فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طلوع روز چهارم

کتاب طلوع روز چهارم

نسخه الکترونیک کتاب طلوع روز چهارم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۸,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب طلوع روز چهارم

«طلوع روز چهارم» اثری است داستانی روایی که به شرح ماجرای شکافته شدن دیوار کعبه برای ورود مادر جلیل‌القدر امیر‌المؤمنین علی (ع) به درون آن در زمان ولادت ایشان و در ادامه حضور چهار بانوی پاکدامن آسمانی بر بالین وی برای کمک به این ولادت خجسته می‌پردازد.

ادامه...

بخشی از کتاب طلوع روز چهارم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به روشنی، ستون و سقف خانه؛
مادرم
و به خالق «کشتی پهلوگرفته»
استاد سیدمهدی شجاعی

کودکم تشنه بود
او را به رود سپردم
در سبدی یافتمش
روزه سکوت گرفتم
و از شکاف دیوار عبور کردم.

او خواهد گفت

درد ساعتی ست که آرام گرفته. تجربه­های پیش از این به من آموخته که این آرام شدن درد به ­قدری کوتاه است که حتی فرصت نخواهم داشت اندکی چشم بر هم بگذارم. درد که آرام می­گیرد، خواب و خیال بودن واقعه در نظرم قوت می­گیرد و همین تردید است که خواب را بر چشمانم حرام کرده. هراس از اینکه چشم بر هم بگذارم و چشم بگشایم و خود را هر کجا جز درون کعبه ببینم، قرار از من گرفته. هنوز ناباورم بر آنچه که در حال وقوع است.
چگونه باور کنم روشنی درون خانه را و وسعت گرفتن دیوارها را؟ آیا به راستی این زن هاجر است؟ هاجر مگر برده نبود؟ برده­ای سیه­چهره! آیا در بهشت رنگ از رخسارش برگشته و گندم­گون شده؟ هر چهار نفرشان وقاری گران سنگ دارند همچون شاهزادگان؛ اما هاجر همچون ملکه­ای می­خرامد. ملکه­ای که گویی سال ها بر اریکه قدرت تکیه زده و بر سرزمینی حکم رانده و لشکری گوش به فرمان داشته. اگر خود نمی­گفت که هاجر است گمان می­کردم که او بلقیس است، همسر سلیمان نبی. اویی که بر سرزمین صبا حکم رانده و فرمانروایی کرده. اما این زن هاجر است، کنیز ساره. هاجر کنیز بوده و این گونه فخر و فخامت دارد، ساره، بانوی او، چگونه زنی بوده؟
شاید به پاداش آن مشقت که در حیات دنیایی خود داشته در بهشت تاج بر سرش نهاده­اند. بهشت؟ آیا به راستی او هاجر است و از بهشت آمده؟
بر خود نهیب می­زنم: «فاطمه! در قدرت حق، تردید مکن!»
آری این زنِ مقتدر هاجر است. و او که حجب و حیایی معصوم در چشم دارد مریم است. و او که در پس لبخندِ آسوده­اش غمی دیرین نهفته آسیه است. و او که چشمانی همیشه منتظر دارد یوکابد است.
گرد من می­چرخند و مرا تیمار می کنند. یکی­شان عرق از سر و رویم می­گیرد و دیگری کمر و شانه­ام را نوازش می کند. یکی موهایم را در پس سرم می­بندد و یکی جامه­ام را سبک می­کند. چه سبک بار گام برمی­دارند. گویی پا بر زمین ندارند. راه که نمی­روند، می­خرامند. جز بستر من و روشنی ای چشم­نواز چیزی درون خانه نیست. حتی دیوارهای بیت را نمی­بینم. نمی دانم رویا می بینم یا بیدارم؟ حقیقت است یا خیالی بیش نیست؟ حتی اگر نور و روشنی هم زاییده خیالاتم باشد نسیم را که نمی شود در خواب دید، می­شود؟ همین نسیم روح­بخشی که بر من می وزد و روح و جانم را تازه می­کند. نسیمی که گویی از خنکی چشمه­ای پدید آمده و از میان شاخ و برگ درختان و گل­های بهاری عبور کرده تا به من رسیده. خنک و مطبوع و معطر. معطر به عطر گل­هایی که پیش از این هرگز ندیده و نبوییده­ام. و کدام نسیم این همه روح­بخش و معطر است جز نسیم بهشت؟ مشامم را با عطر گل­های فردوس برین که این نسیم مرطوب و عطرآگین و حیات بخش با خود می آورد، پر می­کنم. نسیمی خنک و جان­فزا.
چشمانم جز نور و روشنی و زیبایی نمی­بیند، اما گوش­هایم بر صداهای خارج از کعبه بسته نیست. هیاهوی مردمانی را که به غوغای میان عبدالدار و بنی­هاشم دامن می­زنند، می­شنوم. مردم همچنان پشت در کعبه مهمل می­بافند. آنان که با عبدالدار هستند و بر بنی­هاشم، عده شان بی­شمار است و آنان که با بنی­هاشم­اند اندک. گویی همگی تشنه به خون بنی­هاشم بوده و هستند و اکنون که گمان می­کنند زنی از فرزندان هاشم قربانی خدایانشان شده، شمشیر از نیام کشیده­اند تا مردان بنی­هاشم را نیز قربانی کنند، آن هم به بهانه حفاظت از قفل و کلید کعبه. همان مردمی که پیش از این اگر ترس از قدرت و نفوذ عبدالدار نبود همه قبیله عبدالدار را از دم تیغ می­گذراندند و قفل و کلید کعبه را به یغما برده و حجابت کعبه را به دست می­گرفتند. همان ها که سال ها هوس کلیددداری کعبه را داشتند و دارند، اکنون به کلیدداران کعبه پیوسته­، بر بنی­هاشم شوریده­ و بر در کعبه هیاهو می­کنند.
اما هیاهوی آنان گویی از چاهی عمیق به گوش می­رسد و نجوای اینان از پس پرده­ای نزدیک. مناجات ابوطالب اما، نزدیک­تر حتی. به غوغای آنان کارش نیست. گرد خانه می­چرخد و خدای­تعالی را می­خواند. گرد خانه می­چرخد و هر بار صوت آسمانی­اش از سویی به گوش می­رسد. نجوایش از مشرق شروع شده، در شمال ادامه یافته و از مغرب به جنوب رسیده و باز شرق و شمال و مغرب و جنوب. گویی پرده­ای از پرنیان مرا در برگرفته و ابوطالب بر گرد این پرده می­گردد. او نجوا می­کند بی­اعتنا به غوغای عبدالدار و بنی­هاشم. کار را سپرده به عقیل و عباس و حمزه. عقیل نیز گاه بر آنان می­شورد و گاه مرا می­خواند. فرزند رشیدم بی­تاب مادر شده و من بی­تاب او. هراسناکم از اینکه گزندی متوجه او شود. ضرب شمشیرِ مردی نادان یا ضرب سنگی از دست نوجوانی همچون خودش. تدبیر هیچ مدبری جز ابوطالب نمی­تواند این آشوب را پایان دهد و ای­ کاش زودتر دست از نجوا برداشته و به نزاع میان این دو قوم پایان دهد.
صدای مردمان یاوه­گو که از اعماق زمین به گوش می­رسد به بی­خوابی و تشویشم دامن زده.
صدایم همچون ناله­ای دردناک در گوش خودم می­پیچد: «ای کاش کسی بود و دهان این یاوه­گویان را می­بست.»
مریم دستش را که همچون گلبرگ گل لطیف است بر سرم می­کشد و آهسته در گوشم نجوا می­کند: «تا بوده همین بوده و تا هست، همین است. دهان یاوه گویان را نمی­شود بست.»
چشم بر هم می­گذارم: «اگر کسی تدبیری بیندیشد می­شود.»
