فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لارز

کتاب لارز

نسخه الکترونیک کتاب لارز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب لارز

نولا با خود فکر کرد که لارز چقدر خوب آداب میز غذا را می‌داند. حضور لارز برایش هم آرامش‌بخش بود و هم رعب‌آور. او هم خود داستی بود و هم نقطۀ مقابل او. سردرگمی پیتر مدام بیشتر می‌شد. با خود فکر می‌کرد: «هنوز توی شوکم.» متانت و کنجکاوی پسرک مجذوبش کرده بود، اما وقتی احساس کرد که دارد با شرایط جدید کنار می‌آید، حس بی‌وفایی اعماق قلبش را می‌سوزاند. به خود گفت: «برای داستی اهمیتی نداشت، نمی‌تونست اهمیتی داشته باشه.» همچنین، متوجه شده بود که نولا به خود فرصت داده تا به‌نوعی به آرامش برسد، اما نمی‌توانست بگوید که این آرامش به کدام دلیل بود؛ به این دلیل که نولا این هدیۀ فوق‌العاده را به تاوان آنچه از دست داده بود پذیرفته یا این فکر که غیبت لارز به‌مرور می‌تواند ذره‌ذره جان لندروکس را بگیرد. نولا به پیتر گفت: «بچه رو ببر حموم.» پیتر گفت: «پس...» «می‌دونم.» به یکدیگر نگاه کردند، انگار دنبال چیزی می‌گشتند. هر دو به این نتیجه رسیدند که نمی‌توانند لارز را در رختخواب داستی بخوابانند. به‌علاوه، لارز دو بار بهانۀ مادرش را گرفته بود و با توضیحات آن‌ها قانع شده بود. ولی بار سوم، مطمئناً دیگر رویش نمی‌شد که سراغ مادر را بگیرد و آن‌قدر گریه می‌کرد که نفسش بند بیاید. هرگز از مادرش جدا نشده بود. دچار سردرگمی عجیبی شده بود. مگی سرش را نوازش کرد و بهش اسباب‌بازی داد تا حواسش را پرت کند. ظاهراً مگی موفق شد آرامش کند. روی تخت دونفرۀ سلطنتی قدیمی مادربزرگ خوابش برد. نولا گفت: «این‌همه اتاق توی این خونه هست. فعلاً نمی‌تونم باهاش کنار بیام.» به همین خاطر، پیتر چمدان و ساک برزنتی پر از حیوانات پارچه‌ای و اسباب‌بازی لارز را به اتاق مگی برد. پیتر به مگی گفت که آن شب مهمان دارد. به لارز کمک کرد تا دندان‌های شیری کوچکش را مسواک بزند. پسرک لباس‌هایش را درآورد و لباس‌خوابش را پوشید. لارز در مقایسه با داستی لاغرتر و انعطاف‌پذیرتر بود. موهایش، که حال روی پیشانی ریخته بود، تنها اندکی تیره‌تر از موهای مگی بود. پیتر کمکش کرد تا روی تختخواب برود. مگی با تردید ایستاده بود. لباس خواب فلانلی سفید و بلندش درست مثل زنگوله‌ای دور مچ پاهایش آویزان بود. پتو را کنار زد و روی تختش رفت. پیتر هر دو را بوسید، زیرلب چیزی گفت و چراغ‌ها را خاموش کرد. وقتی در اتاق را می‌بست، احساس کرد دارد دیوانه می‌شود، اما جنس اندوهش این بار فرق می‌کرد. این اندوه کلاً آشفته‌اش کرده بود. لارز عروسک نرم جانورمانندش را، به تقلید از برادر بزرگ‌ترش که با ابرقهرمان‌های پلاستیکی فیلم‌های اکشن بازی می‌کرد، چلاند. امالین آن عروسک را برایش درست کرده بود. از چند جا خزهای کثیفش ساییده شده بود. یکی از چشمان دکمه‌ای‌اش افتاده بود.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب لارز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دو خانه

۱۹۹۹ - ۲۰۰۰

در

لندروکس(۱)، درست جایی که مرز بین قلمرو سرخ پوست ها و سفیدپوست ها، به طرزی نامرئی، آن بیشه پوشیده از بوته های گیلاس وحشی، خشخاش و بلوط کوتاه را دو نیم می کرد، کمین کرده بود. گفت که مشروب نخورده و البته بعداً هم نشانه ای دال بر مست بودنش به دست نیامد. او کاتولیکی معتقد و متدین، پیرو سنت ها و شکارچی گوزن بود که خدایش را به زبان انگلیسی شکر می کرد و به احترام خدای اوجیبوا(۲) سیگار نمی کشید. او با زنی مومن تر از خود ازدواج کرده بود و پنج فرزند داشت که سعی می کرد آبرومندانه بزرگشان کند. همسایه اش، پیتر راویچ(۳)، مزرعه بزرگی داشت که آن را از راه تملک زمین هایی که روزگاری متعلق به سرخ پوست ها بودند به دست آورده بود. راویچ در حاشیه غربی مزرعه اش ذرت، سویا و یونجه می کاشت. پیتر و لندروکس و همسرانشان، که خواهران ناتنی بودند، با هم دادوستد داشتند: تخم مرغ در ازای مُهمات، سواری با ماشین تا شهر، لباس بچه، سیب زمینی در ازای آرد و خیلی چیزهای دیگر. فرزندانشان به دو مدرسه مختلف می رفتند، اما با هم هم بازی بودند. آن سال، ۱۹۹۹ بود و راویچ مدام درباره هزاره جدید، برنامه اش برای استفاده از منابع انرژی جایگزین، نرم افزارهای خاصی که می خواست برای کامپیوترش بخرد و ذخیره مایحتاج ضروری برای روز مبادا حرف می زد. او حتی یک تانکر قدیمی را پر از بنزین کرده بود و زیر زمین موتورخانه اش دفن کرده بود. راویچ فکر می کرد قرار است اتفاق بزرگی بیفتد، اما نه آن اتفاقی که در واقع رخ داد.
لندروکس تمام تابستان رد آن گوزن نر را دنبال کرده بود تا بعد از فصل برداشت ذرت، وقتی که حسابی چاق و پروار شد، شکارش کند. مثل همیشه، می خواست بخشی از آن را به راویچ بدهد. گوزن عادت های منظمی داشت و در آن مسیر، احساس راحتی و امنیت می کرد. گوزن معمولاً تا عصر صبر می کرد و بعد با احتیاط، به راه می افتاد. بعد، قبل از تاریک شدن هوا از خط مرزی رد می شد، تا در حاشیه زمین های راویچ برای خود بچرد. گوزن نر حالا آمده بود، داشت از مسیر همیشگی اش عبور می کرد و هر چند قدمی که برمی داشت، مکثی می کرد و هوا را بو می کشید. لندروکس در مسیر باد ایستاده بود. گوزن چرخید تا مزرعه ذرت راویچ در تیررس نگاهش قرار گیرد، و این فرصت نابی در اختیار لندروکس قرار داد. او شکارچی بی نهایت ماهری بود، از هفت سالگی با پدربزرگش به شکار حیوانات کوچک رفته بود. لندروکس جایی بین تردید و یقین ماشه را چکاند. تنها وقتی که گوزن نر پای به فرار گذاشت، متوجه شد که چیز دیگری را ناکار کرده -لحظه ای که ماشه را کشیده بود درست به خاطر نمی آورد. جلوتر رفت تا ببیند چه چیزی قربانی گلوله اش شده. پسر همسایه اش غرق در خون، نقش بر زمین بود.
لندروکس به جسد پسرک دست نزد. تفنگش را انداخت و از میان جنگل تا خانه راویچ یک نفس دوید، خانه ای دوطبقه به رنگ قهوه ای روشن و با پنجره های بزرگ شیشه ای که سرتاسر خانه را پر کرده بودند. وقتی نولا(۴) در را باز کرد و لندروکس را دید که سعی می کند نام پسرش را با هر جان کَندنی است به زبان بیاورد، زانو زد و به طبقه بالا، جایی که پسرش قبلاً آنجا بود، اما حالا دیگر نبود، اشاره کرد. همین چند لحظه قبل متوجه نبودنش در خانه شده بود و داشت دنبالش می گشت که ناگهان صدای شلیک گلوله را شنیده بود. سعی کرد خود را چهار دست و پا روی زمین نگه دارد. صدای لندروکس را می شنید که داشت برای تلفنچی پلیس توضیح می داد که چه اتفاقی افتاده است. سعی کرد در خانه را باز کند و از آن خارج شود، اما لندروکس گوشی را انداخت و به سمتش آمد. لندروکس بازوانش را دور نولا حلقه کرد. نولا لگد می زد و چنگ می انداخت تا خود را از دست لندروکس رها کند و این تقلا تا رسیدن پلیس قبیله ای و آمبولانس اورژانس ادامه داشت. نولا از خانه بیرون نرفت، اما از پشت شیشه های پنجره، گروه امداد را می دید که در مزرعه این سو و آن سو می دوند. آمبولانس از مسیر پر از علفِ مخصوص عبور تراکتور آرام آرام به سمت جنگل می رفت.
نولا جیغ می کشید و فحش های رکیکی به لندروکس می گفت، الفاظی که بعداً قادر نبود به یاد بیاورد. پلیس قبیله ای کنارشان ایستاده بود. نولا می شناختشان. فریاد می زد: «اعدامش کنین! این حروم زاده رو اعدام کنین!» وقتی پیتر رسید و با او صحبت کرد، فهمید که پزشک ها تمام تلاششان را کرده اند، اما نتوانستند کاری برای پسرش بکنند. پیتر داشت چیزی می گفت. لب هایش به هم می خوردند، اما نولا چیزی نمی شنید. وحشی شده بود و با خود فکر کرد پیتر بیش از حد آرام و خونسرد است. از شوهرش خواست تا لندروکس را تا سرحد مرگ کتک بزند. به خوبی می دانست که چه می خواهد. زن ریزنقش و آرامی بود و هرگز در زندگی اش به کسی آسیب نرسانده بود، اما با تمام وجود می خواست که از لندروکس انتقام بگیرد. دختر ده ساله اش آن روز صبح بیمار بود و به مدرسه نرفته بود. هنوز هم تب داشت. دخترک از پله ها پایین آمد و پاورچین پاورچین وارد اتاق شد. وقتی او و برادرش اتاق را بهم می ریختند، اسباب بازی هایشان را از جعبه درمی آوردند و روی زمین پخش و پلا می کردند، مادرشان حسابی عصبانی می شد. دخترک آرام جلو آمد و اسباب بازی ها را از جعبه درآورد و در اتاق پخش کرد. مادرش تا اسباب بازی ها را دید، زانو زد و دوباره سر جایشان برگرداند. به تندی به دخترک گفت: «می شه این قدر اینجا رو بهم نریزی؟» وقتی اسباب بازی ها را سر جایشان گذاشت، دوباره آه و ناله را از سر گرفت. دخترک دوباره اسباب بازی ها را بیرون ریخت. مادر دوباره آن ها را داخل جعبه اسباب بازی ها پرت کرد. هر بار که مادر دولا می شد و اسباب بازی ها را از روی زمین برمی داشت، آدم هایی که آنجا بودند با صدای بلند حرف می زدند تا اجازه ندهند صدایش شنیده شود.
دخترک، مگی(۵) نام داشت. اسم خاله بزرگش، مگی پیس(۶)، را رویش گذاشته بودند. مگی پوست روشن و درخشانی داشت و موهای خرمایی رنگ و وزوزی اش تا روی شانه اش می رسید. موهای داستی(۷) طلایی تیره، هم رنگ موهای گوزن، بود. داستی آن روز یک تی شرت قهوه ای مایل به زرد پوشیده بود و آن زمان هم فصل شکار بود، هر چند چنین چیزی آن سوی مرز، یعنی جایی که لندروکس به گوزن شلیک کرده بود، اهمیتی نداشت.
زک پیس(۸)، رئیس پلیس قبیله ای و مامور پزشکی قانونی منطقه، که پرستار هشتاد و دوساله بازنشسته ای به نام جرجی مایتی(۹) بود، حسابی خسته شده بودند. روز قبل، ساعت دو و نیم بعد از نصفه شب، بعد از تعطیلی کافه ها، تصادفی رخ داده بود که در آن هیچ یک از سرنشینان مقتول دو خودرویی که به هم خورده بودند کمربند ایمنی نبسته بودند. نماینده پزشکی قانونی ایالتی که در منطقه گشت می زد، در منطقه مرزی توقف کرده بود تا به کارهای اداری رسیدگی کند. زک مشغول انجام کارهای آن تصادف بود که تلفن زنگ خورده بود و مورد داستی گزارش شده بود. بعد از شنیدن خبر، چند ثانیه سرش را روی میز گذاشت و بعد به جرجی زنگ زد تا نماینده ایالتی را راضی کند چند ساعت بیشتر در منطقه بماند و جنازه پسرک را معاینه کند تا خانواده اش بتوانند زودتر مراسم تدفین را برگزار کنند. حالا زک باید به امالین(۱۰) زنگ می زد. آن دو دخترعمو و پسرعمو بودند و با هم بزرگ شده بودند. سعی کرد جلوی اشک هایش را بگیرد. برای این شغل خیلی جوان بود و در جایگاه یک پلیس قبیله ای بیش از حد خوش قلب و مهربان بود. به امالین گفت که می خواهد یک سر برود پیشش. به این ترتیب، وقتی بچه ها مدرسه بودند، امالین از ماجرا باخبر شد.
امالین کنار در ایستاد و وقتی فرزندان بزرگ ترش از اتوبوس پیاده شدند، تماشایشان کرد. بچه ها سرشان پایین بود و وقتی از روی جوی آب رد می شدند، دستی روی علف ها می کشیدند. احساس کرد که آن ها هم خبردار شده اند. هالیس(۱۱)، که از بچگی نزد آن ها بزرگ شده بود، اسنو(۱۲)، ژوزت(۱۳) و ویلارد(۱۴). در منطقه مرزی، هیچ کسی نبود که اسمش ویلارد باشد و برای خود اسم مستعار دیگری انتخاب نکرده باشد، برای همین ویلارد را کوچی(۱۵) صدا می زدند. حالا کوچک ترین پسرش، لارز(۱۶)، تلوتلوخوران داشت می آمد تا به بقیه ملحق شود. لارز هم سن پسر نولا بود. آن ها هم زمان باردار شده بودند، اما امالین برای زایمان به بیمارستان خدمات بهداشتی سرخ پوست ها رفته بود و سه ماه طول کشیده بود تا بتواند پسر نولا را ببیند. پسرها هم بازی هم شده بودند. امالین ساندویچ ها را آماده و سوپ گوشت را گرم کرد.
اسنو آرام به مادرش نگاهش کرد و گفت: «حالا چی می شه؟»
صورت امالین دوباره خیس از اشک شد. پیشانی اش زخم شده بود. بعد از اینکه زانو زده بود تا دعا بخواند، یک آن به خود آمده بود و دیده بود که دارد با تمام وجود، سرش را به زمین می کوبد؛ و حالا ترس و وحشت در تمام حرکات و رفتارش هویدا بود.
امالین گفت: «نمی دونم. می رم اداره پلیس و پیش باباتون می مونم. این قدر...»
امالین می خواست درباره آن اتفاق وحشتناک حرف بزند، اما با دستانش جلوی دهانش را گرفت. اشک دوباره بی اختیار سرازیر شد و گریبانش را خیس کرد. امالین نمی دانست چطور بعد از این اتفاق تلخ و مهلک، خودش، لندروکس و بقیه، به خصوص نولا، می توانند به زندگی ادامه دهند.
روز اول به سختی گذشت و روز دوم فرارسید. زک به خانه شان آمد، روی کاناپه نشست و به موهای پرپشتش دست کشید.
زک گفت: «مواظبش باش. امالین، باید حواست بهش باشه.»
آن لحظه، امالین فکر کرد که منظور زک این است که لندروکس ممکن است خودکشی کند. سرش را تکان داد. لندروکس خودش را وقف خانواده اش کرده بود و توجه بیش از حدش به مشتریانش به وسواس تبدیل شده بود. او دستیار فیزیوتراپیست بود و داشت آموزش تکنیسینی دیالیز می دید. همچنین، مددکاری بود که در بیمارستانِ خدمات بهداشتی سرخ پوست ها آموزش دیده بود و مورد اعتماد بیمارستان بود. امالین به مشتری های لندروکس تلفن کرد. به اوتی(۱۷) و همسرش، باپ(۱۸)، خبر داد. وقتی به خانه آوان(۱۹)، پیرمرد دوست داشتنی ای که بیماری لاعلاجی داشت، زنگ زد و به دخترش گفت که لندروکس نمی تواند فعلاً از پدرش مراقبت کند، دختر پیرمرد گفت تا زمانی که لندروکس برگردد مرخصی می گیرد و از پدرش مراقبت می کند. آوان عاشق این بود که با لندروکس ورق بازی کند. لحن دختر عادی بود، انگار اصلاً تعجب نکرده بود. شاید، امالین به همه بدگمان شده بود -اعصابش به هم ریخته بود- اما دختر آوان بعد از مکث کوتاهی، به نوعی، حرف زک را تکرار کرد: «باید مراقبش باشی.» امالین با خود فکر کرد این حرف ها به خاطر این است که آن ها عاشق لندروکس هستند، اما بعدها فهمید که این تنها بخشی از ماجرا بوده.
در طول شب های بی قراری قبل از آزادی لندروکس، تحقیقات مختصری انجام شد. زک سوئیچ را از امالین گرفت و تفنگ را در صندوق عقب ماشین گذاشت. بعد از اینکه لندروکس از اداره پلیس قبیله ای بیرون آمد، همراه امالین، مستقیم نزد کشیش رفت.
پدر ترَویس وُزنیاک(۲۰)دست هایشان را گرفت و دعا کرد. فکر نمی کرد بتواند کلمات مناسبی برای آن موقعیت پیدا کند، اما کلمات خودبه خود بر زبانش جاری می شدند: «درک اعماق غنای حکمت و دانش خداوند برای بندگانش میسر نیست، و آنچه او برای ما مقدر دانسته ورای فهم ماست.» پدر ترویس سال ها، حتی قبل از اینکه کشیش شود، تمرین موعظه می کرد. او در گذشته، یا شاید هنوز، تفنگ دار نیروی دریایی بود. او عضو اولین گردان هنگ هشتم تفنگ داران دریایی(۲۱) بود. از بمباران پادگان های بیروت در ۱۹۸۳ جان سالم به در برده بود. جای زخم های عمیق ناشی از فشار الیاف طناب روی گردنش، از بیرون دیده می شد و از درون در وجودش جاری بود.
چشم هایش را بست، دست لندروکس و امالین را محکم تر گرفت. سرش گیج رفت. از دعا کردن برای قربانیان تصادفات خودرویی، از اضافه کردن جمله کمربندهای ایمنی خود را ببندید در پایان هر خطبه، و از بسیاری مرگ های نابهنگام دیگر حالش بهم می خورد، برای سقوط روی زمین خود را آماده کرد. مثل هر روز، به این فکر کرد که چگونه می تواند همچنان جلوی آدم هایی که دوستشان دارد تظاهر کند. سعی کرد قلبش را آرام کند: «با کسانی که می گریند، گریه کن.» رد اشک روی گونه های امالین مانده بود. زن و شوهر هنگام حرف زدن، مدام با بی قراری، اشک هایشان را از چهره پاک می کردند. سیل اشک به قدری زیاد بود که چیزی جز حوله قادر نبود بندش آورد. پدر ترویس هم دستمال کاغذی داشت و هم یک رول دستمال حوله ای. چند برگ دستمال حوله ای کند و به دستشان داد. دو روز قبل، همین کار را برای پیتر، و نه نولا، که هنوز چشم هایش از شدت نفرت خشک بودند، کرده بود.
امالین پرسید: «باید چی کار کنیم؟ آخرش چی می شه؟»
لندروکس چشم هایش را بست و زیرلب شروع کرد به ذکر گفتن. امالین شوهرش را نگاه کرد، و او هم یک تسبیح از پدر ترویس گرفت و شروع کرد به ذکر گفتن. پدر ترویس گریه نمی کرد، اما چشمان این مردِ سرخ موی به رنگ صورتی و پلک هایش به رنگ بنفش درآمده بود. دانه های تسبیح از دستش آویزان بود. دست هایی قوی و پینه بسته داشت که حاصل جابه جا کردن سنگ ها، بریدن علف های هرز و کارهای معمول کشاورزی بودند -این کارها باعث می شد آرام شود. تل بزرگی از هیزم پشت کلیسا جمع شده بود. پدر ترویس چهل و شش ساله بود، اما از چهل و شش ساله ها قوی تر، عمیق تر و مغموم تر بود. هنرهای رزمی آموزش می داد، با نوجوانان جوخه خدا(۲۲) تمرینات مخصوص سربازان نیروی دریایی را مشق می کرد، یا خود به تنهایی تمرین می کرد. پشت میزش چند هالتر روی هم چیده بود. نیمکتی پشت پرده ای که تک خوان کُر کلیسا پشتش سرود می خواند، به چشم می خورد. بعد از پایان آن مناجات سه نفره، لندروکس ساکت روی صندلی نشست. پدر ترویس سال های زیادی را با لندروکس گذرانده بود -سال های دوران مدرسه شبانه روزی، کویت، آن سال های وحشی افتادن به دام الکل و ترکش به روش سنتی و حالا هم این مصیبت آخر. در طول سال های اقامتش در منطقه اختصاصی سرخ پوست ها، پدر ترویس شاهد این بود که چطور برخی انسان ها با تمام وجود و قوا تلاش می کنند، اما در آخر بدترین چیزها نصیبشان می شود. لندروکس به کشیش نزدیک شد و بازویش را گرفت. امالین هم دست لندروکس را گرفت. یک دور دیگر دعای درود بر مریم مقدس(۲۳) را با هم خواندند. این دعا باعث شد تا دوباره آرام شوند. آن دو قبل از رفتن، کمی مکث کردند، پدر ترویس احساس کرد که می خواهند چیزی از او بپرسند.
لندروکس و امالین آیرن(۲۴) به مراسم تشییع جنازه داستی راویچ رفتند. در کلیسا، روی نیمکت ردیف های آخر نشستند و پیش از آنکه تابوت سفید کوچک وارد کلیسا شود، آرام و خاموش از در کناری ناپدید شدند.
