فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازی قدرت

کتاب بازی قدرت

نسخه الکترونیک کتاب بازی قدرت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بازی قدرت

فیونا در انتظار جواب سرویس تحقیقاتی که اعضای هیئت‌مدیره را مورد آنالیز قرار می‌دادند، بود. روز بعد از کنفرانس مطبوعاتی، مارشال وستون در رابطه با شکایت سوءاستفاده­ی جنسی، در دفترش نشسته بود که یکی از خبرنگاران مشهور در حوزه‌ی تجاری و اقتصادی با او تماس گرفت. نام این خبرنگار لوگان اسمیت بود. فیونا خوب او را می‌شناخت و سال‌ها مقاله‌هایش را در روزنامه‌های وال استریت، نیویورک تایمز و مجلات مالی و تجاری خوانده بود. اسمیت به خاطر دیدگاه‌های تند و قاطعش شهرت داشت که برخی اوقات این نظریات منفور و غیر رایج بودند. مردی بود که از روی بی‌پروایی پرونده‌های پول‌شویی و رشوه خواری را افشا می‌نمود و بهترین مقالات را در مورد موضوعات جنجال‌ آفرین می‌نوشت...

ادامه...

بخشی از کتاب بازی قدرت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

فیونا کارسون(۱) با فراغ بال خاطر دفترش را ترک نمود تا برای یک جلسه ی مهم به اتاق کنفرانس برود. همیشه یک لباس رسمی و کاملا آراسته می پوشید، موهای بلوندش را به عقب می­بست و معمولا آرایش نمی­کرد. او مدیرعامل یکی از بزرگ ترین و موفق ترین شرکت­های کشور بود. از این که دیر در جایی حاضر باشد، متنفر بود و اکثر اوقات تاخیری در کارش وجود نداشت. هر کسی که او را می­شناخت، یا نمی شناخت، می­توانست متوجه شود که فیونا می­تواند همه چیز را تحت کنترل خودش قرار دهد و رفتار او را در هر موقعیتی می­شد تصور نمود. علی رغم داشتن مشکلات شخصی زیاد، هیچ چیزی نمی توانست مانع از انجام کارهایش شود. فیونا زنی نبود که به راحتی تسلیم مشکلات شود.
به محض آن که به اتاق کنفرانس رسید، بلک بری (۲) زنگ خورد. جواب نداد تا بر روی پیام گیر برود؛ اما سپس تصمیم گرفت آن را چک کند تا خیالش راحت شود. موبایل را از جیبش بیرون آورد. دخترش آلیسا(۳)، تلفن کرده بود. آلیسا در آن هنگام دانشجوی سال دوم دانشگاه استنفورد(۴) بود. در ابتدا فیونا برای پاسخ گویی مردد بود؛ اما سرانجام تصمیم گرفت با دخترش صحبت کند. هنوز چند دقیقه تا شروع جلسه ی هیئت مدیره مانده بود؛ پس وقت کافی داشت. به عنوان تنها سرپرست فرزندانش، برایش ناراحت کننده بود به تماس آن ها جواب ندهد. اگر این بار کارش کاملا اشتباه از آب در می آمد، چه می­شد؟ آلیسا همیشه دختر آرامی بود و مثل یک نوجوان بالغ در زندگی­اش مسئولیت پذیر بود؛ اما هنوز... اگر تصادف کرده بود، چه... یا بیمار بود... یا اگر در بخش مراقبت های ویژه بود... یا در دانشگاه مشکلی برایش پیش آمده بود... یا اگر گربه اش توسط اتومبیلی زیر گرفته می شد (که یک بار این اتفاق رخ داده بود و آلیسا ماه­ها از این بابت ناراحت بود). با این حساب اگر یکی از بچه هایش تماس می گرفتند، نمی­توانست رد تماس کند. فیونا همیشه احساس می کرد یکی از وظایف مادری اش این است که در هر زمان گوش به زنگ تماس فرزندانش باشد و در مورد کارش به عنوان مدیرعامل نیز همین احساس را داشت. اگر مشکلی اضطراری پیش می آمد، انتظار داشت که در هر زمان و هر کجا که باشد؛ با او تماس بگیرند. فیونا همواره به خاطر فرزندانش و امور شرکت در دسترس بود.
