فیدیبو نماینده قانونی انتشارات ترانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دژخیم عشق و چند داستان روان‌درمانی دیگر

کتاب دژخیم عشق و چند داستان روان‌درمانی دیگر

نسخه الکترونیک کتاب دژخیم عشق و چند داستان روان‌درمانی دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۴,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دژخیم عشق و چند داستان روان‌درمانی دیگر

یالوم در این کتاب چهره پنهان بیماران روانی ساکن در آمریکا و غرب را با نوشتاری شیوا به تصویر می‌کشد. متأسفانه یالوم در این کار هنرمندانه، به نقش آشکار جامعه غرب در روان آدم‌ها نمی‌پردازد و گاه و بی‌گاه به‌ طور گذرا به تأثیر جامعه در مشکلات روانی اشاره می‌کند. البته به نظر من نباید از او انتظار داشت که به ‌طور گسترده به مسائل اجتماعی بپردازد. به هر حال، یالوم فساد جنسی و اخلاقی حاکم بر دنیای غرب را که ما دورادور مطالبی دربارۀ آن می‌شنویم، به زیبایی به نقد کشیده است. بدیهی است مسائل و موضوعات فسادانگیزی که بیان شده‌اند، با توجه به فرهنگ اسلامی و افکار عمومی رایج در کشور عزیزمان ایران جایگاهی ندارند. از این رو این کتاب به هیچ عنوان قصد ندارد مصادیق غیراخلاقی، همجنس‌گرایی و سایر جنبه‌های فساد را ترویج کند. آن‌طور که یالوم در این داستان‌ها روایت می‌کند، مهاجران از جمله آسیب‌دیدگان عمدۀ روانی هستند و این حقیقت نمایانگر آن است که بخشی از اختلافات فرهنگی و مشکل تطابق و سازگاری با فرهنگ دنیای غرب، به مشکلات روانی منجر می‌شود. یالوم بدون پرداختن به عمق این مسئله، یکی دو مرتبه به آن اشاره می‌کند.داستان‌های این مجموعه جدا از این مسئله، همان‌طور که خود یالوم در مقدمه و در بخش پایانی کتاب اظهار می‌دارد، داستان‌هایی گیرا و برای روان‌درمانگرهای جوان و سایر علاقه‌مندان به روان‌درمانی آموزنده هستند.

ادامه...

بخشی از کتاب دژخیم عشق و چند داستان روان‌درمانی دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه مترجم

اروین د. یالوم در ایران نویسنده و روان شناس شناخته شده ای است. از این استاد دانشگاه کتاب هایی هم چون: وقتی نیچه گریست، مسئله اسپینوزا، درمان شوپنهاور، روان درمانی اگزیستانسیال، مخلوقات فانی، مامان و معنی زندگی و آثار دیگری گاه با بیش از یک مترجم به زبان فارسی ترجمه و چاپ شده است. کتاب دژخیم عشق که ترجمه آن هم اکنون مقابل شما قرار دارد، شامل ده داستان روان درمانی است.
یالوم در این کتاب چهره پنهان بیماران روانی ساکن در آمریکا و غرب را با نوشتاری شیوا به تصویر می کشد. متاسفانه یالوم در این کار هنرمندانه، به نقش آشکار جامعه غرب در روان آدم ها نمی پردازد و گاه و بی گاه به طور گذرا به تاثیر جامعه در مشکلات روانی اشاره می کند. البته به نظر من نباید از او انتظار داشت که به طور گسترده به مسائل اجتماعی بپردازد. به هر حال، یالوم فساد جنسی و اخلاقی حاکم بر دنیای غرب را که ما دورادور مطالبی درباره آن می شنویم، به زیبایی به نقد کشیده است. بدیهی است مسائل و موضوعات فسادانگیزی که بیان شده اند، با توجه به فرهنگ اسلامی و افکار عمومی رایج در کشور عزیزمان ایران جایگاهی ندارند. از این رو این کتاب به هیچ عنوان قصد ندارد مصادیق غیراخلاقی، همجنس گرایی و سایر جنبه های فساد را ترویج کند.
