فیدیبو نماینده قانونی انتشارات ترانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بگذار دنیای بزرگ بچرخد

کتاب بگذار دنیای بزرگ بچرخد

نسخه الکترونیک کتاب بگذار دنیای بزرگ بچرخد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۴,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بگذار دنیای بزرگ بچرخد

سرآغاز این کتاب شرح خیالی واقعه بندبازی فیلیپ پِتیت است که می‌خواهد فاصله میان دو برج را روی طناب طی کند. سپس در داستان‌های بعدی که همه به‌جز آخرین داستان در دهه ۱۹۷۰ روی می‌دهند، این واقعه در گوشه‌ای از روایت زندگی قهرمانان کتاب نمایان می‌شود. همچنین نویسنده بیان می‌کند که نام این رمان برگرفته از شعرِ «لاکسلی‌هال» آلفرد لُرد تنیسون است که آن نیز به نوبه خود متأثر از «معلقات» است. همان‌طور که ممکن است برخی از خوانندگان محترم آگاه باشند، «شاعران جاهلی به شدت تحت‌تأثیر پدیده‌های حسی و مادی بودند و فقط زندگی پیرامون خود را می‌دیدند، بنابراین می‌توان به‌وضوح عنصر واقع‌گرایی را در اشعار آن‌ها دید.»

ادامه...

بخشی از کتاب بگذار دنیای بزرگ بچرخد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دیدند که او همه را به سکوت واداشت

در خیابان چِرچ اِستریت، لیبرتی، کُرتلَند، وِست اِستریت، فولتن و وِسی کسانی دیدند که او همه را به سکوت واداشت. سکوتی عمیق و شگفت و زیبا. ابتدا برخی تصور کردند اشعه ای از نور یا سایه ای اتفاقی از ابرها گذر کرد و ناپدید شد. برخی دیگر فکر کردند که شاید اهالی شهر مضحکه ای کامل راه انداخته اند. در گوشه ای ایستادند و به بالا اشاره کردند تا اینکه مردم جمع شوند، سرهای خود را به سمت بالا متمایل کنند، سرهایشان را تکان بدهند، تایید کنند تا اینکه همه به آن بالا و به چیزی که وجود ندارد خیره شوند. مانند انتظار برای پایان لطیفه های لِنی بروس(۵). اما آن ها هرچه مدت طولانی تری نگاه کردند، مطمئن تر شدند. او درست بر لبه برج ایستاده بود. شمایلی سیاه در برابر رنگ خاکستری آسمانِ ابریِ صبحگاهی. شاید شیشه شوی پنجره های برج بود یا کارگری ساختمانی یا ماجراجویی که می خواست سقوط آزاد خود را نمایش دهد.
آن بالا، در نقطه انتهایی طبقه صدودهم برج، اسباب بازیِ سیاهی کاملاً بی حرکت در پهنه آسمان ابری ایستاده بود.
تماشاچیان فقط از زاویه مشخصی می توانستند او را ببینند. باید در گوشه خیابان می ایستادند، فضایی بین دو برج می یافتند یا باید از میان پیچ وتاب سایه ابرها نقطه دیدی می یافتند که گچبری ساختمان ها، ناودان های تزئینی برجسته، ستون های گچبری شده و لبه سقف ها جلو دیدشان را مسدود نکرده باشد. هنوز هیچ کس از طنابی که زیر پای او بین دو برج کشیده شده بود، سر درنمی آورد. فقط سایه او بود که آن ها را در آن جا متوقف کرد و آنان را بین انتظار مرگ و نومیدی از روزمرگی گرفتار ساخت.
وضع دشواری برای تماشاچیان پیش آمد؛ آن ها نمی خواستند بیهوده در گوشه خیابان معطل بمانند. چند ابله بر لبه خطرناک برج ایستاده بودند اما آن ها نیز نمی خواستند لحظه ای از نمایشِ لغزیدن پای آن مرد، افتادنش، دستگیر شدنش یا شاید سقوط او را با دست های از هم گشوده از دست بدهند.
پیرامون تماشاچیان، شهر هنوز در حال ایجاد سروصداهای روزمره خود بود. صدای بوق ماشین ها. سروصدای ماشین های حمل زباله. سوت قایق های مسافربر. همهمه مترو. غِژغِژ ترمز اتوبوسM۲۲ در کنار پیاده رو و افتادن چرخ آن درون چاله ای. خِش خِش پوشش زَروَرقی شکلاتی که پروازکنان شیر آتش نشانی کنار خیابان را لمس کرد. تَق تَقِ به هم خوردن در تاکسی ها. صداهایی جورواجور از برخورد زباله ها در تاریک ترین نقطه پس کوچه ها. تَپ تَپ خوش آهنگ کفش های کتانی. غِژغِژ تماس چرم کیف های سامسونت با پاچه شلوار. جرینگ جرینگ نوکِ تیزِ چترها در برخورد به پیاده رو. همهمه مکالمه هایی که پس از گردش درهای چرخان فروشگاه ها به درون خیابان هدایت می شد.
اما تماشاچیان می توانستند تمام صداها را به صورت صدایی واحد بشنوند و با این حال، نمی توانستند همه را درست بشنوند؛ حتی ناسزای خود را آرام و بااحترام ادا می کردند.
