فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهراه

کتاب شاهراه

نسخه الکترونیک کتاب شاهراه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۷۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شاهراه

شاهراه روایت پسر بودن است در تهرانِ سال‌های اخیر. در بابِ پرسه زدن در شهر و درکِ رازها و خاطراتِ گذشته‌ای نه-چندان دور. رمان درباره‌ی پسری است جوان که مدام گذشته‌ی خود را به یاد می‌آورد. گذشته‌ای که بخشی از آن با پدری خاص گره خورده و البته مکان‌هایی که او آن‌ها را دوست داشته است. دادخواه در روایتی بی‌وقفه، پیش‌رونده و مملو از تکه-های ریز و درشتِ داستانی، پازلی با قطعاتِ فراوان ساخته که باید تکمیل شود. خواننده‌ی شاهراه با رمانی قصه‌گو و شهری روبه‌روست که تلاش می‌کند از دلِ مکان‌ها حافظه‌ی یک دورانِ مملو از تغییر را بازیابی کند؛ حافظه‌ی دو دهه‌ی گذشته شاید. و این میان پسر گره می‌خورد در برخوردهایش با شهر، آزادی‌ای که در پرسه‌زنی‌های جسمی و ذهنی‌اش می‌سازد تا به رهایی برسد. و سؤال این‌جاست که آیا رستگار خواهد شد؟ تازه‌ترین رمانِ دادخواه راوی جست‌وجوی زمانی است «گم‌شده». دعوت به تماشای رنگ‌هایی که مدام در فضا دورتر می‌شوند. عیشِ زیستن و خون داشتن...

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.26 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شاهراه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

«نمی دانم چند سالم است، اما حس می کنم خیلی جوانم...»

ـ باغ آلبالو؛ چخوف ـ

پیش: باغبان دوره گرد

گذشته ی آبرومند

سال های بسیار ــ اما نه آن قدرها ــ دور... تا آن وقت ظاهر را به بهترین شکل حفظ کرده اند؛ وقتی سوار تله کابین می شویم، تازه به حالت غیرعادی میزبان ها پی می برم. پاترول زده دنده هوایی و مسیر سه ساعته ی رامسر را دوساعته آمده. توی راه به ابتکار بابا، هوپ بازی کرده ایم. فکر نمی کردم آن ها استقبال کنند، اما هوپ گفتن تا پای کوه ادامه داشته. یک، دو، هوپ... چهار، پنج، هوپ... اول خانم دکتر می سوزد و بعد من؛ آخر از همه بابا که در فراموش نکردن مضارب سه بی نظیر است. بعد از بازی، مامان به نیابت از همه پرتقال پوست می کَنَد و از برونشیت و سرفه های کش دار، که در چهارسالگی درگیرش بوده ام، با خانم دکتر درددل می کند؛ «منصوره جون، اگه نبودی سپهرم از دست رفته بود.» رو می کند به بابا. «مگه نه بهروز؟» اما بابا حواسش نیست و مُصرانه دارد دسته گل تازه را پیش فتاح، شوهر نچسب خانم دکتر، توجیه می کند؛ «خود مرادی گفت جا نزنم و ادامه بدم...» فتاح از یک نیسان وانت سبقت می گیرد و انگار چیزی یادش آمده باشد، در آینه به همسرش می گوید «منصوره، یادت نره برگشتیم با پدر تماس بگیری. یادم رفت به ت بگم زنگ زد.» خانم دکتر حواس پرتی شوهرش را ملیحانه سرزنش می کند و دوباره گرم گفت وگو با مامان ــ خوب است شما هم این طرف ها ویلا بگیرید ــ می شود «مورد اکازیون زیاد پیدا می شه.» عکس گلسا کوچولو درون قابی بندانگشتی از آینه ی پاترول آویزان است و دایم به شیشه ی جلو می خورد و تق صدا می دهد. مه غلیظ جنگلِ دو جانب تله کابین را گرفته؛ یعنی اگر برسیم بالا، می توانم یک مُشت مه بقاپم و بگذارم در جیب شلوارم؟ بلیت می گیریم و توی نوبت می ایستیم. صف جلو می رود و می نشینیم توی کابین. بهروز نزدیک درِ قرمز نشسته، روبه روی خانم دکتر، و من بین او و مامان. میانه ی مسیر هستیم و مه و سکوت درون هم فرو رفته اند . چشم ها را بسته و به شانه های مامان تکیه داده ام. کفش هایم موقع سوار شدن گِلی شده اند. فتاح همه اش نگاه شان می کند؛ خجالت می کشم: انگار گناهی کبیره مرتکب شده ام... برای تلافی، بی پلک به کله ی تاسش زل می زنم تا از من چشم بردارد و به جنگل بدوزد. چفتِ در لق است و خوب کیپ نشده. خانم دکتر چندبار می خواهد با فشار دست درِ کابین را کیپ کند تا سوز نیاید تو. اگر گلسا این جا بود، لابد ارتودنسی را برداشته و دندان هایش صاف وصوف شده بودند، اما نیست و انگار هیچ وقت همبازی کودکی های هم ــ شاید در روزگار مصر باستان ــ نبوده ایم ...
