فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خدمتکارم جیوز و داستان های دیگر

کتاب خدمتکارم جیوز و داستان های دیگر

نسخه الکترونیک کتاب خدمتکارم جیوز و داستان های دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خدمتکارم جیوز و داستان های دیگر

جیوز ـ خدمت‌تان عارضم که، خدمتکارم ـ آدم خارق‌العاده‌ای است؛ یعنی خیلی قابل است. راستش، اصلاً نمی‌دانم بدون او چه کار باید می‌کردم. در نگاه اول شبیه آن کسانی است که در ایستگاه پنسیلوانیا داخل باجه‌های سنگ مرمر زیر تابلوی «اطلاعات» می‌نشینند. به‌طور قطع می‌دانید چه کسانی را می‌گویم. همان‌هایی که می‌روید پیششان و مثلاً می‌پرسید: «ببخشید، قطار بعدی دورقوزدره‌ی چاقچی‌آباد سفلا کی حرکت می‌کنه؟» و آن‌ها بدون حتی لحظه‌های درنگ و فکر کردن جواب می‌دهند: «ساعت ۲ و ۳۴دقیقه، سکوی شماره‌ی ده، به ایستگاه سانفرانسیسکو که رسیدین، باید خط عوض کنین.» و هر بار هم درست می‌گویند. خب، جیوز هم دقیقاً همین احساس علم لایتناهی را بهتان می‌دهد. برای اینکه خدمت‌تان عرض کنم دقیقاً منظورم چیست، برایتان یک مثال می‌زنم. خاطرم هست یک‌بار در خیابان باند، با مونتی بینگ برخورد کردم که توی یک دست کت‌و‌شلوار چهارخانه‌ی خاکستری، خوشتیپ‌ترین خوشتیپ‌ها شده بود و من به این نتیجه رسیدم که تا یک دست از همین کت‌و‌شلوارها نداشته باشم، محال است شادی حقیقی را در زندگانی‌ام تجربه کنم. به هر ترفندی بود، نشانی خیاط‌باشی را از زیر زبانش کشیدم و ظرف کمتر از یک ساعت یک دست کت وشلوار سفارش دادم. شب که رفتم خانه، گفتم: «جیوز، یه دست کت‌‌شلوار خاکستری چهارخونه عین اونی که آقای بینگ داره سفارش دادم.» خیلی جدی گفت: «انتخاب غیرعاقلانه‌ایه قربان. به تنتون نمی‌شینه.» «مهمل نباف! اون قشنگ‌ترین چیزیه که بعد از سال‌ها چشممو گرفته.» «مناسب شما نیست، قربان.» خب، مخلص کلام اینکه کت‌و‌شلوار وامانده فرستاده شد دم در خانه، فوری کشیدم به تنم و تا چشمم توی آینه به خودم افتاد، چیزی نمانده بود غش کنم. کاملاً حق با جیوز بود. شبیه چیزی شده بودم بین کمدین مجلسی و متصدی شرط‌بندی روی اسب‌های مسابقه؛ درحالی‌که مونتی توی همان کت‌و‌شلوار می‌درخشید. این‌ها هیچ چیز نیستند جز اسرار زندگی و فقط می‌شود همین عنوان را رویشان گذاشت. منتها این‌طور نیست که قضاوت جیوز فقط درباره‌ی لباس و تیپ خطاناپذیر باشد؛ هرچند این زمینه‌ی اصلی تخصص اوست. باور بفرمایید چیزی در این دنیا نیست که این بابا نداند. یکیش همین قضیه‌ی شرط‌بندی روی یکی از اسب‌های مسابقات لینکلن‌شایر؛ الان خاطرم نیست از کجا بهم توصیه شد، اما اسبه برای خودش آتش‌پاره‌ای بود. از آنجایی‌که خیلی خاطر این مرد را می‌خواهم و دوست دارم هر وقت فرصتی دست داد به قول معروف حالی بهش بدهم، بهش گفتم: «جیوز، اگه دلت می‌خواد یه کم کاسبی کنی، پولاتو تو مسابقه‌ی لینکلن‌شایر رو اسب واندرچایلد شرط‌بندی کن.» جیوز سر به مخالفت جنباند: «جسارتاً ترجیح می‌دم این ‌کارو نکنم، قربان.» «چرا؟! اون که اسب خوبیه. من حتی حاضرم پیرهنمو روش شرط ببندم.» «چنین کاری رو توصیه نمی‌کنم، قربان. اون حیوون قرار نیست ببره. صاحبش حتی انتظار نداره از مقام دوم اونورتر بره.»

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خدمتکارم جیوز و داستان های دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

«ولی آخه... مگه یه بچه ی اون سنی، می تونه همچین روح کریه و ترسناکی داشته باشه؟! اگه این طور باشه، موندم بزرگتر که شد می خواد با همچین روحی چی کار کنه؟ بگو ببینم، نظر تو چیه جیوز؟»
«در این مورد تردید دارم، قربان.»
به جیوز گفتم: «این بچه یه جورایی داره از تو نقاشی چپ چپ نگاهمون می کنه، قبول داری؟»
کرکی پرید وسط: «اوخ! پس تو هم متوجه اش شدی؟!»
گفتم: «والا بعید می دونم کسی یه نگاه بهش بندازه و متوجه نشه.»
«به خدا تنها کاری که خواستم بکنم، این بود که قیافه ی اون سگ توله رو یه کم خندون بکشم. اما از قرار معلوم بچه زیادی کیف کرده!»
«این دقیقاً همون چیزیه که من می خواستم بگم، رفیق قدیمی. انگار اون بچه داشته حسابی واسه خودش حال می کرده و از لحظه لحظه ی نمایش لذت می برده. تو این طور فکر نمی کنی، جیوز؟»
جیوز جواب داد «این بچه مشخصاً در حالتی شبیه به عیش و مستی بوده، قربان.»
کرکی خواست چیزی بگوید که در باز شد و دایی قدم به درون اتاق گذاشت.
برای حدود سه ثانیه جَو کاملاً شاد، دوستانه و خیرخواهانه بود. آقای دایی با من دست داد، دستی به پشت کرکی نواخت، گفت فکرش را نمی کرده در طول عمرش روزی به این قشنگی را ببیند، و از فرط ذوق ضربه ای با عصا به پای خودش زد. جیوز به شیوه ی نامحسوس مخصوص خودش به پس زمینه عقب نشینی کرده بود، برای همین خان دایی متوجه حضورش نشد.

«خب، بروس، پسرم، پس بالاخره پرتره تموم شد؛ آره؟ تموم شده دیگه، نه؟ خب چرا رو نمی کنی؟ بیارش یه نگاهی بهش بندازیم. این هدیه واسه زن داییت یه سورپرایز واقعی می شه. پس کجاست این تابلو؟ بذار یه...»
و آن وقت بود که چشمش به نقاشی افتاد؛ درست در لحظه ای که آمادگی لازم برای دریافت این ضربه ی مهلک را نداشت. طوری یکه خورد که روی پاشنه به عقب نوسان کرد.
چیزی که از دهانش درآمد این بود: «اوخ خ خ یا خدا!» و از پس آن یکی از ناجورترین سکوت هایی که در عمرم تجربه کرده بودم، بر فضا حاکم شد.
دست آخر به حرف آمد: «ببینم، این یه جور شوخیه، نه؟» و عبارت را طوری ادا کرد که انگار همان لحظه سوز از شانزده سوراخ مختلف وارد اتاق شد. احساس کردم در آن لحظه وظیفه دارم به یاری کرکی بیچاره بشتابم.
