فیدیبو نماینده قانونی پرنیان اندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همسر شکارچی

کتاب همسر شکارچی

نسخه الکترونیک کتاب همسر شکارچی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب همسر شکارچی

به واقع چه فرقی است میان خیال و حقیقت؟ گرگ درون و آدمیت. گاه با خود می‌گویی «به خیال پناه بردم»، از کجا معلوم «حقیقت جان پناه روحت نشده... از کجا معلوم.» «مری» به نقب کوچکی میان جان و جسم دست می‌یابد و سعی می‌کند بفهمد «تن» که رفت، روح به کجا می‌رود؟!... جایی که نه شرق است و نه غرب، نه شمال و نه جنوب... روح از جهت دیگری طی طریق می‌کند. شاید که ما به خواب زمستانی رفته‌ایم، پس یک روز شاید از خواب بیدار شویم و دنیای بهاری را لمس کنیم، شاید!

ادامه...

بخشی از کتاب همسر شکارچی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درآمد ناشر

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حدّ است مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت
به درآی تا ببینی طیران آدمیت
«سعدی شیرازی»

رضایت و لذّت درون را نخستین دستاوردی می دانند که در پی هرگام از خودآگاهی به کف می آید. انسان با خودشناسی و خودآگاهی به رشد و تعالی می رسد.
ناملایمات زندگی انرژی و توان آدمی را می فرساید. انسان نیاز دارد تا با مستمسکی بر اندوه ها و رنج ها، سختی ها و موانع پیش پای خویش در مسیر حیات چیره شود و راه هستی را تا سعادت بپیماید. آدمی از هر نقطه که رسیدن به این هدف را آغاز کند، لاجرم باید خیلی زود از خویشتن خویش تصویری روشن به دست آورد تا توان پای نهادن به این راه پرپیچ و خم را داشته باشد.
بابا افضل مرقی کاشانی گفته است:

ای آینه جمال شاهی که تویی
ای نسخه ی نامه ی الهی که تویی

بیرون ز تو نیست هرچه درعالم هست 
از خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی

شناخت شخصی در بردارنده ی آگاهی از توانایی ها و نقاط ضعف، باورها و اندیشه ها، احساسات و انگیزه های درونی انسان است. شناخت ویژگی های ارزشمند اخلاقی انسان و برگزیدن الگوهای درست که سرآمد صفات باشند اهمیت ویژه ای دارد و البته، خواندن و شنیدن تجربه های کسانی که در این مسیر به جدّ کوشیده اند و به سبُکی خاطر در منزل توفیق نائل آمده اند، خالی از لطف نخواهد بود.
اثری که پیش روی خوانندگان ارجمند است، حاصل تلاش مترجمی سخت کوش و علاقه مند است که نخستین اثر خود را به همّت همکاران پرتلاش این مجموعه فرهنگی فراهم آورده و چنین پیداست که در این راه، روز افزون قرین پیشرفت و آینده اش روشن تر از پیش خواهد بود.
امید که پیش طبع صاحب نظران مقبول افتد.

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میانِ نقش دیوار و میانِ آدمیت

اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روانِ آدمیت
«سعدی شیرازی»

دکتر سپهر انصاری
مدیر نشر پرنیان اندیش

مقدمه مترجم

شاید خود مری هم از اول می دانست که نیرویی خاص، یا بهتر است بگوییم نوعی توانایی به او هدیه داده شده که در وجودش نهفته است. این حس از زمانی شروع شد که او با گرمای کف دستش و با انگشتانش تمام موجودات و انسان هایی را که جان داده و یا در حال مرگ بودند را لمس می کرد. او با آن نیروی اسرارآمیزش در آن موقعیت بخصوص قرار می گرفت و به آن جانور و یا به آن آدم تبدیل می شد و تمام احساسات و دردهای آنها را می فهمید و چیزهایی را می دید که دیگران قادر به دیدنش نبودند.
او با طی کردن مراحل بسیار سخت در زندگیش و مطالعات و تحقیقات زیاد در این زمینه به جنبه های خوب و بد نیمه ی پنهان خود دست پیدا کرد و در عین حال با گام های بلند و محکم و مهار خوی حیوانی و همچنین افزودن آگاهیش توانست به آنجایی برسد که جایگاه واقعی آدمیت است.
او تا جایی که می توانست به دیگران کمک می کرد، با آنها همدردی می کرد، به آنها آرامش می داد و حس خوب خود را به آنها منتقل می کرد.
او حتی توانست همسرش را که در ابتدا یک شکارچی بود، کم کم و به مرور زمان مجاب کند.
گذشتن از این راه دشوار کار راحتی نیست. اما شدنی است. صبر و تحمل باید و نیز تلاش بی وقفه.

