فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتیبه پارسی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حضور در وضعیت صفر

کتاب حضور در وضعیت صفر

نسخه الکترونیک کتاب حضور در وضعیت صفر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب حضور در وضعیت صفر

خودم بنامم اما به‌نظرم خیلی بیشتر از اینهاست. وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، به این باور می‌رسم که تمام این اتفاقات، تسهیل‌گر بیداری‌ام بوده‌اند. در محدودیت صفر نوشته‌ام که بیداری سه مرحله دارد، اما به‌نظر می‌آید که این دیدگاه کامل نیست چرا که بیداری در واقع شامل چهار مرحله است. مرحله‌ی چهارم پا را فراتر از محدودیت صفر گذاشته و وارد مرحله‌ای می‌شود که در آن روح الهی از طریق شما زندگی می‌کند. در این کتاب تمامی مراحل را به تفصیل شرح خواهم داد. جو ویتالی

ادامه...

بخشی از کتاب حضور در وضعیت صفر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار. تجربه ی من با مورنا سیمئونا

وقتی جو ویتالی از من خواست تا از تجربه ام با مورنا سیمئونا، کاهونا لاپائو(۹) برایش بگویم بلافاصله آرامش عمیق و احساس سبکی ای که در حضور مورنا تجربه می کردم، سرتاپای وجودم را فرا گرفت. او انسانی باشکوه بود، مرا به یاد مادربزرگ مادری ام آهلیا که مرا در شیلی بزرگ کرد و عشق بی قید و شرطش را به من هدیه داد می انداخت.
البته برای پی بردن به خاص بودن مورنا نیازی نبود زیاد در کنارش باشید. او جاری بود، طبیعت در اطرافش تغییر می کرد. همیشه هر جایی که نیاز به کمک بود داوطلب می شد. طوری به شما نگاه می کرد که گویی چیزی فراتر از بدن فیزیکی تان را می بیند. او به معنای واقعی کلمه شفادهنده بود.
مورنا در سال ۱۹۸۴ برای زندگی به ایالت نامتمرکز ما، لا جولا فارمز رُود(۱۰)، منطقه ای انحصاری در لا جولای (ایالت سن دیگو) کالیفرنیا آمد.
در آن ملک چهار خانه ی مجزا وجود داشت و یکی از آنها کلبه ی بامزه ی کوچکی بود که مورنا در آن سه ماه زندگی کرد.
پس از گذشت چند هفته از اقامت او در آنجا هر کسی از کنار ملک مان عبور می کرد می پرسید که آیا باغبان جدیدی استخدام کرده ایم یا در چشم انداز ملک تغییری ایجاد کرده ایم. همه چیز بی نهایت سرزنده و مملو از زندگی بود. طبیعت در اطراف او تغییر می کرد و سر تعظیم فرود می آورد. این تجربه ی ماورائی من در اوایل دهه ی سوم زندگی ام بود، زمانی که تازه داشتم چیزهایی در مورد اصول کلی معنوی، که از ازل بر زمین حاکم بوده فرا می گرفتم.
گاهی وقتی از تورهای گردشگری «پول و شما(۱۱)» برمی گشتم او به وجودم شفای به خصوص و پیشرفته ای از هواوپونوپونو می داد تا انرژی ام پاکسازی شود. پس از این پاکسازی احساس می کردم استحمام کرده ام. واقعا الهی بود. مورنا مدام مرا تشویق می کرد که با اجرای این روش و تکرار کلمه ی هواوپونوپونو انرژی ام را پاک نگه دارم.
قطعا مورنا خاص بود.
او از تیره ای از کاهوناها است و تصمیم گرفته برای کمک به رهایی افراد از تروماها و وقایع غمگین گذشته که در ناخودآگاه شان ثبت شده و هر لحظه از زندگی شان را تحت الشعاع قرار می دهد، روش تاثیرگذار هواوپونوپونو را که از آموزه های باستانی روش هونای مردمان هاوایی گرفته شده به روز کند.
تصمیم مورنا برای فاش کردن رازی که هاواییایی ها تا چندین نسل آن را به صورت رازی خاموش نگه داشته بودند از محبوبیت او در برخی جوامع کاست و برخی گروه ها او را طرد کردند. مورنا عاشق انسان ها بود، سعی داشت به همه کمک کند تا از شر رفتارهای ناخودآگاه شان خلاص شوند و لایه های زیرین ضمیر ناخودآگاه شان را پاک کنند. او شجاع بود و به هدفش کاملا آگاهی داشت.
غایت او این بود که به مردم بیاموزد چطور از محدودیت های خود رهایی یابند، چطور غل و زنجیرهای آکا را که طی سالیان سال به وجود آمده از هم بگسلند و با خانواده ی درون خود هم آواز شوند.
آاُماکوا: آ اُ به معنای استحمام یا شنا کردن، و ماکوا به معنای پدر.
مجموعا به معنای غسل داده شدن توسط روح مقدس، و در درون خود اوست.
یوهان: مادر (ذهن خودآگاه)
یونی هیپیلی: فرزند (ذهن ناخودآگاه)
دریافتم که صِرف ادای واژه ی هواوپونوپونو فضا پاکسازی شده و وجودم بلافاصله پاک می شود. اما اجازه بدهید برایتان بگویم که اولین بار چطور مورنا را ملاقات کردم.
دوست عزیزم که در هیلو(۱۲) واقع در بیگ آیلند(۱۳) بزرگ شده اولین بار مرا با مورنا و کلاس هواوپونوپونو که او حدودا در سال ۱۹۸۳ با دکتر استن هالیاکالا(۱۴) (انسان باشکوه دیگری که اکنون با نام دکتر هولن شناخته می شود) در لس آنجلس برگزار می کرد، آشنا کرد.
به گمانم این اتفاق در ماه نوامبر رخ داد؛ ماه مورد علاقه ی من! نه به خاطر تولدم بلکه به این دلیل که این ماه در سرتاسر جهان، ماه زیبایی است. در این ماهِ زیبا مردم در نیمکره ی شمالی، پاییز را زندگی می کنند و در نیمکره ی جنوبی، بهار را جشن می گیرند.
اوقات بسیار خاصی بود، آخر هفته ای فراموش نشدنی...
در آن کلاس، افراد فوق العاده از اقشار مختلف حضور داشتند. افرادی از هالیوود مانند لسلی آن وارن(۱۵) بازیگر که در برنامه ی تلویزیونی ویل و گریس(۱۶) در نقش عاشق پدر ویل ظاهر شد. او واقعا دوست داشتنی است.
گروه جالبی بود و قطعا ما در طول این سه روز پاکسازی و گسستن زنجیر های آکا که در نتیجه ی بستگی هایمان با افراد، مکان ها و اشیاء به وجود آمده با هم پیوند عمیقی برقرار کردیم. این گسستن، نیازمند تهیه ی فهرست هایی بود. فهرست هایی از نام افراد که شامل تک تک اشخاصی می شد که با آنها به نوعی ارتباط برقرار کرده بودیم و روی ما تاثیر گذاشته بودند و به یادشان می آوردیم؛ مکان هایی که در آنجا زندگی کرده بودیم، وسایل نقلیه ای که با آنها سفر کرده بودیم، موقعیت هایی که در آنها لطمه خورده بودیم و همچنین افرادی که به آنها لطمه زده بودیم، و هر تجربه ی تحقیرآمیزی که یادمان می آمد. از ما خواستند تمام احساس شرم، سرزنش و حس گناهی را که در ناخودآگاه مان به این سو و آن سو می کشاندیم روی کاغذ بیاوریم.
