فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نان غربت

کتاب نان غربت

نسخه الکترونیک کتاب نان غربت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۴۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نان غربت

این رمان کوتاه، ساده و بی‌رحم یک رمان بزرگ است، باچارچوب افسونگرشو خوشبختی آرام شخصیت‌ها،زمانی طولانی تراژدی را که در حال باروری است، پنهان می‌کند و فراتر از قصه، تمامی مشکل بیان احساس پدر‌بودن است، درست یا غلط (حقیقت و درستی کجاست؟)که هانری ترویا شکوهمندانه آن را با پیامدهای بسیار جنون‌آمیز بیان می‌کند. انتشارات فلاماریون هانری ترویا یک استاد به تمام معنا در خلق‌کردن شخصیت‌های دوست‌داشتنی ا‌ست، شخصیت‌هایی بسیار ساده اما تأثیر‌گذار آن‌چنان که انگاری این شخصیت‌ها سال‌هاست با ما زندگی کرده‌اند. به قولِ دانته در کمدی الهی نان غربت تلخ‌است. ترویا تلخی‌اش را به بهترین وجهی در قالب داستانی پر‌فراز‌و‌نشیب بیان می‌کند و به ما می‌آموزد که غربت در نزدیکی ماست، حتی می‌توانم به جرئت بگویم که غربت واقعی در رفتار و کردار ماست. سعی کنیم از نردبان دیگری بالا نرویم چرا که پایین‌ آمدن از آن به قیمت از دست‌دادن عزیزترین چیز‌های‌مان تمام می‌شود. آری نان غربت بسیار تلخ است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نان غربت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

« روزی درخواهی یافت که تا چه اندازه نان غربت تلخ است و چقدر بالا رفتن و پایین آمدن از نردبان دیگری مشکل»
دانته ـ کمدی الهی ـ بهشت ـ بخش XVII

