فیدیبو نماینده قانونی متخصصان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رویای ناخوانده

کتاب رویای ناخوانده

نسخه الکترونیک کتاب رویای ناخوانده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رویای ناخوانده

تو همیشه سورپرایزم میکنی! بابا تولد ی پیرمرد که تبریک نداره؟! پویا با لحن شیطنت باری گفت: این چه حرفیه، شما تازه ۴۶سالته، حالا کو تا پیری، دست کم نگیر خودتو جان دل... بابک خنده کنان گفت: مرسی از دلداریت، خودت چه میکنی با مو بورای آلمانی؟ پویا بعد مکث کوتاهی گفت: وااای از دست شما میدونی که من دخترای مو مشکی ایرانی رو به همه اینا ترجیح میدم، البته اگه مایلی بمناسبت تولدت، یکی رو کادو پیچ کنم بفرستم واست تهران؟ بابک با شوخ طبعی گفت: لطف میکنی، کادوی ایده آلی میشه پویا خندید و گفت: خب بابا جون اگه کار نداری من دیگه برم، خاتون مهربونم رو ببوس - ممنون از تماست پویاجان خوشحال شدم، خاتونم سلام داره، مراقب خودت باش. پویا گفت: شمام همین طور دوسِت دارم باای! - خدافظ پسرم با صدای بوق ممتد تلفن، بابک نفس عمیقی کشید و در حالیکه گوشی را قطع میکرد رو به خاتون گفت: خیلی سلام رسوند. خاتون با مهربانی گفت: الهی فداش بشم، هنوز معلوم نیست کی برمیگرده؟ بابک در حالیکه که جرعه ای از چایش رو مینوشید گفت: نه فعلا، ولی دیگه چیزی تا گرفتن مدرکش نمونده. خاتون با نمه ی اشک شوق درچشم گفت انشاله و نگاهش روی قاب عکس پویا پر کشید.. بعد صرف صبحانه، بابک بعد از آماده شدن در حالیکه کیفش را ازدست خاتون میگرفت گفت: خب من دیگه میرم کاری نداری؟ خاتون گفت؛ نه عزیزم شام چی درست کنم واست؟ بابک گفت فرقی نداره همه غذاهای تو عالیه! خاتون لبخند زنان گفت: شب تولدته، غذای مورد علاقه ت رو درست میکنم باقالی پلو با ماهیچه. بابک نگاه قدرشناسانه ای به خاتون انداخت و گفت:ممنون ولی میدونی دوست ندارم زیاد به زحمت بیفتی! خاتون گفت: چه زحمتی پسرم، الهی زنده باشی و من کنیزیت رو بکنم. اشک در چشم بابک حلقه زد خم شد پیشانی او را بوسید و گفت:منو شرمنده نکن خاتون، توازبچگی برام زحمت کشیدی تو حکم مادر منو داری.. با ورود بابک به دفترش، منشی جوانش از جایش برخاست و با لبخند سلام کرد. بابک با متانت همیشگی پاسخ داد و ادامه داد: اولین ملاقات باکیه خانم بهنام؟ خانم بهنام پرونده ای را روی میزگذاشت و گفت: مهندس صولتی، ساعت ۹:۳۰ بابک پرونده را در دست گرفت و درحال رفتن به اتاقش گفت: اومدن راهنمائیشون کنید. " بابک کیان، وکیل پایه یک دادگستری، با شهرت و محبوبیت خاص، مردی جذاب و آراسته بود، سالها پیش همسر جوانش را بر اثرتصادف رانندگی ازدست داد وتنها ثمره زندگی کوتاه آنها پسرشان پویا بود. بابک دیگر ازدواج نکرد و تمام عمر و جوانی خود را صرف پویا کرد و امروز نهال آرزوهایش به ثمر نشسته بود و پویا که جوانی۲۴ساله بود، آخرین روزهای تحصیلات دانشگاهی اش را، در یکی از دانشگاههای آلمان سپری میکرد. بین پدر و پسر ضمن حفظ احترام رابطه صمیمانه ای برقرار بود و این رابطه باعث تشدید وابستگی بین آنها بود."

ادامه...
  • ناشر متخصصان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رویای ناخوانده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بک بعد از مرتب کردن روبدوشامبرش از حمام بیرون آمد، دستی به موهای نمدارش کشید و نگاهی گذرا به ساعت انداخت. بعد آهسته به سمت میز صبحانه که باسلیقه ی تمامِ خاتون آماده شده بود رفت.
خاتون با لبخند همیشگی درحالی که قوری چای به دست نزدیک میشد گفت: عافیت باشه.. بابک با محبت گفت:ممنونم
در همین حین صدای زنگ تلفن توجه آنها را بخود جلب کرد. بابک با دیدن نام پویا روی صفحه گوشی لبخند زنان جواب داد: بله بفرمائید!
- سلام آقای وکیل
- بَه سلام پسر گلم! چه صبح قشنگی که با صدای تو شروع میشه.. خوبی؟
پویا گفت: مرسی لطف داری بابا، خوبی؟ مزاحمت که نشدم؟
- نه پسرم تو و مزاحمت؟ چه خبر!
- سلامتی، دلم خواست اولین نفری باشم که تولدت رو تبریک میگه! بابک که کمی غافلگیر شده بود لبخند زنان گفت: اوووه ممنونم عزیزم
تو همیشه سورپرایزم میکنی! بابا تولد ی پیرمرد که تبریک نداره؟! پویا با لحن شیطنت باری گفت: این چه حرفیه، شما تازه ۴۶سالته، حالا کو تا پیری، دست کم نگیر خودتو جان دل... بابک خنده کنان گفت: مرسی از دلداریت، خودت چه میکنی با مو بورای آلمانی؟ پویا بعد مکث کوتاهی گفت: وااای از دست شما میدونی که من دخترای مو مشکی ایرانی رو به همه اینا ترجیح
میدم، البته اگه مایلی بمناسبت تولدت، یکی رو کادو پیچ کنم بفرستم واست تهران؟ بابک با شوخ طبعی گفت: لطف میکنی، کادوی ایده آلی میشه
پویا خندید و گفت: خب بابا جون اگه کار نداری من دیگه برم، خاتون مهربونم رو ببوس - ممنون از تماست پویاجان خوشحال شدم، خاتونم سلام داره، مراقب خودت باش. پویا گفت: شمام همین طور دوسِت دارم باای! - خدافظ پسرم
با صدای بوق ممتد تلفن، بابک نفس عمیقی کشید و در حالیکه گوشی را قطع میکرد رو به خاتون گفت: خیلی سلام رسوند. خاتون با مهربانی گفت: الهی فداش بشم، هنوز معلوم نیست کی برمیگرده؟ بابک در حالیکه که جرعه ای از چایش رو مینوشید گفت: نه فعلا، ولی دیگه چیزی تا گرفتن مدرکش نمونده.
خاتون با نمه ی اشک شوق درچشم گفت انشاله و نگاهش روی قاب عکس پویا پر کشید..
بعد صرف صبحانه، بابک بعد از آماده شدن در حالیکه کیفش را ازدست خاتون میگرفت گفت: خب من دیگه میرم کاری نداری؟ خاتون گفت؛ نه عزیزم شام چی درست کنم واست؟ بابک گفت فرقی نداره همه غذاهای تو عالیه! خاتون لبخند زنان گفت: شب تولدته، غذای مورد علاقه ت رو درست میکنم باقالی پلو با ماهیچه.