فضایی که به وجود آمده بود در برخی لحظات به آدم حس عدم راحتی می داد، اما تجربه ی جالبی بود، به خصوص نوشتن نام کسانی که با آنها رابطه ی صمیمی داشتیم. آنجا بود که به عظمت و اهمیت مراقبت از انرژی هایمان پی بردم؛ برقرار کردن رابطه ی نزدیک با یک فرد، بهترین راه برای جذب نه تنها انرژی خود او، بلکه انرژی تمام افرادی است که تا آن زمان با او صمیمی بوده اند.
مورنا و استن، معلمان فوق العاده ای بودند. آنها با بازگویی داستان ها و ماجراهای فوق العاده از افرادی که سالیان سال به آنها کمک کرده بودند، ما را آموزش می دادند. چیزهای زیادی برای تعریف کردن هست اما یکی از موارد جالب این بود که مورنا از بازیگر تام سِلک(۱۷) ستاره ی برنامه ی تلویزیونی «مگنوم پی آی(۱۸)» که در هاوایی تهیه شده، خوشش می آمد.
مورنا دائما او را پاکسازی می کرد. من اولین بار یک سال قبل تام را در هاوایی ملاقات کرده بودم و تمام مدت با خودم می گفتم تام خیلی خوش شانس است که کسی مثل مورنا دارد مدام پاکسازی اش می کند.
وقتی تام برای مدت چند سال از کانون توجه مردم فاصله گرفت تا در کنار همسر جدید و فرزندش زندگی آرامی را تجربه کند مدام با خودم فکر می کردم که نکند مناجات هواوپونوپونو در او اثر نکرده! حالا خیلی خوب است که می بینیم او دوباره با بازی در سریال تلویزیونی «خون های آبی(۱۹)» به میدان برگشته.
مورنا این نکته را با ما درمیان گذاشت که بازیگرها، افراد معروف، ستاره های ورزش و سیاستمداران که همیشه در مرکز توجه مردم قرار دارند از لحاظ سطح انرژی به طرز خاصی در خطرند چرا که مردم، انرژی هایشان را به سوی آنها روانه می کنند. این افراد ممکن است در نتیجه ی توجه عموم، انعکاس های جنسی، انعکاس های مثبت و منفی و افکار طرفداران شان، میلیون ها زنجیر آکا داشته باشند که نیروی حیات شان، قدرت شخصی شان و وضوح شان را از بین ببرد.
اُه تعجب آور بود! با خودم گفتم نکند به همین خاطر است که افرادی مثل مرلین مونرو که سمبل جذابیت هستند، زندگی سختی دارند و شروع کردم به متفاوت دیدن مسائل، و بعد از آن آخر هفته، زندگی ام تغییر کرد؛ گویی استحمامی کرده بودم که مرا برای تمام عمرم شست وشو داده و تطهیر کرده بود... انرژی ام برای همیشه پاکسازی شده بود و حس می کردم دیگر مسئولیت من است که آن را پاک و مطهر نگه دارم. من همیشه نسخه ی خلاصه شده ی هواوپونوپونو را به همراه دارم. این یادداشت از دهه ی هشتاد تا به امروز پشت تقویم رومیزی ام قرار گرفته. کپی های متعددی از آن گرفته ام و در کامپیوتر، آیپد و آیفونم ذخیره کرده ام. ما آموخته ایم که کتاب هواوپونوپونویمان را همیشه در ماشین باز نگه داریم تا در ناخودآگاه ماشین نفوذ کند و خود را پاک نگه دارد. من نمی توانم حتی یک لحظه فکر کنم که این کار بی اثر بوده، چون بعد از یک تصادف جزئی در سال ۱۹۷۶ (قبل از آشنایی ام با هواوپونوپونو) تاکنون تصادف نکرده ام.
من در سفرهایم به جاهای مختلف دنیا، روش هواوپونوپونو را به کار گرفته ام به جز بالی (در اندونزی). آنجا هم اجرای آن را آغاز کردم و احساس عجیبی به من گفت نه. بعدها متوجه شدم که این راهنمایی کاملا درست و بجا بوده است. بالی سنن خاص خودش را دارد، انرژی خاص خودش را دارد. بهتر است به راهنمایی های درون مان گوش بدهیم.
آخرین باری که با مورنا صحبت کردم اواسط سال ۱۹۸۹ بود. من و شریک شغلی آن روزهایم، رابرت تی. کیوساکی(۲۰) (نویسنده ی سری پدر پولدار، پدر بی پول(۲۱)) به بیگ آیلند در هاوایی برگشته بودیم تا برای کارآفرینان موفق در منطقه ای که آن زمان به کُنا سرف ریزورت(۲۲) شهرت داشت (از آن زمان نام این منطقه بارها تغییر کرده) در ملکی باشکوه کنار خلیج کیاهو(۲۳) یک دانشکده ی کسب و کار تاسیس کنیم.
من با مورنا تماس گرفتم و از آنجا که می دانستم بیگ آیلند را دوست دارد از او خواستم با پرواز به آنجا بیاید و سمینار هواوپونوپونو برگزار کند. او گفت: «عزیزم، من خیلی خسته ام... حالم به خوبی قبل نیست... خودتان این کار را بکنید.»
بهت زده شدم. این کاهونای بزرگ از من می خواست که روش هواوپونوپونو را به طورجمعی در برابر گروهی از کارآفرینان موفق اجرا کنم.
مردد بودم و به خاطر اجرای چنین عبادتی به شدت احساس مسئولیت می کردم. مورنا به من اطمینان داد که کل منطقه (خلیج، تفرجگاه و بیگ آیلند) برای دریافت این مناجات آماده است و جای هیچ نگرانی نیست و اطمینان داد که کار، عالی پیش خواهد رفت.
من هم با آرامش و آمادگی، کارم را عالی انجام دادم. مگر می شود با هواوپونوپونو کاری را انجام داد و آن کار، عالی نشود؟!
من از آن زمان تمام تمرینات هواوپونوپونو را چه در کلاس هایمان و چه در جاهای دیگر اجرا می کنم. سرمان شلوغ شده و بسیار موفق بوده ایم. دیگر گفت وگوی حضوری با مورنا نداشتم. چند سال بعد متوجه شدم که او اوایل سال ۱۹۹۲ از دنیا رفته. با وجود اینکه اندوهگین بودم که دیگر نمی توانم تلفن را بردارم و با او صحبت کنم، شفابخشی های بی نظیرش را دریافت کنم و یا شاگردی اش را بکنم، اما هنوز می توانستم مثل همیشه وجودش را احساس کنم.
او همیشه در زندگی ام نماد قدرتی باشکوه بوده و هست. خوب می دانم که آموزه­های او و دکتر ایهالیا کالا و مناجات­ها تاثیر فوق العاده مثبتی بر زندگی و کارم داشته­اند.
بخشی از مناجات آرامش من:

