فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باد ما را خواهد برد

کتاب باد ما را خواهد برد

نسخه الکترونیک کتاب باد ما را خواهد برد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب باد ما را خواهد برد

قرص ماه می­درخشید و زمین سرد از خورشید در آرامش شب فرو رفته بود. خواهرهای عطارزاده از خنکای شب در کنار هم لذت می­بردند. زهره میل شدیدی برای درددل کردن در خود حس می­کرد، شاید به تأثیر از ستاره­ها بود که نگاه به آسمان داشت و آرام حرف می­زد. ـ برگشتن به گذشته و پیدا کردن دلیل شکست­ها شهامت می­خواد. خرابی­هایی که من از همین الآن می­دونم سبب اصلی اونا فقط خودم بودم. شاید اگر کمی عاقلانه به زندگی نیگاه می­کردم و درست فکر می­کردم، حالا زندگیم به شکل دیگه­ای بود. (به آسمان اشاره کرد.) درست مثل این آسمون، پرستاره و پر زرق و برق که می­تونست همین­طور بمونه اما... اون روزا وقتی تازه از دانشگاه فارغ­التحصیل شدم به سفارش بابا و البته پی­گیری­های مامان توسط آقای توسلی حسابدار یه مدرسه­ی غیرانتفاعی شدم. برای شروع کار عالی بود، مخصوصاً وقتی با دوستانم صحبت می­کردم، می­دیدم که اونا هنوز موفق نشدن کار پیدا کنن. یادش بخیر! همه چیز خوب بود، یا بهتر بگم عالی بود، عالیِ عالی!! همه­ی روزای هفته رو دوست داشتم به جز پنجشنبه­ها، آخه هر پنجشنبه بساط خواستگاری به پا بود. یه طرف قضیه، مامان بود. کی جرأت داشت یه کوچولو اعتراض کنه. تا می­گفتم: «مامان تورو خدا، بی­خیال شین.» چشم و ابرویی بالا می­انداخت، می­گفت: «ببخشید خانوم جون خُمره نداریم تا تورو توش ترشی بندازیم!» بابا هم که هزار ماشاءالله قضیه­َش برای همگی روشنه. نمی­دونم چرا مامان همیشه فکر می­کرد که اگه دیر بجنبه ما موندیم رو دستش! همه خندیدند، شینا گفت: ـ خدارو شکر از این گیرا به من نمی­ده! شراره به شینا چشمکی زد و گفت: ـ درسته، مامان به تو یکی گیر نمی­ده، ولی فکر کنم ما باید به فکر یه خمره باشیم برای تو. این­جور که بوش میاد، حالا حالاها خیال ازدواج نداری. شینا خندید و زهره که می­دید سه جفت چشم مشتاق به او زل زدند خندان گفت: ـ باور کنین حاضر بودم نصف عمرمو بدم، اون لحظه نرسه که مامان جلو مهمونا داد می­زد: «زهره جون، چایی بیار مادر!» با یه عالمه استرس و خجالت سینی چای به دست، لرزان و عرق­ریزان سینی رو جلو دستشون می­گرفتم؛ اونام چارچشی سرتاپای منو مورد بررسی قرار می­دادن، البته یادتونه که خواستگارا، زنونه می­یومدن و گاهی شاه پسرشون تا دم در اونا رو همراهی می­کرد، که ای... خدارو چی دیدی، شاید با دیدن در و دیوار خونه می­فهمید دختری که می­خواد همسرش بشه چه اخلاقی داره! الآن دیگه این ازدواجای سنتی رنگ باختن، پسر و دختر تا سیر هم دیگه­رو نبینند و نچشَن خبری از خواستگاری نیست. به نظر من توی ازدواجای سنتی فقط زن­ها بدبخت نیستن، مردا هم به نوعی بیچاره­َن، چون باید با نظر خواهر و مادر و خاله و عمه و زن عمو و زن دایی همسر آیندهَ­شونو انتخاب کنن....

ادامه...

بخشی از کتاب باد ما را خواهد برد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