پس از دومین بوق گوشی را جواب داد.
- مامان؟
آلیسا از لحن صدایی استفاده کرد که تنها در مواقع مهم از آن استفاده می کرد. فیوناامیدوار بود مشکل خاصی پیش نیامده باشد؛ اما نگران شد. گفت:
- بله. چیزی شده؟ حالت خوبه؟
فیونا با صدایی آرام صحبت می کرد. این گونه هنگامی که در راهرو راه می رفت، هیچ کس نمی توانست بشنود او به یک تماس شخصی جواب می دهد.
آلیسا آزرده خاطر به نظر می رسید. گفت:
- بله، خوبم. چرا این رو می گی؟
آلیسا هیچ گاه نمی­توانست درک کند که فیونا به عنوان یک مادر ممکن است نگران او باشد و تصور کند مشکلی برای فرزندش پیش آمده است. فیونا به اقتضای شغلش همیشه گوش به زنگ و آماده بود تا در مواقعی ضروری مثل صلیب سرخ و آتش نشانی کارهای لازمه را انجام دهد. از نظر او مادر بودن مانند کار کردن برای دفاتر خدمت اضطراری است که تعهدشان به کار، زمان را نمی شناسد.
- کجایی؟ چرا این طوری صحبت می کنی؟
آلیسا به سختی می توانست صحبت های مادرش را بشنود. از مواقعی که مادرش آرام و آهسته با تلفن حرف می زد، نفرت داشت. فیونا جواب داد:
- دارم به جلسه ی هیئت مدیره می رم.
هنوز هم با همان لحن آرام و آهسته صحبت می کرد. ادامه داد:
- چیزی لازم داری؟
- به چیزی احتیاج ندارم. فقط می خوام چیزی از شما درخواست کنم.
لحن ملایم آلیسا به گونه ای بود که مادرش آن را نوعی بی احترامی و توهین تلقی می کرد. صحبتشان خوب شروع نشده بود و فیونا در این اندیشه بود که چرا دخترش مثل همیشه برایش پیامک نفرستاده است. او که خوب می دانست در طول روز چه قدر سرش شلوغ است؛ اما فیونا همیشه برای فرزندانش این مساله را روشن کرده بود که جواب دادن به آن ها بر هر چیز دیگری ارجحیت دارد. از این رو فرزندانش برای ارتباط برقرار کردن با او حتی در روزهای کاری مشکلی نداشتند و کم رویی از خودشان بروز نمی دادند؛ پس فیونا فرض کرده بود که آلیسا برای موضوع مهمی با او تماس گرفته بود. با این وجود بچه هایش نیز خوب قوانین و مقررات را می دانستند.
"وقتی من سر کار هستم، به جز موارد ضروری با من تماس نگیرید."
این اعتراض زمانی صورت می گرفت که فرزندانش کم سن و سال تر بودند و به خاطر یک آسیب دیدگی جزئی یا این که واقعا دلشان برای مادرشان تنگ شده با او تماس می گرفتند. با این حال هرگز به خاطر این تماس ها آن ها را سرزنش نمی کرد، چه دخترش آلیسا و چه پسرش مارک(۵) را.
فیونا در حالی که سعی می کرد صبور به نظر برسد، گفت:
- خب درخواست کن. من باید تا دو ثانیه ی دیگه در اتاق کنفرانس باشم. تقریبا هم رسیدم.
- می خوام لطفی به من بکنین.
فیونا با خود اندیشید که این لحن صحبت بهتر است.
- چه لطفی؟
- می تونم دامن مشکی رنگ «گیونچی(۶)» شما که چاکداره رو قرض بگیرم؟ همین پنج شنبه شب، قرار مهمی دارم.