آن ها در گروه های کوچکی کنار تیر چراغ راهنمایی رانندگی در گوشه خیابان چِرچ و دِی، زیر سایبان آرایشگاه سَم و در درگاه مغازه چارلیز اُدیو جمع شدند. جمعیتی از زنان و مردان جلو نرده های کلیسای کوچک سَنت پُل برای یافتن فضایی در پشت پنجره های ساختمان وُلوُرث(۶) با بازوهای خود به یکدیگر تنه می زدند. وکلا، ماموران آسانسور، پزشکان، نظافتچیان، سرآشپزان، بازرگانان الماس، فروشندگان ماهی، روسپیان غمزده با شلوارهای جین، همه آن ها دلگرم به حضور دیگری بودند. تندنویسان، بازرگانان، پسران متصدی تحویل کالا، مردان ساندویچ فروش، ورق بازان حرفه ای، کلاهبرداران خیابان وال استریت، قفل سازی در کُنج خیابان دِی و بِرادوِی در ماشین وَن خود. نامه رسانی دوچرخه سوار در خیابان وِست تکیه داده به تیر چراغ برق. مَستی با صورت سرخ در جست وجوی بارش صبحگاهی.
از درون قایق مسافربری اِستِیتِن آیلند به او خیره شدند. از کشتارگاه و انبار بسته بندی خیابان وِست ساید. از ساختمان نوسازی در پارک باتری(۷). از دورِ گاری های صبحانه در خیابان بِرادوِی. از مرکز خرید. از درون خود برج ها.
مطمئن باشید افرادی بودند که این جاروجنجال را نادیده گرفتند؛ کسانی که نمی خواستند مشکلی برایشان پیش بیاید. ساعت هفت وچهل و هفت دقیقه صبح بود و آن ها برای هر چیزی به جز میز و قلم و تلفن آماده بودند. آن ها از ایستگاه های مترو و از ماشین های لیموزین و اتوبوس های شهری بیرون می آمدند. از عرض خیابان می گذشتند. به سوی محل کارشان می رفتند، مشغول همان کارهای یکنواخت همیشه می شدند و تماشای دورنمای آن ابله را نادیده می گرفتند. اما همان طور که از میان جمع کوچک مردم عبور می کردند از سرعت خود می کاستند. برخی کاملاً متوقف شدند، شانه ای بالا انداختند، بی اعتنا چرخیدند، به گوشه خیابان رفتند، به جمع فشرده تماشاچیان خوردند، روی نوک انگشتان خود ایستادند، به آن سوی جمعیت خیره شدند و سپس با گفتن «اوه!»، «عجب!»، «یا عیسی مسیح!» حضور خود را اعلام کردند.
مرد بالای برج، محکم و ثابت ایستاده بود. با این حال رازش همه جا جاری بود. او پشت نرده های سکوی دیده بانی برج جنوبی ایستاد. هر لحظه امکان داشت شروع به پرواز کند.
کبوتری از زیر پای او، از طبقه فوقانی ساختمان اداره دولت فدرال(۸) شیرجه زنان به پرواز درآمد، گویی سقوطی آزاد را پیش بینی می کرد. پرواز کبوتر نگاه برخی از تماشاچیان را به سوی خود جلب کرد و آن ها پرواز خاکستری کبوتر را در برابر کوچکی مرد، ایستاده دنبال کردند. پرندگان از لبه بام برج جنوبی به سوی لبه بام برج دیگر به سرعت پرواز کردند. در این هنگام تماشاچیان متوجه شدند به افرادی پیوسته اند که پشت پنجره اتاق های برج ایستاده و کرکره ها و قاب پنجره ها را بالا زده اند. تمام آنچه دیده می شد یک جفت آرنج یا انتهای آستین یا حلقه کشدار نگهدارنده آستین بود، اما بعد سرها نیز نمایان شدند یا یک جفت دست عجیب که قاب پنجره را بالاتر می برد. مردانی با پیراهن های آستین دار و زنانی با بلوزهای روشن پشت پنجره آسمان خراش های اطراف آمدند تا بیرون را نگاه کنند. سایه آن ها روی سطح شیشه پنجره ها همچون اشباح خانه عجایب مراکز تفریحی می لرزید.
بر فراز آسمان هلی کوپترِ اداره هواشناسی چرخش شیرجه ای خود روی رود هادسن(۹) را به نمایش گذاشت؛ ادای احترام به این حقیقت که به هر حال قرار است روزی تابستانی ابری و خنک باشد. پرّه های آن بر فراز انبارهای وِست ساید ضرب آهنگی بلند ایجاد کرد. ابتدا به نظر می رسید که هلی کوپتر در مسیر پیشروی خود یک وَری شده و پنجره کوچک کنار آن باز است، گویی به دنبال هوا بود. لنزی میان پنجره باز ظاهر شد. درخشش مختصری از نور. لحظه ای بعد، هلی کوپتر به شکل زیبایی صاف شد و در گستره آسمان چرخ زد.
چند پلیس در بزرگراه وِست ساید چراغ های آژیر ماشین خود را روشن کردند و با سرعت از مسیر خروجی ویراژ دادند و حال وهوای صبح را جذاب تر ساختند.
