فیدیبو نماینده قانونی نشر معیار علم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قمارباز

کتاب قمارباز

نسخه الکترونیک کتاب قمارباز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قمارباز

من در اتاق کوچکم، خاطراتم را جمع‌آوری می‌کنم. امروز، با اجبار من به رفتن به بازی رولت و قمار کردن برای پولینا الکساندروونا، شروع شد. صد و شصت فردریک او را به دو شرط پذیرفتم: اول اینکه نمی‌خواستم به‌حساب نصف و نصف مال کنم و دوم اینکه پولینا بعداً برای من توضیح بدهد که چرا یک همچه احتیاجی به پول دارد و واقعاً چه مبلغ پول مورداحتیاج اوست. نمی‌توانستم فرض کنم که او فقط به خاطر به دست آوردن پول می‌خواهد قمار کند. او بی‌شک و هرچه زودتر کمکم بود، برای مقصدهایی که من از آن‌ها خبری نداشتم پول لازم داشت. به من قول داد که اگر به قمار بروم، برایم توضیح بدهد. در سالن قمار ازدحام بود، چه قیافه‌های بی‌شرم و حریصی! من برای خودم راهی به‌طرف میز قمار وسط باز کردم و نزدیک «میز پا» جای گرفتم.

ادامه...

بخشی از کتاب قمارباز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

پس از دو هفته غیبت برگشته ام. کسان ما الآن سه روز است که در رولتبورگ، سکونت گزیده اند. خیال می کردم برای مانند مسیح انتظار می کشند ولی اشتباه می کردم. ژنرال که رفتاری و آسوده و فارغ داشت با من به تفرعن صحبت می کرد و مرا پیش خواهرش فرستاد پیدا بود که عاقبت موفق من پول قرض کند و نیز به نظرم آمد که ژنرال از نگاه من پرهیز می کرد.
ماریا فیلیپوونا که سرش خیلی شلوغ بود با من جز چند کلمه حرف نزد باوجوداین پول را از من گرفت شمرده و به گزارش من تا آخر گوش داد برای شام مجللی که به عادت مسکویی ها که هر وقت پولدار باشند می دهند منتظر مزنتسوف مردک فرانسوی(۴) و یک انگلیسی بودند پولینا آلکساندروونا وقتی مرا دید پرسید که چرا این قدر دیرکردم و بی آنکه منتظر پاسخ من باشد فوراً منصرف شد پیدا بود که در این کار تعمد داشت باوجوداین می بایست ما باهم صحبت می کردیم. آنچه می باید برای او بگویم بر دلم سنگینی می کرد.
به من در طبقه پنجم، یک اتاق کوچک داده بودند. در مهمان خانه، همه می دانستند که من از «ملتزمان رکاب ژنرال» هستم. همه چیز نشان می داد که آن ها موفق شده اند خودشان را این طور بنمایانند. در اینجا همه ی مردم ژنرال را یک رجل بسیار بزرگ و ثروتمند روز می شمارند.
پیش از شام، در ضمن دیگر ماموریت هایی که به من داد، دو تا اسکناس هزار فرانکی هم داد که خردکنم. من آن ها را در دفتر مهمان خانه خرد کردم و حالا مردم اقلاً برای مدت هشت روز ما را میلیونر حساب خواهند کرد. تصمیم گرفته بودم که میشل ونادینا را به گردش ببرم و توی پله ها بودم که ژنرال مرا خواست. وقت گیر آورده بود که از من بازجویی کند و بپرسد که بچه ها را کجا می خواهم ببرم؟ قادر نبود که مرا از رو به رو نگاه کند. خیلی دلش می خواست این کار را بکند ولی من در هر بار چنان نگاه مستقیم و خالی از احترامی بر او می دوختم که پیدا بود طاقتش را نداشت. با جملاتی پر از لغات قلمبه و در هم پیچیده که دست آخر سررشته اش گم می شد، به من
دستور داد که گردش ما باید در محوطه پارک انجام بگیرد و حداکثر تا کازینو بیشتر ادامه نیابد و آخرسر هم به خشم آمد و خیلی زننده و خشک گفت:
- وگرنه شما خیلی خوب بلدید که بچه ها را بردارید و به بازی رولت ببرید...
