فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شهرزاد آسمانی

کتاب شهرزاد آسمانی

نسخه الکترونیک کتاب شهرزاد آسمانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شهرزاد آسمانی

شب‌ها خسته و کوفته به آنچه در روز انجام داده بودیم فکر می‌کردیم. با اینکه دلمان برای پرواز به آسمان‌های دیگر و دشت‌های سرسبزی که قصه آن را از پدرانمان و آنها نیز از پدرانشان شنیده بودند، بی‌طاقت شده بود، اما هیچ‌یک جرأت نمی‌کردیم از سرزمینی که در آن به سر می‌بریم دور شویم. بیم بی ‌غذا ماندن و پرواز در آسمان سرزمین‌های ناشناخته ما را هر روز نسبت به روز قبل ترسوتر و محتاط‌تر می‌کرد. اما یک روز صبح، همه چیز تغییر کرد. صدایی از دور‌دست‌ها به گوش ما رسید. آن صدا، یک ادراک بود که از قله‌های دور و آسمان‌های بسیار گذشته بود تا بر سینه کوچک ما فرود آید. اول مفهوم آن را نمی‌فهمیدیم. شبی یکی از بزرگان ما که به قله عمر خود رسیده بود، گره آن صدا را گشود. درست یادم است آن شب بر فراز کوهی گرد هم جمع شده بودیم. ماه در وسط آسمان می‌درخشید. نسیمی دلنواز، بال‌های ما را نوازش می‌داد. در سکوت زیر نور ماه به او چشم دوخته بودیم. هیچکس از جای خود تکان نمی‌خورد تنها صدایی که به گوش می‌رسید، صدای باد بود که به بال‌هایمان برخورد می‌کرد. پیر سالخورده که بال‌هایش به مرور زمان پرهای زیبای خود را از دست داده بود، رنگ باخته با چشمانی درخشان به دور‌دست‌ها خیره شده بود. بعد از چند دقیقه به ما نگاهی انداخت و گفت: «هرگاه در جهان بی‌عدالتی و بی‌شرمی به نهایت خود برسد و جان و مال ضعیفان پایمال شود، کائنات به لرزه در می‌آید.» با ترس و وحشت به سخنان او گوش می‌دادیم. یکی از مرغان که جرأت بیشتری داشت پرسید: «چه بر سر ما می‌آید؟» پیر سالخورده سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «بر سر ما هیچ!» یکی دیگر از مرغان بی‌طاقت فریاد کشید: «پس منظورت از اینگونه سخنان چیست؟» با دلهره و نگرانی به او چشم دوختیم تا ببینیم چه پاسخی می‌دهد. بی‌تردید او که هیچ گوشه از زندگیش را نا‌آزموده رها نکرده بود، با آن راز آشنا بود. لحظه‌ای ما را با چشمان نافذ خود نگریست و به آرامی گفت: «در این هنگام بهترین فرزند خدا به پا می‌خیزد.» یکی از میان ما فریاد کشید: «تا چه شود؟»

ادامه...

بخشی از کتاب شهرزاد آسمانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

قبل از آشنایی با او دنیا برای ما شکل دیگری داشت. صبح ها پیش از آنکه پنجه های طلایی آفتاب بر شهر بتابد، برای به دست آوردن غذا در شهر پخش می شدیم و گاهی اوقات بر سر چند دانه با یکدیگر نزاع می کردیم. طلب ما از دنیا، فقط به دست آوردن غذا بود و اینکه جفت مناسبی پیدا کنیم و صاحب چند جوجه شویم و به آنها فنون پرواز بیاموزیم. اجتماع ما از هزاران سال پیش اینگونه بود. ته مانده نانی را از ظرفی نیم خورده بیابیم تا خود و فرزندانمان را با آن سیر کنیم و یا آنکه از دانه هایی که برای ما به صدقه ریخته بودند، ارتزاق کنیم. زندگی مرغی غم انگیزی داشتیم.
شب ها خسته و کوفته به آنچه در روز انجام داده بودیم فکر می کردیم. با اینکه دلمان برای پرواز به آسمان های دیگر و دشت های سرسبزی که قصه آن را از پدرانمان و آنها نیز از پدرانشان شنیده بودند، بی طاقت شده بود، اما هیچ یک جرات نمی کردیم از سرزمینی که در آن به سر می بریم دور شویم. بیم بی غذا ماندن و پرواز در آسمان سرزمین های ناشناخته ما را هر روز نسبت به روز قبل ترسوتر و محتاط تر می کرد.
