فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شدم آنکه هستم

کتاب شدم آنکه هستم
خاطرات یک روانپزشک

نسخه الکترونیک کتاب شدم آنکه هستم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۴,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شدم آنکه هستم

اروين د. يالوم با بررسي زندگي ديگران داستان‌هاي فراواني خلق کرده است. شدم آنکه هستم، خاطرات دور زندگي خود اوست. در اين کتاب او زندگي‌اش را با ديدگاه درماني‌ خود بررسي مي‌کند و به کاوش در ارتباطاتي مي‌پردازد که او را ساخته و به کار پيشگامانه‌اش در روان‌درماني مشهور کرده است. يالوم از اولين نسل کودکان مهاجر يهودي روس است که در محله‌اي از طبقه‌ي اجتماعي پايين در واشينگتن دي‌سي بزرگ شده. او تصميم مي‌گيرد که از آن محدوده فرار کند و پزشک شود. تکامل باورنکردني او به گونه‌اي دنبال مي‌شود که ما شاهد آغاز اين روند از دانشکده‌ي پزشکي دانشگاه استنفورد در ميان تحولات فرهنگي دهه‌ي 1960 هستيم. او به نوشتن داستان‌هايي روي مي‌آورد که به شناخت بيش‌تر روان انسان و شهرت جهاني او منجر مي‌شود. يالوم کار انقلابي خود را در روان‌درماني گروهي آغاز مي‌کند و به مسير تحولي مي‌پردازد که او را به پيشروترين متخصص روان‌درماني اگزيستانسيال تبديل کرده است، روشي که بر اساس نظريه‌هاي متفکران بزرگ در طول سال‌ها ترسيم شده است. او در بسياري از کتاب‌هايش مانند درمان شوپنهاور و وقتي نيچه گريست نشان مي‌دهد که چگونه روان‌شناسي و فلسفه مي‌تواند بينش جديدي نسبت به موقعيت‌هاي انساني ايجاد کند. در‌هم‌آميختن عشق و داستان‌هاي بيماران به يادماندني با داستان‌هاي شخصي‌اش باعث مي‌شود که خوانندگان اين کتاب با تکنيک‌هاي درماني يالوم، فرايند نوشتن و زندگي خانوادگي او نزديک‌تر شوند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شدم آنکه هستم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

دکتر اروین یالوم یکی از شناخته شده ترین نویسندگان در حوزه ی روان درمانی در ایران است. کتاب حاضر تازه ترین کتاب و زندگی نامه ی اوست که با روزهای کودکی اش در محلات فقیرنشین واشینگتن دی سی آغاز می شود و به تمامی سال هایی که پشت سر گذاشته، افراد تاثیرگذار و خاطرات زندگی اش می پردازد و سیر تحول شخصیت، زندگی و رویکرد درمانی اش را بازگو می کند.
آشنایی من با سرکار خانم دکتر حبیب عزیز و گرامی داستانی طولانی و وصف ناشدنی است. روزی که ایشان ترجمه ی کتاب را به من پیشنهاد کردند، به رغم آنکه می دانستم کارم برای ایشان جز سختی و زحمت چیزی به همراه نخواهد داشت، با شور و شوقی که همراه با ترس و تردید فراوان بود، پذیرفتم. این فرصت، تکرارنشدنی و رویایی بود و این گونه شد که ترجمه ی این کتاب را مدیون ایشان هستم و از محبت ها و حمایت های بی کران و بی دریغ شان که برای برداشتن هر گام در زندگی و کارم همراهم است، سپاسگزارم.
با سپاس ویژه از جناب آقای بهرام فیاضی مدیریت محترم نشرقطره که به من اطمینان کردند و چاپ این کتاب را پذیرفتند. هم چنین از سرکار خانم لیلا پی سخن که با حساسیت فراوان کار را دنبال کردند، به خاطر تمامی زحمات شان سپاسگزارم.

مهرنوش شهریاری

فصل یک: سرآغاز همدلی

ساعت سه صبح با هق هق گریه سر از بالش برمی دارم. بی سر و صدا، جوری که مزاحم مریلین(۱) نشوم، از بستر برمی خیزم و به دستشویی می روم، چشمانم را می شویم و از دستوراتی که در طول پنجاه سال به بیمارانم داده ام، پیروی می کنم: چشمانت را ببند، رویایت را دوباره در ذهنت مرور کن و آن چه را دیده ای بنویس.

