فیدیبو نماینده قانونی انتشارات افرا شریف و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گلین آغا

کتاب گلین آغا

نسخه الکترونیک کتاب گلین آغا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گلین آغا

رحیم به دریا زل زده بود و از دور دست باکو را می‌دید. با لحنی از تأثر گفت: ــ حیف شد که باکو را از دست دادند. این ملت با این فرهنگ و سنن خود متعلق به سرزمین ایران است که با سنن و فرهنگ آنجا همخوانی دارد. ایوب هم که انگار غرق در چنین افکاری بود در پاسخ گفت: ــ اکنون از ایران جدایش کردند ولیکن مطمئن هستم روزی در این مناطق مرزها از بین خواهند رفت و اقوام مختلف آزادانه در سرزمین‌های یکدیگر رفت و آمد خواهند کرد. رسول رو به رحیم کرد و پرسید: ــ چرا اینجا متعلق به ایران است؟ ایران هم سرزمین‌ها را با زور سرنیزه می‌گرفت و با زور سرنیزه هم از دست می‌داد. رحیم که انتظار چنین سخنی را نداشت در جای خودش جابه‌جا شد و گفت: ــ می‌پرسی چرا می‌گویم این سرزمین متعلق به ایران است؟!! من منظورم سرزمین نیست. سرزمین را می‌توان با لشکرکشی تصرف کرد. همچنانکه قرن‌ها انجام داده‌اند و هنوز هم انجام می‌دهند. منظور من مردم اینجا هستند که جزئی از مردم ایرانند. شاید بپرسی از کجا این حرف را می‌زنم!؟ ببین کشور ایران توسط چند قوم شکل گرفت. این اقوام با هم سنن و فرهنگ‌های مشترکی ایجاد کردند. فصل مشترک بین آنها بسیار زیاد است. اشتراکاتشان در طی چند هزار سال در گذر زمان ایجاد شده. در سختی‌ها و شادی‌ها با هم سهیم بوده‌اند و اکنون اینچنین به خاطر بی‌لیاقتی قاجارها از هم جدا شدند و به این صورت که پیش می‌رود، این مرزها مستحکم‌تر و بسته‌تر هم خواهند شد. رسول با تکان دادن سر تظاهر به موافقت با رحیم کرد: ــ راست می‌گویی ایران را اقوام مختلف ساختند. ولی آقا رحیم باید ملی‌گرایی را کنار گذشت و به جهان‌گرایی پرداخت. رحیم متوجه منظور او نشد و حوصله بحث بیشتری در این موضوع را نداشت. پاسخی نداد. حوالی عصر به آستارای روسیه رسیدند. تصمیم گرفته بودند که هرچه سریعتر از مرز عبور کنند و شب را در آستارای ایران اطراق و فردا صبح از آنجا به طرف اردبیل حرکت کنند. ولی مرز در این ساعت بسته بود. مجبور شدند شب را در مهمانخانه محقری به صبح آورند. صبح زود بعد از صبحانه مختصری توسط درشکه‌ای خود را به نزدیکی پل مرزی رساندند. مه رقیقی همه جا را پوشانده و باران خفیفی می‌بارید و هوا را تار کرده بود. بار و بنه خود را برداشتند و در صف کوتاه مسافرانی که می‌خواستند از مرز خارج شوند ایستادند. با اشاره دست یک سرباز که لباس کثیفی بر تن داشت وارد اتاقی پر دود شدند. افسری پشت میزی نشسته بود با سیگاری در گوشه لبش. چشم راستش که در معرض دود سیگار قرار داشت نیمه بسته بود. دستش را دراز کرد و گفت: ــ پاسپورت. رحیم سریعاً پاسپورت‌ها به همراه مجوز عبور را به افسر داد. افسر پاسپورت‌ها را ورق زد و مجوز را مطالعه کرد. بعد نگاهی به رحیم انداخت. سیگار را از میان لبانش برداشت و خاکستر آنرا در زیر سیگاری پر از ته سیگار تکاند و گفت: ــ برای رفتن به ایران که مجوز نمی‌خواهید! رحیم ساکت به او نگاه می‌کرد. نمی‌دانست چه باید بگوید. نادیا پیش رفت و گفت: ــ مجوز بیشتر به خاطر من بود که شهروند روسیه هستم و با یک ایرانی ازدواج کرده‌ام.

ادامه...

بخشی از کتاب گلین آغا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دفتر اول. سنت پترزبورگ

۱

مهاجرت و زندگی در شهرهای بزرگ در انسان هیجان خاصی ایجاد می کند. سنت پترزبورگ دهه اول قرن بیستم یکی از این شهرها بود، شهری با خصوصیات چند گانه، بنا شده در کرانه خاوری دریای بالتیک. از نیمه دوم قرن نوزدهم در روسیه حرکتی پر سرعت برای رشد و هم تراز شدن با اروپای صنعتی شروع شده بود. در شروع قرن بیستم سن پترزبورگ تبدیل به یک مرکز عظیم صنعتی شده و تغییرات سریعی در زندگی مردم صورت گرفت. اتومبیل، تلفن، برق، خطوط آبرسانی و سایر راحتی های مدرن در شهر معرفی شده بودند. موجی از مهاجرین داخلی و خارجی برای منفعت بردن از چنین رشدی به این شهر نقل مکان کردند. این تحولات با خود عصری را ایجاد کرد که در تاریخ شهر سنت پترزبورگ تبدیل به عصری درخشان و پر حادثه شد. این عصر با تاجگذاری پر زرق و برق نیکلای دوم در مسکو شروع شد و با ظالمانه ترین جنگ، جنگ جهانی اول، به پایان رسید.

۲

کالسکه ای دو اسبه با شتاب بر روی سنگ فرش خیابان به سرعت گذشت، ایوب تابان ناگهان در جای خود در لبه پیاده رو ایستاد و با تعجب به عبور کالسکه نگاه کرد. رهگذری با عصبانیت دست خود را به طرف کالسکه ای که دور می شد بلند کرد و فریاد زد:
ــ ببین برای جشن گرفتن سه قرن حکومت چه هول کرده اند.
شهر در جنب و جوش زیادی بود، دربار تمام گستره امپراطوری را برای برگزاری جشن سه قرن حکومت سلطنت رمانوف ها آماده می کرد. هزینه فراوانی برای انجام هر چه بهتر این جشن ها در نظر گرفته شده بود. سنت پترزبورگ هم به عنوان مرکز امپراتوری در کانون توجهات کمیته برگزاری جشن ها بود.
ایوب عرض خیابان را مورب گذشت و با چالاکی به پیاده­روی روبرو پرید. پله های ورودی یک ساختمان مجلل با نماکاری زیبا را با سرعت بالا رفت و در اولین طبقه زنگ دری را به صدا در آورد. لحظه ای بعد دختر جوانی درب را باز کرد و با تبسمی مودبانه سلام کرد. ایوب کلاه را از سرش برداشت و با دو دست آنرا روبروی سینه اش نگه داشت. کمی به این دختر خیره شد و با عجله پرسید:
ــ با آقای دودایف کار داشتم.
دختر با مهربانی در را کمی بیشتر باز کرد و با دست به ایوب تعارف کرد که وارد شود. قبلاً نیز چندین بار به اینجا برای سفارش آرد، شکر و مواد دیگر مورد نیاز قنادی ولادیمیر آمده بود. دفتر دودایف متشکل از سالنی بزرگ با چندین اتاق در اطراف سالن که تمام در و دیوارهای سالن و اتاق ها به صورت زیبایی با چوب قهوه ای سوخته آرایش شده بودند. شرکت دودایف و برادران آرد از اکراین و دیگر نقاط جهان و مواد برای قنادی ها، نانوایی ها و رستوران های شیک تهیه و وارد می کردند. آقای دودایف که اصالتاً یک مسلمان داغستانی بود، پشت میز بزرگی در یک اتاق بزرگ که پنجره آن رو به سوی رود نوا باز می شد نشسته بود. دودایف مردی بلند قامت با موهای صاف که به سمت چپ سرش شانه شده و سبیل قهوه ای رنگ با کت و شلواری آبی سیر با دیدن ایوب او را شناخت و از جا بلند شد و از پشت میز بیرون آمد و در حالیکه دستش را به طرف ایوب دراز می کرد به رسم مسلمانان گفت:
ــ سلام علیکم.
بعد در حالیکه دست راست ایوب را در دست داشت با دست چپش به ایوب تعارف کرد که بنشیند.
ــ خوب چطوری پسرم؟ ولادیمیر چطور است؟
ــ خوب هستند. سلام رساندند.
دودایف در حالیکه خودش نیز رو در روی ایوب بر روی مبل راحتی چرمی قهوه ای رنگی می نشست، ادامه داد:
ــ خیلی وقت بود که تو را ندیده بودم. ببینم شراکتتان با ولادیمیر به کجا رسید؟
در این موقع قبل از اینکه ایوب جواب دودایف تاجر را بدهد دختری که درب را به روی ایوب باز کرده بود وارد اتاق شد. دودایف صورتش را برگرداند و به دختر گفت:
ــ بیا تو. ایوب تو با دختر من، نادیا، آشنا شدی؟
ــ بله ایشان را در موقع بازکردن در زیارت کردم. نمی دانستم دختر شما هستند. البته من چند سال پیش دختر شما را دیده بودم ولی اکنون ماشاالله ایشان بزرگ شده اند و من نتوانستم ایشان را به جا بیاورم.
دختر دودایف با هیکلی بسیار موزون با پیراهنی از ماهوت یشمی سیر با یک دامن پشمی یشمی مات که تا کمی زیر زانوانش می رسید با چشمان سبز پر رنگ، در ورودی اتاق در حالیکه دست هایش را در هم قلاب کرده و با ظرافت خاصی ایستاده بود، تبسمی بی آلایش بر لبانش نقش بست. موهای خاکستری مایل به بورش را پشت سرش به صورت دلپذیری گره کرده بود به طوری که گوش های ظریف و سفیدش به وضوح دیده می شد.
ــ نادیا! بیا داخل با ایوب آشنا شدی؟ ایوب سال هاست که در سنت پترزبورگ با مادر و پدرش زندگی می کند.
نادیا با صدای لطیفی گفت:
ــ بله پدر، ایشان را می شناسم. قبلاً چندین بار دیدمشان.
او در حالیکه کمی خجالتی به نظر می رسید رو به پدرش کرد و پرسید:
ــ می خواستم ببینم که چای یا قهوه میل دارید؟
ــ بله دخترم لطفاً برای من یک استکان کوچک چای تازه بیاور.
بعد نادیا رو به ایوب کرد و پرسید:
ــ شما چطور؟
ــ من هم چای می خورم لطفاً.
وقتی نادیا با سینی چای وارد اتاق شد، پدرش را که به طرف چپ مبل لم داده بود و با صدایی که کمی هیجان در آن مشاهده می شد دید که می گفت:
ــ همه جا را چراغانی کرده اند، حتی سرتاسر کلیسای جامع پتروپالوسک با آن ارتفاع بلندش. زندگی در این شهر به یک زندگی نیمه شبانه، یک زندگی از هم گسیخته، شب زنده داری ها، قمارخانه ها، رقاص خانه ها، جام های شراب و زنان نیمه برهنه مست و مردان شهوت ران تبدیل شده است.
در این لحظه دودایف متوجه ورود نادیا شد و خودش را در مبل کمی جابه جا کرد و ادامه داد:
ــ انگار نه انگار که مردم دیگری هم در این شهر و در این سرزمین زندگی می کنند. وضعیت مردم در قفقاز و در مناطق مرکزی کشور، وضعیت بسیار اسفباری است. در همین شهر هم تنفر عظیمی از حاکمیت در حال رشد است. همه این ها را یا نمی بینند و یا خود را به نفهمی زده اند. با اوضاعی که در اروپا حاکم شده است، من از آینده هراس دارم.
نادیا سینی چای را بر روی میز بین دو نفر آقایان قرار داد و می خواست که از اتاق خارج شود که دودایف گفت:
ــ لطفاً تو هم بنشین. ایوب از پسرهای خوبی است که بسیار مورد اطمینان ولادیمیر است و اکنون بعد از چند سال کار با او شریک شده است.
ایوب با تبسمی رضایت مند و با کمی خجالت گفت:
ــ البته در سود حاصله و نه در کل قنادی. در ضمن ایشان من و پدرم را شریک کرده اند.
دودایف در حالیکه دستانش را در هوا چرخ می داد با لبخند گفت:
ــ البته! البته! ولی این هم شروع بسیار خوبی است. نشان دهنده اعتماد او به شما و صداقت شما در کارها است.
نادیا که در کنار پدر بر روی مبلی به صورت بسیار مودبانه نشسته بود، نگاهی به ایوب که پسری قد بلند با چشمان قهوه ای روشن و موهای خرمائی بود انداخت. چشم های ایوب نیز در یک لحظه رد نگاه نادیا را قطع کرد و هردو تبسمی دوستانه کردند.
دودایف رو به نادیا کرد و گفت:
ــ لطفاً سفارشات قنادی ولادیمیر را یاداشت کن.
ایوب سریعاً تکه کاغذ تا شده ای را از جیب بغل در آورد و با دو دست به سوی دودایف دراز کرد.
ــ تمام سفارشات را در اینجا یاداشت کرده ام.
دودایف کاغذ را گرفت نگاهی به آن انداخت و آنرا به نادیا داد. نادیا کاغذ را گرفت و با اظهار اینکه باید کارهای مربوط به سفارش را انجام دهد از اتاق خارج شد. دودایف نگاهی به ایوب انداخت و گفت:
ــ از تعداد پرسنل کم کرده ام. نادیا که وارد دانشکده دولتی شده است در کارها کمکم می کند.
در حالیکه نفس عمیقی می کشید خود را در مبل کمی عقب کشید و ادامه داد:
ــ به کمک پسرم هم در این شرکت امیدی ندارم. او پارسال وارد دانشکده فنی شد. اکنون هم با این کمونیست ها قاطی شده است. مدام از تغییر و انقلاب صحبت می کند. راستش بعضی وقت ها هم به او حق می دهم.
بعد در حالیکه بدن خودش را به طرف جلو می آورد و انگشت سبابه اش را در هوا تکان می داد ادامه داد:
ــ البته آن قسمت از حرف هایش که در مورد نیاز به تغییرات است را قبول دارم.
ایوب مودبانه به دودایف گفت که باید به قنادی ولادیمیر برگردد. دودایف او را تا دم در اتاق خودش بدرقه کرد و در حالیکه با او دست می داد گفت:
ــ جمعه شب ها، با دوستان در منزل ولادیمیر جمع می شویم. شاید تو را آنجا دیدم.
ایوب به طرف درب خروجی رفت و به نادیا که در کنار میزی مشغول نوشتن بود خیره نگریست. نادیا سر از کار کشید و ایوب با تعظیم سر خداحافظی کرد. نادیا برای بدرقه تا در خروجی ایوب را همراهی کرد و گفت که از دیدار او خوشحال شده. ایوب در را باز کرد، نگاهی به نادیا انداخت، تبسمی کرد و خارج شد. بر روی پله ها ایستاد و متوجه شد که در وجودش احساس خوب و غریبی پیدا شده است.

