فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پائیز بلند

کتاب پائیز بلند

نسخه الکترونیک کتاب پائیز بلند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پائیز بلند

اگر تعریف و تمجید و خودستایی نباشه، به گفته و قضاوت اطرافیان و فامیل، زیبایی و خوشگلی ما دوخواهر زبانزد خاص و عام شده بود. هردو زیبا و فتان و خوش برورو بودیم و اندام منحصر به فردی هم داشتیم. بیشتر این نعمت‌ها هم از مادرمون به ما رسیده بود. یک روز که داشتم موهایم را جلوی آینه شونه می‌زدم، به قیافه‌م توی آینه نگاه کردم. چشمای درشت و سیاه رنگ به رنگ شب و مژه‌های بلند و مشکی با ابروهای پر و کشیده و پوست سفید و صاف و لب و دهان غنچه‌ای و عَنابی‌رنگ با بینی کوچک و ظریف همراه با موهایی مشکی و براق و موج‌دار که بلنداش تا بالای کمرم‌رو می‌پوشوند. می‌دیدیم هرچی زیبایی و قشنگی بود خداوند به من و خواهرم که دقیقاً شبیه به خودم بود، البته با قدی کمی بلندتر از من، داده بود.

ادامه...

بخشی از کتاب پائیز بلند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

عقربه های ساعت دیواری بانک آرام می چرخید و تیک تیک می کرد. به ساعت دو بعدازظهر، چند دقیقه مانده بود همه کارمندان بانک از کار روزانه خسته شده بودند و شوق رفتن به منزل را داشتند. من نیز از این انتظار و شوق و شعف برای رفتن بی نصیب نبودم. وقت کاری بانک به پایان رسیده بود. پس از خداحافظی از همکاران، کیفم را به دست گرفتم و به سمت پارکنیگ حرکت کردم. سوار خودروی پرشیای سفید رنگم شدم و سوئیچ را چرخاندم. خودرو که روشن شد، پدال گاز را تا آخر فشار دادم و از پارکینگ بانک بیرون آمدم. به خیابان اصلی که رسیدم، خیابان، همچون همیشه، در آن ساعت روز شلوغ و پرترافیک بود. افزون بر شلوغی، گرمای تابستان، بویژه در تیرماه، طاقت فرسا و خسته کننده بود. پرتو های سوزان خورشید، مستقیم به دل زمین می نشست. بدون اغراق، هوا حسابی گرم و دم کرده بود. به قول معروف، تخم مرغ در آن گرما می پخت.
در اوج ترافیک، در میان آن همه خودرو و موتور و وسایل نقلیه، گم شده بودم. شلوار جین و مقنعه مشکی ای که پوشیده بودم، امانم را از گرما بریده بود. از چهره و رفتار و کردار رانندگان خستگی و عصبانیت کاملاً مشخص بود، به همین دلیل پی درپی بوق می زدند و غرغر می کردند. شاید هم با خودشان به یکدیگر بدبیراه می گفتند و فحش و ناسزا نثار یکدیگر می کردند، اما با این غرزدن ها، گرهی از مشکل ترافیک باز نمی شد. چاره ای نبود به جز آنکه راننده ها به همدیگر راه بدهند و باهم کنار بیایند.
ولی چه خوش خیال بودم! خدا خیرشان بدهد! کدام راننده به آن یکی راه می دهد!؟به جای راه دادن، پیوسته جلوی هم می پیچیدند. هرکس با عجله فکر رفتن و رسیدن به مقصد خودش بود و مشکل ترافیک را دو چندان می کرد. نیم ساعتی می شد که توی ترافیک سنگین و کش آمده گیر افتاده بودم. پیش خودم، دیگران را نصیحت می کردم که یعنی چه؟ خب، درست رانندگی کنید و بوق نزنید. از بوق های بیخودی و اعصاب خردکن حسابی خسته و کلافه شده بودم. اما واقعیتش، نمی دانم چرا خودم نیز بی جهت بوق می زنم و دردل به این و آن غرغر می کنم. شاید به این دلیل بود که از خستگی زیاد، قاطی کرده بودم و تسلطی بر اعصابم نداشتم. در آن اوج گرما و ترافیک، از بخت بدم، لب و دهانم از عطش و تشنگی خشک شده بود. بی طاقت شده بودم و امانم بریده بود. لحظه به لحظه بیشتر احساس تشنگی می کردم. مقداری از کرم ضدآفتابم را به صورت و دست هایم مالیدم و عینک آفتابی ام را برداشتم و به چشم گذاشتم. در این میان نیز خودروی مدل بالایی که کمی آن سوتر در راهبندان مانده و راننده اش پسری با قیافه ای عجیب و مدل موهای اروپایی بود، پی درپی اشاره می کرد که شیشه خودرو را پایین بدهم و شماره اش را بگیرم.
