فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ناگهان خورشید

کتاب ناگهان خورشید

نسخه الکترونیک کتاب ناگهان خورشید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۸۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ناگهان خورشید

عصر جمعه است و مشغول آشپزی هستم. اطلس صبح تماس گرفت و گفت چون دیر به تهران می‌رسد و از ساعت ورود به خوابگاه گذشته می‌آید پیش من. مثل همیشه می‌پذیرم. تنهایی هم‌چون زهری کشنده در رگ‌هایم نفوذ کرده و من از هر برنامه‌ای که این نظم رقت‌بار را به هم بزند با روی باز استقبال می‌کنم. اطلس دختر پریچهر یکی از دوستان قدیمی من است که همکلاس دوران کودکی و نوجوانی بودیم. آن روزها جشن شکوفه‌ها نداشتیم تا کلاس اولی‌ها یک روز زودتر به مدرسه بروند و با محیط مدرسه آشنا شوند. اما پدرم دو روز قبل از اول مهر مرا به مدرسه برد و با اجازه‌ی اولیای مدرسه، با کلاس و محیط دبستان آشنا کرد. اول مهر همراه با مامان به مدرسه رفتم. ولی برخلاف خیلی از بچه‌ها که گریه می‌کردند اشک نریختم. انگار می‌خواستم همان آشنایی کوچک با اولیا را به رخ‌شان بکشم. روی نیمکت نشستم و پریچهر که جثه‌اش اندازه‌ی من بود با نظر معلم کنارم نشست و از آن روز شدیم یار غار هم. پریچهر دختر شاد و خنده‌رویی بود و ما خیلی زود به هم دل بستیم. در کنار هم درس خواندیم و حروف الفبا را یاد گرفتیم. پدرم به طرز استادانه‌ای مرا کتاب‌خوان کرد. برایم کتاب قصه می‌خرید و از من می‌خواست زیر حروفی که یاد گرفته‌ام با مداد خط بکشم. به مرور زمان آن حروف‌، کلمه شدند و بعدها جمله‌، و من با غرور و افتخار جملات کتاب را می‌خواندم و پدرم کتاب دیگری برایم جایزه می‌خرید و من به شوق جایزه گرفتن‌، کتابخوان خوبی شدم طوری که خیلی زودتر از بقیه به راحتی مجله هم می‌خواندم. اما پریچهر به قول خودش با هدف دیگری باسواد شد. روزی که تمام حروف الفبا را یاد گرفتیم و جمله‌سازی بلد شدیم روی یک تکه کاغذ نوشت‌: «من آشق محسن هستم.» محسن پسر همسایه‌شان بود که هم سن و سال خود ما بود. درحالی‌که به این کشف جدیدمان می‌خندیدیم و دست‌مان روی دهان‌مان بود‌، پرنیا خواهر بزرگ‌تر پریچهر آمد توی اتاق و کنجکاو نگاه‌مان کرد. در عالم بچگی می‌دانستیم باید مثل نقشه‌ی یک گنج‌، رازمان را مخفی کنیم. پریچهر سریع کاغذ را پشتش قایم کرد و پرنیا آن را از دستش کشید و نگاهی به آن انداخت. ترسیده بودیم‌، اما پرنیا رو به پریچهر خندید و گفت‌: «آخه جوجه‌! هر وقت یاد گرفتی عاشق رو درست بنویسی عاشق بشو نه الان.» و روی همان کاغذ برای‌مان نوشت‌: «عاشق.» و با خنده در دنیای خودمان رهای‌مان کرد و رفت. بعدها که این خاطره را یادآوری می‌کردیم پریچهر می‌گفت‌: «از اولش معلوم بود من عاشق پیشه‌ام و تو دانشمند.» و من حالا فکر می‌کنم به راستی کدام خوشبخت‌تریم‌؟ ای‌ کاش از کودکی به ما بیاموزند فقط خوشحال باشیم و بس. واقعاً وقتی شاد نباشیم چه فرقی می‌کند کجای دنیا باشیم‌؟

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ناگهان خورشید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۵

صدای مهربان مامان در گوشم می پیچد : «صبا جان ، آقای بصیری تلفن کرد و گفت روز چهارشنبه صدرا رو می برن دادسرا برای بازپرسی... گفت که می تونیم تو راهروهای دادسرا تا زمانی که نوبتش بشه ببینیمش.»
می خندم و می گویم : «چه خبر خوبی مامان ! خدا کنه یه اتفاق خوب بیفته و امیدوارمون کنه.»
آهی کشید و گفت : «خدا از دهنت بشنوه. ولی آقای بصیری گفت پرونده هم چنان به شکل قبله و تغییری نکرده.»
ـ نگران نباش... یه مدت گذشته... می ریم با خانواده اش حرف می زنیم ، شاید بشه رضایت شون رو جلب کرد.
با شادی پرسید : «یعنی می آیی ؟ »
ـ البته که می ‎آم. می دونی چند وقته صدرا رو ندیدم ؟!
اسم صدرا کافی است که اشک مامان دربیاید : «الهی بمیرم برای پسرم... خدا از سر تقصیرات...»
ـ مامان جان ما هیچی نمی دونیم... بهتره حرفی نزنیم... سه شنبه می ‎آم. تا اون موقع هم کاری داشتی بگو.
گوشی را می گذارم و صورتم را در دستانم می گیرم. دلم برای دیدن تنها برادرم پر می کشد و برای در آغوش گرفتن اندام باریک و بلندش ، دست کشیدن به موهای سیاه پرپشتش و زل زدن به چشمان درشت و براقش ! نمی دانم هنوز برقی در چشمانش مانده است آیا ؟
چندین ماه است از آن روز شوم می گذرد و پرونده ی صدرا هم چنان در راهروهای زندان و دادسرا و دادگاه دست به دست می شود !
نقبی به گذشته می زنم. یاد روزی که مامان تلفنی ماجرای دلدادگی صدرا را برایم تعریف کرد.
از صمیم قلبم برای برادرم احساس شادمانی کردم و از خدا خواستم عشقی واقعی بر سر راهش قرار بدهد. خود من هرگز نفهمیدم احساسم به پیمان در بیست و یک سالگی عشق بود یا به نوید در آستانه ی چهل سالگی !
شاید هم هیچ کدام عشق نبود ، که اگر بود کار به این جا نمی کشید تا سنگ فراق به دل بکوبم و سینه خیز خودم را از میان خاطرات بیرون بکشم شاید رها شوم !
مامان خواست با برادرم حرف بزنم. منطقش هم این بود که مبادا صدرا به خاطر حیای مادر ـ فرزندی حرفی را ناگفته باقی گذاشته باشد.
فردای آن روز به صدرا زنگ زدم به محض این که گوشی را جواب داد گفتم : «سلام آقای داماد!» صدای خنده ی قشنگش دلم را لرزاند. چه قدر شاد بود آن روزها.
«اوووووه ! اینترنت پرسرعت فوری خبر داد !»
به مامان می گفت اینترنت پرسرعت و معتقد بود با وجود او هیچ حرف ناگفته ای بین ما سه نفر نمی ماند که البته بیراه هم نمی گفت.
مامان در آغاز جوانی ، پدرم را از دست داد. برخلاف اصرار خانواده اش و حتی خانواده ی پدرم ازدواج نکرد ، و به پای ما ماند. مادری کرد برای مان ، و پدر شد از همان روزهای اول.
حاضر هم نشد استقلال مان را از دست بدهیم. خانه ی خودمان ماندیم و سه تایی شدیم یار و غمخوار هم ، عادت کردیم تمام حرف های مان را به هم بزنیم و سّر مگویی بین مان نباشد.
برای همین صدرا خیلی هم از مطلع بودن من متعجب نشد.
گفت : «فقط می تونم بگم دختر خیلی خوبیه ، زیبا و فهمیده و مهربون از یه خانواده ی خوب و محترم.»
ـ خیلی برات خوشحالم صدرا. انشااالله خوشبخت بشی. حالا کی بریم خواستگاری ؟
ـ بذار یه کمی شناخت مون بیش تر بشه خبرت می کنم آبجی خوشگلم. و با خنده ادامه داد : «کلی پزت رو دادم که خواهرم دکتره و یه عالمه برو بیا داره واسه خودش !»
با شیطنت گفتم : «خودت هم که مثلاً مهندسی !» و هر دو خندیدیم.
صدرا از همان زمانی که تحصیلات دبیرستانی اش را در هنرستان رشته ی برق ادامه داد اعلام کرد می خواهد وارد بازار کار شود و علاقه ای به ادامه ی تحصیلات دانشگاهی ندارد.
بعد از دیپلم هم مغازه ی قدیم پدربزرگم را تعمیر و بازسازی کرد و در حرفه ی خودش شروع به کار کرد و انصافاً پرتلاش پیش رفت و طی زمان کوتاهی توانست پس انداز و زندگی مناسبی برای خودش فراهم کند.
البته همیشه پدربزرگم را دعا می کرد زیرا با وجود این که بعد از پدرم فوت کرد اما ارث پدرم را مانند فرزندان دیگرش جدا کرد و این مغازه سهم الارث پدری ما بود و من و مادر بدون کوچک ترین چشم داشتی آن را به نام صدرا کردیم.
صدرا از کار و بارش راضی بود و همیشه می گفت : «بیش تر مشتری ها مهندس صدام می کنن. دانشگاه نرفته اسمش رو یدک می کشم.»
و من اصلاح می کردم : «البته مثلاً مهندس.»
و این لقب کلی مایه ی خنده ی ما می شد.
بعد از آن روز بارها و بارها من و صدرا راجع به مژده حرف زدیم. حتی یک بار که با هم بیرون بودند گوشی را به دست مژده داد. صدای دل نشینی داشت و خیلی خوب و قشنگ حرف می زد.
چند تا از عکس هایش را برایم فرستاد. همان طور که گفته بود زیبا و جذاب هم بود ، خلاصه ، تنها منتظر بودیم صدرا زمانی را برای خواستگاری اعلام کند که آن روز نحس رقم خورد.