حنانه هاشمی

همسر شکارچی

در مدت چهل و پنج دقیقه ای که آنها در ماشین بسر می بردند، اول در مرکز شهر، از کنار ساختمانی بلند (با آن نورپردازی خاص) و بعد از جلو درختان بی شاخ و برگ بلوط، در حومه شهر و همینطور تلی از برف های انباشته شده بروی هم، پمپ بنزین ها، دکل های برق و کابل های تلفن عبور کردند.
آن زن پرسید: شما همیشه به دیدن برنامه های همسرتان می روید؟
مرد جواب داد: نه، قبل از آن هیچوقت.
آن زن اتومبلیش را در کوچه باغی، کنار عمارتی بزرگ و مدرن پارک کرد، عمارتی که بالکن های چهار گوشی در بالای گاراژ داشت و همینطور پنجره های مثلثی بزرگ بر سر در بنا، با ستون های صیقلی براق، چراغ های گنبدی شکل و سقفی شیب دار که جنسش از سنگ رُس بود.
داخل عمارت، بر روی میزی، در نزدیکی در ورودی، حدود سی کارت میهمان پخش شده بود... همسرش هنوز نیامده بود، و بنظر می رسید هنوز هیچکس نیامده... مرد کارتش را از میان کارت ها پیدا کرد و به ژاکتش سنجاق کرد، دختری آرام و بی سروصدا، با فرم مخصوص پیشخدمت ها در آنجا حاضر بود، او کت آن مرد را گرفت و از آنجا رفت.
پلکان باشکوهی (که نردبانی شکل و مخروطی به نظر می رسید و گمان می کردی هر چه بالاتر بروی باریکتر خواهد بود)، همانند ستونی از آن تالار گرانیتی نگهداری می کرد... زنی در پائین پلکان ظاهر شد و بعد چهار یا پنج پله بالا آمد و روبروی آن زن و مرد قرار گرفت و گفت: سلام «آن»(۱)... بعد رو به مرد کرد و گفت: و شما باید آقای «دوماس»(۲) باشید.
مرد با آن زن رنگ پریده، لاغر و استخوانی (که درست مثل پرنده ای بی بال و پر، سبک بود) دست داد.
زن تازه وارد به مرد گفت: همسرم، رئیس دانشگاه، در حال بستن کراواتش است (و در خفا نیش خندی زد و به نظر می رسید که از کراوات بیزار است.)
شکارچی به طرف پنجره رفت، پرده را کنار زد و به بیرون خیره شد، او از آن فاصله و در آن کورسو متوجه ایوان چوبی خانه شد که از هر طرف به یک اندازه بود و با پرچینی از یک گستره پهن جدا می شد... کمی آن طرف تر در زیر سایه های آبی رنگ استخر کوچکی وجود داشت که دور تا دورش را نرده زده بودند و در میانه اش حوضی دیده می شد که از مرمر درست شده بود برای پرنده ها که بتوانند در آن آبتنی کنند، و همینطور پشت برکه ها درخت های بی شاخ و برگ بلوط، افرا و تک درخت چناری به رنگ سفید استخوانی.
یک هلیکوپتر هم با نور سبز رنگش چشمک زنان در آن حوالی پرواز می کرد.
شکارچی اعلام کرد: «برف می بارد»
میزبان با نگرانی پرسید: واقعاً! برف می بارد! باورم نمی شود!
(این روزها نمی توان به ذات اصلی آدمها پی برد که کدامین احساسشان واقعی و کدامین دروغین است)... «آن» بطرف بار رفت و در حالیکه یک لیوان مشروب در دستش بود به فرش خیره شد.
شکارچی پرده را انداخت، رئیس دانشگاه (میزبان) از پله ها پائین آمد، میهمان ها خود را جمع و جور کردند.
مردی با یک لباس مخمل کبریتی خاکستری رنگ (که روی کارتش «بروس میپل»(۳) حک شده بود) به او نزدیک شد و پرسید: آقای «دوماس»، همسرتان هنوز نیامده؟
شکارچی پرسید: او را می شناسید؟
میپل (سرش را به علامت نه تکان داد) اوه، نه، نمی شناسمشان... و درست مثل کسی که خودش را برای مسابقه دو آماده می کند پاهایش را از هم باز کرد و ران هایش را به حالت کششی چرخاند و ادامه داد: اما درباره ایشان مطالعه کرده ام.