گفتم: «می خواید یه چند قدمی دورتر بایستید و دوباره نگاه کنید؟»
پوزخندی زد و گفت: «کاملاً حق با شماست. باید چند قدم دورتر واستم! یعنی اون قدر دور که دیگه حتی با یه تلسکوپم نتونم ببینمش!» این را گفت و مثل یک ببر رام نشده ی جنگلی که چشمش به یک شقه گوشت لُخم افتاده باشد، برگشت طرف کرکی: «پس این... این... این اون چیزیه که تو تمام این سالا وقت خودت و پول منو حرومش کردی؟ که می خواستی نقاش بشی، آره؟! من حتی خونه مو نمی دم دست تو نقاشی کنی. من این کارو بهت سفارش دادم؛ چون فکر می کردم کارتو بلدی و نتیجه ش شد این... این... نقاشی کمیک استریپ!» درحالی که با خودش غرولند می کرد، طوری روی پاشنه چرخید که دم کتش مثل پرچم روی هوا به اهتزاز درآمد و رفت طرف در. «اینجا دیگه آخر خطه! اگه می خوای بازم به این حماقتت، به این تظاهر به هنرمند بودنت ادامه بدی، اونم به این بهانه که جربزه ی کار کردنو نداری، راحت باش. اما بذار یه چیزی بهت بگم. اگه صبح روز دوشنبه حضورتو تو دفترم گزارش نکنی، این بازی احمقانه رو نذاری کنار و تجارت منو از کف شروع نکنی ـ همون کاری که باید ده، دوازده سال پیش عین بچه ی آدم می کردی ـ دیگه حتی یه قرون؛ یعنی حتی یه شاهی... واقعاً که!»
بعد در بسته شد و خان دایی دیگر در کنار ما نبود. از پشت پناهگاه ضدبمبم خزیدم بیرون. آرام زمزمه کردم: «کرکی، رفیق.»
کرکی سر جایش ایستاده و زل زده بود به تابلو. صورتش روی همان زاویه قفل شده بود. نگاهی مثل روح زده ها در چشمانش داشت.
با لحنی شکسته من من کرد: «خب، اینم از آخر کار ما.»
«حالا می خوای چه کار کنی؟»
«چه کار می تونم بکنم؟ اگه مقرریمو قطع کنه که دیگه نمی تونم اینجا بمونم. شنیدی که چی گفت. باید صبح روز دوشنبه خودمو به دفترش معرفی کنم.»
چیزی به ذهنم نمی رسید که بگویم. دقیقاً می دانستم چه احساسی نسبت به آن دفتر دارد. نمی دانم قبل از آن، کی تا این حد ناراحت و معذب بودم. مثل این بود که دوروبر کسی بپلکی که همین حالا به بیست سال حبس محکوم شده و بخواهی سر صحبت را با او باز کنی.
و همان وقت بود که صدایی آرامش بخش سکوت را در هم شکست.
«امکانش هست من یه پیشنهاد بدم، قربان؟»
صدای جیوز بود. کاملاً نامحسوس از سایه خزیده بود بیرون و با حالتی جدی زل زده بود به تابلو. خداوندا! نمی توانم برایتان توضیح بدهم، حضور دایی الکساندر چنان اثر مخربی داشت که برای لحظاتی کاملاً از یاد برده بودم جیوز هم آنجا حضور دارد.
جیوز ادامه داد: «نمی دونم قبلاً قضیه ی آقای دیگبی تیستِلتون رو که زمانی در معیتشون خدمت می کردم براتون تعریف کردم یا خیر، قربان. احتمالاً با ایشون ملاقات کرده باشین. ایشون سرمایه گذار بودن، اما در حال حاضر با لقب لرد بریگ نورث شناخته می شن. ایشون تکیه کلام خاصی داشتن: "همیشه یک راهی وجود داره." اولین باری که این عبارتو ازشون شنیدم، درست بعد از شکست ثبت اختراع کرِم موبَر بود، قربان. اون کرم خاص رو خودشون ابداع کرده بودن.»
گفتم: «جیوز، محض رضای خدا بگو راجع به چی داری حرف می زنی؟»
«از آقای تیستلتون ذکر خیر کردم قربان؛ چون ایشون هم از جهاتی در موقعیتی مشابه موقعیت فعلی ما قرار داشتن. ابداع کرم موبرشون با شکست مواجه شد، اما ایشون ناامید نشدن. همون محصول رو با نام تجاری جدید «کرم موآور» وارد بازار کردن و به مصرف کننده ها تضمین دادن که بعد از چند ماه مصرف اون محصول، کلی مو درمیارن. بعد هم تبلیغات محصول شروع شد و اگر خاطرتون باشه قربان، تصویر مضحکی از یک توپ بیلیارد بود که قبل و بعد از مصرف کرم موآور نشونش داده بودن. این تجارت چنان سود هنگفتی عاید آقای تیستلتون کرد که خیلی زود به واسطه ی خدمات ارزشمندشون به مقام اشراف زادگی رسیدن. تصور بنده اینه که اگر آقای کرکران از این زاویه به موضوع نگاه کنن، دقیقاً مثل آقای تیستلتون به این نتیجه می رسن که همیشه راهی وجود داره. در واقع جناب وارلوپ خودشون توی حرف هاشون راه حل رو پیشنهاد دادن. در اون حیص وبیص، ایشون پرتره رو به یک نقاشی کمیک استریپ تشبیه کردن. من این حرفشون رو یک ‍پیشنهاد فوق ارزشمند در نظر میگیرم، قربان. پرتره ی آقای کرکران اگرچه نتونست به عنوان پرتره ی تنها فرزند دلبند جناب وارلوپ رضایت خاطر ایشون رو فراهم کنه، اما بنده شک ندارم که ویراستارهای جراید، اون رو سرآغاز یک سری نقاشی کمیک دنباله دار می بینن. چنانچه آقای کرکران اجازه بفرمایند، بنده باید عرض کنم که استعداد ایشون همیشه در زمینه ی فکاهی شکوفا بوده. چیزی در این نقاشی وجود داره، احساسی جسورانه و قدرتمند، که توجه مخاطب رو به خودش جلب می کنه. بنده کاملاً اطمینان دارم که این نقاشی طرفدارهای زیادی پیدا می کنه.»
کرکی داشت به نقاشی چشم غره می رفت و صدایی خشک شبیه مکش هوا از بین لبهایش درمی آورد. کاملاً عصبی و مشوش به نظر می آمد.
و بعد یکباره شروع کرد دیوانه وار خندیدن.
درحالی که شانه هایش را به آرامی می مالیدم، گفتم: «کرکی، رفیق.» ترسیدم مبادا طفل معصوم عقل از سرش پریده باشد.
شروع کرد تلوتلوخوران دور اتاق راه رفتن.
«حق با اونه! این آقا کاملاً درست می گه! جیوز، تو فرشته ی نجات منی! بزرگ ترین ایده ی قرن به ذهنت رسید! صبح دوشنبه خودمو به دفتر معرفی کنم؟! از کف تجارت شروع کنم؟! اگه دلم بخواد، کل تجارت اون مردکو یه جا می خرم. یه نفرو می شناسم که مسئول ستون طنز مجله ی ساندِی اِستاره. این تابلو رو نشونش بدم، خام خام می خوردش. همین چند روز پیش داشت بهم می گفت، پیدا کردن یه سری کمیک استریپ چقدر سخت شده. بابت همچین ایده ی برنده ای هر قدر دلم بخواد سر کیسه رو شل می کنه. من رو یه معدن طلا خوابیدم. کُلام کو؟ من یه درآمد مادام العمر دارم! این کلاه صاب مرده ی من کجاست؟ یه پنج پوندی بهم قرض بده برتی. می خوام یه تاکسی بگیرم به مقصد محله ی پارکْرو.»
جیوْز لبخند پدرانه ای به لب داشت، یا شاید هم نوعی اسپاسم عضلانی پدرانه دور دهانش داشت که نزدیک ترین حالتش به لبخند محسوب می شد.
«اگر اجازه بدید آقای کرکران، بنده یک عنوان هم برای این سری دنباله دار نقاشی های طنز پیشنهاد می کنم؛ ماجراهای بچه ی بی ریخت.»
من و کرکی غرق در هیبت عنوان، اول به تابلو و بعد به یکدیگر نگاه کردیم. حق با جیوز بود. هیچ عنوان دیگری اینقدر برازنده ی این سری نبود.