آن طور که یالوم در این داستان ها روایت می کند، مهاجران از جمله آسیب دیدگان عمده روانی هستند و این حقیقت نمایانگر آن است که بخشی از اختلافات فرهنگی و مشکل تطابق و سازگاری با فرهنگ دنیای غرب، به مشکلات روانی منجر می شود. یالوم بدون پرداختن به عمق این مسئله، یکی دو مرتبه به آن اشاره می کند.
داستان های این مجموعه جدا از این مسئله، همان طور که خود یالوم در مقدمه و در بخش پایانی کتاب اظهار می دارد، داستان هایی گیرا و برای روان درمانگرهای جوان و سایر علاقه مندان به روان درمانی آموزنده هستند. در متن کتاب یالوم به صراحت اعلام می دارد که به روش های کلیشه ای روان درمانی اعتقاد ندارد و برخلاف نظر فروید، مسائل جنسی را ریشه مشکلات روانی نمی داند. برعکس، گاهی اوقات مشکلات روانی ریشه مشکلات جنسی هستند. او برای پیدا کردن علت بیماری تلاش می کند علت غایی پنهان در عمق را به سطح بیاورد؛ علتی که اغلب از دید بیمار پنهان است و بیمار مشکل روانی خود را به عوامل دیگری مربوط می داند. در ادامه، یالوم به ضعف بعضی از روان درمانگرهای جوان و کم تجربه در تشخیص و درمان اشاره می کند و بدبینی جامعه را نسبت به روان شناسی و روان درمانی بی دلیل نمی داند.
یالوم تقریباً ۲۵ سال پس از چاپ اول کتاب، در بخش پایانی سخن، مطالب جالبی برای معرفی کتاب به کار برده است که کتاب را برای علاقه مندان به روان شناسی زیباتر و جذاب تر می کند. به نظرم توضیح بیش از این زائد است و متن کتاب، خود گویای دقت نویسنده در مسائل روان درمانی است.
در پایان از خانم دکتر رویا زجاجی که سخاوتمندانه این کتاب را برای ترجمه در اختیارم قرار دادند، تشکر کنم.
هم چنین از سرکار خانم مریم معصومی، ویراستار ادبی و جناب آقای احمد صیاد که زحمت ویرایش علمی کتاب را به عهده گرفتند و از انتشارات محترم ترانه به ویژه مدیر مسئول محترم آن، جناب آقای خوافی که زحمت چاپ این کتاب را نیز پذیرفتند، بی نهایت سپاس گزارم.

غلامحسین سدیرعابدی

سپاس گزاری

بخش های زیادی از این کتاب در فرصت مطالعاتی که با سفری خوب همراه بود، نوشته شد. از افراد و موسسات بسیاری از جمله: مرکز علوم انسانی دانشگاه استنفورد، مرکز مطالعات بلاجیو در بنیاد راکفلر، دکتر میکی کو و دکتر تسیونی تو هاسه گاوا در توکیو و هاوایی، کافه مالوینا در سان فرانسیسکو، برنامه نگارش خلاقِ دانشکده بنینگتون که به گرمی از من استقبال و در نوشتن این کتاب تسهیلاتی برایم فراهم کردند، سپاس گزاری می کنم.
از همسرم، مریلین (منتقد جدی و وفادارترین حامی همیشگی ام)، از فیبه هاس(۱) ویراستار انتشارات بیسیک بوکز(۲) که در این پروژه هم مانند کتاب های قبلی ام در این انتشارات ویراستاری توانا بوده است و لیندا کاربون، ویراستار پروژه سپاس گزارم. هم چنین از همکاران و دوستان بسیار زیادی که وقتی مرا می دیدند که با داستان جدیدی در دست به آن ها نزدیک می شوم، فرار یا خودشان را پنهان نمی کردند و مراتب نقد، تشویق و دلگرمی خودشان را نثارم می کردند، تشکر می کنم. این روند خیلی طول کشیده و شک ندارم که بسیاری از اسامی را فراموش کرده ام. اما به هر حال از افراد زیر تشکر و سپاس گزاری می کنم: بائوم گاردنر، هلن بلائو، مایکل کارتر، ایزابل دیویس، استنلی الکین، جان فلس تینر، آلبرت ژرارد، مک لین ژرارد، روتلن جوزلسون، هرانت کچا دوریان، استینا کچادوریان، مارگرت لدربرگ، جان ل هیرا(۳)، مورتون لیبرمن، دی لوم، کی. وای. لوم، مری جین موفات، نان روبینسون، خواهرم جین رُز، جینا سورنسن، دیوید اشپیگل، وینفر ید وایس، پسرم بنیامین یالوم، دانشجویان دوره انترنی روان شناسی و رزیدنت های دوره ۱۹۸۸ استنفورد، منشی ام بی میچل که به مدت ده سال یادداشت های بالینی و نظراتی که از این داستان ها سرچشمه می گرفتند، تایپ می کرد. مثل همیشه از دانشگاه استنفورد به خاطر حمایت، آزادی علمی و جامعه روشنفکری که برای انجام فعالیت های علمی ام نقش اساسی دارند، بی نهایت سپاس گزارم.