هیجانی به فضای پیرامون تماشاچیان وارد شد. اکنون که با آهنگ آژیر ماشین های پلیس، روز رسمیت پیدا کرده بود، گفت وگوهایی بین مردم آغاز شد، تعادلشان بر هم خورد، آرامش شان محو شد، به سوی یکدیگر چرخیدند و شروع به تفکر کردند، آیا خواهد پرید؟ آیا سقوط خواهد کرد؟ آیا در امتداد لبه بام پاورچین راه خواهد رفت؟ آیا آن جا کار می کند؟ آیا تنهاست؟ آیا فریبکار است؟ آیا لباس فُرم به تن دارد؟ آیا کسی دوربین صحرایی دارد؟ افرادی کاملاً غریبه بازوهای یکدیگر را لمس کردند. دشنام ها و زمزمه هایی بینشان ردوبدل شد که دزدیِ ناشیانه ای صورت گرفته است، نوعی دزد خانه است. گروگان گرفته است. عرب است. یهودی است. قبرسی است. از افراد ارتش جمهوری خواه ایرلند است که نمایشی تبلیغاتی، نوعی حقه جمعی به راه انداخته است؛ بیشتر کوکاکولا بنوش، بیشتر چیپس ذرت فِریتوز(۱۰) بخور، بیشتر سیگار پارلِمِنت بکش، از افشانه تمیزکننده لایسُل بیشتر استفاده کن، به عیسی مسیح بیشتر عشق بورز. یا معترضی است که قصد دارد شعارهای مبارزاتی خود را ـ نیکسون همین حالا برو بیرون! ویتنام را به خاطر بیاور، سَم! استقلال برای هندوچین! ـ از آن جا آویزان کند تا از لبه برج به پایین سُر خورده و همچون بند رختی غول آسا، در هوای آزاد باد بخورد. سپس چند نفر گفتند شاید او گِلایدرسوار یا چترباز است. بقیه خندیدند اما درباره کابل زیر پایش سردرگم شدند. شایعه ها دوباره شروع شد. حرف های زیرلبی و ناسزاهایی که با بلندترشدن صدای آژیرها افزایش می یافت. حتی ضربان قلب ها تندتر شد. هلی کوپتری در نزدیکی بخش غربی برج ها جایگاهی برای فرود یافت. در حالی که در ورودی مرکز تجارت جهانی فرود می آمد، پلیس ها در امتداد کفِ سنگی به سرعت می دویدند، ماموران مخفی نشان های خود را یکباره از زیر پیراهنشان بیرون می آوردند، ماشین های آتش نشانی به طرف مرکز خرید می رفتند و نور آبی و قرمز چراغ های آن ها روی شیشه ها منعکس می شد. کامیونی بی دیواره حاوی نردبانی برای تعویض چراغ های خیابان از راه رسید. لاستیک های پهن آن از روی جدول کنار خیابان بالا رفتند و چند نفر به نوسان نردبان خندیدند. راننده به بالا نگاه کرد، گویی می پنداشت محفظه بالای نردبان به پشت بام برج خواهد رسید. ماموران امنیتی در بی سیم های خود فریاد می زدند و با سروصداهای خود آغاز آن صبح ماه اوت را اعلام می کردند. تماشاچیان محکم و پابرجا در جای خود ایستادند. مدتی هیچ کس از جای خود تکان نخورد. صداهایی با انواع لهجه ها کم کم اوج گرفتند. قیل وقال شد تا اینکه از خیابان جُرج مردی از شرکتِ ضمانت سند ملک، سرِ کوچک و قرمزش را از قاب پنجره دفتر خود بیرون آورد، آرنج هایش را روی تخته زیر پنجره گذاشت، نفس عمیقی کشید، به بیرون خم شد و به سمت بالا فریاد زد: انجامش بده، لعنتی!
پیش از اینکه همه بخندند، درست لحظه ای پیش از غرق شدن این حرف در میان دریای تماشاچیان، سرهای همه به پایین خم شد. احترامی برای بی احترامی آن مرد، زیرا چیزی بود که بسیاری از آن ها نهانی حس می کردند. انجامش بده! به خاطر عیسی مسیح، انجامش بده! سپس سیلابی از حرف های تُند و پی درپی جریان یافت؛ تقاضا و پاسخ. به نظر می رسید حرف ها موج گونه در تمام مسیر، از قاب پنجره تا پیاده رو و امتداد سطح سنگ فرش ترک خورده خیابان تا کُنج خیابان فولتن، در امتداد خیابان برادوی پخش شدند. خیابان جان را زیگزاگ وار طی کردند. حوالی خیابان ناسائو درهم گیر کردند و به راه خود ادامه دادند. خطی از دومینوی خنده اما همراه با نفوذ و اشتیاق و ابهت. بسیاری از تماشاچیان با ترس ولرز متوجه شدند که مهم نیست چه گفتند، آن ها واقعاً می خواستند سقوطی بزرگ را شاهد باشند. ببینند فردی آن فاصله را قوس وار پایین می آید، از خط دید ناپدید می شود، دست های خود را به طرفین تکان می دهد، محکم به زمین اصابت می کند و به روز چهارشنبه شور و هیجان می بخشد. معنا می بخشد. اینکه یک هزارم ثانیه لغزش، همه آن چیزی بود که آن ها نیاز داشتند تا خانواده ای شوند. در حالی که سایرین ـ آن هایی که می خواستند آن مرد روی طناب بماند و در مرز باشد نه بیشتر ـ اکنون با انزجاری پذیرفتنی با فریادزنندگان احساس همدلی می کردند. آن ها می خواستند آن مرد خود را نجات دهد، به عقب قدم بگذارد و به جای آسمان، میان بازوان پلیس ها قرار بگیرد.
اکنون آن ها شور و نشاط یافتند.
بالا و پایین پریدند.
هدفشان مشخص شد.
انجامش بده، لعنتی!
انجامش نده!
آن بالا حرکتی صورت گرفت. هر حرکت آن مرد تیره پوش را شمردند. دولا شد، خم شد، گویی کفش هایش را وارسی می کرد، همچون اثر به جامانده از مداد بود که بخش بزرگی از آن پاک شده باشد. ژست شیرجه زدن. سپس آن ها او را دیدند. تماشاچیان ساکت ایستادند. حتی آن هایی که می خواستند آن مرد بپرد، حس کردند در حالت بهت وحیرت قرار گرفته اند. آن ها به عقب گام برداشتند و ناله ای کردند.
آدمی در وسط آسمان حرکت می کرد.
او راه افتاده بود. انجامش داده بود. برخی روی سینه خود صلیب کشیدند. چشمانشان را بستند و منتظر شنیدن صدای گرومپ شدند. بدن آن مرد پیچ وتابی خورد و چیزی در آسمان به پرواز درآمد و باد آن را به این سو و آن سو برد.
سپس زنی از میان تماشاچیان فریاد زد: خدایا! اوه، خدایا! پیراهنه، اون فقط یه پیراهنه.
