فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عشق موهبت الهی

کتاب عشق موهبت الهی

نسخه الکترونیک کتاب عشق موهبت الهی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب عشق موهبت الهی

دلش می­خواست هر چه زودتر این سفر به پایان برسد وبتواند دوباره به دیدن لیدابرود.صبح پنج شنبه به پدرش زنگ زد تا احوال آنها را بپرسد شاید به این وسیله خبری هم از لیدا به دست آورد ووقتی او گفت که دیروز مهرداد به شرکت آمده و سراغ او رامی گرفته و چند ساعتی را در شرکت گذرانده آتش حسادت در دلش لانه کرد. مطمئن بود مهرداد فقط برای دیدن لیدا آمده و او با نبودش این فرصت را مهیا کرده تا به خواسته اش برسد. سریع آماده شد واز دوستانش خداحافظی کرد و هر چه دوستانش اصرار کردند موفق نشدند او را منصرف کنند. سهیل به رفتار او آگاه بود و می ترسید به لیدا آسیب برساند عصبانی بود که چرا لیدا را از خطر وجود مهرداد آگاه نکرده است. باید هر چه زودتر به لیدا می رسید.

ادامه...

بخشی از کتاب عشق موهبت الهی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

لیدا دوستانش را به خانهایشان رساند. وقتی به خانه رسید خواست خانواده­اش را غافلگیر کند آرام در را باز کرد متوجه شد که مهمان دارند. صدای عمو صادق از پذیرایی می­آمد. در دل آرزو کرد ای کاش مهمان نداشتند. عمو وزن عمو اعظم خیلی مهربان بودند و از صمیم قلب آنها رادوست داشت. ولی وقتی عموصادق صحبت از ازدواج او و رضا می­کرد واقعاً دلگیر می­شد. آن روز خسته بود وحوصله­ی صحبت در این موارد را نداشت به اجبار وارد حال پذیرایی شد وبه جمع سلام کرد. مادر، پدر، عمو وزن عمو را بوسید و با رضا و بیژن دست دادواحوال پرسی کرد.
عمو با خوشحالی گفت: این هم عروس گلم که منتظرش بودیم.
لیدا با نارضایتی گفت: عمو جان! خواهش می­کنم! باز شروع کردین؟ شما که خوب می­دونین من رضا رو مثل برادرم دوست دارم.؟
چون شیما را در جمع ندید ادامه داد: مادر شیما کجاست؟
ـ رفته جشن تولد یکی از دوستاش.
ـ کدوم دوستش؟
ـ هم کلاسیش زهرا.
ـ پس با اجازتون می­رم لباسم رو عوض کنم.
از پله­ها بالا رفت ساختمان منزل دو طبقه بود در طبقه­ی اول حال پذیرایی و آشپزخانه و یک اتاق که کتابخانه بود و بعضی اوقات از آنجا برای استراحت کردن هم استفاده می­شد و طبقه دوم از چهار اتاق تشکیل شده بود یکی برای پدر و مادرش یکی هم برای مهمان و دو تای دیگر اتاق لیدا و شیما بود بعد از تعویض لباس برای چند لحظه روی تخت دراز کشید. چند دقیقه بعد صدای ضربه­ای به در شنیده شد.
ـ بفرمایید.
مادرش بود گفت: عزیزم می­دونم خسته هستی ولی بیا پایین عموت این­ها از وقتی اومدن منتظر تو هستن حالا هم عموت می­خواد باهات صحبت کنه.
لیدا بی­حوصله گفت: حدس می­زنم چی می­خواد بگه همون موضوع همیشگی. ولی مادر من اصلاً حوصله­ی شنیدن این حرفها رو ندارم.
ـ می­دونم که تو دلت نمی خواد با رضا عروسی کنی ولی باز هم مثل گذشته تحمل کن وچیزی نگو که اونها رو ناراحت کنه تا بعد هم خدا کریمه.
لیدا با ناراحتی گفت: همیشه همین و می­گی، باشه مادر سعی خودم رو می­کنم.
باهم پایین رفتن عمویش به مبلی که میان او و رضا خالی بود اشاره کرد و گفت: بیا عزیزم این­جا بشین.
لیدا به ناچار نشست. رضا گفت: امیدوارم صحبت پدر درست باشه.
لیدا رو به او کرد و گفت: مگه عمو جان چی گفته؟
رضا ـ پدر می­گه مسافرت بهت خوش گذشته و حسابی سرحال شدی.
ـ ممنون! بله هم آب وهواخوب بود وهم دریا آروم؛ جای همه­ی شما خالی بود.
مادرش گفت: به شما خوش بگذره برای ما کافیه. سمانه و بهناز چطور بودن؟
ـ خوب بودن وخیلی خیلی سلام رسوندن.
مادرش رو به اعظم خانم کردو گفت: این دو تا دختر برای لیدا مثل خواهر عزیزن خیلی بچه­های خوبی هستن.
بهاره خانم استکان­ها را جمع کرد و به آشپزخانه رفت و وقتی برگشت سینی استکان­های چای در دستش بود لیدا بلند شد و سینی را از مادرش گرفت و به بقیه تعارف کرد وقتی فنجان خود را برداشت در جای خود نشست. پدرو عمویش با هم مشغول صحبت بودند و دو تا جاری هم با هم.
رضا رو به لیدا کرد وگفت: دوباره کلاسهات شروع می­شه و باید برای دیدنت وقت قبلی بگیریم؟
لیدا به عمدآهسته گفت: دیگه به این صورت هم وقتم پرنمی­شه که برادرم برای دیدنم وقت قبلی بگیره.
ولی عمویش بعد از زمان کوتاهی دوباره سر موضوع رفت و گفت: لیدا جان دیگه وقت اون رسیده که به ما جواب بدی چون فقط یک سال از درست باقی مونده بعد هم
می­تونین با هم عروسی کنین می­دونی که من آرزو دارم تو عروس من باشی، امروز رسماً تو رو از خانوادت برای رضا خواستگاری می­کنم و مطمئن باش که جوابی به جز موافقتت رو نمی­پذیرم.
لیدا که از این نوع خواستگاری جا خورده بود کمی مکث کرد و بعد با لبخند مصنوعی طوری که دل عمویش را نرم کند گفت: عمو جان نمی­دونم چطور بگم که شما قبول کنین دوست ندارم از دستم ناراحت بشید من رضا رو مثل برادر نداشته­ام می­دونم و در حال حاضر اصلاً...