۳

ایوب به همراه پدرش رحیم تابان و مادرش، زینت خانم وقتی که ۱۲ ساله بود و بعد از مدتی اقامت در باکو به سنت پترزبورگ آمده بودند. پدرش رحیم به خاطر کسادی در کار و درگیری ها در ایران و به خصوص در تبریز تصمیم گرفته بود که نزد برادرانش که در باکو کار و زندگی می کردند برود. در آن زمان رفت و آمد کاری بین تبریز، باکو و استانبول امری معمول بود. حتی تجار تهرانی و اصفهانی هم از طریق تبریز با این دو شهر تجارت می کردند. بعد از مدتی پدرش با یک روس بنام بوریس که اهل سنت پترزبورگ بود آشنا می شود. او از سنت پترزبورگ و امکانات، موقعیت ها و فرصت های فراوان شغلی و مالی در آنجا برای رحیم صحبت می کند و به او می گوید که اگر مایل باشد می تواند به او برای پیدا کردن کار در سنت پترزبورگ کمک کند. مدتی بعد پدرش هم با وجود مخالفت مادرش، زینت خانم، از طریق راه آهن باکو - مسکو به سنت پترزبورگ و دیدار دوستش بوریس می رود. بوریس که مردی مذهبی و مهربان بود، رحیم را به برادرش ولادیمیر که صاحب یک قنادی در محله اعیان نشین شهر بود و درنظر داشت به خاطر کیفیت بالای شیرینی هایش و افزایش تقاضا، فعالیت خود را توسعه دهد، معرفی کرد.
ولادیمیر ایوانویچ مردی بود مسن و متوسط القامه، کمی چاق و با صورتی گرد و قرمز با لپ های آویزان، دارای نگاهی مهربان، دستانی درشت، شکمی برآمده، موهای سرش در جلو کمی عقب نشینی داشت و خط ریش بلندش کمی روی گوش هایش را نیز پوشانده بود. او که مردی با هوش، مهربان و مذهبی بود رحیم را استخدام کرد. رحیم هم که مردی ساعی و با ذکاوت بود با سعی و کوشش فراوان در طول چند سال توانست به رونق کار ولادیمیر کمک بسزائی نماید و اعتماد او را در صداقت و درستی جلب کند. ولادیمیر همیشه به دوستانش می گفت که رحیم را خدا برای او فرستاده و باعث رونق کار قنادی او شده بود. قنادی ولادیمیر با تولید انواع شیرینی ها، ناپلونی، نوقا، ریس،... تبدیل به یکی از معروفترین قنادی های سنت پترزبورگ شده بود. سرمایه داران و تجار معروف شیرینی های خود را به قنادی ولادیمیر سفارش می دادند. حوالی عصر غلغله ای از مردم در فروشگاه ولادیمیر برای خرید شیرینی های تازه به پا می شد. رحیم که در تهیه و آماده کردن شیرینی ها مهارت خاصی پیدا کرده بود، در کنترل کارگاه که درست در پشت فروشگاه قرار داشت، فعالیت می کرد. با مدیریت خوب او روز به روز به تعداد تازه به دوران رسیده ها و ثروتمندانی که برای خرید به قنادی ولادیمیر مراجعه می کردند افزوده شده بود. چند سال بعد، او به رحیم پیشنهاد داد که علاوه بر حقوق، در سود حاصله نیز شریک شود.
ایوب دوره ابتدائی را در باکو به اتمام رساند و بعد از اقامت در سنت پترزبورگ در دبیرستانی که نزدیک منزلشان قرار داشت، ثبت نام کرد. ایوب به سرعت یکی از شاگردان ممتاز مدرسه شد. عشق و علاقه او به ادبیات داستانی روس، او را به مطالعه رمان های نویسندگان بزرگ روسی همچون، تولستوی و داستایوفسکی کشاند. آشنائی با ادبیات روس و مطالعه نشریات روسی، از او یک روشنفکر تمام عیار که تمایلات شدید انسان دوستانه داشت، ساخت.
از همان اوایل شروع کار پدر در قنادی ولادیمیر، ایوب نیز در اوقات فراغت و بیکاری در قنادی کار می کرد. بعد از مدتی کلیه کارهای حسابداری، سفارشات، کارهای مربوط به فروشگاه از دکوراسیون گرفته تا تبلیغات و کنترل دخل و خرج را نیز تحت نظارت ولادیمیر به عهده گرفت. پاکی و صداقت این پسر شدیداً در قلب ولادیمیر تاثیر گذاشته بود. او ایوب را همانند پسر خود دوست می داشت. پسر ولادیمیر، الکساندر تنها فرزند او با درجه افسری ارتش امپراتوری در جنگ با ژاپن در منچوری کشته شده بود و غم بزرگی بر دل همسر ولادیمیر، یکاترینا برجای نهاده بود.
چند سالی از اشتغال رحیم در قنادی ولادیمیر می گذشت که بنا به پیشنهاد او یک ساختمان سه طبقه در یکی از بهترین بلوارهای شهر خریداری کردند و همگی به آنجا نقل مکان نمودند. ولادیمیر و همسرش، یکاترینا در طبقه اول، رحیم و خانواده اش در طبقه دوم و طبقه سوم را نیز خالی از سکنه باقی گذاشتند. پله های عریضی که در منتها الیه سمت راست ساختمان قرار داشت طبقات را به هم ربط می داد. این ساختمان دارای اسطبل بزرگی بود. ولادیمیر کالسکه با شکوه با دو اسب خوبی خریداری کرده بود به طوری که در آن اسطبل به راحتی جای می گرفتند. هر وقت ولادیمیر با همسر خود سوار بر آن کالسکه می شد و در خیابان حرکت می کرد خیلی با ابهت به نظر می رسید.