طوری این را بیان کرد که گویا مساله ی مهمی قرار است اتفاق بیفتد و البته برای او مهم بود.
- به خاطر همین با من تماس گرفتی؟ نمی تونستی تا شب صبر کنی؟
حالا این فیونا بود که آزرده خاطر به نظر می رسید. گفت:
- من خودم هنوز اون رو نپوشیدم.
به ندرت پیش می آمد خود فیونا برای بار اول چیزی را بپوشد. یا آلیسا آن را قرض می گرفت یا این که ناپدید می شد و تنها از آن خاطره ای مبهم در ذهنش می ماند. این اتفاق چندین و چند بار به وقوع پیوسته بود. اندازه ی هر دویشان یکی بود و به تازگی آلیسا شروع به پوشیدن لباس های سطح بالا کرده بود.
- من که نمی خوام اون رو برای مسابقات دو و میدانی قرض بگیرم. یکشنبه اون رو پس می دم.
یک شنبه ی چه سالی؟ از نظر فیونا منظور آلیسا از این زمان استرداد کمی مبهم بود. می خواست در همین مورد با او بحث کند؛ اما زمان کافی نداشت.
- خیلی خب، امشب که به خونه برگشتم، در موردش صحبت می کنیم.
- باید بدونم اجازه می دین یا نه؛ وگرنه باید به خرید برم؛ چون چیزی برای پوشیدن ندارم.
ادامه ی آن مکالمه زمان زیادی لازم داشت. فیونا گفت:
- باشه، بپوشش. شب هم با هم صحبت می کنیم.
- نه مامان، صبر کن... باید در مورد مقاله ی اقتصادم هم با شما صحبت کنم. تا دوشنبه بیشتر وقت ندارم و استادم از موضوعم خوشش نیومده. می خوام...
- آلیسا، الان نمی تونم با تو صحبت کنم. سرم شلوغه، بذار برای بعد. در دو ثانیه نمی شه در این مورد مهم صحبت کنیم.
کم کم داشت اوقات فیونا تلخ می شد و به نظر می رسید آلیسا هم از این بابت رنجیده خاطر شده است.
آلیسا گفت:
- خیلی خب، باشه. متوجه شدم؛ اما این شما بودین که همیشه گله می کردین چرا من در مورد مقاله هام با شما مشورت نمی کنم. استادم گفت...
- بله من این رو گفته بودم؛ اما نه وسط یک روز کاری و قبل از جلسه. خیلی خوشحالم که می خوای در این مورد از من کمک بگیری؛ اما الان وقتش نیست.
فیونا به در اتاق کنفرانس رسیده بود و باید به مکالمه اش پایان می داد.
- پس کی وقتش می رسه؟
به نظر می آمد آلیسا به خشم آمده و این حرفش دلالت بر آن داشت که مادرش هیچ گاه وقت آزاد ندارد که این مورد با تلاش فیونا برای در ارتباط بودن با فرزندانش در تناقض بود و خود آلیسا این را خوب می دانست.
- امشب. امشب با هم صحبت می کنیم. خبرت می کنم.
- نمی تونم. قراره در قالب کلاس زبان فرانسه به سینما بریم و قبلش هم برای شام به یک رستوران فرانسوی می ریم. این هم جزئی از کلاسه.
فیونا در حالی که از پایان دادن به مکالمه ناامید بود، گفت:
- بعدش با من تماس بگیر.
- من یکشنبه شب دامن شما رو می پوشم. ممنونم مامان.
فیونا با لبخندی جواب داد:
- قابلی نداشت.
فرزندان فیونا و مخصوصا آلیسا همیشه همین طور بودند. بارها پیش آمده بود که آلیسا اثبات کند که مادرش به آن ها توجه دارد یا نه. آلیسا به این امتحان کردن ها نیازی نداشت؛ اما هر از گاهی این کار را می کرد.
فیوناامیدوار بود که دیگر دخترش برای اجازه ی پوشیدن دامن تماس نگیرد. گفت:
- دوستت دارم دخترم. امشب خوش بگذره.
