فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک‌بار برابر تیربار

کتاب یک‌بار برابر تیربار
هفت داستان از هم‌گسسته

نسخه الکترونیک کتاب یک‌بار برابر تیربار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۷۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب یک‌بار برابر تیربار

کار هر روزم بود؛ صفِ اول، پشتِ سجاده‌‌ی امامِ جماعتی که هنوز نیامده بود. نادر دست راستم می‌نشست و احسان و آرمان دست چپم و چپ‌چپ نگاه کردن‌های ستوان خسروی شروع می‌شد. از همان اول نچسب بود. روزِ اول، مسجد جای سوزن انداختن نداشت و در انبوه چهره‌ها او را ندیدم. به خط شده از یگان آمدیم مسجد و صف به صف وارد شدیم. هیچ جا نبود. بین دو نماز بود. همه‌ پادگان آمده بود. دیر رسیده بودیم، از بس که کریمی در میدان علاف‌مان کرد. اکثر بچه‌ها نیامده برگشتند. توی کفشداری، مُهر انداختم و اقامه بستم. کف کفشداری سرامیک بود و خنک بود و گرمای کف پایم را می‌گرفت. در تشهد نماز ظهر بودم که جماعتِ نماز عصر شروع شد. عصر را به ظهر چسباندم. مثل کسی که سیگار را با سیگار روشن کند. نماز جماعت زودتر تمام شد و سربازها به کفشداری هجوم آوردند. خداخدا می‌کردم لِه و لورده‌ام نکنند. رکعت آخر بودم. تسبیحات اربعه را می‌گفتم که دیگر سرامیک کف را ندیدم. رفت و آمد شد. چهارراه شد. یکی تَنه زد و گفت: «آقا حرکت کن، نایست!» رکوع کردم. راست شدم. دیدم که مُهری در کار نیست. روی سرامیک سجده کردم. سجده‌ اول به خیر گذشت، اما در سجده‌ دوم سرم شوت شد. تکان شدیدی خوردم. قبله‌ام عوض شده بود. نه تشهدی و نه سلامی. با چشمانی که سیاهی‌ می‌رفت تُندی برخاستم. دمپایی‌ام جفتم بود که دیگر نبود. همراه جمعیت و گنجشک‌هایی که بالای سرم جیک‌جیک می‌کردند از مسجد بیرون زدم. زدم توی گوشِ دمپایی سرباز بخت‌برگشته‌ای مثل خودم و رفتم به طرف حوض. سرم را زیر آب کردم تا گنجشک‌ها دست از سرم بردارند. دست برداشتند، اما همین که سر بلند کردم و چشمانم را مالیدم، نیم‌رخ نادر را دیدم. نیم‌رخش را و طرحِ چهره‌اش را جایی دیده بودم. هرچه فکر ‌کردم، عقلم قَد نداد. سَرِ حوض، رفاقتم با نادر جوش خورد و رفیق فابریک شدیم. بعد احسان اضافه شد و آرمان. بعد هم هرچه زدیم به در بسته زدیم برای ریختن طرح رفاقت با ستوان خسروی. اصلاً پا نمی‌داد. آن روز هم نشسته بودم پشت سجاده‌ امام جماعت و تو نخِ نیم‌رخ نادر بودم که دست راستم بود و رو‌به‌رو را نگاه می‌کرد. زُل زده بود به ستوان خسروی تا شاید از رُو برود و سر پایین بیندازد. گفتم: «بی‌خیالش شو.» گفت: «اگه جِندِهَ‌م بود رو می‌گرفت!» خنده‌‌ام را قورت دادم و لب گزیدم: «زشته، ناسلامتی صف اول نشستیم.» نگاهم کرد. ابروهایش را بالا داد و گفت: «چه‌ کار کنم؟ رو اعصابم رژه می‌ره.» گفتم: «محلش نذار.» سر پایین انداخت و دست به چانه برد. گفتم: «تو صف چونه دادن، انگار آخر آخر بودی.»‌ خندید و ردیف دندان‌های سفیدش بیرون افتاد. گفتم: «ولی در عوض، گردن درازی گیرت اومده.» گفت: «اول صف بودم.» خندیدم و بینی‌ام را خاراندم. چشمم به خسروی افتاد. زل زده بود و چشم می‌دراند.