بدون شک مدیون ده بیماری هستم که زینت بخش این صفحات هستند . هر کدام هر خط داستان خودش را خواند (به استثنای یک بیمار که قبل از اتمام کتاب فوت کرد) و به من اجازه داد آن را چاپ کنم. هر یک تغییرات مناسبی را برای ناشناس نگه داشتن شخصیت اصلی داستان بررسی و تصدیق کرد و کمک های ویراستاری بسیاری پیشنهاد داد. یکی از آن ها (دِیو) عنوان داستان خودش را انتخاب کرد و به من داد. بعضی اظهار داشتند که لازم نیست تغییر چهره بیمار خیلی وسیع باشد و با من بحث می کردند که دقیق تر باشد. یک زوج از خودافشاگری شخصی من یا از بعضی آزادی خواهی های شگرفی که به کار می بردم، ناراحت بودند، اما به هر حال به امید این که داستان برای روا ن درمانگرها یا سایر بیماران مفید واقع شود، هر دو نفر رضایت واجازه خودشان را اظهار کردند. عمیق ترین سپاس گزاری خودم را به همه آن ها تقدیم می کنم.
همه این داستان ها واقعی هستند، اما مجبور بوده ام تغییرات بسیاری ایجاد کنم تا هویت بیماران مخفی بماند. اغلب ویژگی های معادلی را به طور نمادین جایگزین ویژگی های هویت و محیط زندگی بیمار کرده ام. گاهی بخشی از هویت یک بیمار دیگر را به شخصیت اصلی داستان پیوند زده ام. اغلب گفت وگوها تخیلی هستند و تاملات شخصی خودم را تعقیب کرده ام. تغییر شخصیت ها در هر مورد عمیق است و فقط خود بیمار آن را درک می کند. هر خواننده ای که فکر کند یکی از ده نفر را شناخته است، مطمئنم که اشتباه کرده است.

پیش گفتار

این صحنه را مجسم کنید: به سیصد تا چهارصد نفری که با یکدیگر غریبه اند و در یک سالن بزرگ جمع شده اند، گفته می شود که زوجی برای خود پیدا کنند و از زوج خودشان فقط یک سوال را بارها و بارها و بارها بپرسد: «چه می خواهی؟»
آیا چیزی از این ساده تر می تواند باشد؟ یک پرسش و پاسخ بی غرضانه. و هنوز هم، بارها و بارها، این تمرین گروهی را دیده ام که احساسات قوی غیر منتظره ای را زنده می کند. اغلب در چند دقیقه، اتاق از هیجان به لرزه درمی آید. مردان و زنانی که هیچ یک به هیچ عنوان مستاصل یا نیازمند نیستند بلکه آدم هایی موفق، خوش کردار و خوش لباسی هستند که همین طور که راه می روند لباس شان برق می زند، با تمام وجود به هیجان می آیند. آن ها افرادی را که برای همیشه از دست داده اند ـ والدین، همسران، فرزندان، دوستانی که از دنیا رفته اند یا غایب هستند ـ صدا می زنند: «می خواهم تو را دوباره ببینم»، «عشقت را می خواهم»، «می خواهم بدانم آیا به من افتخار می کنی؟»، «می خواهم بدانی که دوستت دارم و چقدر متاسفم که هرگز این را به تو نگفته ام»، «دوست دارم برگردی. من خیلی تنها هستم»، «دوران کودکی ای را که هرگز نداشته ام می خواهم»، «می خواهم سالم باشم و دوباره جوان باشم»، «می خواهم دوستم داشته باشند و به من احترام بگذارند»، «دوست دارم زندگی ام معنا داشته باشد»، «می خواهم کاری کنم. می خواهم مهم باشم. به من اهمیت بدهند و در خاطره ها زنده بمانم».