۶

اولِ صبح روز جمعه بود و من که شب گذشته تا دیروقت روی یک مقاله ی علمی کارکرده بودم ، در عالم خواب و بیداری با صدای زنگ تلفن از جا پریدم. زنگ تلفن اول صبح یا آخر شب هیچ وقت حامل خبر خوشایندی نبوده.
قلبم زودتر از خودم به تکاپو افتاد... مضطرب می کوبید. گوشی را برداشتم. صدای گریه و شیون مادرم کمی دورتر به گوشم رسید ولی صدای خاله ام را شنیدم که گفت : «صبا جان تکان نخوری ها...»
چه انتظار عجیبی ! صبح اول وقت بیدار بشوم ، صدای شیون مادرم را بشنوم و تکان نخورم ؟!
زبان در دهانم نمی چرخید. انگار زمان برایم متوقف شده بود و می ترسیدم سوال کنم. خاله ادامه داد : «برای صدرا مشکلی پیش اومده که باید سریع خودت رو برسونی.»
هم چنان لال مانده بودم. خاله به خیال این که تماس قطع شده گفت : «الو... الو... صبا... خاله ؟»
بدون این که بپرسم ماجرا چیست جواب دادم : «الان می ‎آم.»
یک ساعت بعد فرودگاه بودم و نزدیک ظهر خانه.
صد البته خدا را شکر می کردم دوستانی دارم که توانستند سریع برایم بلیت هواپیما تهیه کنند.
دخترخاله ام به پیشوازم آمد. از دیدن قیافه ی من یکه خورد و گفت : «وای صبا... چرا این شکلی شدی ؟ »
می ترسیدم فکرم را به زبان بیاورم. با صدایی که به زور از حلقم درآمد پرسیدم : «صدرا مُرده ؟ »
شیرین که تازه فهمیده بود من هیچی از ماجرا نمی دانم بغلم کرد و گفت : «نه عزیزم... خدا نکنه.»
در آن لحظات تنها زنده بودنش برایم مهم بود و بس... حالا به هر شکلی ! خدا را شکر گفته و نگفته ، رفتم داخل خانه.
مامان تا مرا دید جیغ کشید : «کجایی مادر که داداشت نابود شد.»
به شیرین زل زدم که یعنی چه ؟
خاله ام گفت: «اِه... این چه حرفیه؟ ما که هنوز نمی دونیم چی شده ؟ »
عصبی شدم و فریاد کشیدم : «خب یه نفر به من بگه این جا چه خبره ؟ چه اتفاقی افتاده؟ »
گویا با فریاد من تازه متوجه شدند من هم وجود دارم و از ماجرا بی اطلاعم.
خاله بغلم کرد و گفت : «الهی قربونت برم بیا بشین.» و خطاب به دخترش گفت : «یه چایی با نبات شیرین کن بیار برای صبا.»
گفتم : «خاله جان تا برام همه چی رو تعریف نکنین هیچی نمی خوام. از تهران تا این جا فکر کردم صدرا مُرده !»
و با صدای بلند هق هق گریه کردم. کنار مامان نشستم و هم دیگر را بغل کردیم و اشک ریختیم.
خاله و مامان همسایه ی دیوار به دیوار بودند و همیشه از حال هم باخبر. خاله نرگس و مامان یک روح بودند در دو بدن. از زمانی که مامان بزرگ فوت کرد خاله با تلاش زیاد خانه ی کناری ما را خرید. به همین دلیل او و مامان بیش تر وقت شان را با هم می گذراندند. شیرین تنها فرزند خاله بود که پس از سال ها درمان و نذر و نیاز به دنیا آمده بود و مامان به اندازه ی ما دوستش داشت.
خاله گفت : «ماجرای خاطرخواهی صدرا و مژده رو که می دونی ؟ » با سر جواب مثبت دادم.
ادامه داد: «دیشب صدرا می آد خونه اما درب و داغون... گویا گریه هم کرده بوده. به مامانت می گه با مژده دعوا کرده و به هم زده. مامانت هی می پرسه چرا ؟ فقط می گه تازه فهمیدم دختر درست و حسابی نبوده.»
اشاره به مامان کرد و گفت : «این هی دلداریش می ده اما اون هی ناراحت بوده و توی حیاط سیگار می کشیده.»
در اوج غم ، خنده ام گرفت. یاد صدرا افتادم که همیشه به خاله می خندیدیم از بس که از کلمه ی این و اون استفاده می کرد.
دلم برای لحن شوخ و نگاه شیطنت آمیز برادرم تنگ شده بود. همیشه سربه سر همه می گذاشت و معتقد بود که یک ثانیه از عمر را نباید به هدر داد و دورهمی های فامیلی را با وجودش لبریز از شادی می کرد.
صدای بغض آلود مامان مرا از خیال پردازی ها بیرون کشید «گریه هم می کرد بچه م... الهی بمیرم برای اون دل شکسته ت مادر.»
و به سینه ی خودش کوفت و بی وقفه باعث و بانی اش را نفرین کرد عصبی و بی حوصله گفتم : «خب بعدش...»
خاله با احتیاط ادامه داد : «امروز صبح خیلی زود ، هنوز هوا گرگ و میش بود که پلیس اومد درِ خونه و صدرا رو با خودش برد.»
قلبم مچاله شد... احساس کردم خون در رگ هایم منجمد شده... با ترس پرسیدم : «چرا ؟ علتش چی بود ؟ »
ـ هیچی نگفتن... ما هم نمی دونیم، داداش حجت با مرتضی (شوهر خاله ام) رفتن پرس و جو کنن. همین جوری که بهشون جواب نمی دن... دارن دنبال آشنا می گردن بفرستن سراغ پرونده...
دلم گواهی بد می داد... از صبح که خاله زنگ زد تا آن ساعت دلشوره امانم را بریده بود. لرزش دستانم که از زمان شروع اختلافاتم با نوید شروع شد هر لحظه بیش تر می شد.
نمی دانم قیافه ام چه شکلی شده بود که مامان با ترس گفت : «یا امام حسین... دخترم پس افتاد...»
و خطاب به شیرین دخترخاله ام گفت : «کمی نبات بنداز تو چایی ، یا آب جوش براش بیار.»
نبات در خانه ی ما حکم نوش دارو را داشت. البته این ارثیه از مادربزرگ مرحومم به مامان و خاله منتقل شد. اگر دل درد داشتیم می گفتند «حتماً سردیش شده... کمی نبات با آب جوش حالش رو جا می آره.»
اگر سردرد می گرفتیم حتماً افت فشار داشتیم و نبات با آب خنک علاج دردمان می شد.
درد کمر و گردن و دست و پا و خلاصه تمام دردهای ما ابتدا با کمی نبات و آب جوش یا آب سرد البته بسته به نوع مرض ، باید درمان می شد و معمولاً هم با اعتقادی که داشتند حال مان خوب می شد.