عمویش صحبت او را قطع کرد و گفت: گفتم که این حرف­ها رو قبول نمی­کنم از قدیم و ندیم گفتن عقد دخترعمو وپسرعمو رو تو آسمونا بستن پس این حرف­ها رو نزن اینم بهت بگم اگر بخوای جواب منفی بدی دیگه عمویی به اسم صادق و خانواداش نداری مسعود منظورم به توهم هست تا یک هفته به لیدا فرصت فکر کردن می­دم و بعد اون جوابش رو می­خوام پس فکراتون رو بکنین من لیدا رو عروس خودم می­دونم و اگر این طور نشه باید قید من رو بزنید. حالاهم می­دونم لیدا جان از راه رسیدی و خسته­ای ما زحمت رو کم می­کنیم تو هم برو استراحت کن و خوب فکرات و بکن.
آقا صادق برخاست و افراد خانواده هم از جا بلند شدن لیدا مانده بود در آن موقع چه بگوید هر چه آقا مسعود و همسرش اصرار کردند آنها نماندند وقتی پدر لیدا برادر و خانواداش را بدرقه کرد لیدا خواست به اتاقش برود که صدایش کرد و گفت: لیداجان، دخترم من فقط یک چیز می­گم. اونم این که بین ما دوتا برادر رو با این بچه بازیهات خراب نکن تو خوب می­دونی تنها کسی که از خانوادم برام مونده عموته و به هیچ وجه دلم نمی­خواد از دستش بدم همین وبس.
لیدا به حدی خسته و عصبی بود که نه فکرش کار می­کرد نه حوصله صحبت کردن داشت از صحبت­های پدر و عمویش گیج شده بود سر در گم گفت: ولی پدر من حق دارم خودم همسرم رو انتخاب کنم.
ـ همین که گفتم.خوب فکرات و بکن.
لیدا تاکنون چنین رفتاری از پدرش ندیده بود کلافه گفت: من می­رم استراحت کنم.
داخل اتاقش که شد از خستگی و ناراحتی خود را روی تخت انداخت و آرام گریست مدتی که گذشت با خود فکر کرد عمویش نباید این قدر خودخواه باشد نباید کسی را مجبور به انجام کاری کند.باید چاره­ای برای این کار پیدا کند.
رضا پسر خوش سیما و خوش اخلاقی بود. همیشه در پوشیدن لباس­هایش دقت زیادی می­کرد. مهندس یک شرکت ساختمانی بود و از نظر مالی هم موردی نداشت به طوری که هر دختری آرزوی داشتن چنین همسری را داشت ولی لیدا هر چه فکر می­کرد می­دید هیچ احساسی به جز رابطه­ی فامیلی به او ندارد هیچ عشق یا علاقه­ای در خود نسبت به او نمی­دید از طرفی صحبت­های عمو وپدرش نیز آزارش می­داد هر چه فکر کرد به نتیجه­ای نرسید از شدت ناراحتی سردرد شدیدی پیدا کرده بود از کشوی میزش قرص مسکنی بیرون آورد و دو تا با هم خورد دوباره روی تخت دراز کشید و بعد از مدتی به خواب رفت.
***
بهاره خانم به همسرش گفت: مسعودجان فکر می­کنی کاری که تو و آقا صادق با لیدا می کنین درسته؟ من کاری به برادرت ندارم ولی تو پدر لیدا هستی و باید به خواستهاش احترام بذاری؟
مسعود با ناراحتی به همسرش نگاه کرد وگفت: تو که گذشته­ی زندگی منو خوب می­دونی، می­دونی که صادق چقدر گردن من حق داره، چقدر از خودش گذشته و برای من زحمت کشید. وقتی توی اون تصادف لعنتی پدرو مادرمون وخواهر کوچیک هشت ما همون و از دست دادیم اون درحالی که خیلی به درس­هاش علاقه داشت ترک تحصیل کرد و زندگیش رو وقف من کرد تو نمی­دونی چقدر برامون سخت بود ولی اون تمام تلاشش رو کرد که هم من به تحصیلاتم برسم وهم احساس کمبود نکنم اگه اون نبود معلوم نبود سر من چه بلایی می­اومد.
ـ یعنی فکر می­کنی این کارت درسته که لیدا رو مجبور کنی به خاطر گذشت و فداکاری یک برادر به برادردیگه با کسی که اصلاً علاقه­ای بهش نداره ازدواج کنه؟
ـ منم این کارو دوست ندارم ولی لیدا در مورد همه­ی خواستگاراش همین طوره، بالاخره باید یکی رو قبول کنه یا نه؟ پس کی از رضا بهتر؟ از هر لحاظ پسر خوبیه و این جوری صادق هم خوشحال می­شه.
ـ ولی...
ـ می­دونی که منم دلم نمی­خواست این طور بشه ولی تو که شنیدی صادق چی گفت؛ پس ازت می­خوام با لیدا صحبت کنی و راضیش کنی که جوابش همه­ی مارو خوشحال کنه. می­دونم که خودت هم به این وصلت راضی هستی. خودت همیشه از اینکه خواستگارهای خوبش رو رد می­کنه شاکی بودی. دوست ندارم بین دو خانواده اختلاف بیفته. این و به لیدا بفهمون.
شیما وقتی به خانه آمد خواست که به دیدن خواهرش برود ولی مادرش اجازه نداد. شیما برعکس لیدا دختر شلوغی بود ووقتی در خانه نبود غیبتش در خانه احساس می­شد بهاره خانم وقتی دید شیما اصرار دارد لیدا را ببیند جریان را برای دخترش تعریف کرد و از او خواست تا اجازه دهد کمی استراحت کند. لیدا وقتی بیدار شد که مادرش داشت با موهایش بازی می­کرد.
ـ سلام مادر. چند ساعته که خوابیدم؟
ـ ساعت نزدیک یازده شبه،وقت شام آومدم بیدارت کنم. ولی دلم نیومد یک تیکه کیک با یک لیوان شیر برات آوردم که معدت تا صبح خالی نمونه.
سینی را مقابلش گذاشت. لیدا گفت: میل ندارم ولی به خاطر شما شیررو می­خورم.
در حالی که لیوان شیر را به دست گرفته بودو آن را می­نوشید به یاد صحبت­های عمو و پدرش افتاد و با عجز و ناتوانی به مادرش نگاه کرد و گفت: مادر نمی­دونم چکار کنم از یک طرف هیچ علاقه­ای به رضا ندارم از طرف دیگه هم نمی­خوام عمو رو برنجونم مگه نباید عشق و علاقه­ای برای ازدواج وجود داشته باشه ولی من هیچ کدومش رو ندارم نه این که رضا پسر خوبی نباشه نه، فقط اون رو به عنوان مرد زندگیم نمی­تونم قبول کنم.