با سرِ انگشت موهایم را از صورتم کنار می­زند: «تدبیر، کارسازِ مردمان داناست. غالب اوقات برای جاهلان تدبیر نیز چاره­ساز نیست. اگر با تدبیری دهانشان بسته می­شد مشاهده چنین معجزه­ای به یقین کارساز بود؛ اما گاهی معجزه هم در آنان اثری ندارد. من نیز زمانی چنین آرزویی در دل داشتم. که ای کاش کسی باشد و دهان این یاوه گویان را ببندد، آن هنگام که به قدس بازمی­گشتم. با کودکی در آغوش.»
«پس از طلوع روز چهارم بعد از سه روز دوری از دیار خویش به شهر بازگشتم.»
***
اکنون که آفتاب روز چهارم طلوع کرده به سمت قوم یهود می­روم، با کودکی در آغوش. سه روز در بیابان از آب چشمه­ای گوارا نوشیدم و با میوه نخل تغذیه کردم و اینک به سمت مردم دیارم می­روم. مردمی که سال ها با آنان زیسته­ام و به ذاتشان آگاهم. پیش از ملاقات با این مردم بدطینت، آگاهم که چه خواهند گفت و چه خواهم شنید. اگر نبود بشارت پروردگار همچنان آرزوی مرگ داشتم و با خود زمزمه می­کردم: «ای کاش پیش از این مرده بودم و در زمره فراموش­شدگان بودم.»
اما من آیت خداوند را در آغوش دارم و بشارت او را در دل. قدم استوار کرده و به سوی بیت­الحم گام برمی­دارم. قدم استوار کرده­ام، اما دلم می­لرزد. دلم می­لرزد از تهمت یاوه­گویان. آنان که بویی از انصاف نبرده و از تهمت زدن ابایی ندارند. تهمت به دختر عمران نبی، دختری که سال ها در خانه خدا خدمت کرده و عفت و پاکدامنی پیشه­اش بوده و هست. همو که مائده آسمانی تناول می­کرد.
من به لطف پروردگار امید بسته­ام و با همین امید به سوی قدس گام برمی­دارم. دستم را سایه­بان چشمان طفلم کرده­ام تا آفتابِ هر چند کم رمقِ زمستان چشمان معصومش را نیازارد. خودم از گرمای وجود فرزندم گرمم؛ اما از گزند سرمای زمستان بر تن او بیمناکم.
سنگ­های این بیابان تا فردای قیامت ما را به یاد خواهند داشت. زنی رنجور که کودکی را سخت در آغوش فشرده و دستانش را سایه­بان چشمان او کرده. مادر و فرزندی که در روشنای صبح، بیابان­های بیت الحم را پشت سر می­گذارند و به سوی قدس پیش می­روند.
به فرمان فرشته وحی روزه سکوت گرفته­ام وَاِلا چه سخن­ها که با کودکم ندارم. چه­ها که با او نخواهم گفت! از روزی با او سخن خواهم گفت که خانه را به مقصد بیت­المقدس ترک کردم. از شب­هایی که به آسمان نگریستم و به قدرت و عظمت خداوند اندیشیدم. از روزی که برای سرپرستی­ام قرعه انداختند. از مائده­های بهشتی. از تولد برادرش یحیی برای او خواهم گفت. از مهربانی­های خاله­ام، یصابات و الطاف همسرش، جناب زکریا، سرپرست و معلم من. از روزی که در مصلی نماز خواندم و کاهنان خشمگین بر تنم شلاق زدند. از تنهایی­ام خواهم گفت. از بیابان گردی­ام. از ترس و وحشتم پس از اینکه ملک حق بر من وارد شد. از میلادش با او سخن خواهم گفت.
فرزندم را عیسی نام نهادم و اینک جز من و عیسی کسی زیر این آسمان بی­انتها نیست. آسمانی با لکه­های کوچک ابر و زمینی سرد. سرمای زمستان همه گل های خودرو را خشک کرده و خارها را باقی گذاشته. خارهای کوچک و چسبنده­ای که با احتیاط از کنارشان عبور می­کنم. آن هنگام که به سوی نخل خشکیده می­رفتم این بیابان را انتهایی نبود. اما اینک که به سوی شهر می­روم و اکراه دارم که به شهر برسم، راه هر لحظه کوتاه و کوتاه­تر می­شود. لحظه به لحظه از سردی و سکوت بیابان به هیاهو و غوغای شهر نزدیک تر می­شویم. از دور جنبندگانی را می­بینم که در رفت و آمدند. مدتی ست از طلوع آفتاب گذشته و اندک اندک خورشید خود را به میان آسمان می­کشد. شهر در غوغای همیشگی­اش است.
از دیوارهای اولین خانه که عبور می­کنم و اولین انسان بر سر راهم را که می­بینم بر خود می­لرزم. نگاهش همچون گرگی گرسنه ترسناک است. نگاهش حیرت­زده و سرشار از نفرت است. نگاه او و نگاه هر که پس از او بر من می­افتد.
پارچه­ها از روی دستان پارچه فروشان به روی زمین می­لغزد و آهن گداخته بر دستان آهنگران سرد می­شود. مادران کودکان نوپایشان را در آغوش می­گیرند و پیرزنان، عصا بر زمین زدن را فراموش می­کنند. از برابر هر چشمی که عبور می­کنم سنگینی نگاهش باری بر دوشم می­نهد. اول سکوت و بعد حیرت و سپس شماتت. همه همچون مسخ­شدگان دست از کار می­کشند و پشت سر من به سوی قدس روانه می­شوند. آهنگر، رنگ رز، نجار و عطار. حتی برزگرانی که در رخوت زمستان گرد هم نشسته و از تابش آفتاب لذت می­برند نیز همراه می­شوند. آنان و زنان و مردان کوچه و بازار.
از کوچه­های باریک و دیوارهای سنگی عبور می­کنم. دامن جامه­ام را بالا می­گیرم تا آلوده به گل و لای زمستانی نشود. من و کودکم می­رویم و مردم، خاموش در پی ما. اما این سکوت دیری نمی­پاید. اندک­اندک زبانشان به دشنام و ناسزا باز می­شود. غوغای روزانه شهر با دیدن من و کودکم کم مانده که به فتنه ای ختم شود.
«ای وای بر تو! وای بر تو دختر عمران. این چه خفتی است که به بار آورده­ای؟»
پیرزنی است قامت خمیده که بارها به بهانه تبرک، نان از دست من گرفته.
«پناه می­برم به خداوندِ پاک و منزه. این دختر عمران نبی­ است که نوزادی در آغوش دارد؟»
می­شناسمش. دختر مردی هیزم­شکن است. به تازگی به خانه همسر رفته. زنی عابد و زاهد و پاک دامن است.
دختری جوان پاسخش را می­دهد: «آری. هموست، مریم. دختر حنه و عمران نبی.»
و باز همان زن جوان است که می­پرسد: «مگر او همسری اختیار کرده؟»
«همسر؟ او را همسری نبوده و نیست. او خادم بیت­المقدس است.»
او که پاسخ می­دهد مردی ست میان­سال که جامه فاخرش ناهمگون است با مردمانی که گرد من به سوی قدس می­آیند.
آرسینه، همسر یکی از کاهنان قدس، مستانه می­خندد: «خادم بیت المقدس! این همان دختری ست که ادعای کرامت می­کرد. بیماران از دست او تبرک می­جستند و در پی شفا بودند. چه حیله­گر بود این دختر و ما مردمان ساده­دل را می­فریفت.»
آب دهانش را بر زمین می­ریزد: «ننگ بر تو!»
آهنگر شهر: «وای بر تو دختر عمران! با کودکی که هیچ­کدام­مان نمی­دانیم پدرش چه کسی است به سوی قدس می­روی؟ شرم نمی­کنی؟ چگونه بر خود روا می داری که قدس را با حضورت آلوده کنی؟»
بِسمه، همسر یکی از رنگ رزان کارگاه رنگ رزی می گوید: «گویا مریم مجنون شده. ببینید چه بی­پروا به سمت قدس می­رود!»
