فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه نوین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هدفگذاری به روش پدر پولدار

کتاب هدفگذاری به روش پدر پولدار
راه رسیدن به آرزوها

نسخه الکترونیک کتاب هدفگذاری به روش پدر پولدار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب هدفگذاری به روش پدر پولدار

وقتی به اهداف می‌رسیم، «چرایی» به دو شکل مهم، روی «چگونگی» اثر می‌گذارد. بگذارید از پول به‌عنوان یک مثال استفاده کنیم‌: ۱. محدود‌کردن «چرایی»تان، «چگونگی‌»تان را هم محدود می‌کند. مثلا اگر «چرایی»، با «من علاقه‌ای به داشتن خانه ندارم»، محدود شود، «چراییِ» محدودشده، معنای اصلی «چگونگی» به‌دست‌آوردن و داشتن ملک را منتفی خواهد کرد. درواقع، محدود‌کردن «چرایی»، معنای «چگونگی» را متفاوت می‌کند. ۲. «چرایی» ظرفیت کسب ثروت را تعیین می‌کند. شخص فقط وقتی می‌تواند ثروتمند باشد که «چرایی» این اجازه را به او بدهد. مثلا، یک مخزن بنزین پنج‌گالنی حداکثر فقط می‌تواند پنج‌گالن بنزین را در خودش نگه دارد. وقتی به پول می‌رسیم، شخص ممکن است ظرفیت «چرایی» صدهزار دلار را داشته باشد. این کل پولی‌ست که می‌تواند داشته باشد. اگر قصد دارید ثروتمندتر شوید، ظرفیت «چرایی»تان را بیش‌تر کنید. یک میلیاردر نسبت به یک میلیونر ظرفیت «چرایی» بیش‌تری دارد؛ مثلا، میلیاردرها مایل‌اند به میلیون‌ها کودک کمک کنند، نه به هزاران کودک. هم «چگونگی» و هم «چرایی» مهم هستند. با این همه، شما با توسعه‌دادن «چرایی»، ظرفیت‌تان را برای رسیدن به اهداف بزرگ‌تر بیش‌تر می‌کنید. اغلب برنامه‌های هدف‌مدار روی «چگونگی» متمرکز می‌شوند. این کار، اشتباه است. این برنامه‌ها می‌خواهند به شما بگویند چه کار بکنید. آن‌ها به شما توصیه خواهند کرد فهرستی از اهداف کوچک‌تر تهیه کنید و واقع‌بین باشید. به‌ندرت پیش می‌آید که این برنامه‌ها روی ذهنیت «چرایی» متمرکز باشند.

ادامه...

بخشی از کتاب هدفگذاری به روش پدر پولدار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

چندبار پیش آمده است که اهداف و خواسته هایی را برای خودتان مشخص کرده اید، ولی در رسیدن به آن ها شکست خورده اید؟ چطور است که من به شما بگویم چرا پیروز نشدید و چطور می توانید درستش کنید؟ آدم ها به رویاهای شان احتیاج دارند. باید به رویاهای شان دست پیدا کنند، ولی نمی دانند چطور. وضعیت وقتی بدتر می شود که روی «چگونگی» متمرکز می شوند، درحالی که موفقیت در «چرایی» پیدا می شود. این برنامه برای این طراحی شده است تا به شما یاد بدهد چگونه اهداف تان را با استفاده از ذهنیتی که من از پدر پولدار یاد گرفتم، محقق کنید.

«چرایی» ذهن

پدر پولدار به من یاد داد آن چه یک فرد را موفق می کند، نه استعداد است، نه جذبه ی شخصیتی و نه پول. موفقیت در ذهن پیدا می شود؛ در «چرایی» ذهن.(۱)
اغلب اوقات برای این که فرد، عادت ها یا اهدافش را تغییر دهد، باید اول، «چرایی»اش را تغییر دهد. شاید برای خیلی ها این کار سخت باشد، چون «چرایی»، اغلب با باورها و ارزش ها، دوست داشتن ها و دوست نداشتن های اساسی اش ربط پیدا می کند.
نسبت به ذهنیت «چرایی»، محدودیت های زیادی وجود دارد. بعضی وقت ها ذهنیت «چرایی» می تواند به وسیله ی دیدگاه ها یا نگرش هایی مثل این جملات محدود شود؛ «من هیچ وقت ثروتمند نخواهم شد»، «من به پول علاقه ای ندارم»، «ثروت، شر است» یا «سرمایه گذاری، ریسک دارد». تا وقتی این ذهنیت ها عوض نشوند، تغییر چندانی به وجود نمی آید. مثلا اگر باور داشته باشید که «هیچ وقت ثروتمند نخواهم شد»، فرصت های تان برای ثروتمندشدن ناچیز می مانند و «چرایی» تان حتی به شما اجازه ی تلاش کردن نخواهد داد.