و بعد افزود که:
ـ معذرت می خواهم، من می دانم که شما جلف هستید و آماده این هستید که خودتان را به قمار بکشانید، به هر جهت درعین حال من الهه ی شما نیستم و علاقه ای هم ندارم که باشم، حق این را دارم که از شما بخواهم خودتان را به بدنامی نکشانید.
و من که از گفته خود او استفاده می کردم گفتم:
ـ شما فراموش کرده اید که من پول ندارم و برای اینکه آدم در قمار ببازد گویا پول لازم است.
ژنرال که اندکی قرمز شده بود در جواب من گفت:
ـ من حالا به شما می دهم.
توی کیفش را گشت و به دفتر یادداشت مراجعه کرد. در حدود صدوبیست روبل به من بدهکار بود و بعد از من پرسید:
- حالا چه باید بکنم؟ باید طلب هایتان را به تالر(۵) حساب کرد. فعلاً این صد تالر را بگیرید و درباره بقیه اش هم نگران نباشید.
من بی اینکه کلمه ای بگویم پول را گرفتم. او افزود:
ـ مخصوصاً گفته های مرا بد تعبیر نکنید. شما این قدر زودرنج هستید که...
اگر من این یادآوری ها را می کنم فقط به عنوان تذکر ساده ای است و فکر می کنم که حق دارم...
وقتی با بچه ها برای شام برگشتم به کسانم برخوردم که دسته جمعی راه افتاده بودند و نمی دانم به دیدن کدام یک از ویرانه های باستانی اطراف می رفتند؛ با دوتا کالسکه ی باشکوه و رفیع و با اسب های عالی. مادموازل بلانش با ماریا فیلیپوورنا یک کالسکه را اشغال کرده بودند و آن مردک فرانسوی و آن انگلیسی و ژنرال در دنبال آن ها با اسب می رفتند. عابران می ایستادند و کوکبه ی آن ها را تماشا می کردند. همه ی آن ها تاثیر خودش را کرده بود ولی ژنرال آدمی نبود که بتواند از آن سودی ببرد. من حساب کرده بودم که با چهار هزار فرانکی که از این سفر برایشان آورده بودم و با آنچه خودشان توانسته بودند قرض کنند، باید الآن هفت تا هشت هزار فرانک داشته باشند و این برای مادموازل بلانش خیلی کم بود.
مادموازل بلانش نیز به اتفاق مادرش در مهمان خانه ی ما منزل گرفته بود. مردک فرانسوی هم همین طور. گارسون ها او را موسولوکنت،خطاب می کردند. مادر مادموازل بلانش هم مادام لاکنتس خطاب می شد. شاید هم آن ها کنت و کنتس بود. من کاملاً شک داشتم که موسیولوکنت در موقع شام مرا به جا بیاورد.
ژنرال هم، طبق معمول هیچ در فکر معرفی کردن من نبود و یا اقلاً در فکر این نبود که اسم مرا برای او بگوید و موسیولوکنت هم، که در روسیه هم مدتی اقامت کرده بود،می دانست که یک آموزگار در نظر روس ها چه شخصیت کوچکی است.ولی گذشته از این ها او مرا خوب می شناخت. اما راستش را بخواهید آن ها هرگز منتظر نبودند که مرا سر میز ببینند. فکر می کردم که ژنرال فراموش کرده است دستورهای لازم را بدهد وگرنه بی شک مرا هم به میز مهمان دعوت می کردند.من خودم،خودم را معرفی کردم؛ گرچه این کار برایم به قیمت یک نگاه ناراضی ژنرال تمام شد و ماریا فیلیپوونای مهربان فوراً یک صندلی به من نشان داد. ملاقات با مستر آستلی، مرا از موقعیت دشواری که داشتم نجات داد و خواه یا ناخواه من خودم را شریک در جمع آن ها می دیدم.
این مستر آستلی یک انگلیسی اصیل بود. من با او در پرس قبل از اینکه به کسان خود بپیوندم،آشنا شده بودم. آنجا مقابل یکدیگر منزل گرفته بودیم.