بر تو باد آرامش، تمام آرامش من
آرامشی که من است، آرامشی که من هستم
آرامشی برای همیشه، حالا و تا ابد و حتی فراتر از آن
آرامش من که به شما می بخشم
آرامش من که برایتان به میراث می گذارم
نه آرامش جهان بلکه فقط آرامش من
آرامش من

مورنا به ما یاد داد که وقتی سوار اتومبیل، هواپیما، قطار یا هر وسیله ی نقلیه ی دیگری می شویم در ذهن مان آن را احاطه شده با سیصدمیلیون عبارت «آرامش من» ببینیم. من خصوصا وقتی سوار هواپیما هستم این را در ذهنم مجسم می کنم و بعد در خوابی آرام غوطه ور می شوم... می دانم که مورد حمایت و هدایت هستم.
می توانم داستان های فراوانی از هواوپونوپونو برایتان بگویم، بسیار بیشتر از آنچه در این کتاب می گنجد، اما تمام داستان هایم بر این امر صحه خواهند گذاشت که مناجات هواوپونوپونو در طی سی سال گذشته نیروی هدایتگر و محافظ من بوده است. کلمه ی هواوپونوپونو دائما بر لبانم جاری است. از آن در شادی و غم استفاده می کنم.
می دانم که هم راستا بودن خانواده ی درونی ام برای آرامش ذهنم ضروری است؛ وضوح ذهنی ای که برای اداره ی یک سازمان موفق جهانی بدان نیاز دارم، برای جلب نظر شرکای فوق العاده ی کاری که از چند دهه پیش با آنها همکاری دارم، برای جذب افراد حیرت انگیزی که در دوره هایمان تدریس می کنند، برای جذب شرکت کنندگانی که در دوره ها حضور به هم می رسانند، برای شبکه ی فوق العاده ی جهانی ای که دارم و برای عشق ورزیدن به عزیزانم و گره خوردن با آنها.
موفقیت و ثروت من قطعا حاصل تلاش بی شائبه است، و همچنین استفاده از اصول کسب و کار و هشیاری ای که آموزش می دهم. شکی نیست بادی که زیر بال هایم می وزد و مرا به پیش می راند هواوپونوپونو است و بس.
برای شما هم همین آرزو را دارم.
نقل قولی از پایان مناجات:

امیدوارم بتوانم کسانی را که با هواوپونوپونو عجین شده اند، دائما متبرک کنم.
ما آزادیم و کار، انجام شده! اکنون در آغوش خالق الهی جای گرفته ایم.
با تقدیم عشق و آرامش

دیم دی سی کوردوا
مدیر اجرائی - دانشکده ی موفقیت کسب و کار برای کارآفرینان
دوره ی پول و شما

تقدیر و تشکر

من خود را تا ابد مدیون دکتر هولن می دانم. او به من شخصا در مورد هواوپونوپونو آموزش داد، در تالیف محدودیت صفر با من همکاری کرد و در سه رویداد مرتبط با هواوپونوپونو به من کمک رساند. او استاد من بود. افراد زیادی در نگارش این کتاب به من یاری رسانده اند، از کمک در ویراستاری توسط سوزان برنز(۲۴) و متیس جونز(۲۵) گرفته تا افزودن به محتوای کتاب توسط دی سی کوردوا(۲۶)، سائول مارانی(۲۷) و کری باسارابا(۲۸). همچنین از تشویق ها و حمایت دوستانم به ویژه لوری اندرسون(۲۹)، ویکتوریا بلوشاوز(۳۰)، دنیل بارت(۳۱)، متیو دیکسون(۳۲)، مری رز لم(۳۳)، مایکل آبدین(۳۴) و بروس برنز(۳۵) تقدیر و تشکر می کنم. به علاوه خودم را تا ابد مرهون کارکنان انتشارات جان وایلی و پسران می دانم به خصوص مت هالت(۳۶)، به خاطر ایمانی که به کارم داشت.
همچنین می خواهم از تلاش تیم مربیگری معجزات در پراسپر(۳۷) در جهت کمک به مردم در یادگیری هواوپونوپونوی ناب و اجرای درست آن قدردانی کنم، و البته همیشه قدردان همسرم و شریک زندگی ام نریسا و حمایت هایش در طول مسیر هستم. اگر ناخواسته کسی را از قلم انداخته ام لطفا بر من ببخشایید و در نهایت، از شما خواننده ی عزیزم سپاسگزارم که نسبت به دریافت این الهام باز و گشوده بودید. این کتاب را با تمام وجود تقدیم حضورتان می کنم.

با تقدیم عشق فراوان

مقدمه

در ابتدا

می توانیم از روح الهی که ذات وجودی ما را می شناسد درخواست کنیم که تمام افکار و خاطراتی را که در این لحظه سد راه مان می شوند، شفا ببخشد. 
مورنا سیمئونا

در اشتباه بودم! سخت در اشتباه بودم! وقتی نوشتن کتاب «محدودیت صفر» را به پایان رساندم انتظار داشتم جهان از من سپاسگزار باشد. می دانستم که این کتاب مایه ی الهام بود، می دانستم که معجزه وار بود و باید با نگارش آن، این راز را بازگو می کردم.
فکرش را هم نمی کردم که عده ای از آن بدشان بیاید، و همین طور از من.
ولی دکتر هولن خوب می دانست. وقتی به او گفتم که کتاب مان تکمیل شد گفت: «وقتی بیرون بیاید افراد رفتارهای بدی از خودشان نشان خواهند داد». متوجه منظورش نمی شدم. اما او از من داناتر بود، در لحظه زندگی می کرد، آینده را می دید. کل ماجرا در برابر دیدگانش چون کتابی گشوده بود، و من چه؟ گمشده ای در تاریکی ابهام. و وقتی آفتاب از پشت ابر بیرون آمد، نور آن چشمانم را آزرد.
به دو دلیل تصمیم گرفتم این کتاب (که تکمیل کننده ی کتاب قبلی است) را بنویسم. در وهله ی اول برای اینکه پیام محدودیت صفر و اتفاقی را که افتاده بود بیشتر باز کنم و شرح دهم. دوم برای اینکه روش های پیشرفته تری از هواوپونوپونوی اصیل را با شما درمیان بگذارم.
من نظر دکتر هولن را در مورد تصمیمم جویا شدم. تمایلی نشان نداد چرا که بزرگان هواوپونوپونو، او را به خاطر آشکار کردن اسرارشان سرزنش کرده بودند و او نمی خواست این اتفاق دوباره بیفتد. او می تواند با پاک کردن، دنیا را تغییر بدهد اما من می خواستم ریشه و پایه را از بین ببرم. هنوز می خواستم دنیا هرچه بیشتر در مورد این روش حیرت انگیز بداند. پس تصمیم گرفتم این بار این کتاب را تنها و بدون کمک او بنویسم.
اجازه بدهید قبل از اینکه وارد مبحث اصلی این کتاب شویم تصویری کلی از نقطه ی شروع ماجرا به شما ارائه بدهم. ماجرا به قبل از چاپ محدودیت صفر برمی گردد. پیش از آنکه دست نویس این کتاب را تقدیم ناشر کنم، کتاب در آمازون به یکی از پرفروش ترین ها تبدیل شده بود. چطور؟ این فروشگاه معروف اینترنتی، عنوان کتاب را در لیست کتاب هایی که به زودی چاپ خواهند شد قرار داده بود. اما از قرار معلوم گزیده ای از آن برای مدت حداقل یک سال در اینترنت دست به دست می چرخید. میلیون ها نفر این گزیده را خوانده بودند و عده ی زیادی کتاب را پیش از چاپ سفارش داده بودند، طوری که این کتاب قبل از اینکه توسط ناشر دریافت شود به یکی از پرفروش ترین کتاب ها تبدیل شده بود. در زیر مقاله ای را آورده ام که در سال ۲۰۰۵ دست به دست در دنیای مجازی می چرخید و باعث شده بود میلیون ها نفر خواهان کتاب شوند:

عجیب و غریب ترین درمانگر دنیا

سه سال پیش شنیدم در هاوایی درمانگری هست که یک بخش پر از مجرمان روانی را بدون هیچ گونه ملاقاتی با آنها یا معاینه شان شفا داده است. گویا این روان شناس، اطلاعات بیماران بخش را مطالعه می کرده و بعد به درون خود می نگریسته تا ببیند چطور باعث به وجود آمدن این بیماری در آن افراد شده. همچنان که او بر روی خود، کار می کرده این بیماران هم شفا پیدا می کردند.

وقتی اولین بار این ماجرا را شنیدم گمان کردم افسانه است. آخر چطور ممکن بود کسی بتواند با شفا دادن خود، دیگران را شفا ببخشد. حتی خبره ترین اساتید خودیاری هم نمی توانستند بیماران مجرم را درمان کنند. اصلا با عقل جور درنمی آمد. منطقی نبود. پس ترجیح دادم بی خیال شوم. اما یک سال بعد دوباره در این مورد چیزهایی شنیدم. شنیدم که آن درمانگر از روش درمانی هاواییایی به نام هواوپونوپونو کمک می گرفته. تا آن زمان چنین چیزی به گوشم نخورده بود. پس این بار آن را در گوشه ی ذهنم نگه داشتم. اگر داستان واقعی باشد چه؟
باید در موردش بیشتر تحقیق می کردم.
همیشه مسئولیت کامل را مسئول دانستن خود در برابر افکار و رفتار خودم می دانستم و بقیه ی امور را خارج از کنترل خود می پنداشتم. فکر می کنم برداشت اکثریت مردم از مسئولیت کامل همین است. ما مسئول آنچه خودمان انجام می دهیم هستیم نه مسئول آنچه دیگران انجام می دهند. این درمانگر هاواییایی که توانسته بود بیماران روانی را شفا بدهد مرا با دیدگاه کمال یافته ای از مفهوم مسئولیت تام آشنا کرد.
نام او دکتر ایهالیاکالا هولن بود. اولین گفت وگوی تلفنی بین ما حدود یک ساعت به طول انجامید. من در این مکالمه ی تلفنی از او خواستم کل ماجرای کارش را به عنوان درمانگر در آن بیمارستان به طور مفصل برایم تعریف کند. او نیز این طور توضیح داد که به مدت چهار سال در بیمارستان ایالتی هاوایی کار می کرده. او گفت بخشی که در آن از مجرمان روانی مراقبت می شد واقعا خطرناک بود. روان شناسان بخش هر ماه از کار استعفا می دادند و مدام افراد جدید جایگزین می شدند. کارکنان دائما مرخصی پزشکی می گرفتند و یا به سادگی از کار کناره می گرفتند. افراد با ترس و لرز در بخش رفت و آمد می کردند، نگران بودند که مبادا مورد حمله ی بیماران قرار بگیرند. آنجا جای خوشایندی نبود، نه برای زندگی، نه کار، و نه حتی عیادت.
دکتر هولن به من گفت که هرگز آن بیماران را ندیده و فقط پذیرفته بود که دفتری داشته باشد و در آن پرونده های بیماران را مطالعه کند. او پرونده ها را می خواند و روی خودش کار می کرد و درحالی که روی خودش کار می کرد بیماران یکی پس از دیگری بهبود پیدا می کردند.
دکتر هولن گفت: «پس از گذشت چند ماه، بیمارانی که در غل و زنجیر بودند اجازه پیدا کردند آزادانه در بخش رفت و آمد کنند. گروهی از بیماران که تحت درمان شدید دارویی بودند بعد از مدتی دوزهای بسیار پایین تری را مصرف کردند و آنهایی که هیچ امیدی به رهایی شان نبود یکی پس از دیگری مرخص شدند.»
من بهت زده بودم! او ادامه داد: «اما تغییرات به اینجا ختم نشد. به مرور زمان، کارکنان با انگیزه سر کارشان حاضر می شدند. میزان غیبت ها و استخدام نیروی جدید به شدت کاهش پیدا کرد. دیگر بیش از نیازمان نیروی کار داشتیم چرا که بیماران یکی پس از دیگری مرخص می شدند و کارکنان هم همگی سر کارشان حاضر بودند. حالا دیگر آن بخش بسته شده است.»
اینجا بود که باید آن سئوال فوق العاده ارزشمند را می پرسیدم: «چه کاری در درونت انجام دادی که باعث شد مردم تغییر کنند؟»
گفت: «فقط آن بخش از وجودم را که آن مشکلات را در آنها به وجود آورده بود، پاک کردم».
متوجه نمی شدم.
او این طور توضیح داد که پذیرفتن مسئولیتِ تامِ هر آنچه در زندگی تان است، بدین معناست که مسئولیت هر آنچه در زندگی تان وجود دارد را صرفا به این دلیل که در زندگی شماست برعهده بگیرید؛ به معنای ساده تر تمام جهان مخلوق شماست.
اوه! هضم این مسئله سخت است. پذیرفتن مسئولیت چیزی که خودم می گویم یا انجام می دهم یک چیز است و قبول مسئولیت گفتار و رفتار دیگران در زندگی ام یک چیز دیگر. اما از طرفی واقعیت این است که اگر بنا باشد به طور تمام و کمال مسئول زندگی تان باشید بایستی مسئولیت هر آنچه را می بینید، می شنوید، می چشید یا لمس می کنید یا به هر شکلی تجربه می کنید هم عهده دار شوید چون این اتفاقات در زندگی شما رخ می دهد. این بدین معناست که فعالیت های تروریستی، رئیس جمهور، اقتصاد و هر آنچه تجربه می کنید و برایتان خوشایند نیست برای شفا محتاج شماست. به بیان دیگر اینها چیزی نیستند جز انعکاسی از درون شما. مشکل از آنها نیست، بلکه از خود شماست و برای تغییر آن، ابتدا باید خودتان تغییر کنید.
می دانم که درک کامل این مسئله دشوار است، چه برسد به پذیرفتن و در عمل زیستن آن. سرزنش کردن خودتان بسیار آسان تر از پذیرفتن مسئولیت تمام و کمال امور است، اما وقتی بیشتر در این باره با دکتر هولن صحبت کردم متوجه شدم که شفا دادن به زعم او و در هواوپونوپونو به معنای «به خود عشق ورزیدن» است. اگر می خواهید زندگی تان پیشرفت کند باید آن را شفا ببخشید. چنان چه می خواهید کسی را درمان کنید حتی یک مجرم روانی را باید این کار را از طریق شفا دادن خودتان انجام بدهید.
از دکتر هولن درباره ی نحوه ی شفا دادن خودش پرسیدم، از اینکه وقتی پرونده های بیماران را مطالعه می کرد دقیقا چطور روی خودش کار کرده است. در جواب گفت: «تمام مدت می گفتم متاسفم، دوستت دارم، بارها و بارها.»
«همین؟»
«بله، همین!»
گویی دوست داشتن خودتان بهترین راه برای بهبود شماست. این گونه همزمان با بهبود خودتان، دنیای تان نیز شفا پیدا خواهد کرد. اجازه بدهید مثال کوتاهی از تاثیر این روش بیاورم؛ یک روز شخصی ایمیل ناراحت کننده ای برایم فرستاد. در گذشته در چنین موقعیت هایی روی گره های عاطفی خودم کار می کردم یا سعی می کردم دلیل فرستادن چنین پیام مزخرفی را از طرف مقابل جویا شوم. اما این بار سعی کردم از روش دکتر هولن استفاده کنم. پس در سکوت، مدام با خودم تکرار می کردم «متاسفم»، «دوستت دارم». این را خطاب به شخص خاصی نمی گفتم، بلکه صرفا روح عشق را در خود برمی انگیختم تا آن گره را در درونم که باعث به وجود آمدن شرایط بیرونی شده بود شفا بدهد.