«چرایی» شما/ ظرفیت شما

وقتی به اهداف می رسیم، «چرایی» به دو شکل مهم، روی «چگونگی» اثر می گذارد. بگذارید از پول به عنوان یک مثال استفاده کنیم :
۱. محدود کردن «چرایی»تان، «چگونگی »تان را هم محدود می کند. مثلا اگر «چرایی»، با «من علاقه ای به داشتن خانه ندارم»، محدود شود، «چراییِ» محدودشده، معنای اصلی «چگونگی» به دست آوردن و داشتن ملک را منتفی خواهد کرد. درواقع، محدود کردن «چرایی»، معنای «چگونگی» را متفاوت می کند.
۲. «چرایی» ظرفیت کسب ثروت را تعیین می کند. شخص فقط وقتی می تواند ثروتمند باشد که «چرایی» این اجازه را به او بدهد. مثلا، یک مخزن بنزین پنج گالنی حداکثر فقط می تواند پنج گالن بنزین را در خودش نگه دارد. وقتی به پول می رسیم، شخص ممکن است ظرفیت «چرایی» صدهزار دلار را داشته باشد. این کل پولی ست که می تواند داشته باشد.
اگر قصد دارید ثروتمندتر شوید، ظرفیت «چرایی»تان را بیش تر کنید. یک میلیاردر نسبت به یک میلیونر ظرفیت «چرایی» بیش تری دارد؛ مثلا، میلیاردرها مایل اند به میلیون ها کودک کمک کنند، نه به هزاران کودک.
هم «چگونگی» و هم «چرایی» مهم هستند. با این همه، شما با توسعه دادن «چرایی»، ظرفیت تان را برای رسیدن به اهداف بزرگ تر بیش تر می کنید. اغلب برنامه های هدف مدار روی «چگونگی» متمرکز می شوند. این کار، اشتباه است. این برنامه ها می خواهند به شما بگویند چه کار بکنید. آن ها به شما توصیه خواهند کرد فهرستی از اهداف کوچک تر تهیه کنید و واقع بین باشید. به ندرت پیش می آید که این برنامه ها روی ذهنیت «چرایی» متمرکز باشند.

«چرایی» تاثیر محیط روی ذهن است

«چرایی» به بیان ساده اغلب فقط تاثیر محیط روی ذهن است. همان طور که پدر پولدار می گفت، «محیط تان را تغییر دهید... تا زندگی تان را تغییر داده باشید». تغییر یا گسترش «چرایی»، زندگی تان را تغییر خواهد داد. رسیدن به هدف، خودش به اندازه ی کافی کار سختی ست. اگر چرایی شما به اندازه ی کافی قوی نباشد، شفاف سازی و شناخت موانعی که سر راه شما سبز خواهند شد، ناممکن خواهد بود. «چرایی» از «چگونگی» مهم تر است.

این موضوع چه ربطی دارد به رسیدن به اهداف؟

باب مول، دوست خوب من، برنده ی مدال المپیک و نویسنده ی کتاب «با ناراحت بودن، راحت باش» اهمیت «چرایی» در مورد اهداف را به من یاد داد. باب گفت، در هر هدفی سه مولفه وجود دارد. این سه مولفه عبارت اند از :
۱. آرزو- چرایی. این مهم ترین مولفه ی هدف است. آرزو، مفهوم یک هدف و «چرایی» هدف شماست. آرزو، جوهره ی هدف است.
۲. بودن- چه کسی. «چه کسی»، پیچیده شده و تنیده در هدف شماست. شما باید باشید تا هدف را به سرانجام برسانید.
۳. عملکرد- چگونگی. این همان چیزی ست که همه به شما یاد می دهند. عملکرد، شیوه ی رسیدن به هدف، یعنی مضمون هدف است. عملکرد، مهم است؛ ولی در میان سه مولفه ی گفته شده، کم اهمیت ترین است.
بیش از هفتادوپنج درصد از کسانی که برای سال جدیدشان اهدافی تعیین کرده بودند، روز هفتم سال جدید، یعنی یک هفته بعد از تعیین اهداف، شکست خورده بودند. آیا آن ها فراموش کرده بودند که چطور به هدف شان برسند؟ نه! قطعا فراموش نکرده بودند باشگاه ورزشی شان کجاست؛ همان جایی که می خواستند در آن، هدف تناسب اندام شان را پی گیری کنند؛ یا یادشان نرفته چطور باید روی زمین شنا می رفتند تا اندام شان متناسب شود. آن ها آرزوی شان را از دست دادند.



«چرایی»شان را از دست دادند. پدر پولدار می گفت، «دانستن این که چه کاری می توانید انجام دهید و واقعا انجام دادنش، دو موضوع متفاوت هستند. شکاف بین این دو، جایی ست که سروکله ی زندگی در آن پیدا می شود». موفقیت در آن شکاف قرار دارد. دانستن این که چه کاری باید انجام داد، کارکرد است. در واقع، انجام دادنش، از عنصر امیدداشتن می آید.
در برنامه ای که در ادامه می آید، اول به شما آموزش خواهیم داد چگونه «چراییِ» پشت اهداف تان را مشخص کنید؛ همان آرزو و مفهوم. نگران نباشید، ما کارکرد اهداف تان را هم به شما یاد خواهیم داد.
از این برنامه لذت ببرید و از آن به عنوان راهنمایی برای رسیدن به قدرت اهداف استفاده کنید.



پیداکردن «چرایی» من

مطلبی که در ادامه می آید از کتابم با عنوان «جوان و ثروتمند بازنشسته شوید» است. این کتاب داستان این را می گوید که چگونه من، همسرم کیم و بهترین دوستم لری، مسیرمان را از ورشکستگی به سمت ثروتمند شدن و بازنشستگی در کم تر از ده سال، شروع کردیم. این داستان را برای این بازگو می کنم تا کسانی را تشویق کنم که تردید دارند یا یک کم اعتمادبه نفس می خواهند تا اول با کشف «چرایی»شان مسیر رسیدن به اهداف شان را شروع کنند. وقتی من و کیم کارمان را شروع کردیم، تقریبا آه در بساط نداشتیم، اعتماد به نفس مان کم بود و پر از تردید بودیم. همه ی ما تردید هایی داریم. فرقش در این است که با این تردیدها چه می کنیم. تفاوتی که داشتیم، «چرایی» ما را مشخص کرده است.