اما یک روز صبح، همه چیز تغییر کرد. صدایی از دور دست ها به گوش ما رسید. آن صدا، یک ادراک بود که از قله های دور و آسمان های بسیار گذشته بود تا بر سینه کوچک ما فرود آید. اول مفهوم آن را نمی فهمیدیم. شبی یکی از بزرگان ما که به قله عمر خود رسیده بود، گره آن صدا را گشود. درست یادم است آن شب بر فراز کوهی گرد هم جمع شده بودیم. ماه در وسط آسمان می درخشید. نسیمی دلنواز، بال های ما را نوازش می داد. در سکوت زیر نور ماه به او چشم دوخته بودیم. هیچکس از جای خود تکان نمی خورد تنها صدایی که به گوش می رسید، صدای باد بود که به بال هایمان برخورد می کرد.
پیر سالخورده که بال هایش به مرور زمان پرهای زیبای خود را از دست داده بود، رنگ باخته با چشمانی درخشان به دور دست ها خیره شده بود. بعد از چند دقیقه به ما نگاهی انداخت و گفت:
«هرگاه در جهان بی عدالتی و بی شرمی به نهایت خود برسد و جان و مال ضعیفان پایمال شود، کائنات به لرزه در می آید.»
با ترس و وحشت به سخنان او گوش می دادیم. یکی از مرغان که جرات بیشتری داشت پرسید:
«چه بر سر ما می آید؟»
پیر سالخورده سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت:
«بر سر ما هیچ!»
یکی دیگر از مرغان بی طاقت فریاد کشید:
«پس منظورت از اینگونه سخنان چیست؟»
با دلهره و نگرانی به او چشم دوختیم تا ببینیم چه پاسخی می دهد.
بی تردید او که هیچ گوشه از زندگیش را نا آزموده رها نکرده بود، با آن راز آشنا بود. لحظه ای ما را با چشمان نافذ خود نگریست و به آرامی گفت:
«در این هنگام بهترین فرزند خدا به پا می خیزد.»
یکی از میان ما فریاد کشید:
«تا چه شود؟»
پیر سالخورده با لرزه ای در صدا و نگاه گفت:
«تا با خون خود آن بد رسمی را از میان بردارد. این کار در تاریخ هرچند وقت یکبار اتفاق می افتد.»
پرسیدم:«تو او را چگونه می شناسی؟»
از سکوت جمع معلوم بود سوال من پرسش همه است. او با حالتی شبیه مسخ شدگان به دور دست چشم دوخت و گفت:
«سال ها پیش در آسمانی دور از این سرزمین سرخوشانه پرواز می کردم، بی آنکه متوجه عقابی که مرا تعقیب می کرد باشم، به ناگاه سایه اش را بالای سرم احساس کردم، چنان دچار ترسی شده بودم که بال هایم قدرت پرواز نداشتند. در آستانه مرگ و ناباوری بودم، زیرا پنجه های قوی و تیز او را بر پشت خود احساس می کردم. دیگر چیزی نفهمیدم. نمی دانم بعد از چند ساعت و یا چند روز با عطر ملایم و سحرانگیزی به هوش آمدم. دستی به ملایمت بال مجروح مرا نوازش می کرد. چشم گشودم و او را دیدم.
او یک فرشته نبود. مردی بود بزرگ که با نوایی خاص با زمین و آسمان و جماد و نبات حرف می زد. مرا هر روز خود آب و دانه می داد و بر زخمم نیز مرهم می گذاشت.
مانند کسی بودم که بعد از چند صباح غریب بودن به موطن اصلی خود بازگشته؛ گویی قبل از آن همه عمر در تبعید به سر می بردم.
تبعیدی که برایم بدآموزی هایی داشت، بودن با او، همه را از بین برد. هرجا او گام می گذاشت، نور نیز جاخوش می کرد. هرگاه او به سخن می آمد، در جهان سرور به پا می شد. در آن خلوت با او بودن هر لحظه شاهد ورود و خروج سایه های خیال انگیز بودم.