با دیدن این وضع بیش از پیش متشنج شدم و خدا، خدا می کردم زودتر از شر ترافیک لعنتی خلاص شوم. صورتم را به سوی مخالف آن راننده و خودرواش چرخاندم و تلاش کردم بی اعتنا باشم. ثانیه ها به اندازه یک ساعت و دقیقه ها به اندازه یک روز می گذشت. چون طاقتم تمام شده بود، رانندگی را خیلی به خودم سخت می گرفتم. در خیالات با خودم فکر می کردم تا آخر عمر باید روزگارم را در این ترافیک بی پایان سپری کنم. فقط دلم می خواست به خانه برسم و یکراست در یخچال را باز کنم، یک تنگ آب یخ تگری بردارم و سر بکشم تا جگرم حال بیاید. توی خودرو به این باور رسیدم که ما آدم ها چقدر کم طاقت و ناتوان هستیم. به یک ساعت نمی رسید که توی بانک آب نوشیده بودم، اما گمان می کردم چندین شبانه روز می شود که آب نخورده ام و عطش زیادی دارم. آفتاب سوزان لحظه به لحظه گرما و حرارتش را بیشتر به رخ همه می کشید. از پشت شیشه، آفتاب مستقیم به گونه لطیف و حساسم می تابید و این بیشتر از هر چیز زجرم می داد. چاره ای به جز شکیبایی و حوصله کردن نداشتم. ناخودآگاه نگاهم به دستگاه پخش صوت خودرو افتاد. برای سرگرم شدن، بی اختیار آن را روشن کردم. صدای طناز محمد اصفهانی با آن گرمی و دلنشینی به گوشم رسید و کمی آرام شدم. ِسرانجام نمی دانم چه اتفاق و معجزه ای رخ داد که طلسم این ترافیک سنگین شکسته و خیابان نسبتاً خلوت شد و وسایل نقلیه به صورت روان شروع به حرکت کردند. نفس راحتی کشیدم و همچون کسی که از بند رها شود، تیز و سریع پایم را بر روی پدال گاز فشار دادم. خودرو همچون اسبی که لگامش را رها کنی، خیز برداشت. با سرعت حرکت کردم.
نفهمیدم چه وقت به در ورودی حیاط رسیدم. با آنکه خیلی خسته بودم، سریع از خودرو پیاده شدم. در حیاط را باز و خودرو را درون حیاط در زیر سایه درخت بید مجنون پارک کردم. کیف به دست از پله ها بالا رفتم، کلید را توی قفل انداختم و در را باز کردم. شکر خدا سرانجام به خانه رسیدم. کیفم را گوشه اتاق پرت کردم. از بس عطش داشتم، بی اختیار به سمت آشپرخانه خیز برداشتم، در یخچال را باز کردم و تکه ای یخ سفت و محکم درون تنگ انداختم. با آنکه بی قرار و تشنه بودم، لحظه ای صبر کردم تا آب خنک وگوارا شود. سرانجام به آرزویم رسیدم و یک لیوان لبریز از آب را سر کشیدم. خیلی چسبید، ولی بازهم سیراب نشدم. باز هم لیوان پرآب دیگری را نوشیدم: «آخیش، جیگرم حال اومد!»
نفس راحتی کشیدم و با خستگی زیاد، بر روی کاناپه افتادم و لم دادم. همان جا، لباس کارم را درآوردم و پاهایم را دراز کردم. بادکولر، بدن خسته و گرمازده ام را نوازش می داد. آرامش خاصی به من دست داد، انگار که از جهنم به بهشت رسیده باشم. توقع چندانی نداشتم. با نوشیدن مقداری آب و لم دادن بر روی مبل، احساس خوشبختی به من دست داده بود، ولی می دانستم این آرامش زیاد دوام ندارد. اخلاق خودم را خوب می دانستم. مطمئن بودم چند دقیقه دیگر از لم دادن بر روی کاناپه نیز خسته می شوم و بهانه ای دیگر می آورم. در همین افکار بودم که صدای جیرجیر در اتاق خواب رشته افکارم را پاره کرد. دستهایی چروک افتاده بر روی دستگیره در نمایان شد. پیرزن با قامتی بلند، اما خمیده مانند کمان تاشده، عصازنان وارد شد. مادربزرگم بود. به احترامش، جلوی پاهای او بلند شدم. سلام کردم و دستش را گرفتم. لرزش دستش را توی دست هایم حس می کردم. پاهایش رمق نداشت و بی اختیار بر روی کاناپه نشست. نگاهی عمیق به من انداخت و گفت: «خدا پیرت کنه دخترم، کی اومدی؟»
چون قلباً و از صمیم دل مادربزرگ را دوست داشتم، تبسمی کردم و گفتم: «ده دقیقه ای می شه، مادرجون.»