۴

بعد از اینکه ایوب، نادیا را که اکنون یک دختر جوان و زیبا شده بود ملاقات کرد، دیگر از آن به بعد تمام سفارشات را خود شخصاً به شرکت دودایف می برد. سعی می کرد تا مقدار سفارشات را هم کم بدهد تا بدینوسیله زود به زود نادیا را ملاقات و چند جمله ای با او صحبت کند. در این سال رفتار ایوب به طور محسوس کمی تغییر کرده بود. در موقع کار بسیار بشاش بود و با خودش آواز می خواند. در کارهای خانه فعالتر شده بود. احساس خوبی داشت. چندین بار مادرش، زینت خانم با تبسم شیطنت آمیزی به رحیم چشمک زده بود. ولادیمیر نیز از اینکه ایوب ریتم و ترتیب سفارشات را تغییر داده بود، پیش خودش حدس هائی می زد.
صبح شنبه برف مختصری بارید و همه جا را سفید پوش کرد. سرمای زمستان سنت پترزبورگ در سال ۱۹۱۳ با سرمای سال های دیگر فرقی نداشت، تنها فرقی که می شد در این زمسان احساس کرد، هیجانی بود که در رفتار جوانان ایجاد شده بود.
ایوب در ایستگاه نزدیک فونتانکا(۱) از تراموا بیرون پرید. یقه پالتوی خود را بالا زد و کلاهش را مرتب کرد و در راستای خیابان به طرف ساختمان بزرگ و قدیمی که با چندین پله دراز سنگی به سکوئی که چهار ستون سنگی بلند، طاق ورودی را نگه داشته بود رسید. به چالاکی از پله ها بالا رفت و از در بزرگ و پهن ساختمان وارد شد. صدای تشویق و همهمه مردم از درون تالار به گوش می رسید. در ورودی اصلی تالار باز بود و عده ای که قادر به ورود به تالار نشده بودند در مقابل آن تجمع کرده بودند. ایوب به سختی با کمک آرنج های خود از میان مردم راهی برای ورود به تالار باز کرد. صدای شلیک خنده و تشویق جوانان در ردیف های آخر به گوش می رسید. وقتی ایوب توانست به حدی وارد شود که سن تالار را ببیند، سخنران از پشت میز خطابه پائین می آمد. تالار مملو از جمعیت بود. هیچ جای خالی در تالار دیده نمی شد، مردم در کنار دیوارها و در راهروهای بین صندلی ها هم به طور فشرده ایستاده بودند. بر روی سن تالار میزی قرار داشت که عده ای پشت آن نشسته و جلسه را کنترل می کردند. میز خطابه در نزدیک پله هائی که برای بالا آمدن به سن استفاده می شد قرار داشت. ایوب در حالیکه سعی می کرد بر روی پنجه های پاهای خود بایستاد تا جائیکه می توانست گردنش را دراز کرد و به اطراف نگاهی انداخت. با کنجکاوی به دنبال کسی می گشت؛ بدنبال نادیا. از او شنیده بود که روز شنبه به جلسه سخنرانی انجمن فلسفی خواهد رفت. در تالار همهمه ای بود. در این هنگام یکی از اعضای پشت میز از شخصی بنام آکودین دعوت به سخنرانی کرد. مردی کوتاه قد با سری تاس سریعاً از ردیف جلو بر خواست و با چالاکی از پله ها بالا رفت و پشت میز خطابه قرار گرفت. عینک پنسی خود را با دستش به بالای بینی اش هل داد و آماده ایراد سخنرانی خود شد. چند نفر از جوانان ردیف آخر متلکی به او انداختند. چند نفر از ردیف های جلو برگشتند و با در هم کشیدن ابروهای خود نارضایتی خود را از جوانان ابراز داشتند. ایوب اصلاً به صحبت های سخنران توجه نمی کرد. فقط سعی داشت که نادیا را بین جمعیت شناسائی کند. سخنران در حال حمله به کلیسا و باورهای روس ها بود. ایوب ناگهان در کنار دیوار متوجه نادیا شد. دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و کیفش روی سینه اش زیر دستانش قرار داشت.
سخنران به هیجان آمده بود و با مشت گره کرده به روی میز خطابه می کوبید و با بالا بردن دست راست خود، انگشت سبابه اش را در هوا تکان می داد. انگار می دانست که چگونه جمعیت را به وجد آورد. روسیه در حال افتادن به دست چنین انسان هایی بود. جلسه به هیجان آمده و صدای عده ای که او را دعوت به رعایت در سخنرانی می کردند در بین تشویق مداوم جمعیت محو می شد.
نادیا چندین بار به عقب نگاه کرد و در نهایت تصمیم گرفت که از بین جمعیت ایستاده خود را به در جانبی تالار برساند و از آنجا خارج شود. جو تالار برای او سنگین شده بود. ایوب که تمام وقت، او را زیر نظر داشت، سریعاً با عذرخواهی از آدم های اطراف، خود را از در اصلی تالار بیرون کشید و به طرف در خروجی ساختمان حرکت کرد و از آن خارج شد. سوز سردی به صورتش خورد. یقه پالتوی خود را بالا داد و کلاهش را به سر گذاشت و از پله ها سریعاً پائین دوید و به آن طرف خیابان رفت. با اینکه هنوز ساعت چهار بعد از ظهر بود ولیکن هوا رو به تاریکی می رفت. ایوب کمی دورتر از در ساختمان انجمن در فرورفتگی فروشگاهی ایستاد و نادیا را که از ساختمان بیرون می آمد مشاهده کرد. نادیا بر روی پله ها ایستاد، چکمه های بلندی که تا زیر پالتویش می رسید به پا داشت، پالتوی خود را مرتب کرد و دکمه های آنرا تا زیر چانه اش بست و کلاه پشمی خود را به روی سرش کشید. با کمی مکث از پله های سنگی با دقت پائین آمد و خود را به پیاده رو رساند و به طرف خیابان اصلی حرکت کرد. ایوب هم در حالیکه تپش قلبش رو به فزونی گذارده بود به صورت مورب از آن سوی خیابان با گام های تندی به سوی نادیا نزدیک شد و او را صدا کرد. نادیا با تعجب سریعاً برگشت و ایوب را روبروی خود دید.
ــ سلام نادیا، عجب سعادتی، از اینجا می گذشتم که ترا در این طرف خیابان دیدم.
نادیا در حالیکه نمی توانست تعجب خود را پنهان کند به ایوب سلام کرد. ایوب سریعاً ادامه داد:
ــ رفته بودم کتاب بخرم، آنرا هم پیدا نکردم و تصمیم گرفتم قدمی بزنم که ترا اینجا دیدم. تو اینجا چکار می کنی؟
بر لبان نادیا تبسم بی آلایشی نقش بست و با متانت جواب داد:
ــ رفته بودم انجمن فلسفی و حالا دارم به طرف ایستگاه تراموا می روم که به خانه بر گردم.
ــ چه جالب! تا ایستگاه ترا همراهی می کنم. سخنرانی ها چه طور بودند؟
نادیا در حالیکه شانه های خود را بالا می انداخت گفت:
ــ به نظرم جوانان بیشتر به سخنرانی های تند و رادیکال علاقه دارند و همین موضوع انجمن را تحت فشار قرار داده است. امروز می خواستم که زودتر تالار را ترک کنم ولیکن انبوه جمعیت به حدی بود که منتظر شدم و اصلاً متوجه نشدم که هوا تاریک شده است.
ــ البته هنوز دیر نیست. در زمستان هوا زودتر تاریک می شود.