بابک نگاه قدرشناسانه ای به خاتون انداخت و گفت:ممنون ولی میدونی دوست ندارم زیاد به زحمت بیفتی! خاتون گفت: چه زحمتی پسرم، الهی زنده باشی و من کنیزیت رو بکنم. اشک در چشم بابک حلقه زد خم شد پیشانی او را بوسید و گفت:منو شرمنده نکن خاتون، توازبچگی برام زحمت کشیدی تو حکم مادر منو داری.. با ورود بابک به دفترش، منشی جوانش از جایش برخاست و با لبخند سلام کرد. بابک با متانت همیشگی پاسخ داد و ادامه داد: اولین ملاقات باکیه خانم بهنام؟
خانم بهنام پرونده ای را روی میزگذاشت و گفت: مهندس صولتی، ساعت ۹:۳۰ بابک پرونده را در دست گرفت و درحال رفتن به اتاقش گفت: اومدن راهنمائیشون کنید. " بابک کیان، وکیل پایه یک دادگستری، با شهرت و محبوبیت خاص، مردی جذاب و آراسته بود، سالها پیش همسر جوانش را بر اثرتصادف رانندگی ازدست داد وتنها ثمره زندگی کوتاه آنها پسرشان پویا بود.
بابک دیگر ازدواج نکرد و تمام عمر و جوانی خود را صرف پویا کرد و امروز نهال آرزوهایش به ثمر نشسته بود و پویا که جوانی۲۴ساله بود، آخرین روزهای تحصیلات دانشگاهی اش را، در یکی از دانشگاههای آلمان سپری میکرد. بین پدر و پسر ضمن حفظ احترام رابطه صمیمانه ای برقرار بود و این رابطه باعث تشدید وابستگی بین آنها بود."
ساعت حدود ۴ بعدازظهر بود که خانم بهنام با ضربه کوتاهی به در وارد اتاق شد. در حالیکه فنجان قهوه را روی میز قرار میداد نگاهی به بابک که سخت مشغول مطالعه پرونده بود انداخت و گفت: می بخشید آقای کیان! بابک ضمن اینکه عینک را از چشمش برمی داشت به او نگریست و گفت: معذرت میخوام چیزی گفتی؟ خانم بهنام گفت: خانم صحت زنگ زدن و قرار امروز رو کنسل کردن گویا کار واجبی براشون پیش اومده. بابک سری تکان داد و گفت: بسیار خوب، برای چه روزی بهشون وقت دادی؟ خانم بهنام گفت: برای دوشنبه آینده. زودتر امکان نداشت همه روزها پرهستن. بابک دستی به موهایش کشید و گفت: پس امروز دیگه کاری نداریم شما میتونی بری.
خانم بهنام گفت من عجله ای ندارم میتونم صبر کنم. بابک گفت: نه مشکلی نیست یکم دیگه منم میرم. خانم بهنام تشکر کرد و گفت: سبدهای گل رو میبرید؟ بابک در حالیکه فنجان قهوه را پیش میکشید گفت: نه بمونن دفتر فقط پیام تشکر براشون فراموش نشه!
خانم بهنام گفت: نه خیالتون راحت ارسال کردم، بازم تولدتون مبارک. بابک لبخندی زد و گفت: ممنون، خسته نباشید...
دقایقی بعد از رفتن خانم بهنام، بابک نیز از دفتر خارج شد، لحظاتی جلوی آسانسور منتظر ماند و بعد از ورود دکمه پارکینگ را فشرد. به محض روشن کردن اتومبیل کلید پخش موسیقی را پِلی کرد و آهنگ ملایمی فضای اتومبیل را پرکرد.
با ورود به خیابان اصلی، صدای زنگ تلفن همراهش توجه او را بخود معطوف کرد دستش را برای برداشتن گوشی که روی داشبورد قرار داشت دراز کرد که در یک آن متوجه حضور شخصی جلو اتومبیل شد، با عجله پایش را روی ترمز کوبید ولی صدای برخورد بدنه اتومبیل با عابر چون پتکی بر مغزش فرود آمد.. چقدر همه چیز سریع و غیر قابل کنترل رخ داد، بابک که ناباوری و بهت از تمام زوایای صورتش هویدا بود پشت فرمان میخکوب شده بود.
لحظاتی بعد با دیدن افرادی که خیلی زود تجمع کردند بخود آمد سریع کمربندش را گشود و از اتومبیل پیاده شد. با بیقراری راهی ازمیان جمعیت گشود و به محض دیدن دختر جوانی که با پیشانی خون آلود بیهوش روی زمین افتاده بود آه از نهادش برآمد. با تکان مردی که کنارش ایستاده بود بخودآمد: هی کجائی آقا، زودتر برسونش بیمارستان.
بابک با تضرع گفت: لطفا کمک کنید ببریمش داخل اتومبیل. با کمک چند نفر دختر را روی صندلی عقب قرار دادند و بابک سریع پشت فرمان نشست. قبل حرکت خانمی کیف دستی مشکی رنگی را به سمت او گرفت و گفت: آقا کیفش!
بابک ضمن تشکر کیف را گرفت و روی صندلی جلو انداخت و بدون لحظه ای درنگ حرکت کرد و خیلی زود ازدحام جمعیت را پشت سرنهاد. دانه های سرد عرق روی پیشانیش نشسته بود و او هنوز درحالتی از ناباوری غوطه ور بود.
نگاهی به چهره رنگ باخته و معصوم دختر انداخت و پایش را بیشتر روی پدال گاز فشرد و خیلی زود خود را به اولین بیمارستان رساند.
بابک با بیقراری در راهرو بیمارستان قدم میزد و با حالتی عصبی دستهایش را درهم میفشرد وبی صبرانه منتظر شنیدن خبری از دختربود، نگاهی به ساعتش انداخت و با حالتی عصبی به سمت ایستگاه پرستاری رفت و با حالت تندی گفت: خانم محترم پس چی شد چرا هیچ خبری به من نمیدین؟!
پرستار با خونسردی سرش را بلند کرد و با دیدن دکتر که به سمت انها میامد گفت: آقای دکتر خودشون تشریف اوردن! بابک نگاهی به پشت سرش کرد ودر حالیکه سعی میکرد به اعصابش مسلط باشد گفت: خسته نباشین آقای دکتر، چه خبر؟ حالش که خیلی وخیم نیست؟ دکتر لبخند رضایتی بر لب آورد گفت: نگران نباشین، خوشبختانه به خیرگذشت..
دکتر ادامه داد؛ مانگران ضربه سر بودیم که با جواب سی تی اسکن خیالمون راحت شد، چند دقیقه قبل هم بیمار بهوش اومد و خطر کلا رفع شد. حال عمومیش هم خوبه، آسیب جدی ندیده بغیر از ترک کوچکی در ساق پای چپش، بابک نفس عمیقی از سر آسودگی کشید و گفت: خداروشکر خیلی خوشحالم کردید آقای دکتر، از لطفتون بی نهایت ممنونم.
دکتر سری به علامت تایید تکان داد و در حالیکه روی پرونده چیزهایی می نوشت گفت: پاشو آتل گرفتیم لازمه دو هفته ای ثابت بمونه، درحال حاضر هم سِرم و داروی آرامبخش براش تجویز کردم تا هم درد کمتری داشته باشه هم استراحت کنه. بهتره امشب اینجا بمونه. بابک لبخند زنان دست خود را بسوی دکتر دراز کرد و گفت: زحماتتون قابل تقدیره! دکتر ضمن فشردن دست او گفت: ما به وظیفه مون عمل کردیم و با لبخندی از آنجا دور شد.
پرستار برگه ای را جلوی بابک قرار داد و گفت: ببخشید آقای؟! بابک کمی جلو آمد و گفت: کیان هستم پرستار ادامه داد: آقای کیان لطفا این فرم رو پرکنید. بابک بعد از نوشتن مشخصات خود لحظه ای مردد ماند و خطاب به پرستار گفت: خانم من که اطلاعاتی از مشخصات بیمار ندارم پرستار گفت: چیزی همراهش نبود مثل کارت شناسایی؟! بابک فورا گفت: اوه بله،کیفش داخل اتومبیلمه، همین الان میارم. وبا عجله از سالن خارج شد.
با باز کردن درب اتومبیل متوجه زنگ گوشی موبایلش شد، با عجله گوشی رابرداشت ودکمه را فشرد. -الو سلام خاتون جان - سلام بابک جان، کجایی؟ چرا دیر کردی؟ بابک گفت: نگران نباش، من خوبم اما یک کار کوچیکی پیش اومده ممکنه دیر بیام خونه.