حدوداً ده یازده ساله ام. با دوچرخه از تپه ی بلندی که فاصله ی کمی از خانه دارد، پایین می آیم. دختری به نام آلیس را می بینم که در ایوان جلو خانه شان نشسته است. انگار کمی از من بزرگ تر است و با وجود کک و مک های قرمز صورتش، جذاب. از روی دوچرخه فریاد می زنم: «سلام، سرخکی.»
ناگهان یک مرد بسیار تنومند و ترسناک، جلو دوچرخه ام می ایستد و با گرفتن دسته های دوچرخه، متوقفم می کند. انگار می دانم پدر آلیس است.
سرم فریاد می زند: « آهای تو! اسمت هر چی که هست، یک دقیقه فکر کن ـ اگر فکر کردن بلدی ـ و این سوال رو جواب بده. فکر کن همین الان به دختر من چی گفتی و بگو ببینم: فکر می کنی با این حرف چه حسی به آلیس دادی؟»
من بیش از آن ترسیده ام که بتوانم جوابی بدهم. «زود باش، جواب بده. آهای بلومینگ دیلی(۲) [اسم مغازه ی خواربارفروشی پدرم بلومینگ دیل بود و بسیاری از مشتری ها فکر می کردند این فامیلی ماست]، شرط می بندم یه جهود باهوشی. پس زود باش، حدس بزن وقتی این حرف رو می زنی، آلیس چه حسی پیدا می کنه؟»
من می لرزم. از ترس لال شده ام.
«خیلی خب، خیلی خب. آروم بگیر، کارت رو آسون می کنم. فقط این رو جواب بده: باعث می شه آلیس با شنیدن حرف های تو حس خوب به خودش پیدا کنه یا حس بد؟»
فقط می توانم زیر لب من من کنم: «نمی دونم.»
«نمی تونی درست فکر کنی، هان؟ خب، کمکت می کنم فکر کنی. فرض کن من به تو نگاه کنم و بعضی جنبه های بد تو رو انتخاب کنم و هر بار که می بینمت درباره ی اونا حرف بزنم؟» از نزدیک به من زل می زند: «یک آشغال کوچیک توی دماغته، هان؟ چه طوره بهت بگم دماغو؟ گوش چپت از گوش راستت بزرگ تره. فرض کن هر بار که می بینمت، صدات بزنم: آهای گوش گنده؟ یا نظرت درباره ی پسر جهوده چیه؟ آره، به نظرت چه طوره؟ خوشت می آد؟
در رویا می دانم این اولین بار نیست که دوروبر این خانه دوچرخه سواری کرده ام، هر روز همین کار را می کنم، رکاب می زنم و آلیس را با همان کلمات صدا می کنم تا باب گفت و گو را باز کنم، سعی می کنم با او دوست شوم و هر بار که فریاد زده ام «هی سرخکی»، آزارش داده ام و تحقیرش کرده ام. از آسیبی که بار آورده ام و نیز از این حقیقت که در تمام این مدت نتوانسته ام ببینم چه می کنم، بسیار وحشت زده ام.»
وقتی کار پدر آلیس با من تمام می شود، آلیس از پله های ایوان پایین می آید و با صدایی لطیف می گوید: «دلت می خواد بیای بالا بازی کنیم؟» نگاهی به پدرش می اندازد. پدرش سری به تایید تکان می دهد.
جواب می دهم: «حس خیلی بدی دارم. خجالت می کشم، خیلی شرمنده ام، نمی تونم، نمی تونم، نمی تونم...»

