فیدیبو نماینده قانونی آموزه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی تاب‌آورانه

کتاب زندگی تاب‌آورانه
چگونه از جدال با خود واقعی‌مان دست برداریم و به احساس کافی بودن و خوشی دست یابیم ‌

نسخه الکترونیک کتاب زندگی تاب‌آورانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۴,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زندگی تاب‌آورانه

مردم وقتی واژه شرم را می‌شنوند، اغلب به یکی از دو صورت زیر واکنش نشان می‌دهند: "مطمئن نیستم که مقصودتان از شرم چیست اما می‌دانم که نمی‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم" یا "اوه، شرم! می‌‌دانم چیست اما نمی‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم." در مقام یک شرم‌پژوه درک می‌کنم که چرا از گفت‌وگو دربارۀ آن اکراه داریم. شرم چنان قدرتمند است که گاه تنها با حرف زدن درباره‌اش دچار شرم می‌شویم. اما من پس از شش سال مصاحبه با صدها زن در‌بارۀ زندگی‌هایشان دریافته‌ام که همۀ ما شرم را تجربه می‌کنیم. شرم امری کاملاً همگانی است. هر قدر شرم و نحوۀ اثرگذاری‌اش بر احساسات، افکار و رفتارمان‌ را کمتر بشناسیم، فشار بیشتری بر زندگی ما وارد می‌کند. ولی اگر شجاعت حرف زدن دربارۀ شرم و شجاعت همدردی برای شنیدن ماجراهای آن را پیدا کنیم، می‌توانیم نحوۀ زیستن، عشق‌ورزی، فرزند‌پروری، کار کردن و برقراری روابط را در زندگی خود تغییر دهیم. مردم مایلند بر این باور باشند که شرم، خاص معدودی آدم بداقبال است که روان‌زخم‌ها یا تروماهایی وحشتناک را از سر گذرانده‌اند اما چنین باوری حقیقت ندارد. شرم چیزی است که همگی تجربه می‌کنیم و برخلاف آنکه به نظر می‌آید در تاریک‌ترین زوایای وجود ما پنهان شده است، باید بگوییم که اتفاقاً در آشکار و آشناترین جنبه‌های زندگی ما به کمین نشسته است؛ جنبه‌هایی چون ظاهر و تصور اندامی، مادری، خانواده، فرزندپروری، درآمد و شغل، سلامتی روحی و جسمی، اعتیاد، سکس، پیری و مذهب. این کتاب دربردارنده اطلاعات، بینش و راهبردهایی ویژه‌ برای درک شرم و رسیدن به شرم‌‌‌تاب‌آوری است. ما هرگز نمی‌توانیم به طور کامل نسبت به شرم مقاوم شویم اما می‌توانیم با ایجاد تاب‌آوری، شرم را تشخیص دهیم، سپس به شکلی سازنده از آن عبور کنیم و بر پایه تجربیات خود رشد کنیم. چهار مؤلفه شرم‌‌‌تاب‌آوری که جوهر اصلی این کتاب اند، چهار وجه مشترک مصاحبه‌شوندگانی است که از شرم‌‌‌تاب‌آوری بالا برخوردار بودند. همچنان که دربارۀ شرم‌‌‌تاب‌آوری بیشتر می‌آموزیم و طبق مؤلفه‌های آن عمل می‌کنیم، کم‌کم از محصولات جانبی شرم یعنی ترس، سرزنش و ارتباط گسیختگی عبور می‌کنیم و به سوی شجاعت، همدردی و ارتباط حرکت می‌کنیم که وجودشان برای بهترینِ خود را زیستن و واقعی زیستن ضروری است. من زندگی حرفه‌ای‌ام را به مطالعۀ شرم و تأثیر آن بر زنان، مردان و کودکان اختصاص داده‌ام. در مطالعه زنان و شرم فرصت یافتم که با بیش از سیصد شرکت‌کننده از سنین، نژادها، قومیت‌ها‌ ‌و شرایط زندگی گوناگون مصاحبه کنم. همچنین با شصت زن که برخی از راهبردهای این کتاب را به کار بسته بودند دوباره مصاحبه کردم تا بفهمم کدام یک از راهبردها مؤثر بوده است و آنان با چه موانعی رو‌به‌رو شده‌اند.

ادامه...
  • ناشر آموزه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندگی تاب‌آورانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مبانی شرم

برای ایجاد شرم تاب آوری چه چیز­هایی را باید بدانیم و درک کنیم؟ چگونه با خود واقعی­مان ارتباط برقرار می­کنیم و چگونه با دیگران ارتباط معنی دار می سازیم؟ چرا زمانی که سخن از احساس ایزوله کننده شرم به میان می­آید، درک اینکه بین تجربه ما و دیگران ارتباط عمیقی وجود دارد، این قدر به ما قدرت و رهایی می بخشد؟
این پرسش ها پیچیده اند و قبل از پاسخ دادن به آنها لازم است با برخی از مبانی شرم آشنا شویم. در این قسمت ابتدا سعی می­کنیم شرم را بشناسیم و نشان دهیم تفاوت شرم و تقصیر، شرم و تحقیر، و شرم و خجالت در چیست و عملکرد شرم در زندگی ما چگونه است؟ هرگاه بتوانیم به طور بنیادین شرم را درک کنیم، بسیاری از ربط و پیوندهای ناپیدا و مبهم آشکار می شوند و در بافت زندگی ما معنا پیدا می کنند.

خجالت، تقصیر، تحقیر و شرم

یکی از دلائل ساده­ای که حرف زدن درباره شرم را بسیار دشوار می­کند، فرهنگ واژگان است. واژه های خجالت، تقصیر، تحقیر و شرم را اغلب به جای یکدیگر به کار می­بریم. وقتی از دستشویی بیرون می آییم و می بینیم تکه ای دستمال توالت به کفشمان چسبیده، زیر لب می گوییم: "شرم بر من!" یا بر سر کودکی که متاسفانه (اما به اقتضای سنش) به جای کاغذ، روی میز نقاشی کرده است، فریاد می کشیم: "خجالت نمی کشی؟"
تاکید بر ضرورت استفاده از واژه ای مناسب برای بیان یک احساس یا تجربه، شاید وسواس بیش از حد به حساب بیاید، اما این کار چیزی بیش از درگیرشدن صرف با معناشناسی (سمانتیکس) است. سخن گفتن به زبان شرم یا توانایی شناسایی و نامیدن هر یک از این عواطف (شرم، خجالت، تحقیر و تقصیر) یکی از چهار مولفه شرم تاب آوری است.
درباره رابطه میان خجالت، تقصیر، تحقیر و شرم مناظره­های جالبی در جامعه محققان صورت گرفته است. هرچند گروه کوچکی از محققان بر این باورند که این چهار احساس با هم مرتبط و درجات مختلفی از یک احساس اند، اما بیشتر آنها بر این باورند که این چهار احساس، چهار تجربه متمایز و جدا از هم اند. همچون بسیاری از مطالعات صورت گرفته درباره شرم، تحقیق من نیز این استدلال را قویاً تایید می کند که خجالت، تقصیر، تحقیر، و شرم چهار پاسخ عاطفی متفاوت هستند.
در میان این عواطف خجالت (embarressment) ضعیف ترین است. بنا به گفته زنان موقعیت های خجالت آور کمتر از تقصیر یا شرم جدی هستند. بنا به تعریف، موقعیت خجالت، امری گذرا و اغلب خنده دار و طبیعی است. (مانند لیز خوردن، تپق زدن و...).
صرف­نظر از اینکه وضعیت خجالت آور چه باشد، ما می دانیم (یا حداقل شنیده ایم) که این اتفاق برای دیگران هم می افتد و می­دانیم که می گذرد. دلم نمی­خواهد وقتی از دستشویی بیرون می آیم تکه ای دستمال توالت به کفشم چسبیده باشد، اما اگر هم چنین شود می دانم اولین نفر یا تنها کسی نیستم که چنین اتفاقی برایش افتاده است.
تقصیر(۳) (guilt) شاید بیشتر با شرم اشتباه گرفته می شود و متاسفانه اثرات این اشتباه به حوزه معناشناسی و التقاط اصطلاحی محدود نمی شود. زمانی که برای تغییر یک رفتار، خود یا دیگران را دچار شرم می کنیم، اغلب از تفاوت موجود بین شرم و تقصیر که بسیار مهم است درکی نداریم؛ زیرا در بسیاری موارد، تقصیر می تواند انگیزه مثبتی برای تغییر باشد، در حالی که شرم معمولاً به رفتار بدتر یا انفعال می انجامد.
تنها شباهت احساس تقصیر و احساس شرم این است که هر دو به خود ارزشیابی (self-evaluation) مربوط می شوند. به عقیده بیشتر شرم پژوهان [ر.ک. منابع] بهترین راه فهمیدن تفاوت شرم و تقصیر درک تفاوت این دو جمله است: «من بد هستم» (شرم) و «من کار بدی انجام داده ام» (تقصیر). شرم کیستی ما را مورد تردید قرار می دهد و تقصیر، رفتار ما را. اگر من احساس تقصیر کنم چون در آزمونی تقلب کرده ام، گفت وگوی درونی ام می تواند چنین باشد: "نباید چنین می کردم. کارم احمقانه­ بود. تقلب کردن درست نیست و نمی خواهم انجامش دهم." اما اگر به خاطر تقلب احساس شرم کنم گفت وگوی درونی­ا م به احتمال زیاد چنین است: "من دروغگو و متقلبم. خیلی احمقم. عجب آدم بدی هستم من."
تقصیر یعنی انجام دادن کاری یا رفتاری برخلاف اصول اخلاقی، ارزش ها و باورهای خود. ما آن رفتار را (مثلاً تقلب در امتحان) ارزیابی می کنیم و وقتی آن رفتار را با کسی که می خواهیم باشیم ناسازگار می بینیم، احساس تقصیر می کنیم. شرم تمرکز کردن بر کسی است که هستیم نه رفتاری که انجام داده ایم. وقتی به خود می گوییم ما بدیم، متقلبی هستیم که هیچ جنبه خوبی ندارد، این خطر وجود دارد که سرانجام آن را باور کنیم و به مالکیت ما درآید. فردی که باور دارد خوب نیست در مقایسه با فردی که احساس تقصیر می کند، احتمال بیشتری دارد به تقلب کردن ادامه دهد و طبق برچسبی که بر خود گذاشته است عمل کند.
من نیز مانند بسیاری از شرم پژوهان به این نتیجه رسیده ام که احتمال اینکه شرم مبدا رفتارهای مخرب باشد بیش از این است که راه حل آنها باشد. انسان به طور طبیعی می خواهد تایید شود و احساس ارزشمند بودن کند. وقتی دچار شرم می شویم، احساس ارتباط گسیختگی می کنیم و احساس تعلق داشتن و تایید شدن را از خود دور می بینیم. در صورت وجود احساس شرم یا ترس از آن احتمال اینکه درگیر رفتارهای ویرانگرانه شویم یا دیگران را مورد حمله یا تحقیر قرار دهیم یا در برابر کسانی که به کمک ما نیاز دارند ساکت بمانیم، افزایش می یابد.
از طرف دیگر، وقتی برای کاری که انجام داده ایم عذر بخواهیم، خطایی را که در مورد دیگران کرده ایم، اصلاح کنیم یا رفتاری را که حس خوبی به ما نمی دهد تغییر دهیم، محرک ما اغلب احساس تقصیر است. اینکه بفهمیم کارمان خطا و بد بوده است، بسیار فرق دارد با اینکه باور کنیم خودمان بد هستیم.
اغلب با این پرسش مواجه می شوم که آیا یک تجربه می تواند در فردی احساس شرم ایجاد کند و در دیگری احساس تقصیر یا خجالت؟ پاسخ آری است. به همین دلیل، ما باید دقیق باشیم و در مورد علت های ایجاد شرم در مردم فرضیه نسازیم. مثالی ساده به یاد آوردن تاریخ تولد فردی دیگر است. برای من بارها اتفاق افتاده که فراموش کردن تولد کسی، به خصوص افراد خانواده یا یکی از دوستان نزدیکم، خجالت زده ام کرده ­است و گفته ام: "باورم نمی­شود که فراموش کرده باشم." سریع با یک تماس تلفنی کوتاهی ام را جبران می کنم. "از اینکه تولدت را فراموش کردم خجالت زده ام، امیدوارم تولدت خوش گذشته باشد." و البته مواقعی هم هست که با فراموش کردن تولد کسی گرفتار احساس تقصیر شدیدی می شوم چون غفلت یا فراموش کاری ساده ای نیست بلکه موضوع، «اولویت نداشتن» است اولویت هایی که از آنها راضی نیستم و می خواهم تغییرشان بدهم.
با این وجود، بعد از به دنیا آمدن دخترم الن و بازگشتم به کار، چیزهای کوچکی مثل کارت تبریک تولدی که فراموش کرده بودم بفرستم یا زنگی که فراموش کرده بودم در پاسخ دعوت به یک مهمانی بزنم، ممکن بود احساساتی قوی چون شرم در من ایجاد کند. گاهی دروغ هایی بزرگ به هم می­بافتم تا توجیه کنم که چرا تلفن نزده ام یا کادو نفرستاده ام. در آن دوره از زندگی ام احساس می کردم هیچ یک از کارهایم درست و کافی نیست. احساس می کردم عضوی معمولی از هیئت علمی، مادر یا همسری معمولی، دوستی معمولی، خواهر و دختری معمولی هستم. بنابراین، وقتی غفلتی از من سر می زد مثل فراموش کردن یک روز تولد با خود نمی گفتم که: "خدای من، باورم نمی شود که فراموش کرده ام." بلکه ممکن بود بگویم: "خدایا! من چقدر احمقم. هیچ کاری را نمی توانم درست انجام دهم."
الن اکنون هفت سال دارد و من پس از چند ماه در خانه ماندن به خاطر فرزند دومم، چارلی، دوباره کار را از سر گرفته ام. هنوز برای به یادآوردن تاریخ تولدها در جدالم. گاه احساس مغلوب بودن و معمولی بودن دارم اما سرانجام، با هر دشواری ای که بود به سوی احساس تقصیر، و نه احساس شرم، تغییر جهت داده ام. می دانم که به یاد آوردن روزهای تولد برایم مهم است، اما از سوی دیگر، اقرار می کنم که انعطاف پذیری و برنامه ریزی پیشاپیش شرط برقراری توازن میان کار و فرزندپروری است. اکنون به کارت تبریک های با تاخیر فرستاده شده، همان قدر می بالم که به سر وقت ارسال شده ها. همان طور که می بینید ما می توانیم در موقعیت واحدی دچار احساس خجالت، تقصیر یا شرم شویم بسته به اینکه در زندگی مان خود را در چه جایگاهی می بینیم.
تحقیر (humiliation) کلمه دیگری است که اغلب آن را با شرم اشتباه می گیریم. دونالد کلاین [ر.ک. منابع] درباره تفاوت های شرم و تحقیر می نویسد: "مردم باور دارند که سزاوار شرم خود هستند اما فکر می کنند سزاوار تحقیر شدن نیستند." اگر به اولین تعریف های شرکت - کنندگان در تحقیق برگردید خواهید دید یکی از مفاهیمی که در بعضی از تعاریف مطرح می شود، «سزاوار بودن» است. زنی گفت: "شرم، تنفر از خود است و درک اینکه چرا دیگران هم از تو متنفرند." زن دیگری اصطلاح سزاوار بودن را به کار برد و گفت: "شرم مانند زندان است اما زندانی که سزاوارش هستی، چون مشکلی در تو هست."
از تحقیق اخیرم درباره چگونگی کاربرد شرم در فرزندپروری و آموزش مثالی می زنم که تفاوت میان شرم و تحقیر را نشان می دهد. اگر معلمی نمره پایین دانش آموزی را در حضور بقیه بچه ها اعلام کند و او را «کودن» خطاب کند، احتمالاً آن دانش آموز دچار احساس شرم یا تحقیر می­شود. اگر او گفته معلم و نحوه خطاب کردنش را ناعادلانه و ناشایست تلقی کند، به احتمال قوی دچار احساس تحقیر شده است نه شرم. اما اگر باور کند که کودن است و سزاوار اینکه نزد هم شاگردی- هایش این گونه خطاب شود، دچار شرم شده است.
بر اساس پروژه تحقیقی ام درباره تاثیر استفاده از شرم در فرزندپروری و تنبیه در مدارس، به دو دلیل شرم را از احساس تحقیر مخرب تر می دانم: نخست، کودن نامیدن کودکی در مدرسه به اندازه کافی ناخوشایند است، اما زیانبارتر این است که کودک باور کند که کودن است. اگر کودکی شرم زده شود و باور کند که کودن است، به احتمال زیاد عمری کشمکش درونی پیش رو دارد. دوم، من دریافته ام کودک تحقیر شده در مقایسه با کودک شرم زده احتمال بیشتری دارد که به خانه برود و به والد یا پرستارش درباره تجربه خود حرف بزند. در این صورت، ما فرصت داریم به او از نظر عاطفی و نحوه درگیر شدن با مشکل کمک کنیم و مسئله را با معلمان و مسئولان مدرسه نیز در میان بگذاریم. اما کودکی که دچار شرم شده است، پیام های شرم زا را درونی می کند و در نتیجه، یا ساکت و خاموش می شود یا به شکل دیگری شرم خود را بیرون می ریزد.
تحقیر مکرر اغلب به شرم تبدیل می شود. اگر کسی که کودک او را قبول دارد، مانند والد یا معلم به طور مرتب کودک را کودن بنامد، احتمال زیادی وجود دارد که کودک عاقبت، کودن بودن خود را باور کند. در حقیقت، همه ما مستعد تبدیل حس تحقیر خود به احساس شرم هستیم، به خصوص زمانی که شخص تحقیرکننده کسی است که با او رابطه باارزشی داریم یا کسی است که او را بسیار قدرتمندتر از خود می دانیم مانند رئیس، پزشک یا روحانی محل مان.
هرگاه بتوانیم بین خجالت، تقصیر، شرم و تحقیر تفاوت قائل شویم، می توانیم ببینیم چرا دچار احساس شرم می شویم و شرم چگونه بر ما اثر می گذارد. فهمیدن «چرایی و چگونگی» شرم، اهمیت زیادی دارد؛ چرا که قرار نیست فقط از لحظه ایجاد شرم جان به در ببریم، بلکه باید عمیق تر شویم و به شرم تاب آوری برسیم. اگر می خواهیم در زندگی خود پیروزمندانه با شرم کنار بیاییم، باید بفهمیم که چرا احساسش می کنیم و چگونه بر زندگی ما یعنی رفتار، افکار و احساسات ما اثر می گذارد.

