فیدیبو نماینده قانونی نشر معیار علم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تختخوابت را مرتب کن

کتاب تختخوابت را مرتب کن

نسخه الکترونیک کتاب تختخوابت را مرتب کن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تختخوابت را مرتب کن

بدون توجه به این‌که شما که باشید. در طی سه سال گذشته، من در خیابان توسط مردمی بزرگ که به داستان زندگی خود را به من تعریف می‌کردند متوقف‌شده‌ام: اینکه چگونه آن‌ها در مقابل کوسه‌ها فرار نکرده‌اند، چگونه آن‌ها زنگ را به صدا درنیاوردند، و یا اینکه چگونه هرروز صبح مرتب کردن بستر خود در مواجهه با سختی‌ها کمکشان کرده است. همه آن‌ها می‌خواستند در مورد اینکه چگونه این ده درس زندگی من را شکل داد و در مورد افرادی که الهام‌بخش من در طول زندگی حرفه‌ای‌ام بودند، بیشتر بدانند. این کتاب کوچک تلاش در راستای همین هدف است. هر فصل زمینه‌های کوچکی برای درس‌های شخصی فراهم می‌کند و همچنین داستان کوتاهی را در مورد برخی از افرادی که بانظم و انضباط خود، استقامت، افتخار و شجاعتشان به من الهام بخشیدند ارائه می‌دهد.

ادامه...

بخشی از کتاب تختخوابت را مرتب کن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول. روزتان را با یک کار تکمیل شده شروع کنید

اگر می خواهید دنیا را تغییر دهید...
با مرتب کردن تختتان شروع کنید.