این همه خواسته، این همه آرزو و این همه درد، این قدر نزدیک سطح، فقط چند سانتی متر عمق. رنج سرنوشت. رنج وجود(۴)؛ دردی که همیشه وجود دارد و درست زیر پوسته زندگی مدام حرکت می کند؛ دردی که خیلی آسان برای همه محسوس است. کارهایی بسیار ـ تمرین گروهی ساده، چند لحظه تامل عمیق، کاری هنری، سخنرانی، بحران شخصی، ازدست رفتگان ـ به ما یادآوری می کنند که عمیق ترین خواسته های مان: تمایل برای بازگشت جوانی، برای توقف پیر شدن، برای بازگشت بستگان و یاران از دست رفته، برای عشق ابدی، محافظت، اهمیت و برای جاودانگی هرگز برآورده نمی شوند.
در همان زمان که این خواسته های دست نایافتنی بر زندگی مان مسلط می شوند، برای دریافت کمک به خانواده، دوستان، مذهب ـ و گاهی اوقات به روان درمانگر ـ مراجعه می کنیم.
در این کتاب، داستان ده بیمار را بازگو کرده ام که به درمان روی آورده اند و در دوره کارشان با دردِ وجود دست و پنجه نرم می کرده اند. اما دلیل اشخاصی که برای دریافت کمک به من مراجعه کردند، این نبود. برعکس، همه ده نفر از مشکلات مشترک زندگی روزانه، نظیر تنهایی، نفرت از خود، ناتوانی جنسی، سردرد میگرنی، وسواس جنسی(۵)، چاقی، فشار خون، اندوه، مشغولیت ذهنی عشقی سوزان، نوسان خُلق و خو و افسردگی رنج می بردند. اما درمان به نحوی (این «به نحوی» در هر داستان به طور متفاوتی پدیدار می شود) ریشه های عمیق این مشکلات روزانه ـ ریشه هایی که تا شالوده هستی گسترش یافته بودند ـ را آشکار کرد.
آوای «می خواهم! می خواهم!» در سرتاسر این داستان ها شنیده می شود. یک خانم بیمار در حال گریه فریاد می زد: «می خواهم دختر عزیزم که فوت کرده، بازگردد»، در حالی که دو پسر زنده اش را نادیده گرفته بود. بیمار دیگری اصرار داشت: «می خواهم با هر زنی که می بینم، هم بستر شوم»، ضمن این که سرطان لنفاوی به سرتاسر بدنش هجوم برده بود. بیمار دیگری التماس می کرد که: «پدر و مادر می خواهم، من هرگز دوران کودکی نداشتم»، در عین حال از سه نامه ای که خودش تحمل باز کردن آن ها را نداشت، رنج می برد. خانم دیگری اظهار می داشت: «می خواهم تا ابد جوان بمانم»، در حالی که زن مسنی بود و نمی توانست از عشق سوزانش نسبت به مردی که سی و پنج سال جوان تر از خودش بود، دست بکشد.
اعتقاد دارم که این دردِ وجود همیشه ماده اولیه روان درمانی است ـ و آن طور که اغلب ادعا می شود، تلاش غریزی سرکوب شده یا قطعه های کاملاً مدفون گذشته ای دردناک نیست. در روش درمان من برای هر یک از این ده بیمار، فرض بالینی اولیه ام (فرضیه ای که روش من بر اساس آن قرار دارد) اضطراب بنیادین ناشی از تلاش های آگاهانه و ناآگاهانه شخص برای مقابله با حقایق سخت زندگی، یا همان مسلمات هستی(۶) است.
متوجه شده ام که چهار اصل مسلم، یعنی: حتمی بودن مرگ برای هر یک از ما و برای آنهایی که دوست شان داریم، آزادی ساختن زندگی مان به طریقی که آرزو داریم، تنهایی غایی مان و سرانجام، فقدان مفهوم یا معنایی بدیهی برای زندگی، عملاً به روان درمانی مربوط است. با وجود بی رحمانه بودن این مسلمات، به نظر می رسد که آن ها شامل بذرهای خرد و نجات هم هستند. امیدوارم در این ده داستان روان درمانی نشان دهم که امکان مقابله با حقایق هستی و مهار قدرت شان برای خدمت به تغییر و رشد شخصی وجود دارد.