در روز سال نو، همان کاری را می کنیم که هر سال انجام می دهیم. اهداف مان را برای سال جدید مشخص می کنیم. ولی آن سال، جلسه ی هدفگذاری ما جور دیگری برگزار شد. لری می خواست کار بیش تری از هدفگذاری برای سال آینده انجام دهد. از ما خواست تا جوری هدفگذاری کنیم که زندگی مان را با تحول در واقعیت الان مان، عوض کند. گفت، «چرا برنامه ای ننویسیم که همه ی ما را از نظر مالی آزاد کند؟».
به حرف هایش گوش می کردم و آن چه را که می گفت، درک می کردم. ولی نمی توانستم چیزی را که می گوید با واقعیت خودم تطبیق بدهم. در موردش حرف زده بودم، فکر کرده بودم و می دانستم یک روز آن کار را خواهم کرد. ولی ایده ی آزادی مالی همیشه ایده ای بود برای آینده، نه امروز؛ به همین خاطر این ایده جور درنمی آمد. پرسیدم، «از نظر مالی آزاد شویم؟» لحظه ای که صدایم را شنیدم، می دانستم چقدر بی عرضه هستم. صدایم مثل صدای خود قبلی ام نبود.
«بگذارید هدف مان را بنویسیم، یک برنامه تهیه کنیم و بعد، روی این ایده تمرکز کنیم. اغلب مردم به بازنشستگی فکر نمی کنند تا این که خیلی دیر می شود یا می‎نشینند تازه در شصت وپنج سالگی برای بازنشستگی برنامه ریزی می کنند. من نمی خواهم این کار را بکنم. برنامه ی بهتری می خواهم. نمی خواهم زندگی ام را فقط صرف کار کردن برای پرداخت قسط ها و قبض ها کنم. می خواهم زندگی کنم. می خواهم ثروتمند باشم. می خواهم تا وقتی جوان هستم و می توانم، از زندگی لذت ببرم و به همه جای دنیا سفر کنم».
همان طور که نشسته بودم و به حرف های لری گوش می کردم که مزایای داشتن چنین هدفی را برایم می گفت، می توانستم صدای خفیفی را از درونم بشنوم که می گفت چرا هدفگذاری برای آزادی مالی و زود بازنشسته شدن غیرواقعی بود و حتی ناممکن به نظر می رسید.
لری به حرف هایش ادامه داد. به نظر می رسید اهمیتی نمی دهد من یا کیم به او گوش می کنیم یا نه، برای همین حواسم از حرف هایش پرت شد و در مورد آن چه می گفت، غرق فکر شدم. آرام با خودم گفتم، «هدفگذاری برای زود بازنشسته شدن ایده ی خوبی ست، پس چرا با آن می جنگم؟ من کسی نیستم که با ایده های خوب بجنگم».
ناگهان در سکوت، صدای پدر پولدار را شنیدم، «بزرگ ترین چالشی که داری، مبارزه با تردیدهایت در مورد خودت و تنبلی ات است. این تنبلی و تردید نسبت به خودت است که تو را توصیف و محدود می کند. اگر می خواهی آن کسی را که هستی، تغییر دهی، باید بر تنبلی و تردیدهایت غلبه کنی. این تردیدها و تنبلی ات هستند که تو را کوچک نگه می دارند. این تردیدها و تنبلی ات هستند که آن زندگی را که می خواهی داشته باشی، انکار می کنند». صدای پدر پولدار را می شنیدم که با این جمله به نکته ای که می خواست بگوید، نزدیک می شد، «هیچ کس سر راه تو نیست جز خودت و تردیدهایت. همین طورماندن کار راحتی ست. این تغییر کردن است که راحت نیست. اغلب مردم ترجیح می دهند تمام زندگی شان یک جور بمانند. اگر بر تردیدها و تنبلی ات غلبه کنی، راه رسیدن به آزادی ات را پیدا خواهی کرد».
پدر پولدار درست قبل از آن که هاوایی را برای رفتن به سفر ترک کنم، در این مورد با من حرف زد. می دانست که احتمالا هاوایی را با قصد درستی ترک می کنم. می دانست خانه ام و جایی را که در آن خیلی آسایش داشتم، ترک می کنم. می دانست دارم وارد دنیایی می شوم که در آن هیچ شرایط امن و ضمانتی وجود ندارد. حالا درست یک ماه بعد از حرف های پدر پولدار، روی این کوه بلند پوشیده از برف نشسته بودم و احساس ضعف، آسیب پذیری و ناامنی می کردم و به صحبت های بهترین دوستم گوش می دادم که داشت همان حرف ها را به من می زد. می دانستم که یا وقت بزرگ شدن است یا مایوس شدن و برگشتن به خانه. فهمیدم که برای رسیدن به این لحظه ی مواجهه با ضعف بود که به این کوه ها آمده بودم. بار دیگر وقت تصمیم گرفتن بود. وقت انتخاب بود. می توانستم اجازه دهم تردیدها و تنبلی ام پیروز شوند یا می توانستم فهم و درکم را در مورد خودم تغییر دهیم. یا وقت رفتن به جلو بود یا بازگشت به عقب.
دوباره حواسم جلبِ صحبت های لری در مورد آزادی مالی شد. متوجه شدم او واقعا در مورد آزادی مالی حرف نمی زند. در آن لحظه، متوجه شدم دارد در مورد غلبه بر تردیدها و تنبلی ام حرف می زند؛ همان که مهم ترین موردی بود که می توانستم انجام بدهم. اگر بر آن غلبه نمی کردم، زندگی ام به عقب برمی گشت.
گفتم، «خب، بیا انجامش دهیم. بیا برای آزادی مالی هدفگذاری کنیم».