ظرف یک ساعت ایمیل دیگری از همان شخص به دستم رسید. او بابت پیام قبلی اش عذرخواهی کرده بود! من حتی در پاسخ به ایمیل او پیامی ننوشته بودم، بلکه با گفتن «دوستت دارم» چیزی را که در درونم بود و باعث به وجود آمدن آن مشکل شده بود حذف کردم.
بعدها در یک کارگاه آموزشی هواوپونوپونو که دکتر هولن برگزار می کرد شرکت کردم. او اکنون هفتاد ساله است و یک عارف پیشکسوت محسوب می شود، تا حدودی هم گوشه گیر است.
دکتر هولن از کتابم «عامل جذب(۳۸)» تعریف و تمجید کرد و گفت همچنان که خودم را رشد می دهم، ارتعاشات کتابم هم بالا خواهد رفت و افراد هنگام مطالعه ی آن، این امواج را حس خواهند کرد؛ به عبارتی همچنان که من رشد می کنم خوانندگانم هم رشد خواهند کرد.
پرسیدم: «کتاب هایی که پیش از این فروخته شده و رفته اند چطور؟»
گفت: «آنها جایی نرفته اند. هنوز در درون تو هستند و یک بار دیگر با حکمت اسرارآمیزش مدهوشم کرد.»
یعنی آن بیرونی وجود ندارد!
شرح کامل این روش پیشرفته با عمقی که درخور آن است یک کتاب کامل می طلبد. پس به این جمله بسنده می کنم که هر زمان خواستید چیزی را در زندگی تان بهبود ببخشید فقط به یک جا چشم بدوزید: درون تان! هر بار با عشق به درون خود بنگرید.
مقاله ای که در سال ۲۰۰۵ چاپ شد دنیا را آماده ی دریافت محدودیت صفر کرد و آن را قبل از چاپ، به یکی از پرفروش ترین کتاب ها تبدیل کرد. البته وقتی کتاب در جولای ۲۰۰۷ بیرون آمد بلوا به پا شد و حواشی زیادی هم پیش آمد.
افراد درحالی که فقط قسمت هایی از مطلب را خوانده بودند نقدهایشان را از آن به اشتراک گذاشتند، درحالی که هنوز برای قضاوت خیلی زود بود. دوستان قدیمی ام، افرادی که از چند دهه قبل در روزهای سخت زندگی ام در هاوستن با آنها دوست بودم، افرادی که از طریق کار یا مشاوره به آنها کمک کرده بودم، مرا سخت کوبیدند. مرا به سرهم کردن داستان متهم کردند. آنها گفتند که دکتر هولن شخصیتی ساختگی و خیالی است و ماجرای شفا یافتن مجرمان روانی توسط او، افسانه ای بیش نیست. گفتند که من اسرار یک سنت هاواییایی را به پول فروخته ام. عده ای هم گفتند سعی می کنم با فروختن کتابی که هیچ رازی در آن نیست پول دربیاورم.
نمی توانستم به خودم مسلط باشم. رنجور، شوکه و گیج شده بودم. حس می کردم دارم قربانی می شوم و هواوپونوپونو باید به من قدرت ببخشد.
آخر مردم چطور به این نتایج رسیده بودند؟ بالاخره من و دکتر هولن اوقات زیادی را با هم گذرانده بودیم، کارگاه های آموزشی برگزار کرده بودیم، با هم عکس گرفته بودیم، برنامه ی رادیویی اجرا کرده بودیم و نسخه ای صوتی از کتاب محدودیت صفر را منتشر کرده بودیم. به علاوه فیلم های کوتاهی از ما در یوتیوب هست. ما تمام این کارها را با هم انجام داده بودیم. مشخص است که او وجود داشت و دارد.
کسانی که کتاب را نخوانده بودند و نمی توانستند خوانده باشند، چون هنوز چاپ نشده بود هم از سویی اضافه شدند. شروع کردند به نقد کتاب، و نسبت به من و کتابم ابراز تنفر کردند. به من لقب ها نسبت دادند و مرا در لیست سیاه مخاطبان ایمیل شان قرار دادند. ویروس کامپیوتری ایجاد کردند و اسم من را بر روی آن گذاشتند و خیلی کارهای دیگر....
اما از سوی دیگر، طرفداران بی شمار من و کتابم هم بودند. محدودیت صفر به محض چاپ، رسما در لیست پرفروش ترین کتاب ها قرار گرفت. هزاران و شاید میلیون ها نفر روش ساده ی شفابخشی با آن را فراگرفتند و زندگی هایشان را دگرگون کردند. افراد نه تنها این روش را برای امور شخصی خود به کار بردند بلکه آن را در مدارس، زندان ها و بیمارستان ها آموزش دادند و شاهد آثار معجزه وار آن شدند. کتابم به زبان های دیگر ترجمه شد. از من برای سخنرانی در کشورهای مختلف دعوت شد. تعداد حاضرین در کارگاه های آموزشی دکتر هولن از سی نفر به بیش از هشتصد نفر در یکی از کارگاه ها رسید. دکتر هولن تبدیل به یک استاد روحانی شد و هواوپونوپونو رواج پیدا کرد.
اما همه چیز به این خوبی و خوشی نبود. بهترین دوستم مرا به باد انتقاد گرفت. همسرش ایمیل نامهربانانه ای به لیستی از مخاطبان که به ایجاد آن کمک کرده بودم فرستاد و مرا تحقیر و متهم کرد. این کارش به طرز غیرقابل تصوری دردناک بود. قطعا از ته دل نبود. مشخص بود که آنها در حال تجربه ی عشق، بخشایش، هواوپونوپونو یا هر روش دیگری نبودند.
اما چرا این اتفاق ها افتاد؟
یکی از دوستانم می گوید: «موفقیت، سرزنش می آورد». من این را یک باور می نامم و دکتر هولن آن را یک برنامه. اما اقرار می کنم که وقتی مهم ترین کتاب زندگی ام را نوشتم و به چاپ رساندم اتفاق خاصی افتاد. می توانم آن را فرصتی برای پاک کردن و پاکسازی خودم بنامم اما به نظرم خیلی بیشتر از اینهاست.
وقتی به گذشته نگاه می کنم، به این باور می رسم که تمام این اتفاقات، تسهیل گر بیداری ام بوده اند.
در محدودیت صفر نوشته ام که بیداری سه مرحله دارد، اما به نظر می آید که این دیدگاه کامل نیست چرا که بیداری در واقع شامل چهار مرحله است. مرحله ی چهارم پا را فراتر از محدودیت صفر گذاشته و وارد مرحله ای می شود که در آن روح الهی از طریق شما زندگی می کند. در این کتاب تمامی مراحل را به تفصیل شرح خواهم داد.
من بعد از نوشتن و چاپ محدودیت صفر حس می کردم به نحو ی به عملکرد زندگی واقف شده ام، اما آن قدر تجارب تلخ برایم رخ داد که بیشتر حس یک قربانی را داشتم. تمام این اتفاقات مرا به درکی از تسلیم و به اهمیت پاکسازی مداوم با هواوپونوپونو رساند. امروز من با معجزه ی روشنگری خوب آشنا هستم.
اگر می خواهید در مورد هواوپونوپونوی ناب بیشتر بدانید و ادامه ی مطالب کتاب قبلی ام را دنبال کنید درست آمده اید.
اگر در مورد ریشه های هواوپونوپونوی مدرن کنجکاوید و می خواهید بدانید که استاد به ظاهر دیوانه ی دکتر هولن که بود، پاسخ سئوالات خود را در این کتاب خواهید یافت.
اما خودتان را آماده کنید؛ اگر فکر می کنید «محدودیت صفر» فریبی بیش نیست صبر کنید؛ «حضور در وضعیت صفر» را تا انتها بخوانید؛ این کتاب مو به تن تان سیخ می کند و دنیای تان را می لرزاند، به چلق و چولوق می اندازد و زیر و رو می کند!
اگر آماده اید ورق بزنید.
منتظر معجزات باشید.