شبکه تارعنکبوتی شرم (The Shame Web)

سال هایی که غرق این تحقیق بودم یکی از سخت ترین پرسش هایم این بود که "وجه مشترک تجربه های شرم زنان شرکت کننده در این تحقیق چیست؟" این زنان از نظر نژاد، قومیت، سن، گرایش جنسی، باورهای دینی، مشخصه های سلامت جسمی و روانی و نقش های خانوادگی متفاوت بودند. تقریباً ۴۱ درصد آنان خود را آمریکایی، ۲۶ درصد آمریکایی آفریقایی، ۲۵ درصد لاتینی تبار و هشت در صد آمریکایی- آسیایی می­دانستند. این افراد از هجده تا هشتاد و دو سال سن داشتند و متوسط سنشان حدود چهل سال بود.
هنگام بررسی مصاحبه ها و تجزیه وتحلیل داستان ها و تجربه ها در پی وجوه مشترک بودم. به وضوح می دیدم آنچه شرم را در برخی از ما فعال می­کند هیچ تاثیری بر دیگران ندارد و آنچه برخی از ما را ویران می­کند، در دیگران کمی افسردگی ایجاد می­کند. با وجود این، خواندن و شنیدن ماجراهای صدها زن به روشنی نشان می دهد که در همه تجربیات شرم یک هسته مرکزی وجود دارد. یافته­های من در مورد این هسته مرکزی چنین است: ما شرم را به صورت شبکه ای تارعنکبوتی متشکل از انتظارات متعارض و ناسازگار اجتماعی گروهی می بینیم؛ انتظاراتی که دیکته می کنند:



  • چه کسی باید باشیم [ویژگی های هویتی]. (Who we should be)
  • چه نقشی باید ایفا کنیم. (What we should be)
  • چگونه باید رفتار کنیم. (How we should be)
وقتی زنان در این شبکه گرفتار می­شوند، خود را در هجوم احساساتی چون ترس، سرزنش(۴) و ارتباط گسیختگی می بینند. می توانم بگویم هر یک از این سه مفهوم به تنهایی مغلوب کننده هستند. اما اگر درک کنیم که برای اینکه شرم ایجاد شود سه احساس ترس، سرزنش و ارتباط گسیختگی با ظرافت با هم درمی آمیزند، آنگاه درمی یابیم چرا شرم تا این حد قدرتمند و پیچیده است و چرا به آسانی نمی شود بر آن غلبه کرد.
انتظاراتی که این شبکه را شکل می دهند اغلب بر اساس مشخصه های هویتی نژاد، طبقه، گرایش جنسی، سن یا مذهب ما هستند. آنها همچنین می توانند بر پایه نقش های متفاوتی باشند که ایفا می کنیم همچون نقش های مادری، کارمندی، همسری، خواهری یا عضویت در گروهی خاص. اما هسته مرکزی همه اینها انتظاراتی است که از ما، در مقام یک زن، وجود دارد و همان هاست که شرم را در ما فعال می کند. شرم بر پایه جنسیت (gender) سازماندهی می شود. اساس انتظاراتی که شرم را در زنان فعال می کند چیزهایی است که در فرهنگ ما برای زنان پذیرفتنی است. در تحقیق جدیدم درباره مردان دریافتم اساس انتظاراتی که شرم را در مردان فعال می­کند، معنای مردانگی(masculinity) به لحاظ فرهنگی است؛ اینکه یک مرد در نقشی که باید ایفا کند، چگونه به نظر برسد و چه نمایشی به اجرا بگذارد.
این انتظارات جنسیت محور اغلب در اجتماع بزرگ تر ما متولد می شوند اما می توانند به طرق متفاوتی، در جمعیت ها/گروه ها وارد شوند.(۵) از این رو، من آنان را انتظارات اجتماعی-گروهی می نامم. برای مثال درباره ظاهر زنان، انتظارات اجتماعی کلی ای وجود دارد: "از ما انتظار می رود جوان، زیبا، سکسی و... باشیم." با این وجود، در جمعیتی که من جزء آن هستم، در مورد نوع موی سر یا رنگ پوست انتظاری وجود ندارد، در حالی که در بعضی جمعیت ها و گروه ها این موارد مسئله سازند. به تازگی نامه زنی به دستم رسید که در آن نوشته است: "در مقام زنی آفریقایی-آمریکایی با پوست تیره که مشغول بزرگ کردن کودکانی چندنژاده هستم، در جمعیت افراد آمریکایی-آفریقایی با استانداردهای نژاد، زیبایی و رنگ پوستِ ناراحت کننده ای روبه رو هستم. به هرحال، در شرایط دشواری که باید به فرزندانم توضیح می دادم که زیبایی در وجود همه هست و ربطی به رنگ پوست، رنگ چشم یا جنس مو ندارد، سخنان شما به من کمک کرد."
موضوع سلامت روانی نمونه ای دیگر است. طبق انتظارات اجتماعی، «دیوانه» تا سطحی معین تحمل یا در اجتماع پذیرفته می شود. در حالی که در برخی جوامع طرح کوچک ترین مشکل روانی بیرون از خانواده شرم زاست، جوامعی هستند که در آن هر نفر یک روان درمانگر دارد.
شایان توجه است که جوامع ما تنها با مرزهای جغرافیایی مشخص نمی شوند، بلکه بیشتر ما به جوامعی تعلق داریم که اساس تمایزشان مسائل بزرگ تری مانند نژاد، قومیت، طبقه اجتماعی، عضویت گروهی، ایدئولوژی، ایمان، سیاست و... است.