۷

نمی دانم چه قدر گذشته بود. چشمانم را باز کردم و قبل از همه ، چهره ی مهربان دایی حجت را دیدم. انگار کوه پشت سرم بود... قوت قلب گرفتم وقتی چشمم با دیدن صورت پر صلابت و محکم دایی روشن شد.
در واقع دایی حجت به گردن من و صدرا حق پدری داشت. وقتی بابا فوت کرد خیلی جوان بود اما پا به پای مادرم برای ما زحمت کشید.
به گمانم با خودش عهد کرده بود تا زمانی که ما از آب و گل درنیامده ایم ازدواج نکند. هر چه مادربزرگ و مامان و خاله ، دختر نشان می دادند لبخند شیرینی می زد و می گفت : «بذارین این دو تا جوجه پر و بال بگیرن بعد...»
مادربزرگم دهنش را کج می کرد و با اخم، رو برمی گرداند. اما راستش من ته دلم غنج می رفت و خوشحال می شدم. خیلی دایی حجت را دوست داشتم و دلم نمی خواست با کسی تقسیمش کنم. گمان می کردم اگر روزی صاحب فرزند شود و او را از من بیش تر دوست داشته باشد حتماً دق مرگ می شوم.
از مادربزرگ یاد گرفته بودم «صدقه هفتاد نوع بلا را دفع می کند.» ، با بدجنسی هر روز از خرجی خودم پول لای قرآن می گذاشتم و نذر می کردم دایی حجت حالا حالاها تصمیم به ازدواج نگیرد. در عالم کودکی زن و فرزندش حکم رقیبان سرسخت من و صدرا را داشتند.
اما رسید آن روزی که بالاخره دایی حجت به قول مادربزرگ از خر شیطان پیاده شد و تصمیم به ازدواج گرفت. مادربزرگ از شادی وسط حیاط شروع به رقصیدن کرد در آن لحظه غصه دار بودم و آرزوی مرگ مادربزرگ را داشتم. ولی بلافاصله پشیمان شدم و ته دلم گفتم: «خدایا غلط کردم.»
روز عروسی دایی مریض شدم... شاید هم خودم را به مریضی زدم تا توجه دایی و بقیه را به طرف خودم جلب کنم. هر چند طولی نکشید که محبت زن دایی سیمین در دلم خانه کرد و متوجه شدم نه تنها توجه دایی به ما کم نشد بلکه بیش تر هم شد و بعدها دلنیا و دلارام دخترانش شدند عزیزان دل من و هم چنان قلبم برای شان می تپد.
هر چه قدر هم بزرگ تر و عاقل تر می شدم دایی را محق می دیدم که به خودش و زندگی اش توجه بیش تری نشان بدهد. و این شد همان از آب و گل درآمدن ما.
و من به چشم برهم زدنی دانشجو شدم و قرار شد با مامان به تهران بیاییم که هم ثبت نام کنم و هم در خوابگاه مستقر شوم. اما دو روز قبل از حرکت ، آپاندیس مامان عود کرد و کارش را به جراحی کشاند. ولی دایی حجت مثل همیشه کنارم بود... کنارم نه... دستش پشتم بود. همراهم شد و چه دلپذیر بود صبح روزی که به ترمینال آزادی پا گذاشتیم. چمدانم را که تحویل گرفتیم دایی نگاهی به دور و بر انداخت و گفت : «زندگی تو از امروز شکل دیگه ای داره... به همه جا و همه کس با دقت نگاه کن... تو از الان باید روی پاهای خودت بایستی.»
آن روز معنی حرفش را نفهمیدم و در دل گفتم : «مگه تا الان روی پاهای کی بوده ام ؟ »
اما زمانِ گذرا ، خوب مزه ی تلخ و شیرین «روی پای خود ایستادن» را به من نشان داد.
ترمینال شلوغ هم دایی حجت را از راه و چاه نشان دادن به من منصرف نکرد. اشاره ای به دست فروش هایی که اول صبح کنار خیابان بساط کرده بودند انداخت و گفت : «همه ی آدم ها قصه ای دارند... هر کسی که از کنارت رد می شه و تو ممکنه اونو نبینی سرگذشتی داره... تو باید یاد بگیری قصه ی آدم ها رو خوب گوش کنی. گاهی هم مجبور می شی با نگاه عمیق به چهره شون ، قصه شون رو حدس بزنی اما برای شنیدنش باید صبر کنی تا خودشون بیان و درد دل شون رو به تو بگن و سبک بشن.»
هنوز به خودم نیامده بودم... انگار فهمید ، گونه ام را نیشگون گرفت و گفت : «خانمِ خوشگل و همه چی تمومِ خودم.»
آن روز از این تعریف دلم غرق شادی شد. هجده ساله بودم و سرشار از غرور جوانی... خیلی طول کشید تا بفهمم فقط آرامش می خواهم... خیلی طول کشید تا بزرگ شوم... خیلی طول کشید تا تغییر کنم... تا عوض شوم... تا «صبای خوشگل و همه چی تموم» نباشم... خیلی !!!!!
آه که چه قدر ذهن بازیگوش من پرت و پلا می گوید و در خاطرات گذشته مانور می دهد. قصه کجا بود که من از این جا سر درآوردم ؟
نالیدم : «دایی جون...» و اشکم سرازیر شد. بغلش کردم. بغلم کرد. اشک ریختم بدون این که نگران خیس شدن پیراهنش باشم. بغض داشت ، اما مثل همیشه سعی می کرد خوددار باشد گفت : «نگران نباش دایی... بهترین وکیل رو براش می گیرم.»
سرم را برداشتم و به چشمانش خیره شدم : «وکیل ؟ مگه چی کار کرده ؟ »
باز هم دلم گواهی بد می داد... شور می زد... به قول مامان «انگار تو دلم رخت می شستند.»
دایی به آرامی گفت : «مژده به قتل رسیده !»
آن قدر باهوش بودم که نیازی به توضیح اضافه نداشته باشم. روز قبل صدرا پی برده بود که مژده دختر سالمی نبوده ، شب پیش با گریه و بغض تا نیمه شب بیدار بوده و امروز صبح دستگیر می شود. پازل ماجرا را کنار هم چیدم و بزرگی حادثه روی سرم آوار شد.
یعنی مژده توسط صدرا کشته شده ؟ باورکردنی نبود... برادر من و قتل ؟ صدرای مهربانی که دلش نمی آمد با صدای بلند حرف بزند چه طور می تواند قاتل باشد ؟ آن هم قتل کسی که ادعا می کرد عاشق اوست... نه... غیرممکن بود !! با درماندگی چشم به دایی دوختم و پرسیدم : «خب این موضوع چه ربطی به صدرا داره ؟ » مستاصل اما امیدوار منتظر بودم دایی بگوید اشتباه شده و صدرا خیلی سریع آزاد می شود. اما گفت : «مادر مژده زمان حادثه حضور داشته و الان شاکیه...»