«چه بی سروصدا اومدی. چرا منو خبر نکردی مادر؟»
«دیگه نخواستم مزاحمت بشم، مادرجون.»
لبخندی تلخ زد که دندان های مصنوعی اش نمایان شد: «مزاحم! این چه حرفیه می زنی؟ من و تو، توی این خونه همدم و مونس هم دیگه ایم، درس می گم یا نه؟»
«درسته، حق با شماست.»
«حالا که حق با منه، پس دیگه هیچ وقت این حرفو تکرار نکن، فهمیدی؟»
«چشم، دیگه تکرار نمی شه. خوبه؟»
«قربون نوه مودب و حرف گوش کنم برم. آخه دختر، تو چرا این قدر دوست داشتنی و بانمک و مهربونی؟»
تعریف و تجمید های مادربزرگ خیلی به دلم نشست. با این حرفش کاری کرد که بیش از پیش دوستش داشته باشم. بی اختیار خم شدم و پیشانی چروک افتاده اش را بوسیدم. اون نیز در مقابل، گونه های صاف و سفیدم را بوسید. توی چشمانم خیره شد و با آه و حسرت گفت: «تورو که می بینم، یاد خواهرم می افتم. تو بوی اونو می دی!»
تازه از عطش تشنگی رها شده بودم که خواهش معده و گرسنگی به سراغم آمد. حسابی گرسنه بودم و وسط حرف مادربزرگ پریدم: «من خیلی گشنمه، شما چی؟»
خوب نگاهم کرد و با صدای بلند خندید و بازهم توی چشمانم زل زد. از بس نگاهم کرد، از خجالت نگاهم را از او دزدیدم و سرم را آویزان کردم و به نقش های قالی زل زدم. باز خندید و با صدایی زیبا و دلنشین گفت: «رخساره، دخترم، چرا نگاهت رو از من برمی گردونی، نوه گلم؟ بذار نگاهت کنم تا دلم آروم بگیره.»
نمی دانستم چرا مادربزرگم این قدر دلش می خواست به من نگاه کند. همیشه، وقتی روبه رویش می نشستم، این حرف را تکرار می کرد. «آخه مگه توی چهره من چی می دید؟»
نتوانستم بیشتر از این خودم را نگه دارم و با تعجب و کمی لکنت زبان پرسیدم: «مادر جون، چرا همیشه این قدر به من نگاه می کنی؟! باور کن وقتی زیاد نگاهم می کنی، خجالت می کشم!»
دوباره خندید و با مهربانی گفت: «واقعاً خجالت می کشی؟!»
«آره. چون بیش از اندازه بهم خیره می شی.»
«از بس دوستت دارم عزیزم. حالا که این طوره، بلندشو ناهاررو بیار که منم خیلی گرسنمه.»

از روی کاناپه بلندشدم و نفس راحتی کشیدم. دوباره با صدای بلند گفت: «ای داد... این دختر چقدر خجالتیه!»
راهی آشپزخانه شدم. قابلمه برنج و خورش فسنجانی را که از شام دیشب اضافه مانده بود، از یخچال برداشتم و داخل مایکروفر گذاشتم تا گرم شود. بشقاب را بر روی میز ناهارخوری گذاشتم و یک بطری دلستر و دوتا لیوان بر روی میز گذاشتم. سالاد را نیز در کنارش قرار دادم و یک تنگ دوغ محلی. مادربزرگ باز با خنده گفت: «رخساره داری چه کار می کنی؟» «می بینی که، دارم ناهاررو آماده می کنم.»
«اینو که می دونم. گل من، هنوز بعد از دو سال که با من هم خونه ای، هنوز نمی دونی من روی میز ناهارخوری غذا نمی خورم؟!!»