شرم و ترس

مسئله اصلی در شرم ترس است. چنان که در مقدمه بیان کردم ما از نظر زیست شناختی، عاطفی، اجتماعی و شناختی برای ارتباط ساخته شده ایم. بسیاری از ما به شدت نیازمند ارتباط روحی هستیم. شرم، ترس از ارتباط گسیختگی است. وقتی دچار شرم می شویم، ترس از مسخره شدن، بی ارزش شدن یا عیب دار دیده شدن، ما را در خود فرو می برد. می ترسیم که بخشی از وجودمان را آشکار کرده یا در معرض دید گذاشته باشیم که ارزشمندی ما برای ارتباط و پذیرفته شدن را مورد تردید قرار می دهد.
این احساس که به شکلی در دام شرم خود افتاده ایم، ترس را در ما برمی انگیزد. طعمه ای که در تله شرم گذاشته می شود ناممکن بودن نسبت انتظارها به انتخاب هاست و باعث ترس از به دام افتادن می شود. نخست، ما با تعداد نامعقولی از انتظارات که بسیاری از آنها قابل دستیابی و واقع گرایانه نیستند، رو به رو هستیم. دوم، ما برای برآورده کردن این انتظارها انتخاب های بسیار محدودی داریم. برای آنکه از شبکه تارعنکبوتی شرم تصویر دقیق تری در ذهن بپرورانید از مثال شرم ناشی از تصور اندامی (body image) استفاده می کنم که برای بسیاری از ما مصداق دارد. با اینکه در مورد سوءاستفاده های رسانه ای و اختلالات تغذیه ای در این مورد آگاهیم اما این معضل همچنان وجود دارد. در حقیقت، برای حدود نود درصد از زنانی که با آنها مصاحبه کردم، تصور اندامی و وزن، شرم زا بود.
چنان که در تصویر تار عنکبوت می­بینید، شریک زندگی، خانواده، دوستان و خود افراد به مرکز شبکه تارها نزدیک ترند. بیشتر ما از اینکه ارتباطمان با نزدیکانمان قطع شود، می­ترسیم. به عبارت دیگر، شرم زمانی به شدت قوی می شود که خود یا نزدیک ترین افراد به ما این انتظارات را تقویت کنیم. این انتظارات نه فقط از سوی افراد مستقر در مرکز شبکه، که از سوی لایه های بیرونی تر یعنی متخصصان (پزشک ها و درمانگرها)، اعضای گروه، شرایط عضویت در دیگر گروه ها، معلمان، همکاران و جوامع دینی نیز تقویت می شوند.
اگر در خانواده هایی بزرگ شده باشیم که به الگوهای اندامی دست -نیافتنی بسیار ارزش می نهند، چه بسا همچنان انتظار نامعقول برای داشتن اندامی آن گونه را بر خود تحمیل کنیم حتی اگر شریک زندگیمان ما را همان طور که هستیم بپذیرد و واقعاً بخواهد با اندام خود راحت باشیم. از سوی دیگر ممکن است شریک زندگی ما به آن انتظارات دست نیافتنی دامن بزند و دوستان تاییدمان کنند یا به دلیل وسواس در مورد رژیم غذایی ردمان کنند. ما که با انتظارات متعارض اطرافیان رو به رو شده ایم و می خواهیم آنها هنوز ما را بپذیرند و دوست بدارند، برای یافتن راه هایی که همه را راضی کند، می جنگیم و وقتی که در نهایت، در برآورده کردن این تقاضاهای ناسازگار شکست می خوریم، دچار شرم می شویم.
در لایه های بیرونی تر این شبکه تارعنکبوتی ممکن است از جانب پزشکان، همکاران و... نیز شرم زده شویم. و فراتر از این گروه ها مسائل سیستمی موذیانه تر و بزرگ تری وجود دارند که باید با آنها مواجه شویم. برای مثال، تحقیق نشان می دهد [ر.ک. منابع] زنان دارای اضافه وزن و چاق درآمد کمتری دارند (سالیانه ۶۷۰۰ دلار کمتر) و از میزان فقر بالاتری (ده درصد بالاتر) نسبت به همتایان غیرچاق خود برخوردارند.
همان طور که در تصویر می بینید، رسانه ها در خارجی ترین لایه شبکه قرار دارند. تلویزیون، آگهی های تبلیغاتی و بازاریابی، فرهنگ شرم را تقویت می­کنند. آنچه در فیلم­ها، ترانه ها و روزنامه و مجله­ها می بینیم، می شنویم و می­خوا نیم، تقویت کننده فرهنگ شرم اند. وقتی صحبت از تصور اندامی است، بی تردید لاغری ارزش است. وقتی مدهای ظاهر نحیف و نزار(۶) و هروئینی(۷) مجله های مد قدیم به چرخه مد باز می گردند، کار سخت تر می شود چون در مد جدید علاوه بر ایده آل بودن لاغری باید سینه ها بزرگ و باسن گرد و شهوانی باشد و این ترکیبی نیست که به وفور در طبیعت یافت شود. ترکیب لاغری استخوانی، در عین داشتن باسن و سینه بزرگ باید طبق سفارش ساخته شود!
جدا از تلاش دشوارمان برای گریز از نفوذ رسانه ها باید بگویم که در اجتماع ما فرار ممکن نیست. جین کیلبورن، محقق و نویسنده محبوب من و متخصص شناخت و تحلیل پیام­های رسانه­ای (حتی زیرپوستی - ترینشان)، در کتاب عشق من خریدنی نیست: چگونه تبلیغات طرز فکر و احساس ما را تغییر می دهد، می نویسد: "آمریکائی ها روزانه به طور متوسط در معرض بیش از سه هزار تبلیغ قرار می­گیرند و تبلیغاتی که در عمر خود تماشا می کنند به اندازه سه سال تلویزیون دیدن است. [ر.ک. منابع] در فرهنگ امروز تلاش برای فرار از تاثیر رسانه­ها همان اندازه عملی است که نفس نکشیدن برای محافظت از خود در برابر آلودگی."
کیلبورن همچنین در رمزگشایی پیام های متعارضی که زینت بخش جلد مجلات زنانند، می گوید عناوین جذابی مانند "چگونه در ده روز هفت کیلو کم کنید" یا "چگونه برای تابستان سالم و سبک شوید" هرگز با تصاویر مجاورشان تناسب ندارند. شعار "همین حالا وزن کم کنید" به جای اینکه کنار زنی هشتاد کیلویی باشد که عرق ریزان روی تردمیل راه می­رود، در کنار یک کیک خامه­ای شکلاتی دو لایه قرار می­گیرد.
بنابراین وقتی داریم برای تابستان خودمان را سبک می کنیم باید وقت بگذاریم و دسر ماه را هم درست کنیم و یکی دو برش از آن را بخوریم. چنان که کیلبورن اشاره می کند پشت جلد همان مجله شاید تصویری از تبلیغ سیگار را بینیم که سیگار کشیدن و لاغر بودن را همراه کرده ­است.
به سادگی می توان دید که چگونه انتظارات به سرعت لایه لایه، متعارض و ناسازگار می­شوند و شبکه شرم به کار می افتد. برای تحقق هر یک از این انتظارات، انتخاب های واقع گرایانه بسیار کمی وجود دارد. بیشتر انتخاب های ما همچون گیر افتادن در یک تنگنا یا مخمصه (double bind) است. از نظر ماریلین فرای نویسنده، [ر.ک. منابع] مخمصه موقعیتی است که در آن انتخاب ها بسیار محدودند و هر انتخابی ما را با پرداخت تاوان، انتقاد شدید یا محروم شدن روبه رو می کند. وقتی انتخاب ها محدودند، هر انتخاب با انتظار دیگری که از ما وجود دارد نمی خواند. در نتیجه، اغلب ناچار می شویم بین بد و بدتر انتخاب کنیم:
  • لاغر باش اما در مورد وزن وسواسی نباش.
  • کامل باش اما نگران نباش که چه طور به نظر برسی و برای رسیدن به کمال از چیزهایی مانند خانواده، شریک زندگی و شغلت نزن و برایشان وقت بگذار. فقط بگذار موفقیت بدون سر و صدا در پس زمینه اتفاق بیفتد به طوری که تو عالی به نظر برسی و ما مجبور نباشیم که چیزی درباره اش بشنویم.
  • فقط خودت باش. چیزی جذاب تر از اعتماد به نفس نیست (مادامی که جوان، لاغر، زیبا و...هستی).
ما قادر نیستیم به همه اینها جامه عمل بپوشانیم، وزن کم کنیم، کیک بپزیم و بخوریم، سیگار دود کنیم وآرام و خونسرد به نظر برسیم، سالم و متناسب باشیم، همه محصولات را بخریم و همزمان خود را به خاطر کسی که هستیم دوست داشته باشیم. بله درست است! ما در تارهای شرم گرفتار شده ایم. همین جاست که فرایند تبدیل ترس­ به سرزنش و احساس ارتباط گسیختگی شروع می شود.

شرم، سرزنش و قدرت

وقتی دچار احساس شرم و ترس می­شویم، دیری نمی پاید که راه سرزنش کردن باز می شود. گاه به درون می رویم و خود را سرزنش می - کنیم و گاه دست از سر خود برمی داریم و دیگران را سرزنش می­کنیم. وقتی خود را سرزنش می کنیم، اغلب در چرخه ازخودبیزاری و شرم می افتیم. خموشانه از نظر احساسی فرو می پاشیم (implode) و در تلاش برای خروج از درد شرم و ترس درونی خود، اغلب منفجر می شویم (explode) و به فرزند، کارمند، همسرمان و یا حتی مسئول خدمات به مشتری که جلوی ما ایستاده ­است حمله ور می شویم (در فصل هشت به رابطه سرزنش و خشم می پردازیم). چه فروپاشیِ درونی باشد چه انفجار بیرونی، اغلب از آنچه می­کنیم و چرایی اش آگاه نیستیم. سرزنش ابزاری است برای کنار آمدن با احساس بی قدرتی.
قدرت برای زنان موضوعی دشوار است. بیشتر زنانی که با آنها صحبت می کنم با مفهوم زن قدرتمند راحت نیستند و برای بسیاری از آنها مفهوم زن قدرتمند، تداعی کننده عوضی بودن (bitch) است. از سوی دیگر، با هر زنی که مصاحبه کردم، بی قدرتی را بسیار ترسناک و ناامیدکننده می­دانست. این احساس دوگانه نسبت به قدرت، توانایی ما را برای اینکه بهترین خودمان باشیم، به طور جدی تهدید می کند.
یکی از مسائلی که ما را در مورد قدرت مردد می کند، دو شکلی است که دست کم از قدرت وجود دارد و من آنها را سلطه (power over) و قدرت واقعی (real power) می نامم. بدبختانه بسیاری از ما با شنیدن کلمه قدرت، ناخودآگاه به یاد مفهوم سلطه می افتیم؛ یعنی توانایی کنترل مردم، بهره برداری از دیگران یا فشار آوردن بر کسی یا چیزی. ما قدرت را امری می دانیم که فقط مقدار محدودی از آن وجود دارد؛ پس اگر من بخواهم قدری از آن را داشته باشم، باید سهم تو را بگیرم.
سلطه شکل خطرناک قدرت است. دکتر رابین اسمیت، روان شناس و از مهمانان آپرا وینفری، می گوید که یکی از مخرب ترین و موذیانه ترین شکل های سلطه این است که: "کیستی ات را من تعریف می­کنم و بعد وادارت می­کنم باور کنی که این تعریف از آن توست." این معنای دلهره آور سلطه نشان می­دهد که شرم با ما چه می­کند. شرم خفت بندهای جنسیتی را به ما تحمیل می کند، سپس ما را متقاعد می­کند که آنها را به تن کنیم و از پوشیدنشان لذت ببریم.
در سال گذشته، در کارم با نمونه بارزی از سلطه مواجه شدم. من درباره شرم و تصور اندامی با گروه های بسیاری حرف می زنم. چند سال پیش که کمپین شرکت داو(۸) برای زیبایی واقعی آغاز به کار کرد، از زنان پرسیدم با دیدن زنان واقعی در لباس زیر (در مقایسه با مانکن های خوش تراش) چه حسی پیدا می کنند. وقتی نیمی از آنها گفتند خوششان نمی آید، تعجب نکردم. بسیاری احساس خود را این گونه بیان کردند: "می­دانم که احتمالاً چیز خوبی است اما وقتی آنها را دیدم احساسم بسیار منفی بود." بعضی از زنان از دیدن مدل ها خجالت کشیدند و برخی گفتند: "این صحنه ها مرا به کاهش وزن و لاغری ترغیب نکرد."
آنچه دو سال پیش از زنان شنیدم در اساس همان است که امروز می شنوم: "می­دانم که قدرت بخش و جالب است اما احساس درونی من این است... تو زیادی چاقی و به قدر کافی متناسب نیستی، پس بهتر است بروی و یک چیزی تنت کنی." مهم است بدانیم که بیشتر زنانی که به خاطر احساس شان نسبت به مدل های داو با خود کلنجار می روند، شبیه همین مدل ها هستند. در اینجا سلطه است که نقش ایفا می کند. در تایید دکتر اسمیت، به روش هایی موذیانه تعریفی از زیبایی درگوش ما تکرار می شود که ما نه تنها تایید و باورش می­کنیم، بلکه فکر می کنیم آن تعریفی است که خودمان ارائه کرده ایم. نتیجه فاجعه بار است: ما نمی­خواهیم تصویر خودمان را در مجله ها ببینیم زیرا کامل، لاغر و به قدر کافی زیبا نیستیم تا ارزشمند باشیم. از شوخی روزگار، تنها راه رهایی ما از سلطه بازپس گرفتن قدرت واقعی مان است؛ قدرت خلق کردن و بر اساس تعاریف خود، زیستن.
فرهنگ مریام وبستر قدرت را «توانایی عمل کردن یا اثر گذاشتن» تعریف می­کند. قدرت واقعی، توانایی تغییر دادن چیزی است که می خواهید تغییرش دهید. قدرت واقعی نامحدود است. لازم نیست برای به دست آوردنش بجنگیم چون به وفور در دسترس است. مهم ترین نکته درباره قدرت واقعی این است که می­توانیم خلقش کنیم. قدرت واقعی وادارمان نمی­کند که آن را از دیگران بستانیم بلکه چیزی است که می آفرینیم و با دیگران می­سازیم.
سخن گفتن از شرم و بی قدرتی در واقع، به معنای حرف زدن از سه جزء اصلی قدرت واقعی است: هوشیاری (consciousness)، انتخاب و تغییر. برای ایجاد تغییرات موثر و کاربرد آن در حل مشکلات زندگی در وهله اول باید نسبت به مشکل هوشیار یا آگاه باشیم. دوم، باید توانایی حل مسئله را داشته باشیم و بدانیم چه انتخاب­هایی داریم. زمانی که نسبت به مشکل خود و گزینه های موجود برای حل آن آگاه باشیم، باید بتوانیم روند تغییر را تسهیل کرده، انتخاب های خود را به عمل درآوریم.
اکنون وقت آن است که جیلیان را معرفی کنم. با او در ۲۰۰۲ و ۲۰۰۵ مصاحبه کردم. در فصل­های بعدی شما متوجه خواهید شد که چگونه زندگی جیلیان با ایجاد شرم تاب آوری تغییر کرد. ماجرای او نشان می­دهد چگونه شرم ما را در هجوم احساس ترس و سرزنش قرار می دهد. در نخستین مصاحبه جیلیان درباره شرمی حرف زد که به تازگی تجربه کرده بود و احساس شکست را به او القا می کرد.
در شنبه روزی بسیار آرام، جیلیان و همسرش روی ایوان نشسته بودند و فرزندانشان در حیاط بازی می­کردند. جیلیان مشغول بررسی نامه های رسیده بود که متوجه دعوتنامه جشن تولدی برای فرزند پنج ساله اش شد. وقتی نامه را خواند مورد هجوم احساسی آمیخته از ترس، خشم و اضطراب قرار گرفت. او واکنش خود را به آن هجوم عاطفی چنین توصیف می­کند: "قسم می­خورم که یک دفعه ایستادم و شروع کردم به داد زدن سر بچه ها که چرا این قدر سر و صدا می­کنند و به شوهرم حمله بردم که چرا گاراژ این قدر به هم ریخته است. بعد پریدم توی خانه، رفتم به اتاق خواب و در را پشت سرم محکم به هم کوبیدم". اسکات به دنبالش وارد خانه می شود و پشت در اتاق خواب دستگیره در قفل شده را آهسته تکان می­دهد و می پرسد: "مشکلت چیست؟ چه شد که یک دفعه از کوره در رفتی؟" وقتی از او پرسیدم چه چیزی محرک طغیان عاطفی اش بود، پاسخ داد: "چند روزی نمی دانستم که علت رفتارم چیست و فکر می کردم دارم دیوانه می شوم چون اولین بار نبود که این طور می شدم. تا اینکه بالاخره فهمیدم علت رفتارم دعوتنامه مهمانی استخر بود که در آن نوشته بود والدین باید با بچه هایشان شنا کنند." جیلیان گفت از اینکه با لباس شنا جلوی مادرهای «همه چیز تمام» و لاغراندام ظاهر شود، احساس شرمی وحشتناک می­کرد. او گفت: "وقتی احساس شرم می­کنم، می­ترسم و پاک دیوانه می­شوم. احساس سردرگمی می­کنم. حتی نمی فهمم که دارد چه اتفاقی برایم می­افتد." جیلیان توضیح داد که هیچ وقت نسبت به اندامش حس خوبی نداشته است اما پس از اضافه وزن های بارداری به این مسئله آگاه شده است. از او خواستم درباره مادر بودن و اندام بیشتر حرف بزند. سری تکان داد و گفت: "برایم باورکردنی نیست."
جیلیان روزی در آرایشگاهی مجله مدی را ورق می زند که تصاویری بزرگ از سوپرمدل ها با فرزندانشان در کنار ساحل داشته است. در نوشته های زیر تصاویر، به نقل قول یکی از سوپرمدل ها برمی خورد: "چون مادر هستم، دلیل نمی شود خودم را رها کنم؛ بچه ها مادر شلخته و چاق نمی خواهند. خوش اندامی من در بچه هایم احساس غرور ایجاد می کند." هنگامی که جیلیان در مورد آن مجله حرف می زد حیرت زده بود."حتی نفهمیدم که آن جمله چگونه مرا اسیر خود کرد."
البته اگر از پیش، آسیب­پذیر نباشیم، یک مجله به تنهایی نمی­تواند به این شدت در ما احساس شرم ایجاد کند. اگر آن تصاویر و آن نقل قول را کنار مشکلات اندامی ای بگذارید که بیشترمان با آنها در جدال هستیم، خواهید دید چه ترکیب نیرومندی ایجاد خواهد شد. می بینیم که جیلیان دچار احساس ترس، به دام افتادن و بی قدرتی شد.
بسیار مشکل است که هنگام تجربه شرم قدرتمان را حفظ کنیم. اولاً هنگام احساس شرم بسیاری از ما به احساس مان و علت ایجاد آن آگاه نیستیم. شرم ما را دچار سردرگمی، ترس، خشم، داوری شدن و یا نیاز به فرار از موقعیت یا مخفی شدن می کند که احساس هایی بسیار طاقت فرسا و دردناک اند. وقتی تلاش می­کنیم این احساس­های سخت را مدیریت کنیم، دیگر نمی توانیم تشخیص دهیم که هسته و مرکز مسئله، شرم است. بسیاری از زنان در مصاحبه­ها احساس بی قدرتی را که در لحظات حمله شرم بر آنها چیره شده است، چنین توصیف کردند:
  • "شرم احساسی است که چون موجی داغ شما را در بر می­گیرد و شما می گویید خدایا، کجا پنهان شوم؟ چه طور ناپدید شوم؟"
  • "وقتی دچار شرم می شوید که فکر کنید ارزش مورد توجه واقع شدن و دوست داشته شدن را ندارید، آن قدر بد هستید که حتی نمی­توانید دیگران را به خاطر اینکه به شما توجه نمی کنند سرزنش کنید. فقط دلتان می­خواهد زمین باز شود و شما را در خود فرو برد."
  • " ناگهان همه چیز تیره و تار می شود و شما گیر می­افتید. نمی دانید چه اتفاقی افتاده و نمی­دانید چه کنید."
  • "شرم منجمدم می­کند، طوری که قدرت پاسخ دادن را کاملاً از دست می­دهم."
  • "من می گریزم. کسی زشتی ام را نمی بیند؛ چون فقط ناپدید می شوم. اگر کسی فکر کند که من خیلی بدم، فقط خودم را از دید پنهان می­کنم تا هیچ­کس مجبور نباشد با من کنار بیاید."
  • "یک بار داشتم بنزین می­زدم و موجودی کارت اعتباری ام کافی نبود. کارمند پمپ بنزین برایم شرایط دشواری به وجود آورد. همین­که از پمپ بنزین بیرون آمدم پسر سه ساله­ام شروع کرد به گریه کردن و من فقط فریاد می­زدم "خفه شو...خفه شو...خفه شو!" مسئله کارت مرا دچار شرم کرده بود. بعد هم از اینکه سر بچه­ام داد زده بودم، احساس شرم می­کردم."
به محض شرم زده شدن وارد بحران می­شویم و در بیشتر مواقع نمی توانیم محصولات فرعی شرم یعنی احساس ترس، سرزنش و قطع ارتباط را کنترل کنیم. در واقع، تحقیقات جدید درباره کارکرد مغز حاکی از آن است که شرم می تواند چنان تهدیدکننده باشد که در نئوکورتکس مغز (بخش پیشرفته مغز که به ما اجازه تفکر، تجزیه وتحلیل و کنش گری می­دهد) پردازش نشود بلکه در بخشی از مغز پردازش شود که کارش صدور فرمان برای انجام واکنش های ابتدائی غریزی یعنی جنگ، گریز یا یخ زدن است.
در این حالت از کنار نئوکورتکس رد می شویم و این بدین معناست که دیگر تفکر پیشرفته، منطقی و آسوده و پردازش احساس برای ما صورت نمی گیرد. وقتی بخش واکنش­های ابتدائی مغز دست به کار شود، یک مرتبه می­بینیم پرخاشگر شده ایم یا می­خواهیم فرار کنیم و پنهان شویم یا احساس می کنیم فلج شده­ایم و هیچ کاری نمی توانیم بکنیم و گاه برای درک علت این احوالات هیچ سرنخی نداریم. خبر خوب این است که با تمرین شرم اب آوری می توانیم پاسخی غیر از اینها بدهیم. در فصل ۳ به این موضوع بیشتر می پردازیم.