- من هم همین طور. در جلسه به شما هم خوش بگذره. اگر اذیتتون کردم، معذرت می خوام.
آلیسا این را گفت وگوشی را گذاشت. فیونا موبایلش را در حالت سکوت قرار داد و به جیب کتش برگرداند. حال باید سراغ کارش می رفت. دیگر برنامه ای برای قرض دادن وسایلش مثل آن دامن نداشت؛ اما باید می پذیرفت که این نوع زندگی، زندگی واقعی یک مادر دست تنها به عنوان یک مدیرعامل مدرن و امروزی است.
حالتی جدی به خودش گرفت و وارد اتاق کنفرانس شرکت (NTA(۷ شد و به اعضای هیئت مدیره که دور میز بیضوی و طویلی جمع شده و منتظر رسیدن بقیه ی اعضا بودند، لبخند زد. ده نفر عضو هیئت مدیره بودند. هشت مرد و دو زن. اکثر آن ها خودشان مدیر شرکت های دیگری بودند. برخی دیگر سمت پایین تری داشتند و بقیه در مرتبه ای برابر بودند. نیمی از هیئت مدیره آمده بودند و انتظار فیونا، رئیس هیئت مدیره و چهار نفر دیگر از اعضا را می کشیدند تا جلسه را شروع کنند. فیونا چهل و نه سال داشت و به مدت شش سال به عنوان مدیرعامل NTA انتخاب شده بود و کارش را به نحو احسن انجام می داد. او بلافاصله پس از رئیس سابق که مدت زیادی در این جایگاه بود و همواره به روش های قدیمی متوسل می شد و در کار ریسک نمی کرد، به این سمت انتخاب شد. فیونا توسط یک کمیته ی تحقیق و با دقت و حساسیت فراوان برای این منصب برگزیده شده بود.
در آرامش کامل این مسئولیت را پذیرفته بود. در تصمیماتش قاطع و در اجرای برنامه هایش بی باک و شجاع بود. به شانس اعتقادی نداشت، همه ی کارهایش را حساب شده و از روی فکر انجام می داد و اهداف کوتاه مدت و بلندمدت شرکت را مستعدانه طرح ریزی می کرد. در ظرف چند ماه بلندپروازی هایش ثمر داد و تاکنون از پس اقتصاد پیچیده ی شرکت بر آمده بود. هم مدیران و هم سهام داران شرکت او را دوست داشتند و مورد احترام همتایان خود و کارمندان بود. سود دهی آن ها روز به روز افزایش می یافت. در موقع لزوم بی رحم هم می شد؛ اما همه ی کارهایی که انجام می داد، پس از تحقیقات زیاد بود و با دقت نیز عمل می شد. فیونا کارسون پدیده ای بود که برای همین کار ساخته شده است، زنی بسیار باهوش و دارای ذهنی بی عیب و نقص برای این شغل. او یکی از زنان موفق کشور محسوب می شد و سکان دار یکی از بزرگ ترین شرکت های تجاری آمریکا و مسئول صدهزار کارمند آن بود.