تمام بهانه من برای با او بودن بال مجروحم بود؛ اما سرانجام جراحتم بهبود یافت و برای پرواز آماده گشتم. دل جدا شدن از او را نداشتم. خاصه آنکه هیچ بستانی به پای بزمگاه او نمی رسید. آنقدر در رفتن تعلل کردم که فرمان به بازگشتم داد. از شرم و بیم سرخ شدم. شرمم بدین جهت بود که مبادا فکر کند من به عشق آب و دانه آنجا را رها نمی کنم و بیم به خاطر آنکه بهانه ای برای ماندن نداشتم؛ اما در کارگاه دیده او تشخیص عشق مرغی چون من سهل بود، نهایت شوق مرا نسبت به خود می دانست؛ اما نیاز مرا به پرواز بیش از خود من می شناخت. با نگاه التماس کردم جواز ماندنم را بدهد.
با مهربانی گفت: «جای تو در آسمان است.»
از راه ادب پرسیدم: «دریای محبتش را چگونه پاسخ دهم؟»
به آرامی پاسخ داد و یا من اینگونه تصور کردم: «روزی تو را فرا می خوانم.»
از آن پس من بسیار پرواز کرده ام، از آسمان های زیادی گذر کرده ام؛ اما هر پرواز را به یاد او انجام داده ام و از هر دام به امید دیدار او گذشته ام.
بعد از آن نقل مجلس ما داستان هایی بود که از او شنیده بودیم. آنقدر دلبسته آن پیشانی بلند و زلف های پیچ در پیچ شده بودیم که ندیده واله و شیدایش گشته بودیم. روزها آرزویش می کردیم. شبها رویایش را می دیدیم. او دیگر تاریخ و افسانه یا اسطوره نبود و هیچ تاریخ سازی لازم نبود با سماجت برایش شجره نامه بسازد.
نقش او آنقدر برایمان روشن و واضح بود که او را در ضمیر جانمان نقاشی کرده بودیم.
با فراغ خاطر بر تمام داستان هایی که تا قبل از آن شنیده بودیم خط بطلان کشیدیم. مثل اینکه اصلاً ما قبل از او، هرگز نبودیم. اگر می توانستیم بر سایه آن خاطرات گذشته آتش می زدیم. هر حرکت زمین و آسمان و دشت و صحرا برایمان مفهوم خاصی پیدا کرده بود. هرچیز زیبایی که می یافتیم بدو نسبتش می دادیم.
یک روز در میان دشت، پیر سالخورده گفت:
«شب گذشته قبل از طلوع آفتاب آن صدا را دوباره شنیده است.»
یکی پرسید: «مفهوم آن چیست؟»
پاسخ داد: «یک فراخوان همگانی است.»
پرسیدم: «ما را نیز می پذیرد؟»
به مهربانی گفت:
«او ارباب لطف است. کافیست ردای طلب بر تن کنیم تا شفقتش شامل حالمان گردد. ما که تا آن زمان عزلت نشین بودیم ناگاه قاف نشین گشتیم. باید از همان ندای اول بسویش بال می گشودیم و منزلگاه خود را بی هیچ تردید ترک می کردیم. آن خطاب عام که به گوش جهان خوانده شده بود، آنقدر صریح و روشن بود که در رها کردن آب و گل نیازی به مشورت با عقل نبود.
اما ما مرغان نیز به دو دسته تقسیم شده بودیم. عده ای سخنان پیر سالخورده را یاوه می خواندند و آن را ناشی از سن زیاد می دانستند. گروه کوچک ما، او را استاد کار عشق نامید و در انتظار فرمانش به صف ایستادیم؛ ولی گروه مقابل نیز به سادگی دست بردار نبود. آنان نیز از توبره خود حکایت ها داشتند. برای ما که جوان تر بودیم، قصه هایی را حکایت کردند که بسیاری در آن وادی سرباخته بودند و از سختی و مصائب راه داستان های هول انگیز حکایت کردند؛ ولی ما دیگر هیچ صدایی نمی شنیدیم. هرجا به هر مناسبتی که نامش را می شنیدیم جهان پیرامونمان را با پرهایمان پر افشان می کردیم.
با اینکه دل خوشی از آنان نداشتم، در دلم به آنها حق می دادم. یک قرن در گوش ما خوانده بودند در ارتفاع پایین پرواز کنیم و برای به دست آوردن غذا زیاد از آشیانه فاصله نگیریم؛ اما اکنون زمان آن رسیده بود با آن آموخته ها به قدر همان یک قرن فاصله بگیریم. گاهی حیران به آنان چشم می دوختم که چطور آن موسیقی شورانگیز را که در سراپای وجودمان شوق پرواز به وجود می آورد، به راحتی نشنیده می گرفتند و با مخالفت هایشان بر سر راه ما نیز مانع ایجاد می کردند.
