فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رنگ‌های کودکی

کتاب رنگ‌های کودکی
داستان‌هایی از نویسندگان آلمانی زبان

نسخه الکترونیک کتاب رنگ‌های کودکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۱,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رنگ‌های کودکی

خاطره‌های دنیای کودکی، سفرنامه‌های پرماجرا، افسانه‌ها و تمثیل‌های آموزشی' چند گونۀ ادبی‌اند که به‌ویژه برای جوانان جاذبه دارند. این دفتر با چند نمونۀ دلنشین از این آثار' به‌یقین در خواننده‌های جوان یادی مشترک و حسی از همذات‌پنداری بیدار می‌کند، اما خطاب آن به جوانان محدود نمی‌ماند، بلکه تنوع موضوعیِ آن حیطه‌های روان‌کاوانه و جامعه‌شناسانۀ دنیای کودک را هم در بر می‌گیرد و به‌این‌ترتیب آن را برای بزرگ‌سالان هم مجموعه‌ای درخور توجه می‌سازد. دفتر حاضر گزیدۀ بیست داستان از قرن نوزدهم و بیستم است ـ از حوزۀ ادبیات آلمانی ـ با موضوع کودک و خاطرات کودکی، موضوعی مهرانگیز و همیشگی در جهان ادب که انتخاب آن، خود، توجیه خود است؛ خاصه که در هر انسان یادی شخصی از دورانی بیدار می‌کند که اگر هم کلیشه‌وار بهشتی به‌حساب نیاید، بی رگه‌ای از دلتنگی در خاطر سر برنمی‌دارد.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رنگ‌های کودکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

دفتر حاضر گزیده بیست داستان از قرن نوزدهم و بیستم است ـ از حوزه ادبیات آلمانی ـ با موضوع کودک و خاطرات کودکی، موضوعی مهرانگیز و همیشگی در جهان ادب که انتخاب آن، خود، توجیه خود است؛ خاصه که در هر انسان یادی شخصی از دورانی بیدار می کند که اگر هم کلیشه وار بهشتی به حساب نیاید، بی رگه ای از دلتنگی در خاطر سر برنمی دارد.
بیشترِ این نویسندگان در ایران نامی آشنا دارند، چندتنی هم که تاکنون و به هردلیل از دایرهٔ نهضت ترجمه دور مانده اند ـ ازجمله گرهارد هاوپتمان و روبرت موزیل ـ به سهم خود داستان نویسانی برجسته اند که در اینجا در حد حوصلهٔ این دفتر معرفی ای کوتاه می یابند.
به هرحال توالی داستان ها بر اساس دورانِ زندگی آن هاست. با این معیارِ عینی' درک بسترِ زمانی هر داستان آسان تر می شود، خاصه که در قرن نوزدهم و حتی نیمهٔ اول قرن بیستم' کودکی به طور عام دوران پرورش شمرده نمی شد و کار در خردسالی هم تنها سرنوشتِ مقدر توده بود.
شاید هم می شد مضمون را پایهٔ توالی قرار داد. در چنین صورتی به طور نمونه دوشیزه پرستار کنار فلیسیتاس می نشست. چه این هر دو داستان به نخستین دلسردی های کودکان، به اولین شهود یافتن آن ها بر دوگانگی ذاتی زندگی، بر پیچیدگی دنیای پرتناقض بزرگ سالی می پردازند، امری که نشان پایان کودکی و گذشت بی برگشت آن است.
یا باید کودک با کبوتر و فاجعهٔ خرگوش کنار هم می نشستند، چون نگاهی هم به دنیای پرهراس کودک حیوانات دارند.
توجه به خاستگاه اجتماعی نویسندگان و سنجش آن ها باهم نیز بسا چشم اندازی تازه باز کند. ولی این همه می تواند ازجمله دریافت های ضمنی این مجموعه باشد، با داستان هایی که هر یک در صمیمیت تصویری که از دنیای کودکی ارائه می دهد، ارج خاص خود را دارد.

محمود حدادی
زمستان ۹۶

خانهٔ بولمن

تِئودور اِشتُرم
(۱۸۱۷ - ۱۸۸۸)
تئودور اِشتُرم(۱)، داستان نویس و شاعر آلمانی قرن نوزدهم در ۱۸۱۷ در هوسوم، شهری ساحلی در اِشلِسْویگ، شمالی ترین ایالت آلمان، به دنیا آمد. این شهر در آن زمان جزو خاک دانمارک بود و روزگاری بندری پررونق، ولی در دوران زندگی این نویسنده اهمیتش را از دست داده بود. آسمانِ گرفته، دریای تیره، تنهایی جزایر و خانه ها در دل مهی سنگین؛ همه از ویژگی های طبیعتِ شمال، چنان که در داستان حاضر، پس زمینهٔ آثار اویند، و به واقعیت گرایی قلمش، واقعیت گرایی نوخاسته و دانش دوستِ خاصِ قرن نوزدهم' رگه هایی از رمانتیسم می دوانند. بااین حال زندگی اِشتُرم خالی از تلاطم نبود. وی در شهرهای کیل و برلین به تحصیل حقوق پرداخت، سپس در مقام وکیل به هوسوم برگشت. به دنبال انقلاب سال ۱۸۴۸، زمانی که مردم ایالت اِشلِسْویگ خواستار جدایی از دانمارک و الحاق به پروس شدند، از سر آزادی خواهی با این تلاش ها همسویی نشان داد و ازاین رو ناچار شد حوزهٔ حکومتی دانمارک را ترک کند و به خدمت دولت پروس درآید، درحالی که از این کشورِ نظامی هم دلِ خوشی نداشت.
این نویسنده نمی توانست از راه قلم خرج خانوادهٔ پرجمعیتش را تامین کند، گو اینکه با نوول دریاچهٔ ایمن(۲)، در همان آغاز زندگی هنری اش، آوازه ای یافته بود. پس تا پیری شغل وکالت را رها نکرد. در قرن نوزدهم' کتاب، هنوز بازار جاافتاده ای نداشت، از طرفی نویسنده ای هم که بتواند از عنایت امیر یا شاهی برخوردار شود و به این ترتیب بدون غمِ نان به کار هنر بپردازد، نادر بود. چنین فرصتی برای اِشتُرم تنها در بازنشستگی فراهم آمد. وی در ۶۳ سالگی در دهکده ای در زادگاه خود خلوت گزید و در آنجا، در دههٔ آخر عمرش، زیباترین داستان های خود را نوشت. برخورد انتقادی او از قدرت های فئودالی زمانه اش، اکراه او از تعصب ملی و ماده پرستی بی ننگ وعارِ حاکم بر جامعهٔ پروسی ـ آلمانی در آثارش بازتاب می یابد؛ همچنان که در واقعیتِ زندگی تلاشِ قهرمانان او را برای رسیدن به سعادت بی فرجام می گذارد. تضاد فرد و اجتماع، انسان و طبیعت، پدران و پسران از موضوعات رایج تر آثار او همچون: جان و روان(۳) و فرزندان سناتور(۴)اند. وی آخرین اثر خود، نوول نیله سوار را در مسابقه با مرگش به فرجام رساند که در سال ۱۸۸۸ بود.
اِشتُرم سه افسانه نوشت و با آن ها از واقعیت های تلخ پیرامون خود به غایی ترین عرصهٔ خیال گریخت. یکی از این افسانه ها، نوشته ۱۸۶۴، همین خانه بولمن است(۵). دنیای افسانه که هنرمند در فرار از عینیتِ زشتِ زندگی به آن پناه می برد، پُر از جوانبی حیرت زاست. انگاری که واقعیتِ تهی از آرمان، در آیینه آرمان برهنه تر از هر جا به چشم می زند.
حرصِ مال اندوزی که نویسنده در این افسانه تمثیلی با دو گربه موهوم به آن نمود می بخشد، دو خصلت ذاتی آقای بولمن اند که درنهایت' کار او را به محروم ماندن از اجتماع انسانی می کشانند.
داستان، در ضمن، اشاره آشکاری هم به برده فروشی دارد که در روزگار اِشتُرم خاصه تجارت پررونق بازرگانان هلندی و برزیلی بود.
خانهٔ بولمن
در یکی از شهرهای ساحلی آلمان، در خیابانی به نام دوستر(۶)، خانهٔ متروک، باریک و سه طبقه ای هست که از سردرِ آن تا زیرشیروانیِ بامش دیواره ایوان مانندی پیش می آید. این دیواره در دو طرف، به علاوه نمای جلو، پنجره هایی دارد که در شب های مهتابی' مختصر نوری به داخل راه می دهند.
از زمان های دور، تا آنجا که آدم ها در خاطر دارند، نه کسی به این خانه پا گذاشته است، نه از آن بیرون آمده است. حلقهٔ برنجین و سنگینِ در آن' زنگار بسته است و در تمام طی سال از درز راه پله هایش علف بیرون می زند. اگر رهگذری بپرسد: «این خانه چه خانه ای است؟» جوابش می دهند: «خانهٔ بولمن.» و اگر بپرسد: «کی توی آن زندگی می کند؟» قطعاً می گویند: «هیچ کس». بچه ها در خیابان و دایه ها در پای گهواره می خوانند:

