فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مشاهیر مرده

کتاب مشاهیر مرده
آیزاک نیوتن و آلیس، درخت سیب

نسخه الکترونیک کتاب مشاهیر مرده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مشاهیر مرده

آیزاک در کنار مطالعاتش در مورد اُپتیک که نامش را در لندن به شهرت رساند، هر طور که بود، در کمبریج برای سر‌و‌کله زدن با کیمیاگری هم ‌وقت پیدا می‌کرد. او و دوستش، ویکینز، در سال ۱۶۷۳ به اقامتگاه بزرگ‌تری نقل مکان کردند، که یک انبار چوبی هم داشت. چیزی نگذشت که آیزاک این انبار را با کلی لوازم و ابزارها و ظروف اسرارآمیز پر کرد. عاقبت،‌ زمانی که تصمیم گرفت مطالعه علوم و ریاضیات را کنار بگذارد، تمام وقتش را به آزمایش‌های عجیب و غریبِ کیمیاگری اختصاص داد. برای مدتی، همه فکر و ذکر آیزاک به کیمیاگری جلب شد. البته، نمی‌توان او را به این خاطر سرزنش کرد. بعد از آن همه کُشتی گرفتن با انبوهی از اعداد و ارقام و معادلات و محاسبات، این تغییر رویه تنوع خوبی به حساب می‌آمد. او هم با آیزاک بارو هم‌عقیده شده بود که گفته بود: «گمانه‌زنی‌های ریاضی تا حدودی خشک و کسالت‌بارند.» آیزاک در آن انبار بیش از صد جلد کتاب در مورد کیمیاگری جمع کرد. اما خودش هم مطالب زیادی در این مورد نوشت. او اگر می‌خواست نوشته‌هایش در این مورد را چاپ کند، حجمشان ۴۰ برابر کتابی می‌شد که حالا در دست دارید. اما نکته مثبت کیمیاگری آن بود که آیزاک را برای پرداختن به آزمایش‌های علمی آماده نگه ‌داشت، و کاری کرد که ذهن او همچنان فعال بماند و به‌طور مداوم و از زوایای مختلف و با روش‌های متنوع به حل مسائل فکر کند. برای ما خیلی سخت است که تصور کنیم وقتی او در میان آن ظرف‌های جوشان،‌ انواع بلورهای تازه، مایعات ناشناخته، و بوهای متنوع کار می‌کرده، در مغزش چه می‌گذشته است. حتی بعضی از مورخان علمی گفته‌اند که شاید نظریه گرانش در حین همان آزمایش‌های عجیب و غریب به ذهنش خطور کرده،‌ و او داستان سقوط سیب بر فرق سرش را محض خنده از خودش ابداع کرده است.

ادامه...

بخشی از کتاب مشاهیر مرده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آیزاک از خودش کمی شخصیت بروز می دهد

او اول به درس لاتین حمله کرد و چنان در خواندن و نوشتن لاتین پیشرفت کرد که انگار زبان مادری اش بود. اما کارهایش به اینجا ختم نشد. همه از او انتظار داشتند که روزهای یک شنبه را به مطالعه انجیل بگذراند. ولی او در عوض، با نمایش مهارتش در ساخت ماکت های آسیاب بادی، و ساعت های آبی و دیگر دستگاه های عجیب و متنوع مکانیکی، آنها را حیرت زده کرد. حتی یک بار محض خنده بادبادکی ساخت، به آن فشفشه و وسایل آتش بازی نصب کرد، بادبادک آتش زایش را در تاریکی شب به هوا فرستاد و با این کار، مردم را تا سر حد مرگ ترساند. یکی دیگر از عادت های عجیبش هم این بود که عشق عجیبی به طراحی و نقاشی روی دیوار داشت. این طرح ها اغلب نقشه اختراعات و اشکال هندسی بودند. اما او گاهی هوس می کرد چهره افرادی مثل شاه چارلز اول را هم روی دیوار خانه های مردم نقاشی کند که این یکی کمی خطرناک بود!
در این زمان، اداره کشور را اولیوِر کراموِل بر عهده گرفته بود. شش سال طول کشیده بود تا او ارتش شاه را شکست بدهد و مدتی بیش از این هم صبر کرد تا عاقبت بتواند چارلز اول را اعدام کند. (البته درست است که آنها سر شاه را از بدنش جدا کردند، ولی هنگام تدفین، پیش از آنکه او را در تابوت بگذارند، دوباره سرش را به بدنش دوختند. چه آدم های بافکر و مهربانی بوده اند، مگر نه؟) کرامول یک «پیوریتَن» متعصّب بود؛ یعنی اینکه می خواست اجرای قوانین مذهبی و مراسم کلیسا و زندگی مسیحیان، مثل سابق قاطع و کسل کننده بشود تا هیچ چیز نتواند حواس مردم را از پرستش خدا پرت کند. به همین دلیل، به خصوص از کلیسای کاتولیک رم بیزار بود، چون روحانیونش لباس های چشم گیر و گران قیمت می پوشیدند و خوش گذرانی می کردند. او نقشه هایی در سر داشت که حتی وقتی مردم در کلیسا نیستند، باید چطور رفتار کنند تا او خوشش بیاید و به آنها بگوید که چه مسیحی های خوبی هستند...