از همان نوجوانی، عادت کرده ام برای به خواب رفتن کتاب بخوانم و در دو هفته ی اخیر کتابی به نام بهترین فرشتگان ما(۳) نوشته ی استیون پینکر(۴) را می خوانده ام. امشب، پیش از این رویا، فصلی از کتاب، درباره ی سرآغاز همدلی در دوره ی رنسانس و چگونگی سر برآوردن رمان، به ویژه رمان های مکاتباتی(۵) انگلیسی مانند کلاریسا(۶) و پاملا(۷) را می خواندم که شاید در کاهش خشونت و قساوت نقش داشته اند، زیرا کمک مان کرده اند دنیا را از دریچه ی چشم دیگری تجربه کنیم. حوالی نیمه شب چراغ ها را خاموش کردم و چند ساعت بعد با کابوسم درباره ی آلیس از خواب بیدار شدم.
پس از آرام کردن خودم، به تختخواب برمی گردم ولی تا مدت ها بیدار می مانم و فکر می کنم چه جالب که این آبسه ی کهنه، این دمل سربسته حاوی یک گناه هفتاد و سه ساله ناگهان سر باز کرده است. حالا در بیداری یادم می آید که در دوازده سالگی واقعاً با دوچرخه از کنار خانه ی آلیس می گذشتم و با فریاد «هی سرخکی» با شیوه ای که وحشیانه و به طرز دردناکی غیرهمدلانه بود، تلاش می کردم توجهش را جلب کنم. هرگز با پدرش روبه رو نشدم ولی حالا که در هشتاد و پنج سالگی این جا در تختم دراز کشیده ام و حالم از این کابوس جا آمده، می توانم تصور کنم آلیس چه احساسی داشته است و چه آسیب هایی که به او نزده ام. مرا ببخش آلیس.

