهت دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب دانشمندان و آزمایش‌های حیرت‌انگیز

عالی
در 2 هفته پیش توسط pou...831