۸

با دست اشاره کردم کافی است و صورتم را در دستانم گرفتم و زار زدم. نمی خواستم قبول کنم برادر عزیز من حالا یک قاتل است ! داداش کوچولوی مهربانم ، همان چشم و ابرو مشکی ای که همیشه حس مادرانه نسبت به او داشتم تا خواهرانه...
آن سال های دور، اصرار زیاده از حد من به پدرم ما را راهی سفر کرد. تا آن روز دریا را ندیده بودم و پدر نازنین من ، عید همان سال قول سفر به شمال را داده بود. تابستان عازم شدیم و پدر را جا گذاشتیم و برگشتیم. این احساس گناه همیشه همراه من بود و به خودم باورانده بودم اگر اصرار من نبود صدرا بی پدر ، و مادرم بی شوهر نمی شد. حتی این جا هم هیچ حقی برای خودم قایل نبودم که من هم یتیم شده ا م. خودم را سزاوار مجازات می دیدم و از همان کودکی نسبت به صدرا و آینده اش احساس مسئولیت می کردم. البته مادرم نیز در تقویت این موضوع بی تاثیر نبود و مدام به من یادآوری می کرد : «داداشت کوچیکه... تو بزرگ تری !»
و من همیشه و همیشه برای صدرا از خودم و خواسته هایم گذشتم. حتی مادرم را تمام و کمال به او بخشیدم و به دایی حجت پناه بردم و خدا را شکر می کنم که دایی را داشتم ! و حالا همین پشت و پناهِ من روبه رویم نشسته بود و دلداری ام می داد : «صبا جان نگران نباش دایی... فردا وکیل رو می بینیم شاید بشه کاری کرد.»
عمو مرتضی شوهر خاله ام دنباله ی حرف دایی را گرفت : «آره عمو جان... خودت رو کنترل کن. تو خودت روان شناسی باید بقیه رو آروم کنی !»
نمی دانم چرا همه فکر می کنند روان شناس از آهن ساخته شده و قلب و احساسات ندارد ، عاطفه ندارد ، رنج ندارد ، درد نمی کشد و خُرد نمی شود !
یاد یکی از بیمارانم افتادم که می گفت : «خوش به حال تون خانم دکتر، شما اگه مشکلی براتون پیش بیاد فوری حلش می کنین و نمی ذارین کار به جاهای باریک بکشه !» کجاست تا بگویم این همان جای باریکی است که برای کم تر کسی ممکن است پیش بیاید و راه حلی هم برایش نیست ؟
کجاست الان مرا... خانم دکتر قوی و محکمش را... در اوج فروپاشی ، ویران ببیند ؟
این ضربه فراتر از توانم بود ، غم صدرا به درد نوید اضافه شد و من به درگاه خدا نالیدم : «بگو چه کنم ؟ »
نوید... خدای من... از روز قبل ، از هم بی اطلاع بودیم. هر چند که این موضوع برای من مهم بود نه او. او همیشه از تعداد تلفن های زیادمان شاکی بود و من مدام از خودم می پرسیدم آیا دل او هم برای من تنگ می شود ؟
اما وقتی تماس بی پاسخش را دیدم، لبخند کمرنگی زدم و به خودم گفتم : «خیلی هم بدبین نباش.»

۹

به اسم استراحت به اتاقم که هم چنان در خانه برقرار بود خزیدم و با نوید تماس گرفتم. از این که ماجرای نوید را از خانواده ام پنهان کرده بودم شرم داشتم. اما این به اصرار نوید و البته دلخواه خودم بود. شرایط ما به شکلی نبود که فعلاً بتوانیم موضوع را علنی کنیم. حداقل پذیرش این سبک زندگی برای خانواده های مان غیرممکن بود و ما ترجیح دادیم فعلاً تا زمان مناسب حرفی نزنیم.
صدای دل نشینش در گوشم نشست : «سلام نفس جانم.» نوید گاهی مرا نفس صدا می کرد و من چه قدر دوست داشتم این واژه را.
ـ سلام عزیزم ، حالت چه طوره ؟
مثل همیشه و بلافاصله شرایط روحی ام را از روی لحن صدایم تشخیص داد : «چی شده صبا ؟ مشکلی پیش اومده ؟ »
بغضم ترکید و با اشک و ناله تمام ماجرا را از لحظه ی اول تا آخر مو به مو برایش تعریف کردم. آن روزها نوید خیلی خوب و با حوصله به حرف هایم گوش می داد و مرا متهم به پرچانگی نمی کرد.
ناله هایم که تمام شد شروع کرد به دلداری دادن من : «عزیزم نگران نباش تا جایی که تو به من گفتی صدرا آدم عاقلی یه، نمی آد خودش رو تو دردسر بندازه... هنوز هم چیزی مشخص نیست. باید حرف های صدرا رو هم شنید.»
ـ عاقل هست، اما شرایط خاصی بوده که ممکنه هر کسی رو تحت تاثیر قرار بده. صدرا هم ممنوع الملاقاته و ما هیچی نمی دونیم.
سکوت کردم و او هم بعد از کمی مکث گفت : «الان هر کاری از دست من برمی آد بگو. می خوای بیام ایران ؟ »
ـ نه نوید... اگه هم بیایی که نمی تونم تو این شرایط راجع به خودمون حرفی به خانواده م بزنم.
ـ بله. حق با توئه. می خوای پرس و جو کنم یه وکیل خوب تو شهر شما پیدا کنم ؟
ـ دایی حجت از صبح دنبال این قضیه س.
ـ خدا رو شکر... پول چی ؟ لازم ندارین؟ اوضاع مالی خوبه ؟
ـ فعلاً نمی دونم. اول باید بفهمیم ماجرا دقیقاً چی بوده. به ما فقط گفتن مژده کشته شده و صدرا مظنون به قتل اونه ! همین !
ـ پس منو در جریان بذار. هر کاری هم که فکر می کنی از دستم برمی آد بگو. خودت رو هم اذیت نکن. امیدوارم همه چی ختم به خیر بشه.
ـ ممنونم عزیزم. مرسی بابت دلگرمی ات.
ـ خودتو لوس نکن. برو حواست به مامانت هم باشه.
ـ یکی رو می خوام حواسش به من باشه ، ولی چشم.
منظورم را فهمید اما به روی خودش نیاورد و گفت : «کاری نداری ؟ » اول گفتم : «نه.»، اما بلافاصله صدایش کردم : نوید ؟
ـ جانم؟
ـ دوستت دارم.
مثل همیشه بی جواب ماند و گفت : «مراقب خودت باش. بهت زنگ می زنم.»
ـ خداحافظ.
ـ خداحافظ.

۱

مانتوی گران قیمت سنگ دوزی شده اش با یقه و سرآستین های ساتن که بیش تر مناسب مهمانی بود تا کلینیک ، شلوار مشکی که کنار پاچه های آن دو تا نگین سفید خودنمایی می کرد و روسری مشکی با طرح شلوغ رنگی که به گمانش، هر لحظه قرار است از سرش بیفتد و مراقب بود سُر نخورد ، با انگشترهای درشت و گران بها که با حرکت دادن دست ، سعی در به رخ کشیدن شان داشت و البته با دستان زحمتکش و زود چروک شده اش هماهنگ نبود، ذهنم را درگیر خود کرده بود. نمی توانستم پازل ظاهرش را مرتب کنار هم بچینم. پر از تناقض بود.
روبه رویم روی صندلی راحتی نشسته بود و پای راستش را روی پای چپ انداخته و تکان می داد. سکوت کرده بود و من نیز. باید صبر می کردم تا شروع به صحبت کند.
با لحنی نه چندان دوستانه گفت : «چرا منو این قدر نگاه می کنی ؟ به نظرت عجیب و غریب می ‎آم ؟ »
شاید حق با او بود و من زیادی کنجکاو بودم. با صمیمیت جواب دادم : « نه عزیزم ! اگه ناراحت شدین معذرت می خوام. من منتظرم شروع به صحبت کنید !» و برای این که مجال جواب دادن را از او بگیرم گفتم : « دوست دارین خودتون رو معرفی کنین ؟»
دستانش را به هم مالید. شدت تکان دادن پاهایش بیش تر شده بود. هاله ای از غم صورتش را پوشاند. آه بلندی کشید و گفت : «اجازه دارم کمی آب بخورم؟»
ـ البته. این ساعت مال شماست و شما مجازین هر کاری دوست دارین انجام بدین و هر حرفی رو که مایل هستین من بشنوم بزنین و نگران قضاوتم نباشین.
از جا بلند شد تا برای خودش آب بریزد ، اما گویا پشیمان شد دوباره نشست و گفت : «اسم من آذره. آخه آذرماه به دنیا اومدم. به همین دلیل آقام یعنی پدرم این اسم رو برام انتخاب می کنه.»
غم چهره اش بیش تر شد و سکوتش طولانی.
ناگهان با تردید و ترس و صدایی که به سختی شنیده می شد گفت : «خانم دکتر زندگی من به دو قسمت تقسیم شده. قبل از فوت آقام، بعد از فوت آقام... فقط همین...»
برایم قابل درک بود کسی که عزیزی را از دست می دهد تا مدت ها پریشان و آشفته باشد. با همدلی گفتم : «احساس شما را می فهمم آذر عزیز ، و می دونم فوت عزیزی مثل پدر و تحمل این غم بسیار سنگینه. خدا بهتون صبر بده.»
اشکش سرازیر شده بود. دستمالی از جعبه برداشت و چشمانش را پاک کرد ، اما هم چنان گریه می کرد و من باید منتظر می ماندم تا هر چه قدر که دلش می خواهد اشک بریزد.
برخلاف تصورم از جا بلند شد و با هق هق گریه گفت : «بیش تر از این نمی تونم جلسه رو ادامه بدم. بقیه ی حرفام رو می ذارم برای جلسه ی آینده.»
و همان طور که آرام آمده بود از اتاق بیرون رفت.