در خانهٔ بولمن
نه چراغی هست، نه روغن
موش ها از پشتِ دریچه
زل می زنند توی کوچه

و راستی هم آسمان جل های مستی که در پرسه های شبانه شان از کنار این خانه گذشته اند، می گویند صدای سوت موش های بی شماری را پشت پنجره های تاریک آن شنیده اند. اما یک نفر که، کنجکاو پژواک صدا در گوشه وکنار این خانه، به سرش زده بوده حلقه درِ آن را بزند، می گوید در راه پله ها صدای گرومب جانورانی بزرگ را شنیده است. و هربار قسم می خورد: «صدای پای حیوان های بزرگ و درنده بود، از آن هایی که در سیرک سرِ بازار به تماشا گذاشته بودند.»
ساختمان روبه روی این خانه' یک طبقه کوتاه تر است. به همین خاطر شب ها ماه بدون مانعی به پنجره های بالایی این مخروبه می تابد. پاسبانِ شبگرد هم داستانی درباره یکی از این شب های مهتابی تعریف می کند. این پاسبان می گوید زیر نورِ ماه، یک صورت ریز و چروکیده را با یک کلاه بوقی رنگی، پشتِ پنجرهٔ دایره شکل، در آن بالا دیده است. منتها همسایه ها می گویند: باز این بابا مست بوده، چون هیچ یک از ساکنانِ آن اطراف هیچ وقت پشت آن پنجره ها چیزی با کمترین شباهت به آدمیزاد ندیده اند.
ظاهراً هنوز هم بیشترین اطلاعات را در باب چندوچون این خانه پیرمردی دارد که در محله ای دور زندگی می کند و سال ها پیش' ارگ نواز کلیسای ماگدالِنای مقدس بوده است. یک بار که صحبتِ این خانه پیش آمد، این پیرمرد گفت: «آن مرد تکیده را خیلی خوب به خاطر دارم. بچه که بودم، با یک پیرزن در این خانه تنها زندگی می کرد و با پدر من که سمسار بود، چند سالی ارتباط داشت. به همین خاطر گاهی مجبور بودم پیغامی برایش ببرم. و هنوز هم یادم هست که هیچ از این کار خوشم نمی آمد و هربار به بهانه هایی سعی می کردم از زیر آن شانه خالی کنم. چون حتی در روز روشن هم می ترسیدم از آن پلکان تاریک به اتاق آقای بولمن در طبقهٔ سوم بروم. علتش هم اینکه' مردم «جگرگوشه فروش» صدایش می کردند و همین اسم ترس زیادی در جان من می انداخت، خاصه که قصه های جورواجور و ترسناکی درباره اش بر سر زبان ها بود. این مرد پیش ازاینکه پدرش بمیرد و او به این خانه اسباب بکشد، چند سالی را انباردارِ یک کشتی در جزایر هند غربی بود و گویا در آنجا یک زن سیاه پوست گرفته بود. اما طولی نکشید که شایع شد در راهِ برگشت' به یک کشتیِ برده فروش ها برخورده و پاره های تنش را همراه مادرشان به طلای ناچیز فروخته است.
ماجرا چقدر واقعیت داشته باشد، نمی دانم. دوست هم ندارم گناه مرده را بشویم. ولی او مشخصاً و بی اندازه خسیس، و مثل بوتیمار ازآدم به دور بود. از چشم هایش هم شرارت می بارید. هیچ محتاج و درمانده ای حق نداشت درِ خانهٔ او را بزند. من هربار که سراغش می رفتم، زنجیرِ پشت در همیشهٔ خدا افتاده بود. و چون مجبور می شدم حلقهٔ سنگین را چندین بار بزنم، از بالای آخرین پله صدای صاحب خانه را می شنیدم که داد می کشید: «خانم آنکِن، خانم آنکِن، مگر کری! نمی شنوی دارند در می زنند!» و طولی نمی کشید که از پستوی آشپزخانه صدای لِک ولِک قدم های پیرزن به گوش می رسید که حیاط خلوت و راهرو را می گذراند و هرباره، قبل از اینکه در را باز کند، سرفه کنان می پرسید: «کی است؟» و تازه بعدازاینکه می گفتم: «منم، لِبرِشت.» زنجیر پشتِ در را برمی داشت. و من هربار که با عجله از آن هفتادوهفت پلهٔ بارها شمرده بالا می رفتم، آقای بولمن در آستانه تنگ و نیمه تاریک اتاقش ایستاده بود و منتظرم بود. هیچ وقت هم به داخل راهم نمی داد. هنوز این مرد با آن لبادهٔ زرد و گل دار و کلاه بوقی اش پیش چشمم است. یک دستش را همیشه از پشت به دستگیرهٔ در اتاقش می گذاشت، در همه مدتی که پیغامم را می گفتم، با چشم های گرد و زردش بی حوصله وار براندازم می کرد و دست آخر با یک جملهٔ خشک و مختصر برم می گرداند.
آن روزها بیشتر از همه دو گربهٔ بی اندازه بزرگ، یکی حنایی و دیگری سیاه، در خانهٔ او توی چشمم می زد. این ها گاهی دنبال او از اتاق بیرون می آمدند و سرهای درشتشان را به پاهایش می مالیدند. بعد از چند سال' ارتباط او با پدرم قطع شد و من هم دیگر دلیلی برای سر زدن به این مرد نداشتم. البته از این داستان هفتادسال می گذرد و دراین بین آقای بولمن حتماً از دنیا رفته است.
پیرمرد با این حرفش اشتباه می کرد. آقای بولمن حتی از خانهٔ قدیمی خودش هم نرفته بود، چه برسد که از دنیا.
در زمان هایی دور، پیش از آنکه این خانه به او برسد، نزول خواری در آن زندگی می کرد: یک پیرِ قوزیِ ریزاندام و بی نهایت محتاط که کارش تنها نزول خواری بود و با کلفتی که بعد از فوت زنش خانه را می چرخاند، در غایتِ قناعت زندگی می کرد. این پیرِ قوزی از راه ربا ثروتی به هم زده بود، انبوهی اشیاء جورواجور، برخی بی قیمت و برخی قیمتی، که در طول سال ها به گرو گرفته بود و صاحبانشان، آدم هایی ولخرج یا گرفتار، از پی آن ها نیامده بودند و پیرمرد درنهایت' همه را بالا کشیده بود. ازآنجاکه در صورت فروش این وثیقه ها ـ کاری که طبق قانون بر عهده دادگاه بود ـ باید اضافه پول را به صاحب مال برمی گرداند، ترجیح می داد' خود این وثیقه ها را نگه دارد، و آن ها را در گنجه هایی بزرگ انبار می کرد. درنتیجه کم کم اتاق های طبقه اول و دست آخر طبقه دوم هم پر از این گنجه ها شد. اما شب ها، وقتی که خانم آنکِن در حیاط خلوت، در پستوی خوابگاهش خروپف می کرد و زنجیر سنگینِ درِ خانه افتاده بود، پیرمرد در ته لباده دگمه بسته اش، در یک دست چراغ و در دستی دیگر دسته کلید، تنهایی از پله ها پایین می رفت و از سرِ اتفاق قفل اتاقی را در طبقه اول یا دوم باز می کرد، داخل گنجه ها سرک می کشید و از دل آن ها، اینجا یک ساعت جیبی طلا و آنجا یک انفیه دان مینا را از مخفیگاهش بیرون می آورد و پیش خود سال های تصاحبشان را می شمرد، دل نگران آنکه آیا صاحبانشان در این میان گم وگور شده اند، یا که ممکن بود یک روز پول به دست بیایند و نقد' وثیقه شان را طلب کنند.
این نزول خوار بالاخره در نهایتِ پیری و کهولت هرچه گنج و گنجه داشت، همه را روی خاک گذاشت و مُرد، و خواسته یا ناخواسته همهٔ آن قفسه های پُر را برای تنها بچه خود به جا گذاشت، بچه ای که در همهٔ عمر به هر ترفندی دست زده بود، مگر پایش را از خانه اش ببرد.
این پسر' همان انباردار بود که لِبرِشت را در بچگی به وحشت می انداخت، و حال از آن طرف اقیانوس به زادگاهش برگشته بود. انباردار بعد از دفن پدر هرچه مشغله را رها کرد، به اتاق پدرش در طبقهٔ سوم اسباب کشید و از آن به بعد به جای آن پیرِ ریزاندام و لباده خاکستری، یک هیکل دراز و باریک تهِ پیراهن خوابی زرد، یک کلاه بوقی هم به سرش آن بالا، بالاپایین می رفت، یا پشت میز کوچک به حساب وکتاب های آن متوفی می رسید. اما روحیهٔ آقای بولمن به آن نزول خوار پیر و محتاط که توانسته بود آن همه وثیقهٔ نفیس به چنگ بیاورد، نرفته بود. او بیش از هر کار پشت درِ بسته' اشیاء این گنجه های بزرگ را بررسی و با خود سبک سنگین کرد آیا بهتر نیست دل به دریا بزند و همهٔ آن ها را پنهانی بفروشد؟ چون که این اموال هنوز و در اصل صاحب داشتند و از قیمت واقعی شان چیزی بیشتر از سهمِ طلب پدرش به او نمی رسید؛ سهمی که به گواهی دفاتر حساب' مبلغ دندان گیری نبود. پس بدون هیچ این پاوآن پاکردنی با یک سمسار در حومه شهر ساخت، محض احتیاط چند وثیقه سال های آخر را کنار گذاشت، بعد ماندهٔ محتویاتِ همه رنگِ این گنجه های چوبی را در عرضِ چند روز با پنهان کاریِ تمام به نقرهٔ ناب تبدیل کرد ـ و این همان روزهایی بود که لِبرِشت در بچگی ناچار می شد به در خانهٔ او بیاید ـ و اما چون خوب می دانست این پول نامشروع است، جرئت نکرد آن را سپرده بگذارد یا در کارهایی مثل خریدوفروش ملک بیندازد؛ بلکه همه را در یک ردیف صندوقِ آهنین بزرگ در ته اتاق خواب خودش جا داد.
حال که همهٔ آن وثیقه ها را آب کرده بود، نشست و برای خودش یک عمرِ نودساله فرض گرفت، خرج ومخارج این نود سال عمر را روی کاغذ آورد و جمع زد و پول ها را به کیسه هایی جداگانه، هرکدام خرج یک هفته، تقسیم کرد و برای هر فصل پولی هم بابت موارد خاص کنار گذاشت. جای این پول ها' در یک جعبه کنار اتاق نشیمن بود. شنبه به شنبه خانم آنکِن، کلفت پیری که همراه اموال پدر به ارث او درآمده بود، می آمد یکی از این کیسه ها را می گرفت و حساب کیسهٔ قبلی را پس می داد.
همان طور که پیش تر گفتیم، آقای بولمن' زن و بچه اش را از آن طرف اقیانوس با خودش نیاورده بود. اما برعکس' یک روز پس از خاک سپاریِ نزول خوار پیر، یک جاشو از عرشهٔ کشتی دو گربهٔ بسیار بزرگ، یکی حنایی و دیگری سیاه، را به خانهٔ او آورده بود و طولی نکشید که این دو حیوان تنها معاشران جناب صاحب خانه شده بودند. هرروز یک کاسه غذای مخصوص سهم داشتند که خانم آنکِن با غیظی فروخورده، راضی یا ناراضی، ناچار بود طی سال برایشان تهیه کند. بعد از غذا، درحالی که آقای بولمن برای چرتِ بعدازظهر به پهلو می افتاد، این دو حیوان با شکمی سیر کنار او روی تخت لم می دادند و درحالی که نوک زبان سرخشان بیرون می زد، با چشم های سبزرنگ خود خواب آلوده او را برانداز می کردند. اگرکه در اتاق های طبقهٔ زیرینِ خانه به شکار موش می رفتند ـ کاری که باعث می شد هربار لگدی پنهانی از پیرزن نوش جان کنند ـ موش های شکارشده را اول به پوزه می گرفتند و پیش اربابشان می آوردند، به او نشان می دادند و بعدازآن بود که برای بلعیدنشان زیر تخت می سریدند. شب که می شد آقای بولمن کلاه بوقی اش را با یک عرقچین سفید عوض می کرد و همراه این دو گربه به رختخوابش در اتاق کناری می خزید و با خرناسِ منظم این دو حیوان در پایین پایش، به خواب می رفت.
البته این زندگی صلح آمیز' دور از مزاحمت نمانده بود. در سال های اول' بودند برخی صاحبان مال که پیدایشان می شد و در قبال بازپرداخت خرده وام خود وثیقه های گران قیمتشان را پس می خواستند. آقای بولمن هم از ترس دادگاه که قاعدتاً پته اش را روی آب می ریخت، دست توی صندوق بزرگش می کرد و با غرامت هایی کم یا زیاد دهان این ضرردیده ها را می بست. منتها این حوادث' بیش ازپیش عبوس و مردم گریزش می کرد. معاشرت با آن سمسار پیر هم دیری بود که متوقف شده بود. پیرمرد در تنهایی ته اتاق خود می نشست و همه هوش و حواسش را بر سر حل یگانه مشکل زندگی اش می گذاشت: و آن اینکه با چه شگردی می شد بُردِ در لاتاری را بی ردخور کرد و از این راه در کمترین زمان به گنجی هزار برابر رسید. حتی گرابْس و اِشنورِس، این دو نرگربه درشت ترکیب هم از کج خلقی ها و بدقلقی های او در امان نبودند. در همان لحظه که با انگشت های کشیده خود پوست آن ها را نوازش می کرد، می توانست، اگرکه حساب هایش جور درنمی آمد، جوهرخشک کن یا قیچی کاغذ را چنان به سرشان پرت کند که نالان و لنگان به گوشه ای بخزند.
و اما آقای بولمن یک خویشاوند هم داشت: یک خواهر ناتنی، دختر مادرش از شوهر اول که بعد از مرگِ مادر' حسابش را پاک کرده بود و ازاین رو از این ارث دوم، این گنج هنگفتِ برادر ناتنی، سهمی نمی برد. اما پیرمرد خودش هم با آن همه ثروت هیچ در غم خواهر ناتنی نبود، گو آنکه این زن در محله ای پرت، در حاشیهٔ شهر، گذرانی به فقر داشت. برعکس، فقر او حتی باعث می شد بولمن که رفت وآمد با آشنای بی چیز را از معاشرت با بیگانه هم کمتر خوش داشت، به این خواهر روی خوش نشان ندهد. فقط یک بار پیش آمد که این زن از سر نیاز درِ خانهٔ او را زد و آن در وقتی که چند صباح بعد از مرگ شوهرش، در سنّی بالا، بچه ای مریض به دنیا آورد. خانم آنکِن که در را به رویش باز کرده بود، همان پایین پله ها گوش نشست و طولی نکشید که آن بالا صدای پرخاش اربابش بلند شد. سرانجام درِ اتاق به شدت باز شد و این زن گریه کنان از پله ها پایین آمد. همان شب خانم آنکِن دستور اکید گرفت از این به بعد ـ اگر یک بار دیگر کریستینه به در این خانه آمد ـ حق ندارد زنجیر چفت را باز کند.
پیرزن هربار بیش ازپیش از دماغِ عقابی و چشم های زرد اربابش که به چشم جغد می مانست، وحشت می کرد. وقتی که بولمن از بالای نردهٔ پلکان او را صدا می زد، یا به عادتِ سال های کارش در کشتی از لای انگشت ها سوتی بلند سرمی داد، پیرزن در هر سوراخی بود، خودش را با عجله می رساند و نفس زنان و با ناله و نفرین در زیرلب راه این پله های باریک را در پیش می گرفت.
اما همان طور که آقای بولمن در طبقهٔ سوم، خانم آنکِن هم در انباریِ زیرزمین' گنجی مخفی کرده بود، گنجی آن هم از راه دزدی به دست آمده. از همان اولین سال های زندگی مشترکشان نوعی ترس بچگانه در دل این زن دویده بود که مبادا اربابش یک روز خرج خانه را خودش به دست بگیرد. که در آن صورت، با خِسّتی که این مرد داشت، پیرزن آخر عمری به پیسی می افتاد. پس به چاره این بلای احتمالی به دروغ گفته بود قیمت گندم بالا رفته است، و در اولین فرصت بابت خرید نان' مبلغ بیشتری طلب کرده بود. انباردار که همان روزها داشت به حساب خرج زندگی اش می رسید، غرغرکنان برگه هایش را پاره کرده و به برآورد مخارجش بر اساس قیمت جدید نان رو آورده بود.