مادر لیوان خالی را از او گرفت و روی سینی گذاشت لیدا خود را در آغوش مادر انداخت و گفت: مادر خواهش می کنم کمکم کن.
ـ عزیزم من نمی­گم چکار کن و تصمیم گیری رو به عهده­ی خودت می­ذارم تو قراره یک عمر با کسی که ازدواج می­کنی زندگی کنی ولی این رو به تو می­گم که در بعضی افراد عشق بعداز ازدواج به وجود می­یاد شاید در مورد تو هم این طورباشه یا نکنه تو کس دیگه­ای رو دوست داری که ما خبر نداریم؟
ـ نه مادر، من کسی رو دوست ندارم؛ ولی فکر می­کنی زمانی برسه که من از صمیم قلب عاشق رضا بشم؟
مادر آهسته لیدا را از خود جدا کرد و از روی تخت بلند شد و گفت: نمی­دونم و نمی­تونم جواب محکمی به سئوالت بدم آینده این موضوع رو روشن می­کنه حالا دیگه استراحت کن. شب به خیر وخوب بخوابی.
وقتی مادرش از اتاق خارج شد لیدا به دلیل اینکه هنوز اثر قرص­ها از بین نرفته بود خسته راه هم بود دوباره به خواب رفت.
***
مستخدم چند ضربه به در زد وسهیل را صدا کرد.
ـ بله بفرمایید.
ـ آقا سهیل خانم گفتن بیدارتون کنم تا بیاید سر میز شام!
سهیل از پشت در جواب داد: باشه الان میام.
بعد از شستن دست و صورت سر میز غذا خوری رفت و دید که همه منتظر او هستند. بعد از سلام واحوال پرسی با پدر مشغول خوردن غذا شدند وقتی خانواده از خوردن دست کشیدند. پدرش گفت: امیدوارم حسابی بهت خوش گذشته باشه. حاج یدا... چطور بود؟ از ویلا خوب نگهداری می­کنه؟
ـ بله پدر خوش گذشت حاج یدالله هم خوب بود و خیلی خوب از ویلا و باغ نگهداری کرده بود. بنده­ی خدا خانومش هر چی می­گفتم ما غذامون رو بیرون می­خوریم اصرار داشت که حتماً غذای خونگی بخوریم که مبادا مریض بشیم، جداً هم دست پخت خوبی داشت البته به خوشمزگی دست پخت معصومه که نمی­رسه.
مادر ـ بله حق با توست.
معصومه درحال گرفتن سینی چای در مقابل آنها گفت: ممنون شما لطف دارید. (و بعد از این که همه برداشتند از سالن خارج شد.)
ـ داداش جون حالا نگفتی برامون چی سوغات آوردی؟
سهیل که تازه به یادش آمده بود گفت: پاک فراموش کرده بودم. الان می­رم میارم.
به اتاقش رفت و با بسته­های کادو پیچ شده برگشت و هر یک را به صاحبش داد.
دختر خانواده در حال باز کردن کاغذ کادو گفت: ممنون چه صندل­های خوشگلی چون سلیقت خوبه، من طاقت نیاوردم تا خودت سوغاتی­هامون روبیاری.
پدر و مادر هم از او تشکر کردند مادر بعد از صحبت­های متفرقه گفت: پس کی قصد داری ازدواج کنی وما رو به آرزومون برسونی؟
سهیل ـ مادر باز شروع کردین من تا زمانی که دانشگاهم تموم نشده قصد ندارم ازدواج کنم وتا سال دیگه هم خیلی مونده، برای این موضوع هم اون موقع تصمیم می­گیریم.
هر چه مادر اصرار کرد سهیل تصمیمش را تغییر نداد وقتی مادر اصرار رابی فایده دید دیگر صحبتی نکرد وتا نیمه شب در محفل گرم خانواده به آنها خوش گذشت. سه روز گذشت و سهیل در طی این مدت هر وقت بیرون از منزل رفته بوددوست داشت دوباره لیدا را ببیند تنها دختر مغرور و شجاعی که هیچ توجهی به او و خواسته­اش نکرده بود ولی این اتفاق صورت نگرفت و در روز چهارم با بدرقه­ی خانواده­اش راهی سفر شد.
***
لیدا بعد آن شب خیلی فکر کرده بود ولی هنوز نتوانسته بود تصمیمش را بگیرد دراین مدت لیدا خیلی آرام تراز گذشته بود و دائم به آینده نامعلومش فکر می­کرد وسعی و تلاش شیما برای شاد کردنش بی­فایده بود. تصمیم گرفت بار دیگر با عمویش صحبت کند شاید بتواند او را از این وصلت منصرف کند.
به محل کارعمویش رفت او مغازه­ی عتیقه فروشی داشت و با استقبال گرمش روبرو شد بعد از صحبت­های متداول آقاصادق که متوجه­ی گرفتگی لیدا بود. حدس زد چرا دختر برادرش به دیدنش آمده ولی حرفی نزد.
ـ خب لیدا جان، چه عجب، راه گم کردی عمو؟
ـ من که همیشه مزاحم هستم. راستش با شما کار داشتم.
آقا صادق دستی به صورتش کشید و گفت: امیدوارم که برای ناراحت کردنم نیومده باشی؟
لیداخوب می­دانست که عمویش خیلی او را دوست دارد برای همین خود را برای عمو لوس کرد و گفت: عمو جون ازتون خواهشی دارم.
آقا صادق فکری کرد و لبخند زد. بعد از لحظات کوتاهی گفت: ای بلا، هر خواسته­ای داری بگو به غیراز جریان تو و رضا!
لیدا با صدایی ازسر ناتوانی گفت: عمو خواهش می­کنم منو مجبور نکنین، من خیلی می­ترسم می­ترسم که در آینده زندگی محکم و موفقی نداشته باشم عمو من طاقت شکست و ندارم خواهش می­کنم منصرف شید و از منهم دلگیر نباشین.
آقا صادق کنار دختر برادرش نشست و گفت: دخترم مطمئن باش که زندگی خوب و خوشی خواهی داشت. اگر رضا رو لایق تو نمی­دونستم و مطمئن نبودم که تو رو خوشبخت می­کنه هیچ وقت اصرار به این وصلت نمی­کردم من از طرف رضا به تو قول می­دم که زندگی خوبی رو برات فراهم کنه و خودم هم رضا رو تضمین می­کنم. از لحاظ مالی هم نمی­ذارم تو کوچکترین مشکلی داشته باشی...
