فیدیبو نماینده قانونی نشر بارسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اصول موفقیت

کتاب اصول موفقیت

نسخه الکترونیک کتاب اصول موفقیت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲۴,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب اصول موفقیت

- اصول موفقیت استراتژی‌های پایه‌ای که برای رسیدن به موفقیت نیاز است و نیز استراتژی‌های پیشرفته که در تبدیل شدن به استاد موفقیت نیاز دارید را در یک کتاب به شما ارائه می‌دهد. من شخصاً چیزهای زیادی از جک کنفیلد آموخته‌ام و اطمینان می‌دهم شما نیز مطالب زیادی خواهید آموخت. دکتر جان گری، نویسنده کتاب «مردان مریخی، زنان ونوسی» - قبل از این که بتوانید زندگی‌تان را تغییر دهید باید نحوه تفکرتان را تغییر دهید. جک و ژانت یک نقشه راه الهام‌بخش و انگیزشی را برای موفقیت فردی شما درست کرده‌اند! کلاس مطالعه در منزل در رشته املاک به هزاران نفر کمک کرد اعتماد به نفس پیدا کنند و به یک سرمایه‌گذار املاک موفق تبدیل شوند. من متقاعد شده‌ام که کتاب اصول موفقیت نحوه تفکر و شیوه عملکردتان را تغییر می‌دهد و به شما کمک می‌کند زندگی‌تان را به شیوه‌ای که هرگز فکر نمی‌کردید تغییر دهید! خواندن این کتاب را نه تنها به شاگردانم، بلکه به هر کسی که می‌خواهد ورای رویاهایش به موفقیت برسد توصیه می‌کنم! به شما اصرار می‌کنم این کتاب شگفت‌انگیز را بخوانید. این کتاب به شما کمک می‌کند زندگی‌تان را به سمت بهتر شدن تغییر دهید! کارلتون شیتز، خالق دوره مطالعه در منزل «پیش قسط املاک»

ادامه...
  • ناشر نشر بارسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 6.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اصول موفقیت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار



ده سال قبل من و ژانت سوئیتزر زمانی را تصور می کردیم که کتاب اصول موفقیت به چندین زبان خوانده شود و در بیش از ۱۰۰ کشور طرفدار داشته باشد، زمانی که افراد در مراحل مختلف زندگی و گروه های مختلف این کتاب راهنما را برای رویاپردازی رویاهای بزرگ تر، برنامه ریزی گرفتن نتایج بزرگ تر، اقدام کردن در راه های بزرگ تر و لذت بردن از یک سبک زندگی گسترده و وافر که فکر می کردند هرگز محقق نشود، از این کتاب استفاده کردند.
زمانی را تصور می کردیم که معلمان، مدیران شرکتی و رهبران گروه های کوچک با آموزش دادن این اصول پتانسیل بشری به دیگران و برای پیش بردن پیام کتاب اصول موفقیت از چالش ما استفاده می کنند، زمانی که می توانیم با غرور به عقب نگاه کنیم، به میلیون ها زندگی که این پیام جهانی و اصول ثابت شده این کتاب به آن ها رسیده.
خوشحالم که بگویم این زمان اکنون است.
در طول ۱۰ سال گذشته نه تنها کتاب اصول موفقیت در ۱۰۸ کشور و به ۳۰ زبان منتشر شده است، بلکه داستان های موفقیتی که دریافت می کردیم لذت بخش و مایه تواضع بودند. مردان، زنان، نوجوانان، دانش آموزان، ورزشکاران، کارآفرینان، والدین خانه دار، پرورش دهندگان ستاره های شرکتی و دیگر افراد موفق سعی کردند زندگی خود را وقف وفور، لذت، کمال حرفه ای و فردی بکنند.
اگر با این اصول کار کنید، عملی بودن آن ها ثابت شده است.
در بیشمار داستان و گزارش های دلگرم کننده این پدیده هنوز برایم مشخص نشده است، این که خوانندگان این کتاب برای تحقق رویای یک زندگی هیجان انگیز و تاثیرگذار، فراتر از فرهنگ امروزی تسلیم و میانه روی رفته اند.
برای رسیدن به موفقیت حیرت انگیز بر محدودیت های خود مانند چالش های جسمی، مشکلات اقتصادی، شکست های قبلی یا عقاید محدودکننده خویش غلبه کرده اند.
آن ها نیز مانند شما زمانی متعجب بودند که چگونه یک کتاب می تواند زندگی شان را تغییر دهد.
داگ ویتال(۷۸)، خانه ساز اهل کَملوپس(۷۹)، بریتیش کلمبیا، کانادا، در مدت یک سال با استفاده از به کار بردن مطالبی که آموخته بود درآمدش را دو برابر کرد. ۱۲ ماه بعد باز هم درآمدش را دو برابر کرد. وی شروع کرد به لذت بردن از اوقات فراغت بیشتر و چهار خانه باشکوه ساخت، بنابراین او و خانواده اش می توانستند تابستان و زمستان را در آب و هوای معتدل بگذرانند.
چند روز قبل از این که با داگ صحبت کنیم، درباره میریام لاندری، مادری که رویای آشنا کردن بیش از ۱۰۰.۰۰۰ کودک با مفهوم عزت نفس و تغییر زندگی و جوامع دنیا را داشت، شنیدم. او نه تنها در کمتر از یک سال زودتر از زمان مشخص شده در هدفش به این مهم دست یافت، بلکه به دلیل دستاوردهایش رکورد جهانی گینس را از آنِ خود کرد.
شون گالاگر(۸۰)، کارآفرین موفق ایرلندی، سه فصل در نمایش موفق و پربیننده آشیانه اژدها(۸۱) (شارک تانک(۸۲) در ایالات متحده) حضور داشت و بعدها با شرکت در انتخابات ریاست جمهوری ایرلند، متهورانه ترین هدفش را محقق کرد. امروزه وی یکی از پرطرفدارترین سخنرانان و نویسندگان است که به رهبران شغلی نسل بعد ایرلند آگاهی می دهد و الهام بخشی می کند.
جاستین بِندِل، موسیقی دان بلند پرواز ارکستر، از کتاب اصول موفقیت برای تصویرسازی نواختن در یک سالن کنسرت کلاس جهانی که عکسش را سال ها با خود داشت استفاده کرد. با این که نام سالن کنسرتی که در عکس دیده می شد را نمی دانست، آن را روی تابلوی رویاها خود چسبانده بود. خیلی زود برای تحقق تحصیل در رشته موسیقی یک بورسیه کامل دریافت کرد و در مدت یک سال برای نواختن در ارکستر دانشگاه در سالن کارنگی نیویورک انتخاب شد، نواختن در سالنی که در عکسی که روی تابلوی رویاها خود دیده می شد چسبانده بود.
ناتالی پیس(۸۳)، دارنده فرانشیز ۲۵ ساله کانادایی، با استفاده از اصل ۲۴: از انتظارت پیشی بگیرید، برای ثبت درآمدها مکان هایی را برای گرفتن آب میوه درست کرد و به بالاترین قیمت که تا به حال برای آن فرانشیز پرداخت شده بود فروخت. از آن زمان به بعد مدرک اِم.بی.اِی گرفت و اکنون (از میان بقیه موفقیت هایش) برای دانشجویان سال چهارمی کلاس های مدیریت اجرایی برگزار می کند و کتاب اصول موفقیت را به عنوان یک کتاب درسی قوی برای کارآفرینان آینده توصیه می کند.
پس از این که یکی از خوانندگان کتابم، یک تاجر مالزیایی موفق، در چین زندانی شد، همسرش از نگهبانان خواست یک جلد از کتاب اصول موفقیت که کهنه و پاره پاره بود را به دست شوهرش برسانند تا در طول این ۲۰ ماه انگیزه خود را برای اثبات بیگناهی اش از دست ندهد. او نه تنها صدها بار این کتاب را خواند، بلکه از آن استفاده کرد به فردی برانگیخته تر و دارای هیجان بیشتر و با ترس کمتر تبدیل شود. او از زمان آزادی اش یک حرفه موفق در حوزه فناوری اطلاعات را شروع کرده است، دو رستوران تاسیس نموده و همراه با گروهی از سرمایه گذارن املاک سهمی در املاک بین المللی دارد.
پاوِل پاپیولِک(۸۴)، واردکننده پیشرو تجهیزات کامپیوتری جمهوری چک که یک حرفه ۶۰۰ میلیونی را مدیریت می کند، از مطالبی که از کتاب اصول موفقیت آموخته بود برای متعادل کردن زندگی و کارش، اختصاص دادن زمان به علاقه واقعی اش که همان دوچرخه سواری رقابتی است استفاده کرد. وی تا کنون توانسته مسابقه تور دوچرخه سواری جهانی والد آران یو.سی.آی(۸۵) پیرنه را ببرد، برای شرکت در مسابقه دوچرخه سواری استاد جهانی انتخاب شود و تصویرش در مجله سلامت مردان چاپ شود.
البته علاوه بر موفقیت شغلی و دستاوردهای حرفه ای، زندگی خوانندگان کتاب به این دلیل تغییر کرد که اصول این کتاب را به کار بردند.
هیتر اُبرین واکر(۸۶)، که در انبار محل کارش دچار ضربه مغزی شدیدی شد، برای اولین بار هنگامی که برای بازتوانی به مدت ۳۰ روز در بیمارستان بستری بود و نامزدش اصول کتاب اصول موفقیت را بلند بلند برایش می خواند با این کتاب آشنا شد. با این که نمی توانست راه برود یا حرف بزند، یا حتی عملکرد طبیعی داشته باشد، شروع کرد به تصویرسازی روز عروسی خود و راه رفتن در راهرو را به عنوان هدف اصلی خود مشخص کرد. فرایند دوباره راه رفتن فرسایشی بود. اما امروز هیتر نه تنها بهبود یافته، بلکه پیام غلبه بر مصیبت را از طریق برقراری ارتباط با دیگران و انتشار کتاب «تسلیم نشو، برخیز» به اشتراک گذاشته است.