آن روز، اولین روز از سال ۱۹۸۵ بود. در سال ۱۹۹۴، من و کیم به آزادی مالی رسیدیم. لری رفت دنبال راه اندازی شرکت خودش و در سال ۱۹۹۶ به یکی از سریع ترین شرکت های در حال رشد تبدیل شد. در سال ۱۹۹۸ لری در چهل وشش سالگی شرکتش را فروخت، بازنشسته شد و یک سال به مرخصی رفت.
هر وقت این داستان را تعریف می کنم، این سوال را می پرسم که، «چگونه؟ چطور این کار را انجام دادی؟»؛ بعد، می گویم، «موضوع در مورد چگونگی نیست، درباره ی این است که چرا من و کیم این کار را انجام دادیم». و ادامه می دهم، «بدون چرایی، چگونگی غیرممکن است».
آن چه به آن فکر می کنم، از چگونگی مهم تر است و این دلیل موفقیت ماست و دلیل این که چرا این کار را انجام دادم، این بود که می خواستم تردیدهایم، تنبلی ام و گذشته ام را به چالش بکشم. این چرایی بود که قدرت انجام و چگونگی را به ما داد.
پدر پولدار اغلب می گفت، «خیلی ها از من می پرسند چگونه باید کاری را انجام دهند. همیشه عادت داشتم به آن ها توضیح دهم، تا این که متوجه شدم حتی بعد از آن که به آن ها می گویم چطور آن کار را انجام بدهند، باز هم اغلب آن کار را نمی کنند. بعد، متوجه شدم این که چگونه کاری را انجام می دهم، مهم نبود، این مهم بود که چرا کاری را انجام می دهم. این چرایی بود که به شما قدرت چگونگی انجام کاری را می داد». در ضمن می گفت، «دلیل این که اغلب اشخاص کاری را که می توانند انجام دهند، انجام نمی دهند، این است که دلیلی که به اندازه ی کافی قوی باشد، برای انجامش ندارند. وقتی شما دلیل را پیدا کنید، پی بردن به این که چطور آن کار را انجام دهید، کارِ راحتی ست. اغلب اشخاص به جای آن که به درون خودشان نگاه کنند تا دلیل شان را برای ثروتمند شدن پیدا کنند، دنبال راه آسان ثروتمند شدن هستند. مساله ی پیدا کردن راه راحت این است که اغلب به نابودی ختم می شود».
آن شب همان طور که در آن کلبه ی کوهستانی سرد نشسته بودم و به حرف های لری گوش می کردم، متوجه شدم در سکوت دارم با او بحث می کنم. هر بار که می گفت، «آن را به عنوان یک هدف مشخص کن، بنویس و یک برنامه تهیه کن»؛ صدای خودم را می شنیدم که در جواب به او این حرف ها را می زد :
* «ولی ما هیچ پولی نداریم.»
* «نمی توانم این کار را بکنم.»
* «سال آینده در موردش فکر می کنم، یا هروقت من و کیم پیر شدیم.»
* «تو موقعیت ما را درک نمی کنی.»
* «به وقت بیش تری نیاز دارم.»
با گذشت سال ها، پدر پولدار به من درس های زیادی داده بود. یکی از آن درس ها این بود، «اگر متوجه شدی که در حال بحث کردن با ایده های خوب هستی، احتمالا باید دست از بحث کردن برداری».
آن شب وقتی لری به صحبت هایش در مورد ثروتمند شدن و زود بازنشسته شدن ادامه داد، دوباره به هشدار پدر پولدار در مورد بحث کردن ضد ایده های خوب فکر کردم. پدر پولدار بیش تر توضیح داد و گفت، «هروقت کسی در مورد آن چه می خواهد، این جمله ها را می گوید که، «از عهده اش برنمی آیم» یا «نمی توانم این کار را بکنم»؛ این یعنی به یک مشکل بزرگ برخورده است. چرا یک نفر در این دنیا باید در مقابل آن چه می خواهد و آرزو دارد، بگوید، «نمی توانم از عهده اش بربیایم» یا «نمی توانم این کار را بکنم؟» چرا یک نفر باید آن چه را که می خواهد و آرزو دارد، انکار کند؟ به نظر منطقی نمی رسد».
همان طور که شعله های آتش در شومینه جرقه می زدند، متوجه شدم دارم در مورد چیزی بحث می کنم که آن را می خواهم؛ «چرا نباید زود ثروتمند و بازنشسته شوم؟». بالاخره از خودم پرسیدم، «چه اشکالی دارد؟». ذهنم کم کم باز شد و آرام با خودم تکرار کردم، «چرا سر این ایده بحث می کنم؟ چرا علیه خودم بحث می کنم؟ این ایده، ایده ی خوبی ست. سال ها در موردش حرف زده ام. می خواستم در سی وپنج سالگی بازنشسته شوم و الان تقریبا سی وهفت ساله ام و حتی به بازنشستگی نزدیک هم نشده ام. در حقیقت، در شرف ورشکستگی هستم. خب پس چرا دارم بحث می کنم؟».
وقتی این حرف ها را به خودم زدم، متوجه شدم چرا علیه این ایده ی خوب بحث می کنم. در بیست وپنج سالگی، برنامه ریزی کرده بودم که بین سی تا سی وپنج سالگی ثروتمند و بازنشسته شوم. این رویایم بود. ولی بعد از آن که اولین بار کسب وکارم در کیف پول نایلونی را از دست دادم، روحیه ام خراب شد و اعتماد به نفسم را از دست دادم. آن شب همان طور که کنار آتش نشسته بودم، متوجه شدم دلیل بحث کردن من، از دست دادن اعتمادبه نفسم است. داشتم علیه رویایی بحث می کردم که می خواستمش.