تا اینکه یک شب که همه ما در بیم و اضطراب به پیر سالخورده چشم دوخته بودیم، صدای پر هیبت او به ما فرمان پرواز داد. صدا مانند نسیمی که بر آتش زیر خاکستر وزیده باشد آن جمع را شعله ور کرد، در یک لحظه همه به پرواز درآمدیم.
ابتدا هرچیزی که می دیدیم برایمان ناشناخته و حیرت انگیز بود. بعد از سال ها یک جا ماندن، پرواز بسوی قله های پوشیده شده در مه و برف آنقدر برایمان رویایی و باور نکردنی بود که دلمان می خواست به آن قله های شکوهمند پوشیده شده در برف سنجاق شویم.
ترس دیگر برایمان معنایی نداشت. فقط شوق پرواز در آسمان ما را آرام و شاد می کرد.
قبل از آن روز، فکر می کردم تنها مرغان عظیم الجثه با آن بال های درخشان می توانند بسوی خورشید آنچنان شکوهمند پرواز کنند؛ ولی در آن اولین پرواز دسته جمعی که نه برای جستجوی غذا بود و نه برای یافتن محل زندگی بهتر، ما آزادانه از لایه لایه ابرها گذشتیم و به روی بالشتک های پنبه دوزی شده ابرها غلت زدیم.
گاهی در آسمان چتر می زدیم و نامش را بر روی سینه آسمان حک می کردیم و گاه در فضای بی انتهای زمین و آسمان می چرخیدیم. همه چیز برایمان زیبا بود. وقتی خسته می شدیم بال هایمان را به باد می سپردیم تا به هر سمت که دلش می خواهد ما را هدایت کند.
هر شکوفه ای که بر سر درختی می دیدیم، نمایشی از عشق بود. پرندگانی بودیم که برای او شعر می سرودیم. آنچه بر ما می گذشت حتی شورانگیزتر از قصه هایی بود که در آن باره شنیده بودیم؛ اما پدران و مادرانمان، حس و درک عمیق تری را تجربه می کردند. آنان شادمان و متاسف برآنچه می دیدند با دیدگانی حسرت بار می نگریستند. شاد از آنکه فرصت دیدن آن همه شکوه را به دست آورده بودند و متاسف از اینکه بیشتر عمر خویش را در کشتزاری متروک گذرانده و به اندک قناعت کرده بودند و چشمانشان را از دیدن آن همه مواهب و زیبایی محروم کرده بودند.
سال های یک جانشینی به ما آموخته بود، در پرواز همواره جانب احتیاط را حفظ کنیم؛ ولی نیرویی شگرف ما را به جلو هدایت می کرد. دیگر برای خوردن دانه به یکدیگر هجوم نمی آوردیم و اگر چیزی پیدا می کردیم میان خود تقسیم می کردیم.
البته هر از گاهی یکی از مرغان به علت ضعف و گرسنگی و یا پیری از پا در می آمد؛ ولی چنان شادمانه مرگ را می پذیرفت که جایی برای تاسف باقی نمی گذاشت. وقتی عزیزی از میان ما می رفت، دسته جمعی از فراز آسمان او را به سوی زمین هدایت می کردیم تا در دل خاک جای گیرد و سریعاً برای شادی روح او به آسمان باز می گشتیم؛ در ندبه بی صدای ما نیروی شگرفی وجود داشت. می دانستیم از جایی دیگر نیرو می گیریم. تا قبل از آن کمترین آن مصیبت ها ما را از پا درمی آورد.
از ما جز پوست و استخوان چیزی باقی نمانده بود. گاه از یکدیگر می پرسیدیم به کجا پرواز می کنیم. ما فقط پرواز می کردیم، بدون آنکه بدانیم مقصد کجاست.
شبی درگیر طوفانی وحشتناک شدیم. طوفان به قدری شدید بود که جایی را نمی دیدیم. باران، قدرت پرواز را از ما گرفته بود.
تعداد زیادی از دوستانمان به صخره ها برخورد کردند و کشته شدند. پیر سالخورده نیز به سختی مجروح شد. آن شب با هر زحمتی بود توانستیم خود را از میان آن طوفان سخت نجات بدهیم. آنقدر رنجور و بیمار شده بودیم که دیگر قدرت پرواز برایمان نمانده بود.