در میان حقایق زندگی، مرگ بدیهی ترین و آشکارترین امر شهودی است. در سن پایین، پایین تر از آن چه اغلب فکر می شود، می آموزیم که مرگ خواهد آمد و هیچ راه فراری از آن وجود ندارد. به هر حال، بنا به گفته اسپینوزا: «هر چیزی برای بقای خودش تلاش می کند» و در جوهر هر فرد، تضادی دائمی بین آرزوی ادامه حیات و آگاهی از مرگ حتمی وجود دارد.
برای سازگاری با واقعیت مرگ، مدام در حال اختراع روش هایی ابتکاری برای انکار یا فرار از آن هستیم. در جوانی، مرگ را با کمک گرفتن از اطمینان خاطر مادرانه و افسانه های مذهبی و دنیوی انکار می کنیم، بعداً آن را با تبدیل به یک موجود، به صورت یک هیولا، فرشته خواب، یا عفریت (عفریت مرگ) مجسم می کنیم. به هر حال، اگر مرگ در تعقیب ماست، می توان راهی برای فرار از چنگ آن پیدا کرد. علاوه بر آن، وحشت از هیولای حامل مرگ ممکن است از این حقیقت که شخص آن را در زیر بال های فرشته مرگ خویش حمل کند، کم تر ترسناک باشد. در این میان، تجربه کودکانه نگرانی از مرگ را به روش های دیگری کاهش می دهد: بچه ها ترس از مرگ را با ریشخند کردن آن از بین می برند، آن را جسورانه به چالش می کشند، یا ضمن معاشرت با هم سن و سال های بی غل و غش و خوردن ذرت گرمی که با کره پخته شده و با قرار دادن خودشان به جای قهرمان داستان های ارواح و فیلم های وحشتناک، حساسیت ترس از مرگ را کاهش می دهند.
ضمن بزرگ تر شدن، می آموزیم مرگ را از ذهن خارج کنیم، توجه خودمان را از مرگ منحرف می کنیم، آن را به چیز مثبتی تبدیل می کنیم (درگذشتن، رفتن به خانه آخرت، به خدا پیوستن، آرامش نهایی)، با کمک افسانه های نیروبخش آن را انکار می کنیم، از طریق کارهای فناناپذیر، با پرتاب بذر خودمان از طریق فرزندان مان به آینده، یا با پناه بردن به اعتقادات مذهبی که جاودانگی معنوی را عرضه می کند، برای زنده ماندن تلاش می کنیم.
بسیاری از مردم با توصیف انکار مرگ به طریقی که بیان شد، مشکل دارند. آن ها می گویند: «احمقانه است! ما مرگ را انکار نمی کنیم. همه می میرند. همه این را می دانیم. این حقیقت بدیهی است. مگر فکر کردن به آن تاثیری هم دارد؟»
حقیقت چیزی است که آن را می دانیم ولی مثل این است که نمی شناسیم. مرگ را می شناسیم، از نظر عقلی از این حقیقت اطلاع داریم، اما این بخش ناآگاه ذهن است که ما را از نگرانی شدید محافظت می کند. در نتیجه، وحشت از مرگ را کنار می گذاریم ، یا با آن قطع رابطه می کنیم. این فرایند جدا شدن ناآگاهانه است، از نظر ما ناپدید می شود، اما در رویدادهای نادری که ماشین انکار مرگ شکست می خورد و نگرانی از مرگ با تمام قوا آشکار می شود، از وجود آن مطمئن می شویم. این وضع ممکن است به ندرت، در واقع برای بعضی اشخاص فقط یک یا دو مرتبه در طول عمر روی دهد. گاهی اوقات در اثنای بیدار شدن، گاهی اوقات پس از مواجهه شخص با مرگ، یا زمانی که شخص محبوبی می میرد؛ اما نگرانی از مرگ به طور عمومی تر در کابوس های شبانه ظاهر می شود.