۲

چراغ خانه را مثل همیشه خودم روشن می کنم. کسی منتظرم نیست و من هم چشم به راه کسی نیستم.
دکمه ی پیام گیر تلفن را می زنم:
بوق... صدای غمگین مادر... «مادر جون هنوز نیومدی خونه ؟ چه قدر کار می کنی آخه ؟ یه کم به فکر سلامتی خودت باش. یه تماس هم با آقای بصیری بگیر امروز سراغت رو از من می گرفت.»
بوق... صدای پرشور اطلس... «سلام خاله جون. ببخشید نیومدم خداحافظی. یهویی راه افتادم... دلم برای مامان تنگ شده بود. برگشتم می ‎آم می بینم تون... خداحافظ... بوس بوس.»
بوق... و هیچ پیامی...
به سمت تلفن می روم به امید دیدن شماره ای آشنا... اما هیچ شماره ای ثبت نشده. ساعت را نگاه می کنم و از این که برای تماس گرفتن با بصیری دیر شده لبخند می زنم... عذاب وجدان هم ندارم... بماند برای فردا.
باز هم پیام گیر تلفن و تماس بی پیغام را چک می کنم به امید یافتن سرنخی از نوید و بی تابی او...
به خودم نهیب می زنم «دلتنگی را کنار بذار... این راه رو خودت انتخاب کردی... چاره ای هم جز تحمل کردن نداری !»
دلم برای تنهایی خودم پرپر می زند. زندگی خصوصی من در پیام های شبانه ی تلفنِ خانه خلاصه شده است. از روز جدایی از نوید تلفن همراهم را خاموش کرده ام و تلفن خانه تنها راه ارتباط من با دیگران است و البته در صورت اضطرار تلفن مطب.
نفس کم می آورم. امروز به طرز عجیبی دلتنگ شده ام... دلم برای تمام داشته های نداشته ام می تپد. حتی برای یک فنجان چایی از دست مادر... باز هم به یاد می آورم که این راه انتخاب خودم بوده...
پنجره را باز می کنم تا هوای تازه داخل خانه بپیچد و این حس خفگی را از من بگیرد. اما دلم تنگ است و غمگین.
گوشی را برمی دارم تا با مادرم حرف بزنم اما به یاد پیامش می افتم و تماس با آقای بصیری ، پشیمان می شوم. جوابی برای سوال های بی انتهایش ندارم.
هنوز گوشی را کامل روی تلفن نگذاشته ام که زنگ می خورد. مادر است و سماجتش تا زمانی که جوابش را بدهم.
ـ سلام مامان جان. خوبی ؟
ـ سلام عزیزم. خسته نباشی.
ولی صدای خودش خسته و گرفته است : «مادر به فدات ، گوشیت رو روشن کن. چه قدر باید زنگ بزنم تا موفق بشم صدات رو بشنوم ؟ »
جوابی نمی دهم. این جمله ی هر شب اوست و سکوت تکراری من.
ـ با آقای بصیری تماس گرفتی ؟
ـ نه تازه رسیدم خونه. دیروقته. فردا صبح تماس می گیرم.
ـ خودش گفت تا دیروقت بیداره. زنگ بزن شاید کار واجبی داشته باشه.
ناله ی صدایش اوج می گیرد: «دلم برای اون برادر بدبختت مثل سیر و سرکه می جوشه. به خدا نه من نه پدر خدابیامرزت آزارمون به یه مورچه هم نرسیده... نمی دونم چه گناهی به درگاه خدا کردیم که این سرنوشت بچه هام شده. اون از صدرا اینم از تو... خودت رو اسیر کار کردی نه به فکر خودتی نه به فکر زندگی و آینده ت.»
این غرغرها را تقریباً هفته ای سه بار می شنوم. یاد گرفته ام فقط باید سکوت کنم وگرنه کارمان بالا می گیرد و دعوای مان می شود. دلم برای او هم می سوزد... تنهایی و غصه امانش را بریده است.
من سال هاست خانه ی پدری را ترک کرده و به تهران آمده ام. اول برای تحصیل ، بعد کار و زندگی،... و در نهایت ماندگار شدم.
اما غم صدرا بیچاره اش کرده... هر لحظه منتظر خبر بدتری است. سعی دارم آماده اش کنم تا متلاشی نشود. می دانم آینده ی خوبی انتظار برادرم را نمی کشد.
ـ مامان جان به تو و بابا ربطی نداره... هر کسی اشتباهی کنه باید تاوانش رو هم بده...
صدایش جان گرفت : «صدرا هیچ کاری نکرده... من پسرم رو می شناسم ، دلش نمی آد مریضی کسی رو ببینه چه برسه...»
نگذاشتم جمله اش را تمام کند گفتم : «مادر من ، شاهد داره ، چرا می خوای دل خودت رو الکی خوش کنی ؟ »
با بغض گفت : «تو از بچگی هم با صدرا لج بودی و دلت می خواست سر به تنش نباشه.»
بدون خداحافظی تلفن را قطع می کنم. مادرِ به شدت احساساتی و بی منطق من ، زمان عصبانیت هر آن چه که به ذهنش می آید به زبان می آورد بدون این که متوجه باشد چه آتشی به جان دیگری می اندازد.

