فیدیبو نماینده قانونی متخصصان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک جفت چشم قهوه‌ای

کتاب یک جفت چشم قهوه‌ای

نسخه الکترونیک کتاب یک جفت چشم قهوه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب یک جفت چشم قهوه‌ای

چراغ ها را خاموش می کنم و بالش آفاق را سمت راستم می گذارم. آن وقت قاب عکسش را بغل می کنم و رویم را به سمتش بر می گردانم. سین.یار انگار که ناراحت شده باشد دستش را دراز می کند و دستانم را می گیرد و جوری که آفاق نشنود می گوید:"قرار شد یک طور بخوابی که پشتت به هیچکداممان نباشد خانم خانم ها". من بلافاصله رویم را به سمتش می کنم و می گویم:"ببخشید..بخدا این روزها حواسم پرت پرت است سین.یار جان"می گوید:"می دانم...برای این آزمون لعنتی ات دلهره داری..اصلا حواس پرتی گرفته ای... اما قرار چشم هایت سر جایش است که باید خیره توی چشم هایم بماند وقت خواب...قرار دست هایت هم...

ادامه...
  • ناشر متخصصان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یک جفت چشم قهوه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

می گوید: "آن طور خیره نشو توی چشم های آسمان.. پاییز که شروع می شود، این رحم و مروت سرش نمی شود... یکباره دیدی تو را هم دو نیم کرد!!"می گویم:
"به باران چه آخر؟ هر چه بود زیر سر باد بود. آسمان گناهی نداشت"
بید مجنون بیست ساله ی توی کوچه را می گفتم که تا دیروز حالش خوب خوب بود. امروز صبح ساعت هفت یا هشت وقتی من داشتم خواب سین.یار را می دیدم که برایش شیرینی درست کرده ام و ساعت مچی قرمزم را که روز تولدم برایم خریده بود پشت دستم بسته ام و هی نگاهش میکنم تا بشود ساعت پنج عصر و بیاید و بگوید:"شیرینی با چای هل دار"و من بگویم:"چشم، همین الان"، درست همان موقع یکباره باد هولک هولکی آمد. باران هم به دنبالش. شدند دو تا.
نصفش کردند درخت بیچاره را و صدای هولناک شکستن شاخه به شاخه ی وجودش نگذاشت برای صدمین بار سین. یار را ببینم و شیرینی با چای هل دار بگذارم جلویش و او هی بگوید:"فنچ جان! چقدر چایت خوب است...".
یکی نیست بگوید آخر بی انصاف ها، یک بر چند؟؟ با هم بوران درست کردند و زدند به سر بید مجنون لاکردارها. گفتم که بگویم، یار همیشگی ام امروز عمرش تمام شد. بید مفلوکی که حساب لانه ی گنجشک به گنجشکش را داشتم. مجنون بود.خودم چند بار دیده بودم گریه اش را. دیده بودم هر روز بیشتر از قبل شانه هایش تکان میخورد و افتاده تر می شود. این آخرها برگریزان می کرد یک جور عجیب. همه جا را به هم میریخت. صدای سوپر های شهرداری را که خیابان تمیز میکردند درآورده بود. سرت را درد نیاورم... بید مجنون، همراه و همپای بیست و سه سالگی ام، امروز درست بیست دقیقه مانده به تولد خورشید در غوغای برگریزان و فریاد های بوران طاقتش طاق شد و تمام! به روح خودش برایم مرهم ترین بود در تمام روزهایی که سین.یار درهای خیالم را هی می کوبید و می کوبید و هنوز هم می کوبد.
یاد بید مجنون توی کوچه به خیر!*