تا آمدن بقیه ی اعضا با چند نفر از آن ها آرام صحبت کرد. هنوز ده دقیقه تا شروع رسمی جلسه مانده بود. معمولا چند دقیقه زودتر به جلسه می آمد و می توانست با سایرین گفت وگویی مختصر داشته باشد. رئیس هیئت مدیره، هاردینگ ویلیامز(۸) بود که همیشه به هنگام شروع جلسه می رسید. او نامی برجسته در عرصه ی اقتصاد و تجارت داشت؛ اما به مطرحی فیونا نبود. رئیس یکی از شرکت های بزرگ تجاری بود که البته آن شرکت هم به گستردگی NTA نبود و او دیکتاتورمآبانه آن را هدایت می کرد و به همان روش های قدیمی معتقد بود. این روزها همه ی روش ها تغییر کرده بود؛ به طوری که یک بار فیونا مجبور شد به خاطر کاری که هاردینگ خودسرانه و از روی میل و اعتقاد شخصی اش انجام داده بود، این را به او گوشزد کند. فیونا سرسختانه به قوانین حکومتی و حدود شرکت وفادار بود و از هیئت مدیره نیز انتظار داشت که مثل او عمل کنند و این مساله باعث بروز اختلافاتی بین او و هاردینگ شده بود که در بسیاری از جلساتشان نمود پیدا می کرد. پس از آن که در برخی مسائل شرکت به مصالحه می رسیدند، فیونا خیرخواهانه به او می گفت که آن دو مثل پدر و مادرهایی هستند که از صمیم قلب بهترین ها را برای فرزندانشان آرزو دارند، هر چند که در بسیاری از موارد دیدگاهی متفاوت با یکدیگر داشته باشند. فیونا به هاردینگ ویلیامز و به عنوان رئیس هیئت مدیره و به تجربه ی دیرینش احترام می گذاشت؛ اما برای همه مثل روز روشن بود که فیونا از ویلیامز به عنوان یک شخص نفرت داشت. نفرت ویلیامز از او به مراتب بیشتر بود و این را نیز پنهان نمی کرد؛ چرا که بارها اظهار نظرهای موهنی در مورد او کرده بود یا این که وقتی فیونا دم از قانون و احترام می زد، رویش را از او برمی گرداند. با حرف هایش فیونا را می آزرد و احساساتش را جریحه دار می کرد؛ چه با حرف هایی که رو در رو می گفت و چه با حرف هایی که پشت سرش می زد؛ اما فیونا هیچ گاه اجازه نمی داد ناراحتی اش آشکار شود و هرگز به ویلیامز فرصت نمی داد که از اندوهگین شدن او لذت ببرد؛ زیرا او در نوع خودش یک حرفه ای محسوب می شد. دستیار فیونا همیشه به محض بازگشت او از جلسه ی هیئت مدیره با یک لیوان آب و دو عدد قرص«اَدویل(۹)» سر میزش حاضر می شد. امروز نیز یکی از آن روزها بود. فیونا برای رفع یکی از مشکلات شرکت از هیئت مدیره خواسته بود جلسه ای تشکیل دهند.
هاردینگ فکر می کرد برگزاری این جلسه مسخره است و مدام غرولند می کرد. در پنچ سال گذشته از شغل خودش بازنشسته شده بود؛ اما هنوز هم یکی از مدیران قدرتمند محسوب می شد و در چند شرکت دیگر نیز جزء هیئت مدیره بود. با پایان یافتن آن سال و رسیدن به هفتاد سالگی مجبور به بازشسته شدن از پست ریاست هیئت مدیره NTA بود؛ مگر این که هیئت مدیره رای به تغییر قانون در مورد سن بازنشستگی اعضا می داد که البته تاکنون چنین کاری صورت نگرفته بود. فیونا باید در هفت ماه باقی مانده به دنبال کسی برای جانشینی او می گشت و تا آن هنگام چاره ای جز کنار آمدن با او نداشت. در شش سال گذشته که به عنوان مدیرعامل به NTA آمده بود، سعی می کرد همین کار را انجام دهد، مدارا با هاردینگ.
از همان روزی که عهده دار این شغل شده بود، هاردینگ ویلیامز در موردش گفته بود او زنی است که قید و بندهای اخلاقی را گسسته و یک فاحشه است. هاردینگ سال ها قبل از آن که فیونا پایش را در NTA بگذارد، عضو هیئت مدیره ی آن بود. آشنایی هاردینگ و فیونا به زمان جوانی فیونا باز می گشت. آن هنگام فیونا در دانشکده ی اقتصاد دانشگاه هاروارد(۱۰) تحصیل می کرد و در سال اول دانشجوی هاردینگ بود. هاردینگ از همان زمان این افکار را در مورد فیونا پیدا کرد و تاکنون نظرش در مورد او تغییر ننمود.