خاتون گفت: خیلی همراهت رو گرفتم، جواب ندادی نگران شدم بابک گفت: شرمنده گوشی رو تو ماشین جاگذاشته بودم، اصلا نگران نباش، کاری نداری خاتون مکث کوتاهی کرد و گفت: نه پسرم خدانگهدار -خدافظ
بعد از قطع تماس بابک روی صندلی نشست وکیف را گشود، کل محتویات کیف عبارت بود از یک خودکار و دفترچه کوچک بهمراه یک کیف پول و مقداری لوازم آرایش، بابک فورا دفترچه را گشود روی برگه اول نام و نام خانوادگی؛ پرنیان نیاز نوشته شده بود و زیر آن نام یک کارگاه صنعتی باشماره تلفن.
بابک بدقت بقیه صفحات رابررسی کرد ولی چیزی نیافت. وقتی ازجستجوی بیشتر کیف نتیجه ای نگرفت وسایل را داخل آن ریخت ودر حالیکه دفترچه را دردست داشت ضمن رفتن به سوی سالن بیمارستان شماره کارگاه را گرفت.
جلوی ایستگاه پرستاری پرستار به سمتش آمد و گفت: خب؟! بابک دفترچه را به سوی او گرفت و مایوسانه گفت:چیز زیادی بدست نیومد..
پرستار نگاهی به دفتر انداخت پرسید: این شماره؟! بابک گفت: چند بار تماس گرفتم کسی جواب نداد گویا ساعت کاریشون تموم شده، بهتره از خودش بپرسید.
پرستار گفت: حتما دراولین فرصت، فعلا که تحت تاثیر داروها خوابه. بابک با تردید گفت: من میتونم ببینمش پرستار گفت: بله آقای کیان ولی به طور حتم خانواده ش امشب شب سختی رو خواهند داشت. بابک با تاسف گفت: بله متاسفانه! و به طرف اتاق راه افتاد. خیلی آرام وارد اتاق شد و با قدم های شمرده به تخت نزدیک شد. نگاهی از سر دلسوزی و تاسف به چهره رنگ باخته و مهتابی پرنیان که درخواب بود انداخت.
پانسمان کوچک روی پیشانی و چند خراش و کبودی کوچک و طره ای از موهای سیاه رنگش که روی پیشانیش افتاده بود معصومیت صورتش را بارزتر میکرد.
بابک مقابل پنجره اتاق ایستاد نگاهی به آسمان که اندک اندک لباس شبش را با پولک های ستاره به تن میکرد انداخت، نسیم ملایم و دلپذیر اولین شبهای تابستان صورتش را نوازش داد و کمی از خستگی روحش را زدود، به لبه پنجره تکیه کرد و نگاهش از روی قطرات سرم تا روی صورت پرنیان سُر خورد، مژه گان بلند و مشکی که زیبایی صورت او را دو چندان کرده بود ناخواسته بابک را یاد حرف پویا انداخت: دختر مومشکی ایرانی" لبخند کمرنگی روی لبش نشست و بعد لحظه ای آرام اتاق را ترک کرد.

خورشید بساط نورافشانی در بستر نیلگون آسمان برپا کرده بود، وگنجشکان شاد و سرخوش با سر و صدا این بزم را جشن گرفته بودند.
با باز شدن درب گلفروشی بابک بی تامل وارد شد و گفت: صبحتون بخیر آقا، لطفا یک دسته گل بزرگ با رزهای سفید و سرخ برام بپیچید. فروشنده لبخندی زد و گفت: صبح عالی بخیر، گویا مدت زیادی پشت در منتظر شدید جناب؟! بابک سری تکان داد و گفت: مهم نیست... بوی عطر گلها که با هوای مرطوب گلخانه همراه شده بود روح انسان را نوازش میداد، بابک ضمن لذت بردن ازاین رایحه آرامبخش به دستان گلفروش که با سرعت و ماهرانه مشغول آماده کردن دست گل بود مینگریست.
بعداز مدتی فروشنده دسته گل زیبایی را که با روبان سپید تزئین شده بود به سمت او گرفت و گفت: بفرمائید آماده س! بابک نگاه تحسین آمیزی به آن انداخت و بعد تشکر دسته گل را گرفت..
با ضربه ی کوچکی وارد اتاق شد، پرنیان متفکرانه روی تخت دراز کشیده بود و به نمای بیرون پنجره خیره بود، با صدای صبح بخیر بابک بخود آمد و با دیدن او کمی جا خورد، در حالیکه سعی میکرد خود را مرتب کند با صدای لرزانی گفت: معذرت میخوام.. سلام! بابک گل ها را روی میز کنار تخت قرارداد و گفت: حالت بهتره؟!
پرنیان نیم نگاهی به گلها انداخت و با تردید گفت: خوبم ممنون، چرا زحمت کشیدید؟ ببخشید من شما رو بجا نیاوردم! بابک با متانت خاص خود گفت: اوه معذرت میخوام من خودم رو معرفی نکردم. من بابک کیان هستم، کسی که متاسفانه با شما تصادف کرد. پرنیان آه کوتاهی کشید و گفت: بله بله، باعث زحمتتون شدم مگه نه؟ بابک لبخندی زد و گفت: اصلا اینطور نیست، من واقعا متاسفم اصلا نفهمیدم چطور اتفاق افتاد تو اینهمه سال رانندگی من بی سابقه بود، چون من اصلا راننده بی احتیاطی نیستم بهرحال لطفا منو ببخشید!
پرنیان لبخند کمرنگی زد و گفت: خواهش میکنم خودتون رو ناراحت نکنید شاید قصور از من بوده. بابک با مهربانی گفت: در هر حال بخیر گذشت و من هرکاری از دستم بربیاد کوتاهی نمیکنم، در مرحله اول شماره منزل رو لطف کن تا زودتر تماس بگیرم حتما تا بحال خیلی نگران شدن...
رنگ چهره پرنیان به وضوح تغییر کرد و حالش کمی منقلب شد، بابک با نگرانی گفت: چی شد دخترم، حالت خوب نیست؟ پرنیان انگشتانش را لای موهایش فرو برد و نجوا کنان گفت: نه خوبم. بابک کنار تخت نشست و گفت: مطمئنی؟! پرنیان به او نگریست و بعد مکث کوتاهی گفت: به اون خانم پرستارم گفتم، نیازی نیست کسی نگران من نمیشه! بابک با تعجب گفت: این چه حرفیه مگه میشه نگران نشن! اگه هم بحث یا اختلافی ببینتون پیش اومده دلیل نمیشه پدر و مادرت... پرنیان حرف بابک را قطع کرد و با صدایی که از بغض میلرزید گفت: من کسی رو ندارم که نگرانم بشه، پدر و مادرم رو حتی بیاد نمیارم... بعد ملحفه رو روی صورتش کشید و گریه کنان گفت: لطفا تنهام بزارین...
بابک که با شنیدن حرفهای پرنیان شوکه شده بود، لحظاتی در سکوت فقط به صدای گریه او گوش سپرد و بعد از لحظاتی بخود آمد و گفت: من واقعا معذرت میخوام، لطفا گریه نکن. بعد در حالیکه ملحفه را از روی صورت او کنار میزد با مهربانی گفت: پرنیان! پرنیان با چشمان اشکبار به او نگریست بابک ادامه داد: من اصلا قصد ناراحت کردنت رو نداشتم. پرنیان با پشت دست اشکش را پاک کرد و آرام گفت: میدونم مهم نیست! با ورود دکتر بهمراه پرستار بابک در حالیکه برمیخواست: سلام کرد دکتر بعد از تعارف با او خطاب به پرنیان گفت: حالت که خوبه؟ مشکلی نیست؟
پرنیان به علامت تائید سرش را تکان داد و گفت: حالم خوبه دکتر به پرستار نگاهی کرد و گفت: سرمش قطع شه، یه شب دیگه م مهمون ما باشه فردا صبح مرخصه.. پرنیان با تردید گفت: اقای دکتر اینو باز نمیکنین؟! دکتر با لبخند گفت: به این زودی؟! باید دوهفته ای تحملش کنی. و بعد خداحافظی ازاتاق خارج شد.