بعد هم او را در مرز فرانسه ملاقات کردم و بعد هم در فاصله ی پانزده روز دوبار در سوییس دیدمش و حالا او را در رولتنبورگ می یافتم. آدمی به این کم رویی ندیده بودم. کم رویی را به حد
حماقت رسانده بود. خودش از این کم رویی اطلاع داشت، چون بی شک آدم احمقی نبود. گذشته از این، جذاب و فروتن هم بود. از آغاز همان اولین برخوردمان در پروس، من موفق شده بودم با او حرف بزنم.
برایم گفته بود که در همین تابستان به «دماغه شمال» مسافرت کرده بود و گفته بود خیلی میل داشت از بازار مکاره ی «نیژنی نوو گرود» دیدن کند.
نمی دانستم چطور با ژنرال آشنا شده است؟ به نظرم می آمد که عاشق دیوانه پولینا است. در موقع ورودش، مثل شقایق قرمز شد.
خیلی خوشحال بود از این که سر میز، مرا کنار خودش می دید و با من درست مثل یکی از دوستان صمیمی خود رفتار می کرد.
سر میز، مردک فرانسوی با وضعی توهین آمیز نشسته بود و همه را از بالا نگاه می کرد. در مسکو، برعکس، این طور که به یاد من مانده است همیشه داد سخن می داد. از مسائل مالی و سیاست روز، خیلی صحبت می کرد. ژنرال گاهی به خودش اجازه می داد که با او مخالفت کند ولی خیلی با فروتنی و فقط برای حفظ شخصیت خودش.
خلقم سخت تنگ بود و طبق معمول، قبل از شام باز این سوال همیشگی را از خودم کرده بودم که «چرا من به این ژنرال چسبیده ام؟ چرا آها را مدتی پیش ترک نکرده ام؟» گاهی نیم نگاهی به پولینا آلکساندروونا می افکندم که کوچک ترین توجهی به من نداشت. عاقبت خشم بر من مستولی شد و از جا دررفتم.
با صدایی بسیار بلند، خود را وارد بحث کردم. بیش از همه وسیله ای می جستم که با آن مردک فرانسوی دربیفتم. درحالی که خطابم به ژنرال - فکر می کنم که حتی حرف او را هم قطع کردم- به او یادآوری کردم که در تابستان گذشته، روس ها هرگز نمی توانستند غذای خود را سر میز مهمان خانه ها صرف کنند. ژنرال نگاهی پر از تعجب به من افکند و من ادامه دادم:
- شما این در کم احترام برای خودتان قایل هستید که هرگونه توهینی را تحمل می کنید. در پاریس، در کنار رود رن، و نیز در سوییس، میز مهمانی ها چنان با این لهستانی ها و رفقای جان جانی فرانسوی شان اشغال شده که یک روس، حتی کوچک ترین محل اعرابی هم ندارد.
این ها را به زبان فرانسه می گفتم. ژنرال نگاهش را همین طور به من دوخته بود؛ و نمی دانست که خشمگین شود و یا فقط به این بی نزاکتی من با تعجب نگاه کند؟ مردک فرانسوی، همان طور که از بالا با آدم حرف می زد رو به من گفت:
- حتماً به شما تذکر خواهند داد.
من در جوابش گفتم:
- در پاریس من با یک لهستانی مشاجره ای داشتم. بعد هم با یک افسر فرانسوی که از او طرفداری می کرد. ولی یک عده از فرانسوی ها طرف مرا گرفته بودند؛ و به حرف های من گوش می دادند که تعریف می کردم چطور نزدیک بود در فنجان قهوه جناب کشیش مونسینوز، تف بیندازم.
- تف؟

ژنرال با صدای بلند و تعجب آمیز این را گفت. نگاهش دور میز می گشت. مردک فرانسوی مرا با نگاهی تحقیرآمیز می نگریست. من جواب دادم:
- البته! دو روز تمام به این فکر می کردم که مواظبت و رسیدگی به کارهای شما مرا به رم خواهد کشاند. ازاین رو به سفارت پاپ مراجعه کردم که گذرنامه ام را ویزا کنم. در آنجا یک کشیش ریزه ی پنجاه ساله مرا پذیرفت.