فیونا زنی بود زیبا که برای رسیدن به هدفش تلاش می­کرد. وقتش را صرف نگرانی بابت جذاب به نظر رسیدن برای همکارانش نمی­کرد. تنها فکرش هدایت شرکت و صدهزار کارمندش بود تا به مراتب بالاتری دست یابند. بنابراین الزامات یک زن برای بقا در دنیای تجارت را پذیرفته بود. بلند قد بود و لاغر و دارای اندامی متناسب. موهای بلوند و تمیزش را به عقب می­بست و چشمان درشت سبزرنگی داشت. هیچ گونه جواهرآلات یا دیگر وسایل زینتی به خود آویزان نمی­کرد. ناخن هایش را با پولیش­های بی رنگ تزیین می­کرد. او نمونه­ای از یک زن موفق و قدرتمند بود. یک زن قدرتمند مثل او هیچ موقع مگر در موارد ضروری و آن هم در رابطه با شغلش از قدرتش سوء استفاده نمی کرد و اشکالات و انتقاداتی وارده به خود را می پذیرفت. تا کنون کسی ندیده بود که او در مورد تصمیماتی که اتخاذ می کند، نگران باشد. تنها ترسش از درست انجام نشدن امور بود. تنها افسوسش نیز زمانی بود که شرکت ناچار به خاتمه دادن به یک پروژه و در نتیجه حذف چندین شغل می شدند. شب های بسیاری پیش آمده بود که با همین افکار بیدار روی تخت خوابش دراز بکشد؛ اما هنگام کار خونسرد، بدون ترس و واهمه، باهوش، دلسوز و مهربان به نظر می رسید. مهربان و معتدل بودنش که البته یکی از صفاتش بود را هیچ گاه نشان نمی داد و برای بروزش نیز تلاش نمی کرد؛ زیرا که می دانست برای کسی به جایگاه او خطرناک است. او می بایست یک مدیر شجاع و با تدبیر می بود و همیشه نیز این را به خاطر داشت.
فیونا منتظر ماند تا تمام اعضا سرجایشان بنشینند و هاردینگ ویلیامز شروع رسمی جلسه را اعلام نمود. سپس با همان نگاه های طعنه آمیز که فیونا آن را نادیده می گرفت، به او گفت:
- فیونا، تو خواستار برگزاری این جلسه بودی. به ما بگو هدفت چه بوده و من امیدوارم ارزش اون رو داشته باشه که همه ی ما براش از کارمون زدیم و به این جلسه از پیش تعیین نشده اومدیم. درست متوجه نمی شم؛ چرا نتوانستی برامون یک یادداشت از ایده ی جدیدت بفرستی. من کارهای مهم تری از اومدن به این جا و شنیدن ایده های جدیدت دارم و مطمئنم که بقیه ی اعضا هم همین نظر رو دارن.
فیونا دلیل مهمی برای جمع کردن آن ها داشت و خوب می دانست که ویلیامز نیز این را می داند؛ اما از به رخ کشیدن آن امتناع کرد. ویلیامز معمولا او را در بد شرایطی قرار می داد و هیچ فرصتی را برای پایین کشیدن او از دست نمی داد. فیونا او را مثل دانش آموزی می­دید که در درسش شکست می خورد؛ اما هیچ گاه چیزی به روی خود نمی آورد.
هاردینگ در طی این سال­ها بارها گفته بود که فکر نمی کند زن­ها بتوانند ریاست یک شرکت را بر عهده بگیرند و حتی صلاحیت این کار را ندارند و اعتقاد داشت که فیونا نیز از بقیه مستثنی نیست. از منصب­های مهم امروزی که زنان عهده دارش بودند، متنفر بود و همواره این موضوع او را می­آزرد. چهل و چهار سال پیش با «مارجوری ویلیامز(۱۱)» ازدواج کرده بود که اکنون در «واسر(۱۲)» می­زیست. آن ها بچه نداشتند و مارجوری در تمام مدت با سایه­ی خودش زندگی می کرد و منتظر شنیدن دستورات شوهرش و عمل به آن ها بود. هاردینگ همیشه به دوام ازدواجشان می بالید مخصوصا زمان هایی که می­شنید ازدواج های دیگر با شکست رو به رو شده اند. در مورد هاردینگ نمی شد به چیزی که از روی حیا یا تواضع باشد، اشاره نمود و تکبرش باعث شده بود خیلی ها از او نفرت داشته باشند. در صدر این افراد هم فیونا قرار داشت.