خانم آنکِن بعد از رسیدن به مقصود، به خود باوراند که این کارش ریزه خواری است و ریزه خواری دزدی به حساب نمی آید. پس به هوای آرام کردن بازهم بیشتر وجدانش، نه پول های اضافی، بلکه نان های ازاین راه خریده را پنهان می کرد. و چون آقای بولمن هرگز به انباری های طبقهٔ زیرین سر نمی زد، رفته رفته هر گنجهٔ وثیقه های پیشین مردم را با نان و نانچه انباشت.
شاید ده سالی به همین منوال گذشته بود. در این میان آقای بولمن تکیده تر و پریده رنگ تر، و آن لباس خواب زردِ تنش نخ نماتر شده بود. گاهی هفته ها می گذشت بدون اینکه دهانش به صحبتی باز بشود. چون غیرازآن دو گربه و یک خدمتکار پیر و بچه صفت کسی دوروبرش نبود. فقط گاهی، آن هم وقتی که صدای جست وخیز بچه های همسایه را از کوچه می شنید، سرش را از پنجره بیرون می آورد و با صدایی برنده و تیز دشنام می داد.
بچه ها در آن پایین داد می زدند: «آهای جگرگوشه فروش! آهای جگرگوشه فروش!» و هرکدام از طرفی فرار می کردند. آقای بولمن هم با خشم بیشتری بدوبیراه می گفت و دست آخر پنجره را به هم می زد و حرصش را سر گِرابْس و اِشنورِس خالی می کرد.
برای اینکه راه هر نوع ارتباط را با همسایه ها از پیش ببندد، خانم آنکِن را مجبور کرده بود در خیابان های دورتر خرید کند. وانگهی این کلفت فقط بعد از تاریکی هوا اجازه داشت بیرون برود. در ضمن در را هم باید حتماً پشت سرش قفل می کرد.
یک بار ـ هفت هشت روزی مانده به عید میلاد مسیح ـ پیرزن سرشب به هوای خرید از خانه بیرون رفت، ولی با همه دقت همیشگی اش فراموش کرده بود قفل در را ببندد. چون وقتی که آقای بولمن می خواست چراغ گردسوز را روشن کند، با کمال تعجب بیرونِ اتاق و در پلکان صدای پا شنید. جلوی آستانه که آمد و چراغ را بالا گرفت، خواهر ناتنیِ خودش را با پسرکی پریده رنگ در مقابل خود دید.
بعد از یک لحظه حیرت و خشم، سرشان داد زد: «چطور وارد خانه شدید؟!»
زن با شرمساری گفت: «درِ حیاط باز بود.»
مرد از لای دندان فحشی نثار کلفت خود کرد و پرسید: «حالا حرفت چیست؟»
زن با خواهش گفت: «این قدر خشن نباش برادر، وگرنه من جرئت نمی کنم حرفم را به تو بگویم.»
آقای بولمن درآمد که: «اصلاً نمی دانم دیگر چه حرفی با من داری؟ سهم ارثت را که گرفته ای. ما حسابمان را پاک کرده ایم.»
خواهر ساکت مقابل او ایستاده بود و دنبال حرف مناسب می گشت ـ از داخل اتاق صدای خَش پنجه به در دائم بلندتر می شد. آقای بولمن برگشت و در را باز کرد، با این کارش دو گربهٔ بزرگ به سر پلکان پریدند و خرناس کشان پهلوهایشان را به پسرک رنگ پریده مالیدند. پسرک از ترس به پناه دیوار عقب نشست. اربابِ گربه ها هنوز هم خودخور و خاموش به این زن نگاه می کرد که بدون حرفی مقابل او ایستاده بود. تشر زد: «دِ جان بکن!»
دست آخر زن گفت: «یک خواهشی از تو داشتم، دانیل. پدرِ تو چند سال پیش از فوتش ـ چون من در بد مخمصه ای بودم ـ به ازای یک جام کوچک نقره که از من گرفت، وامی به من داد.»
آقای بولمن گفت: «پدر من، از تو؟»
زن جواب داد: «بله، دانیل، پدر تو. شوهر مادرمان. این هم برگه رسید وثیقه. وام زیادی هم بابت آن به من نداد.»
آقای بولمن با نگاهی تند دست های بی زینت خواهرش را برانداز کرد و گفت: «خوب، که چه؟»
زن با دودلی ادامه داد: «چند وقت پیش خواب دیدم با پسر مریضم دارم به کلیسا می روم. سر خاک مادرمان که رسیدیم، مادر بیرون قبرِ خودش زیر یک بوتهٔ گل سوریِ سفید نشسته بود و همان جام نقره ای را در دست داشت که در بچگی به من داده بود. من و پسرم که جلوتر آمدیم، جام را به لبش برد، لبخندی به بچه زد و سرش را پایین داد. و من با وضوح شنیدم که گفت: "به سلامتی وجود تو!" همان صدای نرم روزهای زندگی اش را هم داشت. دانیل! من سه شب تمام پشت سرهم همین خواب را دیده ام.»
آقای بولمن گفت: «مقصود؟»
خواهر گفت: «ای جان خواهر! آن جام را به من پس بده. عید میلاد نزدیک است. آن را بگذار توی بشقاب خالی شب کریسمس این بچه مریض!»
مردِ لاغر ته لباده زردرنگش بی حرکت ایستاده بود و با خشمِ چشم های گِردش' او را برانداز می کرد. پرسید: «پول با خودت آورده ای؟ با خواب که وثیقه آزاد نمی کنند.»
زن' بلند گفت: «ای دانیل، حرف مادرمان را باور کن. به او ایمان بیاور. اگر بچه از این جام نقره آب بخورد، حالش خوب می شود. رحم کن. هرچه باشد، او همخون تو است!» و دست ها را به خواهش به طرف برادر دراز کرد. اما پیرمرد عقب رفت و گفت: «برو از جلو چشمم گم شو!» و گربه هایش را صدا زد: «گِرابْس، دم درازِ پیر! اِشنورِس، پسرکم!» و گربه حنایی رنگ با یک جست' در بغل ارباب خود جا گرفت و پنجه هایش را دور کلاه بوقی او چفت کرد، در همان حال گربه سیاه میوکنان خود را از سر زانوهای او بالا کشید.
پسرک مریض جلوتر آمده بود و درحالی که از ترس به شدت دامن مادرش را می کشید، گفت: «این همان دایی بدجنس است که بچه های سیاه خودش را فروخته است؟»
اما آقای بولمن در جا گربه ها را پایین انداخت و بازوی بچه را که از درد دادش به هوا رفت، گرفت و گفت: «ای گدازاده لعنتی، این جفنگ را تو هم می گویی!»
زن با تمنا به میان دوید که: «برادر جان! ای برادر!» اما پسرک دیگر گریه کنان به پایین پله ها پرتاب شده بود. مادر به شتاب خود را به او رساند و در بغلش گرفت. اما بعد با تمام قامت بلند شد و همچنان که سر خونین پسرش را به سینه می چسباند، دست بی جان خود را به هوای برادر و آن دو گربه خرناسه کشِ او مشت کرد و گفت: «مردک بدجنس رسوا! خدا کند کنار همان دوتا حیوانت تلف شوی!»
برادر جواب داد: «تا می خواهی نفرین کن، ولی هرچه زودتر از این خانه برو!»
و بعد، درحالی که زن با طفل گریان از پله های تاریک پایین می رفت، گربه هایش را صدا زد و در را بست. هیچ تصور نمی کرد که آه بینوایان، اگرکه سنگ دلیِ ثروتمندان موجب آن باشد، چقدر خطرناک است.
چند روزی بیشتر از این ماجرا نگذشته بود که خانم آنکِن طبق معمول با سینی ناهار به اتاق اربابش آمد. این بار لب های قیطانی اش را بیش ازپیش می فشرد و چشم های بلاهت آمیز و ریزش از شوق برق می زدند، آخر بدوبیراه آقای بولمن را در آن شبِ سهل انگاری اش از یاد نبرده بود و حال سر تلافی داشت. پرسید: «زنگ ناقوس کلیسای ماگدالِنای مقدس را نشنیدید؟»
آقای بولمن، سرش همچنان توی دفتر و دستکش، کوتاه گفت: «نه!»
زن دوباره پرسید: «هیچ می دانید برای کی زدند؟»
پیرمرد گفت: «چرا یاوه می گویی. من کِی به صدای ناقوس گوش می دهم!»
زن گفت: «برای خواهرزاده شما بود که زدند!»
آقای بولمن قلمش را روی میز گذاشت و گفت: «جفنگ می گویی پیرزن؟»
خانم آنکِن در جواب درآمد: «همین الان کریستف کوچک را به خاک سپردند.»
آقای بولمن دوباره سر را در دفترودستک خود فروبرد: «حالا چرا این را برای من تعریف می کنی، پسرک به من چه ربطی دارد؟»
زن گفت: «آخ، همین جوری. غرضی نداشتم. آخر هر اتفاقی که می افتد، توی شهر همه به هم خبر می دهند.»
بعدازآنکه زن رفت، آقای بولمن قلمش را دوباره رها کرد، دست ها را از پشت سر گرفت و زمانی دراز در اتاقش بالاوپایین رفت. با کمترین صدایی از کوچه، تند از پنجره سرک می کشید، انگار همین الان خادم شهر می آید و او را به خاطر ضرب وجرح بچه به شورای شهر احضار می کند. گربه سیاه که میوکنان سهم غذای خود را می خواست، لگدی خورد و با جیغ به گوشه ای پرتاب شد. ولی آیا از گرسنگی بود، یا اینکه آن طبع نوکرصفتانه یک باره تبدیل شده بود. چون حیوان ناگهان برگشت و به ارباب خود براق شد. آقای بولمن لگد دومی به او زد و گفت: «بیایید کوفت کنید، شماها لازم نیست منتظر من بمانید.»
دو گربه با یک جهش' خودشان را به کاسه پُری رساندند که آقای بولمن برای آن ها کف زمین گذاشت.
اما بعد اتفاق عجیبی افتاد.
وقتی که اِشنورِس حنایی، که غذایش را زودتر تمام کرده بود، در وسط اتاق ایستاد و پشت قوس کرد و پاهای جلویی اش را پیش داد، آقای بولمن ناگهان پیش او ایستاد، یک دور گرد او زد، از همه طرف خوب براندازش کرد، و سرانجام گفت: «اِشنورِس، ای پدرسوخته ناقلا، چه ات شده است.» و در همان حال که سر او را می خاراند، گفت: «سر پیری داری یال و کوپال به هم می زنی.»
در همین لحظه گربه دوم هم جلو پرید. این گربه موهای براقش را سیخ کرد، سرِ پنجه سیاهش رفت و قوس در پشت انداخت. آقای بولمن کلاه از سر برداشت و زیرلب گفت: «عجیب است. این یکی هم آب زیر پوستش دویده. شاید از نژادشان باشد.»
در این میان هوا تاریک می شد، و ازآنجاکه کسی نیامد و آرامش او را به هم نزد، پای بشقاب و کاسه سر سفره نشست و سرانجام حتی با لذت به تماشای گربه هایش مشغول شد که روی تخت یله داده بودند. سری به طرفشان تکان داد و گفت: «شما دوتا حسابی قد و بالا کشیده اید. از این به بعد آن پیرزن محضِ خاطر شما حق ندارد به موش ها سم بخوراند!»
اما شب که خواست برای خواب برود، برخلاف معمول' این دو حیوان را به خوابگاهش راه نداد. و چون این دو طی تمام شب پنجه به در می کشیدند و میوکنان خود را به آن می مالیدند، پتو را روی گوش هایش کشید و گفت: «هر چقدر دلتان می خواهد میو کنید، من آن پنجه های شما را می شناسم.»
روز بعد سر ناهار باز همان اتفاق دیروز افتاد. گربه ها از سرِ کاسه خالی به یک جست وسط اتاق پریدند، خمیازه ای کشیدند و دست ها را سیخ کردند. آقای بولمن که دوباره سراغ دفتر و دستکش رفته بود، نگاهی به آن دو انداخت، ضمن تماشای آن ها وحشت زده صندلی چرخانش را عقب داد. آنجا گِرابْس و اِشنورِس با خرخری خفه و دراز، مثل اینکه تهدیدی دیده باشند، دم علم کرده بودند و موهای سیخ کرده شان می لرزید. پیرمرد به روشنی دید که اندام های این دو هر لحظه درشت و درشت تر می شود. پس به لبه میز چنگ زد، یک لحظه صبر کرد و سپس ناگهان از کنار گربه ها به طرف در دوید و فریاد زد: «خانم آنکِن! خانم آنکِن!» و چون پیدا بود زن همان دم چیزی نشنیده، از میان انگشت ها سوتی زد و طولی هم نکشید که پیرزن از اتاق پشتیِ حیاط لنگ لنگان پیدایش شد و نفس زنان راه پله ها را در پیش گرفت، اما پا به اتاق نگذاشته آقای بولمن سرش داد زد: «یک نگاه به این گربه ها بیندازید!»
پیرزن گفت: «من آن ها را به اندازه کافی دیده ام.»
پیرمرد بی تاب فریاد زد: «مگر هیچ تغییری درشان نمی بینید؟»
پیرزن با چشم های بلاهت آمیزش چند بار پلک زد و گفت: «آقای بولمن، من بی گناهم!»
پیرمرد گفت: «این ها دیگر چه جور جانوری اند، گربه که دیگر نیستند!»
و پیرزن را گرفت و به دیوار کوبید و فریاد زد: «ای عجوزه چشم قرمز! اعتراف کن! چی به خورد گربه های من داده ای!»
پیرزن دست های استخوانی اش را درهم چنگ زد و به دعا پناه برد. اما دو گربه هراس انگیز از چپ وراست روی شانه های ارباب خود جستند و زبان های زبرشان را به صورت او کشیدند. پس ناچار دست از پیرزن برداشت.
زن درحالی که یک بند زیر لب دعا می خواند، سرفه کنان از اتاق بیرون زد، خود را به پایین پله ها رساند و یک راست به پستویش پناه برد. سپس با دست هایی لرزان پول پس اندازش را از داخل جوراب پشمیِ زیر تختش بیرون کشید، از یک گنجه چند دامن و رخت کهنه آورد و این گنج را لای آن ها پیچیده و بغچه کرد، چون می خواست به هرقیمتی از این خانه برود. به یادِ خواهر ناتنی اربابش در حاشیه شهر افتاده بود که همیشه با او خوش برخورد بود. فکر کرد پیش او برود. البته تا آنجا و از میان آن همه کوچه پس کوچه و پل های باریک روی تالاب ها راه درازی در پیش رویش بود و تاریکی زودهنگام زمستانی هم در راه. بااین حال دیگر دلش اینجا بند نمی شد. بی اعتنا به آن هزارها هزار نان و نانچه ای که به دنبال یک دوراندیشی بچگانه در آن همه گنجه انبار کرده بود، بغچه بزرگش را به کولش کشید، از خانه بیرون آمد، با دقت قفل درِ سنگین بلوط را بست، کلید را در کیف چرمی خود گذاشت و نفس زنان از شهر تاریک بیرون زد.
خانم آنکِن دیگر هرگز برنگشت. درِ خانه بولمن هم از آن شب دیگر هرگز باز نشده است.
همان روز، روزی که پیرزن رفت، یک جوان آسمان جل که از نوکری در خانه های مردم روزگار می گذراند، به خنده برای رفقایش تعریف کرد که با بالاپوش ضخیم پشمی اش سرِ پل کرسنتیوس چنان یک پیرزن را ترسانده که پیرزن همراه کوله اش سراسیمه خودش را توی آب سیاه انداخته است.
فردای آن روز هم، در دورترین نقطه از حومه شهر، نگهبانان جسد یک پیرزن را با بغچه ای بزرگ به پشتش از آب بیرون کشیدند و چون کسی نمی شناختش، در حیاط کلیسا، گوشه ای از قبرستان فقرا، در گور ساده ای خاکش کردند.