انگار شوخی است؛ شبیه ماجراهای بامزه ای که به جای گفتن، با حرکات بدن تعریف می کنند. اول خانم دکتر شروع می کند و بعد شوهرش. نمی توانم از قلاب ها و تسمه نقاله ها چشم بر دارم. مامان سعی دارد آرامش را حفظ کند و با خونسردی و احترام مانع شان شود، اما خانم دکتر دستگیره را محکم گرفته و هی تکان دادن کابین را بیشتر می کند. وقتی بابا می ایستد تا مانعش شود، فرز و سریع دست می اندازد و با غش غش های هیستریک درِ کابین را از بیرون باز می کند. تلوتلو می خوریم. چیزی نمانده بهروز پرت شود پایین. مامان لمس شده و فقط جیغ بنفش می کشد. من با زور ناچیز ده سالگی، پای تومانده ی بابا را می گیرم و مامان که کمی به خودش آمده، یقه ی بادگیرش را. بابای گلسا این طرف کابین چسبیده و مثل مرغ مقلد، شبیه همسرش شیهه های احمقانه می کشد. شانس می آوریم چیزی به پایان مسیر نمانده. نجات پیدا می کنیم و زن وشوهر مهربان و محترم را کت بسته تحویل پلیس می دهند. لحظه ی آخر خانم دکتر می گوید «می دونین تا حالا چندتا بچه به خاطر اشتباهات من کشته شدن؟» واقعاً که دیوانه است؛ او من را نکشته، بلکه زنده کرده و از برونشیت مزمن خلاص؛ و تا جایی که می دانم نقشی در غیاب تلخ دخترش نداشته و ندارد و نخواهد داشت... خوش باورانه است تصور کنی مرگْ متمدن و مبادی آداب می آید؛ گرومب گرومب قدم هایش شهر بزرگ ــ و جنگل جاده ی کناره ــ را از خواب خرس وار بیدار می کند. درهای لق به این سادگی کیپ نمی شوند؛ درست همان طور که اگر سیم تنبور پاره شود، باید چند روزی دست نگه داشت و بعد سراغش رفت... اگر کمی عقل در کله ی مامان بود، چهارسالگی ام را یاد مامانِ گلسا نمی انداخت؛ و از آن بدتر، از بهروز گواهی صحت ادعایش را طلب نمی کرد. عقل و ادب حکم می کند همه به قواعد بازی های خودمانی احترام بگذارند...
نمی دانم حالا کجای این دنیای هولناک زندگی می کنند. آیا به حالت عادی برگشته اند؟ شاید به امریکا مهاجرت کرده باشند و در خانه ای بزرگ و ویلایی نزدیک عموعلی و فائزه زندگی کنند. فتاح مو کاشته باشد و خانم دکتر طبابت را از سر گرفته باشد. خواهرها آخر هفته ها برای هم با مهر و علاقه پای توت فرنگی درست می کنند و عکس فوری اش را برای پدر پیرشان به آدرسِ خانه یا موسسه ی خیریه می فرستند. مدت های مدید است نامه های سرگردانی را که از آن دنیا ــ مرگ ها، غیاب ها، نقصان ها ــ می رسد، بی آن که به تمبرهای باهوش شان نگاهی بیندازم، نخوانده پاره می کنم... آیا فکر نکردن به مرگْ وظیفه ای درست و اخلاقی است؟ اگر به خودم قول نداده بودم امسال هر چه عادت قدیمی است کنار بگذارم، بعد از گذشت این همه سال، شاید خانم دکتر را همچنان در صدر پزشک های محبوب زندگی ــ در رقابت سرسخت با دو گزینه ی دیگر ــ باقی می گذاشتم...
بعد از دستگیری آن ها ، بابا محجوبانه می رود پیش افسر حراست و همدلانه شرایط روحی شان را توضیح می دهد و کتباً تاکید می کند که هیچ شکایتی ازشان ندارد. راستش را بگویم؛ هرگز از بابا این بزرگواری را انتظار نداشتم. دست های یخ زده اش انگار هنوز در دستم است، وقتی به شیوه ی مخصوص خودش از حقش می گذرد و از حق آن ها دفاع می کند. تنها همین چند دقیقه ی پیش تلاش برای قتل عمد را پشت سر گذاشته ایم و حالا او قدیس وار مسببانش را تبرئه می کند؛ رفتار پسندیده ای است، اما این بهروزی نیست که من می شناسم... کلید ویلا را نداریم. برنمی گردیم خزرشهر تا چمدان ها را برداریم. مامان طبق معمول، بی خیال و بی مبالات است. «جاشون امنه، بهتره بذاریم بمونن همون جا.» تاکسی. جاده ی رشت. تونل منجیل و دربست تهران... دیگر درباره ی پاترول، تسمه نقاله ها و حراست حرف نمی زنیم و جهان ناسازگار را در روزه ی اجباری سکوت مان شریک می کنیم. دو روز بعد، یک راننده ی تاکسی فکسنی نارنجی زنگ خانه مان را می زند. با بابا می رویم پایین و چمدان ها را تحویل می گیریم. وقتی می آوریم بالا، مامان انتظار دارد نامه یا یادداشتی ــ احتمالاً معذرت خواهی ــ در ساک یا چمدان ها پیدا کند. می گردد و می گردد، اما چیزی آن تو نیست. کِنِف و سرخورده دوباره بند می کند به ما که شوت بازی درآورده ایم و راننده تاکسی را سوال پیچ نکرده ایم که بار را کجا و از چه کسی تحویل گرفته است... بیهوده در تلاش است تا آب رفته ای را به جوی بازگرداند که سرچشمه اش را به دست خودش کور کرده. بعدها اعتراف می کند که از لحظه ی دعوت می دانسته نباید پا به مرز خزرشهر بگذارد. و شاید هنوز نداند اعترافش چه طور تمام این سال ها را دستخوش تشویش و تلاطم کرده. در هیچ فلسفه ای ننوشته اند اعترافْ فی نفسه طلب بخشایش است، اما مامان از آن تکان های مرگ بار به بعد، سخت تر دیگران را بخشید، سنگ تر شد و قدرت مواجهه با شر و خطا را از دست داد.