۳

عصر جمعه است و مشغول آشپزی هستم. اطلس صبح تماس گرفت و گفت چون دیر به تهران می رسد و از ساعت ورود به خوابگاه گذشته می آید پیش من.
مثل همیشه می پذیرم. تنهایی هم چون زهری کشنده در رگ هایم نفوذ کرده و من از هر برنامه ای که این نظم رقت بار را به هم بزند با روی باز استقبال می کنم.
اطلس دختر پریچهر یکی از دوستان قدیمی من است که همکلاس دوران کودکی و نوجوانی بودیم.
آن روزها جشن شکوفه ها نداشتیم تا کلاس اولی ها یک روز زودتر به مدرسه بروند و با محیط مدرسه آشنا شوند. اما پدرم دو روز قبل از اول مهر مرا به مدرسه برد و با اجازه ی اولیای مدرسه، با کلاس و محیط دبستان آشنا کرد. اول مهر همراه با مامان به مدرسه رفتم. ولی برخلاف خیلی از بچه ها که گریه می کردند اشک نریختم. انگار می خواستم همان آشنایی کوچک با اولیا را به رخ شان بکشم. روی نیمکت نشستم و پریچهر که جثه اش اندازه ی من بود با نظر معلم کنارم نشست و از آن روز شدیم یار غار هم.
پریچهر دختر شاد و خنده رویی بود و ما خیلی زود به هم دل بستیم. در کنار هم درس خواندیم و حروف الفبا را یاد گرفتیم. پدرم به طرز استادانه ای مرا کتاب خوان کرد. برایم کتاب قصه می خرید و از من می خواست زیر حروفی که یاد گرفته ام با مداد خط بکشم. به مرور زمان آن حروف ، کلمه شدند و بعدها جمله ، و من با غرور و افتخار جملات کتاب را می خواندم و پدرم کتاب دیگری برایم جایزه می خرید و من به شوق جایزه گرفتن ، کتابخوان خوبی شدم طوری که خیلی زودتر از بقیه به راحتی مجله هم می خواندم. اما پریچهر به قول خودش با هدف دیگری باسواد شد. روزی که تمام حروف الفبا را یاد گرفتیم و جمله سازی بلد شدیم روی یک تکه کاغذ نوشت : «من آشق محسن هستم.» محسن پسر همسایه شان بود که هم سن و سال خود ما بود. درحالی که به این کشف جدیدمان می خندیدیم و دست مان روی دهان مان بود ، پرنیا خواهر بزرگ تر پریچهر آمد توی اتاق و کنجکاو نگاه مان کرد. در عالم بچگی می دانستیم باید مثل نقشه ی یک گنج ، رازمان را مخفی کنیم. پریچهر سریع کاغذ را پشتش قایم کرد و پرنیا آن را از دستش کشید و نگاهی به آن انداخت.
ترسیده بودیم ، اما پرنیا رو به پریچهر خندید و گفت : «آخه جوجه ! هر وقت یاد گرفتی عاشق رو درست بنویسی عاشق بشو نه الان.» و روی همان کاغذ برای مان نوشت : «عاشق.»
و با خنده در دنیای خودمان رهای مان کرد و رفت. بعدها که این خاطره را یادآوری می کردیم پریچهر می گفت : «از اولش معلوم بود من عاشق پیشه ام و تو دانشمند.» و من حالا فکر می کنم به راستی کدام خوشبخت تریم ؟ ای کاش از کودکی به ما بیاموزند فقط خوشحال باشیم و بس. واقعاً وقتی شاد نباشیم چه فرقی می کند کجای دنیا باشیم ؟
پریچهر به راستی عاشق پیشه بود. به مدد دو خواهر بزرگ تر از خودش و رفت و آمدهای فامیلی گسترده شان ، انگار زنانگی خونش بالا رفته بود.
سال های نوجوانی ما پر هیجان و پر خنده گذشت. آن ایام بهترین روزهای عمرم بود. پریچهر پر از شیطنت و نشاط بود و زندگی غم انگیز مرا که هم چنان دلتنگ پدرم بودم برایم دل چسب کرد طوری که هنوز هم یادآوری آن خاطرات مرا به خنده می اندازد. به خیال خودش نیمی از پسران محل و راه مدرسه عاشقش بودند و برای خودش خیالبافی می کرد و می خندید.
لوازم آرایش مادرش را می دزدید و با آینه ی کوچکی که در کیف گذاشته بود رژ لب می مالید و از همان رژ لب به گونه هایش می زد. یک روز با هیجان گفت : «یکی از فامیلامون از مکه برای مامانم ماتیک سبز آورده به نظرت عجیب نیست؟ ماتیک سبز !»
من هم تا حالا ندیده بودم. دست تو جیب کیفش کرد و آن را درآورد و نشانم داد. نمی دانم چه طور از مامور انتظامات مدرسه که آن روزها کیف های مان را بازرسی می کردند، نمی ترسید. شانس آورد تا پایان وقت پیدایش نکردند.
اما رنگ سبز رژ لب برای هر دوی ما جالب بود. آن را به طرفم گرفت و گفت : «بیا... اول تو بزن.» مخالفت کردم و گفتم : «نه نمی خوام... دوست ندارم !» پوزخندی زد و گفت : «گلابی !»
آینه اش را درآورد و با دقت به لب ها و گونه هایش رژ لب مالید. طولی نکشید رنگ صورتی تندی لب و گونه اش را پوشاند. هر دو متعجب ، او به آینه و من به او زل زده بودیم. هر کاری هم می کردیم پاک نمی شد. پریچهر از ترس اشکش درآمده بود. رفتیم در خانه شان و من یواشکی پرنیا را صدا کردم. پرنیا که خیلی مهربان و خون سرد بود به او کمک کرد تا صورت و لبش را با کِرم پاک کند ولی قول گرفت هیچ کاری را بدون اجازه انجام ندهد. چون ممکن است اتفاق تلخی برایش بیفتد. پریچهر قول داد ، اما هرگز و هرگز سر قولش نماند و سرتاسر زندگی اش را با ریسک و هیجان طی کرد.
زمانی که من دانشگاه تهران قبول شدم و عزم سفر کردم، از دوری هم کلی اشک ریختیم و قول دادیم هر روز به هم نامه بنویسیم و گاهی از باجه های تلفن همگانی با هم تماس بگیریم.
ماه ها و حتی سال اول ، این قول اجرا شد اما سال دوم دانشگاه بودم که پریچهر با مجید ازدواج کرد و به قدری سرگرم زندگی زناشویی شد که فاصله ی تماس های مان هر روز بیش تر شد. فقط زمانی که به دیدن خانواده ام می رفتم گاهی او را می دیدم. از زندگی اش راضی بود و رابطه ی خوبی با مجید داشت و همین مرا خوشحال می کرد. سال ها بعد اطلس به دنیا آمد و من هم چنان مشغول ادامه ی تحصیل بودم. مدت ها بود از پریچهر خبری نداشتم و تولد دخترکش ما را دوباره به هم رساند علاقه ی من به اطلس به قدری زیاد بود که روابط ما را هم چون گذشته گرم و صمیمانه کند.
حالا که اطلس رشته ی داروسازی یکی از دانشگاه های تهران قبول شده، گاهی خلوت و تنهایی من به یُمن قدم مبارکش به هم می ریزد و مانند مادر و دختری که هرگز نداشته ام با هم درد دل می کنیم.
ـ خب از روزبه چه خبر ؟
ـ خوبه خاله جون... مثل همیشه عاشق.
و خنده ی مستانه ای سر می دهد.
به یاد خاطرات دور و زمانی که به سن و سال اطلس بودم و عشق خودم به پیمان می افتم. اما سریع از خاطرم حذف می کنم ، مبادا اطلس و روزبه به سرنوشت تلخ ما دچار شوند و خودم را سرگرم غذا خوردن نشان می دهم.