بله، پیراهنی ورزشی پیچ وتاب خوران در هوا به سوی زمین می آمد. سپس مردم تماشای پیراهن را در وسط آسمان رها کردند زیرا آن بالا مرد از حالت خم شدن درآمد و صاف ایستاد. سکوتی تازه بین پلیس ها در آن بالا و تماشاچیان در پایین حکمفرما شد. یورش مواج هیجان در میان آن ها زیرا مرد بدن خمیده خود را صاف کرد و میله ای باریک و بلند را به دست گرفت. آن را تکان داد، وزنش را آزمود و آن را در هوا بالاوپایین چرخاند. میله ای سیاه و بلند و آنقدر انعطاف پذیر که انتهای هر دو طرفش در نوسان بود. نگاهش متمرکز بر برج آن سو بود که هنوز پوشیده با داربست ها، همچون مجروحی در انتظار بود. اکنون کابل زیر پایش برای همه معنا یافت. اکنون هیچ چیزی امکان نداشت آن ها را از آن جا دور کند نه قهوه صبحگاهی، نه سیگار اتاق همایش، نه قالی ای که بی اعتنا پای خود را روی آن می کشیدند. انتظار سحرآمیز شده بود و آن ها همان طور که او پای سیاه پوش خود را بلند می کرد، نگاهش می کردند، گویی آدمی می خواست وارد آب گرم خاکستری رنگی بشود.
تماشاچیان آن پایین یکباره نفس خود را در سینه حبس کردند. ناگهان همه در حالتی مشترک قرار گرفتند. مردِ آن بالا واژه ای بود که به نظر می رسید آن ها آن را می شناسند، گرچه آن را پیش از این نشنیده بودند.
او راه افتاد.

کتاب اول

داستان اول: من اینجا را دوست دارم

از جمله ویژگی های مادرمان که من و برادرم کاریگن عاشق آن بودیم این بود که او آهنگسازی خوب بود. عصر یکشنبه ها او رادیوی کوچک خود را روی پیانوی اِستاین وی اتاق نشیمن خانه مان در دوبلین می گذاشت و پس از وارسی ایستگاه هایی که می توانست بیابد، مانند رادیو ایرین یا بی بی سی، درِ لاکیِ پیانو را بالا می زد و همان طور که روی چهارپایه چوبیِ پشت پیانو می نشست، دامن پیراهنش را روی آن پهن می کرد و می کوشید با کمک حافظه اش قطعه ای بنوازد؛ رِنگ زمینه جاز و تصنیف های عاشقانه ایرلندی. اگر ایستگاه رادیویی درستی پیدا می کردیم، آهنگ های قدیمیِ هوگی کارمایکل(۱۱) را می نواخت. مادرمان با توانایی ذاتی خود می نواخت، هرچند به سبب بارها شکستگی در دستش احساس ناراحتی می کرد. ما هرگز منشاء شکستگی ها را نفهمیدیم؛ موضوعی بود که درباره اش سکوت می کرد. وقتی نواختن پیانو را تمام می کرد، آرام و آهسته مچش را می مالید. عادت داشتم تصور کنم نُت ها میان استخوان های مادرم می لرزند، گویی روی شکستگی ها از استخوانی به استخوان دیگر می پریدند. هنوز می توانم پس از گذشت سال های طولانی در موزه خاطرات آن بعدازظهرها بنشینم و نور خورشیدی را که بر عرض قالی می افتاد، به خاطر بیاورم. وقت هایی که مادرمان بازوانش را دور ما حلقه می کرد و سپس دست هایمان را روی کلیدهای پیانو هدایت می کرد تا بتوانیم آن ها را به پایین بفشاریم و صدایشان را دربیاوریم.
تصور می کنم مانند آن زمان ها که من و برادرم در نیمه دهه پنجاه به مادرمان توجه داشتیم و احترام می گذاشتیم، دیگر کسی به مادرش توجه ندارد و احترام نمی گذارد. زمانی که صداهای بیرون پنجره بیشتر وقت ها وزش باد و آهنگ دلنشین دریا بود. بعضی ها به دنبال ضعف ها هستند، مثلاً پایه های چهارپایه این پیانو کوتاه تر از چهارپایه پیانوی دیگری است ـ اندوهی که ممکن بود ما را از مادرمان دور کند ـ. اما حقیقت این است که هر سه تای ما از وجود یکدیگر لذت می بردیم، البته این حقیقت هرگز به روشنی آن یکشنبه ها نبود، زمانی که باران بر ساحل دوبلین می بارید و باد و بوران پُرتوش و پُرتوان بر شیشه پنجره ها می کوبید.
خانه ما در سَندی ماونت مشرف به ساحل بود. ما مسیر ماشین رو کوتاه و پوشیده از علف داشتیم. قطعه ای مربع شکل از چمن با نرده های آهنی سیاه رنگ. اگر از خیابان عبور می کردیم، می توانستیم بر دیواره ساحلی انحنایافته به ایستیم و منظره زیبای دریا را تماشا کنیم. چند درخت نخل در انتهای خیابان روییده بود. آن ها نسبت به نخل های سایر نواحی کوچک تر بودند و تنه کلفت تری داشتند اما بومی نبودند، گویی آن ها را دعوت کرده بودند تا بیایند باران دوبلین را تماشا کنند. کاریگن روی دیواره ساحلی می نشست و پاشنه هایش را به دیواره می کوبید و ساحل مسطح دریا را برانداز می کرد. باید همان وقت می فهمیدم که دریا نام او را به فهرست خود افزوده است، اینکه به نوعی ما را ترک خواهد کرد. موج ها روی دیواره می خزیدند و تا روی پاهای کاریگن بالا می آمدند. او عصرها خیابان ها را پیاده طی می کرد و از برج مارتلو می گذشت تا اینکه به استخرهای عمومی متروکه می رسید، جایی که با دست های گشوده در بالاترین نقطه دیواره ساحلی بالانس می زد.