آکشای ناناواتی(۸۷)، تفنگدار دریایی سابق، که پس از بازگشت از عراق دچار اختلال فشار روانی پس آسیبی شده بود، برای غلبه بر شرایطش از اصول کتاب استفاده می کرد. رویایش چه بود؟ در طول ۲۵ سال آینده به همه کشورهای دنیا سفر کند از مرزها بگذرد. او می خواهد این کار را نه تنها برای الهام بخشیدن به دیگران انجام دهد، بلکه این الهام را به خودش بدهد که برخیز و هر روز کاری انجام بده.
لوئیس پاگ(۸۸) بریتانیایی تنها فردی است که در تمامی اقیانوس های دنیا شنای مسافت زیاد انجام داده است. در طول ۲۷ سالی که توانسته بود با شنا کردن بر آب های سخت موجود روی کره زمین مانند قطب جنوب، قطب شمال و هیمالیا غلبه کند، توانسته بود به مفهوم زیبایی و شکنندگی زندگی و اکوسیستم آن برسد. میلیون ها نفر سخنرانی او در تد گلوبال(۸۹) و نیز تلاش های خستگی ناپذیر وی برای ایجاد مناطق حفاظت شده دریایی و تغییر در چارچوب قانونی اداره اقیانوس ها را دیده بودند. در سال ۲۰۱۳ سازمان ملل این وکیل امور دریایی را به عنوان حافظ اقیانوس ها منصوب کرد. بله، او نیز کتاب اصول موفقیت را خوانده بود.
با چنین داستان هایی و نیز هزاران داستان دیگر که ارسال شده اند، وقتی زمان آن فرا رسید که نسخه ای از کتاب را برای دهمین سالگرد چاپ کتاب آماده کنیم، خیلی سریع دریافتم که می توانیم یک کتاب در کنار این کتاب آماده کنیم که پر باشد از داستان های الهام بخش و مجذوب کننده که خوانندگان در طول این ده سال برای ما ارسال کرده اند. بسیاری از افراد از مطالب این کتاب استفاده کرده اند تا به افرادی نظیر نویسنده کتاب های پرفروش تبدیل شوند، یک شغل را آغاز کنند، املاک خریدار کنند، ازدواج کنند، وزن کم کنند، مورد تقدیر قرار بگیرند، در شغل شان ترفیع بگیرند، دور دنیا سفر کنند، بدهی های شان را پرداخت نمایند، فرزندان شگفت انگیز پرورش دهند و بسیاری موارد از این دست.
تعدادی از خوانندگان کتاب وقتی این کتاب را در دست گرفتند دقیقاً می دانستند چه می خواهند، ولی بسیاری خیر. رسیدن به خواسته برای برخی از مخاطبان خیلی دور به نظر می رسید و تنها «خواسته» شان در زندگی بهتر شدن اوضاع بود.
فارست ویلت(۹۰) یکی از این افراد است.
فارست در ۳۱ سالگی زندگی خوبی داشت. او مالک سه خانه و هفت حرفه بود. وی هفت سال قبل با یک خانم زیبا ازدواج کرده بود و اکنون یک پسر دو ساله داشت. در اوج بود که ناگهان زندگی اش تغییر کرد. به معنای واقعی عوض شد. در یک تصادف اتومبیل دچار یک ضربه مغزی شدید شد.
فارست ناگهان متوجه شد حتی ساده ترین وظایف خود را نیز نمی تواند انجام دهد و زن زیبایش مشغول آموزش مسواک زدن و شانه کردن مو به او بود. با این که می دانست شانس آورده زنده است، ولی خیلی سریع به یک گرداب عمیقی از افسردگی، خشم و ناامیدی فرورفت.
ابتدا مانند فردی که سکته کرده در سخن گفتن ساده نیز با مشکل مواجه بود. احساس حقارت باعث شده بود خود را در خانه زندانی کند. همین امر باعث شد خیلی زود خستگی و بی علاقگی وجودش را فرابگیرد. فارست ساعت ها روی مبل دراز می کشید و تلویزیون تماشا می کرد یا می خوابید. پزشکان، گفتاردرمانگر، کار درمانگر و مسئول فیزیوتراپی و تقریباً تمامی متخصصانی که با وی در تماس بودند به او گفتند که بازگشت به یک زندگی سازنده و کسب موفقیت غیرممکن است. بنابراین فارست از داشتن یک زندگی عادی نیز ناامید شد و رویاهایش را رها کرد.
یک روز که روی مبل دراز کشیده بود و با بی حسی کانال های تلویزیون را عوض می کرد، عباراتی توجه او را به خود جلب کردند: «اگر می خواهید از جایی که هستید، به جایی که می خواهید برسید...». فارست راست روی مبل نشست تا حدی که بتواند حرف های مجری را بشوند. «جک کنفیلد خواهد آمد» تا درباره کتاب اصول موفقیت با او صحبت کنیم. فارست با کوچک ترین جرقه امیدی که در وجودش روشن شده بود کتابی که آن ها در مورد آن صحبت می کردند را آورد، اولین چاپ کتاب اصول موفقیت که بیش از ۴۰۰ صفحه بود. تا آن زمان فارست یاد گرفته بود چگونه کتاب پسرش را بخواند، یک مرد ۳۵ ساله کتاب بچه های مهدکودک را می خواند. گفتاردرمانگر او فکر می کرد خواندن کتاب ۴۰۰ صفحه ای فکر جاه طلبانه ای است. اما فارست برای رسیدن از جایی که بود به جایی که می خواست، بسیار آماده تر از چیزی بود که دیگران فکر می کردند.
ابتدا خواندن حتی یک صفحه کُند و طاقت فرسا پیش می رفت. با این که فارست انگیزه پیدا کرده بود، اما با خود اندیشید شاید حرف گفتاردرمانگرش درست باشد. شاید او زیاد جاه طلبانه فکر کرده بود.
پس از ماه ها تمرین بر اساس اصول موفقیت و گذشت پنج سال کامل از تصادف، بزرگ ترین هشدار در زندگی اش به او تلنگر زد. در تولد هفت سالگی پسرش، هانتر، فارست به همراه پسر و گروهی از دوستان پسرش بیرون در حیاط نشسته بودند و هانتر نیز مشغول باز کردن کادوهایش بود. هانتر یک کادوی گرد را از میان هدیه هایش برداشت و آن را باز کرد. این هدیه چیزی نبود جز توپ بیسبال. هانتر که از دیدن توپ به وجد آمده بود آن را روی زمین انداخت. توپ هنگام به زمین افتادن چند قدم غلت خورد و داخل آشغال ها افتاد. هانتر توپ را برداشت و دوباره آن را پرتاب کرد. این بار هم توپ از او دور شد. قبل از این که مجدداً تلاش کند دوستش که چوب بیسبال در دستش بود فریاد زد: «هانتر توپی که پرتاب کرده بلند نمی شود!»
در آن لحظه فارست شوکه شد و دریافت که نبود او چه با پسرش کرده است. پسرش چگونه باید درباره این موضوع آگاهی پیدا می کرد؟ آن ها هرگز با هم توپ بیسبال پرتاب نکرده بودند.
فارست متوجه شد که بیشتر با افکار منفی خود بوده و کمتر برای پسرش وقت گذاشته و او و همسرش را رها کرده است. وی می دانست که اگر مسئولیت زندگی اش را نپذیرد، زندگی اش متلاشی خواهد شد. ممکن بود طلاق بگیرد، بی خانمان شود یا حتی شرایط بدتری انتظارش را بکشد.
جرقه ای که در درونش روشن شد بود به شعله تبدیل شد. او به سراغ اولین اصل کتاب اصول موفقیت رفت، یعنی اصل مسئولیت ۱۰۰% زندگی ات را بپذیر و با اشتیاق این کار را انجام داد.