شرم و ارتباط گسیختگی

اگر احساس مرتبط بودن به معنای احساس ارزشمند بودن، مورد پذیرش بودن، شایستگی و مورد تایید بودن است، پس قطع ارتباط یا ارتباط- گسیختگی به معنی خوار شدن، طرد شدن، ناشایستگی و کوچک شمرده شدن است. وقتی از جیلیان پرسیدم چرا نمی خواست که جلوی دوستانش لباس شنا بپوشد اولین حرفش این بود: "نمی خواهم تحقیر یا انتقاد شوم، نمی­توانم تحمل کنم پشت سرم درباره قیافه ام حرف بزنند." از او پرسیدم که فکر می کند ظاهرش برای آنها مهم است و او پس از کمی تامل گفت: "احتمالاً نه. فقط نمی­توانم خودم را در خطر آسیب دیدن قرار بدهم. ممکن است کاملاً احساس تنهایی کنم."
در حالی که کنار آمدن با شرم و احساس ارتباط گسیختگی بخش طبیعی ایجاد روابط و رشد آن است، ارتباط گسیختگی وقتی به احساس انزوا تبدیل شود، بسیار جدی­تر می شود. وقتی از انزوا حرف می­زنم مقصودم احساس تنهایی و بی­کسی نیست. جین بیکر میلر و ایرنه استیور، نظریه­پردازان ارتباطی فرهنگی از استون سنتر در کالج ولزلی، ذات فلج کننده انزوا را به زیبایی نشان داده­اند. آنها می نویسند: "ما معتقدیم وحشتناک­ترین و مخرب ترین احساسی که فردی ممکن است تجربه کند، انزوای روان شناختی است که با تنها بودن متفاوت است. فرد منزوی احساس می­کند امکان برقراری ارتباط انسانی را ندارد و قادر نیست این وضعیت را تغییر دهد. در نهایت، انزوای روان شناختی می تواند به احساس ناامیدی و درماندگی بیانجامد. مردم تقریباً هر کاری می کنند تا از ترکیب انزوای مخرب و بی قدرتی بگریزند." [ر.ک. منابع]
شرم ما را دچار احساس یاس و درماندگی می کند. واکنش ها به این درماندگی که مستلزم فرار از انزوا و ترس است می تواند از بروز مشکلات رفتاری شروع شود و تا خودآزاری، اختلال در تغذیه، اعتیاد، خشونت و خودکشی گسترش یابد. من دریافته ام که وقتی دچار احساس شرم می شوم، اغلب رفتارهایی از من سر می­زند که با آنچه می­خواهم باشم ناسازگار است. ما به کرات شاهد رفتارهایی مبتنی بر جنگیدن، گریختن و یا منجمد شدن هستیم. مصاحبه شوندگان نیز این احساس­ها را به زبان خود بیان کردند:
  • "وقتی دچار شرم می شوم مثل دیوانه­ها می­شوم. کارهایی می­کنم و چیزهایی می­گویم که در حالت طبیعی نمی­کنم و نمی گویم."
  • "گاهی آرزو می­کنم کاش می­توانستم دیگران را وادار کنم همان احساس بد مرا تجربه کنند. فقط می­خواهم بر سر همه فریاد بزنم و عصبانیتم را بیرون بریزم."
  • "وقتی احساس شرم می­کنم درمانده می­شوم. انگار نه جایی دارم بروم و نه کسی که با او حرف بزنم."
  • "وقتی احساس شرم می کنم از نظر عاطفی و ذهنی سنگ می شوم، حتی با افراد خانواده ام نیز چنین هستم."
  • " شرم شما را با دنیا بیگانه می کند."
می خواهم به کمک تصویر تارعنکبوت و مفاهیم ترس، سرزنش و ارتباط گسیختگی تعریف قبلی خود را کامل کنم و نشان بدهم چرا و چگونه زنان دچار احساس شرم می شوند. آنچه در زیر می­آید تعریف کامل شرم است که ما در بخش­های دیگر کتاب مورد استفاده قرار خواهیم داد.

شرم احساس و تجربه ای به شدت دردآور است حاصل این باور که ما عیب داریم و به همین دلیل، لایق پذیرفته شدن و تعلق داشتن نیستیم. زنان اغلب وقتی شرم را تجربه می کنند که در شبکه لایه لایه انتظارات متضاد و ناسازگار اجتماعی گروهی گرفت ار می شوند. شرم احساس ترس، سرزنش و ارتباط گسیختگی ایجاد می­کند.