امالین اندامی منحنی و خواستنی داشت. آرنج هایش استخوانی و زانوهایش برجسته بودند. بینی اش کج و برآمده بود و چشم های گرگی اش به سبز تیره می زد. چشم های ژوزت هم به او رفته بود، اما چشم های اسنو، کوچی و لارز مثل چشم پدرشان گرم و قهوه ای بود. امالین پوست و موی روشنی داشت، اما زودبه زود برنزه می کرد. بچه ها، پوست قهوه ای سوخته مایل به سرخشان را از پدر به ارث برده بودند. امالین مادر پر شر و شوری بود. لندروکس می دانست که با به دنیا آمدن بچه ها، جایگاه سابق را در دل امالین نخواهد داشت، اما اگر تحمل می کرد، بالاخره روزی می رسید که می توانست جایگاه سابقش را دوباره به دست بیاورد. پس از ملاقات با کشیش، موقع بازگشت به خانه، بدن لندروکس شروع کرد به لرزیدن. امالین دستش را روی پای همسرش گذاشت و محکم نگه داشت تا مانع از لرزشش شود. لندروکس ماشین را جلوی خانه پارک کرد، اما گذاشت روشن بماند. نور سایه داری روی صورتشان افتاده بود.
لندروکس گفت: «هنوز نمی تونم بیام خونه.»
امالین نگاه سنگین و تشویش آوری به او انداخت. لندروکس، امالین پیس را در هجده سالگی مجسم کرد، به اینکه چطور آن نگاه در سال های اول زندگی مشترکشان، وقتی می خندید، به این معنا بود که قرار است با هم دیوانگی کنند. لندروکس شش سال بزرگ تر بود. آن سال ها دیوانه بازی های زیادی کرده بودند. بعد، نزد کشیش به آن کارها اعتراف کرده بودند، اما آن کارها را ترک نکرده بودند. آن دو فراز و نشیب های زیادی را با هم تجربه کرده بودند و روزهای لذت بخش زیادی را کنار هم سپری کرده بودند. برای همین، حالا امالین به خوبی می دانست که چه چیزی لندروکس را سرحال می آورد.
امالین گفت: «نمی تونم مجبورت کنم برگردی خونه. نمی تونم جلوی کاری رو که می خوای بکنی بگیرم.»
به جلو خم شد، صورت لندروکس را در دستانش گرفت و پیشانی اش را روی پیشانی شوهرش گذاشت. چشم هایشان را بستند، انگار افکارشان یکی شد. بعد، امالین از ماشین پیاده شد.
لندروکس از منطقه اختصاصی سرخ پوست ها به سمت هوپ دنس(۲۵) روانه شد. بین راه، به سمت یک مشروب فروشی خودروگذر(۲۶) پیچید. بطری پیچیده در لفاف کاغذی را روی صندلی کنار دستش گذاشت. کوره راه ها و مسیرهای فرعی را پیمود تا اینکه تاریکی همه جا را فرا گرفت، کنار زد و موتور ماشین را خاموش کرد. در حالی که بطری کنارش بود، حدود یک ساعت بی حرکت داخل ماشین نشست. بعد، بطری را برداشت و پیاده به سمت زمین های یخ زده به راه افتاد. باد دور سرش زوزه می کشید. روی زمین لخت بیابان دراز کشید. سعی کرد چهره داستی را در آسمان بالای سرش تجسم کند. با تمام قوا سعی کرد تا زمان را به عقب برگرداند و تصور کند که قبل از آمدن به جنگل مُرده است. اما هر بار که چشمانش را می بست، باز پسرک را می دید که درون برگ ها فرو می رود. زمین خشک بود و آسمان از نقطه بالای سرش ستاره باران شده بود. هواپیماها و ماهواره ها از آن بالا برایش چشمک می زدند. ماه با درخششی خیره کننده بالا آمده بود، بالاخره ابرها به حرکت درآمدند و همه چیز را پوشاندند.
بعد از چند ساعت، بیدار شد و به سمت خانه راند. نور ضعیفی از پنجره اتاق خوابشان به بیرون سوسو می زد. امالین هنوز بیدار بود و به سقف خیره شده بود. وقتی صدای خُرد شدن سنگریزه ها زیر چرخ های ماشین را شنید، چشمانش را بست، خوابید و قبل از بچه ها از خواب بیدار شد. از خانه بیرون رفت و او را در عرق خانه،(۲۷) در حالی که زیر چادر تارپولینی(۲۸) چمباتمه زده بود، پیدا کرد. بطری مشروب هنوز در کیفش بود. لندروکس بهش چشمک زد.
امالین گفت: «اوه پسر، یه شیشه اولد کرو(۲۹). جدی جدی می خواستی پرواز کنی.»
امالین بطری مشروب را گوشه عرق خانه گذاشت، داخل خانه برگشت و بچه ها را راهی کرد تا با اتوبوس به مدرسه بروند. بعد، لباس گرمی تن خود و لارز کرد و برای شوهرش هم یک کیسه خواب آورد. وقتی که لندروکس مشغول گرم کردن خود بود، امالین و لارز آتش روشن کردند. از داخل کیسه کمی تنباکو روی آتش انداختند و سعی کردند با انداختن چند سنگ صخره پدربزرگ(۳۰) روی آتش، آن را گرم تر کنند. سطل و مَلاقه مسی، چند پتوی اضافه، دارو و هر چیز دیگری را که نیاز داشتند درآوردند. لارز در تمام این کارها کمک می کرد. خوب بلد بود چه کار کند. او مرد کوچک و سوگلی لندروکس بود، هر چند لندروکس مراقب بود کسی از این موضوع بویی نبرد. وقتی که لارز خیلی جدی روی پاهای پرانتزی استخوانی و قدرتمندش چمباتمه زد و با دقت چپق پدر و جعبه داروی کوچک خود را مرتب می کرد، سر بزرگ لندروکس آرام آرام روی سینه اش افتاد.
نگاهش رو به پایین و به نقطه ای دور و نامعلوم خیره مانده بود و افکارش درگیر بلایی بودند که سرش آمده بود. امالین متوجه نگاه لندروکس شد، بطری مشروب را آورد و مشروب را روی زمینِ بینشان ریخت. هم زمان با ریختن مشروب روی زمین، سرودی قدیمی را درباره وُلورینی(۳۱)، به نام کوینگواگه(۳۲)، روح حامی مست های ناامید، زمزمه کرد. بعد از اینکه بطری مشروب خالی شد، به لندروکس نگاه کرد. نگاهش غریب و تهی بود. ذهنش با افکار آن اتفاق درگیر بود و حال لندروکس را درک می کرد. امالین ایستاد و با غمی بزرگ در چشمانش، به آتش روی زمین خیره شد. زیرلب زمزمه کرد: «نه.» سعی کرد از آنجا برود، اما نتوانست و وقتی که برگشت تا سراغ کارش برود، صورتش خیس عرق شده بود.
***
آن ها هشت، چهار و دوباره هشت عدد سنگ صخره را داخل آتش ریختند تا آتش شعله ورتر و گرم تر شود. حفظ حرارت سنگ صخره ها درون آتش و همچنین باز و بسته کردن مداوم پرده ها، درها و داخل آوردن سنگ صخره ها بیش از حد طول کشید. اما جز این، کار دیگری از دستشان ساخته نبود، مگر اینکه مست می کردند، که البته فعلاً قصد نوشیدن نداشتند. فعلاً از آن مرحله عبور کرده بودند.
امالین برای اثر کردن داروها یا برای دعوت از ارواح منیدوگ(۳۳) و آدیزوکاناگ(۳۴) نیز سرودهایی داشت. لندروکس برای حیوانات و بادهایی که هر یک به سمتی می وزند سرود داشت. وقتی که هوا گرم تر شد، لارز غلتی خورد و لبه چادر تارپولینی را کنار زد تا هوای تازه تنفس کند. بعد خوابید. سرودها به خوابش آمدند. در خواب، والدینش برای جانورانی که دعوت کرده بودند تا به کمکشان بیایند سرود می خواندند، آن ها برای ارواح نیاکانشان -آن هایی که در گذشته های دور زندگی کرده بودند و نامشان فراموش شده بود- سرود می خواندند. آن ها برای نیاکانی که اسامی شان را به یاد داشتند، اسامی ای که به پسوند «ایبان» ختم می شدند، یا آن هایی که در دنیای ارواح پیچیده تر بودند، نیز سرود خواندند. لندروکس و امالین محکم دستان یکدیگر را گرفته بودند، داروهای خود را روی سنگ های گداخته می انداختند و بعد با صدایی از اعماق وجود فریاد می کشیدند.
امالین زیرلب غرید و دندان هایش را نشان داد.
لندروکس امالین را آرام کرد، با او صحبت کرد، با او دعا کرد و به او قوت قلب داد.
آن ها با هم رقص آفتاب را اجرا کرده بودند و در مورد آنچه در حال بیهوشی شنیده بودند، آنچه وقتی هنگام چسبیدن به یک صخره سنگی دیده بودند، صحبت کردند. پسرشان از میان ابرها بیرون آمده بود و پرسیده بود چرا باید لباس پسر دیگری را بپوشد. معلق شدن لارز روی زمین را دیده بودند. او دستش را روی قلبشان گذاشته بود و زیرلب زمزمه کرده بود: «شما زنده می مونین.» حالا می دانستند منظور این تخیلات چیست.
کم کم امالین از پا افتاد. نفسش بالا نیامد. به سمت پسرش چمباتمه زد. آن ها از گذاشتن اسم لارز روی فرزندانشان خودداری کرده بودند تا وقتی که آخرین فرزندشان به دنیا آمد. اسم لارز هم معصوم و هم قدرتمند بود، و به ناجیان خاندان تعلق داشت. عزمشان را جزم کرده بودند که از این اسم استفاده نکنند، اما گویی این آخری با آن اسم به دنیا آمده بود.
در طول بیش از یکصد سال، یک لارز در هر نسل از خاندان امالین زندگی کرده بود. جایی در آن سال ها، خانواده های آن دو از هم جدا شده بودند. اسمِ مادر و مادربزرگ امالین لارز بود. برای همین، لارزهای نسل های مختلف به آن دو منتسب بودند. آن ها از ماجراها و سرگذشتِ خاندان باخبر بودند.
***
در سال ۱۸۳۹، بیرون از یک مغازه دورافتاده در اوجیبوا، مینک(۳۵) لحظه ای هم دست از هوچیگری برنمی داشت. مینک از مرد تاجر شیر، عرق نیشکر، مخلوطی از نوشیدنی های تقطیری، فلفل قرمز و تنباکو می خواست. قبلاً با هوچیگری و جار و جنجال، بشکه کوچکی به دست آورده بود. سر و صدای مینک اعصاب مرد تاجر را بهم ریخته بود، اما مَکینون(۳۶) خیال نداشت ساکتش کند. مینک از خاندان مرموز و خشنی بود که ناجیان و طبیبان قدرتمندی به حساب می آمدند. مینک دختر زیبای شینگوبی(۳۷)، تامین کننده خزهای گران قیمت، و همچنین همسر زیبای مَشکیگ(۳۸) بود. زیبا بود، البته قبل از اینکه مشکیگ صورت زیبایش را نابود کند و برادران کوچک ترش را با چاقو بکشد. دختر کوچکشان همراه مینک از شدت ترس زیر پتوی ضخیمی پنهان شده بود. داخل مغازه، فروشنده و دستیار مکینون، ولفرد رابرتس(۳۹)، سرش را داخل پوست روباه پیچیده بود تا صدای جیغ و فریادها را نشنود. پنجه های خشک شده روباه را زیر چانه اش گره زده بود. با خطی زیبا و خوانا سه قلم جنس را بین خطوط کاغذ یادداشت کرد. در آن سرزمین رام نشده، آن ها همیشه نگران کمیاب شدن کاغذ بودند.
ولفرد، خانواده اش را در پورتسموتِ(۴۰) نیوهمپشر(۴۱) ترک کرده بود، برای اینکه او کوچک ترین پسر از بین چهار فرزند ذکور خانواده بود و در کسب و کار خانوادگی شان، یعنی نانوایی، دیگر جایی برای او باقی نمانده بود. مادرش دختر یک معلم مدرسه بود، برای همین خودش او را تعلیم داده بود. دلش برای مادرش و کتاب هایش تنگ شده بود. -هنگامی که به عنوان فروشنده مغازه مکینون فرستاده شده بود، فقط دو تا از کتاب هایش را با خود آورده بود: یک فرهنگ لغت جیبی و آناباسیس(۴۲) اثر گزنفون(۴۳)، که به پدربزرگش تعلق داشت و مادرش از محتوا و توصیف های مبتذل و تحریک کننده اش آگاه نبود. او فقط هفده سال داشت.
حتی با وجود پوست روباه روی سرش، صدای جیغ و فریاد آزارش می داد. سعی کرد که اطراف شومینه را تمیز کند و کیسه ای پر از آشغال گوشت، بیرون، جلوی سگ ها انداخت. به محض اینکه به داخل برگشت، بیرون جنجالی به پا شد. مینک و دخترش با سگ ها درگیر شدند. سر و صدای وحشتناکی به پا شده بود و لرزه بر اندام می انداخت. مکینون گفت: «نرو بیرون. اجازه نداری بری. اگه سگ ها اون ها رو بکشن و بخورن، دردسرمون کمتر می شه.»
در نهایت، انسان ها پیروز آن نبرد شدند، اما سر و صدا در تاریکی ادامه یافت.
مینک پیش از طلوع آفتاب، دوباره شروع کرد به جیغ و ناله. این بار صدای شیون و ناله های گوش خراشش بلندتر بود. مردها خسته بودند و چشمانشان خون افتاده بود. مکینون وقتی داشت از کنارشان رد می شد، به او یا دخترش لگدی زد. مینک آن روز بعدازظهر، به شیون ادامه داد که این فقط باعث شد صدایش خش دار شود. ولفرد با خود اندیشید چیزی در ناله های او تغییر کرده است. او زبان آن ها را خوب نمی فهمید.
مکینون گفت: «زنیکه پتیاره می خواد دخترش رو به من بفروشه.»
وقتی مینک داشت توضیح می داد که اگر حاضر شود در ازای دخترک فقط شیر به او بدهد، و اینکه چه کارهایی از دست دخترک ساخته است، لحنش مشمئزکننده و آمیخته با هرزگی بود. مینک با تمام وجود، به سمت در بسته مغازه نعره می کشید. یکی از کارهای ولفرد این بود که در صورت درخواست مکینون، برود ماهی بگیرد و پاک کند. ولفرد کارش را رها کرد و به سمت رودخانه رفت، همان جایی که نگذاشته بود حفره روی یخ رودخانه بسته شود. از دور می توانست بفهمد که چقدر کار خطرناکی است، صلیبی روی سینه کشید. البته ولفرد کاتولیک نبود، اما این ژست جایی که یسوعیون زندگی می کردند خیلی مهم بود. وقتی برگشت، مینک رفته بود و دخترک در مغازه، سر به زیر، زیر پتوی نویی کز کرده بود، آن قدر بی حرکت که گویی جان به تن نداشت.
مکینون گفت: «نمی تونستم یه لحظه دیگه دووم بیارم.»
***
آن شب لارز بین پدر و مادرش خوابید. آن شب و شب بعدش را به خاطر می آورد، اما یادش نمی آمد چه اتفاقاتی در فاصله بین آن دو شب رخ داده بود.
تفنگ را سوزانده بودند و فشنگ ها را چال کرده بودند. روز بعد، تصمیم گرفتند همان مسیری که گوزن رفته بود را دنبال کنند. زمین بین دو خانه (خانه لندروکس و پیتر) در منطقه ای که در اثر برخورد صاعقه با یک درخت بلوط لخت شده بود، پر بود از تمشک های وحشی. آتش به زیر پوست درخت رسیده بود و از شاخه ها و ترکه های درخت به سمت ریشه ها رفته بود، تا جایی که درخت دیگر نتوانسته بود تحمل کند و ترکیده بود. حریق ریشه ها و درختان کوچک تر اطراف را تا شعاع مشخصی سوزانده بود، اما بعد، باران بارید و آتش را مهار کرده بود. حدود یک مایل دورتر از آن درخت سوخته، مادر امالین بزرگ شده بود. در گذشته، مردم با نصب تیرک های چوبی، منطقه شان را مشخص می کردند. حتی یک مرد نقشه بردار در این مسیر گم شده بود. گرچه مرکز آرام و عمیق دریاچه را به دقت جست وجو کرده بودند، جسد مرد هرگز پیدا نشده بود. بسیاری از فرزندان و بازماندگان قبایل قدیمی مقداری زمین به ارث برده بودند، اما زمین هیچ کدام برای ساخت خانه کافی نبود. برای همین، زمین منطقه تفکیک شده و وحشی باقی ماند، البته به استثنای صد و شصت جریب سهم مادر امالین، که کُلش را به دخترش بخشیده بود. جنگل هنوز از دید مردم اسرارآمیز بود و افراد کمی علاوه بر لندروکس و پیتر آنجا شکار می کردند.
رنگ سرخ و زردِ براق درخت های سُماق و غان سرزنده بود. لندروکس گاهی پسرش را بلند می کرد و گاهی لارز را بغل امالین می داد. آن ها با کلمات با لارز صحبت نمی کردند و جواب سوالاتش را نمی دادند. محکم بغلش کرده بودند، موهایش را نوازش می کردند، با لب های خشک و لرزانشان پسرک را می بوسیدند.
وقتی وارد حیاط شدند، نولا آن ها را دید.
با خود گفت: «اون ها اینجا چی کار می کنن؟ چی کار می کنن؟ چی کار می کنن؟ چرا؟ اون ها چرا اومدن اینجا؟ چرا اون رو آوردن؟»
نولا از آشپزخانه به سمت پیتر دوید و با ضربه ای به سینه پیتر به عقب هلش داد. صبح آرامی بود، اما حالا دیگر اثری از آن آرامش باقی نمانده بود. به پیتر گفت که باید کاری کند تا گورشان را از خانه او گم کنند. پیتر هم قول داد که بیرونشان کند. آرام شانه های نولا را نوازش کرد، اما نولا با تلخی خود را پس کشید. ظاهراً شکاف سیاه بین آن دو برای همیشه به عمیق ترین نقطه اش رسیده بود. اما پیتر هنوز به عمق فاجعه پی نبرده بود. پیتر از آنچه درون نولا داشت اتفاق می افتاد می ترسید. وقتی رفت تا در را باز کند، تنها کمی عصبانی بود. او و لندروکس دوست بودند، رفاقتی صمیمی تر از آنچه بین آن دو خواهر ناتنی وجود داشت، و هنوز ناخودآگاه و از سر غریزه به این دوستی پایبند بود. لندروکس و امالین پسرشان را نیز با خود آورده بودند، پسربچه ای که از نظر روحی، دقیقاً نقطه مقابل داستی بود، اما چون هر دو پنج ساله بودند، شبیه هم بودند، با همان حس کنجکاوی و همان حس اتکا و اعتماد.
لندروکس به آرامی پسرک را روی زمین گذاشت و پرسید که می توانند وارد خانه شوند یا نه.
نولا گفت: «نه.»
اما پیتر در را باز کرد. لارز فوراً به پیتر نگاهی انداخت و بعد با اشتیاق فراوان داخل اتاق نشیمن را کاوید.
پرسید: «داستی کجاست؟»
صورت پیتر ورم کرده بود و آثار خستگی در چهره اش کاملاً هویدا بود، اما جواب داد: «داستی دیگه اینجا نیست.»
لارز با ناامیدی گوشه ای نشست، بعد به جعبه اسباب بازی ها در گوشه اتاق اشاره کرد و گفت: «می تونم بازی کنم؟»
نولا چیزی نمی گفت و ساکت و ناراحت نشسته بود. وقتی لارز اسباب بازی ها را یکی پس از دیگری از جعبه درمی آورد، ابتدا با بی تفاوتی، اما بعد باعلاقه و شیفتگی، پسرک را تماشا می کرد که با جدیت، سردرگمی، خلاقیت، بامزگی و وسواس داشت با هر کدام از اسباب بازی ها بازی می کرد.
مگی فراموش شده از طبقه بالا همه چیز را می دید. لارز و داستی هر دو اوایل پاییز به دنیا آمده بودند. هر دو مادر، پسرهایشان را در خانه نگه داشته بودند و فکر می کردند برای مدرسه رفتن خیلی کوچک اند. وقتی پسرها با هم بازی می کردند، مگی رئیس می شد و بهشان دستور می داد. اگر مگی پادشاه می شد، مجبورشان می کرد نقش نوکرهایش را بازی کنند، یا اگر ملکه درندگان می شد، آن ها هم سگ هایش می شدند. حالا مگی نه تنها در بازی، بلکه در زندگی عادی هم نمی دانست باید چه کار کند. اگر گریه می کرد، مادرش با صدای بلندتر گریه می کرد. اگر گریه نمی کرد، مادرش می گفت او یک حیوان کوچک بی عاطفه است. بنابراین، وقتی لارز داشت با اسباب بازی های داستی بازی می کرد، مگی فقط از بالای پله های فرش شده نگاهش می کرد.
همان طور که مگی نگاه می کرد، نگاهش قفل شد. میله های راه پله را همانند میله های زندان محکم گرفت. داستی آنجا نبود تا از اسباب بازی هایش محافظت کند، نبود که اگر دلش خواست، آن ها را با دیگران قسمت کند، نبود که مواظب دایناسور مرجانی رنگش، ماشین های اسباب بازی محبوبش با آرم شعله مشکی و کامیون های مینیاتوری اش باشد. مگی می خواست با تمام قوا پایین برود و اسباب بازی ها را به اطراف پرتاب کند و به لارز لگد بزند. اما از قبل، به خاطر گستاخی به معلمش، به دردسر افتاده بود و قرار بود که در اتاقش حبس شود.
لندروکس و امالین آیرن هنوز جلوی در ایستاده بودند. هیچ کس دعوتشان نکرده بود که داخل شوند.
پیتر گفت: «چی می خواین؟»
عادت داشت که همیشه از مهمان ها بپرسد چطور می تواند کمکشان کند، اما فقط نولا متوجه شد که این گستاخی، نشانه تاسف عمیق او است و با تمام دفعات قبلی فرق می کند.
پیتر دوباره پرسید: «چی می خواین؟»
امالین و لندروکس به سادگی پاسخ دادند: «پسر ما از این به بعد پسر شماست.»
لندروکس چمدان کوچک را روی زمین گذاشت. امالین داشت از هم می پاشید. او هم کیف دیگری را در راهروی ورودی گذاشت و نگاهش را دزدید.
باید به پیتر می گفتند که منظورشان از اینکه پسر ما از این به بعد پسر شماست چیست.
دهان پیتر از شدت تعجب و اندوه باز مانده بود.