پذیرفتن مسئولیت ۱۰۰ درصدی زندگی در مورد فارست یعنی این که از تکرار کردن سخنان منفی با خود دست بردارد. یعنی دیگر نگوید: «فارست بیچاره» و «چرا این اتفاق برای من افتاده است؟» اگر وی دیگر این سخنان منفی را تکرار نکند می تواند ببیند که در فرایند بازتوانی اش مشارکت فعال نداشته است. اجازه می داد مسئول فیزیوتراپی با او کار کند، اما قوی تر نمی شد. او منفعلانه به عباراتی که گفتاردرمانگر برایش می خواند گوش می داد و شکایت می کرد چرا مهارت خواندش بهتر نشده است.
فارست اکنون اعتقاد داشت که می تواند تغییر کند و زندگی اش را تغییر دهد. در همین زمان بود که امور شروع کردند به تغییر اساسی.
خیلی زود خودآگاهی اش بیشتر شد. خاطراتی که از یاد برده بود، به ذهنش برگشتند. دوستانش کجا بودند؟ پاسخ دردناک تر از چیزی بود که به نظر می رسید: فارست همان طور که خانواده اش را ترک کرده بود آن ها را نیز ترک کرده بود. خیلی وقت بود که دیگر کسی تماس نمی گرفت زیرا هر با منفی بافی های فارست مواجه می شدند. وی به یک خودشیفته تبدیل شده بود. رسیدن به این نکات خودش موفقیت بود و فارست خودش را به یاد آورد. او داشت پیشرفت می کرد.
سپس تصمیم گرفت از سرزنش و شکایت کردن دست بردارد. کار ساده ای نبود. این کار آن قدر برای او عادت شده بود که اصلا ً فکر نمی کرد آن را انجام می دهد. از دیگران خواست او را کمک کنند تا هر وقت داشت به شیوه گذشته اش برمی گشت به او هشدار دهند. در واقع همسر و درمانگر وی یک علامت داشتند: وقتی فارست شروع می کرد به سرزنش و شکایت کردن، آن ها با کشیدن گوش شان به او علامت می دادند. وقتی فارست این صحنه را می دید به سرعت گفته خود را متوقف می کرد، یک نفس عمیق می کشید و کلمات بعدی خود را با دقت بیشتری انتخاب می کرد.
صحبت کردن، چه مثبت و چه منفی، برای او آسان نبود. فارست هنوز کاملاً مهارت سخن گفتن خود را بازنیافته بود و گاهی اوقات نمی توانست کلماتی که می خواهد را پیدا کند و با لکنت حرف می زد. به همین دلیل نمی خواست به سوپرمارکت یا اداره پست برود که مبادا آشنایی او را ببیند. برای مقابله با این موضوع روی اصل ۲۲ متمرکز شد: «مقاومت کردن را تمرین کنید.» هر روز به مدت بیست دقیقه کتاب اصول موفقیت را می خواند و ایستادن خارج از منطقه امن را تمرین می کرد. هر روز بیشتر تمرین می کرد و هر روز پیش تر می رفت.
یکی از گام هایی که خارج از منطقه امن برداشته بود رفتن به کافی شاپ محل بود. سال ها بود که فارست سرش را پایین انداخته بود و از کنار این مغازه گذشته بود و چشم از زمین برنداشته بود. اما امروز داخل رفت و اصل ۱۵ را برای خود یادآوری کرد: «ترس تان را تجربه کنید و هر طور شده اقدام کنید.» متاسفانه در بهترین زمان با بدترین ترسش روبه رو شد. یکی از آشنایان قدیمی او را دید و صدا کرد.
با این که درونش آشفته بود، آرام ایستاد، داخل رفت و نشست. در بهترین شکل ممکن هر چه که اتفاق افتاده بود را شرح داد. از این که خودش توانسته بود این کار را انجام دهد متعجب شده بود. روزهای بعد نیز فارست این کار را با بقیه نیز انجام داد و هر چه زمان می گذشت حرف زدن راحت تر می شد. دریافته بود کسانی اطرافش هستند که مایلند از او حمایت کنند و اکنون این فارست بود که می خواست از خودش حمایت کند.
او می دید که هنگام مقابله با ترس ها و چالش های زندگی تنها نیست. با هر که صحبت می کرد متوجه می شد او نیز دردها و گرفتاری های خود را دارد. همین بینش به او کمک کرد بر خجالتی که مدت ها با خود حمل می کرد غلبه کند.
با گذشت زمان نمی توانست موفقیت هایی که به دست آورده بود را باور کند. در مدت یک سالی که از به کار بردن اصول کتاب گذشته بود به تمامی حرف های پزشکان گوش داده بود و کارهای گذشته اش را تکرار نمی کرد. به مدرسه بازگشت، تمام داروهایش، ضد درد و ضد افسردگی، را مصرف کرد. دوباره شروع کرد به انجام کارهای داوطلبانه و همه منفی ها را مثبت کرد.
از آن روز فارست مشغول انجام همین کار است.
امروز باور این امر که مدت های نه چندان دور فارست قادر نبود به خوبی صحبت کند، بخواند یا بنویسد اندکی دشوار است. اما او چنان این وضعیت را تغییر داد که اکنون توانسته کتابی درباره تجاربش بنویسد! در نتیجه هر روز از او تقاضا می شود داستانش را در مقابل دیگران تعریف کند. او که در آن روزهای تاریک هرگز باور نداشت این کار ممکن باشد، امروز دوست دارد در مقابل دیگران سخنرانی کند و باور دارد کاری که باید انجام می داده را پیدا کرده است. او خوشحال است که می تواند سفر کرده و در سرتاسر جهان برای گروه های مختلف سخنرانی کند.
خواندن کتاب اصول موفقیت تفکر فارست نسبت به موفقیت را به کلی تغییر داد. قبل از تصادف، «موفقیت» معنایی جز پول و رفاه بیشتر، خانه بزرگ تر، قایق بزرگ تر، تاسیس مشاغل بیشتر و مالک چیزهای بیشتر بودن نداشت. پس از تصادف دست از رسیدن به موفقیت های مختلف با تعابیر مختلف برداشت.
امروز به لطف اصول موفقیت به این حقیقت عمیق رسیده است که اگر به معنای واقعی زندگی نکنی، داشتن همه چیز در دنیا موفقیت نیست، بلکه دادن و گرفتن عشق یعنی موفقیت. اگر پول داری یعنی دوستان و عشق، فارست ثروتمندترین انسان در دنیاست.
زمانی که فارست ویلت از اصول موفقیت برای تشریح و کسب موفقیتش در زندگی استفاده کرد، چگونه می توانید بگویید که موفقیت فقط تحت امر شماست. ممکن است «موفقیت» از نظر شما درآمد قابل ملاحظه، پاداش مالی که بدون تلاش بدست آمده باشد و سبک زندگی با ارزش خالص بالا باشد. شاید موفقیت برای شما شناخته شدن در شغل یا رسیده به هدف تان در تلاش های بشردوستانه یا سرگرمی هایی که انجام می دهید باشد. شاید داشتن یک زندگی سالم و شاد همراه با فرزندانی باشد که هر روز شادتر در کنار یکدیگر زندگی کنید و از کنار هم بودن لذت ببرید برای شما موفقیت محسوب شود. یا حتی می تواند ورود به یک پروژه یا موضوع جهانی که به آن علاقمند هستید باشد. تعریف شما از موفقیت هر چه که باشد، مطمئن باشید که نقشه راه رسیدن به آن در دستان شماست.
حتی اگر شک هم داشته باشید، اصول همیشه موثر خواهند بود
یکی از داستان های مورد علاقه ام که در طول این ده سال گذشته از مخاطبانم شنیده ام مربوط به یک از خوانندگان کتاب در فیلیپین است که ابتدا نسبت به تاثیرگذاری کتاب شک داشت، اما فقط در مدت یک سال اصول این کتاب را به کار بست.