هنوز وقتی به آن لحظات که در ذهنم، انگار بر سنگ روزتا، حک شده اند فکر می کنم، تنها خنده های سربه هوای گلسا وقت پریدن از بوته های بلند آتش جلوم سبز می شود؛ و آن تفنگ آب پاش که تیرش خطا نرفت و به اهداف از پیش تعیین شده اصابت کرد و گذشته ها که بی رحمانه سپری ــ و حتا منتفی ــ شده اند... دستی دستی خودمان را به کشتن داده بودیم و از آن روز به بعد قرار نبود به این آسانی، روی آرامش به خودمان ببینیم و ندیدیم؛ آن قدرها که محتاج و لایق آرامش ــ و بخشایش ــ بودیم... بگذریم؛ خطر مرگ را فراموش کنیم و از سال های دور به اتفاق مهم هفته ی بعد برسیم... بالاخره انتظارها به پایان رسیده است و رهسپار مراسم خواستگاری هستم ؛ خودش گفته وقتش است: آردها را بیخته و الک را آویخته و نوبت سروسامان و زندگی زیر یک سقف رسیده. هفته هاست دلهره دارم؛ نمی دانم چه طور باید به او بگویم از ستون ها که سقف خانه را نگه می دارند بیزارم؛ واقعاً نمی شد مراسم را در یک باغ دلباز بگیریم و لحظه ای که قرار است دهان مان را شیرین کنیم، از میوه های باغ بچینیم؟
شاید دیوانه باشم، اما چه طور می توانم واقعاً سروسامان بگیرم، وقتی بی شک همین دو ساعت پیش بود که پای بابا را چسبیده بودم و اشکی مهیب در چشمان مه گرفته ام حلقه زده بود؟ داشتم او را در آسمان ها از دست می دادم: در اوج بهار؛ نه پایان زمستان...از حالا باید خودم را برای امواج دنگ وفنگ آماده کنم: خواستگاری، بله بُرون و پاتختی... این گرگم به هواهای گاه لوس و گاه بامزه و همیشه پُرتلفات. از چه می ترسی؟ تلفات را یکی یکی داده ای تا به این نقطه ی دلپذیر و ملس رسیده ای. یک، دو، سه... ببخشید؛ هنوز ناواردم و نمی توانم هوپ را به موقع بگویم... چهار، پنج... ش... لابد حالا خانم دکتر مثل ما فهمیده خوشبختی خانوادگی قوانین بی تقلب خودش را دارد و آکورد هوپ های خوشبخت را نباید به بهانه های دم دستی از خود دریغ کرد... گلسا تقدیر اندوهگین کودکی ات بود، اما هیچ نشانه ای بر ادامه ی این تقدیر مضحک نداری... حالا رویایی به روشنی نیم روز داری و دو فرعون درونت بار دیگر به جنگ برخاسته اند و تو از حالا می دانی کدام شان پیروز می شود...
نخستین قانون عشق: قسم نخور، اما قول بده تا عمر داری فراموش نکنی چه طور در آن شب زیبا یار پُرشیطنت را راضی کردی به پیوند ازدواج.... چه خوب که ماشین زمانْ مخلوط کن مولینکس نیست که موز، شیر، نارگیل و هر چه دم دستت می آید، تویش بریزی و دکمه را بزنی و به انتظار معجون جادویی ــ کیمیای سعادت؟ عصاره ی جاودانگی؟ ــ بنشینی... گیرپاژ می کُند. چرخ دنده هایش می شکند و هر چه در آن چرخه ی گریز از مرکز است می پاشاند به سروصورتت... اما حالا شاید چاره ی دیگری نباشد و مولینکس را باید اقلاً تا چند روز روشن و سرپا نگه داری. مثل میمون ها از این شاخه بپر به آن شاخه و موز و شیر و نارگیل را به امید کشفِ ــ بگذار تا جایی که اجازه داریم امیدوار باشیم ــ لحظات حیاتی و حقیقی تر روانه ی گردش گرداب کنی...