پرستار بعد از کشیدن آنژیوکت با مهربانی گفت: میگم برات صبحانه بیارن. و از اتاق خارج شد، بابک که موشکافانه به چهره درهم و مغموم پرنیان مینگریست، قدمی جلو نهاد و گفت: چی شد باز؟ پرنیان کمی بخود مسلط شد و گفت: چیزی نیست بخاطر کارم دلواپسم! بابک با لحن آرام بخشی گفت: تونگران هیچی نباش، فعلا مسئله مهم اینه که تو زودتر سلامتیت رو بدست بیاری، بقیه رو بسپار به من.
و بعدِ مکث کوتاهی ادامه داد: غصه نخور زندگی فقط صدسال اولش سخته! و این کلام طنز باعث شد لبخند کوچکی روی لبهای پرنیان بنشیند... نسیم صبحگاهی که روی صورت بابک نشست حس لطیفی را در وجودش جاری کرد همزمان با ورود به گلفروشی نگاهی گذرا به ساعتش انداخت، در حالیکه یک شاخه گل مریم را در دست میگرفت به سمت فروشنده رفت و در حالیکه گل را روی پیشخوان قرار میداد با لبخند سلام کرد. فروشنده نگاهی به چهره آشنای او انداخت و با خوشرویی گفت: صبح بخیر خوش اومدین...
بابک گفت: ممنون، لطفا ی دسته گل به زیبایی قبلی اما از گل های مریم. فروشنده با احترام گفت: بله حتما! بفرمایید بنشینید. بابک روی صندلی نشست و همانطور که مشغول تماشای گلها بود به مسائل پیش آمده اندیشید. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و با وجود اینکه بخیر گذشته بود، موضوع بی سرپرستی پرنیان تمام زوایای ذهن بابک را مشغول کرده بود. شب گذشته ساعتی با خاتون دراین زمینه صحبت کرده بود و خاتون دلسوزانه خواسته بود درصورت رضایت پرنیان او را به منزل ببرد و تا بهبودی کامل مراقبش باشند و بابک که خود را مسبب این ماجرا میدانست ازاین پیشنهاد استقبال کرده بود.
-بفرمائید جناب، سفارشتون آماده ست...

پرنیان بعد از ویزیت دکتر، مدت مدیدی به گوشه ای خیره ماند، دنیای خاکستری اش رو به سیاهی بود و او در دریایی از تردید و ترس غوطه ور بود، با ورود پرستار به خودآمد. پرستار با خوشروئی نسخه ای را بدستش داد و گفت: داروهاتو به موقع بخور. پرنیان تشکر کرد و گفت: هزینه بیمارستان چی؟ پرستار گفت: دیروز آقای کیان تصفیه کردن، و گونه او را آرام فشرد و از اتاق خارج شد.
با شنیدن این حرف آخرین رشته امید پرنیان برای آمدن بابک گسسته شد، دیگر جائی برای تامل نبود آرام از تخت پایین آمد و در حالیکه تکیه اش به تخت بود آرام پای سنگینش را روی زمین گذاشت درد خفیفی در پایش خزید احساس درماندگی به قلبش چنگ زد و چشمانش خیس اشک شد، باشنیدن صدای آشنای قدمهای بابک سربلند کرد، نگاه غمگینش از سپیدی گلبرگهای مریم تا روی صورت بابک کشیده شد. بابک با نگرانی گفت: سلام، چیزی شده پرنیان؟
پرنیان آرام اشکش را سترد و گفت: نه کمی پام درد گرفت. بابک که متوجه حال پرنیان شده بود در حالیکه جلوتر میامد گفت: متاسفم کمی دیر کردم ترافیک بود، وسایلتو جمع کن میریم خونه ما... پرنیان با درماندگی گفت: نه آقای کیان، به اندازه کافی زحمت دادم دیگه مزاحم نمیشم.
بابک گفت: جائی هست که تا بهبودی کاملت بمونی و کسی که مراقبت باشه؟! پرنیان سربه زیر انداخت و گفت: نه! ولی من... بابک با مهربانی گفت: ولی نداره، اگه میخوای منو خوشحال کنی اجازه بده وظیفه مو انجام بدم و دِینم رو ادا کنم، باشه دختر خوب.
پرنیان نگاهی به او کرد و همزمان موجی از آرامش و اطمینان از چشمان آبی بابک وجودش را انباشت. بابک لبخند زنان گل را به سمت او گرفت و گفت: گل برای گل.
تا آماده شی میرم برات عصا تهیه کنم. با رفتن بابک حس غریبی در ذهن پرنیان شکل گرفت، نجابت، مهربانی و آرامشی که در وجود بابک نمایان بود او را که مدتها بود درجستجوی عاطفه و محبت به هر سو دست دراز میکرد، را به سوی خود میخواند.
در طول مسیر جز چند کلام کوتاه چیزی بین آنها رد و بدل نشد. تمام توجه بابک معطوف پرنیان بود، هر از گاهی از آینه اتومبیل به چهره متفکر او مینگریست و خیلی کنجکاو بود بداند پشت این سکوت چه چیزی نهفته است.
با توقف اتومبیل پرنیان با بیقراری گفت: اقای کیان میشه منو برسونید به مسافرخونه ای که اتاق دارم، نمیخوام مزاحم خانواده تون بشم. بابک با کمی تعجب گفت: آخه چرا؟! ببین پرنیان تو اصلا مزاحمتی نداری این مشکل رو من برات بوجود دارم و اگه کاری انجام میدم وظیفه انسانی منه و هیچ منتی نیست. در ضمن کل خانواده من تشکیل شده از پسرم پویا که برای تحصیل خارج ازکشوره و خاتون دایه ی من که پیشنهاد اومدن تو به اینجا رو خودش داد، پس اصلا معذب نباش، اگه بخوای بازم از این تعارف ها بکنی واقعا دلخور میشم. خیالت راحت شد، حله؟!
پرنیان با دیدن لبخند مهربان بابک نفسی از سر آسودگی کشید و سرش را به علامت تائید تکان داد. بابک با فشردن ریموت، درب ورودی را گشود و وارد حیاط بزرگ خانه شدند. درحین عبور از جاده سنگفرش که توسط درختچه های شمشاد دردو طرفش تزئین شده بود پرنیان نگاهی کوتاه و گذرا به اطراف انداخت،
همه چیزتدائی کننده بهشت کوچکی روی زمین بود. بابک مقابل پله های جلوی ساختمان با زدن چند بوق اتومبیل را متوقف کرد. با باز شدن درب سالن چهره مهربان خاتون هویدا شد و بابک درحال پیاده شدن خطاب به او گفت: بیا خاتون جان که مهمون عزیزمون اومد.
خاتون از پله ها پائین آمد و در حالیکه درب سمت پرنیان ر اباز میکرد با مهربانی گفت: خوش اومدی عزیزم. پرنیان سلام کرد و به کمک او از اتومبیل پیاده شد. بعد از اینکه پرنیان به کمک خاتون روی کاناپه نشست بابک گل ها را به سمت خاتون گرفت و گفت: جانانم زحمت این ها رو هم بکش. خاتون برای قراردادن گلها در گلدان به سمت آشپزخانه رفت. بابک با نگاهی به پرنیان که سر به زیر داشت و با انگشتانش بازی میکرد متوجه استرس او شد و گفت: اینجا اصلا تعارف نکن و معذبم نباش، فکر کن خونه خودته.
پرنیان آرام سرش را بلندکرد و برای لحظه نگاهشان درهم گره خورد. بابک سریع نگاهش را گرفت و در حالیکه سعی میکرد کلامش آرام باشد گفت: هوا خوبه میخوای تا موقع ناهار بریم تو بهارخواب. پرنیان به علامت تائید سرش را تکان داد و با تکیه به عصایش با کمی سختی از جا برخاست. بعد از گذشتن درب بزرگ شیشه خور وارد بهارخواب شدند.