ادامه...

بخشی از کتاب یک‌بار برابر تیربار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شاخ بازی

کار هر روزم بود؛ صفِ اول، پشتِ سجاده ی امامِ جماعتی که هنوز نیامده بود. نادر دست راستم می نشست و احسان و آرمان دست چپم و چپ چپ نگاه کردن های ستوان خسروی شروع می شد. از همان اول نچسب بود. روزِ اول، مسجد جای سوزن انداختن نداشت و در انبوه چهره ها او را ندیدم. به خط شده از یگان آمدیم مسجد و صف به صف وارد شدیم. هیچ جا نبود. بین دو نماز بود. همه پادگان آمده بود. دیر رسیده بودیم، از بس که کریمی در میدان علاف مان کرد. اکثر بچه ها نیامده برگشتند. توی کفشداری، مُهر انداختم و اقامه بستم. کف کفشداری سرامیک بود و خنک بود و گرمای کف پایم را می گرفت. در تشهد نماز ظهر بودم که جماعتِ نماز عصر شروع شد. عصر را به ظهر چسباندم. مثل کسی که سیگار را با سیگار روشن کند. نماز جماعت زودتر تمام شد و سربازها به کفشداری هجوم آوردند. خداخدا می کردم لِه و لورده ام نکنند. رکعت آخر بودم. تسبیحات اربعه را می گفتم که دیگر سرامیک کف را ندیدم. رفت و آمد شد. چهارراه شد. یکی تَنه زد و گفت: «آقا حرکت کن، نایست!»
رکوع کردم. راست شدم. دیدم که مُهری در کار نیست. روی سرامیک سجده کردم. سجده اول به خیر گذشت، اما در سجده دوم سرم شوت شد. تکان شدیدی خوردم. قبله ام عوض شده بود. نه تشهدی و نه سلامی. با چشمانی که سیاهی می رفت تُندی برخاستم. دمپایی ام جفتم بود که دیگر نبود. همراه جمعیت و گنجشک هایی که بالای سرم جیک جیک می کردند از مسجد بیرون زدم. زدم توی گوشِ دمپایی سرباز بخت برگشته ای مثل خودم و رفتم به طرف حوض. سرم را زیر آب کردم تا گنجشک ها دست از سرم بردارند. دست برداشتند، اما همین که سر بلند کردم و چشمانم را مالیدم، نیم رخ نادر را دیدم. نیم رخش را و طرحِ چهره اش را جایی دیده بودم. هرچه فکر کردم، عقلم قَد نداد. سَرِ حوض، رفاقتم با نادر جوش خورد و رفیق فابریک شدیم. بعد احسان اضافه شد و آرمان. بعد هم هرچه زدیم به در بسته زدیم برای ریختن طرح رفاقت با ستوان خسروی. اصلاً پا نمی داد.
آن روز هم نشسته بودم پشت سجاده امام جماعت و تو نخِ نیم رخ نادر بودم که دست راستم بود و رو به رو را نگاه می کرد. زُل زده بود به ستوان خسروی تا شاید از رُو برود و سر پایین بیندازد.
گفتم: «بی خیالش شو.»
گفت: «اگه جِندِهَ م بود رو می گرفت!»
خنده ام را قورت دادم و لب گزیدم: «زشته، ناسلامتی صف اول نشستیم.»
نگاهم کرد. ابروهایش را بالا داد و گفت: «چه کار کنم؟ رو اعصابم رژه می ره.»
گفتم: «محلش نذار.»
سر پایین انداخت و دست به چانه برد.
گفتم: «تو صف چونه دادن، انگار آخر آخر بودی.»
خندید و ردیف دندان های سفیدش بیرون افتاد.
گفتم: «ولی در عوض، گردن درازی گیرت اومده.»
گفت: «اول صف بودم.»
خندیدم و بینی ام را خاراندم. چشمم به خسروی افتاد. زل زده بود و چشم می دراند.
احسان توی گوشم گفت: «کفرشو درآوردین.»
آرمان بلند گفت: «بلند بگید ما هم بخندیم.»
آهسته هیس کردم و سرم را میان احسان و آرمان بردم: «به خسروی نمی خندیم.»