لاغر بود و قیافه سرد و یخ زده ای داشت و با لحن مودب خشک از من خواست که صبر کنم. من کار داشتم ولی باوجوداین نشستم و کتاب عقیده ی ملی را از جیبم درآوردم و به خواندن یک مقاله ی توهین آمیز نسبت به روسیه پرداختم. در این هنگام حس کردم که از اتاق پهلوی کسی را، خدمت کشیش مونسینور راهنمایی کردند. کشیشی که مرا پذیرفته بود مشوش شد و شروع کرد به دعا خواندن. من درخواستم را تکرار کردم و او این بار خیلی خشک تکرار کرد: «باید صبر کنم.» پس از یک لحظه، یک اتریشی وارد شد و من خیال کردم که او بی معطلی به طبقه اول راهنمایی خواهد رفت. من که خیلی اوقات مطرح شده بود صاف ۴۱۶ رفتم و با لحنی تند و یک دنده اظهار داشتم: «حالا که جناب کشیش مونسینور اشخاص را می پذیرد، می تواند کار مرا هم زود انجام بدهد.» آقای کشیش کمی عقب رفت و هاج و واج مانده بود.
مثل اینکه می خواست بگوید، چطور یک روس بی هیچ چیز، جرئت می کند خودش را با مهمانان جناب کشیش مونسینور مقایسه کند؟ و خیلی با بی حیایی و مثل اینکه خوشحال است از این که به من حمله می کند، سرتاپای مرا برانداز کرد و بعد فریاد کشید: «خیال می کنید که عالی جناب کشیش مونسینور حاضر خواهند شد قهوه شان را به خاطر پذیرفتن شما کنار بگذارند؟» من هم خیلی سخت تر و بلندتر از او فریاد کشیدم: «اهه! من خودم را مسخره قهوه عالی جناب مونسینور شما که نکرده ام! من توی قهوه اش تف می کنم! اگر فوری کار گذرنامه ی مرا تمام نکنید، می روم و خودم پیدایش می کنم!» و آقای کشیش درحالی که ترسیده بود عقب عقب تا دم در رفت و گفت: «چه طور؟ وقتی یک جناب مطران را به حضور پذیرفته اند؟» و دست هایش را بازکرده بود و صلیب وار جلوی در را گرفته بود و می خواست به من بفهماند که اگر بمیرد نخواهد گذاشت که بگذرم. من از گفته های خودش استفاده کردم و گفتم که لامذهب و وحشی خستم و همه کشیش ها و مطران ها و اسقف های او را به مسخره می گیرم و غیره... خلاصه خودم را سختگیر نشان دادم. کشیش، نگاهی پر از کینه به من افکند، گذرنامه ام را از دستم به سختی بیرون کشید و به طبقه اول رفت و پس از یک لحظه، تذکره من ویزا شده بود. می خواهید ببینیدش؟
گذرنامه ام را از جیبم درآوردم و ویزای نماینده پاپ را نشان دادم. ژنرال که گویا می خواست چیزی بگوید گفت:
- اجازه بدهید.
مردک فرانسوی خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت:
- شما خوب کاری کرده اید که خودتان را بدین و وحشی معرفی کرده اید، این کار خیلی احمقانه نبوده است.
آیا لازم است که بازهم درباره ی روس های خودمان مثل بیاورم که جرئت نمی کنند دم بربیاورند و نزدیک است که ملیتشان را هم انکار کنند؟ مطمئن باشید که در پاریس، اقلاً در مهمان خانه ای که من زندگی می کردم، وقتی داستان مشاجره ی مرا با آن کشیش شنیدند خیلی بیشتر از من توجه می کردند. یک لهستانی گنده بک که بیشتر از همه مهمان خانه نشین ها با من دشمنی داشت، ازآن پس با من جور دیگری رفتار می کرد. فرانسوی ها بازهم گذاشتند تعریف کنم که دو سال پیش من باکسی برخورد کردم که در سال ۱۸۱۲ یک تیرانداز فرانسوی او را با تیر زد بود، فقط برای اینکه دلش خواسته بود تفنگش را خالی کند. این شخص در آن وقت یک بچه ی ده ساله بوده است که خانواده اش وقت نکرده بودند مسکو را ترک کنند.