باد سردی به زیر یقه پالتوی نادیا دوید و موهایش که کمی از زیر کلاهش بیرون زده بود را نوازش داد. نادیا در حالیکه دستش را روی کلاهش می کشید گفت:
ــ درسته. اما پدرم اصرار دارد که زود به خانه برگردم. به خصوص در این اوضاع و احوالی که وجود دارد.
ایوب در حالیکه به نادیا نگاه می کرد گفت:
ــ اوضاع جالبی نیست. جو بین جوانان، روشنفکران و کارگران روز به روز رادیکالتر می شود.
نادیا برگشت و با تبسمی که نشان از تائید صحبت ایوب داشت گفت:
ــ دقیقاً. همین جلسات انجمن نیز که قبل ها بحث های فلسفی جالبی در آن صورت می گرفت، اکنون تبدیل به جلساتی با سخنرانی های تند و انقلابی شده است.
او در حالیکه کیفش را به سینه اش می فشرد ادامه داد:
ــ جامعه در حال تغییر است. پدرم معتقد است که تغییر در کل اروپا در حال اتفاق افتادن است ولی در روسیه بسیار تند و رادیکال ممکن است شروع شود.
ایوب در حالیکه شانه هایش را زیر پالتو کمی جابجا می کرد گفت:
ــ این نوع تغییرات می تواند شروع مشکلات بعدی باشد.
نادیا در حالیکه با سر حرف ایوب را تصدیق می کرد گفت:
ــ پدرم هم همین نظر را دارد ولیکن انور برادرم در فعالیت گروهای تندرو دانشجوئی شرکت می کند. هر روز در حال پخش اعلامیه هائی علیه تزار و سیستم حکومت هستند. پدرم خیلی نگران است.
حالا هر دو به ایستگاه تراموا رسیده بودند و نزدیک شدن تراموا از دور را مشاهده می کردند. ایوب که دوست نداشت به این زودی از نادیا جدا شود و دوست داشت بیشتر با او صحبت کند با عجله گفت:
ــ نادیا دوست داری که چند ایستگاه را با هم قدم بزنیم؟ می دانم که دیرت شده است ولی می توانم ترا تا منزل برسانم.
نادیا نگاهش را به ایوب که اکنون در مقابلش در زیر نور چراغ ایستگاه ایستاده بود دوخت. احساس غریبی به او دست داد. احساس نزدیکی. با کمی تامل در حالیکه انگشتان دستش را در مشتش بازی می داد با صدائی آرام گفت:
ــ می ترسم که در خانه نگران شوند.
ایوب چیزی نگفت. عشق و علاقه او به نادیا بدون شائبه بود. نادیا نیم نگاهی به ایوب کرد. چشم های ایوب پر از التماس بود. نباید تقاضای او را رد کند. با تبسمی شیرین گفت.
ــ بسیار خوب. چند ایستگاه پائین تر سوار تراموا می شویم.
در بین راه ایوب در حالیکه در خوشحالی و نشاط بی سابقه ای غوطه می خورد، در فکر این بود که صحبت را چگونه ادامه دهد. در حقیقت، ایوب می خواست با کمال صراحت به نادیا بگوید که چقدر دوستش دارد. ولی می دانست که این روش درستی نیست. چه روشی درست است؟ نمی دانست.
هر دو در کنار هم در پیاده رو شروع به قدم زدن کردند. از دور پلی که بر روی رودخانه می گذشت، دیده می شد. نور چراغ های نارنجی رنگ بر روی رودخانه یخ زده افتاده بود. بادی سوزناک از روی رودخانه کنده و بسوی آنها حمله ور شد. دانه های برف سوزنی شکل یخی از آسمان شروع به ریختن کرده و لایه برف تازه تشکیل شده زیر پای آن دو، بر روی پیاده رو به خشکی صدا می کرد. ایوب هیجان خاصی در دل احساس می نمود. نادیا با اینکه نگران بود ولی احساس گرمی درونش را فرا گرفته بود. ایوب آرزو می کرد که فاصله بین ایستگاه ها تا ابد باشد. مسیر را گاهی در سکوت و گاهی به صحبت های معمول، از زیبائی شب های زمستان، از شاعرانه بودن رقص دانه های برف طی کردند. به خیابان ساحلی رسیدند. در ساحل روبرو چراغ های خیابان در زیر ریزش برف سوسو می زدند. به طرف پل حرکت کردند. انعکاس پرتو نور چراغ های روی پل، بر سطح یخ زده رودخانه نوا فضای لطیفی ایجاد کرده بود. لحظه ای بر روی پل ایستادند و به این منظره خیره شدند. لبخندی به هم زدند. بادی سرد در پهنای رود نوا وزید و موجی در برف های معلق ایجاد شد. سوز سردی به گونه های آن دو برخورد کرد. طول پل را کمی سریعتر طی کردند و در امتداد خیابان ساحلی با قدم های تند راه افتادند تا به یکی از کانال های رود نوا رسیدند. بر سر نبش خیابان لحظه ای درنگ کردند. باد زیر پالتوی ایوب وزید. اکنون سوز سرما را به خوبی احساس می کردند. در امتداد کانال کالسکه ای خالی به آنها نزدیک شد و آن دو سوار آن شدند و به سوی منزل دودایف حرکت کردند.
کالسکه روبروی منزل دودایف ایستاد، ایوب از آن به بیرون پرید و به نادیا کمک کرد تا پیاده شود. ایوب با خوشحالی و لبخندی از نادیا برای اینکه با او قدم زده بود تشکر کرد و ادامه داد:
ــ از طرف من به پدر و مادرتان سلام برسان.
احساس نزدیکی و دوستی زیادی در نادیا نسبت به ایوب ایجاد شده بود. با لطافتی دور از انتظار به ایوب گفت:
ــ من فکر می کنم بهتر است خودتان داخل بیائید و به آنها سلام کنید. در ضمن بهتر است پدر ببیند که در این تاریکی خودم تنها به منزل نیامده ام. حتماً نگران شده اند.
ایوب با کمی تامل درخواست نادیا را پذیرفت. کرایه کالسکه را پرداخت و با نادیا همراه شد. سونیا، کلفت پیر با قدی کوتاه و هیکلی نیمه چاق و صورتی گرد و سفید با چشمانی آبی شاداب، در را به روی آنها گشود. نادیا با خوشحالی به طرف اتاق نشیمن که پدر و مادرش در آنجا بودند شتافت. در حالیکه سلام می کرد پدرش را با لبخندی دخترانه بوسید و برای بوسیدن مادرش به طرف او می رفت که در جواب پدرش که می خواست بداند چرا دیر به منزل آمده است گفت:
ــ نمی توانید حدس بزنید، چه کسی مرا تا منزل همراهی کرد.
پدرش در حالیکه آرنج هایش را به دسته های مبل تکیه داده و دو دست خود را زیر چانه اش گره کرده بود با ملاطفت گفت:
ــ نه نمی توانم حدس بزنم.
در این حین ایوب از در اتاق وارد شد. مادر نادیا، دیانا، که روبروی در بر روی صندلی راحتی در حال بافتن بود او را مشاهده کرد و با خوشحالی به سلام ایوب جواب داد. دودایف که پشت به در نشسته بود سریعاً از مبل راحتی خود بلند شد و با تعجب از دیدن ایوب در حالیکه دو دست خود را باز کرده بود به طرف او رفت و او را همچون پسر خود در آغوش گرفت. نادیا ماجرای ملاقات خود با ایوب و همراهی او تا منزل را به اختصار شرح داد. دودایف در حالیکه از ایوب تشکر می کرد از او برای نشستن دعوت کرد. نادیا برای لحظاتی از اتاق خارج شد و بعد از تعویض لباس هایش به اتاق باز گشت. نگاهی به ایوب کرد و لبخندی از محبت و قدردانی به او هدیه داد. ایوب شرح داد که برای عرض ادب وارد خانه شده است و اگر اجازه دهند رفع زحمت کند. دودایف با قاطعیت نپذیرفت و اصرار کرد که به منزل تلفن بزند و بگوید که برای شام اینجا می ماند. تلفن وسیله بسیار لوکسی بود که بعضی از خانواده های مرفه سنت پترزبورگ داشتند و خوشبختانه، ولادیمیر هم در منزل دارای تلفن بود که به صورت مشترک با خانواده تابان استفاده می کرد.
ایوب ناخواسته مهمان منزل دودایف شد و این موضوع در او شادی وصف ناپذیری ایجاد کرد. خانواده گرم و دوست داشتنی دودایف احساسی از شور و شعف در او بوجود آورده بود.
دودایف از ولادیمیر برای آنها صحبت کرد و گفت که چگونه با ولادیمیر در دوران مدرسه دوست شده بود. ایوب برای اولین بار دودایف را اینچنین ساده و دوستانه می دید. برای او اکنون دودایف دیگر آن مرد جدی مهربان و مدیر نبود بلکه مردی بود ساده و دوست داشتنی که نسبت به او و خانوده او احترام خاصی می گذاشت. دودایف از ایوب پرسید که به چه چیزهائی علاقه دارد و قصد دارد که در آینده چکار کند. انگار می خواست که فضا را برای ایوب دوستانه و صمیمی نماید تا او در منزل آنها احساس راحتی کند.
مصاحبت با دودایف و خانواده اش برای ایوب خوشایند بود. احساس می کرد برقراری ارتباط با آنها آسان است. در حضور آنها هیچگونه التهاب و یا تشویشی غیرارادی احساس نمی کرد. با این وجود در بیان کلمات بیم داشت و محتاطانه عمل می کرد.