همان روز' صبحِ میلاد بود.
آقای بولمن شب بدی را گذرانده بود. چنگ کشیدن بی وقفه آن دو حیوان به در اتاق خوابش این بار فرصت نفسی برای او نگذاشته بود و تازه دمدمه صبح بود که خوابی به سنگینی سرب روی پلک هایش افتاده بود. بعدازآنکه به زحمت به اتاق نشیمن سرک کشید، دو گربه را دید که خرناس کشان و ناآرام دور همدیگر می چرخیدند. روز از نیمه گذشته بود و ساعت دیواری یکِ بعدازظهر را نشان می داد. مرد با غرولند گفت: «این حیوان ها حتماً گرسنه شان است.» در را باز کرد و روبه راهرو از پی پیرزن سوت زد. اما همان دم گربه ها از لای در بیرون زدند، از پله ها پایین دویدند و طولی نکشید که پیرمرد در آشپزخانه صدای جست وخیز و تلق تلوق بشقاب شنید. حتماً روی گنجه ای پریده بودند که خانم آنکِن غذای روز بعدشان را توی آن می گذاشت.
آقای بولمن بالای پلکان ایستاده بود و بلند پیرزن را صدا می زد و بدوبیراه می گفت. اما جوابش صرفاً سکوت بود، یا پژواکی بسیار ضعیف از گوشه وکنار خانه قدیمی. خواست دامن لباده اش را جمع کند و خودش پایین برود که روی پله ها صدای گرومپ شنید. گربه ها بودند که دوباره بالا می دویدند. ولی این دو را دیگر نمی شد گربه دانست. این ها حیوان هایی هراس انگیز، ناشناخته و درنده بودند. سر راه او را گرفتند و با چشم هایی شرربار خرناس کشیدند. آقای بولمن سعی کرد از کنارشان راهی باز کند، ولی ضربه پنجه ای به تنَش نشست که تکه ای از لباده اش را کند و خودش را هم از پشت' پخش زمین کرد. پیرمرد دوان خود را به اتاقش رساند و خواست پنجره را باز کند و از رهگذرها کمک بخواهد، اما گربه ها با یک جست در اتاق بودند، پس با خرناسی خشم آلود و دم هایی سیخ کرده سرِ راهش را گرفتند و حال یک دَم بالاوپایین می رفتند. آقای بولمن به راهرو پناه برد و درِ اتاق را پشت سر خود بست. اما گربه ها به یک ضربه دستگیره را پایین کشیدند و این بار سرِ راه او را به پلکان بستند. پیرمرد باز به اتاق خوابش پناه برد و گربه ها هم به دنبالش.