به این خاطر بحث می کردم که نمی خواستم دوباره احساس ناامیدی کنم. به این خاطر بحث می کردم، چون می خواستم از خودم مقابل دردی دفاع کنم که اگر رویاهای بزرگ واقعیت پیدا نمی کردند، ممکن بود به سراغم بیاید. در گذشته هم من رویایی داشتم و شکست خورده بودم. آن شب متوجه شدم نه در مقابل این رویا که در برابر دوباره شکست خوردن دارم می جنگم.
فوری به لری گفتم، «خب بیا هدف بزرگ را مشخص کنیم». بالاخره از بحث کردن در مورد آن ایده ی خوب دست برداشتم. بحث هنوز سرجایش بود، ولی قرار نبود سد راهم شود. هرچه باشد این فقط بحث خودم با خودم بود، نه با شخص دیگری. آن آدم کوچک درونم مقابل کسی بحث می کرد که می خواست رشد کند و بزرگ تر شود.
لری گفت، «خب. وقتش رسیده که دیگر آن آدم ضعیف نباشی. واقعا داشتم نگرانت می شدم».
دلیل این که تصمیم گرفتم آن کار را انجام دهم، این بود که چرایی خودم را پیدا کردم. می دانستم چرا این کار را انجام می دهم، هرچند در آن لحظه نمی دانستم چطور انجامش دهم.
چند نفرتان تا حالا به خودش گفته، «از خودم خسته شده ام؟»؛ خب آن شب سال نو، همان طور که کنار آتش با لری و کیم نشسته بودم، از دست خودِ قدیمی ام خسته شدم و تصمیم گرفتم تغییر کنم. این تغییر، فقط ذهنی نبود. از عمق درونم می آمد. وقت تغییر بزرگ رسیده بود و می دانستم که می توانم تغییر کنم؛ چون می دانستم چرا می خواهم تغییر کنم.
در ادامه چند دلیل شخصی ام در مورد این می آید که چرا تصمیم گرفتم در جوانی بازنشسته شوم؛ آن هم بازنشسته شدن در شرایط ثروتمندبودن :
* از شکست خوردن خسته شده بودم و همیشه برای پول تقلا می کردم.
* از متوسط بودن خسته شده بودم.
* وقتی هشت سالم بود، به خانه آمدم و دیدم مادرم پشت میز آشپزخانه دارد گریه می کند. دلیل گریه اش این بود که داشتیم زیر کوهی از قبض و بدهی دفن می شدیم. یادم می آید در هشت سالگی تصمیم گرفتم جوابی پیدا کنم تا بتواند به مادرم کمک کند.
* دردناک ترین دلیلی که پیدا کردم این واقعیت بود که حالا یک زن زیبا و جوان داشتم. مونس روحم را ملاقات کرده بودم و او به خاطر عشقش به من، این فشار مالی را تحمل می کرد. آن شب و در آن کوه، متوجه شدم من همان کاری را با کیم کرده ام که پدرم با مادرم کرده بود. الگوی خانوادگی را تکرار کرده بودم. در آن لحظه دلیل واقعی خودم را پیدا کردم.
این ها دلایل من بودند. آن شب، نوشتم شان و در جای امنی نگه داشتم. بعد از آن، من و کیم، پول مان تمام شد و سه هفته در ماشین زندگی می کردیم. فقط به این خاطر که تصمیم گرفته بودیم ثروتمند بازنشسته شویم، اوضاع بهتر نشد، ولی دلایلی که داشتیم ما را در ادامه ی راه حفظ می کردند.
حتی اوضاع برای لری هم بعد از ترک کوه، بهتر نشد. در اواخر دهه ی ۱۹۸۰ دچار عقب افتادگی های مالی قابل توجهی شد؛ ولی همچنان دلایلش باعث ادامه ی راهش شدند.
چرایی تان را پیدا کنید و بعد، چگونگی تان پیدا خواهد شد. درست مثل گفته های قدیمی که می گویند، «وقتی آرزویی وجود داشته باشد، راهی هم برای رسیدن به آن وجود دارد». درمورد من، پیدا کردن آرزویم باعث شد راهم را پیدا کنم. بدون آرزو، پیدا کردن راه خیلی سخت خواهد بود.
یک پیشنهاد : سال ها قبل یاد گرفتم شوروشوق ترکیبی ست از عشق و نفرت. رسیدن به یک خواسته کارِ سختی ست، مگر آن که شخص در موردش شوروشوق داشته باشد. پدر پولدار می گفت، «اگر چیزی را می خواهی، در موردش شوروشوق داشته باش. اشتیاق به زندگی ات انرژی می دهد. اگر چیزی را که نداری، می خواهی، در پی این باش که بدانی چرا به داشتنش علاقه مند هستی و از نداشتنش متنفری. وقتی این دو طرزفکر با هم ترکیب شدند، انرژی بلند شدن از جایت و رفتن به سمت آن چه را که می خواهی، به دست خواهی آورد».
بنابراین، شاید بخواهید با تهیه ی یک فهرست، از مقایسه ی علاقه و نفرت شروع کنید. مثلا، من این فهرست را تهیه می کنم :
علاقه : ثروتمندبودن؛ آزادبودن؛ خریدن هرچیزی که می خواهم؛ چیزهای گران قیمت؛ وادار کردن دیگران به کارهایی که خودم نمی خواهم انجام شان بدهم.
نفرت : فقیربودن؛ نیازمند کاربودن؛ نداشتن آن چه می خواهم داشته باشم؛ چیزهای ارزان قیمت؛ انجام دادن کارهایی که نمی خواهم انجام شان دهم.
پیشنهاد من این است؛ تهیه ی فهرست خودتان از علایق و نفرت ها. آرام بنشینید و علایق و نفرت های تان را پیدا و توصیف کنید. بعد، این تمرین را برای پیداکردن «چرایی» کامل کنید. وقتی کامل شد، می توانید به یکی از دوستان تان نشانش دهید که از شما برای رسیدن به رویاهای تان حمایت خواهد کرد.
به این برگه ی منظم از رویاها، اهداف و برنامه های تان نگاه کنید، در موردش زیاد حرف بزنید، درخواست حمایت کنید، با امید به یادگیری تان ادامه دهید؛ تا بخواهید متوجه شوید، اتفاقات شروع می کنند به پیش آمدن.