فیونا همان طور که از روی صندلی اش برمی خاست، با لحنی آرام گفت:
- من درخواست تشکیل جلسه ی امروز رو دادم؛ چون می خواستم در مورد مطالبی که اخیرا در روزنامه ها فاش شده، بحث کنیم.
با وجود آن که فیونا صدایی آرام و خونسرد داشت؛ اما جذابیتی در آن موج می زد که سایرین را به گوش کردن وا می داشت و او زمانی که برخی از ایده های مبتکرانه اش را با صحبت هایش می آمیخت، به خوبی می توانست هر عضو حاضر در جلسه را تحت تاثیر خود قرار دهد.
همه ی اعضای هیئت مدیره می دانستند که فیونا دارد در چه رابطه ای صحبت می کند و آن ها نیز از این بابت نگران بودند.
فیونا ادامه داد:
- فکر می کنم همه موافق باشن که این مساله باید ما رو در موقعیتی آگاهانه تر قرار بده. تعطیلی پروژه ی «لارکزبری(۱۳)» هزاران تن از کارمندان ما رو تحت فشار گذاشته و ممکنه در آینده تعلیق بشن. این خبریه که باید خیلی هوشیارانه و محتاطانه اعلام بشه. اگر عکس العمل ما در برابر این اخبار مناسب نباشه و نتونیم اوضاع رو تحت کنترل خودمون در بیاریم، ممکنه اثراتی جدی و منفی روی سهام شرکت بذاره و حتی ممکنه باعث ایجاد وحشت در بازار معاملات بشه. جای هیچ شکی نیست که خودمون در آخرین جلسه­مون به اون رای دادیم که این اخبار رو به اطلاع عموم، سهامداران و تمامی کارمندامون برسونیم. حالا نیاز داریم که از تنش های به وجود اومده کم کنیم و همه چیز رو تحت کنترل در بیاریم و من از آخرین جلسه مون تا الان، شبانه روز دارم روی این مساله کار می کنم. فکر می کنم ما برنامه هایی در اختیار داریم که حداقل می تونه خسارات وارده رو کاهش بده. ما مجبوریم برای بقای شرکت اون پروژه رو تعطیل کنیم؛ اما آخرین چیزی که هر کدوم از ما می خواستیم، این بود که مطالبی قبل از بازبینی کامل در مطبوعات افشا بشه؛ اما همون طور که همه ی شما می دونین، این خبر دو هفته ی پیش در روزنامه ی وال استریت و بعد «نیویورک تایمز» افشا شد. از اون موقع تا حالا من هیچ کاری جز ماست مالی کردن این موضوع ندارم. هم چنین فکر می کنم همه ی ما موافق باشیم که تنها مشکل ما سر زمان افشا شدن این خبر نیست؛ بلکه واضحه که این خبر توسط یکی از افراد حاضر در همین جلسه لو رفته. از مطالبی که در رسانه ها به چاپ رسیده، فقط ما اطلاع داشتیم؛ حتی برخی از مطالب به صورت کتبی هم نوشته نشده بود و هیچ راهی برای مطبوعات نبود که از این مطالب اطلاع پیدا کنن؛ مگه این که یکی از افراد همین اتاق زبون باز کرده باشه.