صبح روزهای تعطیل همراه با مادرمان سلانه سلانه در ساحل قدم می زدیم. موج های کوتاه دریا تا زانوهایمان می رسید. به پشت سرمان نگاه می کردیم تا ردیف خانه ها و برج و پیچ وتاب ستون های کوچک دودِ دودکش ها را ببینیم. دو دودکشِ بسیار بزرگِ سفید و قرمزِ متعلق به ایستگاه برق در افق شرق، اما بقیه منظره افق انحنایی ملایم از آسمان، پرواز مرغ های نوروزی، قایق های پستیِ خارج از دان لاگِر و پاره ابرهای تیره بود. وقتی موج ها به سمت دریا عقب می رفتند، ماسه ها شکل موجدار زیبایی پیدا می کردند. بعضی وقت ها می توانستیم حدود پانصد متر از راه را میان گودال های آب دورافتاده و پس مانده تیغ های سلمانی و پایه های لوله ای تخت قدم بزنیم.
ساحلِ دوبلین مکانی بی جنب وجوش بود، درست مانند شهری که به شکل نعل آن را فرا گرفته بود. اما ممکن بود بدون هیچ گونه هشداری ناگهان دگرگون شود. گاهی هنگام توفان، آب دریا به دیوار خانه مان می کوبید. این دریای تازه از راه رسیده ماندگار می شد. لایه ای از نمکِ آن پنجره های خانه مان را پوشانده بود. کُلونِ روی در به رنگ قرمز آهن زنگ زده درآمده بود.
وقتی هوا توفانی بود، من و کاریگن روی پله ها می نشستیم. پدر فیزیکدانمان سال ها پیش ما را ترک کرده بود. هفته ای یک بار یک فقره چک ـ درون پاکتی با علامت پستیِ لندن را داخل صندوق نامه می انداختند. بدون یادداشت، فقط یک ورق چک از بانکی در آکسفورد. پاکت چک همان طور که می افتاد در هوا چرخ می زد. ما می دویدیم تا آن را برای مادرمان بیاوریم. او پاکت را زیر گلدان روی پنجره آشپزخانه می گذاشت و روز بعد پاکت ناپدید می شد. حرف دیگری درباره آن به میان نمی آمد.
یگانه نشان دیگر پدرمان کمدی انباشته از کت وشلوارهای قدیمی در اتاق خواب مادر بود. کاریگن در کمد را باز می کرد. در تاریکیِ کمد به دیواره چوبیِ زِبر آن تکیه می دادیم و پاهایمان را در کفش های پدر می کردیم. اجازه می دادیم آستین های کُتش گوش هایمان را لمس کند. سردی دکمه هایش را بر پوستمان حس می کردیم. یک روز عصر که کت وشلوارهای طوسیِ پدر را پوشیده بودیم، مادرمان ما را یافت. آستین های کت را تا بالا تا زده بودیم و شلوار را با بند کشدار بسته بودیم. وقتی مادرمان متحیر در درگاه ایستاده بود، ما داشتیم با چارق های بزرگ پدر جست وخیز می کردیم. اتاق آنقدر ساکت بود که می توانستیم صدای آرام رادیاتور را بشنویم.
مادرمان روی زمین جلو ما زانو زد و با نیشخندی کش دار که به نظر دردناک می آمد گفت: «خُب، بیایین این جا ببینم.» او گونه هایمان را بوسید و پشتمان را نوازش کرد و گفت: «حالا دیگه لباسا رو در بیارین.» ما لباس های قدیمی پدر را درآوردیم. توده لباس ها را روی زمین رها کردیم و رفتیم.
شب هنگام صدای تَلق تُلوق چوب رختی ها را شنیدیم که مادرمان لباس های پدر را دوباره روی آن ها آویزان می کرد.
همچون همه کودکان عادی، سال ها بدعنقی کردیم. بینی های خون آلود داشتیم. اسباب بازی هایمان را شکستیم. مادرمان مجبور بود از پس پِچ پِچ همسایگان و حتی گاهی توجه مردانِ مجرد محله مان برآید اما بیشتر وقت ها همه چیز در برابر ما به راحتی گسترده بود؛ آرامش، هوای آزاد، چشم انداز ساحل ماسه ای خاکستری.
کاریگن و من اتاق خوابی مشترک داشتیم که رو به دریا بود. او دو سال کوچک تر از من بود و هنوز به خاطر نمی آورم چگونه توانست آرام و بی سروصدا کنترل طبقه بالای تخت سفری مان را به دست بگیرد. شب ها روی شکم می خوابید و به منظره تاریک بیرون پنجره خیره می شد و با ضرب آهنگی تند و سریع دعاهای خود را که آیه های خواب نامیده بود، بازگو می کرد. آن ها وِردهای شخصی او همراه با خنده های قاه قاهِ کوتاهِ عجیب و آه کشیدن های طولانی بودند که بیشتر وقت ها برای من کشف شدنی نبودند. هرچه به لحظه به خواب رفتن نزدیک تر می شد، ضرب آهنگ دعاهایش بیشتر می شد و به شکل نوعی جاز درمی آمد. با این حال، گاهی می شنیدم که در میان دعاهایش ناسزا می گوید و آن ها را از تقدس و معنویت دور می سازد. از دعاهای معروف کاتولیکی سر در می آوردم ـ پدر مقدس ما، مریم مقدس... ـ اما فقط در همین حد بود. کودکی خام و ساکت بودم و مذهب برایم موضوعی ناشناخته بود. به زیر تخت کاریگن محکم لگد می زدم و او مدت کوتاهی ساکت می شد اما بعد دوباره شروع می کرد. گاهی وقت ها صبح که بیدار می شدم، می دیدم کنارم دراز کشیده و بازویش را دور شانه ام حلقه کرده و همان طور که زیر لب دعاهایش را زمزمه می کند، سینه اش بالا و پایین می رود.