کابوس شبانه رویایی ناکام است، رویایی که نقشش نگهبانی از خواب بوده، از «نگرانی مدیریت نشده ای» شکست خورده است. اگرچه کابوس های شبانه در ظاهر با یکدیگر تفاوت دارند، اما روند اصلی همه آن ها یکسان است: اضطراب مرگ نارس از دست نگهبان هایش فرار کرده و به خودآگاه سرازیر می شود. داستان «در جست وجوی خواب بین(۷)» منظره پشت صحنه منحصر به فردی از فرار از نگرانی مرگ و کوششِ تا آخرین تلاش ذهن را برای جلوگیری از این فرار عرضه می کند: در این جا، در بحبوحه ای فراگیر، تصویر ذهنی مرگ تاریک در کابوس ماروین ابزاری (چوب دست نوک سفید درخشانی که خواب بین با آن درگیر دوئلی جنسی با مرگ است) برای حمایت از زندگی و به چالش کشیدن مرگ است.
عمل جنسی به وسیله شخصیت های اصلی داستان های دیگر نیز به صورت طلسمی دیده می شود که ضعف، پیر شدن و فرا رسیدن مرگ را دفع می کند. مثلاً بی قید وبندی اجباری جنسی مرد جوان در مقابله با سرطان کشنده اش (در داستان «متشکرم که زندگی ام را نجات دادید») و چسبیدن یک پیرمرد به نامه های سی ساله زردرنگ که از همسر فوت شده اش دریافت کرده بود (در داستان «نرو، ای مهربان»).
در طول سال ها کار با بیماران سرطانی که با مرگ قریب الوقوعی مواجه بودند، به دو روش مشترک و قوی خاص توجه کرده ام که ترس از مرگ را کاهش می دهند؛ دو باور یا توهّم که موجب احساس ایمنی می شوند: یکی ایمان به استثنا بودن(۸) و دیگری اعتقاد به نجات دهنده نهایی است. در حالی که این واژه ها توهّم هایی هستند که اشخاص در آن ها «باورهای نادرست ثابتی» را نمایش می دهند، اما من از واژه توهّم به مفهوم تحقیرآمیز استفاده نمی کنم؛ این واژه ها باورهایی جهانی هستند که در سطحی از آگاهی همه ما وجود دارند و در چند داستان این کتاب نقش مهمی بازی می کنند.
«استثنا بودن» باوری است که بر اساس آن، شخص، فراسوی قوانین عادی بیولوژی و تقدیر بشری آسیب ناپذیر و مصون می ماند. هر یک از ما ممکن است در لحظه ای از زندگی با بحران مواجه شویم. این بحران ممکن است بیماری ای جدی باشد، شکست شغلی، یا طلاق یا همان طور که برای الوا(۹) در «هرگز فکر نمی کردم این بلا سر من هم بیاید» پیش آمد، رویدادی به سادگی ربودن کیف پول باشد، که ناگهان مشخص می کند آن شخص هم یک فرد معمولی است و این فرض همگانی را که زندگی همیشه مارپیچی تا ابد رو به بالا است، به چالش می کشد.
اعتقاد به «استثنا بودن» احساس امنیتی ایجاد می کند که از درون آن، ساز و کار مهم دیگرِ انکار مرگ، یعنی ایمان به نجات دهنده نهایی، به ما امکان می دهد احساس کنیم که نیرویی ماورایی تا ابد از ما مراقبت و محافظت می کند. با وجود این ممکن است دچار ضعف شویم، بیمار شویم، و با وجود این که ممکن است به آخر زندگی برسیم، اما مطمئن هستیم که قدرتی بی همتا و آشکار ظاهر می شود و ما را به وضع قبلی برمی گرداند.
همراه با این دو نظام اعتقادی مناظره ای تشکیل می شود که به دو پاسخ کاملاً متضاد نسبت به موقعیت بشر می انجامد. موجود انسانی یا با ابراز وجود قهرمانانه بر خودمختاری و استقلال خود اصرار می ورزد یا از طریق وحدت با نیرویی برتر امنیت را جست وجو می کند. یعنی، شخص یا قیام می کند یا به تدریج به چیزی می پیوندد، جدا می شود یا ادغام می شود. شخص به والدین خودش تبدیل می شود یا تا ابد بچه می ماند.