فضای بزرگی که با سلیقه خاصی تزئین شده بود. همان ابتدا تابی بزرگ سپید که در گوشه ای قرار داشت توجه پرنیان را جلب کرد. شاخه های بلند و سرسبز بید مجنون چون چتری روی آن سایه انداخته بود، صندلی ها حصیری با کوسن های زیبا، یک حوض کوچک نقره ای پرآب، مجسمه های سفید سنگیِ چند فرشته و یک گلدان بزرگ پراز گل های شمعدانی منظره چشم نوازی را بوجودآورده بودند.
پرنیان باشوق کودکانه ای به سمت تاب رفت ودر حالیکه با احتیاط روی آن مینشست گفت: از بچه گی عاشق تاب بودم. بابک با لبخند نزدیک شد عصای او را گرفت و کمک کرد تا پایش را روی تاب قرار دهد بعد روی صندلی حصیری رو به روی او نشست و گفت: راحتی؟ پرنیان با لبخند کمرنگی گفت: بله ممنونم. خونه رویایی قشنگی دارین یه بهشت کوچولو!
بابک خندید و گفت: واقعا؟! خوشحالم که خوشت اومده، البته این بهشت با حضور یه فرشته مثل تو قشنگ شده، و در حال بلند شدن گفت: میرم نوشیدنی بیارم. و به سرعت دورشد. با رفتن بابک پرنیان که منقلب شده بود، آرام دست های سرد لرزانش را روی گونه های داغش گذاشت تا از حرارتش بکاهد، تا بحال هیچ تعریفی اینقدر برایش خاص و لذت بخش نبود. حس گنگ و ناشناخته ای در وجودش آرام آرام جان میگرفت و پرنیان سعی میکرد درمقابل آن مقاومت کند.
با صدای قدم های بابک سعی کرد خونسرد باشد بابک سینی شربت را روی میز قرارداد و در حالیکه لیوان را بسوی پرنیان میگرفت گفت: شربت بهار نارنج خاتونه! عالیه امیدوارم دوست داشته باشی؟! پرنیان در حالیکه سعی میکرد لرزش خفیف دستش را پنهان کند لیوان را گرفت و گفت: ممنون بله دوس دارم.
بابک لیوان دیگر را برداشت و در حالیکه پایش را روی هم می انداخت به پشتی صندلی تکیه داد و با آرامش خاصی مشغول هم زدن شربت شد. نا خواسته نگاه پرنیان روی چهره بابک کشیده شد چقدر این صورت زیبا با آن وقار و جذابیت برایش آشنا بود، گویی سال ها سایه این تصویر در رویاهای تنهائیش نقش بسته بود.
بابک که سنگینی نگاه او را روی خود احساس کرد آرام سرش را بلند کرد. نگاهشان برای بار دوم در هم تلاقی کرد، دو نگاه از دو گوی متفاوت، نگاه بابک در شب تیره چشمان پرنیان گم شد و نگاه پرنیان در آبی اقیانوس چشمان بابک غرق شد.
با این نگاه نفس در سینه هردو حبس شد و بابک فورا مسیر نگاهش را تغییر داد، و برای شکستن سکوتی که رفته رفته آزاردهنده میشد گفت: نمیخوای حرف بزنی؟! پرنیان با کمی استرس گفت: درمورد چی؟ بابک جرعه یی از شربتش را نوشید و گفت: اگه ناراحتت نمیکنه از خودت بگو، میخوام بیشتر باهات آشنا بشم. پرنیان در حالیکه لبه لیوانش را لمس میکرد گفت: نه! من ناراحت نمیشم، اما شاید داستان کسل کننده من شما رو خسته و ناراحت کنه! بابک لبخندی زد و گفت: با کمال میل گوش میکنم.
پرنیان بعد از لحظه ای سکوت چنین آغاز کرد؛ " تنها چیزی که از پدر و مادرم دارم یه عکس سیاه و سفید کهنه س. از وقتی خودمو شناختم با یه پیره زن که مادر پدرم بود تو یه اتاق کوچیک از یه حیاط قدیمی و شلوغ زندگی میکردم.
مادر بزرگم یه زن مهربون بود که با کلفتی تو خونه مردم زندگیمونو به سختی میگذروند و تمام سعیش این بود که من احساس تنهایی و خلا نکنم. شاید بخاطر محبت های بی حدش بود که من کمی لوس و پرتوقع بار اومدم، کودکیم بهرحال طی شد.
اما وقتی که وارد دنیای نوجوونی شدم، حدود چهارده سالگی، موقعی که کاملا موقعیتم رو درک کردم، همه چیز برام سخت وزجرآور شد، تقریبا از همه بدم میومد حتی از همسایه هایی که تو یه حیاط باهم زندگی میکردیم و سعی میکردن بهم محبت کنن. از ترحم ودلسوزیشون حالم بهم میخورد و از شون روز به روز بیشتر فاصله میگرفتم. تنها لحظه های خوبم زمانی بود که کنج اتاق محقرمون تو رویاهای قشنگم فرو میرفتم و از دنیای خاکستری اطرافم فاصله میگرفتم.
تومدرسه کسی از واقعیت زندگیم خبر نداشت، تا بیخودی برام دلسوزی کنه و همین باعث میشد تا تحمل محیط اونجا برام راحت تر بشه، منم گاهی برای دوستام خالی می بستم و براشون از مامان مهربون و بابای ثروتمندی که هرگز نداشتم میگفتم. سال ها همین طور به تلخی و یکنواختی گذشت تا زمانی که یه روز مادربزرگم بعد کلی من و من از خواستگاری که قرار بود برام بیاد گفت، اونروز بود که حس کردم دیگه بزرگ شدم...
وقتی مادربزرگ از محسن پسر یکی از همسایه ها که آخرای سربازیش بود گفت و اینکه عاشق من شده، خنده م گرفت. گفتم مادر جون من فقط ۱۷سالمه.. و اون با لحن دلسوزانه ای گفت: میدونم دخترم، ولی محسن پسرخوبیه، منم که آفتاب لب بومم، بزار با خیال راحت سرم رو زمین بزارم. نمی دونم چرا یهو داغ کردم شاید خودم رو خیلی دست بالا گرفته بودم و محسن رو لایق خودم نمی دیدم، شاید فکر میکردم باید منتظر شاهزاده رویاهام بمونم، با لحن تندی گفتم: مادرجون من میخوام درس بخونم اگه یبار دیگه حرف خواستگار بزنی می زارم میرم... به وضوح دیدم که رنگش پرید و سرش را به علامت تائید تکون داد و هیچ حرفی نزد.
چند وقت بعد که محسن نامزد کرد، به عشقی که ادعا میکرد به من داشته پوزخند زدم... ماه ها از پی هم گذشتند، یه روز گرم تابستون بود، برای گرفتن مدرک دیپلمم به مدرسه رفته بودم، وقتی برگشتم وارد حیاط که شدم از شلوغی زیاد و ازدحامی که جلوی اتاقمون بود تمام شوق دیپلم ازسرم پرید، با عجله به طرف اتاق دویدم، وقتی جلوی چارچوب در رسیدم که دیدم ثریا خانم مادر محسن ملحفه سفیدی رو روی صورت رنجور مادربزرگم کشید. باورم نمیشد فقط فریاد کشیدم وگریه کنان خودم رو روی پیکر نحیف وبی جونش انداختم.
چشمان پرنیان را هاله ای از اشک پوشاند سرش را به زیر انداخت تا اشک هایش از دید بابک دور بماند. لحظه ای سکوت برقرار شد بابک بسته دستمال را جلوی او گرفت و گفت: میخوای دیگه ادامه ندی؟ پرنیان درحال برداشتن دستمال لبخند تلخی زد و گفت: اجازه بدید قصه تلخمو تموم کنم. بابک آه سردی کشید و سرش را تکان داد. پرنیان چشمانش را پاک کرد و بعد از کمی تامل گفت: بعد مرگ غریبانه مادر جون مدتی طول کشید تا با خودم و زندگیم کنار بیام. ترس از آینده و تنهایی آزارم میداد، که البته این تنهایی بخاطر عدم رابطه با همسایه ها بیشتر منو درخود فرو میبرد.