«وای، ببخشید تروخدا! خوب شد گفتی... اصلاً حواسم نبود!!»
یادم رفته بود که مادربزرگ عادت ندارد غذایش را بر روی میز صرف کند. بنابراین، ناچار شدم، سفره را وسط خانه پهن کنم. تنگ دوغ و سالاد و لیوان و بشقاب ها را درون سفره گذاشتم. غذا هم گرم شده بود. مادربزرگ هِن و هِن کنان در کنار سفره نشست. کمی نان به دست گرفت و شروع به خوردن کرد. مقداری برنج و خورش درون بشقاب ریختم و در مقابل مادربزرگ گذاشتم. من هم که حسابی گرسنه بودم، با اشتها شروع به خوردن کردم. اما مادربزرگ چند قاشق بیشتر نتوانست از غذا بخورد. با دست های لرزان به سختی قاشق غذا را در دهان می گذاشت. زیرچشمی داشتم نگاهش می کردم. با آنکه گرسنه بودم، وقتی دست های مرتعش او را دیدم، دیگر زیاد اشتها نداشتم. مادربزرگ هم غذا خوردن مرا زیر نظر داشت. با مهربانی گفت: «خوش به حالت که جوونی و می تونی هر غذایی که دوست داری بخوری.»
«آره مادری. مخصوصاً فسنجون که من عاشقشم و خیلی دوستش دارم.»
«نوش جونت دخترگلم. ایشاالله گوشت بشه به تنت.»
دوباره زیرچشمی نگاهی به او انداختم. مانند بچه ها، با قاشقی که در دست داشت، با غذا بازی می کرد. دلم به حالش سوخت. دوست داشتم خودم با قاشق غذا به دهانش بگذارم. در افکارم غرق بودم که گوشی ام زنگ خورد. سریع بلند شدم. آن را از روی پیشخان برداشتم و شماره را نگاه کردم. شماره شهاب بود. خواستگار سمج و کنه ای که یک سالی می شد سفت و سخت از من خوشش آمده بود. از دانشجوهای سال بالاتر دانشگاه بود و در بانک نیز همکار شده بودیم. هرکاری می کردم، باز هم پافشاری می کرد و پاپس نمی کشید. اصرار داشت اجازه بدهم با خانواده اش به خواستگاری بیایند، اما من زیاد به او رو نمی دادم. تحویلش نمی گرفتم و همیشه نادیده می گرفتمش. این بار نیز، بدون آنکه پاسخ تماسش را بدهم، گوشی را قطع کردم و دوباره برگشتم سر سفره و بقیه غذایم را ادامه دادم. مادربزرگ که زیرکانه رفتارم را زیر نظر داشت، لبخند مشکوکی زد و گفت: «کی بود؟ چرا جوابشو ندادی؟»
نمی دانستم چه پاسخی بدهم. با عجله دروغی سرهم کردم: «نمی دونم، گمان کنم مزاحم بود!»
«مزاحم؟! تو که جوابشو ندادی، پس از کجا فهمیدی مزاحم بود؟ خودتو به اون راه نزن... می دونم کی بود!!!»
«والا! با این سن و سال چقدر باهوش و زیرک بود. فهمید که دارم به او دروغ می گویم.»
با جدیت گفت: «چقدر دوستت داره؟!!!»
«کی؟!»
«همون که بهت زنگ زد. شهاب رو می گم دیگه. برا من فیلم بازی نکن. من همه چیزرو می دونم. چرا رک و پوست کنده جوابشو نمی دی؟! چند باری تماس گرفته و باهام حرف زده!!»
راهی برای طفره رفتن در برابر این زن دنیا دیده نداشتم. کمی دوغ سرکشیدم و من من کنان گفتم: «خب، مادر جونی، شناخت کافی از این آدم ندارم. با اینکه همکاریم، بازم به خوبی نمی شناسمش.»
«حالا که این طوره چرا معطلی؟ همین امروز برو از همسایه ای، دوستی، آشنایی، فک و فامیلی، درموردش پرس وجو کن و جواب نهایی رو بهش بده. گناه داره پسر مردم، این قدر بی محلیش می کنی.»
کمی اندیشیدم. زیاد هم بی راه نمی گفت و حرفش منطقی بود باید سرانجام پاسخ مثبت یا منفی را به او می دادم. به احترامش گفتم: «چشم مادر جون، هرچی شما بگین.»