۴

باز هم مقابل من نشسته بود و به شدت پاهایش را تکان می داد. خشم و اضطراب دو جزء لاینفک وجودش شده و رنج را در چهره ی معصومش می دیدم.
به آرامی گفت : «منو ببخشید جلسه ی قبل ناراحت تون کردم.»
لبخند زدم و جواب دادم : «نیازی به عذرخواهی نیست آذر جان. این حرفه ی منه و اشک ریختن کم ترین کار آدم هاست برای وقتی که غمگینند.»
نفس عمیقی کشید و گفت : «چه خوبه که سرزنشم نمی کنین، همه ملامتم می کنن و می خوان به زندگی طبیعی برگردم ولی نمی تونم.»
و باز هم بغض کرد و چشمانش پر از اشک شد.
ـ واکنش هر شخص در زمان غم و بحران با دیگری متفاوته و من این رو درک می کنم. البته نزدیکان شما نگران هستن و دوست دارن هر چه زودتر با واقعیت کنار بیایین و غصه رو کنار بذارین. می دونم از دست دادن پدرتون خیلی شما رو آزرده کرده اما امیدوارم با هم بتونیم این دوران را پشت سر بذاریم. من تا جایی که شما بخواین کنارتون هستم.
جوابی نداد و من گفتم : «می تونم بپرسم چه مدت از فوت پدرتون می گذره ؟ »
ـ چهارده ماه.
تعجب کردم. بیش تر از یک سال از این اتفاق گذشته بود و آذر هم چنان مثل روزهای اول ، بی تاب بود. چرا ؟ یعنی دلبستگی تا این حد ؟ متوجه شدم این حالت یک سوگواری طبیعی نیست و موضوع پیچیده تر از آن است که من فکر می کنم.
گفتم : «البته این دوره کمی طولانی شده و شما...»
اجازه نداد جمله ام را کامل کنم و با خشم جواب داد : «آخه شما نمی دونین این درد چه بلایی به سر من آورده !... نمی دونین پدرم با من چه کرده ! شما خبر ندارین... نمی دونین...»
برای لحظه ای به کودکی خودم پرتاب شدم. زمانی که هنوز هشت سال داشتم و پدر جوانم جلو چشمان ما با خنده و درحالی که برای مان دست تکان می داد به دریا رفت و دیگر نیامد... آن روز را هنوز هم گاهی در کابوس های شبانه ام می بینم. متلاشی شدن اتفاق مهیبی نیست ، و انهدام اتفاقی حتمی است وقتی صدای پدرت یادت می رود و جرئت نگاه کردن به آخرین عکس هایش را نداری. باختن آن هنگام معنا پیدا می کند که صدای چرخاندن کلیدی در قفل درِ خانه خوشحالت نمی کند و خانه ات زنگی برای نواختن ندارد...
آن هنگام که ناله ی مادر جوان ترت مانند ناقوس مرگ در گوشَت طنین می اندازد و دلتنگی برادر کوچک دو ساله ات به یک باره در کودکی، پیرت می کند. حس می کنی پیرزن کوچکی هستی که باید تاب بیاوری تلخیِ روزهایی را که دستان نوازشگر پدر را نداری.
صدای آذر در گوشم نشست : «خانم دکتر ناراحت تون کردم ؟»
به سختی لبخندی بر لب نشاندم و گفتم : «نه آذر جان من خوبم. اما دلم می خواد با هم برگردیم به گذشته ت... هر حرفی که فکر می کنی لازمه بگی بگو ، نیازی هم نیست راجع به مرحوم پدرت باشه... از هر چی که آرومت می کنه بگو... ترتیبش هم مهم نیست.»
سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت : «ولی من دوست دارم از اولین روزهای زندگیم تعریف کنم تا الان...»
و قبل از این که حرفی بزنم ادامه داد : «و البته به ترتیب.»
دستانم را به علامت موافقت تکان دادم و گفتم : «من سراپا گوشم.»
نفس عمیقی کشید و دستانش را در هم قلاب کرد و گفت : من در خانواده ای پرجمعیت در یکی از محلات قدیمی و فقیر نشین تهران به دنیا اومدم. ما هفت خواهر و برادر بودیم که به همراه پدر و مادر و مادربزرگم توی خونه ی کوچیک و قدیمی مادربزرگم به زور جا شده بودیم.
من فرزند چهارم خانواده بودم. سه خواهر و چهار برادر بودیم که روزگارمون به سختی سپری می شد و مادر من مانند بیش تر زنان فقیر و کم درآمد ، استعداد عجیبی در به دنیا آوردن بچه داشت. بدون کوچک ترین احساس مسئولیتی در قبال آینده ی فرزندانش پشت سر هم حامله می شد و می زایید.
به چهره ی آذر دقت کردم. سراسر خشم شده بود.
ادامه داد : هر چه خاطره از کودکی دارم حاملگی و شیر دادن مادرمه و غصه خوردن برای آقام.
آقام مرد زحمتکش و آرامی بود که از صبح زود دنبال کار می رفت و آخر شب با بدنی رنجور و کوفته از خستگی کار روزانه به خونه می اومد. تازه اون ساعت باید میانجی دعواهای مادرم با مادربزرگم می شد و دل هر دو را به دست می آورد. راه چاره ای نداشت. می بایستی مادربزرگم رو قانع می کرد تا بتونیم تو خونه اش زندگی کنیم. با درآمد ناچیزی که داشت به سختی می تونست خرج روزانه ی خونه رو تامین کنه و براش غیرممکن بود که اجاره خونه هم به این مشقت اضافه بشه.
از نظر من مادرم همیشه محکوم بود ، او بدون این که شرایط آقام رو درک کنه پشت سر هم بچه به دنیا می آورد. با سن کمی که داشتم می دونستم آقام از این وضع ناراحته و دعوا می کنه. البته از وقتی که تشکیل زندگی دادم تونستم احساسات زنانه ی مادرم رو بفهمم. او به خیال خودش می خواست از زندگیش مراقبت کنه ، چون دچار توهم شده بود که مادربزرگم که ما بهش «بی بی» می گفتیم قصد داره برای آقام زن بگیره و زندگی مادرم رو به هم بریزه. او هم به قول خودش نمی خواست شلوار آقام دو تا بشه این بود که پشت سر هم و بی وقفه بچه تو بغلش می ذاشت ، هر چی هم آقام می گفت : «من آه ندارم با ناله سودا کنم چه برسه به یه زن و زندگی دیگه» مادرم گوشش بدهکار نبود و قصد داشت پاهای آقام رو با بچه ی زیاد زنجیر کنه و بالاخره کار رو به جایی رسوند که آقام برای همیشه اتاقش رو از مادرم جدا کرد و در سال هایی که هنوز هر دو جوان بودند برای هم غریبه شدند و پس از اون مادرِ همیشه خطاکار من ، هر روز از پیش یه دعانویس و رمال سر درمی آورد که آقام رو کنار خودش برگردونه. اما این جادوجنبل ها تنها نتیجه ای که داشت چندین بار مسمومیت آقام و بیش تر شدن فاصله شون از همدیگه بود تا جایی که مادرم برای همیشه شد «مادر بچه ها» و آقام هم شد آقا نبی و بس.
آقام قبلاً شاگرد کفاش بود، بعدها که سنش کمی بالا رفت صاحب مغازه کم تر مغازه می رفت و اون جا رو آقام می چرخوند. خیلی ها فکر می کردن صاحب مغازه س. اما او که مرد شریفی بود به همه می گفت مغازه مال خودش نیست و اون جا فقط کار می کنه.
سال ها بعد که آخرین بچه ی خانواده «یونس» به دنیا اومد آقام تونست با کلی قرض و قوله و وام ، زیر پله ای از یک ساختمان بزرگ تجاری رو اجاره کنه و دستگاه بخره و صاحب مغازه بشه.
به همین دلیل یونسِ ته تغاری شد عزیز کرده ی همه و می گفتن پاقدمش خوب بوده که کسب و کار آقام رونق گرفته. اما هیچ کس نمی دونست که اون مرد چه قدر سختی می کشه تا بتونه قسط بانک رو جور کنه و قرض های دوست و آشناها رو پس بده. فقط من بودم که شب ها به دستش روغن می مالیدم و ماساژ می دادم تا نرم بشه و بتونه کار کنه. تموم جونش خستگی بود. با چشمان بی حالتش که دیگه برق جوانی هم نداشت ازم تشکر می کرد.
همیشه آرزو داشتم بزرگ بشم ، درس بخونم و معلم بشم تا بتونم کمک خرج آقام بشم. معلمی اوج آمال دخترای محله ی فقیرنشین ما بود و مثل یه آرزوی دست نیافتنی، بزرگ و شیرین و دلچسب بود.
داداش بزرگم رسول بعد از تحصیلات راهنمایی درس رو ول کرد و به سفارش صاحب کار آقام تو مکانیکی محل مشغول به کار شد.
شستن لباس های چرب و گریسی رسول ، کابوس هر هفته ی من و خواهر بزرگم فرح شده بود. هر کاری می کردیم پاک نمی شد و داداشم هی غر می زد و ایراد می گرفت.
هر سال نزدیک عید مادربزرگم یه روز از صبح می رفت خونه ی عموی بزرگم که وضع مالیش خوب بود و روز بعد با چند تا گونی لباس کهنه های بچه های عمو برمی گشت خونه. اون لباس ها رخت نوی عید ما بود. چه شبی بود اون شب. ضیافتی برپا بود.
خواهر و برادرهای کوچیک ترم شادمانه می پوشیدند و می رقصیدند و گاهی به هم دیگه حاتم بخشی می کردن. اما من و فرح خواهر بزرگم غصه می خوردیم و خجالت می کشیدیم. هر بار کفش و لباس کهنه های دختر عموها تنم بود و تصادفاً جایی همدیگه رو می دیدیم دلم می خواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.
به چهره ی آذر دقت کردم. پر از غم و تحقیر و خجالت بود.
با وجودی که این روزها را تجربه نکرده بودم اما می توانستم تا حدی دردش را احساس کنم.
اشک از چشمانش سرازیر شده بود. دستمال برداشت و صورت خیسش را پاک کرد و هق هق کنان گفت : «اون شب ها رسول خونه نمی اومد. می گفت خجالت می کشم شادی بچه ها رو ببینم و هیچ کاری از دستم برنیاد.»
نفس عمیقی کشید و ساکت شد. پرسیدم : «الان چه احساسی داری ؟ »
لبخند تلخی زد و گفت : «هیچی. فقط کمی سبک شدم.»
و این برای شروع ، خبر خوبی بود. دستش را به گرمی فشردم و او گفت هفته ی آینده می آید.