تمام روز به همین منوال گذشت تا آنکه تاریکی همه جا را گرفت. آن پایین، از انتهای کوچه، صدای آواز به گوش آقای بولمن رسید. پسربچه ها و دخترها کاروان راه انداخته بودند و درِ خانه ها جمع می شدند، و سرودهای شب عید می خواندند. به همه خانه ها سر می زدند. آقای بولمن ایستاد و گوش داد آیا کسی در خانه او را می زند؟
ولی خودش که می دانست. او این بچه ها را فراری داده بود. هیچ کس در خانه او را نمی زد. کسی این درِ بسته و قفل وکلیدشده را تکان نمی داد. بچه ها از کنار این در گذشتند و رفتند، و کم کم صداها همه خوابید و سکوت مرگ روی کوچه افتاد. یک بار دست وپایی زد تا شاید فرار کند، بنا را بر زور گذاشت. با آن دو حیوان درافتاد و دست وصورتش خراش های عمیقی برداشت. یک بار دیگر به نیرنگ پناه برد. با اسم هایی گوش نواز از در چاپلوسی درآمد. پهلوهای آن ها را نوازش کرد و حتی به خود جرئت داد و سرهای پهن شان را با آن دندان های درشت خاراند. این دو هم خرناس کشان خود را به پاهای او مالیدند و جلویش به زمین یله شدند. اما همین که فکر می کرد فرصتی یافته باشد، و می رفت که آهسته از درز در بیرون بزند، آن دو قد راست می کردند و با زوزه ای خشک راهش را می بستند.
تمام شب به همین ترتیب گذشت و روز بعد هم. پیرمرد همچنان در فاصله بین در و پنجره های اتاقش در تک ودو بود، نفس نفس می زد و با موی پریشان دست به هم می سایید.
باز شبی از پی روز گذشت و روزی از پی شب، تا اینکه سرانجام آقای بولمن پاک از توش وتوان افتاد و درحالی که هفت بند تنش می لرزید، روی تختش وارفت. گربه ها هم مقابل او نشستند و با چشم هایی خمار به تماشایش رو آوردند، کم کم فعالیت بدنش کند و کندتر شد و سرانجام نیرویش به کلی تحلیل رفت. زردی بدرنگی از زیر موهای سفیدش رو به پهنه صورتش دوید. یک بار دیگر با ناله دست ها را بلند کرد و بر سر زانوها گذاشت. اما دیگر نایی در خود ندید از جایش بلند شود.