سپاس
آ اُ آکوا
دکتر جو ویتالی
سوار بر هواپیما در ارتفاع ۳۵۰۰۰ فوتی
آگوست ۲۰۱۳

خواندن کتاب خوب، به منزله همنشینی با مردم شریف است

دکارت

تمجید از «حضور در وضعیت صفر»

«کتاب جدید جو (حضور در وضعیت صفر) دقیقا همان چیزی بود که فکرش را می کردم؛ غیرقابل تصور! داستان های جذاب و بینش های روشنگر این کتاب، روحیه ی مرا دوچندان کرد و جانم را سرشار از عشق نمود. این کتاب دری واقعی به سوی معجزات است.»
جانت بری اتوود یکی از نویسندگان کتاب پرفروش نیویورک تایمز؛ «تست علاقه»

«از روی این کتاب باید فیلمی ساخت، چرا که شاهکاری است از واگویی های داستانی و فاش گفتن چگونگی عملکرد روش شفادهی مردمان هاوایی؛ هواوپونوپونو.»
بارنت بین تهیه کننده ی فیلم «چه رویاهایی به واقعیت تبدیل می شوند» و «پیشگویی سلستین»

کتاب جدید جو دقیقا همان چیزی بود که فکرش را می کردم؛ باورنکردنی! داستان های جالب و بینش های روشنگر او در این کتاب روحیه ی مرا دوچندان کرد و جانم را سرشار از عشق نمود. این کتاب، دری واقعی به روی معجزات می گشاید.
جانت بری اتوود(۱) یکی از نویسندگان کتاب پرفروش نیویورک تایمز؛ «تست علاقه(۲)»

«دکتر جو ویتالی» در کتاب «حضور در وضعیت صفر» تجربه ی بیداری خویش را با ما سهیم می شود. او در این کتاب، آسیب پذیر و در عین حال ژرف اندیش است و اسرار هواوپونوپونوی اصیل را که قدرت بخش و الهام بخشند با ما درمیان می گذارد. اگر می خواهید به وضعیت صفر برسید، جایی که در آن هیچ باور محدودکننده ای وجود ندارد جداً پیشنهاد می کنم این کتاب را بخوانید.
دکتر استیو جی جونز(۳)
هیپنوتیزم درمانگر بالینی

«جو ویتالی» با کتاب «محدودیت صفر(۴)» روش باورنکردنی درمان با هواوپونوپونو را به دنیا شناساند. حالا او با این کتاب وارد مرحله ی جدیدی می شود، لایه ای عمیق تر را می شکافد و جوهره ی واقعی و جادوی نهفته در پسِ اسرار باستان را آشکار می کند... این کتاب را حتما باید خواند.
نیک اورتنر(۵) نویسنده ی کتاب پرفروش نیویورک تایمز؛ «راه حل ضربه»

«بر اساس این کتاب باید فیلمی ساخت. این کتاب شاهکاری از واگویی های داستانی و فاش گفتن نحوه ی عملکرد روش شفادهی مردمان هاوایی، هواوپونوپونو است».
بارنت بین(۶) تهیه کننده ی فیلم «چه رویاهایی به واقعیت تبدیل می شوند(۷)» و «پیشگویی سلستین(۸)»

آیا آماده اید تا رها شوید؟ آیا می خواهید معجزات را تجربه کنید؟ آیا حاضرید با هم محدودیت ها را به یک باره ذوب کنیم؟