دلیل این که چرا تمرین می کنید؟

اولین قدم برای رسیدن به آزادی مالی
خب چه چیزی باعث می شود شما ادامه دهید؟ چه چیزی به شما انگیزه می دهد تا زمان باارزش تان را صرف انجام کاری کنید تا به رفاه مالی که می خواهید داشته باشید، برسید؟ جواب این است : دلیل چرایی تان.
دلیل چرایی چیست؟ چیزی در روح شماست که باعث می شود وقتی همه چیز طبق برنامه پیش نمی رود، به کارتان ادامه دهید. این پاداش بسیار شخصی شما محسوب می شود؛ درست مثل تماشای رنگین کمان بعد از باران؛ که الهام بخش شماست و به شما انگیزه می دهد. این علت وجودی شماست. همان چیزی ست که باعث می شود شما با فکر کردن به آن لبخند بزنید.
در این جا چند مثال خوب از دلایل چرایی دیگر ارائه می شوند :
* می خواهم کار عکاسی را که همیشه در آرزویش بودم، شروع کنم.
* می خواهم یک نمایشنامه بنویسم.
* می خواهم هر روز وقتی فرزندانم به مدرسه می روند و وقتی به خانه می آیند، آن جا باشم.
* می خواهم یک سازمان غیرانتفاعی تاسیس کنم که به مردم کشورهای جهان سوم وام های خُرد می دهد.
* می خواهم در مسابقات دو ماراتن بوستون بدوم.
* می خواهم در پاریس زندگی کنم و هر روز نقاشی بکشم.
* می خواهم همراه همسرم با قایق یا کشتی تفریحی به کل دنیا سفر کنم.
اوایل، وقتی می خواهید دلایل تان را بسازید، شاید با چنین مواردی روبه رو شوید :
* می خواهم بیش تر پول در بیاورم.
* می خواهم از نظر مالی آزاد باشم.
* می خواهم بازنشسته شوم.
* می خواهم خانه ی جدیدی بخرم.
* دیگر نمی خواهم به این شغل ادامه دهم.
این ها دلیل هستند، ولی آیا الهام بخش تان هم هستند؟ آیا وقتی به آن ها فکر می کنید، قلب تان را به تپش می اندارند؟ آیا این دلایل به اندازه ی کافی قوی هستند تا شما را از اشتباهات و موانعی که ممکن است با آن ها مواجه شوید، بگذرانند؟ احتمالا نه.
وقتی به دلیل خودتان می رسید، روح درون تان برانگیخته خواهد شد و وقتی خسته می شوید، شما را بالا خواهد کشید.
یک نکته : وقتی شما متحول شوید، دلیل شما هم متحول خواهد شد. وقتی شما به دلیل تان دست پیدا کنید، از آن لذت می برید! از آن تجلیل می کنید! بعد، سراغ دلیل چرایی بعدی تان خواهید رفت. همیشه در حال متحول شدن باشید.