۲

می گوید: "بیا نخ کن پای این سوزن دختر جان. سو ندارد دگر چشم هایم...".
بی توجه به خواسته اش دست هایم را می گذارم زیر سرم و به پهلو خودم را روی تشکی که وسط حال افتاده ولو میکنم. امید دارم سین یار بیاید باز. آخر سماور هنوزداشت قل قل می کرد. هنوز چای برایش نریخته بودم. نکند شیرینی هایم سرد شده باشد... چشمانم گرم می شود که با صدای بلند می گوید:"خدا الهی مجنون کند کسی که تو را مجنون کرد" چشمانم را باز می کنم و پتو را به سختی از روی صورتم کنار میزنم و با همان چشمان خواب آلود نگاهش می کنم و اهسته می گویم:
"خدا نکند مثل من شود..."
از جایم بلند می شوم و خودم را به سمتش می برم. دست هایم را می دهم تا سوزن و نخش را بگیرند. خودم را کنارش می گذارم و لب هایم را می دهم تا به صورت استخوانی اش بوسه بزنند. اشک توی چشمانش حلقه می زند و می گوید:
"ریحانه توی این دنیا و راهش دور...رضا که آن ور دنیا...آقا جانت که توی یک دنیای دیگر...تو هم که توی دنیای خودت.. من...من چرا اینقدر اینجا تنهایم؟ من چرا هی دارم دست دست می کنم؟! من چرا هیچ دنیایی ندارم؟...من هم دوست دارم بروم دنیای آقاجانت... انگار که آب آخرت ریخته اند رویشان که نمی پرسند از خودشان داریم اصلا آفاقی... نداریم اصلا آفاقی..."
می روم قرص هایش را بیاورم. چند وقت است مادرم دگر قرص هایش را نمی خورد؟؟ از سین یار بپرسم باید.او می داند. از توی یخچال یک مشت قرص و از توی کمد یک لیوان آب بر می دارم. شاید هم بالعکس! می روم سمتش. نگاهم، نگاهش را می گیرد...کم است! دستانم، دستانش را می گیرند...کم است! لمسم، نبضش را می گیرد، باز هم کم است! آغوشم، آغوشش را می گیرد! دگر کم نیست... سرد است...سرد است..آفاق تمام شده است...می خواهم بگویم بلند شود از جایش و یکبار دگر ببوسد صورتم را... می خواهم شروع کنم به حرف زدن... بگویم این بار هر چه تو بگویی... می خواهم بگویم برایت از آن نوه خوشگل ها می آورم. می خواهم بگویم مهندس میلانی را بفرست. نیک زاده هم پسر خوبیست.
مجید، دوست رضا، اگر مادرش زنگ زد همین امشب بگو بیایند... می خواهم بگویم اصلا هر چه تو بگویی تصدقت بروم... می خواهم بگویم قربان خنده های شیرینت وقتی از کنار عروسک های بچگانه رد می شوی و ذوقت می گیرد..می خواهم بگویم من و سین.یار را تنها نگذار.ولی سرد است. آغوشش، نگاهش،دست هایش...سرد است.
آفاق،
مادرم،
ای وای.... سرد است...*

۳

*ریحانه خورشید به بغل می آید و با چادرش کل حیاط را جارو می کند. درست مثل چهار سال پیش که با کلید در را باز کرد و کنار انجیرهای سیاهی که از دست آقا جان افتاده بود و روی زمین ریخته بود ولو شد روی پله هاو خودش می گفت که دیگر هیچ چیز نفهمید و با صدای جیغ ریحان بود که من پریدم بیرون از آشپزخانه و دیدم که یک چادر مشکی پر از خاک روی پله ها افتاده و یک ریحان که خورشید به درون بودکنارش و یک عدد دلخوشی آفاق به نام حاج محمود افتاده بود کنار انجیرهای سیاه و سایه ی بید مجنون افتاده بود روی هردوشان و به قول آفاق، مادرم، من تا زنگ زدم صد و شانزده منهای یک بیاید شد صد و شانزده دقیقه و آن وقت دیگر حاج محمود نبود ولی ریحان به هوش آمده بود.
درست مثل همان وقت ریحانه جیغ کشان می آید و خورشید از جیغ هایش به گریه می افتد و من مثل دیوانه ها می دوم سمتش و خورشید را پرت میکنم توی بغل محراب وخودم را می اندازم توی بغل ریحان و هی جیغ می کشم و گریه می کنم، هی جیغ می کشم و گریه می کنم تا بعدها نگویند اگر برای مرگ مادرت به جای آن همه نگاه های خیره به یک گوش گریه کرده بودی و جیغ کشیده بودی و پر از خالی شده بودی الان اینطور دیوانه نشده بودی!!*
*به خاطر اینکه هواپیماها دوست ندارند رضا بعد از چهار سال بیاید و به جای روی گل، جنازه ی مادرش را ببیند نمی گذاریم بیشتر از این سرد خانه ی بیمارستان بهارستان پر شود از بوی خوش آفاق و تشییع را امروز عصر در بهشت زهرا در نبود رضا انجام می دهیم! رضا احتمالا به هفتم آفاق برسد. برای حاج محمود هم به هفتمش رسید. یکی نیست بپرسد چه تفاوت می کند به همان لحظه ی سردی دستانش برسی و مردمک های گشاد شده اش یا به تشییعش؟!!
و یا به هفت و پانزده و چهلمین روز درگذشتش...چه فرقی می کند؟؟!!! تازه سین.یار اگر بفهمد ناراحت می شود وهر کجا که باشد خودش را می رساند. خودش همیشه می گفت مادرت را دوست دارم گاهی بیشتر از تو حتی!!! برای همین پیراهن مشکی مردانه از توی چمدان پیدا کرده ام. اتو کشیده ام. گذاشته ام توی کمد تا بیاید و بپوشد و بغلم کند و بگوید:"قربان چشم های عسلی ات! آفاق اگر رفت، بطن چپت مانده هنوز!"
و من میان آن همه اشک دلم قرص خیال بازوانش شود و این آخرین چیزی شود که بعد ازآفاق برایم بماند...
آفاق درگذشته است..
رضا، پسرش،
چرا
نمی فهمد؟؟؟
آفاق،
مادرم، در گذشته است...*