هوای شهر خفه بود، گویی در فضا غبار و دود موج می­زد. در و دیوار شهر، زیر هُرم گرمای چهل درجه اندوه­زده به چشم می­آمد. نگاه او به آسفالت درب و داغان یکی از کوچه پس کوچه­های مرکز شهر بود که انگاری از شدت گرما قیر آن آب شده بود و چاله و چوله­هایش به طرز مسخره­ای تو ذوق می­زد.
سعی کرد در سایه­ی باریکی که دیوار کهنه­ی قدیمی روی زمین ایجاد کرده بود، راه برود تا از تابش آفتاب در امان باشد. می­خواست به گرمای کلافه کننده­ی تیرماه فکر نکند تا گرما کمتر آزارش دهد، اما سُرخوردن عرق را روی مهره­های کمرش حس می­کرد، مخصوصاً که هزار جور فکر شلوغ چون کرم­های سمج در سرش می­لولیدند و... شاید همین امر باعث می­شد بیشتر احساس گرما کند، فکرهایی که بی­انتها بود و همه وصل می­شد به سه خواهرش و زندگی پرماجرای آن­ها... ماجراهایی که حسابی او را نسبت به زندگی مشترک بدبین کرده بود...
تا وارد کوچه شد، سروصدای پر از شیطنت پسربچه­های محل، همه چیز را از سرش پراند و حواسش را داد به آن­ها که در کوچه مشغول بازی "هفت سنگ" بودند، البته بدش نمی­آمد برای لحظاتی هم شده از آن فکرهای تنش­زا فرار کند...
وحید پسر مینا خانم با سر تراشیده و شلوار راحتی آبی سرمه­ای که سر زانوهایش وصله داشت و با تیشرتی که چند سال بعد اندازه­اش می­شد، جلو دوید. به عادت همیشه با آستین لباسش که کار دستمال را برای او می­کرد، دماغش را پاک کرد و مابقی را بالا کشید. شینا به این فکر کرد: "توی این زل گرما چرا آب دماغ این مدام آویزونه؟!"
ـ سلام شینا خانوم!
هر وقت وحید این­طور با محبت و پر اشتیاق حرف می­زد، دلش آتش می­گرفت. با مهربانی به رویش لبخند زد و ناگهان زندگی مینا خانم، مادر وحید در ذهنش جا خوش کرد که کم ماجراتر از زندگی خواهرهایش نبود...
مینا خانم ساده­لوح­ترین آدم روی زمین به نظرش می­آمد، چون با آن همه دردسر و بلاهایی که همسر بی­غیرتش "غلام چُرتی" به سرش آورده بود، باز هم باردار شده بود و نوزاد بی­گناهی را به جمع خانواده بدبختشان اضافه کرده بود. برای شینا آدم­ها خیلی عجیب بودند، خصوصاً زن­ها که به نظر او بی­غیرت و پوست کلفتانه به مشکلات می­نگرند!
مینا خانم پوست کُلفتی­اش را به اهل محل ثابت کرده بود، حتی شفق خانم، مادر شینا که همه جا حامی همه جانبه­ی او بود. وقتی خبر بارداریش را شنیده گفت: «خلایق هر چه لایق.»
صدای بامزه­ی وحید او را از دنیای درهم مینا خانم بیرون کشید.
ـ آرش نمی­یاد بازی کنه؟
شینا دستی به سر تراشیده­اش کشید و زبری آن او را به یاد سبزه­های گندم نوروز مادرش انداخت. جواب سلامش را پاسخ داد و در جواب پرسشش گفت:
ـ هنوز برای آرش زوده بیاد کوچه.
وحید سرش را کج نمود و به او نگاه کرد، نمی­توانست درک کند که شینا چه می­گوید و چرا برای آرش زود است، چون خودش از روزی که به یاد می­آورد، توی کوچه بود، حتی وقتی از آرش کم سن و سال­تر بود...
شینا از طرز نگاه وحید که هم تخس بود و هم مظلوم، لبخندی بر لب نشاند،
ـ خب حال خواهر کوچولوت چه­طوره؟
ـ عسلو می­گین؟
"عسل!!! واقعاً اسم این طفل معصوم و بی­گناه که ناخواسته پا به دنیا گذاشته بود برازنده­ی زندگی سراسر عسلشان بود."
نگاه وحید گنگ بود و با تعجب به او می­نگریست که زیر لب با خود چه می­گوید و اما او، صدای مادرش در گوشش پیچید: «حالا مرتیکه­ی بی­غیرت معتاد اسمم واسه دخترش انتخاب کرده،"عسل"! یه لقمه نون نمی­آورد بده زنش بخوره؛ تو دوران بارداری با نون و پیاز و سرکه سرپا بود، حالا عسل، عسل خانوم!! از دهنش نمی­افته. باید اسمشو می­ذاشتن سرکه خانوم! مرتیکه احمق بی­بوته­ی عوضی!»
شینا به معنی اسم خودش فکر کرد "قدرتمند" آیا به راستی او هم قوی بود؟ اگر بود پس چرا....
وحید دیگر طاقت فکر کردن او را نداشت.
ـ عسل همش گریه می­کنه، شبا هم نمی­ذاره بخوابیم، بابام که زود می­ره از خونه بیرون!
ـ از خونه می­ره بیرون؟!
ـ آره دیگه! اعصابش بهم می­ریزه.
"چه پررو! جای شفق خانم خالی تا سر و تنِ­شو بشوره."
و این­بار صدای پدر در گوشش پیچید: «ای بابا خانم! شما خون خودتو کثیف نکن. مهم اینه که بهترین مرد دنیا شوهرته.»
ـ ببین وحید جان، تو باید به مادرت کمک کنی و اونو دلداری بدی. بالاخره عسل تازه به دنیا اومده. همه­ی بچه­ها همین­طوری هستن. اون طفلک که مثل تو فهمیده نیست.
وحید سریع جوگیر تعریف او شد. با افتخار سرش را بالا گرفت و سینه سپر کرد. شینا او را در دنیای قدرتش رها کرد و دل گرفته از زندگی همسایه، کلید را در قفل در چرخاند. صدای فریاد زهره خواهر بزرگش، پیشواز قدم­هایش شد.
ـ آرش... الهی، خدا یا منو مرگ بده از دستت راحت شم، یا تو رو!!
صدای شفق خانم پر از خشونت و بلندتر از زهره بود:
ـ خفه شو! دهنتو ببند؛ به تو هم می­گن مادر؟!
زهره نالید:
ـ مُردم بابا! چرا یه کم منو درک نمی­کنید؟! آخه مگه من چه گناهی کردم؟ همه بچه دارن، منم بچه دارم. یه بچه­ی شیطون و حرف گوش نکنِ بی پدر... فرهاد! الهی خبر مرگتو برام بیارن که هر چی می­کشم از دست توئه.
شفق خانم شاکی و عصبانی شد.
ـ تو هم فقط بلدی یه گوشه بشینی و اینو و اونو خدا مرگی بدی. چه طوره کل دنیا بمیرن تا خانوم احساس راحتی کنن؟
شینا کلافه از گرما و منگ از بحثی که بین خواهر و مادرش ایجاد شده بود مردد ماند و صدای هق هق گریه­ی زهره بلند شد، سپس گلایه:
ـ مامان خانوم، این آشی بود که خودتون برام پختین. چرا از بین اون همه خواستگار فرهادو انتخاب کردین؟!
صدای شفق خانم کم از غرش رعد و برق نبود:
ـ وایستا، وایستا پیاده شو با هم بریم؛ آشی که من برات پختم خیلی هم خوشمزه بود، اما به شما نساخت خانوم! ببینم، کی این تخم لق خارج رفتنو تو دهن شوهرش انداخت؟ کی کل طلاها و جهیزیه و زندگیشو فروخت و دلار کرد، ریخت توجیب شوهرش تا بره اونور آب و واسش زندگی ایده­آل بسازه؟ بفرما خانوم خانوما، تحویل بگیر، اینم از زندگی ایده­ال­تون!
شینا بیشتر از این­که عصبی شود از لهجه­ی کشدار مادر خنده­اش گرفت. اما این خنده خیلی طول نکشید، چون صدای مغلوب زهره که با بغض همراه بود دلش را ریش کرد.
ـ شما...گفتین... خُب... فرهاد خوبه و من باهاش ازدواج کنم...
صدای شفق خانم رعشه بر اندامش انداخت، به ندرت به این حالت در می­آمد و امروز از آن روزها بود که حسابی آب و روغن قاطی کرده بود!
ـ جداً؟! ببخشید خانوم... شما ببخش، ما غلط کردیم! یه بیل گنده از آسمون افتاد رو کله­ی من و بابات، ما هم مجبور شدیم به یکی از بهترین خواستگارای دخترمون جواب مثبت بدیم. حضرت والا اگه به خاطر داشته باشن... کروموزوم­های کل ایل و تبارشونو هم دادیم آزمایش، همه­ی فامیل و همسایه­های چهار کوچه اونورترشون به هزاران هزار سوال ما جواب دادن، تا رنگ لباس زیر همه­ی خونواده­شونو می­دونستیم! کسی گفت از اینا بدی دیده؟ کی گفت پسره بده و نااهله؟ خودتم که با یک نظر دیدن، فرهاد.... فرهاد از دهنت نمی­افتاد. به ما چه که دختر خُل وچِلمون تا اسم امریکا و اروپا رو شنید آب از لب ولوچه­اش آویزان شد و این­قدر گفت وگفت تا شوهر احمق­تر از خودشو راضی کرد بره اون­ور آب. حالا بشین سماق بمیک تا فرهاد جونت برگرده. ببین زهره! اگه یه بار، فقط یه بار دیگه آه و نالهَ­تو بشنوم یا ببینم دقِ دلی­تو سر این طفل معصوم خالی کنی شیرمو حلالت نمی­کنم.
در این بین صدای جیغ گونه و شاد آرش بلند شد:
ـ هوراااا... شیر... شیر! مامان، من شیر می­خوام!!
مشاجره­ی همیشگی وتکراری مادر ودختر خاتمه یافت و شینا تازه یادش افتاد هنوز توی گرما ایستاده، دو- سه گام آخر را دوید. تا وارد راهروی ورودی کوچک خانه شد، موج خنک کولر آبی را با تمام وجود پذیرفت. مقنعه­اش را برداشت و مثل همیشه پر از هیاهو اعلام ورود کرد.
ـ سلااااام صابخونه... بدو بیا پیشواز که ته­تغاری عسلت اومده!
ولی امروز خبری از تحویل­بازار نبود، مادرش سعی می­کرد صدایش عصبی نباشد اما بود.
ـ علیک سلام!
شینا دلخور با چشم زهره را که سر پایین به طرف پله­ها می­رفت دنبال کرد و با خود گفت: "حتماً داره چند تا فحش آبدارم نثارم می­کنه و می­گه اومدی که اومدی... به درک که اومدی!"
بی­خیال سرکی به داخل هال کشید و مادر را در آستانه آشپزخانه دید. دوباره سلام کرد.
ـ سلام ماماجون!
و بدون این که پدرش را ببیند اضافه کرد:
ـ سلام باباجونم!
این بار شفق خانم کمی مهربان­تر شد.
ـ سلام! چند بار سلام می­کنی؟ حالا بجای این همه سلام دادن برو لباساتو عوض کن بیا که به موقع اومدی، ناهار حاضره.
و به آرش که وسط هال مثل یویو، بالا و پایین می­پرید و "شیر... شیر!"
می­خواند با لحنی مهربان اما جدی گفت:
ـ آرش جون، اولاً می­خوایم ناهار بخوریم، الان وقت شیر خواستن نیست، دوماً خاله شینا اومده پسرم، سعی کن سلام کردن رو یاد بگیری و به بزرگترت سلام بدی، آفرین.
و زیر لب غر زد:
ـ بچه چه گناهی داره، مادرش که فقط بلده جیغ و دادکنه.
آرش مثل یک اسباب­بازی که باتری­اش سولفاته می­شود در اثر کلام مادر بزرگ جنبش­اش کم و کم­تر شد، ایستاد و با چشمان درشت و قشنگش گفت:
ـ سلام خاله جون!
ـ سلام به روی ماهت، خوشگل خاله! بدو بیا یه بوس خوشگل مثل خودت از اون لُپای مامانیت به من بده تا حسابی خستگیم در بره.
آرش معصومانه جلو آمد.
ـ خاله شینا، شما منو از تبسم بیشتر دوست داری؟
او را درآغوش گرفت و با محبت موهایش را نوازش کرد.
ـ من دوتاتونو دوس دارم، اما یادت باشه تو مردی و باید هوای اونو داشته باشی، آخه دخترا ضعیف هستن، تازه تبسم یه سال از تو کوچیکتره، پس تو باید مواظبش باشی.
چشم­های براق و پاک ومعصوم آرش او را به فکر فرو برد: "این طفل معصوم چه گناهی داره؟ فرهاد و زهره دست به دست هم دادند و به جای ساختن آینده­ای مطمئن برای اون یکی از بدترین زندگی­های ممکن رو ساختن."
آرش در کل دنیا، از تنها کسی که حرف شنوی مطلق داشت شفق خانم، مادربزرگش بود و به تنها کسی که صادقانه عشق می­ورزید کاظم آقا پدر بزرگش بود، البته مامان زهره، خاله شینا، خاله سارا و خاله شراره و کمی هم تبسم را دوست داشت اما نه به اندازه­ی مادربزرگ و پدربزرگش. بالاخره سه سال از پنج سال عمرش را به طور کامل با آن­ها زندگی کرده بود، حتی بعد از به دنیا آمدنش هم، زهره و فرهاد او را به عناوین مختلف در خانه­ی پدربزرگ و مادربزرگش می­گذاشتند و می­رفتند. آرش خاطره پر رنگی از حضور فرهاد و زهره در کنار هم به عنوان و پدر و مادر نداشت...
شینا کشان کشان از پله­ها بالا رفت و وارد اتاق خواب مشترک خودش و سارا شد... تا شش ماه پیش سارا دختر سوم خانواده قرار بود به خانه­ی بخت برود. دو سال از شینا بزرگتر بود، اما هیکل فوق­العاده ظریف و صورت خواستنی­اش بر عکس این قضیه را نشان می­داد.
کاظم آقا و شفق خانم از بین چندین خواستگاری که معمولاً آخر هر هفته به خانه­شان می­آمدند به فرید پاسخ مثبت دادند، فرید بعد از رد شدن از فیلترهای خاص شفق خانم، داماد خانواده شد اما فقط اسماً...
صدای بلند کاظم آقا از طبقه­ی پایین او را به خود آورد:
ـ پس چرا نمی­یاین دیگه؟ بابا مردیم از گشنگی...! شینا...! شراره...! زهره...! آرش...
تک تک آن­ها را صدا زد و پشت­بند آن صدای شفق خانم طبق معمول مقتدرانه و صد البته با همسرش طلبکارانه در فضای خانه پیچید:
ـ اوو! خوبه می­دونی سارا و شراره سرکارَن، تبسمَم که مهد کودکه، حالا هی خودتو لوس کن و با اون صدای گوش خراشِت داد بزن. خوبه فاصله­ی دهن تا گوش فقط یک وجبه!
جالب این­جا بود که خودش با صدایی چند پرده بالاتر داد زد:
ـ شینا... زهره... آرش... بیاین ناهار!
شینا خنده­اش گرفت، یاد فرهاد و عادل شوهر خواهرهایش افتاد که اسم مادرش را ژنرال شفق گذاشته بودند. پشت سرش ژنرال می­خواندنش و رو در رو با ترس و لرز و کلی احترام یک شفق خانم می­گفتند که هزارتا شفق خانم از دهانشان به زمین می­ریخت. و اما کاظم آقا، پدر خانواده، آقای عطارزاده، مهربان و زن دوست و به قول جامعه­ی مردان ایرانی، شخصیتی زن ذلیل داشت که: «شفق خانم... شفق خانم... شما درست می­گین.» از دهانش نمی­افتاد؛ البته شفق خانم هم با آن غرور و اقتدار "بله کاظم آقا... بفرمایید آقای عطارزاده!" جواب می­داد.
شفق خانم جلوی دامادها بی­اندازه احترام همسرش را داشت و سرکوبی و مواخذه، پشت صحنه به وقوع می­پیوست. گاهی اوقات که کاظم آقا در عالم خود غرق بود و متوجه اشاره­ها و چشم و ابرو آمدن­های شفق خانم نمی­شد، با جمله­ی: «کاظم آقا، لطفاً یه دقیقه بیاین.» به خود می­آمد، سپس مانند فنر از جا می­پرید و مثل یک آدم آهنی به سمت آشپزخانه یا به قولی، همان پشت صحنه هدایت می­شد و حسابی پخته، با تفکراتی زیرورو شده به جمع برمی­گشت و جملات آتشین و متحول کننده­ای به زبان می­آورد، طوری که همه با دهانی باز نگاهش می­کردند.
کاظم آقا علاوه بر شخصیت جالبش، لباس پوشیدنش هم دیدنی بود.
در فصل تابستان مدام با یک عرق­گیر سفید رنگ و پیژامه­ای راه راه طوسی سفید مامان­دوز، دیده می­شد و در زمستان با یک پلیور کشباف سفید و پیژامه­ای چهارخانه مشکی – طوسی که دمپای پیژامه را به صورت مضحکی پنهان می­کرد توی جورابهای قهوه­ای رنگش.
کاظم آقا با عشق و بی­منت به همسرش کمک می­کرد، از گرفتن آبلیمو و آبغوره خانگی گرفته تا پاک کردن سبزی، خرد کردن گوشت، پوست گرفتن سیب­زمینی و بادنجان، رنده­ی پیاز و... همه را انجام می­داد. دم عید، یا موقع خانه تکانی پاییز با وسواس فرش­ها و پتوها را داخل حیاط کوچک خانه پهن می­کرد و با دقت می­شست، سپس آن­ها را روی پشت­بام یا درودیوار آویزان می­کرد. در این بین خریدهای خردوریز سوپر مارکتی دست شفق خانم را می­بوسیدند. شفق خانم خودش این کار را به عهده گرفته بود چون در این رفت و آمدها سروگوشی هم، در محل به آب می­داد و با کلی اخبار دسته اول به خانه برمی­گشت. یک جورایی آنتن به روز محله بود.
مغازه­ی پارچه فروشی دونبش سرکوچه متعلق به کاظم آقا بود که حدوداً شش سال پیش، یعنی درست زمانی که شراره دختر دوم خانواده با عادل ازدواج کرد مغازه را با کلیه­ی اجناس اجاره دادند، البته اجاره دادن دلیل داشت. کاظم آقا آن روز بعد از یک مشاجره لفظی با یکی از مشتریان بر سر یک قواره کت و شلواری، عصبانی و پریشان زودتر از هر روز، به خانه آمد. با صدای اذان مغرب، به عادت همیشه در کنار حوض نقلی خانه مشغول وضو گرفتن بود که سکته کرد.
قشقرقی به پا شد. اورژانس بعد از دو ساعت و ده بار تماس تلفنی و خواهش و تمنا و در انتها ناسزا و تهدید بالاخره از راه رسید و در اولین نگاه خبر فوت کاظم آقا را داد و به خواهش و تمناهای شفق خانم مبنی بر این که دوباره امتحان کنید، گوش نکرد.
شفق خانم آن­ها را با پرخاش از خانه بیرون کرد، عادل دامادش که در آن زمان دانشجوی رشته­ی پرستاری بود و حسابی هم هول شده بود را به دنبال دکتر سعیدی، دکتر سرکوچه فرستاد.
دکتر سعیدی هم بعد از معاینه، با تاسف سر تکان داد و درجا، گواهی فوت کاظم آقا را نوشت و بعد از گفتن تسلیت رفت. آن قدر به جواز فوتی که صادر کرده بود مطمئن بود که به آرامی به عادل گفت:
ـ خودت که دیدی پسرم، علائم حیاتی نداشت.
عادل پر از غم، سرخ و دستپاچه شد.
ـ بله دکتر، اما... گفتم من نگم بهتره!!
به خواست شفق خانم، کاظم آقا را روی تخت خودش، در اتاق خوابشان خواباندند. دخترها همان­طور که روی تخت را پر از گل­های مریم می­کردند، برای پدر مرثیه می­خواندند و از ته دل گریه می­کردند. کاظم آقا به معنای واقعی نازنین و یکی یکدانه بود. هرکدام با شیون و زاری قرآن به دست در گوشه­ای نشسته بودند و برای آرامش روح پدر قرآن می­خواندند.
شفق خانم با چشم­های به خون نشسته به دخترهای گریان و بی­پدرش چشم داشت؛ با همه­ی وجود می­سوخت و به این می­اندیشید که چگونه جای خالی کاظم آقا این یار و یاور همیشه مهربانش را تحمل کند. با دیدن عقربه­های ساعت شوکه شد، چیزی تا سپیدی صبح نمانده بود، همه مثل لشکر شکست خورده در گوشه و کنار خانه در حال ضجه زدن بودند، سعی کرد نیروی قدیم را به دست آورد، آهی از ته دل کشید تا انرژی بگیرد.
ـ پاشین تا صبح چیزی نمونده... یکم بخوابین؛ روز سختی در پیش داریم.
شاید چشم هیچ کدام به خواب گرم نشده بود که هوا روشن شد و با روشنی روز همه­ی اهل خانه با صدای کاظم آقا با وحشت از جا پریدند....
ـ شفق خانوم! شفق خانوم! صبونه کی حاضر می­شه؟ اِ اِ اِ.... این­جا چه خبره؟... به به! چه قدر گل! عجب بویی!!!
صدای جیغ و داد همه از سر وحشت بلند شد، حتی شفق خانم با همه­ی شجاعتش در حال سکته بود اما مثل همیشه خودش را جمع و جور کرد.
ـ ساکت!! چه خبره؟ خدا دوباره پدرتونو بهمون داده. به جای این جیغ و دادها تا دوباره سکته نکرده برین نماز شکر بخونین...
تا یک ماه بعد از آن اتفاق خانه­ی آن­ها پر از رفت و آمد بود، دوست و آشنا، فامیل و همسایه­ها می­آمدند تا از کاظم آقا در مورد مرگ کوتاهش سوال کنند. با وجود این­که دخترها از پذیرایی کردن خسته می­شدند و دائماً زیر لب غر می­زدند اما کاظم آقا قبراق و سرحال دیالوگ حفظی­اش را شروع می­کرد:
ـ بعدازظهر با یکی از مشتری­ها سر یک قواره کت و شلواری بگو مگو کردم، یهو قلبم تیر کشید و دردش به دست چپم می­زد، کمی هم به پشت می­رفت، درست مثل یک جلیقه! مغازه رو زودتر تعطیل کردم و اومدم خونه، شفق خانوم برام گل­گاوزبون دم کرد، اما دردَم خوب نشد. اذان مغرب بود، رفتم سر حوض، وضو گرفتم اما دیگه نفهمیدم چی شد... چه دردسرتون بدم، انگار از همون موقع خوابیدم تا صبح که با بوی عطر گل مریم از خواب بیدار شدم. باورم نمی­شد، اتاق و تختم پر از گل مریم باشه. عطرش آدمو مست می­کرد. یه کم فکر کردم که امروز چندم ماهه، نکنه تولدی، سالگرد ازدواجی چیزیه... (سری تکان می­داد) البته حتماً با خودتون می­گین بعد پیری و معرکه گیری، اما خوب دیگه، اون موقع فکر می­کردم باید خبری باشه، آخه این همه گل؟!! از این همه تحویل گرفتن خانم کلی خوشحال شدم. با خودم فکر کردم. "کاظم، ببین چه صبونه­ای در انتظارته" شام که نخورده بودم، خیلی گشنهَ­م بود. خلاصه گفتیم بذار حسابی خودمونو واسه­ی خانوم بچه­ها لوس کنیم. از تو اتاق داد زدم که شفق خانوم صبونه کی حاضر می­شه که چشمتون روز بد نبینه، صدای داد و هوار و جیغ بلند شد. سریع از تخت اومدم پایین. تا در رو باز کردم دیدم کل خونواده با لباس مشکی، چشمای قرمز و ورم کرده، دهن باز دارن منو نیگاه می­کنن؛ اونا با وحشت منو، منم هاج و واج اونارو! (در این قسمت از دیالوگ کاظم آقا می­خندید.) حالا بفرمایید میوه­هاتونو میل کنین.... جونم براتون بگه، شفق خانوم که باشه هیچ غم و غصه­ای نیست، مثل همیشه اوضاعو سرو سامان داد. دخترا یکی یکی می­اومدن تو بغلمو کلی گریه می­کردن، ولی من هنوز تو خواب و خیال بودم. نمی­دونستم واقعاً چی شده... تازه اون موقعی دوزاریم افتاد که در زدن و فرهاد دوماد بزرگم با یه دسته اعلامیه و پشت سرش عادل دوماد دومم با عکس بزرگ و قاب گرفته­ام که بهش یه روبان مشکی زده بودن، اومدن. مثل کسی که از یه خواب عمیق، تازه بیدار شده، گیج گیج بودم... وقتی بالاخره بعد از یه ساعت بچه­ها حالشون جا اومد و این قضیه رو قبول کردن... خانومای فامیل و همسایه­ها که واسه کمک به بچه­ها و مراسم اومدن با دیدن من یا جیغ می­زدن و به سرکله­شون می­زدن یا غش می­کردن، ماهم نمی­دونستیم چی کار کنیم... ای داد بیداد از این زندگی...
همه می­خندیدند و کاظم آقا راضی از این اتفاقات پیش آمده­ی زندگیش نتیجه­گیری می­کرد:
ـ بالاخره مرگ حقه، خدا به من عمر دوباره داد. ایشالا خودش کمکم کنه تا بقیه­ی عمرمو با عزت زندگی کنم و روسیاه درگاهش نشم.
و صدای مهمانان:
ـ الهی آمین... ان­شاءالله سایه­تون بر سر خونواده مستدام باشه.