با این اوصاف، واضح است که الیور کرامول از پسربچه هایی که تصویر شاه سابق را روی دیوار می کشیدند، هیچ دل خوشی نداشت. اما به هر حال، همین نکته به ظاهر جزئی، سال ها بعد تاثیر بسیار مثبت و بزرگی بر زندگی آیزاک گذاشت.
آیزاک علاوه بر فراگیری زبان لاتین و یونانی در مدرسه، هر روز چندین ساعت را هم صرف مطالعه شیمی، ریاضیات، مکانیک و ستاره شناسی می کرد. منبع مطالعه او مجموعه کتاب هایی متعلق به دکتر کلارک بود که در خانه برادرش به امانت گذاشته بود. آیزاک دفتر یادداشت کوچکی به بهای ۲ پنس خرید و هر مطلب جالبی را که در کتاب ها می یافت، با دقتی مثال زدنی در آن می نوشت. این دفترچه هنوز هم وجود دارد و اکنون در کتابخانه پی یِرپوینت مورگان در نیویورک نگهداری می شود.
وقتی آیزاک به سن ۱۷ سالگی رسید، هنوز داشت با کارهای محیّرالعقولش مردم را مات و مبهوت می کرد، که یکدفعه مادرش گفت:



معلوم است که آیزاک برای کار کشاورزی ساخته نشده بود و حوصله اش را هم نداشت. به همین خاطر، خیلی زود یاد گرفت که چطور یواشکی از کار مزرعه در برود تا بتواند یک گوشه بنشیند و مطالعه کند. ولی نقشه هایش همیشه هم درست از آب در نمی آمدند. عاقبتِ این جیم شدن ها آن بود که یک بار او را به دادگاه احضار کردند. اتهامات آیزاک این بود که گوسفندش فرار کرده بود و خسارت هایی به بار آورده بود، گاو هایش وارد مزرعه ذرت همسایه شده بودند، حصار اطراف زمین هایش نیز داشت از هم می پاشید. قاضی او را به پرداخت ۴ شیلینگ و ۴ پنس خسارت و جریمه محکوم کرد که پول کمی نبود، چون ارزشی معادل صد هزار تومان امروز داشت. اما بدتر از همه آنکه این اتفاق باعث شد او سو سابقه جنایی پیدا کند.



مادر و مادربزرگ آیزاک فکر می کردند که او عرضه هیچ کاری را ندارد. او یک دایی به اسم بیل داشت که در آن زمان در کالج ترینیتی در دانشگاه کمبریج تدریس می کرد (نام رسمی او پدر روحانی ویلیام آیسکاف، اهل برتون کاگِلزِ لینکلن شایر بود). دایی بیل فکر کرد که اگر آیزاک بتواند به دانشگاه راه بیابد، شاید نبوغ و استعدادش تلف نشود. به همین سبب، او و آقای استوکز، مادر آیزاک را راضی کردند که اجازه بدهد پسرش به مدرسه برگردد تا برای ورود به دانشگاه آماده شود.
در سال ۱۶۶۰ آیزاک دوباره خانه اش را ترک کرد و به کارگاه عطّاری آقای کلارک بازگشت. او حتماً به این خاطر از خوشحالی در پوستش نمی گنجیده است. البته دلیل خوشحالی او فقط کتاب های متعدد دکتر کلارک نبود. آقای کلارک دخترخوانده ای به نام کاترین استورِر داشت که در نظر آیزاک بسیار زیبا بود. آنها حتی بفهمی نفهمی عاشق یکدیگر شدند. البته این علاقه جدی نبود و به هیچ نتیجه ای هم نرسید. اما از آنجا که این تنها موردی است که آیزاک در طول زندگی به یک نفر ابراز عشق و علاقه کرد، ارزش داشت که به آن اشاره شود.
سال بعد، او به عنوان دانشجو در کالج ترینیتی پذیرفته شد و به کمبریج رفت. در آن زمان آیزاک ۱۸ سال داشت. یعنی از اغلب دانشجویان همدوره اش دو سال مسن تر بود. اما نکته مهم تر اینکه او از اغلب آنها فقیرتر هم بود...
***
خاطرات کشف نشده آیزاک
با وجود اینکه مادر ثروت کافی دارد و از پس تامین مخار جم بر می آید. ولی برایم پول نمی فرستد. در نتیجه ، من ناچاربرای گذران زندگی پیشخدمتی می کنم . آخر در حالی که تمام روز باید اتاق های دانشجو های ثروتمند را جارو کنم و لگن های توالت آنها را خالی کنم، پس دیگرکی به درس و مطالعه برسم؟