چند هفته ای از آن قضیه می گذشت و من داشتم به ستون نقاشی های طنز ساندی استار نگاه می کردم. گفتم: «جیوز، من آدم خوش بینی هستم؛ یعنی همیشه بودم. می دونی، هر چی سنم می ره بالاتر، بیشتر به چیزایی که شکسپیر و باقی بروبچه های شاعر گفتن ایمان میآرم: پایان شب سیه سپید است، در نومیدی بسی امید است، خدا گر ز حکمت ببند دری... اصلاً یکیش همین کرکی خودمون. طفلک تا همین چند وقت پیش تا زیرِ ابرو تو دردسر غرق بود. تمام شواهد می گفتن دیگه واقعاً کارش تمومه. ولی حالا یه نگاه بهش بنداز. این نقاشیا رو دیدی؟»
«با اجازه تون قبل از اینکه بیارم خدمت تون، یه نیم نگاهی بهشون انداختم، قربان. فوق العاده جالب توجه ان.»
«کلی سروصدا کردن، می دونی؟»
«پیش بینیش رو می کردم، قربان.»
به بالش های پشتم تکیه دادم.
«می دونی جیوز، تو یه نابغه ای. حقشه یه کمیسیون بابت حق تالیف این نقاشیا ازش بگیری.»
«در اون مورد هیچ شکایتی ندارم، قربان. آقای کرکران واقعاً با بنده سخاوتمندانه برخورد کردن. در ضمن، برای امروز کت شلوار قهوه ای تونو می ذارم بیرون.»
«نه، گمونم اون آبیه رو بپوشم که راه راه قرمز کم رنگ داره.»
«خیر، قربان؛ اون آبیه که راه راه قرمز کم رنگ داره نمی شه.»
«اما من ترجیح می دم خودمو تو اون کت شلوار ببینم.»
«عرض کردم خدمت تون اون آبیه که راه راه قرمز کم رنگ داره نمی شه، قربان.»
«باشه بابا، هر کدومو دلت می خواد بذار بیرون.»
«بسیار خب قربان. لطف عالی زیاد.»
می دانم که خدمتکارْذلیل بودن، بدتر از زن ذلیل بودن است و اصلاً چیز جالبی نیست؛ اما چه کنم که همیشه باید حق را به جیوز بدهم. این موضوع را باید همیشه مد نظر داشته باشید، متوجه منظورم که هستید؟

بگذاریدش به عهده ی جیوز

جیوز ـ خدمت تان عارضم که، خدمتکارم ـ آدم خارق العاده ای است؛ یعنی خیلی قابل است. راستش، اصلاً نمی دانم بدون او چه کار باید می کردم. در نگاه اول شبیه آن کسانی است که در ایستگاه پنسیلوانیا داخل باجه های سنگ مرمر زیر تابلوی «اطلاعات» می نشینند. به طور قطع می دانید چه کسانی را می گویم. همان هایی که می روید پیششان و مثلاً می پرسید: «ببخشید، قطار بعدی دورقوزدره ی چاقچی آباد سفلا کی حرکت می کنه؟» و آن ها بدون حتی لحظه های درنگ و فکر کردن جواب می دهند: «ساعت ۲ و ۳۴دقیقه، سکوی شماره ی ده، به ایستگاه سانفرانسیسکو که رسیدین، باید خط عوض کنین.» و هر بار هم درست می گویند. خب، جیوز هم دقیقاً همین احساس علم لایتناهی را بهتان می دهد.
برای اینکه خدمت تان عرض کنم دقیقاً منظورم چیست، برایتان یک مثال می زنم. خاطرم هست یک بار در خیابان باند، با مونتی بینگ برخورد کردم که توی یک دست کت و شلوار چهارخانه ی خاکستری، خوشتیپ ترین خوشتیپ ها شده بود و من به این نتیجه رسیدم که تا یک دست از همین کت و شلوارها نداشته باشم، محال است شادی حقیقی را در زندگانی ام تجربه کنم. به هر ترفندی بود، نشانی خیاط باشی را از زیر زبانش کشیدم و ظرف کمتر از یک ساعت یک دست کت وشلوار سفارش دادم.
شب که رفتم خانه، گفتم: «جیوز، یه دست کت شلوار خاکستری چهارخونه عین اونی که آقای بینگ داره سفارش دادم.»
خیلی جدی گفت: «انتخاب غیرعاقلانه ایه قربان. به تنتون نمی شینه.»
«مهمل نباف! اون قشنگ ترین چیزیه که بعد از سال ها چشممو گرفته.»
«مناسب شما نیست، قربان.»
خب، مخلص کلام اینکه کت و شلوار وامانده فرستاده شد دم در خانه، فوری کشیدم به تنم و تا چشمم توی آینه به خودم افتاد، چیزی نمانده بود غش کنم. کاملاً حق با جیوز بود. شبیه چیزی شده بودم بین کمدین مجلسی و متصدی شرط بندی روی اسب های مسابقه؛ درحالی که مونتی توی همان کت و شلوار می درخشید. این ها هیچ چیز نیستند جز اسرار زندگی و فقط می شود همین عنوان را رویشان گذاشت.
منتها این طور نیست که قضاوت جیوز فقط درباره ی لباس و تیپ خطاناپذیر باشد؛ هرچند این زمینه ی اصلی تخصص اوست. باور بفرمایید چیزی در این دنیا نیست که این بابا نداند. یکیش همین قضیه ی شرط بندی روی یکی از اسب های مسابقات لینکلن شایر؛ الان خاطرم نیست از کجا بهم توصیه شد، اما اسبه برای خودش آتش پاره ای بود.
از آنجایی که خیلی خاطر این مرد را می خواهم و دوست دارم هر وقت فرصتی دست داد به قول معروف حالی بهش بدهم، بهش گفتم: «جیوز، اگه دلت می خواد یه کم کاسبی کنی، پولاتو تو مسابقه ی لینکلن شایر رو اسب واندرچایلد شرط بندی کن.»
جیوز سر به مخالفت جنباند: «جسارتاً ترجیح می دم این کارو نکنم، قربان.»
«چرا؟! اون که اسب خوبیه. من حتی حاضرم پیرهنمو روش شرط ببندم.»
«چنین کاری رو توصیه نمی کنم، قربان. اون حیوون قرار نیست ببره. صاحبش حتی انتظار نداره از مقام دوم اونورتر بره.»
صد البته که با خودم فکر کردم چرند می گوید. اصلاً چطور ممکن بود جیوز از این قضیه چیزی سرش بشود؟ با این وجود، به طور قطع حدس می زنید چه اتفاقی افتاد. واندرچایلد تا آخرین لحظه سردمدار بود، اما درست دَمِ آخر اسبی به نام بِنانافریتِر خیز برداشت و با اختلاف یک پوزه اول شد. از آنجا صاف رفتم خانه و زنگ را برای جیوز به صدا درآوردم.
گفتم: «بعد از این، محاله بدون توصیه ی تو یه قدم ام تو زندگیم وردارم. از امروز به بعد خودتو مغز متفکر این تشکیلات بدون.»
«بسیار عالی، قربان. تمام تلاشم رو می کنم که روسفیدتون کنم.»
و به خدا قسم که روسفیدم کرد. حقیقتش ارادتمندتان از لحاظ عقلی کمی در مضیقه است؛ از قرار معلوم دانه ی لوبیای داخل جمجمه ام بیشتر برای قشنگی طراحی شده تا استفاده؛ باور بفرمایید عین حقیقت را می گویم. اما کافی است پنج دقیقه بهم وقت بدهید تا موضوع را با جیوز در میان بگذارم، بعد از آن صد درصد پایه ام تا درباره ی هر موضوعی به هر کس که دلتان بخواهد توصیه ی علمی بدهم. و برای همین وقتی بوریس کُرکُران با مشکلاتش دست به دامانم شد، اولین اقدام ام این بود که زنگ را به صدا دربیاورم و قضیه را با خدمتکار همه چیز دانِ پیشانی ورقلمبیده ام در میان بگذارم.
گفتم: «بذارش به عهده ی جیوز.»