«بگذار برود. بگذار با پای خود به سوی آتش برود. کاهنان معبد او را خواهند سوزاند. بگذار برود و بسوزد.»
مردی ست پشمینه پوش با موها و محاسن سپیدِ بلندِ در هم پیچیده. همچون مجانین.
به هر کوی و گذر که می­رسیم عده­ای دیگر به این جمع اضافه می شوند. کودکان اما گمان می­کنند در بزمی شرکت کرده­اند. در میان جمعیت می­دوند و بر هم سنگ می­پرانند. برخی­شان سوار بر چوب بر اسبان خیالی­شان شلاق می­زنند. حلقه اطرافم هر لحظه تنگ­تر می­شود. زنی پا تند می­کند و دست از جامه­ام می­گیرد: «صبر کن مریم. به کجا این چنین شتابان گام برمی­داری؟ به سمت قدس نرو. موبدان معبد تو و فرزندت را قربانی می­کنند. خودت را گرفتار خشم­ آنان نکن. چرا به سوی شهر بازگشتی؟ تا کاهنان معبد باخبر نشدند بگریز.»
اگر روزه سکوت بر لب نداشتم پاسخ می­دادم که به کدام جرم بگریزم؟ اگر روزه سکوت بر لب نداشتم پاسخ می­دادم این که در آغوش من است فرستاده پروردگار است. مسیح موعود است. اگر روزه سکوت بر لب نداشتم پاسخ می­دادم نه موبدان و نه هیچ­کدام از مردم شهر قادر نیستند گزندی به مسیح دردانه من برسانند.
گزند! آیا آنان قادر به این امر هستند؟ آنان که از هیچ ظلمی ابا ندارند، چه بسا که بی پرس وجو و قبل از آشکار شدن عظمت پروردگار، من و فرزندم را قربانی کنند.
فرزندم را سخت در آغوشم می­فشارم.
«پناه می­برم به خداوند یگانه از شر شیاطین انس. پناه می­برم به قدرت لایزال پروردگار. آری قدرت لایزال پروردگار. قدرت آنان در برابر اراده پروردگار ناچیز و حقیر است و غیر قابل اعتنا. قدرت آنان در برابر عظمت باری­تعالی ناچیز است و بی­مقدار؛ اما همین مردان بی­مقدار مفسده­ها برپا کرده و ظلم­هایی روا داشته­اند که شیطان هم در برابرشان سر تسلیم فرود آورده .»
چه احساس دوگانه­ای! هم از لطف پروردگار آگاهم و ایمان دارم به وعده او. هم از مکر و حیله خادمان معبد و مردمان شهر در هراسم. همان ها که پیوسته افزون می شوند و چون حلقه ای بزرگ مرا دوره می کنند. گویی می خواهند اندک اندک من و کودکم را در حلقه خود غرق کنند.
زنی که دست به جامه­ام گرفته اندکی با من هم­قدم شده؛ اما گویا از چیزی در هراس افتاد که من را رها می­کند و به پشت سر من می­گریزد و فریاد می­زند: «مریم! اگر به قصد قربانی کردن فرزندت به آن سو می روی برو و کودکت را قربانی کن و خودت هم در آتش بسوز. اما اگر بر این گمانی که هنوز خادم آن خانه­ای و جایی در قدس داری گمانت باطل است. به آن سو نرو که آنجا برای شما مامنی نیست. مریم تا دیر نشده بگریز و جانت را نجات بده.»
من، اما در روزه سکوتم؛ اگرچه دلم می خواهد که دهان باز کنم و بگویم من به امر پروردگارم به آن سو می­روم.
کسی از میان جمع فریاد می­زند: «این چه روزه بدهنگامی­است که گرفته­ای دختر عمران؟ روزه ات را بشکن و پاسخ خلق را بده.»
و باز دیگری: «به خداوند سوگند که بد کردی مریم. پدر و مادرت شایسته داشتن چنین فرزندی نبودند. ای کاش هرگز دختری چون تو نداشتند! فرزندی چون تو که مایه ننگ است. هم ننگ خاندانت و هم ننگ مردم شهر و دیارت. این ننگ تا ابد با توست.»
چه بد مردمی هستند مردم بیت­الحم! همانان که تا دیروز، طعام نیم خور مرا به قصد تبرک از دستم می­ربودند، زبان به شماتت من باز کرده و یاوه می­بافند. سخنان برنده­شان همچون دشنه­ای در قلبم فرومی رود. اما کلام و بشارت پروردگار التیام­بخش درد هر دشنه و خنجری است. گوش هایم را به روی سخنان مردم بسته­ام و به سوی مقصد گام برمی­دارم.
ذکر پروردگار از قلبم می­گذرد و در دل از او یاری می­جویم و در حلقه­ای که مدام تنگ­تر می­شود پیش می­روم که صدایی مرا به سوی خود می­خواند. صدای زنی محزون و درمانده.
«مریم! دخترم، زبان باز کن و بگو که این کودک، کودکِ کیست در آغوش تو؟ بگو که تو مادر این فرزند نیستی.»
یَصابات است، خاله­ام، همسر زکریای پیامبر، مادر یحیی. اوست که رو به خلق می­گوید: «این فرزند، فرزند مریم نیست. شما همه مریم را می شناسید. او دختر عمران نبی است و به پاک دامنی شهره. او پاک و منزه است. همه آگاهید که با پاهایش جز در راه حق گام برنداشته و بر زبانش جز سخن راست نبوده و دستانش جز به یاری خلق به کاری نیامده. چگونه این­چنین بی­پروا زبان به تهمت باز کرده­اید و این همه سخن ناروا به او نسبت می­دهید. شرم کنید از گفته خود. این کودک بی شک کودک مادری دیگر است که خود توان نگهداری از فرزندش را نداشته و سرپرستی­اش را به مریم سپرده. اینک مریم او را به همان جا می­برد که خود در آنجا پرورش یافته.»
زنی از میان جمع فریاد می­زند: «من خود او را دیدم آن هنگام که از شهر خارج می­شد. با چشمان خود دیدم که نشانه­های حمل با او بود.»
یصابات ناباور به حرف زن رو به من می­گوید: «این گونه است مریم؟ پاسخ بده. بشکن این روزه بی وقت را.»
لبخندی رو به یصابات می­زنم و در سکوت پیش می­روم. من به امر پروردگار زبان بسته­ام و جز به اذن او زبان باز نمی­کنم. یصابات می­گرید و سخنانش را تکرار می­کند.
مردی از میان جمع می­گوید: «این گونه که یصابات می­گوید این کودک، فرزند مادری است که از عهده مادری کردن بر­نمی­آمده و کودکش را به مریم سپرده. کدامتان زنِ آبستن شوهرمرده می­شناسید؟ کدام زنِ آبستنی این روزها همسر از دست داده و فرزندش را به مریم سپرده؟ آیا زنی هست که همسرِ پیر و ناتوان داشته باشد و از عهده فرزندی نورسیده برنیاید؟ ای جماعت، چنین زنی را می­شناسید؟ به خدا قسم که دروغ می­گویی یصابات.»
و مردی دیگر: «یصابات را همه ما می­شناسیم. او زنی دروغ­گو نیست. یصابات طاهره و پاک است.»
آرسینه فریاد می­زند: «مریم را نیز طاهر و پاک می­پنداشتیم.»
پیرزنی گوژپشت و خمیده فریاد می­زند: «بگذارید سخن بگویند. یصابات خاله مریم است و زنی پاک دامن. او بیش از دیگران به مریم نزدیک است و بیش از همه به احوال او آشناست. شاید خبری دارد که ما از آن بی­خبریم.»