لیدا که ادامه­ی صحبت را بی­فایده دید ازاو خداحافظی کرد ورفت.
فردای آن روز لیدا به همراه رضا زنگ زد واز او خواست که او را تنها بیرون از خانه ببیند که البته مادرش از این قرار آگاه بود، رضا قبول کرد وقرار گذاشتن که در کافی شاپ نزدیک خانه همدیگر را ببینند.
رضا درآن جا بود وقتی که لیدا به محل قرار رسید بعد از سلام و احوال پرسی و صحبت­های معمول سکوت بینشان حاکم شد لیدا نمی­دانست چگونه به او بگوید که او را دوست ندارد و نمی­تواند با او زندگی کند...
که رضا سکوت بینشان را شکست و گفت: چی می­خوری؟
لیدا ـ یک فنجون قهوه.
رضا به پیشخدمت سفارش قهوه و کیک داد.
لیدا گفت: منو ببخش که مزاحمت شدم.
- اتفاقا ً از این که باهام تماس گرفتی و این قرارو گذاشتی خیلی هم ازت ممنونم، منم حرف­هایی داشتم ولی نمی­دونستم چطوری تنها ببینمت و حرف دلم و برات بگم لیدا من خیلی وقته که دوستت دارم...
لیدا حرف رضا را قطع کرد و گفت: ولی من می­خواستم...
در همین لحظه سفارش آنها راآوردند و صحبت لیدا قطع شد. وقتی پیشخدمت جوان رفت.لیدا خواست صحبتش را ادامه دهد که رضا گفت:
ـ لیدا خواهش می­کنم اجازه بده حرف­های من تموم بشه بعد تو کارت رو بگو؛ من تو رو دوست دارم ولی هر موقع که خواستم علاقه­ام رو بهت ابراز کنم. تو نذاشتی و این عشق رو تو من سرکوب کردی توی این چند روز که پدر بهت فرصت فکر کردن داده. تمام حواسم پیش توست.
می­ترسیدم که جواب منفی بدی و تمام آرزوهام رو خراب کنی من بهت خیلی علاقه دارم و دوریت برام غیر ممکنه لیدا باور کن که غیر ممکنه. من بی­تو نمی­تونم زنده باشم! بهم فرصت بده تا عشقم رو بهت ثابت کنم.من همیشه تو رو توی رویاهام همسر خودم دونستم.
رضا وقتی صحبتش تمام شد با چشمانی پر از خواهش و تمنا به صورت لیدا نگاه کرد و از دریچه­ی چشمانش از او خواست که به او فرصت بدهد.
لیدا مشغول خوردن قهوه­اش شدو فکر کرد: پس با رضا هم نمی­شه صحبت کرد. امیدم از رضا هم قطع شد خدایا حالاچکار کنم؟
بعد از خوردن قهوه از جا برخاست وگفت: من باید زود برگردم.
رضا که هنوز روی صندلی نشسته بود گفت: ولی تو با من کار داشتی. پس چرا داری می­ری؟
لیداـ با دوستم قرار دارم باید برم. کاری که داشتم خیلی مهم نبود. مثل اینکه شنیدن صحبت­های تو واجب­تر بود.
رضا از جا برخاست و گفت: پس اجازه بده برسونمت!
لیدا با لبخند گفت: نه ممنون یه ماشین غراضه جلوی در انتظارم و می­کشه. شما بفرما بریم خونه!
ـ نه مرسی بابا گفته تا وقتی به تو فرصت داده فکرکنی نباید بیاییم خونتون، لیدا... فقط منو ناامید نکن،ازت خواهش می­کنم.
لیدا بدون اینکه صحبت دیگری کند خدا حافظی کرد و رفت.
وقتی ناامید از همه جا به خانه بازگشت بی­حوصله­تر از هر وقت دیگر به اتاقش رفت و روی تختش دارز کشید. درفکر بود که صدای دراو را به خود آورد و گفت: بیاتو.
شیما داخل شد و گفت: احوال خواهرعزیزم چطوره؟ بابا مُردیم از کم محلی!
ـ خوب نیستم. شیمااصلاً حوصله ندارم، سر به سرم نذار.
درحالی که لیدا دراز کشیده بود شیما کنار تخت نشست و گفت: نبینم خواهر جونم بی حوصله باشه. اصلاً برای من بگوحوصلت و کجا فرستادی؟ تا من برگردونمش.
لیدا در حالی که به سقف چشم دوخته بود نفس بلندی کشید و گفت: شیما کاش واقعاً می­شد کاری کرد. از دست عمو خیلی ناراحتم من اصلاً فکر ازدواج و زندگی مشترک رو نمی­کنم ولی حالا همچین توی مخمصه ای که عمو برام درست کرده گیر کردم که نمی­دونم چکار کنم. من هیچ اعتقادی به ازدواج و زندگی مشترک ندارم. از هر چی مسئولیت و کارهای مربوط به زندگی مشترک بیزارم. وقتی توی دورانی زندگی می­کنیم که همه­ی عشق­ها دروغی و از سرهوس ازدواج­ها صورت می­گیره، کی گفته حتماً دخترها باید ازدواج کنند؟ تا چند وقت دیگه بگن تفاهم نداریم و از هم جدا بشن. من نمی­دونم در مورد ازدواج­هایی که علاقه­ای هم در میون بوده سرانجامش به طلاق ختم می­شه در مورد من که اصلاً رضا رو دوست ندارم و نمی­تونم اونو به عنوان مرد زندگی و شریک راهم قبول کنم چی می­خواد پیش بیاد؟شیما خیلی می­ترسم. حرف زدن با عمو ورضا بی­فایده است هیچ کدوم منو درک نمی­کنن. ببینم می­تونم با پدر صحبت کنم تا عمو رو متقاعد کنه!
شیما فشاری به دست خواهرش آورد و گفت: اوه... همچین با آه و ناله حرف می­زنه که آدم فکر می­کنه می­خوان ببرنش زیره جوخه­ی اعدام، بابا اینقدر ناراحتی نداره من اگه جای تو بودم با کله می­رفتم و می­گفتم باشه قبوله! توی این زمونه ک شوهر کمه، تو باید دو دستی رضا رو بچسبی.
لیدا به شیما که قصد شیطنت داشت نگاه کرد و با اخم گفت: شیما اینوکه جدی نمی­گی؟
شیما خم شد و گونه­ی لیدا را بوسید و با خنده گفت: اگه جدی هم می­گفتم دیگه با این اخمی که تو کردی ترسیدم و می­گم که شوخی کردم.