البته باز هم شانس آورده ام. چون برای هامفری ببینگتون، برادر آقای کلارک کار می کنم. او در کالج ترینیتی از مقام و اهمیت زیادی برخوردار است. شاید موقعیت
مناسب او در آینده به دردم بخورد.
من این یادداشت را در حالی می نویسم که بقیه دانشجو ها مشغول صرف غذا هستند . ما پیشخدمت ها آن قدر صبر می کنیم تا ناهار خوردنشان تمام شود، بعد وارد اتاق می شویم که بشقاب ها را جمع کنیم و بشوریم و ببینیم که آیا پس مانده ای از غذایشان باقی مانده که ما بتوانیم بخوریم ، یا نه.



اما یک خبر خوب هم دارم . امسال هامفری ببینگتون پنج هفته بیشتر در کالج نمی ماند. بنابراین، من به زودی یک عالمه وقت آزاد پیدا می کنم.
***



آن روزها، حضور در کمبریج برای بعضی ها خیلی خوشحال کننده و هیجان انگیز بود، چون حکومت انگلستان دوباره سلطنتی شده بود. پادشاه جدید، چارلز دوم، معروف به «شاهِ سرخوش»، پسر چارلز اول بود. در دوران حاکمیت کرامول، بیشتر کرسی های استادی در دانشگاه های انگلستان را به پیوریتن ها اختصاص داده بودند. اما حالا که اوضاع تغییر کرده بود، کم کم همه آنها را پاک سازی می کردند و شغلشان را به دیگران می دادند و همین، فرصتی برای ترقی در اختیار آیزاک گذاشت. اغلب دانشجوها وقتشان را با تفریح و خوش گذرانی تلف می کردند و عده انگشت شماری به فکر درس خواندن و مدرک گرفتن بودند. البته، به همین دلیل است که حالا همه آنها مرده اند، زیر خاک دفن شده اند و همه دنیا فراموششان کرده... ولی آیزاک با آن ها فرق داشت. او تقریباً به مدت چهار سال هر مطلب و نوشته علمی را که پیدا می کرد، می خواند و اغلب تمام شب را تا صبح به کار و مطالعه می گذراند. حتی وقتی هم که از کار و درس فراغت می یافت، به جای استراحت سعی می کرد با فهرست برداری از گناهانی که مرتکب شده، پایه ایمان مذهبی اش را محکم تر کند! مثلاً این یکی از فهرست هایی است که پیش از ورود به دانشگاه یادداشت کرده:
***
فهرست گناهان آیزاک
من خواهرم را با مشت زدم.
من سر کارگرها فریاد کشیدم.
من یک شمعدان را شکستم.
من حاضر نشدم پیغامی را برای مادرم ببرم.



***
او عاقبت در ژانویه ۱۶۶۵ از دانشگاه فارغ التحصیل شد.
در این زمان، موتور ۴۸ سیلندرِ مغزِ آیزاک به دقت تنظیم و سرویس شده بود، مخزن بنزینش هم لب به لب پر بود و آماده بود تا با یک استارت قوی، دنیا را فتح کند.



چرا آیزاک نیوتن مرده مشهوری است؟



اگرچه آیزاک نیوتُن حدود ۳۰۰ سال پیش در این دنیا زندگی می کرده، ولی به قدری مشهور است که اغلب مردم دنیا او را می شناسند یا لااقل، اسمش را شنیده اند. از این گذشته تا دنیا باقی است، او همچنان یکی از مشهورترین مرده های تاریخ باقی خواهد ماند. امّا آیا هیچ می دانید چرا؟
خب، قضیه از این قرار است که یک روز آیزاک در باغ خانه اش زیر یک درخت سیب نشسته بود و مطالعه می کرد، که یکدفعه...