اول کمی خندید و توی چشم هایم خیره شد. ولی پس از چند لحظه، نمی دانم به چه چیزی فکر می کرد که ناگهان بغضش گرفت و چشمانش بارانی شدند. با نگرانی پرسیدم: «چی شد مادر گلم؟ چرا گریه می کنی؟»
«چیزی نیست. حالا که ناهارت رو خوردی، سفره رو جمع کن. گناه داره سفره بیش از حد وسط خونه پهن باشه. پاشو جونم، معطل چی هستی؟»
بلند شدم و سریع سفره را جمع و جور کردم، ولی باز هم فکرم درگیر بود که چرا او یکباره زیر گریه زده بود. کنارش نشستم. نازش را کشیدم و گفتم: «مادر جونی؟ چرا با من غریبی می کنی. نمی گی مشکلت چیه؟!
دستم را گرفت و با مهربانی فشار داد. به من نگاهی انداخت و گفت: «نگران نباش رخساره جان. ما پیر و پاتالا عادت بچه هارو داریم. نازک دل و حساسیم و بی جهت یا گریه می کنیم یا می خندیم.»
«شاید به جهت بشه خندید، اما مطمئنم بی دلیل نمی شه گریه کرد. بگو چرا گریه می کردی؟»
«ای... وای! تو هم چقدر یکدنده و لجبازی! راستش، وقتی این پسره، شهاب رو می گم، بهت زنگ زد، یاد خاطره های جوونی خودم افتادم و دلم گرفت.»
«مگه توی جوونی شما چه اتفاقی افتاده؟!»
«هیچی. بعداً برات تعریف می کنم. الان، بعد ناهار، می دونی چی می چسبه؟ نه گریه کردن و نه خاطره تعریف کردن. فقط یه ساعتی خواب بعدازظهر نیمروزی. پاشو برو دوتا پتو بیار کمی استراحت کنیم دخترم.»
چاره ای نبود باید فعلاً صبر می کردم. بلند شدم و رفتم برای او پتویی بیرون کشیدم. پتو را بر روی اندام نحیف و لاغرش کشیدم. کمی که گذشت دیدم سریع خوابش برده بود و نفس های منظمش، نشان از خوابی راحت و عمیق داشت. من نیز بر روی کاناپه لم دادم و به اجزای صورت او خیره شده بودم. صورتش پر از چروک های ریز و درشت بود که از گذشت سالیان دراز و عمری طولانی حکایت می کرد. بر روی دستانش فقط رگ و پوست و استخوان باقی مانده بود. با خودم فکر می کردم مادربزرگ در جوانی چه قیافه ای داشته است؟ هر کاری کردم خبری از خواب نبود. بلند شدم، چرخی در خانه زدم و در مقابل آینه قرار گرفتم. با دیدن تصویر خودم، اندیشیدم که انسان ها، در طول زمان، صورت و اندامشان چقدر دچار تغییر و تحول می شود. دقیق تر چهره خودم را برانداز کردم. نخستین چیزی که خودنمایی می کرد، چشم هایم بود. چشم هایی درشت و کشیده و کمی خمارگونه به رنگ قهوه ای روشن با انبوه مژگان بلند و برگشته و ابروهای پهن و کمانی که درشتی چشمانم را احاطه کرده بود و حالت چشم هایم را بیشتر به نمایش می گذاشت. بینی ام، در مقابل، خیلی کوچک و نقلی به نظر می رسید. دوستانم همیشه می گفتند: «انگار عمل کرده س. اگه کسی واقعاً نشناسدت، باور نمی کنه که از اول همین بوده.» لب هایم راهم که بیشتر از مادرم به ارث برده بودم، کوچک و قلوه ای و برجسته بود و به سبک صورتم بیشتر جلوه می داد. پس نگاهم لیز خورد به موهای لخت و روشنم که تا پایین کمرم می رسید و زیاد نیازی به شانه کردن نداشت. به قول مادربزرگ، عین دم اسب صاف و یکدست، که راحت دل هرکسی را می ربود. برعکس، اندام موزون و کشیده ام را، از پدرم به ارث برده بودم که در تاپ و شلوارک سبز پسته ای که پوشیده بودم، به خوبی نمایان شده بود. در همین فکرو خیال ها غرق بودم که یکباره به خودم آمدم. با خودم گفتم، «اُو! خبه دیگه بابا، چقدم که خودشو تحویل گرفته. هر کی ندونه می گه ببینم چه خبره!... دختره از خود راضی، برو کنار دیگه از جلوی آینه، از رو رفت. خجالتم نمی کشه.»