در ایستگاه آخر یک تور آسیایی که به شش شهر سفر می کردند و کارگاه های اصول موفقیت برگزار می کردند، مرد جوانی به نام جان کالوب(۹۱) در مراسم امضای کتاب در یکی از بزرگ ترین کتاب فروشی های مانیل نزد من آمد. او در بزرگ ترین روزنامه فیلیپین نویسنده یک ستون بود که درباره انسان های موفق مطلب می نوشت و از من خواست با او مصاحبه کنم. در پایان یک ساعت سرگرم کننده ای که با یکدیگر داشتیم به او گفتم که مصاحبه کننده بزرگی است و پرسیدم چند سال است که به این شغل اشتغال دارد. با غرور گفت مصاحبه با من اولین مصاحبه اش بوده است.
وی به من گفت که تا اندکی قبل دو شریک داشته که با هم سه رستوران موفق را تاسیس کرده اند، اما درگیری بین شرکا به شکست شغل شان منجر شد. جان اکنون بی خانمان و ورشکسته شده بود و روی مبل در آپارتمان دوستش می خوابید. با حمل و نقل عمومی به مراسم امضای کتاب آمده بود، زیرا دیگر ماشین نداشت. تمام پولی که داشت خلاصه می شد به ۳ دلاری که در جیبش بود.
وقتی این موضوع را شنیدم به دلیل این که جان را دوست داشتم یک جلد کتاب اصول موفقیت از کتاب فروشی برایش خریدم و برای کارگاه فردا یک بلیط مجانی به او دادم. ۲۰ دلار به وی دادم تا برای خودش غذا بخرد و از او قول گرفتم اگر کارگاه را دوست داشت یک مقاله عالی درباره آن بنویسد.
دو سال و نیم بعد به مانیل برگشتم تا کارگاه دیگری برگزار کنم. وقتی داشتم آماده می شدم که شروع کنم مرد خوش تیپی را دیدم که ژاکت آبی پوشیده و کفش های طلایی با برند داک مارتن(۹۲) به پا دارد و ده نفر که همگی همان پیراهن پولو با لوگوی روشن به تن دارند او را همراهی می کنند. کنجکاو شدم، به سمت این گروه حرکت کردم، با تعجب و خوشحالی دیدم که این مرد کسی نیست جز جان کالوب!
وی گفت که به یکی از موفق ترین تاجران مانیل تبدیل شده است. وقتی جان داستان موفقیتش را تعریف می کرد آن قدر تحت تاثیر قرار گرفتم که از وی خواستم با زبان خودش آن را برای شما تعریف کند.
«دست به سینه در سمینار نشسته بودم و داشتم به صحبت های جک کنفیلد در مورد اصول موفقیت گوش می دادم. ابتدا شک داشتم. ایده های احمقانه ای داشت، مانند بریدن تصویر، چسباندن آن ها روی تابلو و هر روز نگاه کردن به آن و فکر کردن به این که هر چه که می خواهی را داری. ذهن منطقی ام می گفت: شوخی است. نگاه کردن به چند تا عکس به من کمک می کند چیزی که می خواهم را به دست بیاورم.
در جایی جک درباره دکتر آزمایش معروف ماسارو اِموتو(۹۳) با کریستال های آب صحبت کرد و نشان داد که چگونه آب می تواند از افکار، کلمات و احساسات ما تاثیر بگیرد. با این که توجهم جلب شده بود، اما هنور متقاعد نشده بودم.
با ذهنی پر از تردید و سوال از سمینار به خانه بازگشتم و درباره صحبت های جک بیشتر فکر کردم. خیلی زود برایم روشن شد که: جک فرد بسیار بسیار موفقی است که توانسته از این اصول استفاده کند و همین جا بود که شکستم. به حرف چه کسی باید گوش بدهی؟ از خودم پرسیدم. با این حال همه چیز خود را از دست داده بودم و چیزی برای از دست دادن نداشتم.
تصمیم گرفتم کتابی که به من داده بود را بخوانم و برای یک سال با پشتکار اصول آن را به کار ببندم.
هر هفته یکی از اصول را تمرین می کردمو شروع کردم به تصویرسازی و یکی از آن تابلوهای «احمقانه» که درباره آن تردید داشتم را درست کردم.
اولین تصویری که تابلوام مربوط می شد به یک بی.اِم. دابلیو، ماشین رویایی من. در آن زمان تحقق رویای خرید ماشین برام خیلی دور بود چه برسد به بی.اِم. دابلیو. برای جابجایی در شهر جیپنی، وسیله حمل و نقل عمومی در فیلیپین، سوار می شدم. با این وجود زمانی نگذشت که از اصول استفاده کردم تا تردیدم را به اطمینان تبدیل کنم. عملی بود! در مدت یک سال اولین ماشین رویایی ام، بی.اِم. دابلیو، را خریدم.
اصل دیگری که به آن رسیدم اصل ۲ بود: «بدانید چرا اینجا هستید.» وقتی جوان تر بودم، مرتب شغلم را عوض می کردم تا بتوانم امورات زندگی ام را تامین کنم و قبوضم را بپردازم. در طول سمینار جک این اجازه را به ما داد تا عمیق ترین علاقه خود را پیدا کنیم. من نه تنها دریافتم که به تدریس علاقه مند هستم، بلکه متوجه شدم نعمت و هدف واقعی ام است. برای شروع کردن به انجام این هدف، در سمینار یک هدف متعالی برای خود تعیین کردم که به یک مربی موفقیت برجسته در فیلیپین تبدیل شوم.
سمینارهایی را برگزار کردم و اصولی که از جک آموخته بودم را آموزش دادم. شروع کردم به مربی گری و ارائه مشاوره به شرکت های مختلف. درآمدم به سرعت افزایش یافت و خیلی زود بیش از یک میلیون پزو درآمد داشتم، که در فیلیپین پول زیادی محسوب می شود! سپس علایقم را با عشقم به تدریس ترکیب کردم و شروع کردم به برگزاری سمینار در کشورهای مختلف دنیا.
امروز شرکت آموزشی ام بزرگ ترین مرکز سوددهی تمامی شرکت هایی است که من مالک آن ها هستم. قبل از این که کاری که دوست دارم را انجام دهم، موفقیتم به بردن و باختن محدود بود. اکنون بسیار مشتاق هستم که این اصول را به کسانی که آمده اند تا من را ببینند آموزش دهم، در یک روز حتی درآمدم هفت رقمی هم شد!
جک به من کمک کرد ببینم می توانم هر چه می خواهم را به دست بیاورم. اولین تابلو رویاهای خود را در سال ۲۰۰۶ درست کردم و از ان زمان به بعد به ۷۰ درصد هدف هایی که تعیین کرده بودم رسیده ام. کتاب اصول موفقیت به من کمک کرد به پردرآمدترین سخنران انگیزشی کشور تبدیل شود و رسیدن به مقام مربی شماره یک موفقیت در فیلیپین چندان دور نیست. اگر من توانستم با به کار بستن این اصول از ورشکسته به یک ستاره در حوزه کاری خود تبدیل شوم، همه می توانند این کار را انجام دهند.
من شاهد این نتایج در زندگی هزاران نفر از هموطنانم که رویاهای شان را محقق کرده اند بوده ام. بسیاری یک زندگی بخور و نمیر داشتند، اما اکنون در آستانه تبدیل شدن به یک میلیونر می باشند. ما مدارک زنده این حقیقت هستیم که اگر اصول را به کار ببرید، همیشه موثر هستند.»
جان کالوب نیروی کتاب اصول موفقیت را تجربه کرد، و شما نیز با به کار بردن این اصول کلاسیک که در چاپ مربوط به دهمین سالگرد انتشار آن بینش های جدیدی را نیز دربرگرفته می توانید شاهد تغییر در زندگی تان باشید.
به شما سلام می گویم، به شما تبریک می گویم و در این سفر به شما خوشامد می گویم.