به سوی او می چرخیدم و می گفتم: «اوه، خدایا! خفه شو،کاریگن!»
برادرم پوستی روشن و موهایی تیره و چشمانی آبی داشت. از آن دسته کودکانی بود که هرکس او را می دید، لبخند می زد. او می توانست به تو نگاه کند و ردِ نگاهت را به سوی خود بکشاند. مردم شیفته او می شدند. در خیابان، زنان موهای سرش را نوازش می کردند. کارگران آهسته به شانه اش مشت می زدند. او نمی دانست چهره اش نگاهِ مردم را به سوی خود می کشاند و آن ها را شاد می کند و آرزوها و حسرت های دور و عجیب آن ها را آشکار می سازد. او فقط بی اعتنا به نگاه ها رد می شد و پیش می رفت.
وقتی یازده ساله بودم، شبی به دلیل باد خنکی که به صورتم می وزید از خواب بیدار شدم. آهسته به سمت پنجره رفتم اما بسته بود. دنبال کلید برق گشتم و آن را فشار دادم. ناگهان اتاق به رنگ زرد درآمد. شمایلی وسط اتاق خم شده بود.
«کاریگن؟»

هنوز هوای خنک بیرون پیرامون بدنش پیچ وتاب می خورد. گونه هایش سرخ بودند. اندکی رطوبت شبنم و مه روی موهایش نشسته بود. بوی سیگار می داد. انگشتش را به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و از نردبان چوبیِ تخت بالا رفت.
از بالای تخت آهسته گفت: «برو بخواب.» بوی تنباکو هنوز در هوا پخش بود.
صبح از تخت پایین پرید و پالتوی کُلفت خود را روی لباس خوابش پوشید. لرزان پنجره را باز کرد و ماسه های چسبیده به ته کفشش را پاک کرد و از روی قاب چوبی پنجره درون باغچه ریخت.
«کجا رفته بودی؟»
او گفت: «کنار ساحل.»
«سیگار می کشیدی؟»
نگاهش را به سوی دیگری کشاند و برای گرم شدنِ دست هایش آن ها را به هم مالید و گفت: «نه»
«می دونی که قرار نیس سیگار بکشی.»
او گفت: «سیگار نکشیدم.»
آن روز صبح مادرمان ما را تا مدرسه همراهی کرد. کیف های چرمی روی شانه مان آویزان بود. نسیم سرد و سوزآوری در امتداد خیابان ها می وزید. نزدیک درِ مدرسه، مادرمان روی زانو نشست، دست هایش را دورمان حلقه و شال گردن هایمان را مرتب کرد و ما را بوسید. وقتی برخاست که برود، نگاهش به چیزی در آن سوی خیابان خیره شد. به نرده های کلیسا و به شمایلی تیره که پتویی قرمز دور خود گرفته بود. مرد دستش را برای سلام دادن بالا آورد. کاریگن هم در پاسخ دستش را تکان داد.
انبوهی از پیرمردان مست اطراف رینگ سِند ایستاده بودند اما به نظر می رسید مادرم در تیررس نگاه آن هاست. لحظه ای به فکرم خطور کرد که شاید رازی در میان است.
پرسیدم: «مامان! اون کی بود؟»
او گفت: «برو. بعد از مدرسه درباره اش حرف می زنیم.»
برادرم ساکت کنار من راه می رفت.
من تَپی به او زدم و گفتم: «کاریگن! اون کی بود؟ کی بود؟»
او به سمت کلاسش رفت و ناپدید شد.
تمام روز روی نیمکت چوبی خود نشسته بودم و با سردرگمی ته مدادم را می جویدم. تصاویری بریده بریده از عموی فراموش شده یا پدرمان به ذهنم می آمدند. آن روزها چیزی ورای گستره امکان وجود نداشت. در عقب کلاس روی دیوار، ساعتی نصب شده بود. آینه ای قدیمی و پُر از لکه نیز بالای روشویی کلاس بود، درست در زاویه ای که می توانستم عقربه های ساعت را در آن ببینم. به عقب می رفتند. وقتی زنگ مدرسه را زدند، از در مدرسه بیرون رفتم، اما کاریگن مسیر طولانیِ دیگری را برای بازگشت به خانه در پیش گرفت. او با قدم های آهسته و کوتاه از میان محوطه خانه سازی عبور کرد، از میان درختان نخل گذشت و در امتداد دیواره ساحلی قدم زنان رفت.
بسته کاغذیِ قهوه ایِ صافی بالای تخت کاریگن بود. آن را به طرف او هل دادم. او شانه ای بالا انداخت و انگشتش را روی نخ بسته حرکت داد و با تردید آن را باز کرد. درون بسته پتویی دیگر به رنگ آبیِ ملایم وجود داشت. لای پتو را باز کرد و آن را به پایین سُر داد. سرش را بالا آورد و به مادرمان نگاه کرد و به تایید آن را تکان داد.
مادر با پشتِ دست آهسته صورت او را لمس کرد و گفت: «دوباره این کار رو نکن. متوجه شدی؟»
حرف دیگری گفته نشد. دو سال بعد، در شبی سرد و سوزناک، در یکی از پیاده رَوی های نیمه شب خود، وقتی که پاورچین پاورچین از پله ها پایین می رفت و در تاریکی شب گم می شد، آن پتو را به الکلیِ بی خانمان دیگری هدیه کرد. این عمل برای او معادله ای ساده بود. دیگران بیشتر از او به آن پتو نیاز داشتند و اگر تنبیهی هم در پیش بود، برای آن آمادگی داشت. این اولین تصور من از آن چیزی بود که قرار بود برادرم بشود. آنچه بعدها در میان بی پناهان و مطرودان نیویورک دیدم. روسپی ها، خیابان گردها، ناامیدان و همه آن هایی که به کاریگن متکی بودند، گویی او چند تسبیح درخشان در جعبه ای بی ارزش به نام دنیا بود. 