نادیا اصلاً همانند بعضی از دختران هم سن و سال خود که دوست دارند در کانون توجهات باشند و همیشه از آنها تعریف و تمجید شود نبود. هیچ چیزی در این دختر زیبا تظاهر بنظر نمی رسید. شکل ظاهری، رفتار و گفتارش همگی عین واقعیت بود. در ورای سیمای او نجابت خاصی دیده می شد. نجابتی آغشته به محبت. کسی که او را نمی شناخت و برای اولین بار او را می دید، غمگینی خاصی از چهره او حس می کرد.
نادیا در صحبت هایش هرگز سعی نمی کرد که با تغییر گفتار و رفتار معمولش خود را هم طراز دیگران نگهدارد. او خودش بود و بس. ایوب گاهی نگاهی به نادیا می کرد و لبخندی می زد. نگاهی از نزدیکی کامل، نگاهی با شور و شعف. در پی یکی از این نگاه ها نادیا با لبخندی ملیح بر لبانش که حاکی از خجالت بود بر خاست و با عذرخواهی کوتاهی از سالن خارج شد. با حالتی از احساسات دخترانه از پله ها بالا دوید و به طور غیرارادی خود را در پشت در اتاق خود پنهان ساخت. با تبسمی کودکانه خود را در آینه تمام قد کمدش نگاه کرد. حالتی از شیرینی و هیجان در درون خود احساس می کرد.
بعد از اینکه خود را در آینه بطور سرسری ورانداز کرد با خوشحالی به طبقه پائین و سالن برگشت. مادرش داشت در مورد زیبائی های طبیعت داغستان، سواحل آن و مهمان نوازی مردم آنجا صحبت می کرد. نادیا تبسمی مودبانه کرد و به طرف صندلی که قبلاً روی آن نشسته بود رفت و در حالیکه بر روی آن می نشست گفت:
ــ مادرم علاقه خاصی به داغستان دارد.
بعد ادامه داد:
ــ سرزمین شما هم چندان از آنجا دور نیست.
ایوب در حالیکه آرنج های خود را بر روی دسته مبل تکیه داده بود خود را کمی به جلو کشید و گفت:
ــ به همین دلیل هم است که مشترکات فرهنگی زیادی بین ما وجود دارد.
مادرش در حالیکه چشم از بافتنی خود برمی داشت با تائید سخنان ایوب گفت:
ــ در واقع مشترکات ما با شما نسبت به روس ها خیلی بیشتر است.
بعد انگار که چیزی به خاطرش آمده باشد ادامه داد:
ــ شما باید یک بار به همراه ما به داغستان بیائید. مطمئنم که لذت خواهید برد. در این سفرها عموماً انور، پسرمان نیز ما را همراهی می کند.
در بین صحبت های مادر، مستخدم خانه، سونیا، با آن قد کوتاه و صورت گرد و شاداب خود برای بردن استکان ها وارد سالن شد. در حال بیرون رفتن از سالن با تبسم شیطنت آمیزی به ایوب گفت:
ــ شما ازدواج کرده اید؟
ایوب تا بنا گوش سرخ شد و در حالیکه می خندید چشم به گل های فرش زیر پایش انداخت. دیانا کمی به شوخی و کمی به جدی رو به مستخدم کرد و گفت:
ــ باز هم این سونیا در کارهائی که به او مربوط نیست دخالت می کند.
بعد از رفتن سونیا همه ساکت شدند و فقط طنین صدای زنگ ساختمان بود که در سالن پیچید و سکوت را شکست. لحظه ای بعد انور وارد اتاق نشمین شد. انور با قدی متوسط و خوش ترکیب با لباس هائی که بیشتر به یونیفورم می ماند، خیلی خوش قیافه جلوه می کرد. ایوب از جا برخاست و در حالیکه آقای دودایف او را به انور معرفی می کرد، دستش را به سوی انور دراز کرد. انور مودبانه دست ایوب را فشرد و گفت:
ــ درباره شما از نادیا شنیده بودم.
دودایف در حالیکه سعی می کرد از روی شانه اش انور را ببیند پرسید:
ــ خب، پسرم از اوضاع و احوال چه خبر؟
انور در حالیکه از پشت مبل پدر به طرف جلو حرکت می کرد با لحنی تمسخر آمیز جواب داد:
ــ اوضاع عالی است. کشور در حال از هم پاشیدگی است و جنگ بین امپریالیست ها بسیار محتمل می باشد.
دودایف در حالیکه ابروان خود را بالا می انداخت خود را در مبلش کمی به جلو کشید:
ــ اینکه دیگر عالی نیست. فاجعه است.
انور با تبسمی رضایت بخش دستانش را به هم مالید و با وجدی کودکانه گفت:
ــ عالی است! برای اینکه دیگر اکنون با همت مردم می توانیم دستگاه دیکتاتوری تزار را به پائین بکشیم.
ــ خوب که چی؟ تزار را پائین کشیدید چه کسی جایگزین او می شود؟؟!!!
انور که حالتی جدی به خود گرفته بود، سریعاً پاسخ داد:
ــ کسی جایگزین تزار نمی شود. حکومت مردم برقرار می شود.
دودایف که دو دستش را از هم باز کرده بود پرسید:
ــ یعنی حکومتی مثل فرانسه؟
انور با کمی ناراحتی در حالیکه قدم می زد گفت:
ــ پدر این موضوع را بارها با هم بحث کرده ایم و شما دوباره تکرار می کنید. آیا فرانسه یک حکومت مردمی است؟
ــ پس چیست؟
این بار انور با صدای کمی بلندتر که به نظر می رسید کمی هم آزرده شده است جواب داد:
ــ فرانسه یک کشور امپریالیستی است که توسط عده ای بورژوا کنترل می شود.
ایوب به سخنان انور که با هیجان خاصی در مورد رابطه کشورهای امپریالیستی با کشورهای عقب افتاده و استعمار مردم آنها و همچنین استثمار کارگران کشورهای امپریالیستی توسط بورژواها ایراد می کرد گوش داد. ابتداً این احساس به ایوب دست داد که رفتار انور کمی توهین آمیز است. به خصوص با پدر خودش. ولی خیلی سریع متوجه سرکشی او در موضوعات سیاسی شد. دودایف می گفت که من سخنان تو را نفی نمی کنم، ولی برای اصلاح این امور لازم به خونریزی و انقلاب نیست. جایگزینی این حکومت با حکومت ایده الی که تو درباره اش صحبت می کنی مرا به وحشت می اندازد.
انور سریعاً سخن را به دست گرفت و در حالیکه دستش را در هوا تکان می داد با هیجان گفت:
ــ این یک حکومت ایده الی نیست. حکومت ایده آل آن حکومتی است که شما به آن معتقدید. تشکیل پارلمانی از تمام اقشار جامعه. در این پارلمان که قدرت در دست بورژواها و مالکان بزرگ خواهد بود آیا کارگران و دهقانان توان عرض اندام خواهند داشت؟ فقط نیروهای پیشروی جامعه با کمک رهبرانی همچون لنین و تروتسکی می توانند مردم را در قالب نیروهای انقلابی سازمان و حکومت مردم را تشکیل دهند. این مردم استثمار شده هستند که می توانند حکومتی بر اساس مساوات و عدالت برقرار کنند.
دودایف در حالی که سعی می کرد خونسرد باشد گفت:
ــ ببین انور من نمی خواهم شعار بدهم. ولی چیزی که ما می گوئیم و می خواهیم آزادی است. منظور از آزادی هم این است که همه مردم، چه مالکان، چه به قول شما بورژواها و چه کارگران و دهقانان در آن بتوانند آزادنه اظهار عقیده کرده و از منافع صنف خود دفاع کنند نه اینکه کسی در آن بالا بنشیند، خود را قیم مردم بداند و حرف اول و آخر را او بزند، حال می خواهد تزار باشد یا شاه و یا هر شخص دیگری.
ــ پدر جان! شما از آزادی ای سخن می گوئید که مالکان و قدرتمندان در آن دست بالا را خواهند داشت. خواهش می کنم فراموش نکنید قطاری که از ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشد ولی راه به جائی نخواهد برد.
ایوب که تا این لحظه ساکت به مجادله سیاسی پدر و پسر گوش می داد رو به انور کرد و پرسید:
ــ آیا فکر نمی کنید که با آموزش مردم می توان آگاهی آنها را بالا برد و در نتیجه حکومت ها را وادار به اصلاحات نمود؟
انور نگاه نافذش را به چشمان ایوب دوخت و با آهنگ تاثرآمیزی که سعی می کرد لحن تمسخرآمیزی به آن بدهد پاسخ داد:
ــ مثلاً در کشور شما که فقر و بی سوادی غوغا می کند چگونه می توانید با آموزش مردم، یک حکومت استبدادی جانی صفت را وادار به اصلاح کنید؟
مادر چشمانش را که به بافتنی انداخته بود به سوی انوار برگرداند و با صدائی اخطار آمیز گفت:
ــ پسرم خواهش می کنم که رعایت کنید.
دودایف که دیگر نمی خواست این بحث را ادامه دهد با صدائی آرام گفت:
ــ پسرم این را باید قبول کرد که نباید در هر بحثی همه موافق باشند. باید قبول کرد که مخالف هم باشد. من به تعدد آرا اعتقاد دارم. در ضمن لازم نیست برای اثبات موضوعی صدای خود را بالا ببریم، در عوض باید قدرت استدلال خود را بهبود ببخشیم. در ضمن بهتر است خوب گوش کردن را هم یاد بگیریم.
دودایف، در حالیکه با بلند کردن دستش به انور اشاره می کرد که مایل به ادامه بحث نیست با قرار دادن دست دیگرش روی دسته صندلی با آرامی انگار که کمرش به سختی راست می شود از جای خود برخاست و در حالیکه به دنبال سونیا می گشت پرسید:
ــ این شام کی حاضر می شود؟