۴

*چکامه، تنها دارایی و عشق رضا که هنوز از شر آن بیماری کوفتی اش خلاص نشده بود و به قول آفاق، مادرم، بس با سگ ها زندگی کرده بود شامه اش مثل آنها شده بود و می گفت: فرش ها بو می دهد و می گفت: شربت پرتقال ندهید برای آفاق و می گفت: همه جا چقدر به هم ریخته است و می گفت کباب ها بوی میت مانده در سردخانه را می دهد، میان صدای گریه ها و جیغ های من و ریحانه صدای عق زدن هایش بلند می شود و به رضا می گوید برو توی یک اتاق دیگر بخواب و به ریحان می گوید: بزن توی دهان خورشید تا خاموش شود و به محراب می گوید جوراب هایت را در بیاور وقتی می خواهی بیایی توی سالن بنشینی و به من می گوید چادر سیاه نپوش و من تنها کسی هستم که با چشم های پر از اشک نگاهم زل میزند به چشمهایش و روی دسته ای از موهای شرابی اش که روی پیشانی اش پیچ و تاب می خورد به طرز نفرت آمیزی ثابت می ماند و دوباره میچرخد دور تا دور چشمان سگ دار سرمه کشیده اش و یک طور هایی حالی اش می کند که "خفه شو دختره ی از دماغ فیل افتاده"..
می خواهم بگویم اگر آفاق وصیت نکرده بود که احترام رضا را همیشه داشته باشیم، آن طور که مستحقش بود، میزدم توی دهانش که بشود پر از خون. آن وقت میگفتمش مادرش مهربانو عظیمی، استاد دانشگاه رضا، مخ ریاضی محض دانشگاه کمبریج، بیاید و از دور خون صورت یک دانه دخترش را ببیند و بگوید کدام بی سر و پا ماه چکامه ام را به این روز انداخته تا بی مادرش کنم و من هم بگویم نیازی به زحمت شما نیست دکتر عظیمی جان! مادرم را همین ماه چکامه خانم دق داد...
آنقدر که التماس هامان برای زندگی کردن رضا و چکامه هزار خیابان بالاتر از خانه ی آقاجان یعنی وسط خیابان باغ بهشت، کوچه ی تصنیف، مجتمع پردیس، یک جایی بالای شهر درخور شخصیت دختر خانم دکتر کارگر نیفتاد و فرانسه انتخاب اول و آخرشان شد و آن قدر که هر بار آفاق، مادرم، تلفن خانه ی رضا را گرفت یک صدای نازک زنانه ای شبیه به همین صدای چکامه گفت:"رضا درگیر کارهایش است...
حالا می گویم زنگ بزند خودش"وآفاق تا صبح خوابش نبرد وهر بار که تلفن زنگ می خورد می دوید عجولانه تا مبادا آقا رضا معطل بماند و یکباره به خود می آمد و می دید که نه رضا بلکه جاری اش یا یک همسایه ی قدیمی شاید هم فقط یک دوستی، چیزی، کسی، آشنایی را معطل نگه نداشته بود! همین!... بعد هم نگاهم رخنه می کند توی سیاهی چشمان وحشی اش و فریاد زند که آفاق نه دستش درد می کرد نه پایش! آفاق نه پوکی استخوان داشت نه نرمی مفصل! نه چربی خون داشت نه قند و نه هزار بیماری کوفتی دیگر! آفاق یک جایی اش درد می کرد که اسمش را گذاشته بودند "دل"؛ اما هم خانواده اش یعنی به معنای تام کلمه "دلیلش"را نمی دانستند!!! سرت را درد نیاورم
تنگ بود این دلش
برای آقاجان، برای ریحان
برای خورشید، برای محراب
برای من
برای چکامه شاید
برای رضا...
برای سین.یار که هیچ وقت روی ماهش را ندید!
آفاق دلش تنگ بود!*