پیتر گفت: «نه! هرگز چنین چیزی نشنیده ام.»
لندروکس گفت: «این یه رسم قدیمیه.» به قدری سریع این جمله را گفت که انگار از قبل آن را آماده کرده بود. حرف های زیادی را از قبل آماده کرده بودند، اما بیش از این نمی توانست چیزی به زبان بیاورد.
امالین به خواهر ناتنی اش، که از او متنفر بود، نگاه کرد. به هر صدایی واکنش نشان می داد. به بالا نگاه کرد و مگی را دید که روی پله ها خم شده بود. صورت زیبای دخترک از شدت خشم برافروخته بود. با خود فکر کرد: «باید از اینجا برم بیرون.» با حرکتی تند و ناگهانی یک گام به جلو برداشت، دستش را روی سر پسرش گذاشت و او را بوسید. لارز صورت مادر را با مهربانی نوازش کرد.
بعد، به تقلید از برادران بزرگ ترش صدا زد: «مامان.»
پیتر دوباره با ژستی شگفت زده گفت: «نه، این امکان نداره. ببرینش.»
بعد، نگاهی به نولا انداخت و دید که گل از گلش شکفته. نرمی و لطافت داشت از چهره اش می ریخت و البته طمع، و به چنگ آوردنِ ناامیدانه ای که باعث شده بود هر طوری هست به سمت کودک خم شود.

دروازه

نولا کل بعدازظهر با تمرکز بسیار سوپ درست کرد و میز شام را چید. هر مرحله از کارِ روزمره مثل یافتن کاسه ها، کره و بریدن نان که تمام می شد، فراموش می کرد بعد از آن باید چه کاری انجام دهد و مجبور می شد که افکارش را متمرکز کند. لارز با دقت و به آرامی سوپ را کشید. ناشیانه روی نانش کره مالید. نولا با خود فکر کرد که لارز چقدر خوب آداب میز غذا را می داند. حضور لارز برایش هم آرامش بخش بود و هم رعب آور. او هم خود داستی بود و هم نقطه مقابل او. سردرگمی پیتر مدام بیشتر می شد. با خود فکر می کرد: «هنوز توی شوکم.» متانت و کنجکاوی پسرک مجذوبش کرده بود، اما وقتی احساس کرد که دارد با شرایط جدید کنار می آید، حس بی وفایی اعماق قلبش را می سوزاند. به خود گفت: «برای داستی اهمیتی نداشت، نمی تونست اهمیتی داشته باشه.» همچنین، متوجه شده بود که نولا به خود فرصت داده تا به نوعی به آرامش برسد، اما نمی توانست بگوید که این آرامش به کدام دلیل بود؛ به این دلیل که نولا این هدیه فوق العاده را به تاوان آنچه از دست داده بود پذیرفته یا این فکر که غیبت لارز به مرور می تواند ذره ذره جان لندروکس را بگیرد.
نولا به پیتر گفت: «بچه رو ببر حموم.»
پیتر گفت: «پس...»
«می دونم.»
به یکدیگر نگاه کردند، انگار دنبال چیزی می گشتند. هر دو به این نتیجه رسیدند که نمی توانند لارز را در رختخواب داستی بخوابانند. به علاوه، لارز دو بار بهانه مادرش را گرفته بود و با توضیحات آن ها قانع شده بود. ولی بار سوم، مطمئناً دیگر رویش نمی شد که سراغ مادر را بگیرد و آن قدر گریه می کرد که نفسش بند بیاید. هرگز از مادرش جدا نشده بود. دچار سردرگمی عجیبی شده بود. مگی سرش را نوازش کرد و بهش اسباب بازی داد تا حواسش را پرت کند. ظاهراً مگی موفق شد آرامش کند. روی تخت دونفره سلطنتی قدیمی مادربزرگ خوابش برد. نولا گفت: «این همه اتاق توی این خونه هست. فعلاً نمی تونم باهاش کنار بیام.» به همین خاطر، پیتر چمدان و ساک برزنتی پر از حیوانات پارچه ای و اسباب بازی لارز را به اتاق مگی برد. پیتر به مگی گفت که آن شب مهمان دارد. به لارز کمک کرد تا دندان های شیری کوچکش را مسواک بزند. پسرک لباس هایش را درآورد و لباس خوابش را پوشید. لارز در مقایسه با داستی لاغرتر و انعطاف پذیرتر بود. موهایش، که حال روی پیشانی ریخته بود، تنها اندکی تیره تر از موهای مگی بود. پیتر کمکش کرد تا روی تختخواب برود. مگی با تردید ایستاده بود. لباس خواب فلانلی سفید و بلندش درست مثل زنگوله ای دور مچ پاهایش آویزان بود. پتو را کنار زد و روی تختش رفت. پیتر هر دو را بوسید، زیرلب چیزی گفت و چراغ ها را خاموش کرد. وقتی در اتاق را می بست، احساس کرد دارد دیوانه می شود، اما جنس اندوهش این بار فرق می کرد. این اندوه کلاً آشفته اش کرده بود.
لارز عروسک نرم جانورمانندش را، به تقلید از برادر بزرگ ترش که با ابرقهرمان های پلاستیکی فیلم های اکشن بازی می کرد، چلاند. امالین آن عروسک را برایش درست کرده بود. از چند جا خزهای کثیفش ساییده شده بود. یکی از چشمان دکمه ای اش افتاده بود. وقتی از وسط دو نیم شده بود، امالین یک تکه پارچه به ماتحتش فرو کرده بود و دوباره عروسک را به هم بخیه زده بود. زبان قرمز پشمی اش با تکه ای روبان دوخته شده بود. اوایل، لرزش های بدن لارز به قدری خفیف بود که به سختی قابل تشخیص بود. اما دیری نپایید که لرزش هایش بیشتر شد، و به موج های بزرگ تبدیل شد و پشت بندش هم سیل اشک سرازیر شد. مگی کنارش روی تختخواب دراز کشید، و بدبختی لارز را که باعث می شد بدبختی خودش را فراموش کند، حس کرد.
مگی غلتی زد و لارز را از لبه تشک به بیرون هل داد. لارز غلت زد و رویه تشک را با خود کشید. مگی روتشکی را به زور عقب کشید و لارز افتاد کف زمین و به سکسکه افتاد.
مگی گفت: «بچه ننه، واسه چی گریه می کنی؟»
لارز با صدایی ضعیف و از ته دل بنا کرد به هق هق کردن. مگی رگ بدجنسی اش گل کرد.
«مامانی ت رو می خوای؟ مامانییییی؟ اون رفته. مامان و بابات ولت کردن اینجا رفتن، تا مثل داستی داداش من بشی. اما من نمی خوام داداشم بشی.»
وقتی مگی این را گفت، حس کرد بدجنسی اش فروکش کرده است. به پایین خزید تا لارز را پیدا کند. لارز بی صدا گوشه اتاق کنار عروسک پارچه ای رنگ و رو رفته اش چمباتمه زده بود. مگی پشتش را نوازش کرد. بدن لارز سفت و سرد بود. کیسه خوابش را درآورد و روی خود و لارز کشید. نزدیکش چمباتمه زد و سعی کرد با تنش او را هم گرم کند.
مگی با ترس نجوا کرد: «می خوام که داداشم باشی.»
چند سال بعد، آن شب برای لارز به خاطره ای تبدیل شده بود. همیشه از این خاطره به عنوان اولین شب زندگی اش با مگی به نیکی یاد می کرد. لباس فلانل و بدن گرم مگی را که نزدیکش چمباتمه زده بود به خاطر می آورد. از نظر او همان شبی که کنار هم خوابیدند، پیوند خواهر و برادری بینشان بسته شده بود. فراموش کرده بود که مگی با لگد او را از روی تخت پایین انداخته بود، تمام حرف های مگی در آن شب را از یاد برده بود.

ولفرد به دخترکِ پیچیده در پتو خیره شد. مکینون همیشه سعی کرده بود به عنوان یک تاجر، انسان درستکاری باشد. تاجر منصفی بود و به جز فروش عرق نیشکر به سرخ پوست ها، که غیرقانونی بود، فساد اخلاقی دیگری از خود نشان نداده بود. ولفرد نتوانست اتفاقی که افتاده را هضم کند. به همین خاطر، دوباره برگشت به ماهیگیری. وقتی این بار با یک چنگک دیگر پر از ماهی سفید برگشت، ذهنش آرام و قرار گرفته بود. به این نتیجه رسیده بود که مکینون یک ناجی است که دخترک را از دست مینک و بردگی در جای دیگر نجات داده. ولفرد مقداری شاخه خشک و هیزم خرد کرد و کنار مغازه آتش کوچکی درست کرد. همه ماهی ها را کباب کرد و مکینون آن ها را با نان بیات مانده از هفته قبل خورد. ولفرد قصد داشت روز بعد نان بپزد. وقتی به داخل کابین برگشت، دخترک را دقیقاً همان جایی که قبلاً نشسته بود یافت. دخترک نه از جایش تکان خورد و نه از ترس خود را عقب کشید. ظاهراً مکینون لمسش نکرده بود.
ولفرد بشقاب نان و ماهی را روی زمینِ خاکی و کثیف گذاشت تا دست دخترک به راحتی به آن برسد. دخترک چنان ماهی و نان را با ولع خورد که راه نفسش بند آمد. ولفرد یک پارچ آب جلویش گذاشت. کل پارچ را یک نفس بالا رفت، و وقتی داشت از پارچ آب می خورد، مثل نوزادها از گلویش صدای قورت قورت شنیده می شد.
وقتی مکینون غذایش را تمام کرد، آرام روی تخت حصیری صافی که از پوست خرس بافته شده بود، خزید و طبق عادت همیشگی، قبل از خوابیدن قدری مشروب خورد. بعد از اینکه ولفرد کلبه را تمیز کرد، سطل آبی را گرم کرد و بعد نزدیک دخترک شد. تکه پارچه ای را نمناک کرد و روی صورت دخترک کشید. وقتی که لایه های گرد و خاک و کثیفی از روی صورت دخترک پاک شد، ولفرد اجزای صورتش را یک به یک کشف کرد، و متوجه شد که چقدر صورت ظریف و بی عیبی دارد. لب هایش کوچک و قلوه ای بودند. چشمانش شیرینی گیرایی داشت. ابروهایش کاملاً پهن بود. وقتی چهره دخترک کاملاً عیان شد، ولفرد با نگرانی و ناامیدی به او خیره شد. دخترک بسیار زیبا بود. مکینون هم این را می دانست؟ و آیا می دانست که لگدش یکی از دندان های نیش دخترک را شکسته و گونه لطیف مثل گلبرگش را کبود کرده بود؟
ولفرد آرام زمزمه کرد: «گیمی کاوادیز(۴۴).» او به خوبی کلماتی که می توانستند دخترک را توصیف کنند می دانست.
برای برداشتن چیزی که لازم داشت، با دقت به گوشه کابین رفت، کمی گِل درست کرد. چانه دخترک را نگه داشت و با دقت زیاد دوباره صورت دخترک را گلی کرد، خط شگفت انگیز ابروهایش، قرینگی فوق العاده چشمان و بینی اش، انحنای ویرانگر لب هایش، همه را ناپدید کرد. دختر یازده ساله دل نشین و برازنده ای بود.
***
نولا گفت: «دیشب روی زمین خوابیدن. به مگی گفتم باید تمومش کنه. بهش گفتم اگه می خوای روی زمین بخوابی، عیبی نداره، روی زمین بخواب. هر چی از دهنش دراومد بهم گفت. منم بهش گفتم باشه، از این به بعد کف زمین اتاق خواب خودت می خوابی. حق نداری از خونه بری بیرون. بچه داره دوباره گریه می کنه. نمی دونم چی کار کنم.»
پیتر قلنج انگشتانش را شکست. چهره اش خسته و رنگ پریده و بدنش خسته و کوفته بود. کل هفته را کار کرده بود، اما حالا آخر هفته بود، و مگی کل روز را در خانه بود.
پیتر گفت: «بذار بره بیرون.»
نولا با عصبانیت گفت: «اوه، خانم الانم بیرونه، اصلاً از من اجازه نمی گیره، رفته صبحانه بخوره.»
«چرا بهشون اجازه نمی دی با هم بازی کنن؟ این خوشحالشون می کنه.»
پیتر و نولا همیشه از تصمیمات یکدیگر، جایی که پای بچه ها در میان بود، حمایت کرده بودند. اما حالا پیتر فکر می کرد که همه چیز دارد از هم می پاشد. چند دقیقه بعد، مچ نولا را در حالی که داشت تقریباً سر مگی را در ظرف آش جو فرو می کرد، گرفت. مگی مقاومت می کرد. وقتی نولا، پیتر را دید، دستش را از روی گردن مگی برداشت، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
مگی، که به سختی نفس می کشید، به آش جو نگاه می کرد. آش سفت شده بود و مادرش هم اجازه نمی داد کشمش یا شکر قهوه ای بخورد، چون ممکن بود دندان هایش بپوسند. مگی به پدرش نگاه کرد. پیتر نشست و به محض اینکه نولا رویش را برگرداند، بیشتر غذای مگی را در کاسه خود خالی کرد. پیتر تظاهر به خوردن کرد. مگی قاشقش را برداشت. پدر اول قاشقش را در کاسه فرو برد و آش جو را به دهان گذاشت و به محض چشیدن آش، شکلک دلقک غمگینی را از خود درآورد. مگی هم به تقلید از او چنین کرد. مثل دو سگ نگران زیرچشمی مراقب نولا بودند. لارز هم نگران بود، هر چند نمی دانست چه اتفاقی دارد می افتد. نولا بدون اینکه برگردد، به پیتر گفت: «مسخره بازی رو تموم کن.»
پیتر قاشقش را سفت چسبید و به پشت نولا خیره ماند.
پیتر فکر کرد از وقتی مشکل حل شده، حال همسرش هم رو به بهبودی گذاشته. فکر کرد که زمان برگرداندن لارز به خانه فرا رسیده است، اما می خواست نولا این را بگوید. در عوض، نولا در سر خیال هایی می پروراند.
در حالی که دیدش کم شده بود، گفت: «می خوام براش کیک درست کنم، با چند تا شمع روش مثل یه کیک تولد. هر چند بار بخواد، براش روی کیک شمع می ذارم تا فوتشون کنه. می تونه صد تا آرزو بکنه.»
رویش را برگرداند و جهت نگاهش را عوض کرد. دکتر برایش چند تایی قرص کلونوپین(۴۵) تجویز کرده بود. قصد داشت تا کریسمس قرص بخورد. فکر کرد: «اگه لارز دست از گریه کردن برداره، اگه مثل داستی بیاد و بهم بچسبه، اگه فقط پسر من باشه، تنها پسری که تا ابد مال خودمه، منم هر روز براش کیک درست می کنم.» درد و رنج های طولانی و مزمن مانع از این شده بود که نولا به پیتر بگوید بعد از مرگ داستی، قاعدگی اش موقتاً قطع شده و دکتر هم نتوانسته دلیلش را بگوید. پیتر متوجه این تغییر نشده بود. از طرفی هم، نولا همیشه در مورد این گونه مسائل پنهان کاری می کرد. امالین تنها کسی بود که از این موضوع خبردار شده بود. جای تعجب بود که نولا در گفتن این راز به امالین اعتماد کرده بود! با این فکر در قلبش سوزشی احساس کرد. نولا فکر می کرد که امالین لارز را به همین دلیل آنجا آورده است. امالین شرایطش را درک می کرد.
چون که خواهر ناتنی اش خیلی خوب درکش می کرد، ممکن بود از او رو برگرداند، ممکن بود از او بترسد و در مقابل امالین گارد دفاعی بگیرد.
***
پیتر سرانجام تصمیم گرفت که برود و لندروکس را پیدا کند. می توانست پیاده برود، تا آنجا نیم مایل بیشتر راه نبود. هوپ دنس سمت غرب بود. در شرق و شمال، منطقه اختصاصی سرخ پوست ها و شهرک سرخ پوست ها قرار داشت. در جنوب، جامعه کوچک و رو به انقراض پلوتو(۴۶)، که هنوز یک مدرسه در آن دایر بود، قرار داشت. مگی به آن مدرسه رفته بود و اگر این شرایط باقی می ماند، می خواستند لارز را هم به آن مدرسه بفرستند. پیتر در جاده اختصاصی خالی خانه آیرن ها ایستاد و موتور ماشین را خاموش کرد. خانه کوچک خاکستری کاملاً تاریک بود. تخته چندلایی نیمه ساخته و سکویی چوبی گوشه ای رها شده بود.
چادر تارپولینی از روی پایه های خمیده عرق خانه کنار رفته بود. یک دانه خوری پرنده، که از بطری شیر درست شده بود، یک جعبه پر از قوطی کنسرو روی زمین و چند تا اسباب بازی در گوشه و کنار حیاط دیده می شد. سگی که آن حوالی پرسه می زد حالا نبود. احتمالاً خانواده آیرن به دیدن اقوامشان در کانادا یا به دیدن دوست قدیمی شان، حکیمی به نام رَندل(۴۷)، برای انجام مراسم خانوادگی رفته بودند. پیتر از روی دوستی با لندروکس می دانست که سرخ پوست ها در چنین مواقعی مراسم مذهبی برگزار می کنند. نمی توانست نام آن مراسم را به خاطر بیاورد. پیتر علاقه مبهمی به کارهای سنتی ای که لندروکس انجام می داد داشت. آن ها با هم به ماهیگیری و شکار می رفتند. پیتر می دانست که لندروکس چقدر آدم محتاطی است، و برای همین، ارتکاب چنین خطایی، تیراندازی به داستی به جای گوزن، از جانب او غیرممکن به نظر می رسید. ماشینش را جلوی در خانه رها کرد. از پشت خانه لندروکس وارد جنگل شد.
مسیری را در پیش گرفت که او را به نقطه ای که داستی کشته شده بود می رساند. در راه، آن سگ را دید -موهای تنش کوتاه بود، ته رنگی از زنگار روی پوستش دیده می شد. سگ آرام ایستاده بود، انگار منتظر پیتر بود. سرش کمی از بدنش روشن تر بود. وقتی از پشت بوته ها بیرون آمد، گوش هایش سیخ شده بود. سگ بادقت وراندازش کرد. پیتر ایستاد، از خونسردی و آرامش سگ و اینکه چطور او را ورانداز می کرد جا خورده بود. وقتی یک قدم به جلو برداشت، سگ غیبش زد. هیچ صدایی شنیده نمی شد، انگار جنگل به آرامی حیوان را در خود فرو برده بود.
یک باد شدید شبانه و یک نمِ باران کوتاه بیشتر برگ های درختان را روی زمین انداخته بود. برگ های رنگارنگ و درخشان لایه لایه روی هم افتاده بود. نور صبحگاهی روی درخت غان سفید افتاده بود و روشنش کرده بود. همان طور که پیتر از میان انبوه درختان بلوط عبور می کرد، اطرافش تاریک و تاریک تر می شد. در نهایت، جایی که آن روز لندروکس ایستاده بود، متوقف شد، درست روبه روی جایی که حتماً آن گوزن ایستاده بود. دقیقاً مابین آن ها درختی بود که مگی قبلاً در مورد بالا رفتن از آن برایش گفته بود. پیتر باور نمی کرد که بچه هایش برای بازی تا این حد به اعماق جنگل رفته باشند و این قدر از خانه دور شده باشند. اما بالا رفتن از درختی با آن شاخه های نزدیک به زمین و تنه خمیده وسوسه انگیز بود. اثر گلوله روی یک درخت دیده می شد. جلوتر رفت و دستش را روی شاخه نوک تیزشده و سوزن مانند درخت کشید. بعد پایش در چاله ای روی زمین، زیر درخت، فرو رفت و با زانو نقش بر زمین شد. دست هایش را روی زمین گذاشت. دورتادورش، زمین تکه تکه و لگدمال بود. پیتر به پشت دراز کشید و به آسمان خیره شد، با خود استدلال کرد که حتماً داستی قبل از اینکه بمیرد، از این درخت بالا رفته بود -حتماً روی یکی از این شاخه ها نشسته بود. حتماً گوزن نر بزرگ را دیده بود و وقتی لندروکس شلیک کرده بود از جا پریده بود و روی زمین افتاده بود. پیتر اظهارات لندروکس را خوانده بود و حالا می دید که همه چیز با گفته های او جور درمی آید.
حالا، او روی زمینی نشسته بود که آنجا جان داستی از تنش به در شده بود. چشمانش را بست و به آواز جنگلِ پیرامونش دل سپرد. آواز یک چرخ ریسک آمریکایی، مرغ سنگی در دوردست و قارقار کلاغی آن سوتر به گوش می رسید. حال، صدای خودش را می شنید، داشت گریه می کرد. بعد، صدای خش خش برگ ها و رقص برگ های سوزنی کاج ها در باد بلند شد. بوی علف تازه، تنباکو و کینیک کینیک(۴۸) روح نواز بود. قبلاً لندروکس هم آنجا آمده بود.
***
لندروکس حالا مشغول کاری بود که هر دو هفته یک بار انجام می داد. داشت به مادر امالین کمک می کرد. او قبل از اینکه مادرزنش شود، معلم محبوبش بود. در حقیقت، آن زن نجاتش داده بود، درست همان طور که انسان های دیگری را در طول دوران خدمتش نجات داده بود. او در لیست مشتریان لندروکس قرار نداشت، اما لندروکس به هر حال کمکش می کرد. لندروکس به آپارتمان مادرزنش، واقع در آسایشگاه الدرز لاج(۴۹) آمده بود، یک ساختمان آجری بزرگ که اگر از بالا از داخل هواپیما نگاهش می کردی، به شکل یک مرغ تندر دیده می شد. مادر امالین در قسمت پشتی ساختمان (دم پرنده) زندگی می کرد. هیچ کس او را مادربزرگ، کوکام(۵۰) یا خاله صدا نمی کرد. اسم کوچکش لارز بود، اما با این نام هم صدایش نمی زدند. همه او را به اسم معلمی اش، یعنی خانم پیس، صدا می زدند.
چندین نسل از دانش آموزان، خانم پیس را به عنوان معلمشان دوست داشتند و هیچ بدی ای از او ندیده بودند، با این حال خانم پیس ادعا می کرد که این قدرها هم که دیگران از او تعریف می کنند خوب نبوده. او گذشته پرماجرایی داشت که دوست داشت درباره اش حرف بزند، هر چند در نهایت، به خاطرات پدر امالین، بیلی(۵۱) پیس، وفادار مانده بود. حتی محترمانه گفته می شد که خانم پیس سعی کرده بود خود را در قبر پدر امالین بیندازد. در واقع، جسد بیلی را سوزانده بودند، اما کسی این را به خاطر نمی آورد. بیلی پیس پدر نولا هم بود. هیچ کس دقیقاً نمی دانست که او واقعاً چند همسر داشت یا چند دهه قبل چه اتفاقی در مجتمع مسکونی فرقه ای اش رخ داده بود. فرزندان و حالا نوه های بیلی مدام زیاد می شدند و معمولاً آمار جمعیت قبیله را بالا می بردند.