۵

یک هفته از آن مهمانی شام ناخواسته در منزل دودایف گذشت و ایوب روز و شب در رویای آن روز بودن با نادیا، بود. از اینکه در حین قدم زدن نتوانسته بود احساس خود را نسبت به نادیا در میان بگذارد و خواست قلبی خود را با او مطرح کند، خودش را سرزنش می کرد. رفتار ایوب و نادیا تا کنون همانند دو رفیق جوان بود. صراحت گوئی صمیمانه ای بین آن دو در مورد موضوعات مختلف به غیر از در مورد خودشان حاکم بود. ولیکن ایوب هیچ وقت نتوانسته بود به خودش این جرات را بدهد که به نادیا بگوید چقدر او را دوست دارد و تا ابد دوستش خواهد داشت. هر وقت تصمیم گرفته بود که با نادیا صادقانه در مورد خودشان و احساساتشان صحبت کند، احساس کرده بود که این امر کاری سخت و تقریباً غیرممکن است. فکر کردن به این موضوع باعث تپش قلبش می شد.
شب را به خوبی نخوابیده بود. نزدیکی های صبح از رختخوابش بلند شد. زوزه غم انگیز باد قلبش را می فشرد. به طرف پنجره رفت و با شانه به کنار آن تکیه داد، سرما را در بازویش احساس کرد. تیرگی ملال آور صبح و سوسوی رنگ پریده چراغ ها تنها چیزهائی بودند که می توانست به آنها بنگرد. با خودش می اندیشید نتوانستم از بهترین فرصتی که پیش آمده بود استفاده کنم و آنچه را که می خواستم به او بگویم. نتوانستم به نادیا بگویم که می خواهم با وی ازدواج کنم.
لباس هایش را پوشید و در آن تاریکی از خانه بیرون زد. تصمیم گرفت پای پیاده به قنادی برود. عموماً صبح ها ایوب قنادی را باز می کرد. البته نه به این زودی. آن روز یکی از صبح های سرد زمستانی بود. در این روزها بویژه در آن ساعت صبح زود یافتن کالسکه در خیابان های خلوت شهر نیاز به خوش اقبالی داشت. لبه یقه پالتویش را تا روی گوش هایش بلند کرده بود. بخار نفسش از لای یقه اش متصاعد می شد. به آرامی از وسط پیاده روی خیابان خلوت گام بر می داشت. غرق در دریای اندیشه خودش بود. او تصمیم گرفته بود که در اولین ملاقات با نادیا در صورتیکه موقعیت مناسب باشد به او پیشنهاد ازدواج دهد. این تصمیم، هیجانی در او ایجاد کرده بود و در خود احساس عاطفه لطیفی می کرد. ایوب ناگهان از حرکت باز ایستاد تا مطمئن شود که راه را گم نکرده است. سوز سردی به سینه اش وزید. با شتاب براه افتاد و به آن سوی خیابان رفت. بعد از گذر از چند خیابان نیمه تاریک و خلوت به بلوار اصلی وارد شد و در امتداد آن به راه خود ادامه داد تا سرانجام به مقابل قنادی رسید.
آنروز صبح به خاطر سردی هوا مشتری چندانی به قنادی مراجعه نکرده بود. کارگران و رحیم در کارگاه پشت قنادی درگیر آماده کردن سفارشات مردم بودند که تا چند ساعت دیگر، حوالی عصر برای بردن سفارشات خود می آمدند. ولادیمیر و ایوب در قنادی بودند. ولادیمیر مشغول آراستن یک دیس شرینی از نوع قرابیه بود. ایوب هم کیک ها را در ویترین پیشخوان جابه جا می کرد. صدای زنگوله آویزان در پشت در قنادی، ورود شخصی را اعلام کرد. ولادیمیر به گرمی به سلام صدای آشنا جواب داد. ایوب سریعاً سرش را از ویترین بیرون آورد. نادیا با تبسمی ملیح در مقابل پیشخوان ایستاده بود. قلب ایوب به شدت شروع به تپیدن کرد. با مکثی مختصر به نادیا که دسته کیفش را با دو دست جلوی خود گرفته بود و با هر دو زانو ضربه به کیفش می زد، سلام داد. با گام های تندی به انتهای پیشخوان رفت و از نادیا دعوت کرد که به او بپیوندد. ولادیمیر در حالیکه با خونسردی تمام ماجرا را زیر نظر داشت با تبسمی محبت آمیز گفت:
ــ خُب نادیا دخترم چقدر خوشحالم کردی که به اینجا آمدی.
نادیا با متانت پاسخ داد:
ــ می خواستم برای خانه کمی نان خامه ای بخرم. پدرم خیلی نان خامه ای دوست دارد.
ولادیمیر در حالیکه به تزئین دیس بعدی قرابیه می پرداخت گفت:
ــ اگر تلفن کرده بودی برایتان می فرستادم.
بعد زیر چشمی نگاهی شیطنت آمیز به ایوب انداخت. ولیکن سریعاً ادامه داد:
ــ با این حال چقدر مرا خوشحال کردی که خودت آمدی.
ایوب دست هایش را درون جیب شلوار سرمه ای رنگ خود فرو برد، آرنج ها را به پهلو چسباند و به نرمی، شمرده و با صدائی ملایم شروع به حرف زدن کرد:
ــ فرصتی پیش نیامد که از پذیرائی گرم شما تشکر کنم. واقعاً شب دلپذیری بود.
نادیا جوابی نداد و تبسمی کرد و نگاهی به ولادیمیر انداخت. ولادیمیر دست از کار کشید، بشقاب کوچکی برداشت و چند قرابیه در آن گذاشت و در حالیکه با محبتی تمام به آن دو نزدیک می شد، در اتاق کوچکی را که دفتر کارش بود باز کرد و رو به آن دو نمود و گفت:
ــ شما دو نفر اینجا می توانید هر چقدر می خواهید با هم صحبت کنید و از این قرابیه های خوشمزه هم بخورید.
آن گاه ولادیمیر دور شد و آن دو را که خجالت می کشیدند به حال خودشان باقی گذاشت.
ایوب تصمیم خود را آنروز صبح گرفته بود و می خواست با کمال صراحت به نادیا که با تبسمی بی آلایش در مقابل او ایستاده بود بگوید که تصمیم گرفته است با وی ازدواج کند و او را خوشبخت و سعادتمند نماید، ولی در آن لحظه نگاه ایوب به چشمان زیبا و پر جاذبه نادیا افتاد. یک لحظه جراتش را از دست داد. این خجالت بازی کودکانه امان او را بریده بود. خود را جمع و جور کرد و نگاه خود را به چشمان نادیا دوخت و با آرامی شروع به حرف زدن نمود:
ــ نادیا! من سعی کرده ام که اطلاعات را با عقل، عشق را با هوس و حقیقت را با واقعیت اشتباه نگیرم. نادیا! دوست داشتن یک امر طبیعی است و من نمی دانم که بجز به صراحت چگونه به شما بگویم که شما را با تمام وجود دوست دارم.
همینکه ایوب جمله آخر را به زبان آورد، احساس خجالت کرد ولی از گفته خود هیچ پشیمان نشد. چهره اش را به طرف دیگر کرد و کوشش نمود که بر خجالت خود غلبه کند و سپس اینگونه ادامه داد:
ــ خیلی وقت بود که می خواستم این موضوع را به شما بگویم ولی واقعیتش را بخواهید جرات نمی کردم.
نادیا ساکت و بی حرکت ایستاده بود و مبهوتانه به ایوب نگاه می کرد. ایوب اکنون احساس راحتی می نمود، او توانست سدی را که برای خودش ساخته بود بشکند. ولیکن نمی دانست که نتیجه چه خواهد شد. برای لحظاتی سکوت بین آن دو حاکم شد. با وجود اینکه گونه های نادیا از شنیدن احساس ایوب نسبت به خودش سرخ شده بود ولی با آرامشی خاص از ایوب پرسید:
ــ جرات نمی کردید؟ چرا؟
ایوب که اکنون اعتماد به نفسی در خود پیدا کرده بود با هیجان پاسخ داد:
ــ واضح است، نمی خواستم که شما را از خود برنجانم.
ــ آیا به کسی گفتن اینکه دوستش دارید، باید باعث رنجش خاطر آن شخص شود؟
ایوب در حالیکه به زمین چشم دوخته بود در جواب نادیا گفت:
ــ نمی خواستم که فکر کنید که من از حسن رفتار شما، سوء استفاده کرده ام.
نادیا در حالیکه تبسم می کرد گفت:
ــ ایوب، ما با هم ملاقات ها داشته ایم، از هر دری صحبت ها کرده ایم. خانواده من شما را و به همین صورت خانواده شما مرا می شناسد. وقتی کسی پذیرفته است که با شما قدم بزند، با شما حرف بزند، بدین معناست که می داند شما قصد سوء استفاده کردن از او را ندارید.
علامت خوشحالی در چهره ایوب ظاهر گردید و سر بلند کرد و نادیا را نگریست ولی هر طوری بود توانست بر احساسات خود چیره شود. نادیا متوجه شد که ایوب به زحمت سعی می کند تبسم خود را پنهان کند. ایوب اکنون احساس آرامش عجیبی داشت. نادیا با صداقت و صراحت صحبت می کرد و برخوردی بسیار واقع گرایانه با موضوع داشت. این رفتارها بود که ایوب را به نادیا بیشتر پایند کرده بود. ایوب احساس می کرد یک رابطه ناگسستنی بین او و نادیا ایجاد شده است. احساسات و عواطف ایوب اکنون بیش از پیش برانگیخته شده بود و به نادیا گفت:
ــ نادیا وقتی در حضور تو هستم احساس آرامش خاصی در من ایجاد می شود. مصاحبت با تو بسیار لذت بخش است و از صمیم قلب مایل هستم تا ابد این احساس را در خود حفظ کنم. نادیا، آیا با من ازدواج می کنید؟
در حقیقت نادیا انتظار نداشت که ایوب بدین صورت به او پیشنهاد ازدواج دهد. نادیا به پرسش ایوب جوابی نداد ولیکن تبسمی پر از محبت در لبانش ظاهر شد. صورتش گل انداخت و به ایوب گفت که او هم در کنار وی احساس آرامش می کند و اکنون باید هر چه سریعتر به خانه برگردد.
نادیا از اتاق بیرون آمد و در حالیکه با صورتی شاداب و سرخ شده رو به در خروجی قنادی می رفت بینی اش از فرط خوشحالی پرچین شده بود. با محبت از ولادیمیر تشکر و خداحافظی کرد. ولادیمیر با تبسمی گرم به نادیا گفت:
ــ نان خامه ای ها را در جعبه روی پیشخوان گذاشته ام.
نادیا که فراموش کرده بود برای چه به آنجا آمده است، کمی دست پاچه شد و خواست هزینه شیرینی ها را پرداخت کند که ولادیمیر بدون معطلی ادامه داد:
ــ با دودایف حساب می کنم، لازم نیست شما چیزی پرداخت کنید. سلام گرم مرا به پدر و مادرتان برسانید.
نادیا جعبه شیرینی را برداشت و با عجله قنادی را ترک نمود.
ولادیمیر به ایوب که هاج و واج در کنار در دفتر ایستاده بود نگاه کرد و پرسید:
ــ خوب چه شد؟
ایوب در حالیکه سرش را تکان می داد جواب داد:
ــ نمی دانم. از او تقاضای ازدواج کردم. خوشحال شد ولی جوابی نداد.
ولادیمیر خنده ای پدرانه کرد و در حالیکه شانه های ایوب را گرفته بود گفت:
ــ او قبول کرده است ولیکن باید از طریق خانواده ها اقدام کنیم. من با دودایف صحبت می کنم. تو هم به خانواده ات بگو.
بعد ایوب را در آغوش کشید و ادامه داد:
ــ تو یک مرد تمام عیار شده ای. آفرین.
ایوب از ولادیمیر اجازه گرفت که آن روز زودتر به منزل برود. در بین راه در خوشحالی بی سابقه ای فرو رفته بود. مسیر منزل را داشت پیاده می پیمود. گاهی سریع و گاهی کند. هوا تاریک شده بود که به منزل رسید. صدای باد سرد زمستانی دیگر نغمه غمگینی نبود. همه چیز زیبا بود. مادرش، زینت خانم، را بوسید. زینت ابروانش را بالا انداخت و با تعجب به ایوب نگاه کرد.
ــ بعد از یک هفته ترا خیلی شاد می بینم. خیر باشد.
ایوب در حالیکه قهقهه می زد گفت:
ــ خیر است. خیلی هم خیر است.
بعد به اتاقش رفت تا لباس هایش را عوض کند.