وقتی هرس کار نردبانش را به درخت زیزفون تکیه داد، پیِر(۵) از اتاق کارش بیرون آمد و به طرف پلکان ورودی خانه رفت.
هرس کار یک اره برقی دستش بود. جوان بود و کت چرم به تن داشت و با سه حرکت به نوک درخت رسید. میگل(۶) با سری افتاده و نگاهی سرزنش گر، حرکاتش را دنبال می کرد. او به عنوان باغبان و نگهبان خانه نمی توانست درک کند که چگونه اربابش برای کاری که او به راحتی از پسش بر می آمد به یک شرکت حرفه ای که کارش هرس کردن بود، رجوع کرده باشد. به علاوه، به نظرش براندازی چنین درخت زیبایی یک جنایت بود و امروز صبح دوباره این موضوع را به اربابش گوشزد کرده بود. اما به نظر ماریا(۷)، حق با ارباب بود. به خصوص که اول خانم خانه بود که می خواست هر چه زودتر این درخت را براندازد.
اولین شاخه ی از پهلو بریده شده با ترق و تروق به زمین افتاد و مابقی شاخه ها نیز به دنبالش به خاک افتادند.
هرس کار، با سیگاری بر گوشه ی لب، سریع کار می کرد. غباری طلایی در برش گرفته بود و دایم پلک می زد. شاخه ها یکی یکی در حین افتادن عمق آسمان یکدست خاکستری را تجربه می کردند.
بارانی ریز و سرد و تازه صورت پیِر را خیس می کرد و از تندبادی خشن مچ پاهایش یخ بسته بود. می بایست یک ساعت پیش برای کار به پاریس می رفت اما دایم این پا و آن پا می کرد. در هر صورت به زودی براندازی درخت زیزفون تمام می شد. همین حالا هم ناقص العضو شده بود، بی سر و شاخ و برگ. چیزی جز یک ستون مسخره با پوستی مجروح از جراحات بیضی شکل و سفیدگون نبود. دستیار هرس کار، شاخه ها را کنار زده، خرد و دسته می کرد.
هرس کار کمی از نردبان پایین آمد و این بار، مستقیماً به تنه ی درخت حمله برد. اولین برش افقی یک تکه از تنه را جدا کرد و روی زمین غلتاند. دومین تکه به راحتی در جیغ و ناله ی جنون آمیز اره، از تنه جدا شد. برای آخرین تکه، هرس زن روی زمین چمباتمه زد و قسمت تحتانی درخت را برید.
خانم، در طول مدت آخرین بیماری اش، از سایه ای که این زیزفون بزرگ با برگ های پهن نقره ای اش در اتاقش می انداخت شکوه می کرد. این درخت زیزفون که روی خاکریز شنی درست چسبیده به خانه کاشته شده بود، شاخه هایش را تا پنجره های ساختمان بالا کشیده بود. در تابستان اتاق کار پیِر کاملاً تاریک می شد. اما در این فصل هم حتی قبل از برگ دادن، درخت عریان زیزفون با تنه ی کلفت و شاخه های تنومندش دلچسب نبود. چشم انداز باغ را از بین می برد و پیِر برای از بین بردن عذاب وجدانی که از براندازی درخت داشت، دایم این دلایل را برای خودش تکرار می کرد.
هرس کار، اره برقی را راه انداخت. غرشی تند و زننده دهکده را به ناسزا گرفت. ماریا گوش هایش را گرفت و با نارضایتی از این سر و صدا به شوهرش پیوست. میگل دستانش را در جیب هایش مشت کرده بود و می فشرد. وقتی اره برقی به تنه ی درخت هجوم آورد، پیِر از زخم درخت به خود لرزید. دندانه های آهنی اره چون چاقویی که در قالب کره فرو می رود، سینه ی درخت را می شکافت.
ناگهان، تنها فضایی خالی جای زیزفون مهربان را که سابقاً برگ هایش نمای خانه را می پوشاند، گرفت. بدون شک، منظره ی باغ با از بین رفتن زیزفون که بیش تر یک مانع بود تا زیب و زیور خانه بازتر شده بود. با این وجود، پیِر مقابل این زمین یکدست بی درخت احساس کرد که یک خدمتکار قدیمی، یک دوست همیشگی، حتی محافظ خانه اش را قربانی کرده است. ترسی پراکنده در او رخنه کرد. هر چند آدمی خرافاتی نبود، از این که ذهنش چنین درگیر شده بود، تعجب کرد.
ماریا با شور و نشاط گفت: «آقا این طوری خیلی بهتر است! این طور نیست میگل؟»
ماریا سبزه و گوشتالو بود و مثل یک مرغ دایم در حرکت و تکاپو. شوهر کم حرف و درستکارش زمزمه کرد: «کنده و شاخ و برگ ها چی؟ با آن ها چه کار خواهیم کرد؟ دور انداختنی زیاد است.»
با لهجه ی پرتغالی و به سختی حرف می زد، اما در عوض ماریا، فرانسه را مثل آب خوردن صحبت می کرد.