۲

از پشت پنجره اتاق به حیاط نگاه کرد. مساحت کل زمین خانه به صد متر هم نمی­رسید اما در آن اوضاع بهم ریخته همین هم غنیمت بود. توی حیاط نقلی یک حوض به ابعاد یک متر داشتند. با دیدن دو باغچه­ی طرفین حوض که فقط کمی بزرگتر از حوض بودند به یاد پدر لبخند زد و برای هزارمین بار خدا را شکر کرد که پدرش را دوباره به آن­ها هدیه کرده بود. پدرش عاشق همین دو باغچه­ی کوچک بود و به فراخور فصل، گل­های تازه می­کاشت. در بهار، بنفشه، پاییز، داوودی و تابستان، رز. دورتا دور حوض کوچک و باغچه هم پر شده بود از گلدان­های شمعدانی که به وسیله­ی دستان سبز و هنرمند پدرش قلم خورده بود.
ـ شینا... شینا! کجایی بابا؟ غذا ماسید!
صدای پدر او را از پنجره کنار کشاند و قبل از پایین رفتن از پله­ها به ساختمان خانه کلنگی­شان فکر کرد که بی­شباهت به دودکش نبود. طراحی و نقشه­ی خانه همیشه باعث خنده­ی او و خواهرهایش بود. به نظر کل خانواده قشنگ­ترین قسمت خانه پشت بامش بود. کاظم آقا با سلیقه دور تا دور پشت بام را به وسیله­ی دیواری به ارتفاع یک متر و نیم محصورکرده بود تا پشت بام دید نداشته باشد. معمولاً شبهای تابستان شام را در آن­جا صرف می­کردند. تلویزیون کوچک سیاه وسفید که شینا اسمش را عتیقه زیرخاکی گذاشته بودند اخبار می­گفت و دخترها فارغ از غم سر به سر هم می­گذاشتند.
بعد از جم و جور شدن بساط شام، کاظم آقا و شفق خانوم برای خواب به طبقه­ی پایین می­رفتند و خواهران روی پشت بام رختخواب پهن کرده وبا لذت به تماشای آسمان پرستاره­ی بالای سرشان می­نشستند.
از صحبت­های رد و بدل شده بین این چهار خواهر هیچ­کس باخبر نمی­شد. هرکدام کُلی ماجرا داشتند، از اعترافات عشقی خود و دوستان گرفته تا مسخره کردن پسرهای محله، تعریف فیلم­های جدید، گاهی اوقات در مورد مدل موهای دخترهای همسایه یا مدل لباس­هایشان بحث می­کردند و کلی حرف­های جدید و جالب.... این گردهمایی شبانه با رفتن زهره به خانه­ی بخت کم رنگ شد، بعد از رفتن شراره دیگر شینا و سارا رغبت نمی­کردند طرف پشت بام بروند.
شینا دل­گرفته از یادآوری خاطرات خوش گذشته از پله­ها پایین آمد. سعی کرد خود را بشاش نشان دهد تا شاید جو سرد و غم­انگیزی را که در اثر مشاجره مادرش و زهره حاکم بود تغییر دهد.
ـ به به... عجب بوهای خوشمزه­ای می­یاد!
دمغ شد چون کسی تحویلش نگرفت. پدر که لقمه در دهان داشت، فقط با سر اشاره کرد «بشین سر سفره» فقط آرش خندید...
ـ می­گه بوی خوشمزه! بو که خوشمزه نمی­شه خاله!
زهره با بی­انصافی نطق او را هم کور کرد:
ـ خیلی خُب، غذاتو بخور.
شینا وا رفت، باورش نمی­شد زهره­ی کنونی، همان زهره­ی پر از شوق و ذوق گذشته­ها است، حتی شراره و سارا هم تغییر کرده بودند... "چرا؟" سوالی بود که جواب­های گوناگونی برایش داشت اما او را به نتیجه­ی دلخواهش نمی­رساند! دل گرفته از اوضاع نابسامان زهره به یاد شعر فروغ افتاد که به نظرش بسیار مناسب حال و هوای امروزش بود:
" در شب کوچک من، افسوس...
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من
دلهره ویرانی است
گوش کن... وزش ظلمت را می­شنوی؟
من غریبانه، به این خوشبختی می­نگرم.
باد ما را با خود خواهد برد!"
در این بین شفق خانم متوجه ته­تغاریش شد که در جمع حضور داشت اما فقط جسمش. می­دانست که شینا خلق وخوی متفاوتی با دیگر دخترانش دارد. یک جور غرور خاص همراه با یک­دندگی، زیبا نبود اما چهره­ی دلنشینی داشت. برعکس دخترهای دیگرش استخوان­بندی درشتی داشت و با اشتها غذا می­خورد به طوری که همیشه نگران چاق شدنش بود، حالا هم می­دید که اصلاً حواسش به خوردن نبود. سس را به اندازه­ی زیادی روی کتلت­های چرب و چیلی ­ریخت و در حالی­که در دنیایی دیگر غوطه­ور بود با اشتها به ساندویچ خود گاز ­زد. مثل همیشه با ترفند او را به خود آورد.
ـ به چی فکر می­کنی مادر، که این­طور زل زدی به دیوار؟
روغن گوشه لبش را با دستمال کاغذی که مادر به طرفش گرفته بود پاک کرد.
ـ یاد یکی از شعرای فروغ افتادم.
ـ خُب بخون مام بشنویم.
ـ مامان جون ­شعر نو، اونم به سبک فروغ، واسه خوندن کنار یه سفره­ی خونوادگی که یک پای سفره آرشه گفته نشده!
آرش با شنیدن اسمش از زبان شینا خندید.
زهره توجهی به شیرین­کاری­های آرش و خواهر کوچکش نداشت؛ همه می­خندیدند ولی او پر از غم بود و صدای فرهاد در ذهنش می­پیچید: "زهره جون، من عشق تورو تو دستام محکم نگه می­دارم. مطمئن باش دستان من قوی هستن، اون­قدر که عشق تو رو تا بی­نهایت حمایت می­کنن. منم قول می­دم قلبمو تو دستات بذارم. زهره، ما همو داریم. ما کنار هم به اوج می­رسیم. عزیزم، قلب من برای تو و فقط در کنار تو می­تپه."
بغض به گلویش چنگ انداخت، به طوری که راه فرو دادن لقمه را بست و به سرفه افتاد، بهترین بهانه برای فرار از جمع؛ و نرسیده به دستشویی مهار اشکها از دستش خارج شد. تصویر غمناکش در آیینه او را به سُخره گرفته بود، چه متفاوت به چشم می­آمد با زهره­ی سابق، روزهایی که عاشق فرهاد بود، روزهایی که جزو بهترین روزهای عمرش به حساب می­آمد، آخر او هنوز هم عاشق فرهاد بود و دوری یار او را آزار می­داد. با شنیدن صدای شینا بغضش را پایین فرستاد.
- زهره، خوبی؟
سرفه پایان یافته بود اما الکی ادای سرفه را درآورد چون هنوز اشکها بی­رحمانه رهایش نمی­کردند.
ـ خوبم خواهری (سرفه کرد) چیزی نیست، برو. الآن آرش می­یاد غذاشو نیمه­کاره ول می­کنه.
شینا کوتاه آمد چون خوب حال خواهرش را درک می­کرد که نیاز به تنها بودن دارد، صدایش را تا حد ممکن پایین آورد و از لای در گفت:
ـ به جای این­جا موندن برو تو اتاقت، مطمئن باش پیشنهاد خوبیه خواهری.
زهره جوابی نداد و به این فکر می­کرد که شینا با این که ده سال از او کوچکتر است اما عقلش خوب کار می­کند. یاد زمانی افتاد که بدجوری درگیر فرهاد بود و شینا بی­تفاوت گفته بود: "قلب هم یک عضوه، که فقط کارش پمپاژِ خونه، حتی یه لب کوچولو هم نداره که حرف بزنه و بگه من عاشق شدم، پس مراقب باش که قلبت فقط برای خودت بتپه نه کس دیگه!"
آن روزها که زهره و شراره هر دو درگیر عشق فرهاد و عادل بودند کلی شینا را مسخره کردند، اما حالا... شاید شینا خیلی بیشتر از آن­ها می­فهمید!!
آبی به سر و صورتش زد و با خود زمزمه کرد: "پس چه طور قلب فرهاد، به تنهایی در اون سر دنیا می­تپه، بدون من؟! بدون به قول خودش عشق افسانه­ای!"
حالا دیگر به نظر او برای دوام زندگی، عشق، آخرین و کوچکترین رُکن زندگی بود و بهترین و اصلی­ترین شرط زندگی، اعتماد. به یقین دیگر باورهایش پنچر شده بودند، چون روز به روز نسبت به آینده ناامیدتر می­شد. آینده را مبهم و تاریک می­دید، و این حس موذی ذره ذره آرزوهای قشنگش را از بین برده بود.
پیشنهاد شینا را با جان و دل پذیرفت و سریع از پله­ها بالا رفت. تا وارد اتاق شد، دَمر روی تخت افتاد و باز هم اشکها او را زیر آماج رگبار خود گرفتند. دلش بی­اندازه برای فرهاد تنگ شده بود. آن­ها قسم خورده بودند که فقط مرگ از هم جدایشان کند اما حالا... جای خالی فرهاد توی زندگیش به او دهان کجی می­کرد و قلبش را درهم می­فشرد.
ـ اجازه هست؟
شینا به داخل اتاق سرک کشید، غلتی زد و پشت به او کرد تا اشکهایش را پنهان کند اما شینا که همه چیز را می­دانست. کنار تخت نشست و دستی به موهای مواج و نرم خواهرش کشید.
ـ شینا... زندگیم خراب شد!
ـ ما همیشه عادت کردیم که به خرابی­ها فکر کنیم. تصورات ما همیشه به دنبال اینه که یه نقطه­ی ضعف توی خودمون پیدا کنیم و دائماً بزنیم تو سر خودمون؛ به جای ماتم گرفتن و این که کاسه­ی چه کنم، چه کنم دست بگیری قوی باش. تو باید با تقدیر بجنگی و بتونی عوضش کنی. تو پیروز می­شی خواهری، پس بجنگ!
زهره دیگر اشک نمی­ریخت و با چشمهای خمارش به او خیره شده بود.
ـ تو با همه شلوغ بازیات و به قول مامان، بچه بازیات، مغزت خوب کار می­کنه و دوست و دشمنو تشخیص می­دی.
شینا طبق معمول از در لودگی وارد شد.
ـ می­دونی دلیلش چیه؟ خوردنِ زیاد، شما همتون کم غذا هستین. وقتی آدم خوب می­خوره، مغزشَ­م خوب کار می­کنه.
اما زهره در حال و هوای خود بود!
ـ شینا... ای کاش به حرف تو گوش می­کردم و با فرهاد ازدواج نمی­کردم!
شینا از جا جهید.
ـ وای خدای من! بیچاره فرهاد ننه مرده! من کی گفتم با فرهاد ازدواج نکن؟! من فقط گفتم عشق و عاشقی یعنی چی؟ همین! فرهاد پسر خوبیه، من مطمئنم برمی­گرده.
زهره ناامید با بغض گفت:
-اما الآن شش ماه و هشت روزه که ازش بی­خبرم.
شینا دوباره روی تخت نشست و با حالت بانمکی گفت:
ـ اوه لَلَلَ.... چه دقیق!
زهره بی­حوصله بود.
ـ لوس نشو!
شینا روی تخت در کنار زهره دراز کشید.
ـ باشه... برو کنار منم جا بشم، راستی می­یای امشب به یاد قدیما بریم رو پشت بوم و کلی هروکر کنیم؟
زهره بی­حوصله پاسخ داد:
ـ حالا ببینم تا شب چی می­شه.
ـ این­قدر بی­حال حرف می­زنی کل انرژی آدمو تخلیه می­کنی.
قاب چشمهای زهره پر از اشک شد.
ـ خوش به حالت شینا که از هفت دولت آزادی!
ـ این­قدر منفی بافی نکن.
ـ من منفی باف نیستم. دنیا داره ذهن منو منفی می­کنه. باور کن دلم می­خواد مثل توی کارتونا چشمامو ببندم و برم رو ابرا تا دست کسی بهم نرسه.
شینا از جا بلند شد.
ـ من می­رم یه چرت بزنم تو هم به اوج گرفتنت برس، البته مواظب باش، اتاق سقف داره... شاید گیر کنی­ها!
زهره لبخند زد و او راضی از این­که توانسته بود لبخندی هرچند کم­رنگ بر لب خواهرش بیاورد از اتاق خارج شد و به اتاق خود رفت. روی تخت خوابش ولو شد و به زندگی خواهرانش فکر کرد، زندگی­هایی که به نوعی نابود شدند و کسی نتوانست نجاتشان دهد. زهره در سن ۲۲ سالگی، یعنی ۸ سال پیش وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شد با فرهاد ازدواج کرد. خودش در رشته­ی حسابداری درس می­خواند و فرهاد کارمند رسمی بانک بود. حالا سی ساله بود و با آرش پنج ساله با یک دنیا آرزوی خفه شده، سرافکنده به خانه­ی پدری برگشته بود.
شراره، دختر دوم خانواده که چهارسال از زهره کوچکتر بود با عادل، در دانشکده­ی پرستاری آشنا شد. آن­ها هم­کلاسی بودند و این آشنایی منجر به ازدواج شد. شراره در سن بیست سالگی یعنی شش سال پیش به عقد عادل درآمد، حالا ۲۶ ساله بود که با تبسم چهارساله با یک دنیا آرزوی برباد رفته و دلی پرخون به خانه­ی پدری برگشته بود.
سارا، دختر سوم خانواده که دوسال از شراره کوچکتر و دو سال از شینای ته­تغاری بزرگتر بود بیست و چهار سال دارد و یک وکیل موفق است. اتفاق زندگی سارا سخت­ترین، تلخ­ترین و دردناک­ترین قسمت زندگی خانواده­ی عطارزاده بود. زندگی مشترک او شکل نگرفته از بین رفت و او هنوز از خانه­ی پدری نرفته بود که باید همان جا می­ماند.
شینا فکر خواهرها را از ذهن خود زدود و به کتابخانه­ی کوچک اتاقشان زل زد. کتابهای دانشگاهی­اش در کنار کتابهای حقوقی سارا حسابی توی ذوق می­زد. سارا هرشب سری به کتابهایش می­زد و امکان نداشت مطلبی را از روی آن­ها یادداشت نکند، اما کتاب­های شینا فقط خاک می­خوردند. یک ماهی بود که از رشته­ی نرم­افزار کامپیوتر فارغ­التحصیل شده بود. دلش
می­خواست تا جوهر پایان نامه­اش خشک نشده کار پیدا کند، اما زهی خیال باطل. پدر و مادرش که به هیچ وجه به او اجازه­ی کار در شرکت­های خصوصی را نمی­دادند، شرکت­ها و اداره­جات دولتی هم آن­قدر سمن داشتند که به یاسمن­ها نمی­رسید! خستگی روز و خنکی اتاق و نرمی خوشخوابش پلک­هایش را سنگین کرد.
***
ـ یواش.... آها... آروم، آروم... گرفتم... یک.... دو.... سه... یاعلی! با سر و صدایی که سکوت سنگین کوچه را درهم دریده بود از خواب پرید. تا لحظاتی منگ بود. بعد عصبانی از جا بلند شد. پرده­ی اتاق را کمی کنار کشید تا ببیند کیست که کوچه را روی سر گذاشته. با دیدن امیر نظام پسر آقای ضرغامی حسابی حرصش درآمد و شروع کرد به غُر زدن: «به این می­گن شانس! لیسانسِ­شو نگرفته زود واسش مغازه اجاره کردن، اونم مغازه­ی بابای منو. کاش مام پسر می­شدیم! حالا جناب، می­شه آقای خودش، نوکر خودش و بدون آقا بالاسر کار می­کنه، نه مثل من بدبخت که از صدتا کار باید دور نودونه­تاشو خط بکشم، چرا؟ چون من دخترم و کلی هم گرگ گرسنه تو اجتماع وجود دارن که به گفته­ی مامانو بابام منتظرن و دندون تیز کردن که برم سر کار! ای خدا.... چی می­شد منم پسر می­شدم، لااقل می­تونستم تو مغازه­ی بابام واسه خودم کار و کاسبی راه بندازم و پشتیبان خواهرای بدبختم باشم اما حالا.... آقای ضرغامی باید با سربلندی و افتخار بیاد مغازه­ی بابامو واسه­ی شاه پسرش اجاره کنه.»
از کارتن­هایی که از وانت پیاده می­کردند معلوم بود که وسایل کامپیوتری است. حالش گرفته شد و با حرص پرده را انداخت و از پنجره فاصله گرفت. با این افکار، خواب از سرش پرید اما ترجیح داد دوباره دراز بکشد. بعضی اوقات دوست داشت به بی­ارزش­ترین­های زندگیش کمی فکر کند، مثلاً همین امیر نظام، او هم مهندس کامپیوتر بود اما بعد از فارغ التحصیل شدن به سربازی رفت. حالا با کلی افتخار برگشته بود و می­خواست کسب و کاری راه بیندازد. به نظر شینا شغل بادی­گاردی بیشتر برازنده­ی او بود تا مهندسی سخت افزار. حتی خود شینا هم با وجود قد بلند و استخوان بندی نسبتاً درشتش در مقابل او جوجه­ای بیش نبود.
یک آن دلش ضعف رفت و احساس گرسنگی کرد. به ساعت مچیش نگاهی انداخت. فقط دو ساعت از زمان ناهارخوردنش گذشته بود. سعی کرد بی­خیال گرسنگی شود اما بسته­ی شکلات توی کشو پاتختی وسوسه­اش می­کرد و آخر سر هم به آن پاتک زد. چند شکلات مغز بادامی را از لای زرورق کشید و با اشتهایی وافر به دهان گذاشت. هنگام جویدن شکلات دوم ناگهان صدای سارا در گوشش پیچید: "شینا، تو خیلی شکلات می­خوری و این اصلاً خوب نیست. اگه این­جوری پیش بری چاق می­شی."
دچار عذاب وجدان شد چون به خود قول داده بود روزی یکی دوتا بیشتر شکلات نخورد ولی حالا شکلات­ها از مرز سه­تا گذشته بودند. شکلات چهارمی را به زرورقش برگرداند و البته نگاهش پر از افسوس بود و ته دلش غصه­دار که چرا این­قدر به شکلات علاقه­مند است و غذاهای چرب و چیلی را دوست دارد!