نادیا مسیر منزل را سوار کالسکه ای شد و سریعاً خود را به منزل رساند. جعبه شرینی را به سونیائی که با تعجب و کنجکاوی به او می نگریست داد و همانند یک دختر بچه نوجوان با شادی از پله ها بالا رفت و خود را در رختخواب افکند و خیره به سقف نگاه کرد. احساسات زنانه اش شدیداً تحریک شده بود. نشاط خاصی در وجودش احساس می کرد. گرمی پرشوری از قلبش به تمام وجودش پخش می شد. به سقف می نگریست و در دریای افکار شیرین خود غوطه ور شده بود تا این که هوا تاریک شد.
وقتی پدرش، رحیم نیز به منزل آمد و هر سه برای صرف شام دور هم پشت میز غذاخوری نشستند. زینت خانم نگاهی همراه با تبسم به رحیم انداخت و از ایوب که در عالم دیگری مشغول صرف غذای خود بود پرسید:
ــ امروز، خدا را شکر خیلی شاد بودی. خبری است؟
ایوب در حالیکه دهانش پر از غذا بود، خود را بر روی صندلی جابه جا کرد و غذایش را قورت داد و با اعتماد به نفسی که امروز در امر عشق و عاشقی بدست آورده بود جواب داد:
ــ راستش را بخواهید هر جوانی یک روز باید سر و سامان بگیرد.
سپس کمی مکث کرد، لیوان آب را برداشت و کمی آب نوشید. زینت خانم با لبخندی معنی دار گفت:
ــ آفرین. خب؟
ــ من نادیا را دوست دارم و امروز به او پیشنهاد ازدواج دادم. البته به صراحت جوابی به من نداد. ولادیمیر می گفت که جواب نادیا مطمئناً مثبت است ولیکن در آئین آنها نظر پدر مهم است.
زینت خانم در حالیکه دست هایش را به لبه میز تکیه داده بود، مقداری به جلو خم شد و پرسید:
ــ و در آئین ما؟
ایوب تبسمی به همراه شرمندگی کرد و به مادرش گفت:
ــ البته نظر شما و پدر برای من بسیار مهم است. من می خواهم امشب از شما اجازه بگیرم و در صورتیکه موافق باشید، با خانواده آنها ملاقاتی داشته باشیم.
رحیم که تا کنون ساکت نشسته بود به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
ــ از نظر من، نظر خودت مهم است و فقط انتظار داشتم که بگوئی با اجازه شما این کار را می کنم که گفتی. هر کاری از دست من ساخته باشد برایت انجام خواهم داد.
زینت خانم ایوب را نگریست و به او گفت:
ــ پس معلوم شد آنچه درباره تو با نادیا شنیده بودم و حدس می زدم، راست بوده است.
ایوب لبخندی شیطنت آمیز زد. زینت خانم ادامه داد:
ــ ببینم آیا راستی از صمیم قلب می خواهی با او ازدواج کنی؟
ایوب بدون تامل پاسخ داد:
ــ حقیقتاً می خواهم با وی ازدواج کنم.
زینت خانم ایوب را نگاه کرد و گفت:
ــ با اینکه او ایرانی نیست و سنت های آنها با ما متفاوت است باز مایلی که با او ازدواج کنی؟
ایوب گوشه لبش را تکانی داد و یک آرنجش را به دسته صندلی تکیه داد و با آرامش گفت:
ــ همه ما انسانیم و به ارزش های مشترکی معتقدیم. احترام به بزرگترها، دوست داشتن، همدردی کردن، دوری از غیبت، تنفر از تهمت، محبت کردن، پرستش خداوند، آرزوی به کمال رسیدن، تشکیل خانواده و خیلی ارزش های دیگر. آئین ها وسنت ها را ما انسان ها بوجود می آوریم و به اعتقاد من اگر هر آئین و یا سنتی بخواهد بر خلاف ارزش هائی که شمردم عمل کند، بهتر است که آنها را به دور ریخت. در ضمن نادیا یک مسلمان است با اعتقاد به خدا، کتاب و پیامبر. البته اگر نادیا غیرمسلمان هم بود باز هم با او ازدواج می کردم. می دانی من از صمیم قلب معتقدم که هیچ چیزی اعم از ملیت، رنگ پوست، مذهب و زبان نباید و نمی تواند در مقابل با هم بودن انسان ها حائلی ایجاد نماید. منشا این جنگ ها، کج فهمی ها، تنفرهای نژادی و دینی از همین چهار موضوع است. من ارزش یک شخص را به خاطر کسی که هست می سنجم نه به خاطر دین و نژاد و ملیتش.
در اینجا ایوب سکوت نمود و به مادر و پدرش که متحیرانه به او خیره شده بودند نگاه کرد. زینت خانم با تبسمی مادرانه به ایوب گفت:
ــ ایوب تو واقعا عاشق شده ای. اینطور نیست رحیم؟
رحیم همراه با تبسمی پدرانه و با افتخار گفت:
ــ او انسان والائی شده است.
سپس دستش را دراز کرد و دست ایوب را که روی میز قرار داشت فشرد. ایوب از اینکه نظر مساعد پدر و مادرش را جلب کرده بود راضی و خوشحال شد. البته این موضوع را می دانست که مادرش در درجه اول به ثروت و اعتبار خانواده دودایف ها اهمیت می داد تا به کمالات نادیا.
فردای آنروز رحیم در قنادی با ولادیمیر در مورد تمایل ایوب برای ازدواج با نادیا صحبت کرد و نظر او را در مورد چگونگی صحبت با دودایف جویا شد. ولادیمیر اعتقاد داشت که با رحیم به دفتر دودایف بروند و با او در آنجا صحبت کنند. بر این اساس ولادیمیر به دودایف زنگ زد و در بعد از ظهر همان روز به همراه رحیم به دفتر مجلل او رفتند. دودایف با صمیمیت خاص خود هر دوی آنها را پذیرا شد. ولادیمیر ماجرای تمایل ازدواج ایوب با نادیا را مطرح کرد. دودایف با گشاده روئی گفت:
ــ از نظر من ایوب پسر صالحی است و شخصاً او را خیلی دوست دارم و برای من افتخاری است که او را به دامادی خود بپذیرم. اگر به من اجازه دهید امشب با نادیا و مادرش صحبت کنم و نظر نهائی را فردا به شما بگویم.
ولادیمیر در حالیکه دستانش را از رضایت باز کرده بود گفت که این عالی است و دودایف را در آغوش گرفت.
دودایف به همراه نادیا، همسرش دیانا و انور که از او خواسته بود آن شب را با هم شام صرف کنند، بعد از غذا دور هم در اتاق نشیمن بر روی مبلمان راحت لم داده و نشسته بودند. سونیا در حال پذیرائی از آنها با کیک و چای بود. دودایف رو به نادیا کرد و گفت:
ــ امروز ولادیمیر و رحیم به دیدن من آمدند و تمایل ایوب را برای ازدواج با تو مطرح کردند. می خواستم نظر خودت را بدانم.
مادر نادیا با لبخندی تعجب آمیز به نادیا نگاه کرد و از او پرسید که از این موضوع با خبر بوده است؟ نادیا با کمی خجالت گفت:
ــ در واقع دیروز در قنادی ولادیمیر، ایوب به من پیشنهاد ازدواج داد. البته من جوابی به او ندادم. در مورد پرسش شما پدر، باید بگویم که ایوب جوانی مودب، باهوش و مهربان است.
مادرش هم ادامه داد:
ــ پسر خوش قیافه ای هم هست و مرد زندگی به نظر می رسد.
دودایف دستانش را در هم گره زد و در حالیکه انگشتان شستش را از هم باز می کرد دوباره پرسید:
ــ خوب این ها را من هم می دانم ولی پرسیدم نظر تو چیست؟ آیا مایلی با او ازدواج کنی؟ آیا نیاز به فرصت داری که در این مورد فکر کنی؟
نادیا با متانت تمام در پاسخ پدرش گفت:
ــ در این مدتی که ایوب را می شناسم، به نظرم جوان موجهی آمد و راستش را بخواهید من هم به او علاقه دارم.
دودایف نظر دیانا را جویا شد. مادر نادیا در حالیکه بشقاب کیک را روی میز کنار دستش می گذاشت گفت:
ــ نظر من همان نظر نادیا است. او خود می تواند به خوبی صلاح خود را تشخیص دهد.
دودایف سری تکان داد و چای خود را نوشید و رو به انور کرد و نظر او را پرسید. این کار را به خاطر احترام به پسرش می کرد و می خواست به نوعی به او گوش زد کند که با تمام تفکرات سیاسی رادیکالی که دارد، او را بخشی از خانواده می داند و نظرش برای او مهم است. انور در حالیکه دو دستش را که از دو سوی مبل آویزان بود جمع می کرد و آرنج هایش را روی دسته مبل قرار می داد پاسخ داد:
ــ نظر من مهم نیست. این نادیا است که باید تصمیم نهائی را بگیرد و به اعتقاد من کسی هم نباید در این تصمیم گیری دخالت کند. نادیا می تواند با دیگران مشورت کند ولیکن تصمیم، تصمیم اوست.
دودایف در حالیکه لب پائینی را به لب بالائی خود می فشرد، سر خود را به علامت تایید نظر انور تکان داد. دودایف سپس نظری به همه انداخت و گفت:
ــ خداوند رحمان به خاطر تواضع، متانت، پاکی و مهربانی نادیا مردی صالح را برای او در نظر گرفته است.
انور در اینجا با پوزخندی گفت:
ــ عذر می خواهم پدر، کدام خدا. نادیا و ایوب به طور تصادفی با هم آشنا شدند و همدیگر را پسندیدند. این اتفاق می توانست با یک شخص دیگر نیز بیفتد.
و رو به نادیا کرد و با لحنی جدی مخلوط به شوخی به او گفت:
ــ نادیا، خواهر کوچکم. خودت برای خودت تصمیم بگیر. خدائی وجود ندارد. حتی علم هم نتوانسته است آنرا ثابت کند. تا چیزی را نبینی آنرا قبول نکن.
نادیا هم با همان لحن به انور گفت:
ــ انور، برادر بزرگ و عزیزم، اول باید بدانیم علم واقعی چیست. علم واقعی آن نیست که بتوانی ببینی، علم واقعی آن است که بتوانی نفی کنی.
انور سعی کرد سریعاً جواب دهد ولیکن دودایف با لبخندی از رضایت بحث را قطع نمود و از جای خود بلند شد و نادیا را در آغوش گرفت و بوسید. سپس به طرف انور رفت و در حالیکه با او دست می داد با دست دیگرش به شانه او زد و با نیشخند و لحنی مزاح گونه گفت:
ــ خوب جوابت را داد!
انور تبسمی کرد. دودایف در حالیکه انگشت سبابه خود را در هوا تکان می داد گفت:
ــ وقتی کم می آوری، سکوت گزینه طلائی است.
و تبسم خود را با یک چشمک زدن به پایان برد.
صبح فردای آن روز، ولادیمیر خبر توافق دودایف با ازدواج ایوب با نادیا را به رحیم و ایوب داد. وجود ایوب را شور شعفی عجیب در گرفت. قرار شد که خانواده ولادیمیر به همراه خانواده رحیم تابان به منزل خانواده دودایف بروند و درباره مقدمات عروسی صحبت کنند.
یک هفته بعد هر سه خانواده شبی را در منزل دودایف جمع شدند که درباره این ازدواج و چگونگی انجام آن صحبت کنند. غافل از اینکه نادیا و ایوب در طی این یک هفته تصمیم خود را گرفته بودند؛ مراسم ازدواجی بسیار ساده در کنار خانواده بدون هیچ تجملاتی و بدون اجرای هیچ آئین سنتی، فقط یک عقد ساده در حضور یک روحانی. به نظر، همه با این درخواست زوج جوان موافق کردند. انور که حتی آن قسمت حضور روحانی برای خواندن عقد را هم نمی پسندید و مرتب می گفت که کافی است که در یک محضر عقد خود را ثبت کنید. دو خانواده توافق کردند که ازدواج در فروردین بعد از پایان مراسم نوروز برگزار شود.