رفته ام دنبال یار. نمایش نامه خوانی یکی از دوستانش است. قرار گذاشته ایم همراهش بروم، اما جلسه با شورای شهرسازی بیش از انتظار طول کشیده و تکست داده و معذرت خواسته ام و برای بعدش قرار گذاشته ایم. چهارراه ولیعصر همیشه شلوغ است و برای دانشجوها سرشار از کافه های الهام بخش. زود رسیده ام. به ساعت نگاه می کنم؛ هنوز وقت دارم. شورای شهرسازی موافقت اصولی خود را با طرح پیاده راه میدان قدس تا تجریش اعلام کرده، اما عمراً اگر مغازه دارها به این راحتی بگذارند. اگر بشود چه جان دوباره ای بگیرد شمیران. چه آشتی ها و مواجهاتی پا بگیرد در آن مسافت دویست متری. برای اولین بار به عنوان یک معمار احساس می کنم حقِ شهر را ادا کرده و نقشی کوچک در شکل گیری یک ایده ی انقلابی داشته ام. آن قدر خون تازه می دود به رگ هایم که در لحظه تصمیم می گیرم بر انفعال و تنبلی غلبه، و قراری را که مدت ها قبل با خودم گذاشته ام عملی کنم. تا خیابان وصال و سازمان انتقال خون راه زیادی نیست. کارها سریع پیش می رود. به چند سوال خجالت آور جواب می دهم و با چک وچانه و توضیح، مسئول مربوطه را راضی به گرفتن خون می کنم. دراز کشیده ام روی تخت سفید و انگشت ها را به دستور پرستار بازوبسته می کنم. خون پُررنگ می رود تو کیسه. پنبه و چسب زخم. کیک و ساندیس. دوباره چهارراه و قرار دیدار.
پیاده می رویم تا خیابان جمهوری. می خواهد برای ضبط تمرینات شان یک رکوردر حرفه ای بگیرد... دست دردست؛ سفیدبخت و آهسته... همان جا می گوید «می خوام آرزوت رو برآورده کنم.» آن قدر این چند وقت برایش صغرا کبرا بافته ام که منظورش را درجا می گیرم. «چه طور به این نتیجه رسیدی؟» کوله اش را روی شانه جابه جا می کند. «تو فکر کن خواب نما شدم!» کوله را ازش می گیرم تا سبک بارتر باشد. «پس خواب های خوب برام دیدی.» قبل از آن که درِ اتوماتیک اولین فروشگاه برایش باز شود، جوابم را داده «برای جفت مون.» زیر پل حافظ هستیم، اما انگار داریم در آن پیاده راه شلوغ و پُرخاطره قدم می زنیم. از فروشگاه بزرگ سونی که می آید بیرون، طبق معمول متوجه می شوم کار خودش را کرده و آن چه می خواسته از اولین جا تهیه کرده است. روزِ اوست و اعتراض و خُرده گرفتن در کار نیست. کیک و ساندیس را از کیفم درمی آورم و می دهم دستش. «بزن روشن شی.»
یک لحظه احساس می کنم کوله اش بر شانه ام نیست و مثل یک پرنده پَر کشیده و رفته... می خواهم آرزویت را برآورده کنم؛ آیا واقعاً می خواهی آرزویت برآورده شود؟ برای کسی که بارها مجبور به دفن آرزوهای جمعی شده، سخت است بازیابی و بازسازی و بازآرایی وقایع و آرزوهای فردی؛ تازه چه کسی باور می کند بر من بیست و چندساله عمر قرون گذشته و از هزار لشکر ــ جنگ پشه با حبشه ــ سان دیده و در هزار مراسم سرود دسته جمعی خوانده ام...
وقتی فقط با یک نگاهِ رئیس وقت چشم آبی سازمان فرهنگی هنری ــ که بعداً یکی از جنجالی ترین چهره ها ی دهه شد ــ حکم به برچیدن کانون دادند، نمی دانستیم حرف مان را باید به گوش چه کسی برسانیم... ییلاق و قشلاقی بود برای خودش... نصف بچه ها را در فرهنگ سرای شفق سازمان داده بودیم و نصف دیگر را در فرهنگ سرای بهمن. فکر می کردیم شمال و جنوب تهران از آنِ ما و آواهای محیط زیستی مان است، اما رئیس جدید سازمان، این قرتی بازی ها را متعلق به دوره ی گذشته می دانست؛ حالا حرف نیازهای حیاتی مردم بود و وام ازدواج و این چیزها... وقتی عکس فعالیت ها را از دیوار غرفه های هر دو فرهنگ سرا جمع می کردیم، نردبان ها زیر پای مان سست بودند. نای ایستادن و برچیدن تابلوها را نداشتیم. ایراد گرفته بودند چرا در عکس ها بچه ها این قدر تنگ هم چپیده اند. گل گشت اطراف تهران؟ جمع آوری زباله ها اطراف سد لار و لتیان؟ با اجازه ی کی؟
دعوای شهرداری و دولت آن دو سال بالا گرفته بود و ما گوشت جلوِ توپ بودیم؛ کجا زندگی می کردیم که ظرف دو سال با دو برداشت کاملاً متضاد از فعالیت مدنی روبه رو می شدیم؟ چه گناهی مرتکب شده بودیم که از یوسف آباد تا کشتارگاه سابق، فاصله ها و بن بست ها هجوم می آوردند و نمی گذاشتند آرمان های طبیعت ورزانه مرزهای جدیدی را برای شهر رقم بزند... برای تمدد اعصاب ــ یک خداحافظی باشکوه ــ در آخرین جلسه ی کانونْ با سازمان انتقال خون تماس گرفتیم و درخواست پایگاه سیار کردیم تا بیاید و از جمع نه چندان کوچک ما خون بگیرد برای نیازمندان... دهه ی هشتاد را با دست های خودم در خاک دفن خواهم کرد؛ نکند اصرارم به ازدواج و رسمیت دادنِ ناگهانی به رابطه نتیجه ی این دست سرخوردگی ها باشد؟ شلوغش نکن. نیمه ی سوم لیوان را هم ببین: نه پُر است، نه خالی؛ آبی ساری و جاری است که روزی به جوی باز خواهد گشت...