سکوتی سنگین بر جلسه سایه انداخت. فیونا با حالتی مشتاقانه و جدی به یک یک افراد حاضر نگریست. بی پرده گویی اش راهی برای رهایی کسی باقی نگذاشته بود. ادامه داد:
- باور نکردنیه که این اتفاق در این جا افتاده باشه. در شش سالی که من در NTA هستم، اولین باریه که چنین چیزی رخ می ده و باید بگم در تمام عمر کاری ام هرگز ندیدم خبری توسط اعضای هیئت مدیره به بیرون درز پیدا کنه. من مطمئنم که این بار چنین اتفاقی افتاده و اولین باریه که من با اون مواجه می شم و شاید برای شما هم همین طور باشه.
فیونا دوباره به تک تک آن ها نگاه نمود و همه ی آن ها با سر این مطلب را تایید کردند. فیونا نمی توانست حدس بزند کدام یک از آن ها گناهکار است. هاردینگ آشکارا رنجیده خاطر به نظر می آمد؛ مثل آن بود که فیونا وقت آن ها را تلف می کرد که البته همگی می دانستند این گونه نیست. جای هیچ تردیدی نبود که یکی از اعضای هیئت مدیره اطلاعاتی را لو داده و فیونا بر آن شده بود که آن فرد را پیدا نماید. می خواست آن شخص را در کوتاه ترین زمان ممکن شناسایی و به هیئت مدیره معرفی کند تا از شرش خلاص شوند. نمی توانست به راحتی از چنین موضوع مهمی چشم پوشی کند.
- فکر می کنم همه ی ما این حق رو داریم که بدونیم چه کسی از اعتماد هیئت مدیره سوء استفاده کرده. تا این جا هیچ کدوم از شما مسئولیت اون رو قبول نکردید و این اصلا خوب نیست.
در ضمن حرف هایش چشمان سبزش می درخشیدند.
- همه چیز در گرو این مساله ست، از بقای شرکت گرفته تا ثبات سهامدارامون. ما در قبال سهامداران و کارمندامون مسئولیم. می خوام بدونم چه کسی با مطبوعات صحبت کرده و مطمئنا شما هم همین رو می خواین.
همه تایید کردند. هاردینگ خسته و کلافه به نظر می رسید. بی ادبانه حرف او را قطع نمود و گفت:
- برو سر اصل مطلب فیونا، پیشنهادت چیه؟ می خوای از هیئت مدیره تست دروغ سنجی بگیری؟ خیلی خب، می تونی با من شروع کنی. بیا این کار رو انجام بدیم؛ البته بدون هیاهو و مسخره بازی. مطالبی فاش شده و ما می تونیم از اون استفاده کنیم و از این مهلکه خودمون رو نجات بدیم. الان خود کارمندان می دونن که قراره از کار تعلیق بشن و این کار ما رو آسان کرده. من نمی خوام کسی که این کار رو کرده، تبرئه کنم؛ اما شاید از هر لحاظ هم برامون بد نشده باشه.
- من با تو موافق نیستم و معتقدم مهمه بدونیم کار چه کسی بوده و مطمئن بشیم این اتفاق دیگه تکرار نشه.
- بسیار خب. تو می تونی توهمات خودت رو دنبال کنی؛ اما من به تو هشدار می دم که با هیچ روش غیرقانونی برای پی بردن به این موضوع موافق نیستم. همه ی ما می دونیم چند سال قبل چنین اتفاقی در شرکت «هیولت پکارد(۱۴)» افتاد. نزدیک بود شرکتشون به چند بخش مجزا تقسیم بشه، مایه ی آبروریزی و رسوایی هیئت مدیره ی اون ها در رسانه ها شد. با این حال اعضای هیئت مدیره هیچ تصمیمی مبنی بر تحقیقات غیرقانونی نگرفتند. بعد از کشف حقیقت هم چیزی نمونده بود رئیس هیئت مدیره به زندان بیفته. دارم به تو هشدار می دم فیونا! اصلا علاقه ای به رفتن به زندان، اون هم به خاطر توهمات تو ندارم. تو می تونی تحقیقاتی در این زمینه داشته باشی؛ اما هر کاری که می کنی، باید زیر نظر هیئت مدیره و مطابق با قانون باشه.

نظرات کاربران درباره کتاب بازی قدرت