***
کاریگن در دوازده یا سیزده سالگی شروع به نوشیدن الکل کرد. بعدازظهر جمعه ها پس از مدرسه. من در حیاطِ پشتیِ مدرسه راگبی بازی می کردم اما او از درِ مدرسه در خیابان بِلَک راک با سرعت بیرون می دوید و به سمت ایستگاه اتوبوس می رفت. کراواتِ لباسِ فُرم مدرسه اش را باز می کرد و کت مردانه دو دکمه اش را هم زیر بغل می زد. می توانستم او را ببینم که سوار اتوبوس ۴۵ یا A۷ می شود. اتوبوس که راه می افتاد، تصویر سایه نمای او را می دیدم که به سمت صندلی های عقب اتوبوس می رود.
کاریگن مکان های کم نور را دوست داشت؛ باراندازها و هتل های ارزان قیمتِ ویژه افراد کم پول و گوشه های دنجی که پُر بود از قلوه سنگ های شکسته. او با مردهای مستِ کلوپ های فِرنچمَن لین و اِسپِنسررو همنشین می شد. بطریِ مشروبی با خود می برد و دست به دست آن را می گرداندند. وقتی نوبت به او می رسید، خودنمایانه بطری را سر می کشید و با پشت دست دهانش را پاک می کرد تا به خیال خودش نشان دهد که خیلی حرفه ای و مجرب است. هرکسی می توانست بگوید که او الکلیِ واقعی نیست، زیرا دنبالش نبود و فقط وقتی سر راهش قرار می گرفت، کمی می نوشید. گمان کنم او تصور می کرد در حال سازگاری با آن است. الکلی های شرورتر به او می خندیدند، اما او توجهی نمی کرد. البته آن ها از او سوءاستفاده می کردند. او فقط نوجوان گستاخ دیگری بود که می کوشید فقر را امتحان کند، اما فقط چند پِنی در جیبش داشت و همیشه آماده بود آن ها را تقدیم کند. آن ها او را به فروشگاه مشروبات الکلی می فرستادند تا برایشان الکل بخرد یا او را روانه بقالیِ گوشه خیابان می کردند تا چند نخ سیگار تهیه کند.
بعضی روزها، وقتی به خانه می آمد جورابی به پا نداشت. بعضی روزهای دیگر، پیراهن به تن نداشت و پیش از اینکه مادرمان او را ببیند، باسرعت از پله ها بالا می رفت. مسواک می زد، صورتش را می شست و با لباس کامل و مرتب و چشمانی تارمَتاری، نه آنقدر مست که جلب توجه کند، پایین می آمد.
«کجا بودی؟»
«در راه خدمت به دیگران.»
همان طور که کاریگن پشت میز شام می نشست، مادرمان یقه پیراهن او را مرتب می کرد و می گفت: «مراقبت از مادرت خدمت در راه خدا نیس؟»
بعد از مدتی و پس از بارها زمین خوردن، شروع کرد به جا دادن خود در میان آن ها، تجربه کسب کردن و قاطی شدن با آن ها. همراه با آن ها قدم زنان به هتلِ ارزان قیمتِ خیابان راتلند می رفت و با سروصدا پشت میز می نشست و به دیوار تکیه می داد. کاریگن به داستان های آن ها گوش می داد؛ داستان هایی طولانی و بی سر و ته که به نظر می رسید روی هم رفته ریشه در جاهای مختلف ایرلند داشتند. برای او حکم دوره کارآموزی را داشت. او آرام و آهسته وارد تنگدستی آن ها می شد، گویی می خواست آن را تصاحب کند. مست می کرد. سیگار می کشید. هرگز درباره پدرمان با من یا کس دیگری حرف نمی زد. اما می توانستم بگویم پدرِ رفته مان آن جا بود. کاریگن هم می توانست خاطره او را با نوشیدن شراب اسپانیولی در خود غرق کند، هم اینکه مانند تکه ای تنباکو از روی زبانش به بیرون تُف کند.
در هفته ای که کاریگن چهارده ساله می شد، مادرم مرا فرستاد تا او را به خانه بیاورم. تمام روز بیرون از خانه بود و مادرم برایش کیک تولد پخته بود. نم نم باران شبانگاهی بر سرتاسر دوبلین می بارید. ارابه ای عبور کرد که چراغ دینام آن می درخشید. صدای دورشدن پای اسب را از انتهای خیابان می شنیدم. نور باریکی پخش شده بود. در زمان هایی مانند آن شب از شهر متنفر بودم. پنداری شهر اشتیاقی برای بیرون آمدن از زیر تیرگی و دلگیری خود نداشت. به راهم ادامه دادم و از جلو مهمانخانه ها، فروشگاه های عتیقه فروشی، سازندگان شمع و عرضه کنندگان نشان های آیین نیایش گذشتم. نشانه هتلِ ارزان قیمت، دری آهنی و سیاه بود که گوشه های تیزی داشت. به پشت هتل رفتم، جایی که صندوقچه بطری های نوشیدنی را نگه می داشتند. از ناودانی شکسته باران سرازیر بود. روی توده ای صندوق چوبی و کارتن ایستادم و برادرم را صدا زدم. وقتی او را یافتم، آنقدر مست بود که نمی توانست روی پا بایستد. بازویش را چنگ زدم. او گفت: «سلام» و خندید. کف دستش محکم به دیوار کشیده شد و خراش برداشت. برخاست و به کف دستش خیره شد. خون از مچ دستش روان بود. یکی از الکلی های جوان تر، پسری ژیگول و عجیب غریب با تی شرت قرمز به او سیلی زد. اولین باری بود که دیدم کاریگن مشت خود را به سمت کسی نشانه می گیرد. البته ضربه اش کاملاً به خطا رفت و خونِ روی دستش در هوا پخش شد. می دانستم که آن لحظه را هرگز فراموش نخواهم کرد حتی وقتی که می دیدم کاریگن بین زمین و هوا معلق مانده و قطره های خونِ دستش روی دیوار پخش می شود.