لیدا یک دستش را زیر سرش قرار داد و به سمت شیما برگشت و گفت: شیما راست می­گی؟ تو اگر جای من بودی می­گفتی آره؟
شیما لبخندی زد و با شیطنت گفت: آخه می­ترسم وقتی عقیدم و شنیدی دعوام کنی لیدا ـ شیما خواهش می­کنم جدی باش.
شیما کمی فکر کرد و گفت: راستش من اصلاً تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم ولی حالا که نظر من رو می­خوای می­گم که رضا پسر خوبیه و خانواده­ی عمو هم برای ما شناخته شده هستن از لحاظ مالی هم که خودت بهتر می­دونی که وضعشون خوبه. من فکر می­کنم اگرهر دختر دیگه­ای جای تو بود جوابش مثبت بود.
ـ ولی من برعکس فکر تو اصلاً دلم نمی­خواد جواب مثبت بدم ولی انگار چاره­ای هم به غیر از این ندارم. تنها راهی که مونده صحبت با پدره تا ببینم اون می­تونه به من کمک کنه یا نه.
ـ در مورد پدر نظر من اینه که همون صحبتی رو بهت می­کنه که قبلاً گفته ولی امیدوارم موفق بشی. حالا پاشو بریم پایین که الان غذامون یخ می­کنه و از دهن می­افته.
***

۱

ببین چطور رانندگی می­کنه معلومه که یک ناشی پشت فرمون نشسته نمی­دونم به این­ها چه کسی گواهی نامه می­ده (در حالی که سبقت می­گرفت با صدای بلند طوری که راننده­ی ماشین مورد نظربشنود گفت) وقتی رانندگی بلد نیستی مجبورت که نکردن بشین خونه پیش مامان جونت وعروسک بازیت روبکن.
(بعد رو کرد به همسفرش و گفت) می­بینی چند تا دختر بچه هستن که ماشین اسباب بازی رو با ماشین واقعی اشتباه گرفتن.
دخترها که از شنیدن این صحبت­ها عصبانی شده بودند هر یک صحبتی می­کردند
ـ شنیدی چی گفت؟ رانندگی رو نشونش بده!
ـ بهناز راست میگه؛ بهش نشون بده که فقط مردها نیستن که می­تونن رانندگی کنن.
لیدا که تا آن زمان سکوت کرده بود گفت: سمانه جان باشه به موقعش نشونش می­دم که اینقدر مهارتش رو به نمایش نگذاره.
یک به یک ماشین­ها را پشت سر می­گذاشت وقتی پشت سانتافه، ماشین مورد نظر رسید در یک پیچ خطرناک که ازباند مخالف هم ماشین می­آمد به یک باره سبقت گرفت اگردو ثانیه دیرتر در باند مخالف می­ماند به طور حتم تصادف بدی اتفاق می­افتاد تا مدتی صدای بوق ماشینی که از مقابل می­آمد شنیده می­شد و از این طریق عصبانیت خود را عنوان می­کرد لیدا با ماشین آلبالویی رنگش مدتی جلوی ماشین آنها قرار گرفت اجازه­ی سبقت به آنها نداد و بعد از زمان کوتاهی ازماشین­های جلویی نیز سبقت گرفت و با لایی­های پی درپی از چشم­ها دور شد.
بهناز و سمانه که از ترس شکه شده بودند برای لحظاتی به اتفاقی که نزدیک بود رخ دهد فکر می­کردند بعد از مدتی بهناز گفت: این چه کاری بود که تو کردی دیوونه؟ نزدیک بود هممون رو به کشتن بدی.
ـ از ترس تمام بدنم داره می­لرزه خدا بهمون رحم کرد.
لیدا باخنده گفت: شما می­خواستین نشون بدم که راننده­ی ماهری هستم حالا که مهارتم رو نشون دادم، ناراحتین چرا حرفتون و گوش کردم؟ از این به بعد مواظب صحبتی که می­کنید باشین.چون من جنبه­ی این حرف­ها رو ندارم و حرفتون روجدی می­گیرم.
بعد از این که کمی سر به سر آنها گذاشت و به چهره وحشت­زده آنها خندید گفت: ببینم با یک استراحت کوتاه و یک غذای خوشمزه چطورین؟ (در حالی که جلوی رستوران شیکی نگه می­داشت ادامه داد) این هم یک جای عالی خب پیاده شید که من خیلی گرسنمه.
سهیل که صحنه سبقت خطرناک رادید متوجه شد به علت صحبتهای دوستش راننده آن ماشین این چنین کاری کرد وبه پرهام گفت: آخه به تو چی بگم؟ دیدی نزدیک بود به خاطر تیکه­های تو اون ماشین تصادف کنه؟
ـ چرا تیکه­های من؟ از دیوانگی وناشی گری خودش بود. من که گفتم چند تا دختر بچه هستن. عشق ماشین سواری زده به سرشون نمی­دونن چه کار می­کنن.
ـ نخیراون دختر برای این که می­خواست دست فرمونش رو به ما ثابت کنه این کارو کرد وگرنه هر راننده­ای هم که بود حتی ناشی می­دونست که توی جاده­ای مثل چالوس اون هم در پیچی به این تندی جای سبقت گرفتن نیست.
ـ به من چه ربطی داره؟ حالا می­گی چه کار کنم؟
ـ فقط کاری نکن که توانایی دیگران رو به مسخره بگیری. اگراتفاقی می­افتاد مقصرتو بودی.
***
پرهام هنوز در حال پارک کردن ماشین بود که سهیل از ماشین پیاده شد و چون ماشین پراید آلبالویی رنگ که دقایقی پیش دیده بود را به خاطر داشت تا ماشین لیدا را دید آن را شناخت ولی چون سرنشین آن را ندیده بود ندانست کدام یک از آن دخترها که وارد رستوران می­شوند رانندگی می­کرده است وقتی ماشین را قفل کردند و وارد رستوران شدند.
پرهام گفت: غذای این رستوران خیلی خوشمزه است من همیشه این جا غذا می­خورم بیا این سویچ رو بگیر من برم دستم و بشورم و بیام.
ـ باشه منم تا تو بیای سفارش غذامی دم. برای تو چی بگم بیارن؟
ـ مثل همیشه سبزی پلو با ماهی.
ـ باشه شکمو، این همه ماهی خوردی دل زده نشدی؟
در حال دور شدن از سهیل جواب داد: نه من عاشق ماهی هستم اون هم توی شمال.