خانم پیس در گذشته، زنی زیبا با موهای ابریشمی بلند و قهوه ای رنگ بود و چهره ای مغموم داشت. حالا، موهایش همچنان بلند و ابریشمی اما سفید بود و چهره اش هنوز زیبا، اما برخلاف گذشته، شاد به نظر می رسید. او مثل بسیاری از دوستانش، موهایش را کوتاه یا فر نمی کرد، بلکه با یک روبان باریک می بستشان. هر روز یک جفت گوشواره مهره ای جدید به گوش می کرد -امروز گوشواره هایی به رنگ آبی آسمانی با مرکز پرتقالی رنگ به گوش داشت. ساختن گوشواره و کشیدن سیگار برگ، پس از بازنشستگی و بازگشت به منطقه سرخ پوست ها، تنها سرگرمی هایش بودند. می گفت گوشواره ساختن آرامش می کند. ذره بین پایه دارش روی میز بود، برای همین خوب نمی توانست ببیند. وقتی سرش را بلند کرد و به لندروکس نگاه کرد، عینک ضخیمش، علاوه بر هاله ای که همیشه دور سرش بود، چهره ای روحانی و ماورایی بهش داده بود.
وقتی با سر اشاره کرد، لندروکس وارد شد و او را در آغوش گرفت. بدون اینکه حرفی بزنند، در آغوش هم ایستادند. بعد، یک گام عقب رفتند. خانم پیس در حالی که کف دست هایش رو به بالا بود، درازشان کرد.
لندروکس دم در پوتینش را درآورد. خانم پیس داشت برای چای، آب جوش درست می کرد. لندروکس گوشی پزشکی و بازوبند فشارسنج را درآورد، اما خانم پیس گفت آن ها را کنار بگذارد. احساس می کرد حالش خوب است. در اتاقش یک ماشین قالی شویی وجود داشت و نیمی از آپارتمانش با پارچه طلایی دودی ای فرش شده بود که لندروکس باید آن قسمت را تمیز می کرد. آن لحظه، ماشین و ظرف صابون را بیرون در گذاشت. لارز هنوز گاه و بی گاه دچار حمله می شد، اما درد مزمنش بعد از مرگ بیلی پیس تقریباً از بین رفته بود. در طول این سال ها به درد عصبی، میگرنِ تمام بدن، پوکی استخوان، مشکلات ستون فقرات، سل پوستی، سیاتیک، سرطان استخوان و اختلال توهم قطع عضو، هر چند همه اعضای بدنش سالم بود، مبتلا شده و بعد خودبه خود خوب شده بود. قطر پرونده پزشکی اش سی سانتی می شد. البته می دانست که چرا دردهایش آن زمان رهایش کرده بودند و حالا به ندرت عود می کردند. بیلی بی رحم، خودخواه و باهوش بود. عشقش هیچ فرقی با نفرت نداشت و هر دو باری بودند بر شانه های لارز. گهگاه هنوز طعنه هایش از دنیای ارواح سراغ لارز می آمدند. مردم فکر می کردند او به یاد و خاطره بیلی وفادار است. چون بیلی پیس را دوست می داشت، اجازه می داد مردم هر چه می خواهند بگویند. در واقع، بیلی هر چه را لازم بود درباره مردها بداند یادش داده بود. برای همین، به آموزش بیشتری نیاز نداشت.
لندروکس، به عنوان مردی که به داستان غم انگیز این معلم عاشق پیشه باور داشت، مطمئن بود که لارز شجاعانه در این دنیا زندگی کرده است. امروز، لندروکس با نگرانی متوجه شده بود که صورت لارز تکیده و بی فروغ شده و لارز سعی کرد روی صندلی تاشوی خود بنشیند. شاید لارز به خاطر کاری که او کرده بود دوباره دچار افسردگی شده بود.
لارز گفت: «نگران من نباش. کنار اومدن با این موضوع خیلی زمان می بره، درسته؟ تو پسر خوبی هستی که توی چنین موقعیتی اومدی به من سر بزنی، تا بهم کمک کنی.»
لندروکس گفت: «نمی تونستم فقط بشینم و دست روی دست بذارم. این من رو دیوونه می کنه.» و سعی کرد راضی اش کند تا یکی دو عدد قرص آرام بخش بخورد.
لارز از پشت لنزهای ضخیم عینکش نگاهش می کرد. از پشت آن لنزها انگار چشم هایش داشتند شنا می کردند.
لندروکس پرسید: «می خواستی فرشت رو بشوری؟» و این جمله به نظرش مضحک یا شاید رقت انگیز رسید، اما لارز ناشیگری اش را اصلاح کرد.
«فوق العاده از این کار لذت می برم، شروع کن.»
لندروکس چایش را نوشید و دستگاه را داخل آورد.
لندروکس صندلی راحتی، قفسه مجله ها، تلویزیون و میز تلویزیون را از روی فرش کنار کشید. داخل مخزنش آب ریخت، صابون را با آب مخلوط کرد و دست به کار شد. از دستگاه صدای خرخر و قل قل شنیده می شد. دستگاه را عقب و جلو می برد. صدا آرام و خواب آور بود. خانم پیس، با اطمینان کامل و خوشحالی، در حالی که لبخند به لب داشت، چشمانش را بست. وقتی کار لندروکس تمام شد، فوراً چشم هایش را باز کرد و از جا بلند شد تا دور لبه های فرش خیس چرخی بزند. لندروکس دستگاه را کنار گذاشت و نشست تا کیک قهوه و زالزالکی را که خانم پیس برایش گذاشته بود بخورد. بعد، خانم پیس تلفنش را جواب داد و گفت که باید به دیدن الکا(۵۲) برود تا کمکش کند قطره چشمش را بریزد. وقتی به سمت دیگر هال می رفت، دمپایی هایش کلی سر و صدا به راه انداختند.
وقتی که در بسته شد، لندروکس داخل حمام شد. مثل همیشه، سراغ قفسه داروهای لارز رفت تا مطمئن شود که داروهایش کامل هستند و تاریخ مصرفشان نگذشته است. دو قلم از داروهایش تقریباً تمام شده بود، آن دو بطری را روی میز گذاشت. وقتی لارز برگشت، لندروکس به او گفت که به داروخانه بیمارستان می رود تا آن دو بطری را دوباره پر کند.
لارز گفت: «قبل از اینکه بری، بیا یه نگاهی به اینجا بنداز.»
درِ کمدش را باز کرد. داخل کمد پر بود از گواهینامه ها، گزارش های قدیمی مدرسه، شعرهای بریده شده از جاهای مختلف و دسته نامه های قدیمی که موقع جست وجوی لارز اول نوشته شده بودند. امالین به لارز اول می گفت: «جامعه تاریخی.» حالا، حداقل اسنو تمام عکس هایش را یک جا داخل آلبومی جمع کرده بود. خانم پیس قوطی کنسرو بزرگ سیاه و کهنه ای را از روی طاقچه نزدیک به زمین برداشت. روی قوطی کنسرو چند گل رز پژمرده نقاشی شده بود. مردم معمولاً به خاطر اسمش چیزهایی با تصویر گل رز به او هدیه می دادند و احتمالاً همین قضیه در مورد مادرش هم صدق می کرد، چون این قوطی کنسرو خیلی قدیمی به نظر می رسید. خانم پیس کاغذهایی با اندازه های مختلف را در آن قوطی گذاشته بود -کاغذهایی مثل کلمات قصار، بریده های روزنامه، عکس، گزارش هایی درباره سگ ها و دست نوشته های خودش. دیدن آن نوشته های خوش خط و اسم لارز پیس که با خط خوشی نوشته شده بود لندروکس را به یاد خاطرات دوران کودکی امالین انداخت.
لندروکس گفت: «به چی نگاه می کنی؟»
لارز شعری را به دستش داد -نسخه ای از شعر شکست ناپذیر(۵۳) بود. چندین نسل از دانش آموزانش آن قطعه شعر را حفظ کرده بودند.
خانم پیس گفت: «نگهش دار.»
لندروکس گفت: «هنوز به خاطر دارمش. آری، این است چنگال پلید زندگی که مرا طعمه حوادث ناگوار خویش ساخته.»
«چنگال بی رحم.»
نگاه لندروکس به قطعه کاغذ خط دار جداشده ای از یک دفتر تحریر بیگ چیف(۵۴) افتاد. کاغذ با کلماتی که او نوشته بود پر شده بود، اما به یاد نمی آورد که هرگز آن را نوشته باشد. «فرار نخواهم کرد.» این جمله ای بود که بارها و بارها روی آن کاغذ نوشته شده بود.
خانم پیس گفت: «مجبورت کردم ده صفحه از این بنویسی، اما فقط همین یه صفحه رو نگه داشتم.»
بعد، دست کوچک و ظریفش را روی شانه لندروکس گذاشت. گرما به سرعت از سرانگشتانش به بدن لندروکس سرایت کرد.
لندروکس گفت: «فرار نخواهم کرد.» بعد دست در دست هم روی کاناپه نشستند.
لندروکس، قبل از رفتنش، دو بطری پلاستیکی را به خانم پیس داد، و او هم تعدادشان را با صدای بلند پشت خط تلفن داروخانه اعلام کرد. بعد، بطری ها را به لندروکس داد تا به قفسه داروها برگرداند. می دانست که لندروکس اهمیتی به این قرص ها نمی دهد. و این هم درست بود که مدتی بود که از آن قرص های دیگر هم استفاده نمی کرد. برخلاف بسیاری از دوستانش، خانم پیس حساب قرص های داخل بطری هایش را داشت. سالمندان مخازن سهل الوصولی از دارو بودند.
لندروکس برای حمل ستون های چادر و عدل های علوفه خشک، به وانت پیکاپ نیاز داشت. البته جز اینکه کمی خرت و پرت با آن جابه جا کند یا مرد بودنش را ثابت کند، معمولاً احتیاج دیگری به آن نداشت. اما امالین را وادار می کرد برای رفتن به محل کارش از وانت استفاده کند، چون ایمن تر بود، و خودش پشت تویوتا کرولای جادویی می نشست، ماشینی که مرگ نداشت. وقتی که مادر امالین به آسایشگاه سالمندان رفت، کرولا به آن ها به ارث رسید. به جز تعمیرات جزئی، که لندروکس از پسش برمی آمد، این ماشین هیچ وقت خراب نمی شد. در مقایسه با سایر ماشین هایی که در طول عمرش داشت، این یکی ظاهراً به شکل مرموزی قابل اطمینان بود. ماشین خاکستری رنگ و رو رفته ای بود و صندلی هایی کهنه ای داشت که لایه ابر درونشان به هم فشرده شده بود. لندروکس نمی توانست صندلی راننده را به قدر کافی به عقب هل دهد تا جا برای پاهای بلندش باز شود، اما رانندگی با آن را دوست داشت. به خصوص بعد از اینکه اولین برف سال می بارید، وقتی که تایرهای یخ شکن را می بست، از اینکه در کوره راه های اطراف با ماشین تاب بخورد تا به مشتری هایش سری بزند، لذت می برد.
اوتی پلام(۵۵)، که یکی از پاهایش را در اثر دیابت از دست داده بود، همراه با همسرش، باپتیست(۵۶)، چند مایل دورتر از شهر، در منطقه پرطرف دار دریاچه، زندگی می کرد. باپ نمی خواست همسرش در مرکز توانبخشی بستری شود، برای همین، لندروکس به خانه شان می آمد تا تمام کارهای اوتی اعم از فیزیوتراپی، استحمام، توالت، شمارش قرص ها، تزریقات، خوراک، اصلاح موی بینی و گوش، کوتاه کردن ناخن ها و ماساژ را انجام دهد و کمی هم دوتایی در مورد شایعات صحبت کنند. او همچنین اوتی را با ماشینش برای انجام دیالیز می برد و تا پایان دیالیز کنارش می ماند.
وقتی لندروکس به آرامی در خانه را زد، باپ در را باز کرد.
باپ گفت: «نمی دونستم می آی یا نه.»
لندروکس گفت: «جریان زندگی به خاطر هیچی متوقف نمی شه، حتی با کاری که من کردم.» و طوری با تمام وجود حرف زد که باعث شد باپ باور کند و آرام شود. باپ لندروکس را به اتاق اوتی بود.
«اوتی، لندروکس اومده!»
باپ اتاق را ترک نکرد، در حالی که قبلاً معمولاً وقتی لندروکس کارهای اوتی را انجام می داد، او می رفت پی کارهای خودش و آن دو را با هم تنها می گذاشت. لندروکس می دانست که آن دو با هم درباره او بحث کرده اند و حالا باپ در اتاق مانده بود تا بتواند بعداً درباره رفتار لندروکس و علائمی که نشان داده بود با بستگانش صحبت کند. امالین گفته بود که بازگشت مجدد لندروکس به کارش سخت خواهد بود. این ماجرا تا آخر عمر دست از سرش برنمی داشت و باید با آن زندگی می کرد. لندروکس نمی توانست این وضعیت را تغییر دهد. و امالین گفته بود، حتی لارز هم نمی تواند این وضعیت را تغییر دهد.
اما لاندروکس می دانست که این حرف چندان هم درست نیست، چون لارز قبلاً آن وضعیت را تغییر داده بود.
اوتی گفت: «اوه، خوشحالم که اومدی.» در چهره معصوم و آفتاب سوخته اش که از شدت درد و رنجِ بیماری شکسته و رنجور شده بود، شادی موج می زد. اوتی قبلاً کشتی گیر قدرتمندی بود، برای همین حالا بدنش چندان ضعیف نشده بود. وزنش مانند چربی بدن فُک دریایی باعث شده بود تا همچنان قوی و شیک به نظر برسد. بیشتر اعضای خانواده اش به محض ظهور عوارض دیابت، فوت کرده بودند.
لندروکس گفت: «داشتم به باپ می گفتم که زندگی هیچ وقت متوقف نمی شه و همیشه در جریانه.»
اوتی گفت: «تا خودش نخواد وا نمی ایسته. چند روز پیش سعی کردم خودم برم دست به آب. باورت نمی شه تقریباً افتادم روی چهارپایه لعنتی.»
باپ گفت: «وای خدای من، اوتی!»
لندروکس در حالی که ویلچر اوتی را به انتهای راهروی کوتاه می برد، گفت: «بیا یه بار دیگه امتحان کنیم.»
قبیله هزینه ساخت حمام مخصوص معلولین را داده بود و اوتی یک صندلی دوش دار داشت. بعد از اینکه لندروکس، اوتی را روی صندلی نشاند، پشتش را لیف کشید و با شیلنگ شست. لای در کمی باز شد. دست باپ با یک دست لباس تمیز داخل حمام شد. وقتی به آشپزخانه رفتند، آنجا کلوچه زغال اخته ای با عصاره افرا، که با آرد و تخم مرغ پخته شده، در انتظارشان بود. لندروکس می توانست مزه آشنای تخم مرغ خشک شده شیمیایی و آسپارتام روی افرا را حس کند. این طعم را دوست داشت.
باپ کمی از میز فاصله گرفت و گفت: «خب، بچه ها چطور با این قضیه کنار می آن؟» او زن کوتاه قد و نیرومندی بود که هنوز نسبت به زنان دیگر حسود بود و هر طوری بود اجازه نمی داد که به اوتی نزدیک شوند. هر روز برای اوتی آرایش می کرد. هر روز از یک رنگ به خصوص برای سایه زدن به چشم هایش استفاده می کرد. سه شنبه ها نوبت سایه صورتی بود. موهایش را پشت سرش جمع می کرد و با کش مو گوجه ای می بست و چتری های پرپشت روی ابروهای نازکش را با تافت ثابت نگاه می داشت. ناخن هایش را با لاک صورتی کم رنگ آرایش می کرد. با یک انگشت به لب هایش ضربه ای زد.
باپ گفت: «شاید نباید چیزی می گفتم. دهنم رو ببندم؟»
لندروکس گفت: «نه»
امالین دختردایی باپ بود.
لندروکس گفت: «تو جزئی از خانواده ای.»
باپ گفت: «امالین واقعاً قویه.»
لندروکس گفت: «آره، واقعاً قویه.» سرش شروع کرد به سوت کشیدن. «می دونین؟ وقتی خانواده هامون بهتر بشن، وقتی حالشون خوب تر بشه، می خوام یه صندوق خیریه راه بندازم.»
باپ و اوتی محتاطانه سرشان را به نشانه تایید تکان دادند، انگار که از آن ها هم دعوت به همکاری شده بود.
باپ گفت: «این روزها هر کی رو می بینی داره صندوق می زنه.»
اوتی گفت: «منم. می دونم که الان وقت خوبی واسه این حرف ها نیست. اما وقتی مُردم، می خوام سرمایه ام صرف تولید کفش پاشنه بلند واسه خانم های منطقه بشه. وقتی باپی واسه من شیک می کنه و اطوار می ریزه، واقعاً خوشم می آد. دوست دارم زن های بیشتری رو ببینم که وقتی راه می رن، تق تق راه می ندازن و تحریکم می کنن.»
باپ دست اوتی را در دست گرفت.
«عروسک کوچولوی من! تو نیازی به صندوق خیریه نداری. تو قرار نیست بمیری.»
اوتی گفت: «آره، مگه ذره ذره.»
لندروکس گفت: «لعنت به دیابت.»
باپ گفت: «باید اوتی رو برای وقت دیالیزش آماده کنیم. باید قندش رو چک کنی.»
اوتی گفت: «قبلاً چک شده.»
با دانستن اینکه کربوهیدرات خیلی سریع قند خون اوتی را بالا می برد، فارغ از اینکه باپ چقدر آسپارتام در کیکش ریخته، لندروکس نگفت که به محض بوییدن پنکیک، قند خون اوتی را چک کرده است. لندروکس گاهی فکر می کرد که در مورد مصرف آن آسپارتام لعنتی دچار توهم شده اند. لندروکس و اوتی سوار ماشین شدند، ویلچر را بستند و داخل صندوق عقب ماشین گذاشتند، تازه بعد از تمام این ها بود که لندروکس متوجه شد بدون جواب دادن به سوال باپ، که چطور خانواده اش با این قضیه کنار می آید، از دستش فرار کرده. اوتی مسیر گفت وگو را به بحث درباره صندوق خیریه تولید کفش پاشنه بلند بعد از فوتش منحرف کرده بود.
لندروکس به اوتی گفت: «ممنونم.»
اوتی گفت: «برای چی؟»
«نمی دونستم به باپ چی بگم. اینکه چی کار داریم می کنیم. ما هنوز توی مرحله ای هستیم که از خواب بیدار شدیم و یادمون اومده که خوابمون می آد و می خوایم دوباره بخوابیم.»
«فکر نکنم باز بری شکار.»
«تفنگم رو سوزوندم. خب، بخش زیادی ش ممکنه سوخته باشه.»
«این کارها هیچ دردی ازت دوا نمی کنه، داداش. حالا کی قراره پروتئین زن و بچه ات رو که واسه رشد و سلامتی لازم دارن، تهیه کنه؟»
«تله می ذاریم، با گوشت گاومیش سر می کنیم.»
«این ها که واسه من خوب ان. حاضرم با چند تا از اون قرص هایی که دوست داری تاختشون بزنم.»
لندروکس جوابی نداد.
اوتی ادامه داد: «اما دلم واسه گوشت اون گوزن هایی که می زدی تنگ می شه. هر چند بعید می دونم بتونی از خیرش بگذری. بازم می ری سراغش.»
لندروکس گفت: «بارها و بارها، شاید بعداً باهات معامله کنم. به این آشغال ها هم احتیاجی ندارم.»
اما احتیاج داشت، بیشتر از همیشه.
***
فروشگاه هات بارِ داخل پمپ بنزین وایتی(۵۷) بال نیمه سرخ شده، سنگدان، کتف سوخاری مرغ و پیتزا می فروخت. رومئو پویت(۵۸)، لندروکس را دید که از کنار پمپ بنزین رد شد و پشت علف های هرز پارک کرد. رومئو مردی لاغراندام با چشمانی نزدیک به هم و نافذ بود که وقتی با پاهای زخمی اش راه می رفت، می لنگید. بازوی راستش همیشه نزدیک تنه اش بود، چون از بس از جاهای مختلف شکسته بود دیگر نمی شد به هم وصلش کرد. وضعیت پای راستش هم همین طور بود، ولی هنوز می توانست تند راه برود. با تصور اینکه لندروکس داخل فروشگاه می شود تا ناهارش را بخورد، رومئو شیلنگ بلند و ظرف پلاستیکی ضدحریق قرمزش را چنگ زد و راهی شد. تلوتلوخوران به سمت ماشین لندروکس رفت، روی ماشین خم شد و بعد تجهیزاتش را پهن کرد. رومئو، که از بس تمرین کرده بود حسابی ماهر شده بود، در یک چشم به هم زدن، بنزین را با لوله لاستیکی، از باک ماشین داخل ظرفش کشید.
لندروکس با یک جعبه مقوایی کوچک از فروشگاه خارج شد. وقتی رومئو را دید مسیر نگاهش را عوض کرد و خودش را به آن راه زد. علت نفرت آن ها از یکدیگر به پایان وحشیانه رابطه شان برمی گشت. آن دو در مدرسه شبانه روزی با هم بودند. و بعدها رومئو سعی کرده بود لندروکس را در خواب بکشد. تازه وارد بیست سالگی شده بودند، درست همان زمانی که لندروکس یک شبه صاحب کلی پول شده بود. از آنجایی که پول علت اصلی هر فسادی بود، رومئو از اینکه لندروکس هنوز کینه آن چاقوکشی ناشیانه را به دل داشت -و نمی توانست از او پول بگیرد- ناراحت بود. اما حداقل این روزها رومئو دیگر خیلی پیگیر اخبار زندگی دوست دوران مدرسه اش نبود.