رئیسِ چشم آبی را فراموش کن و درصدد باش چه طور برای این حجم از آینده ی نزدیک، گذشته ی آبرومند دست وپا کنی... و هوپ ها را مثل بابای گذشته ها ی دورْ سریع و به موقع بگویی و مضارب سه را تا روزِ شانزده هزار سال در خاطر نگه داری... و برای خواستگاری لباس نو نخری، اما بهترین لباست را بپوشی و یک بار برای همیشه جرقه ها را بر کابل های تله کابین فراموش کنی... بگو تا بر سنگِ روزتای سال های پیشِ رو بنویسند مصر را در جدال آینده میان آن دو فرعون چگونه یافتی؟... گلسا و ستاره همیشه برایت یادآور خاطره ای باستان شناختی بوده اند و در این باستان شناسیِ احساسات، رسیده ای به... رسیده ای به... رسیده ای به آن دو شمایل... قرینه ای برای اثبات این دغدغه ی مخدوش که زمانْ هرگز مخلوط کن مولینکس نبوده و بیشتر شبیه یک فِر آشپزخانه گذشته، حال و آینده را داغ و سرخ و گداخته کرده: تا مرز ذوب و واپاشی؛ اما چه بوده اند ــ چه هستند ــ آن دو شمایل؟ و چگونه گلسا و ستاره را مثل دو مهره ی شطرنج از یک سپاه کنار هم چیده اند... شاه و وزیر... اسب و رخ... بهروز، چه طور باید بگویم همه ی این سال ها تو را بی اندازه دوست داشته ام...

آمارنا

سال های نه چندان دور... بابا هر هنری در دنیا داشته باشد، از آداب آشپزی بهره ای نبرده است. یادمان نیست کیش رفتن های مامان دقیقاً از کِی شروع شد اما بابا از نخستین پرواز تنها یک شرط برایش گذاشته: جان جمیله، ما را بی غذا نگذار. مامان از خدایش است؛ خیالش راحت تر می شود وقتی مردان خانواده آشغال بیرون را نمی خورند و کاسه ی توالت فرنگی را نیمه شب دودستی بغل نمی گیرند. یخچال فریزر را از چلوخورش پُر می کند و دِ برو که رفتیم دنبال یک لقمه نان نسبتاً حلال در سواحل نیلگون خلیج فارس... پرواز برگشت مامان آن روز ده ساعت تاخیر دارد؛ مثل قحطی زده ها گشنه وتشنه مانده ایم. قرار بود خاله شهین برای مان ناهار بفرستد اما کله ی سحر زنگ زده و معذرت خواسته. «فرامرز باید بره دنبال عوارض شهرداری، یکی باید بوتیک رو بچرخونه.» گوشی را با خوشحالی قطع کرده ام و فهرست خاطره انگیز رستوران ها جلوِ چشمم ظاهر شده. دلم را حسابی صابون زده ام که پس از مدت ها، ناهار یک رستوران خوب افتاده ایم. بهروزخان خوش سلیقه است و این کاره ؛ یا آدم را جایی نمی بَرد یا بهترین جا را انتخاب می کند. صدقه سر معاشرت با فیلم سازها، پاتوق های شهر را از بر است: لوکس طلایی؛ هتل سویس؛ نایب ساعی . نمی دانم اما شب چه خوابی دیده که یکهو هوس می کند خودش آستین بالا بزند. هرازگاهی این بی عقلی ها ازش سر می زند، اما آخر ناهار روز تعطیل! خیلی سوزش دارد. می نشیند پشت میز آشپزخانه و برایم فلسفه های منطقی می بافد. «برنج رو می ریزی تو پلوپزو یه بندانگشت آب و نمک و روغن و درجه رو می چرخونی.» کِی از دست این شیطان رجیم نجات پیدا می کنم. «تُن ماهی که بیست دقیقه جوشید، روغنش رو بریز تو سینک. می گن سرطان زاست.» انگارنه انگار من درس و مشق دارم. می دانم که به مرگ گرفته است تا به تب راضی شوم؛ همه ی این کارها را خودش انجام می دهد تا جیکم درنیاید و در عمل انجام شده قرار بگیرم... برنج و روغن و درجه ی پلوپز. شعله ی گاز و کنسرو و آب جوش...