تازه ده روز از فوت مادربزرگ میگذشت که یکروز آقا سبحان، صاحبخونه مون به سراغم اومد. سبحان پیرمرد۷۰ ساله عبوس و خسیسی بود که جای دیگری زندگی میکرد و سر ماه برای جمع کردن اجاره ها می اومد. وقتی که فهمیدم برای اجاره اومده قلبم نزدیک بود وایسه. درِاتاق روکه بازکردم نگاه خریدارانه ای به سرتاپای من انداخت، لبخند زشتی که روی لب هایش نشست دندونای زرد و خرابشو نمایان کرد و با لحن چندش آوری گفت: دعوتم نمیکنی داخل؟ به اجبار از جلوی در کنار رفتم و او داخل شد. کمی این طرف و اون طرف رو نگاه کرد و گفت: نمیدونستم حاج خانوم نوه ای به خوشگلی تو داره!
از تعریفش تنم لرزید و احساس ناخوشایندی بهم دست داد و اون با پررویی ادامه داد: روز تدفین با دیدنت هوش از سرم پرید. با اخم گفتم: من تمایلی به شنیدم این حرفا ندارم، اگه برای کرایه اومدید یکی، دو روز مهلت بدید تا... باخنده کریهی حرفم رو قطع کرد و گفت: ببین دختر جون، من خوب میدونم منبع درآمدی نداری، تا کرایه م روبدی، ولی من میتونم ی لطفی بهت بکنم، اگه حرفمو گوش بدی ضرر نمیکنی!
با اکراه گفتم: متوجه منظورتون نمیشم. سرفه خش داری کرد و گفت: ببین من از مقدمه چینی خوشم نمیاد، پس میرم سر اصل مطلب. اگه قبول کنی زنم بشی نصف اموالمو میزنم به اسمت تا عمر داری... بقیه حرفاش رو نمی شنیدم، فقط توی گوشم زنگ میزد، حس کردم مغزم در حال انفجاره، با صدای بغض آلودی فریاد زدم:گمشو از اتاقم بیرون مرتیکه هوسباز... رنگش پرید انگشتش رو به علامت هیس کنار بینیش گرفت و با عصبانیت گفت: هییییس چته؟!
من میرم اگه عاقلانه فکر کنی جوابت مثبته، من پس فردا برای جواب میام اما اینو بدون اگه جوابت منفی بود دیگه دلم نمیخواد چشمم بهت بیفته هری! بعد نیشخند پیروزمندانه ای زد و از اتاق خارج شد. لحظاتی مثل برق زده ها خشک شده بودم و احساس میکردم حرفاش مثل ضربه های پتک داره لهم میکنه، پاهام میلرزید آروم روی زمین نشستم سرم رو روی پاهام گذاشتم و فقط گریه کردم. اون شب تلخ ترین و طولانی ترین شب عمرم بود، تمام شب بیدار بودم و فکر کردم. همه جا بوی نا مهربونی و تنهایی میداد.
بالاخره شب سراسر دلهره به آخر رسید و با طلوع خورشید ساکم رو بستم و ازاون اتاق محقر که تمام ثانیه های عمرم درِش شکل گرفته بود بیرون زدم. واقعا مستاصل بودم از آینده مبهمی که در انتظارم بود میترسیدم، اما چاره ای نداشتم باید خودم را به دست امواج خروشان دریای زندگی می سپردم یا غرق می شدم یا به ساحل می رسیدم. اولین کارم این بود که تنها النگوی قدیمی مادرجون رو فروختم تا پولی داشته باشم. مدتی طولانی متحیر و سرگردان خیابون ها رو بدنبال کار بالا و پائین کردم، شرکتهای معتبر تحصیلات و سابقه کار میخواستن بعضی جاها رو هم خودم نمی پسندیدم. همه درها یکی یکی به روم بسته میشد، کم کم نامیدی به وجودم غلبه میکرد. به غروب آفتاب چیزی نمونده بود و من با تنی خسته و پاهای دردناک دیگه توانی برای ادامه دادن نداشتم. باید یه چیزی میخوردم جلوی یه ساندویچی کمی مکث کردم و وارد شدم.
چند نفری مشغول خوردن بودند. پسر جوانی پشت بوفه ایستاده بود جلو رفتم و سلام کوتاهی کردم و گفتم: یه همبرگر لطفا! با خوشرویی گفت: بفرمایین بشینین تا آماده کنم. پشت میزی کمی دورتر از دیگران نشستم، پاهای خسته ام رو با دستام فشردم و به روز سختی که گذشته بود و شب پرهراسی که نزدیک میشد فکر کردم. با صدای جوون به خودم اومدم: بفرمایید خانوم.سرم رو بلند کردم و تشکر کوتاهی کردم. پسر جوون نگاهی گذرا به ساکم و نگاهی معنی دار به صورتم انداخت و آرام ازمن دورشد.
فورا کاغذ دور ساندویچ رو باز کردم، با استشمام بوی آن احساس ضعفم شدت گرفت وبا ولع مشغول خوردن شدم. درحین خوردن نگاهم روی آخرین مشتری که بعد از پرداخت پول ساندویچ از آنجا خارج شد خشک شد. اصلا متوجه رفتن مشتری ها نشده بودم، سعی کردم زودتر غذامو تموم کنم و از اونجا خارج شم و همین باعث شد که لقمه پرید توگلوم و به سُرفه افتادم، پسر در حالیکه نوشابه ای در دست داشت با عجله به طرفم اومد، نوشابه رو به سمتم گرفت، در حالیکه خیلی خجالت کشیده بودم نوشابه رو گرفتم و چند جرعه نوشیدم. کمی که آروم شدم در حالیکه بلند میشدم گفتم: متاسفم! ممنون.
با لبخند گفت: کجا؟ شما که چیزی نخوردید! راحت باشید لطفا. و خیلی سریع دورشد. کمی تردید کردم هنوز گرسنه بودم. دوباره نشستم و سعی کردم با عجله ولی احتیاط بیشتری غذامو تموم کنم. به غروب خورشید چیزی نمونده بود چراغ های پیاده رو یکی یکی روشن میشدند و حرکت عابران سریعتر، باید زودتر جایی برای موندن شبم پیدا میکردم. بند ساکم را در دست گرفتم و از جا بلند شدم. سرم گیج رفت دستم را به دیوار تکیه دادم تا جلوی زمین خوردنم رو بگیرم. حس کردم جلوی چشمام تار وتارتر میشه.
پسر نگاهی گذرا به من انداخت و به سرعت به سمت در رفت. از پشت غبار تاری که روی چشمام رو گرفته بود دیدم که کلید را در قفل چرخوند و فورا پرده لوردراپه رو بست، تلاش کردم حرفی بزنم اما فقط لبم جنبید ولی صدایی خارج نشد. پلکهام سنگین شد و در یه لحظه همه چی در سیاهی وسکوت فرو رفت.
نمیدونم چند ساعت گذشته بود، به زحمت چشامو بازکردم چندبار پلک زدم تا به تاریکی عادت کنه، از شیشه کوچیک بالای در نور اندکی به داخل نفوذ میکرد. نگاهی کوتاه به اطرافم کردم، جز باکس های نوشابه و مقداری خرت و پرت چیز زیادی داخل انباری نمور نبود. آروم نشستم سرم هنوز سنگین بود نگاهی به دستام که با طنابِ ضخیمی بسته شده بود کردم متوجه وضعیت بحرانی ام شدم، با وحشت به سمت در هجوم بردم قفل بود با دستهای بسته م به در مشت کوبیدم و فریاد زنان کمک خواستم.