رومئو هر طوری بود، حداقل در ظاهر، با قضیه دزدیده شدن عشق اولش، امالین، توسط لندروکس کنار آمده بود، هر چند بعید هم می دانست که اصلاً امالین او را دوست داشته باشد. رومئو ناخواسته با این قضیه هم که لندروکس و امالین بی هیچ سوالی پسرش، هالیس، را به فرزندی قبول و خیلی خوب تربیتش کرده بودند کنار آمده بود. رومئو به خود می گفت آن ها خیلی خوب با آن پسر کنار آمده اند، چون هالیس یک پسر درجه یک بوده. با این حال، باید می پذیرفت که بزرگ کردن یک بچه هزینه زیادی داشت. به هر حال، این روزها مسئله اصلی این بود که رومئو فقط از لندروکس می خواست تا همه چیز را برابر تقسیم کند. به عنوان یک مددکار خصوصی خوش نام در بیمارستان، یقیناً لندروکس به راحتی به مُسکن های زیادی دسترسی داشت. چرا نباید دوست قدیمی اش را کمی خوشحال تر کند؟ از درد و رنجش بکاهد؟ بله، رومئو نسخه خودش را داشت، اما فقط که به اُکسی کونتین نیاز نداشت و گاهی اوقات مجبور می شد مقداری از داروهای سبک ترش را بفروشد تا پول یک داروی واقعاً خوب، مثل فنتانیل، را به دست بیاورد. تمام تلاشش را کرده بود تا یک تکه زمین بخرد.
لندروکس به سمت ماشینش به راه افتاد.
رومئو همان طور که به بنزینی که در لوله جریان داشت خیره شده بود، گفت: «به به، چه عجب از این طرف ها.»
لندروکس از اینکه می دید هم کلاسی قدیمی اش بنزینش را می دزدد ناراحت شد. از مدت ها پیش فهمیده بود که هر بلایی که رومئو یا هر کس دیگر به سرش می آورد، نتیجه کارهایی است که در روزهای جهنمی اش کرده است. برای همین، چیزی نگفت جز: «باید برم، کراکت های پنیری م داره سرد می شه.»
رومئو چهره در هم کشید و گفت: «کراکت پنیری؟»
لندروکس گفت: «آره، واسه بچه هاست.»
رومئو با حالتی که انگار چیز عجیب و شگفت آوری شنیده باشد، گفت: «اوووه.» بعد، سریع سرش برگرداند و با تمرکز زیاد نازل شیلنگ را به آرامی درآورد.
با بی حوصلگی، نازل شیلنگ را روی باک گذاشت و گفت: «چیزی واسه من نداری، رفیق قدیمی؟» بعد، در ظرف پلاستیکی قرمزرنگ را بست و درپوش باک ماشین لندروکس را سر جایش گذاشت. دقت کرد که در باک بسته شده باشد.
لندروکس گفت: «نه.»
رومئو گفت: «خب، کار من اینجا دیگه تمومه.»
وقتی که ظرف قرمز حاوی بنزین را برمی داشت، با دست، وداع گستاخانه و تحریک آمیزی با لندروکس کرد و بعد به سوی جاده ای، که او را به ماشین و باک خالی اش می رساند، به راه افتاد.
بعد، به عقب برگشت و فریاد زد: «سلام من رو به امالین برسون.»
لندروکس از گوشه چشمش نگاه تندی به او انداخت و کراکت های پنیری را روی سقف ماشینش گذاشت. همین که سوار ماشین شد، طرز وداع رومئو خاطراتی را به یادش آورد. خاطرات زیادی برای یادآوری وجود داشت، ولی چاقویی که رومئو در آرنج و بعد عضله دو سر بازویش فرو کرده بود، زخم آشکاری به جا گذاشته بود. عجیب این بود که وقتی رومئو می خواست چاقویش را در تن او فرو کند، او در خواب غلت زده بود و دستش را دراز کرده بود تا بینی اش را بخاراند. لندروکس به قدری در افکارش غرق بود که یادش رفت جعبه کراکت را از روی سقف ماشین بردارد. به سمت رومئو، که داشت باکش را با بنزین پر می کرد، به راه افتاد. وقتی که سر پیچ پیچید، جعبه کراکت پنیری از سقف ماشینش سُر خورد و روی کاپوت ماشین رومئو افتاد. رومئو وقتی باکش را پر کرد، سراغ جعبه کراکت ها رفت و یک کراکت پنیری برداشت. فقط یک گاز زد -کراکت های پنیری سرد و ماسیده بودند. به سمت هات بار رفت. داخل شد و شروع کرد به اعتراض.
دختر پشت باجه فروش گفت: «براتون گرمشون می کنم.»
رومئو گفت: «ترجیح می دم پولم رو پس بگیرم.»
***
بعد از آن هفته های ابتدایی، لارز سعی می کرد تا حداقل در حضور نولا جلوی گریه اش را بگیرد. مگی یک بار دیگر واقعیت و دلیل بودنش در خانه شان را برایش گفته بود. البته قبلاً هم والدینش توجیهش کرده بودند، اما هنوز ملتفت نشده بود. انگار باید بارها و بارها آن را می شنید.
مگی گفت: «تو حتی معنی مُرده رو نمی دونی.»
لارز گفت: «آدم وقتی می میره، دیگه تکون نمی خوره.»
«نه، آدم وقتی می میره، دیگه نفس نمی کشه.»
«نفس کشیدن یه جور تکون خوردنه دیگه!»
«بیا بریم بیرون تا یکی رو بکشم تا خودت از نزدیک ببینی.»
«چی رو می خوای بکشی؟»
بعد، از پنجره به بیرون نگاه کردند.
مگی با دست به سگی اشاره کرد و گفت: «اون رو.»
سگ، گوشه حیاط زیر آفتاب، برای خودش لم داده بود. همان سگی بود که خانواده لارز بزرگش کرده بودند. لارز نگفت که آن را می شناسد، اما گفت: «باید آدم بدجنسی باشی. هیچ کس بی دلیل نمی ره یه سگ رو بکشه.»
«پدرت رفت و برادر من رو بی دلیل کشت.»
«اون یه تصادف بود.»
«جفتش یکیه.»
چشم های لارز پر از اشک شد و مگی هم به گریه افتاد. بدبختی و بلا دست از سر مگی برنمی داشت. داستی به خوابش آمده بود و یک سگ اسباب بازی نشانش داده بود. حالا که خوب فکر می کرد، به یاد می آورد که شبیه همین سگ نارنجی نشسته در حیاط بود. برگشت تا سگ را ورانداز کند، اما سگ غیبش زده بود. فکری به سرش زد. می توانست چیزی از لارز بخواهد. می توانست از او بخواهد تا کمکش کند.
«باشه، پخمه کوچولو.»
«این طوری صدام نزن.»
«به شرطی دیگه بهت پخمه نمی گم که کاری کنی که مامانم همیشه مثل الان خوب بمونه و دیگه بد نشه. اگه بتونی این کار رو بکنی، فکر کنم بیان ازت فیلم بسازن.»
«چی کار باید کنم؟»
«برای اینکه همیشه خوب باشه؟»
لارز سرش را به علامت تایید تکان داد. مگی به لارز گفت که از مادرش بپرسد دوست دارد پاهایش را بمالد یا نه. اما ظاهراً لارز گیج شده بود.
مگی گفت: «هر کاری که بهت می گه انجام بده. از کیک هاش بخور و بغلش کن.»
لارز منتظر بود تا نولا ازش بخواهد کاری کند. چند ساعت بعد، نولا گفت که لارز باید او را مامانْ نولا صدا کند.
«چشم، مامان.»
«بغلم می کنی؟»
لارز بغلش کرد.
نولا موهای لارز را از جلوی صورتش کنار زد و به چشمانش زل زد. گل از گل نولا شکفت و لپ هایش گل انداخت. به قدری خوشحال شد که می خواست فریاد بزند.
نولا پرسید: «غذای دلخواهت چیه؟»
«کیک؟»
نولا گفت برایش یک عالمه کیک درست می کند. وقتی لارز بازوهایش را دور گردن نولا حلقه کرد، توانست استخوان های نولا را، که از زیر پوستش بیرون زده بود، احساس کند.
لارز گفت: «خیلی لاغر هستی.»
نولا گفت: «آره، می تونی استخون هام رو حس کنی.»
لارز بااحتیاط پرسید: «نکنه تو جادوگر هالووینی؟»
نولا گفت: «من نه، اما مادرم جادوگر بود. دوست ندارم مثل مادرم باشم.»
لارز سرش را روی سینه نولا گذاشت تا مطمئن شود قلبش می زند. تیزی استخوان ترقوه اش به شقیقه لارز فشار می آورد.
استخوانی. لارز به این فکر کرد که نولا لاغر و استخوانی است. به یاد پدرش افتاد که هر وقت می خواست مادرش را دست بیندازد، به او می گفت: «داری استخونی می شی!» حرف های مادربزرگش را به یاد آورد که از همین کلمه در مورد خواهرش، اسنو، استفاده کرده بود: «نمی خوای که مثل مادرت لاغر و استخونی بشی؟»
او در دنیای زنان استخوانی فرود آمده بود، حتی مگی با آن پاهای لاغر و درازش استخوانی بود. البته چیزی در این باره به زبان نیاورده بود. حتی نگفته بود که مگی مادرش را شیطان می نامد. چیزی متوقفش کرد. نمی دانست چرا دیگر هر چیزی که به ذهنش می رسد را به زبان نمی آورد. مثل این بود که دهانش صافی کوچکی داشت که فقط به کلمات خوشایند اجازه عبور می داد.
***

در جنگل، میان لایه نازک و کم جان برف، لندروکس از دور، سه درخت صنوبر کوچک مناسب برای تزیین شب کریسمس دید. از همان جا برگشت. او برای چک کردن تله ها آمده بود، نه برای پیدا کردن درخت کریسمس. اما وقتی آن ها را دید، به فکر فرو رفت.
امالین گفت: «خب، باشه. باید واسه کریسمس آماده بشیم.»
اسنو گفت: «من یه درخت با لامپ های سفید می خوام.»
ژوزت گفت: «بیا بریم ریسه های رنگی رو بیاریم. آخه، لامپ های سفید زیادی تکراری و بی روح ان.»
اسنو گفت: «دوست دارم همه چیز یه شکل و یه رنگ باشه. اینجا همه چیز درهم و برهمه.»
امالین گفت: «آهای مراقب حرف زدنت باش.»
اسنو گفت: «دلخور نشو مامان، اما یه درخت کریسمس با ریسه های سفید خیلی خوشگل می شه.»
امالین گفت: «پس بیاین بریم دو تا درخت ببُریم.»
اسنو گفت: «واقعاً؟ الان جدی هستی دیگه؟»
امالین گفت: «آره، اما درخت های کوچیک رو می بریم.»
در پایانِ روز، دو درخت کوچک کُنج اتاق نشیمن برپا شد که هر کدام را یکی از خواهرها تزیین کرده بود. برای اولین بار، امالین کوچک ترین کاری برای تزیین درخت ها نکرده بود -این بار دخترها با هم رقابت کرده بودند. آن ها با پولک، روبان، سکه، پارچه های رنگارنگ مراسم جشنِ پاوواو(۷۵) و خمیرِ بازی لارز تزیینات زیبایی درست کردند. هرگز هدایایشان را با کاغذ کادو نمی پوشاندند، بلکه برای این کار از مجلات، روزنامه های رنگی و ساک خرید استفاده می کردند. با این حال، ناگهان همه چیز متوقف شد و دخترها زدند زیر گریه. کوچی نگاهش را به اطراف چرخاند و به دخترها چشم غره رفت و بعد، با عصبانیت از جا بلند شد و با قدم های بلند از اتاق خارج شد. هالیس با تدبیری استراتژیک به اتاقِ پسرها جست زد. لندروکس زودتر از همیشه سر کار رفت و امالین هم از بهم زدن خورشت دست کشید. همه این ها به خاطر نبودِ لارز بود.
از وقتی که لندروکس و امالین کارشان را برای بچه ها توضیح داده بودند، این اتفاق عیناً هفته ای یکی دو بار رخ می داد.
هالیس در اتاق خواب پسرها، دو شاخه تشک بادی اش را به پریز زد و درجه اش را چرخاند تا تشک باد شود. برای یکی دو دقیقه، صدای بلند و گوش خراش ناشی از باد شدن تشک مانع از شنیده شدن صدای گریه دخترها شد. وقتی تشک به اندازه کافی متورم و راحت شد، هالیس به پشت رویش دراز کشید و چشمانش را بست.
هیچ صدایی نمی آمد. سکوت همه جا را پر کرده بود.
هالیس می دانست که پدر واقعی اش، رومئو، چند سال قبل نزدیکی های کریسمس، او را نزد امالین و لندروکس رها کرده و رفته بود. وقتی که رومئو رهایش کرده بود، او هم مثل لارز، پنج، شش ساله بود. مدتی روی یکی از تخت های تاشو می خوابید، اما تشک بادی را بیشتر دوست داشت. همچنین، می دانست که در خانه به دنیا آمده است، نه در بیمارستان. خاطراتش از اولین روزهای زندگی مجموعه ای بود از خوابیدن زیر میز کنار پاهای مردم، یا اگر شانس می آورد، کنار سگ ها در سگدانی، یا به یاد داشت که در یک زمستان با چند بچه دیگر، همگی پارکا(۷۶) به تن، روی یک تختخواب می خوابید. آنجا بوی پوست کثیف و نمک خورده که با بوی ماری جوانا و موی به هم چسبیده قاطی شده بود، می داد، بویی که باعث شده بود بعد از سال ها هنوز راه گلویش بسته باشد. بعضی آدم ها و بچه ها این بو را می دادند و هالیس از آن بو گریزان بود. حالا، هر روز دوش می گرفت. لباس هایش را می شست. بوی لباس های اتوخورده را دوست داشت. دخترها سر به سرش می گذاشتند، اما از او خوششان می آمد. تمیز بودن یا داشتنِ جای خواب را حق مسلم خود نمی دانست. برای همین، اصلاً در قضیه لارز دخالت نمی کرد. برای حفظ امنیت خود، ازش فاصله می گرفت. اما آیرن ها دوباره شروع کرده بودند. می توانست صدایشان را بشنود.
ژوزت فریاد می زد: «مامان! پس اگه تو یکی رو بکشی، به جاش من رو به خانواده مقتول می دی؟»
اسنو جلو رفت و کشیده ای زیر گوش ژوزت خواباند. ژوزت هم به او سیلی زد. امالین قاشق را انداخت و هر دویشان را به یک سیلی مهمان کرد -تا به آن روز هرگز نه به فرزندان خود و نه هیچ بچه دیگری سیلی نزده بود. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، سریع تر از آنکه بتوان جلویش را گرفت -شبیه یکی از صحنه های فیلم سه کله پوک درآمده بود. امالین به گریه افتاد، سپس ژوزت و بعد هم اسنو. هر سه همدیگر را محکم در آغوش گرفتند.
امالین با چشمانی گریان گفت: «می خوام دستم رو ببُرم. قبلاً هرگز دست روی شماها بلند نکرده بودم.»
اسنو هم گریان و نالان گفت: «ما هم باید دستمون رو ببریم.»
بعد دوتایی با آب و تاب گفتند: «اون وقت می دونی؟ واسه درست کردن نون سرخ شده مجبوریم کنار هم وایستیم. این طوری هر کدوم می تونه از تنها دستش واسه نون درست کردن استفاده کنه.»
آرام آرام، یکی یکی، کنار قابلمه خورشتی آمدند که امالین داشت با ناراحتی بهم می زد. هالیس به چرت کوتاهی فرو رفته بود. کوچی چیزهای کوچکی که ماه ها قبل از خواهرهایش کش رفته بود تا شب کریسمس بهشان هدیه دهد، را کادوپیچ کرده بود. کادوها را روی شاخه ها جاسازی کرد. لندروکس با دو کیسه خرید هِفتی(۷۷) سیاه، پر از دستکش، کلاه، چکمه و کت که همگی نو بودند، به خانه آمد. پدر ترویس قبل از دیگران دست به کار شده بود و تمام آن هدایا را از فروشگاه خیریه جمع کرده بود. هالیس از اتاق خواب بیرون آمد و کمک کرد تا کیسه ها را داخل خانه بیاورند و هدیه ها را سوا کنند. سعی می کرد خوشحال باشد، اما نمی توانست. ذاتاً موقع تعطیلات نمی توانست خوشحالی کند و همیشه در این مواقع مستاصل می ماند و این به دخترها بهانه ای می داد تا سر به سرش بگذارند.
دخترها به هالیس گفتند: «این قدر توی خودت نرو بابا، کریسمس رو دریاب و خوشحال باش. به لارز هم نگو که بابانوئلی در کار نیست.»
ژوزت گفت: «البته اگه تونستی ببینیش.»
اسنو در خود فرو رفت.
هالیس نمی خواست خود را درگیر این ماجرا کند، اما کلمات ناگهان از دهانش در رفتند: «پیداش می کنم و بهش می گم که بابانوئل می آدش.»
هالیس اصلاً خوش قیافه نبود. دماغ بزرگی داشت. با این حال فلفلی و بانمک بود. می توانست از کسی که واقعاً خوش قیافه است، خوش تیپ تر به نظر برسد. موهای کوتاهی داشت. برای همین می توانست خیلی مرتب آن ها را روی پیشانی اش بریزد.
با کف دستش موهایش را به یک طرف شانه کرد.
ژوزت وقتی دید که موهایش را این طور مرتب می کند، گفت: «این مدل دیگه قدیمی شده.»
بعد، ابرو بالا انداخت و ژست خاصی گرفت که باعث شد هالیس خیره خیره دور شدنش را نگاه کند.
دخترها تصمیم گرفته بودند که ادکلن او سووَژ را تا لحظه آخر بیرون نیاورند. نمی توانستند ریسک کنند و شیشه ادکلن را کنار هدایای دیگر بگذارند، چون ممکن بود هالیس یا ویلارد یا حتی پدرشان ناخواسته با لگد بهش بزنند و شیشه اش را بشکنند. زندگی با مردها این طوری بود. آن ها همه چیز، حتی کادوها، را لگد می کردند. دختران اوجیبویی، در گذشته و امروز، از کودکی یاد می گرفتند که چیزی را لگد نکنند، به ویژه چیزهای پسرها را. ایگناسیا تاندر(۷۸)، دوست مادربزرگشان، که پیرزن باتجربه و دانایی بود، بهشان گفته بود که این کار باعث می شود قدرتشان از قدرت پسرها کمتر شود. ژوزت گفت: «این تبعیض جنسیتیه، یه راه دیگه برای کنترل زن ها.» اسنو تا حدودی با او موافق بود. امالین سعی کرد خود را بی تفاوت نشان دهد. شاید زنان آیرن صد درصد موافق این قانون نبودند، اما هنوز نمی توانستند نادیده اش بگیرند.
دخترها ابزارک های جالبی برای پدر و برادرهایشان خریده بودند. ژوزت و اسنو برای اولین بار پارچه های رنگی خریده بودند. با دقت جعبه های کادوپیچ شده در کاغذهای قرمز شفاف را مرتب کردند. کادوی مادرشان را روی طاقچه گذاشتند. جعبه هدیه ای که برایش خریده بودند تلالو قرمزرنگی روی دست هایشان می انداخت.
اسنو گفت: «حالا با کادوهای لارز چی کار کنیم؟»
آن ها وسایل روی میز -مهره های تسبیح، درهای پیچی شیشه ای، روزنامه و کتاب های مدرسه- را به کناری هل دادند و ظرف های غذا را رو میز گذاشتند و شروع به خوردن کردند. ژوزت می خواست به خانه راویچ ها برود و کادوی لارز را بدهد. اسنو گفت: «اون نمی تونه خاله نولا رو تحمل کنه. چون اون خیلی بدجنسه.» کوچی فقط سرش را پایین انداخته بود و غذایش را می خورد. هالیس به تبعیت از او سرش را پایین انداخت. امالین آن قدر نگاهشان کرد که هر دو متوجه شدند.
کوچی پرسید: «کفش های پوستی لارز رو درست کردی؟» او قبل از لارز کوچک ترین عضو خانواده بود. در صدایش چیزی مثل هراس موج می زد و چشمانش از قطرات اشک نمناک بودند.
هر سال، امالین برای هر یک از آن ها کفش های پوستی جدیدی از پوست گوزن دودی درست می کرد و رویش را با تکه پاره های پتوهای کهنه تزیین می کرد. گاهی اوقات هم روی قوزک هایشان خز خرگوش می دوخت. امالین وقتی به دیدن مادرش می رفت، یا وقتی که در خانه برنامه های تلویزیونی محبوبش را تماشا می کرد یا وقتی که کنار بچه ها می نشست تا مطمئن شود که تکالیفشان را انجام داده اند، کار کفش دوزی را انجام می داد. او مهارت زیادی در این کار داشت و مردم اغلب به او سفارش می دادند. کفش های پوستی امالین گاهی اوقات دویست، سیصد دلار برایشان به ارمغان می آورد. خانواده به کارش افتخار می کرد و کفش های پوستی شان را فقط داخل خانه می پوشیدند. حتی هالیس هم که پاهایش به سفتی حساس بودند، نه به سرما، آن ها را می پوشید. هر یک از آن ها یک جعبه کفش پوستی داشتند -مادر هر سال یکی برایشان دوخته بود.
امالین گفت: «آره، درست کردم.»
***
لندروکس به دوستش رندل، که عرق خانه ها را می چرخاند و در دبیرستان قبیله، فرهنگ و تاریخ اوجیبویی و روش کندنِ پوست گوزن آموزش می داد، گفت: «امالین کفش های پوستی لارز رو آماده کرده.» رندل، همراه با بزرگان و طبیبان قبیله در مراسم های زیادی شرکت کرده بود. رندل گفت: «ارواح پلید روح لندروکس رو تسخیر کرده بودن.» رندل از ارواح پلید نمی ترسید، ولی برایشان احترام قائل بود.
لندروکس گفت: «حتماً موقعی که بچه بودم، اتفاقی برام افتاده، اما نمی تونم به یاد بیارم.»
رندل گفت: «همه این طوری فکر می کنن. اگه ناگهان به یاد بیاری که چه اتفاقی افتاده، اون وقت می تونی روح پلید رو بکشی. اما این موضوع خیلی خیلی پیچیده تر از این حرف هاست.»
کار رندل، مبارزه با ارواح پلید و مشکلاتی مانند مرگ، آوارگی، بیماری، اعتیاد و عقده روانی بازماندگان ژنده پوش مردمی با تاریخی پیچیده بود. محتوای این تاریخ چه بود؟ چطور علمی بود؟ آن ها که بودند؟ اکنون که هستند؟ چرا هر طرف را که نگاه می کنی خرابی و ویرانی می بینی؟
چادر را گرم کرده بودند و سنگ ها را به داخل آورده بودند و حالا در حالی که فقط شلوارک های گل و گشاد به پا داشتند، داخل چادر نشسته بودند. لندروکس در چادر را بست تا دیگر هوای سرد وارد نشود. رندل مقداری تنباکو، مریم گلی، سدر و روت بیر(۷۹) را روی سنگ ها ریخت. وقتی هوا از بوی آن ها معطر شد، چهار قاشق آب رویشان ریخت. بخار آب داغ حاصل از آن ریه هایشان را به طور آزاردهنده ای پر کرده بود. بعد از اینکه دعایشان را خواندند، رندل در چادر را باز کرد، چنگک را برداشت و ده سنگ دیگر آورد.