یک بالش گنده گذاشته ام زیر شکمم و درازکش دارم با ب. م. م و ک. م. م ور می روم... آه ای روح ریاضی، جسم تو را کدام دست مقدس به خاک خواهد سپرد؟ بی اختیار، سفره ی دلهره از امتحان ریاضی و آقای معلم را، که ما طفل معصوم ها را با فیثاغورث اشتباه گرفته، پیش بابا باز می کنم. بهروز آسان گیر و بی خیال، یک وری نشسته است روی مبل و دارد برنامه ی کودک ــ می بینی تو را به خدا؟ ــ نگاه می کند. اول نمی شنود، اما بعد که صدای تلویزیون را کم و حرف هایم را مثل ضبط صوت از نو تکرار می کنم، سبک بارانه می گوید «خب چرا تقلب نمی کنی؟» اخلاقیات را قورت داده است و یک آب هم رویش. «تقلب!» و بعد هم یک تکنیک. «زیرِ آهن ربای جامدادیت، اندازه ی یه طومار جا هست برای چپوندن کاغذ تقلب. کافیه پپه بازی درنیاری و طوری با اعتمادبه نفس تقلب کنی که انگار هیچ مراقبی دوروبرت وجود نداره...» من کجا سیر می کنم و او کجا؟ از رستوران محرومم کرده و حالا دارد از هنرهایش برایم می گوید. آن قدر غرق صحبت درباره ی فوت وفن تقلب شده ایم که جریانات آشپزخانه یادمان رفته. صدای انفجاری مهیب ما را به خود می آورد. می دویم توی آشپزخانه. ذرات لاابالی ماهی و روغن دیوار، کف و سقف گچ بری را گرفته اند. لوستر استیل آشپزخانه ــ جان مامان بسته است به این قوقول منقل ها ــ از شدت شبیخون کدر شده. انگار در این لحظه ی بی گذر، تمام ماهیان آب های گرم از ما انتقام گرفته اند. بابا چند دقیقه ای شرمنده و ساکت ا ست. نمی تواند بزند آن کانال و مثل همیشه با شوخی وخنده سروتهش را هم بیاورد. او به سقف نگاه می کند و من به دیوارها و چشم سوم خون چکان،از قاب عکس پیش بخاری به پت ومتی که ما هستیم. سگرمه های مامان رفته توی هم؛ یعنی کارمان زار است و چوب مان از حالا به خیس است...
دارم برای بابا... از حالا در فکرم چه سوسه ای بیایم تا پدرِ نمونه را مثل پوست خیار به مامان بفروشم. تا آمد خانه، مانتویش را درنیاورده، لوستر دلبند را نشانش می دهم و کاشی های ایتالیایی را که سه ماه پیش کاشی کار آورده و نصب کرده و کابینت های اسپانیایی را که دو ماه پیش نجار... وه که ما چه پول دار و مرفه ایم با اسیربری های مامان. وه که چه حظّی می کنم از لیچارهای آب نکشیده ی مامان خطاب به بابا و آن قیافه ی مظلوم پُرفریب که انگار حیوانکی ترین مرد این حوالی است... انگار از نیت پلیدم بو برده است که طبق معمول، موتور خلاقیت را به کار می اندازد و جوّ ساکت ــ اما متشنج ــ خانه را مثل تردستی زبردستْ عوض می کند. دست می گذارد بر شانه ام، هیکل لاغر ریغونه ام را سمت خودش می کشد و به تکه ا ی از ماهی که به جداره ی هود چسبیده اشاره می کند؛ «اونو ببین، شبیه یه خونه نیست؟» وا می دهم. «اوهوم، سقف خونه شم شیروونیه.» خرچنگ... درخت کاج... دود قطار... ذرات چسبان پاشیده، جهانی خیال انگیز برای هر دومان رقم زده اند.
قدرت تجسم بصری ام به اندازه ی بهروز قوی نیست، اما بی وقفه هر چه به ذهنم می رسد، می گویم؛ هر چند درون خودم می دانم که او تا ابد خلاق است و من راستگو. حتماً دیگر توی قیافه نیستم که بعد از خیال بافی نشاط آور دونفره، کنسرو دیگری از کابینت برمی دارم. «مواظب باش این یکی رو منفجر نکنی.» می گیرد؛ «یعنی ناهار نریم بیرون؟» هنوز در سنین آشفتگی و نادانی هستم و کاربرد ضرب المثل ها را درست نمی دانم. «اگه لالایی بلدی، چرا خوابت نمی بَره؟» می خندد. «این رو نباید این جا بگی.» حاضرجواب می شوم «فکر نون باش که خربزه آبه.» و با چشم به چراغ روشن پلوپز اشاره می کنم. جا می خورد و سرش را به نشانه ی غفلت می خاراند. «این یکی رو درست گفتی.» خوشم می آید ببینم توی هچل افتاده. «از الان بگم، تو تمیزکاری هیچ کمکی به ت نمی کنم.» چشم هایش نازک می شوند. «این گندو دوتایی بالا آوردیم نامرد.» چه قدر بدجنسم. «مطمئن نیستم مامانم همین نظر رو داشته باشه.» غش غش بی خیالش حرصی ترم می کند. «پیرزن رو از لنگه کفش می ترسونی؟» شکمم بدجور قاروقور می کند. «این آخرین فرصته، اگه می خوای پشتت رو خالی نکنم من رو ببر یه رستوران درجه یک.» همیشه بین ما بازی است؛ سرگرمی و بده بستانِ بی مزگی و بامزگی...