وقتی تازه به نیویورک آمده بودم با کُرکی آشنا شدم. او رفیق پسردایی ام گاسی بود که افراد زیادی را حوالی میدان واشنگتن می شناخت. نمی دانم قبلاً خدمت تان عرض کرده ام یا نه، اما دلیل ترک وطنم، انگلستان، این بود که به دستور خاله ام، آگاتا، مامور شدم جلوی گاسی جوان را بگیرم، مبادا با آن دختر خانم هنرپیشه ی تئاتر ازدواج کند و آخر سر هم قضیه طوری شیرتوشیر شد که فکر کردم به جای برگشتن به انگلستان ومدت های مدید درباره ی این موضوع با خاله بگومگو کردن، بهتر است مدتی در امریکا بمانم. این شد که جیوز را فرستادم تا یک آپارتمان آبرومند پیدا کند و خودم را برای یک تبعید کوتاه مدت آماده کردم. این را هم از قلم نیندازم که نیویورک جای بسیار محشری است برای تبعید شدن. همه با من بی اندازه خوب رفتار می کردند و انگار همیشه اتفاقات زیادی در آن شهر در جریان بود. این را هم بگویم که بنده شکر خدا از مال دنیا کاملاً بی نیازم؛ بنابراین همه چیز کاملاً مرتب بود. هر کجا می رفتم، رفقا به رفقای دیگر معرفی ام می کردند و قضیه به همین منوال پیش می رفت، و دیری نگذشت که با یک گروه آدم درست و حسابی بُر خوردم؛ یک عده شان داخل خانه های اعیانی نزدیک پارک توی دلار غلت می زدند و بعضیشان در آپارتمان های ارزان قیمت اطراف میدان واشنگتن شب ها را با شومینه ی خاموش سر می کردند ـ هنرمندها و نویسنده ها و امثالهم. جماعت منورالفکر.
کرکی یکی از همین هنرمندها بود. به خودش می گفت نقاش پرتره، اما هیچ پرتره ای نکشیده بود. با یک پتو روی شانه نشسته بود روی نیمکت ذخیره ها و منتظر فرصتی بود تا به بازی گرفته شود. می دانید، با توجه به مدتی غور و تفکر در این زمینه، به نکته ی عجیبی درباره ی نقاشی پرتره دست پیدا کرده ام؛ اینکه نمی توانی کشیدنش را شروع کنی، مگر مردم حلقه ی در خانه ات را بزنند و ازت بخواهند این کار را برایشان انجام بدهی؛ و کسی حلقه ی در خانه ات را نمی زند، مگر آن که قبلاً تعداد زیادی پرتره کشیده باشی. این معادله قضیه را قدری برای آدم مشکل می کند. کرکی هرازگاه با کشیدن نقاشی های کمیک برای روزنامه ها خرجش را درمی آورد. کافی بود ایده ای به ذهن این پسر برسد، استعداد خاصی در زمینه ی رسم چیزهای خنده دار داشت. گاهی هم برای آگهی های تبلیغاتی تختخواب و صندلی و از این جور چیزها می کشید. البته اصل درآمدش از محل تیغ زدن یک دایی پولدار تامین می شد؛ یعنی جناب الکساندر وارلوپ که توی تجارت الیاف چتایی(۲) بود. حالا اینکه الیاف چتایی دقیقاً چیست، خودم هم درست نمی دانم، اما از قرار چیزی است که عامه ی مردم طالب اند؛ چون پول جناب وارلوپ به نحو ناخوشایندی از پارو بالا می رفت.
احتمالاً تصور بیشتر مردم این است که داشتن یک دایی پولدار آسان ترین و بی دردسرترین شغل دنیاست، اما مطابق با اظهارات کرکی، قضیه کاملاً با آنچه تصور می شود فرق دارد. دایی کرکی از آن دست آدم های قوی بنیه بود که به نظر می آمد قرار است تا خود قیامت عمر کند. جناب وارلوپ تازه پنجاه ویک سالش بود و اگر با همان فرمان پیش می رفت، هفتادودو را شیرین پر می کرد. البته عامل پریشانی کرکی طفل معصوم این نبود؛ چون اصولاً آدم بخیلی نبود و مشکلی با طول عمر دایی اش نداشت. آنچه کرکی را عذاب می داد، حمله های این آدم به شخصیت اش بود.

می دانید، دایی کرکی دوست نداشت او یک هنرمند حرفه ای باشد. عقیده داشت که خواهرزاده اش کوچک ترین استعدادی در زمینه ی مذکور ندارد. همه اش اصرار داشت کرکی هنر را ببوسد و بگذارد لب طاقچه، وارد تجارت الیاف چتایی شود، از کف شروع کند و با کار و تلاش خودش را برساند به سقف. ظاهراً این موضوع برای این مرد یک جورهایی اهمیت معنوی داشت. و جواب کرکی به پیشنهاد دایی اش، این بود که گذشته از اینکه نمی داند آدم ها در کف تجارت چتایی چه غلطی می کنند، غریزه اش هم به او می گوید این تجارت سبعانه تر از آن است که به حرف دربیاید. خلاصه کرکی آتیه اش را در هنر می دید. می گفت سرانجام روزی یک اثر پرسروصدا خلق می کند. درعین حال با به کارگیری تدابیر مختلف سعی داشت دایی اش را متقاعد کند با وجود اکراه فراوان یک مقرری فصلی برایش درنظر بگیرد.
اگر دایی اش یک سرگرمی دائمی نداشت، او نمی توانست به خواسته اش برسد. جناب وارلوپ در زمینه ی انتخاب سرگرمی کمی خاص بود. طبق مشاهداتم به این قاعده ی کلی رسیده ام که در امریکا صاحبان صنایع در ساعات غیرکاری فعالیت به خصوصی انجام نمی دهند. شب ها که گربه را از حجره می فرستند بیرون و کرکره را می کشند پایین، بلافاصله در بستر به حالت کما فرو می روند و فردا که از کما بیرون می آیند، دوباره می شوند صاحب صنایع. اما جناب وارلوپ در اوقات فراغتش چیزی بود که می شود اسمش را اورنیتولوژیست(۳) گذاشت. ایشان کتابی نوشته بود با عنوان پرندگان امریکایی و مشغول نوشتن کتاب دومی هم بود که احیاناً عنوانش می شد پرندگان امریکایی بیشتر. کتاب دوم را هم که تمام می کرد، فرض بر این بود که می رود سراغ نوشن کتاب سوم و آن قدر این روال را ادامه می دهد تا پرندگان امریکا ته بکشند. کرکی معمولاً هر سه ماه یک بار می رفت در محضرش دوزانو می نشست و اجازه می داد دایی خان برایش از پرندگان امریکا حرف بزند. از قرار معلوم می توانستی هر بلایی سر این مرد بیاوری، به شرطی که اجازه می دادی یک دل سیر درباره ی موضوع موردعلاقه اش؛ یعنی پرندگان امریکا برایت حرف بزند. به این ترتیب این گپ و گفت های کوتاه به کرکی فرصتی می داد که مقرری اش را سر موقع دریافت کند. اما اوضاع برای این طفلک کاملاً قمردرعقرب بود. نوعی احساس تعلیق رعب آور در این قضیه وجود داشت ـ البته اگر متوجه منظورم باشید ـ و سوای آن، پرندگان بجز موقعی که به حالت کباب شده در معیت یک بطری لیکور خنک روی میز قرار داشتند، حسابی اسباب دل زدگی رفیق ما کرکی بودند.
برای اینکه مطالعه ی شخصیت جناب وارلوپ را به کمال برسانیم، التفات داشته باشید که این مرد اعصاب نامتعادلی داشت و باور عمومی اش بر این بود که کرکی هالوی فلک زده ای بیش نیست و هر قدمی با تکیه بر فکر خودش بردارد، تنها اثبات دیگری است بر حماقت ذاتی اش. اگر اشتباه نکنم، جیوز هم دقیقاً همین عقیده را درباره ی بنده دارد.