تقریبا تمام آنچه انجام می دهید از ناخودآگاه تان سرچشمه می گیرد. ضمیر ناخودآگاه باعث می شود براساس برنامه ای عمل کنید که روح تان هم از وجود آن بی خبر است. اگر بر روی سیستم باورهایتان کار نکنید درواقع بی آنکه بدانید به آن اجازه می دهید تمام رشته هایتان را پنبه کند. واقعیت این است که شما خیلی بیشتر از آنچه تصورش را می کنید بر روی ناخودآگاه تان قدرت و تسلط دارید. کتابی که هم اکنون در دست دارید به شما کمک می کند به راحتی مشکلات موجود در برنامه هایتان را با تبدیل خود به بخشی از راه حل، و در نهایت با بیدار شدن برطرف کنید.
کتاب پیشین جو ویتالی (نویسنده ی کتاب های پرفروش متعدد) دستاورد بسیار ویژه ای است برای خودیاری؛ این کتاب به افرادی که بیش از اندازه کار می کنند و از استرس رنج می برند کمک می کند تا با روشی ساده بر موانع فائق بیایند و به اهداف شان نائل شوند. این کتاب، نخستین کتابی بود که به آشکار کردن روش پر رمز و راز هاواییایی به نام هواوپونوپونو پرداخت؛ روش اسرارآمیزی که می توانست به افراد کمک کند سلامتی، ثروت، شادی و فراتر از اینها را تجربه کنند. این کتاب، داستان جذاب شفا یافتن یک بخش پر از مجرمان روانیِ یک آسایشگاه را توسط درمانگری نامعمول بازگو می کند و تاکنون توانسته به ده ها هزار خواننده در سرتاسر جهان قدرتی ارزانی دارد تا به هر آنچه تاکنون آرزو داشته اند دست یابند.
حضور در وضعیت صفر دقیقا ادامه دهنده و مکمل راه محدودیت صفر است. حضور در وضعیت صفر داستان های جدیدی را بازگو می کند، فرآیندهای جدیدی را شرح می دهد و شفادهنده های جدیدی را معرفی می کند. این کتاب شما را به مرحله ی چهارم بیداری که «رسیدن به روشنگری» است، رهنمون می شود.
این روش ساده ی درمان، زندگی ها را زیر و رو می کند. شما به کمک فرایند «پاکسازی» و تکرار عبارات «دوستت دارم»، «متاسفم»، «لطفا مرا ببخش» و «سپاسگزارم» موفق خواهید شد همه ی برنامه هایتان و همه ی باورهایی را که از وجودشان بی خبرید، از ناخودآگاه تان پاک کنید و سفر سراسر ماجرای زندگی را به سهولت بپیمایید. هرچه بیشتر پاک کنید به وضعیت صفر، معجزه وار و سِحرگونه ی زندگی، نزدیک تر خواهید شد و از محدودیت ها فارغ تر!
زندگی همیشه چالش های جدیدی برایتان دارد. هواوپونوپونو ابزارهایی را که برای رهایی از قید و بندها و گشودن درهای وجودتان به روی فرصت های بیکران الهی نیاز دارید، در اختیارتان قرار می دهد و در طول سفر زندگی راهنمای تان خواهد بود.
دکتر جو ویتالی در این کتابِ فراوانی حکمتی را به روی تان می گشاید که شما را در مسیر رسیدن به روح الهی یا همان وضعیت صفر یاری می رساند.
جو ویتالی نویسنده ی مشهور و جهانی، سخنران، موسیقیدان، شفادهنده، ستاره ی سینما و استاد تمرینات عملی هواوپونوپونوی مدرن است. او همچنین شفادهنده ی رسمی رِیکی، استاد رسمی چی کونگ، هیپنوتیزم درمانگر رسمی بالینی، استاد رسمی اِن.اِل.پی و رهبر روحانی انتصابی است. او دارای مدرک دکترا در رشته ی علوم متافیزیک و نویسنده ی کتاب های پرفروشی چون «عامل جذب»، «کتابچه ی دستورالعمل مفقوده ی زندگی» و کتاب های دیگری از جمله «محدودیت صفر» (به همراهی دکتر هولن)، «دوره ی بیداری»، «نوشتار هیپنوتیک» و «کلید» است. دکتر ویتالی همچنین یکی از ستاره های برجسته ی فیلم پربیننده ی راز و همچنین برگزارکننده ی دوره های مربیگری معجزات است. او خارج از شهر آستین تگزاس زندگی می کند.