دلیل شخصی خودتان را کشف کنید

دلیل هرکسی متفاوت است، ولی یک چیز که ما همه به صورت مشترک داریم، حس نیاز به کشف آن است.
اول، یک جای آرام پیدا کنید که حواس تان را پرت نکند (برای خیلی از ما همین خودش یک کار بزرگ است). موقعیتی فراهم کنید که بتوانید افکار درون تان را لمس کنید.
دوم، زمان کافی برای انجام این کار بگذارید. در این فرآیند نباید شتاب زده باشید. شاید بخواهید چندین روزِ هفته را وقت بگذارید تا دلیل تان خودش را نشان دهد. دلیل شخصی تان ممکن است ناگهان به سراغ تان بیاید (ممکن است از قبل بدانید چیست) یا ممکن است لحظات آرام بسیاری بگذرند تا بتوانید کشفش کنید. به خودتان این لطف را بکنید و هرچقدر وقت احتیاج دارید، برای این کار بگذارید.
سوم، این کار یک فرآیند نوشتاری ست. به این که چه می نویسید، فکر نکنید؛ هرچه را که به ذهن تان می آید، بنویسید. هیچ کس جز خودتان آن را نخواهد دید (مگر این که بخواهید به دیگران نشانش دهید). این کار یک آزمون نیست. هیچ پاسخ درست یا اشتباهی وجود ندارد. این کار روشی ست برای کشف خودتان. در مورد افکارتان قضاوت نکنید؛ فقط بنویسیدشان. نگران این نباشید که دیگران چه فکری می کنند. بگذارید افکار و قلم تان روان شوند. در خیلی موارد، شاید به نظر برسد که لایه های یک پیاز را برمی دارید تا به هسته ی پاسخ های تان برسید؛ ولی نتیجه ای که به دست می آورید، ارزش تلاش کردن را خواهد داشت.
به نوشتن پاسخ تان به هر سوال ادامه دهید تا احساس کنید کامل شده است یا به لحظه ی «آهان کشفش کردم» برسید.
***
در ادامه چند سوال مطرح می شوند که به شما در کشف چرایی دلیل شخصی تان کمک می کنند.
از خودتان بپرسید :
۱. اگر دیگر مجبور نباشم که برای پول کار کنم و وقتم مال خودم باشد تا دقیقا همان طور که می خواهم آن را بگذرانم، بقیه ی عمرم چه کار می کنم (منظورم بعد از آن است که به یک تعطیلات طولانی رفتم که استحقاقش را داشتم؟).
...
 ۲. حالا، یک قدم بروید جلو تر. دلیل اصلی من در عمق وجودم برای پی گیری، حفظ و به دست آوردن هدفم یعنی آزادی مالی چیست؟ واقعا چه می خواهم؟
...
۳. بازهم بروید جلو تر. دلیل قلبی و واقعی من در درون وجودم برای تلاش در رسیدن به هدفم چیست؟ چه چیز واقعا به من انگیزه می دهد؟
...
به پرسیدن این سه سوال ادامه دهید، هربار بیش تر به عمق وجودتان بروید، تا این که دلیل شخصی چرایی تان خیلی واضح تبلور پیدا کند. وقتی دلیل تان به روشنی برای تان تبلور پیدا کرد، آن را خواهید فهمید.
در این جا یک مثال از برداشتن لایه های پیاز و پیداکردن پاسخ های عمیق تر در درون تان ارائه می شود :
دلیل چرایی من چیست؟
من نمی خواهم هر روز سر کار بروم. چرا؟ چون تمام وقتم را می گیرد و آن قدر خسته می شوم که کار دیگری نمی توانم بکنم. چرا؟ وقتی برای خودم و خانواده ام باقی نمی ماند. چرا؟ چون من چند ایده ی فوق العاده برای کسب وکار خودم دارم؛ ولی آن قدر به خاطر تمرکز روی کسب وکارِ رییسم و پول درآوردن برای او سرم شلوغ است که نمی توانم روی کسب وکار خودم و پول درآوردن برای خودم متمرکز شوم. چرا؟ تنها منبع درآمد من شغلم است، برای همین تا وقتی بتوانم آن را جایگزین کنم، گیر افتاده ام. چرا؟ چون خودم گیر افتاده ام، فرزندانم هم گیر افتاده اند. چرا؟ چون بعد از این، آن ها هم بخشی از این روند خواهند شد. چرا؟ ما می توانیم با هم کار کنیم. من همیشه مشتاق این بوده ام که کسب وکار موفق خودم را داشته باشم. می توانم اشتیاقم را با فرزندانم در میان بگذارم و می توانیم با هم یاد بگیریم و رشد کنیم. این کار می تواند یک آموزش عملی خارق العاده برای بچه هایم باشد. این که کسب وکاری داشته باشم که فرزندانم هم بخشی از آن باشند و جایی باشد که ما در تجربیات روزبه روزمان سهیم شویم و با هم یاد بگیریم و رشد کنیم، دلیل چرایی من است. می خواهم از نظر مالی آزاد شوم.
***