ـ دلت شور آشغال ها را نزند، آن ها دست کم کارشان را بلدند.
ـ کنده را تا آن جا که بشود توی زمین فرو کرده، بعد با مته چند جای شان را سوراخ می کنیم. سوراخ ها را با کلرات پر می کنیم تا ریشه هایش بسوزند. آخر سر با خاک و شن رویش را می پوشانیم.
میگل خم شد و با انگشت لایه های هم مرکز یکی از تکه ها را شمرد و با سرزنش گفت: «بیست و شش سالش بود.»
ماریا شالش را دور شانه اش پیچید. هرس کار شاخه های افتاده را با حرکات دقیق و حساب شده ی یک قصاب می برید و می تراشید. پیِر نگاهی به ساعتش انداخت. دیگر باید می رفت. اگر جاده ی می لی لافره(۸) به پاریس شلوغ نباشد، می توانست یک ربعه به مطب برسد. رفت توی خانه، چند تا کاغذ بردارد. ماریا پشت سرش وارد خانه شد. روپوشی از پیچک هایی با برگ های ظریف براق نمای بیرونی ساختمان را می پوشاند. باد میان برگ های پیچک امواجی را در جهات مختلف پدید می آورد. پنجره ها با شیشه های کوچک شان در عمق این سرسبزی جاندار فرو رفته بودند. توی ورودی، روی یک صندوق قدیمی، یک مجسمه ی سن ـ مانشو(۹) چوبی کنده کاری شده ی چندرنگ خودنمایی می کرد. مجسمه ی ریشو، مرموزانه لبخند می زد. چشم های خالی اش دوردست ها را می کاوید. سوزان و پیِر آن را به سختی سال ها پیش در یک سالن حراجی در فونتن بلو(۱۰) خریده بودند. برای خرید یک فرش مغول به این سالن حراجی رفته بودند ولی این مجسمه ی اسپانیایی قرن ششم، آن چنان چشم شان را گرفت که خرید فرش را فراموش کردند و چون آن را گران خریدند مجبور شدند از هر گونه خرید دیگری چشم بپوشند.
این تصمیم ناگهانی، در گذشته خیلی موجب خوشحالی شان شده بود و از آن به بعد این مجسمه ی مقدس را به عنوان سمبل بخت و شانس زیر سقف شان نگه داشته بودند.
سمت چپ رختکن، سالن بود که البته بعد از مرگ سوزان دیگر به هیچ دردی نمی خورد، هر چند ماریا با دقت به آن می رسید و گل های گلدان را مرتباً عوض می کرد.
سمت راست، اتاق کار بزرگ پیِر بود، با سقفی کوتاه که بوی کاغذ کپی شده و واکس می داد. ماریا هیچ وقت از سابیدن و برق انداختن خسته نمی شد. هر وقت پیِر وارد این اتاق می شد، اتاقی که سوزان آن را حیطه ی مخصوص پیِر می نامید، احساس صلح و آرامشی مغرورانه همراه با تاملی(۱۱) مردانه به او دست می داد. همه چیز در کتابخانه اش موجود بود. کتاب هایی با جلدهای مجلل و نیز کتاب هایی با جلدهای ساده که هزاران بار زیر نور لامپ ورق خورده بودند. او همیشه عاشق مطالعه بود و از زمانی که تنها شده بود زمان بیش تری را به خواندن می گذراند. شب هنگام، در اتاق کارش، با حرص و ولع هم رمان و کتاب های تاریخی می خواند و هم کتاب های مستند و رساله و مقالات فلسفی و ادبی. با سری خمیده از پنجره، راه ورودی شنی خانه، چمن یکدست نرم و سبز، درختانِ دیگر، آن هایی که هیچ خطری متوجه شان نبود و ریشه های شان برای همیشه در زمین فرو رفته بودند را تماشا کرد.
انگار هیچ گاه درخت زیزفونی در این باغ وجود نداشته است و با کشیدن یک پاک کن روی منظره ی لابویسونری(۱۲) برای همیشه آن را حذف کرده باشند. کیف چرمی حنایی رنگش را که قفلی فولادی داشت به دست گرفت. این کیف آخرین هدیه ی سوزان بود. ماریا از او پرسید آیا دفتر حساب مالی هفته را دیده است یا نه.
ـ امشب وقتی برگشتم، نگاه خواهم کرد.
یک فرمالیته ی محض. ماریا هیچ وقت در حساب و کتاب خانه حتی یک سانتیم هم اشتباه نمی کرد. او می توانست با خیال راحت در مورد امور مالی خانه و پخت و پز به ماریا اطمینان کند. ماریا با نیم لبخندی، طوری که می خواست سعی کند از چهره اش شام دلخواهش را حدس بزند به او نگاه کرد و گفت: «برای شب، با یک املت پنیر و سالاد موافقید؟»
بی اختیار جواب داد: «از این بهتر نمی شود.»