آرمان زد زیر خنده و پس کشید و به خسروی نگاه کرد: «نه بابا!»
احسان ناباورانه به آرمان نگاه کرد. نادر سرش زیر بود و ریزریز می خندید. خسروی دیدن داشت. یک گوله آتیش شده بود. این پا و آن پا می کرد و نمی دانست چه کار کند؛ میکروفن را روشن کرد. صدای قرآن برخاست. به صف های پشت سرمان اضافه می شد. کادری ها و سربازها قاطی هم می آمدند و می نشستند.
آمد طرفم. کار هر روزش بود. می آمد و سجاده را یک صف جلوتر می کشید و به کادری ها اشاره می کرد که صف اول بنشینند. با این کار، سربازهای صف اول رویشان نمی شد جلو بروند، اما هر روز، تا به سجاده دست می زد ما پا می‎شدیم و با عقب رفتنش جلو می کشیدیم. چیزی نمی گفت، اما نگاه های چپ چپش تندتر می شد و جز کوچه علی چپ برایمان راهی نمی ماند.
آمد طرفم. دو گوشه جلو سجاده را گرفت. زیرچشمی مرا پایید. کشید. پا شدم. بچه ها هم پا شدند. پیش رفتم. سجاده را وِل کرد و آمد توی سینه ام و رو به بقیه بلند گفت: «فقط کادری ها صف اول باشن.»
رگ های گردنش ورم کرده بود. به چشمان دریده اش زُل زده بودم. نگاهم نمی کرد. سر و گردنش سرخ بود. دست راستش را از پایین به بالا پرتاب کرد و نعره زد: «سربازها، صف دوم به بعد.»
یک آن نگاهم کرد و برگشت. برگشتم طرف نادر. بُراق شده بود و مشت راستش فشرده بود و خون خونش را می خورد. چشمش به خسروی بود. قاری قرآن تصدیق کرد. کادری ها جلو کشیدند. صدای خسروی بلند شد: «این یه دستوره!»
مسجد تا نصفه پر شده بود. آمدن سربازها ادامه داشت. صف اول پر از کادری شد. پچ پچ پا گرفت. پشت به صف اول کردم. صف دوم به بعد لباس ها و کله های کچل، یک دست بود. تمام توانم را در حلقم جمع کردم. دهانم بی اختیار باز شد: «کی چنین دستوری داده؟»
سکوت شد. سرها چرخید. فکر نمی کردم صدایم این قدر بالا برود. دست راستم را بالا بردم. انگشت اشاره ام رو به سقف بود: «خدا؟»
الف پایانی طنین داشت. صدا پیچید. صدای رادیو بلندتر شد: «سبحان الله»
دو دست را باز کردم و شانه بالا انداختم: «رسولِ خدا؟»
سربازها با چشمانی گشاد و دهانی باز کلماتم را می بلعیدند.
گفتم: «کی؟»
برگشتم طرف کادری ها: «کی گفته کادری ها پاک ترن؟»
به خسروی نگاه نکردم. برخی سرها پایین بود. بدنم آتش بود. از پیشانی ام عرق می جوشید. رو به سربازها برگشتم و گفتم: «نماز طبقه بندی شده ارزشی نداره!»
همهمه ای جان گرفت. احسان چیزی تو گوشم گفت. نشنیدم.
نعره زدم: «شخصاً حاضر نیستم تو چنین نمازی شرکت کنم.»
و راه افتادم.
رادیو گفت: «اذان ظهر به افق تهران»
سرم پایین بود. همهمه بالا گرفت. از صف ها که می گذشتم، برخی سربازها هم پایم می شدند. کارم را تایید می کردند. امام جماعت هنوز نیامده بود.
از مسجد بیرون زدم و پشت سرم را نگاه کردم. یک لحظه ماتم برد. زیر لب گفتم: «چه گرد و خاکی!»
آرمان زد روی شانه ام و گفت: «دمت گرم، مسجد رو خالی کردی!»
احسان گفت: «پوست مون کَنده‎س!»
نادر گفت: «حرف دلمو زدی، اینجام گیر کرده بود.»
و به گلوی درازش اشاره کرد. باز به حافظه ام فشار آوردم.