اگر چنین اتّفاقی برای شما رخ می داد، چه می گفتید؟



حالا خودتان را به جای آیزاک فرض کنید. اگر برای شما هم این سوال پیش می آمد که «چه چیزی باعث سقوط این سیب شد؟» چه جوابی می دادید؟



وقتی که آیزاک تمام فکر و هوش و حواسش را روی این سیب متمرکز کرد، دیگر کسی جلودارش نبود، تا اینکه عاقبت موفق شد پدیده گرانش یا جاذبه را کشف کند و آن را شرح بدهد.
به همین دلیل، آیزاک نیوتن فرد بسیار مشهوری است. متوجه شدید؟
خب، ممنون که این کتاب را خواندید. امیدوارم که زیاد وقت تان را نگرفته باشد.



راستش را بخواهید اگر علاقه داشته باشید، هنوز یک ذره دیگر باقی مانده است. آیا دلتان می خواهد بدانید که...



*چرا آیزاک یک چیزهایی را به پشت تخم چشمش فرو کرد، به طوری که نزدیک بود خودش را کور کند؟
*او چطور توانست نور را تجزیه کند؟
*او چگونه موفق شد یک دستگاه ریاضی کاملاً جدید اختراع کند؟
*چرا همیشه اصرار داشت که بزرگ ترین کشفیاتش را از همه مخفی کند و نزد خودش نگه دارد و آنها را به کسی بروز ندهد؟
*چرا کلیسا (در واقع، کلیساها) و کشیش های کاتولیک و پروتستان از او متنفّر بودند؟
*چرا جاعل های سکّه (سازنده های سکّه های تقلّبی) از او متنفّر بودند؟
*در حقیقت، چرا تقریباً همه از او متنفّر بودند؟
*چرا نیوتن به مقدار بیش از حد، ممکن است مرگبار باشد؟
*چرا چیزی نمانده بود که او اعدام شود؟
*او دماغ چه کسی را به دیوار کلیسا سایید؟
*و اصلاً از اوّل چطور شد که او این قدر باهوش و نابغه شد؟
*...خب، همه اش اینجا نوشته شده، پس بخوانید!

یک توصیه به شما پیش از آغاز مطالعه

زندگی آیزاک قصه بسیار گیرا و حیرت انگیزی است و وقتی آن را مطالعه کنید، متوجه خواهید شد چرا خیلی از مردم اعتقاد دارند که او بزرگ ترین دانشمندی است که در تاریخ بشر ظهور کرده است. البته، معنی این حرف آن است که اگر بخواهیم داستان زندگی آیزاک را تعریف کنیم، ناچاریم یک ذره هم از علوم، و به خصوص، ریاضیات حرف بزنیم. حالا شما دو راه در پیش دارید که می توانید هر کدام را که دلتان می خواهد، انتخاب کنید:

۱.اگر هوس کرده اید که یک کتاب ساده و راحت و سرگرم کننده بخوانید، بدون ترس و خجالت، بخش های علمی و فنی را جا بیندازید. برای این کار، خودم سر موقع خبرتان می کنم. به هرحال هر وقت که دلتان خواست، می توانید کتاب را دوباره باز کنید و آن بخش ها را هم بخوانید.
۲.اما، اگر می خواهید زندگی آیزاک را به ملموس ترین و هیجان انگیزترین صورت ممکن تجربه کنید، بخش های علمی کتاب را بیشتر از یک مرتبه بخوانید. اگر این کار را بکنید، نه تنها متوجه خواهید شد که آیزاک چرا و چقدر باهوش بوده، بلکه شاید در یک آن با نهایت تعجب و لذت متوجه شوید که خودتان هم چقدر باهوش هستید!
آیا آماده هستید؟
چه خوب! پس یک جای راحت پیدا کنید و لم بدهید، که رفتیم...

آیزاک، تو چه کاره ای؟



پیش از آنکه بفهمید آیزاک چه چیزهایی را کشف و اختراع کرده، نکته مهمی هست که باید بدانید. اگر شغل آیزاک را از او می پرسیدید، هرگز خودش را ریاضی دان یا دانشمند معرفی نمی کرد، بلکه می گفت: «من یک فیلسوفِ طبیعی دان هستم.» برای او هم مثل بسیاری از اندیشمندان پیش از خودش، ریاضیات و علومِ دیگر فقط ابزارهایی برای پاسخ دادن به پرسش های خیلی بزرگ و کلی بودند؛ پرسش هایی مثل...