و باز آرسینه: «یصابات نیز همچون ما بی­خبر است. او ظن و گمان خود را بر زبان می­آورد. چگونه بپذیرد دختر حُنه و عمران مرتکب فعل حرام شده و با ثمره گناهش این چنین بی پروا در میان جمع ظاهر شده؟»
زنی از میان جمع خودش را به من می­رساند: «از کجا که این فرزند، ثمره گناه مریم باشد. آنچه یصابات می­گوید و می­پندارد به حقیقت نزدیک­تر است. من نیز گفته یصابات را تصدیق می­کنم. این کودک، فرزند مادر دیگری است که سرپرستی­اش را به مریم واگذار کرده. چه کسی جز مریم شایسته­تر است برای مادریِ کودکی بی­پناه.»
و دیگری که از دور فریاد می­زند: «من نیز نشانه­های حمل را در مریم دیدم.»
و دیگری: «چگونه به چون مریمی تهمت می­زنید. بترسید از عقوبت این تهمت. آنچه یصابات می­گوید به صواب نزدیک­تر است.»
و صدایی دورتر از همه و از پس ما: «اگر این گونه است که تو می­گویی و این نوزاد فرزند مریم نیست و فرزند مادر دیگری است، یقین بدانید که ثمره گناه زنی است که از عاقبت خود ترسیده و دردانه­اش را به بانوی قدیسی سپرده تا هم خود از عقوبت و مجازات در امان بماند و هم فرزندش در سایه زنی پر مهر از گزند روزگار در امان باشد.»
«اگر این گونه باشد و این فرزند ثمره گناه یک زن باشد، جایی در قدس ندارد. قدس نه جایگاه بدکاران است و نه جایگاه آلودگان و پلیدان. این کودک...»
چه می­گویند این مردم؟ چه نسبت­های ناروایی به من و فرزندم می­دهند. اشک به چشمانم می­دود و در دل مناجات می­کنم و خدایم را می­خوانم: «پروردگارا! تویی یاری دهنده، تویی دانای توانا، تویی پناه بی­پناهان. به تو پناه می­برم از شر این مردم ستمگر. به تو پناه می­برم از شر شیاطین انس. بارالها! فرزندم را، آیت و نشانه قدرت لایتناهی­ات را در پناه خودت حفظ کن و زبان یاوه­گویان را بسته و رسوایشان بگردان.»
مردم شهر گرد من و فرزندم حلقه زده و ما را در برگرفته­اند و من اگر مریم دیروز بودم، نگینی بودم درخشان در حلقه مردم بیت­الحم، اما امروز به بره­ای شبیه شده­ام که در دام گرگان گرفتار شده و راهی برای رهایی ندارد.
همه دندان تیز کرده­اند برای دریدن من و کودکِ در آغوشم. نمرودِ خفته درونشان بیدار شده و دیر نیست که هیزمی گرد بیاورند و هیمه­ای برپا کنند و روغنی بر چوب بریزند و آتش به پا کرده، من و مسیحم را درون آتش افکنده و با خاکستر ما شهر را تطهیر کنند.
اما اگر آنان نمرود هستند، من و مسیح هم ابراهیمی هستیم که به قدرت پروردگار آتش بر ما سرد و سلامت می­شود. من به قدرت پروردگار ایمان دارم. به سرد شدن آتش هم. از این گرگان هراس ندارم. همه شان چون گرگ­ دندان تیز کرده­اند، جز اندکی. عده­ای به همراه یوسف نجار، یصابات و جناب زکریا.
یوسف کنار دیواری سنگی ایستاده. پشته­ای هیزم در دست دارد. اندکی درنگ می­کنم و به او می­نگرم. نگاهی مطمئن دارد و با لبخند به من می­نگرد. چشم بر هم می­نهد و به نشانه تایید سر فرود می­آورد. او مرا باور دارد. یوسف از روز اول مهربان­ترین خادم معبد بود و بیش از دیگران به یاری من می­شتافت. اکنون نیز با چشمانش مرا تصدیق می­کند. دلم از حضورش قرص می­شود. پشته هیزم را بر پشت می­اندازد و از من دور می­شود. به سمت قدس می­رود. شاید می­رود تا پیش از من در قدس باشد و اگر لازم بود از من در برابر کاهنان محافظت کند.
جناب زکریا حتی بیش از یصابات آشفته است. او خود مرا پرورانده و اکنون او نیز متهم است که در تربیت من کاهلی کرده و من را آن طور که شایسته دختر نبی و خادم خانه خداوند است نپرورده.
«زکریا وای بر تو و مریم! مسبب این ننگ تو بودی.»
کاهنی به نام آچیم فریاد می­زند: «ای زکریا! چه پاسخی داری برای این مفسده­ای که به بار آمده؟ مگر تو قیّم مریم نبودی؟ تو که ادعای نبوت می­کنی، تو که مدعی دریافت وحی هستی، چگونه از مریم غافل بودی؟»
جناب موشل، یکی از بزرگ­ترین موبدان معبد خنده بلندی سر داده و می­گوید: «بارها گفته بودم ادعای نبوت زکریا کذب است، اما او با سخنان کذبش همه را فریب داد.»
و باز می­خندد: «پیامبر خدا! زکریای نبی. عمران هم دعوی پیامبری داشت. در طالع همسرش، حنه، مسیح را دیده بودند. مسیح نجات­دهنده را. اما دخترشان، همو که در خانه خدا خدمت می­کرد مفسده برپا کرد. همو که سرپرستی همچون تو داشت زکریا.»
می­خندد و همچون گرگی درنده دندان نشان می­دهد. عده زیادی هم همراهی­اش می­کنند.
جناب زکریا درمانده رو به من می­گوید: «مریم، تو را به خداوند سوگند می­دهم که زبان بگشا و بگو که این کودک که در آغوش تو آرمیده، کیست.»
«پاسخ دهد؟ پاسخی ندارد. مگر نمی­بینی چه به موقع روزه سکوت گرفته.»
دوست و دشمن، همه تمنای این دارند که روزه ام را­ بشکنم. اما من به فرمان پروردگار مهر بر دهانم زده­ام: «پس اگر بشری دیدی با اشاره بفهمان که برای خدا روزه نذر کرده­ای و با هیچ انسانی سخن نمی گویی»
من همان کردم که امر پروردگار بود.
جناب زکریا در دفاع از من همان گفت که یصابات گفت. گناهی اگر داشته باشم به پای جناب زکریا و یصابات هم نوشته می­شود. اما آنها گناه من را باور ندارند. حتی اگر در دل یصابات اندکی شک هست، دل جناب زکریا باید خالی باشد از شک که او خود مائده­های آسمانی را در برابر من دیده. آخر کدام گناهکاری از مائده­های آسمانی تناول می­کند؟
در مقابل قدس ایستاده­ام. موبدان نیز همچون سدی در برابرم ایستاده و بنا ندارند اذن ورود به قدس را بدهند. جناب هیلل در میانشان نیست. موبدان در برابرم و مردم شهر همه در پشت. دیگر حتی نمی­توانم به گریز بیندیشم که از پس و پیش در حصار درندگانم.
جناب شالوم، قدمی به سمت من برمی­دارد: «ای خواهر هارون، نه پدرت انسانی بد بود و نه مادرت اهل فساد. چگونه است که از تو چنین خطایی سر زده؟»
خواهر هارون! پرهیزکاران را با این نام می­خوانند: «خواهر هارون! برادر هارون!» اما اینک طعنه­ای بیش نبود این نسبت.
سر به زیر می­اندازم.
امانوئل که اکنون خود یکی از موبدان شده فریاد می­زند: «سر بلند کن و پاسخ بده. پدر این فرزند کیست؟»
در میان جمعیت چشم می­گردانم و یوسف را می­بینم که پشته هیزم را در برابرش بر زمین گذاشته و همچنان با نگاه مطمئن به من می­نگرد.