بیش تر ما، اغلب با اجتناب از نگرانی نگاه به مرگ، با خنده ای تمسخرآمیز و در موافقت با وودی آلن که می گوید: «من از مرگ نمی ترسم. فقط وقتی مرگ فرامی رسد، نمی خواهم آن جا باشم»، به راحتی زندگی می کنیم. اما راه دیگری وجود دارد ـ یک سنت قدیمی، که برای روان درمانی مناسب است ـ که به ما می آموزد آگاهی کامل از مرگ عقل مان را پخته و زندگی مان را غنی می سازد. سخنان یکی از بیمارانم درباره مرگ (در داستان «متشکرم که زندگی ام را نجات دادید») این «حقیقت» را نشان می دهد که هر چند مرگ ما را از نظر جسمی مادی نابود می کند، اما «تفکر» درباره مرگ ما را نجات می دهد.
***
آزادی، یعنی یکی دیگر از مسلمات هستی، برای چند تن از این ده نفر وضعیت دشواری ایجاد می کرد. مثلاً وقتی بتی، یک بیمار چاق، اطلاع داد که درست قبل از آمدن نزد من پُرخوری کرده و قصد دارد به محض خروج از دفتر من دوباره پُرخوری کند، در حقیقت برای دست کشیدن از آزادی اش مرا ترغیب می کرد تا مسئولیت کنترل او را به عهده بگیرم. سراسر دوره درمان بیمار دیگری (تلما در داستان «دژخیم عشق») حول موضوع تسلیم به عاشق (و روان درمانگر) قبلی و جست وجویم برای پیدا کردن روش هایی دور می زد که برای پس گرفتن آزادی و قدرتش به وی کمک کند.
به نظر می رسد آزادی به عنوان یکی از مسلمات هستی، نقطه مقابل مرگ است. در حالی که از مرگ وحشت داریم، اما آزادی را به طور کلی آشکارا مثبت در نظر می گیریم. آیا تاریخ تمدن غرب با آرزوی شدید برای آزادی نشانه گذاری نشده و حتی به وسیله آن ترقی نکرده است؟ با این وجود، آزادی از منظر هستی شناسی با اضطراب که مدعای آن است، پیوند می خورد و برخلاف تجربه روزمره آن را درک نمی کنیم و سرانجام جهان خوش ساختار با طرح ابدی باشکوهش را ترک می کنیم. آزادی به معنای این است که شخص مسئول انتخاب ها و اعمال و وضعیت زندگی خویش است.
هر چند ممکن است از واژه «مسئول» به شیوه های متفاوت بسیاری استفاده شود، اما من تعریف سارتر را ترجیح می دهم: مسئول بودن، یعنی «خالق بودن». بدین ترتیب هر یک از ما موجودات انسانی، خالق طرح زندگی خویش هستیم. ما آزادیم که هر چه می خواهیم باشیم جز ناآزاد- بودن(۱۰). سارتر باید می گفت «ما محکوم به آزادی هستیم.» ضمناً، بعضی از فیلسوف ها خیلی بیش از این ادعا می کنند که معمار ذهن بشر، حتی هر یک از ما را مسئول ساختار واقعیت خارج، یعنی شکل فضا و زمان می داند. این جاست که نگرانی در نظریه خالق خود بودن(۱۱) شکل می گیرد: ما مخلوق هایی خواهان ساختن هستیم و از مفهوم آزادی که دلالت بر این دارد که پایین تر از ما چیزی نیست ـ بی پایگی(۱۲) محض ـ وحشت داریم.
هر روان درمانگر می داند که اولین مرحله اساسی در روان درمانی این فرض است که خود بیمار مسئول وضع نابسامان (مخمصه) زندگی خودش است. تا وقتی شخص اعتقاد داشته باشد که مشکلاتش به وسیله نیرو یا سازمانی خارج از خودش ایجاد می شود، روان درمانی هیچ تاثیری نخواهد داشت. از آن گذشته اگر مشکلات خارج از آن جا قرار دارند، در این صورت به چه دلیل شخص باید خودش را تغییر دهد؟ این دنیای خارج (دوستان، شغل، همسر) است که باید تغییر کند ـ یا عوض شود. بدین ترتیب دیو(۱۳) (در داستان «نرو، ای مهربان») که به سختی از محبوس بودن در زندان زناشویی به وسیله همسری انحصارطلب و فضول که سرپرست زندان هم هست، شکوه می کند، نمی توانست در درمان پیش برود تا این که متوجه شد خودش چقدر مسئول ساختار آن زندان است.