فصل ۱. درک شرم

وقتی مردم از من می پرسند چه شد که از شرم پژوهی سر در آوردم، می گویم مسیر حرفه ای من بر محور یک جمله شکل گرفته است: "نمی توانید آدم ها را شرم زده یا تحقیر کنید به این امید که رفتارشان را تغییر دهند." در دهه سوم زندگی ام در یک مرکز شبانه روزی کودکان، کار می کردم. روزی در نشستی کاری، مسئول درمان بالینی که روند کار با بچه ها را زیر نظر داشت، از ما خواست به آنها کمک کنیم تا تصمیم های بهتری بگیرند. او گفت: "می دانم که می خواهید به این بچه ها کمک کنید اما باید این نکته را درک کنید که نمی توانید آدم ها را شرم زده یا خوار کنید به این امید که رفتارشان را تغییر دهند. فارغ از هر نیتی، نمی توانیم از طریق مقصر جلوه دادن، تهدید به طرد کردن، تحقیر در حضور دیگران یا کوچک کردن، مردم را وادار به ایجاد تغییرات مثبت کنیم."
از لحظه ای که این جمله بیان شد، تماماً مسحورش شدم. هفته ها کمتر به چیزی دیگر فکر می کردم. جدا از اینکه چه مدت یا با چه جدیتی ذهنم درگیر آن جمله بود، یا چند بار با صدای بلند تکرارش کردم، نمی توانستم از سر بیرونش کنم. گاه فکر می کردم آن ایده، در بهترین حالت، آرمانی و غیرواقعی است و گاه آن را درست ترین حرفی می پنداشتم که تا آن زمان شنیده بودم. اما به رغم سردرگمی ام، دریافتم که مسائل بسیار مهمی در درک شرم وجود دارد. و این شد که ده سال از عمرم را صرف تحقیق در مورد شرم و تاثیر آن بر زندگی مان کردم.
سرانجام، به کارم در آن مرکز خاتمه دادم تا وارد دانشگاه شوم و هفت سال بعد، در رشته مددکاری، فوق لیسانس و دکترا گرفته بودم. تمامی دوران تحصیلم بر محور این گزاره قدرتمند پیش رفت: "نمی توانید آدم ها را شرم زده یا خوار کنید به این امید که رفتارشان را تغییر دهند." می خواستم بفهمم چرا و چگونه از شرم استفاده می کنیم و تلاش برای استفاده از شرم برای تغییر دادن مردم چه پیامدهایی دارد. چنین نبوده است که در دانشگاه، درس شرم خوانده باشم. من فقط گوش کردم، آموختم و هر داده جدیدی را که با آن گزاره مغایر بود، آزمودم. آموخته های من از این قراراند:
  • آیا می توان با دچار شرم یا تحقیر کردن، مردم یا رفتارشان را تغییر داد؟ بله و خیر. بله اگر هدف در معرض قرار دادن مردم و آسیب پذیر کردن آنها باشد. در این صورت، می توانید تغییر بسیار سریعی را در رفتار فرد ببینید. و خیر چون چنین تغییر رفتاری یایدار نیست.
  • آیا این تغییر رفتار آسیب روحی می زند؟ بله، آسیبی جانکاه.
  • آیا زخمی هم برجا می گذارد؟ بله، اثرش برجای می ماند، هم بر فرد ایجاد کننده شرم و هم بر فرد شرم زده.
  • آیا شرم اغلب به عنوان روشی برای تغییر دادن مردم استفاده می شود؟ آری، همیشه و هر دم.
همچنین در مسیر تحقیق خود آموختم که بسیاری از ما، اگر نگوییم همه، بخش های مهمی از زندگی خود را بر محور شرم بنا کرده ایم. خانواده ها، گروه ها و افراد از شرم برای تغییر دادن دیگران و محافظت کردن از خود استفاده می کنند. با این کار، ما جامعه ای ایجاد می کنیم که قادر نیست درک کند شرم به روح و روان ما، خانواده ها و اجتماعاتمان چقدر آسیب وارد می کند.
بین کشمکش های شخصی ما و مسائل فرهنگی بزرگ تر ارتباط هایی وجود دارد که به دلیل اپیدمی یا همه گیری سکوت، و مشخصاً خود سکوت، متوجه آنها نمی شویم. ما درباره شرم حرف نمی زنیم، آن را تجربه می کنیم، احساس می کنیم و گاهی همه عمر با آن زندگی می کنیم
اما در موردش حرف نمی زنیم. آخرین گفت وگوی جدی تان درباره شرم چه زمانی بوده است؟ اگر شما هم مثل اغلب مردم باشید، خواهید گفت که اصلاً چنین چیزی را به یاد نمی آورید. به رغم اینکه این روزها جامعه ما برای حرف زدن درباره عواطفی چون ترس و خشم نسبتاً باز است، شرم همچنان تابو (taboo) مانده است.
شگفت آور اینکه فقط مردم معمولی نیستند که از موضوع شرم دوری می کنند. متخصصان بهداشت روان، محققان، پزشکان و کسانی که تشخیص مسائل اجتماعی همه گیر (اپیدمیک) و شروع گفت وگو درباره آنها بر عهده ایشان است نیز از موضوع شرم دوری می کنند. پس از تکمیل اولین بخش تحقیقم، هفت ماه به سرتاسر کشور سفر و نتایج کارم را ارائه کردم تا به متخصصان کمک کنم. بسیاری از آنان، حتی کسانی که چند دهه کار پزشکی یا روان درمانی کرده بودند، برای نخستین بار در کارگاهی با موضوع شرم حضور می یافتند. در برگه های بازخورد، بسیاری از شرکت کنندگان نوشتند که کارگاه شرم یکی از سخت ترین کارگاه ها به لحاظ شخصی برای ایشان بوده است و برای اولین بار با پژوهشی درباره شرم مواجه شده اند.
برخلاف بسیاری از موضوعات مورد مطالعه متخصصان، وقتی صحبت از شرم است «ما و آنها»یی در کار نیست. وقتی پای شرم در میان است، در مقام متخصص، دیگر این موقعیت ممتاز را نداریم که فکر کنیم: "باید درباره این مسئله که بر بیمارانم اثر می گذارد، چیزهایی یاد بگیرم تا بتوانم به آنها کمک کنم." شرم همگانی است و کسی از محدوده آن بیرون نیست. اگر نتوانیم درباره شرم حرف بزنیم و تاثیر آن را بر زندگی خود بررسی کنیم، بی تردید نمی توانیم به دیگران کمک کنیم.
البته معدود محققان و درمانگرانی هستند که در مورد زنان و شرم کارهای بسیار مهمی انجام داده اند. کسانی چون: جون تنگنی و روندا دیرینگ، هریت لرنر و کلودیا بلک [ر.ک. منابع]. با این حال، من به تجربه دریافته ام که شرم همان قدر در جمع متخصصان بهداشت روان، مسکوت مانده است که در کل جامعه متخصصان.
درک این سکوت حرفه ای مهم است زیرا مطالعات نشان می دهد که شرم، احساس غالب مراجعه کنندگان به مراکز درمانی است و باعث افزایش خشم، ترس، اندوه و اضطراب آنها می شود. حال که انجمن های بهداشت عمومی و بهداشت روان درباره شرم حرف نمی زنند یا فضای کافی برای مردم ایجاد نمی کنند تا در رویارویی با شرم از دیگران کمک بگیرند، چگونه باید سخن گفتن درباره آن را شروع کنیم؟ چگونه با احساس و تجربه ای مواجه شویم که طبیعتش چنان است که نمی خواهد درباره اش حرف بزنیم؟

تعریف شرم

پرسش های فوق قدرت مطلق شرم را نشان می دهند. شرم احساسی است که همه ما تجربه اش کرده ایم اما وقتی می خواهیم توصیفش کنیم، برای دیگران ملموس و قابل فهمش کنیم، برای یافتن کلمات مناسب دچار مشکل می شویم. وقتی هم بالاخره کلمات را می­یابیم، می بینیم که مردم تمایلی به گوش دادن ندارند. تجربه کردن شرم دردناک است. حتی گوش سپردن به کسی که تجربه شرمی را بیان می کند، تقریباً می تواند به اندازه تجربه کردن آن دردناک باشد.
خیلی زود به این باور رسیدم که اولین قدم در درک شرم، ایجاد واژگان مشترکی است که به وسیله آنها بتوانیم در مورد تجربه های خود گفت وگو کنیم. پس، اولین هدفم ارائه تعریفی از شرم بود. وقتی از مصاحبه شوندگان خواستم شرم را تعریف کنند، هر یک تعریف خاص خود یا تجربه ای را به عنوان مثال مطرح می کردند:
  • شرم آن احساس مبهم و جهنمی است که ته دلتان دارید. نمی - توانید درباره اش حرف بزنید و توضیح دهید که چقدر بد است؛ چون در این صورت، همه به "راز شرم آورتان" پی خواهند برد.
  • شرم حس طرد­شدن است.
  • به سختی تلاش می کنید چیزی را که دنیا می خواهد ببیند نشانش بدهید اما وقتی ماسکی که بر صورت دارید کنار برود و قسمت های نامطلوب و دوست نداشتنی وجودتان دیده شوند، شرم روی داده است. دیده شدن، احساسی غیرقابل تحمل است.
  • شرم مثل غریبه بودن است؛ مثل احساس تعلق نداشتن.
  • شرم تنفر از خود است و اینکه بفهمی چرا دیگران هم از تو متنفرند.
  • شرم ازخودبیزاری است.
  • شرم مانند یک زندان است. اما زندانی که تو سزاوارش هستی؛ چون مشکلی در وجود تو هست.
  • شرم در معرض قرار گرفتن است؛ یعنی قسمت های عیب دار وجودت که می خواهی از همه پنهانشان کنی، آشکار شده اند. آن وقت می­خواهی پنهان شوی یا اینکه بمیری.
این مثال ها نشان می دهند که اگر از احساسات به شدت قوی و مغلوب کننده ای که با شرم همراه است حرف نزنیم، اساساً نمی توانیم از شرم حرف بزنیم. وقتی پرسیدم شرم چگونه احساس می شود، زنان چنین کلماتی را به کار بردند: ویران کننده، مهلک، تحلیل برنده، جانکاه، بُرنده، کوچک، تیره وتار کننده، تنهایی باورنکردنی، طرد شده و بدترین احساسی که داشته ای. من اغلب از شرم به عنوان احساسی همه جانبه (full contact) یاد می­کنم. وقتی آن را تجربه می­کنیم یا حتی به دوستی که تجربه شرم خود را شرح می دهد گوش می دهیم، اغلب پاسخی جسمانی و روانی می دهیم. شرم از نظر عاطفی هولناک است ولی در جسم خود نیز احساسش می­کنیم.
پس از شنیدن تعاریفی متنوع ولی مرتبط از شرم، دریافتم که داشتن تعریفی ساده که همه احساس­ها، عواطف و معانی حاصل از مصاحبه ها را در برگیرد، بسیار مفید است. پس، همه تعاریف را گردآوری و تجزیه وتحلیل کردم تا به تعریف مفهومی زیر رسیدم:

احساس یا تجربه ای به شدت دردناک، حاصل این باور که ما عیب داریم و در نتیجه، لایق پذیرفته شدن و متعلق بودن نیستیم.