سربازخانه دوره آموزش ویژه(۱) ایالات متحده، یک ساختمان سه طبقه وصف ناپذیر است واقع در ساحل کرونادو(۲) کالیفرنیا، که فقط صد متر از اقیانوس آرام فاصله دارد. در ساختمان هیچ تهویه مطبوعی وجود ندارد و در شب، با باز کردن پنجره ها، شما می توانید صدای جزر و مد و خیزاب کنار دریا را در برابر شن و ماسه بشنوید.
اتاق های سربازخانه بی تجمل هستند. در اتاق افسران، جایی که من آنجا با سه همکلاسی دیگر هم اتاق بودم، بجز چهار تخت، و یک گنجه برای آویختن لباس ها چیزی وجود نداشت. صبح هایی که من در سربازخانه می ماندم، از تخت خواب سربازی ام بلند می شدم و بلافاصله تختم را مرتب می کردم. این اولین وظیفه روز بود. روزی که می دانستم قرار است پر از بازرسی های یکنواخت، شناهای طولانی، دوهای طولانی تر، رد شدن از موانع، و آزار و اذیت مداوم از جانب مربیان تیم باشد.
"توجه!" رهبر کلاس، سرهنگ دوم دانل استوارت(۳)، با ورود مربی به اتاق فریاد زد: ایستاده در پای تخت. پاشنه پاهایم را به هم چسبانده و در حینی که افسر ارشد نزدیک تر می شد بدون حرکت ایستادم. مربی، با قیافه ای عبوس، بازرسی را با چک کردن بخش جلویی کلاه سبز رنگ شروع کرد برای اطمینان از اینکه "پوشش" هشت گوشه اش صحیح مسدود شده باشد. با حرکتی از بالا به پایین، چشم او هر سانت از لباس من را برانداز می کرد. آیا چین های روی بلوز و شلوار هم تراز بودند؟ آیا قسمت آهنین کمربندم همچون تابشی آینه ای صیقل داده شده بود؟ آیا چکمه های من به اندازه کافی خوب واکس زده شده بودند که او بتواند انگشتان خود را در انعکاس آن ببیند؟ با رضایت از اینکه استانداردهای بالای مورد انتظار از یک کارآموز گروه ویژه را دارم، او به بررسی تخت می پرداخت.
تخت به همان اندازه اتاق ساده بود، چیزی جز یک قاب فولادی و یک تشک نداشت. یک ورق پایین، تشک را پوشانده بود، و بالای آن یک ورقه دیگر بود. یک پتو پشمی که محکم در زیر تشک قرار داده شده بود گرمای مطبوعی را در شب های سرد سان دیگو فراهم می کرد. یک پتوی دوم نیز به طور ماهرانه ای به شکل یک مستطیل در پای تخت جمع شده بود. یک تک بالش، ساخته شده توسط شرکت فانوس دریایی برای افراد نابینا، در قسمت بالایی تخت و در زاویه ۹۰ درجه با پتوی موجود در پایین قرار داشت. این استاندارد بود. هر انحرافی از این نظم به "سینه خیز رفتن "و سپس در ساحل غلتیدن من می شد. تا زمانی که سرتاپایم با شن و ماسه مرطوب که به عنوان "بیسکوییت قندی" مشهور بود آغشته شود.
بی حرکت ایستاده بودم. می توانستم مربی را از گوشه چشمم ببینم. او به آرامی روی تختم نگاه کرد. باخم شدن، پتو و بالش را بررسی می کرد تا به درستی از هماهنگ بودنشان اطمینان حاصل کند. سپس، با دست بردن به جیبش، او یک سکه را بیرون آورد و چندین بار آن را به هوا پرتاب کرد تا به من بفهماند که آزمون نهایی تختخواب داشت سر می رسید. با یک پرتاب نهایی سکه به هوا پرتاب می شد و به نرمی روی تخت پایین آمد. سکه تنها چند سانت از روی تخت پرید، اما به اندازه کافی بالا بود که مربی آن را در دستش بگیرد.
مربی با تغییر حالت ایستادنش در چشمانم نگاه کرد و سرش را به معنای رضایت تکان داد. او هیچ گاه حرفی نمی زد. مرتب کردن تختخوابم فرصتی برای ستایش از من محسوب نمی شد. این کار از من انتظار می رفت. این اولین وظیفه من در روز بود، و انجام درست آن مهم بود. انجامش نشان دهنده نظم من بود. این کار توجه من به جزئیات را نشان می داد و در پایان روز به من یادآوری می کرد که من کار خوبی را انجام داده ام، چیزی که می شد به آن افتخار کرد، بی توجه به این که چقدر وظیفه کوچکی بود.
در طول زندگی من در نیروی دریایی، مرتب نمودن تختم یک وظیفه ثابت بود که هرروز می توانستم رویش حساب کنم. به عنوان یک سرباز جوان گروه ویژه در خارج از ناو(۴)، یک زیردریایی ویژه عملیاتی، در بهداری کشتی مستقر شدم، جایی که تخت ها چهارتایی روی هم انباشته شده بودند. پزشک سالخورده و خوش خلقی که بهداری را اداره می کرد اصرار داشت که هرروز صبح تختم را مرتب کنم. او می گفت که اگر تخت ها مرتب نشده و اتاق تمیز نشود، چگونه ملوانان می توانند انتظار داشته باشند بهترین مراقبت های پزشکی را دریافت کنند. همان طور که بعداً معلوم شد، این احساس پاکیزگی و نظم، اعمال شده در هر جنبه ای از زندگی نظامی بود.