۳

ساعت دیواری چهارگوشه­ی قدیمی تمام چوب روسی که روی دیوار خودنمایی می­کرد ساعت دوازده نیمه شب را به رخ خانواده عطارزاده می­کشاند....
شفق خانم خسته از کار روزانه دهان دره­ای کرد و به دخترها که دور هم جمع شده بودند گفت:
ـ تا شما نخوابید این دوتا وروجک هم نمی­خوابن.
و با چشم و ابرو به سمت تبسم و آرش اشاره کرد...
صدای خروپف کاظم آقا تا بیرون از اتاق می­آمد. دخترها از جای برخاستند و هر کدام متکا و پتو به دست راه، راه پله را در پیش گرفتند، البته حتی الامکان بدون صدا...
در خشک آهنی قدیمی بالا پشت بام را آرام باز کردند و از صدای قژقژ وحشتناک آن بچه­ها با هم زدند زیر خنده. زهره سریع آن­ها را برد بیرون.
ـ هیس... مگه نمی­دونید آقاجون خوابه.
اما تبسم و آرش چیزی حالیشان نبود، مخصوصاً وقتی هوای آزاد به صورت معصوم آن­ها خورد انگار که از بند آزاد شدند؛ با خوشحالی از روی رختخواب­ها بالا و پایین می­پریدند، البته شینا هم آتش بیار معرکه بود. با متکای کوچکی به جان بچه­ها افتاده بود و خودش بیشتر از آن­ها بالا و پایین می­پرید...
شراره بی­حوصله از سرو صدای آن­ها به بازی پر از نشاط­شان خاتمه داد و با مرتب کردن رختخواب­ها بچه­ها را وادار به خواب نمود...
خواهرها سکوت کردند تا بچه­ها خوابشان ببرد. نسیم خنکی که می­وزید روح خسته­ی آن­ها را نوازش می­داد و هرکدام غرق در افکار زندگی شلوغ خود بودند، البته به نوعی خوابیدن در رختخواب­های خنک پهن شده­ی روی پشت بام برای خواهران عطارزاده لذت­بخش بود. شراره کش و قوسی به خود داد و با صدای بلند گفت:
ـ خداوند عالم، همه­ی دنیا رو آفرید، پرندگان آسمان و حیوونای بیابان و ماهی­های دریا، گلای خوشبو، طبیعت شگفت­انگیز، همه و همه و بعد به مخلوقاتش نیگاه کرد، دید که فقط یه مرد کم آفریده؛ درست از همون موقع بود که همه چیز رو به نابودی کشیده شد. مرد آفریده شد که فقط دردسر درست کنه.
زهره دنباله دیالوگ را گرفت:
ـ و بعد در کنار مرد، زن رو آفرید تا همه جوره بهش خدمت کنه.
همگی خندیدند، شینا با لذت هوای خنک شبانگاهی را استشمام کرد.
ـ عجب فمنیست­هایی!! اگه بهم حمله نمی­کنید می­شه برعکسشم گفت. شماها چرا یه درصد هم خودتونو مقصر نمی­دونید!
شراره حسابی دلش پر بود از جنس مرد جماعت.
ـ وقتی کسی تورو برنجونه، فقط دوست داری تلافی کنی. ما که نتونستیم تلافی کنیم، پس بذار با گفتن این حرفا دلمونو خوش کنیم. در ضمن خواهر کوچیکه، تو که زندگی ما رو عریان دیدی، پس نگو مام تقصیر داریم... البته... چی بگم؟ شایدم حق با تو باشه!
سارا دراز کشید و در حالی­که به نیم­رخ با نمک خواهر کوچکش نگاه می­کرد گفت:
ـ بدون بخشندگی دلخوری­های قدیمی پاک نمی­شن.
شراره لبخندی از سر استهزا زد.
ـ منظورت دلخوری از کیه؟ دلخور بودن از بابا؟ تو؟ مامان؟ یه چیزی، نه، یک زخم کهنه­ی قدیمی از یک آدم رذل و پست که اسمش همسره! اوه ببخشید، تاج سر!!
زهره به ستاره­ها نگاه می­کرد که در نور تیر برق­های کوچه کم رنگ به نظر می­رسید ند، گفت:
ـ ای کاش می­تونستم نگرانی­ها و دلواپسی­هامو مثل یک دسته مو قیچی کنم و بندازم دور... می­ترسم بچه­ها، من از آینده می­ترسم!
سارا از لحن پر از یاس خواهر دلش گرفت، جواب داد:
ـ ترس یعنی این که یک چیزی داری که می­ترسی از دستش بدی.
ـ من از مشکلات می­ترسم، اعتراف می­کنم که کلی مشکل دارم، خُب چه بهتر که از دستشون بدم.
شینا شانه­ای بالا انداخت و در حالی­که نگاهش به گوشی­اش بود که کی اس ام اس می­رسد در بحث شریک شد.
ـ داشتن مشکلات با غلبه کردن به اونا خیلی فرق داره. تو باید مبارزه کنی و تظاهر کنی که از چیزی نمی­ترسی.
سراسر وجود زهره لبریز از غم بود!
ـ دیگه جون مبارزه ندارم شینا جون، تو که توموقعیت من نیستی بدونی چی می­کشم.
با آمدن اس ام اس برای شینا نگاه سه خواهر به گوشی زوم شد. سارا لبخند مرموزی بر لب آورد.
ـ وروجک! کیس جدیده؟!
ـ نه بابا، از این عرضه­ها ندارم. در ضمن با این تجربه­های درخشان شما از جنس آدم مگه من جرات می­کنم باهاشون ارتباط برقرار کنم و ترجیح می­دم همون حوا باقی بمونم، بدون حضور آدم. و اما زهره خانوم، باید بگم که خیلی ضعیفی، یعنی به آرش اهمیت نمی­دی. تا حالا فکر کردی که اون همه غرورت کجا رفته؟ حقیقت تلخه اما باید دنبال حقیقت باشی نه این­که ازش فرار کنی، روزی هزار بار با مامان دعوا می­کنی و خودتو، تو اتاق حبس می­کنی؛ به خاطر کی؟ به خاطر فرهاد؟
زهره صورتش را جمع کرد و به ظاهر نشان داد پر از انزجار است.
ـ برو بابا! کی اصلاً اونو آدم حساب می­کنه!!!
اما خودش هم می­دانست که اولین نفری است که او را آدم حساب می­کند! سارا مداخله کرد:
ـ قرار نیست امشب دعوا کنیم. ما می­خوایم امشب به یاد قدیما از دور هم دیگه بودن لذت ببریم.
شراره پر از غصه شد و با آه سوزناکی گفت:
ـ کجایی جوونی که یادت بخیر!
شینا سعی کرد با شیطنت جو غمزده را تغییر دهد.
ـ ماما بزرگ شراره، می­شه بپرسم شما چندسالتونه ننه؟
لبخند قشنگی روی لبهای شراره جا خوش کرد.
ـ ۲۶ سال مادرجون!