این تعریف، نقطه آغاز کار ما را معلوم می کند ولی آنچه به درک ما از شرم جان می بخشد، مثال های زنان مصاحبه شونده است وقتی که تلاش می کردند مفهوم شرم را در قالب کلمات بیان کنند:
  • شرم، نفرت مادرم از چاقی من است. هر وقت با شوهر و بچه - هایم به دیدنش می رویم، اولین چیزی که می گوید این است: "خدای من هنوز هم که چاقی" و آخرین حرفی هم که وقت خداحافظی می زند این است: "امیدوارم بتوانی کمی از وزنت را کم کنی." او آن قدر مرا به هم می ریزد که به نظر می رسد دیگر چنین نخواهد کرد، ولی باز هم ادامه می دهد.
  • از داشتن رابطه جنسی متنفر نیستم؛ فقط واقعاً از آن لذت نمی برم. از آنجا که سه فرزند دارم، دیگر دلیلی برای برقراری رابطه جنسی نمی بینم و اگر اصلاً رابطه جنسی نداشته باشم مشکلی نخواهم داشت. این وضعیت که می دانم خیلی طبیعی نیست، مرا بسیار شرم زده می کند؛ گویی اشکالی در من هست. از مقاله هایی که می گویند متوسط ارتباط جنسی برای زوج ها سه بار در هفته است متنفرم. به خودم می گویم: "لعنتی، برای تو که این طور نیست." و بسیار احساس شرم می کنم؛ چون واقعاً برایم مهم نیست که دیگر رابطه جنسی نداشته باشم. این بد است چون می دانم همسرم مثل من نیست. او از جمله کسانی است که می توانند در هفته سه یا چهار مرتبه رابطه داشته باشند.
  • دبیرستانی بودم که مادرم خودکشی کرد. او در اتاقش خود را حلق آویز کرد. پلیس محلی پیدایش کرد. از آن روز به بعد من دختری بودم که مادرش خود را دار زده بود. این بدترین چیزی بود که می توانستم در زندگی تصور کنم. به اصرار پدرم دبیرستان را همانجا تمام کردم ولی بعداً هرگز به آن محل برنگشتم. چند سال پیش پدرم درگذشت و من به نوعی راحت شدم؛ چرا که هرگز نمی خواستم آن محله را دوباره ببینم یا به آن بازگردم. خنده دار اینکه فکر می کنم اگر مادرم از سرطان یا چیز دیگری مرده بود، شاید مردم بیشتر درکم می­کردند و این قدر بی رحم نبودند. وقتی مرگ به دلیل خودکشی است، موضوع کاملاً فرق می کند. مادرم زن دیوانه ای بوده که خود را دار زده است؛ پس، من هم باید دیوانه باشم. حتی فکر می کنم والدین برخی از دوستانم از من و پدرم می ترسیدند. شرم این است.
  • پسر بزرگم معتاد است. برادر و خواهر کوچک ترش فقط تحقیرش می کنند. هر آخر هفته ای که به خانه می آید، با موقعیت وحشتناکی روبه رو می شوم. دخترم دائم می گوید: "مامان، چیزهای باارزشت را پنهان کن. کیف پولت را روی میز نگذار." خدایا! آنها درباره برادرشان این طور حرف می زنند. می­دانم آنها حق دارند اما نمی دانم که چه کرده ام و چرا به این وضعیت گرفتارم. هم به خاطر خودش و هم به خاطر رفتاری که با او می کنیم، بسیار شرم زده ام. این، بدترین مشکل خانواده ماست.
  • در دوره راهنمایی بودم که نامزد خاله ام به من آزار جنسی رساند. به خواهر بزرگ ترم گفتم و او پدر و مادرم را در جریان قرار داد. دقیقاً به یاد نمی آورم که آنها چه گفتند، اما من و خواهرم را به اتاق نشیمن بردند و به ما گفتند که نباید با کسی از این موضوع حرفی بزنیم. مادرم گفت که با خاله ام مسئله را حل می کند. نمی دانم چه اتفاقی افتاد اما من دیگر آن پسر را ندیدم. خاله ام هرگز درباره آن ماجرا با من حرفی نزد. خواهرم بسیار خشمگین بود و سال ها به همین دلیل از دست پدر و مادرم عصبانی باقی ماند و من فقط به آدمی ساکت تبدیل شدم. شرم زده و ساکت.
  • از بدنم شرمم می شود. طوری که دیگر نمی توانم بدن های طبیعی را ببینم یا نمی توانم درباره کارکرد بدن های نرمال چیزی بخوانم. همیشه از خودم می پرسم: "آیا پستان های زنان دیگر هم این شکلی است؟" "آیا همه مردم اینجای بدنشان مو دارند و آنجا ندارند؟" آیا همه مردم همین بو را می دهند؟ آیا فلان چیز، این شکلی است؟ آیا به بدن آنها هم جوش می زند؟ هر چیزی در بدنم می بینم که در بدن آدم های بی عیب و نقص تلویزیون یا مجله ها نمی بینم، باعث می شود فکر کنم فقط من این طوری ام و این، یعنی شرم. شرم وقتی است که از خودت چندشت می شود؛ وقتی بدنت حالت را بد می کند. دوست دارم کتابی را ببینم که همه چیز در آن باشد؛ مثل اینکه فلان چیز ممکن است بنا به بیست علت بو بدهد یا عکس پنجاه «پستان طبیعی» که نشان بدهد پستان چه شکل هایی می تواند داشته باشد. بعد می توانی فکر کنی: "پس من طبیعی ام." اما وقتی به ناچار از خودت می پرسی: "آخر چه کسی این طوری ژست می گیرد؟" و این جواب به ذهنت می رسد که: "احتمالاً یک آدم غیرطبیعی". بعد خودت را با آدم های دیوانه مقایسه می کنی. اینکه کسی درباره چیزهای غیرطبیعی حرف نمی زند از ترس اینکه مبادا دیگران فکر کنند که خودش آن چیزها را دارد، خنده دار و مضحک است. حرف زدن اوضاع را خراب تر می کند چون تو شرم زده ای و فکر می کنی دیگران انتظار دارند که تو شرم زده باشی.
  • پنج سال پیش کارم را رها کردم و با همسرم وام پرهزینه ای گرفتیم تا کسب و کاری برای خودم راه بیندازم. پس از دو سال ناچار شدم فروشگاه آنلاین لباسم را ببندم که شوک آور بود. همیشه از کسانی حرف زده می شود که همه چیز را رها می کنند تا رویاهایشان را متحقق کنند؛ کسانی که خیلی هم موفق و شادند. اما من مقروضم. کار تازه ام وحشتناک است و شرمنده­ام که نمی توانم اداره اش کنم. همه اطرافیانم را هیجان زده و درگیر کردم و بعد شکست خوردم. از شکستم شرم زده ام.
  • من و خواهرم در کودکی بر سر اینکه کدام یک به مادر نزدیک - تریم، دعوا می کردیم و حالا سر این دعوا می کنیم که چه کسی باید از او مراقبت کند یا در خانه کداممان بماند. مثل این است که به خودت و به بچه هایت نگاه کنی و فکر کنی: "خدایا، بچه های من هم یک روز برای مراقبت از من با هم دعوا می کنند؟" و بعد به خودت بگویی: "در مورد من فرق می کند. برای من این اتفاق نمی افتد." اما یادم می­آید مادرم هم همین چیزها را می گفت. بعد فکر می کنی: "وای خدای من اگر می دانست که داریم سر مراقبت از او بگومگو می کنیم!" نمی دانم آیا خواهرم شرم زده است یا نه، اما بی تردید من از جدال بر سر نگهداری مادرم شرم زده ام.
  • نازایی برای من شرم زا بود چون به معنی احساس تنها ماندن بود. احساس می کردم کسی دردم را نمی فهمد به خصوص بچه دارها. در چنین شرایطی احساس می کنی که عیبی در وجودت هست یا به نوعی برای خطایی که کرده ای، تنبیه می شوی. حتی پسِ ذهنت فکر می کنی که نکند تقدیرت چنین بوده است چون شایسته مادر بودن نیستی.
  • همسرم تاجری بسیار موفق، خطیب کلیسای خودمان، شوهر و پدری خوب است. می دانم که مشکل جدی­ای ندارد اما فکر می کنم به سایت های سکسی اعتیاد دارد. در این باره هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشده است و جز با خواهرم که معتقد است جای نگرانی وجود ندارد، با کس دیگری صحبت نکرده ام. فقط می دانم که او شب ها تا دیروقت پشت کامپیوترش است و سایت ها هزینه زیادی از کارت اعتباری ما برمی دارند. از این موضوع اطلاعی نداشتم تا اینکه حین جست وجو در ایمیل ها برای یافتن یک آدرس، متوجه ایمیل هایی از سایت های سکسی شدم. خیلی حالم بد شد برای همین کارت اعتباری را وارسی کردم. اگر کسی باخبر می شد من می مردم؛ چون مردم نه تنها فکر می کنند که او منحرف است بلکه فکر می کنند من نیز مشکلی دارم. شاید من هم مقصرم که او برای سکس به سراغ اینترنت می رود. من حتی نمی توانم درباره این موضوع با او حرف بزنم. اگر کسی بو ببرد، از شرم می میرم.
درد این داستان ها ملموس است. جامعه ما از یک سو ایجاد شرم، سرزنش، داوری و طرد کردن را تایید می کند و از سوی دیگر، برای پذیرفته شدن و تعلق داشتن اهمیت بسیاری قائل است. به بیان دیگر، در جامعه ما از «جور بودن» (fit in) چیزی ناممکن تر نیست و در عین حال، از آن، چیزی مهم تر و با ارزش تر نیست.

واکنش های ما به داستان های شرم

اگر قرار است کتاب حاضر در سفر شرم تاب آوری ابزاری مفید باشد، لازم است در آغاز اعتراف کنم که خواندن برخی داستان های آن بسیار مشکل است. در حقیقت، گوش سپردن به شرم و نه چیزی دیگر می تواند بسی دردناک باشد. وقتی دوستی یا یکی از افراد خانواده داستان شرمش را با ما در میان می گذارد یا حتی وقتی که داستان شرم کسی را که نمی شناسیم می خوانیم، اغلب به یکی از دو صورت زیر واکنش نشان می دهیم: اگر با آن داستان ارتباط برقرار می کنیم چون مسئله ما را مطرح می کند، پس تجربه ای است که شنیدنش برای ما هم دردناک است و هم تسلی بخش. دردناک است چون مجبور می شویم به موضوعی که شاید سعی داریم پنهانش کنیم فکر کنیم. اما تسلی بخش است چون می فهمیم در جدالمان تنها نیستیم؛ یعنی «تنها کسی نیستیم که...» (the only one).
شرم بسیار قدرتمند است چون می تواند ما را وادار به احساس تنهایی کند. گویی ما تنها کسی هستیم که... یا کسی هستیم که به نوعی با دیگران فرق دارد. داستان هایی که تجارب شرم ما را بازگو می کنند کمک می کنند بفهمیم تنها نیستیم. البته اگر درست عین تجربه خود ما باشد، چه بسا خود را در چنگال شرم ببینیم و به جای اینکه فقط تجربه شرم دیگری را بشنویم و پاسخ دهیم، مغلوب احساس شرم خود شویم.
اما وقتی ماجرای شرمی را می شنویم که با تجارب ما همخوانی ندارد اغلب، اولین پاسخ ما فاصله گرفتن از آن تجربه است. مثلاً می گوییم: "مادر من که هیچ وقت چنین چیزی نمی گوید" یا "اصلاً زنی را که از رابطه جنسی لذت نبرد، درک نمی کنم" یا "زنک ساده است و مردک خل و چل". فاصله گرفتن به سرعت به سرزنش کردن، داوری کردن و جدایی تبدیل می شود و این جدایی منجر به تقویت شرم می شود. اجازه بدهید از جدال خودم برای همدلی کردن مثالی بزنم.
وقتی با آلیسن زن جوانی که مادرش خود را به دار آویخته بود مصاحبه کردم از واکنش دوستان، همسایه ها و حتی معلمانش شوکه شدم. او تا چند ماه بعد از مرگ مادرش هر جا می­رفت پچ پچ های مردم را پشت سرش می­شنید، جداماندگی از مردمی را تجربه می کرد که به عمد از او دوری می کردند یا درباره جزئیات خودکشی مادرش پرسش هایی نامناسب مطرح می کردند. او ابتدا احساس می کرد شایسته طرد شدن نیست. می دانست که تقصیر او نبوده است و بیماری روحی مادرش ربطی به او ندارد اما با ادامه نجواها کم کم باور کرد که خودکشی مادرش به نوعی این معنی را می دهد که او هم (به بیان خودش) "معیوب" است. این باور نقطه آغاز شرم بود و این احساس را در او ایجاد می کرد که او کاملاً تبعیدی و تنهاست.
چند هفته ای در فکر این مصاحبه بودم. احساس همدلی و همدردی زیادی با آلیسون داشتم. اسیر احساس خشم، داوری و سرزنش کردن بودم. نسبت به مردمی که بی هیچ احساس و عاطفه ای این­قدر ناعادلانه با این دختر رفتار کرده­ بودند، احساس خشمی برحق داشتم. اما چند روز که درباره واکنشم به داستان او فکر کردم با حقایقی سخت رو به رو شدم:
نخست، اگر می­خواهیم شرم را درک کنیم، نباید فقط به دنبال درک تجربه های آلیسون باشیم بلکه باید واکنش­های اطرافیان او را نیز درک کنیم. همچنین ما نمی­توانیم خیلی ساده شرم آلیسون را برداریم و به همسایه های بی احساسش منتقل کنیم. دوستان و همسایه های او را شرم- زده کردن می تواند به اندازه شرم زدگی آلیسون مخرب باشد. دوم، باید عمیقاً و صادقانه فکر کنیم که اگر ما دوست و همسایه او بودیم احتمالاً چه واکنشی داشتیم.
اگر از سر کارم به خانه برگردم و یک آمبولانس و چند ماشین پلیس را دور و بر خانه همسایه ببینم، ممکن است برای سردرآوردن از ماجرا فوراً به سراغ فهرست تلفن های ضروری محل بروم. شاید به آن خانه نزدیک نشوم اما از دور به آن زل بزنم چون ترجیح می دهم خود را فراتر از کنجکاوی در کار دیگران ببینم یا دست کم مایلم همسایه هایم چنین درکی از من داشته باشند. شاید به کسی که می دانم به آنجا رفته است زنگ بزنم که بدترین انتخاب است. اگر نسبت به عواقب این کار آگاه نبودم و هوشیارانه تلاش نمی کردم غیبت نکنم، احتمالاً به اندازه دیگران مرتکب خطای حرف زدن درباره آن ماجرا، فرضیه بافی در مورد علتش، پرس وجو درباره جزئیاتش و نتیجه گیری های غلط می شدم. می­توانم حرف هایی را که در چنین موقعیتی رد و بدل می کنیم، در ذهنم بشنوم: "می­دانستم یک خبرهایی هست" یا "می­دانی، یک روز آن زن را دیدم که..." من حتی ممکن است درباره تعادل روانی پدر آلیسون یا خودش پس از ضربه ناشی از این اتفاق، فرضیه­هایی ببافم. و شاید از اینکه دخترم برای بازی به خانه او برود ناراحت شوم.
به بیان دیگر، ممکن است دقیقاً به کسی تبدیل شوم که ابتدا از او متنفر و از درکش رویگردان بودم. چرا؟ چون که فرد وحشتناکی هستم مانند معلمان، همسایه ها و دوستان آلیسون؟ نه! دلیلش این است که من انسانم و چنین موقعیت هایی می تواند ما را با ترسمان، اضطراب، اندوه و گاه حتی شرم خودمان رو به رو کند. ما می خواهیم با دیگران ارتباط برقرار کنیم تا چنین احساس های مرعوب کننده ای را تحمل پذیرتر کنیم و راه­های برقراری ارتباط گاه، به طور باور نکردنی آسیب زننده و مخرب هستند، مثل غیبت کردن و کنار گذاشتن دیگران.
اگر واقعاً بخواهیم به عمق ماجرا پی ببریم، باید از درک احساس حاصل از تجربه شرم فراتر برویم. باید بفهمیم چرا و چه زمانی احتمال بیشتری دارد رفتارهایی انجام دهیم که دیگران را دچار شرم می کند. چگونه می توانیم شرم تاب آوری ایجاد کنیم و خودآگاهانه بکوشیم دیگران را دچار شرم نکنیم. همه داستان هایی که در اینجا بیان می شوند بازتاب تجربه های ما نیستند اما به گمان من بسیاری از آنها به طور ناراحت کننده­ای آشنا به نظر خواهند رسید.
سطح شرم تاب آوری ما نه تنها به توانایی تشخیص رفتارها و احساس -هایمان بلکه به توانایی برقراری ارتباط با دیگران هم بستگی دارد. ارتباط ما را ملزم می کند که بفهمیم وقتی پای شرم در میان است، از چه مشترکاتی می توانیم حرف بزنیم.