۱۰

ساعتی بعد پریچهر آشفته و هراسان آمد. مامان خبرش کرده بود که در کنار من باشد... مادر است و همیشه دلواپس...
گویا مامان تنها کسی بود که رنج و غم من را حس کرده بود و انتظار نداشت در آن شرایط نفس گیر نقش یک روان کاو را بازی کنم. پریچهر بغلم کرد و اشکش سرازیر شد. هر دو روی تخت نشستیم و باز هم بغض مان ترکید. کار به جایی رسید که هر دو سعی در آرام کردن دیگری داشتیم. چه قدر خوب که پریچهر آمده بود همیشه باعث آرامشم می شد و در آن ساعات خیلی به وجودش نیاز داشتم. ماجرای صدرا را شنید و او هم مثل تمام آدم های دنیا سعی کرد دلداری ام بدهد و امیدوارم کند.
دستمال تازه ای از جعبه ی دستمال کاغذی برداشت و چشمانش را خشک کرد و پرسید : «از نوید چه خبر ؟ بهش گفتی ؟ »
پریچهر تنها کسی بود که رازم را با او در میان گذاشته بودم.
ـ یکی دو ساعت پیش باهاش حرف زدم و بهش گفتم.
ـ نمی آد ایران ؟
ـ نه... تو این شرایط اومدنش اوضاع رو بدتر می کنه. چه طور به خانواده م بگم مردی که از ازدواج قبلی اش دو تا بچه داره و کشور دیگه ای زندگی می کنه رو انتخاب کردم ؟
ـ صبا بدت نیاد ها... اما تو هم قبلاً ازدواج کردی و به خاطر بچه دار نشدنت طلاق گرفتی. این به اون در !
رُک بودن پریچهر را دوست داشتم. می دانستم قصدش فقط هشیار کردن من است. اما گاهی دلم را بدجور می سوزاند.
ادامه داد : «پیمان رو یادت بیار ! خودش و مادرش چه بلاهایی سرت آوردن ! تا دکتر گفت احتمال بارداریت نزدیک به صفره ، حاضر نشد یه دکتر دیگه رو امتحان کنه و اجازه نداد روش های جدید بارداری رو امتحان کنی ، به اسم این که مادرش آرزوی دیدن بچه اش رو داره و از این قبیل مهملات... تو رو با اون همه عشقی که بهش داشتی ول کرد و رفت ! یادت می آد مادرش اومد نشست خونه ی شما و قفل و کلیدهای خونه رو عوض کرد تا تو نتونی وارد خونه ات بشی؟ پیمان کاری کرد که سال ها نتونستی هیچ مردی رو به زندگیت راه بدی.»
با بی حوصلگی گفتم : «این حرفا مال سال ها پیشه پریچهر ! چه ربطی به الان داره !؟ من سال ها پیش برای همیشه پیمان رو کنار گذاشتم و بهش فکر نمی کنم.»
چشمانش را جمع کرد و با لبخند شیطنت آمیزی پرسید : «خب راست و حسینی الان بگو چه مرگته ؟ »
با عصبانیت گفتم : «به من می گی الان بگو چه مرگته ؟ برادرم آدم کُشته و گوشه ی زندونه... نوید مثل همیشه خوددار و یخ... از همه بدتر این که راز به این مهمی و بزرگی رو از مامانم پنهون کردم و عذاب وجدان دارم... بازم بگم ؟ یا کافیه ؟ »
ـ اینا همش بهونه س خانم دکتر... تو درسش رو خوندی ما خودش رو تجربه کردیم... تو عاشق نویدی و اون عشقی رو که به پاش می ریزی ازش نمی گیری برای همین از دست خودت عصبانی هستی همین !
سکوت کردم. در قضاوت خودم عاجز بودم. نمی دانستم به قول پریچهر چه مرگم شده است ؟
صدای پریچهر مرا به خود آورد : «چرا به مامانت همه چی رو نمی گی ؟ »
ـ الان ؟ تو این شرایط ؟
ـ نه... چرا قبلاً نگفتی ؟ نزدیک به یک سال و نیمه با هم آشنایین و شیش ـ هفت ماهه با هم زندگی می کنین ! این شرایط رو بهونه نکن موضوع چیه صبا ؟
دستم را توی موهایم کردم و دوباره از پشت سر جمع و مرتبش کردم. حرکاتم عصبی بود خودم هم می دانستم. پریچهر همیشه بهترین شنونده ی حرف هایم بود به قول خودش درسش را نخوانده بود ولی خیلی پخته و با تجربه می گفت و می شنید !
ـ نمی دونم پریچهر... چه طور به مامان بگم بعد از این همه تنهایی و عیب گذاشتن روی خواستگارام و فرار کردن از ازدواج حاضر شدم با مردی زندگی کنم که آلمان زندگی می کنه و به قدری گرفتاره که به سختی می تونه بیاد ایران یه هفته بمونه... از ازدواج قبلی اش دو تا بچه داره و...»
ـ اووووه... این که سراپا ایراده ! یعنی نوید یه حُسن نداره که تو بخوای به زبون بیاری ؟
ـ انصافاً چرا... داره ! مهم تر از همه این که به شدت صادق و روراسته ! حتی برای شاد کردن آدم هم دروغ نمی گه و این امتیاز بزرگیه این روزا... خیلی خوش قوله ، قلب پاک و مهربونی داره ، شرایط مالی و زندگی با ثباتی داره ، دست و دل بازه... و مهم تر از همه این که من خیلی دوستش دارم !
ـ خب حالا راستی راستی چه مرگته ؟
ـ پریچهر من نوید رو خیلی دوست دارم اما اطمینانی به مهر و علاقه ی اون ندارم... احساس می کنم ما خیلی زود تصمیم گرفتیم... فکر می کنم تو زندگیش اضافی ام... خیلی احساسات منو پایین و بالا می کنه. وقتی فکر می کنم همه چی خوبه یهو به هم می ریزه ، یا وقتی که احساس غم و ناامیدی می کنم چنان خودش رو به من نزدیک می کنه که گمان می برم خوشبخت ترین زن عالمم ! توی ارتباط با نوید احساس امنیت ندارم هر لحظه احساس می کنم یه طوفان در راه داریم.
ـ چرا فکر می کنی دوستت نداره ؟
ـ نوید خیلی گرفتاره ، و حذف شدنی و آخرین نفر زندگی اش منم. خیلی کم برام وقت میذاره... همیشه می گه فرصت ندارم... از کلمه ی فرصت متنفر شدم... اون قدری که به کارش و بچه هاش و اطرافیانش اهمیت می ده یک هزارم اونا منو نمی بینه و بهم توجه نمی کنه.
ـ به خودش گفتی ؟
ـ هزار بار... اما دعوامون می شه... شنونده ی خوبیه تا وقتی که اسمی از خودش نباشه. وقتی راجع به خودش حرف بزنم دادش به آسمون می رسه... منم به شدت زودرنج و حساس شدم... وقتی ناراحتم اشتهام رو از دست می دم فقط غذا می خورم که نمی رم... حتی طعم غذا رو حس نمی کنم... بازم می گم ما اشتباه کردیم و زود تصمیم گرفتیم... چون همدیگه رو دوست داشتیم و فکر می کردیم همه چی حله... ولی این طور نیست.
نفسی کشیدم و ادامه دادم : «وقتی لازمش دارم نیست. وقتی دلم می خواد کنارم باشه نیست. خودش می گه این کمبودها برای منم هست. خب راست می گه... اونم اذیت می شه. من دلم رو با تلفنی حرف زدن خوش کردم و خودم رو قانع می کنم ، اون بابت این موضوع مدام غر می زنه و می گه تلفنامون زیاده من وقت ندارم. بارها شده شماره ش رو گرفتم و قبل از این که زنگ بخوره قطع کردم. بس که سر این موضوع بحث کردیم خجالت می کشم تماس بگیرم. اهل محبت کردن هم نیست. می گه محبت باید دلی باشه باید از روی کارایی که برات می کنم بفهمی... ولی کدوم کار ؟ کدوم ؟ »
اشکم سرازیر شد. دلم از نوید پُر بود و به بهانه ی صدرا اشک می ریختم. تنها روزی بود که اگر مامان می دید سوال نمی کرد !
ـ می گه می دونی چند بار به خاطر تو اومدم ایران ؟ خب خودش هم یک طرف رابطه س... برای خودش هم اومده... می گه می دونی چه قدر وقت گذاشتم برات... خب منم وقت گذاشتم... دل گذاشتم... عشق گذاشتم... مگه غیر از اینه ؟ می دونی پریچهر من فکر می کنم زندگی ما دچار روزمرگی شده و روزمرگی آفت عشقه. حالا هر دو تایی مون از این کسالت خسته شدیم. هیچ هیجان و رغبتی به ادامه ی زندگی نمونده و ما فقط از همدیگه اسم مون رو داریم. نوید از محبت کردن و صمیمیت می ترسه. گاهی فکر می کنم در گذشته از صمیمی بودن لطمه دیده که این همه مایل به حفظ فاصله‎اس... رابطه مون شده مثل بازی شطرنج که به جای آرامش و آسایش باید منتظر رفتار پیش بینی نشده ش باشم... اصلاً می دونی چیه ؟ رابطه ی ما عمق نداره... مثل گلی که ریشه اش تو خاک نیست. انگار اون گل رو چیدیم و گذاشتیم تو یه لیوان آب... کدوم گلی رو دیدی که بدون ریشه ، تو یه لیوان آب دووم بیاره ؟ دیگه بُریدم به خدا... توان ندارم... می ترسم و خیلی خسته م !
پریچهر ساکت بود. دستم را گرفت و نوازش کرد. او می دانست فعلاً زمان مناسبی برای بحث کردن نیست.

نظرات کاربران درباره کتاب ناگهان خورشید