جناب پنهاسی به من نزدیک می­شود. خشمگین نیست. غمگین است. با تردید و عجز و غمی در چهره می­گوید: «نکند دور از چشم همگان شوهر اختیار کردی و کسی از وجود او باخبر نیست؟»
یحید است که دندان بر هم می­ساید: «این نیز گناهی است نابخشودنی. خادم معبد باید در خدمت معبد باشد نه اینکه دور از چشم دیگران تن به هوا و هوس دنیا بدهد.»
و باز جناب شالوم: «این کودک کیست؟ پدرش چه کسی است؟ او را نشان بده. پاسخ بده.»
به کودکِ در آغوشم اشاره می­کنم.
«نمی­فهمم. اشاره­ات به این کودک به چه معناست؟»
دوباره به مسیح اشاره می­کنم و دست روی لب­های مسیح می­گذارم.
نزدیک­تر می­آید و با تردید می­گوید: آیا مقصود تو این است که از او بپرسیم.
با سر تایید می­کنم.
«مجنون شده­ای مریم؟ مجنون شده­ای یا ما را به سخره گرفته­ای؟ چگونه طفلی که با سختی پستان می­گیرد، می­تواند تکلّم کند و چگونه کلام دیگران را می­فهمد، نوزادی که باید او را در گهواره بگذارند، که بی حرکت گهواره نمی خوابد.»
باز به مسیح اشاره می­کنم. جناب زکریا نیز نزدیک شده و آهسته می­گوید: «نوری در چهره او می­بینم. از او بپرسید. من به قدرت پروردگار ایمان دارم.»
جناب موشل پیش می­آید و مقابل من می­ایستد: «که از خود او بپرسم؟»
با سر تایید می­کنم. خنده بلندی سر می­دهد: «ای کودک تو کیستی؟»
مسیح لب به سخن می­گشاید: «من بنده خدا هستم، به من کتاب داده و پیامبرم گردانیده است و مرا هرجا که باشم، با برکت ساخته و تا زنده­ام به نماز و زکات سفارشم نموده و مرا به مادرم نیکوکار کرده و گردن کشی بدبخت نگردانیده است. و درود بر من، روزی که زاده شدم، روزی که بمیرم و روزی که زنده برانگیخته شوم.»

مرا می­خوانند

«پروردگارم! من به تو، پیامبران و کتاب های آسمانی ات ایمان آوردم. سخن جدم، ابراهیم، را پذیرفتم و یقین دارم که خانه تو با دستان توانمند او مرمت شده است. خداوندا! به حق کسی که این خانه را بنا نهاد و به حق جنینی که درونم دارم، این ولادت و وضع حمل را بر من آسان گردان.»
دست بر ناهمواری دیوار می­کشم و گرد خانه می­گردم و خدای­ تعالی را می­خوانم. باد در سرخی پیش از غروب، پارچه­­های آویخته بر دیوار کعبه را می­رقصاند. پارچه­های الوان و زربفتی که برای پوشاندن و زینت بخشیدن به دیوار کعبه آویخته شده اند و هر کدام هدیه خاندانی است به کعبه و چه بسیار نام بتان که بر آنان نگاشته شده. کم­توان و بی­رمق حجرالاسود را تبرک می­کنم و دست به دیوار گرفته و اطراف را می­نگرم. محمد تا جوار کعبه همراهی­ام کرد و برای خبرکردن قابله رفت. اما هنوز بازنگشته. خورشید رو به افول می­رود و جز یزیدبن­قُنعَب، عباس بن عبدالمطلب و مردانی از عبدالعُزی که دور از کعبه در جوار زمزم گرد هم نشسته­اند کسی را نمی­بینم. همه به خانه­های خود پناه برده­اند تا چراغی بگیرانند و بر تاریکی شب غلبه کنند. به تنهایی گرد کعبه می گردم. دردی شیرین در جانم رخنه کرده. هرگاه که می­ایستم درد قوت می­گیرد و هرگاه که گام برمی­دارم درد آرام می­شود.
عباس و همراهانش گویی مرا نمی­بینند. بحثی میانشان در گرفته که سخت به آن مشغولند. عباس دستار بر سر راست می­کند و بلند می خندد. ابن­قنعب نیز. اما مردان عبدالعزی چهره در هم کشیده­اند. هیچ­کدام حتی از گوشه چشم هم به من نمی­نگرند تا بفهمند در چه حالم. سنگنین و خسته­ام. ای­کاش ابوطالب یا یکی از فرزندانم اینجا بودند و یاری­ام می­کردند. ای­کاش زنی اینجا بود تا دست دیگرم را بر شانه­اش می­گذاشتم و راحت­تر گام برمی­داشتم. هر قدم تسکینی است بر این درد؛ اما تاب وتوان راه رفتن ندارم. به خانه­های اطراف کعبه می­نگرم. خانه­های سنگی که کعبه را همچون نگینی در بر گرفته­اند. و باز خانه­هایی گرد آنان. و خانه­هایی دیگر گرد آنان. همه ساکت­اند و خاموش. گویی گرد مرگ بر شهر پاشیده­اند. خورشید در حال غروب است اما سرخ­تر و باشکوه­تر از همیشه. به راه می­نگرم تا ببینم آیا محمد بازخواهد گشت؟ چرا مرا به خانه نبرد؟ قابله هم که بیاید باید به خانه بروم. خودم را به شرق کعبه می­رسانم و دیوارهای خانه­ام را می­نگرم. بیش از صد قدم تا کعبه فاصله دارد. آیا این اندازه توان دارم تا به اندازه صد قدم گام برداشته، به خانه برسم؟
روی زانوانم می­نشینم. نه نمی­توانم. بی­ یاری کسی که دست بر شانه اش بگذارم نمی­توانم. نه تا خانه خود و نه حتی تا نزدیک­ترین خانه اطراف کعبه. سر بلند می­کنم تا عباس را صدا کرده و از او یاری بجویم؛ اما ناگهان صدایی مرا به خود می­خواند. به نجوا و گویی در گوشم. می هراسم و پشت سر را می­نگرم. کسی نیست. قلبم در سینه می­تپد. نفسم تنگ می­شود. به سختی برمی­خیزم و قدمی از کعبه دور می­شوم تا عباس را بخوانم. چشمم به کورسوی چراغی می­افتد در دوردست. اول گمان کردم ستاره­ای ست که بر زمین افتاده. اما یکی از دورترین خانه هاست که اولین چراغ شب را افروخته. و ناگهان شهر پر از نور می شود. گویا همه شهر هم زمان چراغ­هایشان را برافروختند. و باز قدمی از کعبه دورتر می­شوم برای خواندن عباس. و او هیچ به من نمی­نگرد و این بار پیاله­ای آب می­نوشد، من چقدر محتاج جرعه­ای آبم. گلوی خشکیده­ام تاب فریاد ندارد. عباس چرا به من نمی­نگرد؟ زیر لب زمزمه می­کنم: عباس! و به جای پاسخ او دوباره آوازی می­شنوم که مرا می­خواند. سر می­چرخانم. بی­شک صدا از درون خانه است. آیا گرفتار اوهام شده­ام و تب و رنج، هوشیاری­ام را گرفته؟ می­هراسم و به راه می­نگرم. چشم به راه محمدم. اما محمد هنوز بازنگشته. باید از این ترس و وحشت به خدای کعبه پناه ببرم. دست در حلقه کعبه می­برم و باز گرد خانه می­گردم. حیران و سرگردان. آن­قدر که درد فراموشم شده.
باز کسی از درون خانه مرا به سوی خود می­خواند. با آوایی ملکوتی، همچون آوای ملائک. کسی مرا به سوی خود دعوت می­کند و من مبهوت این دعوتم. مگر ورود من به کعبه ممکن است؟ کعبه را دری ست و در را کلیدی و کلید را کلیدداری. چه کسی ماذون است به گذر از این در جز بزرگان قریش؟ همان ها که اختیاردار نذورات و قربانیان هستند. همان­ها که خود را سروران حجاز می­دانند. همان ها که شلاق بر تن بردگان می زنند. همان ها که دخترکان را زنده در گور می­کنند. بزرگان قریش. فرزندان ابراهیم. همان ها که با آئین ابراهیم بیگانه اند و سرمستِ قدرتِ لات و هُبل و عزّی.