نشسته ایم در رستورانی رویایی در اوج تابناک شمیران که تراس بزرگ و صندلی های خوش فرم و تشکچه های رنگی دارد. نسیمی خنک از سمت کوه ها می وزد. سوفله و قزل آلای کبابی می خوریم؛ بابا تندتند و من آرام، انگار دارم به آخرین آلبوم خواننده ای که سال هاست آلبوم به بازار نداده گوش می دهم. محو ظاهر عجیب نمکدان و فلفلدان روی میز شده ام؛ مجسمه های کوچک چوبی به شکل فراعنه ی مصر. ریش استوانه و گونه ی لاغر. نیم تنه ی مرصع و تاج راه راه. چشم های موقر و بی حالت؛ انگار صاف به رب النوع آفتاب چشم دوخته باشند. فرعونِ سمت راست چشم از من برنمی دارد. فلفلدان را می چرخانم تا بیشتر از این همنگاه نشویم. بابای خوش اشتها قزل آلای به آن بزرگی را یک لقمه ی چپ کرده. مگر نمک برای سلامتی ضرر ندارد؟ پس چرا فرعون را این قدر بی ملاحظه بر ستون فقرات ماهی می پاشد؟ نگران استخوان ماهی هستم که راه گلوی یکی از ما دو نفر را ببندد و بشتابیم به دیار باقی. مثل بچه دوساله ها همیشه ماهی ام را مامان پاک کرده که حالا نیست. بهروز هم که فقط دارد می لمباند...
تازه وقتی غذای مان تمام می شود، توجهش به فُرم نمکدان جلب می شود. می گیرد دستش و می چرخاند. بر حاشیه ی آبی طلایی اش دست می کشد. یک تکه ی کوچک ماهی بالای لبش جا مانده. دستمال ابریشم قرمز را می دهم دستش و به بالای لبش اشاره می کنم. حواسش به فرعون هاست. «می ترسم مچ مون رو بگیرن، وگرنه جفتش رو بلند می کردم.» همه پدر دارند، ما هم پدر! گوشه ی لبش را پاک می کند و انگار فهمیده باشد زیاده روی کرده، در یک پرش نابهنگام ذهنی، قصه ای را برایم تعریف می کند که سال ها پیش در جریان تحقیق یک برنامه ی پخش نشده ی تلویزیونی خوانده است...
معبد آمون، بزرگ ترین معبد مصر باستان، هر ساله پذیرای راهبان نوآموز جوان است تا پس از ریاضت های سخت، خدمت گزاران شایسته ی خداوندگار آمون شوند؛ مناسک را به موقع به جا آورند و قربانی ها را سروقت به قربانگاه ببرند تا نیل همچنان پُرآب بماند و گندم ها برویند و گاوها بزایند و آمون خشم نگیرد بر نیل نشینان. از روز نخست به راهبان جوان می گویند آخرین پله ی کمال، رسیدن به پیشگاه کاهن اعظم است و شنیدن راز بزرگ از زبان او. سلوک نفَس گیر، هفت سال تمام طول می کشد. پس از هفت سال، وقتی تنها و تنها یکی از راهبان لایق تشرف نزد کاهن اعظم شده، کاهن پیر دیگران را مرخص می کند، مرد جوان را کنار خود می نشاند و راز بزرگ را آرام در گوشش دوبار تکرار می کند «خدای آمون وجود ندارد.»
سراسیمه به فرعون ها نگاه می کنم؛ بهتر نبود یکی شان شاه بود و دیگری ملکه؟ هنوز مانده تا سال های کنجکاوانه ی دبیرستان که در مجله ی دانستنی ها یا سروش نوجوان یا آفتاب گردان بخوانم دو فرعون بودند که یکی پس از دیگری بر تخت سلطنت نشستند. دومی را بزرگ ترین فرعون مصر می دانند؛ رامسس دوم یا رامسس کبیر که مصر را دگرگون و رشته های فرمانروای بزرگ پیش از خودش ــ آخناتون ــ را پنبه کرد. آخناتون را خیلی ها نخستین یکتاپرست جهان می دانند؛ او که بساط معابد آمون را برچید و آفتاب را نشانی از خالقی آسمانی دانست و عصر آمارنا را بنا نهاد و مصر را از شر کاهنان متقلب خلاص کرد. شاید آخناتون در کودکی از راهبان معبد آمون بوده و راز بزرگ را از زبان کاهن اعظم شنیده و آفتاب حقیقت چنان وجودش را تکان داده که سراسر دلتای نیل را به پرستش ذات احد و واحد واداشته؛ و این همان قدر محتمل است که کارآموزی رامسس و رسیدن او به پله ی آخر و خلوت سرنوشت ساز او با گوینده ی راز و اراده ی او در احیای معبد. هر دو می توانسته اند راز را به شیوه ی خود دریافت کنند و نتایج معکوس بگیرند. نفی و اثباتی در کار نبوده و نیست؛ سکه های مصری همیشه بیش از دو رو داشته اند... داستان فرعون ها با من همان می کند که توفان با شاخه های نورس بهار؛ و مگر شکستن همان شکفتن نیست، وقتی تا این لحظه از زندگی به هر چه دوگانه است بدبین بوده ای و از تضادها و تناقض ها همان قدر لذت برده ای که از تفاهم ها؟ نیم تنه های چوبی. عشق ها. فراق ها. تاریخچه ها و احساسات. نیل درونت گیاهان را سیراب و ماهیان را پروار می خواهد و می داند از قایق ران ها دقیقاً همان چیزی را باید خواست که از باغبان ها...