فصل دو: در جست و جوی مربی

مایکل(۸)، یک فیزیکدان شصت وپنج ساله، آخرین مراجع امروزم است. بیست سال پیش به مدت دو سال تحت درمانم بود و از آن موقع خبری از او نداشتم تا همین چند روز پیش که ایمیلی برایم فرستاد تا بگوید: «لازم است ببینمت. مقاله ای که به پیوست ایمیل است، حس های زیادی برانگیخته، هم خوب و هم بد.» لینک به مقاله ای در نیویورک تایمز هدایتم کرد که شرح می داد او اخیراً برنده ی یک جایزه ی علمی بین المللی مهم شده است.
وقتی در مطبم بر صندلی می نشیند، این من هستم که شروع به صحبت می کنم: «مایکل، یادداشتت مبنی بر نیازت به کمک را دریافت کردم. متاسفم که مشکلی داری ولی هم زمان خوشحالم می بینمت و خبر جایزه ات هم فوق العاده بود. اغلب بهت فکر می کردم که در چه حالی.»
نگاه مایکل در مطب می چرخد: «ممنون که یادم بودی.» او مردی است لاغراندام، حاضرالذهن، تقریباً تاس با حدود یک متر و هشتاد سانتیمتر قد که لیاقت و اعتمادبه نفس از چشمان قهوه ای درخشانش می بارد. «چیدمان مطبت را عوض کردی؟ این صندلی ها قبلاً آن طرف بودند؟ درسته؟»
«آره، من هر ربع قرن یک بار چیدمان این جا را عوض می کنم!»
آرام می خندد: «خب، مقاله را دیدی؟»
سری به تایید تکان می دهم.
«احتمالاً می توانی حدس بزنی بعدش چه اتفاقی برایم افتاده است. موجی از افتخار، خیلی کوتاه و گذرا و بعد امواج پی در پی اضطراب و نبود اعتمادبه نفس. همان مشکلات سابق: در اعماق وجودم حس می کنم کم مایه ام.»
«پس درجا برویم سراغش.»
باقی جلسه را به مرور مسائل گذشته می پردازیم: والدین مهاجر ایرلندی بی سواد، زندگی در آپارتمان های استیجاری نیویورک، تحصیلات ضعیف دوره ی ابتدایی، فقدان مربی تاثیرگذار. درباره ی غبطه خوردن به کسانی که دست پرورده و مورد حمایت یک بزرگ تر بوده اند، درحالی که او باید بی وقفه کار می کرده تا بالاترین نمرات را بیاورد بلکه فقط مورد توجه قرار بگیرد، مفصل صحبت کرد. او ناچار بود خودش، خودش را خلق کند.
می گویم: «بله خلق خویشتن سرچشمه ی افتخاری بزرگ است، ولی می تواند به حس بی پایگی منجر شود. من فرزندان با استعداد بسیاری از مهاجران را می شناسم که حس می کنند مثل نیلوفر آبی در باتلاق روییده اند: گل های زیبایی هستند ولی ریشه ی عمیقی ندارند.»
به یاد می آورَد سال ها پیش هم این مطلب را به او گفته بودم و می گوید خوشحال است دوباره آن را به یادش آورده ام. برنامه ای می ریزیم که چند جلسه با هم داشته باشیم و می گوید از همین حالا حالش بهتر است.
کارم با مایکل همیشه خوب پیش می رفت. از همان دیدار اول ارتباط خوبی برقرار کردیم و بارها به من گفته بود احساس می کند من تنها کسی هستم که حقیقتاً او را فهمیده ام. در نخستین سال درمان، درباره ی سردرگمی در هویتش بسیار گفت. آیا او واقعاً همان دانش آموز ممتازی بود که از همه جلو زده بود؟ یا بی عرضه ی بی عاری بود که وقت آزادش را در سالن بیلیارد با تاس بازی می گذراند؟
یک بار که داشت از سردرگمی در هویتش می نالید، داستانی درباره ی فارغ التحصیلی ام از دبیرستان روزولت در واشینگتن دی سی برایش گفتم. از یک سو، باخبر شده بودم جایزه ی شهروندی دبیرستان روزولت(۹) را هنگام فارغ التحصیلی دریافت خواهم کرد. از سوی دیگر، سال آخر دبیرستان، برای خودم یک دلالی شرط بندی روی مسابقه بیس بال راه انداخته بودم: ده به یک شرط می بستم که سه بازیکن منتخب ـ حالا هر بازیکنی که باشد ـ در یک روز بازی نمی توانند شش ضربه را بین خودشان برگردانند. شرط ها به نفع خودم بود. خیلی خوب از پس این کار برمی آمدم و همیشه برای خریدن دسته گل برای دوست دختر همیشگی ام، مریلین کونیک(۱۰) پول کافی داشتم. با این حال چند روز پیش از فارغ التحصیلی دفترچه ی شرط بندی ام را گم کردم. کجا بود؟ دیوانه شده بودم و تا آخرین لحظه ی پیش از فارغ التحصیلی همه جا را دنبالش گشتم. حتی وقتی نامم را شنیدم و به طرف صحنه راه افتادم، دلواپس بودم و از خودم می پرسیدم: قرار است به عنوان شهروند ممتاز سال ۱۹۴۹ دبیرستان روزولت معرفی شوم یا به خاطر شرط بندی از مدرسه بیرونم بیندازند؟
وقتی این داستان را برای مایکل تعریف کردم قهقهه زد و زیر لب گفت: «روانپزشکم هم از قماش خودمه!»
بعد از نوشتن یادداشت ها درباره ی جلسه، لباس راحتی و کفش های تنیسم را پوشیدم و دوچرخه ام را از گاراژ بیرون آوردم. در هشتادوچهار سالگی، تنیس و دویدن از من بسیار دور هستند اما تقریباً هر روز در جاده نزدیک خانه ام دوچرخه سواری می کنم. از میان پارکی پر از افراد در حال قدم زدن یا بازی با فریزبی (بشقاب پرنده) و بچه هایی که از بناهای فوق مدرن پارک بالا می روند رکاب می زنم و بعد از پل چوبی ناهمواری که بر نهر ماتادِرو کریک(۱۱) زده اند عبور می کنم و از یک تپه کوچک که شیبش هر سال برایم تندتر می شود بالا می روم. در قله استراحت می کنم و بعد از سراشیبی طولانی سرازیر می شوم. من عاشق راندن در سرازیری و هوای گرمی هستم که در این حال به صورتم می خورد. تنها در این لحظه ها می توانم دوستان بودایی ام را درک کنم که از خالی کردن ذهن و لذت بردن از زنده بودنِ صرف سخن می گویند. اما آرامش همیشه گذرا است و امروز سوار بر بال های ذهن، خش خش خیالی را می شنوم که آماده است بر صحنه برود. خیالی که بارهاو بارها در عمر طولانی ام به تصویر کشیده ام. هفته ها خاموش بود اما تاسف مایکل درباره ی فقدان مربی دوباره بیدارش کرد.