واااای از این درد! نفسم به شماره افتاده و پاهایم بی­رمق شده. دوباره دست بر دیوار خانه می­برم و به کعبه تکیه می­کنم.
«پروردگارا! رحم کن به زنی که جز تو پناهی ندارد. به حق جنینی که در رحم دارم. به حق کودکی که در وجودم راز و نیازم را با تو نظاره می کند. پروردگارم! تو آگاهی که این همه درد را به جان خریدم و خود را به خانه تو رساندم و بارها خانه­ات را طواف کردم. ای پروردگار بصیر! می بینی که جز تو ماوایی ندارم... می­بینی که حتی مردانی که در جوار خانه­ات گرد هم نشسته اند به یاری زنی ناتوان نمی­شتابند... آنها را با چون منی چه کار؟ من اگر در جوار همین خانه قالب تهی کنم؛ سنگی از سنگ نخواهد جنبید... تو را قسم می دهم به خشت خشت خانه­ات به فرزندانم رحم کن و رنج بی­مادری را نصیبشان نکن.
آنچه که به فرزند آمنه روا دانستی به فرزندانم روا مدار... به حق مادری ام برای محمدِ یتیم! ای عالِم به حال بندگانت، می دانم که تن داغ و تب دارم را می­بینی... قطره­هایی را که از سر و رویم می­چکند را هم می نگری و آگاهی که توان راه رفتنم نیست... حال این چه صدایی است که از درون خانه مرا به خود می­خواند؟ چرا هر بار که گمان به وهم و خیال می­برم صدا بیشتر جان می گیرد؟ اگر به خانه­ات می­خوانی­ام؛ پس قفل بر در خانه­ات چه می گوید؟ این آوای ملکوتی از عرش اعلاست یا از درون خانه؟ خود دیدی که بارها دست به حلقه در بردم و بارها دست به کلید کعبه و هر بار در بسته بود. آیا امیدی به گشایش این در هست؟»
منادی همچنان مرا می­خواند. اطرافم را می­نگرم. باید کسی را پی کلیددار کعبه بفرستم تا بیاید و... نه، نه... خیال عبثی است خواندن کلیددار کعبه برای گوش خواباندن بر دیوار خانه و باز کردن در برای زنی آبستن که بار نهادنش نزدیک است. کعبه منزه است و مکان عبادت، نه مکانی برای زایمان زنان. آنچه می­شنوم خیالی ست حاصل تب و درد. باید از این خانه دور شوم. مریم، دختر عمران، نیز برای وضع حمل به دستور وحی، از قدس، عبادتگاه پروردگار یگانه، دور شد. من هم باید برم. اما... اما، صدا دوباره جان گرفت. ناتوان روی زمین می­نشینم و سر و دست به دیوار کعبه می­گذارم.
«خداوندا! من چگونه مردان قریش را مجاب کنم که کسی از درون خانه مرا به سوی خود می­خواند؟
من که نه مانند مریم، پیامبرزاده­ام و نه چون او خادم خانه تو. حتی همچون او پیامبری در بطن خود ندارم. می­دانم که پیامبری هم اگر از قریش برخیزد فرزند من نخواهد بود که پیش از این نشانه­هایش را در محمد دیده اند. چگونه باور کنم این دعوت را، زمانی که حتی آمنه هم ندایی از درون کعبه نشنیده؟»
درد و تب و نمناکی عرق همه وجودم را گرفته. می­دانم که دچار وهم شده­ام و این ذهن پریشان و تن رنجور، حاصلی جز خیالات ندارد. خواب و خیال است. آری خواب و خیال است...
نه... به راستی کسی مرا به سوی خود می­خواند. آن هم از درون کعبه. در برابر خانه زانو می­زنم و باز پروردگارم را صدا می زنم: «پروردگارا! من به تو، پیامبران و کتاب های آسمانی ات ایمان آوردم و سخن جدم، ابراهیم، را پذیرفتم و آگاهم که بی­تردید خانه تو با دستان او مرمت شده است. خداوندا! به حق کسی که این خانه را بنا کرد و به حق جنینی که در بطنم دارم، این ولادت و وضع حمل را بر من آسان گردان.»
نه! نه! ممکن نیست. خواب و رویاست. آری وهم و خیال بر من مسلط شده­ است. این ممکن نیست. مگر می­شود دیوار کعبه شکاف بردارد؟ این دیوار کعبه است که می شکافد یا چشم های من دوپاره می بیندش؟ نمی شود. نکند زمین لرزیده و دیوار را شکاف داده؟ نه! نه! زمینِ زیر پایم هیچ گاه به این استواری نبوده است. پیش از این بی­سابقه بوده و پس از این هم...
اما، اما... اگر رویاست پس این درد و تب را با من چه کار؟ رویا و درد یک جا جمع نمی­شوند. اما شکاف خانه! یعنی این دیوار برای من... من؟ آیا این فرزند که در بطن دارم پیامبری ست والامقام؟ پس محمد چه؟ مگر نشانه­های پیامبر آخرالزمان را در او ندیدند؟ مگر او آخرین پیامبر نیست؟ از ابوطالب شنیدم که بُحیرا خود به او گفته بود. شاید، شاید محمد را هم همچون عیسی، یحیایی باید! اگر محمد آخرین پیامبر است اینکه در رحم من است پیش از او مبعوث خواهد شد و به حقانیت او شهادت خواهد داد. نوید ولادت یحیی را در قدس به زکریا دادند. شکاف دیوار کعبه نیز ولادت پیامبری پیش از محمد را نوید می­دهد.
دست به دیوار می­گیرم و جای شکاف دیوار را لمس می­کنم. خواب نیستم. زبری سنگ­های کعبه را با انگشتانم حس می­کنم. قدمی پیش می­روم. آری، ورودی خانه از در نیست. از میان دیوار است. نوری از درون خانه آشکار می شود. آخرین توانم را به کار می­گیرم، دستم را ستون تن می­کنم، تن سنگینم را از زمین جدا می کنم، خود را به سمت شکاف دیوار می کشانم. به سمت همان نورِ چشم نواز. خواب و خیال هم اگر هست رویایی شیرین است؛ روشن و پرنور. من به سوی نور فراخوانده شدم.
کمر راست کرده و با تن سنگینم قدم به سوی نور برمی­دارم. به سوی آن روشنیِ خیره کننده. دستی از آن سو پیش می­آید. دستم را در دستانش رها می کنم و از شکاف دیوار عبور می­کنم؛ همچون نسیمی سبک.
صدای کوبش سنگ قلبم را می­لرزاند. هراسان به پشت سر می­نگرم. شکاف دیوار بسته شده است.
فریاد می­زنم: «پناه بر خدا!»
حالا میان دیوارهای کعبه محبوس شدم. قدمی به سمت دیوار برمی دارم. سنگ­ها همه در هم فشرده شدند. خانه تاریکِ تاریک است و من تنهای تنها. راه گلویم بسته شده. می­خواهم دوباره فریاد بزنم و پروردگار را به یاری بخوانم. اما راه نفسم بسته است. صدایم در سینه حبس شده. این چه امتحانی ست؟ آیا تقدیر من این است که درون کعبه تنها و بی­یاور با درد زایمان بمیرم. اشک از قلبم می­جوشد و به چشم هایم می­رسد و روی گونه هایم جاری می­شود. دستی، دستانم را می­گیرد و در دستانش می­فشارد. همان دستی است که مرا به درون خانه کشید. او هم اینجاست: «هراس نکن دخترم! در پناه خداوند در امانی.» نگاهم به سمت آسمان برمی­گردد. به سمت سقف خانه؛ بلند است و گویی تا آسمان امتداد دارد. سر پایین می­آورم. شگفت زده­ام و حیران از آنچه می­بینم. درد لحظه­ای فراموشم می­شود. خانه غرق در نور شده است و اثری از لات و هبل و عزی نیست. نمی­دانم از شدت نور است که دیوارها را نمی­بینم یا خانه وسعت یافته و دیوارها همچون سقف که به آسمان رسیده، به اندازه زمین وسعت پیدا کرده­اند. خواب و خیال هم اگر هست رویایی ست شیرین.