به امید موفقیت شما،
جک کنفیلد

مقدمه

وقتی انسان به هر دلیلی فرصت هدایت یک زندگی خارق العاده را دارد، حق ندارد آن را برای خودش نگه دارد.
ژاک-ایوز گوستا(۹۴)، کاوشگر زیرآب و فیلمساز افسانه ای

اگر انسان کتابی می نویسد، اجازه دهید فقط چیزی که می داند را بنویسد. خودم به اندازه کافی حدسیات دارم.
جان ولفگانگ ون گوته(۹۵)، شاعر، رمان نویس، نمایشنامه نویس و فیلسوف آلمانی

این کتاب، کتاب ایده های خوب نیست. بلکه کتاب اصول جاویدانی است که زنان و مردان موفق در طول تاریخ از آن ها استفاده کرده اند. من بیش از ۳۰ سال این اصول را مطالعه کردم و در زندگی خود به کار بستم. سطح شگفت انگیزی از موفقیت که اکنون از آن بهره می برم، نتیجه به کار بستن هر روزه این اصول از زمان آموختن آن ها در سال ۱۹۶۸ است.
موفقیت من مربوط می شود به نویسنده و ویراستار بیش از ۲۰۰ کتاب بودن، شامل ۶۰ بار قرار گرفتن به عنوان پرفروش ترین کتاب در فهرست نیویورک تایمز با بیش از ۵۰۰ میلیون نسخه به بیش از ۵۰ زبان در سرتاسر دنیا، ثبت رکورد گینس برای داشتن هفت کتاب پرفروش در تاریخ ۲۴ ماه می سال ۱۹۹۸ در فهرست پروفروش های نیویورک تایمز، داشتن درآمد خالص چندمیلیون دلاری در طول ۲۰ سال گذشته، زندگی کردن در یک ملک زیبا در کالیفرنیا، حضور در همه برنامه های نمایشی مصاحبه ای بزرگ آمریکا (از اُپرا و مونتل گرفته تا برنامه زنده لَری کینگ و صبح بخیر آمریکا)، نوشتن یک ستون در یکی از روزنامه های هفتگی آمریکا که هر هفته خوانندگان میلیونی دارد، گرفتن دستمزد ۲۵.۰۰۰ دلاری تا ۶۰.۰۰۰ دلاری برای هر سخنرانی، صحبت با شرکت های فورچون ۵۰۰ درسرتاسر دنیا، گیرنده جوایز حرفه ای و مدنی بسیار، داشتن رابطه خارق العاده با همسر و فرزندان شگفت انگیزم و به دست آوردن خوبی، توازن، شادی و آرامش درونی دائمی.
با مدیران عامل شرکت های فورچون ۵۰۰، ستاره های سینما، تلویزیون و ضبط، نویسندگان مشهور و بهترین معلمان و رهبران معنوی همکاری داشته ام. در مقابل اعضای کنگره، ورزشکاران حرفه ای، مدیران شرکتی و سوپراستارهای فروش در بهترین اقامتگاه ها و مراکز دنیا سخنرانی کرده ام، از اقامتگاه چهارفصل هند غربی(۹۶) گرفته تا بهترین هتل های آکاپولکو(۹۷) و کانکون(۹۸). از اسکی کردن در ایداهو، کالیفرنیا و یوتا لذت می برم، برای قایق سواری در رودخانه به کلورادو می روم و برای کوهنوردی به کوه های کالیفرنیا و واشنگتن می روم. همچنین برای تعطیلات به بهترین اقامتگاه های هاوایی، استرالیا، تایلند، مراکش، فرانسه، بالی و ایتالیا می روم. با این همه زندگی یک مبارزه واقعی است.
من هم مانند شما که این کتاب را می خوانید زندگی متوسطی داشتم. من در ویلینگ، وست ویرجینیا، بزرگ شدم. پدرم در یک گلفروشی کار می کرد و سالی ۸.۰۰۰ دلار درآمد داشت. مادرم الکلی بود و پدرم به کارش اعتیاد داشت. برای گذران زندگی تابستان ها کار می کردم (به عنوان غریق نجات در استخر و در همان مغازه گلفروشی که پدرم کار می کرد). با بورسیه به کالج رفتم و برای خرید کتاب، پوشاک و پرداخت هزینه قرارهایم در یکی از خوابگاه ها صبحانه سرو می کردم. در طول سال آخر کالج، یک شغل پاره وقت داشتم که هر دو هفته یکبار ۱۲۰ دلار به من پرداخت می کردند. هر ماه باید ۷۹ دلار اجاره پرداخت می کردم، بنابراین ۱۶۱ دلار برایم باقی می ماند تا بقیه هزینه هایم را پرداخت کنم. به آخر ماه که نزدیک می شدم غذایم چیزی نبود جز چیزی که به شام های ۲۱ سنتی من معروف شد: یک قوطی ۱۰ سنتی سُس گوجه، نمک سیر، آب و یک بسته نودل اسپاگتی ۱۱ سنتی. می دانم این وضعیت مانند چنگ زدن به پله هایی پایینی نردبان اقتصادی است.
پس از فارغ التحصیلی، کارم را به عنوان معلم تاریخ یک دبیرستان در سات ساید(۹۹) کالیفرنیا که همگی سیاه پوست بودند شروع کردم. سپس مربی ام، دابلیو. کلمنت استون(۱۰۰) را ملاقات کردم. استون یک میلیونر خودساخته بود که من را برای کار در موسسه اش استخدام کرده بود. او اصول موفقیت پایه را به من آموخت که از آن زمان آن ها را به کار می برم.
کار من این بود که این اصول را به دیگران آموزش دهم. در طول سال ها از گذراندن زمان با آقای استون به مصاحبه با صدها انسان موفق مانند ورزشکاران المپیکی و حرفه ای، کمدین های مشهور، نویسندگان آثار پرفروش، رهبران شغلی، رهبران سیاسی، کارآفرینان موفق و فروشندگان برتر رسیدم. به معنای واقعی صدها کتاب خواندم، در صدها سمینار شرکت کردم و هزاران ساعت برنامه صوتی گوش دادم تا اصول جهانی خلق موفقیت و شادی را آشکار کنم. اصولی که کارایی داشتند اصولی بودند که در سخنرانی ها، سمینارها و کارگاه هایی که برگزار کردم به بیش از ۲ میلیون آمریکایی در ۵۰ ایالت و ۳۶ کشور دنیا آموختم.
این اصول و تکنیک ها نه تنها برای من مفید بودند بلکه به صدها هزار نفر از دانشجویان من کمک کردند به موفقیت غیرمنتظره شغلی، ثروت و درآمد بیشتر، سرزندگی و لذت بیشتر در روابط و شادی و رضایت بیشتر در زندگی برسند.
دانشجویان من مشاغل موفقی را تاسیس کردند، تبدیل شدند به مولتی میلیونر خودساخته، در ورزش یک ستاره شدند، قراردادهای ضبط پرسودی بستند، در نقش های سینمایی و تلویزیونی ستاره شدند، به مقام های سیاسی رسیدند، تاثیری زیادی در جوامع خود داشتند، کتاب های پرفروش نوشتند، در مدارس خود به عنوان معلم سال انتخاب شدند، تمامی رکوردهای فروش در شرکت های خود را شکستند، فیلمنامه هایی نوشتند که جایزه برد، روسای شرکت هایی شدند که در آن کار می کردند، برای انجام خدمات بشردوستانه معروف شدند، روابط بسیار موفق ایجاد کردند و فرزندان فوق العاده شاد و موفق پرورش دادند.
اگر با اصول کار کنید، همیشه کارآمد خواهند بود
گرفتن همه این نتایج برای شما ممکن است. من با دلیل به شما می گویم که شما نیز می توانید به سطوح غیرقابل تصور موفقیت برسید. چرا؟ زیرا اصول و تکنیک ها همیشه موثر هستند، کاری که شما باید انجام دهید این است که اجازه دهید تاثیرشان را در زندگی شما نشان دهند.
چند سال قبل از نوشتن این کتاب در یک مصاحبه تلویزیونی در دالاس، تگزاس شرکت کردم. در آن مصاحبه ادعا کردم که اگر کسی اصولی که آموزش می دهم را استفاده کند، در کمتر از ۲ سال می تواند درآمد و اوقات فراغتش را دوبرابر کند. خانمی که با من مصاحبه می کرد در مورد این موضوع تردید داشت. من یک نسخه از برنامه صوتی خود را به او دادم و گفتم اگر این اصول و تکنیک ها را برای مدت ۲ سال استفاده کردید و درآمد و اوقات فراغت تان دو برابر نشد، من به برنامه شما آمده و یک چک ۱.۰۰۰ دلاری برای تان می نویسم. اگر اصول مفید بودند، او باید از من تقاضا می کرد به برنامه اش رفته و به بینندگانش می گفت که مفید و کارآمد بوده اند. ۹ ماه بعد به صورت تصادفی او را در همایش انجمن ملی سخنرانان در اورلاندو، فلوریدا دیدم. او به من گفت نه تنها درآمدش دو برابر شده، بلکه به یک جایگاه بالاتر با درآمد بیشتر رفته، شغل سخنرانی عمومی را آغاز کرده و به تازگی نوشتن کتابی به نام «در کمتر از ۹ ماه!» را تمام کرده است.
واقعیت این است که همه می توانند دائماً و به صورت مرتب این نتایج را ایجاد کنند. تمام کاری که باید انجام دهید این است که تصمیم بگیرید چه می خواهید، باور داشته باشید شایسته آن هستید و اصول موفقیت موجود در این کتاب را تمرین کنید.
اساس این اصول برای همه مردم در هر حرفه ای یکسان است، حتی اگر در حال حاضر بیکار باشید. فرقی نمی کند هدف تان تبدیل شدن به فروشنده برتر شرکت تان باشد یا این که یک ورزشکار کلاس جهانی یا ستاره سبک راک شوید یا روزنامه نگاری باشید که جایزه گرفته، مالتی میلیونر شوید یا به یک کارآفرین موفق تبدیل شوید. اصول و استراتژی ها یکسان هستند. اگر آن ها را یاد بگیرید، شبیه سازی کنید و با نظم و ترتیب آن ها را به کار ببرید، زندگی تان را به فراتر از رویاهای شیرین تان خواهند برد.
"نمی توانید فرد دیگری را استخدام کنید تا به جای شما شنای روی زمین برود"
همان طور که فیلسوف انگیزشی، جیم رآن، گفته: «نمی توان فرد دیگری را استخدام کنید تا به جای شما شنای روی زمین برود». اگر می خواهید نفعی از شنای روی زمین ببرید، باید خودتان آن را انجام دهید. چه تمرین کردن باشد و چه مراقبه، خواندن، مطالعه، یادگرفتن یک زبان جدید، ایجاد یک گروه جدید، تعیین اهداف مشخص، تصویرسازی موفقیت، تکرار جملات تاکیدی یا تمرین یک مهارت جدید، خودتان باید آن را انجام دهید. هیچ فرد دیگری نمی تواند این کار را برای شما انجام دهد. من نقشه راه را در اختیار شما قرار می دهم، اما این شما هستید که باید ماشین را برانید. من اصول را به شما می آموزم، اما شما باید آن ها را به کار ببرید. اگر انتخاب کنید که زندگی تان را فراتر از رویاهای تان ببرید، به شما قول می دهم حتماً نتیجه بگیرید.