دراین بین، برعکس، در اتاق های عورِ آن پایین جنب وجوشی برپا بود. ابتدا بیرون، بر چوبِ در حیاط خلوت، صدای جَویدن و پنجه ساییدنی بی شمار به گوش رسید. سرانجام پایینِ در یک سوراخ باز شد که بزرگ و بزرگ تر می شد. سپس سر خاکستری یک موش داخل خزید، به دنبالش یک موش دیگر. طولی نکشید که گله ای موش از پلکان به طبقه اول هجوم آوردند. در اینجا کلنجار با چوبِ درِ اتاق ازنو درگرفت، همین که موش ها با دندان سوراخی هم در این در باز کردند، نوبت به گنجه گنج های خانم آنکِن رسید. و حال دنیا به کام موش ها بود. مثل قصه آن دیگ جادو هر کس که می خواست از جایی به جایی برود، مجبور بود آن قدر بخورد تا راهش باز بشود. جانورها هربار شکمی از عزا درمی آوردند و چون دیگر جایی برای خوردن نداشتند، خودشان را جمع می کردند و ته حفره هایی که در نانچه ها جویده بودند، می خوابیدند. سرِ شب دوباره بیرون می آمدند و آهسته در سرسرا می چرخیدند، یا که جلوی پنجره ها می نشستند و پنجه هاشان را می لیسیدند. و اگر شب، شبِ مهتاب بود، با چشم های ریز و براقشان به پایینِ کوچه زل می زدند.
اما قرار نبود این خور و خوابِ خوشایند' دولت پایداری باشد. در شب سوّم، که آقای بولمن در طبقهٔ بالا چشم هایش را روی هم گذاشت، از پلکان صدای گرومب گرومب آمد. گربه های غول پیکر با یک ضربهٔ پنجه' درِ اتاق را باز کردند و رو به شکار آوردند. و این نقطهٔ پایان همهٔ آن خوشی ها بود. موش های چاق وچله با جیغ های نازک به هر طرف می دویدند و در درماندگی تقلا' از دیوارها بالا می خزیدند، اما بیهوده. زیر آسیای دندان های این دو حیوان درنده یکی بعد از دیگری جان می دادند.
سپس سکوت همه جا را گرفت و طولی نکشید که در سراسر خانه هیچ صدایی به گوش نمی رسید، مگر خرناس آهسته این دو گربه درشت که با پنجه های باز آن بالا در اتاق ارباب دراز کشیده بودند و خون را از سبیل های خود می لیسیدند.
آن پایین زنگار روی قفل را گرفت و حلقهٔ در را پوشاند، و از جرز سنگ های پلکان علف بیرون زد.

اما در بیرون، دنیا بی اعتنا به راه خود ادامه می داد...
تابستان که از راه رسید، در حیاط کلیسای ماگدالِنای مقدس' بر قبرِ کریستف کوچک یک بوته سوری سفید گل کرد و طولی نکشید که یک سنگِ قبر هم روی خاک آن قرار گرفت. بوته گل را مادرش سر قبر او کاشته بود، ولی طبیعی است که پول او به سنگ قبر نمی رسید. اما کریستف خودش دوستی داشت: یک نوازندهٔ جوان، پسر سمساری که روبه روی آن ها زندگی می کرد. آن اوایل، هروقت که از این خانه صدای پیانو می آمد، کریستف آهسته پای پنجره او می آمد. اما بعدها دوستش گاهی کریستف را با خود به کلیسای ماگدالِنا می برد، چون بعدازظهرها در آنجا ارگ تمرین می کرد.
در اینجا پسرکِ پریده رنگ روی یک چهارپایه کوچک کنار او می نشست، گوشش را به جداره ارگ می گذاشت و به تماشای بازی نور در پنجره های کلیسا مشغول می شد. و هروقت این نوازنده جوان گرمِ کارِ خود، سر شوق می آمد و از بطن این استوانه های نیرومند صداها را رو به گنبد کلیسا می فرستاد، یا ترمولانت ها را می کشید و نواها با طنینی کش دار به طرف عظمت خداوندی بال می گرفتند، گاهی پیش می آمد که پسربچه' آهسته گریه می کرد و مشکل می شد آرامَش کرد. گاهی هم با خواهش می گفت: «این طور بلند نزن لِبرِشت، اذیتم می کند.»
ارگ نواز هم بی فاصله استوانه های بزرگ را ازنو می بست و فلوت ها و دیگر نواهای آرام را به کار می گرفت، و سرودِ دلخواه این پسرک، شیرین و شورانگیز، در فضای خلوتِ کلیسا پخش می شد: «هان، به ما بنمای راه رستگاری را» و پسرک با صدای بیمارش آهسته همراهی می کرد. و ارگ که خاموش می شد، می گفت: «دلم می خواهد ارگ زدن را یاد بگیرم. به من یاد می دهی، لِبرِشت؟»
نوازندهٔ جوان دستی به موهای بور پسرک می کشید و می گفت: «تو اوّل خوب شو، کریستف، بعد حتماً یادت می دهم!»
اما حالِ کریستف خوب نشده بود.
تنها مادرش و آن ارگ نواز جوان پشت تابوت او آمدند. و برای اولین بار سر صحبت را باهم باز کردند. مادر' داستان خوابِ سه نوبت تکرارشده آن جام کوچک را برای این جوان تعریف کرد.
لِبرِشت گفت: «من می توانستم آن را در اختیارتان بگذارم. پدر من که چند سال پیش آن را با خیلی اشیاء دیگر از برادر شما خرید، این قطعه نفیس را در یک شبِ کریسمس به من هدیه کرد.»
زن با ناله هایی تلخ پشتِ سرهم تکرار کرد: «آخ که اگر جام را به او می دادند، سلامتی اش را به دست می آورد.»
مرد جوان لختی در سکوت در کنار او آمد و سرانجام گفت: «پس آن جام کوچک همان بهتر مال کریستفِ ما.»
و چنین هم شد. ارگ نواز جوان چند روز نکشید که جام را به فردی علاقمند به قیمتی مناسب فروخت و با پول آن سنگ قبری برای کریستف کوچک سفارش داد: یک لوح مرمر که تصویر همان جام رویش نقش شده بود و زیر آن آمده بود: «به سلامتی وجود تو!»
بعدازآن تا سال های سال، چه برف روی قبر را گرفته بود، و چه زیر آفتاب تابستانی بوته گل، غرق سوری های سفید بود، زنی پریده رنگ می آمد و غم زده و در خود فرورفته آن دوسه کلمهٔ روی سنگ قبر را می خواند.
از یک روز تابستانی' این زن هم دیگر هرگز پیدایش نشد. اما جهان بی اعتنا به راه خود ادامه می داد.
حال یک بار دیگر، آن هم پس از چندین سال، یک مردِ بسیار پیر و سالخورده به سر این مزار آمد، نگاهی به این سنگ قبر کوچک کرد و شاخه ای از این بوته گل چید. او همان ارگ نواز بازنشسته کلیسای ماگدالِنای مقدس بود.
ولی ما مجبوریم گور صلح آمیز این کودک را رها کنیم و اگر قرار است داستان به آخر برسد، نگاهی هم در شهر به آن خانه قدیمی در خیابان دوستر بیندازیم ـ این خانه هنوز هم خاموش و دربسته سرجای خود هست. در همان حال که شط بی آرامش زندگی از کنار آن می گذشت، نم در اتاق های دربسته از درز و ترک کف ها بیرون می زد، و گچ سقف ها می ریخت. در شب های خلوت صدای مرموزی در پلکان به گوش می رسید. بچه هایی که در آن شبِ عید در کوچه سرود خوانده بودند، حال' در خانه های اطراف، پیرزن ها و پیرمردهایی بودند، یا که عمرشان به سر رسیده بود. آدم هایی که حال در این کوچه زندگی می کردند، آداب و البسه دیگری داشتند. بیرون شهر، در حاشیه بیابان، تیرچه شماره قبر بی نام ونشان خانم آنکِن در حیاط کلیسا دیری بود دیگر پوسیده بود که یک شب دوباره و مثل بسیاری شب ها ماه بدر از بالای بام خانه روبه رو به داخل پنجرهٔ طبقهٔ سوم افتاد و از پنجره های دایره شکلِ آن پرتوی کبود بر کف زمین پاشید. اتاق خالی بود، اما روی تخت' هیکلی درخودکزکرده نشسته بود، هیکلی به اندازه یک بچه نسبتاً بزرگ که برعکس صورتی پیر و ریشو، و بینی ای بی اندازه دراز و باریک داشت. یک کلاه گشاد تا روی گوش هایش پایین افتاده بود و لباده ای آشکارا به اندازهٔ یک مرد بزرگ پاهایش را می پوشاند.
این نقش ریز' آقای بولمن بود. گرسنگی او را نکشته بود، اما بدنش از کمبود غذا خشک و تکیده، و در طول سالیان' کاهیده و کاهیده تر شده بود. گاهی هم در شب های ماه بدر مثل امشب بیدار می شد و هربار با نیرویی ضعیف ترازپیش سعی می کرد از دست آن دو نگهبانش فرار کند، و چون خسته از این تلاشِ بیهوده روی تخت می افتاد، یا به طبقهٔ بالا می خزید و به خوابی به سنگینی سرب فرومی رفت، گِرابْس و اِشنورِس جلو در یا پلکان به پهلو می افتادند، دُم به زمین می کوبیدند و گوش می دادند که آیا گنج های خانم آنکِن ازنو گله ای موش را به حیاط خانه نکشانده است؟
امروز وضع از قرار دیگری بود. امروز گربه ها نه در اتاق بودند و نه بیرون جلو در. وقتی که نور ماه از کف زمین آهسته به روی این هیکل کوچک خزید، این هیکل تکانی خورد و چشم های درشت و گرد خود را باز کرد. آقای بولمن به برهوت اتاق خالی خیره شد. بعد از لختی' آستین های درازِ لباسش را با زحمت بالا زد، آهسته از تخت پایین آمد و همچنان که لبهٔ لباده اش در پشت سر او زمین را جارو می کرد، پاورچین به طرف در رفت. پیرمرد دستگیره را گرفت. حتی موفق شد در را هم باز کند و خود را تا نردهٔ سر پلکان برساند. در اینجا ایستاد، نفسی تازه کرد. سپس سر را پیش آورد و با زحمت صدا زد: «خانم آنکِن! خانم آنکِن!» اما فریادش به آهستگیِ نالهٔ بچه ای کوچک بود: «خانم آنکِن! من گرسنه ام. صدای من را می شنوید؟»
ولی همه جا خاموش ماند و در این سکوت' تنها صدای جیر و جویدن موش ها در انبارهای زیرزمین به گوش رسید.
پیرمرد عصبانی شد و فریاد زد: «عجوزهٔ لعنتی، چرا این زن سوت می زند آن پایین؟» و بارانی دشنام نامفهوم از دهانش بیرون ریخت، طوری که از سرفه نزدیک بود خفه شود. زبانش از کار افتاد.
از کوچه صدای کوبهٔ در بلند شد و تا سقف اتاق های طبقهٔ آخر پیچید. این شاید همان جوان شبگردی بود که اول داستان از او یاد کردیم. آقای بولمن دوباره به خود آمده بود. پس به نجوا گفت: «در را باز کنید! حتماً پسرک کریستف است که آمده جامش را ببرد.»
یکباره آن پایین صدای جیغ وویغِ موش و غرش و جهش آن دو گربه غول آسا بلند شد. انگار آقای بولمن دوباره یادش آمد. اولین بار بود که موقع بیدار شدنش این دو حیوان' طبقهٔ بالا را رها کرده و او را آزاد گذاشته بودند ـ با عجله و درحالی که دامن لبادهٔ بلندش را به دنبال می کشید، به اتاقش برگشت.
در آن پایین صدای یک شبگرد را شنید. زیرلب گفت: «یک آدم، یک آدم! چه شب درازی. من چند بار است که بیدار شده ام. بااین حال هنوز هم ماه در وسط آسمان است!»
از روی تخت خود به پای پنجرهٔ ایوان خزید. شتاب زده با دست های استخوانی اش دستگیره را گرفت و به تقلا افتاد، زیرا آن پایین، در زیر نور روشن ماه، چشمش به نگهبان شب افتاده بود. اما دستگیره زنگ زده بود و تلاش او فایده ای نداشت. در اینجا نگهبان را دید که پس از کمی ایستادن و چشم دواندن، ازنو در طول سایهٔ سیاه خانه ها به راه افتاد.
آهی آهسته از نهادش بیرون زد. لرزان مشت گره کرد و به پنجره زد، اما زورش به شکستن شیشه نمی رسید. پس زیرلب به تمنا افتاد و بنای وعده ووعید گذاشت. همچنان که سایهٔ مرد نگهبان مثل نقطه ای کوچک دور و دورتر می شد، نجوایش تا حد خس خسی خشک و خفه پایین آمد. قول می داد گنج هایش را با این مرد تقسیم کند، تنها شرطش این بود که او صدایش را بشنود. اصلاً همه گنج هایش را به او می داد و برای خودش هیچ چیز برنمی داشت؛ به غیراز آن یک جام که مال کریستف کوچولو بود و کسی حق نداشت به آن دست بزند. اما نگهبان که در آن پایین بی اعتنا به راه خود می رفت، از این کوچه به کوچه دیگر پیچید و ناپدید شد. از همه آن حرف ها که آقای بولمن در آن شب به زبان آورد، هیچ کلمه ای به گوش هیچ آدمی نرسید. سرانجام و بعد از آن همه تلاشِ بیهوده' این پیکر نحیف روی یک پشتی به زانو افتاد، در خود کز کرد و درحالی که کلاهش را روی سرش درست می کرد، با زمزمه ای نامفهوم به آسمان خالی و تاریک نگاه کرد. او هنوز به این شکل نشسته است و انتظار رحمت خدا را می کشد.