آن روز وقتی به خانه برمی گردیم، در بشارتی غریب، اکثر قریب به اتفاق ذرات ماهی از سقف و دیوارها پایین ریخته اند. تنها لکه های روغن برجا مانده که چاره اش دو دست رنگ ناقابل پلاستیک است. به آدم فروشی نیازی نیست؛ مامان برمی گردد و به خاطر معامله ی پُرسودش در جزیره، چندان به پَروپای ما نمی پیچد. راهب ها و فرعون ها؛ چرا این بازی برای ما کمتر از هفت سال طول می کشید؟ مرگْ بر آستانه ی معبد در انتظار کاهن بزرگ ایستاده بود و نیل را ریاکارانه در پس کوچه های امیرآباد جاری می کرد... بهروز؛ چرا با خودت روراست نیستی و باور نداری ماهی رنگین پولک این رودخانه ی پُرآب و دایمی بودی و استعداد پُرحرفی و پَرش ذهنی را به من به ارث دادی؟ چرا هیچ وقت باور نکردی پسرت سوفله ی سبزیجات را از قزل آلای کبابی بیشتر دوست دارد؟ حالا ضرب المثلش را یاد گرفته ام و به وقتش درِگوشی برایت تکرار خواهم کرد. تا آن موقع، همراه من به تماشای این بازسازی خام دستانه بنشین و بر تداخل نافرجام دهه ها به درون همدیگر نظارت کن. ممکن است چیزها پس وپیش به یادم بیایند، اما قرار است لاک پشت وار ادامه دهم و آدم ها را نه با اسامی مستعار که با زندگی های استعاری روانه ی شهری کنم که درصد کمی از ساکنانش در معبد ذهن من، شهروند قانونی محسوب می شوند... خاطراتْ همیشه با درصدی از خطا همراه اند؛ چه من و تو نقش اول شان باشیم، چه هرمز، ستاره، فرید، آزاده، نشمیل، کامران، داریا و سجاد... فقط من نیستم که عادت دارم همه چیز را به شکل رازهای بزرگ ببینم؛ این بازی زیرزمینی را اول تو شروع کرده ای. در این سفر با من همراه شو: آتن، سارایوو، باکو، لندن... تهران، سنندج، انزلی، اهواز... و تبریز که مادر همه ی شهرهاست... همه را از قبل درِگوشی برایت تکرار خواهم کرد؛ بعد از بازگشت...
به قوانین احترام بگذار کارآموز جوان: نه در مدرسه تقلب کن، نه در رستورانْ دزدی... و هر چه به ذهنت می رسد بنویس و بینداز توی قوطی؛ آن قوطی فلزی که هنوز بوی قرص نعنا می دهد، با این که زنگ زده... به خودت قول بده، در خطاکاری خاطرات، دنبال جراحی هیچ دوره ای از زندگی نباشی. این گمان ــ و بدتر، باور ــ که اگر فلان تجربه ها را پشت سر نمی گذاشتی، آدمی که امروز هستی نبودی، خیالی از جنس زباله های غیرقابل بازیافت است. کاش زندگی چنین بود و تجربه ها ی گذشته به کارِ زمانِ حال می آمد، اما گرداب زمانْ قبل از بلعیدن زندگی، اول منطقش را از کار می اندازد... روزی که خودت پدر شوی، تازه حال وروز بهروز را خواهی فهمید... نام پسرت را چه می گذاری؟ سام یا یاشار؟ و به او درباره ی عشق به قهرمانان دنیای شنا ــ دوست دارم خودم اولین مربی ات باشم ــ چه می گویی؟ و چه طور برایش توضیح می دهی که دنیا در اساس به قبل از ظهور مایکل فلپس و بعد از آن تقسیم می شود و در این تقسیم بندی، رمزورازهای فراوان نهفته است؛ سعی کن، قبل از سام یا یاشار، رمزورازها را در درجه ی اول برای خودت روشن کنی و بفهمی چه طور یک جوان نوزده ساله در المپیک آتن، با آویختن هشت مدال بر گردن، دنیا را تکان داد؛ اسطوره ای که تازه در آغاز فتح المپیک های دیگر بود: این است معنای آتن... این است شعر تهران؛ آن طور که تو به آن باور داری...

نظرات کاربران درباره کتاب شاهراه