اما همه جا در سکوت خوفناکی فرو رفته بود. دقایقی به تلاش بیهوده م ادامه دادم و بالاخره خسته شدم وبا نا امیدی شروع به گریه کردم. لحظاتی نگذشته بود که با شنیدن صدای قفلِ در ساکت شدم و با ترس کمی فاصله گرفتم. با باز شدن در نور زیادی به داخل هجوم اورد و چشامو زد، کمی چشامو جمع کردم و از بینشون نگام رویِ یه مرد هیکلی و ناشناس خیره موند. با صدای خشنی گفت: ها چیه لال شدی؟
خواستم حرفی بزنم که اشاره به چاقویی که تو دستش بود کرد و گفت: اگه جونتو دوست داری جیک نمیزنی و فقط راه میفتی، فهمیدی؟ و در حالیکه گوشه شالم رو میکشید گفت: یالا بیفت جلو. با قدمهای لرزان راه افتادم بعد گذشتن از راهرو کوتاهی وارد اغذیه فروشی شدیم. کنار درب ورودی مرد دیگه ای با کلاه سیاه وایساده بود و به طرز چندش آوری آدامس میجوید، مردی که پشتم بود خطاب به او گفت: زودتر ماشینو بیار جلو مغازه. و همدستش نگاه حریصانه ای به من انداخت و فورا از در بیرون رفت.
دریک لحظه با تیزی چاقو که روی پشتم حس کردم نفسم برید مرد با لحن تندی گفت: حرکت اضافه کنی خونت پای خودته، بهت رحم نمیکنم، بعد منو به جلو هل داد. قدم روی سنگفرش پیاده رو گذاشتم، شب بود و سکوت، دلم لرزید با نا امیدی فقط تو دلم از خدا کمک خواستم، یهو با افتادن یه سطل زباله و دو گربه بزرگ و پشمالویی که دعواکنان به سمت خیابون دویدند سکوت شکسته شد. مرد هراسان به سمت صدا چرخید و من وقتی بخودم اومدم که از یه لحظه غفلت اون استفاده کردم و با تمام توان شروع به دویدن کردم. باقدرتی باور نکردنی و کاملا بی هدف میدویدم، قلبم تند میزد و راه گلوم میسوخت ولی همچنان به سرعتم اضافه میکردم و هرچی صدای قدم های پشت سرم دورتر میشد توان من بیشتر میشد. ناگهان شیار باریک نور که از میون در نیمه بازی به کوچه تاریک میتابید توجهم رو جلب کرد، خودمو داخل حیاط انداختم ودر رو فورا بستم. تکیه به در زدم و دستم رو روی قلبم که داشت از سینه م بیرون میزد گذاشتم.
به سختی نفس میکشیدم صدای پاها نزدیک شد دستم رو روی دهانم گذاشتم وفشار دادم، عرق سردی روی صورتم نشست، صدای قدمها کمی دور شد اما دوباره برگشت، معلوم بود شک کرده و این پا و اون پا میکرد. مطمئن بودم که با اولین تلنگر به در قلبم می ایسته لحظات برام مثل قرن میگذشت، اما بالاخره برگشت و دورشد. سکوتی که برقرار شد برام به شیرینی عسل بود، چشامو بستم و نفس حبس شده درسینه م رو رها کردم. در همین لحظه صدایی منو از جا پروند...
-چیزی شده دخترم؟! با وحشت چشامو باز کردم مرد میانسالی که کلاه سبزی بر سر داشت و تلالو مهربانی را از چشمانش میشد دید، قدمی به سمتم برداشت، خواستم در را باز کنم و فرار کنم ولی از تصور چیزی که آنسوی در انتظارم رو میکشید، پشیمون شدم وبا التماس گفتم: کمکم کنید توروخدا! مرد با لحن مهربانی گفت: نترس باباجان، اینجا جات اَمنه! صدای خانمی از داخل به گوش رسید: کیه سیدجان؟مسافره؟!
پرنیان نفس عمیقی کشید و لحظه ای درسکوت به چهره کنجکاوِ بابک نگریست. بابک آرام پرسید: خب؟! پرنیان لبخند کوچکی زد و گفت: سید و خانمش آدمای خوب و مهربونی بودند که یه مسافرخونه کوچیک دارن، با شنیدن سرگذشتم یکی از اتاقاشونو بهم دادن و با کمک سید تو یه کارگاه تولیدی کار گرفتم، یکسال ونیم هست که پیششون زندگی میکنم.
بابک لبخندی از سر آسودگی زد: اینو باید باور داشته باشیم که همیشه توسخت ترین شرایط فقط خداست که کمک مون میکنه، ممنون از اعتمادت به من و اینکه سرگذشتت رو واسم تعریف کردی. پرنیان گفت: منم ممنونم که صبورانه به قصه خسته کننده م گوش دادید. بابک گفت: باید سریعتر بهشون اطلاع بدی نباید بیشتر ازاین نگرانت بمونن... پرنیان با آرامش گفت: حتما به محض اینکه از سفر برگردن خبر میدم بهشون، آخه رفتن سفرحج
وقتی دست طلائی خورشید، از پشت پنجره گونه پرنیان را نوازش کرد او غلتی زد آرام چشمان خواب آلودش را گشود، نگاهی گذرا به محیط نا آشنای پیرامونش انداخت و برای لحظه ای گمان کرد دریکی از رویاهای قشنگ همیشگی اش سیرمی کند، ولی با یادآوری اتفاقات گذشته و اینکه شب را در اتاق پویا خوابیده لبخند کوچکی زد چشمانش را با پشت دست مالید و روی تخت نشست. احساس خوبی داشت تا بحال هیچ شبی از عمرش به این آسودگی صبح نشده بود. دستی به موهای مشکی اش کشید بعد خیلی آرام به کمک عصا ازتخت پائین آمد. کنار پنجره پرده حریر را کمی کنار زد و نگاهی به حیاط وسیع خانه انداخت؛ درختان سرسبز با نظم خاص درجای جای حیاط سایه گسترده بودند و نیمکت های کوچک زیر آنها جای گرفته بودند، درختچه های کوچک شمشاد دیوار کوتاه سبز و طلایی رادر دو طرف جاده سنگفرش باغ بوجود آورده بودند و زیبایی منظره را دوچندان کرده بودند.
پرنیان نفس عمیقی کشید و سینه اش را از عطر گل های یاس کنار پنجره انباشت. پرنیان این بار نگاهی موشکافانه به سراسر اتاق و لوازم شیکی که با سلیقه خاصی انتخاب و چیدمان شده بود انداخت، و توجه اش روی چند گیتار کوچک و بزرگ که به طرز زیبایی روی دیوار آویز شده بود جلب شد؛
با انگشت ظریفش به آهستگی روی سیم ها کشید و آهنگ ناشیانه او سکوت اتاق را شکست. لبخند رضایتی روی لب های پرنیان نقش بست. جلوی آینه دراور کمی موهایش را مرتب کرد، پانسمان کوچک روی پیشانی اش را لمس کرد و در حالیکه شالش را روی سر می انداخت نگاهش روی قاب عکس کنار آئینه ثابت ماند.
عکسی بود از بابک و پسر جوانی که به طور قطع پویا بود. شباهت فوق العاده پدر و پسر بخوبی نمایان بود. پرنیان با وسواس خاصی انگشتان لرزانش را روی عکس بابک حرکت داد و بعد از لحظه ای از اتاق خارج شد. از راهرو کوتاهی که با قاب های مینیاتورتزئین شده بود گذشت و خیلی آهسته از دو پله سنگی کوتاه پائین آمد و وارد سالن شد. با دیدن خاتون که مشغول چیدن میز صبحانه بود گفت: صبح بخیر!