تصمیم گرفتیم شب را همانجا بیتوته کنیم. صبح با اولین پرتو نور خورشید وقتی چشم هایم را گشودم از آنچه می دیدم کم مانده بود بی هوش شوم. نمی توانستم باور کنم روی زمین جایی به این زیبایی وجود دارد. وقتی حال همسفرانم را که در همان بهت و حیرت فرو رفته بودند، مشاهده کردم؛ متوجه شدم فقط من مجذوب آن محیط رویایی نشده بودم. ما بر بهشت گام گذاشته بودیم. بیشه ای در نهایت زیبایی و وفور نعمت، آب شیرین و گوارایی که از چشمه می جوشید، ما را به یک آب تنی حسابی فرا می خواند.
تصمیم گرفتیم چند روزی در آن بیشه اتراق کنیم تا حال پیر سالخورده بهتر شود و افراد گروه هم قدری استراحت کنند.
دوباره زیر بال هایمان گوشت رویید و رنگ پرهایمان براق و درخشان شد؛ اما حال پیر سالخورده هر روز نسبت به روز پیش وخیم تر می شد تا اینکه شبی ما را به بالین خود فراخواند و گفت:
«عزیزانم، شما باید راه را بدون من طی کنید.»
با بغض گفتم:
«اما ما که راه را بلد نیستیم!»
به مهر پاسخ داد:
«عزیزم راه، دل توست. به صدای قلبت گوش کن، او تو را هدایت می کند.»
و بعد به آرامی به مرغان دیگر نگاه کرد و گفت:
«سلام مرا به او برسانید.»
و لحظه ای بعد در میان بهت و حیرت ما برای همیشه چشم هایش را بست. تا چند روز همه در ماتم او نمی دانستیم چه باید انجام بدهیم.
منتظر بودم یکی از مرغان سالخورده رهبری گروه را به عهده بگیرد؛ اما در کمال ناباوری آنان تصمیم گرفته بودند دیگر به سفر ادامه ندهند و همان جا بمانند.
با اینکه تقریباً از هنگام اولین پرواز از سرزمین اجدادیمان سکوت کرده بودم و در تمام طول سفر به آنچه دیگران می گفتند گوش داده بودم؛ اما در آن زمان دیگر قادر نبودم ساکت بمانم.
نمی خواستم با هیچ کس نزاع کنم؛ اما اگر کسی اعتراض نمی کرد، گروه برای همیشه هدف پرواز را از یاد می برد. بی اختیار حرف می زدم و مرغان در سکوت به من گوش سپرده بودند. آنان تا به آن زمان جز اطاعت و سکوت چیز دیگری از من ندیده بودند. در کمال تعجب به من که جسورانه به آنان اعتراض می کردم، نگاه می کردند و در نهایت همه حرف هایم را به سخره گرفتند؛ ولی من به سادگی دست بردار نبودم. از هدف و آرمانی که برایش از کشتزارمان کوچ کرده بودیم گفتم و در جوابم گفتند:
«آن صدا فقط یک دعوت به این سرزمین خوش آب و هوا بود و خداوند به پاس آن همه زحمت این سرزمین را نصیب مان کرده است.»
هرچه بیشتر می گفتم، کمتر گوش می دادند.
بزرگان که از حرفهایم می ترسیدند مرغان دیگر را تهدید کردند که اگر به سخنانم گوش بدهند از جامعه مرغان طرد می شوند.
وحشت طرد از اجتماع در جان مرغان رسوخ کرد. باورم نمی شد آن همه لذت پرواز به سرزمین های ناشناخته را از یاد برده باشند و یا هدفی را که برایش از سرزمین اجدادیمان کوچ کرده بودیم.
امواج راحت طلبی که چند صباحی عقب نشینی کرده بود با سرعت بیشتری بازگشته بود. در آن حصاری که برایم ساخته بودند، عملاً زندانی آنان محسوب می شدم. شبی در حالیکه به دنبال راه حلی برای پرواز می گشتم، مرغی آهسته صدایم زد و گفت:
«تعدادی از ما فردا شب وقتی ماه کامل شد با تو پرواز می کنیم؛ اما به شرط آنکه رهبری ما را به عهده بگیری!» به او توضیح دادم که به اندازه آن ها از نقشه راه بی خبرم و خطرات راه را نمی شناسم؛ اما حاضرم هرجا مشکلی پیش بیاید و یا با خطری روبرو شویم خود را سپر بلا کنم.