۴

زمین تاریک و خاموش اما هنوز داغ بود و از آن حرارت برمی­خواست. انگاری که در آن تاریکی مطلق همه چیز رنگ خود را از دست داده بود، منظره­ای محو و مبهم!
از گرمای خانه به حیاط پناه آورده بود اما خنکایی وجود نداشت، هوا دم کرده و نفس­گیر بود، پشه­های موذی کلافه کننده بود و کنسرتی که جیرجیرک­های توی باغچه­ی خشکیده راه انداخته بودند، حوصله­اش را سر برد. از دیدن سایه­ی دراز خود روی دیوار در کنار تک درخت سیب بدون بَر لبخند مضحکی بر لبش نشست و بدون معطلی به داخل عمارت برگشت. یک­راست به آشپزخانه رفت. مادر را در حال جمع و جور کردن دید.
میز شلوغ زوار در رفته­ی چوبی که یادگار سمساری قسمت اعیان نشین شهر بود انتظارش را می­کشید. بدون معطلی به جمع و جور کردن میز شتافت. وقتی که میز را به حالت اولیه برگرداند، لبخند گرم و صورت راضی مادر پذیرایش شد.
ـ الهی پیر شی پسرم! ایشالا لباس دومادی تنت کنی.
امیر نظام دزدکی نگاهی به پدرش انداخت که شش دانگ حواسش جمع اخبار بود، به آشپزخانه برگشت و در جواب مادر آرام گفت:
ـ الهی قربون اون گیسای سفید و خوشگلت برم، آخه چه خیری از عروس دیدی که می­خوای منم بندازی تو هچل؟ کم عروسات اذیتت می­کنن؟!
مادرش، پروین خانم با حالتی آمیخته به ترس انگشت روی بینی­اش گذاشت.
ـ هیس... آقات نشنوه! به هر حال تو باید بری پی زندگیت، تا کی قراره عذب بمونی؟ حالا که شکر خدا مغازه­َتم راه افتاد، سربازیم که نداری، پس به امید خدا دیگه وقتشه.
امیرنظام لمید روی صندلی چوبی و صدای جیر جیر آن را درآورد.
ـ تازه می­خوام یه نفس راحت بکشم، اون وقت شما برام نسخه می­پیچین؟ اگه می­خوای میونه­مون شکرآب نشه، اسم زنو پیشم نیار.
پروین خانم وقتی دید پسرش لبخند بر لب با گوشی خود سرگرم شده، صورتش را نزدیک او برد.
ـ همین که برات پیام داده و داری براش غش وضعف می­ری رو بگیر.
امیر نظام با لبخند گوشی را به مادرش نشان داد.
ـ منظورت صدرا خانومه دیگه! بیا بخون، برام جک فرستاده. چرا الکی یکی رو می­بندی به ریش آدم؟
پروین خانم جوابی نداد و او کلافه از گرما گفت:
ـ چرا آقا جون کولرو روشن نمی­کنه؟!
ـ چه می­دونم والله، می­گه هوا خنکه!
از جای برخاست تا کولر آبی را روشن کند که صدای برق آسای آقای ضرغامی آوار شد روی سرش:
ـ تازه خاموشش کردم، موتورش داغ می­کنه، می­سوزه. بذار یه ذره خنک شه بعد روشنش کن.
از استدلال پدر حرصش گرفت اما در سکوت دستش را پس کشید و پناه برد به اتاقش. پنجره را باز کرد و دریغ از یک نسیم خنک! دیگر پیش از آن طاقت نیاورد، سریع یک دست رختخواب برداشت و بدون مکث راهی پشت بام شد. در راه­پله را آرام باز نمود. برعکس لولای خشک در خانواده­ی عطارزاده، در پشت بام به نرمی روی پاشنه چرخید. آرام و دزدکی سرش را به سوی پشت بام همسایه چرخاند. سروصدای عطارزاده­ها مبهم به گوش می­رسید. رختخوابش را پشت دستگاه بزرگ کولرآبی پهن کرد و دراز کشید...
هوای خنک پشت بام حالش را جا آورد و با لذت به ستاره­ها چشم دوخت...