سی سال بعد، برج های دوقلو در شهر نیویورک منهدم شدند. پنتاگون موردحمله قرارگرفته بود و آمریکایی های شجاع در یک هواپیما بر فراز پنسیلوانیا جان باخته بودند.
در آن زمان، من در خانه خود در حال بهبودی از یک تصادف چتربازی بودم. یک تختخواب بیمارستانی به دفتر کارم آورده شده بود و من بیشتر روزم را صرف دراز کشیدن روی آن می کردم تا بهبود پیدا کنم. من بیش از هر چیز دیگری می خواستم از آن تخت خارج شوم. مثل هر نظامی گروه ویژه دلم می خواست با همرزمانم در جنگ مبارزه کنم.
وقتی بالاخره به اندازه کافی خوب شده بودم که بتوانم بدون کمک از تخت بیرون بروم، اولین کاری که انجام دادم، کشیدن آرام ملافه ها، تنظیم بالش، و مطمئن شدن از اینکه تخت بیمارستان برای همه کسانی که به خانه من آمده بودند، قابل نشان دادن بود. این راه من برای نشان دادن این بود که من آسیب دیدگی را شکست داده و داشتم به زندگی عادی خود ادامه می دادم.
در عرض چهار هفته از ۱۱ سپتامبر، من به کاخ سفید منتقل شدم، جایی که من دو سال را در دفتر تازه تاسیس مبارزه با تروریسم گذراندم. تا قبل از اکتبر ۲۰۰۳، من در عراق در ستاد موقتمان در فرودگاه بغداد مستقر بودم. چند ماه اول را ما در تختخواب های سفری ارتش خوابیدیم.
بااین وجود، من هرروز صبح بیدار می شدم، کیسه خوابم را برمی گرداندم بالش را در سر تخت خواب قرار داده و برای روز کاری آماده می شدم.
در دسامبر ۲۰۰۳ نیروهای ایالات متحده صدام حسین را دستگیر کردند. او را در این مدت در اتاق کوچکی محبوس کرده بودیم. او نیز در یک تختخواب مسافرتی ارتش می خوابید، البته به اضافه تجملاتی چون چند ملافه و یک پتو. یک روز من برای اطمینان از اینکه سربازانم به طرز صحیحی از او مراقبت می کنند، به صدام سر زدم. باکمال تعجب متوجه شدم، صدام تخت خود را مرتب نمی کند. روتختی ها همیشه در پای تخت او چلانده شده و به نظر می رسید او چندان تمایلی برای مرتب کردنشان ندارد.
در طول ده سال پس ازآن، من افتخار همکاری با برخی از بهترین مردان و زنان این ملت را داشتم- از ژنرال ها گرفته تا سربازها، از دریاسالارها تا مستخدمین نیروی دریایی، از سفیران تا تایپیست های کارمند. آمریکایی هایی که در خارج از کشور برای حمایت از تلاش نظامی مستقرشده بودند، و با فداکاری بسیار برای محافظت از این ملت تلاش می کردند.
همه آن ها درک می کردند که زندگی سخت است و گاهی چیزی که بتونه روز شمارو خوب کنه وجود نداره. در جنگ سربازان می میرند، خانواده ها در غم و اندوه به سر می برند، روزهای شما طولانی و پر از لحظات مضطرب کننده است. شما در جستجوی چیزی هستید که بتواند آرامتان کند، که بتواند برای شروع روز خود به شما انگیزه بدهد، که بتواند در دنیایی که اغلب زشت است باعث افتخار باشد. اما این فقط مبارزه نیست. این زندگی روزانه است که نیاز به سازمان دهی دارد. هیچ چیز نمی تواند جایگزین قدرت و آرامش حاصل از ایمان فرد شود، اما گاهی اوقات یک عمل ساده نظیر مرتب کردن تخت شما می تواند انرژی مورد نیاز برای بلند شدن و شروع روزتان را به شما داده و خرسندی مورد نیاز برای ساختن پایانی مناسب به آن روز را در اختیارتان نهد.
اگر می خواهید زندگی خود و شاید جهان را تغییر دهید... با مرتب کردن تختتان شروع کنید.

تقدیم به
سه فرزندم: بیل، جان و کلی.
هیچ پدری نمی­تواند بیش از من به فرزندان خود افتخار کند. زندگی من به خاطر حضور شما هر لحظه رنگ بهتری به خود گرفته است.

و تقدیم به همسرم، جرجیان، بهترین دوست من، که تمام رویاهایم را ممکن ساخت.
من بدون داشتن تو چه می کردم؟

نظرات کاربران درباره کتاب تختخوابت را مرتب کن

خوندن این کتاب رو پیشنهاد میکنم... مخصوصا برای کسایی که وسط یه کاری یهو بیخیال میشن چون فکر میکنن از پسش بر نمی آین
در 2 هفته پیش توسط ساناز طهماسبی