بنابراین وقتی یک روز بعدازظهر کرکی با قدم های آهسته درحالی که دختر خانمی را جلوتر از خودش مثل مرغ کیش می کرد، وارد آپارتمانم شد و گفت: «بِرتی، می خوام با نامزدم دوشیزه سینگر آشنا بشی.» اولین چیزی که به ذهنم رسید، دقیقاً همان موضوعی بود که آمده بود درباره اش مشورت کند؛ و اولین جمله ای که از دهانم خارج شد، این بود: «کرکی، پس داییت چی؟»
طفل معصوم یکی از آن خنده های تلخش سر داد. نگران و مضطرب به نظر می رسید، درست مثل کسی که به خوبی و خوشی قتلی انجام داده، اما هر چه به مغز عزیزش فشار می آورد، نمی داند باید با جسد چه کند.
دختر خانم گفت: «ما خیلی می ترسیم، آقای ووستر. امیدوار بودیم شما یه راهی پیش پامون بذارین که بتونیم موضوعو با دایی بروس در میون بذاریم.»
موریل سینگر یکی از آن دخترهای خیلی کم حرف و دلنشینی بود که طوری با آن چشم های درشت نگاهت می کنند، انگار به نظرشان بزرگترین پدیده ی روی زمینی؛ و مانده اند حیران که چطور خودت هنوز به این واقعیت پی نبرده ای. یک گوشه نشست، توی خودش کز کرد و جوری نگاهم کرد که انگار با خودش می گفت: «خدایا، امیدوارم این بزرگ مرد قدرقدرت بهم آسیب نرسونه.» به نوعی احساس کسی را به آدم القاء می کرد که ازت میخواهد حمایتش کنی و زیر نگاهش دلت می رفت که دستش را نوازش کنی و بهش بگویی: «آروم، آروم باش کوچول موچولو!» یا... جمله ای که تاثیرش در همین حدود باشد.
خلاصه رفتاری نشان داد که احساس کنم، به خاطرش حاضرم هر کاری در این دنیا انجام دهم. کم وبیش شبیه یکی از آن لیکورهای امریکایی به ظاهر بی آزاری بود که وقتی یواشکی وارد بدنت می شوند، تا بفهمی چی به چیست، قدم در راه اصلاح امور دنیا گذاشته ای ـ حتی شده با توسل به زور ـ و تازه سر راهت مکثی می کنی تا به آن قلتشنی که آن گوشه ایستاده بگویی اگر باز هم این طور بهت زل بزند، سر از تنش جدا می کنی. خلاصه منظورم این است که احساس هوشیاری و بی باکی بهم می داد، درست عین یکی از آن شوالیه های قرون وسطا یا چیزی شبیه به آن. همان جا احساس کردم تا ته این قضیه همراهش هستم.
رو به کرکی گفتم: «از نظر من که دلیلی وجود نداره داییت از شنیدن موضوع حسابی سر کیف نیاد. تازه فکر می کنم دوشیزه سینگر رو همسر ایده آلی برات بدونه.»
اما کرکی تمایلی به سر کیف آمدن نداشت.
«تو داییمو نمی شناسی. حتی اگه از موریل خوشش بیاد، محاله اعتراف کنه. می خوام بگم یه همچین آدم کله شقیه. اصلاً جفتک اندازی و ساز مخالف زدن، جزو مرام اصلی و اخلاقشه. تنها چیزی که به فکرش می رسه اینه که من بازم رفتم بدون صلاح و مشورت با اون یه تصمیم مهم گرفتم و الم شنگه به پا می کنه. همیشه ی خدا کارش همینه.»
کمی به لوبیای عزیز توی جمجمه ام فشار آوردم تا جوابی برای این موقعیت اضطراری پیدا کنم.
«پس می خوای ترتیبی بدی که اون با دوشیزه سینگر آشنا بشه، بدون اینکه بفهمه شما همو می شناسین. و بعدش تو وارد قضیه بشی و...»
«آره، اما چطوری باید این کارو بکنم؟»
متوجه منظورش شدم. پس قضیه از این قرار بود!
گفتم: «فقط یه راه وجود داره.»
«چه راهی؟»
«بذاریش به عهده ی جیوز.»
و زنگ را به صدا درآوردم.
همان لحظه صدای جیوز به گوش رسید: «قربان؟» یک باره مثل غول چراغ ظاهر شده بود. یکی از خصوصیات عجیب جیوز همین است، تا زمانی که مثل یک قرقی اطرافت را زیر نظر نگیری، به ندرت ممکن است ورودش را به اتاق ببینی. مثل یکی از آن بنده خداهای عجیب وغریب هندی است که خودشان را توی هوا پوووف می کنند و به طریقی غیرجسمانی طی الارض می کنند و بعد هر کجا دل شان خواست دوباره قالب جسمانی می گیرند. یک پسرعمو دارم؛ از آن هایی است که بهشان می گویند... چیز... عرفان شناس. این عموزاده ی ما می گوید تا یک قدمی عملیات طی الارض هم پیش رفته، اما نتوانسته کامل انجامش بدهد؛ دلیلش هم احتمالاً این است که در بچگی کباب چنجه و جوجه کباب و گوشت حیواناتی را به خوردش داده اند که در عالم خشم ذبح شده اند.
همان لحظه که چشم ام به این مرد افتاد که آنجا ایستاده بود و به محترمانه ترین وجه ممکن جلب توجه می کرد، انگار وزنه ی سنگینی از روی ذهنم برداشته شد. حس بچه ی گم شده ای را داشتم که یک باره در دل جمعیت چشمش به پدرش افتاده باشد. چیزی در وجود جیوز بود که بهم قوت قلب می داد.
جیوز مرد قدبلندی است، با چهره ای تیره و نگاهی نافذ. چشم هایش از پرتوی هوش سرشار برق می زند.
«جیوز، به توصیه ت نیاز داریم.»
«بسیار خب، قربان.»
پرونده ی دردناک کرکی را با بهترین لغات ممکن برایش توضیح دادم.
«خب، متوجهی که قضیه از چه قراره جیوز؟ ازت می خوایم یه راهی پیشنهاد بدی که بشه آقای وارلوپ رو با خانم سینگر آشنا کرد، بدون اینکه بفهمه کرکران از قبل ایشون رو می شناخته. متوجه شدی؟»
«کاملاً، قربان.»
«خب، پس سعی کن یه فکری براش بکنی.»
«قبلاً یه فکری براش کردم، قربان.»
«جان من؟!»
«روشی که می خوام پیشنهاد بدم قربان، محاله قرین موفقیت نشه، اما احتمالاً به این نتیجه می رسید که یک سری موانع کوچیک سر راه قرار داره که برای پشت سر گذاشتن اون موانع قربان، باید یک سری منابع مالی داشته باشید.»
برای کرکی ترجمه کردم: «منظورش اینه که یه فکر بکر داره، اما یه کمی برات خرج ورمی داره.»
طبیعتاً لب ولوچه ی رفیق بینوا کش آمد؛ چون به نظر می رسید بحث پول، گند بزند به کل برنامه اش. اما من همچنان زیر بار نگاه ذوب کننده ی آن دختر قرار داشتم و به این نتیجه رسیدم که اینجا همان نقطه ای است که شوالیه ی دلیر باید وارد صحنه شود.
گفتم: «می تونی برای مخارج رو من حساب کنی کرکی. خیلی هم خوشحال می شم کمک کنم. ادامه بده جیوز.»
«پیشنهاد من اینه که آقای کرکران از علاقه ی جناب وارلوپ به بحث اورنیتولوژی بهره بگیرن.»
«جل الخالق! تو از کجا می دونی طرف عشق پرنده س؟!»
«موضوع برمی گرده به سیستم ساخت وساز تو نیویورک، قربان. ساختمونای اینجا زمین تا آسمون با ساختمونای لندن فرق دارن. دیوارای خونه ها رو با نازک ترین مصالح ممکن می سازن. بنده علاقه ای به استراق سمع ندارم، اما گاهی اوقات به گوشم خورده که آقای کرکران قویاً روی این موضوع تاکید کردن.»
«اوه! خب!»