۵

قرص ماه می­درخشید و زمین سرد از خورشید در آرامش شب فرو رفته بود. خواهرهای عطارزاده از خنکای شب در کنار هم لذت می­بردند. زهره میل شدیدی برای درددل کردن در خود حس می­کرد، شاید به تاثیر از ستاره­ها بود که نگاه به آسمان داشت و آرام حرف می­زد.
ـ برگشتن به گذشته و پیدا کردن دلیل شکست­ها شهامت می­خواد.
خرابی­هایی که من از همین الآن می­دونم سبب اصلی اونا فقط خودم بودم. شاید اگر کمی عاقلانه به زندگی نیگاه می­کردم و درست فکر می­کردم، حالا زندگیم به شکل دیگه­ای بود. (به آسمان اشاره کرد.) درست مثل این آسمون، پرستاره و پر زرق و برق که می­تونست همین­طور بمونه اما...
اون روزا وقتی تازه از دانشگاه فارغ­التحصیل شدم به سفارش بابا و البته پی­گیری­های مامان توسط آقای توسلی حسابدار یه مدرسه­ی غیرانتفاعی شدم. برای شروع کار عالی بود، مخصوصاً وقتی با دوستانم صحبت می­کردم، می­دیدم که اونا هنوز موفق نشدن کار پیدا کنن. یادش بخیر! همه چیز خوب بود، یا بهتر بگم عالی بود، عالیِ عالی!! همه­ی روزای هفته رو دوست داشتم به جز پنجشنبه­ها، آخه هر پنجشنبه بساط خواستگاری به پا بود. یه طرف قضیه، مامان بود. کی جرات داشت یه کوچولو اعتراض کنه. تا می­گفتم: «مامان تورو خدا، بی­خیال شین.» چشم و ابرویی بالا می­انداخت، می­گفت: «ببخشید خانوم جون خُمره نداریم تا تورو توش ترشی بندازیم!» بابا هم که هزار ماشاءالله قضیه­َش برای همگی روشنه. نمی­دونم چرا مامان همیشه فکر می­کرد که اگه دیر بجنبه ما موندیم رو دستش!
همه خندیدند، شینا گفت:
ـ خدارو شکر از این گیرا به من نمی­ده!
شراره به شینا چشمکی زد و گفت:
ـ درسته، مامان به تو یکی گیر نمی­ده، ولی فکر کنم ما باید به فکر یه خمره باشیم برای تو. این­جور که بوش میاد، حالا حالاها خیال ازدواج نداری.
شینا خندید و زهره که می­دید سه جفت چشم مشتاق به او زل زدند خندان گفت:
ـ باور کنین حاضر بودم نصف عمرمو بدم، اون لحظه نرسه که مامان جلو مهمونا داد می­زد: «زهره جون، چایی بیار مادر!» با یه عالمه استرس و خجالت سینی چای به دست، لرزان و عرق­ریزان سینی رو جلو دستشون می­گرفتم؛ اونام چارچشی سرتاپای منو مورد بررسی قرار می­دادن، البته یادتونه که خواستگارا، زنونه می­یومدن و گاهی شاه پسرشون تا دم در اونا رو همراهی می­کرد، که ای... خدارو چی دیدی، شاید با دیدن در و دیوار خونه می­فهمید دختری که می­خواد همسرش بشه چه اخلاقی داره! الآن دیگه این ازدواجای سنتی رنگ باختن، پسر و دختر تا سیر هم دیگه­رو نبینند و نچشَن خبری از خواستگاری نیست. به نظر من توی ازدواجای سنتی فقط زن­ها بدبخت نیستن، مردا هم به نوعی بیچاره­َن، چون باید با نظر خواهر و مادر و خاله و عمه و زن عمو و زن دایی همسر آیندهَ­شونو انتخاب کنن....
تازه بعد از کلی رفت و آمد و گاهی هم بعد از طی دوران شیرین عقد و نامزدی، وقتی می­رن زیر یه سقف می­بینن.. ای دل غافل! چرا اخلاق نازنین همسر من این­طوریه؟! اصلاً این اخلاقا از کجا دراومد؟ چرا این­طوری شد؟ و کلی چراهای دیگه که من مطمئنم برای نود درصد از زوجای جامعه­ی ما این اتفاق افتاده. تا قبل از این­که زیر یه سقف زندگی کنن، واسه رسیدن به وصال لحظه شماری می­کنن ولی بعد از وصال برای فرار کردن از هم دیگه، دنبال راه چاره یا بهتره بگم راه خلاص هستن... واقعاً که مسخره­اس، درست مثل منو فرهاد که همین­طوری با هم ازدواج کردیم. مادر و خاله­اش منو پسندیدن. فرهاد پسر محجوب و سربه زیری بود. وقتی جلسه­ی اول با هم صحبت کردیم، اون حتی یه بارم سرشو بالا نگرفت تا منو نیگاه کنه!
شینا با هیجان کمی صدایش را بالا برد:
ـ یادمه.... یادمه، ما داشتیم از بالای پشت بوم زاغ سیاه شمارو چوب می­زدیم و می­خندیدیم.
شراره اضافه کرد:
ـ تو هم از سر به زیری فرهاد بیچاره استفاده می­کردی و حسابی وراندازش می­کردی­ها!
زهره به یاد آن روز لبخندی کم رنگ بر لبش نشست.
ـ بالاخره باید یکی، اون یکی رو نیگاه می­کرد. منم دیدم بخاری از فرهاد بلند نمی­شه گفتم بذار لااقل من شریک آینده­َمو حسابی نیگاه کنم.
صدای خنده­ی دخترها بلند شد. زهره بی­خیال به غش غش خندیدن
آن­ها گفت:
ـ ما شانس آوردیم که با ده دقیقه کنار حوض صحبت کردن رفتیم زیر یک سقف و بعد فهمیدیم که می­تونیم همو تحمل کنیم و قرار نیست به دنبال راه چاره واسه­ی فرار از هم باشیم....
با فکر به فرهاد و یاد آن روزها دلش گرفت و در دل گفت:
"فرهاد! چه­طور دلت اومد این بلا رو سرم بیاری؟"
حسابی دلتنگ او بود. دیگر مثل دقایقی پیش صورتش خندان نبود و لحن کلامش آمیخته به غم شد.
ـ فرهاد خیلی آروم و منضبط بود. معمولاً صبح­ها با هم از خونه می­زدیم بیرون، البته من ساعت یک از سرکار تعطیل می­شدم، ولی فرهاد وقتی از بانک برمی­گشت ۴ و ۵ بعدازظهر بود. واقعاً دست به دست هم دادیم و زندگیمونو از صفر شروع کردیم. اوضاع مادی پدر فرهاد هم مثل بابا بود. تقریباً هیچ سرمایه­ای برای کمک به بچه­هاش نداشت. فریبرز برادر بزرگه­ی فرهاد مخ برادرارو زد، خودش که مجرد بود و برای هرکاری آمادگی­شو داشت. پس به همه پیشنهاد داد که اندک سرمایه­ای رو که دارن روی هم بذارن و به طور شراکتی کاری رو شروع کنن. فرامرز و فریدون قبول کردن اما فرهاد میلی به ریسک کردن نداشت. فرهاد عاشق کار در بانک و حقوق بخور و نمیرش بود. به مامان حق می­دم اگر از دستم شاکی باشه. خودم کردم که لعنت بر خودم باد!... چند ماه که گذشت با پیشنهاد فریبرز، سه تا برادرای فرهاد با هم رفتن دبی؛ کارای عجیبی می­کردن، مثلاً توی دبی دو تا ماشین خریده بودن و به مسافرایی که اون­جا احتیاج به ماشین داشتن، کرایه می­دادن و پول خوبی هم به جیب می­زدن. کم­کم آپارتمان خریدن و اجاره دادن، گاهی اوقات هم از اون­جا جنس می­آوردن و تو ایران می­فروختن، یا برعکس از این­جا جنس می­بردن اون­جا می­فروختن... بعد از دو سال یعنی وقتی که آرش به دنیا اومده بود، با دستی پر بین دبی و ایران در رفت و آمد بودن؛ ما هم که مثل دو سال پیش به آب باریکه­ای که از بانک می­گرفتیم قانع بودیم و درجا می­زدیم. این وسط مادر فرهاد با افتخار سرشو بالا می­گرفت و برای سه تا پسراش می­رفت خواستگاری. خاله­ی فرهاد بدش نمی­یومد سارا رو برای فریبرز بگیرن اما مامان فرهاد با این اوضاع مالی توپ پسرش دیگه دلش نمی­خواست با شاه فالوده بخوره چه برسه به این­که دوباره برگرده سرجای اولش و بخواد یک دختر دیگه از خونواده عطارزاده بگیره، کلی براش بی­کلاسی بود!!
سارا ژست بانمکی به خود گرفت و گفت:
ـ اوووه! از خدام می­خواستن.... حالا کی جواب مثبت می­داد؟
شراره چپ چپ به سارا نگاه کرد.
ـ قربونت، سارا خودش یکی بهترشو تو آستین داشت.
ته دل سارا را غم گرفت، اما به روی خود نیاورد. شینا مداخله کرد:
ـ شلوغش نکنین، خودتونَم بهتر می­دونین که مادرشوهر زهره بی­خودی خودشو به آب و آتیش زد چون هیچ کدوم از آقازاده­ها زن نگرفتن.
زهره در دنیای خود گم بود و بی­توجه به بحث خواهرها ادامه داد:
ـ ای کاش می­تونستیم چیزایی رو که خراب شده یا بهتر بگم خراب کردم رو درست کنم. منِ احمق چه­قدر موقعیت و پول برادرای فرهاد رو به سرش زدم و مدام سرکوفت­ِش می­زدم که تو عرضه نداری رشد کنی، می­خوای تا آخر عمرت در جابزنی. اون­قدر تو گوشش خوندم تا بالاخره راضی شد خودشو باز خرید کنه و مثل برادراش بره خارج از کشور. فریبرز که حسابی کارش گرفته بود، دیگه دبی رو در حد خودش نمی­دونست و رفت انگلیس. وقتی من فرهادو تشویق به رفتن کردم، فریبرز پیشنهاد داد که فرهاد با اون بره انگلیس تا با هم باشن، آخه فریدون و فرامرز هنوز ساکن دبی بودن. ما که مثل اونا سرمایه­ای نداشتیم، همه چی رو فروختیم تا سرمایه کنیم که فرهاد با خودش ببره انگلیس و در کنار فریبرز کار کنه، بعدشم اقامت من و آرش رو درست کنه، ما هم بریم، اما حالا.... دو سال گذشته و فرهاد هنوز هم در حال درست کردن کارهای من و آرشه! تا شش ماه پیش امید داشتم. می­دیدین که هر ماه برای من و آرش بسته می­فرستاد و هر هفته تماس می­گرفت، اما شش ماه پیش تو آخرین تماسش گفت که فریدون و فرامرز رفتن استرالیا. پدر و مادرشَم که برای دیدن اونا به دبی رفته بودن دیگه برنگشتن و من از همون موقع دیگه از فرهاد بی­خبرم. قلبم اون­قدر درد می­کنه که دلم می­خواد، خودم با دستای خودم از سینه درش بیارم، نمی­دونم چه اتفاقی افتاده! نمی­دونم آیا واقعاً فرهاد ارزش دوست داشتن و دلتنگی رو داره؟! بیچارگی من اینه که عاشق فرهادم و هنوزم وقتی چشامو می­بندم می­تونم بوی تنشو حس کنم و با تمام وجودم دلتنگشم... با رفتن پدر و مادرش خیلی ناامید شدم، واقعاً دستم به هیچ جا بند نیست، همه­ی آدرس­ها هم عوض شده... حسابی کلافه­َم! این واضح و آشکاره که من با دستای خودم زندگیمو آتیش زدم. من برگشتم این­جا، یعنی همون نقطه­ی شروع جایی که مامان اسمشو گذاشته بود خُمره که منو ترشی بندازه! من تبدیل به ترشی شدم فقط با یک آرش اضافه! باور کنین با نگاه کردن به آرش جیگرم آتیش می­گیره. احساسم بهم می­گه حتماً فرهاد سرش گرمه، شاید یه نفر دیگه رو تو زندگیش وارد کرده و دارن کلی صفا می­کنن.... بغض دیگر اجازه­ی حرف زدن به او را نداد. شراره با گریه­ی زهره بغض خود را فرو داد و سعی کرد جو حاکم را عوض کند.
ـ ای بابا! این حرفا چیه؟ فرهاد مال این حرفا نبود. من به شخصه در این مورد، رو فرهاد قسم می­خورم... درست برخلاف عادل خان.
زهره هنوز ناراحت بود اما دیگر اشک نریخت. در جواب شراره گفت:
ـ عادل پسر خوبی بود، خواهراش بد بودن مخصوصاً ساجده!
چهره­ی شراره رنگ نفرت گرفت.
ـ خدا ازشون نگذره.... الهی که سر خودشون بیاد... الهی روز خوش نبینن.
شینا صورتش خندان می­نمود، لبان سرخ اندکی برگشته­اش، لبخندی بود.
ـ خواهر جون، شما رودروایسی نکن. هرچی رو دلت سنگینی می­کنه بریز بیرون اما یادت باشه اگه جلو مامان بگی.... پخ پخ!!
شراره حق به جانب گفت:
ـ ببخشیدها! تو این مورد مامان استثنا قائل شده، اجازه­ی نفرین داریم، البته بیشتر وقتام می­گه که «مادر، تو ببخش و واگذارشون کن به خدا»... ببخش و فراموش کن، نصیحت خوبیه ولی خیلی عملی نیست. وقتی کسی آدمو طوری می­رنجونه که قلبت تیکه پاره می­شه دیگه جای بخششی نمی­مونه.
شینا مثل همیشه موشکافانه به قضیه نگاه کرد.
ـ اما، بدونِ بخشندگی دلخوری­های قدیمی برطرف نمی­شن و زخم­های قدیمی التیام پیدا نمی­کنن.
شراره حسابی عصبانی بود.
ـ نکنه منظورت خواهرای عوضی عادل هستن؟
شینا دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد.
ـ نه... نه... نه اصلاً. باور کن دلم می­خواست این­ قُدرتو داشتم تا می­تونستم زبونشونو چهارقاچ کنم و این برش­ها رو به صورت موازی بزنم طوری که وقتی دهنشونو باز می­کنن همه فکر کنن چهارتا زبون دارن... اما در واقع زبون ندارن.
سارا اخمهایش در هم فرو رفت و گفت:
ـ کافیه شینا، کمتر چرت و پرت بگو!
ـ برای به دست آوردن دل شراره حاضرم همه جوره دلقک شم.
زهره سر صحبتش با شراره بود.
ـ توی این شش ماه که فرهاد منو از خودش بی­خبر گذاشته با تمام وجودم تورو درک می­کنم.
شراره پر حسرت بود.