مرد فرانسوی، دیگر از جا دررفت و گفت:
- غیرممکن است! سربازهای فرانسه رو به بچه ها تیر خالی نمی کردند!
و من در جواب گفتم:
- باوجوداین، این حقیقت محض است. این داستان را من از یک افسر بازنشسته ی شرافتمند شنیدم و نیز جای زخم را هم، خودم روی گونه اش دیدم.
مردک فرانسوی تند تند و با عجله حرف می زد. ژنرال می خواست از او حمایت کند. ولی من به او ازجمله سفارش کردم که برود و خاطرات ژنرال پرووسکی(۶) را که در سال ۱۸۱۲ زندانی فرانسوی ها بوده است مرور کند. دست آخر ماریا فیلیپوونا، به قصد برگرداندن مطلب، موضوع دیگری را به میان کشید. ژنرال خیلی خودش را از من ناراضی نشان می داد زیرا من و مردک فرانسوی به فریاد کشیدن افتاده بودیم.
مجادله ما دو نفر، عکس برای مستر آستری خوشایند به نظر می رسید و او درحالی که از روی صندلی بلند می شد، از من خواست که یک گیلاس شراب با او بنوشم.
عصر در موقع گردش، من توانستم با پولینا آلکساندروونا یک ربع ساعتی صحبت کنم. همه از راه پارک به سمت قمارخانه راه افتاده بودند. پولینا روی نیمکت مقابل سوار نشسته بود و به نادینا اجازه داده بود که برود و، نه زیاد دور ازآنجا، با رفقای کوچکش بازی کند. من نیز میشل را گذاشته بودم که برود و ما تنها مانده بودیم.
طبق معمول از اوضاع واحوال صحبت کردیم. پولینا عصبانی شده از اینکه من بیش از هفت صد فلورین نتوانسته بودم به او تحویل دهم، او یقین داشت که در پاریس من جواهراتش را به دو هزار فلورین و حتی بیشتر از این به گرو خواهم گذاشت و می گفت:
- من پول بیشتری دارم وگرنه از دست خواهم رفت.
از او پرسیدم که در مدت غیبت بچه ها گذشته است. و او گفت:
-هیچ چیز. جز این که، از پترزبورگ دو خبر جدید دریافت کرده ایم. اول این که «مادربزرگ» سخت مریض است و سپس، دو روز بعد، خبر این که او خواهد مرد. این خبر دومی را از، ئیموته پتروویچ داشتیم که به مطمئن بودن مشهور است؛ و حالا منتظر خبر قطعی هستیم.
-پس حالا همه منتظر مرگ او هستند.
-بله، همه. از شش ماه پیش تا حالا این تنها امید است.
من پرسیدم:
- و شما هم؟ شما هم امیدوارید؟
-ولی من هرگز با او خویشاوندی ندارم. من فقط دخترخوانده ی ژنرال هستم. باوجوداین می دانم که مادربزرگ، مرا در وصیت نامه اش فراموش نخواهد کرد.
من با اطمینان خاطر گفتم:
-به نظر من شما پول خوبی به ارث خواهید برد.
- بله، او مرا خیلی دوست می دارد ولی چرا به نظر شما این طور می آید؟
من هم به نوبه ی خود از او سوال کردم:
-بگویید ببینم، مثل اینکه آقای مارکی هم در جریان همه این اسرار خانوادگی هست؟
پولینا با نگاهی جدی از من پرسید:
- این مطلب به چه درد شما می خورد؟
- اگر اشتباه نکرده باشم گویا ژنرال وسیله ای را پیداکرده است تا از او قرض بگیرد؟
- خوب حدس زده اید
- پس شما خیال می کنید که اگر او از وضع مزاجی «بابوشکا(۷)» خبر نداشت در کیسه اش را این طور شل می کرد؟ یادتان هست که موقع شام وقتی از مادربزرگ صحبت بود او اسمش را سه بار،» بابوشکا» گفت؟ چه خویشاوندی نزدیکی!