«به نظرم لازمه خانم جوان یک کتاب کم حجم به طبع برسونن و عنوانش رو هم بذارن... فرض بفرمایید... پرندگان امریکایی برای کودکان، و اونو تقدیم کنن به جناب وارلوپ! می تونیم تعداد محدودی نسخه به هزینه ی شما چاپ کنیم قربان، و به طبع بخش زیادی از مطالب کتاب هم باید در مدح آثار جناب وارلوپ در همین زمینه باشه. همین طور توصیه می کنم نسخه ای که قراره هدیه بشه، بلافاصله بعد از انتشار، همراه با یک نامه برای جناب وارلوپ ارسال بشه. خانم جوان در متن نامه مرقوم می فرمایند که علاقه ی شدیدی به ملاقات و آشنایی با کسی دارن که در زمینه ی علم پرنده شناسی بسیار بهشون مدیون ان. تصور می کنم به این ترتیب، نتیجه ی مطلوب حاصل بشه، اما باز هم باید تاکید کنم که هزینه های این طرح، قابل توجه هستن.»
برای یک لحظه احساس صاحبِ سگی را داشتم که روی صحنه ی نمایش شیرین کاری اش را بی هیچ مشکلی انجام داده. با تمام وجود روی دانایی جیوز شرط بسته بودم و می دانستم روسفیدم می کند. گاهی فکر می کنم چرا مردی با این درجه از زکاوت به اتو کردن لباس های آدمی مثل من و از این قبیل کارها رضایت می دهد. اگر مغز جیوز مال من بود، می رفتم دنبال پست نخست وزیری یا چیزی مثل آن.
گفتم: «جیوز، واقعاً گل کاشتی! این یکی از بهترین نقشه هات بود.»
«سپاسگزارم، قربان.»
خانم ایرادی به قضیه داشت. «اما من با اطمینان می گم که نمی تونم درباره ی هیچ موضوعی کتاب بنویسم. من حتی نمی تونم یه نامه ی درست وحسابی بنویسم.»

کرکی با یک سرفه ی کوچولو گفت: «استعداد اصلی موریل، بیشتر در زمینه ی هنر نمایش متمرکز شده، برتی. قبلاً بهت نگفته بودم، اما یکی از دلایل نگرانیمون از بابت برخورد دایی الکساندر با قضیه، اینه که موریل جزو گروه کُر نمایش راه خروج رو انتخاب کنِ تئاتر منهتنه. کاملاً غیرمنطقیه، ولی جفتمون فکر می کنیم این موضوع باعث می شه دایی الکساندر عین یه گوساله ی پروار جفتک بندازه.»
متوجه منظورش شدم. خدا می داند چند سال قبل که خواستم با یک خانم عضو تئاتر موزیکال ازدواج کنم، چه قشقرقی توی خانواده مان به پا شد. و خاطره ی برخورد خاله آگاتای خودم با قضیه ی ازدواج گاسی و آن دختر خانمی که هنرپیشه ی تئاتر بود، هنوز توی ذهنم تازگی داشت. نمی دانم دلیل اصلی اش چیست. به احتمال زیاد یکی از مخ های عالم روان شناسی بتواند موضوع را توضیح بدهد، ولی همه ی دایی ها، عموها، خاله ها و عمه ها کلهم اجمعین از بیخ با هنر نمایش، حالا چه مشروع و چه نامشروع مشکل دارند و به نظر می رسد به هیچ قیمت حاضر نیستند قبولش کنند.
اما جیوز برای این موضوع هم راه حلی داشت.
«تصور می کنم قضیه به سادگی قابل حل باشه، قربان. می تونیم یکی از اون نویسنده های بی پول رو پیدا کنیم. مطمئناً اون شخص با کمال میل حاضر میشه مبلغ ناچیزی دریافت کنه و یه کتاب واقعی برامون بنویسه. تنها چیزی که اهمیت داره، اینه که نام خانم جوان روی جلد کتاب مرقوم بشه.»
کرکی گفت: «درسته. سم پترسون با صد دلار این کارو برامون می کنه. سم هر ماه با اسامی مستعار مختلف یه رمان، سه تا داستان کوتاه و ده هزار کلمه داستان دنباله دار واسه یکی از مجله های ادبی می نویسه. کار کوچیکی مثل این حتماً براش عین آب خوردنه. همین الان یه نفرو می فرستم دنبالش.»
«عالیه!»
کار که به اینجا رسید، جیوز گفت: «فرمایش دیگه ای ندارین، قربان؟ بسیار خب، لطف عالی مستدام، قربان.»
قبلاً فکر می کردم ناشرها افراد فوق باهوشی هستند و کلی سلول خاکستری توی کله شان دارند؛ اما حالا دیگر دست شان برایم رو شده است. تنها کاری که ناشر باید انجام بدهد، نوشتن چک ها به صورت دوره ای و امضا کردن آن هاست، درحالی که تعداد زیادی آدم شایسته و زحمت کش دسته جمعی جان می کنند و کار واقعی را به انجام می رسانند. می دانم، خوب هم می دانم؛ چون خودم زمانی ناشر بودم. داخل آپارتمانم تخت می نشستم، یک خودنویس می گرفتم دستم و کتاب های عالی با جلدهای براق، سر موعد از زیر چاپ می آمدند بیرون.
دست بر قضا زمانی که اولین نسخه های پرندگان امریکایی برای کودکان از زیر چاپ آمد بیرون، من هم در آپارتمان کرکی بودم. موریل سینگر هم آنجا بود و داشتیم گپ می زدیم که کسی در را زد و یک بسته ی پستی را تحویل داد.
بدون شک داخل بسته کتاب بود. جلد قرمزی داشت، نقش چند گونه از پرندگان هم رویش نشسته و زیر تصاویر اسم دوشیزه با حروف طلایی نوشته شده بود. یک صفحه را الابختکی باز کردم.
در پاراگراف بالای صفحه ی ۱۲ نوشته بود؛ «در اغلب صبح های بهاری، که دارید در سبزه زار پرسه می زنید، نغمه ی شیرین و سرشار از فراغ بال سهره ی ارغوانی را می شنوید. بزرگ تر که شدید، باید مطالب زیادی درباره ی این پرنده در کتاب بی نظیر جناب آقای الکساندر وارلوپ؛ یعنی پرندگان امریکایی بخوانید.»
ملاحظه می فرمایید؟ همان صفحه ای را که باز کردم، مجیز آقای دایی را گفته بود. و چند صفحه بعد، در متن مربوط به فاخته ی منقارزرد، خان دایی دوباره زیر نور صحنه قرار داشت. چیز معرکه ای از آب درآمده بود. هرچه بیشتر می خواندم بیشتر نویسنده را تحسین می کردم و همین طور نبوغ جیوز، طراح این نقشه را. هیچ دلیلی نمی دیدم که جناب وارلوپ طعمه را به دهان نگیرد. مگر می شود کسی را بزرگ ترین منبع علمی در زمینه ی مطالعه ی فاخته ی منقار زرد بخوانی، بی آنکه کلی هندوانه زیر بغلش بچپانی؟
گفتم: «حتماً جواب می ده!»
کرکی گفت: «عین آب خوردن!»
یکی دو روز بعد، راسته ی خیابان را گرفت و آمد به آپارتمانم تا بهم بگوید اوضاع کاملاً بر وفق مراد است. آقای دایی نامه ای برای موریل نوشته بود که مِهر بشری مثل قطرات شیر ازش می چکید و کرکی اگر دست خط دایی اش را نمی شناخت، محال بود باور کند چنین نامه ای دست نوشته ی اوست. دایی در نامه گفته بود مشتاقانه مایل است هرگاه دوشیزه سینگر تماس بگیرند، با ایشان دیدار کند.
کمی بعد از این قضیه، کاری پیش آمد و از شهر خارج شدم. تعدادی از دوستان ماجراجویم، از خانواده ی دایوِرز، دعوتم کردند تا از املاکشان در خارج شهر دیدن کنم و چند ماهی گذشت تا دوباره به شهر برگردم. البته در آن دوره مدام درباره ی کرکی و اینکه برنامه اش چطور پیش رفته فکر می کردم. در اولین شب اقامتم در نیویورک، برای خوردن شام رفته بودم به رستوران کوچکی که هر وقت حوصله ی جمع را ندارم سری بهش می زنم، که دیدم دوشیزه موریل سینگر تنها پشت میزی نزدیک در نشسته. گفتم کرکی حتماً رفته بیرون تلفن کند. رفتم جلو تا گپ و گفتی داشته باشم.