سهیل سفارش غذا داد و در نزدیکی میز دخترها جای گرفت. دخترها که خبرنداشتند کسی آنها را زیر نظر دارد و به صحبتهایشان گوش می­دهد باهیجان با هم صحبت می­کردند
ـ من هنوز ترس تو وجودمه، خطر از کنار گوشمون رد شد (و برای اثبات حرفش رو به سمانه کرد وگفت): درست نمی­گم؟
سمانه ـ درسته! من فکر کردم یا تصادف می­کنیم یا می­ریم ته دره حالا جای شکرش باقیه که لیدا رو به صبوری و مهربونی زبان زد خاص و عام می­دونن وگرنه معلوم نبود اگر صبور نبود و فکر ما رو هم نمی­کرد چه کاری می­خواست بکنه.
لیدا که به صحبت­های دوستانش گوش می­کرد وآهسته می­خندید گفت: دخترای ترسو مواظب خودتون باشین وتا برم از ماشین کیف پولم رو بیارم.
سهیل متوجه بیرون رفتن لیدا شد ووقتی پرهام برگشت گفت:تو بشین الان میام (منتظر جواب دادن به سوال پرهام که پرسید کجا می­ری؟ نشد و به دنبال لیدا رفت وقتی به کنار لیدا رسید او داخل ماشین به دنبال کیف دستیش می­گشت.)
مودبانه سلام کرد و وقتی پاسخ شنید گفت: می­بخشید می­تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم.
از روبه رو به لیدا نگاه کرد برای چند لحظه مبهوت زیباییش شد لیداکه با تعجب به او نگاه می­کرد گفت: بفرمایید! امری داشتید؟
سهیل در حالی که با دست اشاره به ماشینش می­کرد گفت: من صاحب اون ماشین هستم و می­خواستم از صحبت­های دوستم که توی جاده به شما زد معذرت خواهی کنم.
لیدا که تازه دانسته بود این شخص کیست گفت: خواهش می­کنم، از این که می­بینم کسانی هستند که فکر می­کنند جای زن­ها فقط توی خونه ست متاسفم.
ـ من شخصا ًاز شما معذرت می­خوام وبه شما اطمینان می­دم همه­ی مردها این جوری فکر نمی­کنن و این اشخاص کم هستن ولی این رو هم بگم که کار خطرناکی کردین و من رو هم ترسوندین.
ـ خواستم به دوستتون نشون بدم که فقط آقایون نیستن که کارهای خطرناک انجام می­دن خانوم­ها هم می­تونن از این کارها بکنن ولی به عقلشون رجوع می­کنند و انجام نمی­دهند.
سهیل که مجذوب متانت و زیبایی و همین طور رک گویی این دختر شده بود دلش می­خواست وقت بیشتری برای صحبت کردن داشته باشد و با او طرح دوستی بریزد. ولی با آمدن سمانه صحبت را کوتاه کرد و با گفتن بازهم از رفتار دوستم از شما معذرت می­خوام. از او فاصله گرفت.
سمانه که شاهد دور شدن او بود.با لبخند موذیانه­ای به لیدا گفت: خانم رفتن کیف بیارن؟ یا جوون مردم رو تور بزنن؟
ـ تو چقدر خوش خیالی که فکر می­کنی جوونها به همین راحتی گرفتار من می­شن.
ـ بنده­ی خدا پسرهای مردم! ولی جدی لیدا این آقا پسر خوش تیپ کی بود؟ خدا شانس بده، یعنی می­شه یکی از این خوش تیپ­ها نصیب ما هم بشه؟
ـ سمانه بس می­کنی یا نه؟ این آقا صاحب اون ماشین سانتافه سفیدس که مارو مسخره می­کرد بود که از دستش عصبانی شده بودیم! اومده بود از رفتار دوستش که اون موقعه رانندگی می­کرده معذرت خواهی کنه، همین و بس.
ـ که این طور پس با ادب هم هست.
ـ حالاراه بیفت که الان بهناز هم سر و کله­اش پیدا می­شه.
وقتی سر میزشان برگشتند لیدا متوجه سهیل و دوستش شد ولی اهمیتی نداد. این بار مجبور شد به خاطر اینکه سمانه جای او نشست روبروی سهیل بنشیند.
بهنازـ لیدا خانم رفته بودی کیف بیاری؟یا کیف بسازی؟از گرسنگی دلم ضعف رفت.
لیدا ـ معذرت می­خوام که دیر کردم خوب تو غذات رو می­خوردی و منتظر ما نمی­شدی!
آنها مشغول خوردن غذایشان شدند سهیل رو به روی لیدا بود و زیر چشمی او را نگاه می­کرد پرهام پشتش به آنها بود واگرهم می­توانست آنها را ببیند چون چهره­ی آنها را در حال رانندگی ندیده بود نمی­شناخت که آنها سرنشینان همان اتومبیلی هستند که او آنها را مسخره کرده است در همان وقت غذای آنها را نیز آوردند و او با اشتهای زیاد مشغول خوردن شد ولی سهیل بیشتر به جای غذا خوردن حواسش بی­اختیار پیش لیدا بود و حرکت او را تحت نظر گرفته بود سمانه که متوجه شده بود آن جوانی که چند لحظه قبل در موردش صحبت کرده بود نزدیک میز آنها نشسته است صحبتی در این باره نکرد و او هم مشغول خوردن شد لیدا برای اینکه صحبت دیگری پیش نیاید به سمت سهیل نگاه هم نکرد و به آرامی غذایش را خورد بعد از صرف غذایشان هر سه به راه افتادند.
لیداـ شما برید پیش ماشین تا من پول غذا روحساب کنم و بیام.
بهناز جلوتر رفت ولی سمانه با لیدا همراه شد.
سهیل که متوجه رفتن آنها شد زودتر از خوردن دست کشید و به پرهام گفت: وقتی غذات رو تموم کردی زود بیا بیرون منتظرتم.
به طرف جایگاه صندوق­دار رفت که لیدا و سمانه آنجا ایستاده بودند. وقتی لیدا می­خواست حساب کند سهیل از او خواست تا پول غذای آنها را نیزخودش بپردازد ولی هر چه اصرار کرد لیدا قبول نکرد و بعدازحساب کردن پول غذا با یک خداحافظی کوتاه از او دور شد هنوز چند قدم نرفته بودند که لیدا صدای او را شنید.
ـ می­بخشید خانم (لیدا و سمانه با صدای او در جا ایستادند و به عقب نگاه کردند وقتی سهیل آنها را منتظر دید ادامه داد:) ببخشید... من می­تونم شماره­ی شما رو داشته باشم؟
لیدا که حدس می­زد او به چه منظورشماره می­خواهد رو به سهیل کرد و گفت: فکر نمی­کنم درست باشه که شماره­ی تلفن من دست مرد غریبه­ای باشه.