- شما حق دارید! هم چین که بفهمد من هم ارث می برم فوراً از من خواستگاری خواهد کرد. این چیزی است که می خواستید بدانید؟
- من فکر می کردم که این کار مدتی است شده است!
پولینا جواب داد:
و بعد از یک دقیقه سکوت ادامه داد که:
- این انگلیسی را کجا دیدید؟
- من مطمئن بودم که درباره این مطلب از من سوال خواهید کرد.
و بعد برایش ملاقات پیشین خودم را با مستر آستری نقل کردم و دنبال آن افزودم که:
- خیلی محجوب است و خیلی زود سرخ می شود. مسلماً باید عاشق شما باشد.
پولینا اظهار داشت:
- بله عاشق من است.
- او، ده برابر این مردک فرانسوی ثروت دارد. راستی این یارو ثروتی هم دارد؟ نمی شود درباره ی ثروتش شک کرد.
- آنچه درباره اش هیچ شک نمی شود کرد این است که او یک قصر دارد. ژنرال این را همین دیروز برای من گفت. همین برای شما کافی است.
- من اگر جای شما بودم در ازدواج با انگلیسی تردید نمی کردم.
پولینا پرسید:
- چرا؟
- مردک فرانسوی قشنگ تر است ولی آدم پستی است. این انگلیسی گذشته از شرافتمندی اش ده برابر او ثروت دارد.
پولینا آرام تر از همیشه گفت:
- بله ولی فرانسوی، گذشته از مارکی بودنش خیلی هم باهوش تر از انگلیسی است.
من با همان لحن ادامه دادم:
- راستی حقیقت دارد؟
-خیلی هم حقیقت دارد.
سوال های من برای پولینا خیلی ناخوشایند بود. می فهمیدم که می خواهد مرا با لحن کلام خود با شگفت آور بودن جواب هایش تحریک کند. فوری همین را به او گفتم و او در جوابم گفت:
- چه می خواهید؟ من خوشم می آید که ببینم شما خشمگین بشوید. گذشته از این که شما باید صبر و تحمل مرا در مقابل حدس ها و سوال های خودتان جبران کنید.
و من به آرامی جواب دادم:
- اگر من غیر حق ادعا می کنم که حق ایراد همه گونه سوالی را از شما دارم، فقط به خاطر این است که برای هرگونه جبران مافاتی آماده ام و حتی حاضرم الآن زندگی ام را به شما تقدیم کنم.
پولینا زد زیر خنده و گفت:
-آخرین باری که ما از کوه شلاگنبرگ بالا می رفتیم شما گفتید که با یک اشاره من حاضرید خودتان را با سر به پایین پرت کنید. یادتان هست که گودی پرتگاه هزارپا بود؟ عاقبت روزی خواهد رسید که من این اشاره را بکنم! آن هم فقط برای این که ببینم شما چه طور به قول خودتان وفا می کنید، و مطمئن باشید که از این راه به روحیات شما پی خواهم برد. من از شما درست برای این نفرت دارم که مجازتان گذشته ام و به شما خیلی اجازه داده ام و بازهم بیشتر خواهم داد. چون به شما احتیاج دارم، و چون به شما احتیاج دارم، باید فعلاً با شما مدارا کنم.
پولینا داشت از جایش بلند می شد، لحن کلامش آمیخته به هیجان بود. او از مدتی پیش همیشه صحبت های میان ما را، با یک لحن پر از بغض تمام می کرد.
بله، درست خود این کلمه، پر از بغض.
من از او پرسیدم:
اجازه می دهید که یک سوال دیگر هم بکنم؟ مادموازل بلانش کیست؟
این سوال را برای این کردم که نگذارم او بی اینکه عقیده ی خودش را درباره ی مادموازل بلانش بیان کرده باشد، برود.
- شما هم خوب میدانید که مادموازل بلانش کیست. هیچ واقعه ی تازه ای از موقع حرکت شما تاکنون به وقوع نپیوسته. مادموازل بلانش هم، مانند مادرش و نیز مانند رفیقش آقای مارکی، از خرابی کار ما بی اطلاع نیست.