ساختار این کتاب چگونه است
برای این که به شما کمک کنم این اصول قدرتمند را بیاموزید، این کتاب را در شش بخش آماده کرده ام. بخش اول، «اساس موفقیت»، ۲۵ فصل دارد که شامل پایه های اصلی است که برای رفتن از جایی که هستید به جایی که می خواهید باشید باید انجام دهید. می توانید این کار را با کشف اهمیت پذیرفتن ۱۰۰ درصد مسئولیت زندگی و نتایج تان شروع کنید. پس از آن می توانید هدف زندگی ، چشم اندازتان نسبت به زندگی ایده آل و چیزی که واقعاً می خواهید به دست آورید را تبیین کنید.
سپس ببینید چگونه می توانید اعتقاد راسخ به خود و رویاهای تان ایجاد کنید. سپس کمک تان می کنم چشم اندازتان را به مجموعه ای از اهداف ملموس و برنامه اجرایی برای رسیدن به آن ها تبدیل کنید. همچنین به شما می آموزم نیروی شگفت انگیز عبارات تاکیدی و تصویرسازی، دو رمز بزرگ موفقیت ورزشکاران المپیکی، کارآفرینان برتر، رهبران دنیا و افراد بسیار موفق، را مهار کنید. چند فصل بعدی به انجام دادن این گام های اجرایی ضروری اما گاهی اوقات ترسناک اختصاص دارد که به شما کمک می کنند رویای تان را محقق کنید.
بخش دوم، «خودتان را برای رسیدن به موفقیت تغییر دهید»، به کار درونی مهمی اشاره می کند که باید انجام دهید، کاری که به شما کمک می کند موانع ذهنی و احساسی موردنیاز برای رسیدن به موفقیت را بردارید. دانستن این که چه کاری باید انجام دهید کافی نیست. همچنین نیاز دارید روش حذف عقاید متناقض، ترس ها و عاداتی که شما را عقب می کشند را بدانید. مانند زمانی که ماشین را با ترمز اضطراری می رانید، این موانع نیز می توانند به میزان قابل ملاحظه ای پیشرفت شما را کند کنند. باید یاد بگیرید که چگونه ترمز را رها کنید یا این که همیشه زندگی تان شبیه یک درگیری باشد و در برابر رسیدن به اهداف تان کوتاه بیایید.
بخش سوم، «تیم موفقیت خود را بسازید»، نشان می دهد که چگونه تیم های پشتیبانی مختلف خود را بسازید تا بتوانید وقت تان را روی استعداد اصلی تان متمرکز کنید. همچنین می توانید بیاموزید که چگونه تعریف جدیدی از زمان ارائه دهید، از مزایای مربی شخصی استفاده کنید و به خرد درونی تان، منبع دست نخورده و بسیار غنی، دسترسی داشته باشید.
در بخش چهارم، «روابط موفق ایجاد کنید»، برای ایجاد و داشتن روابط موفق تعدادی اصول و چند تکنیک کاربردی را به شما می آموزم. در دوران اتحادهای استراتژیک و شبکه های انرژی، به معنای واقعی غیرممکن است که بدون داشتن مهارت ایجاد روابط کلاس جهانی شامل رسانه اجتماعی بتوان موفقیت زیاد و بلندمدت ایجاد کرد.
به دلیل این که بسیاری از افراد موفقیت را با پول برابر می دانند و نیز به این دلیل که پول برای بقا و کیفیت زندگی ما حیاتی است، بخش پنجم «موفقیت و پول» نام دارد. در این بخش به شما می آموزم که چگونه آگاهی پولی مثبت تر ایجاد کنید، چگونه مطمئن شوید که مقدار پولی که برای داشتن سبک زندگی دلخواه تان، اکنون و پس از بازنشستگی، نیاز دارید را دارا می باشید و اهمیت عشریه و ارائه خدمات در تضمین موفقیت مالی تان.
سرانجام در بخش ششم به دلیل مهم بودن فناوری در دنیای امروز، مهم ترین اصولی که افراد موفق در «موفقیت در عصر دیجیتال» دنبال می کنند را ذکر کرده ام، نگاهی به تسلط محض بر فناوری که نیاز دارید، چگونه برای خودتان «برند» تعیین کنید و یک صدای آن لاین منحصربه فرد ایجاد کنید، چگونه از رسانه اجتماعی برای برقراری و توسعه روابط ارزشمند استفاده کنید و چگونه از منابع جمعی، برون سپاری و دیگر استراتژی های اینترنت محور برای پیدا کردن افراد و منابعی که می توانند به شما کمک کنند به مهم ترین اهداف تان برسید استفاده کنید.
چگونه این کتاب را بخوانید
یادگیری هر فردی با دیگری فرق دارد و شما حتماً می دانید چگونه بهترین روش را بیاموزید. با این که به شیوه های مختلفی می توانید این کتاب را بخوانید، اما دوست دارم توصیه هایی که خوانندگان قبلی سودمند می دانستند به شما توصیه کنم.
ممکن است بخواهید قبل از ایجاد زندگی که واقعاً می خواهید، دیدی از کل فرایند داشته باشید. اصول به ترتیبی ذکر شده اند که یکی بر پایه دیگری ساخته می شود. مانند قفل حروفی است، به تمامی اعداد نیاز دارید و این اعداد باید به ترتیب درست باشند. مهم نیست از چه رنگ، نژاد و جنسیت هستید یا چند سال دارید. اگر ترکیب را بدانید، قفل برای شما باز می شود.
تشویق تان می کنم هنگام خواندن زیر هر عبارت که فکر می کنید برای تان مهم است را خط بکشید. هر اقدامی که فکر می کنید می خواهید انجام دهید را در حاشیه کتاب یادداشت کنید. تکرار کلید یادگیری واقعی ست. هر بار که قسمت هایی از این کتاب را می خوانید، به معنای واقعی به خودتان «یادآوری» می کنید برای رفتن از جایی که هستید به جایی که می خواهید باشید به چه چیزی نیاز دارید. همان طور که کشف خواهید کرد، قبل از این که یک ایده به جزء طبیعی از طرز تفکر و وجودتان تبدیل شود، این ایده جدید در طول زمان باید تکرار شود.
همچنین ممکن است متوجه شوید با برخی از این اصول آشنا هستید. عالیه! اما از خود بپرسید، آیا در حال حاضر آن ها را تمرین می کنم؟ اگر نه، همین الان به خودتان قول دهید آن را عملی کنید!
برای بار دوم که این کتاب را می خوانید، ممکن است بخواهید یک فصل را خوانده و سپس برای عملی کردن آن اصل و تکنیک های همراهش زمان لازم را اختصاص دهید. اگر هم اکنون این کار را انجام می دهید، ادامه دهید. اگر نه، همین الان شروع کنید.
مانند بسیاری از دانشجویان و مراجعان قدیمی ام، شما نیز ممکن است در برابر پذیرش برخی از این گام های اجرایی مقاومت کنید. تجربه به من نشان داده که بیش از همه در برابر برداشتن گام هایی مقاومت می کنید که باید انجام دهید. به یاد داشته باشید خواندن این کتاب با انجام دادن کار مساوی نیست، مانند خواندن کتابی درباره کاهش وزن که مساوی است با حذف برخی از غذاها، خوردن کمتر کالری و انجام تمرین بیشتر.
ممکن است فکر کنید برقراری رابطه با یک یا دو نفر که دوست دارند شریک ذیحسابی تان بشوند برای شما مفید باشد و تضمین دهید که هر یک از شما هر چه می آموزد را انجام می دهد. یادگیری واقعی زمانی اتفاق می افتد که اطلاعات جدید را شبیه سازی کرده و آن ها را به کار ببرید، زمانی که تغییری در رفتارتان مشاهده شود.
هشدار
البته هر تغییری نیازمند تلاش بی وقفه برای غلبه بر ارزش درونی و بیرونی مقاومت یک سال است. ممکن است ابتدا در برابر این میزان اطلاعات جدید هیجان زده شوید. ممکن است حس تازه یافت شده ای از امید و اشتیاق را برای دید جدید که کسب کرده اید احساس کنید. اتفاق خوبی ست. اما مراقب باشید، زیرا احتمال دارد حس های دیگری را نیز تجربه کنید. ممکن است از این که چرا زودتر درباره این موارد اطلاعات کسب نکرده اید ناامید شوید، از دست والدین و معلمان تان عصبانی شوید که چرا این مفاهیم مهم را در منزل یا مدرسه به شما نیاموخته اند یا از خودتان عصبانی باشید که چرا این اطلاعات را آموخته اید و به آن عمل نکرده اید.
نفس عمیقی بکشید و بدانید که این بخشی از فرایند سفرتان است. همه چیز در گذشته واقعاً عالی بوده است. گذشته تان شما را به این لحظه تغییر رسانده است. همه، حتی شما، همیشه تا حد دانایی خود بیشترین میزان تلاش شان را به کار گرفته اند. اکنون در آستانه بیشتر دانستن هستید. آگاهی جدید خود را جشن بگیرید! آزادی تان نزدیک است.
ممکن است حتی زمانی هایی برسد که تعجب کنید چرا این اتفاق سریع تر رخ نمی دهد؟ چرا الان به هدفم نمی رسم؟ چرا الان ثروتمند نمی شوم؟ چرا همین الان به زن یا مرد رویایی خود نمی رسم؟ کِی به وزن ایده آلم می رسم؟ موفقیت به زمان، تلاش، پشتکار و صبر نیاز دارد. اگر تمامی اصول و تکنیک های مذکور در این کتاب را به کار ببندید، به اهداف تان خواهید رسید. رویاهای تان محقق خواهند شد. اما نه یک شبه.
سرانجام این که برخورد با موانع و داشتن این حس موقتی که روی زمین مسطح ایستاده اید، در تعقیب اهداف امری طبیعی هستند. عادی است. هر فردی که سازی نواخته، در یک رشته ورزشی شرکت کرده یا یک هنر رزمی را تمرین کرده است می داند که برخورد کردن با فلات یعنی این که پیشرفتی نمی کنید. به همین دلیل است که افراد ناآگاه اغلب تسلیم یا اخراج می شوند یا ساز یا ورزش دیگری را انتخاب می کنند.
اما افراد دانا می دانند اگر ساز انتخابی و ورزش موردنظرشان را تمرین کنند یا به هنرهای رزمی بپردازند (یا در مورد شما از اصول این کتاب استفاده کنید)، سرانجام حسی را تجربه خواهند که گویی مانند پرش ناگهانی به سطح بالاتری از مهارت پریده اند. صبور باشید. دوام بیاورید. تسلیم نشوید. مانع را رد خواهید کرد. به شما قول می دهم اصول این کتاب همیشه جواب بدهند.