ـ باور کنین قصد مزاحمت ندارم و حالا هم راهی سفر هستم من در آلمان مشغول تحصیل هستم و هنوزچند سال از تحصیلاتم مونده فقط می­خواستم وقتی برمیگردم مجددا شمارو ببینم و در این مدت با هم تماس داشته باشیم.
ـ آقای محترم ولی من تمایلی به بازدید مجدد شما ندارم و خواهش می­کنم دیگه اصرارنکنین؛ خدانگهدار.
سهیل با ناامیدی گفت: به امید دیدار.
آنها را در حال سوارشدن نظاره می­کرد نمی­دانست چرا این دختر توجهش را جلب کرده ناخواسته فکرش به سمت او کشیده می­شد. با خود فکر کرد: معلومه دختر مغروریه، حیف که زودتر به تورم نخورد تا ببینم این تا کی می­تونه جلوی من مقاومت کنه. خوش چهره و حاضر جوابه وخوب می­تونه از حق خودش دفاع کنه. ولی این هم مثل بقیه دخترها زود خلع صلاح می­شه. کاش فرصت بیشتری داشتم. اما حیف حیف که عازم سفرم ببین چه طور رفتار می­کنه؟ انگار مطمئن که همه چیز بر وفق مرادشه.
دوباره به لیدا که قصد داشت سوار ماشینش شود با دقت نگاه کرد. خدایا چه حوصله­ای روی این دختر کار کرده بود هیچ نقصی نداشت و بیش از همه رنگ آبی چشم­های اوبودکه در پوست سفیدش خودنمایی می­کرد. مانتوی سفید و کفش­های اسپرت و روسری آبی به همراه شلوار جین که هیکل خوش تراشش را پوشانده بود. سهیل که تا آن زمان دخترهای زیادی دیده بود و فقط برای سرگرمی با آنها مدتی دوست شده بود تاکنون هیچ کدام از آنها با تلاشی که کرده بودند نتوانسته بودند در قلب او جایی پیدا کنند و حالا در میان راه وبه این گونه دختری ناشناس توجهش را جلب کرده بود. وپیش خود فکر می­کرد چطور می­تواند مدتی هم با این دختر مغرور پیمان دوستی بریزد و او را سر کار بگذارد. وقتی اتومبیل آنها به حرکت درآمد فکری تازه به مغزش رسید. دوست داشت بداند این دختر مغرور و زیبا چقدر می­تواند جلوی سهیل مقاومت کند. منتظر پرهام ماند ولی انگار او قصد آمدن نداشت وقتی پرهام سوار ماشین شد سهیل کمی عصبی بود و به حالت اعتراض گفت: چه کار می­کردی؟ چرا این قدر طول دادی؟ حالا خوبه توی ماشین یکسره مشغول خوردن هستی.
پرهام که علت عصبی بودن او را نمی­دانست گفت: مگه چقدرطول دادم بعد از خوردن غذام آومدم بیرون دیگه! تازشم اگه مثل تو غذام رو نمی­خوردم می­ریختنش دور، هم گناه داشت و هم اصراف بود.تو چرا غذات رو نخوردی؟
ـ خیلی گرسنه نبودم.
پرهام متوجه­ی سرعت بالای ماشین شد و گفت: این همه عجله برای چیه؟
سهیل و پرهام دوستان بسیار نزدیک بودند و این دوستی به دوران دبیرستان باز می­گشت. اگر زمان دیگری بود و لیدا دختری بود که به سمت سهیل کشیده می­شد یا اینکه پیشنهاد دوستی سهیل را قبول می­کرد سریع این جریان را برای دوست دیرینش تعریف می­کرد ولی با رد کردن دوستی­اش برایش افت داشت که برای پرهام تعریف کند با این تیپ و قیافه­ی منحصر به فردش از دختری پس زده شده و در جواب او فقط گفت: هیچی یکم خسته­ام.
ـ اگه خسته هستی می­خوای من رانندگی کنم؟
ـ نه! نه! ممنون همین یک ساعت پیش نزدیک بود برای عجله­ای که داشتی چند نفر رو بفرستی ته دره.
پرهام با دلخوری گفت: اصلاً تو درست می­گی، بیا وخوبی کن هر طور که راحتی.
سهیل به سرعت رانندگی می­کرد و به دنبال اتومبیل لیدا می­گشت وقتی به آنها نزدیک شد سرعتش را کم کرد.
***
لیدا و سمانه وقتی از رستوران بیرون آمدند سمانه گفت: لیدا راستش و بگو. چه طور دلت میاد جوون مردم و گرفتار خودت کنی و خیلی راحت ولش کنی و بری؟
لیدا ـ بسه کم حرف مفت بزن زود سوارشید که دیرمون شده.
سمانه که سوژه­ی جدیدی دستش آمده بود بی­توجه به لیدا گفت: بهناز متوجه شدی لیدا این جاهم خواهان پیدا کرد؟
ـ لیدا، سمانه راست می­گه؟ کیه این شازده؟ خیلی بدین، چرا به من نشونش ندادین؟
سمانه جای لیدا جواب داد: اوه چه خواستگاری هم، یک آدم خوش تیپ و پولدار.
ـ سمانه بیا بریم تو رستوران نشونم بده کی بود این عزیز دل.
لیدا با کلافگی گفت: سمانه تورو به خدا بهنازو بگیر و بنشونش تو ماشین تا آبرمون و نبرده.
ـ واه چرا آبروتونو ببرم؟ فقط...
سمانه آهسته گفت: بیا سوار شو تا بهت نشون بدم.
وقتی سوار شدند بهناز گفت: خب حالا بگین کی بود این عاشق دل باخته؛
ـ پسر خوشگله رو نگاه کن که جلوی در رستوران و ایساده و داره مارو نگاه می­کنه. این همون پسرست که از لیدا خواستگاری کرد.
ـ وای چقدر خوشگل و خوش تیپه، الهی که تو گلوت گیر کنه لیدا و پایین نره.
ـ سمانه چرا دروغ می­گی؟ آخه چی عایدت می­شه؟ اون که فقط تلفن خواست.
تو هم که خوب می­دونی پسرا برای چی تلفن می­خوان.؟
بهناز ـ پس فکر کردی باید چی می­خواست؟ مدتی با هم دوست می­شدین و بعد از آشنایی بیشتر بادا بادا مبارک بادا می­شد دیگه.خداشانس بده.هیچ کس مارو تحویل هم نمی­گیره اون وقت این خانم از بس خواهان داره براش مهم نیست یکی یکی خواستگاراش رو ردکنه.