مردی با کیفی در دست و کت و شلوار راه راه نخی، کلاه حصیری، پیراهن سفید و کراوات به مغازه ی خواربارفروشی کوچک و محقر پدرم وارد می شود. من در صحنه نیستم: همه چیز را طوری می بینم که انگار معلق در هوا نزدیک سقف هستم. میهمان را نمی شناسم ولی می دانم صاحب نفوذ و قدرتمند است. شاید مدیر مدرسه ابتدایی ام باشد. یک روز گرم و مرطوب ماه ژوئن در واشینگتن دی سی است و او پیش از آنکه با پدرم شروع به صحبت کند دستمالش را بیرون می آورد تا پیشانی اش را خشک کند. «مطالب مهمی درباره ی پسرتان اروین هست که باید با شما در میان بگذارم». پدرم مضطرب و مبهوت است، او هرگز پیش از این با چنین شرایطی روبه رو نشده است. هرگز با فرهنگ آمریکا نیامیخته است، پدر و مادرم تنها با خویشاوندان و دیگر یهودیانی که با آن ها از روسیه مهاجرت کرده بودند، معاشرت داشتند.
گرچه مغازه پر است از مشتریانی که باید کارشان راه بیفتد، پدرم می داند که این فرد نباید منتظر بماند. به مادرم تلفن می زند ـ ما در آپارتمان کوچکی در بالای مغازه زندگی می کنیم ـ و جوری که غریبه نشنود، به زبان ییدیش(۱۲) به او می گوید سریع پایین بیاید. چند دقیقه بعد مادرم می آید و به سفارش مشتریان رسیدگی می کند درحالی که پدرم مرد غریبه را به طرف انبار کوچک پشت مغازه راهنمایی می کند. آن ها بر روی جعبه های خالی بطری آبجو می نشینند و شروع به صحبت می کنند. خوشبختانه هیچ موش یا سوسکی آن جا نیست. پدرم آشکارا ناراحت است. ترجیح می دهد مادرم با آن مرد صحبت کند اما بعید است نزد دیگران اعتراف کند که این مادرم است و نه او که همه ی امور را می چرخاند و تصمیم های مهم خانواده را می گیرد.
مرد کت وشلوارپوش حرف های مهمی به پدرم می زند: «معلمان مدرسه ی من می گویند پسر شما اروین، یک دانش آموز فوق العاده است و این توانایی را دارد که در جامعه ی ما مشارکت برجسته ای داشته باشد. اما این اتفاق زمانی خواهد افتاد که خوب تحصیل کند.» پدرم انگار جا خورده است، چشم های زیبا و نافذش به غریبه خیره شده درحالی که مرد ادامه می دهد: «نظام مدارس دولتی واشینگتن دی سی برای یک دانش آموز معمولی کاملاً راضی کننده است اما جای مناسبی برای فرزند موفق شما نیست.» در کیفش را باز می کند و فهرستی از مدارس خصوصی دی سی به پدرم می دهد و می گوید: «من از شما می خواهم پسرتان را برای ادامه ی تحصیل به یکی از این مدارس بفرستید.» کارتی از کیف پولش بیرون می آورد و به پدرم می دهد. «اگر با من تماس بگیرید، همه ی تلاشم را می کنم که بتواند کمک هزینه ی آموزشی دریافت کند.»
با دیدن سردرگمی پدرم توضیح می دهد: «سعی می کنم برای پرداخت شهریه اش کمک بگیرم، این مدارس مانند مدارس دولتی رایگان نیستند. لطفاً به خاطر پسرتان، این کار را در اولویت قرار دهید.»