فصل ۲. شرم تاب آوری و قدرت همدلی

چطور می توانیم بر شرم غلبه کنیم؟ چطور می توانیم در شبکه تارعنکبوتی شرم گرفتار نشویم؟ متاسفانه راهی نیست که برای همیشه از شر شرم در امان بمانیم. مادامی که ارتباط داشتن برای ما امری حیاتی است، تهدید از دست دادن ارتباط، که عامل ایجاد شرم است، در زندگی ما وجود دارد.
اما خبر خوبی نیز وجود دارد: همه می توانیم به شرم تاب آوری دست یابیم. تاب آوری توانایی تشخیص شرم در زمان تجربه آن است و نیز عبور از آن به روشی سازنده که اجازه می دهد واقعی بمانیم، از طریق تجربیات خود رشد کنیم و در فرایند آگاهانه عبور از شرم، ارتباط هایی قوی تر و معنادارتر در زندگی ایجاد کنیم. همان گونه که به کمک توصیف ها و تعریف ها توانستیم شرم را درک کنیم، می توانیم تاب آوری را نیز درک کنیم. نخست، شرم تاب آوری یک گزاره همه یا هیچ نیست درجاتی از تاب آوری وجود دارد. برای نشان دادن این امر، پیوستار شرم تاب آوری را نیز به تصویر کشیده ام.
در طرف چپ این پیوستار، شرم و فرآورده های جانبی اش دیده می شوند: ترس، سرزنش و ارتباط گسیختگی. برای رسیدن به شجاعت، همدردی و ارتباط باید کشف کنیم که چه راهبردهایی ما را از شرم دور و تاب آور می کنند. برای درک آنها به مصاحبه هایم با زنان بازمی گردم. بسیاری از آنها نظرات خود را درباره راهبردهای غلبه بر شرم با من در میان گذاشتند و من با پرسش های ذیل آن نظرات را تجزیه وتحلیل کردم:



  • چه چیز باعث می شود زنان در مورد شرم، تاب آور شوند؟
  • زنان چه طور از احساس ترس، سرزنش و ارتباط گسیختگی رها می شوند؟
  • چه چیز زنان را قادر می کند که از دل شرم راه خود را بیابند؟
مصاحبه شوندگان بارها توضیح دادند که همدلی (empath) قوی ترین پادزهر شرم است. شرم تاب آوری نه فقط نیاز ما را به همدلی برآورده می کند بلکه ما را ملزم به برخورد همدلانه با دیگران می کند. مصاحبه شوندگان شرم تاب آور، هم دهنده همدلی و هم گیرنده آن بودند.
آزمایشگاه علوم دبیرستان و آن ظرف های کوچک گرد پتری (petri) را به یاد می آورید؟ اگر شرم را در ظرف پتری بریزید و آن را با داوری، سکوت و رازداری بپوشانید، به شکلی خارج از کنترل، تا مصرف کردن هر آنچه قابل دید است، رشد می کند. در حقیقت، شما محیط مناسب رشدش را فراهم کرده اید. از طرف دیگر، اگر شرم را در ظرف پتری بریزید و رویش را با همدلی بپوشانید، شرم قدرتش را از دست می دهد و شروع به پژمرده شدن می کند. همدلی محیطی خصمانه برای شرم است و شرم نمی تواند در آن محیط به حیاتش ادامه دهد.
وقتی از زنان خواستم از نحوه بهبود حال خود پس از حمله شرم مثال هایی بیاورند، از مواقعی گفتند که می توانستند درباره شرم شان با فردی همدل حرف بزنند. آنها از قدرت اثربخشی این سخنان گفتند:
  • درکت می کنم من هم در چنین موقعیتی بوده ام.
  • این اتفاق برای من هم افتاده است.تو طبیعی هستی و کاری خلاف قاعده نکرده ای.
  • می فهمم چه حسی دارد.
داستان های تاب آوری نیز درست مثل داستان های شرم هسته ای مشترک دارند. وقتی پای شرم تاب آوری در میان است، همدلی در مرکز است.

همدلی در حرف آسان تر تا در عمل

همدلی واقعی از حرف فراتر می رود و نیازمند کار و تلاش است. همدلی این نیست که خیلی ساده بدانیم چه حرف مناسبی باید به فرد شرم زده بزنیم. وقتی کسی ماجرای شرمش را با ما در میان می گذارد، کلام ما فقط به میزانی اثربخش است که خود را با او درگیر می کنیم و در کنارش حضور واقعی داریم.
من همدلی را مهارت یا توانایی بهره برداری از تجربیات خود برای وصل شدن به تجربه کسی که با ما ارتباط دارد تعریف می کنم. تعریف دیگری که می پسندم از کتاب مشاوره اَرن آیوی، پاول پدرسون و مری آیوی است.[ر.ک. منابع] آنها همدلی را «توانایی درک یک وضعیت از چشم انداز فردی دیگر می دانند. دیدن، شنیدن و احساس کردن جهان منحصر به فرد کسی دیگر.» باور دارم که باید همدلی را مهارت دانست، زیرا همدل بودن یا داشتن توانایی برای نشان دادن همدلی، یک ویژگی ذاتی یا شهودی نیست. ما ممکن است به طور طبیعی نسبت به دیگران حساس باشیم. ولی همدلی چیزی بیش از حساس بودن است. مثال زیر نشان می دهد چگونه پاسخ همدلانه دوستم، داون، (dawn) در زمان سخت حمله شرم به من کمک کرد.
هر از گاهی، شاید سه بار در سال، دنیاهای من با هم برخورد می کنند که برخوردهای کوچکی در زمانبندی نیستند بلکه تعارضاتی بزرگ در نقش هایی است که ایفا می کنم. یکی از این تعارض ها در اردیبهشت ماه دو سال پیش در یک تعطیلی آخر هفته روی داد. نخستین رسیتال باله دخترم با جشن فارغ التحصیلی دانشگاه همزمان شد. جشن فارغ التحصیلی و رسیتال باله همپوشانی دو ساعته داشتند و این بسیار شوک دهنده بود؛ زیرا من به انتخاب دانشجویان نقش مهمی را در مراسم ایفا می کردم.
افزون بر مراسم فارغ التحصیلی و رسیتال باله، یکشنبه روز مادر بود و خانواده من و استیو برای مراسم روز مادر به شهر می آمدند و جمعه ای که به آن تعطیلات هفتگی هولناک ختم می شد، آخرین روز تدریسم در ترم بهاری بود و آخرین روز مدرسه الن. آخرین روز برای من یعنی تحویل دادن نمرات دانشجویان و برای الن یعنی روز قدردانی از معلم.
استیو و من جزء کسانی بودیم که پذیرفته بودند برای مهمانی قدردانی از معلم شیرینی بیاورند. در شلوغی تحویل نمرات دانشجویان، برنامه ریزی مراسم فارغ التحصیلی، پرو لباس باله و آماده کردن خانه برای مهمانی شام، تهیه شیرینی فراموش شد. استیو صبح جمعه الن را به مدرسه برد و وقتی من به مدرسه رفتم تا او را به خانه ببرم برگه اسامی تهیه کنندگان خوراکی های جشن قدردانی از معلم هنوز روی در بود. وقتی به آن نگاه کردم و نامم را در مقابل شیرینی دیدم مضطرب شدم. من به راستی معلم الن را دوست داشتم و به او احترام می گذاشتم. چطور چنین غفلتی کرده بودم؟
سریع نگاهی به دور و برم انداختم و تصمیم گرفتم به داخل بخزم، الن را بردارم و بدون اینکه کسی بفهمد در بروم. اما وقتی داشتم از سرسرا رد می شدم با معلم الن برخورد کردم. فوراً با صدایی عصبی و بلند گفتم: "سلام، حالتون چطور است؟ جشن چطور بود؟" معلم گفت: "عالی بود، متشکرم، جداً خوش گذشت. شیرینی ها حرف نداشت."
آه، نه! چرا به شیرینی اشاره کرد؟ او که باید بداند. صدایم را پایین آوردم. گفتم: "استیو صبح آوردشان؟" معلم الن متعجب نگاهم کرد و گفت: "مطمئن نیستم. وقتی الن را آورد، من اینجا نبودم." من روی نوک پاهایم بلند شدم انگار که دارم از بالای شانه های او نگاه می کنم، به عقب کلاس اشاره کردم و وانمود کردم که دارم میز خوراکی ها را از زیر نظر می گذرانم و گفتم: "بله، آنجاست. درست آنجا. انگار بدک نیستند. خوشحالم که آنها را به موقع تحویل داده است."
او مهربان و صمیمی به من نگاه کرد و گفت: "دو هفته دیگر، برای شروع ترم تابستانی می بینمتان. امیدوارم این فرصت به شما خوش بگذرد." الن را برداشتم و خودم را رساندم به ماشین و داشتم کمربند ایمنی الن را می بستم که غلتیدن اشک را روی گونه هایم احساس کردم. وقتی پشت فرمان نشستم و ماشین راه افتاد نمی دانستم کدام یک بدتر بود: اینکه بردن شیرینی را فراموش کرده بودم، اینکه دروغ گفته بودم، یا شرم از اینکه معلم الن با خود بگوید: "این هم بدترین شکل پیچاندن که تا حالا از مادری شاغل دیده ام."به الن که داشت نگران می شد گفتم: "چیزی نیست، کمی اشک توی چشم های مامان مانده که باید بریزد بیرون. چیز مهمی نیست." تمام طول راه تا خانه را گریه کردم.
به محض رسیدن به خانه به دوستم داون زنگ زدم. او پرسید: "چه خبر؟"بی مقدمه و آرام اعتراف کردم: "من شیرینی های پدر و مادر دیگری را در مدرسه الن دزدیدم و به معلمش دروغ گفتم." او پرسید:"حالا چه نوع شیرینی ای بود؟" گفتم: "دارم جدی حرف می زنم. ببین من چه گندی زدم." از شوخی دست برداشت و گوش کرد.
او بعد از شنیدن حرف هایم گفت: "ببین، تو داری بهترین کاری که از دستت برمی آید انجام می دهی. تو دو روز تعطیلی سخت و ناممکن پیش رو داری و فقط داری تلاش می کنی که همه چیز را رو به راه نگاه داری تو نمی خواهی معلم الن فکر کند که قدرش را نمی دانی. این اتفاق با توجه به علاقه ای که به معلم الن داری و او هم با الن خوب تا کرده، قابل درک است و اصلاً چیز مهمی نیست."
پرسیدم: "مطمئنی؟ مطمئنی؟" او ادامه داد: "ببین! می دانم که فکر نمی کنی بتوانی این سه روز را به خوبی پیش ببری، اما تو این کار را می کنی. ممکن است کامل و بی نقص نباشی ولی از عهده برمی آیی. می دانم که این اتفاق برایت جداً سخت بود ولی همه ما در چنین موقعیتی گیر کرده ایم و این واقعاً طبیعی است."
درآن لحظه، احساس شرم به چیزی دیگر تبدیل شد. چیزی که می توانستم مدیریتش کنم. چیزی که مرا از وضعیت «خیلی احمقم    مادر بدی  ام» خارج کرد و به وضعیت «خیلی احمقانه بود    من مادری پرمشغله ام» برد. او آن قدر همدلی در ظرف پتری ام ریخت که شرم آرام آرام رنگ باخت. او قضاوتم نکرد، مرا به جایی نرساند که احساس کنم باید در مورد اشتباهم سکوت کنم. به  راستی احساس می کردم که درکم می کند و به من اهمیت می دهد. او ترس مرا از اینکه نتوانم تحمل کنم و اینکه چقدر معلم الن را دوست دارم، تایید کرد. از همه مهم تر او دنیای مرا آن طور که من تجربه اش می کردم دید و توانست آن را برایم بازگو کند. او دروغ گفتن من به معلم الن را تایید نکرد اما این احساس را در من به وجود آورد که مورد قبول و در ارتباط (connected) هستم.
وقتی دچار شرم هستم نمی توانم شریک زندگی، معلم، مادر یا دوستی خوب باشم. با این احساس که مادری بی ارزشم، دروغ گویی ام که شیرینی های مادری دیگر را می دزدد، نمی توانستم ادامه دهم.
او همچنین خنده اش را کنترل کرد. من امروز می توانم به آن ماجرا بخندم، اما وقتی در حال تجربه اش بودم به نظرم هیچ وجه خنده داری نداشت. او می توانست بخندد و بگوید: "داری از کاه، کوه می سازی (اغراق)، اتفاق مهمی نیفتاده، نگران نباش." چنین پاسخی همدلانه نبود. شاید نظر او را آشکار می کرد اما بی تردید، نشان نمی داد که او حال مرا درک می کند. پاسخی درآمیخته به مسخرگی و شوخی و گفتن اینکه در مورد دزدیدن شیرینی ها اغراق می کنم، باعث می شد دچار احساس ناشنیده ماندن، جدی گرفته نشدن و حتی شرم بیشتر شوم.
در شرایطی نبودم که بگویم، "داون! من کار وحشتناکی کرده ام. فقط می خواستم همه چیز رو به راه باشد و می دانم که کامل و بی عیب نیستم." من ترسیده، به دامافتاده و بی قدرت بودم. اگر داون چنان عالی با من همدلی نکرده بود، احتمالاً در آن آخر هفته دچار احساس ارتباط گسیختگی شدیدی می شدم. بی شک چند ساعت بعد شروع به سرزنش استیو می کردم و با چنین جمله ای حسابی غافلگیرش می کردم: "اصلاً می فهمی که زندگی من چقدر پراسترس است؟" و بی تردید جنگ شروعی خوب برای تعطیلات آخر هفته یک فامیل بزرگ نیست.