«تو را نباید که گواهی دروغ دهی...»

گُتفرید کِلِر
(۱۸۱۹-۱۸۹۰)
گُتفرید کِلِر(۷) (۱۸۹۰ـ ۱۸۱۹) شاعر و داستان پرداز ملی سوئیس در قرن نوزدهم است. در آغاز کودکی پدر خود را از دست داد، در فقری تلخ بزرگ شد و تا مدت ها به قول خاقانی «ریزهٔ روزی اش از ریزش ریسمان مادر» بود. کِلِر دبستان ویژهٔ کودکان بی بضاعت را گذراند، اما در مدرسه' گناه شیطنتی را بارِ دیوارِ کوتاهِ این یتیم کردند که در نتیجه از تحصیل در دورهٔ دبیرستان محروم شد. بااین همه با تحمّل بسیاری سختی ها به مونیخ رفت که نقاشی بیاموزد، ولی در این راه توفیقی نیافت. پس در جست وجوی سرشت هنری خود این بار به سرایندگی رو آورد و با همان نخستین مجموعهٔ اشعارش در ۱۸۴۰ شاعر آزادمنش سوئیس نام گرفت و به خرج دولت برای ادامهٔ تحصیل به آلمان رفت. کِلِر در آنجا از نزدیک با جنبش های اجتماعی آن روزگار آشنایی یافت و توانست با بزرگان ادب و فلسفه آلمان همچون هروگ، شاعر مردمی، و فویرباخ، فیلسوف دهری، دوستی برقرار کند و این همه به بینش هنری او نقش داد.
در آثار او حکمتِ عوام با طنزی تفاهم آمیز در قبال آدم ها، همراه توصیف دقیق واقعیت کنار هم می نشیند. از او دو نوولِ پرآوازه' امروز هم خواننده دارد و حتی به عرصهٔ ادب جهانی درآمده است: رومئو و ژولیت در دهکده(۸) و نه! همین لباس زیباست نشان آدمیت!(۹) با موضوع تنگ اندیشی و ریای شهروند خرده پا. داستان حاضر از کودکیِ خود او مایه گرفته است.

«تو را نباید که گواهی دروغ دهی...»