فصل اول: اتفاقات آزاردهنده شروع به رخ دادن می کنند

چیزی به نام نفس وجود ندارد. فقط داده و داده و داده است.
دکتر ایهالیاکالا هولن

من در طی دومین سمینار محدودیت صفر که در اواخر سال ۲۰۰۶ در مائویی برگزار شد نسخه ی دست نویس کتاب «محدودیت صفر» را به ناشر تحویل دادم. آن روزها برای من اوقات خوشی بود.
کتاب به خودی خود نوشته شد. نوشتن آن، ظرف دو هفته به اتمام رسید و این باورکردنی نبود.
نگارش باقی کتاب هایم ماه ها، و حتی سال ها به طول انجامید، ولی این کتاب فقط دو هفته! و این یک معجزه بود.
دکتر هولن که در تالیف محدودیت صفر با من همکاری می کرد چند صفحه از آن را خواند و تایید کرد. او گفت: «روح الهی می گوید کتاب خوب است».
احساس غرور می کردم. چرا نکنم؟ اما از اتفاقات پیش رو غافل بودم.
دکتر هولن در آن سمینار به من گفت که وقتی کتاب بیرون بیاید حواشی آزاردهنده ای خواهد داشت. متوجه منظورش نمی شدم اما نگران هم نبودم. احساس می کردم مورد حمایت و هدایت هستم و از من محافظت می شود. روحم می درخشید و به خودم اطمینان کامل داشتم. گمان می کردم که چون به پاک کردن ادامه می دهم هیچ رفتاری از سمت دیگران نمی تواند برایم دغدغه ایجاد کند.
در اشتباه بودم!
عصر اولین روز سمینار درست قبل از شام آشنایی یک تماس تلفنیِ مملو از عصبانیت از نویسنده و استاد معنوی ای که همیشه ستایشش می کردم دریافت کردم. او نسخه ی دست نویس کتاب را که برایش فرستاده بودم بدون مطالعه تایید کرده بود، اما سپس کتاب را خوانده بود و با چند مورد آن مخالف بود، از جمله اینکه چرا در کتاب در مورد او (البته بدون ذکر نام) صحبت کرده بودم. وقتی متوجه شده بود که آن مطلب را در مورد او نوشته ام از من نفرت پیدا کرده و تماس گرفته بود تا به من در این مورد هشدار بدهد.
من قصد بدی نداشتم. مطلب این بود که حتی افراد موفق هم نقاط ضعفی دارند و نابسامانی هایی جذب می کنند. من از مورد او به عنوان مثال استفاده کرده بودم اما اسمی از شخص او نبرده بودم. عکس العمل هیجانی و ناگهانی اش باعث تعجبم شد چرا که او اغلب چالش های زندگی اش را به عنوان آموزه در کتاب هایش می آورد. مطلبی که در مورد او نوشته بودم یک راز نبود، اما افراد نقاط ضعف و قصدهای خود را در امور مختلف منعکس می بینند از جمله در کتاب ها. او هم چیزی را دیده بود که دوست نداشت ببیند و بعد به جای اینکه مسئولیت تمام و کمال آن را بپذیرد، چیزی که جان کلام هواوپونوپونو و محدودیت صفر است، به من حمله ور شد.
از آنجا که همیشه طرفدار او بوده و هستم برخوردش به من لطمه ی شدیدی وارد کرد. آن مطلب را حذف کردم اما درد آن اتفاق هیچ وقت وجودم را ترک نکرد. بعدها با او تماس گرفتم و مسئله را حل کردم، اما اتفاقاتی که افتاده بود واقعا شوکه کننده بود.
چطور چنین چیزی می توانست رخ بدهد؟ اگر این چیزی بود که دکتر هولن پیش بینی می کرد، درحالی که کتاب هنوز چاپ نشده بود، بعد از چاپ آن چه اتفاقی می توانست بیفتد؟ کاش می دانستم.
حواشی شروع شد و وقتی کتاب چاپ شد این هیجانات به اوج خود رسید.
همان طور که در مقدمه هم گفتم افرادی که کتاب را نخوانده بودند (چون هنوز به چاپ نرسیده بود) من و کتابم را مورد انتقاد شدید قرار دادند. آنها می گفتند کل داستان را سرهم کرده ام، چه شخصیت دکتر هولن و چه ماجرای کمک او به شفای بیماران بیمارستان روانی مختص مجرمان در هاوایی.
برخی کتاب را دارای نقص می دانستند و عده ای دیگر مرا به جرم آشکار نکردن تمام اسرار سمینار هواوپونوپونو به باد کوبنده ی انتقادهایشان گرفتند. می گفتند که تنها هدفم تبلیغ سایر آثارم در این کتاب است. عده ای هم معتقد بودند که اگر دکتر هولن وجود داشته باشد قطعا دیوانه ای بیش نیست.
دست کم می توانم بگویم که این برچسب ها شوک آور و به شدت آزاردهنده بود.
یک کتاب چطور می توانست باعث شود افراد مثل دینامیت منفجر شوند؟ خصوصا کتابی که نه تنها با عشق به رشته ی تحریر درآمده بود بلکه پیام آور و آموزنده ی عشق و بخشایش هم بود. اما در همین حال هزاران نفر از خوانندگانم در حال دگرگونی بودند. من تماس های تلفنی، نامه و ایمیل هایی از افرادی دریافت می کردم که به معنای واقعی کلمه قدردان بودند. آنها توانسته بودند با این کتاب به امید، شفا و رستگاری دست پیدا کنند. واقعا راضی کننده بود ولی نیزه هایی که به پشتم خورده بود همچنان درد داشت. اما ظاهرا اوضاعِ بدتر از این انتظارم را می کشید.
دوست عزیزی داشتم؛ مردی که به او آموزش دادم، یاری اش کردم، راهنمایی اش کردم، الهام بخش او بودم، مردی که از مشکلات فراوان مالی رنج می برد. او مهارت اندکی در کسب و کار اینترنتی داشت اما من از خودش، خلاقیتش و شوخ طبعی اش خوشم می آمد. حس خوبی نسبت به او و کار کردن با او داشتم.
چیزهای زیادی را بی چشمداشت در اختیارش قرار دادم تا کمک کنم روی پاهای خودش بایستد. به او کمک کردم یک کسب و کار اینترنتی راه بیندازد و فهرست مفیدی از مخاطبان ایمیل ایجاد کند. با او در خصوص محصولات ممکن و بازاریابی همفکری کردم. بابت کمکی که در رویدادهای به خصوص به من می کرد به او دستمزد می دادم، حتی جایی که به ضررم تمام می شد. او هم قدردان بود و این را در عمل نشان می داد، اغلب با بوسه ای بر گونه ام در وقت خداحافظی و گفتن «جو، دوستت دارم».
در سال ۲۰۰۹ برای حضور در چند گفت وگو عازم روسیه بودم و از او خواستم همراهی ام کند. یک بلیت درجه یک برای او و یک بلیت عادی برای خودم خریدم. او پذیرفت که در اجراها به من کمک کند چون سخنرانی برای چند روز متوالی می توانست واقعا خسته ام کند.
این سفر به نفع هر دویمان بود. اما هر دوی ما از سفر به روسیه به خاطر تمام داستان هایی که از حملات هسته ای در دوران بلوغ مان شنیده بودیم (داده ها) می ترسیدیم. با این وجود چمدان هایمان را بستیم، نفس عمیقی کشیدیم و به آن سوی سیاره سفر کردیم.
سفر به روسیه شوخی بردار نبود. برنامه ی سفری که برایمان چیده بودند بسیار فشرده و تقریبا شکنجه وار بود.
میزبان هایمان به محض رسیدن مرا به برنامه ای تلویزیونی در مسکو بردند طوری که حتی فرصت نداشتم دوش بگیرم و اصلاح کنم.
طوری بهت زده بودم که زبانم در دهانم قفل کرده بود. می دانستم به خاطر قراردادی که بسته ام مجبورم هر کاری که می گویند انجام بدهم. پس در برنامه ی تلویزیونی حاضر شدم. ساعاتی بعد در همان شب ساعت ها در یک کتابفروشی مشغول امضای کتاب ها بودم.
برنامه ی سفر دو هفته ای مان کاملا فشرده بود. دوستم برای کمک به من آمده بود اما اغلب در اتاقش استراحت می کرد و می خوابید، درحالی که من بیرون از هتل و در حال گفت وگو، سخنرانی، مصاحبه، امضای کتاب و خیلی کارهای دیگر بودم. اما این برایم آزاردهنده نبود بلکه خوشحال بودم که او استراحت می کند چرا که شایسته اش بود.
حتی خروج از روسیه هم مثل فرار از جهنم، سخت بود.
متوجه شدیم که تاریخ انقضای ویزاهایمان قبل از اتمام سفر به پایان می رسد. اشتباهی در کاغذبازی های اداری رخ داده بود. اسناد سفرمان ناقص ارائه شده بود. حس می کردم در حال ایفای نقش در یک فیلم در زمان جنگ جهانی هستیم. همه چیز غیرواقعی به نظر می رسید. کنسولگری آمریکا به دوستم اعلام کرده بود که باید به هر قیمتی شده تا نیمه شب از کشور خارج شویم.
آزاردهنده بود. از جاده های متروکه می گذشتیم. از گذرگاه های نظامی روسیه عبور می کردیم، مدام پاسپورت مان را نشان می دادیم و در آخر دقایقی قبل از نیمه شب در جنگل های فنلاند رها شدیم، درست چند دقیقه قبل از انقضای ویزایمان. اما هنوز مانده بود. باید خودمان را به هلسینکی(۳۹) می رساندیم و پروازی به مقصد آمریکا پیدا می کردیم (که البته از لحاظ مالی برای من خیلی گران تمام شد) و خدای من! حتی این کار هم آسان نبود.
اما این، آن اتفاق بد نبود!
وقتی صحیح و سالم به خانه برگشتیم دوستم دگرگون شد و ظرف هفتاد و دو ساعت بعد از رسیدن، ایمیلی با صورت جلسه ای غیرمنتظره و کاملا ساختگی برایم فرستاد. تمام کارهایی را که در دو سال اخیر به طور رایگان و یا به این دلیل که خودش را مدیون من می دانست برایم انجام داده بود در صورتحساب لیست کرده بود. صراحتا گفته بود که به او بدهکارم، آن هم مبلغی هنگفت! اصلا باورم نمی شد.
با اینکه توافقی نکرده بودیم که طبق آن مقرر باشد بابت همراهی در سفر روسیه به او پولی بدهم وقتی در روسیه بودیم به او گفتم که مبلغی به او خواهم داد. روس ها نه تنها مبلغ توافق شده برای سفر را به طور کامل به من پرداخت نکردند، بلکه من ده هزار دلار هم صرف هزینه ی برگشت فوری مان کردم.
اما خب، حمایت های دوستم در روسیه باعث شد در برابر آنچه روس ها از من می خواستند دوام بیاورم. من قصد داشتم اتومبیلی را که می دانستم دوست دارد، برایش بخرم و غافلگیرش کنم اما این ابراز عصبانیت آن هم فقط چند روز بعد از بازگشت، منصرفم کرد. یکه خوردم و از اعماق وجودم احساس ناراحتی کردم. نمی توانستم دلیل رفتارش را بفهمم.

نظرات کاربران درباره کتاب حضور در وضعیت صفر