ـ فرهاد پسر خوبی بود و هست، تازه فرهاد حسابی از فیلترهای خاص مامان سربلند اومد بیرون. مامان و بابا قبولش داشتن، اما من چی، که پامو کردم تو یه کفش که الاو بلا عادل رو می­خوام! روزی که دانشگاه قبول شدم یکی از بهترین روزای زندگیم بود. پرستاری رشته­ی محبوب من بود. سرخوش و بی­خیال با دوستام سر به سر هم می­ذاشتیم و به تنها چیزی که فکر نمی­کردیم غم و غصه بود. سال دوم که کار عملی رو توی بیمارستان شروع کردم، عادل هم­گروه من شد. چه­قدر برام خنده­دار بود که یه پسر پرستار باشه. نمی­دونم چرا فکر می­کردم شغل پرستاری خاص خانوماست، اما طی دوران دانشگاه فهمیدم که چه خوبه دید جامعه روی این مسئله عوض بشه. وقتی عادل با غرور به من گفت که رشته­ی پرستاری رو با عشق انتخاب کرده و با رتبه­ی کنکورش می­تونسته در رشته­های دیگه هم قول بشه با خودم گفتم: اون همون مرد متفاوتیه که من تو رویاهام بهش فکر می­کنم. یک سُنت شکن تمام عیار! عادل سه ترم از من بالاتر بود و هدفش ادامه­ی تحصیل، اما به قول خودش تیر نگاه من در قلبش نشسته بود وکاری کرده بود که لیسانس نگرفته بیاد خواستگاری من، چون عادل پدرش به رحمت حق رفته بود، کفیل مادرش طاهره خانم شده و از سربازی معاف بود. خواهرای بزرگش راضیه و مرضیه اون موقع ازدواج کرده بودن و دو تا خواهر کوچیکا، سعیده و ساجده پشت کنکور مونده بودن. طفلکی­ها نه اهل درس خوندن بودن و نه از زیبایی بهره­ای برده بودن، البته سعیده بعداً ازدواج کرد اما تا من بودم ساجده نه.
زهره لبهایش به خنده باز شد و گفت:
ـ اما ساجده تا دلت بخواد اخلاق نیکو داشت!
پیشانی شراره پر از خط­های جغرافیایی شد، خواست ادامه دهد که سارا او را مخاطب قرار داد:
ـ همیشه برای من این سوال پیش اومده که چه­طور عادل یه شکله، چهارتا خواهرش یه شکل دیگه­َن؟ آخه عادل خیلی خوشگل و خوش تیپه، اما خواهراش یکی از اون یکی زشت­تر و بدهیکل­تر.
شینا رندانه چشمک زد و گفت:
ـ حتماً از دو مادرَن، شایدم دو تا پدر!
شراره با ملامتی بس عمیق سربرداشت و در حالی­که موهای مرتب­اش به یک سو موج می­خورد پرخاش کرد:
ـ گمشو! چه حرفایی می­زنی؟! مادر عادل می­گفت تو فامیل ما پسرامون خوشگل­تر از دخترامونَن، فقط خدارو شکر تبسم شکل اونا نشده.
سارا با اوقات تلخی گفت:
ـ به نظر من اونا، اون قدرَم زشت نبودن، اما واقعاً اخلاق و رفتار هرکس توی قیافه­َش تاثیر می­ذاره، اونام چون اخلاقشون بد بود به نظر زشت می­اومدن.
شراره لبی ورچید و افسرده ادامه داد:
ـ برخلاف زهره که هر پنجشنبه خواستگار داشت، من اولین و آخرین خواستگارم عادل بود، کلی صغری، کبری واسه­ی مامان چیدم تا اجازه داد، خونواده­ی عادل بیان... یادتونه؟ طاهره خانوم سنگ تموم گذاشت و تو همون جلسه­ی اول کل فامیلشونو آورد. وقتی راضیه، مرضیه و سعیده و ساجده سلام، سلام کنان وارد شدند قیافه­ی مامان دیدنی بود. با یه نگاه می­شد فهمید که مامان از خونواده­ی عادل خوشش نیومده.
زهره به یاد قدیم خنده­اش گرفت.
ـ ننه جونو یادته؟ خدا بیامرزدش!
سارا سعی کرد خنده­اش را کنترل کند اما نتوانست و با همان حال گفت:
ـ دو تا عمه­های عادل رو چی؟ یادتونه؟ مثل دوتا ساقدوش دستاشو گرفته بودن و کمک می­کردن راه بیاد.
شینا هم دستکمی از سارا نداشت و با هیجان گفت:
ـ یادتونه چشاش به سختی جایی رو می­دید؟ اون وقت آورده بودنش شراره رو بپسنده؟
اما شراره مثل آن­ها نخندید فقط یک تبسم کوتاه بر لبهای کوچکش نقش بست.
ـ خدا رحمتش کنه، با این­که گاهی با حرفاش نیش می­زد اما دوست داشتنی بود. مامان از همون برخورد اول از اونا خوشش نیومد و مخالفت خودشو اعلام کرد. اوه چه­قدر التماس کردم. ای کاش به حرف مامان گوش می­کردم. بعد از کلی گریه و زاری بالاخره مامان رضایتش رو اعلام کرد.
اما حرف آخر و زد: «خودت می­دونی و این چهار تا هیولا!!» و در انتها، عشق عادل پیروز شد و من حاضر به زندگی با چهار تا هیولا شدم. عادل زرنگ­ترین دانشجوی دوره­ی خودش بود. اون­قدر درس می­خوند که با هفت ترم لیسانسشو گرفت. می­خواست بهمن فارغ­التحصیل بشه تا بتونه اسفندماه تو امتحان فوق لیسانس شرکت کنه. اون­قدر واسه رسیدن به هدفش پشتکار داشت که تونست با رتبه­ی بسیار عالی قبول بشه. یادتونه که من با حاملگی ناخواسته از درسم عقب افتادم و بالاخره هم ده ترمه تمومش کردم. روزای خستگی رو گذروندم، کار شبانه توی بیمارستان در کنار درس خوندن، نگه­داری از تبسم و کار خونه، دست به دست هم دادند و من از شدت خستگی دیگه فکرم کار نمی­کرد. عادل تنها کاری که می­کرد درس خوندن بود. در کنار دانشگاه به کلاس زبان و کامپیوتر هم می­رفت. هدفش شاگرد اول شدن بود که بتونه پیوسته دکترا قبول شه. هدف پشت هدف و برای رسیدن به اهدافش حاضر به انجام هرکاری بود. به کلی من و تبسم رو فراموش کرده بود و هیچ توجهی به ما نداشت. (به یاد گذشته پر از غم شد و لحنش برگشت.) عادل دانشجوی دکترا شد و خدارو بنده نبود. مادر و خواهراش عکس­العمل جالبی داشتن، یک شبه اسم عادل تبدیل به دکتر شد. وقتی تلفن می­زدن خونَمون می­گفتن: دکتر هست؟! یا آقای دکتر خوبه؟ یا چه می­دونم... آها به دکتر بگو اگه وقتشو دارن پنجشنبه تشریف بیارن منزل ما!
شینا با لحنی جدی گفت:
ـ اِند بی­جنبه بازی!
با تکان سر حرف او را تصدیق کرد.
ـ از اِندَم اون­ورتر... نقش من تو زندگی عادل روز به روز کم­رنگ­تر می­شد، در واقع تبدیل به یک خشت کوچیک توی معماری عادل شده بودم.
دردناک­تر از همه چیز بی­توجهی عادل به تبسم بود. جناب دکتر حسابی خودشو گم کرده بود، اصلاً یادش رفته بود، بچه داره. روزایی که تبسم رو می­ذاشتم خونه­ی مامان، اصلاً نمی­پرسید که کجاس. متاسفانه عادل ثابت کرد که اصالت نداره و با کمی پیشرفت حسابی خودشو گم کرد. عادلی که از روز اول زندگی به من گفت با ساجده نمی­تونه کنار بیاد. این اواخر حسابی با هم جیک تو جیک شده بودن. روزای تعطیل به جای این­که به جبران روزای کاری وقتشو با من و تبسم بگذرونه، شیک و پیک می­کرد، می­زد بیرون. وقتی ازش می­پرسیدم: «کجا؟» حق به جانب جواب می­داد: «با ساجده دارم، می­رم بیرون کار دارم.»
با حرص می­گفتم: «از کی تا حالا اون می­گه بپر، تو می­پری؟»
همچی چپ نیگام می­کرد، انگار که بدهکارش بودم، البته وقتی ساجده خانوم برای برادر متاهل و صاحب بچه­َش دنبال زن می­گشت تا به قول خودش یک زن در شان آقای دکتر براش پیدا کنه بایدم جناب عادل خان با فرمان مرگ اون می­مرد!
اوایل زیاد اهمیت نمی­دادم. فکر می­کردم هرچی موضوع رو سخت بگیرم، سخت­تر می­تونم حلش کنم و بهترین تصمیمم اینه که صبوری پیشه کنم و به انتظار روزی بشینم که سرش به سنگ بخوره، اما این انتظار برام کشنده شد؛ وقتی دیگه از این همه بی­اعتنایی­های عادل اشباع شدم، تصمیم گرفتم این عینک خوش­بینی رو بردارم و کمی هم به روابط جدید و تنگاتنگ عادل و ساجده با عینک بدبینی نیگاه کنم. ساجده در کمال وقاحت از خواهر ترشیده­ی دوستش عطیه برای عادل خواستگاری کرده بود... اون دختر احمق بی­ریشه هم با این­که می­دونست عادل زن و بچه داره بهش جواب مثبت داده بود. وقتی این جریانو شنیدم، حس کردم زیر پام خالی شد و به معنای واقعی طعم بدبختی رو چشیدم. بدترین روز زندگیم وقتی بود که عادل رو درکنار اون دیدم... دیگه اون موقع بود که پذیرفتم شکست خوردم و بیشتر از این نمی­تونم توی این زندگی بمونم. وقتی با چمدون برگشتم خونه مامان گفت که زودتر از اینا منتظرم بوده. (اشکها مجالش نمی­داد و خاطرات گذشته هم­چون دُملی چرکین سرباز کرده بود.) برگشتن من به خونه­ی پدریم برای عادل و خواهرانش مثل یه شوک بود و افتادن به غلط کردن اما قلب خسته­ی من دیگه زنگار بسته بود از این همه بی­محبتی... الهی بمیرم برای مامان، چه­قدر به خاطر من جنگید. تنها کار مثبتی که عادل برای من انجام داد، این بود که به قول خودش به خاطر تموم بدی­هایی که در حق من روا داشته، تبسم رو برای همیشه به من بخشید. من بی هیچ سرانجامی شکست رو قبول کردم، برگشتم این­جا...
سارا وقتی اشک خواهرش را دید آرام گفت:
ـ شاید به نظرتون مسخره بیاد اما من دوست داشتم، جای یکی از شماها بودم. من... واقعاً آرزو داشتم، می­تونستم یک ماه با فرید زیر یک سقف زندگی کنم و طعم زندگی مشترک رو با کسی که دوستش دارم، بچشم. عشق من به فرید یک رویداد جدید و غیر قابل پیش­بینی توی زندگیم بود. اون­قدر واقعی که مسیر زندگیمو تغییر داد. وقتی فارغ­التحصیل شدم، دوس داشتم همه بدونن یه وکیل شدم. وقتی خانوم دکتر عاضدی، استادم، ازم دعوت کرد تا توی دفترش کار کنم؛ من جواب مثبت ندادم چون می­دونستم باید مامان یکی دو هفته در مورد جو دفتر و محیط کارم تحقیق کنه. وقتی صادقانه شرایط خونواده و خصوصیات اخلاقی مامان و بابارو براش توضیح دادم، صمیمانه منو درک کرد و خودش پیش­قدم شد تا با مامان صحبت کنه... مامان راضی شد و من کارمو شروع کردم. فرید پسر عموی خانوم دکتر بود. اولین­بار اونو توی دفتر خانوم دکتر دیدم. تحصیلات عالی نداشت و شغلش آزاد بود. برای کار حقوقی اومده بود پیش دختر عموش. ده سال از من بزرگتر بود و خیلی با تجربه به نظر می­رسید. باورم نمی­شد که با یه ملاقات کوتاه از من خوشش بیاد و سریع از طریق خانوم دکتر منو خواستگاری کنه. راستش منم از همون لحظه­ی اول که دیدمش ازش خوشم اومد. زندگی فرید بی­شباهت به فیلمای سینمایی نبود. پدر و مادرش از هم جدا شده بودن. مادر و خواهرش ساکن آمریکا بودن و فرید پیش پدرش زندگی می­کرد. وقتی نازنین خواهر فرید ازدواج می­کنه با همسرش تصمیم می­گیرن از ایران کوچ کنند. مادر فرید خیلی اظهار دلتنگی می­کرده. شوهر نازنین که بسیار متمول بود سعی می­کنه از طریق سرمایه­گذاری کارِ اقامتی خانواده­ی همسرش رو درست کنه تا همه به اتفاق، برن آمریکا، اما اون موقع فرید سرباز بوده و ممنوع­الخروج می­شه. پدر فرید از خود گذشتگی می­کنه و ایران می­مونه تا خدمت فرید تموم بشه اما مادرش می­ره و وقتی هم که دوران سربازی فرید تموم می­شه و آماده­ی رفتن، پدرش یک ماه توی سی­سی­یو بستری می­شه و حالا نوبت فرید بوده که برای پدرش از خودگذشتگی کنه و نره. متاسفانه مادر فرید، اصلاً به روی مبارکش نمی­یاره که در ایران همسر و پسری هم داره. به قول فرید مامانش عاشق آمریکا بوده و حاضر نبود حتی برای یک ماه هم اون­جا رو ترک کنه؛ زمانی که همسرش توی سی­سی­یو بستری بود دلیل موجه نیومدَنِشو، بارداری نازنین دونسته. این مسئله اون­قدر روی پدر فرید اثر می­ذاره که همسرشو غیابی طلاق می­ده. وضعیت قلبی پدر فرید اون­قدر وخیم بود که دکترا قطع امید کردن. همون موقع بود که فرید از دختر عموش، خانوم دکتر می­خواد که از من خواستگاری کنه چون باید سریع ازدواج می­کرد تا به آخرین آرزوی پدرش که ازدواج فرید بود جامه­ی عمل بپوشونه. وقتی ازش پرسیدم دلیل انتخاب من چی بود؟ محکم و با اطمینان جواب داد: «هیچ کنترلی رو اتفاقاتی که تو قلبمون می­افته نداریم! من تصمیم به ازدواج گرفته بودم و خداوند تورو سر راه من قرار داد، قلبم هم یاری کرد.»
چه­قدر خوشحال بودم اون روزا... وقتی مورد تایید مامان قرار گرفت انگار دنیا رو به من دادن. الحق که مامان و بابا براش سنگ تمام گذاشتن. (صورتش از آن حالت خندان درآمد و رنگ غم به خود گرفت.) اون روز لعنتی وقتی فرید اومد پیشم گفت که می­خواد بره شمال...
سکوت سایه گستراند... بغض مهمان گلوی چهار خواهر شد. و جو حاکم سنگین و غم گرفته... شراره دستی به پشت سارا کشید. با صدای لرزانی گفت:
ـ می­دونیم چی شد... دیگه توضیح نده عزیزم، اذیت می­شی.