رندل گفت: «بسیار خب، حالا شروع می کنیم. دستمالت رو بگیر جلوی بینی ت تا تاول نزنی.» بعد، در را بست و لندروکس نتوانست ببیند که او چند پیمانه از آن معجون ریخت. لندروکس سرش گیج رفت و دستمالش را روی صورتش گذاشت. ولی سرگیجه اش بیشتر شد، برای همین دستمال را روی زمین انداخت. رندل وِردی طولانی و عجیب خطاب به ارواح پلید خواند، که لندروکس از آن سر در نیاورد. بعد رندل گفت: «جینیتام.» چون قرار بود لندروکس حرف بزند. اما تمام آنچه توانست به آن فکر کند این بود: «خانواده ام به خاطر دادن لارز به خانواده راویچ ازم متنفرن.»
رندل به این حرف ها فکر کرد.
سرانجام گفت: «تو کار درستی کردی. اون ها واسه دونستن خواهند اومد. یادته ریش سفیدها چی گفتن؟ اون ها همه چیز رو می دونن. اینکه چه کسی مینک، مادر اولین لارز، رو کشته و اینکه چه کارهایی از دستش برمی اومده. و همه چیز درباره دختر بزرگ مینک، لارز، دومین لارز و مادر امالین. اون روح خبیث سعی می کرد همه شون رو تسخیر کنه. همه شون با ارواح پلید در افتادن، فریبشون دادن، از دستشون فرار کردن.» رندل درباره اینکه چطور مردم در گذشته فکر می کردند که آنچه اطبا در گذشته انجام می دادند جادو بوده حرف زد. اما این جادو نبود. هر چند امروز فراتر از فهم مردم عادی است، با این حال واقعاً جادو نیست.
رندل گفت: «لارز هم می تونه این کارها رو انجام بده. اون این توانایی رو توی خودش داره، اون قوی تر از اونیه که فکر می کنی. یادته فکر کردی که اون ها گفتن لارز یه میراژه(۸۰)؟»
«آره، یادمه. اسمش رو گذاشته بودن میراژ.»
«درسته.»
«میراژ می دونست چطور توی خواب جای حیوون ها رو پیدا کنه، چطور بدنش رو توی حالت خلسه و برای دیدن اقوام دورش ترک کنه. تاجری به نام جورج نلسون(۸۱) آدم های دیگه ای رو می شناخت که می تونستن همین کار رو بکنن و در مورد این قضیه توی قرن هجدهم مطالبی نوشته.»
لندروکس با مکث گفت: «اگه ریش سفیدها فقط یه دسته آدم پیر معمولی که اصلاً باهوش تر از ما نیستن باشن، چی؟ اگه...»
رندل گفت: «اون ها یه مشت پیرمرد معمولی هستن. اما آدم هایی هستن که از نسل های قبلی شون چیزهای زیادی یاد گرفتن، درسته؟ اون موقع هم مثل الان، سال قحطی داشتیم و خیلی از آدم های پیر غذا نمی خوردن. اون نسل به خاطر ما مُردن، مگه نه؟ برای همین حرفشون رو قبول می کنیم. اگه اون ها احساس می کنن که مشکلی نیست، حرفشون رو قبول می کنیم.»
«اما اگه ندونن، چی؟»
«این سوال های احمقانه رو بذار کنار. اگه این طوری فکر کنی، مغزت از کار می افته. بذار یه چیزی ازت بپرسم. اون پسره، داستی، چه شکلی بود؟»
«این رو ازم نپرس.»
«داداش، اون مایه عذاب و بدبختی ته. اون چه شکلی بود؟ از خانواده ات، کی بهتر از همه اون رو می شناخت؟»
لندروکس بالاخره جواب داد.
«لارز.»
«لارز در موردش چی می دونست؟»
«اینکه بچه بانمکی بود، اینکه ماجراجو بود. هر کدوم یه بسته اسباب بازی داشتن که به شکل شخصیت های کارتونی درآورده بودنشون. اگه اسم چیزهایی رو که درست کرده بودن می شنیدی، خنده ات می گرفت. داستی...»
«آره، اسمش رو بگو، اما از نشون دنیای ارواح استفاده کن. از ایبان استفاده کن.»
«داستی-ایبان دوست داشت نقاشی کنه. توی نقاشی مهارت داشت. چند تا نقاشی ای رو که واسه مون کشیده بود هنوز داریم.»
«از چی نقاشی کشیده بود؟»
«اسب، سگ، مرد عنکبوتی.»
هق هق لحظه ای هم به لندروکس امان نمی داد. رندل گذاشت چند لحظه بگذرد.
«دیگه گریه نکن. مگه اینکه برای اون بچه باشه. دیگه برای درد خودت گریه نکن. اون انرژی ای رو که برای گریه هدر می دی صرف خانواده ات، صرف خوبی به خانواده داستی-ایبان کن. وقتی می شنوم گریه می کنی، احساس می کنم برای کاری که کردی گریه می کنی، اما حالا دیگه بس کن.
«وقتی بهش شلیک کردی، نشئه بودی؟»
«من ترک کردم. نه.»
«نشئه بودی؟»
«نه.»
«نشئه بودی؟»
«نه.»
«ما به مردممون اجازه می دیم خودشون رو خراب کنن. در صورتی که نباید چنین کاری کنیم. برای همین می پرسم.» رندل مدتی طولانی سکوت کرد.
رندل گفت: «تو شکارچی ماهری هستی. همیشه با دقت نشونه می گیری. همه می دونن که تو آدم دقیق و محتاطی هستی و هر سال آذوقه ات رو تهیه می کنی. به همین خاطر سوالی ازت دارم.»
لندروکس گفت: «باشه.»
«من صد درصد متقاعد نشدم.»
«باشه.»
«مشروب رو گذاشتی کنار؟»
«بله.»
«قرص رو چی؟»
«بله.»
«خیلی خب. باید نسبت به کاری که در مورد لارز کردی ایمان بیاری.»
«ولی امالین چی؟»
«نولا خواهرشه.»
«خواهر ناتنی.»
«چیزی به نام خواهر ناتنی نداریم.»
«امالین خواهرش رو دوست نداره.»
«خودش این رو گفت؟»
«بله. و نولا نمی تونه امالین رو تحمل کنه. برای همین نمی تونیم لارز رو ببینیم.»
رندل گفت: «بهشون فرصت بده تا باهاش کنار بیان. در! اوه فراموش کردم هیچ دربونی نداریم. در! دارم به خودم می گم.» رندل در چادر را کنار زد و سنگ های بیشتری به داخل آورد و سر چنگکش گذاشت.
لندروکس که کلی عرق کرده بود گفت: «چقدر زیاد؟»
رندل گفت: «هاها، بیا جشن بگیریم. می خوام زنده زنده بجوشونمت.»
حتی بعد از اینکه رندل حسابی جوشاندش، هنوز خبری از آرامش نبود. لندروکس بیش از پیش احساس ناراحتی می کرد. دلش برای بازوان لاغر و نحیف لارز، وقتی که بغلش می کرد، تنگ شده بود، و از اینکه لارز را مخفیانه بیشتر از بقیه بچه ها دوست داشته بود خود را سرزنش می کرد. اخیراً کوچی را با خود همه جا می برد، تا تک پسرش را نزدیک خود نگه دارد. کوچی پسر جدی و گرفته ای بود، و همه چیز را به خود سخت می گرفت. اما در باطن، غم عمیقی داشت و آن قدر ساکت بود که کسی متوجه این موضوع نمی شد.
یک بار لندروکس از او پرسید: «چرا این قدر ساکتی؟»
«وقتی ژوزت همه اش داره حرف می زنه، من چرا حرف بزنم؟»
حق داشت.
امالین هنوز به آنچه پدر ترویس گفته بود فکر می کرد. اگر می خواست، بله، می توانست پسرش را پس بگیرد. خیال نداشت از طریق قانون اقدام کند. در پرونده های خدمات اجتماعی، که از هر فرمش، سه نسخه تهیه می شد، هر اتفاقی ممکن بود رخ دهد. اما امالین همیشه، به جای اقدام قانونی و پیچیده تر کردن قضایا، به نولا که پسرش داستی را از دست داده بود، و همسرش لندروکس که پسرک معصومی را کشته بود فکر می کرد، و سعی می کرد سرش را با چیزهای دیگر گرم کند. در طول چند ماه گذشته، به سختی مقداری پول جمع کرده بود و به حساب پس انداز لارز واریز کرده بود. در زمان های دیگر، عشقش را به لحافی که به خانه راویچ ها برده بود کوک می زد. امالین لحاف را به نولا داد، نولا همان جا جلوی در، از او تشکر و بعد پتو را تا کرد و در بالاترین طبقه کمد گذاشت. همچنین، هر چند هفته یک بار، امالین نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و سوپ مخصوص و نان سرخ شده دلخواه پسرش را درست نکند. امالین سوپ را در آستانه در خانه نولا می گذاشت یا حتی بعضی اوقات مستقیم به دست نولا می داد، به امید اینکه لارز با خوردنش عشق مادرش را حس کند. نولا سوپ را بیرون می ریخت. درست پیش از کریسمس، امالین با یک جفت کفش پوستی جلوی در خانه نولا ظاهر شد. کفش ها را کادو کرده بود و نام لارز را رویش نوشته بود. نولا کفش ها را در یک جعبه پلاستیکی گذاشت. جعبه پر شده بود از چیزهایی که امالین آورده بود و نولا از بوی دود چوب آن ها، که نیروی عظیمی داشت، می ترسید.
مواقعی که هدایایش را به خانه راویچ ها می برد، امالین می دید که خواهر ناتنی اش هنوز می داند که چه کسی مادر واقعی لارز است. زمانی که نولا در را باز کرد، لبخند روی صورتش می ماسید یا به گوشه ای کج می شد. گاهی اوقات قبل از قبول غذا، دست های نولا از شدت ناراحتی شروع می کرد به لرزیدن. تشکر پر از شک و تردید نولا امید امالین را ناامید می کرد و او را روانه خانه اش می کرد. داخل ماشین، دستانش را در جیبش می کرد و تکه کاغذی را بیرون می آورد که رویش نوشته بود: «می تونی به خونه برش گردونی.»
یک روز قبل از کریسمسِ بدون لارز بود. بعد از گذاشتن غذا، نتوانست آنجا را ترک کند. از وانت پیاده شد و به سمت خانه برگشت. شاید می توانست با نولا حرف بزند تا یک نظر لارز را ببیند؟ در زد، ولی نولا جواب نداد. محکم تر در زد، آن قدر محکم که سرانگشتانش تیر کشیدند. می دانست نولا همراه پسر او جایی در آن خانه است و وانمود می کند که صدای در زدن امالین را نمی شنود.
لارز از داخل خانه صدای مادرش را شنید و بوی سوپی را که قرار نبود هرگز بچشد تشخیص داد. نولا آن قدر به خواندن کتاب جایی که وحشی ها هستند(۸۲) ادامه داد تا صدای در زدن امالین قطع شد. صدای نولا گرفته و ضعیف بود.
«هنوزم این کتاب معرکه است.» نولا این را گفت و کتاب را بست. «می خوای باز بخونمش؟»
لارز با صدای گرفته ای گفت: «آره.» موج مبهمی از غمی جانکاه صورتش را پوشاند. چشم هایش را بست و خوابش برد.
امالین بعد از اینکه کمی بیرون از خانه راویچ ها منتظر ماند و دید خبری نشد، به خانه برگشت و موقع ورود، گفت: «ژن هرزگی ام داریم؟»
اسنو نگاهی به ژوزت انداخت و گفت: «این کلمه واقعاً از دهن مادر من در اومد؟»
امالین ادامه داد: «اگه ژن هرزگی وجود داشته باشه، خواهرم اون رو از مادری که پسش انداخته به ارث برده، همونی که به یه هرزه واقعی معروف بود.»
دخترها با اخم و تَخم به مادرشان زل زدند و سعی کردند این طرز حرف زدن مادرشان را رد کنند. امالین گفت: «اسمش مارن(۸۳) بود. شوهرش رو کشت و از زیرش در رفت. البته، شوهرش رهبر یه فرقه بود.»
«اوهوی.»
دخترها به نشانه اعتراض دست هایشان را بالا بردند.
ژوزت گفت: «این حرف ها چرنده، مامان.»
امالین گفت: «ولی واقعیت داره.»
ژوزت و اسنو به شدت سر جنباندند. «باشه مامان، ولی شاید بد نباشه یادت بیاریم که تو داری راجع به پدربزرگ ما حرف می زنی.»
«مامان، حرف های عجیب غریب می زنی. منظورم اینه که حالا هرزه یه چیزی، اما کشتن شوهر دیگه نوبره. ما همچین چیزی رو نمی خوایم.»
امالین گفت: «اگه حقیقت رو نمی خواین، پس چی می خواین؟»
ژوزت گفت: «معلومه، یه زندگی عادی.»
اسنو گفت: «یه زندگی بی حادثه پر از اتفاق های خوبه.»
«ملودرام؟ چیزی که مفتشم گرونه.»
«فقط بلدی یه مشت حرف قلمبه سلمبه تحویل آدم بدی!»
دخترها کف دست هایشان را به هم زدند.
امالین گفت: «باشه، من تسلیمم.»
***
مکینون به زبان دخترک با او صحبت کرد، و دخترک صورت گلی اش را پنهان کرد.
مکینون دست هایش را بالا برد و گفت: «فقط اسمش رو پرسیدم. اسمش رو بهم نمی گه. رابرتس، یه کاری بهش بده، دیگه بیشتر از این نمی تونم اون تیکه گوشت لعنتی رو گوشه اتاق تحمل کنم.»
ولفرد دخترک را مجبور کرد تا در شکستن هیزم کمکش کند. اما حرکات بدن دخترک موقع شکستن چوب، خوش فرمی اندامش را نمایان می کرد. ولفرد نشانش داد که چطور نان می پزند. اما انعکاس نور آتش روی صورتش می افتاد و حرارت مقداری از گِل روی صورت دخترک را آب کرد. ولفرد دوباره مقداری گِل به صورت دختر مالید و بعد سعی کرد نوشتن را یادش بدهد. دخترک حروف را به راحتی می نوشت. اما نوشتن باعث شد تا فرم حیرت آور دست هایش دیده شوند. سرانجام -دخترک به پیشنهاد خودش- برای نصب تله ها از کلبه بیرون رفت. دخترک سعی می کرد شرایطش را درک کند. قصد داشت تا با پول فروش خزها، پول آزادی اش از مکینون را تهیه کند. مکینون پول زیادی در ازای دخترک نپرداخته بود. دختر با خود فکر کرد: «زیاد طول نمی کشه.»
در این مدت، دخترک که فهمیده بود چرا ولفرد صورتش را گِلی کرده، با شانه هایی آویزان، گوشه اتاق چمباتمه می زد و چهره اش را در هم می کشید، موهایش را ژولیده و پریشان، و صورتش را کثیف می کرد. دخترک هر روز، یک حرف، بعد یک کلمه و بعد جمله نوشتن را یاد گرفت. و بعد، شروع کرد به استفاده از آن ها در حرف هایش.
ولفرد با خود فکر می کرد که این دختر با وجودِ وحشی بودن، بی شک آدم باهوشی است و خیلی زود می تواند شغلش را از دستش بقاپد. بعد، قاه قاه خندید. جز خودش، کسی را نداشت تا با او شوخی کند.
***
پدر ترویس تلفن را جواب داد و بعد صندلی اش را عقب کشید. وقتی نام اسقف جدید منطقه را شنید، چیزی نگفت.
غافلگیر هم نشد.
اسقف جدید، فلورین سورنو(۸۴)، ممکن بود موضع سرسختانه ای نسبت به موضوعات حساس و بحث برانگیز داشته باشد -آنجا یک ایالت قرمز (جمهوری خواه) بود. ولی پدر ترویس در یک منطقه آبی (دموکرات) کار می کرد. مناطق سرخ پوست نشین نقاط یا لکه های آبی ای بودند که به دموکرات ها رای می دادند. به جز خودش، تنها جمهوری خواه دیگری که می شناخت رومئو پویت بود. پدر ترویس در مقابل اسقف جدید می توانست موضع یک پیرو کلیسای دومینیکن معتقد به حکمت رهایی(۸۵) را اتخاذ کند، چون در این صورت، ممکن بود که اسقف جدید تصمیم به تنبیه چنین کشیشی بگیرد و او را به منطقه سرخ پوست ها اعزام کند. یا شاید یک حکم جدید می توانست همه چیز را تحت کنترل درآورد. قبلاً احکام بنیادگرانه زیادی صادر شده بود. او در عوض، از انجمن سنت پیوس دهم(۸۶) خوشش می آمد. دلش برای نیایش لاتین(۸۷) تنگ شده بود و آن ها می خواستند هر طور شده نیایش تثلیث را زنده نگه دارند. با این حال، موارد دیگری، از جمله سقط جنین، خسته و کسلش کرده بود. پدرش یادش داده بود که امور زنانه به خود زن ها مربوط است. هنوز احتمال دیگری وجود داشت -مسئولان کلیسا هنوز با کشیش های کودک آزار دودوزه بازی می کردند.
خلاص شدن از این مورد آخر خیلی دشوار بود.
احتمال داشت خود پدر ترویس دوباره در جایگاه کشیش ابقا شود یا ممکن بود کشیشی با قدرت و سابقه بیشتر روی کار بیایید و او مجبور شود که تحت نظر او فعالیت کند. احتمالاً باید برای هم خانه جدیدش خدمتکار می گرفت -کشیشِ ناخوش احوالی که در سرازیری یک افسردگی طولانی به سر می برد. یا ممکن بود یک دسته راهبه برای انجام امور صومعه، که در حال حاضر توسط گروهی از افراد غیرروحانی اداره می شد و برای اعتکاف و برگزاری گردهمایی ها استفاده می شد، استخدام شوند.
یا ممکن هم بود هیچ اتفاقی نیافتد. همیشه می توانست امیدوار باشد. نگاهی به گچ ترک خورده سقفِ دفتر کارش انداخت. خطی به رنگ آبی کم رنگ از گچِ نجار روی سقف بر جای مانده بود. آن رنگ. انگار که آن زن دری آبی رنگ به ذهنش گشوده بود.
پدر ترویس کتش را پوشید و روی برف خشک و درخشان به راه افتاد. زمان صلح مقدس بود. کریسمس و مراسم عشای ربانی را دوست داشت. درخشش شمع ها به چهره افرادی که آزارش می دادند حالتی روحانی می بخشید. پدر ترویس می خواست در خطبه اش بگوید: «بیایید کارهای بد را کنار بگذاریم و زرهی از نور بپوشیم.» و بعد به یاد آن در آبی افتاد. هیچ شرمندگی ای در آن نبود، هیچ حسی دال بر اینکه پیمان خود، لندروکس یا امالین یا هر چیز دیگری را زیر پا گذاشته وجود نداشت. می توانست در افکارش شاد باشد. نمی توانست؟ علی رغم مِتی؟ انجیلی که محبوبش نبود. بال های سفید به صدا درآمدند. به اطراف نگاه کرد، از لذت عجیبی سرشار بود. نور و روشنی از هوا سرازیر می شد.
***
نولا تا جایی که توانست، کریسمس را باشکوه و مجلل برگزار کرد، اما فایده ای نداشت. وزنه سربی فرورفته در سینه اش، سرب گداخته درون رگ هایش جاری می کرد و رفته رفته جریان خونش را از کار می انداخت. دست و پاهایش تا مغز استخوان یخ زده بودند. علی رغم پوشیدن کت پشمی چندلایه، از سرما به خود می لرزید، کنار بخاری هیزمی می نشست و تمام روز چای داغ می نوشید. بیرون آمدن از تختخواب، بلند شدن از روی صندلی و تغییر مکان، به اندازه جابه جا کردن مبلمان خانه، برایش سخت شده بود. وقتی که هر روز غروب لارز را در آغوش می گرفت، دست و پاهایش به خواب می رفتند و آن قدر او را نگه می داشت تا پسرک به خواب برود. لارز به چرت عمیقی می رفت و لذت شیرینی در وجود نولا جاری می شد. از جایش تکان نمی خورد، مگر برای تکان دادن دوباره لارز تا دوباره به خواب برود. وقتی لارز بیدار می شد، باز دلش نمی خواست بگذارد که برود. بعد، از جا بلند می شد و جلوی بچه ها وانمود می کرد که به جای سیر در دنیای فکر و خیال، کنارشان است. نولا نمی توانست جلوی پیتر به همان خوبی تظاهر کند، اما هفته بعد از کریسمس، تمام فکر و ذکر پیتر درگیر این بود که شب سال نو چه اتفاقی می افتد. برای همه چیز برنامه ریزی کرده بود. با فرا رسیدن شب، نقشه اش را عملی می کرد.
۳۱ دسامبر ۱۹۹۹، پیتر در زغالدان های اتاق نشیمن، به اندازه کافی چوب چپانده بود تا بخاری در تمام طول شب روشن بماند -چون مطمئن بود ژنراتور برقی کامپیوتری تا صبح دوام نمی آورد. کوزه ها را از آب آشامیدنی و سطل ها را برای قضای حاجت پر از آب کرد. بعد، شیرها را محض احتیاط و جلوگیری از یخ زدگی بست. تختخواب ها را در طبقه پایین، در اتاق نشیمن، که بخاری گرمای مناسبی ایجاد می کرد، آماده کرد. از قبل کیسه های خواب و تخت های چهارپایه دار را تهیه کرده بود، چون فکر می کرد برای سرمای زیر صفر درجه زمستان مجبورند سرتاسر زمستان از آن ها استفاده کنند. با امیدواری، برای خودش و نولا هم کیسه خواب های دوقلو، و تشک های ضخیم اسفنجی تهیه کرده بود. وقتی این تخت های جذاب را مرتب روی زمین می چید، بچه ها بالش هایشان را پایین آوردند. لارز اسباب بازی جنگی اش را در آغوش گرفت. آنجا غذا، رادیوی باتری خور، کامپیوتری برای تماشای فیلم نصفه شب ها و کارت های بازی وجود داشت. نولا ذرت بوداده درست کرده بود و به هر کاری که لارز انجام می داد می خندید. نولا خوشحال به نظر می رسید و واقعاً خوشحال بود. چون اگر دنیا آن شب به آخر می رسید، تمام آن بدبختی ها نیز تمام می شد. مجبور نبود تظاهر کند که دارد حالش بهتر می شود. هر مشکلی که پیش بیاید، دیگر تقصیر او نیست. پیتر و مگی با ورق ها چهاربرگ، هفت خبیث و دل بازی می کردند و نولا هم با صدایی گرفته و هیجان زده پشت سرهم برای لارز کتاب می خواند.