از حرف های خودم خنده ام گرفت و حرکت کردم به سمت آشپزخانه. سرکی درون یخچال کشیدم و یک موز برداشتم. مشغول گاز زدن شدم. بر روی صندلی آشپزخانه نشستم و پاهایم را از روی هم رد کردم. مادربزرگ همچنان در خواب عمیق به سر می برد و خروپفش به هوا رفته بود. بادقت نگاهش کردم. پیری و ضعیفی او، بدجوری آزارم می داد. با خودم فکر می کردم، انگار از روزی که از مادرش به دنیا آمده، همین گونه پیربوده و قدخمیده و صورت چروک افتاده داشته است. انگار نه انگار که گذشت زمان و سختی های روزگار او را به این روز انداخته است. ناخودآگاه، آهی از ته دل کشیدم. یعنی روزی می آید که من نیز، با این همه زیبایی، مانند مادربزرگ پیر و فرتوت بشوم؟ این افکار و خیال ها، بدجوری هراس به وجودم انداخت. فکر پیری و ناتوانی حسابی ذهنم را درگیر کرده بود. اگر من نیز به سن و سال او برسم، چه بلایی برسرم می آید؟ قیافه ام پس از گذشت زمان چه شکلی می شود؟ ای کاش آدم ها هیچ وقت پیر نمی شدند و همیشه جوان و سرحال می ماندند. در همین خیالات بودم که ندانستم چه وقت بر روی میز خوابم برد. پس از ساعتی که از خواب بیدار شدم، دیدم مادربزرگ زودتر از من بیدار شده بود. هر دو سرحال آمده بودیم و من نیز خستگی کار از تنم بیرون رفته بود. هوس یک لیوان چای قند پهلو کردم. سریع بلندشدم و چای ساز را به برق وصل کردم، تا آب به جوش بیاید، تلفنی به دوستم زدم و چند دقیقه ای احوال پرسی کردیم و گپ زدیم. از من خواست اگر وقت داشتم باهم برویم بیرون و کمی مانتو وکیف و کفش و یک دست لباس مجلسی بخریم. می گفت عروسی دخترخاله اش، هفته آینده است. گفتم: «باشه ساعت شش آماده باش تا با هم بریم.» و گوشی را که قطع کردم، آب هم جوش آمده بود. چای را دم کردم. دوتاهم هل درون قوری ریختم. ظرف میوه را از یخچال بر روی میز گذاشتم و، همراه دو لیوان چای تازه دم، در مقابل مادربزرگ بر روی زمین گذاشتم. مادربزرگ، در حین چای خوردن، نگاهی به اطراف خانه انداخت. خانه شیک و مرتب و همه امکاناتی در آن فراهم بود، از قبیل فرش های گران قیمت دستباف، مبلمان سلطنتی ایتالیایی، پرده های بلند و حریر با والان های مخمل و شیک و خوش دوخت که نشان می داد، خیاط ماهری داشته است. کابینت های ام دی اف به رنگ کرم. قهوه ای و تلویزیون ال ای دی که در کنارش نیز دو عدد سینمای خانگی بزرگ خودنمایی می کرد و تابلوفرش های نفیس و گرانبها...
با دقت به آن ها خیره شده و در فکر غرق بود. رفتارش را به خوبی زیر نظر داشتم. به آرامی گفتم: «مادرجون، خیلی توفکری. به چی داری فکر می کنی؟!»
چشمانش را به سمت من چرخاند و با کمی درنگ گفت: «هی، چی بگم. وقتی زندگی های مرفه و شیک و راحت امروزه رو می بینم، خوشحال می شم... از همه مهم تر، وقتی امنیت و آسایش رو در زندگی تو و امثال شماها می بینم، بیشتر شاد می شم و خداروشکر می کنم. رخساره! به گمانم من و کسانی که به سن و سال من هستن، زود به دنیا اومدیم... دنیا و زندگی ما در اون روزگار با روزگار شما از زمین تا آسمون فرق داشت.» مادربزرگ آهی از ته دل کشید. دلم می خواست همدردی کنم و سنگ صبورش باشم. با مهربانی دست های لرزانش را در دست گرفتم و پرسیدم: «چی شده؟ طوری آه می کشی که دل منم به درد می آری. از چی ناراحتی؟ نکنه از دست من دلخوری؟ اگر کار بدی کردم، بهم تذکر بده تا خودمو اصلاح کنم.»

نظرات کاربران درباره کتاب پائیز بلند