شکارچی به مردی لاغر اندام با ظاهری عجیب غریب و قد بلند نگاه می کرد که نزدیک در ورودی در حال قدم زدن بود. (فرم استخوان بندی و گودی زیر چشمانش مرد شکارچی را به یاد انسان های اولیه می انداخت!) او گرم صحبت با میهمانان بود، «قاضی» به او نزدیک شد و او را محکم در آغوش گرفت.
میپل اشاره به مرد لاغر اندام کرد: ایشان آقای «اوبرایان»(۴)، رئیس دانشگاه هستند، مردی معروف، البته از نظر کسانی که این دسته از ماجراها را دنبال می کنند (میپل یخ درون لیوانش را با نی چرخاند و ادامه داد) - حادثه خیلی وحشتناکی برای دخترش اتفاق افتاد،... شکارچی به یک باره بفکر افتاد که: «اصلاً نباید اینجا می آمدم»
«میپل» از شکارچی پرسید: کتاب های همسرتان را خوانده اید؟... شکارچی؟!
شکارچی با اشاره سر گفت:... بله... (و بخاطر آورد که در شعرهای همسرش لقب او یک «شکارچی» است.) و همانطور که از پشت پنجره، برف های نشسته بروی پرچین را نگاه میکرد گفت: من راهنمای شکارچی ها هستم.
میپل گفت: بگذریم... این حرفه شما را اذیت نمی کند؟
شکارچی: یعنی چی؟
میپل گفت: اینکه برای زنده ماندنتان، (بقای زندگی) حیوانات را می کشید؟
همان طور که شکارچی به آب شدن دانه های برف در هنگام برخورد با پنجره نگاه می کرد، انگشتانش را روی لیوان گذاشت و با خودش فکر کرد: «برای آدم ها «شکار» واقعاً فقط معنی «کشتن» حیوانات را می دهد؟! و ادامه داد که: نه این کار مرا اذیت نمی کند.
شکارچی برای اولین بار همسرش را در سال «۱۹۷۲» در «گریت فالز(۵) مونتانا(۶)» دید.
زمستان آن سال ناگهان از راه رسیده بود و می توانستی آثارش را احساس کنی، برف همه جا را پوشانده بود، در شمال آسمان کاملاً سفید بود و این شدت سفیدی در جنوب بیشتر هم می شد بطوریکه فکر می کردی آخر دنیاست. سرما بروی هر چیزی اثر کرده بود، احشام با نعره های بلند از روی نرده ها می پریدند، درخت ها واژگون می شدند، ناگهان سقف یک انبار غله خراب شد و آوارش بر روی جاده بزرگراه ریخت، رودخانه تغییر مسیر داده بود و باد «باسترک»(۷) ها را در حالیکه جیغ می زدند بطرز غیرقابل باوری بطرف بوته های خاردار پرتاب می کرد.
دستیار شعبده باز، دختر زیبای پانزده ساله ای بود که پدر و مادرش را از دست داده بود و مثل همه روایات با لباس قرمز رنگ براق، با دامنی بلند، در کنار شعبده باز دوره گرد، در سالن اجتماعات کلیسای مرکزی برنامه اجرا می کرد.
شکارچی با یک کیسه خواروبار و با پای پیاده از جائی (نزدیک کلیسا) می گذشت که ناگهان باد شدیدی او را متوقف کرد و بعد او را با خود بطرف کوچه پشت کلیسا برد (او هرگز چنین باد شدیدی را ندیده بود) و همانجا میخکوبش کرد باد صورتش را با فشار به پنجره ای کوتاه و نزدیک سطح زمین چسباند بطوری که می توانست اجراء نمایش (شعبده بازی) را تماشا کند، شعبده باز مرد ریزنقشی بود که یک شنل آبی رنگ چرک و چغری به تن داشت. روی بندی اعلامیه ای آویزان بود که نوشته شده بود «وسپوچی بزرگ»(۸) اما شکارچی فقط دختر را نگاه می کرد، او دختری زیبا، جوان و شاداب بود (باد مثل یک کشتی گیر، محکم او را روی پنجره نگه داشته بود).
مرد تردست، دختر را درون تابوتی چوبی قرار داد که تصویر صاعقه های آبی و قرمز رنگ پر زرق و برقی بروی آن نقاشی شده بود، دخترک لبخند می زد.

نظرات کاربران درباره کتاب همسر شکارچی