لیدا از آینه متوجه سهیل شد و به خاطر این که دوستانش بیشتر از این موضوع را کش ندهند گفت: حالا که نه تلفنم و دادم و نه دوستیش و قبول کردم. تازه از این به بعد هرکی اومد خواستگاریم شما رو بهش پیشنهاد می­کنم و می­گم که دوستانم بیشتر عجله دارند تاازدواج کنن.آخه بنده خداها دارند می­ترشن. گناه دارن به خدا ثواب داره بیاین اینهارو از ترشیدگی نجات بدین.
بهناز که در صندلی عقب نشسته بود صورت لیدا را بوسید و گفت: تو رو خدا راست می­گی؟ یعنی تو این کارو می­کنی؟
در حالی که هر سه می­خندیدند. لیدا گفت: اِ لوس نشو، بشین سرجات، چرا که نه؟
دست برد وضبط ماشین را روشن کرد بعد از مدت زمانی که گذشت متوجه شد هنوز ماشین مورد نظر پشت سرشان است با خود فکرکرد: نکنه ما رو تعقیب می­کنه تا نشونی خونه­رو یاد بگیره؟ بابا این دیگه چقدر بی­کاره؟ باید وقتی به تهران رسیدیم حواسم­رو جمع کنم.
سمانه و بهناز به خواب رفته بودند و لیدا هم حین رانندگی به موسیقی گوش می­کرد. لیدا دختری زیبا، مهربان و خوش رو و با نزاکت بود و همه آشنایان او را دوست داشتند وآرزو داشتند او عروسشان شود از جمله عمویش که همیشه می­گفت: لیدا عروس منه و باید با رضا عروسی کنه. ولی لیدا اصلاً قصد ازدواج نداشت ازدواج را چیز دست و پاگیر و پردردسری می­دانست و به این موضوع حتی فکرهم نمی­کرد وقتی درخانه صحبت خواستگاری به میان می­آمد. مخالفت خود را سریع اعلام می­کرد درآن موقع هم مایل به از دواج نبود و خوب می­دانست پسرها به دو منظور به دخترها نزدیک می­شوند یا برای گذراندن وقت و سرگرم شدن طرح دوستی می­ریزن و یا به منظور ازدواج و قصد خواستگاری تلفن و آدرس می­خواهند و لیدا با هیچ کدام موافق نبود. داخل شهر که شد متوجه شد هنوز ماشین مورد نظر پشت سرشان است و حدسش درست بوده! پس به همین دلیل از خیابانهای شلوغ شهر عبور کرد و بالاخره اتومبیل سهیل را در ترافیک گرفتار کرد او مایل نبود مسئولیت گردن خود بیندازد و چون با پیدا شدن هر خواستگاره خوبی مدتی در خانه­شان صحبت آن بود و اصرارمادرش برای بله گفتن به خاستگار جدید. وقتی مطمئن شد سهیل را در ترافیک گرفتار کرده با صدای بلند خندید و باعث بیدار شدن دوستانش شد.
سهیل از گم کردن آنها ناراحت شده بود و متوجه شد که پرهام با تعجب به او نگاه می­کند. چون سهیل هم راه منزل را اشتباه رفته بود هم بی­دلیل ناراحت بود.
پرهام از او پرسید: چرا عصبی هستی؟ چی شده؟ چرا از این خیابون اومدی؟ قراره جایی بری؟
سهیل مایل نبود اواز ماجرا آگاه شود. چون تا مدتی پرهام سر این موضوع سر به سرش می­گذاشت پس گفت: نه حواسم نبود خیابون رو اشتباه رفتم و حالا هم توی ترافیک گرفتار شدیم برای همین کمی عصبی شدم. راستی تو فرودگاه میای؟
ـ البته که میام ولی تا برگردی دلمون برات تنگ می­شه.
ـ منم همین طور
ـ برو بابا برای یکی دیگه چاخان کن. تو با اون خوشگلا که دور و برت رو می­گیرن کجا یاد من می­کنی که دلت برام تنگ بشه. امشب بیا بریم خونه ما، مادرم خیلی خوشحال می­شه یه غذا خوشمزه هم بخورکه تا از آلمان برگردی غذا به این خوشمزگی گیرت نمی­یاد.
ـ ممنون دعوتت رو می­گذارم برای بعد حالا خیلی خسته هستم و این یکی دو روز باقی مونده روهم کارهایی دارم که باید انجام بدم توبیا بریم خونه­ی ما!
ـ نمی­تونم به مادرم زنگ زدم گفتم که امروز برمی­گردیم و می­دونم که الان منتظرمه.
ـ خب دوباره زنگ بزن تا منتظرت نباشه.
ـ دلم نمی­یاد الان چشمش به دره تا گل پسرش بیاد.
ـ هر طور خودت دوست داری.
سهیل بعد از رساندن پرهام به خانه رفت. مادر و خواهرش در منزل بودند. بعد از سلام و احوالپرسی سهیل روی مبل نشست مادرش گفت: سهیل جان مسافرت چه طور بود؟ خوش گذشت؟
ـ بله خوب بود؛ پدر کجاست؟
مادرش ـ هنوز از کارخونه برنگشته تا توکمی استراحت کنی میاد.
سهیل در حال بالا رفتن از پله­ها گفت: بله خیلی خسته هستم. می­رم کمی استراحت کنم لطفاً وقت شام خبرم کنین.
ـ باشه پسرم!
- داداش جون چند روزه که رفتی شمال سه روز دیگه هم که برمی­گردی آلمان! حالا هم که اومدی داری می­ری توی اتاقت خب نمی­گی ما هم دل داریم تا از هم صحبتی برادر عزیزمون استفاده کنیم؟
ـ مهسا جون بذار کمی خستگی در کنم بعد در خدمتت هستم.
بدون اینکه منتظرعکس العمل خواهرش باشد بالا رفت دوش گرفت و خودش راروی تخت انداخت هنوز فکرش مشغول دختری بود که ساعتی پیش دیده بودبرای خودش هم جای تعجب داشت که چرا از فکر این دختر بیرون نمی­آید با کلافگی گفت: مگه این دختره چه چیزیش با بقیه دخترها فرق داره؟ چرا اصلاً باید من فکرم و مشغولش کنم؟ اینقدر دخترهای خوشگل­تر ازاین دور و برم بودند و هستن که دیگه دلم و زده. چند روز دیگه میرم و درگیر درس و دانشگاه می­شم واین خانوم مغرور رو هم فراموش می­کنم. (سعی کرد بخوابد.)
***

نظرات کاربران درباره کتاب عشق موهبت الهی