۶

طوفان و امواج دست به دست هم داده بودند و قایق کوچک او را بالا و پایین می­کشاند. صورتش از شدت هیجان سرخ شده بود و در حالی­که از روی یک لبه­ی قایق به روی لبه­ی دیگر می­افتاد به جلو خزید. تا ساحل فاصله­ای نداشت، باید خود را سالم به ساحل می­رساند. چراغ­های اسکله از دور نمایان بود. با این­که باران به شدت به سرو صورتش می­خورد اما جلو دیداش مسدود نبود و با تمام قدرت پارو زد. قطرات آب شوری که روی لبهایش می­ریخت با اکراه تفید. پیراهنش خیس و به تنش چسبیده بود. ناگهان موج بلندی او را هل داد به جلو و باورش نمی­شد به این راحتی به ساحل نزدیک شده. با دیدن دو دختر تن­ناز با لباسهای بلند که با حرکات باد جلوه­ی زیبایی داشتند لبهایش به لبخندی شکفت!
ـ امیر نظام... امیرنظام!
صدای مقتدر پدر او را از خواب پراند و هنوز در دنیای خوابش پرسه می­زد، طوفان، امواج خشمناک، قایق کوچک و دختران تن­ناز!
ملحفه را از روی صورتش کنار کشید اما تیغه­ی آفتاب مستقیم روی صورتش افتاد، دوباره چشم­هایش را بست ولی نور مستقیم خورشید اذیتش کرد: «من دریا و طوفان می­خوام! آخه آقاجون این چه موقع بیدار کردن من بود؟ تو دنیای واقعی که از این تن­نازا نمی­بینیم، تو خوابم که سراغ­مون میان شما نمی­ذارین!»
ـ چی می­گی با خودت پسر، پاشو لنگ ظهره!
مثل فنر از جا پرید و رویای ساحل و دختران تن­ناز دود شد و به هوا رفت. اولین نگاهش به پشت بام همسایه بود که همه در سایه خواب بودند. به حالشان غبطه خورد، حسودیش شد که چرا تیغه­ی آفتاب از خانه­ی آن­ها شروع شده. آرام به پدرش سلام داد او به جای جواب فقط سرش را تکان داد. امیرنظام از پله­ها پایین آمد، بوی نان تازه و چای تازه دم معده­اش را تحریک نمود. پشت میز که نشست پروین خانم به کابینت اشاره کرد.
ـ چرا موبایلتو با خودت نمی­بری؟ از صب تا حالا مدام این قارقارک صدا می­ده.
بدون این­که از پشت میز بلند شود، دستش را دراز کرد و گوشی را برداشت. چند تا مسیج داشت و چند میس کال که همه از صدرا بود. تازه یادش آمد امروز با او قرار پیاده­روی داشت.
اولین مسیج را باز کرد و با لبخند خواند:
"الهی خواب به خواب بشی، جراتم ندارم بزنگم خونه، جناب ضرغام الدوله پوست از سر مبارکمون جدا می­کنه."
ـ به جای بازی با اون به قول مادرت قارقارک صبونهَ­تو بخور برو به مغازه­َت برس؛ این چیزا برات نون و آب نمی­شه.
امیرنظام می­دانست تنها جوابی که می­تواند به پدرش بدهد سکوت است. از خواندن بقیه مسیج­ها صرفه­نظر کرد؛ گوشی را گذاشت روی میز و مشغول صرف صبحانه­اش شد.
پروین خانم چند بسته گوشت از فریزر خارج کرد.
ـ امشب پسرها شام میان این­جا. اگه می­شه یه کم میوه بخر. من که دیگه پای رفتن به میوه­فروشی رو ندارم.
هرچه پروین خانم در مقابل عروس­ها کوتاه می­آمد برعکس، جناب ضرغامی اصلاً تحویلشان نمی­گرفت. آن­ها هم از پدرشوهرشان حسابی، حساب می­بردند!!
اعضای صورت آقای ضرغامی منقبض شد با یک کوه اخم گفت:
ـ باز عروسی راه انداختی؟ واسه چی هر دقیقه دعوتشون می­کنی تلپ شن این­جا؟
امیرنظام در دل گفت: "آی خدا از دهنت بشنوه جناب سروان!"
اما پروین خانم چنگی به لپش انداخت و جواب داد:
ـ خدا مرگم بده! تورو خدا جلو پسرا چیزی نگی بهشون بربخوره؛ خودم ازشون خواستم بیان. گفتم حالا که امیرنظام داره مغازه­شو باز می­کنه، شام دور هم باشیم.
امیرنظام هاج و واج مادرش را نگاه کرد.
ـ چه ربطی داره عزیز؟!
ضرغامی هم به همسرش چپ چپ نگاه کرد.
ـ آخه مغازه باز کردن، دیگه شام دادن داره؟ انگاری اون­جارو خریده که می­خوای شام به اون عروسای مفت خورت بدی. همش یا جلو آیینهَ­ن، به قروفرشون می­رسن یا نشستن غیبت­ تو و طایفه­تو می­کنن و اداتو در میارن.
ـ عیب نداره، جوونَن.
ـ چی چی رو جوونَن زن! بدجنس­ان. آخه تو چه­قدر ساده­ای! از حالا می­شینی تا شب آشپزی کردن برای اونا، بعد تا صبح آه و ناله از دردت، واسه­ی ماست، وقتی هم میان دریغ از یه کمک. تقصیر اونا نیست، تقصیر پسرای بی­غیرت و بی­تعهد منه.
امیرنظام بی­حوصله از بحث تکراری پدر و مادرش از پشت میز بلند شد که به کارش برسد. بلوز و شلوار راحتی پوشید که جا به جایی­ها را راحت­تر انجام دهد چرا که فقط چیدن وسایل مانده بود. طوری برنامه ریزی کرده بود تا ساعت ده صبح کار چیدمان را به اتمام برساند و بتواند مغازه را، راه بیندازد.
سرکوچه با شفق خانم سینه به سینه شد.
ـ سلام خانوم عطارزاده!
شفق خانم خندان جواب سلامش را داد و حال خانواده­اش را پرسید.
نان­های سنگکی که خریده بود به سمتش گرفت و تعارفش کرد. از او تشکر نمود اما شفق خانم ولکنش نبود.
ـ لابد داری می­ری مغازه.
امیرنظام با حوصله برایش توضیح داد و وقتی شفق خانم رضایت به رفتن داد، به تفاوت فاحش خانواده­ی خودش و عطارزاده­ها فکر کرد که از زمین تا آسمان از هم فاصله داشت.
مادر مظلوم خودش را با شفق خانم پر از اقتدار مقایسه کرد... "بیچاره مادرم!"
***
بی­وقفه و بدون استراحت کار می­کرد، چون هنوز کولر مغازه نصب نشده بود. از شدت گرما شُرشُر عرق می­ریخت، اما برایش اهمیتی نداشت چون به کارش عشق می­ورزید. امیرنظام از آن دسته از آدم­ها بود که اگر کاری به دست می­گرفت با دل و جان کار می­کرد و تمام تلاش خود را می­کرد که در آن زمینه موفق باشد.
با پشت دست عرق پیشانیش را سترد و با لذت به وسایل چیده شده­ی مغازه چشم دوخت. همه جا تمیز و مرتب شده بود و آماده برای شروع یک کار جدید. در دل دعا می­کرد که کارش پررونق باشد.
ـ اگه منم جای تو یه همچین بابایی داشتم که تو گل محله یه مغازه­ی دونبش برام اجاره می­کرد، معلومه حال پیاده­روی نداشتم!
خوشحال از آمدن صدرا فقط با او دست داد.
ـ روبوسی نمی­کنم، عرق خالی­َم.
ـ بله دارم می­بینم. بوی گندتَم مغازه­ی نو، نوارتو برداشته، بیچاره، حداقل یه اسپری می­ذاشتی تو مغازه­َت الآن یه پیس می­زدی.
ـ اونَم به چشم قربان. جنابعالی مهلت بده همه چیز درست می­شه. حالا شیرینی دستت کو؟
ـ رو که نیست! تو مغازه باز کردی من شیرینی بدم؟
با ورود اولین مشتری امیرنظام سکوت کرد. دو تا دختر با هم وارد مغازه شدند. یکی از آن دو روی دماغش چسب بود و نشان می­داد تازه دماغ عمل کرده، می­خواست که موبایلش را تعمیر کند. امیرنظام به او توضیح داد فقط تعمیر کامپیوتر دارند. تا از در خارج شدند، صدرا ادایشان را درآورد:
ـ ببخشید، شما موبایلم تعمیر می­کنید؟!
امیرنظام از ژست او خنده­اش گرفت، مخصوصاً که خیلی قشنگ تقلید دخترک را درآورد.
ـ زشته صدرا، خوبیت نداره تقلید مردمو درمیاری! آخرش، یکی از این دماغ ختنه­ای­ها گیرت می­افته­ها!
ـ عمراً، حاضرم یه پینوکیو زنم بشه ولی با یه دماغ ختنه­ای ازدواج نکنم.
ـ از بس خر سلیقه­ای بدبخت، همون شب اول با دماغ چشِ­تو در میاره. من که دوس دارم به قول تو از این دماغ ختنه­ای­ها بگیرم.
ـ به جای این­که به فکر چش من باشی، به فکر شکمم باش که صدای اعتراضش کل تهرانو برداشته. برو خونه یه صفایی به این قیافه­ی هپلی­ت بده، بریم یه کبابی مشت.
ـ دست ورومو بشورم حله؟
ـ با این خرطوم درازی که تو، توی صورتت داری عمراً کفتر رو بوم تو بشینه. امیر، جان من بیا خرطومِ­تو عمل کن. به خدا می­شی عین...
صدای زنگ موبایلش باعث شد ادامه ندهد. مادرش پشت خط بود که خواست برای ناهار به خانه برگردد و از صدرا هم دعوت نمود.
ـ حالا کی می­تونه جلو بابات لقمه­ی چپ و راست بذاره.
ـ بمیرم برات که این­قدر خجالتی هستی؟ بیا این سر میز رو باهام بگیر، اینارم بذاریم روش، بریم خونه به جای کباب مشت تو، دلمه­ی مشت عزیز رو بخوریم.
امیرنظام در حال جمع جور کردن مغازه بود که موبایل صدرا به صدا درآمد.
ـ سلام بفرمایید...
امیرنظام با نوک پا به پای او زد و آهسته گفت:
ـ گمشو بیرون درو ببندم.
صدرا بی­خیال به حساسیت او تا آخر مکالمه از جایش جم نخورد و وقتی تماس را قطع کرد گفت:
ـ از اون گیره­های به تمام معنی بود!
امیرنظام کرکره­ی مغازه را پایین کشید و قفل کتابی بزرگی روی آن زد.
ـ ببینم صدرا، این به قول تو گیره­ها چه­طور شماره­تو پیدا می­کنن؟
صدرا با ژست فیگور گرفت!
ـ برای این­که من یه جنتلمن هستم و تو باید بدونی که یه آدم معروف و جنتلمن این­طور پرطرفداره.
امیرنظام با تمسخر نگاهش کرد.
ـ توهم زدی صدرا... تو و جنتلمن!!
صدرا دستی به یقه­ی پیراهنش کشید.
ـ بگو دل ندارم اعتراف کنم خوشتیپی. عیب نداره امیر جان، ایشالا یه روزی خودم درستت می­کنم و تو هم عین خودم یه جنتلمن واقعی می­شی.
امیرنظام سرش را با تاسف تکان داد و به طرف خانه راه افتادند. درست وسط کوچه با سارا رخ به رخ شدند که مثل همیشه مودب با تبسمی بر لب با امیرنظام احوالپرسی کرد. هنگامی که ازکنارشان رد شد، صدرا دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ امیر... این کی بود؟!
ـ فضولی؟
هنوز دستش روی قلبش بود.
ـ امیر دلمو برد! بدو بریم دنبالش دلمو ازش پس بگیرم، اگه نیای باید آمار بدی.
امیرنظام نتوانست جلو خنده­اش را بگیرد.
ـ شما که معروف بودی و همه طرفدارت بودن.
ـ امیر نامردی نکن! پرسیدم کی بود؟ خودتم می­دونی ما اهل این حرفا نیستیم.
ـ آره می­دونم، کبریت بی­خطری.
ـ شفق خانومو که می­شناسی؟
چشم­های صدرا گشاد شد.
ـ نگو دختر شفق خانومه که سکته­ی ناقص می­کنم.
به دم در رسیدند. امیرنظام تک زنگ زد و کلید انداخت به در.
ـ دستتو از رو قلبت بردار و بزن توی سرت که زدی به هدف! این دختر به درد تو نمی­خوره.
قیافه­ی مضحکی به خود گرفت.
ـ نمی­شه امیر، من عاشق شدم... عشق در یک نگاه! من دلمه نمی­خوام، دختر شفق خانومو می­خوام!!
ـ دیوونه!! بسه دیگه.... بیا تو!
صدرا با دیدن آقای ضرغامی از حالت شوخی درآمد...
برعکس آقای ضرغامی پروین­خانم از آن­ها استقبال گرمی به عمل آورد و برایشان میز دو نفره­ی رنگینی چید و خود به آقای ضرغامی پیوست.
صدرا با اشتها لقمه­ی اول را برداشت و بدون اغراق گفت:
ـ من نمی­دونم این عزیز جون تو، چه وردی می­خونه که این­طور غذاهاش خوشمزه می­شه! برای من بی­مادر، مادر نعمته به خدا... خدا سایه­شو حفظ کنه و همین گهگداری رو سرما، ما شاکریم!
با این­که لحن صدرا خندان بود اما امیرنظام از درون دلش برای او ریش شد، صدرا از سه سالگی مادرش را از دست داده بود و با پدرش تنها زندگی می­کرد. پدر صدرا در تمام این سالها سعی کرده بود برای فرزندش هم پدر باشد و هم مادر. بعد از فوت همسرش هرگز به هیچ زنی دل نبسته بود و نتوانسته بود کسی را جایگزین کند. زندگی آرام و بی­دردسرش را دوست داشت مخصوصاً که صدرا همان­طور که دلش می­خواست بارآمده بود.
ـ زل زدی به من لقمه­هامو بشمری؟ کوفتَم شد از بس نیگام کردی!
امیرنظام برایش یک لیوان دوغ ریخت، گذاشت جلو دستش.
ـ تو پرروتر از این حرفایی که کوفتت بشه.
ـ امیر...
ـ غذاتو کوفت کن، حرف نزن می­دونم چی می­خوای بگی، آخرش ختم
می­شه به شفق خانوم.
ـ قربون دهنت، اما دختر شفق خانوم، اسم داره... حداقل اسمشو بگو.
ـ تو هر چی دوست داری صداش بزن.
صدرا با ادای بامزه­ای سرش را خاراند.
اون قیافه­ی ظریف و شکننده بهش می­خوره اسمش نازی باشه، درست گفتم؟
ـ نخیر اسمش ساراس.
ـ قربون اسمش برم که با یه نیگاه منو شیدای خودش کرد.
امیر نظام می­دانست که هشتاد درصد از حرفهای صدرا حالت شوخی دارد و وقتی روی چیزی کلید کند حالا، حالاها کوتاه بیا نیست. ذهنش را منحرف کرد.
ـ بالاخره تو می­خوای چی­کار کنی صدرا؟ تورو خدا دست از این شرو ور گفتن بردار.
صدرا جدی شد.
ـ با این لیسانس درپیتی که ما گرفتیم تو هیچ اداره­ای قبولمون ندارن، البته تا فک و فامیلای رییس روسا هستن، ماهای آسمون جُل رو هیچ جا راه نمی­دن. یه جورایی به ما که می­رسه، آسمون می­تپه. حقیقتش من مثل تو نمی­خوام از مدرکم برای کار استفاده کنم. یه فکرایی تو سرم هست که اگه خدا یاری کرد، عملیش کنم عالیه...
امیرنظام انگشت اشاره­اش را به حالت تهدید جلو صورت او گرفت.
ـ ای خائن... حالا دیگه تنهایی فکر می­کنی؟
صدرا صورتش را عقب کشید تا از گزند انگشت او در امان باشد.
ـ بی­جنبه، امروز اومده بودم باهات مشورت کنم... حقیقتش تصمیم دارم گلفروشی باز کنم. بابام اون خونه­ی کرج­شو با زمین پدریش فروخت. داره دنبال یه مغازه سرنبش می­گرده یا بالاخره یک مغازه­ای که توی چشم باشه، به نوعی گل محل، می­خوام بزنم به کار گلفروشی.
ـ عالیه، تو هم که عاشق گل....
ـ گل رو ولِش کن... امیر! سارا جونم که رفت و دلِ منو با خودش برد. راستی... غیرتی شدم، این وقت روز کجا می­رفت؟!!
امیرنظام تصمیم گرفت سکوت کند که شاید صدرا از رو برود اما صدرا پرروتر از این حرفها بود!
ـ الهی امیرنظام پیش مرگت بشه سارا جونم! برگرد که دلم بی­قرارته. امیر... خدایی خیلی ناز بود.
امیرنظام با حرص گفت:
ـ ای بابا... بسه دیگه صدرا!
ـ باشه، بابا! تو چه­قدر عنقی، درست مثل.... (صدایش را پایین آورد) مثل بابات! قیافه­ی سه در چهارتَم این­جوری نکن که اصلاً بهت نمیاد، بریم خونه­ی ما؟
پروین خانم وقتی دید که آن­ها عازم رفتن هستند، باقی دلمه را که دست نخورده بود، داخل ظرف درداری ریخت و به دست صدرا داد. او با کلی احترام از پروین خانم تشکرکرد.
امیرنظام گوشه­ی آستینش را کشید.
ـ بیا بریم حقه باز، کم پاچه­خواری کن و این مادر ساده­ی مارو با زبون بگیر.
ـ پسرم، این چه حرفیه؟!
صدرا خندید و پاسخ داد:
ـ حسودیش می­شه عزیزجون.
هر دو خندان رهسپار خانه­ی صدرا شدند. خانه­ی آن­ها دو کوچه پایین­تر بود و برعکس خانه­ی امیرنظام بزرگتر و شیک­تر بود. پدر صدرا آقای پویا عاشق گل و گیاه بود. حیاط نسبتاً بزرگ خانه را به طرز زیبایی باغچه بندی کرده بود که بیننده برای بار اول حسابی مسحور آن­جا می­ شد، بسیار زیبا و دلنشین...
از سکوتی که بر خانه حاکم بود، دریافتند که آقای پویا خواب است. بی سرو صدا به اتاق خواب صدرا رفتند. امیرنظام متکا را از توی کمد دیواری برداشت و گذاشت روی قالیچه­ی کف اتاق. پرده­ی اتاق را کاملاً کشید و تکیه داد به متکا. قالیچه کوچک بود و هر دو پایش روی سرامیک کف اتاق. از خنکی آن لذت برد و خواب­آلود چشم دوخت به صدرا که لباس خانگی را جایگزین لباس بیرونش کرد.
ـ تو خجالت نمی­کشی مثل زنا شلوارک می­پوشی؟ اونَم از نوع قرمزش!
ـ تو بی­کلاسی... مثل پدربزرگ من تو خونه پیژامه می­پوشی. بدبخت یه کم امروزی باش.
ـ من از این قرتی بازیا خوشم نمی­یاد، همون که تو تاپ و شلوارک می­پوشی کافیه. یادم باشه این­دفعه اومدم این­جا یه دو سه متر موکت با خودم بیارم.
صدرا به پاهای امیرنظام نگاه کرد که روی سرامیک جا خوش کرده بود، خندان گفت:
ـ تمام شیکی و کلاس اتاق من، همین سرامیک­ها هستن، حالا تو می­خوای یه کاره روشونو با موکت بپوشونی؟ ای بی­کلاس!
امیرنظام راحت سر گذاشت روی متکا و چشم­هایش را بست.
ـ خوابم میاد، بذار یه چرت بزنم بعداً هر چه­قدر دلت خواست در مورد کلاس با هم صحبت می­کنیم.
صدرا متکایش را با تمام قدرت به سوی او پرت کرد و او چون پیش­بینی کرده بود سریع متکا را توی هوا قاپید و به جای این­که متکا را برایش پرت کند، گذاشت روی متکای زیر سرش و پشت کرد به صدرا. هرچه هم او خواست متکا را برگرداند به حرفش توجه­ای نکرد. درآخر مجبور شد کوسن تزئین روی تخت را زیر سرش بگذارد. سعی کرد دیگر سروصدا نکند که امیرنظام راحت بخوابد. می­دانست که او تا چه حد خسته و نیاز به خواب دارد، اما خودش نیازی به خواب در خود احساس نمی­کرد و فکرش مشغول بود که آیا به زودی می­تواند گلفروشی بزند؟ پدرش ملک­ها را فروخته بود و او دلهره داشت که با اوضاع نابسامان ملک، ناگهانی قیمت­ها صعود کند و نتواند مغازه بخرد. غلتی زد و سعی کرد فکرهای منفی را از خود دور کند. برای آینده­اش فکرهای زیادی در سر می­پروراند. به خود ایمان داشت که می­تواند تک تک آن­ها را به عمل برساند. این اعتماد به نفس و اراده را مدیون پدرش بود و بهایی که از بچگی به او داده بود.
چهل دقیقه­ای گذشت و هنوز داشت از این پهلو به آن پهلو می­غلتید که متکایی که یه ساعت پیش به سوی امیرنظام پرت کرده بود به سویش پرتاب شد.
حسابی جا خورد و چرخید به طرف امیرنظام.
ـ نره غول، آدم بشو نیستی! منو بگو که دلم نیومد یه کلمه حرف بزنم تا آقا راحت بخوابن.
امیرنظام با نشاط از خواب نیم­روزی از جایش برخاست و دستی به بازوی عضلانیش زد.
ـ وقتی با جیرجیر تختت چش باز کردم، باورم نشد چهل دقیقه­َس خوابیدم... انگاری عشق سارا بی­قرارت کرده.
کوسن را در آغوش فشرد و با احساس جواب داد:
ـ چه­قدر خوب فکر منو می­خونی، حتی یه لحظه­َ­م فکرم منحرف چیز دیگه­ای نشد! شدیداً دلم براش تنگ شده. اون زیباترین هبوط تشبیهات ذهن منه از ماورای عشق...!
ـ جمع­ش کن بابا! پاشو برو دَمبل­هاتو بیار، نیم ساعتی ورزش کنیم بریم سراغ نون درآوردن.
صدرا از جایش برخاست.
ـ با این­که می­خوام سر به تنِ­ت نباشه، اما با این حرفت موافقم؛ پاشو بریم زیر زمین.
آقای پویا مشغول مطالعه بود. با دیدن پسرها به رویشان لبخند زد. پس از احوالپرسی و تعارفات معمول، پسرها به زیرزمین رفتند که شباهت زیادی به باشگاه ورزشی داشت، تا زیرزمین خانه، پر از وسایل ورزشی بود که نصف بیشتر آن هم به امیرنظام تعلق داشت. امیرنظام آن­قدر به آن­ها نزدیک بود که آقای پویا، او را جزئی از خانواده­اش به حساب می­آورد.

نظرات کاربران درباره کتاب باد ما را خواهد برد