از آن جا که بیماران تمایل دارند در برابر به گردن گرفتن مسئولیت مقاومت کنند، روان درمانگرها باید روش هایی ایجاد کنند تا بیماران را آگاه کنند که خودشان چگونه مشکلات خودشان را به وجود می آورند. یک روش موثر که در بسیاری از این موارد از آن استفاده می کنم، تمرکز بر وضعیت کنونی است. بیماران تمایل دارند در «موقعیت روان درمانی» همان مشکلات بین فردی را بازسازی کنند که در زندگی خارجی شان آن ها را آشفته کرده است، بنابراین من به جای تمرکز بر رویداد های گذشته یا جاری، بر آن چه در همان لحظه بین بیمار و من روی می دهد، تمرکز می کنم. با امتحان جزئیات روابط روان درمانی (یا در یک گروه روان درمانی، روابط میان اعضای گروه) می توانم بفهمم که بیمار چگونه بر پاسخ های سایر مردم اثر می گذارد. بدین ترتیب، هر چند دِیو می توانست در مقابل پذیرش مسئولیت مشکلات زندگی مقاومت کند، اما نتوانست در برابر داده هایی که خودش به صورت مستقیم در گروه روان درمانی ایجاد کرده بود، یعنی پنهان کاری و مسخره کردن، مقاومت کند و رفتار گول زننده اش سایر اعضای گروه را برانگیخت تا پاسخ هایی خیلی شبیه به پاسخ های همسرش در خانه، به او بدهند.
در روشی مشابه، روان درمانی بتی (در داستان «خانم چاق») مادامی که می توانست تنهایی اش را به فرهنگ بی ریشه و مسخره کالیفرنیا نسبت دهد، بی نتیجه بود. فقط زمانی که نشان دادم چگونه در ساعاتی که با هم هستیم، به سبکی سرد، خجالتی و انزواطلبانه همان محیط خشک و بی روح را در روان درمانی بازسازی می کند، توانست به مسئولیتش در ایجاد انزوای خود پی ببرد.
در حالی که به گردن گرفتن مسئولیت، بیمار را به آستانه تغییر می آورد، اما این وضعیت مترادف با تغییر نیست. و این تغییر است که همیشه شکاری واقعی است. با وجود این، بسیاری از روان درمانگرها ممکن است سعی کنند پذیرش مسئولیت و خودشکوفایی را به بیمار بفهمانند.
آزادی نه فقط ما را مجبور می کند که مسئولیت انتخاب های زندگی مان را بپذیریم، بلکه مسلم می دارد که تغییر نیازمند عمل به اراده است. هر چند «اراده» مفهومی است که روان درمانگرها به ندرت از آن به صراحت استفاده می کنند، ولی به هر حال کوشش زیادی را صرف تاثیر بر اراده بیمار می کنیم. ما بی وقفه این فرض را که شناخت و آگاهی پیوسته موجب تغییر می شود، تصریح و تفسیر می کنیم (و این تاحدودی بی گدار به آب زدن است که پشتوانه تجربی ندارد). وقتی سال ها تفسیر در ایجاد تغییر شکست خورده باشد، مستقیماً به اراده متوسل می شویم و می گوییم: «کوشش هم لازم است. می دانید که باید تلاش کنید. زمان برای تفکر و تحلیل وجود دارد، اما برای عمل هم زمان لازم است.» و وقتی تشویق و ترغیب مستقیم شکست می خورد، روان درمانگر کوتاه می آید، همان طور که داستان های این کتاب شاهد خوبی هستند. بدین ترتیب، من ممکن است نصیحت کنم، مجادله کنم، فشار بیاورم، چرب زبانی کنم، تحریک کنم، التماس کنم، یا فقط تحمل کنم، به امید این که جهان بینی عصبی بیمار بر اثر خستگی محض از هم فروپاشد.

نظرات کاربران درباره کتاب دژخیم عشق و چند داستان روان‌درمانی دیگر

به جذابیت کتابهای دیگه یالوم نیست . داستانهای روانکاوی کوتاهه. توضیحی که برای این کتاب گذاشته شده بسیار مغرضانه و نشان دهنده بیسوادی و تعصب کور نگارنده است.
در 3 هفته پیش توسط س ی
متاسفانه ترجمه اشکالات فراوانی دارد که فهم مطالب را دشوار میکند
در 2 روز پیش توسط mah...fan