خاتون با لبخند پرمهری گفت: صبحت بخیر عزیزم، راحت خوابیدی؟! پرنیان گفت: بله ممنون، ببخشید فکر کنم خیلی هم دیر بلند شدم. خاتون در حالیکه که صندلی را عقب میکشید گفت: نه دخترم راحت باش. بیا بشین صبحانه آماده ست. پرنیان در حالیکه می نشست نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: آقای کیان نیستند؟
خاتون در حالیکه در فنجان چای می ریخت گفت: نه رفت دفتر، البته به من گفت از اینکه همین روز اول مهمونش رو با منِ پیره زن تنها گذاشته ازت معذرت بخوام. پرنیان با عجله گفت: نگید تو رو خدا منو بیشتر از این شرمنده نکنید. هم صحبتی با شما برای من باعث افتخاره، در ضمن اصلا دلم نمیخواد آقای کیان بیشتر از این بخاطر من از کارشون عقب بمونن. خاتون دستی به شانه پرنیان زد و گفت: تو نگران نباش بابک اصلا تعارف نمیکنه اگه کاری هم تا بحال کرده بیشتر از وظیفه ش نبوده، الانم صبحونت رو کامل بخور چون خیلی سفارش کرده... و با لبخند به سمت آشپزخانه رفت.
بعد از صرف صبحانه خاتون روی مبلی رو بروی پرنیان نشست و برای اینکه باب گفتگو را باز کند گفت: برای ناهار قرمه سبزی دُرست کردم، امیدوارم دوست داشته باشی؟ پرنیان سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت: بله خیلی زیاد، دست شما درد نکنه. درضمن اگه کاری از دستم برمیاد خوشحال میشم کمکتون کنم.
خاتون گفت: حتما عزیزم. با شنیدن زنگ تلفن خاتون به سمت گوشی رفت و بعد از اتمام مکالمه در حالیکه به پشتی مبل تکیه میداد گفت: بابک بود حالتو پرسید سلام رسوند. پرنیان لبخندی زد و تشکر کرد. خاتون آه کوتاهی کشید و گفت: بابک خیلی تنهاست و دوری پویا هم به این تنهایی بیشتر دامن میزنه! پرنیان پرسید: آقا پویا چی میخونه؟ خاتون بعد درنگی گفت: مهندسه پسرم، دیگه چیزی نمونده برگرده!
پرنیان گفت: جدی؟! من فکر کردم شاید تو یه رشته هنری تحصیل میکنه آخه با اون گیتارها و تزیینات رومانتیکه اتاقش باید روحیه لطیفی داشته باشه... خاتون سری تکان داد و گفت: پویا از بچگی گیتار میزنه الان یه گیتاریست حرفه ایه، ولی انتخاب دانشگاهش هنرنشد.
پرنیان باکمی تردید پرسید: راستی همسر آقای کیان کجا هستند؟ البته ببخشید قصد کنجکاوی ندارم اگه مایل نیستین جواب ندین! خاتون با مهربانی گفت: این چه حرفیه عزیزم، بهنوش سالهاست فوت کرده. پرنیان آه تلخی کشید و خاتون ادامه داد: پویا فقط شش سالش بود، بهنوش وقت رفتن به محل کارش، موقع گذشتن از خیابون، یه ازخدا بیخبر بهش میزنه و فرار میکنه، طفلی در اثر ضربه سرش به جدول کنارخیابون حتی به بیمارستان هم نمیرسه و تموم میکنه. خیلی روزهای بدی بود، بابک تموم عمرش رو بپای پویا ریخت و برخلاف اصرار خانواده ش ازدواج نکرد. مادر بابک خیلی زحمت پویا رو کشید، خدا رحمتش کنه چندسالی هست فوت کرده، خواهر بابک کتایون بعد ازدواج به آلمان رفت و همونجا زندگی میکنه، بابک هم به محض اینکه پویا دیپلم گرفت برای تحصیلات دانشگاهی فرستادش آلمان. درسته تنهایی برا هردوشون سخت بود چون خیلی وابسته هم هستن ولی بهرحال گذشت و چیزی به برگشت عزیز دلم نمونده...
با لبخند به پرنیان که با دقت به حرفهای او گوش میداد نگریست و گفت: خیلی حرف زدم میرم یه سری به غذا بزنم. و پرنیان در حالیکه به سرگذشت بابک می اندیشید رفتن خاتون را بدرقه کرد.
ساعت حدود ۲ بعد از ظهر بود، پرنیان مشغول تماشای آلبوم خانوادگی بابک بود و با علاقه و توجه خاصی صفحات آنرا از نظر میگذراند. خاتون کیفش را روی دوشش جابجا کرد و گفت: من دیگه دارم میرم، بابک زنگ زد و گفت تو راهه، ببخش دیگه عزیزم از اینکه تنهات میزارم اگه وقت دکترنداشتم اصلا...
پرنیان با خوشروئی کلام خاتون را قطع کرد و گفت: خیالتون راحت باشه، برید و اصلا هم نگران من نباشین. خاتون سری تکان داد و بعد از خداحافظی از سالن خارج شد. پرنیان آخرین برگ را ورق زد و بعد آلبوم را روی میز قرارداد. سرش را روی دسته کاناپه گذاشت و به صدای موسیقی دل انگیز و ملایمی که پخش میشد گوش سپرد، دقایقی بعد پلک هایش سنگین شد و به خوابی آرام فرو رفت.
بابک در حالیکه به صورت زیبا و معصوم پرنیان می نگریست، به آهستگی ملحفه را روی او کشید، پرنیان ارام چشمان خمارش را گشود و با دیدن بابک کمی جا خورد و همینکه خواست بنشیند بابک گفت: خواهش میکنم راحت باش، دلم نمیخواستم بیدارت کنم ولی مثل اینکه خوابت مثل پرنده های کوچولو سَبکه!
پرنیان لبخند ملیحی زد و گفت: سلام، متوجه اومدنتون نشدم. بابک گفت: چند دقیقه ای هست که رسیدم، خاتون رفت؟ پرنیان در حال نشستن گفت: بله رفتن.
بابک روی مبلی نشست وپرسید: حالت چطوره؟درد که نداری؟ پرنیان آرام گفت: ممنون،خوبم! بابک دستی به موهای خوش حالتش کشید و گفت: حوصله ت که سر نرفته؟! پرنیان گفت: نه اصلا، خاتون خیلی مهربون و خوش صحبته، خیلی هم به من لطف داره.
بابک از جابرخاست و در حالیکه به سمت آشپزخانه میرفت گفت: خوبه! خوبه! خوشحالم که راضی هستی. وبا صمیمیت خاصی گفت: "پرنیان" تو چی میخوری؛ چای یا قهوه؟ پرنیان برای لحظه ای تپش قلبش شدت گرفت، با لحن مرتعشی گفت: هرچی شما دوست دارید. هربار که بابک نام او را اینطور صمیمانه ادا میکرد او ناخواسته ملتهب میشد. بابک در حالیکه سینی چای را روی میز می گذاشت نگاه دقیقی به چهره پرنیان انداخت و گفت: مثل اینکه تب داری، گونه هات گل انداخته!
پرنیان با دستپاچگی کف دستانش را روی گونه هایش گذاشت و گفت: نه، نه شاید از گرماست! بابک گفت: خوب خدا رو شکر، آخه میخوام ببرمت یه گشتی بزنیم. پرنیان با تعجب به بابک نگریست. بابک لبخند معنی داری زدو گفت: چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟! زیاد تو خونه نشستن واسه روحیه ات خوب نیست
پرنیان گفت: آخه با این پا... بابک پایش را روی پای دیگرش انداخت و گفت: بله حواسم هست، منظورم یه گردش کوچولو با اتومبیل تو خیابونای خلوته. بعد با لحن شوخ طبعانه ای گفت: به من افتخار میدین پرنسس؟!
پرنیان احساس کرد که ضربان تند قلبش گرمای بی حدی را به رگ هایش دواند، جملات بابک که بدون هیچ منظورخاصی بیان میشد ناخواسته او را در دریای عشق خود گرفتارتر میکرد و هر لحظه به علاقه بابک امیدوارتر.
پرنیان نفس عمیقی کشید ودر حالیکه به دیدگان منتظر بابک مینگریست به زحمت لبخند زد

نظرات کاربران درباره کتاب رویای ناخوانده