احسان گفت: «زود بریم یگان تا گَندش درنیومده.»
گفتم: «من حرف زدم، کاری با شما ندارن.»
احسان گفت: «و اگر داشتن چی؟»
گفتم: «یه چلو پتو مهمون من!»
رفتیم یگان و در نمازخانه نماز خواندیم. بعد از ناهار روی تخت دراز کشیده بودم که کریمی پرید توی آسایشگاه و نعره زد: «زود به خط شید، ناقص.»
با وضعیت ناقص جلو یگان به خط شدیم. کریمی رفت بالای سکوی سیمانی و گفت: «صدبار گفتم که سرتون رو بندازید پایین و خدمتتون رو بکنید.»
صدایی برخاست: «جناب سروان مگه چیزی شده؟»
کریمی گفت: «بله، یه گندِ دیگه.»
احسان سر تکان داد. کریمی ادامه داد: «دنبال شر نباشید، شما الان تحت آموزشید و هیچ جایگاه نظامی ندارید.»
آرمان از پشت توی گوشم گفت: «تا آخرش هستم.»
کریمی گفت: «چارنفر امروز تو مسجد شلوغ پلوغ کردند.»
بچه ها به همدیگر نگاه کردند. همهمه شد. صدای نچ نچ بلند شد. اخم های کریمی تو هم رفت: «تمومش کنید.»
ادامه داد: «اگر این چارنفر همین الان خودشون رو به فرمانده یگان معرفی کنن، خیلی بهتره تا سروان خسروی بیاد اینجا و اونها رو بیرون بکشه.»
سرم را پایین انداختم و به طرف دفتر فرمانده راه افتادم. باز صدای نچ نچ برخاست. قاطی حرف ها شد: «یکی پیدا شد... اهل این کارها نبود که... اِ دومی... پس سومی؟...»
احسان دیر آمد. فرمانده کار خسروی را تایید نکرد، اما باز گفت: «ارتش چرا نداره.»
و نصحیت کرد: «هیچ وقت برای کادری ها شاخ بازی درنیارید.»
چهار برگه ی بازداشت را داد دستم. احسان آب دهانش را قورت داد. صدایش می لرزید: «یه روزه دیگه، نه؟»
گفتم: «نه، سه روز.»
با کف دست محکم کوبید توی پیشانی اش. صدا داد.
آرمان گفت: «جناب سروان، اونجا پتو هست؟»
فرمانده گفت: «بله، حتماً.»
چشمان آرمان برق زد. نادر دست گذاشت رو شانه ام: «پس خوش می گذره!»
گفتم: «جناب سروان، به پتو نیازی نیست، هوا خوبه.»
گوشش بدهکار نبود.
چهار پتو گوشه بازداشتگاه بود. مثل لاشخوری که لاشه ببیند و ذوق کند، ذوق کردند.
گفتم: «بذارید بعد از شام.»
بعد از شام، زیر پتو بودم و زیر مشت و لگد نادر و آرمان و احسان. با بدنی کوفته خوابیدم و کوفتگی وقتی بیشتر شد که صبح، امام جماعت آمد و گفت: «دستور سروان خسروی کاملاً اشتباه بوده، چنین چیزی در اسلام نداریم، اما شما هم خیلی تند رفتید، باید مسئله رو به بنده می گفتید.»
وساطت کرد. بخشیده شدیم و به آسایشگاه برگشتیم. لطف امام جماعت نوش دارو پس از مرگ سهراب بود. باید دیشب می آمد نه الان که بابت بازداشت، کتک ها را نوش جان کرده بودم و بچه ها رحم نکرده بودند و هرچه دِق دلی داشتند سرم خالی کرده بودند. باد هم که می وزید، بدنم درد می گرفت. اما دیر آمدن امام جماعت و چلو پتو شدن دغدغه مهم ذهنی ام را حل کرد.
زیر مشت و لگد که بودم، سرم شوت شد و جرقه ای زیر پتو زده شد. ابری بالای سرم شکل گرفت. بلند دادم زدم: «سیید(۴)، تو شبیه سییدی نادر» بچه ها دست نگه داشتند. ربع ساعت مرا ول کردند و خندیدند. در ادامه چلو پتو مشت های نادر سنگین تر شد.

نظرات کاربران درباره کتاب یک‌بار برابر تیربار