تحصیل همدلی

افرایش مهارت های همدلی تقریباً در همه درس های دانشگاهی ام مورد بحث بود و برای بیشتر کسانی که وارد تحصیلات عالی در رشته هایی چون روان شناسی، مددکاری اجتماعی، مشاوره و زوج درمانی و خانواده درمانی می شوند نیز چنین است.
در پژوهش رو به رشد همدلی [ر.ک. منابع] با رهبرانی موفق روبه رو می شویم که سطوح بالایی از همدلی را به نمایش می گذارند. همدلی ای که موفقیت دانشگاهی و حرفه ای در گرو آن است، تهاجم و تعصب را کاهش و نوعدوستی را افزایش می دهد. مطالعات همچنین نشان می دهند که همدلی، جزئی حیاتی در ازدواج های موفق و سازمان های کارآمد است. کوتاه سخن اینکه برای ساختن روابط معنادار مبتنی بر اعتماد که همه خواهان و نیازمندش هستیم، همدلی امری اساسی است. با توجه به قدرت همدلی برای غلبه بر شرم و نقش کلیدی اش در ساختن انواع بسیار متفاوتی از ارتباط ها، خرد حکم می کند همگان همدلی کردن را یاد بگیریم و انجامش دهیم.
خوشبختانه، همدلی یادگرفتنی است. ترزا وایزمن، استاد پرستاری در انگلستان، چهار ویژگی را برای همدلی برمی شمارد [ر.ک. منابع]. این ویژگی ها عبارتند از: (۱)توانایی دیدن جهان آن گونه که دیگران می بینند؛ (۲) داوری نکردن؛ (۳) درک احساسات دیگری؛ (۴) بیان درک خود از احساسات دیگری. برای درک پیچیدگی همدلی به هر ویژگی جداگانه نگاهی می اندازیم. از این طریق، می توانیم بفهمیم چگونه همدلی واقعی، مهارتی باورنکردنی است که مستلزم تعهد و ممارست است.
توانایی دیدن جهان آن گونه که دیگران می بینند. به مهارت دیدن جهان آن گونه که دیگران می بینند، گاه «چشم انداز یابی» گفته می شود. برای درک مفهوم چشم انداز یابی (prespective taking) از استعاره «لنز» استفاده می کنیم. ما جهان را از خلال لنزهایی چندگانه می بینیم. این لنزها «کیستی» ما و چشم اندازهایی را بازمی نمایند که از طریق آنها جهان را می بینیم. برخی از این لنزها پیوسته تغییر می کنند و برخی از روزی که زاده می شویم با ما هستند. استعاره لنز کمک می کند تا تعارض و ناسازگاری (conflict) را به راحتی درک کنیم. بیست شاهد می توانند اتفاق، خبر یا تجزیه و تحلیل واحدی را مشاهده کنند یا بشنوند اما وجود بیست مجموعه لنز متفاوت باعث می شود چیزهای متفاوتی را ببینند، بشنوند و استنتاج کنند.
برای همدلی باید لنزهای خود را بشناسیم و به وجودشان اعتراف کنیم و تلاش کنیم موقعیتی را که کسی از پشت لنزهای خود می بیند، تجربه کنیم. برای مثال، من در مقام پژوهشگر باید بتوانم جهان مصاحبه شوندگان را درک کنم و سرسختانه تلاش کنم داستان های آنها را از لنزهای خود نبینم بلکه همان طور بشنوم که دیده ها، احساس ها و تجربه های خود را توصیف می کنند. در مثال شیرینی، داون توانست چشم انداز مرا در آن موقعیت بیابد و پاسخی همدلانه بر اساس آن بدهد.
بچه ها آماده اند تا مهارت های چشم انداز  یابی را یاد بگیرند. آنها به طور طبیعی در مورد جهان و نحوه عمل دیگران در آن کنجکاوند. آنها کمتر روی چشم انداز خودشان به عنوان «چشم انداز درست» پافشاری می کنند. آن عده از ما که در خردسالی مهارت چشم انداز یابی را فراگرفته اند، بسیار وامدار والدین خود هستند.اما آن عده از ما که این مهارت را در بچگی فرانگرفته اند، باید در بزرگی برای یادگیری اش سخت تر تلاش کنند. جدا از اینکه ما چقدر سخت کار می کنیم، همه انسانیم و زمان هایی هست که زندگی ها و داستان های دیگران را از پشت لنزهای خود می بینیم، به جای آنکه به آنچه آنها از خلال لنز خود می بینند، احترام بگذاریم. متاسفانه وقتی قرار است به کسی که شرم را تجربه می کند پاسخی همدلانه بدهیم، داستانش را از چشم انداز خود می بینیم تا دریابیم که مشابه شرم او را تجربه کرده ایم یا نه. اگر داون اخیراً دچار شرم مادری (mindfulness) شده بود، ممکن بود نتواند لنزش را کنار بگذارد تا از لنز من ببیند. داستان شیرینی من ممکن بود حتی برای او ناراحت کننده و شرم زا باشد. پس حتی یکی انگاری یا اینهمانیِ افراطیِ تجربه خود با تجربه دیگری می تواند همان قدر مانع چشم انداز   یابی باشد که شناسایی نکردن تجربه دیگری به طور کلی.
چشم انداز یابی کار راحتی نیست ولی شدنی است. این کار نیازمند تعهد، تلاش، شجاعت برای زیاد اشتباه کردن و اراده برای رویارویی با اشتباهات است. همچنین نیازمند این باور است که آنچه من می بینم یک منظره یا چشم اندازی از دنیاست نه تنها منظره و چشم انداز دنیا.
داوری نکردن. در مسیر ایجاد همدلی یکی از بزرگترین چالش های ما غلبه بر عادت قضاوت کردن دیگران است. کاری که همه می کنیم و بیشترمان همیشه مشغول آن هستیم. قضاوت کردن بخشی از الگوهای فکری ماست و ما به ندرت درباره چرایی و چگونگی انجامش آگاهی داریم. برای اینکه در مورد عادت قضاوت گری مان آگاه شویم، به سطح بالایی از تفکر آگاهانه و پُرآگاهی (mindfulness) نیاز داریم.
نیاز ما به قضاوت دیگران، اغلب در نیاز ما به ارزیابی توانایی ها، باورها، و ارزش هایمان ریشه دارد. طبق تحقیقات سیدنی شراوگر و ماریون پترسون، [ر.ک.منابع] داوری دیگران اجازه می دهد توانایی ها، باورها، و ارزش های خود را در مقایسه با توانایی ها، باورها و ارزش های دیگران ستایش کنیم. به همین دلیل، بیشترمان اغلب دیگران را پیرامون مسائلی که در زندگی برایمان مهم هستند، داوری می کنیم.
برای مثال از زنان مصاحبه شونده بارها شنیدم که احساس می کنند زنان دیگر «ظاهر» و «مادری» آنها را قضاوت می کنند. همچنین با هر مردی که مصاحبه کردم از این سخن گفت که مردان پیوسته سطح موفقیت مالی، قدرت فکری و بدنی یکدیگر را به عنوان ملاک های قدرت می سنجند. گاه زیر فشار ایده ال های سخت جنسیتی برآمده از فرهنگ مان به اشتباه باور می کنیم که با قضاوت دیگران می توانیم فشار را از روی خود برداریم: "ببین در مقایسه با او من عالی ام."
شرم و ترس گرم خانه ها (انکوباتورها) ی اصلی قضاوت اند. وقتی در مورد یک مسئله دچار شرم هستیم یا وقتی موضوعی احساس اضطراب، تهدید شدن و ترس در ما ایجاد می کند خودداری از قضاوت، ناممکن به نظر می رسد. سه موضوع در مصاحبه های من پیوسته باعث می شد مصاحبه شونده ها دست به قضاوت های تند و دردناک بزنند. شگفتی آور اینکه این موضوعات سقط جنین، سیاست، مذهب یا دیگر موضوعات بحث انگیز روز نبودند. آنها موضوعاتی شرم زا بودند مثل اعتیاد، فرزندپروری و رابطه جنسی مخفی. به عبارت دیگر، زنان از اینکه در مورد دیگران بسیار قضاوت گر بودند، احساس پشیمانی می کردند ولی وقتی پای چنین مسائلی در میان بود، به خود کاملاً حق می دادند که خشمگینانه داوری کنند.
برای مثال، زنی درباره انتقاد پدر و مادرش از فرزندپروری او و شرمی که در او ایجادمی کرده اند گفت: "وقتی نوبت به فرزندپروری می رسد همه استاد انتقاد کردن اند. کم اند کسانی که بگویند تو کارت را خوب انجام می دهی. همه فقط درصدد اند تا عیب کاری را که انجام می دهی برملا کنند." او گفت که با یک مربی فرزند پروری کار می کرده، کتاب می خوانده و به سختی تلاش می کرده است و فقط دلش می خواسته است که کسی اقرار کند که می فهمد او تمام تلاشش را می کند. او همچنین گفت: "من سرسختانه تلاش می کنم مادری خوب باشم. تلاش می کنم عصبانی نشوم و داد و بیداد نکنم. تلاش می کنم صبوری ام را از دست ندهم، وقتی طاقتم را از دست می دهم و از کوره درمی روم، احساس خیلی بدی پیدا می کنم. هرگز تنبیه بدنی نمی کنم و حرف زشت نمی زنم؛ فقط گاهی عصبانی می شوم. اگر مادری را ببینم که دست بزن دارد، نیشگون می گیرد، هل می دهد و تحقیر می کند، نمی خواهم بشناسمش. اگر اهل سیلی زدن به بچه هایش باشد، هیچ حرف مشترکی با او ندارم. اگر حرف های زشت و بد به بچه هایش می زند، نمی خواهم چیزی بشنوم و دور و برش باشم."
ممکن است این زن که در مورد داوری شدن خودش حساسیت دارد ولی به  راحتی دیگران را انتقاد می کند، فردی حق به جانب به حساب آید. اما از نظر من او، دست کم در این مثال، آدمی حق به جانب نیست. من بیش از خشم، در او ترس و شرم می بینم.
این، چرخه ای شیطانی است: وقتی دیگران ما را داوری می کنند آسیب می بینیم و دچار احساس شرم می شویم؛ پس، به نوبه خود دیگران را داوری می کنیم تا احساسی بهتر در مورد خودمان پیدا کنیم. هرچه بیشتر در مصاحبه ها این پدیده را می کاویدم، بیشتر درمی یافتم که برای نیفتادن در دام قضاوت، باید مراقب فکرها، احساس ها و حرف هایمان باشیم. نمی توانید وانمود کنید که قضاوت گر نیستید؛ چون قضاوت گری خود را در چشمان، صدا و زبان بدن نشان می دهد. همدلی واقعی نیازمند داوری نکردن است و این کار، اگر خودآگاه نباشیم، بسیار مشکل است. باید پیش از شناختن و درک دیگری، خود را بشناسیم و درک کنیم.
درک احساسات دیگری. برای این کار، باید با احساسات و عواطف خود ارتباط نزدیک داشته باشیم و در جهان بزرگ احساسات و عواطف راحت باشیم. این جهان برای بسیاری «جهانی خارجی» است: جهانی پیچیده با زبان و تفکری جدید. برای مثال، اگر نتوانیم فرق میان ناامیدی و عصبانیت خود مان را که ساده اما مهم است تشخیص دهیم، در مورد دیگران کاری از پیش نمی بریم. اگر وقتی ترسیده ایم قادر به تشخیص ترسمان نیستیم و نمی توانیم احساسمان را ترس بنامیم، چگونه می توانیم با فرد ترسیده ارتباطی همدلانه برقرار کنیم؟ تشخیص عواطف اغلب کار سختی است و نامیدن آنها کاری سخت تر. به ویژه، اگر در حین بزرگ شدن، واژگان و مهارت های لازم برای گشت و گذار در جهان عواطف به ما آموزش داده نشده باشد. اتفاقی که از بخت بد در مورد بیشتر ما روی داده است.
داون وقتی گفت: "تو فقط داری تلاش می کنی اوضاع را رو به راه نگه داری و خودت نمی دانی که همه همّ و غمت این است" نشان داد از احساس من آگاه است. او مجبور نبود بگوید: "می بینم که بسیار مضطربی و می ترسی که دیگران را مایوس کنی." از آنجا که یک مددکار اجتماعی است می توانست چنین چیزی بگوید ولی نیازی نداشت این کار را بکند و من مطمئن نیستم اگر چنین چیزی می گفت کمکی به من می کرد. کاری که او باید انجام می داد این بود که نشان دهد چشم انداز و احساس مرا درباره این موقعیت درک می کند.
بیان درک خود از احساسات دیگری. گاه احساس می کنم که این گام آخر، وادی خطرناکی است. در آموزش مهارت های همدلی به دانشجویان این گام آخر جایی است که آنها گیر می کنند (در واقع، همه گیر می کنیم). تصور کنید داون در مورد درک احساسات من دچار بدفهمی می شد یا نمی توانست به طور کامل به چشم انداز من دست پیدا کند و چنین پاسخی می داد: "می دانم، ناامیدکننده است. استیو باید یادش می ماند که آن شیرینی های لعنتی را به مدرسه ببرد. چرا ما باید همه چیز را یادآوری کنیم؟" آیا این پاسخ، فرصت گفت و گویی همدلانه را به کل از بین می برد؟ مطلقاً نه. در همدلی کلمات مهم نیستند، تماماً درگیر شدن با دیگری و تمایل به درک او اهمیت دارد. اگر من می فهمیدم که داون درگیر شده اما نکته اصلی را نگرفته است، احتمالاً چنین چیزی به او می گفتم: "من از دست استیو عصبانی نیستم. از دست خودم عصبانی ام که هنوز وارد شلوغی آخر هفته نشده، گند زدم."
حالا اگر داون نه درگیر می شد و نه واقعاً گوش می کرد، ممکن بود آن گفت وگو را ادامه ندهم و دیگر تلاش نکنم که آنچه را نیاز داشتم از او بگیرم. احتمالاً نظرش را در مورد استیو تایید می کردم و می گفتم:" آره، این فشار روی همه مادرها هست." و از او دور می شدم. اما وقتی به او گفتم که اتفاق بامزه ای نبود و او سکوت کرد، دیگر می دانستم که گوش می کند و می خواهد که حرف هایم را بشنود.

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی تاب‌آورانه