خب، بهتر است شروع کنیم.
زمان آن فرا رسید که زندگی رویایی تان را زندگی کنید.

هنری جیمز(۱۰۱)، نویسنده آمریکایی ۲۰ رمان، ۱۱۲ داستان و ۱۲ نمایشنامه
***
قواعد بازی را بیاموزید و به آن ها وفادار باشید. راه حل های فوری و موقتی پایدار نیستند.

جَک نیکلاس(۱۰۲)، گلف باز حرفه ای افسانه ای
***

یه صدایی داره میاد
گوشاتو خوب تیز کن
بعضی از صداهارو فقط یک بار میشه شنید...

مقدمه علی میرصادقی

به نام او...

بیشتر دوست دارم از کسانی الگو برداری کنم که در زندگی شان از هیچ چیز، به خیلی چیزها رسیده اند؛ آدم های خودساخته ای که برای زندگی که دلشان می خواسته، بزرگ رنج کشیدند.
جک کنفیلد هم از آن دست آدم هایی است که واقعا در مسیر چیزهایی که دوست داشته تلاش کرده و حالا هم به مقداری از آن ها رسیده است اما قاعدتا نه همه آن ها!!
او از فروش و معلمی کردن و آموزش به معلم ها و نویسندگی در کارنامه اش دارد تا صدها بار زمین خوردن به حدی که وقتی برای کتاب معروفش (سوپ جوجه برای روح) بیش از ۱۴۴ ناشر، کتابش را افتضاح تلقی کردند و از چاپ کتابش صرف نظر کردند اما به قول خودش: باز هم باید جلوتر رفت.
۱۵-۱۴ ساله بودم که برای اولین بار به نمایشگاه کتاب می رفتم.
از آنجایی که آدم کتابخوانی نبودم، قرار هم نبود کتاب های زیادی بخرم. با خودم قرار گذاشته بودم بیشتر بچرخم و چون تازگی ها عاشق غول علاءالدین شده بودم، قصد داشتم کتاب داستان علاءالدین را هم بخرم. از خیلی جاها پرسیدم اما مثل اکثر اوقات کارتن علاءالدین زودتر از کتابش بیرون آمده بود. تا جایی که تونستم گشتم و از آنجایی که می گویند، جوینده یابنده است بالاخره کتاب را یافتم؛ علاءالدین. برای این که داشته باشمش همه ی پولم را مجبور شدم پرداخت کنم اما از خریدم خوشحال بودم چون که بالاخره غول چراغ رو پیدا کرده بودم.
غولی که قرار بود من را به آرزوهایم برساند. با خوشحالی به خانه برگشتم. یادم نمی آید همان روز یا فردایش وقتی کتاب را ورق زدم متوجه یک نکته تلخ شدم: اسم کتاب علاءالدین نبود "عامل علاءالدین" بود و در ضمن هیچ ربطی به داستان غول چراغ جادو و علاءالدین هم نداشت بلکه یک کتاب روان شناسی احمقانه بود راجع به درخواست کردن از دیگران!! من که احساس می کردم سرمایه گذاری ام لگدمال شده، کتاب را به یک گوشه ای پرت کردم و بابت بی دقتی معمولِ خودم، از خودم به شدت ناراحت شدم.
فردای آن روز یا چند روز بعد بود که باز هم طبق معمول دلم از زندگی گرفته بود و تنها موجودی که می توانست با من حرف بزند، از وسط باز شده بود و صفحاتش هم از وسط تا خورده بود. از روی لجبازی و تنهایی کتاب را ورق زدم. اگر از نخواستن چیزی به دست نمی آورید و شاید از خواستن چیزی به دست آورید چرا نخواهید؟! کتاب دائما انسان ها را برمی انگیخت تا با تلاش بیشتر و اصرار بیشتر روی آرزوهای شان بایستند و با روش های بامزه ی کتاب و حتی با سنِ خیلی کم، از آدم ها و زندگی، کمک بخواهند. منی که تا آن سن، بزرگ ترین کتابی که خوانده بودم روی هم ۱۰ صفحه هم نمی شد حالا با کتابی چند صد صفحه ای روبرو شده بودم که شروع خوانش کتاب های خودیاری زندگیم بود. این کتاب تاثیر بسیار زیادی در طرز فکر و شروع موفقیت های من داشت.
از آدم منفی و کج اندیشی که موفقیت را سهم خود نمی دانست، آدمی ساخت که طرز فکرش این بود که تو باید موفق شوی و همه ی این موفقیت به درخواست ها و تلاش های تو ارتباط دارد.
آخرین باری که خاطره این کتاب جادویی را از ذهن می گذراندم سر کلاس جک کنفیلد بودم و او داشت راجع به تغییر و تحول به ما آموزش می داد و ناگهان به کتاب عامل علاءالدین اشاره کرد و من یاد خاطرات شیرینم با این کتاب افتادم که ناگهان جک، شوک جدیدی به من وارد کرد. چه شوکی؟! او به من یادآوری کرد که نویسنده ی کتاب عامل علاءالدین خودش است...واو
چه عجیب!من جک را خیلی دوست داشتم و دارم اما نمی دانستم این مردِ لعنتی، همان کسی بوده که زندگی مرا تغییر داده!! از آنجا به بعد بود که دیگر او را فقط به عنوان مربی ام دوست نداشتم بلکه به عنوان کسی که خیلی از تغییراتم را مدیونش هستم. پس از او و ناشرهای متعدد آمریکایی اش درخواست چاپ کتاب هایش را با رعایت حقوق مادی و معنوی اش در ایران کردم.
جک که می دانست کتاب هایش بدون رعایت قانون کپی رایت در ایران چاپ می شود و به خاطر شلوغی هایش زیاد رغبتی به این کار نداشت، اما من شاگرد خودش بودم پس پیگیری ها و ایمیل های خودم را ادامه دادم آنقدر این کار را انجام دادم تا این که امروز نمایندگی کامل کتاب هایش را در ایران با رعایت حقوق مادی و معنوی به دست آورده ایم.
یک سال بعد که او را در ایران در کلاس دیگری دیدم و کتاب "چگونه در پرواز پرواز کنیم؟!" خودم را به او تقدیم کردم وسط همایش بزرگ (نزدیک به هزار نفر از مدیران ارشد کشورمان) وقتی دوباره راجع به عامل علاءالدین صحبت کرد از من به عنوان عامل علاءالدین ایران یاد کرد!! و گفت این آدم با درخواست های زیادش هر چیزی را که لازم دارد، به دست می آورد، و یکی از عمیق ترین خاطرات زندگی من را ساخت. رابطه ی من را با خدای بزرگم روشن تر ساخت و امیدواری ام را به آینده چند برابر کرد چرا که من مطمئن شدم از خرید تصادفی کتابش تا شاگرد او شدن تا چاپ کتاب هایش در ایران و... حکمت بسیار عظیمی فریاد می کشد.

۲۲ شهریور ۹۶

مقدمه ویراستار

شرط دوم یادگیری، "ایمان به استاد" است و این شرط در پی اش قطعا اجرای مو به موی دستورات استاد را به همراه دارد. من فکر می کنم شروع به خواندن این کتاب می تواند نشانه ی خوبی برای "اشتیاق به تغییر و یادگیری" باشد که همان شرط اوّل است؛ پس تا این جا تبریک می گویم شما شرط اوّل را دارید.
بی شک جک کنفیلد از بهترین های دنیا در حوزه ی موّفقیّت و تغییر است که احتمالاً خودتان می دانید ولی اگر بر حسب یک اتّفاق خوب یا یک هدیه ی هوشمندانه کتاب به دستتان رسیده، از شما می خواهم اوّل از خدا به خاطر این که به هر نحوی این کتاب را در دست دارید تشکر کنید و سپس از گوگل که به شما اجازه ی یک جستجوی ساده و سریع را درباره ی آقای نویسنده می دهد. مطمئنم که ایمان می آورید.
یک دفتر تهیّه کنید و کنار کتابتان با چندتا خودکار و مداد و مارکر بگذارید. اصول موّفقیّت دقیقاً یک کلاس درس است. نکات را های لایت کنید، تمرینات جک را هرچقدر که سخت و ناممکن به نظر می رسند، انجام دهید و قدم به قدم خواهید دید که زندگی صدها بار ارزشش از آنچه فکر می کردید بیشتر است.
برای تک تک خوانندگان این کتاب آرزوی موّفقیّت، شادی و آرامش می کنم.

در پناه حق
درسا اکبرخانی

نظرات کاربران درباره کتاب اصول موفقیت

این کتاب تو با ترجمه ای متفاوت تو فیدیبو موجوده با قیمت ۱۴ هزار تومان و ۲۰۰ صفحه کمتر...
در 2 هفته پیش توسط سام