۵

*خورشید بی تابی می کند. مثل صورتم که روز تشییع آفاق توی بهشت زهرا زیر بار شلاق های باران کوبیده می شد، حالا گوش هایم زیر جیغ های وقت و بی وقت ریحان سوت می کشد و یکباره به جانم رعشه می اندازد. هر بار که جیغ هایش بند می آید یعنی که قبلی ها رفته اند و وقتی دوباره صدای گریه هایش می رود هفت آسمان یعنی که بعدی ها آمده اند. حاج محمد می آید. دایی ام را می گویم.
سوگلی مادرم که بیست سی سال بود یادش رفته بود داریم اصلا آفاقی... نداریم اصلا آفاقی... صمد می آید..مجید می آید...شاخه نبات می آید. می گویند ریحان جان تسلیت...غم آخرت باشد. رو می کنند به من که بگویند تسلیت! من اما توی صورتشان نگاه نمیکنم. می روند می نشینند یک گوشه و عین غریب ها...عین همسایه مرده ها فقط زل می زنند به ریحان و خورشید که توی بغل محراب بی تابی می کند. به همه چیز شبیه اند الا عمه مرده! شاخه نبات سر می کند توی گوش صمد و یک چیزهایی می گوید. نگاهم رد نگاه صمد را میگیرد. میبینم درست زل زده توی چشمهای سگ دار چکامه و دارد می آید پایین تر تا برسد به دست های رضا که سبک سرانه و سرخوش دور کمر ماه چکامه اش حلقه زده. مجید لب می گزد.
حاج محمد بلند می شود و می گوید: "ریحانه جان...رفع زحمت می کنیم... راستی حاجیه بتول خانم سلام رساند، حال مساعدی نداشت. بعدتر ها خدمت می رسد. کاری چیزی بود تماس بگیرید". حالم از این تعارفات بندتمبانی به هم میخورد. بتول خانم برود به جهنم با تو حاجی از خدا بی خبر که سال سال از در خانه ی آفاق، تنها خواهرت، رد هم نمیشدی. می خواهم بگویم آفاق دلش تنگ بود برای همه هایی که حالا داشتند می رفتند و می آمدند... می خواهم بگویم یکبار همین چند شب پیش وقتی من داشتم خواب سین.یار را می دیدم که دو تا فنجان دسته طلایی با یک قندان که جهیزیه ی آفاق بود و بابای خدا بیامرزش از کویت برایش آورده بود، گذاشته بودم توی یک سینی فیروزه ای و داشتم توی کمد دنبال چای هل دار می گشتم آفاق، مادرم، یک باره بغضش شکست و سینی چای از دستم افتاد و صدای گریه ی آفاق همه جا را پر کرد و تا چشم باز کردم و دنبال چراغ ها گشتم تا روشن کنم و یک لیوان آب بدهم دستش خودش شروع کرد به حرف زدن و گریه اش بند آمد و گفت:
"حاج محمد را خواب دیدم...بچگی های شاخه نبات را خواب دیدم...توی بغل حاج محمد بازی می کرد...دست دراز کردم نبات را توی بغلم بگیرم که بتول آمد و سایه ی گرگش را انداخت روی چشم هایم و داد بلندی کشید سر محمد! یعنی اینکه نه... بچه را دست عمه اش نبایست داد...یعنی اینکه نه....". هی چند بار تکرار می کرد "یعنی اینکه نه"! و من ته مانده ی آب توی تنگ را ریختم توی فنجانی که شب قبلش چای هل دار برایش ریخته بودم و تا ته سر کشیده بود و دادم دستش و گفتم:"بخور این لیوان چای را که من خوابم می آید!"و بعد مثل دیوانه ها کادوی سین یار را به مچم بستم و پتو را کامل روی صورتم کشیدم و تا صبح به این فکر کردم که چرا حاج محمد و همسرش بتول مادرم را دوست نداشتند و چرا بغض آفاق توی خواب شکست و چرا سین یار باز دیر کرد و چرا چای هل دار سر دست نبود و چرا سینی از دستم افتاد و چرا ته مانده ی آب توی تنگ را ریختم توی فنجان و به آفاق گفتم این لیوان "چای"را بخور!!
راستی
امروز
هفتمین روز از درگذشت/ش/،
بود.
"ش"
یعنی آفاق،
مادرم...*

نظرات کاربران درباره کتاب یک جفت چشم قهوه‌ای