کات! خیال پردازی ام همیشه در این نقطه به پایان می رسد. تخیلم از کامل کردن صحنه سر باز می زند. هرگز واکنش پدرم یا پس از آن گفت وگو با مادرم را نمی بینم، خواب و خیالم اشتیاقم به نجات یافتن را بازگو می کند. وقتی بچه بودم زندگی ام، همسایگانم، مدرسه و همبازی هایم را دوست نداشتم، می خواستم نجات پیدا کنم و در این خیال پردازی برای نخستین بار به عنوان یک فرد خاص به وسیله ی فرستاده ای مهم از جهان بیرون به رسمیت شناخته می شوم، جهانی فراتر از محله ی جهودها که من در آن بزرگ شده بودم.
اکنون که به گذشته نگاه می کنم، این رویای نجات و بلندپروازی را در سراسر نوشته هایم می بینم. در فصل سوم رمان مسئله ی اسپینوزا(۱۳)، در حالی که اسپینوزا به طرف خانه ی معلمش فرانسیسکوس ون دن اندن(۱۴) قدم می زند، دل به خیالی می دهد که نخستین ملاقات چند ماه پیش این دو را مو به مو مرور می کند. ون دن اندن، راهب یسوعی سابق و معلم آثار یونان باستان که یک مدرسه ی عالی (آکادمی) را اداره می کرد، برای خرید شراب و کشمش گذارش به مغازه ی اسپینوزا افتاده بود و با دیدن عمق و وسعت ذهن اسپینوزا شگفت زده شده بود. او از اسپینوزا خواسته بود تا به آکادمی او برود تا با دنیای فلسفه و ادبیات غیریهودی آشنا شود. با اینکه این رمان، یک داستان تخیلی است، من تلاش کرده ام تا حد امکان به صحت تاریخی نزدیک بمانم. اما نه در این قسمت: اسپینوزا هرگز در مغازه ی خانوادگی اش کار نکرد. اصلاً مغازه ی خانوادگی ای در کار نبود: خانواده ی او در کار صادرات و واردات بودند و مغازه ی خرده فروشی نداشتند. این من بودم که در مغازه ی خواربارفروشی خانوادگی کار می کردم.
این رویای شناخته شدن و نجات یافتن به اَشکال گوناگون در من هست. اخیراً در اجرایی از نمایش ونوس در جامه ی خز(۱۵) نوشته ی دیوید ایوز(۱۶) حضور داشتم. پرده بالا می رود و ما کارگردان خسته ای را در پایان یک روز طولانی پس از آزمون انتخاب بازیگر نقش اول زن در عقب صحنه می بینیم. خسته و بسیار ناخشنود از همه ی بازیگرانی که دیده، آماده می شود آن جا را ترک کند که ناگهان بازیگری بی پروا و بسیار سراسیمه وارد می شود. یک ساعت دیر کرده است. کارگردان به او می گوید کار امروزش تمام شده است. اما زن برای گذراندن آزمون پافشاری می کند. کارگردان که متوجه است زن به وضوح بی هنر، عامی، بی سواد و کاملاً نامناسب برای آن نقش است، او را نمی پذیرد. ولی زن چرب زبان، زرنگ و سمج است و در نهایت کارگردان برای آنکه از دستش خلاص شود، کوتاه می آید و می پذیرد در یک آزمون کوتاه، با هم شروع به خواندن نمایش نامه کنند. در حین خواندن، زن دگرگون می شود، لهجه اش تغییر می کند، کلامش پخته می شود و هم چون فرشته ای به سخن درمی آید. کارگردان جا می خورَد؛ از پا درمی آید. این زن همان است که او در پی اش بود. حتی خواب چنین بازیگری را هم نمی دید. آیا این همان زن نامرتب و مبتذلی است که او همین نیم ساعت پیش ملاقات کرده بود؟ آن ها خواندن نمایش نامه را ادامه می دهند. کار را متوقف نمی کنند تا جایی که همه ی نمایش را با اجرایی درخشان به پایان می رسانند.
همه چیز نمایش را دوست داشتم اما آن دقایق اولیه که کارگردان ویژگی های حقیقی زن را درک کرد، من را عمیقاً تحت تاثیر قرار داد: خواب و خیال من درباره ی شناخته شدن بر صحنه به نمایش درآمده بود و وقتی برای تشویق بازیگران، نخستین کسی بودم که کف زنان از جای برخاستم، قادر نبودم جلو اشکی که بر چهره ام روان بود را بگیرم.

این کتاب ترجمه ای است از:
Becoming Myself
Irvan D. Yalom

ترجمه ی این کتاب تقدیم می شود به مادر دریادلم مینوش بنی اعتماد که تاب آوری در برابر توفان را به من آموخت.

مترجم

نظرات کاربران درباره کتاب شدم آنکه هستم

این کتاب فکر کنم با یه ترجمه دیگه هم تو بازار اومده اگه اشتباه نکنم اسمش چگونه اروین یالوم شدم بود
در 2 هفته پیش توسط س ی
چقدر عبرت آموز و امیدوار کنندس این کتاب و کلا شخصیت یالوم.
در 4 روز پیش توسط
واقعا کتاب خوبیه برای هر کسی که به روان انسان و واکاوی اون علاقه داره
در 22 ساعت پیش توسط mhderif
مثل دیگر کتابهای یالوم ، عالی . گسی که فلسفه و روانشناسی رو به بهترین شکل با هم تلفیق کرده .
در 3 هفته پیش توسط محمد بنابی