یک روز سرگرم با یک اسباب بازی پشت میزم نشسته بودم و در همان حال چند کلمهٔ رکیک را زیرلب تکرار می کردم که چیزی از معنایشان نمی دانستم و احتمالاً توی خیابان به گوشم خورده بود. زنی آن روز میهمانِ مادرم این حرف ها را شنید و به مادر خبر داد. مادر با قیافه ای جدی پرسید این حرف های زشت را از کجا یاد گرفته ام. خاصه که آن زن غریبه فشار می آورد. من با تعجب بسیار از اصرارِ او چند لحظه ای در ذهنم کاویدم، بعد اسم پسری را بردم که در دبستان می دیدمش. بی فاصله دوسه اسم دیگر را هم قطار کردم، همه نوجوان هایی دوازده سیزده ساله که به زحمت اگر یک یا دو جمله با آن ها ردوبدل کرده بودم. چند روز پس از این ماجرا معلم در کمال شگفتیِ من بعد از زنگ آخر مرا نگه داشت، و همراه من آن چهار پسر را هم که به چشمم یک پا مرد می آمدند، بس که قد و سالشان بیشتر از من بود. سپس کشیشِ درس تعلیمات دینی که مدیریت دبستان هم با او بود، وارد شد. این حضرت با معلم' پشت یک میز نشست و به من گفت کنار او جای بگیرم. پسرها برعکس باید که جلوی میز به صف می ایستادند و منتظر می ماندند تا چه در انتظار آن هاست. با لحنی رسمی از آن ها سوال شد آیا کلمات خاصی را در حضور من به زبان نیاورده اند. این پسرها زبانشان بند آمد و هاج وواج به هم نگاه کردند.
در پی آن' کشیش رو به من کرد و پرسید آن حرف های زشت را کجا از این پسرها شنیده ام. من دوباره ذهن و زبانی روان یافتم و درجا با قاطعیتی خشک پاسخ دادم: «در جنگل برودر لاین.» این جنگل یک ساعت با شهر فاصله داشت و من در همهٔ عمرم پا به آن نگذاشته بودم. بلکه فقط چند بار اسمش را شنیده بودم. پرسیده شد: «چطور گذر شما به آنجا افتاد؟» گفتم این پسرها با اصرار مرا با خودشان به گردش بردند، و با تفصیل' رفتاری را شرح دادم که خاص پسرهای بزرگ تر در همراه ساختن کوچک ترها برای فرار و شیطنت است. متهمان عصبانی شدند و اشک ریزان قسم خوردند که برخی شان مدت هاست، و برخی هرگز پا به این جنگل نگذاشته اند، با من که هیچ و هرگز! و با چنان نفرتِ وحشت باری به من خیره شدند که گویی ماری بدطینت دیده اند. می خواستند با سرزنش و بازخواست به سرم بریزند، اما اخطار گرفتند که آرام باشند. از من خواسته شد راهی را شرح دهم که این گروه رفته بود.
در یک لحظه راه با روشنی در پیش چشمم قرار گرفت. برانگیخته از این همه انکار و اعتراض به قصه ای که خودم به آن باور داشتم ـ وگرنه چگونه می شد واقعیت صحنهٔ پیش چشمم را برای خود توصیه کنم؟ ـ باری، شروع به شرح جاده اصلی و فرعی کردم و گو اینکه آن را تنها از گفته های جسته گریختهٔ دیگران می شناختم و چندان هم به این گفته ها توجه نکرده بودم، باز هر نشانی به موقع به زبانم می نشست. وانگهی اضافه کردم که در راه با چوب' فندق از درخت پایین ریختیم، سیب زمینی دزدیدیم و در آتش کباب کردیم. و در ضمن یک بچهٔ دهاتیِ مزاحم را هم کتک زدیم. و این طور سرهم کردم که وقتی به جنگل رسیدیم، دوستان من بالای کاج های بلندی رفتند و از روی شاخه ها به کشیش و معلم لقب های زشتی دادند. طبیعی ست این خودم بودم که از پی باریک بینی در ظاهر این آقایان، از مدت ها پیش، آن لقب ها را در دل تراشیده و نگه داشته بودم. ولی حال فرصت خوبی دست داده بود تا برای آن ها شنونده پیدا کنم. آقایان در مقام واکنش با همان حدّت به خشم آمدند که پسرانِ دستاویزشده حیرت کردند.
اما من افزودم این ها بعد' از درخت پایین آمدند و شاخه های بزرگی را بریدند و از من خواستند که من هم بالای یک درخت دیگر بروم و این لقب ها را بلند تکرار کنم. و چون خودداری کردم، دست وپایم را به درخت بستند و با شاخه ها آن قدر زدندم تا آخر هرچه حکم می کردند، گفتم؛ ازجمله آن کلمات ناشایست را. و در همان حال که این کلمات را می گفتم، پنهانی و از پشت سرم گذاشتند و رفتند. همان موقع یک کشاورز سر رسید. این مرد حرف های زشت مرا شنید، جفت گوشم را گرفت و گفت: «صبر کنید! ای تخم جن های بدذات! این یکی را گیر انداختم.» و چند سیلی به من زد.
بعد او هم گذاشت و رفت و مرا به حال خود رها کرد. در این میان هوا دیگر رو به تاریکی می رفت. با زحمت زیاد دست وپایم را باز کردم و در جنگلِ تاریک دنبال راه خانه گشتم، اما گم شدم و در یک جوی گود افتادم، و گاهی شناکنان گاهی دست وپازنان در آب تا آخر جنگل رفتم، و به این ترتیب پس از گذراندن خطرهای زیاد راه درست را پیدا کردم. اما یک میش بزرگ به من حمله کرد که با تیرچه ای که به سرعت از یک پرچین کندم، او را زدم و فراری دادم.
در مدرسه هرگز چنین سخنوری ای را در من سراغ نداشتند. پس به ذهن هیچ کس هم نرسید که برای مثال از مادرم پرس وجو کنند آیا من یک روز' خیس و دیروقت به خانه برگشته ام یا نه؟ برعکس، غیبت این یا آن جوان را در روزِ گزارشِ ساختگی من به این ماجرا ربط دادند. نظر به کم سالی ام' به این قصه و سرریز چنین آسان و نامنتظر آن از آسمان آبی سکوتِ معمولِ من باور نشان دادند. در نتیجه متهمان بی کمترین گناهی لاابالی و بدتر از همه بدذات لقب گرفتند، چراکه انکار یکپارچه و سرسختانه آن ها و آن برافروختگی و نومیدی به حقشان وضع را بدتر می کرد. پس به سنگین ترین مجازات، نشستن بر نیمکت ننگ، محکوم شدند، کتک هم از والدینشان خوردند و در زیرزمین حبس شدند.
به نحوی گنگ در خاطر دارم که کار زشتم چندان دغدغه ای در جانم نینداخت. برعکس، حتی لذت می بردم که تراوش ذهنی ام بر اساس قاعدهٔ داستان پردازی ـ آن هم این اندازه ملموس و خوشایند ـ پایانی درست می یافت و زبانِ آفرینش' گرم حوادثی چشمگیر، حیرت و رنج به دنبال می آورد. هیچ درک نمی کردم چرا این جوان های ناروادیده این قدر آه وناله می کنند و از من عصبانی اند. زیرا داستان روالی روشن و بدیهی داشت و من به همان اندازه در تغییر آن عاجز بودم که خدایانِ عهد عتیق در تغییر حکم سرنوشت.
محکومان کسانی بودند که در همان دنیای کودکی هم می شد سربه زیر خواندشان، پسرانی مودب و متین که تا آن زمان بهانه ای برای سرزنشی تند به دست کسی نداده بودند، و بعدها هم شهروندانی آرام و کاری شدند؛ پس یاد آن شیطنت و آن ناروا هرچه عمیق تر در خاطرشان نقش بسته بود و چون سال ها بعد آن را به رُخم کشیدند، من این داستانِ فراموش شده را دوباره و با وضوح تمام به خاطر آوردم. بیش وکم هر کلمهٔ آن ازنو در ذهنم بیدار شد و حال با خودخوری ای دیرپا و دوچندان آزارم می داد. هربار با یاد آن' خون به سرم می تاخت. دلم می خواست با همهٔ توان گناه را به گردن آن بازپرسانِ زودباور بیندازم، و بیش ازهمه آن زن پرچانه را محکوم کنم که آن حرف های رکیک را شنیده و تا یافتن سرمنشایی مشخص برای آن ها آرام ننشسته بود.
سه تن از این هم دبستانی های پیشین مرا بخشیدند، و چون دیدند آن داستان کهنه چقدر آزارم می دهد، به خنده افتادند و خشنود بودند که چنین دقیق و کامل جزییات را به یاد می آورم. تنها نفر چهارم که در زندگی بسیار مشکل داشت، نتوانست فرقی میان دوران کودکی و بزرگ سالی بگذارد و این بدی را چنان از من به دل گرفت که گویی همین امروز و با عقلِ آدمی بزرگ سال مرتکبش شده ام. پس هرباره با عمیق ترین نفرت از کنارم می گذشت و چون نگاه هایی خفت بار به من می کرد، من نمی توانستم مقابله به مثل کنم، چراکه آن ناروای دیرین بر وجدانم سنگینی می کرد، و نه او می توانست آن را فراموش کند نه من.

درباره کتاب

خاطره های دنیای کودکی، سفرنامه های پرماجرا، افسانه ها و تمثیل های آموزشی' چند گونه ادبی اند که به ویژه برای جوانان جاذبه دارند.
این دفتر با چند نمونه دلنشین از این آثار' به یقین در خواننده های جوان یادی مشترک و حسی از همذات پنداری بیدار می کند، اما خطاب آن به جوانان محدود نمی ماند، بلکه تنوع موضوعیِ آن حیطه های روان کاوانه و جامعه شناسانه دنیای کودک را هم در بر می گیرد و به این ترتیب آن را برای بزرگ سالان هم مجموعه ای درخور توجه می سازد.

درباره نویسندگان

در این دفتر نویسندگانی معرفی می شوند که از داستان پردازان برجسته ادبیات آلمانی زبان در قرن نوزدهم و بیستم اند. نگاه این نویسندگان' جهانی و انسان دوستانه است و مضمون داستان های آن ها در اینجا کودک و خاطرات کودکی. این دو ویژگی پس زمینه فرهنگی و اجتماعی این داستان ها را در هر چشمی آشنا می سازد و به این ترتیب نشان می دهد تجربه های بنیادین انسان ها در هرکجا و هر زمان کمابیش مشترک است. خواهی به هر نام و نمودی هم این تجربه ها تجلی یابند.
بسیاری از این نویسندگان به کتاب های درسی کشورهای خود راه یافته اند و در این کشورها مقامی ملی دارند؛ ازجمله موزیل و سِوایگ در اتریش، کِلِر در سوئیس و هاوپْتمان، اِشتُرم و توماسمان در آلمان.

درباره مترجم

محمود حدادی متولد ۱۳۲۶ در شهر قزوین است. تحصیلات دبیرستانی را در همین شهر، در رشته ادبیات، گذرانده است و دوره لیسانس را هم در شهر برلین در رشته ادبیات آلمانی.
نخستین ترجمه حدادی ـ رمان زیردست اثر هاینریشمان ـ در ۱۳۶۳ انتشار یافت. او ازآن پس بیش از ۳۰ اثر از نویسندگان آلمانی به فارسی برگردانده است.
از ترجمه های اوست: دیوان غربی ـ شرقی و فاوست، گوته؛ گوشه نشین در یونان، هولدرلین؛ میشائیل کلهاوس، کلایْست؛ و مرگ در ونیز، توماس مان.
رنگ های کودکی نخستین گزیده از چهار گزیده ای ست که حدادی تاکنون از داستان های کوتاه آلمانی به فارسی برگردانده است.

نظرات کاربران درباره کتاب رنگ‌های کودکی