بالاخره بچه ها به داخل کیسه خواب های ابریشمی پف دار خود خزیدند و به خواب رفتند. پیتر شمع ها را روشن کرد و بطری شراب گازدار را باز کرد. شعله آتش را بیشتر کرد. آن کف کهربایی را به نرمی در جام شامپاین نولا و بعد خودش ریخت. آن دو جام هایشان را در سکوت بلند کردند. نولا موهای فر بلوند کم پشتش را از صورتش کنار زد. وقتی نوشیدند، به چشم های یکدیگر نگاه می کردند و غریبه هایی را می دیدند که حالا ساکن بدن هایی شده بودند که قبلاً با هم پسرشان را ساخته بودند.
نولا گفت: «نمی دونم الان کی هستی.»
پیتر گفت: «من خودمم، همون آدم قبل.»
نولا گفت: «نه، نیستی. دیگه اون آدم های قبل نمی شیم.»
پیتر خیلی زیاد مست شده بود، گفت: «باشه، دیگه مثل قبل نمی شیم. و این معنی ش این نیست که تغییر می کنیم. خودت می دونی که الان با هم چه طوری رفتار می کنیم. من هنوزم دوستت دارم.»
حرف هایش در سکوت معلق ماندند.
نولا بالاخره با صدایی که سعی می کرد کاری کند متقاعدکننده به نظر برسد گفت: «منم هنوز دوستت دارم.» بعد، یک قلپ از شرابش نوشید و سپس همه را یک جا سر کشید. نولا خندان لیوانش را بلند کرد و گفت: «بازم می خوام! چه فرقی می کنه شبیه هم باشیم یا نباشیم؟ چون امشب دنیا به آخر می رسه! بیا آخر دنیا رو جشن بگیریم.»
صورتش درخشان و گُرگرفته بود. لبخند زیبا، خوش یمن و دندان نشانش را به رخ کشید. دندان هایش سفید و مرواریدگونه بودند. پیتر همیشه به او می گفت لبخندش همیشه شادی و خوشحالی را به خانه می آورد -و وقتی هم ناراحت بود، همه جا را با ناراحتی اش مکدر می کرد، مثل آدم های بی خیالی که ناگهان از پا می افتند.
با ناباوری یکدیگر را در آغوش گرفتند. پیتر جام نولا را دوباره پر کرد و به بالای پله ها اشاره کرد. نولا خوشحال و دل شاد با گیسوانی پریشان و پاهای برهنه، از روی کیسه خواب بلند شد. در آغوش یکدیگر به بالای پله ها رفتند و ...
بعد از مدتی، پیتر زیرلب گفت: «نباید این کار رو می کردم.» وقتی جوابی از نولا نشنید، پرسید: «حالت خوبه؟» سکوتی سیاه بر فضای اتاق حاکم شد. پیتر ادامه داد: «خب، متاسفم که این طوری تموم شد، ولی در عین حال هم متاسف نیستم، چون تو اونجا بودی، حسش کردم. نولا خیلی دوستت دارم و شاید اگه خدا بخواد، بتونیم دوباره بچه دار شیم. قبلاً درباره اش حرف نزده بودیم، این بچه جای داستی و لارز رو، که اونم دوستش دارم، نمی گیره و اتفاقی که افتاده رو تغییر نمی ده، اما یه بچه جدید ممکنه کمک کنه که احساس بهتری داشته باشی و حتی خوشحال باشی.»
نولا گفت: «سردمه. با تمام وجودم ازت متنفرم.»
پیتر چیزی نگفت. بعد از چند لحظه، نولا سرش را روی سینه پیتر گذاشت، و آرام آرام نفس هایش آهسته و منظم شدند. وقتی نولا به خواب عمیقی فرو رفت، پیتر او را به طبقه بالا برد. در طبقه پایین، پتوها را با مهربانی تا گردن روی بچه ها کشید. چیزی باعث شد سرش را بلند کند. سگ پیر روی ایوان ایستاده بود و از لای درهای شیشه ای داشت نگاهش می کرد. به سادگی می توانست در آن شبِ خیلی خاص اجازه دهد که وارد شود. سگ داخل شد و در حالی که می لرزید به حالت خبردار ایستاد. گوش های سرخ سیخ شده اش به نرمی افتادند، اما در واکنش به مهمان نوازی پیتر به حالت نیمه برانگیخته ماندند.
پیتر گفت: «تو...» نمی توانست مثل یک سگ عادی با او رفتار کند.
«تو یه سگ معمولی نیستی، مگه نه؟ باید گرسنه باشی. واسه شام جوجه داشتیم، ولی هیچ استخونی برات نمونده.»
پیتر نگاهی به آن سگ که متوقعانه روی زمین نشسته بود انداخت. انگار یکی قبلاً تربیتش کرده بود.
بعد، خطاب به سگ که سرش را به نشانه تایید تکان می داد، گفت: «استخون ها خرد می شن. ممکن بود با خوردنشون خفه بشی.»
وقتی که پیتر داشت تکه گوشتی را از باقیمانده لاشه مرغ جدا می کرد، سگ با چشمان قهوه ای رنگش به دستان پیتر خیره شده بود. وقتی لگن حاوی ته مانده غذا را روی زمین گذاشت، سگ جستی زد و در حالی که از خوشحالی زوزه می کشید، با سه حرکت سریع کلش را بلعید. بعد، یک راست رفت سمت بچه ها؛ اول جلوی مگی و بعد مقابل لارز ایستاد. تمام بدنش بی حرکت ماند، به جز پوزه اش که انگار داشت آنچه بچه ها طی هفته های گذشته انجام داده بودند، خورده بودند یا لمس کرده بودند را بو می کشید؛ اتفاقی که ممکن است برای ما یک دانش ماوراءالطبیعی به نظر برسد. با رضایتمندی دمش را در هوا تکان داد و با شوق و ذوق فراوان شروع کرد به گشتن دور اتاق و همه چیز را طوری بو می کشید که انگار می خواست ماهیتش را به خاطر بسپارد. وقتی که کار صورت برداری از لوازم اتاق را به پایان رساند، کنار پای بچه ها برای خودش یک جای خواب درست کرد. آن سگ ترکیبی از انواع و اقسام سگ ها بود -یک سر زرد متمایل به قهوه ای، پنجه های ظریف، پوستی به رنگ سرخ تیره و لکه هایی تیره در قسمت ابروهای انسان گونه. پیتر پشت سگ را خاراند. سگ خوشش آمد، بعد صدایی از خود درآورد که لذت زیادش را نشان می داد. یک صدای غیرعادی و شبیه به قدقد مرغ و بعد در آن گرمای دلپذیر به خواب فرو رفت. پیتر دوباره پتوی بچه ها را مرتب کرد و برگشت. بعد، مثل آدم گرسنه ای که منتظر غذایش است، یک لیوان ویسکی برای خود ریخت و پای کامپیوتر نشست. تقریباً نیمه شب بود، ساعت ها بعد، هنوز در حال گشت و گذار در دنیای مجازی بود. چند ساعت دیجیتال در فرانسه سال ۱۹۰۰ را نشان می دادند. مدارهای چند جا قطع و وصل شده بود. خبری از هراس و وحشت نبود. یک لحظه سرش را پایین آورده بود و احتمالاً همان موقع از هوش رفته بود. سپیده دم آرام و غم انگیزی بود، و انسان را یاد بدهی هایش می انداخت.

لارز مادر واقعی اش را در خواربارفروشی دید. به سوی امالین دوید و آن دو در آغوش هم غرق شدند. رومئو اتفاقی این صحنه را دید. در حالی که سبدش را به سینه اش چسبانده بود، جلوی یخچال مخصوص نگهداری گوشت بالا و پایین می رفت. از چهره اش حالتی گذشت که اصلاً به آن مرد حیوان صفتی که از خود متصور بود تعلق نداشت. رومئو خود را کنترل کرد، چشمانش را تنگ کرد و وانمود کرد که دارد بسته های همبرگر ارزان قیمت را وارسی می کند.
شانس آوردند که پیتر همراه لارز بود، نه نولا، که او هم کاری به این کارها نداشت. امالین مدتی پسرش را در آغوش نگاه داشت و موهایش را بویید. به پیتر نگاه کرد و وقتی او سرش را به نشانه تایید تکان داد، لارز را روی چرخ خرید نشاند تا کمی سواری کند. امالین داخل فروشگاه همراه لارز راه رفت و با هم صحبت کردند. مثل مردن و زنده شدن بود، اما کاش می شد تا همیشه این خرید ادامه داشته باشد. پیتر کمکش کرد تا خریدهایش را ببرد بیرون و بعد امالین، لارز را سوار ماشین راویچ کرد. لارز بدون اینکه گریه کند سوار ماشین شد و کمربند صندلی عقب را بست. سکوت شجاعانه اش، امالین را به گریه انداخت. همان طور که دور می شدند، برای امالین دست تکان داد. انگار داشت روی کلکی از چوب های نازک از او دور می شد. یا شاید این یک رویا بود؟ هر روز صبح، امالین روی همان کلک از هم پاشیده از خواب بیدار می شد، هر روز بارها از خود می پرسید: «اون ها چی کار کردن؟»
پس از دیدن لارز دیگر نمی توانست به خانه برگردد. فکر کرد بهتر است به دیدن مادرش برود، اما در عوض ناگهان به خود آمد و دید که راه کلیسا را در پیش گرفته است. بعد، فکر کرد که می تواند آنجا برای رسیدن به آرامش دعا کند. اما به جای این کار، پشت محوطه کلیسا قدم زد. فکر کرد ممکن است آنجا پدر ترویس را ببیند، ولی او در هیچ یک از اتاق های کلیسا یا داخل خانه اش -یک خانه ساده جعبه مانند- نبود. به دنبال رد پای پدر به راه افتاد، اما کم کم از این کار دچار احساس بدی شد. بعد، او را در دوردست دید که داشت کنار دریاچه با بابکت کوچکی، راه عبور درست می کرد. کلاه کهنه پشمی قهوه ای رنگی به سر داشت که آن را تا پشت گوش هایش پایین کشیده بود. کلاه باعث شده بود که گوش هایش برجسته و قیافه اش احمقانه به نظر برسد. اما به سختی چیزی می توانست چهره پدر ترویس را احمقانه جلوه دهد. پدر پوستی زبر، کمی کک مکی، آفتاب ندیده و سرخ و سفید داشت. گونه هایش صاف و تخت بودند که باعث می شد چهره اش کمی خشن به نظر برسد، و چانه ای تراش خورده، درست مثل ستاره های سینما، در انتهای صورتش خودنمایی می کرد. آزاردهنده شدن چهره اش برای مردم مقارن شده بود با ورودش به میان سالی، که البته این تحمل پدر را برای مردم آسان تر می کرد. همچنین، سرتاسر گلویش جای زخم های کهنه دیده می شد. وقتی لبخند می زد، چشم هایش گرم و صمیمی می شد و خطوط اطراف چشمش به زیبایی هر چه تمام می درخشید. چشم هایش جور دیگری هم می توانست باشد -محزون، بی رنگ و شاید خطرناک- اما البته او دیگر یک سرباز زمینی نبود.
وقتی امالین را دید، بابکت را خاموش کرد و پیاده شد. امالین عادت داشت همیشه او را در قبای کشیشی ببیند. پدر ترویس بیشتر اوقات یونیفرم مخصوص کشیش ها را می پوشید، چون راحتی را دوست داشت. می توانست آن را روی تی شرت و شلوار کارش هم به تن کند. آدم های مُسن دوست داشتند او را در همین لباس ببینند و بعد از نمایش فیلم ماتریکس، جوان ترها هم این طرز لباس پوشیدنش را می پسندیدند. اما حالا، پدر ترویس یک شلوار جین کهنه، بلوز پشمی رنگ و رو رفته و یک کت کتانی قهوه ای رنگ پوشیده بود.
امالین که غافلگیر شده بود، به پدر ترویس لبخند زد.
پدر به اطراف نگاه کرد تا ببیند کسی حواسش به آن ها هست یا نه. روزها بود که قلبش چیزی را از ذهنش پنهان می کرد، تا اینکه به یاد آورده بود آن روز از روی شانه امالین به پشت سرش نگاه کرده بود تا مطمئن شود کسی مواظبشان نیست.
دستشان را داخل جیبشان فرو بردند و در امتداد مسیر سلامتی ای که پدر ترویس داشت وسط جنگل درست می کرد به راه افتادند. قبل از اینکه امالین بتواند حرفی بزند، از کنار تخته شنای روی زمین و میله بارفیکس گذشتند.
امالین گفت: «نمی خواستم لارز رو بهشون بدم.»
«پس چرا این کار رو کردی؟»
رنگ چشمان امالین مثل رنگی بود که بعد از تابش خورشید در آب دریاچه سبز، در یک روز روشن، به وجود می آید.
امالین گفت: «تنها راهی که به فکر می رسید همین بود. هر چی باشه نولا خواهرمه. فکر می کردم بذاره ببینمش و باهاش وقت بگذرونم. اما نذاشت. واسه همین می خوام برش گردونم. همین الان، توی فروشگاه دیدمش. داره فکر می کنه دوستش ندارم.»
پدر ترویس هنوز از کاری که آن ها انجام داده بودند شگفت زده بود. فکرش به گذشته ها پرواز کرد، به یاد ملاقاتشان دقیقاً بعد از آزادی لندروکس افتاد -می خواستند چیزی به او بگویند. ماجرای این نوع فرزندخواندگی ها را که سال ها پیش وقتی که بیماری یا کشتار باعث ازهم گسیختگی خانواده ها می شد و بعضی ها را از بین می برد، و بعضی را سالم می گذاشت، شنیده بود. این شکل قدیمی عدالت بود. این یک داستان بود. و او داستان های زیادی شنیده بود. یکی از این داستان ها باعث شده بود کشیش شود و داستانی که می گفت چرا هنوز این شغل را رها نکرده است. عصرها، در وقفه بین فیلم های اکشن، پدر ترویس کتاب عهد جدید را از نظر قواعد گرامری بررسی می کرد.
پدر ترویس نگاهی به امالین کرد و به آرامی گفت: «مریم فرزندش رو به دنیا بخشید.» تصادفاً پالتوی کلاه دار آبی آسمانی امالین با حرف های پدر جور درآمده بود. نوار خزدار لبه کلاه از بین رفته بود، به همین خاطر کلاه طوری روی سرش قرار گرفته بود که شمایل مریم باکره را در ذهن تداعی می کرد. موهایش را فرق از وسط باز کرده بود و آن ها را زیرِ کلاه آبی اش پنهان کرده بود.
پدر ترویس گفت: «تو سعی کردی کار درست رو انجام بدی. لارز یه روزی این رو می فهمه. اون برمی گرده پیشت.»
امالین درنگ کرد و به دقت در چهره پدر خیره شد.
«مطمئنین؟»
پدر ترویس گفت: «مطمئنم.» بعد، نتوانست جلوی خود را بگیرد: «نه حیات، و نه فرشتگان، نه قلمرو شاهان، نه آنچه وجود دارد، و نه آنچه در پیش است، نه قدرت، نه بلندی، نه پستی و نه هیچ موجود دیگری نمی تواند شما دو تا را از هم جدا کند.»
امالین طوری نگاهش کرد که انگار به دیوانه ای می نگرد.
پدر گفت: «آیه ای از انجیله.»
پدر ترویس سرش را به زیر انداخت و به کوره راه ناهموار نگاه کرد. انجیل را مثل انسان های خودشیفته می خواند...
چشمان گرسنه امالین اندک اندک تار شد و گفت: «لارز بچه است، بچه ها اگه هر روز نبیننت، فراموشت می کنن.»
پدر ترویس در دل به امالین گفت: «هیچ کس قادر نیست فراموشت کنه.» این فکر نسنجیده آشفته اش کرد. سعی کرد منطقی حرف بزند.
«ببین، هر وقت بخوای، می تونی لارز رو پس بگیری. فقط کافیه بگی که می خوای اون برگرده. پیتر و نولا مجبورن به حرفت گوش کنن. اگه گوش ندادن، می تونی به اداره خدمات اجتماعی شکایت کنی. تو مادر واقعی ش هستی.»
امالین گفت: «چی؟ اداره خدمات اجتماعی؟ تا حالا چیزی راجع به رِز اومرتا(۵۹) شنیدی؟»
پدر ترویس ناگهان زد زیر خنده.
«از این گذشته، من خودم خدمات اجتماعی ام. این مدرسه بحران زده، خودش یه پا اداره خدمات اجتماعیه. فقط باید با خودم کنار بیام.»
«خب، اشکالش چیه؟»
امالین سرش را تکان داد و همان طور که داشت حرف می زد، به نقطه ای دور خیره شد.
«منظورت اینه که پیش خودم فکر نمی کردم که چنین چیزی ممکنه اتفاق بیفته؟ نمی دونستم که دوری از پسرم تا این حد می تونه سخت باشه؟ اصلاً نمی تونم درک کنم که وقتی کاری که ما کردیم سابقه داشته و جزئی از سُنت هامون بوده، پس چرا این قدر غیر قابل تحمله.»
با دست هایش صورتش را مالید، انگار که می خواست چیزی را از صورتش پاک کند.
امالین ادامه داد: «بله، درسته. من دقیقاً خودم رو نمی شناختم. از این ها گذشته، نولا رو چی کار کنم؟ فکر کنم اکثر وقت ها با مگی دعوا می کنه. اگه با لارزم همین شکلی رفتار کنه، چی؟»
پدر ترویس ساکت بود. او هنوز هم به اعترافاتِ شخصی افراد گوش می کرد و به خوبی در جریان بدخلقی های نولا بود.
زمانی که آن دو به سمتِ ماشین امالین برگشتند، حس مبهمی که پدر ترویس نمی دانست چیست، مانع از این شد که تکیه کلام همیشگی اش را بگوید. پدر ترویس همچنان ساکت ماند، چون نمی خواست حس اعتمادی را که باعث شده بود امالین با او حرف بزند خراب کند. امالین سوار ماشین شد. کلاهِ پالتویش را عقب داد. شیشه ماشین را پایین کشید. به صورتِ پدر ترویس نگاه کرد. اشتیاقش که برای به دست آوردن دوباره پسرش داشت به قدری عریان بود که پدر به راحتی می توانست فشارش را روی خود حس کند. پدر ترویس چشمانش را بست.
هنگامی که چشمانش را بست، امالین به این فکر می کرد که او یک مرد معمولی با پوستی چین و چروک خورده و لب هایی خشکیده و ترک خورده است.
امالین نگاهش را به دوردست ها دوخت و ماشین را روشن کرد. همچنان که از آنجا دور می شد، افکار غم بار نیز از او دور می شدند، و به یاد آورد که از شنیدن گفت وگوی ژوزت و اسنو درباره کشیش آن قدر خندیده بود که روده هایش درد گرفته بود.
یکی از بچه ها گفته بود: «اون نمی تونه جلوی اون چشم هاش رو بگیره.»
«اون چشم های شهوتی مثل رباتش رو.»
ژوزت و اسنو عاشق شخصیت های سینمایی سایبورگ ها یا ربات های مرد بودند. آن دو یک دستگاه ویدئوی قدیمی وی سی آر داشتند و برایش از حراجی های خانگی یا حراجی های با تخفیف ویژه فیلم های قدیمی می خریدند. مجموعه شان شامل وست ورلد، پلیس آهنی و حفره سیاه بود. اغلب به امید پیدا کردن فیلم محبوبشان، بلیدرانر، غرفه فیلم های ویدئویی را زیر و رو می کردند. آن ها طرح هایی از ربات ها و سایبورگ ها -صاف و بی نقص و عاری از احساس- شاید مثل پدر ترویس، کشیده بودند.
پدر ترویس چشمان رباتی سرد و بی روحی داشت!
«چشم هاش مثل چشم های رپلیکنت(۶۰) می مونه!»
«اوه لعنتی، پدر ترویس می تونست یه رپلیکنت باشه!»
آن ها با هم شروع کردند به خواندن: «چیزهایی دیده ام که بعید است باور کنید، مردم. من به چشمم کشتی هایی دیدم که به شانه شکارچی حمله ور بود. من در تاریکی شب، نزدیک دروازه تران هاسر(۶۱) نورافکن طلایی دیدم.»
از صدایشان خستگی می بارید.
«تمام آن لحظات به مرور از دست خواهد رفت. همچون اشک در باران. اینک وقت مردن است.»
سرهایشان از خستگی آویزان شده بود و امالین فریاد زده بود: «بس کنین دیگه!» حالا با یادآوری این چیزها، اخم صورتش را پوشانده بود. مثل هر مادر دیگری تماشای فرزندانش در حالی که وانمود به مُردن می کردند، آشفته اش می کرد.
دختران خانواده آیرن، اسنو و ژوزت، دوشیزگانِ آیرن، دانش آموزان سال سوم مدرسه، ستارگان والیبال، خواهر و دوست های بسیار نزدیک، محرم اسرار یکدیگر و مشاور برادرانشان بودند. رابطه شان با مادر محکم و با پدر سُست بود. وقتی پیش مادربزرگشان بودند، با مهره هایی که پیدا می کردند، می توانستند تا ساعت ها دست بند درست کنند. اسنو داشت قد می کشید و پرشور و شر بود، نمی توانست روی تکالیف مدرسه اش تمرکز کند و پسرها فقط در حد یک دوست از او خوششان می آمد. کلاس هشتم بود. ژوزت باهوش بود، از کنترل وزنش ناامید شده بود، با این حال، ناشیانه نظر پسرهایی را که می خواست با آن ها دوست شود به خود جلب می کرد. او کلاس هفتم بود.