گفتم: «به به به! سلام!»
«اوه، آقای ووستر! احوال شما چطوره؟»
«کرکی همین دوروبراست دیگه؟»
«ببخشید؟!»
«اِم... شما منتظر کرکی هستین دیگه، درسته؟»
«آها، متوجه منظورتون نشدم. خیر، منتظر کرکی نیستم.»
به نظر می آمد چیز غریبی در لحنش وجود دارد. چیزی توی مایه های چیز... همان... ماسماسکی که الان اسمش یادم رفته، متوجه هستید که؟
«می گم، شما و کرکی که کرک و پر همدیگه رو باد ندادین، هان؟»
«کرک و پر؟!»
«یعنی به تیپ وتاپ هم که نزدین، زدین؟ یعنی یکی از اون سوء تفاهما که پیش میاد... اشتباه طرفین در رابطه ی... اِم... از این جور حرفا دیگه.»
«اوه! چی باعث شد همچین فکری بکنید؟»
«خب، راستش، همین جوری دیگه، هان؟ منظورم اینه که فکر کردم معمولاً شبا قبل از اینکه برین تئاتر با اون شام می خوردین.»
«من دیگه کار صحنه رو گذاشتم کنار.»
یکباره همه چیز مثل روز برایم روشن شد. فراموشم شده بود چه مدت از ماجرا دور بودم.
«اوه، البته، تازه فهمیدم! پس به سلامتی ازدواج کردین.»
«بله.»
«به به چه عالی! ایشالّا به پای هم پیر بشید.»
«خیلی ممنون. اوه، الکساندر...» این را گفت و از روی شانه ام پشت سرم را نگاه کرد. «...ایشون یکی از دوستانم هستن... آقای ووستر!»
روی پاشنه چرخیدم. آقایی با یک عالم موی خاکستری و لپ های گل انداخته و سالم پشت سرم ایستاده بود. رفیقمان هیکل سالم و خوش بنیه ای داشت و در آن لحظه آرام به نظر می رسید.
خانم گفت: «لطفاً با همسرم آشنا بشید، آقای ووستر.» بعد رو کرد به همسرش: «آقای ووستر از دوستان بروس هستن، الکساندر.»
آقای شوهر دستم را گرفت و به گرمی فشرد و همان دستش بود که مثل ریسمان نجات، مانع غش کردن و زمین خوردنم شد. رستوران داشت دور سرم می چرخید. واقعاً می چرخید ها!
در همان حال خراب شنیدم که آقا گفت: «پس شما خواهرزاده ی منو می شناسید، آقای ووستر. کاش می تونستید یه کم عقل تو سر این پسر فرو کنید. راضیش کنید این بازی نقاش باشی رو بذاره کنار. البته گمونم الان یه کم حالش خوب نیست. اینو اولین شبی که دعوتش کردم با ما شام بخوره فهمیدم.» رو کرد به خانم: «همون شبی که آوردمش با تو آشنا بشه، عزیزم.» و بعد دوباره خطاب به من: «خیلی کم حرف و جدی شده بود. انگار یه چیزی هوشیارش کرده بود. بگذریم، ببینم امشب افتخار شام خوردن با شما رو داریم، جناب ووستر؟ یا اینکه شما شامتونو میل کردید؟»
گفتم شامم را خورده ام. تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشتم، هوا بود نه شام. احساس کردم باید بروم در هوای آزاد و خوب به موضوع فکر کنم.
وقتی رسیدم به آپارتمانم، صدای این ور و آن ور رفتن جیوز را در کنامش شنیدم. صدایش کردم.
«جیوز، الان وقتشه که مردان نیک روزگار بیان کمکم! اول یه مشروبِ درست حسابی برام بیار، بعدش بیا یه خبر واسه ت دارم.»
جیوز با یک سینی و یک لیوان بلند برگشت.
«بد نیست واسه خودتم یه لیوان بریزی جیوز، گمونم لازمت بشه.»
«شاید بعداً قربان، لطف عالی زیاد.»
«خیله خب، هر جور راحتی. ولی قراره از خبری که می دم حسابی شوکه بشی. اون رفیقم کرکران رو که یادته، هان؟»
«بله، قربان.»

«و اون دختری که قرار بود با نوشتن کتاب پرندگان خودشو تو دل خان دایی ش جا کنه. اونم یادته؟»
«کاملاً، قربان.»
«خب، زیادی تو دل داییه جا شده. در واقع باهاش ازدواج کرده.»
جیوز کل جمله را گوش داد، بدون آنکه پلک بزند. محال است بتوانید کاری کنید که این مرد یکه بخورد.
«خب، این احتمال هم وجود داشت، قربان.»
«الان که خیال نداری بگی انتظارشو داشتی، هان جیوز؟!»
«البته به عنوان یک احتمال از ذهنم گذشته بود.»
«ای خدا! گذشته بود؟! خب، با این وصف گمونم بهتر بود بهمون هشدار می دادی.»
«ترجیح دادم این کارو نکنم، قربان.»
البته، بعد از اینکه کمی غذا خوردم و ذهنم کمی آرام تر شد، متوجه شدم وقتی بیشتر به موضوع فکر می کنی، آنچه اتفاق افتاده، تقصیر من نبوده. کسی نباید ازم انتظار می داشت پیش بینی کنم نقشه ای که در وهله ی اول بی نظیر بود، این طور به افتضاح کشیده شود. اما درعین حال باید اعتراف کنم خیال نداشتم دوباره کرکی را ببینم، مگر اینکه زمان، این التیام دهنده ی بزرگ زخم ها، با گذشتنش اوضاع را کمی بهبود ببخشد. ظرف چند ماه آینده حواسم بود به هیچ عنوان حوالی میدان واشنگتن آفتابی نشوم. به طورکلی عین ناحیه ی ممنوعه ی میز بیلیارد دورش را خط کشیده بودم. و بعد، زمانی که فکر کردم دیگر وقتش است آن طرف ها آفتابی شوم و ارتباطات قطع شده ام را دوباره از سر بگیرم، همان التیام دهنده ی بزرگ زخم ها؛ یعنی زمان، به جای اینکه به وظیفه ی التیام بخشی اش بپردازد، دردناک ترین استخوان را گرفت و از توی گوشت کشید بیرون و درِ دیگ را محکم بست.
یک روز صبح روزنامه را باز کردم و دیدم خانم وارلوپ به همسرش یک پسر کاکل زری و یک وارث هدیه داده.
دلم آن قدر برای کرکی بینوا ریش شد که اصلاً نتوانستم لب به صبحانه ام بزنم. به جیوز گفتم صبحانه را خودش بخورد. جوری شوکه شده بودم که نگو. واقعاً که... این دیگر آخر خط بود.
اصلاً نمی دانستم چه غلطی باید بکنم. البته دلم می خواست دوان دوان خودم را برسانم به میدان واشنگتن و دست آن بدبخت مفلوک را بگیرم؛ اما کمی که بیشتر فکر کردم، دیدم اصلاً روی این کار را ندارم. درمان غیابی بهترین راه حل ممکن به نظر می رسید. برای همین هم شروع کردم به وسیله ی امواج ذهنی برایش درمان غیابی فرستادن.
اما بعد از گذشت حدود یک ماه دوباره مردد شدم. احساس کردم طفره رفتن از ملاقات کرکی بیچاره، آن هم در این شرایط خاص که انتظار دارد رفقا هوایش را داشته باشند، از مرام و معرفت به دور است. با چشم ذهنم دیدمش که تک وتنها توی آتلیه ی نقاشی اش نشسته و هیچ همنشینی غیر از افکار تلخ ندارد. خلاصه چنان در قلبم احساس رقت کردم که از همان جا شیرجه زدم داخل تاکسی و به راننده گفتم صاف برود دم در آتلیه.
با عجله وارد شدم. کرکی آنجا بود. جلوی سه پایه قوز کرده بود و درحالی که خانم اخموی میانسالی با یک بچه در آغوش روی صندلی مدل نشسته بود، نقاشی می کشید.