زن دوباره دستانم را در دستانش می­فشارد: «در پناه خدا در امانی!» به چشمان سیاهش چشم می­دوزم. نگاهش همچون دریا عمیق است. صورتش همچون خورشید گرم و درخشان است. بلندبالاست و راست قامت. خرمنی از گندم درخشان بر پشت دارد و خلخالی در پا. تنها نیست. جز او سه زن دیگر نیز حضور دارند. این چهار زن، چهار حوری اند یا چهار ملک یا چهار مه­پاره؟
درد دوباره در تنم می­پیچد. دستم را از دستان مهربان زن بیرون می کشم، دست بر شکم گذاشته و زانوانم را روی زمین می­گذارم. زمین که نه. گویی بستری از پرنیان...
زن کنارم می­نشیند و دست بر شانه­ام می­گذارد. صورتم از شدت درد در هم رفته. به سختی می­پرسم: «کیستید؟ حوری­اید یا ملک؟»
«من هاجرم، مادر اسماعیل. مادر تو و همسرت، ابوطالب.»
او بود که مرا درون خانه کشید.
دیگری گیسوی بلندِ بافته­اش را از روی شانه بر پشت می­اندازد: «و من یوکابد، مادر موسی و هارون.»
عاقله­زنی ست سبزه­رو و میانه قامت و کمی فربه. با دستانی حنابسته و پر نقش و نگار.
«و من آسیه.»
جوان تر از یوکابد است. او نیز سبزه روست. اما چشمانش هم رنگ آسمان است. موهای همچون ابریشمش به زحمت به شانه­اش می­رسد. نیم تاجی مرصع بر سر دارد و گوشواره­ای بزرگ از لعل سرخ بر گوش.
«و من مریم، مادر عیسی.»
لبانش شکوفه گل سرخ است و چشمانش خرمای رسیده. کمان ابروست و گیسو بلند. تسبیحی از هسته زیتون در دست دارد و بر پیشانی نشانی از سجده مداوم.
و هر چهار نفرشان جامه­ای بلند و لطیف از حریر بر تن دارند که هر لحظه و در هر زاویه­ای به رنگی است. یا به رنگ آسمان یا به رنگ زمرد. و گاه به سپیدی شیر.
حیران و مبهوت می­پرسم: «مگر هاجر و یوکابد و آسیه و مریم سال ها پیش نزد پروردگار خویش بازنگشته­اند؟ آیا درد زایمان مرا از پای درآورده و من نیز به نزد پروردگارم آمده ام؟ اگر این گونه است پس چرا این درد رهایم نمی­کند؟ مگر نه اینکه درد و رنج در جهانِ باقی جایی ندارند؟»
هاجر به رویم لبخند می­زند: «نه دخترم. ما نزد تو آمده­ایم.»
آیا ارواح آنان بازگشته­؟ من خود فشار دست هاجر را احساس کردم. او از دنیای ارواح نیست. تنش را با سر انگشتانم لمس کردم. هم او و هم آن سه بانوی دیگر. آسیه به کمک هاجر می­شتابد؛ هر دو، بازوهای مرا می گیرند و یاری­ام می­کنند که روی پاهایم بایستم. مرا به سوی بستری می­برند که پیش از این ندیده بودمش. گویی به یک­باره ظاهر شد. از پس نور.
مریم عرق از پیشانی­ام می­گیرد و یوکابد جامی بلورین بر لبم می گذارد. چند جرعه می­نوشم. آب نیست. شهدی ست شیرین؛ عصاره حیات.
صدایی از دور به گوش می­رسد. صدای غوغای مردانی که بر در می کوبند. دری که گویی فرسنگ­ها دورتر از من است. صدایی از عمق زمین شاید. عباس است که بیش از دیگران فریاد می­زند: «کسی را پی ابوطالب بفرستید. کلید­دار کعبه را نیز بیابید.»
و باز با مشت بر در می­کوبد. صدای مردی دیگر را از دوردست ها می شنوم: «به عزی قسم، کعبه فاطمه را بلعید.»
و مردی دیگر: «خدایان، فاطمه، دختر اسد را به بردگی گرفتند. این کیفر فرزندان هاشم است که خدایی جز خدایان ما را می­پرستند.»
و دیگری: «این مشیت خدایان بوده. بگذارید همان جا بماند. خدایان او را برای قربانی برگزیده­اند.»
باز صدای عباس: «کسی دهان این یاوه­گویان را ببندد.»
و صدایی دیگر: «کلیددار کعبه آمد.»
همه­ی این آواها از راه دوری به گوش می­رسد.گویی حالا این آواها در خواب و رویاهای من هستند؛ فاصله­ای از زمین تا آسمان. درد در پهلویم می­پیچد. دست هاجر را می­گیرم و بریده بریده می­گویم: «اکنون قفل در را...»
هاجر دست دیگرش را روی دستم می­گذارد: «به امر پروردگارِ یگانه، قفل این در با کلید هیچ کلیدداری گشوده نخواهد شد.»
آسیه دست بر شانه­ام می­گذارد: «و امر پروردگار بالاتر از هر امر و خواسته­ای ست.»
یوکابد جلباب از سرم برمی­دارد: «دمی بیاسای. هنوز موعد ولادت مولود کعبه نشده.»
«چگونه بیاسایم وقتی هنوز غرق در حیرتم؟ من در طواف کعبه بودم که دیوار کعبه شکافته شد و کسی مرا درون بیت دعوت کرد. بیتی که محل سکنای لات و هبل و عزی و فرزندانشان است. پس کجاست دیوارهای کعبه؟ کجایند لات و هبل و عزی؟»
از درد، دندان بر هم می­سایم؛ بستر این خانه باید از سنگی سخت و خارا باشد، همچون همه زمین مکه. این نرمی پرنیان به هیچ کجای حجاز شبیه نیست.
عرق سرد تنم را می­لرزاند: «چگونه بیاسایم با این همه شگفتی؟ اگر چشم بر هم گذاشتم و بعد از بیداری دیدم که همه اینها خواب و رویایی بیش نبوده چه؟»
مریم دستی بر پیشانی تب­دارم می­کشد و عرق از سر و رویم می­گیرد: «رویا و درد یک جا جمع نمی­شوند. اینجا درون کعبه است که به یمن ولادت فرزند تو با نور آذین بسته شده. چشم بر هم بگذار و دل­آسوده باش که آنچه می­بینی لطف پروردگار است، نه خواب و خیال.»
تنِ خسته­ام را روی بستری به لطافت حریر رها می­کنم و چشم بر هم می­گذارم. اما دستان هاجر را رها نمی کنم. حالا هاجر مادری ست بر بالین فرزندش. حضورش آرامشی به قلبم می­دهد که هرگز پیش از آن حتی از حضور مادرم هم نصیبم نشده بود.
چشمانم را بر هم گذاشته­ام؛ اما خواب به آن راه ندارد. با چشمان بسته می­گویم: «چرا دیوار خانه برای من گشوده شد؟ این فرزند از چه رو این همه محترم است؟ آیا پیامبری در بطن دارم و بی­خبرم؟»
آسیه است شاید که پاسخ می­دهد: «آخرین پیامبر را در دامانت پرورش دادی و خوب می­دانی که او فرزند عبدالله­ابن­عبدالمطلب است. مُهر نبوت بر شانه­های محمدبن­عبدالله نقش بسته و محمد را برادری باید که یار باشدش.»