آیزاک در کمبریج علاوه بر ریاضیات و بقیه مطالب درسی، به مطالعه روی سه موضوع دیگر هم علاقه داشت...

انجیل

در آن زمان، اعتقادات مذهبی همه مردم انگلستان، چه کاتولیک و چه پروتستان، بر پایه انجیل شکل می گرفت. آیزاک هم فوق العاده دیندار و مذهبی بود و با اشتیاقِ بی اندازه سعی می کرد که هر چه می تواند، در مورد خدا بیشتر بداند. اما در عین حال، او هیچ دوست نداشت دیگران برای عقایدش تعیین تکلیف کنند و نمی خواست کسی به زور به او بگوید که باید به چه چیزی اعتقاد داشته باشد. او سال ها از عمرش را صرف مطالعه روی انجیل کرد و سعی کرد که به تنهایی برای پرسش های خودش در مورد مسائل دینی پاسخ های مطلوبی بیابد. عاقبت نیز به نتیجه رسید که حتی گفتارهای انجیل هم بی عیب و نقص و خالی از اشتباه نیستند. اما این استنتاج در آن دوران عقیده بسیار خطرناکی بود و آخر سر هم برایش دردسرهای بزرگی تراشید.

کیمیاگری

کیمیاگری موضوع بسیار جذاب و سرگرم کننده ای بود؛ چون در اصل ترکیبی از علم شیمی و جادوگری بود. کیمیاگرها عاشق این بودند که بدانند چرا بعضی از مواد، مثل آب و روغن با هم مخلوط نمی شوند، چرا آهن ربا بعضی از فلزات را جذب می کند، و از این قبیل چیزها.
ارسطو، فیلسوف بزرگ یونان باستان، در مورد مسائل مربوط به کیمیاگری حرف های خیلی زیادی زده بود و به خصوص، نظریه بسیار پرطرفداری داشت که می گفت: «همه چیز در دنیا تمایل دارد که به کمال برسد.» این اصل، بسیار کلی و مبهم است و نمی توانیم انتظار داشته باشیم که با همین یک جمله، دلیل همه رخدادهای طبیعی را بفهمیم. ولی به قدری فکر جالب و قشنگی بود که با باورهای کیمیاگران و قواعد کارشان خیلی خوب جفت و جور می شد. مثلاً کیمیاگرها می گفتند: «دلیل سقوط اشیاء به سمت زمین این است که تمایل به کمال دارند.» یا «دلیل رشد گیاهان به سمت نور آفتاب این است که تمایل به کمال دارند.»



کیمیاگرها اعتقاد داشتند که علاوه بر مواد و وسایل، به نیروی خاصی احتیاج دارند تا آزمایش هایشان درست از آب دربیاید. آنها خیال می کردند که این نیرو در وجود شخص کیمیاگر نهفته است و به همین دلیل، او می بایست تا حد ممکن مطهّر و بی عیب و نقص و بی اندازه مذهبی باشد و البته، باید مذهب درست را هم انتخاب کرده باشد. آیزاک هم می خواست کیمیاگرِ برجسته ای باشد و این یکی از دلایلِ مطالعات سخت او روی انجیل بود! به اعتقاد کیمیاگرها، وضعیت ستارگان و سیّارات در آسمان هم، روی نتیجه آزمایش ها تاثیر زیادی داشت. اصلاً یکی از دلایلی که موجب شروع علاقه آیزاک به ستاره شناسی شد، کیمیاگری بود.
کیمیاگرها بیشتر از همه دلشان می خواست دو چیز را کشف کنند: یکی «اکسیر حیات» که نوشیدنی ای بود که می توانست طول عمر را افزایش بدهد و دیگری «کیمیا» یا «سنگ فیلسوف» که اعتقاد داشتند با آن می توان فلزات را به طلا تبدیل کرد.
کیمیاگرها به نظر ارسطو اعتقاد داشتند که گفته بود همه چیز در دنیا از چهار عنصر تشکیل شده: آب، باد، خاک و آتش. آنها در طول هزاران سال این اعتقاد را از نسلی به نسل بعد منتقل کرده بودند و در زمان حیات آیزاک تازه اندکی از دانشمندان داشتند شک می کردند که شاید عناصر شیمیایی اجزای تشکیل دهنده مواد باشند. ارسطو گفته بود که با افزودن مقدار مناسبی از چهار عنصر اصلی به هر چیز، می توان آن را به چیز دیگری تبدیل کرد. این یکی از دلایلی بود که باعث شده بود کیمیاگرها خیال کنند در دل هر تکه آهنِ قراضه ای یک شمش طلا مخفی شده، که می توانند آن را بیرون بکشند.
البته باید گفت که کیمیاگری بعضی اوقات نتایج مفیدی داشت و باعث اکتشافات زیادی می شد. مثلاً، کیمیاگرها به پیشرفت شیمی، پزشکی، داروسازی و بسیاری از رشته های فیزیک کمک زیادی کردند. ولی بیشتر باورهایشان مُهمل و خرافی بود. با این حال، آیزاک هم مثل بسیاری از دانشمندان بزرگ پیش از خودش، خیال می کرد که کیمیاگری علم مهمی است و آن را خیلی جدی می گرفت.