۶

در اواسط فروردین ۱۹۱۴ نادیا و ایوب به طبقه سوم خانه ولادیمیر نقل مکان کردند. طبقه ای که کوچکتر از دو طبقه دیگر و برای روزی که ایوب قرار بود سر و سامان بگیرد، نگه داشته شده بود.
جهاز نادیا همگی به آپارتمان حمل شده و در کنار وسایلی که رحیم و زینت خانم برای ایوب تهیه کرده بودند قرار داده شد.
هوا ابری و اولین بارش های بهاری، برف مخلوط با باران، شروع شده بود. هوای خوبی برای ماندن در منزل بود. دو زوج جوان با علاقه خاصی در حال چیدن وسایل و دکوراسیون منزل بودند. دو شب اول را روی تشک روی زمین خوابیدند. زندگی شیرینی را با عشق شروع کرده بودند. نادیا مشغول مرتب کردن لباس ها در کمدها بود. چهار زانو در کنار کمد دیواری بلندی نشسته و وسایل درون آنرا جابه جا می کرد. چشمش به صندوق کوچکی افتاد. از ایوب در مورد آن پرسید و ایوب جواب داد:
ــ مدارک و نوشته های دوران دبیرستانم است.
نادیا با لبخندی ملیح به ایوب گفت:
ــ می توانم نگاه کنم؟
ایوب در حالیکه دست از کار کشیده و به بالای سر نادیا می آمد با لحنی دوستانه جواب داد:
ــ حتماً، عزیزم حتماً.
درون جعبه کارنامه های دوران دبیرستان ایوب، کاغذ نوشته هائی و یک دفترچه وجود داشت. نادیا دفترچه را باز کرد. در آن دست نوشته هائی از شعرها و مقالاتی که ایوب نوشته بود دیده می شد. تیتر یکی از این نوشته ها زن بود. نادیا ابروانش را بالا انداخت و از ایوب درباره آن پرسید. ایوب صفحه ای از یک مجله را که در جعبه بود به نادیا نشان داد و گفت:
ــ این نوشته را یک نویسنده ناشناس در یک مجله امریکائی چاپ کرده بود و به صورتی داستان وار و سمبولیک خواسته بود زن را تشریح کند. با دوستانم در دبیرستان آنرا ترجمه کردیم. برایم جالب بود و آن را نگه داشتم.
نادیا شروع به مطالعه مقاله کرد و بعضی از بخش های آنرا که برایش بیشتر جالب بود با صدای بلند خواند.
ــ... زن دارای خصوصیات روحی و اخلاقی فراوانی است... او آغوش خود را برای التیام هر دردی از زانوی زخمی تا قلب شکسته می گشاید... او موجودی لطیف است که توان تحمل سختی های غیر قابل تصوری را دارد. او با اشک هایش غم ها، تردید ها، تنهایی، عشق و خوشحالی خود را بیان می کند. او به کمک اشک هایش رنج ها و غرورش را تحمل می کند... او واقعاً موجود شگفت انگیزی است... او توانایی هایی دارد که اکثر مرد ها ندارند... او شادی، عشق و اندیشه را با هم دارد... او خودش را وقف پیشرفت خانواده اش می کند... عشق او مطلق و بدون قید و شرط است... او فقط یک ایراد بزرگ دارد؛ فراموش می کند که چه ارزشی دارد...
نادیا از جایش برخاست و دستانش را دور گردن ایوب انداخت و او را در آغوش کشید:
ــ خیلی زیبا بود. ای کاش مردها ارزش زن را می دانستند.
ــ گفتن مردها، عمومیت دادن به همه مردهاست... ای کاش خیلی از مردها ارزش زن را می دانستند.
نادیا بوسه ای از ایوب گرفت و در حالیکه هنوز دست دور گردن ایوب داشت گفت:
ــ خیلی از مردها زن را به صورت کالایی که متعلق به آنها است در نظر دارند. ولیکن این تفکر در اینجا با این هیجانی که زن ها در مبارزات شرکت می کنند در حال شکستن است.
ــ در کل اروپای شمالی حرکتی از طرف زنان برای احقاق حقوق خود شروع شده است ولیکن وضعیت اکثریت قابل توجهی از زنان در کل دنیا بسیار بد است. به خصوص در سرزمین های جنوبی.
نادیا به طرف سماوری که موقتاً روی میز گذاشته بود رفت و دو استکان چای ریخت. ایوب در حالیکه به طرف مبلی که کنار پنجره قرار داشت می رفت به سخنان خود ادامه داد:
ــ مردها در طول تاریخ با تفسیر خودشان از قوانین و سنت ها سعی در کنترل زنان داشته اند. تفکرات فئودالی که در ذهن مردها رسوخ کرده و باقی مانده است، باعث شده که آنها خودشان را رئیس خانه و مالک زن بدانند. زمان لازم است که این تفکرات اصلاح شود. یک انقلاب فکری لازم است. نادیا در حالیکه بر روی مبل روبروی ایوب می نشست با لبخندی شیطنت آمیز گفت:
ــ خوب پس از من انتظار نداری که غذا بپزم و بچه داری کنم!؟
هر دو زیر خنده زدند و در حالیکه به بارش زیبای برف می نگریستند چای خود را نوشیدند.
صدای زنگ ساختمان چندین بار به صدا درآمد، ایوب از پنجره بیرون را نگاه کرد، انور بود که در زیر برف سر خود را در یقه پالتوی بلند طوسی رنگ خود فرو برده بود و بالا را نگاه می کرد. مستخدم در را باز کرد. لحظه ای بعد انور به پشت در باز آپارتمان آنها رسید و نادیا در کنار در به استقبال او ایستاده بود. خواهر، برادرش را در آغوش کشید و او را به درون دعوت کرد. ایوب نیز انور را بغل کرد و گونه های همدیگر را بوسیدند. انور پالتوی خود را با حرکتی سریع از تن در آورد و به لبه صندلی انداخت. با لبخند خوشایندی رو به آنها کرد:
ــ خوب! مثل اینکه مشغول چیدن اسباب ها هستید. گفتم شاید به کمک نیاز داشته باشید.
ایوب با دست به علامت محبت به پشت انور زد و با خوشحالی ابراز داشت:
ــ تو هم مثل خواهرت، انسان فهمیده و مهربانی هستی. خوب شد آمدی. ناهار را با هم می خوریم. البته غذای آنچنانی نیست ولی مهم با هم بودن است.
انور دست هایش را برای گرم شدن به هم مالید و گفت:
ــ وضعیت جوری است که خیلی ها الان ناهار هم دیگر نمی توانند بخورند. فعلاً اجازه دهید با یک استکان چای گرم شروع کنیم.
ایوب دستش را زیر یقه پیراهنش کرد و درحالیکه با انگشتانش گردنش را مالش می داد از انور پرسید:
ــ اوضاع زیاد خوب نیست، اعتصابات و تظاهرات دارد وضع کشور را بدتر نیز می کند. در روزنامه خواندم که اوضاع خارجی در اروپا هم روبه راه نیست. صحبت از جنگ و درگیری است.
انور روی صندلی کنار میز گردی نشست و آرنج خود را روی میز ستون کرد و در حالیکه دستش را به ته ریش روی چانه اش می کشید گفت:
ــ واقعیت این است که با اینهمه مسلح شدن قدرت های اروپائی، جنگ اجتناب ناپذیر است.
نادیا استکان چای را روی میز کنار انور گذاشت و قندان را جلو کشید و در آن را برداشت و با صدای آرامی از انور پرسید:
ــ چرا فکر می کنی جنگ اجتناب ناپذیر است؟
انور که به نظر می رسید این بحث را قبلاً در جمع هم حزبی های خود به طور مفصل انجام داده بود گفت:
ــ ببینید! در طی قرن نوزدهم، قدرت های اصلی اروپائی تلاش زیادی برای ایجاد توازن قوا در سطح دنیا انجام دادند و برای همین هزینه های وحشتناکی نیز صرف کردند. نتیجه اش شبکه گسترده و پیچیده ای از اتحادهای سیاسی و نظامی در اروپا بین کشورهای مختلف شد. در نهایت دو اتحاد یکی به محوریت آلمان و دیگری به محوریت بریتانیا شکل گرفت. رقابت تسلیحاتی بین آلمان و بریتانیا به دیگر کشورهای اروپائی نیز سرایت کرد. اگر بگویم که هزینه های نظامی بین سال های ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۳ یعنی در طول ۵ سال بیش از ۵۰% افزایش یافت در حالیکه مردم هر روز در فلاکت و بیکاری بیشتری فرو می رفتند، شاید باور نکنید. واقعیت این است که قدرت های بزرگ اروپائی در این مدت از تمام توان صنعتی و اقتصادی خود برای تولید و خرید تسلیحات لازم استفاده کرده اند. اکنون آلمان دنبال بهانه ای برای شروع جنگ است. این همه اسلحه اگر برای درگیری نظامی نیست برای چه می تواند باشد؟
ایوب استکان چای خود را سر کشید و در حالیکه به انور خیره شده بود با صدائی تاسف بار از او پرسید:
ــ بنابراین روسیه هم که با امپراطوری بریتانیا و فرانسه متحد است، اجباراً وارد جنگ خواهد شد.
انور دستانش را روی زانوانش تکیه داد و با تکان دادن سر پاسخ داد:
ــ مطمئناً روسیه هم درگیر خواهد شد. روسیه ای که هیچگونه آمادگی نظامی ندارد. ولی شاید که این دعوای بین امپریالیست ها به نفع توده های روسی تمام شود.
ابروان نادیا بالا رفت و چین های پیشانیش درهم آمیخت و با تعجب پرسید:
ــ چگونه جنگی که فقرا، کشاورزان و جوانان در آن کشته خواهند شد و بدون در نظر گرفتن کشور پیروز، بازنده اصلی آنها خواهند بود، می تواند به نفع مردم باشد؟
انور آرنج های دستان خود را در هم گره کرد و روی میز تکیه داد و کمی به جلو خم شد:
ــ با این همه تسلیحات موجود در اروپا خیلی ها کشته خواهند شد. ولی مشکل کشور ما خاندان رمانف است. جنگ می تواند فرصتی برای وارد کردن ضربه کاری به تزار ایجاد کند.
ایوب که تا این لحظه ایستاده به سخنان انور گوش می داد روی یک جعبه چوبی نشست و گفت:
ــ اگر روسیه هم وارد جنگ آینده شود، سیستم کاملاً بسته خواهد شد، دیگر تظاهرات و اعتراضات بدین صورت امکان پذیر نیست. من فکر می کنم جنگ می تواند نعمتی برای تزار باشد. حکومت می تواند به بهانه جنگ، تمام اعتراضات را سرکوب کند.
انور ابروان خود را بالا انداخت و در حالیکه سرش را تکان می دهد در پاسخ به ایوب گفت:
ــ درست است. ولی فراموش نکن که مخالفین اکنون سازمان های منسجم تری دارند. صحنه جنگ فرصت خوبی است که بتوان توده های تحت فشار را در راستای یک انقلاب سازمان دهی کرد.
نادیا با ناراحتی گفت:
ــ من خیلی نگران هستم. انور مواظب خودت باش. اگر این حرف ها را در جاهای دیگری هم بزنی، جاسوسان حکومت حتماً گزارشت می کنند.
انور با لبخندی در حالیکه از جا بر می خاست و دست های خود را به هم می کوبید گفت:
ــ در ضمن یک خبر خوب هم برای ایوب دارم.
نادیا و ایوب با تعجب به هم نگاه کردند. چه خبری می توانست باشد. انور ادامه داد:
ــ دیروز پادشاه جوان شما احمد شاه، فکر کنم ۱۵ سالش باشد، در تهران تاج گذاری کرد.
بعد زد زیر خنده.
ــ ما در اینجا به دنبال انحلال پادشاهی هستیم و شما در ایران شاه جدید منصوب می کنید.
ایوب هم با خنده جواب داد:
ــ فراموش نکن که مبارزات ما برای داشتن پارلمان تقریباً همزمان شروع شد. ولی ما اکنون شاه و اسماً یک پارلمان داریم که هیچ کاره است و شما فقط شاه دارید. البته اگر نیروهای روسی که اکنون در ایران از استبداد حمایت می کنند و حتی مجلس را هم به توپ بستند اجازه دهند که ایرانی ها به حکومت دمکراتیک مورد علاقه خود برسند.
انور که دیگر نمی خندید با تکان دادن سر گفت:
ــ حقیقتش را بخواهی ما هم در انجمن خود درباره اوضاع ایران صحبت می کردیم. واقعاً هم مبارزات آنها قابل تحسین است. شما اکنون یک قانون اساسی مترقی دارید و این بسیار عالی است. اگر ما در اینجا از دست این رمانف ها خلاص شویم، به نفع شما ایرانی هم خواهد شد. روسیه حتماً نیروهایش را آن موقع از ایران خارج می کند و از حکومت ملی ایران در مقابل انگلیسی ها و استبداد حمایت خواهد کرد.
ایوب از روی صندوق چوبی بلند شد و به طرف سماور رفت که استکانش را دوباره پر کند.
ــ ما همیشه با انگلیسی ها مشکل داشتیم.
انور احساس کرد که به قدر کافی صحبت از سیاست و انقلاب شده است و به طرف خواهرش رفت و دست هایش را با لبخندی محبت آمیز به طرفین باز کرد.
ــ خب! من آمدم که به خواهر عزیزم کمک کنم. از کجا شروع کنم؟
انور تا عصر با آن دو نفر بود. ناهار را با هم خوردند و بعدازظهر دل انگیزی با هم داشتند.
آن شب ایوب و نادیا برای اولین شب روی تخت بزرگی که به کمک انور سرهم کرده بودند، دراز کشیدند. نور کم رنگ نارنجی چراغ خیابان از پنجره بدون پرده به دیوار روبرو افتاده بود. در آن تاریکی هر دو به سقف خیره شده بودند. فکر جنگ در شروع زندگی مشترکشان، ابهام در اتفاقات پیش رو، سرنوشت آنها... همه این تفکرات آزارشان می داد. نادیا با صدائی غم آلود گفت:
ــ من هم با انور هم عقیده ام، دوستانم هم معتقدند که با این اوضاع حاکم بر اروپا، جنگ به زودی شروع خواهد شد. نمی دانم که چرا سازمان های مردمی، عقلای کشورها و سیاسیون برای جلوگیری از جنگ کاری نمی کنند.
ایوب دستش را زیر لحاف دراز کرد و دست نادیا را گرفت.
ــ در کشورها که عقلا حاکم نیستند. دعوا بر سر منابع دنیاست. حاکمان جز منافع خود و قشر کوچک خاص چیزی را نمی بینند.
ــ انسان ها هم مثل حیوانات برای منافع جنگ و دعوا می کنند.
ــ تنها فرقش این است که حیوانات جنگ و دعوا را برای ادامه حیات می کنند و به چیزی که بدست می آورند قانعند ولی فزون طلبی انسان ها، نمی گذارد که هیچوقت قانع باشند.
نادیا صورتش را به طرف ایوب برگرداند و گفت:
ــ ببین حکومت دست مردان است و از اول تاریخ بشریت هم همیشه برای امیال نفسانی خود جنگ به پا کرده اند. فکرش را بکن که اگر حکومت دست زنان بود چه می شد؟
ایوب لبخند زنان گفت:
ــ فکر نمی کنم هیچ فرقی می کرد. حس فزون طلبی در همه انسان ها وجود دارد، فرقی نمی کند مرد باشد یا زن.
بعد دست نادیا را به طرف لبانش کشید و آنرا بوسید. نادیا هم دست ایوب را به طرف صورتش کشید و آنرا به گونه اش فشرد.

نظرات کاربران درباره کتاب گلین آغا

وقتی تو نوشته یک مثلا نویسنده به غلط املایی بر میخورم بیشتر از همیشه دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار...خود نویسنده که هیچ...آیا یک ویرایش ساده هم نمیشن کتابها قبل انتشار.؟؟؟
در 2 هفته پیش توسط Arezou Kamran