او با صدایی بریده بریده گفت: «من صلح طلبم.»
تمام مسیر در امتداد رودخانه لیفی او را راه بردم. از کشتی های زغال سنگی گذشتیم و به رینگ سِند وارد شدیم. با آبِ تلمبه دستیِ قدیمیِ خیابان آیریش تاون دست وصورتش را شستم. او صورت مرا بین دستانش گرفت و گفت: «متشکرم. متشکرم.» وقتی به خیابان بیچ که منتهی به خانه مان می شد رسیدیم، شروع کرد به گریه کردن. ابری سیاه بر دریا سایه افکنده بود. باران از نخل های کنار خیابان سرازیر بود. او را کِشان کِشان از کناره ماسه ای خیابان بیرون کشیدم. او گفت: «من باگذشتم.» آستین های لباسش را روی چشم هایش کشید. سیگاری روشن کرد. آنقدر سرفه کرد تا اینکه بالا آورد.
جلو در خانه به چراغ روشنِ اتاق خواب مادرمان نگاه کرد و پرسید: «مامان بیداره؟»
با قدم های کوتاه از راه ورودی گذشت. اما وارد خانه که شدیم، یک باره با عجله از پله ها بالا رفت و خود را در آغوش مادر انداخت. قطعاً مادرمان متوجه بوی الکل و سیگار شده بود، اما حرفی نزد. حمام را برای او آماده کرد و پشتِ در نشست. ابتدا ساکت نشسته و پاهایش را در امتداد پاگرد به سمت انتهای پلکان دراز کرده بود. سپس، سرش را به چارچوب در تکیه داد و آهی کشید، گویی خودش نیز در حمام بود و به سوی روزهایی دست دراز می کرد که هنوز آن ها را به یاد می آورد.
کاریگن لباس هایش را پوشید و به پاگرد قدم گذاشت. مادرمان با حوله موهایش را خشک کرد.
«تو دیگه نباید الکل بخوری. خُب عزیزم!»
کاریگن به علامت نفی سر تکان داد.
«پس روزای جمعه حکومت نظامیه. ساعت پنج باید خونه باشی. صِدام رو می شنوی؟»
«منصفانه اس.»
«الان بِهم قول بده.»
«به شرافتم قسم.»
چشم هایش قرمز بودند.
مادر موهایش را بوسید و او را به سوی خود کشید و گفت: «برو پایین. برات کیک پختم عزیزم.»
کاریگن به مدت دو هفته گردش های روز جمعه خود را کنار گذاشت، اما خیلی زود دوباره شروع به ملاقات با الکلی ها کرد. گویی آیینی بود که نمی توانست از آن دست بکشد. واماندگان به او احتیاج داشتند یا دست کم او را می خواستند. کاریگن برای آن ها فرشته ای دیوانه و عجیب و غریب بود. او هنوز با آن ها الکل می نوشید، اما فقط در روزهایی خاص. بیشتر وقت ها هشیار بود. او عقیده داشت که انسان ها به راستی به دنبال نوعی بهشت برین هستند و زمانی که می نوشند به آن جا باز می گردند، اما هنگام رسیدن به آن جا نمی توانند بمانند. او سعی نمی کرد آن ها را متقاعد کند که دست بردارند. راه و روش او این نبود.
برای من راحت بود که کاریگن را، برادر کوچکم که مردم را سرزنده و پُرنشاط می ساخت، دوست نداشته باشم. اما ویژگی ای داشت که تنفر از او را سخت می کرد. درون مایه روش زندگی او شادکامی بود. چیستی شادکامی و آنچه احتمالاً نبوده است، کجا می تواند آن را بیابد و کجا ممکن است ناپدید شود.
من نوزده ساله بودم و کاریگن هفده ساله بود که مادرمان از دنیا رفت. مبارزه ای کوتاه و سریع با سرطان کلیه. آخرین حرفی که به ما زد این بود که حواسمان باشد پرده ها را بکشیم تا نور خورشید رنگ قالی اتاق نشیمن را مات نکند.
روز اول تابستان او را به بیمارستان سِنت وینسنت بردند. آمبولانس در امتداد جاده ساحلی ردی مرطوب به جا گذاشت. کاریگن باسرعت و سرآسیمه با دوچرخه پشت آمبولانس رفت. مادر را در اتاق عمومی طویلی که پُر از بیمار بود، بستری کردند. ما برای او اتاق خصوصی گرفتیم و آن جا را پُر از گل کردیم. به نوبت کنار تختش می نشستیم و از او مراقبت می کردیم و موهای بلند و بسیار شکننده اش را شانه می زدیم. موهایش دسته دسته بین دندانه های شانه جمع می شدند. برای اولین بار می دید که بدنش به او جفا می کند. زیرسیگاری کنار تخت پُر شده بود از موهایش. من به این باور چسبیده بودم که اگر موهای خاکستری بلند او را نگه داریم می توانیم به همان مسیری بازگردیم که زمانی در آن بودیم. این تمام آن چیزی بود که می توانستم از پس آن برآیم. مادرمان سه ماه دوام آورد و سپس در یکی از روزهای سپتامبر از دنیا رفت. هنگامی که همه چیز زیر نور خورشید روشن به نظر می رسید.

نظرات کاربران درباره کتاب بگذار دنیای بزرگ بچرخد