مدیریت «چه کسی»تان

واژه ی بودن را می شود با گنجاندن «چه کسی» در هدف تان مفهوم سازی کرد. این «شما» هستید که باید هدف تان را به انجام برسانید.
عنوان این بخش، مدیریت «چه کسی»تان است. این یعنی چه؟ یادتان می آید که به حرف های لری گوش می کردم :
به حرف هایش گوش می کردم و آن چه را که می گفت، درک می کردم. ولی نمی توانستم چیزی را که می گوید با واقعیت خودم تطبیق بدهم. در موردش حرف زده بودم، فکر کرده بودم و می دانستم یک روز آن کار را خواهم کرد. ولی ایده ی آزادی مالی همیشه ایده ای بود برای آینده، نه امروز؛ به همین خاطر این ایده جور درنمی آمد. پرسیدم، «از نظر مالی آزاد شویم؟». لحظه ای که صدایم را شنیدم، می دانستم چقدر بی عرضه هستم. صدایم مثل صدای خود قبلی ام نبود.
«بیایید هدف مان را بنویسیم، یک برنامه تهیه کنیم و بعد، روی این ایده تمرکز کنیم. اغلب مردم به بازنشستگی فکر نمی کنند تا این که خیلی دیر می شود یا می‎نشینند تازه در شصت وپنج سالگی برای بازنشستگی برنامه ریزی می کنند. من نمی خواهم چنین کاری بکنم. برنامه ی بهتری می خواهم. نمی خواهم زندگی ام را فقط صرف کار کردن برای پرداخت قسط ها و قبض ها کنم. می خواهم زندگی کنم. می خواهم ثروتمند باشم. می خواهم تا وقتی جوان هستم و می توانم، از زندگی لذت ببرم و به همه جای دنیا سفر کنم».
همان طور که نشسته بودم و به حرف های لری گوش می کردم که مزایای داشتن چنین هدفی را برایم می گفت، می توانستم صدای خفیفی را از درونم بشنوم که می گفت چرا هدفگذاری برای آزادی مالی و زود بازنشسته شدن غیرواقعی بود و حتی ناممکن به نظر می رسید.
من سه بار متوجه صدای درون سَرَم شدم. اگر نمی توانستم آن صدای خفیف درون سرم را مدیریت کنم، هیچ وقت نمی توانستم با اهدافم جلو بروم. بعضی وقت ها صدای خفیف بلند است، بعضی وقت ها به شکل باورنکردنی آرام است. اگر این صدا مدیریت نشود، مهم نیست چقدر بلند یا چقدر آرام باشد، چون اثراتی که می گذارد، واقعی هستند. متوجه شده ام که صدای خفیف درونم به شکل شش مانع شخصی ظاهر می شوند. وقتی یاد گرفتم چطور این موانع شخصی را شناسایی کنم، یاد گرفتم که بر آن ها و صداهای شان غلبه کنم. این شش مانع عبارت اند از :
۱. ترس
۲. بدبینی
۳. تنبلی
۴. عادت های بد
۵. خودبینی
۶. ناامیدی

مانع اول : ترس

ترس از دست دادن یا اشتباه کردن، بلندترین صدا را دارد. ولی ترس یک مساله ی واقعی و اتفاق افتاده نیست. این که اشخاص چطور ترس شان را کنترل کنند، مهم است.
پدر پولدار می گفت، «فرق اصلی بین اشخاص موفق و شکست خورده در این است که چطور ترس های شان را کنترل کنند». پدر پولدار اغلب توصیه می کرد که دلیل اصلی از دست دادن موفقیت مالی این است که اشخاص خیلی از آن مطمئن نیستند. ترس از شکست خوردن و اشتباه کردن، از هیجانِ برنده شدن شدیدتر است. اگر طرزفکرتان درست باشد، باختن و اشتباه کردن بد نیستند. بازنده ها از شکست شان شکست می خورند. برنده ها از آن الهام می گیرند.

از اشتباهات تان درس بگیرید

اغلب ما با این فکر بزرگ می شویم که اشتباهات بد هستند و باید به هر قیمتی که شده از آن ها خودداری کرد. ما عادت داریم اشتباهات مان را به کم هوشی ربط بدهیم؛ انگار که هرچه شما بیش تر اشتباه کنید، یعنی هوش کم تری دارید. با این همه، از نظر پدر پولدار اشتباهات فرصتی هستند برای یادگیری. اغلب به من می گفت، «در هر اشتباهی که اتفاق می افتد، کمی معجزه پنهان است. اسم این معجزه، یادگیری ست». پدر پولدار به جای این که به من بگوید چطور از اشتباهات خودداری کنم، به من هنر تبدیل کردن اشتباه به فرصتی برای به دست آوردن شناخت و خِرد را یاد داد.
یادگرفتن از اشتباهات و شکست های مان کار راحتی نیست. این که چطور به اشتباهات مان واکنش نشان دهیم، به ما می گوید که چه کسی هستیم. در ادامه مجموعه ای از صداهای خفیفی ارائه می شوند که واکنش های متفاوت به شکست های مالی را توصیف می کنند. بلندترین صدا در ذهن شما کدام صداست؟



 بعد از آن که مشخص شد اشتباهی مرتکب شده اید، سخت است بخواهید جلوی این صداها را بگیرید. بنابراین، بروید جلو، سرتان را بکوبید به دیوار. دروغ بگویید. ناله کنید. شکایت کنید. ولی اگر دنبال رسیدن به هدف تان هستید، واقعا باید بگذارید صدای دیگری بلند شود؛ صدایی مسوولیت پذیر، صدایی که فکرتان را کنترل می کند. صدای مسوولیت پذیر می پرسد، «قرار است از این اشتباه چه درس ارزشمندی یاد بگیرم؟».
سه اشتباه مالی را که مرتکب شده اید، به خاطر بیاورید. از این اشتباهات چه درسی گرفته اید؟ چند لحظه وقت بگذارید تا افکارتان را ثبت کنید.



نظرات کاربران درباره کتاب هدفگذاری به روش پدر پولدار

عالی بود
در 1 هفته پیش توسط rab...ess