از زمانی که همسرش فوت کرده بود ـ حدوداً دو سال پیش ـ سعادت و خوشبختی اش به همین خشنودی ‎های کوچک رضایت بخش روزانه که ماریای جانشین ناپذیر بر آن ها نظارت می کرد محدود می شد و هیچ شعله ی بزرگی بر زندگی اش پرتو نمی افکند، تنها آتشی کوچک و ملایم و یک احساس بی تفاوتی نسبت به عادت ها در او رخنه کرده بود. بدبخت بود؟ قطعاً نه. تنها با متوسل شدن روز افزون به خودش، توانسته بود به بهترین نحو اندوه و دردش را مهار کند. در پنجاه و سه سالگی فقط برای خود زندگی کردن، همه چیز را فقط برای خود خواستن، یک فلسفه ی برتر در این دنیای پوچ و فانی نبود؟ از دفتر کارش بیرون آمد و بارانی اش را پوشید.
به گاراژ انتهای باغ رفت، عمارتی کوچک به همان سبک خانه با دیوارهای گچیِ غرق در پیچک و سقف سفالی قدیمی خزه بسته اش. در راه به میگل که داشت یک فرغونِ پر از شاخ و برگ های مرده را می برد، برخورد کرد. باغبان حتی سرش را به طرف او برنگرداند. میگل عزای درخت زیزفون را گرفته بود.
در بازگشت از پاریس، داخل رانه اش را مرتب کرد، در کشویی گاراژ را بست و رفت با جای خالی زیزفون روبه رو شود. آشغال ها جمع شده بودند. سوراخی که برای فرو کردن کُنده، کَنده بودند، پر شده بود و رویش هم شن ریزه های تازه ریخته بودند. خانه بدون قراول پرشاخ و برگش، نزدیک تر و دلبازتر به نظر می آمد. با این وجود، وزنه ی سیاهی بر سینه ی پیِر سنگینی می کرد. «من نمی بایستی این کار را می کردم...»
بچه های ماریا و میگل، آملیای(۱۳) دوازده ساله و فردریک(۱۴) ده ساله با سرهای افتاده، در فکر فرو رفته، گویی در کنار یک قبر ایستاده باشند، آن جا بودند. بعد از مدرسه به محل قدیمی زیزفون آمده بودند تا بفهمند نبودش بر آن ها چه تاثیری می گذارد. معمولاً هیچ وقت آن قدر نزدیک خانه نمی شدند. ماریا برای استقبال از اربابش روی پلکان ورودی خانه ایستاده بود و قیافه ی خوش بین و خوش آمد گویی به خود گرفته بود. از برکت وجود ماریا، تمام باغ و خانه از بازگشت پیِر شادمان می شدند.
دختر کوچولو با صدای بچگانه اش گفت: «آه زیزفون بیچاره!»
ماریا بدون این که اجازه دهد پیِر حرفی بزند، رو به بچه هایش براق شد و گفت: «این جا چه کار می کنید؟ جفت تان زود برگردید خانه.»
بچه ها شروع کردند به دویدن. ماریا پالتوی پیِر را گرفت و آخرین اخبار را به او گزارش داد. هرس کارها چوب ها را در انبار غله چیده بودند. به نظر خانم کوزینه(۱۵)، همسایه ی آن ها، می بایستی خیلی وقت پیش درخت زیزفون را می بریدند. چون خانم کوزینه از آن زن هایی نیست که احساساتش را پنهان کند تا به کسی برنخورد، نظرش را بی پرده گفته بود. ماریا چند تا تخم مرغ از خانم کوزینه برای تهیه ی املت خریده بود. تخم مرغ ها تازه بودند. خانم کوزینه به مرغ هایش دانه های طبیعی می داد و این تنها علت تفاوت بین تخم مرغ های ماشینی و طبیعی بود. پیِر برای خواندن نامه هایش که روی میز عسلی انگلیسی دسته شده بودند، وارد اتاق کارش شد. چندی بعد ماریا ارباب را برای شام صدا زد. پیِر پشت میز ناهارخوری نشست و کتاب پندها و اندرزهای رژفوکو(۱۶) را هم کنار ظرف غذایش باز گذاشت. این کتاب را چندین بار خوانده بود. طوری که دیگر از حفظ شده بود اما هر بار که در فلسفه ی شفاف و درست و در عین حال بی رحمش فرو می رفت کیف می کرد و لذت می برد.
بوی جلز و ولز کره ی ذوب شده در هوا پیچید. پیِر که اشتهایش باز شده بود، دستمال سفره اش را تا کرد و برای خود یک لیوان شراب ریخت. کنار لیوان یک گلدان کوچک ماسه ای و یک دسته گل پامچال تازه خودنمایی می کرد.
این دقت و توجه ماریا، او را تحت تاثیر قرار داد. وقتی ماریا املت پنیر را آورد، نگاهی به گل ها انداخت و گفت: «ممنون ماریا، واقعاً زیبا هستند.»
ماریا که از خوشحالی سرخ شده بود تته پته کنان گفت: «خیلی زیبا هستند، نه ارباب؟ خانم عاشق گل پامچال بودند.»

این کتاب ترجمه ای است از:
Le Pain De L'Étranger
Henri Troyat

تقدیم به همسر مرحومم دکتر بیتا تاری
و پدرم محمدجواد زاویه

نظرات کاربران درباره کتاب نان غربت