لندروکس دخترهایش را به هوپ دنس رساند تا خرید کنند و خودش برگشت تا اوتی را برای دیالیز به بیمارستان ببرد. دخترها یک راست به تنها داروخانه آنجا رفتند. همراه با توده ای از هوای سرد برفی داخل مغازه شدند. یکی از کارکنان داروخانه با موهای قرمز رنگ شده و صاف، و عینکی که ازش زنجیر آویزان بود، نزدیک آمد و گفت: «می تونم کمکتون کنم؟»
ژوزت گفت: «نه، ممنون. لازمم نیست دنبالمون راه بیفتی. ما پول داریم و نمی خوایم چیزی رو بدزدیم.»
زن چانه اش را روی گردنش کشید و با اطواری خاص به سمت صندوق فروشگاه راه افتاد.
اسنو به خواهرش گفت: «مجبور نبودی اون طور حرف بزنی.»
ژوزت با تظاهر به خونسردی گفت: «شاید من بیش از حد، هر چیزی رو به خودم می گیرم.» چسبیده به داروخانه، یک مغازه کادوفروشی پر ازگل های زینتی و خنزرپنزرهای قشنگ و ارزان بود که مادرشان از آن ها خوشش نمی آمد، اما آن ها عاشقش بودند. داخل مغازه رفتند و قربان صدقه تمام عروسک برفی های سرامیکی، ساقه برگ های اکلیلی براق و سنگ هایی که رویشان «رویا. عشق. زندگی» حک شده بود، رفتند.
ژوزت گفت: «چرا کلمه "بی خیال" رو نداره؟ چرا به فکرشون نرسیده یه سنگ با حک کردن "بی خیال" درست کنن؟»
اسنو گفت: «بهت که الهام نشده، شده؟»
«اینکه الهام بخش نیست، پر از سوز و گدازه.»
اسنو گفت: «اووو.» و انگشتش را با زبانش خیس کرد و در هوا چیزی نوشت.
بعد، به قسمت دیگری رفتند. مجموعه کوچکی را از شیشه شورهای ماشین و چراغ قوه های اضطراری که احتمالاً به درد پدرشان می خورد، آنجا یافتند.
ژوزت گفت: «چیزهای بهتری توی ابزارفروشی می شه پیدا کرد.»
اسنو گفت: «بیا یه ادکلن واسه مامان انتخاب کنیم.»
«نه، لوسیون بهتره.»
«خودت لوسیون بخر. من یه ادکلن می گیرم.»
تمام ادکلن های خوب، زیر پیشخان شیشه ای، که زن عینکی دستش را رویش گذاشته بود، چیده شده بود.
ژوزت گفت: «لعنتی! حالا مجبوریم با اون زنیکه سر و کله بزنیم.»
اسنو گفت: «بذار خودم باهاش حرف می زنم.»
ژوزت چشم هایش را گرداند و حالت لودگی به خود گرفت.
اسنو به سمت فروشنده رفت و لبخند زد. «حالتون چطوره؟» اسنو کمی کلمات را کشید. «ما دنبال یه هدیه کریسمس خوب واسه مادرمون هستیم. آخه مامانمون خیلی خاصه.» بعد، آهی کشید. «خیلی کار می کنه! شما چی پیشنهاد می کنین؟»
زن فروشنده با نگاه مشکوکش ژوزت را، که روی پیشخان شیشه ای خم شده بود، زیر نظر داشت. دست زن فروشنده در میان جعبه های درخشان جواهرات و بطری های اسپری گشت تا بالاخره یک تِستر ادکلن ژان نِت(۶۲) را بیرون آورد.
ژوزت گفت: «خیلی ملایمه.»
اسنو به جووان ماسک(۶۳) اشاره کرد.
«اصلاً بوی مامان رو نمی ده. چه جوری بگم، بوی مامان واضح تره.»
«شاید چارلی یا بلو جینز؟»
«نه، یه کم معمولی تر.»
متمرکز و اخمو به ردیف ادکلن های چیده شده در پیشخان نگاه کردند.
اسنو گفت: «یه چیز خاص می خوام، پولش برام مهم نیست، یه چیزی که طراح ها یا ستاره های سینما استفاده می کنن.»
فروشنده جعبه ای را نشان داد که رویش نوشته بود: الماس های سفید. الیزابت تیلور.
زن محترمانه گفت: «عطر درجه یک آمریکا.»
ژوزت پرسید: «الیزابت تیلور کیه؟»
«اوه، کلئوپاترا؟»
هر دو ناخودآگاه به یاد کاور فیلم های وی اچ اس در ویدئوکلوپ افتادند.
«اون با مایکل جکسونم دوسته؟»
ژوزت درپوش اسپری را بو کرد و گفت: «ایول فانتزیه. از این خوشم اومد.»
عطر انجولی(۶۴) در جعبه صورتی تندی که رویش یک گل طلایی برجسته نقش بسته بود قرار داشت.
«ولی بوی ادکلن مامان مثل این تند نیست. منظورم اینه که عطر مامان خوش بوئه.»
«این با عطر اُلد اسپایس(۶۵) بابا جور درنمی آد.»
«با وایلد ماسک(۶۶) چطور؟»
«شایدم ویند سانگ(۶۷).»
«مادربزرگ از اون می زنه.»
زن فروشنده جعبه ظریف و زیبایی را، که پشت بقیه جعبه ها پنهان شده بود، بیرون آورد. جعبه به رنگ بنفش مایل به صورتی بود، از همان رنگ های گران قیمتی که هنوز اسمی برایش پیدا نشده بود. یک زنجیر خاکستری مایل به سیاه بهش وصل بود. خود بطری به راحتی در دست جا می شد، زنجیرش به شکل الماس برجسته بود که با ظرافت تمام به شیشه گردی وصل شده بود. رویش به فرانسه نوشته شده بود Eau Sauvage. زن کمی از عطر را روی دستمال کاغذی اسپری کرد، بعد دستمال را مقابل بینی آن دو تکان داد و صبر کرد. بوی عطر سبز و خشک بود، بوی شیرین بیان، یا شاید یک تکه ابر، مثل بوی رد برش های چوب تازه بریده شده، بوی چمن کوتاه شده، بوی علفی کمیاب را در جنگلی نادر می داد، هیچ چیز بد و تاریکی در آن وجود نداشت.
زن فروشنده گفت: «اکثر مردم فکر می کنن این یکی بوی ساده ای داره و مثل بقیه عطرها نیست. به خاطر همین هم هیچ کس خریدارش نیست. ما هم فقط همین یه دونه شیشه رو ازش داریم.»
اسنو نگاهی به ژوزت انداخت که چشم هایش به شیشه عطر خیره مانده بود. ژوزت دوباره شیشه عطر را بو کرد.
اسنو گفت: «کاش همه چیز می تونست این جوری باشه.»
ژوزت شیشه عطر را پایین گذاشت و گفت: «اصله، حتماً خیلی هم گرونه.»
زن فروشنده سرش را پایین انداخت گفت: «بله، یه خرده گرونه. من اینجا فقط یه فروشنده ساده ام. صاحب مغازه نیستم.»
اسنو گفت: «اوه، بله. خیلی گرونه. من یه خرده پس انداز دارم ولی خب.»
«ایی ساواج هم زنونه است، هم مردونه.»
ژوزت با لهجه غلیظ فرانسوی گفت: «او سووَژ، باید بخریمش.» و با خوشحالی به طرف اسنو چرخید، چشمانش برقی زد و گفت: «بوش کن!»
اسنو گفت: «خودشه.»
ژوزت کیسه پولش را، که مثل پیرزن ها ته کیفش قایم کرده بود، درآورد. اسنو عاشقانه خواهرش را در آغوش کشید.
بعد، درست همان جا، جلوی چشم های زن صندوق دار، زدند زیر گریه، چون هر دو می دانستند که این دقیقاً همان چیزی بود که دنبالش بودند. آن ادکلن بوی موهای تمیز لارز را در یک روز سرد پاییزی می داد، مثل وقتی که به خانه می آمد و امالین خم می شد تا موهایش را ببوید.
امالین همیشه می گفت: «اوه، چه بوی خوبی می دی! بوت مثل بوی بیرون می مونه.»
وقتی داروخانه را ترک می کردند، ژوزت و اسنو درباره بوی بیرون حرف زدند و به این نتیجه رسیدند که مثل محفل جادوگرها روحشان با هم در ارتباط است.
ژوزت گفت: «یا شاید مردم ما قبل از اومدن سفیدها، از این توانایی ها داشتن.»
«آره و می تونستیم پونصد سال زندگی کنیم.»
«راستش یه بار این رو از یکی شنیدم.»
«منم. و می تونستیم آب و هوا رو تغییر بدیم.»
«این یکی رو قبول دارم.»
«عالیه. بیا الان امتحان کنیم.»
ژوزت گفت: «اسمم باید سامر (تابستان) می بود. حالا تنها کاری که باید بکنی اینه که یه کاری کنی برف بباره.»
باد شدیدی می وزید. به سمت جایی که قرار بود پدرشان را ببینند رفتند. لندروکس گفته بود بعد از اینکه اوتی را به خانه اش برگرداند می آید دنبالشان. می خواستند بروند و در رستوران ساب وی(۶۸) بنشینند و یک بوقلمون سی و سه سانتی را همراه پنیر آمریکایی، گندم خالص، کاهو، گوجه، ترشی و چاشنی سس پیاز شیرین با هم نصف کنند و بخورند. بدون شک این کار را می کردند. از همیشه گرسنه تر بودند و اگر به جای نوشابه فقط آب می خوردند، پول کافی برای سفارش یک پرس بوقلمون در ساب وی داشتند.
ژوزت که عاشق نوشابه اسپرایت(۶۹) بود، گفت: «واسه سلامتی مون بهتره.»
اسنو با ناراحتی گفت: «توی کلاس بهداشت نشونمون دادن که خوردن یه قوطی اسپرایت در روز دیابت می آره.»
لندروکس هیچ وقت نوشابه نمی خرید، چون نمی خواست بچه هایش پاهایشان را از دست بدهند. وقتی این را می گفت، آن ها طوری نگاهش می کنند که گویی درد می کشند و می گفتند: «باشه، بابا.» در فروشگاه وایتی نوشابه غیرمجاز خوردند. حالا در حالی که منتظر پدرشان بودند، به جلد ساندویچشان خیره شده بودند و مات و مبهوت به نظر می رسیدند.
اسنو گفت: «خیلی سریع خوردمش.»
ژوزت آروغی زد و گفت: «چطور این طوری شد؟»
«شرم آوره. حالا چی کار کنیم؟»
«ورشکست شدیم، بیا آب معدنی مون رو میک بزنیم.»
«و منتظر شیم تا بابا بیاد.»
در چشمان هم نگاه کردند.
هیچ کس در مدرسه شان بدون مشکل و ایدئال نبود. هر یک از بچه های مدرسه اتفاق و وضعیت ناگواری را برای یکی از اعضای خانواده شان تجربه کرده بودند. معمولاً همه در غم هم شریک می شدند. دخترها که دیگر امتیاز ویژه داشتند و بقیه بیشتر با آن ها همدردی می کردند. اما انگار در مورد اتفاقی که برای خانواده آیرن رخ داده بود، هیچ گونه همدردی ای در کار نبود. فقط یکی از دوستان مونث اسنو یک جفت گوشواره برایش رشته کرده بود و اسنو می دانست که سرخ پوست ها زمانی که حرفی برای گفتن ندارند این کار را می کنند. حرفی برای گفتن به پدرشان نیز وجود نداشت. حداقل آن ها نمی خواستند چیزی بگویند. شاید بهتر بود در ماشین هم سکوت کنند. شاید بهتر بود درباره اوتی، آوان یا سایر مشتری های پدر صحبت کنند، یا شاید حرف هایی معمولی درباره تکالیف مدرسه شان بزنند. احتمالاً از بروز احساسات واقعی شان اجتناب می کردند، برای اینکه ممکن بود پدرشان از خود بی خود شود. ممکن بود دچار یکی از آن حالت هایی شود که هنگام انجام مراسم سنتی بهش دچار می شد. وقتی که به احساسات و افکار مدفون در وجودت اجازه می دهی خارج شوند، آن وقت دیگران می توانند برایت دعا کنند و آواز بخوانند تا کمکت کنند. اما دخترها می دانستند که نمی توانند از پس انرژی ای که با این کار از پدرشان خارج می شد، برآیند. برای همین، وقتی همگی سوار تویوتا کرولا شدند، ترجیح دادند که فقط با چشمانشان حرف بزنند. ژوزت جلو، کنار دست پدر نشست، چون خیلی خوب می توانست با پدر درباره موضوعاتی مانند مدل مو، باتری ماشین، عایق کردن پنجره های خانه با نوار ساران(۷۰) در زمستان صحبت کند. و اگر پدر می خواست موضوع را عوض کند، همیشه می توانست از او بخواهد که یک بار دیگر برایش بگوید که خوردن نوشابه گازدار چه عیبی دارد.

سر پیتر حسابی با مشکل سال ۲۰۰۰(۷۱) گرم بود و وقتی برای این کار آماده می شد، می توانست به چیزی غیر از داستی فکر کند. در مسیر منتهی به فلیت فارم(۷۲)، به خاطر اینکه بهار گذشته مرغ زنده نخریده بود، خودش را سرزنش می کرد. قرار بود یکی از ساختمان های قدیمی داخل حیاط را مرغدانی کند. حتی نولا، که همیشه مخالف نگهداری حیوان زنده بود، موافقت کرده بود. پیتر هیچ وقت برای مرغ ها کاری نکرده بود، هر چند به سگی که در جنگل دیده بود غذا داده بود. شاید ظاهراً یک سگ گله تنها بود. پیتر با خود فکر کرد آن سگ می توانست از خانه نگهبانی کند. می توانست جان داستی را نجات دهد. می دانست غیرمنطقی است، اما به هر حال غذای سگ خرید. همچنین هفت بسته گندم بوداده و یک چراغ قوه خرید. بعد، به سمت خانه راند و خریدهای جدیدش را در زیرزمینی که قبلاً با شش بشکه ده گالنی دست نخورده از آرد گندم، پودر شیر، روغن، عدس خشک شده، لوبیا و گوشت دودی پر کرده بود، گذاشت. فریزری خریده بود که برقش را از یک ژنراتور می گرفت. قاطی وسایلش یک ژنراتور اضطراری هم بود. یک بخاری هیزمی هم خریده بود و هر روز یک ساعت بعد از کارش، چوب خرد می کرد. درست مثل کشیش، این کار ذهنش را مشغول می کرد. او و پدر ترویس، مایل ها دور از هم، این طور خود را آرام می کردند و اندوهشان را فرو می خوردند. پیتر یک تصفیه کننده آب داشت، اما برای اطمینان، یکی دیگر هم خرید. سال گذشته، چاه جدیدی حفر کرده بود که به یک ژنراتور اضطراری دیگر وصل بود. او از قبل، کفش هایی در سایزهای مختلف برای بچه های تا دو سال خریده بود. سیب، گلابی، زردآلو، آلو، قره قات خشک شده، یک مقدار آب در پنج کوزه پلاستیکی پنج گالنی، پتوی اضافی و بالاخره اسلحه -شامل غلاف اسلحه و چخماق. خشاب تفنگش را پر کرده بود، چون از نظر او در غیر این صورت، داشتن و نداشتن اسلحه فرق زیادی با هم نمی کرد. دو بار از روی ایوان به کایوت ها و یک بار هم به یک گوزن شلیک کرده بود. یک بار هم گربه وحشی از دستش گریخته بود. کلید روی صندوق دو متری بسته شده بود. در مورد مطمئن شدن از قفل بودن جعبه وسواس پیدا کرده بود. جعبه ها پر بودند از مهمات، یک صندوق فشفشه، ترکیبات کیک، شکر، سیگار، ودکا، ویسکی و عرق نیشکر. می توانست آن ها را با چیزهایی که احتیاج داشتند مبادله کند. قطعاً هنوز یک چیز را فراموش کرده بود.
در واقع، هزینه زیاد کارت اعتباری اش را فراموش کرده بود. همین حالا هم برای پرداخت حداقل هزینه ها مجبور بود که اضافه کاری کند. هر دفعه که مجبور می شد برای خرید یک پاکت پنکیک یا یک بیل از کارت اعتباری اش استفاده کند، به خود می گفت که بعد از مشکل سال ۲۰۰۰، شرکت های ارائه دهنده خدمات کارت اعتباری احتمالاً به قدری درگیر حساب های ۱۹۰۰ و ۲۰۰۰ می شوند که احتمالاً اظهارنامه های مالی او را گم خواهند کرد. ممکن بود شرکت های ارائه دهنده خدمات کارت اعتباری از بین بروند، سیستم های بانکی فلج شوند و ملت دوباره برای دادوستد از شمش طلا استفاده کنند. ممکن بود دیگر از تلفن، تلویزیون و شرکت های تامین کننده انرژی خبری نباشد و هیچ اتومبیلی، به جز ماشین قراضه های قدیمی بدون موتورهای کامپیوتری و انژکتوری و آلودگی هوایی و ماهواره ای وجود نداشته باشد. می توانست از بی سیم برای تماس با دیگران استفاده کند. مدت ها بود که مدرک آماتوری این کار را گرفته بود. و هنوز کل شب های ماه دسامبر تماس های زیادی با مخاطبانش در سرتاسر جهان می گرفت. هر روز صبح که از خواب بیدار می شد، مورد جدیدی به لیستش اضافه می کرد. آخر هفته ها، مگی و لارز را با خود برای خرید یک بسته کاغذ، پاکت نامه، مداد و خودکار و تمبر می برد. احتمالاً آشنایانش از خود می پرسیدند مگر هنوز سیستم پست زمینی قدیمی وجود دارد؟ انباری پر شده بود. نولا اصلاً متوجه نشده بود، چون سرگرم پختن آن کیک های لعنتی بود.
پیتر با خود فکر کرد که آن مرغ ها می توانستند تا چند ماه با آن کیک های مانده زنده بمانند. نولا روی کیک های ساده، لایه ای و کنگره ای را با کرم می پوشاند، بعد با دقت اسم لارز و مگی را رویشان می نوشت. حتی بچه ها هم دیگر از آن کیک ها نمی خوردند. پیتر کیک ها را نجات داد و بعد در گاراژ سردِ مثل یخچال انبار کرد. هنگام نوسازی دبیرستان محلی چیزهای قابل استفاده را جدا و انبار کرده بود. وقتی که چشمش به ردیفی از قفسه های فلزی قفل دار افتاد، نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد، چون به یاد آورد که پشت هر کدام از آن درهای شماره دار، روی طبقه باریک فوقانی، یک کیک کره ای وجود دارد.
***
والدین هیچ یک از دو خانواده دل و دماغ سال نو را نداشتند، اما به هر حال، کریسمس داشت فرا می رسید. یک هفته پیش از ۲۵ دسامبر (روز میلاد مسیح)، وقتی نولا از خواب بیدار شد، حس کرد قلبش مانند یک تکه سرب شده بود و روی سینه اش سنگینی می کند. قلبش به سختی می تپید و بی دلیل کار می کرد، نولا هیچ علاقه ای به تپیدنش نداشت. اما کریسمس شده بود. در بستر غلتی زد و با سقلمه ای پیتر را بیدار کرد -از اینکه پیتر در هر شرایطی می توانست بخوابد اعصابش خرد می شد.
نولا گفت: «درخت کریسمس. امروز وقتشه. باید یه درخت کریسمس تزیین کنیم.»
پیتر چشمان آبی روشن، گیرا و دوست داشتنی اش را، که قرار نبود به فرزند دیگری به ارث برسد، باز کرد. پسربچه به هر دویشان رفته بود، ترکیبی از بهترین ویژگی های هر یک را به ارث برده بود، و این هر دویشان را شگفت زده کرده بود. قاب عکس ها هنوز هم ردیف بالای کمد چیده شده بودند. داستی هنوز مشغول دویدن زیر نور خورشید بود، ژست مرد عنکبوتی به خود گرفته بود، همراه مگی مشغول بازی در استخر کودکان بود و در کنار سایر اعضای خانواده، جلوی درخت کریسمس سال گذشته ایستاده بود. نولا با دیدن این عکس ها حس خوبی پیدا می کرد، اما حالا چشم هایش را بسته بود تا نتواند شباهت پیتر به داستی را ببیند. برای اینکه حواسش را پرت کند، شروع کرد به زمزمه ترانه ای و فکرش را روی دخترش متمرکز کرد. افکار مگی پیچیده و گاهی اوقات با عشق همراه بود. گاهی اوقات خشمی خانمان سوز در نگاهش نهفته بود. مگی شبیه مادربزرگ لهستانی سرسخت و کله شقش یا شبیه خاله چیپوایی(۷۳) سرکش و حیله گرش بود، به خصوص آن چشمان مورب طلایی که هنگام خشم و عصبانیت سیاه می شدند یا آن نیشخندهای کج معنادارش.
زمزمه آرام نولا به پیتر دل و جرئت می داد. نولا عادت به این کار داشت. پیتر خودش را کش داد و انگشتان نولا را نوازش کرد: «ممکنه؟»
...
نولا گفت: «می خوام بچه ها رو ببرم بیرون.»
پیتر سه اره برقی داشت. هر سه بزرگ و جدید و آماده بریدن درختان کریسمس بودند، اما تنها چیزی که نیاز داشت یک اره دستی بود.
پیتر روی تخت، داخل اتاق سرد، نشست و گفت: «در واقع همون اره دستی دسته قرمز خوبه. می تونیم نوبتی بهترین درخت کریسمس رو باهاش ببریم.» پیتر این را در ذهنش مجسم کرد و حتی فکر اینکه چنین چیزی می تواند امکان پذیر باشد غافلگیرش کرد. اما امکانش بود که از تختش خارج شود و کاری را انجام دهد که سال گذشته به همراه پسرش انجام داده بود، پسرکی که چون پالتوی خودش شسته شده و هنوز خیس بود، پالتوی صورتی پرنسس دیزنی مگی را پوشیده بود. داستی اعتماد به نفس بالایی داشت. وقتی مگی او را دست می انداخت و آبجی کوچیکه صدا می کرد، ژست گاستون(۷۴) را به خود می گرفت و مگی را به خنده وا می داشت. مگی عادت داشت زیرزیرکی بخندد، طوری که در خنده اش صدای زنگ های کوچک به گوش می رسید.
پیتر فکر می کرد که خنده مگی عوض شده است. خنده اش حالت تمسخر پیدا کرده بود، به عوعوی سگی می مانست، فریادهای عصبی ای که به غرش شلیک شبیه بود. حالا مگی فقط به چیزهای غم انگیز می خندید، نه چیزهای خنده آور.
***

نظرات کاربران درباره کتاب لارز

👍👍👍👍
در 1 ماه پیش توسط mah...234
راجب چیه؟
در 3 هفته پیش توسط سحر گلفشان