در سکوت به من گوش داد و بی آنکه چیزی بگوید بازگشت. برای یک ساعت که به اندازه یک عمر بر من گذشت، در بیم و انتظار به تاریکی چشم دوختم. کم کم داشتم از آمدنش ناامید می شدم که ناگهان شبحی در تاریکی به من نزدیک شد.
آهسته گفت: «همه ما فردا با تو پرواز می کنیم.»
از خوشحالی و شعف در پوست خود نمی گنجیدم با کنجکاوی پرسیدم:
«می توانم بدانم چرا مرا انتخاب کردید؟»
در تاریکی به من خیره شد و گفت:
«زیرا به ما وعده بیهوده ندادی و اگر به غیر از آنچه بر زبان آورده بودی کلامی می گفتی، هیچ یک از ما با تو همراه نمی شد.»
فردای آن شب وقتی قرص ماه در آسمان می درخشید و مرغان دیگر در خواب بودند گروه کوچک ما بسوی مقصد نامعلوم خود به پرواز درآمد.
در سکوت پرواز می کردیم. بجز آوایی که هر لحظه قویتر ما را به سوی خود دعوت می کرد هیچ صدایی به گوش نمی رسید و آن صوتی نبود که در جهان بیرون پژواک داشته باشد. صدایی بود که قصه ای شورمند را از درون سینه برای یک جهان می خواند.
در آن ایام که ما حیران و سرگردان در آسمان بسوی او پرواز می کردیم، آنچه ما را از ورطه مرگ نجات داد امید به دیدار او بود.
بعضی اوقات متوجه مرغ های دیگر می شدم که پنهان از دیگران با اشک و آه از خداوند می خواستند. فقط تا زمان رسیدن به او زنده بمانند. هرچه به او نزدیک تر می شدیم، هاله قدسی چهره او تابناکتر می درخشید.
ده روز و ده شب بود که شوق وصال او در ما به اوج رسیده بود. دیگر حتی برای غذا خوردن نیز توقف نمی کردیم. اگر آبی می یافتیم جرعه ای می نوشیدیم. هرکه از هجر می نالید، دیگری به امید وصال اندوه را از او دور می کرد.
روزی در آسمان به میدان رزمی رسیدیم، با اینکه کنجکاو بودیم در آنجا چه می گذرد؛ اما ترس از دیر رسیدن ما را از ماندن و تماشا کردن منصرف کرد؛ ولی هرچه تقلا کردیم به پرواز ادامه دهیم میسر نمی شد. بیهوده دور آن میدان می چرخیدیم. ناگهان قلبم از حرکت ایستاد. با اضطراب به همسفرانم نگاه کردم. آنان نیز حال مرا داشتند. ما به قربانگاه رسیده بودیم.
آنجا کربلا بود. گویی این نام از بدو خلقت بر این گوشه از زمین نام گذاری شده بود. ما روز دهم رسیده بودیم. در حالیکه حسین بن علی روز دوّم محرم رسیده بود و عمربن سعد با لشکر هزاران سرباز خود روز سوّم محرم رسیده بود و با کمک یاران حسین لشکریان و اسبهایشان سیراب شده بودند؛ امّا روز هفتم آب را بر لشکر امام حسین بسته بودند.
چگونه ممکن است این گونه رذیلانه دست به چنین کاری زد. او که روز دوّم رسیده بود نیز می توانست آب را تصرف کند ولی «او» حسین بن علی از جنس دیگری بود.
روز نهم محرم شمر با لشکر هزاران سرباز خود با نامه ای از عبیدالله بن زیاد وارد شده بود.
با حسین بن علی بجنگ و او را بکش و یا اگر بر این امر قادر نیستی فرماندهی سپاه را به شمر واگذار.
عمربن سعد در جنگیدن و کشتن حسین بن علی معلوم بود در هیچ چاه تردیدی گیر نکرده بود.
او حتی از فکرش هم عبور نکرده بود برای چه باید بجنگد و بکشد. محکم بر سر دنیایش ایستاده بود تا گوی سبقت را از شمر برباید نه از شمر بلکه از خویشتن خویش، انسانیت را برباید.
با سر بر آن زمین مقدس فرود آمدیم تا بر قدم گاه او سر ببازیم. بر آن دریای خون غلتیدیم. شهسوار ماه از میان خون به ما نظری انداخت. عده ای از ما که به امید یک نگاهش سراسر آن راه را طاقت آورده بودند، در نگاهش از سر عشق جان باختند.

نظرات کاربران درباره کتاب شهرزاد آسمانی