و یوکابد که کلام آسیه را در پی می­گیرد: «همچون هارون برای موسی؛ که موسی خود از خداوند همراه و برادری خواست تا یاری­اش کند. کدام یار و یاور، بهتر و برتر از فرزند تو. تویی که محمد را در دامان خود پروراندی و او را چون فرزندانت از مهر مادری سیراب کردی.»
باز مردانی که بر در می­کوبند و فریادهایی از اعماق زمین. فقط ابوطالب است که گویی از پشت پرده­ای در همین نزدیکی مرا می­خواند.
«فاطمه؟ فاطمه؟ اگر صدایم را می­شنوی پاسخ بده. فاطمه! کجای این خانه­ای؟»
به پهلو می­چرخم و دهان باز می­کنم برای پاسخ به ابوطالب. اما هاجر دست روی دهانم می­گذارد و به سکوت دعوتم می­کند.
باز صدای ابوطالب را می­شنوم که خدای را می­خواند: «پروردگارا! ای خداوند آسمان و زمین به تو پناه می­برم. پروردگارا همسر و فرزندم را به تو می­سپارم. تو قادر متعالی و هرچه از جانب تو به ما می­رسد خیر مطلق است. همسر و فرزندم را در پناه خود بگیر.»
و صدای حاجبِ کعبه را که از خشم یاوه می­بافد و همان می­گوید که پیش از او مردان عبدالعزی گفته بودند.
«ما سال هاست که با همین کلید، همین قفل را باز می­کنیم. اگر کلید قادر به گشودن قفل نیست یحتمل حکمتی در کار است. من که نمی توانم با خدایان بجنگم.»
عقیل هم پشت در است: «قفل در را بشکنید. اگر نمی­شکنید ما، خود می­شکنیم.»
باز حاجب کعبه فریاد می زند: «قفل در را بشکنی؟ اگر جرئت این کار را دارید بشکنید. آن وقت شمشیر مردان عبدالدار است و گردن مردان بنی­هاشم. کلیدداری و حجابت کعبه با ماست و ما تسلیم در برابر اراده خدایان. اگر اراده آنان به قربانی گرفتن عروس عبدالمطلب است، ما نیز تسلیم خواست آنهاییم. قفل در اگر بشکند خشم صاحبان بیت، گریبانمان را خواهد گرفت. پیش از همه گریبان ما را که کلیددار بودیم و رسم امانت به جای نیاوردیم و بعد بنی­هاشم که حرمت خانه شکستند و بعد همه قریش... این قربانی را تسلیم کنید و به خانه­هایتان بازگردید.»
دیگری که بر او خشم می­گیرد: «چرا یاوه می­بافی؟ این کلید برای حجابت از لات و هبل و عزی است، نه برای زندانی کردنشان. در اگر به رویشان بسته باشد چگونه نذورات و قربانی­هایمان را به پایشان بریزیم؟»
کسی بلند می­خندد؛ از پس پرده­ای گویا، طنین خنده­اش نزدیک است. صدای جوانی ست رعنا، حمزه است گویی: «آری خدایان زندانی شدند. به فاطمه رحم نمی­کنید به خدایان رحم کنید. فاطمه قربانی کوچکی است برایشان. تشنگی و گرسنگی، خدایان را از پا درمی­آورد.»
باز بلند می­خندد. باز صدای غوغای مردان و هیاهویی که از قعر چاه به گوش می­رسد. بنی­هاشم و عبد­الدار کم مانده است که شمشیر از غلاف بیرون بکشند.
چشمانم را گشوده و در بستر می­نشینم، آیا مشیت خداوند این است که مردان طایفه­ام قربانی این نزاع بیهوده شوند؟
درد در جانم می­پیچد و فریادی از عمق جان سر می­دهم. دستم در دستان هاجر و او همچون مادری مهربان بر بالین فرزندش زمزمه می کند: «به نزاع مردان نیندیش. کسی دست بر شمشیر نخواهد برد.»
هنوز کلام هاجر به پایان نرسیده که فریاد زنی غوغای مردان را خاموش می­کند: «چرا سرنوشت فاطمه را به خدایش واگذار نمی­کنید؟ اگر خودش و فرزندش برای قربانی خدایان کعبه برگزیده شدند که از من و شما و دیگری کاری ساخته نیست. اگر هم در پناه خداوند ابراهیم است که باز هم از ما کاری نمی­آید. اندکی تامل کنید تا نتیجه را ببینیم. تقلای بیهوده نکنید. این قفل باز نخواهد شد. او از در داخل نشده که از در خارج شود. این دیوار را بنگرید. شکاف دیوار را می­بینید؟ عباس! مگر خودِ تو با چشمان خودت شکافت دیوار را ندیدی؟ مگر خود تو نگفتی که فاطمه از این شکاف وارد بیت شد؟»
«آری، با چشمان خود دیدم. اینان نیز شاهدند بر آنچه که من دیدم. ابن قنعب پیش از همه ما به سمت کعبه دوید. و من نیز در پی او. در چند قدمی کعبه بودیم که شکاف دیوار بسته شد و فاطمه را در خود بلعید.»
ابن قنعب می گوید: «من پیش از همه دیدم آنچه بر فاطمه رفت. بارها کعبه را طواف کرد و بارها دست به حلقه کعبه برد. آشفته و سرگردان بود.»
باز صدای زن: «کعبه، فاطمه را در خود فرو برده. او از این شکاف داخل شده و اگر قرار بر بیرون آمدنش باشد از همین شکاف خارج خواهد شد. حال اگر می خواهید، بروید و فاطمه را به خدایش واگذارید و اگر می­مانید تا عاقبت امر را ببینید، سکوت اختیار کنید و به جان هم نیفتید.»
«صبر تا کی؟»
«هفت روز، هفت شبانه­روز تحمل کنید. اگر فاطمه بیرون نیامد قفل در را بشکنید و قفلی دیگر بر در زنید.»
«ما قفل در را نمی­شکنیم.»
«نشکنید. قفل در را نیازی به شکستن نیست. آن کلید به زودی در را باز خواهد کرد. اندکی صبر پیشه کنید.»
عقیل که عاجزانه فریاد می­زند: «گرسنگی و تشنگی مادرم را خواهد کشت.»
باز صدای زن: «درد زایمان و نفاس هم. اگر قربانی باشد...»
آسیه دستانش را در هم گره کرده می­گوید: «از لحظه هبوط آدم حتی یک نفر هم قربانی خدایان نشده. همه آنان که قربانی شدند، قربانی جهل و شهوت و قدرت شدند. قربانی جهل خودشان و قربانی شهوت و قدرت فرعون­ها و نمرودها. چوب و سنگ را چه نیاز به قربانی؟»
باز دردی در تنم می­دود و فریادی از عمق جان: «خداوندا! این ولادت را بر من آسان گردان!»
«دمی بیاسای دخترم.»
«بانو! دستان مادرم هم، همچون دستان تو مهربان بودند.»
«مادرت در جوار حق در آسایش است. مادرت نیز از فرزندان اسماعیل بود. فرزندان اسماعیل همه عزیزان من هستند.»
درد رهایم کرده. نفسِ حبس شده در سینه­ام را به آسودگی بیرون می دهم: «درود خداوند بر او و پدرش ابراهیم. درود بر آنان که این خانه با دستان­شان ساخته شد.»
«و درود بر پیروان راستین آنان و درود بر تو و فرزندی که در بطن داری.»

نظرات کاربران درباره کتاب طلوع روز چهارم

چه خبره ۳۱۰۰۰تومن؟! گوشت گرون شده تا به قول روحانی قاچاق نشه، کتاب دیحیتال هم بخاطر جلوگیری از قاچاق گرون شده؟!!!
در 4 هفته پیش توسط بدر الدین صالح