فیلسوف های دیگر

آیزاک برای مرتب کردن افکارش، آثار فیلسوف های گذشته را هم مطالعه می کرد. استادهای کمبریج از میان این فلاسفه بیشتر از همه برای ارسطو اعتبار قائل بودند. ما اینجا باید راجع به ارسطو و چند نفر از نابغه های بزرگ دیگر تاریخ، مطالبی بدانیم. موضوع فصل بعدی هم در همین مورد است. اما قبل از اینکه شروع کنید، باید اخطار کنم که آماده باشید، چون در این فصل یکی دو نکته سخت علمی هم وجود دارد.

قصّه عجیب آلیس



آلیس درست لحظه ای به دنیا آمد که مادرش در بازار قصبه گرَنتهَم زیر سُم یک اسب له شد. او فقط یکی از چندین دانه ای بود که در اثر این حادثه روی سنگ فرش کثیف خیابان پراکنده شدند. اما برای آلیس مهم نبود، چون او به طور دقیق می دانست که از زندگی چه انتظاری دارد.
غروب همان روز، وقتی بازار بعد از تعطیلی آرام و خلوت شد، آلیس متوجه پرنده بزرگی شد که به سمتش می آمد. (در واقع، آن پرنده فقط یک پرستوی کوچکِ تازه بالغ بود، اما به هر حال به نسبت جثه ریز آلیس، بزرگ به حساب می آمد.)
یک ثانیه بعد، آلیس در میان منقار پرنده به پرواز درآمده بود و تنها چند لحظه بعد، دید که در اعماق روده های پرستو قرار دارد. حالا در امان بود. آلیس می دانست که تا اینجا خیلی خوش اقبال بوده. عده زیادی از هزاران خواهر و برادرش در زیر دندان های جونده های کوچک به قطعه های ریز بی جان مبدّل شده بودند. او تقریباً مطمئن بود که بقیه نیز روی زمین سنگی و بی حاصل خیابان می گندند و خشک می شوند. اما او لااقل هنوز برای زنده ماندن بختی داشت.
آلیس از همه حرکات منظم و قوی اطرافش مطلع بود و حس می کرد که چطور همه عضلات و ماهیچه های پرنده متحد شده اند تا آن را به پرواز درآورند. روده به مرور پر شد و محتویاتش، او را به داخل مجرایی هل دادند که انباشته از یک جور ماده بسیار مُغَذّی بود. آلیس بی درنگ حس کرد که جرقّه های حیات در عمق وجودش زبانه می کشند.
ناگهان، آلیس در اثر یک فشار شدید از سوی عضلات تحتانیِ پرنده به بیرون پرت شد. او درحالی که در امنیت کامل در میان حبابی از فضله سفید رنگ پرستو پیچیده شده بود، از آسمان سقوط کرد و عاقبت به سلامت روی یک زمین چمن فرود آمد. چمن ها کوتاه شده بودند و سطحشان را لایه ای از شبنم شامگاهی پوشانده بود. این مرتبه هم، بخت با آلیس یار بود. زندگی در درونش می جوشید. حالا هرچه که برای بقا لازم داشت، در اطرافش بود. حالا او می توانست به حیات ادامه بدهد.
البته آلیس نابینا بود. آلیس ناشنوا بود. آلیس حس بویایی هم نداشت و تنها از یک سر سوزن حس لامسه بهره مند بود. اما به آلیس نعمت دیگری ارزانی شده بود. آلیس آگاهی و معرفت داشت، که از مادرش به ارث برده بود. او حیات را می شناخت، طبیعت را می شناخت، پدیده های عالم را می شناخت و می دانست که هر چیز باید چگونه باشد. آرزوی آلیس این بود که روزی بتواند فرزندانی به دنیا بیاورد، تا این دانش را به آنها هم انتقال بدهد. با همه این اوصاف، آلیس حتی خوابش را هم نمی دید که روزی ذره ناچیزی از معرفتش را با موجودی کاملاً بیگانه سهیم شود.
تقدیر آلیس این بود که با این کار، مسیر تاریخ را عوض کند. اما باید اتفاق های بسیار زیادی رخ می داد تا آن روز از راه برسد.