- و ژنرال هم عاشق دیوانه ی اوست؟
-فعلاً گفت وگو در این نیست. خوب گوش بدهید. این هفت صد فلورین را بگیرید و با آن در بازی رولت هرچه بیشتر بتوانید، برای من پول به دست بیاورید. من هرچه زودتر و بیشتر به پول نیاز دارم.
در این موقع نادینا را صدا کرد و رفت تا نزدیک قمارخانه به دیگران بپیوندند. من اولین راه باریک طرف چپ را گرفتم و همان طور که می رفتم به حیرت و سرگشتگی خودم آزادی عمل داده بودم. فرمان او درباره بازی رولت مثل ضربه ی یک چوب دستی روی سر من اثر کرده بود. چیز عجیبی بود.
درصورتی که این همه موضوع برای اندیشیدن داشتم، به تحلیل احساساتی که به خاطر پولینا در من انگیخته می شد، مشتاق بودم.
راستش را بگویم در مدت این پانزده روز غیبت، قلبم بسیار آسوده تر و سبک تر از امروز بود، از امروز که برگشته بودم. بااین همه، در سفر، خودم را بیش ازاندازه غصه دار حس می کردم و رفتار من مانند کسی بود که در آب جوش سوخته باشد. حتی او را هرلحظه در خواب می دیدم.
یک بار (در سوئیس اتفاق افتاد) موقعی که در اتاق قطار مسافری بودم خوابم برده بود و به نظرم با صدای بلند با پولینا در خواب حرف زده بودم و این مطلب را همه هم سفران مرا به خنده انداخته بود. امروز یک بار دیگر از خود پرسیدم: «آیا او را دوست دارم؟» و باز یک بار دیگر نمی دانستم چه جوابی بدهم یا بهتر بگویم، برای صدمین بار به خودم جواب دادم که از او نفرت دارم.
آری در نظر من زشت و کریه بود. دقایقی بود - در پایان هر یک از مکالماتمان- که در آن ها من حاضر بودم نیمی از عمرم را بدهم تا بتوانم او را خفه کنم؛ قسم می خورم که اگر ممکن بود یک دشنه را آهسته در سینه ی او فروکرد، من با لذت و خوشنودی این کار را می کردم. باوجوداین به شرافتم قسم می خورم که اگر در قله شلانبرگ به من راستی گفته بود: «خودتان را پرت کنید.» فوراً خودم را، بازهم با خوشنودی و لذت، پرت کرده بودم. آن وقت هم این را می دانستم از این راه یا از یک راه دیگر، عاقبت این بحران خاتمه می یابد.
او هم این را خوب می داند. فکر این که من به وضوح می دانم او از من فراری است. و این که نمی توانم هوس های خودم را صورت واقعیت بدهم. اطمینان دارم که این فکر برای او رضایت خاطر بیش از اندازه ای فراهم می کند، وگرنه که این قدر محتاط و مآل اندیش است، کجا می توانست خودش را این طور با من خودمانی و صادق نشان بدهد؟ حس می کردم که او تا الآن با من مثل آن امپراتیس قدیمی رفتار می کند که جلوی غلامش لخت می شد و او را هرگز مثل یک مرد تلقی نمی کرد. بله؛ هزار دفعه می گویم، او مرا، مثل یک مرد، نگاه کرده است.
باوجوداین، به من ماموریتی داده بود. ماموریت این که بروم و در بازی رولت، هرچه بیشتر برایش پول به دست بیاورم . وقتی این را نداشتم که از خودم بپرسم چرا و در چه مدتی باید پول به دست آورد و یا چه سبب ها و علل جدیدی، در این مغز همیشه مشغول به کار، جایگزین شده است.
به اضافه، در مدت این پانزده روز، بی شک وقایع تازه ای به وقوع پیوسته بود که من هنوز حسابش را نمی کردم.
می بایست همه این مطالب روشن می شد و هرچه زودتر واضح می گردید ولی فعلاً این ها اهمیت نداشت. مهم این بود که من باید به بازی رولت بروم.

نظرات کاربران درباره کتاب قمارباز