خب، آدم باید برای رویارویی با چنین صحنه هایی آمادگی داشته باشد.
گفتم: «اوه، آها!» و شروع کردم عقب عقب رفتن.
کرکی از روی شانه عقب را نگاه کرد. «اِه؟! سلام برتی! نرو! کارمون داره تموم می شه.» بعد رو کرد به خانم پرستار: «واسه امروز دیگه کافیه.» پرستار هم از جا برخاست، بچه را بلند کرد و گذاشت داخل کالسکه ای که توی راهرو پارک شده بود.
پرسید: «فردا همون ساعت همیشگی، آقای کرکران؟»
«بله، لطف می کنید.»
«عصر بخیر.»
«عصر شما هم بخیر.»
کرکی آنجا ایستاد، به در نگاه کرد، بعد برگشت و سر درد دلش باز شد. خوشبختانه فرض را بر این گذاشته بود که من از تمام قضایا خبر دارم؛ بنابراین اوضاع آن قدرها که انتظار می رفت ضایع نبود.
گفت: «پیشنهاد از سمت داییم بود. موریل هنوز چیزی از قضیه نمی دونه. پرتره ی بچه قراره هدیه ی سورپرایز روز تولدش باشه. پرستار مثلاً هر روز بچه رو واسه هواخوری می بره بیرون، ولی در واقع میاردش اینجا تا من پرتره شو بکشم. حالا بِرتی، قسمت خنده دار قضیه اینه که این اولین سفارش پرتره ایه که در تمام عمر هنریم گرفتم و سوژه کسی نیست جز همون توله سگی که باعث شده من از ارث محروم بشم. باورت می شه؟ واقعاً باعث خجالته که باید کل بعدازظهرمو صرف کشیدن پرتره ی توله سگ زشت و کریهی بکنم که دمار از روزگارم درآورده و داروندارمو هلفتی کشیده بالا. نمی تونم از زیر کشیدن پرتره شونه خالی کنم؛ چون در اون صورت داییم مقرریمو قطع می کنه؛ بااین حال هر بار که سرمو می گیرم بالا و چشمم می افته به چشمای بی روح اون بچه، انگار دارن جونمو از تو حلقوم ام می کشن بیرون. دارم بهت می گم برتی، گاهی وقتا که اون بچه یکی از اون نگاهای تحقیرآمیزش حواله م می کنه، بعد روشو برمی گردونه و هرچی که خورده بالا میاره ـ جوری که انگار از دیدن قیافه ی من استفراغش گرفته ـ همه ش صفحه ی اول روزنامه هایی جلوی چشمم رژه می رن که ماجرای یه قتلو گزارش کردن. باور کن بعضی وقتا حتی سرتیتر اخبارم تو تخیلاتم می بینم: هنرمند جوان صاحب آتلیه ، نوزادی را با تبر تکه تکه کرد.»
غرق در سکوت دستی بر شانه اش نشاندم. دلم چنان برای طفلک فلک زده می سوخت که زبان از گفتنش قاصر است.
بعد از آن روز، مدتی از آتلیه فاصله گرفتم؛ چون از نظرم سرک کشیدن در فلاکت رفیق بدبختم کار درستی نبود. علاوه بر آن، باید اعتراف کنم با دیدن آن خانم پرستار خوف عجیبی به دلم راه پیدا می کرد. به طریقی کاملاً دوزخی مرا به یاد خاله آگاتا می انداخت. زنیکه دقیقاً همان نگاه مغزسوراخ کن خاله ام را توی چشم هایش داشت.
اما یک روز بعدازظهر کرکی بهم تلفن کرد.
«برتی؟»
«سلام علیکم.»
«امروز بعدازظهر برنامه ی خاصی داری؟»
«نه، برنامه ی خاصی ندارم.»
«می تونی یه سر بیای اینجا؟»
«قضیه چیه؟ مشکلی پیش اومده؟»
«پرتره رو تموم کردم.»
«ایول! حتماً گل کاشتی!»
«آره...» صدایش رگه هایی از تردید داشت. «حقیقتش... برتی... کار به نظرم چندان خوب از آب درنیومده. یه چیز خاصی تو این پرتره هست. داییم نیم ساعت دیگه میاد تا ببیندش... و من نمی دونم موضوع چیه، ولی گمونم به حمایت روحی تو نیاز دارم.»
باز هم دیدم دارم خودم را درگیر جریان جدیدی می کنم و همکاری دلسوزانه ی جیوز آمد جلوی چشم ام.
«فکر می کنی ممکنه داییت با قضیه خوب برخورد نکنه؟»
«ممکنه.»
چشم ذهنم را برگرداندم سمت آقای پنجاه و اندی ساله ی لپ قرمزی که توی رستوران دیده بودم و سعی کردم درحالی که با قضیه خوب برخورد نمی کند، تصورش کنم. تصورش فوق العاده ساده بود.
با لحنی محکم پشت تلفن به کرکی گفتم: «باشه میام.»
«خوبه.»
«ولی به شرطی که جیوز رو هم با خودم بیارم.»
«جیوزو واسه چی بیاری؟ قضیه چه ربطی به اون داره؟ اصلاً جیوزو می خوایم چی کار؟ مگه جیوز همون احمقی نبود که اون نقشه ی لعنتی رو...»
«گوش کن کرکی! ببین چی می گم رفیق قدیمی! اگه خیال کردی من بدون حمایت جیوز با اون داییت رودررو می شم، سخت در اشتباهی. ترجیح می دم برم تو قفس یه عده حیوون وحشی و پشت گردن یه شیرو گاز بگیرم.»
«خیله خب، باشه.» لحنش دوستانه نبود، اما بالاخره از خر شیطان پایین آمد. من هم زنگ را به صدا درآوردم و سیر تا پیاز داستان را برای جیوز شرح دادم.
فقط یک حرف زد: «بسیار خب، قربان.»
همچین آدمی است این جیوز. محال است بتوانید کاری کنید که یکه بخورد.
وقتی رسیدیم، کرکی کنار در ایستاده بود و درحالی که یک دستش را به حالت تدافعی بالا نگه داشته بود، به پرتره نگاه می کرد ـ انگار فکر می کرد بچه هر لحظه ممکن است از داخل تابلو یک مشت حواله اش کند.
بدون آن که از جایش جمب بخورد، گفت: «همونجایی که هستی واستا برتی. حالا راستشو بگو، از دیدنش چه احساسی بهت دست می ده؟»
نور از پنجره ی بزرگ اتاق، صاف می تابید روی نقاشی. یک دل سیر نگاهش کردم. بعد یکی دو قدم رفتم جلوتر و باز نگاهش کردم. بعدش دوباره برگشتم سر جای قبلی ام؛ چون از آنجا کمتر بد به نظر می رسید.
کرکی مضطربانه پرسید: «خب؟!»
کمی مکث کردم: «البته، رفیق جان، من اون بچه رو یه بار بیشتر زیارت نکردم، اونم فقط واسه یه لحظه، اما... اما اگه حافظه ا م یاری کنه، باید اعتراف کنم بچه ی کریه المنظری بود، خدا وکیلی نبود؟»
کرکی پرسید: «یعنی به اندازه ی این نقاشی زشت بود؟»
دوباره نگاه کردم و صداقت ناگزیرم کرد، رک و بی پرده باشم.
«راستش هر چی نگاه می کنم، می بینم اون بچه هیچ رقمه نمی تونست این قدر بی ریخت باشه، رفیق قدیمی.»
طفلک بیچاره کرکی به حالتی پریشان دستی به موهایش کشید. بعد غرولندکنان گفت: «کاملاً حق با توئه برتی. این نقاشی یه مرگیش هست. تشخیص خودم اینه که، به طور ناخوداگاه، همون کاری رو کردم که سارجِنت(۴) و باقی رفقای هم ترازش می گفتن؛ یعنی به تصویر کشیدن روح حقیقی سوژه! من ناخواسته از سطوح ظاهری سوژه گذشتم و روح اون بچه رو آوردم رو بوم نقاشی.»

نظرات کاربران درباره کتاب خدمتکارم جیوز و داستان های دیگر