آغازی بسیار ضعیف



***

گواهی تولد
نام:آیزاک نیوتن
تاریخ تولّد: ۲۵ دسامبر ۱۶۴۲
محل تولّد: لینکلن شایر، نزدیک گرَنتهَم، وولستورپ، عمارت اربابی.
نام پدر:آیزاک نیوتن (در ماه اکتبر ۱۶۴۲ در گذشته است.)
شغل پدر: ملّاح
نام مادر: هَنا نیوتن (نام زمان تجرّدش، هنا آیسکاف بوده است.)
شغل مادر: مدیر مزرعه
اظهار نظر پزشک: امید چندانی به زنده ماندن نوزاد نمی رود.
***
آیزاک ۲۰ دقیقه بعد از نیمه شب، یعنی در اولین دقایق بامداد روز کریسمس سال ۱۶۴۲ به دنیا آمد. پدرش تنها چند هفته پیش از دنیا رفته بود. آیزاک که پیش از موعد مقرر به دنیا آمده بود، به قدری ریزجثه بود که در پارچی به حجم یک کوارت (تقریباً معادل یک لیتر) جای می گرفت. هیچ کس انتظار نداشت که این نوزاد نحیف بتواند تا غروب زنده بماند.
ولی تقدیر این بود که این بچه درحالی که تنها چند ساعت سن داشت، بتواند اطرافیانش را متعجب کند. او نه تنها تا غروب، و نه تنها تا شب عید سال نو، بلکه تا ۸۴ سال بعد از آن هم همراه با سلامتی زنده ماند.
وقتی آیزاک حدود یک سال سن داشت، ناگهان اوضاع سیاسی و سپس، وضع زندگی مردم انگلستان تغییر کرد...



در نتیجه، در لینکلن شایر هم زد و خوردهایی رخ داد و چند تا خانه به آتش کشیده شد. اما خوشبختانه، جنگ داخلی کاری به کار خانواده نیوتن نداشت. در عوض، دردسرهای آیزاک بعد از سومین سالگرد تولدش، و موقعی شروع شد که مادرش با مرد ۶۳ ساله ای به نام بارناباس اسمیت ازدواج کرد. اسمیت نایب کلیسای نورث ویتهَم بود. در نتیجه، مادر آیزاک هم برای زندگی با او به آنجا رفت. با وجود آنکه منزل اسمیت با وولستورپ چند کیلومتر بیشتر فاصله نداشت، ولی آیزاک را به آنجا نبردند. در عوض، او را به مادربزرگش، یعنی خانم آیسکاف سپردند.
بیچاره آیزاک! او تمام مدت با خودش فکر می کرد:



اما حتی او هم گاهی احساساتش را بروز می داد و اجازه می داد تا دیگران از آنها با خبر شوند. مثلاً، یک بار مادر و ناپدری اش را تهدید کرد:



ولی آیزاک با وجود این وضع ناخوشایند، در همان سنین نونهالی کم کم به چیزهای خاصی علاقه مند شد و به خصوص، شیفته ساعت های آفتابی بود. او ساعت های متمادی محو تماشای سایه ها می شد و با حرکت خورشید در آسمان، مقدار جابه جایی آنها را روی زمین علامت گذاری می کرد. این علاقه و توجه نسبت به نحوه حرکت خورشید، تا پایان عمر با او همراه بود و حتی وقتی که پیر شده بود، برای آنکه بفهمد چه وقتی از روز است، به جای استفاده از ساعت، به سایه ها نگاه می کرد.



از قضای روزگار، وقتی آیزاک ۱۰ ساله بود، پدر روحانی، بارناباس درگذشت و مادرش به خانه سابقش در وولستورپ بازگشت. بارناباس اسمیت ثروت زیادی داشت که همه آن را برای همسرش به ارث گذاشت. مادر آیزاک علاوه بر آن پول ها، فرزندان تازه اش را هم با خودش آورد: ماری ۶ ساله، بنجامین ۳ ساله و هَنا کوچولوی نوزاد. آنها به مدت دو سال همه با هم مثل یک خانواده در زیر یک سقف زندگی کردند و در آن مدت، آیزاک برای برادر و خواهرهای ناتنی اش، به خصوص برای هنا کوچولو، بیشتر جای یک پدر بود، تا برادرِ بزرگ تر.
در آن زمان رسم بود که به بچه های روستایی راه و رسم و مهارت های لازم برای کار در مزرعه را یاد بدهند و اگر پدر آیزاک زنده مانده بود، به احتمال بسیار زیاد، به پسرش اجازه نمی داد چیزی جز مقدار اندکی خواندن و نوشتن یاد بگیرد. اما مادر آیزاک از یک طرف صاحب پول زیادی شده بود و از طرف دیگر، نمی دانست که با پسر ناسازگار و بداخلاقش چه کار کند. در نتیجه، به محض آنکه آیزاک دوازده ساله شد، او را به گرنتهم فرستاد، تا در مدرسه دستور زبان شاه ادوارد چهارم تحصیل کند.





در انگلستان به مدرسه ابتدایی می گفتند «مدرسه دستور زبان» (و البته هنوز هم می گویند). چرا؟ معلوم است! چون در آن مدرسه ها به بچه ها فقط یک چیز، یعنی دستور زبان درس می دادند. راستش را بخواهید، بیشتر وقتِ دانش آموزها، صرف فراگیری دستور زبان لاتین می شد. اما گاهی برای ایجاد تنوع، دستور زبان یونانی هم می خواندند.
اما پس تکلیف درس های مهم دیگر، یعنی ریاضیات و هنر و کاردستی و جغرافیا و علوم و ورزش و کلاس های فوق برنامه چه می شد؟
حرفش را هم نزنید! به قدری سرِ همه به تدریس و آموزش و امتحان دستور زبان گرم بود که برای درس های دیگر یک ذره هم وقت نداشتند.
البته درواقع، دستور زبان آن قدر هم که از ظاهرش برمی آید، بی فایده نبود. لاتین، زبان مردم روم باستان بود و اگرچه در سال ۱۶۵۴ دیگر هیچ کس در دنیا از آن برای مکالمات عادی و روزمره استفاده نمی کرد، اما زبان مشترک همه آدم های باهوش و باسواد اروپا بود. این به معنی آن است که، هر دانشمند آلمانی، فرانسوی، اسپانیایی، پرتغالی، انگلیسی و ایتالیایی می توانست بدون نیاز به یاد گرفتنِ زبانِ مادریِ دانشمندهای اروپاییِ دیگر، گفته هایشان را بفهمد و نوشته هایشان را بخواند.
این هم یک نمونه از خط و زبان لاتین:



خیال می کنید که خواندن خط لاتین سخت است؟ کجایش را دیده اید! پس نگاهی هم به نمونه خط یونانی بیندازید:



البته، همان اندک سوادِ خواندن و نوشتن یونانی هم خیلی به درد آیزاک خورد، چون بیشتر کتاب های پیش از زمان او به زبان یونانی نوشته شده بودند؛ به خصوص، کتاب مقدس مسیحی ها، یعنی انجیل، که بعدها برای او اهمیت بسیار زیادی پیدا کرد. آخر، اگر آدم یونانی بلد بود، می توانست هر کدام از آن نوشته های قدیمی را بخواند و مجبور نباشد که آنها را برای ترجمه به کس دیگری بدهد، چون ممکن بود مترجم مطلب را اشتباه متوجه شود و آن را غلط ترجمه کند.
البته باید گفت که در ابتدا یاد گرفتن زبان های مُرده، چندان هم چنگی به دل آیزاک نزد و او آن قدر در این کار تنبلی کرد، تا اینکه خیلی زود در کلاسش شاگرد آخر شد.



اما مبادا از این نکته نتیجه بگیرید که آیزاک تنبلی می کرد و بیکار ول می گشت. در واقع، سرش خیلی هم شلوغ بود. چون محل اقامتش، یعنی کارگاه عطّاری آقای کلارک را از ساعت های آفتابی پر کرد (اگر نمی دانید، بگویم که «عطّار» یک جور شیمی دان و داروسازِ مدل قدیمی است). درواقع، حالا وقت بسیار مناسبی است تا با آقای کلارک و اعضای خانواده اش آشنا شویم، چون در ادامه داستان با اغلب آنها سروکار داریم...



عاقبت به لطف وجودِ آرتور، پسر خوانده آقای کلارک و یکی از شاگردان گردن کلفتِ زورگوی مدرسه، یک روز رفتار آیزاک به کلی از این رو به آن رو شد.







بله، آیزاک ناگهان تصمیم بزرگی گرفت. او تصمیم گرفت که باید در هر کاری که انجام می دهد، از هر کسی که می شناسد بهتر و بالاتر باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب مشاهیر مرده